SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс
دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (51)

  • 01
  • بهمن

بهمن که از راه می رسد، ذهن انسان طغیان می کند و ما را به دوران خاطره انگیز انقلابی می برد که 40 سال پیش به پیروزی رسید، انقلابی که شرایط نابسامان و جامعه از ریل خارج شده اش انگار تمام شدنی نیست و این کشتی طوفان زده، قصد بازگشت به آرامش را ندارد، و همواره ما را در شرایط ویژه نگهداشته است.

 اما چه بخواهی و چه نخواهی باید باور کرد که یک ملت با همه عظمت خود از جای برخاست، و عامی و نخبه، اقتصاددان و سیاستمدار، نظامی و غیر نظامی و... یکصدا گفت که "این رژیم باید برود"، و ایستادند تا آنچه مد نظرشان بود، را به کرسی بنشانند.

 اما مهمترین مشکل رژیم گذشته به نظر می رسد استبداد فردی بود، که این تمامیت خواهی، حتی نخست وزیر برخواسته از همان سیستم، که در نهایت نخست وزیر شاه محسوب می شد، را هم نتوانست تحمل کند و دولت قانونی محمد مصدق را مثلث اراذل و اوباش نافهم عمله دست این و آن، استبداد و تمامیت خواهی، و دست های خارجی با یک غوغا و به هم ریختگی ساختگی، نابود کردند.

این مهمترین مشکل رژیم گذشته بود که نخواست آنچه مردم آرزوی آن را داشتند، به کرسی بنشیند، و حتی حرکت های قانونی و مسالمت آمیز مردمی که از صندوق های رای همین سیستم هم نشات می گرفت، را عقیم می کرد و همین عقیم کردن ها تمام آنچه او در توسعه کشور انجام داده بود، را از چشم مردم ایران انداخت و همه را نادیده گرفتند و رای خیابانی به خروج او از قدرت دادند، که او اگر صدای رای مردم در صندوق های انتخاباتی را می شنید، رای به خروج از قدرت در خیابان را نمی گرفت.

رژیم گذشته باید صدای بی صدا، اما محکم این مردم برای سهیم شدن در قدرت و حق تعیین سرنوشت را می شنید، باید می فهمید که دوران استبداد و حکومت فردی و طبقاتی گذشته است، و به یاد می آورد که این مردم یک بار در مشروطه بر خواست خود برای خروج از استبداد فردی پای فشرده اند، و اگر خیانت خیانتکاران، آنان را از دستیابی به این مهم باز نمی داشت، شاید مشروطه سلطنتی (مثل انگلستان، مالزی و...) تا سال ها دوام می یافت، آنها باید می فهمیدند که در دوره مصدق هم باز مردم بر نقش خواهی خود و نمایندگان شان پای فشردند، آنان باید می فهمیدند که این همه عقیم گذاشتن ها، و به تعویق انداختن ها، سیل بنیان کنی خواهد شد، که گذشت زمان بر انرژی متراکم آن خواهد افزود و خرابی را بیشتر خواهد کرد.

مستبدین باید بفهمند که ممکن است یک رژیم و یا سلطه حاکم، با سیاسی کاری، پشت هم اندازی، دوز و کلک، زبان بازی و... حواس مردم را از خواست شان پرت کند و یا حتی آنها را از این کار خود پشیمان کند، ولی باز این خواست روزی در فرصت مقتضی سر برخواهد آورد و... ولی انگار گوش ها به این حرف ها بدهکار نبود، و برعکس فضای رعب و وحشت را انتشار دادند، که اگر حرفی بزنی ساواک می شنود، و تو را به شکنجه گاه های مزدوران بی رحم خود خواهد برد و...

آنقدر در این روند پیش رفتند که حتی مردم روستاها هم در خانه های گلی خود، و یا خارج نشینان هم، گوش های ساواک را در پستوی خانه های ناامن خود حس می کردند، که به کمین سخن اعتراضی آنان نشسته اند، و...، اما فاتحان راهبرد "پیروزی بر اساس ایجاد رعب و وحشت" دیری نپایید که با موج مردمی مواجه شدند که فقط به رفتن آنان فکر می کردند و حتی کاری با این که چه بر خودشان، در آینده خواهد آمد، هم نداشتند.

و زیر این امنیت جهنمی بود که مردم ایران اقتصاد پویا و رو به رشد، تعدد صنایع، کارهای بزرگ در حال انجام و یا انجام شده و... همه و همه را فراموش کرده و پای نخواستن خود ماندند و همه عواقب حرکت خود را نادیده گرفتند، و نهضت به حق خود را تا بر اندازی کامل ادامه دادند، حتی بعضی ها از آنان می پرسیدند، خوب بعد از رفتن این رژیم چه خواهد شد، و آنها پاسخ می گفتند: ابتدا بگذار این ها بروند، بعد ببینیم چه خواهد شد و...

و انقلاب و انقلابیون بر این موج سوار شدند و ظرف چند ماه به حاکمیت 50 ساله پهلوی ها پایان دادند، و بساط آنان را برچیدند، و این شرایط را خود رژیم با ندانم کاری های خود، ایجاد کرد، و شاه به دیو تبدیل شد و مردم به دنبال فرشته ایی که از در خواهد آمد، نشستند و لذا وقتی امام در 12 بهمن قدم به خاک وطن گذاشت از تمام ایران به استقبالش شتافتند و یک استقبال کم نظیر را رقم زدند، و نطق او در بهشت زهرا بیانگر مانیفست آزادی خواهی ملتی بود، که در زبان رهبر از تبعید برگشته اش انعکاس می یافت. فلسفه سخنان این تجمع می تواند هنوز هم راهگشای راه مردمی باشد که آمدند تا کشور خود را آنطوری ببینند که می خواهند.

البته ناگفته نماند که این از خصوصیات ماست که گاهی شیفته انسانی می شویم و او را به اوج می رسانیم و وقتی او را هم نخواهیم، از هرچه دارد خلع کرده و می ستانیم و از اوج بی هیچ نگاهی به داشته هایش، به زیرش می کشیم، یادم هست آن روزهای بعد از پیروزی، شایعه شده بود که چهره امام خمینی را می توان در ماه دید، و شبی مهتابی ما هم در کنار اغلب مردم در آن زمان بیرون رفتیم تا تمثال مبارک ایشان را در ماه ببینیم، که البته چنین چیزی در ماه نبود، و چاله چوله های ماه تصویر هیچ انسانی را نشان نمی دهد، و من هم ندیدم، ولی دوستم سعی می کرد با سایه روشن های سطح ماه چشم و دهان و گونه ای و عمامه ایی تدارک ببیند، وجود چهره امام را در ماه اثبات کند.

از سوی دیگر ما بیماری گرایش به دریافت های بدون زحمت هم داریم، لذا وقتی امام وعده آب و برق مجانی و... را داد هیچ کس نگفت برای چه و با چه توجیهی کالایی باید در جامعه ایی به همه مجانی ارایه شود، ولی ما ایرانیان بیشتر از گوینده، مشتاق چنین کالاهای مفتی بودیم، و متاسفانه هنوز هم این خصلت تا حدودی در ما هست و با وعده یارانه ایی حاضریم رای خود را به سوی فردی گسیل کنیم، که کشور را به نابودی می برد، البته خوشبختانه در آخرین انتخابات ریاست جمهوری این مردم گول ارایه یارانه ی بیشتر را نخوردند، ولی تا درمان کامل این بیماری تاریخی، کلاه های زیادی سر ما خواهد رفت.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • دی

برخی خود و عملکرد شان را آنقدر قبول دارند که انتقاد از آن را انتقاد از بالاترین ارزش ها تلقی کرده و خواستار پایان انتقادات به خود و زیر مجموعه اشان می شوند. دستگاه قضایی که در مقایسه با حمله ایی که از سیل انتقادات به دو قوه دیگر این نظام جریان دارد، این روزها مصون و در حاشیه امن، فارغ از انتقادات و از آنچه بر سر این کشور، انقلاب و نظام آمده است، قرار دارد، و چون دُردانه پسری است که نه، صدا و سیما (بیست و سی و...)، نه روزنامه های امثال کیهان، نه تریبون های نماز جمعه، و هیچ تریبون برخوردار از بیت المال، با عملکرد آن کاری ندارند، و از کنار نقد عملکرد آنان همه به راحتی و با تسامحی باور نکردنی رد می شوند، و در میان این همه چشم بستن ها بر عملکرد قوه قضاییه، که گاه خود آنها هم، آن را "ویرانه ایی" می بینند،[1]

تنها مورد انتقاد کسانی است که به نحوی در پرونده های این دستگاه درگیرند و یا از آن مطلع می شوند، ولی با این حساب حتی بر همین چهار تا اعتراضی هم که از عملکردش می شود، راضی نیستند و خواهان برچیدن همین انتقادات مختصر هم می شوند، و جناب آقای لاریجانی به عنوان قاضی القضات، خود و دستگاه تحت امر خود را "اصل نظام" تصور کرده و خواهان پایان انتقاد از دستگاه قضا شده و می فرمایند : "وقتی بگوییم قاضی توطئه و تبانی کرده و رای داده است، توهین و افترا به شمار می‌ آید. تخریب نهادهای نظام، تخریب اصل نظام است."

این در حالی است که "اصل نظام"، قاعدتا محتوای آن چیزی است که این مردم برایش قیام کردند، که آن عبارت از نفی هرگونه دیکتاتوری و استبداد و خود رایی، حاکمیت فردی، عدم پاسخگویی به مردم از ناحیه صاحبان قدرت، آزادی به خصوص آزادی بیان و اعتراض و احزاب و تشکل ها و..، حاکمیت جمهور مردم بر حق تعیین سرنوشت و اداره و تصمیمات کشور، رعایت حق و عدل و اسلامیت و... و این محتوای مقدس است که اصل نظام است و نباید به افراد و یا نهادها تقلیل یابد،

اصل نظام افراد و نهادها تلقی نمی شود، اصل نظام همان محتوایی است که این مردم بر نبودش شوریدند و به سلسله پادشاهی سابق تاختند، تا نه این که از شر "آقای محمد رضا پهلوی" به قول امام خلاص شوند، که از رویه و عملکردی که حاکم بود می خواستند خلاص شوند، که آن هم در رفتارها جاری بود، که مردم بدان معترض بودند و به انقلاب شان منجر گردید. البته ما که سن مان قد نمی دهد، ولی شنیده بودم که در زمان شاه مردم به دادگستری، "بادگستری" می گفتند و به واقع بر عدم رعایت حق و عدل در دستگاه قضایی رژیم گذشته معترض بودند، و انتظار وجود محتوایی غیر از آنچه بودند که این دستگاه در آن موقع داشت، و لذا اصل نظام در قوه قضاییه رعایت قانون، حکم به عدل، استقلال قاضی، رعایت تشریفات قضایی، دوری از سیاست زدگی در احکام قضایی، دوری از اعمال نفوذ جناح های سیاسی و مقامات مافوق در امر قضا و... است.  

و به نظر من حال اگر می خواهیم اصل نظام را حفظ کنیم، باید آن شرایط را که منجر به انقلاب شد، را دید و عبرت گرفت و انتظارات مردم را نادیده نگرفت که این باعث به خطر افتادن اصل نظام می شود و اگر اصل نباید به خطر افتد، لازمه اش این است که دستگاه قضا چشم ها و گوش هایش را ابتدا به قانون و سپس به نظر هیات منصفه ی اصلی این کشور یعنی مردم تیز کند و اقدام نماید که این باعث خواهد شد به اصل نظام خدشه ایی وارد نشود و مردم که راضی باشند، لابد باید مسولین قضایی هم راضی خواهند شد، و این همان حفظ اصل نظام خواهد بود، پس قوه قضاییه باید به منتقدین خود جایزه هم بدهد که در راستای حفظ اصل نظام در آن قوه، سنسور او شده و بوق هشدار برایش می نوازند، نه این که به تهدید آنان بپردازد که اصل نظام را نشانه رفتید.

 اگر می خواهیم که اصل نظام حفظ شود باید بیداد گری و خفه کردن و بستن دهان ها و... نباشد، باید خوف از حاکمان، مردم به لکنت نیندازد، باید آزادی داده شود و حق آزادی بیان محترم شمرده شود و... که اگر این ها جاری شد، اصل نظام پا برجاست وگرنه چه اصلی از نظام باقی مانده است؟ اصلی وجود ندارد که باقی بماند که نهادی حامل آن اصل باشد، نهاد و افرادی حامل اصل نظام هستند که اصولی این چنینی را که خون برایش داده ایم را محترم و در عمل خود دارند.

آخرین کیس قوه قضاییه در رعایت حق آزادی بیان خلع لباس آقای سید حسن آقامیری بود که البته علاقه ی بنده به سخنان این خطیب محترم در حدی نبود که آن را دنبال نمایم ولی بسیار می دیدم که نوجوانان صحبت های ایشان را دنبال می کنند و تیکه های منتخب از سخنرانی های او را در شبکه های اجتماعی، بین خود رد و بدل می کنند و...

 و البته من از خلع لباس آقای آقامیری تاسف نخوردم که معتقدم، کاش روحانیت همه خود را خلع لباس کنند و به رنگ دیگر مومنین در آمده و علم دین شان را با لباس، جای نشستن، سلک اجتماعی، حقوق خاص و... مشخص نمی کردند، و وقتی در جمع مردم دهان باز می کردند، این سخن شان بود که ارزش اجتماعی و جایگاه علمی آنان را تعیین می کرد نه لباس، قشر و جایگاهی که برای خود تعریف کرده اند، ناراحت از این شدم که این حکم تعلیقی زندان مثل شمشیر داموکلس روی سر این سخنور محبوب جوان ها، او را از سخن گفتن باز ندارد، که برایم مسلم است که طرفدارانش عاشق لباسش نبودند، بلکه عاشق سخن او بودند، امیدوارم این حکم معلق او را از سخن گفتن باز ندارد و بتواند نقش هدایتی خود را برای جوانان همچنان ایفا نماید، و همین جا به ایشان می گویم ورود به جمع اکثریت مردم مبارک و میمون خواهد بود از این پس مثل بقیه شدی، بی لباسی که تو را از بقیه جدا می کرد.

این حکم قاضیان دادگاه ویژه روحانیت اگرچه آقای آقامیری را از لباسی که لابد دوستش داشت محروم کرد، ولی این خیر را برای من داشت، که در مرور لیست افرادی که تاکنون خلع لباس روحانیت شده اند، در این روزهای سخت دیماه، که در سال 1357 انقلاب در این روزها به اوج خود نزدیک می شد، با بخشی از تاریخ انقلاب آشنا شدم، و آن وقتی بود که در بین کسانی که از این لباس محروم شدند به آقای علی اکبر حکمی زاده برخوردم و با موضوع کتاب چالش برانگیز ایشان که در سال 1322 تحت عنوان "اسرار هزار ساله" نوشته اند آشنا شده و با توجه به حجم کم آن فی المجلس آنرا تهیه و مطالعه کردم، که در بررسی عقاید مذهبی شیعه (زیارت قبور، شفاعت، علم غیب، امامت و مهدویت، خمس) و در انتقاد از وضعیت شیعه و شیعیان نوشت و همه علمای حوزه را به مناظره فرا خواند و در نهایت امام خمینی به نمایندگی از حوزه علمیه قم به پاسخ ایشان رفت و کتاب "کشف الاسرار" را نوشت.

[1] - مرحوم آیت الله سید محمود شاهرودی وقتی به ریاست این قوه منصوب شدند، گفتند که ویرانه ایی را (لابد از رییس سابق آن دستگاه یعنی آیت الله شیخ محمد یزدی) تحویل گرفتند (نقل به مضمون)

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • دی

گاه صدایی، ندایی، یک قطعه موسیقی، چهره ایی، خواب و رویایی، خبری، نگاهی بدانچه که گذشت، آنچه که در پیش، و آنچه در آن غرقیم و... هر کدام شان کوچه پس کوچه های پر رفت و آمد دلم را پر از آشوب و بلوا می کند، که حساب این هیاهوی بی پایان از دست خودم نیز خارج است. کوچه پس کوچه های دل که نیست، اتوبانی است پر ترافیک، و مملو از همهمه ایی، ناشی از هزاران نکته، سوال، دانستن ها و ندانستن ها، داشتن ها و نداشتن ها، و...

به راستی در این شلوغی، و آمد و شدهای به هم ریخته، چه باید کرد؛ می شود نشست و سر کوچه ها حصار بست و آنرا مسدود کرد؟!! کاش می شد دروازه ها را بست، کاش می شد، حصار ها را آنقدر بلند ساخت که حتی صدایی هم از پس دیوار نیاید، نه راهی از زمین و نه راهی از آسمان، که اغیار در آن رسوخ کنند؛ اما در این سرگردانی های دلم، انگار نه حصاری است، نه دیواری، نه دربی و نه دروازه ایی. دلم به سان آشوب های جاری در این جهان می ماند، هر جا که دست می گذاری، فلان خان، خانچه، خان باجی و اهل سرای خانی و از همه بدتر خانِ خانان ادعای خدایی در محدوده خود دارند.

کاش در گوشه دنجی فارغ از امواج گوش خراش منم منم های مالکین خود خوانده ایی که به محاصره ابعاد دل نشسته اند، جایی برای آرامش بود، تا گل های نیلوفر در مرداب دلم از آب بیرون زنند و شادی و طراوت و زیبایی را به ظهور رسانند؛ و یا در گوشه ایی از ریگزار ها، یا در ته اقیانوس ها و یا در نوک قله های دلم هم که شده، خلوتی بود که بتوان از این همهمه ی بی پایان کشمکش خلاصی یافت، و لااقل در دل خود، با خود بود، و بی تعرض احکام من درآوردی این و آن، و در آن خلاصی مطلق، می توانستیم دل به آواز دل خود بسپاریم، و صدای گوش خراش تحکم این و آن، معترض تنهایی امان نمی شد.

و آنگاه خلاص از نقاب ها به سخن می نشستیم، بی حضور شحنگان و دشنه تیز بیداد شان، فکر می کردیم، بی خان و خانچه ها زندگی و اوقات را می سرودیم و... و آواز نابهنجار پاسداران و نگاهبانان دایره های قدرت این گرگ، و آن پلنگ و... و زوزه شغالان بی شمار بر گرد سفره های پر هیاهوی غارت و شکارِ شکارچیان آسایش، که در هیاهوی دریده شدن و غارت گوشت آهوان و... موسیقی دلخراش خشونت، بردگی و... را در دل ما می سرایند، به شنیدن تئوری اسفناک تقدیر نمی نشستیم، اما چه کنیم که انگار تقدیر دل ما هم، شنیدن و شهادت به حقانیت همین صحنه هاست.

در این بلبشو حتی خود را هم گم می کنی، و گوش هایت را هم که دو دستی با نرمی کف دستت که بفشاری، باز اخبار حضورشان و چون و چرای این بودن و آن نبودنش شان، حتی از مجرای دهان و یا حَلق خودت هم شده، خود را به جایی که نباید برسند، می رسانند، تا زجرت دهند، و دلت را به ویرانه ایی از تل خاکسترِ سوختن ها، تبدیل کرده و غنچه های امید را از تو بگیرند، و زیر پای ناپاک و نابخرد خود له کنند، و دندان و ناخن نشان دهند و صورت های خراشیده از خشونت و بیداد را به رخ کشند. بیدادی که خود گواه این بیدادگاه دل است، که همه را در آن، قربانی این و آن می بینی.

خسته ام از این همه ساز ناکوک که به قول مرحوم پدرم "لاینقطع" "آشوب" می نوازند، و همزمان ادعای ملودی و ترنّم جاری در بهشت را دارند، و اما وقتی خوب که بدان ها دل می سپاری، سر سپردگی می خواهند و یاد آور جهنم اجبارند، و زنجیرهایی را در پس خود دارند که انسان را چهار میخه به دیوار جهل میخکوب می کنند، تا توان تکان خوردن را هم از تو بستاند. ساز شان مخمور کننده، و فرو برنده در عالم هَپَروت است تا قلّاب ها و قید های محکم بردگی را بر دلت خوب محکم کنند، و بعد دلت را به هر زندانی که خواستند، محبوس نمایند و...

و باز بیشرمانه و به زور خود را مائده ایی آسمانی می نامند، کاش این نواختن های نابهنجار با پیوست زنجیرهایش، خفه می شدند، و ما باز در سکوت شب های سرد و وهم انگیز غار به آواز آب گوش فرا می دادیم، و بیخبر از بهشت، به زوزه های باد گوش می سپردیم و در گرد آتشی گرم از عشق دل های پاک، با گرگ های صحرا، هم نفس و همراه سردی غار می شدیم، و از چشمه هایی می نوشیدیم که با بیل و کلنگ حفر نشده بودند، و آبش بی خیال و بی اذن و بی توجه به اخم و تخم های خان خانان، از دل سنگ ها بیرون می زد، تا نوید سلامت و پیروزی دهد.

اما باید گفت :

این کاش ها را بگذار و باش ها را دریاب، که آنچه باشد، همان کاش های سابق است، روشن تر از آفتاب، اینکه، کاش و باش گفتن ها، همه رویای راه ناهموار این دل لامذهب است، بگذار تا رحل اقامت گزینم در این شب ها، و روشنش نمایم از نور مهتاب دلم، زیرا که مهتاب منم، و تو هم بتاب به خود، مهتاب شو و بتاب بر شب ها‎ی دلت، من خیس اشکم و تو هم خیس اشک باش، در این نم عشق بتاز تو هم بر این غم ها، عینک عشق بزن به دیده دل خود، که باید به پیمانه زد می عشق، در این هنگامه غم ها.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 18
  • دی

مدت هاست که اگر فرصتی برای مراجعه به قرآن بیابم، سعی می کنم ببینم و درک کنم خداوند در این کتاب پیرامون چه موارد و مسایلی، ما را طرف سخن خود قرار داده است، به خصوص فرصت حضور در مراسم عزا که یک نشست نسبتا رسمی و تقریبا واجد وقت کشی است، لذا سعی می کنم از این فرصت کمال استفاده را کرده و در آیات سهم خود از قرآن در این بین فرو روم، چرا که اینجا دیگر نه جای سخن گفتن با کناری است و... و بی هرگونه مزاحمتی می توان به مطلب پرداخت.

در هیاهوی بلند شده توسط اکو های بزرگ و قوی که کنترلش دست مداحان است، بهترین راه خلاصی از سر و صدایی که تمام مجلس را روی سر خود گرفته اند و فقط مقدار کمی قرآن می خوانند، و بیشتر وقت شان را به مجری گری و مداحی، خیر مقدم، تعریف و تمجید و... می پردازند، فرو رفتن در کلام قرآن، بهترین راه گریز است، البته اگر شانس بیاوری و جزوه ایی که به صورت تصادفی در اختیارت قرار می گیرد، معنی پارسی آیات را داشته و آنقدر درشت خط باشد که بتوان خواند، در این هنگام است که خوشحال می شوی و به جای خطوط عربی، ترجیح خواهی داد که در معانی پارسی اش غرق شوی.

البته این یک نعمت بزرگی است که خداوندِ ما مسلمانان، تک تک انسان ها را (یا ایها الناس) به رسمیت شناخته و به همراه پیروان اسلام (یا ایها المومنون) و... مورد خطاب مستقیم قرار داده و طرف صحبت این متن مقدس فقط مسلمانان نیستند، بلکه تمام انسان هاست.

و کلام خدا در شان همه ما انسان قرار گرفته است، حال آنکه در ادیان دیگر از جمله دین هندو، متون مقدس فقط در اختیار طبقه خاص اجتماعی (برهمن ها) قرار دارد، و این آنانند که مجاز به دسترسی بدان هستند و دیگران در مرحله ایی از شان مذهبی نیستند که به متون مقدس دسترسی داشته باشند. و از این بابت خدای دین اسلام به تمام اقشار مختلف مردم جهان تعلق داشته و به همه لطف سخن دارد، و باید شکر گزار بود و غنیمت دانست.

و از این فرصت استفاده کرد و به جای خواندن متون عربی ترجیحا قرآن را در زبان پارسی مورد توجه قرار داد و بهتر این است که در این گونه مجالس مجری و یا قاری معانی را هم بخواند، مثلا یک صفحه خوانده شود، و سپس معانی آیات تلاوت شده را بخوانند، و در بهترین حالت این که معنی یک آیه خوانده شده و بعد عربی اش قرائت شود، تا مردم حاضر بتوانند در مجلس با قاری همراه شده و در کلام خدا تدبر کنند، نه این که فقط در موسیقی قرائت قاری غرق شوند.

آخرین مراسم عزایی که شرکت کردم (14 دیماه 1397) جزوه تصادفی که در اختیارم قرار گرفته، معنی آیه 82 سوره مائده، چشم هایم را به خود جلب کرد که در این آیه خداوند به پیامبرش این مطلب را گوشزد می کند که:

  "به طور مسلّم، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت، و نزدیک ترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى یابى که مى گویند: ما نصارى هستیم، این به خاطر آن است که در میان آنها، افرادى عالم و تارک دنیا هستند، و آنها (در برابر حق) تکبر نمی ورزند". [1]

وقتی این آیه را دیدم در فکر فرو رفتم، که خداوند چرا به صورت کلی همه ی پیروان یکی از ادیان آسمانی را که از دنباله روان یکی از پیامبران مهم صاحب کتابش هستند را جمع بسته و همه را به عنوان "دشمن ترین" در دشمنی با مومنان گرویده به دین فرستاده جدیدش معرفی می کند.

 برایم خیلی سوال شد که چطور چنین جمع بستن بدون استثنایی ممکن است، زیرا این روزها حتی بشر مخلوق هم چنین جمع بستن های کلی را رد می کند و حتی به صورت علمی نهضت هایی علیه اصول حاکم شده علمی بر جهان عَلَم قیام برداشته اند، و نسبت به علومی که یک حکم کلی می دهند و آنرا به همه پدیده های جهان بدون استثنا تعمیم می دهند، می شورند، و این احکام کلی را منسوخ اعلام می کنند، و از سوی دیگر به لحاظ اجتماعی هم مثلا نمی شود یک حکم کلی داد و گفت : "تمام انگلیسی ها خسیس اند" چرا که افراد خیّر زیادی ممکن است در بین آنان یافت. و یا "فرانسوی ها اهل فرهنگ و تمدنند" در حالی که در میان آنها جنایت کاران بی فرهنگی هستند، که بعضی از جنایات نسل کشی در آفریقا، حتی در همین روزها، زیر سر فرانسوی هاست، و یا گفت "ایرانیان میهمان نواز و خون گرمند"، در حالی که می توان افرادی یافت که در این قضاوت کلی نمی گنجند و...

و این سوال برایم ماند که خداوند چطور "یهود" و نه "برخی از یهود سرزمین حجاز" و... را در زمره "دشمن ترین" دشمنان مومنان به دین جدید معرفی می کند؛ و دادن یک حکم کلی در مورد تمام معتقدان به یک دین الهی در دشمنی با معتقدان به دین دیگر، خیلی برایم سنگین و سوال بر انگیز شد، و من در این آیه مدت زیادی ماندم و فکر کردم، مجلس دو ساعته را در این فکر گذراندم ولی چیزی دستگیرم نشد.

این آیات را ما سال هاست به زبان عربی خواندیم و رد شده ایم ولی خواندن کلام خدا به زبان عربی باعث هیچ تحرک فکری، برای انسان نمی شود، و در واقع چیزی که به زبان دیگری است و شما نفهمی، تحرک ذهنی هم در ذهن شما ایجاد نخواهد کرد.   

[1] - 82 لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لایَسْتَکْبِرُونَ

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 15
  • دی

از بس نشستم؛ صاف شدم‎،

غمگینم از این همه نشستن ها،

خود را دوباره، ایستاده می خواهم،

حتی در غبار،

و یا حتی در حال حرکت در توفان،‎

کاش دلیلی برای ایستادن دوباره بیابم،

کاش روزی بتوانم دوباره خود را ایستاده ببینم.

چونان مردان مرد،

ایستاده حرف بزنم،

 اما اینبار نه با زبان،

بلکه با دست هایم‎، سخنم را عرضه دارم،

خسته شدم از بس در حالت درازکش، سخن گفتم،

کاش در آخرین روزهایم، در حالت ایستاده بمیرم،

همانطور که سلیمان، بر عصای خود ایستاد و مرد.

نشستگان مرده اند،

درازکش شده ها، فراموش شده اند،

ما هم در دیار درازکش شده ها، گم شدیم،

شاید هم زنده به گور شده ایم و نمی فهمیم،

استادم دایم هنر بندگی، نشستن، درازکش بودن را، در گوشم زمزمه و خوب به من آموخت،

شاید هم هنر ایستادن را نیز گفت

ولی من نفهمیدم، که چطور و برای چه باید ایستاد،

او نگفت که این چیست، که ارزش ایستادن را دارد.

و من هنوز به دنبال چیزی هستم که ارزش ایستادن داشته باشد

نیافته ام،

آنگاه که بیابم هرگز نخواهم نشست،

تا مرگ مرا درازکش کند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 05
  • دی

مادر! شاخه های طوبای مهرت از آسمان تا دلم کشیده شده، هنوز دلم در مهرش تاب می خورد.

تو را فراموش نمی کنم مادر! هنوز چهره ات بعد از سال ها، زینت بخش بهترین بخش های روانم هست، تو از ما چهره برکشیدی و بر خاک رخ نمودی و رفتی، اما سردی خاک هرگز مهر گرم تو را در دل ما سرد نکرد، اکنون که نیستی چون ماهی از آب بیرون افتاده ایی، برای دیدن روی مهربانت بال بال می زنم، گاه بغضم از دوری ات می ترکد و گاه مثل اکثر زمان هایی که با من بودی، در میان سرگرمی بازی های کودکانه ام، در کنارت، تو را کامل فراموش می کنم، ولی چون از بازی فارغ می شوم و به خود می آیم، باز مثل کبوتر جلدی، این مهر توست که دل مرا به خود جلب می کند.

مادر! کاش تو با این رتبه از مهر و محبت، حامل ما برای آمدن بدین دیار نمی شدی، کاش یکی از آنان که دوستش نمی دارم، حامل چنین محموله ایی برای چنین آدرسی می شد، و یا هرگز بدین خاک پای نمی گذاشتیم، اینجا وحشتکده دریدن و دریدن هاست، اینجا دیار فراموشی انسانیت است، اینجا مرکز خودبینی هاست، اینجا آوردگاه تزویر و بروز جگر پاره های خشم و خشونت است و... واقعا آرزوی ماندن در این مخاطره کده عشق و مهر را ندارم؛ اما با این همه، تو که بودی از شر این روزگار به دامنت می گریختیم، اما حیف تو نیز از ما و این روزگار گریختی، و ما را با این همه جنگ و گریز تنها گذاشتی، خاکستر مرگ بر ما پاشیده اند، در حالی که زنده ایم؛ نفس می کشیم، و بی توجه به ناله های ما، از فرط وحشتِ زنده به گور شدن، خشت های لحد را بر قبور کنده زندگان می گذارند، می گذرند.

مهره های عصر ما را چنان بر خواست دل خود چیده اند که هر مهره ایی که بر شطرنج روزگار ما جابجا می شود، افقی از بدترین روزها را برای ما نمایان می کند، ما نیز خوش خیالانه در آرزوی مهره ایی نشسته ایم که این بازی مخوف را بر هم زند، اما قرن هاست، که چنین مهره ایی انگار وجود خارجی ندارد.

استاد مهربانم می گوید "همین امید به آمدنش، خود سازنده است، سید!"، اما من می بینم نسل هاست که بدین امید مرده ایم و یا زنده به گور شده ایم و فرصت زیستن ذی قیمت و غیر قابل جبرانی را که تو با تحمل دردهای فراوان، به ما ارزانی داشتی را به باد داده ایم، و همچنان خبری نیست و نسل اندر نسل زیر پای خوکان بی گردن که اصلا آناتومی بدن شان، انگار فرصت و قدرت نگاه به چپ و راست را از آنان سلب کرده است، و پیش رفتن را تنها بلدند، له می شویم و صدای شکستن استخوان های ما را هم حتی در زیر پای خود نمی شنوند، و این ناله های دردناک نیز، در همهمه ی پیشروی های شان گم می شود.

و حتی گاه من نیز در این همهمه، گم می شوم اما، آنان که به خوردن مشغول می شوند، من باز به خود می آیم و این به خود آمدن، سم روانم شده و آخر هفته ایی نا آرام را برایم رقم می زند، چرا که پنجشنبه و در کوچکترین فرصت فراغت، روحم انگار از این مخمصه فارغ می شود و تو در مقابلم قد علم می کنی، و فیل من هم باز یاد هندوستان می کند، و اشک هایم از نبودت، باز جاریست.

می بینی چقدر خود خواهم مادر! که تو را که از این چرخه باطل رها شده ایی، را نیز آرزوی حضور در این صحنه دهشتناک می کنم، اما برای چشیدن دامن مهرت، و خودخواهانه انتظار دارم، آرامش ابدی ات را واگذاری و تو هم با ما در این سفر سخت، دوباره همراه شوی، و در این دردها ما را همراهی کنی، خوب می دانم این احساس هم از خود خواهی من است، اما چه کنم، کار دل است و دل هم اجازه نمی گیرد که چه بخواهد و چه نخواهد، افسار خواسته های او هم دست من نیست و گاه او هست که مرا به هر سو که بخواهد، می کشد؛ و می دانم تو هم باز خودخواهی ام را می بینی، و با سکوتی معنا دار نمی خواهی حتی به رویم بیاوری، و از این نیز می گذری.

اما پنجشنبه ها که می شود جای خالی تو چنان نمایان می شود که در چاه غمش، من هم گاه غرق می شوم، تو که بودی انگار این باتلاق زیر پای ما، سفت و محکم بود، غافل از این که این تن و جان مهربان و نحیف تو بود که در زیر پاهای بازیگوش و بی قرار ما، تکیه گاه سفتی برای آسودگی ها شده بود، و این تو بودی که خود را سپر بلای ما قرار می دادی تا ما آسوده با بازی های کودکانه خود خوش باشیم، اما اکنون که نیستی چاه و چاله هایی را که به مهر پوشانده بودی، بی شرمانه رخ می نمایند و دهان برای بلعیدنم باز می کنند.

جایت خالی است، اما همان بهتر که نیستی و نمی بینی، آنچه را ما اکنون می بینیم.

روحت شاد مادر! در کنار آشنایان و دوستان و دوستدارانت، آرام بخواب، ما هم بالاخره یک کاری خواهیم کرد، نگران نباش از همان گذرگاهی که تو عبور کردی، ما هم به طریقی عبور خواهیم کرد. خیالت راحت. 

مادر

اشک هایم را پنهان می کنم وقتی نام تو را به زبان می آورم

اما دردی که در جانم حس می کنم همانگونه است که بوده است

.اگرچه لبخند به لب دارم، و بی خیال به نظر می آیم

هیچکس دلش برای تو تنگ نمی شود

به اندازه من

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 03
  • دی

میدان "رام لیلا" [1]در پایتخت پر جمعیت ترین کشور دنیا [2] یعنی دهلی نو، در 19 آذرماه 1397 عرصه حضور هزاران نفر از هندوهای معتقد و دو آتشه مذهبی بود، که سازماندهی شده و در قالب تشکل های مذهبی آمده بودند، تا با تحت فشار قرار دادن دولت [3] و سیستم قضایی هند، که اکنون تحت کنترل و سیطره خود آنها (هندویسم افراطی) است، صدور حکم ساخت معبد رام را بر ویرانه های مسجد بابری در شهر فیض آباد (آیودیا) [4] تسهیل نمایند.

 این تجمع به ابتکار و دعوت جامعه روحانیت هندو (VHP) [5] توسط عده زیادی لبیک گفته شد، تا در آستانه نشست زمستانی پارلمان، ندای خود را در برابر سیاستمداران هندوی حاضر در حاکمیت، بلندتر کرده و حاکمیت هندویی حزب BJP که خود شاخه سیاسی هندویسم افراطی است، را مجبور به تمکین در مقابل خواست خود نموده، تا سیاستمداران حاضر در حاکمیت را وادار نمایند، سیاسی کاری را به کناری نهاده و به آرمان های ناب هندو که از دهه 1980 تاکنون موتور محرک جلب رای برای آنان در هر انتخابات بوده است، جامعه عمل پوشانده و حکم ساخت معبد رام، را بر ویرانه های مسجد بابری صادر نمایند.

نوجوان مسلمانی گرفتار شده در دست گروهی از هندوهای افراطی

آن ها در این راهپیمایی شعار جدیدی را نیز فریاد زدند، که آن ویرانی مهمترین و بزرگترین مسجد مسلمانان هند یعنی مسجد جامع دهلی بود [6] و انگار این شعار را از ما قرض گرفتند که برای کارهای نزدیک به نتیجه از اصطلاح "یک یا حسین دیگر" استفاده می کنیم و فریاد کردند برای ویرانی مسجد تنها یک "یک فشار دیگر" نیاز است، [7]  این جریان افراطی که مدت هاست، مسلمانان را به دلیل خوردن گوشت گاو، حمل گاو برای کشتار و... به طرز فجیعی شکنجه و می کُشند، هر روز بر زیاده خواهی های خود نیز می افزایند، اما چگونه می توان از آنان گلایه کرد زیرا که آنها نیز در پاسخ تو خواهند گفت : مگر فقط هندویسم افراطی است، که فقط ره به افراط می زند؟!!  

و راست هم می گویند، اژدهای خفته تعصب مذهبی که بیدار شود جز نوشیدن خون انسان ها چیزی آتش دهان شعله ورش را، سرد نخواهد کرد، و این اژدها در هر نقطه ایی از عالم خفته است، و وای بر فرصت طلبان، قدرت طلبی که، مذهب را وسیله کسب قدرت و ثروت خود کنند، و آن را به چنین میدان دهشتناکی بیاروند، کسانی که دین را به عنوان وسیله و ابزار در چنین میدانی می آورند، چنان هزینه ایی بر انسان، انسانیت، اخلاق و اجتماع تحمیل می کنند، که حساب و کتاب ضرر های آن قابل شمارش توسط انسان نخواهد بود، و فقط خداوندگار است که می تواند، اَبَرمحاسبه گری داشته باشد که چنین محاسبه ای را به انجام رساند و ظلم و تعدی ناشی از آن را به شمارش در آورد،

این اژدهایی است که در پس نام هاست، و نه اسلام می شناسد، نه یهود، نه مسیحیت، نه بهائیت و... حتی مذاهبی که فلسفه خود را بر عدم خشونت (Non-violence) نهاده اند (چون بودیسم، هندویسم و...) نیز از پرگار گِردی کِش این، دایره گذار تنگِ تعصبِ مذهبی، بیرون نخواهند ماند،

چه او که در قالب داعش و تفکر داعشی، دگراندیشان را به نیستی و مرگ می برد، چه او که به نام یهوه سرزمین موعود را بهانه کرده و غیر یهود را می کُشد و پاکسازی قومی می کند، چه او که صلیب و یا داری که عیسی مسیح را به مسلخ برد، را وسیله خون ریزی و تسویه حساب با مخالف خود می کند، و چه او که به نام بودا، نسل می کُشد و می خواهد پاکستانی بودایی نشین در میانمار برای بودیست ها رقم زند، و یا او که، اینک خدای "رام" را بهانه پاکسازی هندوستان از مردمی می کند، که مثل او دینی از ادیان باستانی هند را ندارد و...، همه و همه یکسانند، فقط بتی که در پس آن ایستاده اند، متفاوت است.

هیچ تفاوتی بین این ها نیست، همه به نام بت بزرگی که برای خود ساخته و در ذهن خود تراشیده اند و آن را می پرستند، به پایش انسان قربانی می کنند، حال این انسان چه خودشان باشد و چه رقبای شان، و می توان قسم یاد کرد، که هر مدعی نوعی که این اعمال را مرتکب نشده است نیز، چون قدرت یابد، سلاح بر شقیقه غیر خود خواهد نهاد، و کسانی را که چون او فکر نمی کنند، و بتی مثل آن بتی که او در ذهن خود تراشیده است، را نمی پرستند، به مسلک خود به زور فرا خواهد خواند، این همان درد بزرگی است که انگار یک وجه اپیدمی جهانی دارد.

وقتی مسلمان تمامیت خواه داعش مسلک، ایزدی ها را کافر انگاشته و جان و مال و ناموس شان را مباح می داند، در نقطه ایی دیگر هندویی نیز مسلمانی را کافر به دین خود دیده، و مسجدش را ویران، و به جرم خوراکی که به حلال می خورد، او را به دار خواهد کشید، و همین مسلمان اگر اعتراض هم کرد، می گوید، سرزمین تو در پاکستان است، برو به خاک مسلمانی خودت.

به راستی می توان به این هندو اعتراض کرد که چه می گویی و چه می کنی؟!!

وقتی تو خود را حق مطلق می دانی، و معتقدی که تمام حق نزد توست، و باقی به انحراف از حق مطلقی هستند که تو بدان معتقدی، چرا او این حق را برای خود قایل نشود، که خود را حق مطلق ببیند و دیگران را در انحراف؟! وقتی تو دیگران را به معیار و خط کش خود می کشی و حکم حتی به نابودی اش می دهی، چرا دیگری چنین نکند؟!! گویند این دنیا دار مکافات است هر چه کنی به تو باز خواهد گشت.

حال هی تو بگو خدای من "الله" است، او هم محکم تر از تو خواهد گفت، خدای من "رام"، و یا "برهما"ست، هی تو بگو پیام ما از آسمان است، او خواهد گفت آسمان از آن ماست، هی تو بگو ما نمازی می گذاریم که در آسمان ها می شنوند، او هم خواهد گفت مناجات من با خدایم را هیچ جنبنده در زمین ندارد، تو بگو "به درستی که دل ها به نام خدا آرام می گیرد" [8] او خواهد گفت ذکر من در سکوت است، یوگای ما دنیا را به آرامش برده است، باز تو بگو اخلاص ما در نجات بشریت بی حد و حصر است، او خواهد گفت که ما میلیون ها هستیم که هزاره هاست به آرامش رسیده ایم، و تا قبل از آمدن شما، هیچ مشکلی نداشتیم، تو خواهی گفت ایثار و قهرمانی را از نام آوران اسلام یاد بگیر، او خواهد گفت، هانومان [9] نجات بخشی است که در دنیا نظیر ندارد؛ تو بگو ما منجی آخر الزمانی بی نظیر داریم، او خواهد گفت فلسفه نجات و منجی را ما پیش از تو داشته ایم و پیش از تو به انتظار منجی خود بوده و هستیم و...

و این دور باطلی از ادعاهایی خواهد بود که اثبات آن فقط برای مردم درون مذهبی قابل فهم است، و دیگر هیچ. و از این نوع ادعاها ره به جایی نخواهیم برد، چرا که هر آنچه تو مدعی شوی، او در ادعایی بالاتر، خود را حق مطلق و پیشرو تر از تو خواهد خواند، و همانگونه که تو در آخر الزمان، پرچم مذهب خود را بر فراز جهان می بینی، او هم در داستان های اسطوره ایی و حتی در فلسفه مذهب خود، آخر جهان را از آن خود و فرهنگ و مذهبش می بیند و اعلام خواهد کرد.

اما با این همه مدعیان نجات بشر که خود به کشتار انسان ها سخت نقشه می کشند و تیغ به روی هم کشیده و تیز می کنند؛ چه باید کرد، تا به کی باید بشریت در این دام کشتار گرفتار و به خون خود در غلتد. باید این اژدهای آدمخوار را به شیشه جادوی خود باز گرداند، و لاف زدن ها را به کناری نهاد و در مسابقه انسانیت، همه را شرکت داد، و فارغ از تمام ادعاها، هرکه در انسانیت به اوج رسید، او برنده باشد، نه برندگان تعداد، و وسعت سرزمینی، و گستره ادعاهای چرخ واره دوّار بی پایان.

[1] - میدانی برای تجمع های بزرگ سیاسی و اجتماعی در شهر دهلی

[2] - گرچه چین به عنوان پر جمعیت ترین کشور دنیا مشهور است، ولی عده ایی معتقدند در سایه عدم وجود سیستم آمارگیری موثر، این هند است که با یک و سه دهم میلیارد انسان، پرجمعیت ترین کشور دنیاست.

[3] - دولت هند اکنون در دست شاخه سیاسی هندوهای افراطی یعنی حزب BJP قرار دارد و نخست وزیر هند نیز آقای نارندرا مودی سروزیر سابق ایالت گجرات است که یکی از خونین ترین کشتار از مسلمانان در همین ایالت و در زمان سروزیری او صورت گرفت، آنچنان این کشتار وحشتناک بود که مودی به قصاب مسلمانان مشهور شد.

[4] - آنان در دهه 1990 این مسجد را با این ادعا که بر محل تولد خدای افسانه ایی هندو یعنی جناب رام توسط بابر پادشاه مسلمان هند، ساخته شده است، را در یک قیام بزرگ ویران کردند و اکنون سال هاست که دستگاه قضایی هند مانده است بر این دعوا چه حکم کند، 

[5] - شاخه روحانیت هندویسم افراطی ویشوا هندو پریشاد که برای حفظ دین هندو در سال 1964 تاسیس شد

[6] - این مسجد که مهمترین مسجد بیش از 200 میلیون مسلمان هند است در سال 1656 در زمان حاکمیت سلسله های مسلمان در هند بنا نهاده شده و هم اکنون نیز پابرجاست و مرکز مورد احترام و یک بنای تاریخی آنان محسوب می شود

[7] - एक धक्का और दो , जामा मस्जिद तोड़ दो। With one more push, destroy the Jama Masjid.”  " یک فشار دیگر بده، مسجد جامع ویران کن"

[8] - "الا به ذکر الله تطمئن القلوب"

[9] - میمونی که به نجات همسر خدای رام، خانم سیتا رفت، و او را از چنگ دشمن نجات داد و به خانه اش باز گرداند، قهرمانی های بسیار در عملکرد او نوشته اند، او سمبل قهرمان نجات بخش قهار است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • دی

روزگاری ما انسان ها و دیگران بر سفره پر برکت طبیعت نشسته بودیم و او آماده می کرد و ما هم آماده می خوردیم، اما امروز دیگر این سفره خالیست، و چیزی در آن نمانده، آنقدر از آن سفر برداشته و بر می داریم، که چنان سبک شده، که بساط آن را بادی ناگهانی می تواند، برداشت و با خود برد.

 سفر به آشوراده و جنگل نهارخوران و روستای زیارت گرگان مرا مثل زلزله ایی هشت ریشتری لرزاند، که این روزها دیگر طبیعت آنقدر رو به ضعف رفته است، که از ذخایرش دیگر چیزی نمانده و این هم که مانده است چون کودک نحیف قحطی زده آفریقایی است، که گوشتی بر تن ندارد، تا خوراک خورندگان شود، و تولید طبیعت این روزها هرگز جوابگوی مصرف انسان پرمصرف فعلی نیست.

 سال هاست که دیگر دریا نمی تواند، خیل انسان های محتاج به گوشت ماهیان را سیر کند، دیگر مرغان طبیعت هرگز نمی توانند اشتهای سیری ناپذیر ما را به جوجه کباب تامین کنند، دیگر حیات وحش نمی تواند گوشتی برای شکم گوشتخوار مردم دنیا فراهم کند، دیگر جنگل ها را توانی برای تولید چوب مورد نیاز انسان نیست، دیگر درختان میوه وحشی هرگز توانی برای ارایه میوه مورد نیاز انسان را ندارند و...

و آخرین بازمانده از طبیعت که هنوز بار انسان پرمصرف را به دوش می کشد، آب شیرین است که این نیز در وضع موجود به سمتی می رویم، که آن هم توان پاسخ گویی به نیاز انسان را نداشته، و برداشت های بی رویه از طبیعت، از توانش پیش افتاده و می رود که زمین در اثر برداشت های بی حساب و کتاب ما از ذخیره آب شیرینش، خشک شود.

 و بدین ترتیب مصرف انسان، از تولید طبیعی جهان آنقدر پیش پیش افتاده است، که رو به شتابی مرگ آور می رود، که در نهایت ابتدا به مرگ طبیعت، و بلافاصله انسانیت منتهی خواهد شد. در حالی که پیوستگی میان سرنوشت انسان و طبیعت طوری است که این دو، به هم گره خورده اند، و با این وضع، و میزان مصرف انسان، که از تولید طبیعی مثل برق و باد سبقت می گیرد، و رشد مصرف آن، چندین برابر توان طبیعت است، اکنون انسان از طبیعت باری بشدت اضافی می کشد، که به خم شدن کمر طبیعت در مقابل این برداشت های بی رویه منجر خواهد شد، و با این وضع نابودی طبیعت و نابودی انسان نیز نزدیک و نزدیک تر خواهد شد،

و آنگاه است که باید گفت، دیگر قیامتی برای نابودی انسان و جهان لازم نیست، چرا که خود او در حال نابودی زیستگاهی است که گهواره تمدن و زندگی اوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • آذر

نه حضورم را حس می کنند، نه صدای فلش موبایلم که از آنان عکس بر می دارد، نه آمد و شد صبحگاهی ورزشکاران به پارک و... به بیداری شان منجر نمی شود، و انگار تنها منتظر اشعه های خورشید عالمتاب صبحگاهی اند تا مفت و مجانی بی هیچ گونه منتی بر آنان بتابد، و زیر روانداز مشترک شان، گرم شان کند، تا خوابی را تجربه کنند که دارندگان تخت های نرم و گرم هم نمی توانند، حسش کنند، با دیدن شان دلم نیامد حماسه ی شبِ سخت و سردی را که در پارک خوابی، پشت سر نهاده اند، را ثبت نکنم، صبر سرما شکن و روح بزرگ و صبورشان را، که این شب را این چنین به صبح رسانده اند؛ دلم نیامد بیخیال از آنان بگذرم، عکسی گرفتم و در خواب گذاشتم شان، تا سیر خواب شوند، ولی یاد این جمله نوجوانی دیگر افتادم :

"ما دیگر می توانیم کار کنیم، و خرج زندگی خود را در بیاوریم."

این جمله ایی بود که از دهان یک نوجوان ده - دوازده ساله خارج شد، تا بلکه بتواند اجازه پدر بگیرد، و راهی شهر شود تا از بار سنگین مخارج زندگی پدرش بکاهد، و سفره ناچیز پدر را به نفع دیگران ترک کرده و آن را خلوت تر کند.

پاسخ پدر جالب تر است :

"نه پسرم من تا جان در بدن داشته باشم، کار می کنم و کیف و لذت من این است،

که شما را بر گرد سفره خود ببینم، که می خورید، و لذت می برید."

و این پدر تا آخر عمر قدردان این احساس زیبای پسرش نوجوانش بود که در اوج شعور و فهم آن را به زبان آورد و این پدر بارها و بارها این صحنه زیبای فهم و شعور فرزندش را متذکر می شد و از آن تجلیل می کرد، که در یک جمله کوتاه اما پر از احساس، این نوجوان همدرد با رنج های پدری شد، که جانش را، جانمایه در آوردن لقمه نانی می کرد، تا فرزندانش بخورند، رشد و نمو کنند و نان در سفره مختصرشان از دست هم بکشند، و او لذت ببرد، که هنوز نانی در این سفره پر برکت هست، تا خورده شود و او شرمنده اهلش نشود.

این سه تن را که این چنین در خواب صبحگاهی پارک دیدم، که پتوی مسافرتی نازکی را لحاف شب سرد پارک کرده اند، تا این سختی را به صبح آورند، یاد این جریان افتادم که انگار برادرانی قد و نیم قد، پشت سر هم، هستند که آمده اند، و شب را در سرمای پارک گذرانده اند، تا صبح کاری بیابند، و شاید بار پدری را از زندگی سخت این روزها کاهش دهند، شانه هایش را سبک کنند.

در این روزهایی که کشور اسیر شعار دهنده های بی مسولیتی است، که درد گرانی و سفره های کوچک شده را حس نمی کنند، و یا اگر حس هم می کنند هیچ حرکتی در تغییر رویه خود نمی دهند تا مسولین اجرایی بتوانند بهتر به داد این مردم برسند، و به عکس هر روز با شعارهای خود هزینه ها را افزایش داده و بار سنگین این مردم را هم برای زندگی سنگین تر می کنند.

من با دیدن این صحنه به یاد آن نوجوان افتادم که درد پدرش را دید و قصد کرد با خروج از این سفره مختصر و کوچک پدرش، باری از دوش او بردارد. و اینان را سه فرزندی دیدم که انگار سفره بی چیز پدر را ترک کرده اند، و به امید کار و درآمد به سرما و ناکجا آباد شهر زده اند، تا از شرم پدرها بر سفره های ناچیز این روزها، بکاهند.

این روزها درد این تصاویر خشن از اجتماع سقوط کرده ما، انسان را می کشد. درد بی کسی کسانی که کس ندارند و در دنیای ناکسی غرق، کشته، مجروح، و یا صدماتی جبران ناپذیر را متحمل می شوند.

حق نگهدارتان ای فرزندان وطن، شاید خدا شما را  کفایت کند، که از خانه پدر این پتوی مسافرتی نازک نصیب شب سردتان و سفر خطر شما گشت، تا در پی سرنوشت این چنین آواره، و پارک خواب شوید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 14
  • آذر

تو ما را مرعوب خطاب می کنی،

بله ما مرعوبیم، سخت هم مرعوبیم، چرا که نباشیم،

وقتی چون تویی در این سو، و چون اویی در آن سو، با هم می شوید، من بسیار مرعوب می شوم،

لرزه بر اندامم می افتد، چیزی بیشتر از مرعوب، که تو ما را خطاب می کنی.

تو خود بگو، وقتی آن دشمن با آن همه درایت، و "تو" در کنار هم می آیید، براستی ترسناک نیست؟!

آخر در بود امثال تو، چه کسی می تواند، بی خیال و راحت زندگی کند؟!،

تو خطرناکی، زیرا چیزی برای از دست دادن نداری، خطرناک تر از هر بدخواهی هستی که ما می توانیم داشته باشیم،

بندهایی که تو برای دست و پای مان، برای ذهن مان، برای زندگی مان، برای دنیای مان و... تدارک دیده ایی، به واقع هم رعب آور و ترسناک است،

تو خود نیز اگر با زنجیرها خو نگرفته بودی، اکنون چون ما مرعوب می شدی، حتی شدید تر از ما.

مرعوب به خشمِ خصم، آنگاه که چون تویی دیوانه وار به دشمنی بیشتر تحریکش می کند،

وقتی او، با "بیخیالی" مثل تو، سرجمع می شوید، و مقدرات یک مُلک و ملت، در دستان شما می افتد،

وقتی تو بر ایران و ایرانیان هیچ تعصبی نداری، و در ساختن این مُلک هیچ نقشی نداشتی،

وقتی تمام فکر و ذکرت، حفظ قدرت جناح سیاسی ات، و تداوم قدرت آن به هر وسیله و هر روش می شود، هدف تو،

بله مرعوبم، چیزی بیشتر از مرعوب، مرعوب که چیزی نیست،

مرعوبم به نابودی داشته های مان،

مرعوبم به حفظ امانتی که در دست ماست، به کشوری که مقدراتش دست امثال چون تویی افتاده است.

می ترسم چون زنده ام، می ترسم چون بسیار دارا هستم،  

می ترسم، زیرا چون تو نیستم، و به نابودی داشته هایم، راضی نخواهم بود،

تو هم که مرعوب نیستی، نشان از ناداری توست، زیرا همه چیزت را باخته و بر باد داده ایی،

مردگان ترس را به کناری نهاده، و نمی ترسند، آنان ترس را کاملا فراموشی کرده اند،

ترس نشان از داشته هاست، نشان از زندگی، نشان از زنده بودن است،

آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند، ترسی هم نخواهند داشت،

و اینان خطرناک ترین انسان ها برای بشریتند،

این زندگانند، که به از دست دادن، داشته های خود ترسانند،

ایران با عقبه هزاران ساله اش، امانتی است که نسل اندر نسل، دست گشته، و اکنون دست ماست.

و این داشتن ها، مسولیت آور، و این مسولیت، ترس آور است،

انسانی که مسولیت احساس نمی کند، چه ترسی می تواند داشته باشند؟!

آنان که همه چیزشان را در نگبت قدرت و نوع افکار خود باخته اند، ترسی هم در ندارند، و نخواهند داشت.

زیرا چیزی برای از دست دادن ندارند،

و اصلا معنی ترسیدن را هم درک نخواهند کرد،

نابود شدگان را، ترسی از نابودی نیست،

به عکس امثال شما، این روزها، ترس نابودی داشته های مان، مرا سخت مرعوب می کند،

و این ترس با نترسیدن ها، تهور نهفته در دلِ ناچیز، بی چیزتان بیشتر هم می شود.

وای به روزی که ندارها، سکان انبان ثروت یک مُلک ثروتمند را عهده دار شوند،

با هر حرکت و سخنی، دل صاحبان آن، آب، و دل شان خون می شود.

آنگاست که هر لحظه تن هاشان می لرزد و سخت ترسیده به نظر می رسند.

درست می گویی، من مرعوبم، من از این جماعت نادار می ترسم،

زیرا به گمان ناداری، مفت، مُلک و ملت ثروتمند خود را خواهند باخت.

او که هرگز در عمرش، چیزی نساخته است، چرا باید از ویرانی بترسد؟!

و باز این مرا بیش از پیش مرعوب می کند، که تو در هیچ ساختنی حضور نداشتی؛

کسی باید از ویرانی بترسد؛ که خشتی بر خشت نهاده، و میانش را با خون خود گل اندود کرده باشد.

آری برادر! ما مرعوبیم، و سخت می ترسیم.

کاش تو هم چیزی می داشتی، و بر حفظ آن خوفناک بودی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از4

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر