سید مصطفی مصطفوی

جامعه ایران، جامعه ایی زنده و در حال تحول است، زنده بودنش را می توان از تداوم، پیگیری، و اصرار آن، در بهره مندی از آزادی در خور، و رهایی از تسلط ناخواسته (فردی، گروهی، ایدئولوژیک، خارجی، داخلی و...) بر خود، و دنبال نمودن حق تعیین سرنوشت، مشاهده و حس نمود، حرکت نسبتا بزرگ "جنبش سبز" آخرین تحرک بزرگ ملت ایران بود، که این خصوصیت و خواست تاریخی را دنبال کرد و در خود داشت و نشان داد.

انسان مرده، جامعه مرده، فرهنگ مرده، و حتی خدای مرده و.. را تاریخ نویسان، بسیار ثبت کرده اند، بله جهان در کنار انسان ها و جوامع مرده، حتی خدایان مرده زیادی را نیز به خود دیده است، دانشمندان علم اجتماع جامعه را همچون ارگانیسم زنده در نظر می گیرند، که به حیات خود، در درجات مختلف سلامت، بیماری، مرگ، نیمه مرده، فعال، بیش فعال و... ادامه می دهد.

جامعه ایران به سان تمام جوامع درخور توجه جهان، یک ارگانیسم زنده اییست که سعی می کند تنگناهای پیش روی خواست های خود را بردارد، و گاهی برای رسیدن به آن تکان های شدیدی هم به خود داده است، که این موارد، تاریخ ساز مایه مباهات ملتی شد که امروز آن را در بین ملل زنده ی جهان می توان طبقه بندی و جای داد، یکی از مهمترین تنگناهایی که جامعه ایران را همواره آزار می دهد، و سعی بلیغ در خلاصی از آن را دارد، سلطه (خارجی و داخلی) و استبداد مسلط بوده است، و حرکت به سمت خلاصی از آن، گاه به موفقیت نسبی ختم، و گاه کامیابی به آینده و شرایط مناسب تر محول شده است، ولی هیچگاه نمی توان این حرکت را ناکام ارزیابی کرد؛

موانع ریز و درشت، گرچه تقریبا همیشه موجود بوده اند، ولی انگار هیچگاه منجر به توقف و یا فراموشی این خواست مهم ایرانیان نشده است، و تلاش های این جامعه زنده انسانی، برای رهایی از سلطه (خارجی و داخلی) را می توان همیشه زیر پوست جامعه ایران دید و حس کرد؛ حرکت پیشگامانه مردم ایران در این راه، در دهه های اخیر شدت و پیگیری شگرفی را نشان می دهد، و این حرکت حوادث مهمی را نیز آفریده است.

چه آنگاه که در جریان "جنبش مشروطیت" سعی کرد خود را از استبداد و سلطه سیستم پادشاهی قجرها خلاص کند، و آزادی و حق تعیین سرنوشت خود را کسب نماید، چه در جریان "جنبش ملی شدن صنعت و ثروت نفت"، که تلاشی برای رهایی از سلطه خارجی بود، و چه با باز تولید استبداد فردی (بعد از پیروزی مشروطه)، در جریان حاکمیت 50 ساله سلسله پهلوی دوباره اوج گرفت، و به "انقلاب 1357" انجامید، و برغم پیشرفت های جامعه ایران در زمان حکومت خاندان پهلوی، اما ملت ایران باز خود را راضی بدین پیشرفت ندید، و بر حاکمیت فردی و فقدان دمکراسی کافی قیام کرد؛ شاه بیت این قیام هم "آزادی و حق تعیین سرنوشت" بود.

پس از انقلاب نیز فارغ از این که ما آن را منطقی و درست بدانیم و یا ندانیم، اقشار مختلف مردم ایران با احساس کمبود در میزان اعطای آزادی، احساس استقلال و رهایی از سلطه فردی و طبقاتی، تسلط بر سرنوشت و حق تعیین آن و... را پیگیر شده است و این پیگیری منجر به حرکات واکنشی نسبتا شدید گردید، که نمود بارز آن "جنبش سبز" بود، که راه خود را در یک مقیاس نسبتا بزرگ آغاز کرد، تا به خواسته های اصلاحی، در راستای حق انتخاب نمایندگان خود، برای پیگیری جدی خواسته های مردم ایران، و رفتن راهی که از نمایندگان واقعی خود انتظار دارند، و در واقع کسب آزادی در حق تعیین سرنوشت و پیشبرد خواست آزادیخواهانه خود و... در پیش گرفت.

جنبش سبز نشان داد که جامعه ایران همچون آتشفشانی که هر از چند گاهی، احساس خفقان شدید کرده و فوران می کند، در زیر پوست جامعه ایران به کسب آزادی در خور، و رهایی از بندهای ایدئولوژیک مسلط ناخواسته، که این ممکن است آزادی آنان را تحدید نماید و به سلطه فرد، طبقه، تفکر و... منجر شود و... پایبند است، و زنده، مستدام و فعال، به انواع و اقسام و اشکال تسلط ناخواسته تن نخواهد داد، و این خواست همچنان در رگ های جامعه زنده ایران جریان دارد، تا به نتیجه در خور خود دست یابد.

این روزها در ده سالگی اوج حرکت سبز پوشان در سال 1388، که چه می خواستند، و چه نمی خواستند، خواست های آزادیخواهانه و نفی سلطه این مردم  و تقاضای حق تعیین سرنوشت آنان را نیز نمایندگی کرده، و آنرا فریاد زدند، می توان تبلور یک حرکت تاریخی و مستدام را به عینه دید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گرمای هوایی که بلافاصله بعد از عید فطر، ایران درگرفت چنان به جان برف های قله ها افتاده است، که ذوب شدن و محو لکه های برف را روزانه می توان با چشم غیر مسلح محاسبه و حس کرد، و در این سوی جنوبی یال های قله توچال، ناپدید شدن لکه های برف از صعود سوم  [1]تاکنون آن کاملا محسوس و روشن است.

 امروز کار صعود ما هنگامی به پایان رسید که گرمای هوا در ایستگاه هفت تله کابین که هنوز به برکت برف های زیادش کاملا قابل اسکی بازی است، به 7 درجه سانتی گراد، ایستگاه 5 تله کابین توچال به 15 درجه سانتی گراد و به قول همنوردم در ایستگاه یک در ولنجک این شاید به بیش از 30 درجه سانتی گراد در ساعت 10 و نیم صبح می رسد.

اما نقاب های برفی قله توچال در سمت شمالی اش، به پیش بینی دوست همنوردم ممکن است که تا شهریور بتواند خود را حفظ و به نمایش بگذارد و خدا را چه شاید، شاید این برف بر برف های نوی سال بارشی آینده در پاییز بتوانند ملاقاتی دوستانه داشته باشند. ولی به رغم این برف ها هوا بسیار گرم شده است، و حال که اینگونه گرم است تابستانش چه خواهد بود؟!

اما صعود در ساعات بامداد زیر نور ماه بزرگ و زیبای سحری و نور انعکاس یافته از شهر تهران، بسیار دوست داشتنی و حضور خداوند را در این ساعات صبح بهتر می تواند در زندگی خود حس کرد، طول زمان صعود این هفته به قله دم دستی، 3964 متری و البته دوست داشتنی توچال، 6 ساعت 50 دقیقه به طول انجامید که زمانبندی این صعود به شرح ذیل می باشد :

  • حرکت از پارک جمشیدیه در ساعت 2 و 20 بامداد 24 خرداد 1398
  • حضور اردوگاه پیشاهنگی کلکچال در ساعت 4 صبح (هنگام اذان صبح)
  • رسیدن به گردنه دو راهی شیرپلا - پیازچال در پای قله کلکچال ساعت 5 و 34 دقیقه.
  • حضور در بالای چشمه پیازچال ساعت 6 و 17 دقیقه صبح
  • رسیدن به قله لزون ساعت 7 و 27 دقیقه صبح
  • حضور در بالای یال چهار پالون ساعت 8 و 37
  • رسیدن به پناهگاه قله توچال در ساعت 9 و 10 دقیقه صبح

عکس های از صعود امروز :

 

[1] - صعود سوم برابر است با ده خرداد 1398  که گزارش و عکس های این صعود در آدرس ذیل قابل مطالعه است : http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/723.html

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انگار ناف ما را با هیاهو و غوغا بریده اند، اگر روزگاری به خاطر جوانی کردنِ جوانان، جشن هایمان پر از هیاهو و غوغا بود، جمع بزرگان در یک انضباط و متانت خاصی برگزار می شد، بی غوغا و هیاهو و در شان آنان، اما امروز دیگر غوغا و هیاهو جشن و عزا نمی شناسد، هر دو پر است از همهمه ایی برای هیچ، دیگر در هیچ جمعی نمی توان آسایش به همراه سکوتی متانت بار دید و دمی در خود فر رفت و با خود بود، حتی اگر شده به مقتضای سن و سال.

کوچه پر از هیاهوست، از صبح وانتی ها می آیند و هی فریاد می زنند "خورده ریز انباری، خورده ریز شرکت، آهن قراضه و... خریداریم". مجلس ختم و یادبود مردگان مان، که لابد باید در آن قرآنی را تک به تک و در جمعی گردهم آمده، ختم کرده و هدیه به روح مرحوم تازه گذشته کرد، نیز یک میکروفن قوی به گلوی فریاد کشی بلند آواز، وصل است و صدای او را بلندگوهای پر قدرت در چهار دور مسجد بر سر حاضرین مثل پتک می کوبد، تا تحمل لحظاتی حضور را هم از تو بگیرد، یک لحظه تو را آسوده نمی گذارد، تا در آیاتی فرو روی، که سهم توست و به برکت مرگ دوستی، و یا عزیزی باید بخوانی و متمرکز شوی تا بفهمی، خداوندگارت با تو از چه موضوعات سخن گفته است، و مقصود او از این سخن چه بوده است.

 و یا حتی در مراسم تشییع و یا در حین وداع با تن عمر به پایان رسیده او نیز باز، بلندگوها غوغا می کنند، و گوینده ایی، مرتبط از جمع حاضر درخواست بلیغ و عاجزانه دارد که "بلند بگو لا اله الا الله، محمد است رسولُ،  علی ولی الله، گواه باش به روز قیامت ای الله، که گفتم اشهد ان لا اله الا الله و..." و یا هنگامی که تن او را در گور می گذارند و باید او را در ذهن خود به هنگام الحاق به خاک همراهی کنی،

باز این دعای تلقین است که مزاحم فکری توست تا هرگز نتوانی با شرایطی که در آن هستی، ارتباطی قلبی و روحی برقرار کرده، و متفکرانه این لحظات را کشف کنی؛ اذکاری هم که به عنوان تلقین گفته می شود را من، اصلا نفهمیدم که فلسفه آن چیست، چطور می شود، ما که در این عالم مادی هستیم، بخواهیم و بتوانیم به کسی که از عالم پست ما عبور کرده و در عالم بالاتر است و به لقا الله پیوسته است، و در عالم شهود است، و از ما در به بسیاری از مسایل واقف تر است، توجیه و هدایت کنیم که در پاسخ به سوالات نکیر و منکر چه بگوید؟!!

و کاملا فراموش می کنیم که روح او، از این جسم خاکی اش، جدا شده و این روح اوست که باید پاسخگوی این سوالات باشد، و آن روح دیگر نیازی به تکان دادن شانه های میت ندارد، که بدین وسیله تحریک شود و لابد خوابش نبرد، و حرف های ما را بشنود،

تازه او عمریست که این حرف ها را در زنده بودن شنیده است، و اگر شنیدنش اثری داشت حتما گذاشته و در این لحظاتی که او با عالم بالا در ارتباط است نیازی به اتصال به این عالم دون ندارد، و در عالمی بسیار عظیم تر، او اکنون از همه ما آگاه تر از عالمیست که در اوست، و در جایی سیر می کند که ما را بدان راهی نیست و شاید این اوست که باید شانه های ما را تکان دهد و امری را به ما تلقین نماید و... و ما را چه کار که به او رسم پاسخ گفتن بگوییم، گو اینکه نوزادی در شکم مادر، رسم زندگی در این دنیا را به هنگام تولد به اطرافیان متذکر شود، و در آن لحظه یکی به این نوزاد بگوید، دهان ببند بچه، که تو به شنیدن از ما محتاج تری، و آنچه تو می خواهی به ما بگویی، ما سال هاست که آن را تجربه کرده و در آن غرقیم و...

بگذریم از این بحث ها، که ما در رسومات خود مشغولیم و فعلا نجاتی برایمان نیست، سکوت خود به کیمیایی دست نایافتنی تبدیل شده است، تا در گوشه ایی از یک مکان معنوی، و یا در لحظه ایی از یک مراسم معنوی سکوت را نیابیم تا در خود فرو رویم، کمی تفکر کنیم که به عنوان مثال، این جسد که می برند، نوبتی است و نوبت به این تن فاخر ما نیز خواهد رسید، که به هزار شامپوی گران قیمت آن را می شوییم، و بهترین تن پوش را بدان می پوشیم و گرامی اش می داریم، و تازه اگر خوش شانس باشیم، بر دستان دوستان و آشنایان به همین صورت بدرقه خواهیم شد و...

کاش جامعه ما با بلندگوها و آمپلی فایرها روزی خداحافظی کند، کاش ورود این آلات هیاهو و غوغا به کشور ممنوع شود، کاش این ها را از مساجد و معابد برچینند، و این رسم بر انداخته شود که "بلند" صلوات بفرست، بلند بگو لا اله الا الله، بلند بگو مرگ بر ...

و کسی یکبار برای همیشه بگوید، کمی سکوت کنید! در خود فرو روید، چند لحظه ایی تفکر کنید، لحظاتی مزاحمت صوتی خود را تمام کنید و... و چند دقیقه ایی که به دنبال جنازه انسانی رهسپارید، در سکوتی متفکرانه در عاقبت خود فرو روید، و سخن به بلندی نکنید، تا اسرار ساری و جاری در این لحظات را درک کنید، و پیام این آمدن و رفتن ها، در هیاهوی شما گم نشود.

کاش در مراسم یادبود ها بلندگوها را خاموش، مساجد و معابد خالی از این آلات هیاهو، و مداح ها را کنار دیگران بنشانند تا با آنان دمی در خود فرو روند، و در تفکر غرق شوند، و اگر کسی خواست، با اجازه جمع در یک حالت آرام و بدون هیاهو، بدون بلندگو و با متانت احساس خود را از آن لحظه اظهار کند،

کاش بلندگوها که فرصت هرگونه تفکری را از ما گرفته اند، جمع شوند. در شب قدر "که از هزار ماه بهتر است"، این بلندگوها هستند که با غوغای خود این شب را تا به صبح ضایع می کنند، در روز عاشورا که باید در سکوت فرو روفت، و پیام آزادمردی، آزادگی، آزاد اندیشی، آزاد بودن را شنید، پیام ارزشمند این روز نیز، در زیر بمباران هیاهوی بلندگو ها و مداحان گم می شود، تا پیامی از آن حادثه شنیده نشود و... و این روز را هم مستکبرین و ظالمین، به راحتی از سر خود بگذرانند و...

در ایام یاد بود انقلاب و شهدا نیز این بلندگوهای لعنتی، نمی گذارند که بفهمی کجا هستی، برای چه آمدی، و در بین کدام مردم قرار داری، و شعار تو و شهدا و انقلاب چه بود، و آن آرمان به چه روزی افتاده است، و پیام انقلابت به کجا ختم شد و...، اینجا نیز بلندگوها مسئول ساخت هیاهویی اند که در غوغا سالاری و همهمه ی آنان، هر پیام و تفکری و به خود آمدنی گم شود.

سکوت، همهمه ، غوغا
  به سکوت گوش فراده، چراکه حرف های زیادی برای گفتن دارد - مولانا و سکوت

 تو در کنار کعبه که گفته می شود مکان ذکر است، و یاد خدا نیز، باز در ذکر بلندی که کناری ات می گوید، خود و تعداد طوافت را نیز حتی در همهمه انجام مناسک و هروله طواف کنندگان گم می کنی، اگر در کنار و رو به قبر رسول خدا هم بخواهی باز دل را در سکوت روانه روح آن بزرگ مرد کنی، باز وقتی شرطه ایی تو را در آن حال گریه ببیند، با نهیب حرام، حرام و... تو را از این حال هم باز می دارد و تا هیچ بهره ایی از سکوت و مکان نبری، و هرگز در خود فرو نرفته، نشسته پاک از هر لحظه ایی خارج شوی.

اینجا شهر هیاهوست، شهر غوغا، شهر غوغا سالاران، تا تو هیچ نفهمی، و مثل یک برده ی زنجیر شده، با نوای ناهمگون و مطالب سخیف و دست پایین بلندگو ها، و بلندگو به دستان، همراه شوی و در مسیری بروی که برایت ترسیم کرده اند، نه در مسیری که ذهن و تفکرت، تو را بدان می خواند، و می تواند از درون تو را اصلاح کند و از این مخمصه خارج نماید.

و این تنها معلول خواست بلندگو دارها و صاحبان تریبون نیست، و ما هم در به وجود آمدن این شرایط مقصریم چرا که با سکوت بیگانه ایم، و دنیای سکوت برای ما نیز غیر قابل تحمل است، و به قول استاد فرزانه دکتر عبدالکریم سروش :

"ما در زورگاری زندگی می کنیم که حقیقتا پر از غوغاست، این عالم پر از سر و صداست، (انسان) برای شنیدن صدای طبیعت، صدای ضمیر درون، صدای خدا و... به سکوت احتیاج دارد. تحمل سکوت از ما رفته است، پس از اندکی سکوت، ما وحشت می کنیم، حس می کنیم وارد دنیایی دیگر شدیم، دنیایی که نا آشناست برای ما، و می کوشیم که به سرعت از آن جهان فرار کنیم، و بیرون برویم و دوباره یک مشغولیتی، یک صدایی، غوغایی، نغمه ایی و... پیدا کنیم و خود را از آن جهان نا آشنا بیرون بکشیم. در سکوت آدمی با خودش آشناتر می شود، و به خودش نزدیک تر می شود. به خودش می اندیشد، و لایه های وجودی خود را مثل یک دفتر ورق می زند. و این خوشایند ما نیست، ما نمی خواهیم خود را بشناسیم، ما معمولا از خود فراری هستیم. سکوت وقتی به معنای حقیقی می آید، می آید تا ما را به خود ما نشان دهد، عارف آلمانی مایستر اکهارت می گوید "شبیه ترین پدیده به خدا سکوت است". این یعنی هرچه شما سکوت را تجربه کنی خدا را بیشتر تجربه کرده ایی. سن اگوستین موسس طیف کاتولیک در مسیحیت می گوید، روزی در کلیسا مشغول دعا و تزرع و فریاد بودم، انگار کسی به دیدنم آمد و گفت من از ضمیر شما آگاهم و نیاز به این همه سرو صدا، برای بیان خواسته خود ندارید، ولی شما برای شنیدن صدای من (خداوند) به سکوت نیاز دارید".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

صعود به قله آهاروش، آهاربشم یا قلعه دختر با آن بنای زیبا، رویایی و مملو از اسرار و رازهای بین انسان و اهورامزدای یکتا و بی همتای، و دیدار از آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان که به اوایل دوره ساسانی [1] بر می گردد، و مکان ساخت این نیایشگاه در دل طبیعت و در بلندای یک ارتفاع سخت وصول، دل هر طالب معنویت و تفکر در رابطه بین آسمان و زمین، و یا بالا و پایین، خالق و مخلوق و... را به خود جذب می کند، تا در سکوت کوهستان و تنهایی آدمی در بین دیگر مخلوقات، از تکبر و غرور ناشی از تلقی خود به عنوان "اشرف مخلوقات" بودن پایین آید، و چشمه های تفکر در عالم ماورایی اش باز شود، تا معرفت از ریشه های ذهن خداجوی او بتراود و در تنهایی مشق معرفت کند.

 این دیدار بهانه ای شد تا در سکوت آن بالادست ها و به دور از هیاهوی غارت و انهدام طبیعت توسط انسان در پایین دست ها، با موبدِ موبدان [2] ناشناخته این نیایشگاه و آتشکده مهم در منطقه "رودبار قصران" ارتباطی قلبی برقرار کرده، و با او که از این پس من او را "ماهداد" می نمامم، [3] کمی به سخن بنشینم و بعد از ده ها قرن از دریچه امروز، او را به نقد نشسته، عوامل اضمحلال ماهداد و جامعه اش را با او که اینک دیگر نماینده خدا در زمین نیست، و بالطبع نمی تواند به نمایندگی از او ضرری به ما برساند، بازگو کنم، راز دل خود را با ماهداد که اینک تنها شنونده است، بگویم.

آتشگاه ادران، [4] معبد قصران، قلعه دختر، قز ماما، قزل ماما، قصر دخترک، یا ادران آهار، بر بلندای یک قله 3229 متری ساخته شده، و دارای سه اتاق است که دو اتاقِ آن طولِ جهت شمالی- جنوبی به موازات هم دارند، و این دو اتاق بر یک اتاق دیگر که، آن اتاق نیز به صورت شرقی - غربی به اندازه عرض این دو اتاق طول دارد، عمودند. به گمانم ایوان این بنای با شکوه در سمت جنوب و رو به قله توچال بوده است که اینک نیست، و فرو ریخته است، بنای سقف آن ضربی است، و ساخته شده از تخت سنگ و ملات ساروج (آهک و کچ) است،

 و بعد از نزدیک به دو هزاره همچنان پابرجاست، ملات ساروج آن آنقدر محکم است، که خروارها سنگ را همچنان بعد از ده ها قرن (بیش از 17 قرن)، بر گورده خود نگهداشته و حفظ کرده است. میزان مصالح ریخته شده بر گرد این آتشکده و نیایشگاه، نشان از عظمتی دارد که سال ها برف و بوران و توفان نتوانسته است آن را نابود کند، و همچنان حکایتگر تاریخیست که بر آن گذشته، و اهدافی که بر دلایل ساختش اشارت دارد.

وقتی بر بلندای این اثر مهم باستانی قرار گرفتم، اگرچه استرس پایین آمدن از این شیب های تند منتهی به این مکان، مرا بسیار آزار می داد، و در بی تابی نزول از این شیب های تند، نتوانستم حتی در سفره صرف صبحانه با همنوردان خود شریک شوم، و بعد از این صعود نسبتا سخت، آنرا در این مکان باصفا و در جوار محبت و صفای دو همنورد خوبم صرف کنم، اما لحظاتی توانستم بر خود مسلط شده و با صاحبان و سالکان این معبد ارتباطی قلبی برقرار کرده، و آنان را بر گرد آتش مقدس شان تصور نموده و با آنان در این دور دست ها، سخنی از نوع درد دل بگویم.

متن ذیل قسمتی از آن گفتگوست که به یادم مانده، و آنرا واگو خواهم کرد، من در این گفتگو یکراست رفتم سراغ جناب ماهداد، موبدِ موبدان این آتشکده، که برای سرکشی از حضور شیفتی موبدان در این مکان مقدس دین زرتشت، نظارت کلی داشت و گاهی هم حتی خود به سرکشی بدانجا می آمد، و از خوش حادثه جناب ماهداد هم امروز با ما و موبدان دیگر بر گرد آتش مقدس در این نیایشگاه نشسته بود، و من با او که در رتق و فتق امور منطقه، علاوه بر این آتشکده و نیایشگاه های دیگر در منطقه نظارت داشت، فرصت سخن یافتم، و او هم در مدت نفس تازه کردن گوش به سخنان من سپرد.

 گرچه جناب ماهداد را نمی شناسم و حتی از نامش بی خبرم، ولی سمتش را می دانم، از میزان نفوذش باخبرم، و می توانم تا حدودی آن را به تصور کشم، کبر و غرورش را می توان حس کنم، اما چون دستش از من کوتاست، دل به دریا زده با او بی پرده سخن گفتم، و به نقد او و عملکردش نشستم، و او را در آنچه بر ما گذشته سهیم نمودم، و دلایل آن را اکنون که او نیست، بی لکنت زبان باز گفتم، چرا که من با روح جناب ماهداد سخن گفتم و او دیگر نبود تا به نام خدا مرا در این دوردست ها سر به نیست کند، پس حرف های ناگفته ی خود را با او  به صراحت گوفتم،

مطمئن بودم که می شنود و آنچه گفته ام را تصدیق خواهد کرد، زیرا او اکنون از آن برج عاج به زیر آمده، و دیگر در طبقه ممتاز جای ندارد، و اکنون یکی از بندگان خداست که در صف برهنگان آن دنیا، در کنار سربازان، دولتمردان، ثروتمندان، فقرا، امرا، ارتش و سپاه داران، فرماندهان، گدایان و... همه و همه در یک صف، در محشر لخت ایستاده است، تا به حساب او هم رسیدگی شود، اما تا نوبت او نشده بگذار من مقداری از حساب و کتاب او را برای اهورامزدای بزرگ و یکتا، در حضور ماهداد عزیز باز شمرم، تا او نیز بداند (که می داند) که نمایندگان او چون ماهداد، در زمین با ما چه کردند :

"موبد بزرگ، جناب ماهداد! زمانی که در روز مهر [5]  از برج خرداد 1398 بر بلندای نیایشگاه و آتشکده ی آتش مقدس بر قله ایی که اکنون ما آن را "قلعه دختر" ش می نامیم، و شما آن را "ادران آهار" می نامیدید، مستقر شدم، و یا در مسیر صعود به سمت آن در حرکت بودم تا بر بلندای این نیایشگاه "الهه ناهید"  [6]   که مشخص است با مشقت زیاد آن را بر آن بلندی تند و تیز ساخته اید، قرار گیرم، با خود هزار سخن و نکته را مرور می کردم تا با شما طبقه موبدان دین زرتشت که در درجات اعلی اجتماعی جامعه ما ایرانیان قرار داشتید، [7] مطرح کنم و پاسخ بگیرم،

در مسیر با خود می گفتم کاش موبدِ موبدان این معبد عجیب، جناب ماهداد در این بالادست ها حاضر بود و امروز من با او همسخن می شدم، و سفره دل با او باز می کردم، و از هزار نکته تاریک در ذهن خود که "ما چرا و چگونه بدین جا رسیدیم" از او می پرسیدم، تا برایم روشن کند، بدون این که مجبور شوم خط به خط، ده ها کتاب را بجویم و بکاوم تا به آنی برسم، که در سخن مستقیم با تو به چند لحظه می رسم، و از تو بر چگونگی رقم زدن چنین آینده ایی، برای ایران و ایرانیان و تاریخی را که تو بر این نقطه ساختی، و اکنون ما نیز در سایه آن لحظات تاریخ ساز، سود و خسرانش را پذیراییم، سوال و پرسش می کردم.

جناب ماهداد! من گرچه حتی از نامت بی اطلاعم، از منش تو بی خبرم، از نگاه تو به زندگی و دنیا خیلی نمی دانم، رابطه تو را با اهورامزدا درک نمی کنم، تو با مردم من چه کردی، باز همانچه است که در تاریخ آورده اند، و به درستی و نادرستی اش بی اطلاعم، هزار نکته پوشیده بین من و توست، انگار بین من تو دنیایی است که کسی از آن شکاف بین من و تو اطلاع ندارد، بین من تو دیواری است به بلندای یک ابهام بزرگ، مثل یک سیاهچاله که همه چیز را در خود بلعیده و حال من تو را در اوهام و نوشته ای ابهام بر انگیز دشمنانت در روم و حجاز می خوانم و می جویم.

هرودوت ها به من می گوید که تو که بودی، چگونه بودی و... فاتحان عرب می گویند که تو به چه دلیل شکست خوردی و خاک و تاج و تخت و پادشاهی دیرپایت را چگونه با عده ایی قلیل به توبره اسبان خود کرده و به تاراج بردند، از میان حساب و کتاب غنایم رسیده به مدینه، بغداد و شام است که می توانم ثروت تو را حدس بزنم، از میان تعداد بردگان و کنیزانی که در تیول فاتحین عرب زندگی را در اسارت و مرگ طی کردند است که می توانم به تعداد جمعیت شما پی ببرم، و آن را حدس بزنم،

وقتی آنان در رد عقاید تو سخن می گویند می توانم بفهمم که تو چطور فکر می کردی، اندیشه ات کجا سیر می کرد، این نقد تفکر تو بود که به ماندگاری اندیشه ات انجامید و... و تو انگار هیچ تاریخی نداری، هیچ کتابی از خود به جای نگذاشته ایی، هیچ اندیشمندی از تو حتی بر صخره ها هم از اندیشه هایت ننگاشت، که از گزند مهاجمین و... سالم بماند و اکنون من بدان نوشته روی آورده از احوال تو بدانم. بگذریم از این مدار سخت که ملال آور و اشک سرازیر کن است، و قطع رابطه من و تو حکایتی دردناک دارد.

انگار در فردای سقوط شما، ما ملتی جدید متولد شدیم و سیلی آمد و شما را با همه آنچه داشتید برد، و آثارتان هم از بین رفت. وقتی به تاریخ مردم همآورد شما یعنی رومیان می نگرم آنقدر آثار نوشته های شان باقیست، که عده ایی با همان نوشته ها نقطه شروع تمدن را از آنان دارند جا می اندازند، حال آنکه در پیشرفت تمدنی می دانم که شما از آن پیش بودید، اما در تاریخ مکتوب شاید صفرید.

و من اکنون به روز مهر از خرداد ماه، موقعی که از استرس و نگرانی پایین آمدن از قله قلعه دختر در خود فرو رفته ام، با تو ماهداد عزیز موبد موبدان نیایشگاه ناهید و یا ادران آهار، در این نیایشگاه سه اُتاقه که تو ملات آن را بر دوش ما مردم عادی به این نقطه بلند منتقل کردی، تا در تیزی یک مکان سخت دسترس، و مشرف به اطراف بدون هیچ مزاحمت دید، آتشکده و نیاشگاهی را مهیا کنی، که ده ها روستا نور آتش آن را ببینند و در دل خود شاد باشند، که آتش مقدس هنوز روشن است، و موبدان رابطه بین آسمان و زمین و بین اهورامزدا و مردم دامپرور و کشاورز را برقرار دارند.

و با این حساب نتیجه بگیرند که فرشتگان و همکاران اهورامزدا آنان را از گزند اهریمنان حفظ خواهند کرد، اما نمی دانستند که تو در آن بالا در حالی که به عبادت خود مشغولی، ذهنت در شریک شدن در قدرت شاهانه است، و تمام تفکر و اندیشه ات به تعیین جانشین شاه حاکم، فرو رفته است، که به هنگام مرگ او، جانشینی برگزیده شود که به تو نزدیک تر باشد، و بر جای شاه زنده او را بگماری، تا از پس این شاه مسلط، که سهم تو را از قدرت و ثروت به اندازه ایی که در خور خود می دانی، نمی دهد، بر تخت نشیند، و سهم معبد و موبدان در سایه شاه جدید بیشتر تامین شود، و موبدان در اداره امور جامعه زرتشتی نقش پر رنگ تری داشته باشند، و از غنایم جنگ ها و سفره پر برکت معادن، و تولید پر برکت زمین های مُلک راگا (ری) و احشام مراتع رودبار قصران و... بیشتر بهره مند شوند.

آری ماهداد عزیز! ای موبد موبدان! تو خود را تاجبخش می خواستی، تا هرگاه که خواستی سهمی بیشتری نسبت به طبقات اجتماعی موجود، داشته باشی، و حق هم داشتی! چرا که خود را واسطه فیض اهورامزدا می دانستی که اگر آتش مقدس در اتشکده به واسطه نبود تو صدمه می دید، نور حق خاموش می شد، دیگر جامعه از درون تهی می گردید، و به زعم تو ایران بدون دین زرتشت فرو می ریخت.

اما موبد بزرگ من! امروز آثار تو را جمع کرده اند، آتش مقدس تو نیز در اغلب نیایشگاه های بزرگ و پرشمار، خاموش شده است، اهورامزدا را نیز کمتر مورد ذکر کسانی است که او را ذکر می گویند، و همچنان این آب و خاک راه خود را می رود، و زایش و میرش خود را دارد، و انگار آب از آب از این جهت تکان نخورده است، و سازمانی و انسان هایی با اسامی دیگر راه را پی گرفته اند و...؛

گرچه بنایی که برجای گذاشتید، همچنان به ایران خسارت وارد می کند، و دخالت شما در دستگاه اداره جامعه و واگذاری خدا و معنویت [8] به پس سر خود، و دویدن به دنبال قدرت و ثروت، هم شما را نابود کرد [9] و هم ما را، خدا را از این جهت که وجهه اهورامزدا را که به خود بسته بودید، جامعه دینی زرتشتی را از این جهت که آن را به دوام خود گره زدید، و هم سلسله شاهی را که نمی دانستند (و یا می دانستند و کاری از آن بر نمی آمد) با دسیسه های داخلی شما که مثل موریانه ایی به جویدن پشت جبهه آنان، حتی در درون قصرشان چه کنند، و مانده بودند، با شما مقابله کنند و یا با دشمن خارجی که سیل وار برای فتح و غارت آمد.

 این مردم بیچاره هم که دل به شما سپرده بودند، تا بین آنان و خدای شان صلح و آرامش برقرار کنید، و با دروغ "به عنوان بزرگترین دشمن جامعه زرتشتی" مبارزه کنید، حال آنکه خود شما منبع و محیط دروغ بزرگ بودید، چرا که در حالی که دم از خدا و فرشتگان می زدید، در دروغی آشکار با اهریمنان گفتن دروغ را تمرین می کردید، و بدین سان همه را ناامید کردید، و در دام دسیسه و تزویر خود غرق نمودید.

و تو ای موبد موبدان، جناب ماهداد عزیز! که امروز به نمایندگی از همه آنان شنونده سخنان منی! چقدر زیادی برای خود قایل بودید؟!!، کاش حد نگهداشته و خود را در کنار دیگر طبقات اجتماعی ایران می دیدید، و نه بیشتر، تافته جدا بافته نبودید، و اعتبار اهورامزدای بزرگ و بی همتا را بر طبقه خود سوار نمی کردید، تا پاهای نازک جامعه ی تحت کنترل و ظلم شما، توان حمل چنان بار سنگینی را نداشته، و لاجرم آن را بر زمین نیاندازد، و تو و دینت اکنون لگد مال پای کسانی نشوی که تو آنان را از طبقه فرو مایه می دانستی، و خود را از طبقات ممتاز متصل به عالم بالا.

در حالی که من که از طبقه فرو مایه بودم، با تو که از طبقه فرا آسمانی بودی، هر دو از یک منشا آمده بودیم، و این تقسیم کار بود که در طول تاریخ، نگاهبانی از خداوند و معارف او را به تو سپردند، و بیل زدن و شخم زدن زمین و کاشت و داشت و برداشت و شمشیر زدن و نیزه انداختن و کشته شدن به من رسید، و حال آنکه تنها تفاوت من و تو فقط در همین تقسیم کار بود و بس.

اما تو خود را منشعب از سر اهورامزدا می دانستی [10] و من را از اندام های پایین دست بدن او، تو بر اوج نشستی و از دسترنج من خوردی و فربه شدی، و من زیر بار تولید و جنگ ها پی در پی جان دادم و له شدم و از بین رفتم، و تو هر بار که موقع کار شد خود را به خدا چسباندی و در آن بالا نشستی و از کار فرار کردی، و چون موقع خوردن شد، خدا را آن بالا گذاشتی و خود نزول کرده بر سفره های رنگین نشستی، و بنا به مقتضیات سود و زیان خود، بین خدا (آسمان) و خلق (زمین) در حرکت مُزوّرانه و سودجویانه خود بودی.

امروز وقتی با خود می اندیشم که چرا از تو و از آن جامعه چیزی به جای نمانده، می بینم تو هم بسیار مقصر بودی، اگرچه نوک تیز دلیل تراشی ها به سمت مهاجمین می رود که آنان چنین و چنان بودند و کردند، و البته درست هم هست و تاریخ شان، قهرمانی های آنان را بر بدن رنجور شکست خوردگان خود، خوب ثبت کرده، و نوشته است که چه کرده اند، اما حکایت سهم تو در این صحنه دهشتناک شکست و اضمحلال همچنان باقیست،

موبد عزیز! جناب ماهداد، ای کسی که خود را واسطه اتصال بین زمین و آسمان تلقی نمودی، آنگاه که تو نوشتن و خواندن را در تیول طبقه خود گرفتی، و طبقات دیگر را از آن محروم کردی، با فرو ریختن کنگره های آتشکده ات و قتل و یا مصالحه تو با مهاجمین، علم و تاریخت نیز به نابودی رفت، چرا که در باقی ماندگان از نبرد، که بیشتر طبقات فرودست هستند، اصلا سواد خواندن و نوشتنی نبود که کتابی باشد و آنان به حفظ آن بکوشند، آنان تنها به فکر حفظ احشام و غله و زاد و توشه ایی بودند که به دسترنج خود جمع کرده و انبار کرده بودند، تا این نیز همچون دختران و زنان شان، به غارت مهاجمین نرود،

نه کتابی در خانه های این طبقات زیر دست بود و نه سوادی داشتند که به نگارش شرایط خود بنشینند، و از آنچه بر آنان گذشته است، برای ما حکایت کنند، و امروز ما آن را بخوانیم و بفهمیم که شما چه کردید و مهاجمین چه بر ما روا داشتند. می بینی موبد بزرگ، این انحصار طلبی شما چه بر سر ما آورده است، که تاریخ خود را نیز باید از بین خطوط نوشته های مهاجمین و رقبای تو در آتن، شام و... پیدا کنیم، چرا؟! چون تو خود را از نسل برتر می دانستی، و واسطه فیض الهی بر زمین، لذا موهبت سواد را هم از بقیه دریغ و دور داشتی.

امروز از تو، آن همه آتشکده، فلسفه، تاریخ و... تنها این دیوارها مانده است، این ماندن هم به نظر من از ناحیه آن ذکر و اذکار و آتشی نیست که تو در آن گفتی و افروختی، بلکه این ماندن هم حاصل کار و زحمت طبقات پایین دستی بود، که در ساخت ملات و بر پا داشتن این معبد، خسیس نبوده و بنا به اعتقاد ژرفی که به اهورامزدای بزرگ و بی همتا داشتند، با جان و دل ملات را بر دل سنگ ها استوار کرده و این بنا بعد از نزدیک به دو هزار سال همچنان پابرجاست، تا حکایت از روزهایی کند که تو چرخاننده روزگاری بودی که به نابودی ما انجامید.

در حالی که تو خود را نماینده بلافصل اهورامزدا دانستی و خود و طبقه موروثی خود را نزدیکترین و لایق ترین به او، اما از تو چیزی باقی نمانده است، آنچه اکنون باقیست، از اعتقادی نشات می گیرد که در بازوان مردان مرد بود، و تبدیل به ملات شد و بین سنگ ها نهاده شد، و آنها را محکم کرد، تا امروز از تاریخ بگوید و روشن کند که چه کسی، چقدر و چطور در شکست و پیروزی ایران و ایرانیان سهم داشتند، و بی پرده بگویم که تو در شکست ما شاید بعد از سیستم حکومتی مضمحل شده، اولین مقصری، چرا که در سلطه جویی ها، تمامیت خواهی ها، انحصار طلبی ها، سو استفاده ها، دسیسه گری ها، سودجویی ها، حریم دری ها، زیاده خواهی ها و... در درجه اول بودی، و هم از آخور خدا خوردی و هم از توبره خلق او،

تو هم اهورامزدا را از آن خود دانستی، و تمام مواهبش را در خدمت خود و طبقه خود گرفتی، و هم بندگان اهورامزدا را به جای بندگی خداوندگار خود، به بندگی خود و طبقه خود در آوردی و... تا در بالاترین بالاها بنشینی و فخر بفروشی و به جای خدا، خدایی کنی، به گاه خوردن نزول کرده، در بالای سفره بنشینی، و به گاه کار کردن در انتها ایستاده بر کارگرها نظارت کنی، آنان درختان را در این شیب های تند پرورش دهند، و چوبش را به معبد هدیه کنند، تا تو بسوزانی و در کنارش گرم باشی، و آنها با خانواده های خود سرما را بدون گرماپوش مناسب بگذرانند، تو سهم معبد و خدا را بگیری تمام و کمال بگیری و صرف خود و طبقه خود کنی، و او سرما را در گرسنگی سر نماید.

آری موبد بزرگ! جناب ماهداد! ما از تو انتظار داشتیم در حالی که خوراک، پوشاک و جای زیستن تو با ماست، تو نیز حداقل تجسم خدا شوی، اما تو زمین اهریمن بازی کردی و در دسیسه، تزویر، تمامیت خواهی، سیاست ورزی های نابجا، دخالت در امر پادشاه، و جانشینان او، سهم خواهی در اداره جامعه و... چنان غرق شدی که هم از خدا باز ماندی، و هم از خلق، و در اثر کنار هم آمدند زر و زور و تزویر تو، امروز دیگر نه از آن شاه و دستگاه شاهی او، که به امید تو فرهنگ و اجتماع خود را به تو سپرده بودند، باقی مانده، نه از تو و دین زرتشت که همه در سایه این جابجایی ارزش ها، از بین رفت و مهمتر از تو، سیستم فکری و حتی نوع زمامداری ات، و ایران نیز به باد و توفان مهاجمین سپرده شد، و هنوز که هنوز است ایران در حال آب رفتن است.

پس ای موبد بزرگ، ماهداد عزیز! هرگز آسوده مخواب که تو ملک و ملت را بر باد دادی، کاش طبقه موبدان هرگز در طبقات اجتماعی ایران نبودند، و مردم خود مستقیم با اهورامزدای خود مرتبط می شدند و بنا به وجدان خود عمل می کردند، و به جای موبد و موبدان وجدان و انسانیت محور اداره فرهنگی جامعه می شد و... شاید وضع ما از این که هست بسیار بهتر بود، و ما در آن زمان، تنها درد شاهانی را داشتیم که ممکن بود به ظلم بر ما حکومت کنند، و درد طبقه ایی که به نام اهورامزدا و به نمایندگی از او این چنین ما را به بیراهه بردند، را نداشتیم.

اما موبد بزرگ! ببخش این همه از بدی های تو گفتم، چرا که خسارت کار تو برای ما جبران ناپذیر بوده است، ولی این را هم بگویم که دوست دارم، آخرین لحظات عمرم را بر سنگ های ویرانه نیایشگاه تو، روی خرابه های آن دراز بکشم، و چند نفس آخر را کشیده و جان به جان آفرین تقدیم کرده، و بدنم، همچون سرنوشت بدن سربازانی که تو برای نبرد عازم سرحدات و مبارزه با خدایان اقوام دیگر می کردی، و در آن سفر می مردند و بدن شان طعمه حیوانات صحرا می شد، من نیز همینجا بمیرم و به سان آنان، گوشت بدنم خوراک خورندگان صحرا شود، و استخوان هایم در میان سنگ ریزه های انبوه دامنه این کوه پودر شده، و در آن گم شود، و در همین اوج بمانم و یا با آب باران شسته شده و به خاک باغ های پایین دست تبدیل شوم، تا بلکه باغ های گیلاسش، پربارتر از قبل، جیب باغدارها را پر کند، تا بعد از پرداخت سهم معبد و سهم خدا، او همچنان در برابر فرزندان خود سرفراز بوده، شکم های شان را سیر کند.

اما موبد بزرگ! این را هم بگویم که روی دلم نماند، که تو بدانی، بنای ویرانی ایران را شما بزرگان دین در همدستی و یا رقابت با حاکمان زمان ریختید، که خود را برترین نزد اهورامزدا دانسته، و این برتری را در خاندان خود موروثی کردید، و راه هر انسانی را در سلک خود بستید، و چشمه هر اندیشه ایی را که با تفکر و راه شما سازگار نبود، خشکاندید، و از روزی که از کرسی دین و خدا به قدرت و حاکمیت دست یافتید، به فکر جانشینی فردی از خود بودید، و لذا وظایف و جایگاه خود را فراموش کرده، و تنها به خود و آینده خود اندیشید، و آنچه باعث استمرار وضع موجود باشد، و در این خودبینی، و دیگران ندیدن، انسان هایی را که به امید بودن شما، دلخوش بودند، را فراموش کردید و برای استمرار این وضع موجود هم، از هر جنایتی چه آنکه به دستور انجام دادید، و در غیر دستور هم بدان سکوت کردید و راضی از روند ظلم در کنار ظلم ماندید، تا خود نیز طعمه همان ظلمی شدید که روا داشتید، و اموال و سرزمین تان، در کنار ناموس و اهل تان همه به تاراجی رفت که خود در نقش بستن آن بسیار موثر بودید، و نمی دانستید و یا می دانستید و خود را به تجاهل زدید.

  بدورد ای موبد بزرگ، اکنون جناب ماهداد! تو هستی و اعمالت که در پیشگاه اهورامزدا پاسخگوی تمام آنچه کردید باشید.

[1] - در سال 1354 شمسی قطعه ای از چوب سقف این نیایشگاه را جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستادند، که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که این زمان مصادف با اوایل سلسله ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد، که این یعنی تقریبا 1754 سال پیش، یعنی با عنایت به تولد پیامبر اسلام در سال 571 میلادی، این آتشکده 306 سال قبل از تولد پیامبر ما ساخته شده است.

[2] - روحانیون زرتشتی سلسله مراتبی داشتند که بسیار منظم بود و ما اطلاع مفصلی از آن داریم. طایفه مجوس [۱] طبقهٔ روحانیون فرودست را تشکیل می‌داده‌اند، ظاهراً رئیس معابد بزرگ را به لقب «مغان مغ» می خوانده‌اند، از این طبقه بالاتر مغان (مگوپت) بوده‌اند. سرزمین ایران از حیث دین به مناطق مختلفی تقسیم می‌شد، هر ناحیه را موبدی خاص بود. رئیس همه موبدان، «موبد موبدان» بود (منبع ویکی پدیا).

[3] - اولین بار که نام چنین صاحب مقامی (موبد موبدان) را می‌شنویم، آنجایی است که اردشیر یکم شخصی را که ظاهراً ماهداد، نام داشته، به مقام موبدان موبدی نصب کرده ‌است (منبع ویکی پدیا).

[4] - در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست،

[5] - در ایران باستان سی روز ماه برای خود نامی داشته و شانزدهم هر ماه را "مهر" می گفتند

[6] - ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید،

[7] - کریستن سن، ایرانشناس دانمارکی، درباره مغان که در دوره ساسانی موبدان خوانده می‌ شده‌اند و نفوذ آنان مطالبی آورده که قسمتی از آن چنین است : "مغان در اصل قبیله‌ای از قبایل ماد یا طبقه‌ای از قوم مذکور بودند که ریاست روحانی دین مزدیسنی غیر زرتشتی به آنان تعلق داشت. آنگاه که شریعت زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد و دین باستانی را اصلاح کرد، مغان، رئیس دیانت جدید شدند. در عهد اشکانیان و ساسانیان، معمولاً این طایفه را مغان می خوانده‌اند و افراد این طایفه خود را از یک ریشه می‌دانستند. در زمان ساسانیان روحانیان و نجبای ملوک الطوایف قرین و همدوش یکدیگر بودند و معمولاً در ادوار ضعف و انحطاط دولت برای مخالفت پادشاه همدست می‌شدند. همیشه رؤسای روحانیون از میان طبقه مغان انتخاب می‌شده‌اند، این طبقه هم به مرور زمان خیلی زیادتر شده بود و به استناد تاریخ افسانه‌آمیزی که داشتند برای خود شجره نسب پر افتخاری ترتیب می‌دادند که از حیث قدمت و شرافت با خاندان‌های بزرگ پهلو می‌زدند. موبدان مدعی بودند که نسب آنان به شاهنشاه داستانی ایران منوچهر می‌رسد."

[8] - ریاست همه امور روحانی، با موبد موبدان بود که در جمیع مسائل به اجرای دین و اصول و فروع عملی آن فتوی می‌داد و ریاست روحانی را در دست داشت.

[9] - موبد موبدان غیر از آنچه درباره مسائل دینی و هدایت معنوی تعلیمات لازم را معمول می‌داشتند، عزل و نصب پادشاه را نیز در دست داشته و چنانچه پادشاهی طبق تعالیم روحانی اعظم، رفتار نمی‌کرد، نالایق به‌شمار می‌رفت و بوسیله موبدان عزل می‌شد. انتخاب پادشاه، مخصوص عالی‌ترین نمایندگان طبقات روحانی و سپاهیان و دبیران بود و در صورت اختلاف میان آنان منحصر به موبد موبدان می‌شد. در نامه تنسر در این باره مطالبی آمده‌است (منبع ویکی پدیا).

[10] - آریاییان که ما ایرانیان نیز شاخه ایی از آنان هستیم معتقد به طبقات اجتماعی متمایز بودند و هر یک از طبقات اجتماعی را منشعب از قسمتی از بدن خداوند دانسته که در بالاترین قسمت بدن خداوند سر او بود که روحانیون خود را از آن دانسته و مردم عادی را منشعب از پای خدا بودند که تمام بار بر دوش آنان بود و در پایین ترین طبقه قرار می گرفتند و حتی کسانی از همین مردم بودند که از هیچ اندام خدایی به وجود نیامده بودند و اینان در جامعه هندو که آنان نیز آریایی اند "نجس ها" هستند و به همین دلیل شرایط بسیار ظالمانه ایی بر آنان تحمیل شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

صعود به قله 3229 متری قلعه دختر آهار

در راه بازگشت از مسیر گرمابدر به دشت لار بودیم که یکی از دوستان در اوج خستگی های آن پیمایش به نسبت بزرگ و تقریبا بعد از 23 کیلومتری رفت و برگشت، سخن از برنامه صعودی دیگر در دو روز آینده یعنی پنجشنبه 16 خرداد 1398 را پیش کشید، و اکثر دوستان در ابتدا آن را شوخی فرض کرده، و در آنحال خستگی احتمال آمدن خود را ضعیف اعلام کردند، اما دادن یک روز استراحت به انگشت های صدمه دیده ام از آن راهپیمایی 12 ساعته، به بهبودی منجر شد که اشعه های امید را برای توانی، جهت استفاده از فرصت این صعود ایجاد کرد، و در نهایت هم یک گروه سه نفره برای این برنامه نیز شکل گرفت.

مقصد این برنامه، بالا رفتن از قله 3229 متری "قلعه دختر" ، یکی از آرزوهای صعود من بود، با این قله که در غرب روستای آهار، جنوب قله استرچال (3141)، الله بند (3640) و سیچال (3719) و شرق شهرستانک قرار دارد، در جریان دو صعود به قله توچال از مسیر  شکراب و ایگُل بیشتر آشنا شدم، و در مسیر این دو صعود و همچنین صعودهای دیگر، از خط الراس قله توچال آن را زیر نظر داشتم، و منتظر فرصتی، تا بدین قله نیز صعود کرده باشم، مهمترین دلیل برای این صعود وجود آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان در دوره ساسانی، در بلندترین نقطه از این یال بلند و کاردی شکل بود.

قله قلعه دختر که از نزدیکی شهرستانک تا بالای سر روستای آهار به صورت شرقی – غربی کشیده شده است، در واقع یکی از سایت های باستانی، باز مانده در منطقه مهم تاریخی "رودبار قصران" است که در ادبیات تاریخی ما منجمله اثر سترگ شاهنامهِ حکیم فردوسی کبیر و تاریخ ایران باستان بدان اشاره های زیادی شده است. گویا این منطقه محل اتصال اصلی ری یا همان "راگا" ی باستان به مناطق طبرستان و هیرکانا (مازندران و گلستان فعلی)  بوده است و لذا جاده های شاهی چه در سلسله های معاصر همچون قاجار، و چه در سده های میانی در زمان سلجوقیان و مغول ها و چه سده های اولیه هجری و زمان هجوم اعراب به ایران، در این منطقه دایر و محل رفت و آمد بین مناطق شمالی و جنوبی ایران بوده است، و همین راه هاست که امروزه به معبر عبوری تبدیل شده تا کوهنوردان و طبیعت گردان برای عبور پیاده از عرض البرز باستانی به سمت شمال کشور از آن استفاده کنند، راه های طبیعی مالرو و پاکوب های پیاده رویی عادی باستانی که امروز برای نسل ما یک فعالیت فوق العاده کوهنوردی محسوب می شود.

بنای آتشکده و نیایشگاه قلعه دختر [1] خود یکی از عجایب معماری، و فرهنگ دینی مردمانی است که در این نقطه از ایران زیست می کرده اند، و بنا به تفکرات فرهنگی – مذهبی خود دست به احداث چنین بنای محکم و با استحکامی در چنان بلندای سخت و دور از دسترسی، زده اند،

بنایی باستانی که نشان از عظمت، قدرت، تلاش و نبوغ مردانی دارد که همت خود را صرف اتصال زمین به آسمان کرده اند و قصد داشتند تا رابطه بین اهورامزدا (خداوند) و انسان را متصل و تسهیل بخشند، اما آنان نیز با سو استفاده از جایگاه مذهبی خود در بین مردم خداجوی ایران، موجب نابودی ایران، ایرانیان و مذهب زرتشت شدند، اگر نیمی از دلیل این ویرانی، شکست، خسران و قتل عام و بردگی ایرانیان را به دوش حاکمیت سلسله ساسانی بیندازیم که در برابر حمله اعراب مسلمان جاه طلب، ظلم و فساد شان بسیار موثر بود؛ به حتم نیم دیگر دلیل به دوش بزرگان مذهب زرتشت بود که دین خود را از مقصود خود یعنی اتصال مردم به خدا و ترویج اخلاق و موهبت های انسانی و... به وسیله ایی برای قدرت طلبی، رقابت جویی با ساختار سیاسی، برتری جویی در بین اقشار و رده های اجتماعی، سو استفاده از جایگاه معنوی و فروپاشی اخلاق مذهبی در مقابل طرح های توسعه طلبانه جهت به مهمیز کشیدن مردم ایران و همچنین قدرت سیاسی بود، که ایران بزرگ را به مخاطره بی نظیری انداخت و روند کوچک شدن این کشور بزرگ در نتیجه این شکست تا به حال هم ادامه دارد.

اما مردم منطقه رودبار قصران با ساخت این عبادتگاه در بلند ترین و راهبردی ترین نقطه بین ارتفاعات نزدیک به 4000 متری قله توچال و ردیف های شمالی تر آن قله عظیم، به سمت شمال ایران که ارتفاع قله هایش از 4000 متر نیز پیشی می گیرند، از طریق این بنا می توانستند، مسیر های شرقی به غربی را در این بین کاملا تحت نظر داشته و زیر نگین تیزبین خود قرار دهند.

به نظر من بنای نیایشگاه قله قلعه دختر سه منظوره بوده است، هم برای عبادت (آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان)، هم برای مقاصد نظامی (دیدبانی، دفاع و..) و هم راهنمایی مسافران مسیرهای عبور شمالی - جنوبی و شرقی - غربی و در واقع نقش فانوس دریایی برای مسیر یابی مسافران در بین این ارتفاعات بلند در منطقه مذکور را بر عهده داشته است؛ چراکه مناطق سخت عبور این منطقه، در عصر فن آوری های نوین هم همچنان با درهم کشیده شدن هوا، از کوهنوردان ما در هنگامه های سردی و مه در زمستان و پاییز قربانی می گیرد، حال آنکه آتشکده قله قلعه دختر با توجه به مکان اختصاصی خود، از کیلومترها در اطراف قابل دیدن است، و آتش افروخته در آن در شب ها نیز می توانست، نشانه ایی برای راه یابی توسط کاروان های عبوری بوده و همچنین می تواند در نقش تحت نظر داشتن راه ها، و خصوصا از سمت غرب به شرق مزیت دیدبانی مسلط دارد، لذا آتش افروخته و دایم این نیایشگاه می توانسته است به منزله راهنمایی برای مردان راه ، نقش فانوس دریایی را در شب ها وحشتناک کوه بازی کرده، و به شبروها، در جهت یابی کمک اساسی نماید.

راه دستیابی به مسیر صعود و زمانبدی آن :

  • حرکت از تهران در ساعت 4 و 50 دقیقه بامداد روز 16 خرداد 1398
  • رسیدن به روستای آهار بعد از پیچیدن به سمت اوشان و در انتهای جاده رسیدن به روستای آهار در ساعت 5 و 45 دقیقه بامداد، و شروع حرکت به سمت معبر صعود به قله قلعه دختر
  • بعد از میدان آهار (میدان شهید نادر نظر آهاری) حرکت به سمت چپ در مسیر رودخانه ایی که از شمال روستا و دره "ده تنگه" وارد آهار می شود،
  • بعد از عبور از منازل روستا، وارد جاده ایی خاکی خواهیم شد که در سمت چپ رودخانه از یک ورودی (یا گیت) که توسط باغداران و شورای روستای آهار قفل و زنجیر شده است تا اتومبیل های متفرقه وارد این جاده نشود، گذر کرده ادامه مسیر می دهیم.
  • بعد از عبور از دل باغ های آهار در مسیر شرقی - غربی که از آهار این حرکت در امتداد یال قله قلعه دختر ادامه دارد در در ساعت 6 و 53 دقیقه، گردش به سمت راست کرده و دره جنوبی - شمالی حرکت خود را ادامه می دهیم، این همان دره ایی است که در انتهای آن می توان صخره های قله ی سیچال را دید،
  • دویست یا 300 متر که در این دره ادامه دهیم، دره ایی به سمت چپ و مسیر شرقی - غربی به شما رخ خواهد نمود، ساعت 6 و 56 دقیقه به ابتدای ورودی این دره رسیدیم که در اینجا چشمه ایی از زیر دیوار یک باغ، آب گوارایی را نصیب رهگذران خواهد کرد که آب اضافه این چشمه به رودخانه جاری از سمت سیچال می ریزد، بهتر است آب مورد نیاز خود برای صعود از همین چشمه برداشت، چرا که امکان نیافتن چشمه های دیگر در این مسیر که تا گردنه ادامه دارد ممکن است، انتهای این دره گردنه ایی است که دو راهی می شود و سمت راست آن به سمت قله الله بند (زیرپای سیچال)، و سمت چپ آن به سمت قله قلعه دختر خواهد رفت. و اگر در همین مسیر شرقی – غربی از گردنه هم سرازیر شوید وارد دره ایی می شود که به قصر ناصری در شهرستانک منتهی خواهد شد، قبل از رسیدن به یالی که انتهایش این گردنه است در حدود پای یال این گردنه اگر خوب توجه کنیم چشمه کوچکی خواهیم یافت که آب آن از چشمه پایین دست هم بهتر است، ما در اینجا آب های همراه خود را تجدید کردیم.
  • ساعت 8 و 28 دقیقه بود که ما به انتهای این دره رسیده و از چشمه کوچکی که قبل از شیب های تند گردنه است، آب های خود را تعویض کرده و شیب های تند این گردنه را از طریق پاکوب موجود طی کرده و به سر گردنه مذکور رسیدیم.
  • اینجا در بالای گردنه دو گله پر تعداد گوسفند استراحت می کردند و چوپانان نیز جمعی، مشغول صرف صبحانه بودند. در بالای این گردنه مسیر خود را به سمت چپ و در مسیر شمالی به جنوبی تغییر داده و شیب های تند قله قلعه دختر از این محل و از بالای گردنه آغاز می شود، که بعد از چند پله (در مقیاس کوچکتر)، مثل مسیر بالای پناهگاه امیری به قله توچال، به بلند ترین نقطه یعنی بنای آتشکده و نیایشگاه قلعه دختر ختم خواهد شد.
  • ساعت 9 و 34 دقیقه صبح بود که بعد از طی چند شیب تند به بلندترین نقطه یال قلعه دختر و آتشکده زرتشتیان بر فراز قله 3229 متری قلعه دختر رسیدیم.
  • با این حساب از زمان حرکت از میدان روستای آهار، تا قله (یعنی از ساعت 5 و 45 تا 9 و 34 دقیقه صبح) این مسیر را در 3 ساعت 49 دقیقه طی نمودیم.
  • توقف در محل آتشکده برای صرف صبحانه و استراحت.
  • حرکت از قله برای بازگشت، در ساعت 10 و 49 دقیقه صبح در جهت همان مسیری که آمده بودیم، البته با تغییر مسیرهایی در برگشت برای حذف شیب های تندی، که در مسیر صعود، از آن گذشته بودیم.
  • ساعت 12 و 31 پای چشمه کوچک در قبل از گردنه فرود آمدیم، این یعنی پایان نزول از یال قله قلعه دختر و حرکت در مسیر غربی به شرقی به سوی روستای آهار،
  • ساعت 1 و 15 دقیقه ظهر رسیدن به چشمه اول که از آب گرفتیم، در انتهای دره منتهی به گردنه، کمی میوه خورده و تجدید قوا کرده آخرین حرکت ما طی مسیر ده تنگه و رسیدن به روستای آهار است.
  • ساعت 2 و 34 دقیقه به پل ابتدای روستا آهار رسیدیم و وارد محدوده روستای آهار شدیم.
  • ساعت 2 و 42 دقیقه به میدان شهید نادر نظر آهاری در روستا رسیدیم و در واقع این پایان رفت و برگشت ما بود در این صعود.
  • زمان صرف شده جهت طی کل مسیر از آهار تا قله، و برگشت به همان نقطه، در روستای آهار یعنی از ساعت 5 و 45 صبح تا 2 و 42 دقیقه بعد از ظهر 16 خرداد 1398، حدود هشت ساعت به طول انجامید.
  • کل رفت و برگشت این صعود حدود 20 کیلومتر مسافت بوده است.

حواشی این صعود :

  • باران محبت خداوندی در انتهای مسیر ما را در نیم ساعت آخر مسیر، قبل از روستای آهار در گرفت که یکی از زیباترین لحظات این صعود را رقم زد و زیر باران طراوت زای بهاری صعود خود را به پایان رساندیم.
  • کل مسیر از ساعت 5 و 45 صبح تا گردنه یعنی ساعت 8 و 28، در حالی طی شد که ما در حاشیه یال قله قلعه دختر در حرکت بودیم، این یال در سمت چپ، ما از آهار تا گردنه همراه ما بود، و در گردنه با گردش به چپ بالا رفتن از یال اصلی منتهی به قله را از سمت شمالی اش آغاز نمودیم،
  • از این گردنه اگر شما مستقیم ادامه مسیر دهید و به آنطرف غربی اش سرازیر شوید، به شهرستانک و قلعه ناصری ختم خواهد شد، و در سمت راست هم اگر گردش کنید صعود از آن شما را به قله "الله بند" خواهد برود و ما به سمت چپ گرایش پیدا کرده و حرکت روی یال قلعه دختر در مسیر شمالی به جنوبی از اینجا آغاز کردیم.
  • ابتدای دره ایی که به این گردنه منتهی می شود، یک آبشار بلند و زیبا، آب ذوب شده از یخچال های دره شمالی قله قلعه دختر را در یکی از دره ها که به آبشار ختم و سرازیر می کند که این آبشار هم از دیدنی های این مسیر زیبا و کم نظیر است.
  • مثل همیشه شیب های تند این مسیر مرا به وحشت عجیبی انداخت، و اگر اصرار و همکاری دوستان همنوردم نبود، ترس از ارتفاع و عبور از شیب های تند، به حتم مرا از صعود در آخرین فاز حرکت، یعنی قبل از قله باز مانده بودم، ولی خوشبختانه دوستان به دادم رسیدند و آسانی صعود را برایم روشن و به ادامه مسیر متقاعد شدم.
  • در مسیر بازگشت بعد از اولین نزول پله ایی از قله، و رد کردن اولین دره در سمت راست (که به آبشار منتهی می شود)، دره بعدی را سرازیر شدیم و با عبور از این دره، تمام شیب های تند بعدی را که در مسیر صعود آمده بودیم از طریق این نزول در دره سمت راست، حذف کردیم و در انتهای این دره که به چشمه کوچک آب پایین گردنه منتهی شد، بسیار خوشحال از این میانبری بودیم که انتخاب کرده بودیم، که این شادی وصف ناشدنی از این عملیات، به ما دست داد.
  • دره و یال های قله قلعه دختر را در سمت شمالی، و یال های جنوبی قله الله بند را باید به کشتزارهای ریواس نام نهاد، که اگرچه دست بشر در حال محدود کردن این اراضی ریواس کاری شده طبیعی است، ولی هنوز به قدر زیادی مملو از گیاه ریواس است، و باید به اهالی آهار از این بابت تبریک گفت که در حفظ و نگهداری از این ثروت خدادادی تا به حال که کوشا بوده اند و نشانه های غارت این طبیعت خدادادی کمتر دیده می شود.
  • سیلبرد های بهار امسال در مسیر کاملا گویای بارندگی هایی است که نشان می دهد خداوند امسال کشور را از بی آبی دامنگیر شده از سال های گذشته، نجات داده است و بر این نعمت صد هزار بار باید شکر گذار بود.

اما شهدای روستای آهار :

در انتهای مسیر بازگشت از قله، با دروازه باز مزار با صفای روستای آهار مواجهه شدم، و با اجازه دوستان همنورد همراهم، سری هم به مزار شهدای روستای آهار زدم، آنانی که برای حفظ این آب و خاک جان دادند، و هیچ انتظاری هم از این "داد و دهش" خود نداشتند، و اگرچه متاسفانه این روزها مظلومانه نام و یاد آنان بهانه و طعمه اهل سیاست (اصولگرایان) است، تا از آن گرزی گران ساخته، و بر سر رقیب سیاسی خود (اصلاح طلبان) بکوبند، اما پای حفظ آب و خاک که می رسد، دیگر آشنا و غیر آشنا نمی شناسد و همه اینان قهرمانان ملی ایرانند، بر سنگ قبور این شهدا این چنین نوشته اند:

  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، پاسدار شهید یوسف سیفان، فرزند علی، ولادت 1344، شهادت 3/3/1362، محل شهادت کردستان، تو مپندار فراموش شوی از دل ما،     مگر آنروز که در خاک شود منزل ما.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، سردار رشید اسلام، بسیجی شهید، سید یوسف رسولی آهاری، فرزند مرحوم سید ابوالقاسم، ولادت 8/10/1345، شهادت 8/5/1367، محل شهادت اسلام آباد غرب، عملیات مرصاد، از عرش صدای ربنا می آید     آوای خوش خدا خدا می آید       مهمان خدا ز کربلا می آید.     متاسفانه این شهید نیز حاصل خیانت فرزندان همین آب و خاک است که به نام "مجاهدین خلق" به مردم و آب و خاک خود خیانت کردند و حاضر شدند، برای سرنگونی به قول خودشان "رژیم خمینی" با دشمن "بعث صدامی" همکاسه و همکار شوند، او که می خواست خوزستان از ایران جدا کند؟!! و اگر توانست، رژیم چنج (change) هم بکند، لذا فرزندان با او همکار شدند تا اول او به خوزستان دست یابد، و بعد اگر اقبال این آقایان هم مدد می کرد، رژیم چنج شود و آنان نیز به حق حاکمیت بر سرزمینی سوخته و تجزیه شده دست یابند.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید محمد رضا کریمانی، فرزند قربانعلی، ولادت 29/5/1344، شهادت 21/4/1367 محل شهادت منطقه دهلران
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز شهید نادر نظر آهاری، فرزند احمد، ولادت 1342، شهادت 27/1/1362 محل شهادت فکه، مادر تو را ماتم من از چه شیون است       عشق وطن شهادت و در خون طپیدن است         صد بار اگر دهند ز نو زندگی مرا          باز هم هوای جبهه و آن صحنه دیدن است       نادر که خفته است بخاک اندرین مکان      سرباز راه دین و نگهبان میهن است.
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، سرباز شهید سید تقی میر محمد حسینی، فرزند سید محمد، ولادت 1342، شهادت 4/12/1362،   محل شهادت پاسگاه زید عراق،       من همان کودک گریان توام مادر جان          که پدر پیر شده خواهر من مادر جان         شرط آن بود که در حجله بختت به سعادت برسی        قسمت این شد که در سنگر اسلام بشهادت برسی         جان به قربان شهیدی که پس از کشته شدن          غسلش از خون بود و گرد غریبی کفنش
  • بسم رب الشهدا و الصدیقین، شهید قلب تاریخ است، پاسدار شهید رضا علی نظر آهاری، فرزند علی محمد، که در تاریخ 4/7/ 1336 متولد و در تاریخ 26/3/1359 در حین انجام وظیفه شربت شهادت نوشید. سینه خاک ترا دید چو مادر، خندید       پدرت گفت بنازم که تو فرزند منی.

به غیر از این شهدا، ظاهرا روستا شهدای دیگری هم دارد، مثل شهید اصغر نور علی که یکی از خیابان ها را در محله سیفان به نام او کرده اند. خدایشان رحمت کناد و در جوار قرن ها شهید مدافع وطن جایگاهی درخور نصیب آنان کند.

روشنک در آهار :

در این وانفسای ویرانی و روند نابودی موسیقی اصیل ایرانی، و به حاشیه رانده شدن بزرگان آن همچون استاد محمد رضا شجریان، شهرام ناظری، حسام الدین سراج، علیرضا افتخاری، حسین علیزاده، علیرضا قربانی و...، که علیرغم ناملایمات بار موسیقی ایران را اینان همچنان بدون هیچ کمکی، به صورت فردی به دوش می کشند، و در حالی که راه برای موسیقی بی مایه باز است و... هرگاه بخواهی یک قطعه موسیقی سنتی بسیار فاخر را از اینترنت دانلود کنی، یکی از بیشترین منابع موسیقی، مربوط به برنامه ایی رادیویی است که به نام "گل ها" در دهه های پیش از انقلاب در رادیو اجرا، جمع آوری، پخش، و البته حفظ شده است، و این برنامه در ضبط و حفظ و نگهداری از موسیقی فاخر ایران نقش مهمی داشته است،

از قله قلعه دختر که پایین آمدیم و به روستای آهار رسیدیم، یکی از پیشکسوتان کوه با من تماس گرفت و از برنامه صعود امروز ما جویا شد، و تا شنید که در آهار هستیم گفت حتما سری هم به قبر خانم "روشنک" بزن، گفتم خانم روشنک کیست؟ گفت روشنک مجری معروف و محبوب برنامه گل هاست، با این اشاره ایشان، فورا این برنامه به یادم آمد، برنامه ایی که باعث شد صدای بزرگان، موسیقی ایران در برنامه های متعدد رادیویی ضبط و ماندگار شود،

اگر چه دوست داشتم بر قبر این حامی هنر هم حاضر شوم، لیکن منتظر گذاشتن دوستان و گشتن در قبرستان آهار برای قبر او درست نبود، لذا به دیدار شهدا، یعنی حافظان آب و خاک این میهن اکتفا کرده و این حافظ هنر مهین را واگذاشتم به بعد، این دیدار هم بماند به روز مناسبت دیگری اگر عمر دوباره فرصت دهد.

یاد این بانوی هنرمند گرامی باد، اگرچه من با صدا و هنر او هرگز مانوس نبودم، ولی آنان که اهل موسیقی هستند و سن شان به قبل از انقلاب قد می دهد، با نام و یاد او قرینند، و ذکر ها از او و هنرش دارند، خدایش رحمت کند.

اما گزیده ایی از تصاویری که از این زیبایی ها ثبت کردم

Click to enlarge image Adran-Ahar.PNG

نقشه صعود به قله قلعه دختر آهار

[1] -  منبع این مطلب (http://www.ahariha.com/portal/tabid/69/articleType/ArticleView/articleId/48/--.aspx) : قلعه دختر آهار نماد قدمت قصران بر فراز قله،  بر فراز قله کوهی در آهار که اهالی به آن آهاروش (آهاربشم) می گویند و 3225 متر از سطح دریا ارتفاع دارد خرابه ای از دوران ساسانیان وجود دارد که مردم آهار به آن "قصر دخترک" و در کتاب ها و منابع تاریخی و همچنین نقشه های کوهنوردی به آن قلعه دختر می گویند از این بنای باستانی اکنون جز چند دیوار پهن و طاقی گهواره ای شکل باقی نمانده است و گذر زمان و باد و بوران و برف و سرما همچنین دستکاری انسان های سودجو که در طلب گنج دست به تخریب قسمت های مختلف آن زدند موجودیت این بنای باستانی را در معرض نابودی قرار داده است. این بنا در روزگاران کهن و زمانی که آیین زردشت در ایران رواج کامل داشت به عنوان آتشکده مورد استفاده قرار می گرفت. این معبد در منابع تاریخی به نام "معبد قصران" از آن یاد شده است و در بین اهالی علاوه بر آتشگاه وادران که نام های عمومی برای آن بوده است، سه نام دیگر استفاده می شود، یکی "قصر دخترک" یا قلعه دختر دیگر نام ترکی "قزل ماما" که در آهار مورد استفاده قرار می گیرد و دیگری قز ماما که در زبان مردم شهرستانک و لورا و کسیل مرسوم است. قز در زبان ترکی به معنی دختر و مراد از دختر و ماما در این نام ها "الهه ناهید" است، که آتشگاه به نام وی می باشد. ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید، در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست، همچنین نام های قاس قالا (قزقالا یا قز قلعه به معنی قلعه دختر) در سمت جنوب کوه آهاروش و ورقلعه به معنی کنار قلعه، در سمت شمال کوه در منطقه ده تنگه نام هایی مشتق شده از نام قلعه دختر می باشد.

تاریخچه بنای قلعه دختر (آتشگاه قصران)

بنای این ادران با توجه به نوع دیوارچینی و مصالح بکار رفته در آن که مخلوطی از ملاط گچ و آهک (ساروج) و سنگ های ورقه ای و قلوه ای است که آنها را درون قالب های چوبی می ریختند و خط قالب ها هنوز هم روی دیوارها کاملا مشخص است و همچنین گنبد گهواره ای شکل سقف آن که شبیه بناهای به جامانده از اوایل دوره ساسانیان می باشد و این حقیقت مسلم که در زمان ساسانیان آتشگاه ها را در کوه ها و ارتفاعات بلند می ساختند و قبل از آن این رسم متداول نبود، و به حکم سایر قراین تاریخی ساخت بنا، متعلق به دوران ساسانیان می باشد. همچنین در سال 1354 شمسی محقق و استاد ارجمند مرحوم دکتر کریمان قطعه ای از چوب سقف آنرا جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستاد که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که زمان اوایل ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد.

 زمان ساسانیان دوره تجدید حیات آیین زردشتی می باشد. بسیاری از آتشکده های خاموش روشن و آتشکده های جدید ساخته شدند. پدر و پدربزرگ اردشیر از روحانیان سرشناس زردشتی بودند. پدر بزرگ او ساسان که از دودمان نُجبا بود در معبد آناهید (اناهیتا) در شهر استخر فارس سمت ریاست داشت. پس از او پسرش پاپک (بابک) جانشین او شد. بابک یکی از پسران خود را که اردشیر نام داشت در دارابگرد فارس به مقام عالی نظامی رسانید. اردشیر در سال 212 میلادی چند تن از ملوک و امرای فارس را مغلوب و هلاک کرد و مقام فرماندهی کل فارس را تصاحب نمود. فارس در آن زمان پایتخت دینی اشکانیان و محافظ آیین ناهید بود. پایتخت رسمی اشکانیان ری بود.

وی سپس قلمرو خود را به تدریج با نبوغ نظامی که داشت گسترش داد و سرانجام طی نبردی سخت اردوان آخرین پادشاه اشکانی را در ری شکست داد و او را به قتل رساند. سپس به توصیه بزرگان لشگر خود با دختر اردوان ازدواج کرد و در سال 226 میلادی رسما تاجگذاری کرد و عنوان شاه شاهان ایران را برای خود اختیار نمود. او پس از تثبیت پادشاهی به گسترش آیین زردشت ابتدا در ری و اطراف آن از جمله قصران و سپس در سایر نقاط ایران همت گماشت. اردشیر پادشاهی با تدبیر و آبادگر بود این گفته منسوب به اوست که میگوید"ملک حاصل نگردد مگر به لشکر لشکر فراهم نشود مگر به زر-زر به دست نیاید، مگر به کشاورزی و آبادی و زراعت بدون عدل و داد صورت نبندد." اردشیر اندک زمانی پیش از مرگ شاپور پسرش را جانشین خود ساخت و تاج شاهی را به دست خود بر سر وی نهاد، و یکی از اندرزهایی که فردوسی در شاهنامه به وی نسبت می دهد چنین است،  

سر تخت شاهان بپیچد سه کار     نخستین ز بیدادگر شهریار       دوم انکه بیمایه را بر کشد      ز مرد هنرمند برتر کشد        سه دیگر که با گنج خویشی کند     به دینار کوشد که بیشی کند

ویژگی اصلی همه بناهایی که در زمان  او ساخته شد از جمله معبد ری، معبد لارستان فارس، معبد ادران کرج و قصر خود در فیروز آباد فارس ساخت دیوارهایی از قلوه سنگ و ملاط گچ و آهک که قالبگیری می شدند و طاق هایی گهواره ای  و گنبد هایی که روی پایه چهار گوش قرار داشتند می باشد. بنا بر اعتقادی که زردشتیان داشتند آتشگاه اصلی خود را که محل پرستش اهورامزدا می دانستند در ارتفاعات کوه ها می ساختند و برای این کار ارزش خاصی قایل بودند فردوسی در داستان افراسیاب پرستشگاه هوم عابد را در کوه ذکر کرده است.

پرستش گهش کوه بودی همه              ز شادی شده دور و دور از رمه        نیایش کنان هوم بر کوهسار               به پیش جهاندار پروردگار 

و از قول هوم عابد آورده است :   یکی جای دارم بر این تیغ کوه            پرستش گهی نیز دور از گروه  

و دلیل قصر دختر یا قلعه دختر خواندن این آتشگاه یا ادران نیز آن است که ایزد ناهید بنا به مندرجات اوستا دختری است جوان بلند بالا و زیبا چهره که بازوان سپیدش به ستبری شانه اسبی است با کمربندی در میان بسته و از تمام ایزدان اوستا تنها این الهه به صورت دختر ظاهر می شود. از این رو آتشگاه هایی که به وی منتسب است، به نام قلعه دختر نامیده می شوند، نظیر قلعه دختر فارس (در شش کیلومتری فیروز آباد)، قلعه دختر باکو (در بادکوبه)، قلعه دختر خراسان، قلعه دختر میانه (در دو کیلومتری شمال پلدختر)، قلعه دختر شوشتر، قلعه دختر خنامان کرمان، قلعه دختر قم، قلعه دختر چالوس، قلعه دختر فرمشگان در تنگه بهمن فارس، قلعه دختر بیرجند، قلعه دختر پلور، قلعه دختر رودبار گیلان، قلعه دختر روستای دوان در کازرون، قیز قلعه در ساوه، قیز قلعه سی در نمین اردبیل، قیز قلعه در تاکستان قزوین، قلعه دختر بشرویه در جنوب خراسان، که همگی بقایای آتشکده هایی منسوب به الهه ناهید می باشند. در استانبول ترکیه و در مدخل ورودی آن نیز بقایای قلعه کوچکی به نام قلعه دختر وجود دارد.

دکتر باستانی پاریزی تاریخدان و محقق ایرانشناس کشورمان ابنیه قلعه دختر در سراسر ایران را در دو خط خلاصه کرده است : همه مربوط به بناهای قبل از اسلام و عموماً زمان ساسانیان می باشند. همه جنبه تقدس و عبادت دارند و دارای غموض ابهام آمیزی درباره وجه تسمیه خود هستند و اکثر این بناها دارای آب انبار یا حفره هایی جهت ذخیره آب بوده اند.

قلعه دختر آهار یا قصر دخترک با لهجه مردم محلی قدیمی ترین اثر باستانی متعلق به گذشتگان در منطقه زیبا و باستانی "رودبار قصران" می باشد که در طی فصول سال پذیرای بسیاری از دوستداران آثار کهن کشور عزیزمان و دوستداران طبیعت دلگشا و روح افزای آهار می باشد. برای رسیدن به این قله تاریخی چندین مسیر وجود دارد که راحت ترین و عمومی ترین راه از مسیر ده تنگه - پاوش- گردنه پاوش (در اصطلاح محلی به آن گردنه چپه را می گویند) و قله قلعه دختر می باشد. مسیر دیگر از راه آهاروش شامل تنگه قاس قالا- چشمه نوپل- گردنه آهار وش و قله می باشد.

مسیر سوم از طرف پشت منبع آب آهار سر خاسک به طرف دیم واچین و صعود به طرف یال اصلی کوه آهاروش و ادامه مسیر از روی یال تا رسیدن به قلعه دختر می باشد. کوه پیمایی از روی یال در این مسیر چشم اندازی زیبا و خیره کننده از گستره پهناور رودبار قصران با قله هایی سر به فلک کشیده در برابر ما قرار میدهد و دلیل انتخاب این قله برای ساخت آتشگاه را برای ما روشن می کند. یک مسیر برگشت نیز وجود دارد که از روی قله به طرف شمال شرق آن و منطقه پی رگ سرازیر می شویم و به دره وسیع و بکر پی رگ می رسیم که شامل تنگه های متعدد و چشمه زارهایی با آبهای خنک و گواراست که دو چشمه گل لره و چشمه کمال با آبهایی جانبخش و گوارا راحت بخش جان خستگان مسیر طولانی صعود به قله می باشد.

 سپس از انتهای دره پی رگ که اهالی به آن لپه سرک می گویند به آبشار پی رگ میرسیم و پس از پایین آمدن از منطقه سخت و صخره ای کنار آبشار به ده تنگه و راه اصلی آهار می رسیم. این مسیر برای افراد تازه کار و نا آشنا به محل توصیه نمی شود. نکته جالب توجه در مورد موقعیت مکانی قلعه دختر این است که این قله تنها قله ای در منطقه رودبار قصران است که از آنجا  ارتفاعات تمام روستاهای اطراف قابل مشاهده می باشد. کنار دیوارهای باستانی آتشگاه که می ایستیم روستاهای آهار، شهرستانک، لورا ، کسیل، اوشان، فشم، میگون، شمشک، ایگل و کوه های توچال، کلوم بستک، سیچال، سرک چال ، جانستون ، قله سوتک ، خلنو ، چپکرو، کوه های منطقه لار و کوه های کرج تا منطقه تالقان، همچنین آزاد کوه در مازندران و قله دماوند همه به خوبی دیده می شوند و این دلیل انتخاب این قله به عنوان مکان ساخت آتشگاه می باشد که از تمام روستاها قابل رویت و مردم منطقه می توانستند آتش این آتشکده را که در تمام فصول سال و شبانه روز روشن بوده است، از دور زیارت مراسم عبادی خود را به جا آورند.

داخل قلعه نیز آثار خرابی ناشی از کندن زمین جهت یافتن گنج و کنده کاری روی دیوار آن جهت یادگاری نویسی همه جا مشاهده می شود که صدمه زیادی به این اثر تاریخی وارد نموده است.

در پایان یاد اور میشوم تعدادی عکس از قله و آثار به جا مانده از آتشکده در قسمت گالری عکس ها که در صعود به قله در آذر  1389توسط این جانب گرفته شده وجود دارد که دوستان میتوانند مشاهده نمایند . در یکی از عکس ها خط قالبگیری ملاط و سنگ ها کاملا مشهود است و در عکس دیگری یادگاری نویسی روی دیوار 1800 ساله دیده می شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

فرزند خاکمُ، ز خاک برخاسته، بر خاک نشسته ام!    زین خاک برخیزم! همان، دیدار یارم می رسد

آن روز هم با اشک خود، در هم کِشم من چشم را،    خیسش کنم این خاک را، دیدار یارم می رسد

اندوهگینم من بدو، وین هجر طولانی ز او           چون گاه وصلش در رسد، دیدار یارم می رسد

اسرار این تنهایی اش، بسته هزاران سال، چشم       بر ما فقیران درش، کی یار از در می رسد؟!

او کیمیای دلِ ماست، ما کشته در فقر و سکوت     او غرق تنهایی به خود، عشقش به ما کی می رسد؟!

دردم فزون شد زین سخن، چون درد را من میکشم،    گو کی بدین درد جگر، درمان دردم می رسد؟!

بسته چنان او چشم خود، پایم در این محراب خون،    بر گو که کی ما را در این، لُجه یاری می رسد؟

معتاد گشتم من بدو، دردش بُوَد درمان من،    ‎  معتاد به دردی این چنین، درمان نخواهم، دَر رَسَد!

او چه رَسَد، چه نَرسد، بر خاک این درگاه او،          چشمم به دروازه بُوَد، تا یار هم از در رسد

ما را در این دریای غم، کردی رها، ای خوشصَنم!       برخیز و تاری ساز کن، تا یار هم از در رسد

مست شراب باده ایی، کو داد در روز ازل،       مستی برفت از یاد من، این یار کی از در رسد؟!

درمان نمی گردد دلم، بس کن تو ای دل شکوه ات،     شکوه نمی آرد صَنم، تا یار خود از در رسد

این درد و این درمان من، این شکوه و این جان من،     گردد فدا در آن دمی، که یار از دَر، دَر رسد

من آشیان خویش را، کردم بلند بر اوج غم،       این آسمان ابری ام، بی بارش است، تا او رَسَد

یارا بلندم کرده ایی، در اوج غم جا داده ایی،    این انتظار دیدنت، این لحظه را گو کی رسد

بی آشیانم من کنون، وامانده در غم، غرق او   در انتظارت من شدم، دیوانه ی این "کی رسد"

شد "کی رسد" محراب من، محراب نا فرجام من،      فرجام خواهم زین سبب، فرجام ما، گو کی رسد؟!

آیا دِلی مانده ست به تو؟ فرجام خواهان تو را،        بستند به چوب بندگی، ایندم بگو، آزادیم کی در رسد؟!

حلاجِ تو بر دار شد، عین القضاتت سوختند،       ابن مقفع در تنور، می گفت یارم کی رسد

فریاد خواهم که کشم، اندر دلِ دریاییِ غم       دریا شده مقهور من، ساحل بگو، کی در رسد

این دادخواهی تا به کی، گردد قرین با آه من،      برگو کین دادخواه، یا یار، از دَر کی رسد؟

شور شررها من زدم، بر این دَرُ دروازه ات    شور و شراری رو نشد، شور و شرارت کی رسد؟!

آتش زدم بر خوان غم، کین خوان مرا در خود گرفت،     اکنون بسوختم من در آن، درمان ما، گو کی رسد؟!

بر من نباشد خوان غم، غم را نباشد با دلم،       همراز گشتم با همان، اَسرار یاری، در رسد

این چشمه های غم کنون، اندر دلم آتش گشود       تا ذکر یاری را کنم، کو هم، از در می رسد

چشمم شده ثابت بدو، اندر افق در جستجو      شاید بیابم من دَری، کو زان دَر، از دَر رسد

او چشمه ها در من گشود، چشمم گرفتارست بدو      تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

من کور گشتم زین سبق، در انتظارش خوبُ بد      درمان نشد دردم به این، کو یار ما، کی در رسد؟!

نظم نوشته ایی به تاریخ 18 خرداد 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از36

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر