طبیعت و تغییر، یادداشتی بر 13 فروردین و سیزده بدر 1402
  •  

13 فروردين 1402
Author :  
فضای بهاری باغ های حاشیه کوه بیدر در منطقه تاریخی بسطام و خرقان

طبیعت در چرخه ایی از تکرار گرفتار آمده است، چرخه ایی که هر روز نو می شود، اما رشد در آن نیست، حرکت دایره واری که با هر چرخش، به نقطه صفر ختم می شود، با اینکه نوعی حرکت در خود می نماید، اما در واقع حرکتی در کار نیست، در شعاع دایره ایی دور زدن است، تنها نو شدن، زندگی کردن و سپس مردن است؛ طبیعت را فراری از این دایره نیست، با مرگ هر موجود این فرار، محقق می شود.

اما انسان به رغم این که بخشی از طبیعت، و گاه همسان با اوست، اما توان فرار از این زندگی دایره وار را دارد، ولی این حقیقت را نمی توان از نظر دور داشت که گاه انسان و جوامع انسانی نیز همسان طبیعت می شوند، دور باطلی از گردش دایره وار را خواهند داشت، مثل حکایت کشورهای انقلابی، که از استبداد، به دامن انقلاب فرار می کنند، و گاه پیروز هم می شوند، اما بعد از پیروزی دوباره استبداد در شکلی دیگر، با شعار و چهره ایی دیگر، بازسازی، بازتولید و متولد می شود، حتی بدتر از سابق، و آزادی از بین می رود، و باز میل به انقلاب دوباره شکل می گیرد، و روز از نو، روزی از نو، این همان چرخش دایره وار است، که مقصد همان نقطه صفر خواهد بود.

این شرایط از آنجا شکل می گیرد که انسان مجهز به قدرت تغییر است، قدرت شکستن دایره ایی را دارد، که به تکرار او و زندگی اش را احاطه کرده است، و اگر اندیشمندانه عمل کند، می تواند به مقصد خود برسد، انسان برای فرار و راه گشایی از این دایره تکرار، تنها باید به مشکل خود آگاه شود، و تصمیم به تغییر گیرد، با قدرتی که در انسان وجود دارد، به حتم این تصمیم و تلاش، به نتایجی منتج خواهد شد،  

اینجاست که میخ های محکم حفظ وضع موجود، از نیروهای اجتماعی مطیع وضع موجود گرفته، تا ایده های فعال در این جهت، دست به کار می شوند، ایدئولوژی ها، قالب های فکری متصلب و مخربی که در نقش حافظان حفظ وضع موجود نقش بازی می کنند، وارد عمل می شوند و ابتدا با سرکوب انسان ها، ابزار و ایده های آگاهی بخش، انسان را از شکل گیری این خود آگاهی باز داشته، و در نهایت نیز سعی می کنند انگیزه تغییرخواهی را در او بِکُشند.

 ایده های کشنده خودآگاهی و تصمیم به تغییر، گاه همچون رسوباتی که در فرهنگ سکونگرای ما جاگیر شده اند، باغداری، برای دوری از دغدغه هایم، در حالیکه خود، به حال و روزمان خوب اگاه بود و می گفت:

"این روزها روزهای خوش ماست، از پس آن روزهای بسیار تلخ تری در راه است"

جمله ایی را به عنوان توصیه، برای رهایی از دغدغه ها و غصه هایم، خیرخواهانه به من هدیه داد، تا به زعم خود راهگشای رفع غم های زندگی ام باشد، بعدها متوجه شدم، این شعری از شاعری توانا به نامِ "شجاع کاشی" است که:  

"دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند،        عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری"

او مرا با این شعر شجاع کاشی به سکون مرگ انگیزی، در تخدیرگاه دیوانگی، فرا می خواند، که از تفکر و خودآگاهی بگذرم، و در حول و حوش عالم دیوانگی، زندگی را راحت تر از سر بگذرانم، ستبر چون دیوانگان، غرق در دل مسایل خود و دیگران، بی تفاوت بُگذرم، به نوعی این توصیه را به سان این ضرب المثل پارسی یافتم که :

"بزن بر طبل بی عاری، که آن هم عالمی دارد"

امروز روز 13 فروردین، و روز طبیعت است، می توان چون طبیعت بود، و همراه، همگام و هممقصد با طبیعت، زندگی را، در چرخه ایی، با دیگر موجودات به تکرار نشست، آنگاست که مقیاس زندگی ات، چند بهاری خواهد بود که از عمر می گذرد. اینجا میزان بزرگی زندگی ات، به تعداد چرخش های دایره واری است، که در آن شامل بوده ایی، اما آنان که دل در گرو خلاصی از چرخه نو شدن، زندگی و مرگ را دارند، همان هوشیاران عالمند که :

"ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد      دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد"


این همان غم همسان نشدن انسان با طبیعت است، که در یک چرخه باطل نو شدن، زندگی و مرگ گرفتار آمده است. انسانِ گرفتارِ در چرخه طبیعت، به رغم داشتن خصوصیات و مختصات انسانی، دیگر انسان نیست، بلکه نهالی در این طبیعت است، مثل بوته ها، مثل مورچه ها، مثل هزاران موجود زنده دیگر در این طبیعت، که به بخشی از آن تبدیل شده است؛

خدا کند چنین انسانی لااقل از نوع موجودات مخرب زندگی در طبیعت نباشد، تا گرگ وار به دریدن همنوع و غیر همنوع مشغول شود. در صورت تحقق چنین انسانی، در این شرایط سقوط، ابتدا باید او را به زندگی نرمال طبیعت باز گرداند، و بعد او را متوجه انسانیتش کرد، چنین انسانی را دو بازگشت لازم است، ابتدا بیداری ایی که منجر به تبدیل او به بخشی سازنده در طبیعت را در پی داشته باشد، بعد از این مرحله است که باید او را به انسانیتش بازآگاهی داد و باز گرداند.

امروز روز طبیعت است، در این روز میراث داران ایران تمدنی به سیزده بدر و صدخوشی [1] می روند، در طبیعت گره بر سبزه می زنند، تا ببینند در کجای کار طبیعتند.

 

[1] - صدخوشی، مختص روز 13 فروردین و پایان جشن های نوروز است، که مردم به دامن طبیعت رفته، این روز را به شادی می گذرانند. کودک که بودم، بزرگان رفتن به دامن صحرا را برای "صدخوشی" عنوان می کردند، و این شاید اوج خوشی های جشن نوروز بود، که پیشینیان از عدد "صد" را برای بیان بزرگی اندازه خوشی های این روز به کار می بردند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

موارد مرتبط

نظرات (3)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

گوشه ای از اعتقادات زیبای
سرخپوستان:

۱. ما جزئى از طبيعت هستيم نه رئيس آن
۲. ما هيچگاه گياهى را با ريشه از خاک نمی‌کنیم.
۳. ما موقع ساختن خانه، خاک را زياد جابه جا نمی‌کنیم.
۴. ما در فصل بهار، آرام روى زمين قدم
بر مى داريم چون مادر طبيعت باردار است.
۵. ما هرگز به درختان آسيب نمی‌رسانیم
ما فقط درختان پير و خشک را قطع
می‌کنیم و قبل از قطع كردن
براى آرامش روحش دعا می‌کنیم.

۶. حتى حيواناتى كه براى مايحتاج غذايى در حد نياز از آن‌ها استفاده می‌کنیم را نيز با اجازه و دعا براى آرامش روحش او را از چرخه ى هستى جدا می‌کنیم.
۷. به اندازه ى مصرفمان درخت می‌بریم
و گوشت تهيه می‌کنیم.
۸. هرگز هيزم ها را اسراف نمی‌کنیم.
۹. اگر حتى يك درخت جوان و سرسبز
را قطع كنيم ، همه ى درختان ديگر
جنگل، اشک می‌ریزند
و اشک آنها در دل ما نفوذ می کند و وجودمان را مجروح می کند و قلبمان آرام آرام تاریک می‌شود.
۱۰. خاک مادر ما و آسمان پدر ماست.
۱۱. باران عاشقانه ترین سرود هستی است.
۱۲. طبیعت روح دارد و مهربانی را می‌فهمد.


دانایی وخرد حکم میکند که این متن زیبا را تا ملکه ذهن شدن تکرار گردد یا با نستعلیق خط در دیدهمگان برای حفظ زیبایی طبیعت
https://chat.whatsapp.com/CObUKlaELnO4XhUM9QGTMz

This comment was minimized by the moderator on the site

سیزده بدر به قلم ناصرالدین‌شاه
به کوشش فاطمه قاضیها

۱۳ فروردین ۱۲۶۶

امروز سیزدهم عید است، هوای آفتاب بسیار خوب گرم صحیحی بود. فصل بهار و موقع همه چیز است. هیچ سال هم سیزده عید را به این خوبی ندیده بودیم، که مردم به این ذوق و شوق به گردش بروند و عیش کنند. صبح علی‌الرسم سوار شده، رفتیم دوشان تپه. ناهار را پیش در عمارت کوه دوشان تپه، گرم حاضر کرده بودند...جمعیت در خیابان دوشان‌تپه و راه دولاب که به سمت دوشان‌تپه می‌رفتند، به اندازه‌ای بود که مافوق نداشت. ده پانزده هزار نفر جمعیت که متصل دُم ریز می‌رفتند. یک راست آمدیم بالا...هوا خیلی گرم بود. بعد با دوربین شهر، اطراف شهر و همه‌جا را تماشا کردیم. توی باغ و اطراف شهر معرکه بود. از جمعیت و مردم هم متصل دسته به دسته می‌آمدند. یک دسته آمدند، ساز داشتند و رقاص جلوی آنها می‌رقصید و دست می‌زدند و می‌آمدند، یک دسته دیگر دُهل و سرنا داشتند، همین طور از  شهر که بیرون آمدند، می‌زدند، تا وارد شدند ولی خیلی خوب می‌زدند. این همه جمعیت که می‌آمد و می‌رفت، سرِ استخر هیچ معلوم نبود که آدمی آنجا باشد. بعد از تماشا ناهار خوردیم، دوباره تماشا کردیم...باز با دوربین این طرف آن طرف را دیدیم. بعد دیدم خواب دارم، رختخوابی انداختند، خوابیدیم. اعتماد‌السلطنه بود، امّا نه او روزنامه داشت نه ما همراه آورده بودیم، بیخودِ بیخود راه می‌رفت، سایر پیشخدمت‌ها بودند. سه ساعت به غروب مانده از خواب برخاسته، دوباره اطراف را با دوربین نگاهی کرده، تماشایی کرده، نمازی خوانده، چای و عصرانه خورده، برخاسته از در که بیرون آمدیم، دیدم پشت سرم صدایی شد، پایی سُر خورد، نگاه کردم، دیدم علاءالدوله است، پایش روی شِن‌ها در رفته، زمین خورده، تمام پوست صورتش رفته است و خون زیادی از روی او می‌آید و همین طور دارد با ما می‌آید، گفتم این طور خوب نیست، شاید مردم تصور می‌کنند، ما تو را کتک زده‌ایم. جلوی ما برو و روی خودت را بشوی. علاء‌الدوله یواش رفت زیر کوه و خودش را شست. دیگر از او هم خبر نداریم. خلاصه ما هم پایین آمده، سوار کالسکه شده‌، راندیم برای باغ مخبرالدوله. جمعیت توی صحرا پُر بود و در شُرف مراجعت کردن به شهر بودند. صحرا هم تمام سبز و خرم و خیلی باصفا بود. راندیم درب بالای باغ مخبرالدوله. کالسکه ایستاد، پیاده شدیم. مخبرالدوله، نیرالملک، مخبرالملک، ناظم مدرسه، میرزا علی‌خان، میرزا جعفرخان درب در ایستاده بودند، وارد باغ شدیم، باغ خیلی باصفا بود. شیرینی زیادی، تدارک مفصلی، از پیشکش و همه چیز مخبرالدوله حاضر کرده بود و حال آنکه امروز صبح او را خبر کرده بودیم و گفته بودیم، بیش از یک قلیان در آنجا توقف نخواهیم کرد، خیلی تدارک کرده بود. با مخبرالدوله مشغول صحبت شدیم. مخبرالملک تلگرافی آورد به دست ما داد، عرض کرد روزنامه قصر و پوبلیک‌نیوز است. هر دو خبر عجیب بود، در پوبلیک‌نیوز نوشته بود که امپراطور روس را طپانچه زدند، در روزنامه قصر هم نوشته بودند که حسام‌الملک به جوانمیرخان حمله برده است، [به]توپ بسته است. تفنگ زیادی انداخته، جمعیتی از طرفین مجروح و زخم دار شده، بالاخره جوانمیر زخم‌دار، خودش و کسانش را تمام اسیر گرفته‌اند و قلعه او را هم تصرف کرده‌اند. هر دو خبر عجیبی بود. قدری توی باغ گردش کردیم و پیاده آمدیم باغ لاله‌زار. از آنجا که آمدیم، دیدیم جمعیت زن و مرد معرکه است. زن و مرد و طلاب و سید، پسرهای آقا سید محسن، همه کس بود. قدری که رفتیم زن‌ها دور ما را گرفتند، زن زیادی همه خوشگل و خوب دور ما بودند. ما هم با آنها بنا کردیم به صحبت کردن. همین طور با زنها صحبت‌کنان آمدیم، مردم همه بشاش و خوش دل و خوب بودند. به آخر باغ که رسیدیم، یک زن بلندی دونفر دخترهای خودش را دست گرفته بود آورد جلو پیشکش کرد. مخبرالدوله عقب ما بود، گفتیم این دو دختر را ما به مخبرالدوله بخشیدیم. خنده شد. این خبر به زن مخبرالدوله رسیده بود. شب مخبرالدوله را توی خانه راه نداده بود. شام نداده بود بخورد. هر چه مخبرالدوله قسم می‌خورده است: والله بالله این طور نیست، می‌گفته است خیر، تو در لاله‌زار زن گرفته‌ای. خلاصه از باغ  لاله‌زار بیرون آمده، سوار کالسکه شده، از در اندرون وارد شدیم.

منبع: آرشیو اسناد سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران، روزنامه خاطرات ناصرالدین‌شاه.

This comment was minimized by the moderator on the site

Uامیدوارم
۱۳ تا بدی
۱۳ تا بلا
۱۳ تا زشتی
۱۳ تا نحسی
۱۳ تا غصه
۱۳ تا ناکامی
۱۳ تا مریضی
از وجودتون دور بشه

سیزده بدر بشادی

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در نیم نگاهی به روند حوادث و تحول...
. مسعود پزشکیان کاندیدای اصلاح‌طلب رئیس جمهوری توئیتید: با من حرف بزنید گوش شنوا دارم. آقای پزشکیان...
- یک نظز اضافه کرد در ایرانیان اراده کنند می توانند ...
حوصله حاشیه ندارم. ربطی به انتخابات هم نداره. ولی امروز که حرف دانشگاه تبریز و اون روز وحشتناک شد د...