The Latest
خدایا در دایره تنگ امتحانت آنقدر در فشار نگاهمان داری که از تنگی اش صبر واپس نهاده به عصیان در آمده و از دایره بندگی ات هم بیرون زنیم و در کسوت کفر درآییم؟! نمی دانم آن موقع چه حالی خواهی داشت، وقتی بنده ایی از بندگانت عصیان می کند و از دامنت مهرت، به دام شیطان پناه می برد؟ خوشحال خواهی شد؟! امتحانی که به رفوزگی ما منتهی شود، به چه درد می خورد؟! خدایا همان گونه که در بین خلق خود پوشناننده عیوب ما هستی، در نزد خود هم ستّار باش و کم کن این امتحانات سخت را، چهره رسوایمان بعد از رفوزگی به چه دردت می خورد. خدایا در دایره تنگ مخلوقاتت گرفتار آمدیم، از تو به تو فرار می کنیم چرا که مفّر دیگری نیست. راهی نداریم جز دامنت، و البته در این دامن مهرت گرفتار آمدیم.
ای خدای خود گم کردگان مغرور و متکبر،
ای خدایِ کفار و بی ایمانان،
ای خدای خشک مغزان متکبر خالی از هنر و علم،
ای خدای بدکارانِ آلوده به زشتی ها،
ای خدای دزدانِ غارتگر ِجان و مال و ناموس دیگران،
ای خدای جنایتکارانِ قهار و بی شرم،
ای خدای انسان های کثیفِ پست و بی مقدار،
ای خدای قاتلانِ سخت دل و بی رحم،
ای خدای حسودانِ و مَکر کننده بد دل،
ای خدای ظالمین به بند کشنده انسان ها،
ای خدای صاحبان زندان های مخوف مملو از بندگانت،
ای خدای بی بهره کنندگان انسان ها از نعمت هایت،
ای خدای بد طینتان خدعه گر، مکار بدکردار،
ای خدای دروغگویان پرگو و پرو و بی پروا،
...ای خدای نابودگران و ویران کنندگان و...
براستی چطور می توانی تو خدای اینها هم باشی؛ در حالی که خدای این دیگران هم هستی؟!!!!
ای خدای مظلومان و زجر کشیده ها،
ای خدای نوازندگان نواهای شادی بخش و زندگی ساز،
ای خدای نویسندگان و خلق کنندگان بزرگ،
ای خدای غیورمردان و شجاع زنان آزادیخواه،
ای خدای مصلحین درستکردارِ وسیع نظر،
ای خدای بزرگمردانِ کوجکِ نهفته در زیر خاکستر غرور و نخوت بندگان متکبرت،
ای خدای دانشمندان شکافنده علوم،
ای خدای بی گناهانِ کنج زندان های ظالمین،
ای خدای شکنجه شدگان مظلوم،
ای خدای انسان های بی غل و غش،
ای خدای محرومان و مستضعفین،
ای خدای محروم شدگان از خانه و کاشانه و فرزندان،
ای خدای خون های به ناحق ریخته شده،
ای خدای مسجودِ سجده کنندگان،
ای خدای دربند شدگان بی گناه،
ای خدای شهیدان در خون غلتیده،
ای خدای آزاد مردان و آزاد زنان پاک،
ای خدای زحمت کشان سخت کوش،
...ای خدای راستگویانِ درست کردار، و...
اما تو چطور می توانی در دسترس همه ما از هر نوع باشی در حالی که هر یک در طیفی متفاوتیم، چطور می توانی نعمت هایت را بین ما با چنین تفاوت هایی به طور مساوی تقسیم کنی، چطور می توانی برای همه ما خدایی کنی در حالی که به حال همه ما آگاهی.
تو در حالی چنین هستی که امروز بعضا کسانی سخت مدعی تو و آخرین فرستاده و دین مرامش هستند که باید گفت انسان هایی پست و بی مقدارند که تنها این ارزش ها را به اسارت خود گرفته اند تا به کام دل خود رسیده و آنچه می خواهند محقق کنند و بدترین چهره را از تو نشان می دهند و تو، دین و پیامبرت را ضایع کرده به طوری که بیم آن می رود که با چنین نمایندگانی، با چنان دافعه ایی، از تو و مرامت آثاری در بین خلق نماند؛ که آنان اصلا در شان تو نیستند، آنها حتی در شان انسان هم نیستند، فقط در شان خودشانند و افکار پلیدشان که دنیای خود را در پناه نام تو می جویند.
خدایا تنهایم مگذار، که این تنهایی شوم و کشنده، و ابدی نابودم خواهد کرد. خدایا رهایم مکن که این رهایی بواقع زندانی تنگ و تاریک خواهد بود و به دور از تو زندگی بی معنیست. خدایا از همه بریده ام و تنها امیدوار به کمک توام، تنها از تو مدد می جویم که تنها تو همیاری مهربان و بخشنده ایی. خدایا از خزاین غیب خود برما سرازیر کن که سخت محتاج بذل و بخشش توایم، در میان خیل دشمنان خود گرفتار آمدیم که هرگاه فرصت یابند دشنه ایی در پشتمان فرو خواهند کرد و ما را خواهند درید، پس ای عزیز اجتماع آنان را که بر ظلم و خطا بنا شده است را از هم بپاشان و متلاشی اشان کن.
"..وخداوند بهترین نگهبان است، او مهربانترین مهربانان است[1]."
گاهی تصمیم به اقدامی می گیری و انتظار داری به هدف برسی، ولی در همان اول کار اقدامت ناکام می ماند و به جایی نمی رسد و بعد حس می کنی که دستی (خداوند) در همان اول کار آن را ناکام کرده و به خود که می آیی و کمی که فکر می کنی تو می فهمی که اگر به انجام می رسید چه خسارتی ممکن بود متوجه تو شود اینجا نا خود آگاه این دست مهربانانه را می بینی که نگهبانت بوده است.
خدایا از تو متشکرم، به خاطر این نگهبانی مهربانانه
امشب شب بیست و هفتم ماه رمضان است و به روایتی شب قدر است، مسلمانان هند آن را "شب برات" می شمردند، یادش بخیر موقعی که در دهلی اقامت داشتیم مثل امشبی و در چنین ساعاتی از سحر که از مراسم شب های رمضان درخانه فرهنگ ج.ا.ایران در دهلی به منازل خود باز می گشتیم، خیابان های این شهر نیز مملو از مسلمانانی بود که سربند به سر (کلاه عرقچین و یا حداقل دستمالی که به سر بسته بودند زیرا بدون سربند در مسجد حاضر شدن را جایز نمی دانند) به منازل خود باز می گشتند، آنان نیز مثل امشبی را در مساجد خود به شب زنده داری مشغولند، حالا دیگر موتوری، سواره و پیاده به منزل باز می گشتند و امیدوار بودند که برات خود را بعد از نزدیک به یک ماه عبادت گرفته باشند، زیرا در چنین زمانی دیگر ماه مبارک رمضان که بهانه ایست برای رجوع به خدا و عبادت او هم دارد بساط خود را بر می چیند و لابد آنان نیز انتظار گرفتن برات و پاداش یک ما روزه داری از خداوند داشتند.
خدایا به برکت این شب عزیز برات همه دست هایی که به نحوی از انحا در این ماه به سوی تو دراز شد را عنایت کن و همه را حاجت روا فرما. بار خدایا دست های مان به سوی تو دراز است و در واقع جایی دیگر برای مراجعه نداریم و این تویی که سب ساز کل سبب هستی و ولاغیر، اشاره ایی از تو گره هایی می گشاید که هرگز انتظار کشایشش را نداریم. خدایا ما که آبرویی نزد تو نداریم ولی در بین خلقت به تو و خاندان پیام آورت منسوبیم و به همین واسطه عده ایی از بندگانت گاه درخواست وساطت دارند و التماس دعا می گویند، پس خدایا به وضعیت ما نگاه نکن و به امید انسان هایی نگاه کن که درخواست دارند و واسطه می گیرند، پس دعای ما را در حق دیگران مستجاب گردان.
تهران - سحرگاه بیست و هفتم ماه رمضان 1395
خدایا مدت هاست که تور می اندازم و صیدی در کار نیست،
تا به کی این تور از اقیانوس مهر و رحمت تو خالی بالا خواهد آمد
ایزدا! اما هرگز نا امید نخواهم شد و بار، بار تور اندازی خواهم کرد
کی می داند؟! شاید گوهری نایاب را تو در تور ما هم انداختی
مگر آنان که صاحب گوهرانی نایاب شدند با ما چه تفاوتی داشتند؟
خدایا می دانم با هر اعترافی که نباید بشود، با هر جا خالی کردنی، با هر اظهار ضعفی، با هر احساس و بروز نا امیدیی، با هر شکوه ایی از مسایل و مشکلات و... و در کل با هر نشانه ی منفی که بروز می دهم، از درجات انسانی ام نزد تو کاسته می شود، اما اگر با تو سخن نگویم هم شاید بندهای دلم برای تحمل آنچه در درونم مخفی می کنم نتواند تحمل کرده و پاره شوند. پس این بروز ضعف ها را از من نادیده بگیر، که این ها تنها مویه هایی از سر بهانه برای ارتباطی و سخنی با تو بیش نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 9:11 AM توسط سید مصطفی مصطفوی | 3 نظر
خدایا می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم، آنانی که در رکوع و سجود به سوی مرکزیند که تو در آن قرار داری، و چه لذت بخش است نقطه ایی باشی که تشکیل دهنده دایره ایی زنجیروار باشد که گرد تو حلقه زده و به سویت متوجه اند، گرچه نقطه ایی بیش نخواهم بود اما در جمع بندگانت زنجیره ایی را خواهیم ساخت که هر طرف نگاه کنی بندگانت را بینی که گردت به طواف و رکوع و سجود مشغولند.
آه ای خداوندگار من! خالقا!
فکرت همواره مرا به تو مشغول می کند
نمی دانم با تو چه کنم؟!
نه می توانم نادیده ات انگارم
نه می توانم کامل به تو تکیه کنم
که هزار بار سنگین دنیایی ام ممکن است بر زمین ماند
مانده ام که چه کنم، با این افکار؟!
همچون کبوتری سر بریده، در خون خود بال بال می زنم
فرصت زندگی ام به همین سرگردانی و درد گذشت
و تو از من خواهی پرسید که :
با عمرت، چه کردی؟ فکرت به چه مشغول بود؟
چه بگویم، بگویم سرگردان شناختت بودم؟!
خواهی پرسید آخرش چی؟!!
خداوندگارا! خداوندگاریت را در زمین به کسانی واگذار کردی که از ظلم شان فریاد هزاران از خلقت به آسمان رفیع بلند است و بندگانت از ظلم شان دادخواهی جز ناله و فریاد نمی یابند، و تو همچنان نظاره گر خزعبلات آنانی که به نام و مرام تو چنین می کنند، و تو انگار نمی خواهی که دستی بر رسوایی اشان از آستین بر فرازی. خدایا تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین.









