از آن روز که دریایی که در آن رها و آزاد بودیم را از ما گرفتند،
و در کویر، و باد و تابشِ خَشنش غرق و رهایمان کردند،
و برجای ماندیم، تن دادیم، و تحمل کردیم،
و نام این تصمیم اشتباه را پایداری نهادیم،
و بر خود، برای این تن دادن به خشکی و کویر، آفرین گفتیم!
چشمانم هزارههاست که در استقبال از باران،
ناخودآگاه، وقت و بی وقت، در آسمان دو دو میزنند،
و از باران میپرسد،
بارانی که پیش از این تنمان را هر لحظه میشست و جلا میداد،
امروز گاه و بیگاه هم که میآید، به بوسه مرگی میماند، که بر تنِ آلودمان مینشیند!
و کاغذ ذهنمان را به سیاهی بیشتری، از جوهری قیرگون میکِشد،
آنقدر با باران و زندگی بیگانهایم، که هر بار بعد از نود و بوقی که میبارد، همواره بی موقع اش مییابیم!
پر از خسارت، تا هیچ لذتی از آمدنش هم حس نکنیم،
چراکه صفحهی زندگیمان را، به سیاهی بیشتری میکشد.
خاطرمان از باران هم مُکدر است!
تقصیر از باران نیست،
گناه ماست، که هیچگاه آمادگی سینه گشودن برابر باران را نداشته و نداریم،
چراکه خانهمان، همواره به شبنمی ویران بود و هست،
تنمان به هر باد و نسیمی لرزانست!
هربار که باریدن گرفت،
خود را در میان بازوانمان پیچیدیم، تا بارشِ زندگی، رویش امید بر سینهمان را موجب نشود،
از امید و زندگی همواره گریزان و ترسناکیم!
هر بار، بارش و باران، غافلگیرمان کرد و میکند،
قافیه پاکی را، حتی زیر باران هم باختیم، و میبازیم،
و نتوانستم با ترنم باران، سرود زندگی را، همنوا شویم،
کاش کاروان زمان را توقفی بود، و فرصتی میداد،
تا زمین ذهنمان را از آلودگیها میرُبیدیم،
آنگاه آسمانِ آرزوهای دور و درازمان، سرِ غریدن و باریدن میگرفت،
بارانی که هر بار که بارید، پاک نکرد که هیچ، بلکه بر لکههای درهمِ صفحهی پاکِ صبحگاهِ شبمان نیز، افزود!
تا آلودگی و بیماریمان، همه گیرتر شود،
بدتر از پیش،
هر بار که بر صورت خونآلودمان باریدن گرفت، پر لکهتر از قبل، با کبودیهای جدیدش، رهایمان کرد و رفت!
با خود میاندیشم که هوسِ باران کردن در این کویر، خود گناهی بیش نیست!
حال و هوای کویر، با حال ما سازگارتر نیست!
شاید اینجا را همین خشکسالیِ تحقق آرزوها بس است!
و تنها همان آرزوی باران، برای هفت پشتمان کافیست،
اینجا نه برلین است، نه پاریس، اینجا حتی دهلینو هم نیست، که تحمل بارانی هر روزه را داشته باشد،
تو گویی بوی باران، شامهمان را نمیسازد!
به بوی تاپالهایی خو کردهایم، که تجربهایی هزاران سالهی زیستن با آن را داریم!
چنان عادتمان شده، که اگر کسی بگوید بد است و عیب!
یکیمان سریع از راه میرسد، و بی مقدمه میپرسد:
«در لندن زندگی کردی؟ آنجا را دیدهایی؟ مدتی که آنجا بودم، و وقتی در "کینگ کالج" [1] درس میخواندم، پیاده تا "هاید پارک" [2] و "گرین پارک" [3] میرفتم، آنجا هم همین بو را میدهد، خیابان "کانستیتوشن هیل" [4] هم معطر به همین بوست، اصلا گاوی که این تاپاله را در خیابانهای تاریخی لندن میریزد، در کلیسایی "وست مینستر" [5] غسل تعمیدش میدهند، حتی کمتر لندن نشینی از این بو شکایت دارد!»
آن دیگری میگوید مردمانِ بروکسل، آمستردام، کپهناگ، اُسلو و... هم از این بو شکایتی ندارند!
میمانم که چه بگویم!
آخر این چه استدلالی است، در این شهرها، برای فرار از این تعفن، خیابانها و جاهای زیادِ دیگری هم هست، که تو را با چیزی متفاوت، آشنا و رودر رو کند!
آنان این بو را، با درجهای از غلظت، انتخاب کردهاند!
من چی؟! آن را به ارث بردهام، از من کسی در این مورد نپرسید، یا وقتی پرسید که مست خواب و خستگی بودم، یا مَشعوف و غرق در مستی پیروزی و... و اصلا نفهمیدم که چه پرسید، و مرا چه میباید و شاید؟
به تعفنی دچاریم، که مثل بختکی پهن پیکر، در خوابی تکراری، همواره با ماست،
حتی مسافران خارج زیسته، و بیرون گشتهمان، وقتی در توکیو، پکن، مسکو، نیویورک، سیدنی و... قدم میزنند، مثلِ مالیخولیا زدهها، حتی در این شهرها هم، بوی آشنای چنین تعفنی را میجویند، که آنقدر با ما آمده، که انگار تقدیرمان شده است، که با هر برخاستنی، مضطرب شده، به جستجوی گم گشتهایی، چون آن میرویم!
حتی در توبره نوآوران نیز، گم گشتهایی از این دست را میجوئیم!
حتی اگر در تجارتی دیگر باشد، تضمین استمرار چنین بویی را میخواهیم!
آنقدر با این بیماری خو کردهایم که وقتی عطر باران میآید، بی قرارمان میکند، که مبادا رهایی از آن تعفن، از حال و هوای هر روزهمان، خارجمان کند!
تا چند قطرهایی که بر صفحهی خشکِ در آرزوی باران ماندمان میچکد،
تمام آرزوها، و آنچه برای این روز، بر چک لیست آرزوهای متکثرمان نوشته و یا کشیدهایم، نقش بر آب میشود.
تو گویی با هر بارشِ به ندرتی که از آسمان، بر صفحه آرزوهامان میبارد، سیاهی میپراکند و باز میافزاید!
اما نه!
شاید نوشتههامان، از سر بی ایمانیست، که بر کاغذی اینچنین ناچیز و ناکارا نگاشته میشوند،
که با هر باد و بارانی، از دست میروند،
کاش اهداف و آروزهامان را چون آن بزرگمرد، بر سنگها میکَندیم!
تا به وقت باد و باران، همچنان پابرجا بماند، و یادآور خطراتی همیشگی،
که نسل اندر نسل گرفتارش بودیم و هستیم!
مثل همان "دروغ، دشمن، خشکسالی" [6]
[1] - The King's College London
[2] - The Hyde Park
[3] - The Green Park
[4] - The Constitution Hill
[5] - The Westminster Abbey
[6] - بر دیوار جنوبی کاخ آپادانا به فرمان داریوش کبیر نگاشته شده است که : «خدا این کشور را ، از دشمن ، از خشک سالی ، از دروغ حفظ نما."

