نامت تداعیگر مهر است، اما بوی خون و مرگ میدهد، چراکه خواستگارانت باید خون و جان دهند، تا لایق لقایت شوند،
راهت به جنگ و ستیز ختم میشود، نبردی خونین، که شرکت کنندگانِ در آن، نه از خون دادن پرهیزکار باید باشند، نه از ریختنش،
تو چقدر سرد و ناپیدایی! با اینکه سخنِ منتسب به تو از گرمی و مهر میگوید، از بیشتر حرفها و سخنانم، با سردی عبور میکنی، گاه نشانی از پاسخت را نمییابم،
دوست داشتم میان انگشتانم تو را لمس میکردم، یا در بین بازوانم، تو را در بر میگرفتم، تا زبری و نرمیات را خود بسنجم، اما چه حیف، که زیر انگشتانم نیامدی،
تو در وهم و خیالم ماندی، تا حقیقت، تا به ابد در پسِ پردهایی از ناروشنیها بماند، و میان پیدا و پنهان، حقجویان هروله کنان، سرگشته، سرگردان و حیران، تا به ابد، میان دست و پای این و آن، پاسکاری شوند، و مدعیان داشتن نشانیات، پادشاهی کنند،
گاه تو را در قلبم حس میکنم، و گاه در دورترین کهکشانهایِ آسمان بی انتهایِ شب، ایستاده میبینمت، که مرا به رفتن به سوی خود میخوانی،
آشکار و پنهان با من سخن میگویی، در حالیکه صدایی از تو ندارم، تا بدان بیاویزم،
گویا از سرازیر شدن اشکهایم لذت میبری، و با قهقههام بیگانه، و گاه غضبناک میشوی،
تو به کدام آئین شکل گرفتهایی؟! آیین مهر، یا خشم؟! میان خشم و مهربانیات گم شدهام،
آسمان جایگاه توست، و زمین فرودگاه من است،
اما من و زمین، میلیونها سال است که آویزانیم، و در آسمانت، معلق ماندهایم،
در این سحرگاهان، در این هنگامهی وزش نسیم سردِ پائیزی، آنگاه که همه را خواب ربوده است، با تو سخن میگویم،
مرا میشنوی؟!
گوشی برای شنیدنم داری؟!
تهران - چهار شنبه 14 آبانماه 1404 برابر با 5 نوامبر 2025









