مصطفوی

مصطفوی

این نامه ایی است به سرباز شجاع و هموطنم، شهید "راهزاد" جمعی "گارد جاویدان" ارتش آماده هخامنشی، او که منتخبی بود از میان همقطارانش، تا در رکاب جناب مهندس "ارتاخه"، سرتیم مهندسی اعزامی توسط داریوش اول باشد، که در سده ششم قبل از میلاد حضرت مسیح (ع) با ماموریت حفر کانال سوئز، به سرزمینی که اکنون مصرش می نامند، اعزام شود؛ این سرباز فداکار میهن در این ماموریت بزرگ بعد از نزدیک به ده سال تلاش و زحمت، در آستانه افتتاح کانال، بر اثر ابتلا به مالاریا دار فانی را وداع گفت، تا به هنگام حضور داریوش بزرگ در سال 497  (ق.م) که برای افتتاح این پروژه بزرگ مهندسی زمان، از شوش به مصر آمده بود، حضور نداشته و شاهد شکوه به ثمر نشستن این کار تیمی و شاهکار مهندسی بزرگ زمان نباشد. و اما نامه....

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

امروز زادروز تولد جناب زینب (س) است، کسی که واقعا زینت و افتخاری برای پدرش بود، خانمی که در شان او حکیمی گفت "کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود"، به مناسبت این خجسته روز متن نامه ی رزمنده ایی به مادرش را برایتان فاش می کنم که جهت تبریک روز مادر نوشت و احساسات پاکش را بر کاغذی جاری کرد که امروز از او به یادگار باقی مانده است و نویسنده را با محتوای جالب و پاکش جاوادانه کرد؛ فرزندی که در برابر هر دستور مادر، بی توجه به این که کار ارجاع شده توسط مادر در شان او هست یا نیست، قادر به انجامش هست یا نیست، وقت انجامش را دارد یا ندارد، فرد دیگری برای انجامش حضور دارد یا ندارد و... واژه ایی به جز "چشم مامان!" را نه می شناخت و نه بزبان جاری می کرد :  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

چه زیباست که در بین کسانی باشی که در امتحان های عجیب، غریب و سخت روزگار از جمله از امتحانات شجاعت، ایمان، وفا و... نمره عالی گرفته اند و امروز راحت در آرامگاه های خود خفته اند و به نظاره اعمال ما نشسته اند؛ کسانی که هر یک در تاریخی و در برنامه ایی از برنامه های اجتماع خود نقش گرفته و آنرا به نحو احسن ایفا کردند، و نهایتا هم بهترین داشته ی خود، یعنی جان را در طبق اخلاص گذاشتند و تقدیم خاک وطن و مردمانش کردند.

قطعه شهدا در هر مزاری گنجینه و تاریخ قهرمانی انسان هایی از این ملت است، که جان بر سر پیمان خود در برابر مسولیت حفظ آب و خاک خود گذاشتند. سیستم بهشت زهرا به ثبت دقیق حوادث هر روز به خوبی اقدام کرده است، به عنوان مثال قطعه 21 آن، کسانی را در خود جای داده است که در بهمن 1357 و سرود روز پیروزی را سرودند و در همان روز 22 بهمن که روز پیروزی قیام است، به شهادت رسیدند (6). اینجا می توانی با اجساد و ارواح آنان به خوبی ارتباط برقرار کرد و با آنان به سخن نشست، اینجا قبرها و عکس های شان با تو سخنان بسیار دارد. آنها به راحتی با دلت ارتباط می گیرند و به سخن می نشینند.

در میان شان که قدم می زنی با تو غریبی نمی کنند، چهره هاشان آشناست، تنوعی دارند به عمق تنوع ملت ایران، یکی خود را شهید راه وطن (5) معرفی می کند، یکی خود را شهید راه ولایت، یکی مسلمان است، یکی مسیحی، یکی هم حتی افغان، یکی کلاه شاپو برسر دارد، و یکی کراواتی بر سینه خود آویزان کرده است (4)، جوان و پیر، مرد و زن همه انسان های متنوعی با نام های مختلفند که در کنار هم هارمونی زیبایی را آفریده اند که دل را آرام می کند از تنوع و در عین حال وحدت شان؛ همراهم می گفت من از دیدن دو جا انرژی فوق العاده می گیرم، یکی قبور شهدا و دیگری هم قلل سر برافراشته کوه ها، براستی در اینجا دل آرام می گیرد.

 آری اینها اکنون آسوده اند و مثل ما شاهد هزار سخن و کار نابجا نیستند و اگر هم شاهدند، که هستند، دیگر مسولیتی متوجه اشان نیست، آنان در زمان طلایی انقلاب حضور داشتند، زمانی که شخص امام (ره) به عنوان بنیانگذار این انقلاب، دلسوز اهداف، شعارها و انقلابیونش، سکاندار بود و انقلابیون اصلی صحنه گردان کار کشور بودند و... و البته هرچه گذشت شمار انقلابیون کاهش یافت و بدلی ها جایگزین شدند، بسیج و سپاه متجاوز خارجی را هدف گرفته بود، و برای دولت خود خط و نشان نمی کشیدند، اکثر اقشار این ملت از جمله منتقدین (به جز منتقدین مسلح) در اداره کشور نقش داشتند (کم و بیش) و مجلس از کراواتی تا آخوند، همه و همه در کنار هم حضور داشتند و از هر قشری می توانستند از فیلترها بگذرند و نقش ایفا کنند و...

اما امروز شهید "عارف فرزانی مهربانی (1)" که حتی اسمش هم پر است از انرژی، مثل ما دیگر خونِ دلِ جولان و میدان داری "قاعدین" را در حضور مجاهدان زنده را نمی خورد؛ خوش به حال سعید افغانی (2) که نیست تا شاهد رد صلاحیت سکاندار بیت مظلوم امام (ره) باشد، اگر هم شاهد هست، مسولیتی متوجه اش نیست؛ همچنین بسیجی شهید علی اکرمی (3) الحمد لله دیگر نیست تا ببیند که فرمانده اش، آقای سردار محسن رضایی، پشت به فرمانده ارشد زمانِ جنگِ خود کرده و دفاع فرمانده ارشد سابق خود از بیت امام  (ره) را حمایت که نمی کند که هیچ، اقدامی ضد انقلابی ارزیابی و اعلام می کند.

آری به کوری چشم وهابیون کوردل امروز ما سند زنده ایی از شهدایی داریم که در بین ما نیستند اما تربت پاک شان شاهد و سخنگوی بسیاری از دغدغه های شان است.

1.        شماره 13 قطعه 28، ردیف 61 بهشت زهرا (س)، شهید عارف فرزانی مهربانی فرزند آذر متولد 1339 که در تاریخ 24/1/1362 در ابوغریب به شهادت رسید و اکنون بر سنگ مزارش نوشته است "ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد، بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد، به حجله می روم شادان ولی زخمی به تن دارم، به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم." 

2.      فرزند علیرضا، متولد 21/1/1344 که در کربلای شلمچه در تاریخ 16/12/1365 به شهادت رسید

3.      بسیجی شهید علی اکرمی فرزند دکتر محمد ابراهیم که بر سنگ مزارش نوشته اند "سرو بلند و 24 ساله ای که بعد از شش سال حماسه سازی در جبهه های دفاع از اسلام و در پنجم محرم سال 1408 قمری برابر با 8/6/66 در نبرد با مزدوران کافر بعث عراق، در منطقه سن عراق، گلوله دشمن را به گل وصال دوست بدل کرد و به مژده ظهور مولا (عج) سر یر خاک سائید، بدان امید که سرور شهیدان خاک از گونه اش بروبد و در جوار رحمت حق بیاساید." او اکنون در شماره 18، قطعه 26، ردیف 95 منتظر دیدار ماست.

4.      قطعه 24، ردیف 45، شماره 48، شهید عزت اله صفائیان فرزند اسداله متولد 1334 که در تاریخ 28/7/1359 به شهادت رسید.

5.      قطعه 24، ردیف 73، شماره 41، شهید ساسان جعفربای فرزند حسن، متولد فروردین 1338 که در فروردین 1360 به شهادت رسید، بر مزارش نوشته اند "ایران به فدای تو همه جان و تن من، زیرا که توهم مام منی هم وطن من، خواهم که پس از مرگ من آنجای بسازم، از پرچم ایران عزیز کفن من"

6.      قطعه 24، ردیف 5، شماره 33، مجاهد شهید ابوالقاسم سالاری فرزند حسن که سنگ قبرش اعلام می دارد که در 22 سالگی در روز 22 بهمن 1357 در پادگان نیروی هوایی به شهادت رسیده است او دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بوده است، آری همانگونه که بر سنگ مزارش نوشته اند "درود بر یوم ا... بیست و دوم بهمن و بر آفرینندگان آن"

 + نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ ساعت 5:58 شماره پست: 884 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

داستان شهادت شهید رضا قنبری (فرزند مرحوم مغفور محمد حسین - گرمن) را قبلا در همین وب ذکر کرده ام، از خصوصیات جالب و حیرت آور ایشان، بسیار جدی بودن در عینِ شوخ طبعی بود. او خداگونه و همچون خالقش جمع اَضداد شده بود. این هنر بزرگی است که در عین شوخ طبعی لوده نشوی، زبانت در شوخی به رنج دیگران نچرخد؛ در عین شوخ طبعی به لَغو مبتلا نشوی؛ شوخ طبعی ات باعث شکستن حد و حدود شخصیت تو و موجب بی حرمتی ات نزد دیگران نشود؛ انسانی با وقار، متین، جاافتاده و... باشی و در عین حال طبعی شوخ داشته باشی؛ در عین شوخ طبعی آنقدر اهلِ ملاحظه باشی، کسی را یارای تعرض به حدودت نباشد. آری این شهید بزرگوار آنطور شوخ طبع بود که هرگز مصداق این جمله معروف "که شوخی تو را آبرو می برد" نبود و به این روز و زوگار هرگز ندیدمش.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در آن هشت سالِ جنگ و دفاع از خاک و کیان کشورمان در مقابل آن خون آشام تا بن دندان مسلح بعثی و مدعی سردار قادسیه، فرزندان این مرز و بوم را زندگی و مرامی در صحنه جنگ و جهاد رایج و یا احیا شده بود، که ممکن بود در منازل خود به این صورت نه آموخته بودند و نه تمرینش را داشتند، یکی از رسوم رایج و معمول آن جمع ها، دعای بعد از هر سفره ی غذا بود، که هر یک از جمع حاضر بر سفره، باید بعد از صَرف غذا دعایی را به دلخواه می گفت و دیگران نیز برای اجابتش نزد خالق بزرگ آمین می گفتند؛ دعایی که برون دادی از دلمشغولی های اجتماعی، سیاسی، مذهبی، شخصی و ذهنی هر رزمنده بود.

این شاید از سخت ترین کارها برای کسانی بود که دارای میزانِ نامتعارفی از شرم و حیا بودند و لذا سخن کردن در جمع برایشان بسیار طاقت فرسا و سخت بود. هرچه آنان سعی می کردند از این عمل شاقه، شانه خالی کنند ولی جمع بر چنین افرادی سخت گیرتر بود و فشار جمع و توقف همه برای شنیدن این دعا از همه ی افراد حاضر بر سفره و خصوصا فشار تعمدی به این گونه افراد برای ابراز آن، فرد را نهایتا مجبور به گفتن جمله دعایی می کرد، تا سفره را مرخص کند و سفره جمع شود و افراد حاضر اجازه متفرق شدن گیرند.
طنز خاطره یی که نقل می شود مربوط است به دو دعایی که شهید مجید ابراهیمی (فرزند محمد باقر) در دو موقعیت از بیشمار سفره های انداخته شده در سنگرهای دفاع بیان داشته بود و به علل مختلف ناشی از شرم و حیا و یا عدم آمادگی برای سخن در جمع جملات از مدارِ خواست او خارج شده و در نتیجه با این دعا موجب ادخال سرور در جمع دوستان و بعدا سوژه ی شوخی با وی گردید که با توجه به طبع خاص و حساسیت این شهید به این امور، دو شهید دیگر آن را دستمایه شوخی های بی پایان خود با او قرار داده بودند. راوی این خاطره آقای محمد تقی مهدوی است که در محرم امسال این خاطره را برایم بیان داشت.
این خاطرات مربوط به حدود سال 1362 می باشد که در یک صحنه شهید مجید ابراهیمی که می خواست برای طول عمر قائم مقام رهبری (مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری) دعا کند، ولی زبان و دلش با هم همراهی نکردند و ایشان می گوید
 خدایا از عمر امام (ره) بِکاه و به عمر قائم مقام رهبری بیفزا که جمع حاضر با شنیدن این جمله منقلب می شوند و شروع می کنند به تبسم و شهید ابراهیمی هم که متوجه اشتباهش شده بود، رنگ در صورتش سرخ می شود، و دعای خود را اصلاح می کند که خدایا از عمر ما بکاه و بر عمر قائم مقام رهبری بیفزا. او بعد از این حادثه می خواست که دیگر دعای سفره نکند، ولی جمع دست بردار نبود و فشار جمع نه او، بلکه همه را به این کار وا می داشت و دَررَفتن از زیر این کار میسر نبود و هر فرد باید دعایی آماده می کرد و در جمع می گفت.
لازم به ذکر است که آن موقع ها آیت الله منتظری از سکه نیفتاده بود و در اوج محبوبیت خود قرار داشت و وقتی ما به مدرسه راهنمایی شهید بهشتی خرقان می رفتیم، مدیر مدرسه ی ما که خط بسیار خوبی داشت، دیوار نوشته یی بر مدرسه دخترانه مقابل بهداری خرقان بدین مضمون نوشته بود که
 بی عشق خمینی نتوان یاور مهدی (عج) شد، بی منتظری، امید رهبر نتوان یار خمینی شد. و عکس مرحوم امام و مرحوم ایشان به صورت زوجی در همه جا نقش بسته بود، از جمله در محوطه سپاه شاهرود در خیابان امام (ره) که معمولا محل شروع تمام تشیع پیکرِ پاکِ شهدا از آنجا آغاز می شد، که دو عکس بزرگ از مرحوم امام خمینی و مرحوم آیت الله منتظری بر پیشانی ساختمان آن کشیده شده بود که بعدها فکر کنم در سال 1367 بود که عکس مرحوم آیت الله منتظری را پاک کردند.
خاطره دیگر از دعای سفره یِ شهید مجید ابراهیمی که باز هم اسیر استرس سخن گفتن در جمع شده بود و به جای دعای،خدایا لباس عافیت بر تن مجروحین و بیماران بپوشان، دعا می کند کهخدایا لباس عافیت بر تن شهدای ما بپوشان.
 وقتی که شهید محمود بیاریان و شهید رضا قنبری که هر دو در شوخ طبعی سَر بودند، از کیفیت و محتوای دعاهای شهید مجید ابراهیمی مطلع شدند، تا مدت ها آن را سوژه شوخی با طبع حساس این شهید کرده بودند. روح هر سه ی آنان از این یاد و خاطره بهره مند باد و در جوار حضرت حق متنعم باشند.
خاطره دیگر مربوط است به حضور در منطقه "کانی مانکا" در کردستان، که با توجه به معلولیت دست شهید مجید ابراهیمی و حساسیت آن نسبت به سرما، او خود را از حضور در صبحگاه ها و تمرینات سخت آمادگی برای عملیات معذور کرده بود زیرا در آن منطقه سرد، این حضور بسیار دشوار بود و البته تمایلی هم به حضور در این تمرینات سخت را نیز نداشت و سعی می کرد از حضور در آن شانه خالی کند، و در چادر و در جایی گرم و نرم می ماند و همین باعث حساسیت دوستان شده بود و آنان نیز فرمانده را به این سمت هدایت کرده بودند، که او را نیز از چادر بیرون بکشد و او را از این راحتی محروم کنند؛ به همین دلیل یک روز فرمانده گروهان به هنگام حضور در یکی از صبحگاه ها از عدم حضور دوباره ی وی مطلع می شود و در آستانه چادر شهید ابراهیمی حضور می یابد و با توپ و تشر او را برای حضور در مراسم صبحگاه و تمرینات فرا می خواند، ولی این توپ و تشرها اثری نمی کند و این فرمانده گروهان که بعدها شهید هم می شود می بیند توپ و تشرها اثری ندارد از درِ نرم خویی وارد می شود و می گوید حداقل در مراسم صبحگاه حاضر شو و بعد از قرائت قرآن به چادر برگردد، ولی شیهد ابراهیمی که میدانسته این از دسیسه دوستان است و می خواهند او را به صبحگاه بکشند و بعد او را با خود به تمرینات ببرند می گویدنه، من همینجا در چادر قرآن می خوانم.
از تمرینات سخت و روزانه این عملیات علاوه بر حضور در صبحگاه سرد، این که باید بدون هیچ قمقمه ی آب و یا غذا، با تجهیزات کامل مدت ها کوه پیمایی می کردیم و اگر رزمنده یی آب با خود می آورد سخت مورد تنبیه قرار می گرفت.

 

+  نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 6:58 PM توسط سید مصطفی مصطفوی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

چهره شهید سید محسن مصطفوی

 آن روزها در دوره نوجوانی صحنه زندگی دوستانه ما با رفقا مملو از شوخی های مربوط و نامربوط بود، که برخی هم در این خصوص بسیار توانا بودند. آبتنی (یا همان تنی به آب زدن) یکی از تفریحات تابستانی ما بود و معمولا ظهر تابستان که دما به اوج خود می رسید، آبتنی گزینه خوبی برای وقت گذرانی در کنار هم و تفریح های دوستانه ما بود. روزی به همراه این شهید بزرگوار سه نفر شدیم و برای آبتنی می رفتیم،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شهیدی از شهدای روستای گرمن (پشت بسطام)؛  این شهید بزرگوار و گردانی که در آن عضو بودند باید پیشمرگ رزمندگانی می شدند که عملیاتی بزرگ را برای فتح فاو باید به انجام می رساندند. این گردان باید به جزایر "بوارین" و "ام الرصاص" تهاجم می کردند تا ذهن دشمن را به خود متوجه کرده تا از منطقه دیگری، رزمندگانی دیگر، حمله اصلی را به منطقه فاو اجرا کنند. عملیات آنان یک عملیات فریب در منطقه یی بسیار سخت از لحاظ نظامی بود که دشمن سرمایه گذاری بسیار زیادی کرده بود و موانع طبیعی و دست ساز دشمن به حدی بود که نتیجه حمله به آن از قبل قابل پیش بینی بود و احتمال شکست و تلفات زیاد آن کاملا متصور بود و لذا به خاطر سختی منطقه و نوع عملیات مذکور، بازگشتی برای رزمندگان شرکت کننده در این عملیات متصور نبود به همین دلیل فرمانده اشان طی یک سخنرانی با آنان سخن می گوید و اعلام می کند با توجه به شرایط مذکور اگر احیانا کسی هست که عذری دارد و نمی تواند در این عملیات شرکت کند، مراجعه و انصراف خود را از رفتن به این عملیات اعلام نماید، که در بین حدود سیصد نفر اعضای این گردان، دو یا سه تن انصراف می دهند که این شهید به خاطر انصراف این سه نفر ناراحت شده بود که چرا باید آنان انصراف می دادند و این گلایه را نزد برادرش که در همان زمان در جبهه حضور داشته و به دیدنش رفته بود، ابراز می دارد که اخوی ایشان نیز به شوخی به او پاسخ می دهد که در بین شما سیصد نفر فقط همین سه نفر عاقلند. آری او در این عملیات شرکت کرد و به همراه بیش از یکصد و بیست تن دیگر از شهدای شهرستان شاهرود و به خیل شهدای جنگ تحمیلی پیوستند.

او در طول حضور در عقبه، در خدمت به همرزمانش پیش قدم بود چادر جمعی آنان در منطقه حمیدیه اهواز، بیش از 36 نفر نیرو را در خود جای داده بود که شستن ظروف غذا و تمیز کردن چادر این دسته وظیفه نوبتی تک تک آنان که به نوبت "خادم الحسین (ع)" و یا "شهردار" نامیده می شد، بود ولی این شهید بزرگوار تواضع نسبت به رزمندگان جبهه را به کامل ترین وجه از خود نشان داد و این را فیضی از ناحیه خداوند برای خود می دانست با نوبت و بی نوبت به این امور اقدام می کرد.

خواهرش عنوان می داشت که انگار به او الهام شده بود که این اعزام آخرین اعزامش به جبهه خواهد بود و لذا با زحمت زیادی قبل از اعزام به جبهه مرا پیدا کرد تا حتما با من خداحافظی کند.

روحش شاد که در امور عام المنفعه بسیار فعال بود، به طوری که اکنون اماکنی همچون تکیه عزاداری امام حسین (ع) در روستای گرمن و ساختمان نانوایی و دهیاری روستا را از خود به یادگار بجا گذاشته است. ایشان که در ساخت اسکلت های فلزی متخصص بود در کمک به افرادی که ساختمان سازی داشتند خیلی کوشا بود.

شهید حاج عباس فیروزی صنعتگری توانا در کار آهن بود، ولی قلبی لطیف تر از پنبه داشت، برادر این شهید بزرگوار که در عملیات والفجر هشت به شهادت رسید، جناب حاج موسی فیروزی روایتی از این وجه شخصیتی اش دارد :

در زمان رژیم گذشته مدتی با ایشان در "کارخانه ایران ناسیونال" همکار بودیم، روزی فردی در ساعات تعطیلی کارخانه به نگهبانی محل کارمان مراجعه کرد در حالی که یک کت در دست داشت و می گفت قصد فروش این کت را دارم، آیا کسی در بین شما هست که خریدارش شود؟ و من کت را از دستش گرفتم و براندازی کردم و دیدم مناسب من نیست و ناگهان متوجه شدم که این کت ست خود فروشنده است، گفتم چرا می خواهی بفروشی؟!! اون فرد با لهجه اصفهانی پاسخ داد که مسافرم و متاسفانه محتویات جیبم به سرقت رفته و برای بازگشت به اصفهان پول ندارم و می خواهم این کت را بفروشم و خرج بازگشت به شهرم کنم. اما در آن جمع کسی خریدار کت نشد.

وقتی جریان را در منزل برای شهید حاج عباس تعریف کردم تا یک ماه با من صحبت نمی کرد، و شدید معترض بود که چرا این فرد در راه مانده را به من معرفی نکردی که من خودم هزینه سفرش را بپردازم.

در یک مورد دیگر، یکی از کارگرهایش که در کار اسکلت فلزی با او کار می کرد، نزد ایشان مطرح کرده بود که در این فصل تابستان و گرما ما در منزل یخچال نداریم، او هم فورا یخچال مورد استفاده در منزل خود را به او داده بود.

این شهید بزرگوار بسیار کاری بود و به اصطلاح امروزی ها آچار فرانسه بود (بسیار زرنگ و مغزش پر از ابتکارات بود)، برای همین هم اگرچه بعد از مدت ها مفقود بودن جنازه اش را تفحص کردند و یافته شد، ولی خانواده اش شاید هنوز هم معتقدند که این شهید بزرگوار کسی نبود که به این راحتی اسیر مرگ شود و روزی برخواهد گشت، و شهادتش را هنوز هم باور ندارند.

اما اروندی که آنها از آن گذشتند تا به آن سوی رود برسند، دریایی مردانه بود، فرمانده دسته آنها که از نیروهای اعزامی از بسطام بود، می گفت شهید حاج عباس از کسانی بود که هنگام حمله به خط دشمن از این آب های خروشان گذشته بودند و خود را به خاکریز دشمن رسانده و از آن رد شدند. ولی از خاکریز که رد می شوند در آن سوی خاکریز دشمن، فرمانده آنها شهید حسین عرب [1] که فرماندهی نترس و عجوبه ایی بود، و سلاح کلاشینکف با خشاب صد و بیست تا گلوله حمل می کرد، در این عملیات یک تانک دشمن را می بیند که به سمت نیروهای ما می آید و هی درخواست آر.پی.جی [2] زن می کند، که در همان حال مورد اصابت تیر مستقیم همان تانک قرار می گیرد و به شهادت می رسد، و شهید حاج عباس هم مورد اصابت ترکش از ناحیه پای چپ خود قرار می گیرد و به ایشان می گویند که با توجه به مجروحیت به عقب باز گردد، ولی این شهید بزرگوار به این مجروحیت اعتنا نمی کند و در کار پیشروی و پاکسازی خط و سنگر دشمن شرکت می کند.

مقداری که پیشروی می کنند، با توجه به فشار دشمن و تلفات، دستور عقب نشینی می دهند، ولی حاج عباس از کسانی بودند که خیلی جلو رفته بودند و فرمان عقب نشینی را نمی شنوند و بقیه بر می گردند و او همانجا می ماند و نمی دانم تیر خورد یا دستگیر شد و...

خاطره ایی از شهید حاج عباس فیروزی در عملیات والفجر 8 :

توضیح یک عکس (یک روز قبل از عملیات والفجر هشت اردوگاه کاظمین ایستاده از راست حاج حمید بوجار- شهید بیگی از ایوانکی حقیرعلی اکبرمالک پور شهیدی از میامی که نامش را فراموش کردم جانبازسید علی موسوی نشسته شهید حاج عباس فیروزی) که ماجرای اعزامش خیلی جالب بود ایشان در تهران  آهنگری داشته و یک حسینه نیز تاسیس کرده بود یک شب در حسینه خوابش می برد حضرت سیدالشهدا را در عالم خواب زیارت می کند که التماس می کند آقا می خواهم برایت فدای شوم که ایشان آدرس گردان کربلا رابه او می دهد و ایشان زندگی و کاسبی را رها می کند و خودش را به گردان می رساند این شهید آنقدر عشق دیدار سیدالشهدا را داشت که مدام این خوابش را تعریف می کرد و آن شب موعود در جزیره بووارین یک لحظه دیدمش که زخمی شده بود و با رجز خوانی به مانند تعزیه عاشورای اباعبدالله،ع،  پر شور و با چهره ای نورانی جلو می‌رفت که همراه با حسن عرب عامری فرمانده دسته  حضرت علی اکبر شهید شدند ؤ به آرزویش که در عالم خواب برایش الهام شده بود  رسیدند و گویا مدتی مفقود الاثر بودند البته اصلیت ایشان گرمه ای  بود کنارش شهید اصغری و کنارش را فرآموش کردم
روحشان شاد یادشان جاویدان

[1] - فرمانده گردان کربلا در این عملیات که نیروهای اعزامی از شاهرود را در این شب فرماندهی می کردند.

[2] - سلاحی که توسط موشک های اتصال یافته به سر آن تانک، خودرو و سنگرهای دشمن را مورد هدف قرار می دهند

 

+   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:18 PM |  یکشنبه یکم تیر 1393     

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

حاج عبدالکریم غفوری از بازاریان محترم شهرستان شاهرود بود که شرحی از ایشان در همین وبلاگ (روستای گرمن پشت بسطام، مردم و سرزمینی شگفت انگیز - حکایت بیدر و حاشیه بیدرنشینان) در خصوص تاریخ روستای گرمن و چگونگی ساخت بنای مسجد جامع این روستا و تکیه آن توسط جد بزرگوارش که او نیز به درستی و با مسمی "عبدالکریم" بودند، نیز آمده است به رحمت خداوند رفت و به فرزندان شهیدش یعنی شهید حسن غفوری و شهید حسین غفوری پیوست و انشا الله در جوار شهدا و تحت عنایات حضرت حق متنعم خواهد بود. او فردی آرام و متین و محترم بود که آرامش او وقتی در جوارش قرار می گرفتی به انسان آرامش می داد. انسان با تقوایی می نمود که هرگز ظلمی از او نشنیدیم و تا حدی که بنده شناخت دارم از ایشان هرگز متصور هم نبود و البته به همین دلیل و خصوصیات خوب دیگر بود که دو شهید بزرگوار از دامن این خانواده تربیت و در راه حراست از میهن عزیزمان از متجاوزین بعثی تقدیم گردیدند. خدایش رحمت کند. خداوند به بازماندگان نیز صبر و اجز عنایت فرماید.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 12:23 شماره پست: 395

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...