این دنیا را شاید طلوع و غروب هایش، دنیا کرده باشد و به دلیل همین ناپایداری، فانیش می خوانند؛ برای تک تک انسان ها هم طلوع و غروبی مقدر شده است و بالاخره لحظه غروب عظیمی که برای زندگی ما هم تقدیر شده بود، فرا رسید. دوشنبه بود که مجاورین قبله ما در شاهرود ذوق زده خبر از بهبودی قبله گاه مان دادند؛ زیرا بیش از بیست روزی بود که در بستر بیماری خفته و گرفتار دارو و درمان و بیمارستان شده بود، آنان حامل خبری بودند که به طرز باور نکردنی تن خسته و رنجور از سرم و سوزن و رگ های سوراخ سوراخ شده اش، از خود بهبودی نشان می دهد. حامل خبر و ما بسیار از این وضعیت خوشحال بودیم، که ناگهان به واسطه بیست دقیقه بعد از این خبر، خبر جان سوزی پیش از غروب آفتاب جایگزین آن بشارت شد، و افتاد آنچه که از آن ترس داشتیم و این چنین آفتاب ما دست در دست کسانی که روزگاری نسبتا بلند خدمتش کردند و زحمتش کشیدند، ابتدا بهبود یافت و سپس جان به جان آفرین تسلیم کرد؛ بهبود یافت تا دستان شان را به سختی بفشارد و به این ترتیب خدا حافظی آخر را به انجام رساند، و شاید با همین کار از آنان تقدیر آخرین را به رسم لطف و وفا به عمل آورد و دیده از این جهان فرو بندد.


