Notice: unserialize(): Error at offset 16343 of 16351 bytes in /home/fsjjnzgo/public_html/libraries/joomla/cache/controller.php on line 200
www.mostafa111.ir - Displaying items by tag: دل دادگی شانه زدن دل
×

Warning

JLIB_APPLICATION_ERROR_COMPONENT_NOT_LOADING

JLIB_APPLICATION_ERROR_COMPONENT_NOT_LOADING

JLIB_APPLICATION_ERROR_COMPONENT_NOT_LOADING

Error loading library: joomla, Library not found

Error loading library: joomla, Library not found

Error loading library: joomla, Library not found

Error loading component: com_users, Component not found

Error loading component: com_jmap, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

Error loading component: com_content, Component not found

هوای قلب من ابری است

دل شکست و دیده بر باد برفت     جان به لب شد زین همه دل دادگی‎

عمر به تاراج رفت و خزان عمر شد     بس کن این دلبردن و دل دادگی

حریف بر خرمن عمرم زد شرر ای گلرخ   تو کجایی که تو گویی سخن از دل دادگی

هزار قصه عشق بنوشتند بی کسان   کَسَم کجاست تا که بگویم سّر این دل دادگی

در کنج غمش گذاشت ما را به انتظار     یارب این چه سّری است، در دل دادگی

بشکن این حلقه را ای شانه زنِ دلِ من     حلقه ی انتظار، و صبر، و سکوت، و دل دادگی

سکوت بس کن، صبر تمام، که دل برفت از دست    دلی نماند که هدیه کنم، ز بهر دل دادگی

خزانه تهی شد از این همه سخن، که گویم من     برای دل و دلدار و دلپسند دل دادگی

جویم دلی را که در باغ دلم نشیند و گوید    سخن ز اصل دل و دلدار و دل دادگی

هوا هوای دل است و خزانه ام مملو         از آن نسیم که می وزد ز زلف یار، و دل دادگی

نشسته ایی بر سریر دلم و هیچ نمی گویی     از این همه سرای دل دادن، و دل دادگی

قفس قفس شده دل ها، همه در وادی مست،    مست ند به دیدنت، و دادن دل، و دل دادگی

خُسبیدگان وادی ایمن! به شورشی، به در آیید    که این جهان همه آتش است، و دل دادگی

سکوت می کنم اکنون، من از برای سوختن      که سوختن بهتر است از ماندن و دل دادگی

الا ای قافله سالار دل، مراد دل من   کجاست مرکب راهوار دلت، ز بهر دل دادگی

بتاز بر دلم اکنون، که تاختنت را خواهم     بخواه بهر من دلی، ز بهر دلبردن و دل دادگی

نسیم سحری کی خواهد که وزید ز زلف تو    یا وز آن اسب راهوار دلت، به گاه دل دادگی

حاکی! بیا جامه دریم زین همه غمی     که اندرون دل ماست، در انتظار دل دادگی       

 23 آبان 1397  سروده در تاریخ 

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...