SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс
ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (17)

  • 29
  • خرداد

مرد می خواهد در میان این همه گرگ برقصد،

روی اخگرهای سرخ و داغ، پا این پا کند،

دلی فارغ از مهر، تا میان مرده ها راحت راه رفت،

چشمی بی رحم، که به نظاره سروها بر دار نشست،

گوش ها و چشم هایت، باید ستبر از ظلم شود،

تا به شنیدن ناله های بی گناهان گوش سپرد،

باید،

برای درد و دل مادران، گوش شنوایی تهیه دید،

دستان ترک خورده پدر را، روغنی شفا بخش دست و پاکرد،

چشمان به درب مانده را، امیدی تدارک دید.

دهان های مملو از فریاد را، فضایی در نظر گرفت.

برای آه های در دل مانده، خدایی جست، شنوا،

اما،

پژواک ها دیگر از کوه و صخره باز نمی گردند،

گویا صخره ها نیز حال بازتاب دادن غم را ندارند،

آسمان دیگر با باد همراهی نمی کند،

باد صبا پیامی نمی برد و سخنی باز نمی گرداند،

چشم ها را دیگر اشکی برای ریختن در سحرگاهان نیست.

خدا نیز انگار چشم خود را بر ما بسته است،

او نیز دیگر نمی خواهد ما را ببیند،

اما،

 من باز امیدوار، چشم به افق دوخته ام،

تا رهایی را به نظاره بنشینم،

اما نه بر روی زمین،

که بر دستانی گرم، که راهی سرزمین نورم کنند،

و،

درد تمام،

غم و غصه تمام،

رنج تمام،

اما، رنج را پایانی هست؟!

  • 24
  • خرداد

"رمضان، ماه میهمانی خداست"، اما نمی فهمم این چه طرز میهمانیست و  این چه رسم، آیین و اخلاقیست، و از کی تا به حال میزبان، میهمان را در گرسنگی و تشنگی نگه می دارد، شاید در رسم "عاشق کشی و شیوه شهر آشوبی" این چنین روا بوده باشد؛ که حتی در آن صورت نیز نباید، این رسم را بر همگان ساری و جاری ساخت، و تنها بر عاشقان است که این چنین خود را در مهلکه عشق بیفکنند و کشته شوند،

در غیر این صورت باید به همه انسان ها آنقدر معرفت داد که ابتدا عاشق "لیلی" شوند و بعد این چنین "رسم عاشق کشی" و "شیوه شهر آشوبی" در میان شان به راه انداخت، و لیلی وار بر مجانین، کوه کندن چون فرهاد را واجب کرد، و آنگاست که اگر لیلی در بی میلی تمام زد و ظرف دلت را شکست، خواهی گفت "اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟".

دادن نام میهمانی به گرسنگی و تشنگی در کنار سفره ی کریمی، شاید در همان ردیف سخنانی است که وقتی کسی به سرطان مبتلا می شود، و تلاش ها برای نجاتش به سرانجام نمی رسد، و این عزیزترین از دست می رود، و مردمی بر صاحب عزا، بگویند، "صبر کن، این خواست خدا بود"، گویا باید هر چه سنگین است و توان توجیه اش را نداریم، و در آن می مانیم را  به خداوندگار نسبت دهیم، اگر منطقی داشتیم، که توضیح می دهیم و اگر منطقی نداشتیم، دوش های کوتاه خدا! آماده است که آن را به او نسبت دهیم، انگار دیواری از دیوار خدا کوتاه تر نیست.

من نمی دانم فلسفه واقعی روزه گرفتن چیست، اما از مجموع آنچه اهل دین می گویند، بر سه بعد تکیه می کند، رویکرد اول به نفع بهداشتی روزه برای بدن انسان تاکید دارد، دیگری بُعد تعبد را اساس و دلیل خود قرار داده و از اطاعت بی چون و چرا از احکامی سخن می گوید که در شریعت بر آن تاکید شده است، سومین دلیل بر اخلاق اجتماعی استوار است که به وسیله روزه بتوان درد "ندارها" را درک کرد.

ماه رمضان آمد و رفت و من با سوال هایم ماندم

اما کاش فلسفه واقعی اعمال منتسب به دین روشن بود، که اگر فلسفه وجودی امری ساقط می شد، بتوان به راحتی از آن روی گرداند، و یا لااقل اعمال بر کسانی واجب می شد که فلسفه آن عمل بر آنان صدق می کند. به عنوان مثال اگر در روزه گرفتن بحث، بحث "فهمیدن درد ندارهاست" که چرا در این صورت باید "فقرا" روزه بگیرند، که خود در درد نداری غرقند؛ از سوی دیگر دارندگان مُکنَت و مال هم در این ماه خوراک شان حداقل دو برابر حد معمول می شود، مثلا اگر در روزهای عادی ما یک نوبت غذای مفصل می خوردیم، در این ماه این به دوبار افزایش یافته، و روزه داران به طور معمول در ساعت افطار و سحر، در حد غیر متعارفی می خورند، افطار به علت گرسنگی و حمله ایی که به سفره می کنند؛ و سحر هم باز برای کسب آمادگی برای یک روز نخوردن، که باز خوردن اوج می گیرد، و این در عمل نقض غرض است و فهمیدن درد ندارها در کار نخواهد بود.

یا اگر روزه را خدا قرار داد که شامل پالایش بدن شویم و با نخوردن کمی بدن بان نخوردن استراحت کند، باز نقض غرض است، که اول شب در حد مرگ بخوریم و بخوابیم و یا آخر شب باز در همان حد بخوریم و دو هجوم شدید و پشت هم به سفره های رنگی و نامعمول و..، در این ماه نیز باعث خواهد شد که دیگر پالایشی صورت نگیرد بلکه ورودی غذا به بدن در این ایام افزایش خواهد یافت و بالطبع این امر نیز محقق نمی شود.

مگر این که بگوییم ما اطلاعی از علت قرار دادن این عمل بر دوش انسان نداریم، و خدا هم در این خصوص نگفته و ما بی پرسش موظف به انجامش هستیم، که این نیز به نظر نمی رسد، که خداوند عملی را به دور از عدل، انصاف، سودمندی، خارج از مدار علم و... بر بشر تحمیل کند و آن حکیم بخواهد عملی که شامل ضرر و زیان است را به بدن انسان ها واجب سازد، چرا که این حکم وجود دارد که هر عملی به انسان ضرر برساند، بر او حرام می شود.

در این ماه همواره با این سوال ها می مانم، و روزه را می گیرم و زجر می کشم. یک ماه سخت که حداقل از این دو نفع بهداشتی و اخلاقی در ظاهر خالی است و گویا ما بر اساس تعبد روزه داری می کنیم، و دلیلش را نمی دانیم؛ که در این صورت این بدترین نوع عبادت خواهد بود که بی هیچ معرفت و شناختی "در زمینی بیل می زنیم که نمی دانیم چه می کاریم و چه برداشت خواهیم کرد".

این جاست که ورود به این ماه تبریکی ندارد و خواهیم شنید که "باز ماه رمضان آمد و زجرها شروع شد، نظم زندگی، خورد و خوراک، خواب و کسب و کار تعطیل و معطل روزه"، و در آخرش هم خواهیم شنید که "خدا را شکر که این میهمانی! به اتمام رسید، راحت شدیم"، "شرش کم" و...

امسال هم بر همان مدار سال های گذشته، ماه رمضان آمد و سختی اش را بر دوش هامان گذاشت و رفت، و من نمی توانم این وجوب را به دوش ایزد حکیم و دانا بینذارم یا...

کاش هیچ عبادتی واجب نمی شد و تمام عبادات از سر اختیار به عهده مومنین قرار می گرفت و هر صاحب ایمانی آزادانه حق انتخاب عبادتی را می داشت که بدان عشق می ورزید و منطقی اش می یافت، انگاه بود که دیگر وقتی نمازمان را بجا می آوردیم، نمی گفتیم "آخ جون راحت شدیم" و این نیز انجام شد، و به قول مولانا "ای که در مسجد روی بهر سجود/ سر بجنبد، دل نجنبد، این چه سود".

  • 23
  • خرداد

کاش جانم را آب های سرد دریای زرد می ستاند،

کاش من هم از کادر سانچی بودم،

کاش آشیان آخرم زیر خروارها آب های سرد دریای زرد می شد،

آنجا آنقدر مورد توجه خداست، که میلیاردها انسان به گردش بی آنکه مدعی دینی آسمانی باشند می زیند،

آنها از خدای ما هم شاید بی خبرند، خدایی از خود دارند، خدایی متفاوت،

گویند از پرندگان آسمان، تنها هواپیماها را نمی خورند،

از روندگان زمینی، فقط اتومبیل ها را خوردنی نمی دانند،

و از موجودات دریاها، تنها خوردن کشتی ها را حرام می دانند،

آنهم نه به خاطر حرام بودنش، از این نظر که از آهن است و دندان های شان توان جویدنش را ندارد،

اما یکرنگ، در کنار هم با بودا و کنفوسیوس خود، دل شادند.

دنیا آنان را تروریست نمی شناسند،

ریش های بلندشان لرزه بر جان آدمی از قصاوت قلب شان نمی اندازد،

آنها را به کار می شناسند و تولید و تجارت،

دنیا را خوب به خود جلب کرده اند،

این روزها پکن، شانگهای، تایپه، سئول، مانیل، توکیو و....

هر کدام شان افتخاری است برای آسیا، و بلکه جهان.

اینجا در خاور میانه جایی و چیزی برای افتخار کردن نیست،

مقدس ترین مکان هایش، بهانه اییست برای خونریزی و قتل و کشتار،

تشنگی مدعی ترین مقدسینش را، خون برطرف می کند،

اینجا انگار خدا تنها آداب خون ریزی را از آسمان نازل کرده است،

هر چه در خون ریزی ماهرتر باشی محبوب تری،

اینجا طالبان صلح را "مرعوب" می نامند،

اینجا حکیمانه ترین سخن، سخن از جنگ است،

رجز خوانان مرگ، قدر می بینند و بر صدر می نشینند.

اینجا دم از صلح زدن، مردانگی ات را زیر سوال خواهد برد،

اینجا شعرها با "جنگ جنگ" هم قافیه می شوند.

اینجا شعارها در صدرند، و زحمات هزاران ساله بشر بی قرب و منزلت،

اینجا مرگ و نیستی خواستن برای دیگران آرمان و آرزویی است مقدس،

اینجا خط قرمز از زندگی گفتن است،

سود و تجارت حول و حوش مرگ قرار گرفته،

زندگی ها را می توان به مفت تباه کرد و بر افتخاراتت افزود و قهرمان شد.

  • 20
  • خرداد

جهانی شدن امری در حال وقوع، و ما در حال گذار به دوره ایی هستیم که همه چیز را متحول خواهد کرد، روندی که به حرکت رودخانه ایی آرام می ماند که هر روز بر میزان آب و سرعتش افزوده می شود؛ راهی که برای ملت های در حصار مرزهای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و... باقی می ماند، همراهی و تمرین و کسب آمادگی برای تاثیرگذاری و تاثیرپذیری است، و کنترل این روند را راهی جز دخیل شدن فعال در آن نیست.

می توان خود را در محاصره و انزوا تا مدتی نگهداشت، اما سیل بنیانکنی این جزیره ها را روزی چنان غرق خواهد کرد که دیگر اثری از آنها نماند، عدم پیویستن به چنین روندی به سان عدم واکسینه شدن در مقابل شرایطی بسیار خطرناک است، ایستادن در مقابل این روند و دوری از آن نیز باعث خواهد شد که سیلی بنیانکن شده و صد در صد بر بادت دهد.

یکی از مشخصات دوره جدید ایجاد ارتباطات سریع و فراگیر است و شبکه های اجتماعی نیز تمرین و مقدمه شروع دوره ایی است که انسان ها فارغ از نژاد و مذهب و بی توجه به مرزهای جغرافیایی، مذهبی و... با هم در ارتباط موثر خواهند بود.

دوستی می گفت "دنیای مجازی خیلی گسترش یافته، همه چیز مجازی شده است،" گفتم "چیز مجازی وجود ندارد، همه چیز حقیقی است، آنچه گفته می شود، آنچه نوشته می شود، آنچه به تفکر در آید، آنچه ابراز می شود، همه ناشی از یک دنیایی حقیقی است، که تنها توسط دنیای مجازی منتقل می شود، همین و بس،"

حال بگذار آنان که این فضای ارتباطی مردم را دوست ندارند، هی "پا روی سیم بگذارند" و یا این سیم را قطع کنند، با این کار فقط جلوی انتقال واقعیت هایی را می گیرند، که حقیقتی موجودند، واقعیتی که از بین رفتنی نیست.

به عنوان مثال تلگرام نشان داد که این مردم چقدر حرف برای گفتن داشتند، و تا به حال جایی برای بیانش نمی یافتند، تا این که در غیبت دستانی داخلی برای مهیا کردن شرایطی برای گفتن و ابراز (یا همان گفتگو)، دستی از خارج کشور آمد و این امکان را برای مردمی محروم از این امکان مهیا کرد.

حال وقتی به بستن راه های ارتباطی مردم، بستن مطبوعات، انحصاری کردن صدا و سیما در دست عده ایی اقلیت، مال خود کردن تریبون های ملی و مذهبی، انحصاری کردن مراسمات ملی و... فکر می کنم، به چشم خود می بینم که وقتی شما با مردم خود این کردی، دیگری خواهد آمد و خلا موجود را بجای شما پر خواهند کرد؛

لذا به کسی که حکم به بستن این راه های ارتباطی می دهد، باید گفت "خود شکن آینه شکستن خطاست". لذا بعضی که می خواهند با تمسک به این امر که دنیای مجازی، دنیایی غیر واقعی است و با دست آویز قرار دادن این توجیه، به بستن و طردش اقدام کنند، باید گفت این دنیایی است کاملا واقعی و با مابه ازای حقیقی، که تنها با تلگرام و... بستر بروز یافت.

بستن بسترهای بروز، تنها به تاخیر در جوشش این حقیقت می انجامد و همین و بس. بالاخره حقایق موجود خود را تحمیل خواهد کرد و باز راهی برای بروز خواهند یافت. و بستن آن باز همان نادیده گرفتن مساله و پاک کردن صورت مساله ایی خواهد بود که نیاز به حل دارد، نه پاک کردن صورت مساله.

  • 16
  • خرداد

پیروزی دستگاه قضا، نه در متهم کردن و یا تنبیه مجرم، بلکه در صدور حکم و اجرای رویه عادلانه است، قوه قضائیه در حکم داوری بی طرف است که باید بین دو طرف دعوا که گاهی هر دو خصوصی اند، و گاهی یک طرف عمومی و طرف دیگر خصوصی است، به عدل، و از روی خطوط مشخص قانونی، فارغ از نفسانیات، گرایشات شخصی، جناحی، مذهبی و... و بر اساس خطوط مشخص قانون حکم کند، اما وقتی واکنش های قوه قضائیه به ابراز بی گناهی متهمی که کارش به عدلیه افتاده است، را می  بینم، انگار دیگر بیطرفی در کار نیست، و قاضی نیز مثل عوامل کشف جرم سعی بر اثبات دارد تا تبرئه، اینجاست که انگار داور در جایگاه رقیب و مدعی متهم، نشسته و تشنه به حکمی محکم علیه اوست؛ و حال اگر چنین نیرویی بخواهد برای متهم تعیین کند که وکیل مدافعش که باشد، و ضرورتا باید از لیست معتمدین ما تعیین گردد به نظر من نه عادلانه است و نه بر مبنای بی طرفی و منصفانه؛ این یعنی چیدن نفرات تیم رقیب، توسط داوری که بی طرف نیست و متهم به طرفداری از تیم مقابل هم هست، اصلن داور و قاضی را چه کار به چیدن تیم ها.

در حالی که در سیستم قانونی و قانون گذاری و بالطبع قضایی ما هنوز که هنوز است، بعد از 40 سال که از عمر این نظام می گذرد، و در حالیکه افرادی در آن حکم می رانند که خود ممکن است روزی متهم سیاسی بوده اند و می دانند این نوع متهمین از چه نوع هستند و باید با آنها از چه نوع برخوردی پیشه کرد، با این حال قانون روشنی در مورد متهمین سیاسی و امنیتی وجود ندارد، و این قشر از متهمین از حقوقی که جهان بشریت و در متون حقوق بشری برای این قسم از متهمین به رسمیت شناخته، برخوردار نمی باشند.

پیروزی دستگاه قضا در حکم و رویه عادلانه است

 این در حالی است که دنیا می داند که این چنین انسان هایی که امروز در جایگاه متهم و مجرم قرار دارند اتهام و جرم شان از قسم دیگری است و شیوه مواجهه با آنان نیز ضروری است که طور دیگری باشد. تاریخ نشان داده که اگرچه ممکن است معترضی امروز مجرم شناخته شود، شاید فردا بعد از روشن شدن حقیقت، آزادیخواه و یا حق طلبی بوده که زودتر از دیگران به حقیقت دست یافته است، و لذا گرچه امروز عملش جرم تلقی می شود، اما روزگاری به خاطر آن اعتراض و یا خیزش، ملتی به او افتخار کرده، مکان زندانی شدنش می شود موزه تاریخ مبارزات پیشرو آن ملت، شیوه کار، مدل و حرکت انقلابی اشان می شود سمبل، اهداف شان می شود آرمان و... و از ملت و تاریخ خود مدال خواهند گرفت، و حریف شان به بدترین ها تعبیر و تنبیه خواهد شد.

لذا می بینیم گرچه سید محمود طالقانی، حسین علی منتظری، محمدعلی عمویی، فرخی یزدی،  شهاب الدین یحیی سهروردی، ملک المتکلمین، میرزاده عشقی،  و... روزگاری متهم و زندانی بودند، اما امروز به عنوان قهرمانان انقلابی، سیاسی، علمی و... شناخته شده و به بزرگی در اوج تاریخ نشسته اند. لذا متهمینی از این قسم دغدغه عمومی دارند، حال ممکن است درست فکر کنند و یا غلط، این بسته به قضاوت افراد متفاوت است.

این است که فرزندان این ملت که در قامت مجرمین سیاسی - و چون این عنوان را در قانون نداریم و... از آنها به عنوان متهمین امنیتی یاد می کنیم - سر از دستگاه قضا در می آورند، در کل آرمان و هدفی دارند که دیگر شخصی نیست و باید به آنها به دید دیگری نگریست، و با روش متفاوتی از جماعت جنایت کاران با آنان سلوک کرد، و اگر حتی به سوی جوخه اعدام هم که می روند با احترام بدانجا برد و و در حد زیادی در حق آنان اغماض کرد و بر آنان ساده گرفت تا تاریخ قضاوت بهتری از سیستم و شیوه ملک داری را برای ما رقم زند.

چه اشکال دارد برای چنین متهمینی وسعت انتخاب داد تا از بین خطوط قانون نظام جمهوری اسلامی، بندهایی را بیابند که بتواند آنان را از شمول تنبیه دور و یا حکم شان را کاهش دهد. این است که تعیین وکیل از سوی دستگاه قضا برای چنین متهمینی، همان وکلایی را به یاد می آورد که در دادگاه های نظامی برای متهمین از سوی دادگاه منصوب می شوند، وکلایی که انگیزه ایی برای دفاع از متهم ندارند و تنها صورت صحنه را درست می کنند و تنها شاهد محکومیت موکل خود هستند. وکیل نظامی تعیین شده از سوی دادگاه نظامی مرحوم مصدق نمونه خوبی برای عملکرد وکلای این چنینی است که تنها متهم را برای محاکمه همراهی می کنند و در دفاع از او بی تحرکند، و در چنین دادگاه هایی در اصل متهم را برای محاکمه نمی برند، بلکه برای محکومیت و ساختن صورت جلسه و نوشتن و ابلاغ حکم از پیش تعیین شده، بدانجا برده اند.

ایجاد دادگاه عدل، حکم می کند تا فرصت مناسب و کامل به متهم برای دفاع داد، تا قاضی دفاعیات و اتهامات را از دو طرف در کمال قدرت و بی طرفی بشنود، و حکمی بر اساس قانون و به عدل دهد، نه این که متهم را به قصد محکومیت به محکمه برد و او را از حق دفاع موثر محروم کرد. حق دفاع در محکمه عدل، و اولی تر اسلامی، حقی است که به رسمیت شناخته شده، و لازم است و این به عدل نزدیک تر است که به متهم فرصت داد با تمام قوا دفاعیات خود را بچیند و با استفاده از زبردست ترین وکلا، خود را از تنبیه برهاند.

دادگاه و قاضی نباید در این زمان خود را شکست خورده بدانند که مقتضای داوری به عدل، ایجاد چنین زمینه است و پیروزی دستگاه قضا، نه در متهم کردن و یا تنبیه بیشتر و محکم تر مجرم، بلکه در صدور حکم و اجرای رویه عادلانه است،

  • 14
  • خرداد

شکر ایزد یکتا را که پرواز اندیشه دیگر چیزی نیست که بدان زنجیر توان زد، می توان شکافت سدهای بیشمار زمینیان را، و پرید در اوج های بلند و بی انتها،  به هر ممنوعه ایی که حقیقتی را از دید ما دور کرده است، سر زد، به هر بهشت و بیغوله ایی پا گذاشت، بی آنکه نامحرمی، رد پایی از تو ببیند و تنبیه و تکفیرت کند، آنجا که دیگر نه جسم را بدان راهیست، نه جو اجتماعی تو را اجازت ورود و تجربه می دهد.

انگار خدا این روزنه را گذاشت تا از خفقان بندهای بیشمار مخلوقاتش دقمرگ نشویم. و در بی نفسی زندان های دراز و محکم شان گرفتار نمانیم. گویند دیگر روزنه وحی را قطع کرده اند، ما را چه باک، کرده اند که کرده اند، صلاح مملکت خویش خسروان دانند، اما بسی جای بخت یاریست، که جولان گاه اندیشه را که قطع نکرده اند،

می توان پرواز کرد و در آسمان خیال پیش رفت. رویاها که هستند، تو را به ناکجا آبادها، و هزار جای آباد خواهند برد، می توان پرید و بر قلعه های ممنوعه به نظاره حقیقتی نشست، که از تو پنهانش کرده اند، می توان عمیق شد و در عمق های غیر قابل دسترس و غیر قابل باور غور کرد، می توان بر بال اندیشه پرید و از این زندان گریخت. آنطور که مولانا، حافظ، ابن سینا، سهروری و... از این گرداب بندهای بیشمار گریختند و در آسمان اندیشه سیر کردند. آنانی که خوش درخشیدند و نور به یادگار گذاشتند. و چه بسیار از آنان، که نتوانستند درخشش نورهایی را که دیدند، را به کاغذ سپرده و همچون اینان، به ارث بگذارند. هزاران مولانا، حافظ، ابن سینا، سهروری و... که نورها دیدند و ننوشتند و ماندگار نشدند.

اما همه آنان، چه آنها که نامدار شدند و چه آنها که نامی از خود به یادگار نگذاشتند، در پرواز اندیشه مشترک بودند؛ سهروردی وقتی که در بین دیوارهای مخوف قلعه حلب هم که بود، و جسمش در زندان متحجرین در بند مانده، اندیشه اش غرش کنان در آسمان تفکر می پرید، و بی خیال فقیهان شهر که در زندان تفکر خود به زنجیر بودند، او آزاد، سوار بر فلسفه نور آسمان اندیشه را در می نوردید، و حتی موقعی که به حکم فقیه ایوبی، در ناباوری اندیشمندان، حکم به نیست شدن گرفت، باز در حالی که این حکم ظالمانه و ناشی از جهلِ تکیه زدگان بر کرسی افتا، بر او جاری بود، این تنها جسمش بود در دست ظالمین جان می داد، اما اندیشه اش بیشتر از قبل در سودای انسان این جهانی، تفکر می کرد و کاش کسی بود که در آن لحظات پای سخنش می نشست، و با او مصاحبه ایی می کرد، تا بگوید و بتراودف آنچه را که در آن لحظات خوف و خطر، ذهن و اندیشه اش را درگیر خود کرده بود، و بگوید که در کدام بلندگاه ها در سیر و اندیشه است و چه می بیند.

یا وقتی روزبه دادویه (عبدالله ابن مقفع) را بنا بر قتل و مثله کردن بدنش افتاد، هنوز ذهن و تفکر این اندیشمند ایرانی در میان اندیشه و علم در سیر و غور بود، و فارغ از جسمش که باید قطعه قطعه می شد و در تنور تعصب و جهالت بی پروا و ریسمان بریده آن روزگار می سوخت، او غرق در عاقبت انسانی بود که زیر پای پلشتی ها قربانی می شد.

یا آنگاه که حلاج را بر دار می کردند، تنها توانستند، تنش را بر دار کنند، و روح متفکرش، در همان لحظات در منتهای عشق و صفای درونی خود می درخشید، و بر بلند بالای یار به نظاره زیبایی ها نشسته بود، و شادان در سیر افاق و انفس، بر بال های اندیشه و بادهای تفکر لیز می خورد، و اوج می گرفت، و فرود می آمد، و فراز می گرفت، تا این که جان از جسمش خارج شد، و از هر چه بندی بر این زمین سفت و خشن که بود، راحت شد و رفت تا در جوار دوست فارغ از مدعیان و یا نمایندگان دروغینش، لقالله را تجربه کند.

یا هنگامی که گالیله بر جهل گردن می نهاد، و زبانِ گوشتی اش کلماتِ توبه را تکرار می کرد، ذهن جستجوگرش از تمام کورگره های مذهب گریخته و در آسمانِ حقیقتِ خلقتِ خدای خود، آزادانه سیر می کرد و مسیر می پیمود، و در حالی که ارباب مذهب مست توبه این دانشمند، که بر کتاب مقدس خروج کرده بود، پیاپی شراب مخمور کننده جهل زای خویش را به سلامتی پاپ اعظم شان می نوشیدند، تفکر گالیله همچنان در آسمان ممنوعه های مصنوعی جهل، دیوار و سقف ویران می کرد و پیش می رفت.

آرای برای دست و چشم و پای، و هر جای ما بندی ساخته، و محکم کرده اند، ولی بر بال های اندیشه انسان هرگز نمی توان بندی گزارد، و شکر ترا، ای خدای یکتای من، که اگر این هم نبود، بر این خفقان دقمرگ می شدیم، می ماندیم و می پوسیدیم، می مردیم.

 

  • 08
  • خرداد

محرم با آمدنش، یاد برخی ها را هم برای ما با خود می آورد، نام هایی که با محرم گره خورده اند؛ روز اول محرم بود که ناگهان نام این پیرمردِ نازک تنِ قد خمیده ی ایام کودکیِ خود را به یادم آوردم، و فاتحه یی روانه ی روحش کردیم. او که در طولِ ایام سال، این روزها پیدایش می شد و بعد از آن هم می رفت تا سالِ دیگر، همین روزها دوباره ببینیمش، و به همین دلیل هم ما او را "عباس محرمی" نامیده و می شناختیم. روحش شاد باد و قرین رحمت الهی.

محرم با فرهنگ ایرانی ما عجین شده و دل ها را به خود جذب می کند، مجموعه یی از نواها، موسیقی ها، هنرها، داستان ها و... است که برخی به فراموشی رفته و برخی همچنان پابرجاست، برخی فربه تر شده و برخی لاغر. در این ایام از هر قشری (حتی گنهکاران قهار هم) حسینی (ع) می شوند، این سفره یی است که هر که نانِ خود را در آن می جوید، برخی نان دنیایِ خود و برخی برای آخرتِ خود در آن نانی تدارک می بینند، و به امید دَهِش اهل خانه یِ نبیِ خدا (ص) دست به اقدام می زنند و به تجارت ثواب با آن خاندان کریم (ع) مشغولند و از این قِبال شاید رضای خداوند و لطف و نظر او را جستجو می کنند.
برای برخی موسم محرم، موسم عزاست و لذا آن را به فصلِ اشک تبدیل می کنند و به همین دلیل هم تمام تلاش خود را برای گرفتن اشک از عزادارن حسینی (ع) (بعضی به هر طریق) صرف می کنند و با بیان داستان های جور واجور از این صحنه (حتی راست و دروغ)، بیشتر به میزان اشک های جاری شده و ناله های سرداده شده متوجه اند و جواز اشک و عزا را حتی به ریا هم برای عزاداران این ایام موثر و لازم می شمارند؛ و توصیه به تباکی (يعني خود را به گريه زدن. که مي تواند به قصد ريا و خود نمايي باشد و مي تواند براي خدا باشد) می کنند.
اما برای برخی این صحنه و تمام سیره و روش ائمه ی دین کلاسِ معرفت افزایی است تا انسان بفهمد که چه هست و چه باید باشد و چه باید بکند، تا به مقصود که "خداگونه" شدن است، برسد. لذا محرم برای آنان صحنه رمز گشایی از نوع تفکر و عمل، سیره و راه و روش اولیا خدا (ع) است و لذا در اقیانوس هدایت به دنبال گوهر معرفت و شناخت خود و راه و مقصد می گردند، و در همین راستاست که زینب کبری (س) این همه ظلم و خسارت را این چنین توصیف می کند که "چیزی غیر از زیبایی در این راه ندیدم" (ما رَاَیتُ اِلاّ جَمیلا).
از گذر معرفت است که چنین دیدی به انسان دست می دهد. لذا محرم برای این قشر انسان ها فصلی برای معرفت و دوره یی تلاش برای شناخت حسین، حسینیان، حسین صورتان و حسین سیرتان (ع) خواهد بود. در طول تاریخ عاشورا نبرد این دو رویکرد همواره وجود داشته و گاهی غلبه با اهل معرفت و اکثرا غلبه با اهلِ عزا و اشک بوده است.
برای برخی این ایام موعد و میعادگاه دیدار با آشنایان و دوستان است، برخی آن را وسیله رزق خود قرار داده اند و این ایام را وسیله تامینِ دنیایِ خود می دانند و لذا کش دادن و ادامه یِ آن را خواستارند، برخی مقاصد سیاسی خود را در این ایام جستجو می کنند، و آن را طوری روایت می کنند که تایید کننده راه و تفکرشان باشد.
ولی سوالی که بعد از این همه پرداختن به این صحنه ی تاریخی هنوز در پرده ابهام مانده و باز نمی شود این که امام حسین (ع) برای چه در چنین صحنه یی حضور یافت و کارش چگونه به این آوردگاهِ بلا ختم شد؟! سوالی که به دلیل قِلّتِ متونِ تاریخیِ موجود از این عصر و غلبه ی اهالی اشک بر اهالی معرفت در بین شیعیان و... هنوز کاملا روشن نیست و مناقشه همچنان برپاست.
ولی به نظر نمی رسد که امامِ هدایت (ع) چنین حماسه یی را برای فراهم آوردنِ وسیله یِ گریستن، اقامه عزا و... برای دوستارانش سروده باشد تا تنها دل های اشک ریخته اشان شفاف و رقیق شود و ثوابی برای آخرت خود تدارک بینند، البته زندگی اولیا حق (س) برای بشر هر لحظه اش حماسه و غرور است، که در این کیس ما روی این چند ساعتِ ظهر عاشورای سال 61 هجری ذره بین انداخته ایم و دقیق شده ایم.
باید پذیرفت که آنان مصداق آیه ی "بِگو من هم انسانی مثل شما هستم..." (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْيُوحَى إِلَيَّ (کهف 11) هستند و تنها وظیفه اشان هدایت بشر است و لذا هر حرکتِ آنان را باید در راستای هدایت بشر تفسیر کرد که از هادی جز هدایت نباید تصور کرد. قطعا ایشان نمی خواستند با خلقِ چنین صحنه ی دلخراشی شرایط مظلومیت و خدای ناکرده مظلوم نمایی و اشک گیری از پیروان خود را فراهم کند؛ تاریخ می گوید که او به هدایت کوفیان می شتافت که بدین راه او را دعوت کرده بودند و در این راه به چنین صحنه یی کشانده و ناخواسته مبتلا شد و تلاش هایش برای خلاصی از آن هم با لجاجتِ طرف مقابل بی ثمر ماند.
ایشان مایل به حدوث چنین ظلمی نبود زیرا گرچه به تصریح آیه قرآن آنان انسانی مثل ما هستند، اما در این راه با ما متفاوتند و گرچه ما قاعدتا راضی به هر چه پستی و سقوط برای دشمن خود هستیم، ولی هادیانی از این دست (ع)، حتی راضی به سقوط اخلاقی، دینی، معرفتی، دنیایی و... دشمن خود هم نیستند و راضی به انجام چنین ظلمی توسط آنان نیز هرگز نمی باشند و حتی رسوایی دنیایی و آخرتی دشمن خود را هم نمی خواهند؛ که خود خواسته تن به چنین صحنه یی دهند که دشمن را رسوای دنیا و آخرت کنند؟!!
و لذاست که در مذاکرات و مکاتبات باقی مانده از این رسول هدایت (ع) با دشمن مقابل می بینیم که او تمام تلاش خود را کرد، که نه آنان مرتکب چنین ظلمی و ننگی شوند و نه خود او مظلوم چنین صحنه یی واقع شود و اگر سپاه مقابل اجازه می داد بی شک همانگونه که در مراودات و درخواست هایش با آنان عنوان داشته اند رو به سرزمینی دیگر، غیر از کوفه در یمن و... می کرد تا چنین لکه ننگی بر دامن پیروان جدش (ص) و حتی بشریت ننشیند.
چنین هادیانِ خدایی مبرای از آنند که راضی به ارتکاب چنین ظلم و ننگی حتی از ناحیه رقیب و یا دشمن خود باشند. او راضی به جهنمی شدن هیچ یک از ما نیست (چه یزیدی باشیم، چه حسینی و...)؛ او خود را هادیِ هر دویِ ما می داند و او چون امامان این دنیایی و غیر معصوم نیست که تنها هادی، مدافع، خیرخواه، فراهم کننده ی منفعت و... دسته و جناح خود باشد، بلکه به همه ی پیروان جدش و حتی غیر پیروانِ از اسلام و بشر، خود را متعلق می داند.
او به اصرار هدایت طلبانیِ از کوفه بدانجا روانه شد و اگر ره بر او نبسته بودند در اجرای وظیفه ی هدایت در بین آنان جای می گرفت و حال که ورق برگشته و چنین او را ره بسته بودند، متقاضی رفتن به مرزهای دور دست یمن، روم، ایران و... بود تا چنین فاجعه یی رخ ننماید.
و چه زیبا و طرب انگیز است آن اشکِ ناخواسته، که بی تلاش و نوحه گری گوینده، بدون بالا و پایین زدن های بی مورد و روضه خوانی های غیر لازم، از پسِ معرفتی در پی یک دوره سخنوری آگاهی دهنده بیرون می جهد، آنگاه که شهیدِ باقی، استاد مطهری (ره)، حضور قاسم فرزند امام حسن مجتبی (ع) را در این میدانِ معرفت، تنها روایت می کند، و خود عنان دل از کف می نهد و می گوید که "بر فَرَس تندرو هرکه تو را دید گفت، برگ گل سرخ را باد کجا می برد"
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:11 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 1:29 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • 06
  • خرداد

دنیا فرصتی تکرار نشدنی است که فرصتش را فرصت سوزان روزگار همواره در پای هیچ سوزاندند و می سوزانند؛ زندگی همچون نشئه ایی گُنگ و مبهم می ماند، که با ورود به آن دست و پا زدن ها برای فهم خود و آن شروع می شود، و هر چه در خود و اطراف غور می کنی، باز به سرگردانی و حیرانی ات می افزاید، زمانی ما در پرستش طبیعت غرق بودیم و انسان ها قربانی ارباب معابد طبیعت می شدند؛ نوشداروی زرتشت از راه رسید و مدت ها به شفای بیماری ما سخت موثر و کوشا بود، و از شدت بیماری و ابتلای بسیاری کاست؛

اما با عبور از مراحل رشد، اکنون دیگر آیین زرتشت نیز خود به زهری جانکاه تبدیل شده بود و ارباب آتشکده خود به فرجام معبدداران طبیعت گرفتار شده و فرصت سوزی می کردند، و در حالی که خود در روزمرگی و از کار افتادن تعالیم و آیین شان گرفتار آمده، اما چنان بر انسان و جامعه خود چنبره زده بودند، که انگار راه خلاصی از آنان نمی نمود.

ناگهان مانی با نوشدارویی از راه رسید، و هنگامی که تنور برای او، عقاید و دارویش داغ و حرفش بجا و درمانگر دردهای روزگار خود بود، و می توانست تو را چند پله از زمینِ بلند، اما اکنون رو به پستی نهاده زرتشت و زرتشتی گری، بلندت کند، چنبره قدرت و نفوذ مستحکم آتشکده داران دین زرتشت و عواملش در قصر همراه شدند و نگذاشتند که مردم پیام نجات بخش مانی را بفهمند و برای آنان که فهمیده اند هم جایی برای زندگی و یا لااقل زندگی راحت در این زمان نگذاشتند؛ در حالی که آموزه های مانی به رغم خواست ارباب آتشکده ها در سراسر جهان آن روز از فرارودان تا مصر و شمال افریقا و ایران و میان رودان و آناتولی و چین و در یک کلام جهان آن روز، مثل لکه روغنی در آب، پخش، و گسترش یافت، و دست قلعه داران حاکمیت زرتشت بعنوان دین غالب و البته در واقع مغلوب، از آستین حاکمان قصرهای قدرت و سیاست به در آمده و روزگار بدگویی های موبد موبدان و دستگاه عریض و طویل آتشکده ها، باعث شد تا مانی گرفتار مرگی دردآور شده، پوستش را کنند در آن کاه کردند بر دروازه آویختند.

نوشدارو، همیشه تاریخ گذشته به ما رسید

اما مانی و اکسیری که آورده بود، دوای درد زمانش بود، که مردم را از این طریق از آن بی بهره کردند، تا این انسان در بیهودگی ها و روزمرگی های روزگار خود بماند و بپوسد و نابود شود، و آنان همچنان به حیات ننگین و سلطه خسارت بار خود ادامه دهند، نتیجه استبداد دینی همین است، نهال (1) تفکر را در نطفه سعی دارد خفه کند.

البته مطمئن هستم که اگر مانویان هم در جایگاه زرتشتیان در آن زمان بودند و زرتشتی ظهور کرده و دارویی آورده بود، همین کار را با زرتشت می کردند، که زرتشتیان با مانی و مانویان کردند. و این درد تاریخی بشر است که دارویی در می رسد و همه گیر می شود، اما در اثر شدت مصرف و تصرفش بر اموری که نباید، خود این دارو به زهری تبدیل می شود که باز خلاصی از آن ناممکن و با هزینه های بسیار همراه خواهد بود.

آنچه در این بین از دست می رود فرصت ها و سرمایه هاست که در پرتو این تسلط و سلطه از بین می رود، نسل ها تباه می شود و در بیماری می سوزند و از رسیدن دارو به مریض خود داری می شود، تا بمیرد و بعدها که مجبور می شوند اجازه استعمال دهند، دیگر بسیار دیر است. همیشه آنان که مسلطند، بی خیال زجرهایی که در دوره تسلط دیگری خود چشیده اند، بی خیال همه شعارها، بی خیال همه آرمان هایی که داشتند، خود همانی می شودند که روزگاری برای رفع آن جنگیده اند. و این چرخه ایی از درد را بر بشر ناامید از نجات تحمیل می کند.

1- اینان انسان را از تفکر می ترسانند از تفکری که هولناک برای شان به نظر می رسد و به قول برتراند راسل : " آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند _بيشتر از نابودي _ حتا بيشتر از مرگ... تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناک است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جا افتاده و عادت های آسايش بخش، بي رحم است. تفكر به قعرِ جهنم سرک مي كِشد و نمي هراسد. تفكر، عظيم چابك و آزاد است، نور جهان است و شكوه بشر."  

  • 25
  • ارديبهشت

بسیار نیکوست که فردوسی و زبان پارسی را در بیست و پنجمین روز اردیبهشت در کنار هم گذاشتند که این دو زنده به هم اند، گویش کهن و باستانی پارسی که اگر اثر ماندگاری چون شاهنامه نبود، در هجوم بنیان کن بیگانگان، در حال ویرانی ابدی بود، تا این که حکیم فردوس به دادش رسید، و بسی رنج برد در این سال سی، عجم زنده کردی بدین پارسی [1] ، و شاید به همین دلیل است که اکنون ما دیگر عضو بیست سوم از اتحادیه کشورهای عربی نیستیم، که بر اساس استفاده از زبان عربی گردهم آمده اند، حال آنکه اگر به تاریخ این ملل نگاهی بیندازی، به جز سه چهار کشور، بقیه این کشورها عرب زبان نبودند و به حکم شکست در مقابل متجاوز، عرب زبان شدند.

  • 02
  • ارديبهشت

امروز روز جهانی زمین است، زمینی که از بدو بوجود آمدنش به سمت شرایطی رفت که بتواند پذیرای موجودات زنده باشد، هر روز شرایط خود را به سمت ترمیمی سازنده برد، تا مناسب ترین شرایط را برای زیستن موجودات از جمله موجودات نازنازیی مثل انسان ها فراهم نماید، و امروز همین انسان کار را بجایی برده است که احتمال از بین رفتن زمین در هر لحظه وجود دارد؛ آنقدر بمب اتمی و هیدروژنی توسط این انسان دوپا ساخته و انبار شده است که برای نابودی چند کره زمین مثل این کره خاکی، کافی است.

 

صفحه1 از2

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.