سید مصطفی مصطفوی

"شکر شکن شوند، همه طوطیان هند، زین قند پارسی که به بنگاله می رود" [1] و شیرینی این قند امروز در پس قرن ها شکست، عقب نشینی، اضمحلال و... همچنان به کام ما می ریزد، وقتی جناب عمران احمد خان نیازی، [2] آهی از دلِ نجیب شرقی خود می کشد، و دلِ فرهنگ دوستانِ حوزه تمدنی و فرهنگیِ "ایران بزرگ" را بر این روضه و عزا، اشک آلود می کند که "اگر بریتانیایی‌ها به هند نمی‌آمدند، الان به مترجم نیاز نبود و ..." [3]و می توانستیم بی واسطه با دوستان ایرانی خود به سخن بنشینیم؛

بله این دوست ما، جناب نخست وزیر پاکستان درست می فرمایند، و این حقیقتی است که در پسرفت ها و در پی شکست های پی در پی، می توان آن را دید، و به قهقرا رفتن ها را حس کرد، و اضمحلال را  لمس نمود، و این در زمانی است که اگر از غرب کمی فارغ شویم، و به سوی خودِ شرقی خود، نگاهی اندازیم، که به کجا می رویم و...؟! شاید این وضع ما نبود و نیست.

بادهای پر نعمت بهارات [4] که از محل بر آمدن خورشید در شرق می وزد، روح ما را نیز همچون احساس پاک و بی آلایش بیست و دومین نخست وزیر پاکستان از زمان استقلال در سال 1947، سرخوش و سرزنده می کند، و همچون عمران خان که او هم "فیلش یاد هندوستان کرد"، دل ما را هم به سوی این همسایه خوش منش، جلب و جذب می کند، که روزگاری در چنین اوج هایی با همسایه ی ثابت و بی ضررِ شرقی خود، برادرانه و برای هزاران سال در صلح بودیم، و اکنون دست های بر آمده از آن سوی دیگر دریاها، با همدستی یاران صحرایی اش در این سو و در نزدیکی های ما، در چنین سقوطی دهشتناکی قرارمان داد، که انگار حالا حالاها باید در آن دست و پا زنیم.

نیک که به پس می نگری، روزگاری دانشگاه تکسیلا (Taxila) [5] حتی مقصد شاهزادگان و حکمای ایران نیز بود تا در این دانشگاه آرتاشاسترا [6] و... بخوانند و راه و رسم حکومتداری بیاموزند و... اما امروز تکسیلا به منبع گسترش و رشد و نمو تروریسم وهابیت وحشی برخاسته از صحرای خشن عربستان تبدیل شده است، تا تنفر و خشونت صحرانشینان عرب را به نام خداوند مهربان و فقه اسلامی، در دل نرمخوی شرقی ما در جنوب آسیا و آسیای مرکزی بکارد، و پرورش دهد، و جمع همسایگان این مرکز تمدنی مشترک را به جان هم اندازد، و... تا یا تسلیم وحشت شویم، و یا به دریدن همدیگر مشغول گردیم.

لذا این روزها میوه های شوم و تلخ این درخت ریشه دار در مذهب و ایدئولوژی خشن، هم هند، هم خود پاکستان و هم افغانستان و حتی ایران و آسیای میانه را از تفکر منحط "خود حق مطلق بین" در آزار و اذیت و ویرانی قرار داده، و پرورش یافتگان مکتب مرگ و نابودی و تنفر، خود را برای از هم پاشاندن جمعی دیگر، در میان حاضران در جمع ها، منفجر کرده، به امید الحاق به بهشت، انتحار و خشونت و نفرت و مرگ می آفرینند.

اما این دوست پاکستانی ما، نسیم مهر و محبت را باز در این فضا، وزیدن داد، او از سرزمینی آمد، که نشانه های دورانی عظیم از تمدن و فرهنگ عرفانی و پارسی را در خود دارد؛ سرزمینی که شعرا، ادیبان، تاریخ نویسان، معماران، دایره المعارف نویسان و... پارسی گوی، همه و همه راهی دربارهای فرهنگ و هنر پرور لاهور، دهلی، کشمیر، لکنو، حیدرآباد، پیشاور، کلکته، احمدآباد، بیجاپور و... بودند، تا هنر و علم خود را تقدیم سرزمین و مردمی در این دیار کنند که هنر و علم را ارج می نهند و بر صدر می نشانند، تا به بلوغ ادبی، هنری و عملی رسیده و خیر و محبت خلق کرده، و "تاج محل ها" [7] از آن زاییده شود و بر جای بمانده و فخر سرزمین آریایی، [8] ودایی، [9] متکثر، [10]دمکرات، [11] سکولار [12] و... شبه قاره شود.

آن روزها ما با اهالی بهارات در اوج بودیم، راهبری تحولات منطقه ایی از "حجاز" و "بغداد" به نقاط دیگری منتقل شده بود و اسلامی هم که به شبه قاره هند رفت، ابتدا در سرزمین ایران تند و تیز زدایی، و عرفان و مهر اندوده شده و سپس راهی سرزمین شرق گردید،

لذا، شرق نشینان در سرزمین بهارات مثل ما طعم شمشیر و منطق نهفته در پس ایدئولوژی آن را، نچشیدند و کمتر در معرض آن بودند، و گرچه این شمشیر در هند نیز کشتار کرد، ولی از تندی و تیزی آن کاسته شده بود، و لذا دربار گورکانیان و... هند مثل دربار بغداد "ابن مقفع" کُش نبود، بلکه میزبانی مهربان برای امثال بیدل دهلوی، حزین لاهیجی، خواجه معین الدین چشتی، خواجه غریب نواز نظام الدین اولیا، میر سید علی همدانی و 600 همراه او و... بود و درب و دیوار کاخ های آنان مملو از اشعار و گل بوته های مهر بود، که در زبان پارسی جاری گردیده و این فرهنگ را به عشق و محبت می خواند، و "دارا شکوه" ها [13] می پسندید و از منش "اورنگ زیب ها" [14] دوری می جست.

اما امروز هند و پاکستان و افغانستان عرصه سیاست بازی های شاهزادگان سعودی و... است که دوباره به برکت دلارهای امریکایی از زیر خاکستر خشونت صحرا برخواسته اند، و سپاه جنگ و خون در بین طلاب علوم دینی برای منطقه تدارک می بینند و پیش می رانند تا در ائتلافی با صلیبیون در اورشلیم و واشنگتن و حتی جنگ طلبان بغداد، دمشق و تهران، کاسه ها از خون ما پر کنند و به سلامتی شیطان سر کشند، همان گونه که در هشت سال جنگ صدام با ما این خباثت را مرتکب شدند و جام ها از خون مردم ایران و عراق نوشیدند.

یا در پشت داعش، النصره، بوکوحرام، سپاه صحابه، طالبان، جیش العدل و دیگر جرعه نوشان خون در مکتب وهابیت و...، از خون ایرانیان، افغان ها، هندی ها، پاکستانی ها، یمنی ها، عراقی ها، نیجریه ایی ها، سومالی ها و... پی در پی جام پرکردند و راهی شکم های سیری ناپذیر خود کردند، تا از خون مردمی صلح طلب، هنرجو، مهرپرور و اهل زندگی و فراری از جنگ و خون ریزی، سرمست شوند و نعره های خشونت و کبر سر دهند، و این است که نقشه های شان برای خونخواری پایانی ندارد.

حال این برادر پاکستانی ام به سال 1800 رفته است و ریشه های این پریشانی را در آن زمان می جوید، در حالی که مثلث صلیبیون واشنگتن، صهیونیست های اورشلیم و وهابیان مکه در یک ائتلاف شوم، نقشه های خون بر فرش های منطقه، سال هاست که می زنند و بریتانیا باید به نوعی درس های خباثت را نزد اینان بگیرد.

البته عمران خان راست می گوید، و حقیقتی را اذعان داشت؛ اما خود ما از همه این ها که بر شمردم و او بر شمرد، مقصر تریم، چرا که آنها "دانشگاه تکسیلا" را تعطیل کردند، و ما هم "دانشگاه جندی شاپور" را، و در این تعطیلی علم، و واگذاری سکان علم به امثال فقها (که در استقامت بر اعتقادات غیر قابل نقض و خدشه خود سال ها می مانند)، گویا فرهنگ و تمدن نیز از این سرزمین رخت بر بست، تا هر تازه واردی از ما جماعت کلاه نمدی، سود جسته، و سوار بر نافهمی های ما، هر روز ما را قربانی بتی کند، که ریشه در هیچ دارد، آنقدر ما را بدین سو و آن سو کشانده اند، که حتی زبان مشترک مان را هم فراموش کرده، و اینان اکنون قربانیان خود را مقابل بت های بی شمار، مثل گلادیاتورها به جان هم انداخته، و لذت نابودی و خونریزی های ما را می برند، و به کولوسئوم [15] های خود رونق تماشا، می دهند.

آری ما باخته ایم، چرا؟! چون از علم جدا افتادیم، دانشمندان و هنرمندان ما ذلیل، هوچی گران بر صدر نشینند و قدر بینند، کتاب های مرجع ما خاک می خورد، و ما خود را به متن های نویسندگان بی مقدار و... مشغول کرده ایم، موسیقی اصیل و متکی بر آلات و ابزار سنتی این کشور به حاشیه و گوشه رینگ رفته، و نو کیسه گان پاپ خوان و... عرصه دار این هنر شده اند، شعرای ما کرسی برای خواندن شعر خود ندارند، و کرسی ها به دست کسانی است که بی هنرند، نقاشان زیر پای چوبداران حراج های بزرگ له می شوند و انتحار کرده آثار خود را از ترس نابودی حراج و نابود می کنند و...

چکمه پوشان عرصه دار اقتصاد، سیاست و فرهنگ و... و اصحاب آن حرفه ها راهی این دیار و آن دیار بی کسی و غربت می شوند؛ ما باخته ایم چرا که عناوین علمی ما، از علم ما پیشی گرفته، و آن عناوین را هم نه جامعه و سطح علمی، که قدرتمندان اهدا می کنند، لذا به هزار دلیل، باید سنگر به سنگر ببازیم و در مقابل شمشیرهای آخته از جهل، استعمار و...، گردن گذاریم، و "هر روز دریغ از دیروز" بگوییم.

[1] -  برگرفته از شعر حافظ بزرگ که می فرمایند :

 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می‌رود       وین بحث با ثلاثه غساله می‌رود

می ده که نوعروس چمن حد حسن یافت       کار این زمان ز صنعت دلاله می‌رود

شکرشکن شوند همه طوطیان هند        زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر     کاین طفل یک شبه ره یک ساله می‌رود

آن چشم جادوانه عابدفریب بین       کش کاروان سحر ز دنباله می‌رود 

از ره مرو به عشوه دنیا که این عجوز     مکاره می‌نشیند و محتاله می‌رود 

باد بهار می‌وزد از گلستان شاه     وز ژاله باده در قدح لاله می‌رود

حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین     غافل مشو که کار تو از ناله می‌رود

[2] - معروف به عمران خان

[3] - عمران خان در سفر خود به ایران و دیدار با دکتر روحانی ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران فرمودند که : «اگر بریتانیایی‌ها حوالی سال ۱۸۰۰ به هند نمی‌آمدند، الان مترجم نیاز نبود، چون همه ما قبلا فارسی صحبت می‌کردیم و زبان قضایی هند برای ۶۰۰ سال فارسی بود.»

[4] - نامی که آریایی های هندو، بر سرزمین باستانی هند و سند می نهند.

[5] - دانشگاهی مربوط به سلسله های اولیه در هند باستان، که اکنون مکان آن در پاکستان مدرن قرار دارد و در زمان خود از شهرت بالایی برخوردار بوده است.

[6] - کتابی همانند سیاست نامه های پارسی نوشته، که به زبان سانسکریت توسط آقای چاناکیا (Chanakya) در زمان سلسله مائوریان (Mourya) نوشته شده است. بحث های این کتاب در مورد حکومتداری، راهبردهای نظامی و سیاست های اقتصاد دولتی و... است.

[7] - ساختمان عظیم و زیبایی بر مقبره "ارجمند بانو" همسر ایرانی شاه جهان امپراتور مقتدر گورکانی هند ساخته شد تا مزار او شود، و اکنون از عجایب معماری جهان و تاج بناهای باستانی هند و سمبل هنر این سرزمین است و توسط معماران ایرانی بنا نهاده شد.

[8] - هندی ها از نژاد آریایی اند و خود را از این نژاد می دانند

[9] - کتب و متون مقدس هندو مربوط به پیش از میلاد که از اولین نوشته های بشری باز مانده است شامل نیایش خدایان و ... می باشد

[10] - پلورالیسم و یا تکثر گرایی یکی از واجبات پذیرفته شده در قانون اساسی هند برای حفظ تنوع فرهنگی و مذهبی این کشور است و این عقل سیاستمداران هندی چون گاندی و نهرو و.... را می رساند که به حفظ آنچه برای مردم شان مهم است، قانونی گردن نهاده و این اصل را در قانون اساسی خود بعد از پیروزی گنجاندند.

[11] - هند بزرگ ترین دمکراسی جهان نامیده می شود، در هند مقام مادام العمری نداریم و چرخه تغییر نخبگان با انتخابات ها می چرخد و حتی روستاها هم توسط شوراهای انتخابی هدایت و رهبری می شوند.

[12] - گرچه اکثریت هندی ها را هندوها تشکیل می دهند ولی بزرگان این قوم هزار شعبه، برتری و یا دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت را نفی کرده و از واجبات فرهنگ انقلابی هند بعد از استقلال از استعمار انگلستان، به رسمیت شناختن همه و تنوع فرهنگی و مذهبی، و آزادی عقیده است، و جدایی دین از سیاست، که البته این امر توسط مذهبیون افراطی هندو همواره مورد اعتراض است، که مثلا چرا باید یک مسلمان (اقلیت و دین وارداتی و متجاوز به هند) با یک هندوی (به قول خودشان پاک و اصیل) یکی باشد، ولی تا به حال که این اصل ساری و جاری است و اقلیت ها هنوز قانونا نفس می کشند تا ببینیم کی اسب قدرتمند تعصب مذهبی ریشه سکولاریسم و در واقع نفسگاه اقلیت ها را قطع خواهد کرد

[13] - پسر بزرگ شاه جهان و ملکه ممتاز حل بود. او دانشور، ادیب، شاعر پارسی‌گو، صوفی و دارای تألیفات فارسی و نیز دیوان اشعار بوده‌است. وی در سال ۱۶۵۸ بر اثر درگیری جانشینی پدرش با برادرش اورنگ زیب کشته شد.

[14] - اورنگ زیب عالمگیر (۱۶۱۸- ۱۷۰۷ میلادی) با لقب محی الدین محمد، ششمین امپراتور گورکانی هند بود که بین سالهای ۱۰۶۷ تا ۱۱۱۸ ه‍. ق/۱۶۵۸ تا ۱۷۰۷ م حکومت کرد. او سومین پسر شاه جهان و مادر ایرانی‌اش ارجمند بانو ملقب به ممتازمحل بود که بنای زیبای تاج محل بیاد او ساخته شد.

[15] - تماشا خانه ایی برای حضور رومیان و نشستن و تماشا و شرط بندی در نبرد گلادیاتورها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظم نوشته هایی چند، باز مانده از سروده های فروردین ماه 1398، روزهایی خاطره انگیز و به یاد ماندنی، مملو از غم های بزرگ و شادی های طرب انگیز، در پس نعمتِ بارش های فراوان و باور نکردنی، غم سیل و... که عده ایی از ما را با خود برد و... :

 

این قصه را به غصه نوشتند    

ای تند باد خزان عشق     بتاز بر تن رنجور ما کنون

این قصه را به غصه نوشتند     دوباره نویس تو شرح عشق کنون

من پاکنویس ز تو خواهم، زین چرک نویس ها،     دگر بار نویس شرح این فراق، تو کنون

خواهم که پاک کنی چهره ها ز زخم،    بر تاختنی تند، به تندباد غم کنون

سروده شده در تاریخ 29  فروردین 1398

 

چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است    
خفاش شدیم و ز نور هم گریزانیم     از هر پنجره و روزنه ایی هم در آزاریم

فرارییم ز نور و روشنی و دیدن،      ز دیدن و فهمیدن و عقل، هم بیزاریم‎

چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است     از نور هم، و روشنی اش هم گریزان و بیزاریم‎

ترسم که این عادت بد، خُلق من شود    کین گونه که از هر چه نور و روشنی است، بیزاریم

گر آفتاب بتابد به روی زرد و سیاه من    گویم نتاب کز سپیدی رخ تو هم بیزاریم‎

این است عاقبت گود نشینی به غارها   ماندیم و خوشیم چونکه زیر هزار خرواریم

بیزار گشته ایم ز نور و ز انوار روشنش    از بس که در دل تاریکی، شب بیداریم

در ازدحام این همه تاریکیِ شبگون   ما هم شدیم همگام شب، ز خود هم بیزاریم

ما خفتگان بدین شب تاریک و ظلمتیم      انداخته ایم خود را به تاریکی، و باز رهواریم

سروده شده در دو شنبه, 19 فروردین ۱۳۹۸

 

دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست

شاید شود نصیب از انبان لایزال      لب گونه ایی که نشانی ز عشق، در اوست

مُهری زند ز عشق، باز بر لبان من    مهری کز عشق تو، موج ها در اوست

خاموش کند آتشفشان دردهایم، به دمی     دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین 1398

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مدت هاست که به سان این روزها "شاخ و شمال آفریقا" [1] پرچمدار حرکت های عمده مردم سالاری و دمکراسی خواهی، حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و نفی استبداد و حاکمیت مستبدین مادام العمر در منطقه ماست، مستبدینی که از تحولات سیاسی قرن بیستم بجای مانده اند، و در مرزهای جامعه مدرن اروپایی، خفت و عقب ماندگی مردم مظلوم خود را تمدید و تکثیر می کنند، و به راه متروک استبداد و خودرایی اشان را ادامه می دهند.

 چه در جریان "بهار عربی" [2] که به حاکمیت خیلی از مستبدین مثل مبارک، بن علی، قذافی و... خاتمه داده شد، و چه الان که مادام العمرهای فرتوت دیگری مثل بوتفلیقه و عمر البشیر را سرنگون کردند، حکایت این حرکت جوشنده و زنده همچنان باقیست، و باید دید آیا شاخ و شمال آفریقا به نقاط دیگر خاورمیانه و مناطق گرفتار به استبداد، درس حرکت به سوی مردم سالاری و آزادیخواهی را خواهد داد، یا نه و...

 یکی از مهمترین موانع استقرار دمکراسی و برچیده شدن نظام استبدادی در این منطقه، علیرغم رفتن دیکتاتورها، نظامیان همین کشورها هستند، چرا که محیط استبدادی محل زایش نظامیان، اوج گرفتن نظامیگری و صدر نشینی عناصر خشونت طلب است، که درازای دریوزگی آنان در برابر مستبد حاکم، باعث شده است که این فرزندان پاک وطن، مردم شان را به فراموشی سپرده، و دل و دین به نظام استبدادی و مستبد مادام العمری دهند که مردم را به سلطه کشیده، و به قهقرا برده است.

حال آنکه این عناصر نظامی باید محافظ خاک و مردم وطن خود و به واقع در خدمت "ولی نعمت" شان یعنی مردم باشند، و به آنان حس وفاداری داشته و به جای فدایی شدن برای مستبد، در شعار و عمل، خود را فدایی خاک و مردم خود بدانند، نه این که تعهدی باطل، به مستبدی دهند که آنان را در خوی استبدادی خود تربیت، مطیع و مُنقاد کرده است.

وقتی به تاریخ تحرکات آزادیخواهانه منطقه خاورمیانه که نگاه می کنی، شوربختانه اینکه نظامیان علاوه بر سنگ اندازی جلوی پای آزادی خواهان، تمام توفیق مردم خود در برکناری مستبدین را حتی بعد از پیروزی آنان هم، بی اثر و عقیم می کنند، و بدین ترتیب مبارک از سیستم حاکمیت مصر توسط یک انقلاب مردمی اخراج می شود، اما نظامیان این کشور، باز در یک پشتک واروی سریع، شرایط را به روز نخست باز می گردانند، و مبارک دیگری را حاکم می کنند؛ بوتفلیقه به زور قیام مردمی الحزایری ها می رود، ولی نظامیان نمی گذارند مردم به اهداف خود که انتخابی آزادانه است، برسند و مرتب مانع ایجاد می کنند؛

 عمر البشیر در یک حرکت ممتد و حکم مردمی از سیستم حاکمیت سودان رانده می شود، اما باز این مانع ناخلف و بی تربیت نظامی سودان است، که نگهبان شرایط استبدادی قبلی می شود، تا آزادی به کام مردم مظلوم سودان وارد نشود.

میوه ناخلف و نامیمون و بد یُمن نظامیان و نظامی گری در نظام استبدادی، که حاصل پرورش نظمِ نظامِ فاسد استبداد است، ریشه ایی خطرناک دارد، که تخم آن را مستبد حاکم در طول زمانی دراز می کارد، و پرورش می دهد تا به میوه ایی خسارت بار برای مردم خود بنشیند، تا این پدیده دردناک هم نگهبان استبدادش باشند و هم در چنین روزهای قیامی، آروزهای مردم خود را، حتی بعد از رفتن او هم بر باد دهند.

آری الجزایری ها، سودانی ها، مصری ها و... به پیروزی رسیدند اما در چنگال نظامیان باقی مانده از حاکمیت استبداد، معطل مانده اند، خدا کند که نا امید و سرخورده نشوند، و اسیر بازی و دام نا امید سازی و امید کشی دست پرورده های نظام استبدادی نگردند.

در چنین نظام هایی استبدادیی، مرزداران حقوق بگیر از خزانه مردم، به بله قربان گوهای حافظ حدود استبداد و مستبد تبدیل می شوند، و امروز اگرچه شاخ آزادیخواهی آفریقا در تن مستبدین مادام العمر آن دیارِ با فرهنگ و تمدن فرو رفته است، اما این شاخ محکمِ آزادی خواهی در دست نظامیان پروار شده توسط مستبدین این دیار افتاده است، و زور آزمایی ها با مردم منطقه ادامه دارد، تا یا گردن آزادی و آزادی خواهی را بشکنند و یا مردم شاخ استبداد و باقی ماندگان از مستبدین را.

و باید دید آیا این مردم متمدن در نهایت، در مسیر خود برای رسیدن به دمکراسی، شاخ نظامیان را می شکنند یا این نظامیانند که در گرداب زور و تزویر، گردن آزادی و آزادیخواهی مردم خود را خواهند شکست، و آرزوهای مردم شان را در ناامیدی و گردابی دیگر غرق خواهند کرد، اما من آرزو می کنم نظامیان به پادگان های خود باز گردند.

امیدوارم چکمه پوشان تفنگ به دست، بفهمند که پا بر گردن چه انسان هایی (ولی نعمتان خود) می گذارند و چه ارزش هایی (آزادی و آزادگی و...) را به پای مستبدِ حاکمِ خود قربانی می کنند، و امید است این قشر از جوامع خاورمیانه نیز به خود آیند و به مانع آمال و آرزوهای مردم خود تبدیل نشوند، تا در حقارتی باور نکردنی، مثل پهلوان پنبه های شکارچی در مرغدانی ها، دمی بیشتر در سایه و در رکاب استبداد و مستبد، قدر بردگی خود بینند، و بر صدری ناچیز و خفت بار نشینند.

 دیکتاتورهای عرب

 از راست به چپ مبارک (مصر)، قذافی (لیبی)، عبدالله صالح (یمن)، بن علی (تونس)

نقشه شمال افریقا

[1] - مراکش، الجزایر، لیبی، تونس، مصر، سودان، سومالی

[2] - خیزش های ضد استبدادی چند سال گذشته

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 کین شکوه ما را ز هزار وصل، خوشتر است

بگذار و بگذر ای نسیم سحر، زین خفته بر مزار  [1]     نه پیامی ببر، نه بیار، که ما را به غم خوش است

غلتیدگان بر غم دوران، با غم و درد شدند قرین،     نه عشرتی خواهند و نه ناز نگاهی، که غم خوش است

این سفره ی می و عشرت، تو جمع کن که نیست،     ما را نیازی به عشرت و می، کین غم خوش است

ای سر خوشان وصل روید از کنار و بر       کین هِجر خوشتر است، وین غم خوش است

ظلمش نکو می دارم و از مهر فراری ام،     چون او پسندد این، این ظلم هم خوش است

فریاد از دلم به هوا خواست، که ندانم، چه خواهد او،     اما همین بدانم که آنچه خواست او، خوش است

تسلیم گشته ام من به خواست و مدار او      این است ابتلای ما، که همین نیز خوش است

صبا تو نیاور از او هیچ نشانی، که نزد من،         او حاضرست و بی اعتنایی اش، باز هم خوش است

ما را به شِکوه فرو گذار و بگذر ازین،       کین شکوه هم ما را ز هزار وصل، خوش است

 

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت

خواهم که دل سپرم من بدین جام چند       لیکن سپردن دل، کار ما نبود و نیست

جامی سپرم دل، که زنده کند خلق عالمی       لیکن به عالمی جستم، نبود جام و نیست

هست این جام را، بی رحم ساقی ایی،    می ریزد و، ندهد جام، انگار نبود و نیست

ما تشنگان جام می از دست دلبریم،     دلبر کجاست؟! انگار هرگز نبود و نیست

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت      تا ما سراییم از می ایی که شاید نبود و نیست

فریادهای مستی ما آسمان شکن شدست     از آسمان انگار ندایی، هرگز نبود و نیست

من سردی و سکوتِ لبِ جام را چشیده ام      در این سکوت، انگار ساقی و می و جامی نبود و نیست

ساقی کجاست، می چه شد، جام را که برد        انگار نه ساقی، و نه می و نه جامی، نبود و نیست

در این خزان دل، که دل بُوَد رهسپارِ یار     یاری انگار در این راهِ پر غصه ام، نبود و نیست

من ضجه ها زدم به تابوت پر غمی          انگار بر این تابوت غم، مرده ایی نبود و نیست

گاهی صدایی، زمزمه ایی، خوانشی چند،      خواند مرا بخود، چون بنگرم، انگار ندایی نبود و نیست

این است دام و دل، که به بازی شده رقیق      در دامگهی که نه صیاد و نه صید، انگار نبود و نیست

صیاد خواهم که کند صیدِ دل به غم،     این غمکده را انگار نه صیاد بود و نیست

وامانده من کنون، بدین دام دلفریب،      گویید حزین [2] را، که صیاد انگار نبود و نیست

فریاد صید، نزد صیاد بی بهاست     صیاد که نه، صید دلی، انگار نبود و نیست

این است که شرحه شرحه شود این دل از فراق      کین صید به دام مُرد، و صیاد انگار نبود و نیست

 

 

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن

ساقیا جامی ز تو خواهم که تمام کند     شرح این غمکده دلُ وصال آید پس

می که نه، زهر می ایی، که حاصل    عالم دوری و، آید وصال ز پس

شرح این عشق که سال هاست سوخته است     جان عشاق بی وصال ز پس

می ایی که درمان کند تمام درد را    جانی که آید برون، و زندگی زاید پس

داری چنین می ایی تو به خمره، ای ساقی!     خلاص کند جان و، جانی خوش آید ز پس؟!!

دانم که داری تو به توبره ات هزار می ناب      درمان کند هزار درد و آید فلاح ز پس

لیکن نداند این دل دردناک من       اندوهناک شدم من و، هزار سوال ز پس

"ما را رها کنید در این رنج بی حساب"      زیرا نباشدم جوابی، از پس این سوال پس

فریاد خفته ایی است در پس این دلم کنون     بگذار بگذرد و نگوید این جواب ز پس

بگذار غریو غم کند غرق این دلم     فریاد بماند و بیداد و غم ز پس

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن      بگذار بمانیم در این غم و دیدار ز پس

دیدار نخواهم و وصلی از پی اش     ما را خوش است به غمِ دیدار و، غم ز پس

نظم نوشته هایی سروده شده

در تاریخ 29 فروردین 1398

 

[1] - این نظم نوشته، زمزمه ایی است در همراهی با این شعر حافظ بزرگ، که توسط استاد عزیز محمد رضا شجریان به زیبایی اجرا گردیده است.

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار         ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو       نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام     شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز      بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب      بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست     خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن     به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست      عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید     ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن      وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

[2] - حزین لاهیچی که می فرمایند :  ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد       صیاد رفته و صید در دام مانده باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیشب ناگهان بسیاری از کانال های مهم خبری تلویزیون های جهانی برنامه های عادی خود را قطع کردند و لنز دوربین های آماده و اضطراری خود را به شعله های آتشی سپردند که از سقف کلیسای بزرگ و تاریخی نوتردام پاریس (Notre Dame Cathedral) به آسمان زبانه می کشید و کنگره آن را آنقدر زیر ضربات زبانه ی شعله های خود گرفت، تا فرو بریزد.

شعله های آتش نه شرمی از خدای این کلیسا داشتند، و نه ملاحظه بیش از 900 سال دعاهایی را کردند که زیر این سقف خوانده شده بود، نه اشک های نهصد ساله ریخته شده بر کف آن برای نجاتش اثری داشت، و نه چشم های نگران معتقدانی که در آن لحظات بر خود می لرزیدند که عبادت گاه شان در حال سوختن است، و از همه مهمتر خدای این کلیسای تاریخی و مهم، هم دست روی دست گذاشت و مثل همه ما به تماشا نشست، تا نه ساعت تلاش آتش نشانان پاریس به ثمر نشیند و تمام هنر خود را بکار گیرند و در نهایت آتش را مهار کنند.

و انگار همه این تلاش ها در این مسیر بود که، شرایط برای آمدن رییس جمهور فرانسه (امانوئل مکرون) فراهم شود، و او بیاید و بگوید که ما آن را دوباره خواهیم ساخت. اما براستی این همه لجاجت قدرتمندان بر تخت بیت المال نشسته برای ساخت عبادت گاه هایی این چنین پر طمطراق، در سایه خشم هر روزه به ستوه آمدگان [1] از فقر و نابرابری، برای چیست؟!!

وقتی می توان در گوشه ایی از خانه ات، بر ستیغ کوهی، در بیابانی خالی از هر سرپناهی، زیر هر درختی، هنگام رانندگی، قبل از خواب در تختخواب خود، میان دریاها، در ایستگاه فضایی و... دل روانه دوست کرد و با او به راز و نیاز مستقیم نشست، چرا حاکمان بر بیت المال انسان ها نمی خواهند از ساخت عبادت گاه های مجلل و با شکوه و مقدسی که حتی توان محافظت از خود را نیز ندارند، دست بردارند، میعادگاه هایی که خدای آن اماکن هم به راحتی و بی تفاوت از کنار سوختنش هم حتی می گذرد و...

پس کی باید وصلگاه بین خدا و انسان، به گوشه دل مومنین منتقل شود؟!!

تا در آن صورت دیگر نه خادم الحرمین شریفینی باشد، که بر پشت دیوارهای کعبه به کمین ثروت و تفکر مسلمانان نشیند؛ و نه آن بودایی توسعه طلب میانماری پشت مجسمه های سنگ تراشیده و بلند بودا، مخفی شود و به کشتار و غارت غیر بوداییان دست زند؛ و نه صهیونیست ها پشت خود را محکم به دیوار ندبه دهند و به جنایت های تاریخی خود مشغول شوند؛ و نه کلیسای نوتردام پشتوانه ناپلئون گردد تا در شرق و غرب و شمال و جنوب به توسعه طلبی و کشتار و غارت خود مشغول شود؛ و پاپ که در واتیکان به جای خدا دلبری کند و...

نوتردام نشان داد که خود بی پناه ترین و آسیب پذیرترین هاست، و او نمی تواند واسطه فیض الهی برای کسی باشد، چرا که از این فیض الهی خود هم نتوانست در آن هنگامه خطر بهره مند شود، و اگر آتش نشانان پاریس نیامده بودند، او خود تا آخرین خشت می سوخت؛

این آتش آمد و در وسط جزیره ایی بین دو آب، تمام نوتردام را سوزاند تا بگوید که باید بساط عبادت را از نوتردام ها جمع کرد، و به گوشه دل انسان ها منتقل کرد، و جایی که جایگاه واقعی خداست، و تو می توانی و اختیارش را داری که از اغیار خالی اش کنی و تو باشی و او؛ او که تنها شایسته دل توست، جایی که تله عشق می توان بست و دل خدا را به دام دل خود انداخت و راحت نشست و با او بود.

اما باید به هنر، هنرمندان و هنر دوستان برای از بین رفتن این سمبل هنر جهانی تسلیت گفت، زیرا که عصاره ایی از تاریخ هنر بشر در نوتردام سوخت و نابود گردید.

[1] - اکنون بیش از 50 هفته است که جلیقه زردها علیه نظام حاکم بر اقتصاد و سیاست فرانسه و غرب فریاد می زنند و شنونده ایی ندارند و با گاز و گلوله پاسخ شان را می دهند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انتظار ظهور منجی، برای معتقدان به دین نسبتا تازه تاسیسی مثل اسلام، اکنون نزدیک به 12 قرن و یا با مقیاس نسلی به قولی بیش از سیزده و یا چهارده نسل طول کشیده است، و هنوز از آمدن منجی خبری نیست و این امر برای معتقدان به دین قدیمی همچون یهود، که آنان نیز هنوز منتظر ظهور منجی ایی به نام "مسیح" هستند، و یا هندوها و...، هزاران سال، و صدها نسل است که این انتظار ادامه دارد و...

با احتساب قدمت و تواتر تاکید بر مساله انتظار برای ظهور منجی در بین اکثر ادیان جهان می توان نتیجه گرفت، انتظار به صورت عقلی (فارغ از اعتقادات شخصی و فرقه ایی)، نه در دراز مدت قابل گذشت و بی اعتنایی است، و نه می توان در کوتاه مدت بدان دل بست؛ زیرا بشارت برای آمدن یک منجی تقریبا در تمام ادیان موسوم به "بشری" و "الهی" مشترک است، و لذا نمی توان بدان بی اعتنا بود، و این امر می تواند گویای مبنایی واقعی بر این امر باشد، و بنا بر اصل فراگیری امری در ذهن بشر هم که شده، می توان بدان توجه کرده و روی آن مطالعه علمی نمود، و لذا لازم است که این نظریه از لحاظ تاریخی و علمی به صورت مستقل و خارج از اعتقادات مذهبی محقق، مورد کنکاش بی طرفانه قرار گرفته و پاسخ منطقی برای این سوال و مساله یافت.

گرچه این تواتر شاید پاسخی باشد به وجود "روح امید به آینده" در ذهن بشر، که تقریبا تمام ادیان بر این نکته متمرکز و تاکید کرده اند، که منجی درون دینی آنان، با استفاده از نیروی ماورای طبیعی ایی که بدان مسلح است، و سوار بر توان خدایان همان دین، برای نجات همه انسان ها خواهد آمد (اعتقاد به منجی درون مذهبی، اما نجاتی همگانی).

البته این از شوربختی ما انسان هاست که حتی در آن آینده آرمانی هم، باز این سلاح، کشتار، استفاده از زور، جنگ و... و در نتیجه تحمیل است، که به عنوان ابزاری در دست منجی های متعدد، در نهایت کار بشر را به سامان خواهد برد؛ و انگار کاری از بشر، مسالمت آمیز و از راه های صلح آمیز و در روش های عدم خشونت رفع و رجوع شونده نیست، چرا که در اکثر این روایات، آنچه که در روش این منجی ها برای نجات اعلام شده، استفاده از نیروی قهری، خشن، استفاده از سلاح، خونریزی و... برای رهایی انسان است که مورد تاکید رویات ادیان در پیرامون کیفیت آن قرار گرفته است.

حال آنکه حداقل برای ما که معتقد به دین خاتم (آخرین دین)، یعنی اسلام هستیم، که در این دین معجزه اش "کلام" و "کتاب" است و خداوند معرفی شده نیز، در ابتدایی ترین سخن خود با پیام آورش، او را به "خواندن" فرا می خواند، و به "قلم" قسم یاد می کند و... اما و باز در نهایت وقتی سخن از آمدن منجی در همین دین می شود، روایات جاری از شرایطی سخن به میان می آورد، که باید مهیا شود، شرایطی که مملو از حیوانیت، خشونت، سقوط انسانیت و... است، تا منجی بیاید و جهان انسانیت را نجات دهد، اما در موفقیت منجیِ چنین دین مدرنی نیز باز روایات از قدرت شمشیر و مهارت او در نبرد و کشتار و... روایت می کنند، که خون و زور و جنگ سهم زیادی در پیروزی "حق" دارد.

 گذشته از این که چقدر این روایات درست باشد، این درد بزرگی برای انسانی است، که اکنون قبل از ظهور نیز جنگ و خشونت راهبردی رایج برای آنست و رهبران فعلی آن برای حفظ و نجاتش جنگ و نبرد را پیشنهاد می کنند، و مدعیان جهانی حق (اسلام، یهود، هندو، کاپیتالیسم، کمونیسم و...)، نیز اکنون بی پرده کار خود را با زور و جنگ پیش می برند، و نظر خود را با زور، و نه بر اساس "انتخاب" و "عرضه نظرها و انتخاب احسن" ، بر همه ی انسان ها حاکم می کنند، و انگار مسابقه ایی انسانی و اخلاقی که در آن زور و خشونت نباشد، در انسانیت هیچگاه اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد، و بر مناسبات ما انسان ها هرگز حاکم نخواهد شد.

 و در این رهگذر، انسان فرو می ریزد که انگار حتی در آن آینده دور و نهایی که بدان ما را بشارت می دهند نیز، بشر هرگز به مرحله ایی نخواهد رسید که از سلاح و خونریزی به کناری رود، و راه حل ها از حاکمیت انسانیت و اخلاق و کلام و... عبور کند؛ شرایطی که منطق و سخن بتواند جای زور و تحمیل را بگیرد، و متاسفانه (به درست یا غلط) روایات موجود و منتشر شده از کیفیت آمدن این منجی ها، نشان می دهد که در آخر الزمان نیز راه حل نهایی برای نجات انسان، باز از همان نهج خون و زور می گذرد و که الان نیز می گذرد و بس؛ و این همانی است که اکنون نیز در غیاب انسانیت و اخلاق، بشر به اجبار بدان پناه برده، تا توسط زور و اجبار دیگران، هضم و نابود نشود.

این واقعیت موجود، تاسفی بزرگ را به دنبال دارد که آرماگدون و نبرد نهایی آخر الزمانی مورد اشاره در مسیحیت باید اتفاق افتد، نبردی بزرگ و خشونت بار که سرنوشت بشر بدین جنگ آخر الزمانی مربوط است و... و در آمدن و مهیا شدن شرایط منجی یهود نیز باز وضع به همین منوال است و انسان های زیادی باید قربانی شوند تا شرایط ظهور منجی و مسیح قوم یهود فراهم شود و... که از جمله آن تسخیر سرزمین فلسطین به دست یهود است که کشتار این سلطه شهره عام و خاص است.

و چقدر انسان مظلوم است، که در تاریخی از جنگ های پی در پی بوده و می ماند و مدام نابود می شود، تا در جنگ، خود را از جنگ نجات دهد، و در آخر هم این جنگی سخت است، که باید روی دهد تا بر جنگ های انسان خاتمه دهد؛ انگار ناف بشر را با جنگ و کشتار بریده اند، و همین جنگ و کشتار است که وسیله نجات او خواهد شد، آیا راهی دیگر نیست؟!!

توصیفاتی از اعتقادات ادیان مختلف در مورد منجی [1] :

دین هندو :

"ویشنو [2]  در نوبت دهم (تناسخ و حلول [3] خود) به صورت مردی خواهد آمد به نام کالکی (Kalki) که سوار بر اسب و با شمشیر، با ظلم و ستم و مردم شرور و مدعیان دروغین پیامبری خواهد جنگید و جهان را از پلیدی و ناپاکی، پاک می کند و خودش به مدت 1000 سال حکومت خواهد کرد و جهان را به سمت حکومت نیک خدایان هدایت خواهد فرمود این دورۀ حکومت خدایان، معروف به دورۀ طلایی (Satya yuga) 1.728.000 سال طول خواهد کشید . پس از آن دوباره دوره های چهارگانه [4]  تکرار می شود که همواره آخرینش همین دورۀ طلایی [5] خواهد بود."

 

بودیسم :

"به گفته بودا، میتریه [6] زنده است ولی نه در این دنیا. او در آینده به این دنیا می آید میتریه، بزرگترین "بودی ستوه" [7] است او زمانی خواهد آمد که دیگر کمتر کسی از تعلیمات بودا چیزی را به خاطر می آورد و یا انجام می دهد. زمانی حتی بدتر از حالا که روز به روز مردم از تعلیمات بودا دور میشوند. در آن زمان اقیانوس ها کوچک می شوند تا او بتواند به قاره های مختلف سفر کند و همه را از تعلیماتش بهره مند کند. وقتی او بیاید و وقتی قوانین را به همه آموزش دهد، آن گاه همۀ مردم به یک زندگی مقدس و نیک راهنمایی می شوند. دیگر چیزی را مال خود نخواهند دانست و به دنبال مالکیت و صاحب شدن مال و ثروت نمی روند؛ نه برای طلا و نه برای نقره ، نه برای خانه و نه برای زن و فرزند. مردم به دریای تفکر وارد خواهند شد با انبوهی از لذت و شادی؛ زیرا قوانین "دهارما" [8]  را خواهند آموخت."

 

یهود :

"در انجیل آمده است که در آینده ، آرامش و صلح و خداشناسی کامل برقرار خواهد شد و این کار به دست مسیح موعود خواهد بود ؛ کسی که در انجیل وعده داده شده است که خواهد آمد و همۀ یهودیان را به سرزمین اسرائیل باز خواهد گرداند. او به ظلم و کینه پایان می دهد. طبق پیش بینی انجیل وقتی مسیح بیاید به همۀ رنج ها و بیماری ها پایان می دهد و دیگر هیچ ملتی بر علیه ملت دیگر شمشیر نخواهد کشید و دیگر کسی فنون جنگی نخواهد آموخت. او خدای بنی اسرائیل را در سراسر جهان معرفی می کند به طوریکه همۀ دنیا از نظر خداشناسی یکی می شود و همه او را می پرستند.

خداوند به موسی گفت که یکی از اولین سؤالاتی که در روز قیامت از مؤمنین یهودی پرسیده می شود اینست که "آیا تو همواره در آرزوی ظهور مسیح بودی؟". بهترین کار برای انتظار مسیح اینست که عاشق انسانیت باشیم و دستورات تورات را رعایت کنیم و دیگران را هم به همین کار تشویق کنیم. امروز به نظر می آید که ظهور نزدیک است؛ چرا که یهودیان به سرزمین اسرائیل برگشته اند و باعث رونق دوبارۀ آن شده اند و جوانان بسیاری به سوی تورات بازگشته اند. هر روز انتظار می رود که مسیح وعده داده شده بیاید و این به عمل ما بستگی دارد."

 

مسیح :

دربارۀ ظهور ، عده ای دیگر فکر می کنند که گرچه مسیح روزی خواهد آمد، ولی ما همین الان هم تحت حکومت عیسی هستیم و حکومت عیسی مسیح از همان روز رستاخیز او ل او شروع شده است و جهان به تدریج به سوی صلح و نیکوکاری می رود و مسیح از آسمان و با تلقین روش های درست به افراد مؤمن و کشیشان کلیسا، در حال پیش بردن جهان به سوی پاکیست. نتیجۀ این طرز فکر اینست که کشورها باید توسط حکومت های مذهبی و کلیسایی اداره شوند و کلیسا باید در امور مردم دخالت کند تا حکومت مسیح بتواند رشد کند و خواسته های او اجرا شود."

 

[1] - برگرفته از کتاب "سفر به دل ادیان" نوشته ن فخر

[2] - خدای خدایان در اعتقاد هندوان تا کنون 9 بار به صورت آواتار در شکل خدایان مختلف حلول کرده است. ویشنو برهمن اعلاست و بقیۀ خدایان ، به وسیلۀ آن یک خدا به وجود آمده اند

[3] - به این شکل های زمینی ویشنو و دیگر خدایان آسمانی آواتار می گویند

[4] - جهان پی در پی به وجود می آید و از بین می رود. این روال، همیشه بوده و تا ابد خواهد بود، و هر کدام از دوره هایی وجود و نابودی چهار مرحله دارد هر دورۀ جهان ، چهار میلیارد و سیصد و بیست میلیون 4،320،000،000  سال طول می کشد

[5] - دوره طلایی دوره حکومت خدایان بر زمین

[6] - میتریه، maitreya بزرگترین "بودی ستوه" است.

 -[7]به کسی می گویند که دینش را بیشتر از دنیایش دوست داشته باشد و به قولی به خاطر دنیا و لذت های آن ، دستورات دینش را فراموش نکند بودی ستوه به کسی میگویند که در طی مراسمی که در آن جملاتی از "سوتراها" (گفته های بودا) خوانده میشود عهد می بندد که بقیۀ این زندگی و زندگیهای بعدی اش را صرف کمک به دیگران کند تا آنها به بودا تبدیل شوند آنها در درجۀ اول سعی می کنند حقایق را درک کنند و به یک بودا تبدیل شوند. آن ها در این راه تلاش می کنند صفات نیک اخلاقی و روحی را در خودشان تقویت کنند و در شش چیز به کمال برسند : بخشندگی ، ادب ، صبوری ، تلاشگری ، مدیتیشن و خردمندی . در کنار آن ، سعی در خدمت کردن به دیگران دارند . همچنین همواره در حال تکریم و ستایش همۀ بوداهای قبلی هستند

[8] - دهارما Dharma قوانین حاکم بر جهان است و شامل قوانین رهایی از سامسارا (مرگ و تولد های پی در پی و رنج ناشی از آن) نیز می  باشد. این ایده که رفتار در هماهنگی با درما (قانونمندی ذاتی جهان)، رسالت و وظیفه هر فرد است، از متون باستانی هندی و ایرانی سرچشمه می‌گیرد و این متون، خوش‌بختی بشر را در هماهنگ شدن با نظم و قاعده بنیادین جهان (ارد یا اشه) و برآوردن مطالبات این نظم و سامان بنیادین جهان دانسته‌اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از31

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر