اندیشمندان در گذشته باید هزاران کیلومتر راه بین حلقه‌های حضورِ دانش عصر خود در دمشق، بغداد، نیشابور سمرقند و بخارا را پیاده و یا با ستوران می‌تاختند، تا اگر از خطرات خفته در مسیرهای سخت و بلندِ راه، جان به سلامت بردند به کتابی، استادی، سخنی، اندیشه‌ایی‌، حلقه درسی متفاوت دست یابند و با کاروان دانش روز و... خود را همراه سازند، و آن را با اندیشه‌ی بیدار شده در انتهای ذهن خود، در‌آمیخته، نظری نو، کارا و سودمند بیابند و بیان ‌دارند.

 هرچند فرزانگانی چنین، آنگاه باید خود را آماده دریافت رنجِ اتهام کفر و زندقه به جان می‌شدند، چراکه نوآوری در اندیشه، مرداب ذهنی بسیاری را متلاطم می‌کرد و آنان را به وحشت می‌انداخت، و فورا رای به مرز و هنجارشکنی امثال سهروردی، پورسینا، زکریای رازی، عین القضات همدانی، ملاصدرای شیرازی و... می‌دادند، و آنان را تحت تعقیب و آواره، و یا اسیر زندان، و این شهر و آن دیار می‌کردند، و اینان برای اینکه در اندیشه و لمحات نوری که یافته بودند، بمانند، و مجبور به توبه و پوزش نشوند، راه گریز در پیش گرفته، مهاجرت، اندیشه، نوشتن و فرار و...، زندگی کوتاه‌شان اما پر بهره آنان را صرف خود می‌کرد، اما با این حال دنیای آنان آنقدر تشنه زلالِ اندیشه‌های نوین بود، که چنین جوانمرگ شدگانِ [1] اندیشه‌ایی نیز، از خود اثر و تغییرهای بزرگی بر جای می‌نهادند.

اکنون که سنگ‌های کفر و زندقه و سنگسارِ اندیشه را نسبتا بسته‌اند، و اندیشه و دانش بهتر از گذشته در دسترس است، و دنیای اندیشه‌ی ما فرصت نفس کشیدن دارد، و باید فرزانگانی گرانقدر را به دنیا عرضه کند، اما این شاید یک پرسش بزرگ و آشنا برای بسیاری باشد که در این روزگار انفجار اطلاعات، و کتابخانه‌های پر و پیمان و رواج اندیشه‌های جور واجور و...، چرا دیگر مادر اجتماع ما جلال الدین محمد بلخی، یا سعدی شیرازی، یا سهروردی و... نمی‌زاید؟!

شاید یکی از دلایل چنین پدیده‌ی پرسش برانگیزی، بود و باش آن اندیشه، تشکیلات آموزشی و سیاست یکدست سازی باشد، که در سایه حضور خود، اندیشه و اندیشه‌زایی را منتفی می‌کند، چرا که دیگر قرارگرفتن اندیشمندان و جویندگان دانش و اندیشه در نظامیه نیشابور در کنار خراسان بزرگ و اندیشمندپرور، و یا نظامیه بغداد در بیخ گوش داروغه، شحنه و قاضی شرع خلیفه عباسی در بغداد، و یا حضور در دمشق، و در مرز داد و ستد اندیشه با دنیای متفاوت رومیان و...، دیگر تفاوتی در وضع اندیشه و اندیشمند نمی‌کند، و نیست، چرا که تشکیلات آموزشی مبتنی بر اندیشه یکدست ساز، و از گزینش‌های سخت گذشته و...، صاحبان پرسش‌های بزرگ را، از تغییر مکانِ درس و بحث، چیزی عاید نمی‌شود، چرا که پرسش‌های بنیادین در محیط آزاد و متفاوت علمی، و در رواج گفتمان علمی متضاد است که به شکوفایی، و گاه جهش از گذشته مُندرس، به جایگاهی نوین خواهد انجامید، ورنه دیوارهایی که تنها اکوی آن، صدایی یکدستی از خیل اکودهندگان مبناهایی از پیش تعیین و تعریف شده‌اند را، انتظار زایشی نو نخواهد بود، چه در بخارا، یا نیشابور، در گندی‌شاپور، یا بغداد و یا دمشق باشی، از دیوارهای آن جوامع دانش نیز، صدایی از پیش تعریف شده را خواهی شنید که از انبوهی از مستخدمین از صافی گذشته ساطع می‌گردد.

جوامعی که فرزانگان آن به بالای دیوارهای بلندِ دور بینی نمی رسند

خیل در راه ماندگانشان را از آینده ویران خبری نخواهد بود

جریان یکدست‌ساز آموزشی و تربیتی که جهان امروز را به سیطره خود در آورده است، حالت تهاجم نیز به خود گرفته، با پرسش‌های حق بجانب‌گونه‌ایی، به نبرد با تکثر در زندگی، اندیشه‌، رواداری رفته و می‌رود، تا میدان تضارب اندیشه، کردار و سخن را از پهنه جامعه برچیند، و بود و باش آن را به پستوی نشست‌های محدود، به دور از بازخوردهای اجتماع عقب بِراند و آنرا کاهش دهد، تا مردابی شکل گیرد که هیچ موجی از اندیشه نو را به خود نبیند، که اکسیژن تغییر را به آب‌های راکد، و بوگندوی جامعه هرگز نچشاند،

نبرد برای چنگ اندازی به حریم و داشته‌های آدمیان از جمله حق انسانِ آزاد برای تعیین مسیر زندگی، اندیشه‌ و...، از بیان پرسش‌ها و گزاره‌هایی آغاز می‌شود، که آدمیانی که در بین دیگران، برای خود چنان قائل‌اند، که دیگران را ناتوان و علیل از راهبری کشتی زندگی و اندیشه خود دیده، خود را ناخدای کشتی زندگی آنان در نظر گرفته، و یا همچون چوپانانی، خود را رمه‌دار خیل چنین آدمیانی مفلوک می‌بینند و به خود اجازه می‌دهند، از آنان بپرسند «شما با زندگی خود چه خواهید کرد؟» [2] و در حالیکه پاسخ در همین پرسشِ به چالش کشاننده‌ی حق انسانِ آزاد، برای راهبری کشتی زندگی و اندیشه خود، نهفته است که لابد باید پاسخ گفت: «من خود یک بود و باش مستقل از شمایم، و این زندگی از سوی خداوند به من ارزانی شده، و به فرد دیگری ربط ندارد که بپرسد، با آن چه خواهم کرد»، «من اگر نیکم، اگر بد، تو برو خود را باش!» [3]

این چنین است، که آنان با چنین پرسش‌های، مداخله‌گرانه در روند زندگی و اندیشه دیگر آدمیان، روزنه‌ایی برای خود باز می‌کنند، تا حریم دیگران را، به جولانگاه اندیشه و اهداف و آرمان خود درآورده، به محل تجاوز و آمد و شدِ خود، و هر کَس و ناکسی از این دست مبدل سازند، و چنان شرایطی را رقم ‌زنند، که خیل بسیاری از آدمیان بعد از یک عمر زندگی، حتی مطمئن به آدم آفریده شدن خود نبوده و نیستند و...،

چراکه چون دیگر ابزار کار، همچون چهارپایان، جسما و اندیشه‌ایی، بازیچه و پیرو اندیشه و پروژه‌های در دست اقدام دیگران بودند، و آنقدر به دستمایه کوشش و خطای آنان تبدیل شدند، که در آخر کار هم، حتی قادر به پاسخ به پرسش که، من کیستم؟ و چه باید بکنم؟ نیز نیستند و نخواهند بود، و وقتی به گذشت عمر پرقیمت خود با حسرتی بی اندازه نظر می‌اندازند، و به رنجِ بی حاصلی که متحمل شدند، نگاه می‌کنند، خود را به سان یک توپ بازی، میان پای این و آن خواهند یافت، در حال شوت شدن، و دویدن‌هایی بی حاصل، برای اهداف و آرمان‌هایی، که وقتی در پایانِ عمر، بدان می‌نگرند، درخواهند یافت که هرگز ارزش این همه جانفشانی و تلاش، و زندگی گذاشتن را، نداشت.

پیشران های متکبر و خود همه چیز دانِ جامعه یکدست و بی سرانجام

[1] - شهاب الدین یحیی سهروردی (549-587 ه.ق) را در 38 سالگی در قلعه حلب خفه کردند و به شهادت رساندند، روزبه پورداود معروف به عبدالله ابن مقفع (104 تا 142 ه.ق) مترجم و دبیر ایرانی را نیز در 38 سالگی به شهادت رساندند و جسدش را در تنور سوزاندند، عین القضات همدانی (492-525 ه.ق) را در 33 سالگی شمع آجین کرده و به نفت آلوده کرده و به آتش کشیدند و به شهادت رساندند، ابن سینا (۳۷۰–۴۲۸ ه.ق) در 58 سالگی در حال فرار و مخفی شدن به شهادت رسید و...

[2] - “What Will You Do with Your Life?”   Krishnamurti

جیدو کریشنامورتی یا جی کریشنامورتی  (۱۸۹۵–۱۹۸۶)، نویسنده، متفکر و سخنران هندی تبار که در خودشناسی و مسائل فلسفی و روان‌شناختی آثار بسیاری به جای گذاشته‌است. موضوعات مورد بحث او عبارت اند از: وابستگی و ترس‌های روانی، آزادی و استقلال فردی، شرطی‌شدگی ذهن، طبیعت ذهن، مراقبه، روابط انسانی، یادگیری و آموزش. او به‌طور مداوم بر نیاز انسان به یک انقلاب درونی تأکید داشت؛ انقلابی که نمی‌تواند توسط یک عامل یا مرجع بیرونی، مذهبی، سیاسی، یا اجتماعی رخ دهد.

[3] - برگرفته از این شعرِ حافظ و زبان غیب گوی ادبیات پارسی که فرمودند:

عیب رندان مکن ، ای زاهد پاکیزه سرست!   

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.

من اکر نیکم اگر بد، تو برو خود را باش!

هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار، که کِشت.

گر نهادت همه این است، زهی نیک سرشت!

ور سرشتت همه این است، زهی نیک سرشت!

بر عمل تکیه مکن خواجه، که در روز اَزَل

تو چه دانی قلم صُنع به نامت چه نوشت؟

نا امیدم مکن از سابقه لطف ازل،

تو چه دانی که پس پرده ، چه خوب است و چه زشت؟

همه کس طالب یارند، ، چه هشیار و چه مست؛

همه جا خانه عشق است، چه مسجد چه کنشت.

باغ فردوس لطیف است؛ ولیکن- زنهار!-

تا غنیمت شمری سایه بید و لب کشت!

نه من از خانه تقوا به در افتادم و بس،

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت.

سر تسلیم من و، خشت در میکده ها!-

مدعی گر نکند فهم سخن، گو سر و خشت!

حافظا! روز اجل گر به کف آری جامی

یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت!

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

«اصلاح طلب، اصولگرا؟ دیگه تمومه ماجرا!» گفت‌وگو با دکتر پرویز_امینی پژوهشگر علوم سیاسی و استاد دانش...
نیمی از آمریکایی‌ها خواستار بازداشت نتانیاهو در کشورشان هستند ️در حالی که نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی ب...