بباران ای خدای من

بباران باز برما رحمتت را
رحمت بی منتهی و منتت را
ای خدای آسمان ها و زمین
ای خدای رحمتََ للعالمین (ص)
ما تو را بر یوسف زهرای تو (عج)
ما تو را بر خون آن یحیی تو (ع)
می دهیم ارجاع از بهر وفا
تا کنی آباد این دنیایی ما
تا که از قهر و خروشت وا رهیم
تا که ما را وا رهی از خستگی
ماندگی درماندگی و سفلگی
ای خدای یکه و قهار من
ای که ارجاعی هر سودای من
کن نظر این لحظه بر احوال ما
ظلم و بیداد و ستم شد حال ما
شد فراوان نسل نا اهلان به روز
ای خدایا چاره ای باید شنود
تا خلاصی جمله را شامل شود
بل ظهوری شایدت کاندر شود
نی شود باید که تغییری شود
ای خدایا باز بارانی ز رحمت بایدت
تا کند پاک و تمیز این لجنه را
آسمان ابری است کوه ها هم سیاه
جنگل و دریا همه غرق گناه
لیکن مردانی باید اندر روزگار
تا کنند رد شر از این مردمان
مردمانی پاک طینت داده ای
لیک کم تعداد و خاموشند چند
من ندانم رسم باران دادنت
کی شود آغاز بر ما باز باز
بازم امید تویی ای لایزال
بس یقینی روزی باشد به بر
این یقینی باشد اما کی به بار  

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 10:1 شماره پست: 236

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.