SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (32)

  • 16
  • مهر

کاش انسان هم آغوش و لب به لب، لبریز از آزادی به شکوفایی می رسید، و در آن روزگار رهایی نویسندگانش می نوشتند، سرایندگانش می سرودند، نوازندگانش می نواختند، کارندگانش می کاشتند، گویندگانش می گفتند، روندگانش می رفتند، سازندگانش می ساختند و... و خلاص از زنجیرها، فارغ از دغدغه صاحبان زنجیر، زنجیر سازان و تفکرات زنجیرباف و تئوریزه کنندگان زنجیر و زنجیر کردن، پیش می رفتند، تا به اوج رسند، و برخودار در شان انسانیت خود در نهایت به دیدار یار و آنجا که بدو تعلق دارند، بهره مند و مفتخر می شدند، با کوله باری از عمل در شرایط رهایی.

کاش ساتور خودسانسوری قلم ها را نمی شکست، استعدادها را به زنجیر، و سازها را کند و زنگارگرفته نمی کرد، و صاحبان قلم می نوشتند آنچه از ذهن آزادشان می تراوید، و چون چشمه ایی زلال که از دل کوهی بیرون زند، افکار بزرگان و کوچکان عرصه فکر غلتان جاری می شدند، سرایندگان فارغ از ترس  قاضی، می سرودند و می خواندند، و همه خود را در فضایی رها از ترس از غیر، عرضه می کردند.

گاه خود را به باد می سپارم،‎ بی اساس ترین تکیه گاه، که از قضا از بنیان کن ترین هاست‎.

آنچنان که تو خود را به من می سپاری، سست ترین و ویران ترین دل ها‎

‎دوست داشتم چون کوه باشم، تا هزاران تن بی ترس و دلهره از فرو ریختنم، بر من تکیه می زدند‎

یا که کوهی بیابم، که بتوانم، سال های عمر و سرگردانی را بدون دغدغه، دل بدو بسپارم، و بگذرم.‎

اما افسوس که نه خود کوهی محکمم، و نه کوهی می یابم که بدو تکیه زنم.

و باز در حالی که خود را چنان سست می بینم چون آب‎ و باد

تو مرا کوه می خواهی سفت و محکم‎ و پایدار،

و در این میان باز تنها پروردگارم، با همه گله گزاره هایی که از او دارم، می شود تمام تکیه گاهم‎.

با او که به خلوت می نشینم، به سان بدهکاران و طلبکاران، دعوای مان می شود، و حرف هایی به او می زنم که خود خجل می مانم از گفتنش، و او باز صبورانه به من گوش فرا می دهد، اما بی توجه به گفته هایم، راه خود را می رود و حتی به سویم راه هم کج نمی کند، تا شاید در نقطه ایی دور، به هم برسیم.

وقتی با ایزد یکتایم سخن میگویم نوعی عوام زدگی به سراغم می آید، و اینجاست که براحتی می توانم در سخن موسا و شبانی ام، این عوام زدگی را بروز دهم، ببینم و تحمل کنم؛ اینجاست که بزعم مولوی بلند بالای تاریخ ادبیات ایران، خدا هم لذت می برد، و "کلاه نمدی" شدن، انگار اشکالی ندارد و در این شرایط دیگر انگار خدا هم دوست ندارد، همچون برخی مصلحین تاریخ سیاست معاصر بگوید: "امان از کلاه نمدی ها".

مثل نفهم ها، و یا نه مثل کودکان با ایزد خود سخن می گویم ‎

می دانم اگر به سوال کشیده شوم، بر باد خواهم رفت ‎

اما دوست دارم بی نقاب، بی ترس، بدون تشریفات حداقل با او سخن کنم

آزاد‎

ولی بندها مثل زنجیرهای فولادی نگاهم می دارند.

گاش حداقل در حال سخن گفتن با او، آزادی هماغوش مان بود، و در مستی هم آغوشی اش می گفتیم، می نوشتیم، می رقصیدیم، می خواندیم، شاد بودیم، حتی دعوا می کردیم و....‎

بله باد بی اساس ترین تکیه گاه هاست، و تو نیز راست می گویی،

گاهی بادها نیز ما را به یاد ها می رسانند،‎ و باید از این منظر هم به باد نگریست.

گاه برای نجاتم، به خس و خاشاک نیز روی می آورم، آنها هم تا فشاری می بینند، تمام ریشه های چند ده قرنه اشان دوام نیآورده و از جا کنده می شوند و به سان خاشاکی، خود از جا کنده شده، و بی پناه در دستانم می مانند، و نمی دانم تعزیه سستی آنان را بخوانم یا بی پناهی خود را؛ آنقدر آنان را با ریشه هایی بلند و محکم می دانستم، که حتی اکنون که بی اساسی و سستی اشان را فهمیدم، این خاشاک بر دست مانده ام را هم نمی توانم از خود دور کنم و خود را آن خلاص نمایم‎.

و باز من می مانم و ذهنم، که بس است، از این تکیه گاه های سست و بی ریشه، دست بردار.‎

و من همچنان نه در خود جای دارم، و نه در بیرون از خود جایی برای تکیه زدن می یابم، ‎

و در این دنیای بدین پهناوری‎، اما تنگ، و مملو از زنجیرهای کلفت و نازک،

نه کوهی در درونم می یابم و نه در بیرون، و در هوا سال هاست که سیال مانده ام، و از این سو بدان سو می دوم و هروله کنان سراب ها را می جویم و می کاوم، اما آنچه می یابم سراب است و هیچ،

معلقم چون باد، بی ریشه و بی هرگونه پناهی،‎

و در این حال، یکی به من می گوید: "تو بی نظیری"!‎

 و من می مانم که نظیر هم داشتم چه می شد؟! یکی مثل خودم، سرگردان کوه و بیابان های بی سر و ته،

و باز از پروردگار بی خیالم، به خودش پناه می برم، که این پناه گرفتن هم نه او را راضی می کند نه مرا‎؛ تنها گاهی آرامشی می یابم، و باز بی قرار می شوم، آرامش باز می آید و انگار دستم را گرفته، و احساس محکمی می کنم، و باز چندی نگذشته، بی قرار می شوم، انگار آرامش نیز وقت و توانی برای نگهداشتنم ندارد،‎ و او هم مرا در بی قراری ها رها کرده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • مهر

گرگدره ارز، دست بزرگی که ما را به یغما برد

در روزگار ما دیگر بستن گردنه ها برای به تنگه بردن و سرقت اموال مردم منسوخ شده، و گردنه هایی بزرگتر به وجود آمده که می شود، جیب ملتی را ظرف چند ماه خالی کرد و در حالیکه شما در خانه خود نشسته ایی، ارزش دارایی ات را به یک ششم کاهش می دهند، البته در مقیاس جهانی هم وضع به همین منوال است. گردنه داران روزگار ما مطابق با میزان قدرت خود، در روز روشن جیب ها را از دسترنج مردم و حاصل زحمت تمام عمرشان خالی می کنند، و آنان را چه بخواهند و چه نخواهند، به معرکه بازی های کثیف خود می برند. ملتی مظلوم که در طول تاریخ از ترس راهزنان، شهرهای زیر زمینی ساختند، و امروز از امنیتی که احساس می کنند، حتی خانه های شان هم دیوار ندارد، اما غارت و چپاولی باور نشدنی می شوند، بیشتر از هر زمانی.

از دیروز که دیوار "دلار بیست هزار تومانی" در حال ریزش شد دل بسیاری از مردم ما هم ریخت، زیرا ثروت و دارایی خود را دادند تا میلیاردها دلار را به خانه خود ببرند، و بزعم خود دار و ندار شان را از بی ارزش شدن نجات دهند، و امروز که دیوار قیمت ها فرو ریخت، روزنامه از سکته آنان خبر دادند، آری این مظلومان قربانیان بازیگران این عرصه غارت و چپاولند، که دیوار دلار را بر گرگدره ارز و طلا فرو ریختند، و همانطور که امروز بسیاری از ما بدبخت شدند، چندی پیش نیز دیگرانی از ما بدبخت و غارت شدند، در این بازار خریدار و فروشنده و در کل ملت ایران متضرر شدند، زیرا هر سه ما چه در این بازی خطرناک نقش گرفتیم و یا نگرفتیم طعمه گرگ های درنده این گرگدره شدیم، و انگار همانی شد که در 19 اردیبهشت 1397 نوشتم که :

"اما سخن دیگری با مردم ایران که "چندلغاز پولی در انبان دارند"، و وسوسه می شوند در این معرکه معرکه داران خطرناکی مثل این برادران، ثروت ناچیز خود را در "گرگدره ارز و طلا" بریزند، باید بگویم که این بازار هم در دست همین برادران است، و در این گرگدره نرفتن خیلی بهتر است، تا اینکه خود را طعمه این گرگان کرد، آنان طعمه ها برای شما گذاشته اند، تا غارت تان کنند، ثروت های بی حد و حسابی که از اشک دیده و خون دل این مردم برای خود جمع کرده و از هر گونه حساب و کتاب قانونی، چشم رکن چهارم دمکراسی (مطبوعات آزاد)، نمایندگان مردم در نهاد های قانونی، خارجند در این بازار مکاره این گرگدره، بازی گری می کند، شما مردم وارد این بازی کثیف و ضد ملی آنهایی نشوید که در تعطیلات نوروز بازار آرام ارز را بهم ریختند تا ما را غارت کنند، و ثروت ما را نصف کردند، تا دولت رقیب را زمین گیر کنند، این هایی که به منافع ملی و کشور و مرکبی که خود بر آن نشسته اند (انقلاب و کشور) رحم نمی کنند، به شما مردم و ثروت های ناچیزتان نیز رحم نخواهند کرد؛ یادتان نرود که همین ها بودند که موسسات اعتباری و صندوق هایی جورواجور را با نام های مقدس تشکیل دادند، و پول های شما را گرفتند و به غارت بردند، و پرداختش را به دوش بیت المال انداختند، تا دولت از جیب خودتان، پول به غارت رفته اتان را بپردازد؛ لذا در این بازار ورود نکنید که گرگدره ایی است با گرگ هایی دندان تیز که به موقع جیب تک تک شما را خالی خواهند کرد، از بازار مشابهی که از ارز و سکه در دولت های نهم و دهم راه انداختند عبرت بگیرید، بازنده های آن بازار هم تنها من و شما بودیم، و برندگانش را من که نمی شناسیم، آن موقع هم همین بازار را راه انداختند و عرصه داران آن بازار، ثروت خرده پاها را در یک چشم بهم زدنی غارت کردند، پس عبرت بگیرید و وارد این بازی کثیف دست های ناپاک غارتگران نشوید."

همه باختیم، و دست بزرگی در جیب تمام مردم ایران فرو رفت و از ثروت ما به بی عدالتی و ظلم هزاران میلیارد برداشت و حاصل زحمات همه ی ما را به یغما برد.

 

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • شهریور

سیستم تاریخ گذشته پادشاهی، و بخصوص وجه غالب آن یعنی دیکتاتوری و حاکمیت فرد بر شوون مُلک و ملت، که نهادهای مسول و حامل خواست و حاکمیت جمهور مردم ایران بر زندگی و سرنوشت شان، همچون "مجلس شورای ملی" را بی اثر و فاقد قدرت قانون گذاری موثر، و نظارت بر اجرای قانون و همچنین نظارت بر قدرت مطلقه و بی حد و حصر فرد پادشاه و نظام سلطنت گرد او، نموده بود، مردم ایران را مجبور به قیامی دوباره برای استیفای حقوق خود کرد، تا بر وضع موجود بشورند، و میراث بر جای مانده از قیام خونین مشروطیت شان را که حاکمیت بر سرنوشت را از آن آنان کرده بود، و آن روزها نهادهای اعمال این حاکمیت، عملا تنها تبدیل به نمایشی از حضور و تاثیر گذاری شان در صحنه تصمیم گیری شده بود، را دوباره باز یابند.

اما این قیام و شورش در روش استیفای حق خود و مقابله با مقاومت قدرت مطلقه فردی در برابرش، واجد ویژگی عدم خشونت بود، و این مردم با بلوغ خود به بطلان این سیستم زورگو، خودمحور و غیر منطقی پی برده و به تاسی از دنیا در طرد چنین سیستم های فاسد و نابکار، و مردم متمدن جهان که سال هاست با چنین سیستم های حاکمیتی و تسلط فردی خداحافظی کرده اند، قیامی مبتنی بر عدم خشونت را انتخاب و پیش بردند، و به پیروزی رساندند. البته اکثر رهبران این حرکت نیز همگام با طبع مبتنی بر عدم خشونت مردم ایران، با الگو گیری از نهضت های بدون خشونت جهانی همچون دکترین مهاتما گاندی در قیام علیه سلطه خارجی انگلیسی ها بر شبه قاره هند، و قیام نلسون ماندلا و مردم افریقای جنوبی علیه نظام آپارتاید و تبعیض نژادی، که واجد خصوصیت بارز عدم خشونت بودند، بر این روش معتقد و عامل شدند و سعی کردند قیامی بدون خون ریزی از دشمن، را انتخاب و پیش برند.

 ناگفته نماند که از سوی طرف مقابل نیز، انصافا حاکمیت پهلوی در مقایسه با همتایانش در رژیم های زمان انقلاب در حاکمیت شوروی، فرانسه، الجزایر و... در مقابله با انقلاب مردم شان، از خشونت در حدی بارزی دوری کردند و چون آنان کشتارهای میلیونی از مردم ایران نکردند؛ و گرچه ریختن خون توسط حاکمان در هر زمانی با هدف تحدید حدود آزادی آنان، مورد شماتت و پرسش و محکومیت است، ولی می توان گفت دو طرف در این نزاعِ بر سر استیفای آزادی، رهایی و بدست آوردن حق تعیین سرنوشت (بخصوص مردم ایران)، پختگی لازم را در حدی به خرج دادند و با استفاده از روش های عدم خشونت، و کمترین سودجویی از خون برای رسیدن به اهداف، در این هماوردی بروز و ظهور دادند.

لذا این انقلاب بعد از سال ها تلاش با کمترین خون و خونریزی ممکن در مقایسه با انقلاب های مشابهه به ثمر نشست، اما دامن این ملت و این انقلاب نتوانست از خشونت و خون رهایی یابد و خون و خونریزی و خشونت بعد از پیروزی اوج گرفت و ادامه یافت، از دو عامل اصلی این وضع می توان، یکی به بروز جنگ که فرمان شروعش مساوی است با حلال کردن خون و خون ریزی و دوم بازماندگان انقلابیونی که اساس کار خود را بر خشونت و خون برای رسیدن به اهداف شان قرار داده بودند و روششان در نظام بعد پیروزی در تعقیب خواسته های شان بر روش های خشونتبار استوار کردند و خشونت و خون را راه دست یابی بدان قرار دادند، که مثال بارز آنان کادر رهبری سازمان مجاهدین خلق و سازمان های چپگرای مسلح از جمله سازمان چریک های فدایی خلق (اقلیت)، گروه فداییان اسلام و... از آن جمله اند که روند خون و خشونت را بعد از بهمن 1357 هم ادامه دادند.

آری در این روزها جناب صدام توپخانه را به سمت ما گرفت و شخصا شلیک به سمت ما را در 31 شهریور 1359 آغاز کرد، اما گذشته از دلایل تاریخی شروع این جنگ خانمان سوز، با کشتار فجیع و خسارتبار که در خصوصیات شخصی صدام، دخالت تاریخی بلوک غرب و شرق در منطقه خلیج فارس، ادعای ارضی همسایگان، دشمنی های تاریخی، و... می توان جست، اما ما انقلابیون هم در آغاز این جنگ نقش خود را به اندازه ای در خور اعمال و افکارمان داشتیم و باید تحلیلگران تاریخ بر این قسمت از صفحه های تاریخ نیز نور بیفشانند و روشنن کنند تا منصفانه بفهمیم که چطور حرکت بدون خشونت ما در مرحله اول انقلاب تا پیروزی، دچار بلای خانمان سوز خشونت و خونریزی در مرحله بعد از پیروزی شد.

خونی که دامن این مردم را رها نمی کند و حتی به رسم عرب جاهلیت هم که ماه های حرامی برای پایانش داشتند، پایان موقتی برایش نیست و انگار خشونت و مرگ را در رگ های جامعه چنان تزریق کرده است که حرمت جان انسان ها در میان ما برداشته شده و به هر بهانه ناچیزی مثل قطعه زمینی، سخن ناروایی، اختلاف اعتقادی، اختلاف بر تقسیم ارث و میراث پدارنه ایی، رقابت های منطقه ایی و... از همدیگر خون می ریزیم و در خشونت و مرگ غرقیم و کارمان به جایی رسیده است که حتی برخی در آرزوی شروع جنگی دیگرند تا روند خون  دوباره از سرگرفته شود و...

و دیگر حسی به کشته شدن همدیگر نداریم و انگار کشته شدن هزاران نفره ما در تصادفات سالانه مثل کشته شدن هزاران گوسفند در کشتارگاه های شهرداری تلقی شده، و ستبر و بی حس در مقابل ریختن خون ها، بی تکان و بی حس شده ایم، انگار کشته شدن ها مثل آب خوردن و جزعی از زندگی روزمره ماست، در حالی که جامعه متمدن جهانی برای هر خون حساب و کتاب دارد و هر مسولی برای باعث شدن خونی و اتفاق افتادن در محدوده اش باید پاسخگوی اصحاب رسانه و مردم کشورش بوده و دلایل این وضع را توضیح دهد و آنان را قانع کند، ولی ما دیگر از پرسش چرایی اش هم منصرف شده ایم و شاید بتوان گفت خشونت و خون برای ما اکنون عادی است و پذیرفته ایم که جزعی از زندگی ماست، مثل نظام جنگل و وحوش که شکار و خون بخشی از چرخه زندگی روزمره پذیرفته شده است و بی هیچ سوالی هر روزه پی گرفته می شود و کسی بر تغییر آن نه قصد و نه همتی دارد.

درست است که جنگ ایران و عراق زمانی در 31 شهریور 1357 استارت خورد که صدام ماشه را به سمت ما چکاند، ولی قبل از آن ما طبق اعتقادات انقلابی و یا مذهبی خود به ادامه آتش قیام بر حق خود در کشورهای همسایه و جهان معتقد بودیم و اصرار به صدور انقلاب به دیگر نقاط جهان داشتیم و ملل منطقه را برای قیام علیه حاکمان شان دعوت می کردیم، و قطعا این هدف در بروز این جنگ نمی تواند بی تاثیر باشد، اهداف جهانی ما که در بر افراشتن پرچم اعتقاد خود بر کاخ این و آن در شعارها ما بروز داشت، نمی تواند دیگران بنشاند و نظارگر این روند کند و واکنش نشان خواهند داد و البته دادند، شرایط طوری بود که از بیشتر کشورهای عربی و حتی فلسطین به کمک حزب بعث عراق به سرکردگی صدام آمدند و در بین اسرای دشمن در دست ما حضور داشتند، و میلیاردها دلار را هم روانه جیب دشمن ما کردند تا آنان را در این نبرد کمک کنند و هم امریکا و هم شوروی از دو بلوک متضاد، در این جنگ در یک استثنای آشکار علیه ما هم نظر بودند و این وحدت جهانی علیه خود را تنها قدرت دیپلماسی صدام ایجاد نکرد، بلکه ما نیز در ایجاد این وحدت نقش داشتیم.

اما باعثان جنگ هرکه، هرچه و هر حرکتی باشند مهم نیست، و اما با شروع هر جنگی حق یا به ناحق، به ناچار رامردانی باید فارغ از این حرف ها بروند و این صحنه خون را مدیریت و جمع کنند وگرنه ملتی زیر پای چرخ های جنگ له خواهند شد، یاد چنین رادمردانی که هشت سال این جنگ طولانی و خسارت بار را با جان خود مدیریت کردند، گرامی باد، این است که فارغ از ملیت این سربازان و مدافعان وقتی سران کشورها به کشوری حتی دشمن خود سفر می کنند بر مزار یادبودشان حاضر شده و ادای احترام می کنند و احترام به این همت و رادمردی ملیت و مرام نمی شناسد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 12
  • شهریور

در "دنیای هرج و مرج انسانیت" ما که اوتاد سیاست، و مردان در رکاب فعالیت و اصلاح اجتماعی یا در پای استبداد و منویات دلش سر بریده شدند و یا بدین نتیجه می رسند که "هر که بُرد، بُرد و هر که باخت، باخت" [1]، واقعا آیا جایی برای امید می ماند؟! نمی ماند، اما چاره ایی نیست و باید بماند زیرا ما هم از ملل پیشرو جهان متفاوت نبوده و انسانیم و با وجود اراده و توان آدمی برای تغییر، انسان به امید همواره زنده خواهد بود، و اما تفاوت ما با ملل پیشرو این است که آنان به تغییر وضع خود برخواسته، رها شدند و عنان صحنه زندگی، به غیر خود نسپردند و ما سپردیم و لذا همواره باز باید منتظر آمدن کسی باشیم که مدار را به جای خود باز گرداند،

و اما در وجه "انتظار" به نظر می رسد که "منتظران" و یا انسان هایی که چشم به راه دیگرانی اند تا برای نجات شان در رسند، تا موقعی که بر این راه استوارند، بازنده ازل و ابد خواهند بود، و به عبارت دیگر جامعه و کسانی که چشم به آمدن "این و آن" دارند تا برای نجات شان از راه در رسند، در انتظار خواهند مُرد و یا همینجاست که رهزنان راه هم مطابق با همین الگوی رفتاری انتظارشان، منجی بر سر راه شان قرار خواهند داد، تا نیروی شان را در خدمت مطامع خود گرفته و آروزهای شان را در پای منویات دل خود قربانی کرده و در آخر باز وقتی این جماعت منتظر فهمیدند که بازی خورده اند، در انبان خباثت بار رهزنانه اشان باز منجی های جدیدی دارند که به نجات بفرستند و "منجی تاریخ گذشته ایی" را با منجی تاریخ دار دیگری تعویض کنند و...

و بدین ترتیب حکایت منتظران همچنان باز بماند و غمنامه خود را به تکرار بنشینند و نسل ها همچنان تباه شوند. و شاید سید جمال الدین اسدآبادی هم در خلال فعالیت های گسترده خود، این بلبشوی جامعه ایران و فعالینش را به خوبی درک کرده بود که مکرر به دوستانش می گفت هر که در این آوردگاه "برد، برد و هرکه باخت، باخت"، و قمار زندگی انسان های منتظر منجی در دست کسانی است که از پشت کارت های بازی این روزگار خبر دارند و فرصت طلبی را در اوج داشته و نان خود در خون دل انسان های منتظر منجی قاتق می کنند و این منتظران همچنان انتظار خواهند کشید، و در این بین هم جوامعی که به بازی انتظار گرفتار نشده اند، در حرکتی دایمی و سریع فاصله خود را از جماعت منتظران بیشتر و بیشتر کرده و اینگونه است که حتی اگر روزی جماعت منتظر بفهمند که چه بازی بزرگی خورده اند، این بار فاصله های عمیق عقب ماندگی است که باز باعث بردگی آنان در مقابل پیشروها خواهد شد و بدین ترتیب بردگی در جماعت منتظر نهادینه و دایمی خواهد گردید.

پس منتظران منجی برای خلاصی را باید گفت، به انتظار بنشینید "تا صبح دولت تان بدمد" که روشن است که بر این نهج هرگز نخواهد دمید، مگر این که از آسمان تحفه ایی بر زمین افتد که نظر به حکایت دوری آسمان از زمین، قرن هاست که حکایت این افتادن ها متوقف شده است.

باید انتظار به کناری نهاد و برای تغییر، دست به کمر و زانوان خود شد و حرکتی کرد، وگرنه قافله انسانیت به سرعت باد می رود و قله های عظیم علم و انسانیت را فتح می کند و تو که خیره در آفتاب چشم به افق مانده ایی، روشنایی چشمانت را از دست خواهی داد و در نگاه به افق نور، جز کوری در انتظارت نخواهد بود که ماموریت نور برای چشم های دوخته شده به نور، کور کردن است و هدیه اش به عاشقان نور کوری خواهد بود.  

تاریخ نخبگان کشورهای اسلامی پر است از فریاد کجایند مردان مرد، کجایند شجاعان امت و... که همواره خواستار کسانی اند که بیایند و وضع را تغییر دهند ولی خداوند در قرآن تکلیف همه را معین کرده است که "خداوند سرنوشت هیچ قوم را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند!..." [2]

[1] - جمله ایی که گفته می شود از ناحیه سید جمال الدین اسد آبادی صادر شده است. برگرفته از کتاب سید جمال الدین اسدآبادی تالیف میرزا لطف الله خواهر زاده سید جمال الدین چاپ ایرانشهر برلین ص 89

[2] - سوره مبارکه الرعد آیه ۱۱  لَهُ مُعَقِّباتٌ مِن بَينِ يَدَيهِ وَمِن خَلفِهِ يَحفَظونَهُ مِن أَمرِ اللَّهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّىٰ يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم ۗ وَإِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَومٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ ۚ وَما لَهُم مِن دونِهِ مِن والٍ﴿۱۱﴾

برای انسان، مأمورانی است که پی در پی، از پیش رو، و از پشت سرش او را از فرمان خدا [= حوادث غیر حتمی‌] حفظ می‌کنند؛ (امّا) خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملّتی) را تغییر نمی‌دهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند! و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد؛ و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • شهریور

انسان به عنوان موجودی متمایز که برخوردارترین از مواهب خلقت و طبیعت است، و با وسعتی که در حق تصرف در وضع خود و جهان دارد، در بدترین وضع در این دنیا نسل اندر نسل در ظلم و فساد و سقوط به دنیا می آید و می میرد و نابود می شود، و آرزوهای انسانی اش را بگور می برد؛ و در جهانی که حیوانات هم زندگی حیوانی خود را می کنند، اما او نمی تواند زندگی انسانی اش را کرده و حتی گاه این زندگی را حس و یا درک کند و... تجربه بشری و تاریخ توجه ما را بدین اصل جلب می کند که برای انسانی که وجه مادی قویی دارد، راهی نیست جز آنکه از آن بالابالاها پایین آمده و فعلا بر همین زمین و عالم مادی تکیه کند و حتی اگر هوس پروازی آسمانی دارد، هم سکویی محکم تر از زمین برای پرش نخواهد یافت و به نظر می رسد پروازی بی توجه به مبدا زمینی هم تنها به معلق ماندن در خلا، و در هیچ به دنبال هیچ، گشتن می شود.

وقتی در عالم عقل و منطق سیر می کنم گاهی حس می کنم که برای انسان راهی نیست جز این که بر پایه مادی و زمینی خود تکیه کند و پای در آن محکم کرده و با اداراک زمینی خود، ابتدا جهانی که در آن زندگی می کند را فتح، و پس از فهم این نقطه دون، به فهم آسمان و امور عالی اقدام کند، تا بتواند آنرا بهتر بفهمد. همانگونه که برای رسیدن به اوج معنا که همانا دنیای حیرت آور "عشق" است، باید در زمین پایی بند کرد و از عشق ناچیزی مثل خودت در زمین آغاز، تا به عشق آسمانی رسید و او را فهمید و درک کرد؛ و به واقع کسانی که عشق زمینی را درک نکرده اند، چطور عشق آسمانی را خواهند فهمید؟! حکایت سیر آسمانی بدون داشتن پایی محکم در زمین، مثل حکایت حشاشین و تروریست هایی است که بدون فهم زمین، پای از زمین بریدند و در عالم آسمانی خود، جنایت های بزرگ زمینی آفریده اند و ویرانی زمین و زمینیان را در حالی که در آسمان سیر می کردند، رقم زنند، حال آنکه این زمین است که مادر هر موجودی است و زایش و میرش موجودات بر زمین انجام می شود، شاید بتوان گفت این مقدس ترین آیه ایی است که در اختیار همه است.

گرچه اصل و اساس های زیادی در آسمان هاست، ولی برای انسانی که زمین را نفهمیده، اگر از زمین هم کنده شود سودی نخواهد بود، که انسان زمین نافهمیده را فهم آسمان نه میسور است و نه به کار آید، برای او که زمین و زمینیان را نمی شناسد، شناخت آسمان و آسمانیان نیز چندان مفید نخواهد بود. شاید بتوان مدعی گشت که بر زمین قرار نگرفته ها را، پریدن از زمین هم میسر نیست، و اگر پروازی هم صورت گیرد چنین پروازی بی اساس و در خیالات و اوهام بیش نخواهد بود، و به جایی نمی انجامد چرا که پایه و اساسی قابل فهم که سکوی پروازش باشد برایش وجود نخواهد داشت، و باید ابتدا به نقطه ایی در زمین دست یافت که از آن نقطه پرواز کرد و کسی که زمین ساده را نمی فهمد، چگونه می خواهد آسمان پیچیده را فهم کند و چنین سالکی حتی اگر به سمتی درست در آسمان هم پرواز کند پروازش بدون مبدا خواهد بود، و سفر بی مبدا را انتظار مقصد داشتن مشکل است.

گرچه پرواز (روحی و جسمی) همیشه برای انسان لذت بخش بوده است اما دو نوع پرواز می توانیم داشته باشیم، گاهی پروازی با اتصال و متکی به مبدا است و این مبدا به شما شاخص می دهد و می توانی خود را هر لحظه ارزیابی کنی زیرا به زمینی عینی و سفت وصلی و هر لحظه موقعیت خود را در هر آسمانی که باشی چک می کنی و مبنایی قابل اتکا مطابق با ساخت وجود زمینی خود داری که تو را شناخت و موقعیت و میزان می دهد، و دومین نوع، پروازی است که فرد از مبدا (زمین) جدا می شود و با انکار و نادیده انگاشتن این مبدا زمینی به مقصدی آسمانی حرکت می کند لذا قاعدتا نمی داند به کجا می رود، چرا که مبدا ندارد و مسافری که فاقد تصوری از مبدا خود است، فاصله ها در این حالت بی معنی است و در این حالت او دیگر معلق است، زیرا او از واقعیت آغاز خود جدا افتاده و به واقعیت مقصد هم که هنوز نرسیده، و با آن هم بی ارتباط است و لذا به هر طرف لیز می خورد و باد به هر سویش می برد و آخر معلوم نیست کارش را به کجای آسمان ختم خواهد شد، افراد بی توجه به مبدا، وضعیت روشنی هم در مسیر خود نخواهند داشت و ممکن است که مدعی مقصدی مشخص در آسمان شوند، ولی کسی که موجودیت واقعی و زمینی خود را رها کرده چطور می تواند از مقصدی بگوید که هنوز باید بدان برسد، تا درکش کند.

لذا راهی جز تکیه بر زمین نیست، حتی اگر بخواهیم آسمانی هم باشیم ابتدا باید اصالت تکیه گاهی ات را بر زمین نهاده، فهمید، ایمان یافته، قرار گرفت، باور کرده و موجبات آنرا فراهم کرد و بعد همین قرارگاه زمینی را سکو و معیار پروازهای بلند و کوتاه خود قرار داد؛ و لذاست که در صور ایجاد این جهان، چه قایل به عدم وجود خالق ماورایی بود، و ایجاد و خلق انسان را در مکانیسمی طبیعی دانست، که تولد، زندگی و تکاملش در مدار عالم ماده خواهد بود؛ و چه فرایند خلق انسان را در مدار دست های پرقدرت، فعال، همه جانبه و همه گستر و... خالقی ماورایی دید که در لحظه لحظه ی این فرایند دخیل، راهبر و فعال دایمی است، و چه در صورت سومی که خداوند و خالق ماورایی را خالق کل، بانی قوانین و سنن، و بسترسازش بدانیم که در بستر قوانین و سنن دقیق او، انسان و نیز دیگر مخلوقات این جهانی شکل گرفته باشند و متعاقب آن در مدار تکامل افتاده اند و سیر می کنند، که در این صورت دیگر، آنگونه که گویند خداوند دیگر آنچنان فعال نخواهد بود، و او نیز خود به بخشی از پازل، در قوانین و سنن خود ساخته و عامل به آن قرار خواهد گرفت، که خود آن را بر قوانین و سنن طبیعی گذاشته و وفادارخواهد بود و...

در هر سه صورت اعتقادی، مبنای این جهانی و مادی خلقت، به عنوان سکو و پلتفورم آفرینش انسان و دیگر موجودات را در خود مستتر دارند، و لذا هیچ قانون تفکری و عملی بدون نظر داشت علمی و پایه ایی مبنای مادی و آنچه خداوند انسان و... را بر آن نهاده، موفق نخواهد بود. و هر چه این قوانین به وجه مادی انسان نزدیک تر باشد، حکایت همپوشانی دقیق تر و در نتیجه با موفقیت بیشتری قرین خواهد بود.

یکی از علل عدم موفقیت برخی تفکرات برای ساخت جامعه ایی انسانی مبتنی بر ایجاد رضایت درونی برای انسان و دیگر موجودات جهان، همین دوری از اساس انکار ناپذیری است که حاکیست انسان و جهان وجهی مادی دارد و باید این اساس را در شرایط و قواعد حاکم بر آن نیز در نظر گرفت، و کسانی که این انسان و جهان را کاملا آسمانی در نظر گرفته، و در آن عالم عدم اتصال به اصل مادی غرق شده اند، گاه خود و نظرات شان گرفتار و اسیر دایره ایی عمیق از اوهام، مجهولات و... و ترس و دلهره های ناشی از آن شده و... که آن ها را از پروازهایی کسب کرده اند که در عالم آسمان داشته اند، حال انکه اتصال مناسبی به زمین نداشته و جهت را گم کرده اند و راه هایی را رفته اند که اثبات درستی و نادرستی اش ممکن نیست.

پس دچار افکار و اعتقاداتی شدند که حاکی از روح جستجوگر انسان است و درست هم هست، ولی ریشه اش در عالم واقعیت نبوده بلکه حاصل ارضای قوه ترس، وهم و... و سیر در عالم خیال و بافتن های ذهنی است، و وجوهی را در نظر دارد که از حقیقت پایه ایی انسان که بر عقل و منطق قابل امتحان به دور بوده، و گرچه فکر متعالی بود و از بالا، ولی با اساس مادی و جهانی قابل انطباق نبوده و به نظر می رسد تفکری که توان ساخت دنیای انسان را نداشته باشد، در اساس هم نمی تواند اثبات کند که عالم ورا را نیز خواهد ساخت. چنین تفکراتی که خیلی از زمین دور شدند، در خلا اوهام و توهمات آسمانی خود مجبور به بت سازی شده اند، بت هایی که معلوم نیست چقدر با واقعیت همخوانی داشته و این عدم همخوانی باعث می شود، پیروان چنین تفکراتی را تا قرن ها گرفتار معلق شدن در خود کرده و از اصل و حقیقت دور کند و سرگردان اوهام سازندگان آن نماید؛

نمونه زمینی این تفکر و مثال تاریخی آن، نوع حکومت هایی در طول تاریخ بشر است که استبدادی آسمانی را رقم زدند، لذاست که کمتر متکبر، مستبد، مسلط ظالمی را می توان یافت که خود را نماینده آسمان و موجودی غیر مادی و آسمانی نداند، که این ظلم اپیدمیک تاریخی، بر اساس همین بت سازی ها شکل گرفته و می گیرد، امروزه آخرین دین که ناشی از نبوت و ارتباط با خداوند خود را معرفی کرده است، بر اساس بودن انسان در تفکر خلقت خداوندی تکیه دارد و از خلقت آسمان و زمین برای انسان سخن می گوید و از سخن خداوندی ذکر به میان می آورد که ما زمین و آسمان را آفریدیم تا شما... و بدین پایه به طرز آشکاری اسلام از حکایت اصل بودن انسان ذکر به میان می آورد، و وجه همت خود را ترویج مساوات، عدالت، اخلاق، تقوا می داند، برای چه؟ برای زندگی سعادت مندتر و انسانی تر و بهتر و راحت تر برای انسان؛

و اینکه حقیقت خداوند عدل است و عدل یعنی قرار گرفتن حق در دست اهل آن و از آنجا که انسان ها در زمین یکی از مهمترین پازل های هستی اند و چنانچه انسان ها در جایگاه مناسب خود قرار گیرند، دیگر موجودات و از جمله جهان نیز در مدار درست قرار خواهد گرفت، و انسان آنقدر مهم است که اگر انسان از مدار خارج شد، زمین و دیگر موجوداتش، را از مدار خارج خواهد کرد و اگر او در مدار درست قرار گیرد زمین در مدار درست قرار خواهد گرفت، و لذا انسان اساس زمین است و در درست ترین حالت باید حاکمیت زمین در دست انسان باشد و حاکمیت زمین در دست هیچ موجود دیگری در زمین عقلانی نیست

و دستگاه حاکمه بر زمین باید طوری باشد که همه انسان ها یک به یک در آن سهیم باشند تا شمولیت بتواند به مدد آمده و کار در مدار درست قرار گیرد، و اگر این نباشند باز نقص و عدم همکاری به وجود می آید و به همین دلیل است که شمولیت همه در نظام حاکمیتی دنیا که این روزها به "دمکراسی" تعبیر می شود یکی از پیشروترین و پذیرفته ترین ها در سیستم کنونی جهان شناخته شده و از آرزوهایی است که پایه اش بر زمین و تامین کنند شرایط پرواز بشر از زمین به آسمان است و باز تجربه نشان می دهد که در سایه سیستم های دمکراسی علم، سخن و حتی عدالت و ارزش های خدایی و انسانی رشد بیشتری دارد، و امروزه به اعتراف بسیاری از عقول بشری جوامعی که مردم در فرایند حاکمیت نقش بیشتر و فعال تری دارند، جوامعی عادلانه تر، علمی تر، مترقی تر، انسانی تر، با اخلاق تر، قانونی تر و... را به وجود آورده اند

و جوامعی که بت سازی در آسمان اوهام را وجه همت خود قرار داده اند، در واقع انسان ها و جوامع خود را از واقعیت دور کرده و دچار استبداد و خودرایی بت هایی کرده اند که جز خون ریزی و فقر برای انسان های تحت مجموعه خود چیز دیگری به ارمغان نیاورده اند. در چنین جوامعی انسان ها هم توسط خودشان و هم بت های حاکم شان، به سان گوسفند تلقی شده که چوپانی بر آنان لازم و نهاده می شود که آنان را هدایت کند و در بهترین حالت این گوسفندان قربانی چوپان و اهل و خواست ها و منویات دلش خواهند شد، و بهترین چوپان و مرتع اش گوسفندانی چاق را خواهد پروراند که در تامین نیازهای چوپان و اهلش موفق تر خواهند بود،

 ولی در جوامعی که بر دمکراسی و حاکمیت مردم تاکید شد سطح همه در سطح شبان دیده می شود و دخالت همگانی و علم و تعقل که دائم در زندگی همه دخیل است آن جامعه را ارتقا داده و در چنین جامعه ایی همه یکسان در امور دخیلند و خسارت به خود و دنیا در حداقل خود قرار می گیرد و لذا حتی اگر انسان ها را گوسفندانی در نظر بگیریم هم در چراگاه چنین جامعه ایی می چرند، که آنرا از آن خود می دانند و حتی در چریدن از آن هم مواظبند ولی گوسفندانی که چراگاه را از آن بت آسمانی و اهلش می دانند و خود را بهره بردار موقتی از آن می بینند فقط به چریدنی فکر کرده، که الان در آن مشغولند و به حفظ آن بی اهمیت خواهند شد و نتیجه این تفکر همان نابودی محیط زیست است که در جوامع عقب مانده چندین برابر جوامع دمکرات و واجد مردم سالاری است، که طبیعت نیز به همراه آرزوهای مردم جهان عقب افتاده در پای بت و تفکر بت ساز او از بین می رود و .... چرا چون انسان این جامعه گوسفند در نظر گرفته می شود، و قاعده این است که گوسفند را تنها به چریدن و غارت آنچه در مقابل هست باید انتظار داشت و انتظار حفظ طبیعت و مادر هر موجودی برای گوسفند انتظاری باطل باید دانست و حفظ محیط زیست را تنها از انسان فعال، مسول که خود را صاحب دنیا می داند، باید انتظار داشت.

و حتی در تفکر ذهنی آن بت تراشیده شده ایی که به عنوان چوپان بر انسانِ گوسفند فرض شده ایی، در چنین جوامعی نهاده اند، نیز جز به داشتن گوسفند هایی چاق، پر گوشت و چرب نباید انتظار داشت تا از گوشت و چربی و پوست شان حداکثر بهره را ببرد و نان در روغن و گوشتی بر آتش برای کباب و لذت و پوستی که تن پوش او و اهل شود، نمی اندیشد و این است که تا زمانی که همه انسان در حق حاکمیت محکم زمینی خود سهیم نشوند، انتظار ساخت جامعه ایی مناسب و آسمانی برای انسان متصور نیست. و این همان پایین آمدن از آسمان به زمین و ساختن زمینی است که گهواره انسان متعالی باید بشود.

و این گوسفندان! اگر چیزی را بفهمند و درک کنند فرایند "خودکنترلی" به کمک قوانینی خواهد آمد که برای اجرا نوشته می شوند و جامعه ایی انسانی تر به وجود خواهد آمد، وگرنه فرو کردن اعتقاداتی که فهمی در پس آن برای این گوسفندان نباشد، و آنقدر آسمانی باشد که در فهم انسان زمینی در نیاید، ممکن است انسان ها را تا مدتی در انقیاد نگهدارد، ولی هر زمانی که این انسان معتقدِ نفهم، فرصتی برای فهم یابد از آن فرار خواهد کرد و قوانین نفهمیده شده اعتقادی را زیر پای خواهد گذاشت، اما انسانی که با فهم درونی به اعتقادی رسید هرگز آن را خود به میل خود زیر پا نخواهد گذاشت، و اگر بگذارد هم فشاری درونی او را به توبه باز خواهد گرداند، در چنین جامعه است که جرم و جنایت و فساد به حداقل می رسد و زندان ها تعطیل می شود و سیستم امنیتی، نظامی، انتظامی، قضایی، پلیسی و مخوف آن در کوچکترین حالت است، اما در نظامات مبتنی بر عدم فهم، هر روزه باید بر تعداد و وسعت این سیستم ها افزود و باز هم فساد در اوج خواهد بود؛ و توسعه روزافزون چنین سازکارهای کنترل از بیرون هم، کاری از پیش نخواهد بود چرا که خود این سیستم های کنترلی در فساد غرقند و ریشه بسیاری از فسادهای عمده هم سر مخوف و اژدهایی اش در همین سیستم هایی قرار دارد، که به عنوان ضد فساد تشکیل می شود.

لذاست که به نظر می رسد جامعه مبتنی بر علم و فهم درونی، از جامعه اعتقادی، به قوانین معتقدتر و راعی تر است، چرا که در جامعه علمی فرد قانون را فهمیده و اجرا می کند ولی در جامعه اعتقادی، تنها این التزام را بر اساس یک نیروی که عموما بر فهم درونی استوار نیست، اجرا می کند و هر لحظه که فرصت یافت (چه با برداشته شدن جبر اجتماعی و... و چه سست شدن این اعتقاد) از اجرای قوانین فرار خواهند کرد. اینجاست که با سست شدن وضعیت این بت آسمانی، فساد در دایره معتقدین به او چنان افزایش می یابد، که حکومت های آسمانی چون سلسله های چند صد ساله عباسی را بنیاد می کند، و درخت کرم خورده و تنومند آن را که از درون سست و خراب شده، فرو می ریزد و جز ننگی تاریخی برای صاحبان تفکرِ بر پا کننده بت های آسمانی این چنینی، چیزی نخواهد ماند، و تنها نظامات و تفکراتی ماندگار خواهند بود که مبتنی بر اساس های قابل اتکایی اند که تک تک انسان ها در آن سهیمند و چنین نظامی هرگز پیر و فرتوت و فاسد نخواهد شد، چرا که آب زلال انسان ها همواره با "آمدن و رفتن های مداوم خود" هم انسان، انسانیت و هم جامعه انسانی را تجدید بنا می کند و این تجدید شدن، داوم و سلامت آن را تضمین و ماندگار خواهد کرد.    

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 31
  • مرداد

عید و شادی را با قربانی و خون چه کار؛ امروز بشر بیش از کُشت و کُشتار و خونریزی به آرامش و صلح نیاز دارد، خون و خونریزی (حتی از حیوانات) را نیز باید وا نهاد، دیگر انگار زیادی با خون و خشونت قرین شدیم و همزاد شدیم.

کاروان تکامل فردی، اجتماعی بشر به سرعت به پیش می رود و انسان با شناخت بیشتر خود و جهان هستی، واکنش هایش به مسایل اطرافش نیز تغییر، و با شناخت خداوند و هدف او از آفرینش، رفتارش را در مقابل خالق و مخلوق اصلاح می کند؛ اگر بشر روزگاری در اختلافات، دست به شمشیر می شد، و بین دو طرف را زور شمشیر و خون حکم می کرد، امروز نهاد ها مدنی جای شمشیر را گرفته و این منطق و قانون است که بین طرفین دعوا حکم می کند، و بشر حتی مجازات را نیز به نهادهای قانونی واگذار کرده است، اما بعضی سنن و رسوم وقتی قالبِ مذهبی به خود می گیرد، ماندگار می شوند، حتی اگر با روح زمانه، منطق و عقل بشری سازگار نباشد و مخالف خیلی چیزها به نظر رسد.

 سنت و رسم قربانی کردن از جمله سنن قدیمیست که ریشه در تاریخ چند هزار ساله بشر اولیه دارد. آنچه از متون مذهبی بر می آید حتی فرزندان حضرت آدم نیز بدین سنت اقدام می کردند و فرزندان او تا هزاره های پیشین نیز برای خداوند قربانی می کرد، و پیشکش معبد و معبد نشینان و یا نمایندگان خدا در زمین می کردند، کار بشر به جایی رسید که برخی حتی فرزندان خود، دختران زیبا روی و... را در مقابل خدایان خود قربانی می کردند و خونش را برای جلب توجه خدای خود می ریختند؛ ولی این رسم اکنون با پیشرفت عقلی و فکری بشر منسوخ شده است و دیگر مثل هندوان عصر سابق زن بازمانده از همسر مرده اش را دفن، و یا در آتش مرده سوزانی به همراه همسر مرده اش زنده زنده نمی سوزانند و... اما عید قربان که می آید ما مسلمانان هنوز به رسم بشر زمان رسالت و یا زمان ابراهیم و هابیل و قابیل قربانی به پیشگاه خداوند تقدیم می کنیم، تا به او نزدیک شویم.

امروز دیگر بشر می داند که خداوند از او انتظار قربانی ندارد، بلکه انتظار خداوند از بشر انسانیت، پیشرفت علمی، اخلاقی، انسانی، خوب بودن، کردار، پندار و گفتار نیک و... است، نه پیشکش های مادی؛ و این رسم بشر اولیه برای پیشکش کردن هدایا به خدایان چندان در این عصر قابل توجیه نیست، و برای تقرب به خداوند راه های بسیار بهتری از جمله خدمت به مخلوق خداوند و... وجود دارد، و باید شیوه هایی نوین برای این امر جستجو کرد.

شنیدم که حاکمان جدید عربستان (به عنوان یکی از خواستگاه ها و نگاهبانان این سنت بشر اولیه) به این نتیجه رسیده اند که به قربانی حیوانات در سنن مذهبی خود پایان دهند، و برای سنت قربانی به جایگزین بهتری از جمله کاشت درخت روی آورند و در روزگاری که محیط زیست بشری در حال نابودی است، این رسوم و سنت اعصار گذشته را کنار گذاشته و حاجیان به جای کشتن و رها کردن گوشت قربانی در جلوی تیغ لودر و بلدزرها که به دفن آن بپردازند و... درختی کاشته و به بشریت خدمتی شود.

گرچه کشتن حیوانات در نظر ادیان و فرهنگ بعضی از انسان ها، برای خوردن گوشت آن اشکالی ندارد ولی قاعدتا خداوند به این پیشکش نیازی ندارد و برای خوردن و یا خوراندن گوشت به اهل خود و... نیز نیازی به خونریزی نیست می توان به دور از چشم همه در محلی خاص به مقدار نیاز به ذبح حیوانات اقدام کرد و چهره این روز شهرها و بلاد اسلامی را به صحنه قتل و کشتار حیوانات تبدیل نکرد.

گوشه گوشه ی شهرهای و مناطق مسلمان نشین در کشورهای مختلف این روزها پر است از میلیون ها حیوانی که در صف کشتار قرار دارند تا باز ما به نام خدا آنها را بکشیم و از حساب خدا چک مهربانی و بخشش بکشیم، کاش هرگز برای خوردن و یا خوراندن گوشت به اسم سنت خداوندی این همه به کشتار حیوانات نمی پرداختیم، کاش به اسم و نام خداوند، این همه جنگ به را نمی انداختیم و اسمش را جهاد نمی گذاشتیم و کشتار نمی کردیم، کاش به نام خدا و برای رسیدن به کام دل زن و فرزندان حریف خود را به اسارت و بردگی نمی بردیم، و برایش قوانین شرعی نمی نوشتیم.

قربانی حیوانات در برابر خداوند

داستان باز داشتن حضرت ابراهیم از قربانی کردن فرزندش برای خدا توسط فرشتگان خدا

قربانی موجودات برای نزدیکی به خداوند

این لطیفه گریه آور حکایت تراژدی است که در عید قربان

جریان دارد و ما برای خنده آن را رد و بدل می کنیم :

"با نزدیک شدن عید سعید قربان، ایشون با تغییر چهره

قصد خروج و فرار از کشور را داشتند که خوشبختانه دستگیر شد و به مراکز فروش سپرده شد."‎

لطیفه ایی در مورد عید قربان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • مرداد

گاه با خود می اندیشم که واقعن این چه سیستم شترگاو پلنگی [1] است که ما داریم که منتخب مردم مسولی است که باید پاسخگوی همه چیز باشد اما در مقابل همه چیز دست هایش بسته است و عملا قدرت در جایی دگر و دور از دسترس اوست و...؛ گاه می گویم ما اشتباه کردیم، گاه می بینم اشتباهی در کار نبوده، و از رای خود پشیمان نیستم؛ گاه به خود غر می زنم که این همان دولتی است که ما برای کشاندن مردم به پای صندوق رای، حرکت کردیم و فحش ناموسی از همکاران آقای قالیباف در معاونت اجتماعی شهرداری تهران شنیدیم، که به صورت غیر قانونی برای تبلیغ او آمده بودند و از امکانات بیت المال سو استفاده می کردند و...، تا آقای دکتر روحانی به قدرت برسد و شرایط این شود و...؟!!

اما به عینه می توان دید که در یک لجبازی آشکار داخلی و خارجی [2] کاری می کنند تا تمام شعارهای رییس جمهور و نماینده مردم بر زمین بماند، چرخ کشور نچرخد تا مردم بدانند و حس کنند که نمایندگان آنان در این سیستم هیچکاره اند؛

و به یاد می آورم که این دولت چه ویرانه ایی را تحویل گرفت، و در کل جناح اصولگرایان هنگام حضور در قدرت هشت ساله و رقم زدن یک دولت یکدست، از ماگزیمم امکانات کشور در حال و آینده استفاده کرد، و حتی محتوای صندوق های بازنشستگی را هم که سال ها در آن جمع شده بود را پیشخور کردند و در آخر زمین سوخته ایی با هزار خرابی، ویرانی، بدهکاری و... تحویل رقیب سیاسی خود دادند و خود به بعنوان یک طلبکار و در کسوت دلواپس مدعی به گوشه ایی نشسته و تریبون های بی شمارشان را فعال تر از گذشته در خدمت گرفتند تا فریاد وا ملتا، وا کشورا، وا اسلاما، وانقلابا و... سر دهند و برای آنچه ویرانش کرده اند به نام رقیب عمامه از سر بردارند و بر زمین زنند، و شرایط را برای تحمیل دوباره خود در انتخابات بعدی به مردم ایران فراهم کنند؛ در حالی که مست قدرتی هستند و بودند که به برکت کنترل بر شصت درصد اقتصاد کشور و سکان داری نهادهایی که مادام العمر به آنها دست یافته اند، به هیچ کس هم پاسخگو نیستند، و محکم می غرند و گرد و خاک می کنند،

امروز روحانی هرچه در مقابل این زیاده خواهان کوتاه می آید بیشتر در گِل و لجنی که زیر پایش ریخته اند، فرو می رود، روحانی هر چه از باب تسامح و تساهل در برابر اصولگرایان همکار سابق خود در می آید، از مردم دور و به این جریان تمامیت خواه نزدیک می شود، تا کشور را از این شرایط سخت بگذراند، اما آنها مدعی تر و... کمر حتی به قتلش بسته اند و پیش می آیند و امروز کار بجایی رسیده که ویران کنندگان آرزوهای مردم ایران که همه چیز را در پای هوای نفس و قدرت طلبی خود قربانی کرده و می کنند، عملا وظایف خود را به کناری نهاده و همه شده اند حساب کش دولتی که از همه دولت ها شفافیت بیشتری دارد، و شرایط را طوری در راهبرد تبلیغاتی تریبون ها و تریبون داران رسمی رقم زده اند که طرفداری از روحانی خود به جرمی نزد بعضی مردم تبدیل شده، و انگار طرفداری از روحانی یعنی طرفداری از غارتگران بیت المال و...

اما من به نوبه خود از رای خود پشیمان نیستم، روحانی با تمام مشکلاتی که دارد، کشتی این دولت را در منگنه قیچی یک ترامپ در امریکا و ترامپ های داخلی پیش می برد و بدون وا دادن شجاعانه مقاومت می کند و پیش می رود، و هر چند رقبایش او را به "غرق" شدن در "استخر" تعفن مافیایی خود تهدید می کنند، ولی انگار او نیز چون استادش "هاشمی" نگرانی از غرق شدن در آب هایی اینچنین متعفن و آلوده به خیانت و مافیایی ندارد، [3]

و وای بر سیستمی که مافیای قدرت می تواند این چنین اوضاع را بهم ریخته تصور کند که علنا رییس جمهور و نمایند یک کشور مثل ایران را تهدید به تکرار ترور کنند، و خوش به حال ملتی که چنین نماینده شجاعی دارد که از این ها نترسیده و پیش می رود، اما عجله نباید کرد و دید او نیز به سرنوشت هاشمی دچار خواهد شد و یا نه، و از این بازی کثیف جان سالم به در خواهد برد.

امروز امثال هیات رییسه مجلس خبرگان، هم مثل تمام رقبای دیگر روحانی در بین اصولگرایان، وظایف خود را به کناری نهاده، و خوشحال از شرایطی که دشمن خارجی و همکاران داخلی اش برای دولت و مردم بوجود آورده اند، شمشیر را از رو بسته و به جای رسیدگی به وظایف ذاتی خود، در بیانیه ها و موضع گیری ها بجای بررسی و گزارش از مجموعه تحت نظارت شان؛ دیواری کوتاه تر از رییس جمهور نیافته و او را زیر منگنه اقدامات سیاسی خود گرفته؛ و هم زمان و مراجع تریبون دار رسمی هم بی توجه به امکانات رییس جمهور، همه کاستی ها را به نام منتخب مردم می نویسند و اعلام می کنند، و خوبی ها را به نام دیگران، و با سخنان خود بعضی صحنه گردانان حوزه علمیه را به میدان آورده و مثل همیشه زورشان به هیچکس دیگر نمی رسد، الا نمایندگان مردم و انگار نمایندگان مردم را برای انداختن تقصیرها به گردن شان، در قالب جمهوریت قبول کرده اند، تا فلش همه کاستی ها به سوی فرد و سازمان دیگری نرود.

و بیچاره مردم که در این بن بستی که ترامپ امریکایی و ترامپ های داخلی ایجاد کرده اند نمی دانند چه کنند، به خیابان بیایند، که می شوند عامل استکبار جهانی، و نیایند هم با این همه مشکلات چه کنند، دو دوزه اند و نه راه در پیش دارند و نه راه در پس. استخوان در گلو و خار در چشم نظاره گر بازی های کثیف رسوای سیاسی اند.

حکایت این وضع صف کشی روحانیت در مقابل روحانیت است برای قدرت.

 

[1] - حکایت ضرب المثلی است که به حیوانی می گویند بار ببر می گویند من گاو هستم، می گویند شیره بده ، می گوید من پلنگم، می گویند به شکار برو می گوید من شترم و... نقشی برای خود تعریف می کند که هیچ نکند و همه جا باشد و از همه چیز بخورد و هیچ نکند.

[2] - تاریخ نشان می دهد که هر گاه یک دولت متمایل به مردم در ایران سر کار آمد امریکا بدترین ها را در حقش انجام دادند چه دولت دکتر مصدق را که با کودتا برداشتند، چه دولت خاتمی را که محور شرارت نامیده و در کنار صدامش قرار دادند و چه دولت روحانی که امروز قیچی شده اند تا با لغو برجام و خرابکاری با همکاری دلواپسان به زانویش در آورند و...

[3] - مرگ مرحوم هاشمی رفسنجانی در هاله ایی از ابهام ماند و بعضی از جمله خانواده اش همواره از این مرگ سوال داشته و تلویحا از ترور او سخن گفته اند که شعار طلاب حضوره علمیه قم در تاریخ 25 مرداد 1397 موید ترور هاشمی است "ای انکه مذاکره شعارت - اسختر فرح در انتظارت" و به شاگردش روحانی وعده چنین مرگی داده اند یعنی گردانندگان این تجمع که پلاکاردهای آن را تهیه کرده اند تلویحا گفته اند که با این روند روحانی نیز به سرنوشت هاشمی دچار خواهد شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 17
  • مرداد

سخنی با تو ای آخرین دریافت کننده وحی!

ای محمد! ای آخرین پیام آور پروردگار بر زمینیان! گویا در نیامدن جبراییل به عنوان آورنده وحی آسمانی بر زمین، هم کار دنیا پیش می رود، و باید گفت که به رغم کاستی ها و بیم و امیدها، به درستی ختم نبوت اعلام شد، و دیگر نباید به دنبال همچون تو، مرتبط در آسمان گشت، که کار جهان و جهانیان در مدار علم و منطقی که اکنون بر جهان مستولی است، هر چند ناقص و مثل زمان تو خون آلود، ولی پیش می رود، و امروز امید به علم و دست به زانوی علم شدن، برای انسان بیشتر از هر روزی خود را نشان داده است، تا کار جهان و جهانیان را علم و اهل آن سامان دهند، و هر روز ضرورت سپردن امور به علم و اهل آن روشن تر می شود؛

و من باز به دوستی و آشنایی با تو افتخار می کنم، ای بنده ی خدا! ای فرزند عبدالله و ای نازدانه آمنه که تو را نه برادری بود و نه خواهری، یتیمی بیکس و کار و بی سواد بودی که بر خود و افکار تنهایی خود و بر زانوان خرد خود تکیه کردی و از زمین پر از رنج و جهالت مکه بلند شدی، و دنیا را تکان دادی، اما در خلوت تو و در میان ذهن جدایی گزیده ات در غار حرا و در بیابان های اطراف مکه چه گذشت که بدین انفجار بزرگ انجامید، هنگام چوپانی و همراهی با گوسفندان و شتران، در بیابان چه دیدی و در خلوت خود در چه افکاری سیر می کردی که بدین مرحله از تفکر و عمل دست یافتی؛ و با وجودی که طبق گفته خدایت، تو هم یکی مثل بقیه ما بودی این چنین درخشیدی و از زمانه و مردم خود اینقدر جلوتر بودی.

حال آنکه وجه ممیزه ات از بقیه، تنها فرود فرشته وحی بر تو و ارتباط و سخنت با جبراییل فرشته وحی بود، و دیگر امتیاز ویژه ایی برایت در قرآن که معجزه توست ذکر نشده است، و تو را معجزه ایی از آنچه برای دیگر فرستادگان بود، هم نبود، جز همان سخنی که خداوند با تو گفت و یا تو با او گفتی و در کتابی گردآوردی، نه مرده ایی را همچون عیسی زنده کردی، نه آتشی را چون ابراهیم برخود سرد کردی، نه دریا را شکافتی و چون موسی با یارانت از آن گذشتی، تو هیچ معجزه ایی از این دست نداشتی، الا سخنی که گفتی و یا آوردی، و انگار با این عمل، آغاز فصل کتاب و نوشتن را افتتاح کردی، که زین پس بشر از خارق العاده ها گذر کند و دوره دنیای طبیعی و بی دستبرد عالم بالا، آغاز گردد و دنیا به دست انسان و علم قرار گیرد.

و امروز می بینم که بعد از تو، راهت را پیام آوران علم، این روزها در تمام جهان دنبال می کنند، و دیگر کمتر کسانی در جهان مدرن بدنبال معجزه ایی از سنخ معجزات ابراهیمی، موسوی، عیسوی اش و... هستند، که همچون عیسی مرده ایی را به قدرت خدا زنده کنند، بلکه بشر امروز با کشف قوانین طبیعت به زنده کردن مرده با کشف رموز علم امیدوار و در تلاش است؛ دیگر کسی به دنبال شکافتن آب دریا با عصای جادویی موسی نیست، بلکه به دنبال علمی اند که با تکیه بر خواص آیرودینامیک، شکافی بی خسارت به خود و آبزیان، در آب آیجاد و به سرعت از آن بگذرند، دیگر کسی به دنبال سرد کردن آتش نیست و می خواهند آتش خواص سوزاننده اش را داشته باشد، ولی بر این آتش سوزان غلبه کرده، و بی آنکه دستی از آسمان آنرا سرد کند، جسم سردی را از میان آتش سوزان به سلامت بگذرانند، دیگر چون سلیمان با باد سخن نمی گویند، بلکه به شناختش اقدام کرده و بر خواصش سوار می شوند و...

اما با این همه گاهی به این فکر می کنم که چرا باید تو آخرین باشی، و درب های آسمان و نزول فرشته وحی در زمانی که ثبت و ضبط حوادث و حرف ها با حضور دستگاه های مدرن صوتی و تصویری ممکن شده است، بسته شود، چرا در زمانی که هیچ گونه وسیله ثبت و ضبط به غیر از کاغذ و قلم نبود، درب ها آنچنان باز بود، و اکنون در حضور ابزار اینچنین مدرن، بسته است؛

 کاش یکی از موبایل بدستان امروز، آنروز در سرزمین حجاز بود و با موبایل کوچک و پر قدرتش هر آنچه گفتی و یا کردی را ثبت و ضبط می کرد و با کلام و تصویرت در "تلگرام" و یا "YouTube" و... منتشر می کرد تا دنیا بداند تو چه گفتی و چه کردی؛ و بدین سان سخنان تو را چنان ثبت و ضبط می کرد که راه را بر دکانداران تعبیر و تفسیر در فرقه های مختلف می بست، که با سخنانی از روی حدس و گمان به فرقه سازی و سرگرم کردن بندگان خدا به سخنان آلوده به جهل، خشم، خشونت، جنگ و.. مشغول نمی کردند، و بدبختانه اکنون کتاب هایی با هزاران اوراق از سخنان مربوط و نامربوط به تو و دیگران نبود، و بجای آن صدها فایل صوتی و تصویری می بود که تا ابد بشر را با گفته هایی مواجه می کرد که از دهان شما صادر و ثبت و ضبط شده بود، بی هیچ شبهه، قابل قبول و قضاوت بود؛

 اما افسوس که اینطور نیست و حال وقتی از واژه "چرا" استفاده می کنم، این جمله را به یاد می آورم که دوستان به طنز در برابر پرسش از چرایی که از آنان می پرسی، پاسخ می گویند : "ارتش چرا ندارد." و این بدان معنی است که دنبال "دلیل و چُون و چرا" نباش، که اینجا، تنها جای تمکین و تسلیم است و بس، و تنها مسلم به آنچه باش که ما می گوییم؟!!.

اما طبق اعتقادات مذهبی ما در اصول اعتقادات (توحید، نبوت، عدل و...) و جهان بینی هرگز نباید تسلیم سخن این و آن بود، بلکه باید همواره تحقیقی و سوالی بود و به دنبال اغنا شدن بود، و باید آنقدر جستجو کرد تا به اعتقاد و تمکین ذهنی و به عبارتی ایمانی درونی رسید؛ و این تنها در فقه و مسلک فقها در هر مذهبی است، که بحث اجبار مقلدین پیش کشیده می شود، و بسته به میزان دسترسی همین فقها به قدرت، این اجبار بیشتر پیش کشیده می شود، و خونین ترین نزاع های تاریخی در تاریخ سیطره ادیان بر جوامع انسانی هنگامی اتفاق افتاد که نهاد مذهب در کنار قدرت قرار گرفت و بر اسب بی رحم سیاست و قدرت، این اجبار را به منصه ظهور بیشتر رساند، در غیر این صورت وجه رحمانی ادیان، بشر را آزاد می گذارد تا در صورت اغنا، اعتقاد و...، به روشی روی آورد و یانه، و ایمان درونی شده و از روی اختیار اصل محکم، در انتخاب اوست.

قدرت گیری مخوفانه ایی که حاصل آن به مسلخ بردن سهروردی و... هاست و او را کسانی در اوج بروز علمی و در بهار جوانی اش کشتند، که در کنار قدرت بلامنازع صلاح الدین ایوبی بر سرزمین شامات، حاکمیت را در دست داشتند؛ او را جوانمرگ کردند چرا که "معتقد بود "تجربه نبوی" برای انسان امکان پذیر است و اتصال به عالم ربوبی اختصاص به پیامبران ندارد." در حالی که "حرف او این نبود که دوباره پیامبری چون تو می آید، بلکه می گوید تجربه راه پیامبری باز است". [1] بله تو گفتی که که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تر است [2] ولی وقتی یکی از فیلسوفان ما بگوید : می توان به ایزد یکتا متصل شد، تیغ تهدید و تحدید و مرگ چنان بر گردن علم و نظریه علمی اش فرود می آید که آه از نهاد هر انسان منصفی بر می خیزد و افسوس می خورد که این تیغ نابکار چقدر بر کشتار اندیشمندان ما تیز است.

اما ای رحمت للعالمین! گذشته از این که ادیان با معتقدان و غیر معتقدان خود چه کرده اند، و چه خواهند کرد، و هر کدام تسلیم انسان در برابر اصول و فروع خود را از چه راهی جستجو می کنند و خواهند کرد، و این که آیا این تسلیم بشر، در برابر منطق اغنا کننده خواهد بود، و یا برابر زور و قدرت عریان؛ مورد بحث من نیست، اما اکنون خود را در فضای دوران "ختم نبوت" [3] تصور می کنم که چه باید کرد و دچار چه وضعی هستیم.

ای پیامبر خدا! امروز وقتی فکر می کنم، می بینم اگرچه از تو و از سخنانت که بتوان بدون شک و تردید به آن تکیه کرد محرومیم، اما خداوند با فراهم کردن روزنه علم و عقل و منطق، راه حل بسیاری از مسایل را برای ما قرار داد، زیرا در این عالم مادی ما به راهبرانی نیاز داریم که ما را در مسیر زندگی پیش ببرند و دنیا را برای ما قابل سکونت و زندگی را ممکن کنند، و به برکت علم و عقل می توان دانشمندانی را دید که کاروان بشر را قدم به قدم، سانت به سانت پیش می برند و هر چه به سوی آینده پیش می رویم امیدها افزایش می یابد.

بله تو نیستی ولی راهبران بشر، همچنان در اقیانوس علم عمیق می شوند، و پیش می روند و کاروان بشریت را به پیش می رانند، و همان راهی که تو نشان دادی، که همانا علم و کتاب است، بشر را پیش می برد و انگار دیگر نیازی به حرکات آسمانی از نوعی موسوی، عیسوی و ابراهیمی نیست، و من دیگر برغم این که می خواستم تو را ببینم و این دیگر میسر نیست، تو را در اندیشه و تحرک کسانی می بینم که در اعماق علم پیش می روند و بشر را گام به گام از ناتوانی ها، بیماری ها، ضعف فکری، جهل و نادانی و... دور می کنند، کاری که تو مد نظر داشتی.

و ای کاش در مرام تو همین چند جمله تقدیس شمشیر و جنگ هم نبود که انسان به اندازه کافی وحشی و در خوی حیوانی هست، و برای کشتن همدیگر نیازی به تقدیس شمشیر نیست، که خود به خود و اتوماتیک وار ما همدیگر را از زمان آدم و حوا کشته و می کشیم. و امروز مدعیان خدا با تمسک به چند آیه تقدیس شمشیر و جهاد، تمام هدف دین و خدا برای سخن گفتن با بشر که همانا هدایت او به سوی خوبی هاست، را فراموش کرده و برای راست کردن این و آن در راستای برداشت خود از دین، خون ها می ریزند و از سنت محمدی و علوی می گویند،

جهان اسلام، یهود، مسیحیت، هندو، بودایی و... در خون می غلتد و هر روز از همدیگر می کشیم که چرا این گونه فکر می کنی و از فلانی پیروی می کنی و از فلان پیروی نمی کنی. هنوز که هنوز است انگار انسان را برده و منقاد تفکرات خود می خواهند؛ هنوز که هنوز است برده می گیرند و در بازار می فروشند و از آداب برده داری در کتاب های شان می نویسند، هنوز ما به روزگاری از پیشرفت نرسیده ایم که برده داری را مثل خوردن گوشت خوک، شراب و... حرام اعلام کنیم، هنوز که هنوز است مرزداران شریعت و طریقت زندان هایی از تفکر خود می سازند که فرار از آن ارتداد تلقی می شود، هنوز که هنوز است با کاروان انسان شدن فاصله ها آنقدر زیاد است که آیت الله حائری موسس حوزه علمیه قم، ملا شدن را مشکل، و انسان شدن را محال می بیند.[4]

[1] - سخنان استاد مصطفی محقق داماد – موسسه فلسفه و حکمت - مراسم بزرگداشت شیخ اشراق – مردادماه 1397

[2] - خداوند متعال مي‌فرمايد: «نحن اقرب اليه من حبل الوريد»؛ ما از رگ گردن به شما نزديك‌تريم. آیه ۱۶ سوره ق

[3] - اعلام حضرت محمد به عنوان آخرین پیام آور و بسته شدن باب نزول جبرییل به منظور نزول وحی بر بشر

[4] - "من دنبال همان «آدم» می‌گردم! دکتر و فیلسوف و حجهْْ الاسلام و آیهْْ الله فراوان است. می‌گویند: در محضر مرحوم آیت الله العظمیَ، آقای حاج شیخ عبدالکریم حائری‌، مؤسّس حوزه‌ی علمیّه ی قم، این سخن به میان آمد: ملّا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل!   ایشان فرمودند: به نظر من، ملّا شدن چه مشکل، آدم شدن محال است!! "  منبع-

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • مرداد

در حال انقطاع از دنیاییم، و برای فراهم شدن این شرایط، خود با رقبا سخت دوشا دوش کوشاییم. آن قدر از جهان و جهانیان بدور افتادیم، و یا خواستیم که جدا بیفتیم، که داریم به یک تافته جدابافته از دنیا و جهانیان تبدیل می شویم؛ به عنوان مثال مناسبت های جهانی را یا مطلع نمی شویم و یا نمی خواهیم که مطلع شویم، هر چند خود حریص به جدایی از جهانیانی هستیم، که به قول ما به انحراف رفته و غرق در... هستند، اما حریف هم مرتب ما را به سوی انزوای بیشتر پیش می برد؛

تازه برجام مژده اتصال دوباره به دنیا را برای مردم ایران به ارمغان آورده بود، که مخالفان داخلی و خارجی اش با حرکت آقای ترامپ به آرزوی خود رسیدند و این راه دوباره در حال بند آمدن است، و عمیق ترین جدایی ها را از جهانیان برای ما دارند رقم می زنند.

خودمان هم بی میل نیستیم که مسلمان خاص، شهروند جهانی خاص، خاورمیانه ایی خاص، شرقی خاص و... باشیم. بعضی حتی خیلی هم ناراحت نمی شوند که مثل مردم کره شمالی بشویم. محصور در جزیره افکار، عقاید، رهبران، ایدئولوژی، زبان، تولیدات و... خود باشیم. گاهی که منتقدان تحریم و شرایط تحریم که می گویند، ما را دارند به یک کره شمالی دیگر تبدیل می کنند، در مقابل بعضی قند تو دلشان آب می شه که چقدر ملت کره شمالی خوبند؟!! چقدر... هستند.

بگذریم از این شرایط تاسفبار و روندی که در پیش رو داریم، می خواهم به مناسبت 30 جولای اشاره کنم که هر سال در جهان بعنوان روز دوستی، اعلام و بزرگ داشته می شود. آری "دوستی" و صلح که گم شده امروز جهان است، و در جهانی که رهبرانش در رقابت بر سر قلمرو همدیگر، آن را پر از جنگ و تلاطم و رقابت های ناسالم کرده اند و زیاده خواهی های رهبران خاورمیانه هم در کنار حضور شخصی مثل جناب ترامپ در راهبری امریکا، این منطقه را به بهشت جنگ و خونریزی تبدیل کرده است، و همه بیمناک گرگانی اند که به غارت و دریدن آن ها دندان تیز کرده اند و...

در این شرایط علیرغم این که برای هر روز جهانی برای خود روز جدا و منحصر به خود تعریف و در تقویم کشورمان اعلام کرده ایم (روز زن و...)، اشکالی ندارد گاهی همگام با ملل دیگر جهان مناسبت های جهانی را هم گرامی داشت و از جمله در روز جهانی "دوستی" از دوستی ها گفت.

کاش ملل منطقه خاور میانه بتوانند از دیکتاتورها و سیستم های دیکتاتوری خود که ملل این منطقه را به سان سربازانی برای جنگ می بینند، تا قلمرو و عنوان شان را گسترش دهند، خلاص شوند و دوستی ها به مردم منطقه ما باز گردد، آیا می شود ملت های منطقه ما از دست دشمنان داخلی خود خلاص شوند و دوستی ها دوباره باز گردد. کاش دوستی ها باز گردد و ادامه یابد.

 روز جهانی دوستی مبارک باد.

کاش گمشده ما برگردد – به بهانه روز جهانی دوستی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • مرداد

دولت امریکا این روزها بدترین و بدنام ترین دشمنان ایران و ایرانیان را فعال کرده و به خدمت گرفته تا به ما دمکراسی، رفاه و آزادی عرضه دارد! کسانی را در رابطه با مردم مظلوم ایران به خدمت و در اختیار گرفته، و سخن از دمکراسی و بازگشت قدرت به مردم و زدودن دیکتاتوری از این کشور، و کوتاه کردن دست دزدها می گویند، که خود بدترین پرونده ها را در رابطه با ارزش های انسانی و حقوق بشر دارند؛

سعودی هایی که در تاریخ بویی از دمکراسی و آزادی خواهی و حقوق بشر نبرده اند، و تاریخ گواه است که راهبران این سرزمین مخوف، همواره در دست خاندان ها رد و بدل شده و آنها حتی اسلام را نیز در خدمت پادشاهی ها و ریاست های خاندانی گرفتند و گرفته اند، و حال این سلاطین شیطانی می خواهند با کمک ترامپ، منجی مردم ایران شوند، آنان که در خشک مغزی مذهبی روی هر جنایتکار تاریخ تسلط مذهب بر سیاست را سفید کرده اند و خلافت داعش آخرین بروز تفکر وهابیت بود، می خواهند با همکاری آقایان ترامپ، پمپئو، جان بولتون و... ما را از راهزنان بیت المال نجات دهند؟! آنهایی که در سوریه، عراق، لیبی، نیجریه، پاکستان، یمن و... ناموس و تاریخ و ثروت مردم را غارت کردند و بازارهای برده داری قرون اولیه اسلامی را در قرن بیست و یکم طبق فلسفه و فقه شیوخ خلیج فارس و وهابیت سیاسی راه اندازی کردند، می خواهند منجی ما باشند. شرم و مرگ باد بر آزادیی که چنین جنایتکارانی بخواهند برای ملتی به ارمغان بیاورند.

سیستم بسته و دیکتاتوری مخوف همکاران آقای ترامپ، پمپئو و... در سازمان مجاهدین خلق که داستان تسلط تشکیلاتی آنان حتی بر همسر و فرزندان اعضایش، خود از رمان های وحشتناک و دهشتناک سیستم های بسته و ایدئولوژیک در بند کننده را در قرن بیست و یکم به منصه ظهور رسانده است و... حال اینها می خواهند با همکاری آقای تاجر! به ما آزادی و دمکراسی عرضه کنند؟!!

اسراییلی ها که یک ملت (فلسطین) زنده و واقعی را ریشه کن کرده و تمام قوانین بین المللی و قطعنامه های بین المللی و سازمان ملل را به سخره گرفته اند، می خواهند منجی ایرانیان شوند،

تجارت پیشگانی همچون جناب ترامپ می خواهند ما را از اختلاس ها و سو استفاده های میلیارد دلاری افرادی که در سخنرانی وزیرخارجه اش در جمع ایرانیان کتابخانه آقای ریگان در کالیفرنیا، اعلام کرد، نجات دهد، در حالی که این ملت در دو انتخابات اخیر بر علیه تحریم و کاسبکاران تحریم، قیام میلیونی کردند و نماینده آنها از طریق برجام صورت مساله چپاول مردم را پاک کرد، و آقای ترامپ برای بازگشایی این بازار پر سود غارت و چپاول گران این مردم، اولین کاری کرد برجام را ویران کرد تا بازار خسارت بار بدبختی و غارت این مردم را دوباره بازگشایی کند و به صاحبان غارت این بازار، باز گرداند، تا ارز دلار 4200 تومانی از بیت المال این مردم بگیرند و کالا بیاورند و به قمیت دلار 9000 تومانی به همین مردم بفروشند، تا به کمک آقای ترامپ دلواپسان و مخالفان برجام و دزد سالاران دوباره قدرت گیرند و ثروت از جیب طبقات فرودست این مردم به طبقات بالا دوباره جریان یابد، و ترامپ های ایران ثروتمند تر شوند، و روند روانه شدن ثروت های باد اورده هزاران میلیاردی به سوی جیب کاسبکاران فتنه و تحریم جریان یابد، تا بدزدند و در آخر هم با ثروت این مردم به بانک های غربی متواری شوند و در پناه سیستم های مالی و لیبرال غربی امثال آقای خاوری راحت بخورند و منتفع باشند.

آقای ترامپ! از طرح های شما و همکاران تان برای این مردم و این آب و خاک جز غارت، خسارت، کشتار، ویرانی و... ایرانی و ایرانیان چیز دیگری نمی توان انتظار داشت. عاقبت طرح های شما تبدیل ایران به سوریه، لیبی، عراق، افغانستان و... است.

جناب ترامپ! دست از این ننگ تاریخی بردارید و تاریخ امریکا را بیشتر از این به امثال خیانت کودتای 28 مردادها آلوده نکنید. اگر میل به بهبود وضع سیاسی، فرهنگی، اقتصادی مردم ایران را دارید، راه های بسیار بهتری هست که آن را باید از دلسوزان نظام دمکراسی و لیبرال دمکراسی امریکا و خادمین به ایران و ایرانیان بپرسید، نه دشمنان تاریخی و منفورترین عناصر فعال تاریخی برای نابودی ایران و ایرانی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از3

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.