Heights, where I am looking for my love
  •  

22 مهر 1398
Author :  
Everest peak

Oh heights, I know, your eyes will tear me when hearing my story,

Oh peaks, please hear me carefully,

When I am telling you of my loneliness,

Can you save and retell my irreplaceable love story?

I know, your hearts are full of mysteries,

Please give me a blanket space to tell you, and save it for me too,

Who is more stable and reliable than you?! I couldn’t find,

I’ve lost my love, where could I find it?

Where is more suitable than heights to look for it,

Where, great poets, prophets, saints... looking for their love in, to discuss their heart with him,

You are the heights, where prophets stand and speak with God,  and God find cozy place to speak with human,

Am I qualify enough, to do this also?

What’s the difference between me and him, in this regard? When I can stand on such a height and impose such a love rhyme,

I came here to lay down my heart’s pains, and give it to you, as a safekeeping place,

I love to kiss death in heights, as other climbers also love,

I love to test life here, as I found this life stable, old, reliable...

I looking for my real God there, as others found it here,

I am looking for myself as a part of nature, when I found you the real nature, I’ve lost myself in the plane area,

As I’ve lost connection when I ignore you, I am looking for reconnecting,

I don’t know if you should be at my service or, I should be at your service, but I think this is a two-sided relation.

My supposed, that all at my service is wrong, and I am a super being, but a part of the symphony that imposes nature,

I am looking an escape in you when I’ve lost my confidence, here in low altitude,

My understanding of what my heart says is so limited that I cannot impose verses that clear my mind for you, please read my heart by own.

I found the most patient heart with you, that I want to open my heart to you,

Your white, green, brown and black color face, in during time, show your flexible and maturate characteristic,

You get cold when you are white, to save me of warmness,

You gift me life, when you are green, to give me food.

You burn for me, and get the brown face, and give me seed of life,

You dress black, to gift me white life,

Oh mountain, you are adjoining to the sky, so I chose you as worship place,

My best stories happened in the height,

Let me stand and stay in the height,

I am looking for my stars and moon there, the brighter one,

To affix land to sky,

I define immortally with you,

I looking for a savory drink there,

Mountain is a small picture of human life, climb a peak it is like short and shrinks practice of human life, as it is happening there,

Oh, heights! You are the place of eagles who fly in the sky and land on you,

The heroic look their splendor in the heights,

Writers create and imagine their heroes in heights,

Height is the shelter of ran away,

Height is hinting me to greatness,

Stability and secure get meaning when I look or think of a mountain, 

The response of my action is come from height,

I am looking for a liberator who will come from a height to rescue us, the liberator who will never come and I should go there to rescue myself, in heights I feel secure,

The height teaches me how to live and how to depart,

When I am there, I hear your teaches, all the time, as you teach me how should I would be,

I am looking for the sun of my life, on the peaks of Alborz, where it experiences its sunset, before,

The footprint of Farhad is on the stones of heights, his love song is echoed there,

Riding clouds of imagination, attracted me to reach a peak, to go away from the disaster that I stuck in,

Heights are the unhurt paradise, which impure fingers don’t touch it,

Stand long like a mountain, is my symbol of resistance,

Heights are the domes, which I never take my face of it, it’s my forever sight,

So many shepherds, connected to the sky, from heights, so I am looking for new connection and new word from there,

I am part of heights, heights are a part of God will, God is there, I am looking for an opening, to filtrate to his heart from there,

Heights are a leader and up lifter to God, the tallest one is the nearest one,

Heights are the browser of the chase of nature, I am looking for silence and calmness there,

Peak’s stones as is a decoration for my house, but it cells which make a peak,

 

 

ستیغ ها، جایی که به جستجوی یار خود هستم،

آه ای ارتفاعات بلند! می دانم که چشم های شما گریان خواهد شد، وقتی داستان مرا بشنوید،

آه ای قله های بلند! لطفا به دقت مرا گوش فرا دهید،

وقتی من از تنهایی خود می گویم،

آیا می توانید داستان تکرار ناشدنی ام را برایم حفظ، و بازگو کنید؟

می دانم قلب های شما مملو از راز هاست،

به من نیز فضای خالی، در قلب خود دهید، تا داستانم را بگویم و برای من نیز آنرا مثل داستان های دیگرتان حفظ کنید،

چه کسی از شما پایدارتر و قابل اطمینان تر است؟! من که نتوانستم بیابم،

من عشقم را گم کرده ام، کجا می توانم او را بیابم،

چه جایی بهتر و مناسب تر برای یافتنش، بهتر از بلندی هاست،

جایی که شعرای بزرگ، پیامبران، عارفان و... برای یافتن عشق خود در آنجا جستجو کردند، تا قلب شان را برای عشق خود بازگو کنند.

شما بلندی هایی هستید، جایی که پیام آوران آسمانی آنجا ایستادند و با خدای خود سخن گفتند، و خداوند راحت ترین مکان را برای سخن با انسان، همانجا یافت،

آیا من هم شرایط مناسبی دارم تا چنین کنم؟!

چه تفاوتی بین من آن پیامبر در این رابطه هست؟ وقتی من هم می توانم چون او در آن بلندای تو ایستاده، و همچون او سرود عشق بنوازم،

من بدینجا آمده ام تا دردهای قلبم را زمین بگذارم، و آن را به تو بسپارم، تو که به عنوان امن ترین مکانی برای آن،

دوست دارم در همینجا به مرگ بوسه زنم، همچنان که دیگر همنوردانم نیز بر این خواسته اند،

می خواهم در اینجا زندگی را بچشم، من چنین زندگی را پایدار و قابل اعتماد می دانم،

من برای خدای واقعی نیز در همینجا در جستجویم، همچنان که دیگران نیز خدای واقعی را اینجا یافته اند،

من در جستجوی خود، به عنوان قسمتی از طبیعت، در همینجا هستم، اینجا را طبیعت واقعی یافتم، و خود را در سرزمین های صاف گم کردم.

موقعی که تو را نادیده گرفتم، ارتباطم را با تو از دست دادم، اکنون به دنبال تازه کردن ارتباطم با تو هستم،

نمی دانم آیا تو باید در خدمت من باشی و یا من باید در خدمت تو باشم، اما تصورم بر این است که این یک ارتباط دوسویه است،

تصورم، مبنی بر این که همه در خدمت من هستند، نادرست بود، و این که من موجودی عالی هستم، اما من خود را قسمتی از سمفونی می بینم که طبیعت آن را یکجا سروده است،

در حالی که اعتمادم را در این پایین دست ها از دست داده ام، من در جستجوی راه نجاتی در آن بالا دست ها هستم،

فهم من از آنچه قلبم می گوید آنقدر محدود است، که نمی توانم قلبم را برایت به روشنی بسرایم، پس تو خود قلبم را بخوان،

صبورترین قلب را در تو یافتم، برای همین هم خواستم دروازه قلبم را به سوی قلب تو بگشایم،

چهره سفید، سبز، قهوه ایی و سیاه تو در طول زمان، شخصیت پخته و نرم تو را نشان می دهد،

 موقعی که به رنگ سفیدی، سرما را می گیری تا گرمایم را حفظ کنی،

زندگی را به من هدیه می دهی، موقعی که به رنگ سبزی، تا به من غذا دهی،

برای من می سوزی، تا رنگ چهره است به قهوه ایی در آید، و تخم زندگی را به من هدیه دهی،

لباسی به رنگ سیاه می پوشی، تا زندگیِ سپیدی را به من هدیه کنی،

آه ای کوه ها! شما نزدکترین به آسمانید، بدین جهت است که من شما را به عنوان محل عبادت خود برگزیدم،

بهترین داستان های من در بلندی ها اتفاق افتاد،

اجازه دهید اینجا در بلندی بایستم و آن را بگویم،

برای ستاره ها و ماه خود در اینجا جستجو می کنم، روشن ترین ماه و ستاره، تا زمین را به آسمان در اینجا بدوزم،

من بقا را با شما تعریف می کنم،

من در اینجا به جستجوی شراب نابم،

کوه تصویر کوچکی از زندگی انسان است، بالا رفتن از قله به سان تمرین کوچک شده ایی از زندگی انسان بوده، همچنان که در اینجاست که دیده می شود.

آه ای بلندی ها! شما مکانی هستید که عقاب های در پرواز در آسمان، بر شما فرود می آیند.

شجاعان شجاعت و افتخارشان را در شما جستجو می کنند،

نویسندگان بزرگ، قهرمانان خود را در بلندی ها خلق و به ذهن می آورند،

بلندی تو، آشیان و پناهگاه متواریان است،

ستیغ برای من نشانی است به بزرگی، 

ثبات و امنیت، معنی خود را زمانی نشان می دهد، که در مورد کوه فکر می کنم،

پاسخ عمل من از بلندی است که به من می رسد،

به دنبال منجی ایی هستم که از ستیغ خواهد آمد، تا ما را نجات دهد، منجی ایی که هرگز نخواهد آمد و من خود باید خود را نجات دهم، در ستیغ ها من خود را ایمن حس می کنم،

ستیغ به من یاد می دهد که چگونه زندگی کنم، و چگونه بمیرم،

موقعی که در آنجا هستم، آموزه هایت را همیشه می شنوم، همچنان که به من می آموزی که چگونه باید باشم.

به دنبال خورشید زندگی ام در ستیغ های البرز در جستجو هستم، آنجا که غروبش را تجربه کردم،

جای پای فرهاد در سنگ های ستیغ هاست، صدای عاشقانه اش از انجاست که اکو می شود،

سوار شدن بر ابرهای تصور، مرا به سوی ستیغ ها می خواند، تا از بلایی که در آن گرفتار آمدم، دور شوم،

ستیغ ها بهشت بی نقصند، که انگشت های ناپاک آن را دستمالی نکرده است،

پایداری دیرپای کوه، مرا سمبل مقاومت است،

ستیغ ها گنبدهایی هستند که من هرگز از آن روی بر نخواهم داشت، آنجا دیدگاه ابدی من است،

چوپانان زیادی، از آنجا به آسمان وصل شدند، بنابر این ارتباط جدیدی را از ستیغ ها به آسمان می جویم تا کلماتی جدید و ارتباط جدیدی را در آنجا بیابم،

من قسمتی از ستیغ هایم، ستیغ ها قسمتی از خدا، و خداوند در بلندی هاست، من به دنبال روزنه ورودی هستم تا به قلب او در آنجا نفوذ کنم،

ستیغ ها نردبان و بالا برنده به سوی خداوندند، بلندترین آن نزدیکترینش به خداست،

ستیغ ها نمایشگر به هم ریختگی طبیعت است، من به دنبال سکوت و آرامشم در آنجا،

سنگ های کوه برای خانه ام دکوراسیونی است برای زیبایی، اما برای ستیغ این سنگ ها سلول های سازنده قله اند.        

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (1)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

You look yourself and your wishes
The man and

Man
هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در غوطه ور میان شادی و غم، به است...
نغمه‌ی شوم دولتِ در سایه، از دلِ خانه‌ی اشباح، در شبی دیجور و وانفسا غلامرضا علیزاده شنیده‌ام که ...
- یک نظز اضافه کرد در غوطه ور میان شادی و غم، به است...
چرا ۱۴۰۳، عجیب‌ترین انتخابات تاریخ ایران بود مصطفی فقیهی: عجیب‌ترین انتخابات در تاریخ ایران که پیروز...