با چهره‌ایی پر از پشیمانی،

نادم،

که ندامت مثل باران از آن می‌بارد،

از خیابان‌های شرم باید گذشت،

رسوا از آنچه که باید می‌شد، و نشد،

ندامت از فرصت‌های بزرگی که از دست رفت،

مقابل چشم‌هایی که به انتظار وفای به عهد، نشستند،

و در این انتظار ماندند، پیر و فرتوت‌ و نابود شدند،

و وفا نشد!

و اکنون تو ماندی و این شرم و ندامت،

که از درون تو را آزرده خواهد ساخت،

بابت:

زندگی‌هایی که در ذهن‌ها، به زیبایی ترسیم شدند، به تصویرهایی ذهنی در آمده و ساخته شدند،

اما فرو ریختند، و به زباله‌های ذهنی خراشگر تبدیل شدند و...

چون خیالی باطل که هرگز انگار فرصت تحقق نداشتند و یا نیافتند!

و اما هنوز هم شاید، در آخرین نگاه‌ها، در بدرقه امید، به سوی ناامیدی،

باز کسانی را می‌توان یافت که چشم در چشم تو دارند!

گاه ملتمسانه،

تو را به بازگشت می‌خوانند،

گویا هنوز هم از تو نا امید نیستند!

برای دیدن نتایج قول‌هایی که به خود دادی، به آنان دادی، به بشریت دادی، به خدا دادی،

قول‌هایی که اگر اقلی از آنان به فراموشی سپرده نمی‌شد نیز،

آرزوی بروز انسانی بود، که انسان‌ها از انسان انتظارش را داشتند،

کجاست آن چهره شرمگین، برای این همه بدعهدی؟!

کجاست آن امید، که به بدرقه اش نشسته‌اند؟!

امیدی که در چشم‌ها روشنی می‌دوانید،

و طرح‌واره‌هایی از نیکی در اذهان درمی‌انداخت،

همان‌هایی که چون خیالات نگاه به آسمانی بلند،

همچنان خیالی ماندند، و لاجرم چون ملاتی درهم و برهم، بر زمین ریختند،

و همچون سنگ‌ و خاکستر‌ی آتشفشانی،

چهره‌ایی از بروز مرگ و نابودی، بر صورت زمینیان نشاندند.

وه چه رسواییست که دامنگیرِ شب هایم شده

زِنده زِنده مَرگ، گریبانگیرِ لب هایم شده

دوستی را من نمی بینم بدین ظُلمتکده

سوگواری ذکر این شب های بیپایان شده

 

قلبم از سِّرُ اَسرار مَگو، بین پر شده،

دولتِ بی آشنایی، بر دَرم کاشان شده

در جهانِ سّرُ اَسرار جهان، من گم شدم

وه چه خوش گم کردنیست، این چموش پی شده

 

کس نبود او، از برای این هزاران چون منی بیکس شده

بیکسانی که دوای دردشان باشد همان دردِ شُدِه

کس نخواهم، بیکسی خود بخت و اقبال من است

عشق را وا می گذارم، از برای آن همه با کَس شده

 

من به خود نآمدم اینجا، این چنین مُفلِس شده

وعده ها دیوانه ام کرد، باغ های سبزُ سُرخِ رو شده

وادی عقلُ دلُ عشقُ جنون را میگذارم پشت سر

بیکسی دریای جوشان است، اینچنین غَلتانُ سَرگردان شده

 

به نظم در آمده در 7 اردیبهشت 1403 خورشیدی در استقبال از این دو بیت شعر سروده توسط عارف و فیلسوف ایران زمین، جناب دکتر سید عبدالحمید ضیایی که فرمودند : "هرچند بی تو هیچِ محض و با تو بسیارم      شک می کنم گاهی که آیا دوستت دارم؟"  منبع : درد جاودانگی  https://t.me/abdolhamidziaei  

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...