مصطفوی

مصطفوی

 "(سه شنبه ۱۸ اسفندماه ۹۴ آقای مصباح یزدی در دفتر آقای سعید جلیلی) من کسی را ندیدم در بین دوستانی که دیدم، مثل جناب سید حسن نصرالله باشد نسبت به مقام معظم رهبری. میفرمود شما خیال نکنید ما منتظریم آقا امر کنند تا ما یک کاری را انجام دهیم. احتمال بدهیم که کاری را دوست دارند انجام می‌دهیم. چون برای ما ثابت شده که خدا به ایشان فهمی و بصیرتی داده که چیزهایی می‌فهمند و ما نمی‌فهمیم. او جز رضای خدا چیزی نمی‌خواهد. یعنی اگر احتمال بدهیم ایشان چیزی را دوست دارند، دنبال آن احتمال می‌رویم. چه برسد به اینکه دستور بدهد .خاک بر سر منی که دستور بدهد این کار را بکن و من تمرّد کنم. بفرمایند این کار را نکن، با کمال پررویی عکسش را عمل کنم. چقدر آدم می‌تواند پست بشود؟ من و شما باید سعی کنیم این وظایف را در هرحالی خوب بشناسیم. آنچه می‌توانیم و قادریم عمل کنیم. برای من چه ربطی داشته باشد، اصلا تو چه داری؟ تو کی هستی؟ اگر می‌خواهی چیزی باشی، او باید تو را بالا ببرد. پس باید کاری کنی که او دوست دارد (1)"

 جناب آقای محمد تقی مصباح!

 این نوع طرز تفکر "مریدی و مرادی" و عمل بر اساس ذهن خوانیِ "مراد" که آن را شما علیرغم نظامِ استقرار یافته اسلامی با همه قوانین و دستگاه هایش تبلیغ و تجویز می کنید، اگر پا بگیرد آیا سنگ روی سنگ باقی می ماند؟!! آیا در این کشور "مراد" کم داریم؟! و اگر هر "مریدی" برای عمل به ذهن خوانی مراد خود روی آورد و از روی این ذهن خوانی ها اقدام کند آیا کسی از اکابر و بزرگان رقیب باقی می ماند؟!!، و اگر این اقدام خطرناک در یک طرف پا بگیرد آیا در بین رقبا هم کسانی یافت نخواهند شد که جوابش بدهند؟!! و ادامه تسلسل وار این حرکت آیا از جامعه امن و قانونی چیزی باقی خواهد گذاشت؟!! البته شما با نظریه تکقرائتی (2) که دارید شاید خواهان حذف رقبا به تمامی باشید ولی از قانون چیزی باقی نخواهد ماند و تضمینی هم برای بودن شما بعد از رقبای تان نخواهد بود که پایگذاران چنین بنای هرج و مرجی خود از آن مصون نخواهند بود.

در این جامعه یی که شکاف و رقابت به حدی رسیده که رهبران برخی جناح های داخل نظام، به خون طرف مقابل خود در داخل نظام، تشنه اند تا جایی که بزرگِ خاندان بنیانگذار انقلاب (ره) و جانشین ایشان در بین اهل بیت کرامش و... جناب آقای سید حسن خمینی را در عین شایستگی های ذاتی، علمی، حوزوی، حق اخلاقی اش بر این نظام و مردم، سوابق درخشان، تایید مراجع عظام و... در یک اقدام کاملا جناحی و خودخواهانه نمی توانند احراز صلاحیت کنند (3) که تا در برابر رای مردم قرار گیرد و احتمالا بر مسندی مشورتی و تصمیم گیر  بنشیند و... و در مقابلش آدم های بسیار کوچکتری از همین فیلتر جناحی می توانند احراز صلاحیت شوند و...

و یا شخصیتی مثل آقای هاشمی رفسنجانی را که از استوانه های نظام و انقلاب و مورد تایید بنیانگذار و رهبری فعلی هستند را رد صلاحیت می کنند (4) و یا فرزند فاضل بنیانگذار انقلاب (5) و فرزند برومند جناب سید روح الله خاتمی جناب سید محمد خاتمی را ممنوع الهمه چیز می کند و... و در مقابلش غارت گران بیت المال و منحرفین و انجمن حجتیه ایی ها گشاده دست راست راست می گردند و... آیا تجویز اقدامات غیر قانونی عاقلانه، حکیمانه، فیلسوفانه، اخلاقی، دینمدارانه و... است؟!!

اگر چنین روندی که شما به تبلیغش سخن می گویید شکل گیرد آیا امثال "سعید عسکر" (6) کم اند که دست به جنایت های خونین دوباره در درون نظام بزنند، آیا آن موقع خود شما هم احساس امنیت خواهی کرد که تنها پس از رحلت امام (ره) از گرد راه رسیدی و قصد داری انقلابیون و السابقون را کنار بزنید و مصادر این انقلابِ خون را از "خون داده ها"، "جنگ رفته ها"، "انقلاب کرده ها" ، "زندان رفته های رژیم گذشته" و... بگیری و آن را به مصادره خود و یاران تربیت شده اتان در آورید؟!!

جناب آقای محمد تقی مصباح!

تاریخ نشان داده است که این تیغی که شما برای رقبای سیاسی خود تیز می کنید، دو لبه است و ابتدا ممکن است سر رقیب را ببرد، ولی بعد از رقیب نوبت تئوریزه کنندگان و فراهم کنندگان آن نیز سر خواهد رسید، همانگونه امروز شر القاعده، داعش و... گریبان تئوری پردازان و فراهم کنندگانش را هم گرفته و رهایشان نخواهد کرد تا به نابودی اشان بینجامد (7).

 پس چنین تئوری عملِ غیر قانونی را تجویز نکنید که ممکن است در مرحله اول دامان رقبای سیاسی شما را بگیرد ولی در مرحله بعد خود شما و دست پرورده هایتان را هم طعمه خود خواهد کرد و در گردابش فرو خواهد برد، این قانون خداوندی است که کسی که باد بکارد طوفان درو خواهد کرد، پس بی قانونی و ذهن خوانی و عمل به چنین شیوه ایی را تبلیغ نکنید که هر دو طرف ضرر خواهند کرد، و این یعنی نابودی قانون، و نابودی قانون یعنی نابودی این انقلاب و کشور است (8)؛ و این انقلاب آمد تا جلوی بی قانونی ها و خودکامگی ها را بگیرد که اگر قرار است با این تئوری پردازی ها بی قانونی را حاکم کنید، لطفا به نام اسلام، شیعه، انقلاب انجام ندهید زیرا بی قانونی و هرج و مرج برازنده دشمنان اسلام و انقلاب است.

جناب آقای محمد تقی مصباح!

چون در سلک اهل علمید، این شیوه نگرش از شما بعید است؛ در حالی که از اهل علم انتظار می رود که مردم را به منطق و ملاک های قوی و چکش کاری شده از جمله قانون برای عمل ارجاع دهند و آن را ملاک عمل آنان معرفی کنند، اما شما مریدان خود را برای عمل، به دل هاشان رجوع می دهید که ذهن خوانی کنند و فتوا دهند و به نام رهبری به اقدامات من درآوردی اقدام کنند.

 این تئوری شما خیلی خطرناک است و مریدان را حتی از گفته های صادره از دهان ها هم که هزار اما و اگر و تفسیر می تواند داشته باشد، دور کرده و به قانون که عصاره تمام حرف هاست، ارجاع نمی دهید که هیچ، آنها را به ذهن خوانی مرادها و عمل بر اساس استنباط از آن ارجاع می دهد و خدا می داند که هر مریدی از ذهن مراد خود چه خواهد خواند؟!!.

اگر این اسب چموش ذهن خوانی و عمل بر اساس خواسته های مراد های این دنیایی (9) به حرکت درآید و هر کس بر اساس استنباط خود از ذهن این افراد عمل کنند، نتیجه هرج و مرج و جنایت هایی خواهد بود که این اسب چموش سال هاست که هر از چند گاهی در جاهایی در این کشور عرصه داری کرده و خود را نشان داده است و اعمالش در این سال ها به جنایات و اشتباهات "خودسرها" مشهور است (10) و برای آبروی انقلاب، اسلام و کشور خسارت های بسیار به بار آورده است.

تئوریزه کردن این حرکت غیر قانونی، از آنجا که طبق نظر امام خمینی (ره)، عمل خلاف قانون حرام است (11)، خود حرام خواهد بود، و انجام حرام از ناحیه شما به عنوان مسول موسسه امام خمینی (ره) که به نام ایشان، باید تئوری پرداز تفکر ایشان باشید، انتظار نمی رود که مریدان خود را به بی قانونی و اعمال خودسرانه و استنباطی و ناشی از ذهن خوانی ها دعوت کنید.

چشم به دهان مراد بودن ها در تاریخ این کشور امثال "خواجه نظام الملک توسی" ها را از این مردم گرفته است و آنگاه که آن شیعه اسماعیلیه کارد تیز شده توسط مراد خود را در سینه این وزیر آگاه ایرانی که در دربار سلجوقیان حنفی مسلک فرو می کرد، نمی دانست و حتی می توان گفت نمی خواست که بداند که چه کسی را از دسترس این مردم مظلوم دور می کند و به قتل می رساند و تنها می خواست ماموریت داده شده از سوی مراد خود را به انجام رساند (12).

شما که نظام مریدی و مرادی را با این شدت (و شیوه افراطی ذهن خوانی و عمل بر اساسش را) تبلیغ می کنید، احساس خطر نمی کنید؟!! مگر در تاریخ همین انقلاب ندیدید که همین چشم و گوش بستن ها به عقل و درون، و گوش و چشم باز کردن ها در مقابل خواست مراد و منویات دل او، با مجاهدین مبارز زمان طاغوت که الحق مبارزانی سخت کوش و در مبارزه استوار بودند، چه کرد و با تبدیل یک غیر معصوم جایزالخطا به اسم مسعود رجوی به پیر و مراد هزاران مجاهد و فرزندان شیعه این کشور به آلت دست دشمن این آب و خاک (صدام) تبدیل شدند.

از خود نمی پرسید چگونه می توان یک مجاهد مبارز را به این اوج از سقوط کشید که همکاسه دشمن آب، خاک، ناموس و نسل کشور تبدیل کند، آیا چشم و دهان بستن مریدها و تعطیلی عقل نبود که باعث این خسارت شدید به فرزندان غیور و مبارز شد، که آنها را به این ورطه از سقوط کشید؟!! آیا آن مریدی که گوش به فرمان مرادش فریاد مستضعف پرور شهید رجایی را خاموش می کرد، اگر کمی به عقل خود مراجعه می کرد و تنها گوش به فرمان این و آن نبود و تنها کمی فکر می کرد، آیا افراد خائن لایق مرگ نمی یافت که دست به کشتن چنین معلم دلسوزی نزند. حال شما از این هم فراتر رفته و مریدان را به ذهن خوانی مرادشان فرا می خوانید و توصیه می کنید "من و شما باید سعی کنیم این وظایف را در هرحالی خوب بشناسیم. آنچه می‌توانیم و قادریم عمل کنیم".   

1-      http://www.rajanews.com/news/236957

2-   http://www.wikimags.ir/8

3-   http://fararu.com/fa/news/261792

4-   http://www.yjc.ir/fa/news/4393141

5-   http://farsi.rouhollah.ir/library/sahifeh?volume=21&page=170

6-   http://www.parsine.com/fa/news/267479       http://namehnews.ir/fa/news/120536

7-   http://fa.rfi.fr/20141013

8-   http://www.hawzah.net/fa/Article/View/86878

9-   که از قضا تمام مرادهای فعلی غیرمعصومند و واجد هزاران خطا و بدفهمی های احتمالی

10-                   http://fararu.com/fa/news/162381 http://aftabnews.ir/fa/news/340596

11-                   http://hadana.ir/%D8%B4%D8%B1%D8%B9%D8%A7-%D8%B1%D8%B9%D8%A7%D9%8A%D8%AA-%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%8A%D9%86-%D9%83%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%AF-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA/

12-                   http://mardomsalari.com/template1/News.aspx?NID=89489   poek.tama.ir/myfolder/10069/files/8nzam.ppt  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 14:42 شماره پست: 908 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سال در حال تحویل شدن است و سال جدید در راه و عنقریب که برسد، و من مانده ام که بر این تحویل سال باید گریست و یا خندان بود، گریان بدین لحاظ که هر لحظه به "آخر خط" نزدیکتر می شویم و جشنِ پایان فرصتِ عمر چندان منطقی به نظر نمی رسد و خندان از این جهت که زمستانی سخت و سرد و سالی سخت و پرحادثه گذشت و نوید بهار و سالی جدید در میان است و امید به بهبود و تغییری شادی بخش موجود، و امیدواریم که سال جدید شروعی برای بهتر شدن و موفقیت های جدید باشد و همین شاید وجه تبریکزای گذشتن آن و آمدن این است. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 11:2 شماره پست: 907 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انسان ها موجودات عجیبی اند و انگار چنان حریمی با دیوارهای بلند دارند که دیگران را بدان راهی نیست و تنها در چهار دیواری حریم خود زندگی می کنند و گاه خود نیز در این چاردیواری گرفتار آمده و قادر به دیدن بیرون و بیرونی ها نیستند و لذاست که در حالی که غرق در بین هزاران همنوع خودند، اما احساس تنهایی می کند و لشکری از آدم ها را در کنار خود نه می بینند و نه حس می کنند، البته خداوند هم ظاهرا همینطور است و در بین این همه مخلوق تنهاست و در تنهایی خود غرق است.

او نیز چون انسان در تنهایی خود با خود سخن می گوید به عنوان مثال آنگاه که از خلق بشر فارغ گردید به خود فتبارک الله (1) گفت، گذشته از این که چنین موجودی لایق تبریک بود یا نبود، باید اذعان داشت که این تبریکی است که خداوند به خود می گوید، وگرنه خالق را در مقابل مخلوق چه جای اِفِه (2) آمدن است، آن هم برای کسانی که ضعیف و بی مقدارند. قاعدتا خداوند نیازی به اِفِه آمدن برای خلق ندارد و این تبارک را به خود گفته است.

لذا گاه در میان آدم ها غرقی و احساس تنهایی می کنی، این هم شاید از رگه هایی باشد که ما از خالق خود به هنگام دمیدن روح خدایی در کالبد جسمانی خود به ارث برده ایم، گاه انسان غرق نعمت است و احساس خال بودن می کند، گاه انسان غرق ثروت است و احساس فقیری می کند و... این ها از شگفتی های انسان است.

1-  (مومنون/14) ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فکسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا آخر فتبارک الله احسن الخالقين (ترجمه) سپس آن نطفه را لخته خونى ساختيم، آن گاه آن لخته خون را به صورت پاره گوشتى (که گويى) جويده شده درآورديم;  پس آن قطعه گوشت را استخوان هايى چند ساختيم، آن گاه استخوان ها را با گوشت پوشانديم، سپس آن را آفريده اى ديگر ساختيم ( به او حقيقت انسانى بخشيديم ). پس خداوند که بهترين آفرينندگان است پرخير و برکت است.

2- اِفِه اظهار فضل کردن، غرور و قدرت خود را به رخ کشیدن و... است؛ معمولا انسان های ضعیف النفس که کمبود شخصیت دارند برای جبران کمبودهای خود، داشته ها و نداشته های خود را به رخ دیگران می کشند و خداوند قطعا بری از چنین صفت زشتی است. 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 9:51 شماره پست: 906 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بشرانگاریِ خداوند یکی از معضلات فکری ما انسان هاست، و ریشه در تاریخ تفکر بشر دارد، چه در دوره ی خامیِ فکری بشر که از خداوند مجسمه و بت می ساخت و به اهدای خوردنی و نوشیدنی ها به این بت اقدام می کرد و زنان زیبا را به عقدش در می آورد و یا در پایش قربانی می کرد، و چه امروز که پیشرفت کرده و اگرچه دیگر از او بت نمی سازد، اما باز او را به سان خود بشری تصور می کند و در حالی که خوردنی و آشامیدنی به او هدیه نمی دهد، ولی همچون خود، او را به عنوان مثال در وقایع دنیوی عزادارش می پندارد و... که به نظر می رسد، این دو (بت سازی و بشر انگاری) ناشی از یک منشا و همین نوع تفکر و بینش به خداوند است.

 اگرچه خداوند هم در قرآن خود را گاهی طوری معرفی کرده که بر این امر صحه گذاشته و این شبهه را تقویت کرده است، مثلا آنجا که از "یدالله" (1) سخن می گوید، در حالی که در نظر گرفتن "خدایِ دست و پادار" در عالم واقع امری اشتباه است و این "دست" تنها کنایه و نشانه ایی است برای قابل فهم کردن این سنت الهی که خداوند کمکیار دست های بشری وحدت یافته است و تبیین کننده سنت و قانون خداوندی که مثلا اگر شما وحدت یابید (ظالم و مظلوم تفاوت نمی کند)، این سنت خداوندی است که تضمین کننده نتیجه ایی حتمی برای این وحدت باشد.

از آنجا که ائمه هدا (ع) برای ما در تفکر شیعه اهمیت محوری دارند، به نظر می رسد گاه دچار همین نقص افکاری شده ایم و سخنانی را به زبان می آوریم که مناقشه برانگیز است، آنجا که مداح عزیز در شب عزای حضرت فاطمه زهرا (س) سروده ایی را می خواند که "خدا عزا گرفته در فاطمیه"؛ شاید این جمله ایی رسا، درست و منطقی در توصیف رفتار و حالات خداوند در برابر وقایع دنیوی نباشد.

با شنیدین این سربندِ اشعار این سوال برایم ایجاد شد که واقعا خداوند چرا باید عزادار باشد؟!! خداوند ممکن است از عمل ناشایست بندگانش ناراحت و خشمگین شود، ولی لزومی به عزا گرفتن ندارد، در حالی که او قادر مطلق است و با اراده یک "کُن"، امری"فَیَکُون" (2) می شود و معتقدیم که "فعال لما یرید" (3) است، پس چرا باید او با همه این قدرت و توانش در مقابل عمل ظالمانه ایی خود را مستاصل دیده و عزادار شود؟!! در حالی که تنها لازم است اراده کند تا وضعیتی تغییر کند؛ و لذا به نظرم آمد عزادار شدن مخصوص ما انسان هاست که توانی در تغییر وقایع زیانبار و دردناک زندگی خود نداریم و ناتوان بر تغییر صحنه ها می نشینیم و بر نتایج این وقایع خارج از کنترل به عزاداری می پردازیم.

به نظر می رسد که چنین بینشی نشات گرفته از ذهنی است که خدا را در ردیف و واجد خصوصیات و شرایط انسانی تصور می کند و بی توجه به جایگاه خداوند و حتی در مواقعی او را پایین تر از بندگانش تصور کرده، و در حالی او را مستاصل و عزادار به صحنه ایی تصور می کند که بنده اش حضرت زینب (س) در مورد آن صحنه از "و ما رایت الا جمیلا" (4) سخن می گوید؛ ولی با این حال بالاتر و اولی تر از او خداوند چنین صحنه و واقعه ایی را نازیبا می بیند و مستاصل از تغییر آن، به مویه و گریه و عزا بر آن می پردازد؟!!

سوال دیگری که وجود دارد این که، اگر مرگ برای مومن "لقاالله" (5) است، پس لقاء برای این دو عاشق و معشوق (6) چرا باید عزا به دنبال داشته باشد، آیا مرگ را وصل و اتصال می بینیم و یا قطع و انفصال؛ اگر وصل است و لقاء، پس چرا باید خداوند از این وصل عزادار باشد، و در حالی که بشر عارف و بصیر حتی فریاد "فُزتُ" (7) را  ندا در می دهد، خداوند آن را فیض ندیده و به عزای آن واقعه بنشیند؟!!.

اصلا زهرایی که خالص ترین و پاکترین تیکه از وجود و روح خداوند است اگر به اصل خویش "راجعون" (8) شود چرا باید این رجوع موجب عزای خداوند شود؛ خداوند اگر ظلمی از بنده ایی در خصوص چنین بشری که دوستارش هست، هم ببیند ممکن است خشمگین شود ولی از این وصل قاعدتا نباید عزادار باشد، عزادار باید علی (ع)، بچه هایش (ع)، دیگر مسلمانان و بشریت باشند که چنین موهبتی را از دست داده اند و توانی برای بازگرداندن او ندارد، خداوند که چنین موهبتی را در قرب خود می بیند و بدستش آورده است، چرا باید عزادار باشد؟!!.

از سوی دیگر این عزادار شدن ها بیشتر ناشی از فانی انگاری بشر است که مرگ را پایان همه چیز می بیند، و لذا اگر اعتقادی راسخ و خلل ناپذیر نسبت به معاد داشته باشیم، دیگر شاید این همه مویه و گریه بر رفتگان و بپاکردن عزا کمی بی معنی می شود؛ چرا که اگر اعتقاد درست و توامان به دو مقوله فنا ناپذیری و مرگ (فارغ از دلیلش) داشته باشیم، مرگ تنها نقطه اتصال و در واقع انتقال از نشئه ایی به نشئه دیگر خواهد بود و مردگان "عند ربهم یرزقون" (9) هستند و... در این حالتِ اعتقادی است که دیگر شاید عزا برای انسان ها هم معنی خود را از دست دهد، چه برسد به خالق که دریافت کننده روح انسان ها بعد از مرگ است؛ و لذا فارغ از این که بر ظلم ها باید خشمگین شد، عزادار شدن بر رهایی روح از جسم و لقاالله حداقل برای خداوند نباید عزا به دنبال داشته باشد.

 با چنین نگرشی به پدیده زندگی و مرگ و معاد حداقل برای خداوند به نظر می رسد که مرده و زنده یک مومن تفاوتی نکند و بلکه مرده مومن که به لقاء خداوندی رسیده است، باید اولی تر و خداپسندانه تر باشد، اولی تر بدین لحاظ که ما معتقدیم خداوند موقع خلقت انسان از روح خود بر کالبد گِلی دمید و او را انسان کرده و خلق نمود و هنگام مرگ این روح خداوندی دمیده شده (انا لله) که از آن خداوند است از این کالبد جسمانی جدا "و الیه راجعون" می کند پس بی معنی است که خداوند به بازگشت روحی که از اوست و به سوی او بازگشته، عزادار شود.

از سوی دیگر خداوند خود ظرفیت شرارت را قرار داد و این سنت اوست که قدرتمندان (فارغ از این که خدایی باشند یا شیطانی) بتوانند صحنه ایی که می خواهند رقم زنند، خواه باطل و یا خواه حق، این سنت و قانون زمینی خداوند است که قدرتمند وسعت عمل یابد و... پس اگر سنت خداوندی جاری شد، چرا خداوند بر جاری شدن سنتش باید عزادار شود؟!! و اگرچه جاری شدن سنتی ممکن است به ظلمی منجر شود که این ظلم خشمگینی خداوند را در بر داشته باشد ولی عزادار شدن او بر این واقعه جای سوال دارد.

اگر تمام وقایع گفته شده در خصوص تاریخ زندگی ائمه (ع) و ظلم های روا شده به آنان را صحیح پنداریم و خالی از زیاده گویی های تاریخی، باز این صحنه های اتفاق افتاده تنها ساری و جاری شدن و به فعلیت در آمدن سنن و قوانین مختلف خداوند است و این سوال نیز باقیست که اگر خداوند از جاری شود سننش عزادار می شود چرا آن را قرار داد، و با این کار حکمت خداوند را زیر سوال می بریم؟!!

لذا به نظر می رسد با توجه به نقش سنن و قوانین الهی در به وجود آمدن حوادث دنیوی، همانقدر که خداوند در برابر خیل کشته های یک سیل، زلزله و... می تواند عزادار باشد (که قاعدتا نباید باشد)!!! عزادار شدن او بر این وفات نیز همانقدر متصور می تواند بود.

و...

خلاصه این که باید انسان دارای جهان بینی خاصی باشد و بسیاری از اصول تفکری اسلامی (توحید، معاد، نبوت و امامت) خود را به کناری نهد تا بتواند با برخی از اشعار و مرثیه های سروده شده در خصوص ائمه (ع) کنار آید و آنرا قبول کند. از جمله به نظر این حقیر عزادار تصور کردن خداوند در مرگ بشر، ناشی از بشر انگاری خداوندست.

به نظر می رسد برخی از مرثیه سرایان ما در حالی به خلق آثار ادبی خود در این زمینه اقدام کرده اند که خالی و یا بی توجه به جهان بینی الهی و مناسب بودند و بیشترین دغدغه اشان جور کردن قافیه ها بوده است تا این که بدانند به خداوند چه نسبت می دهند. اینان شاید به این حکم فقهی هم بی توجه بودند که دروغ بستن به خداوند باری تعالی، رسول (ص) و ائمه (ع) را جرمی نابخشودنی و عظیم قلمداد می کند.

اگرچه ما انسان ها در برخی موارد با خداوند مشترکیم و رگه های از شخصیت او در انسان نیز وجود دارد، ولی خداوند را نباید بشر انگاشت که او خداست و خالق و بی منتها، و ما مخلوقیم و بنده و محدود و نه چیزی بیشتر؛ به نظر می رسد بشر پنداری خداوند بی معنی است و تنها در سخنان عاشقانه و عارفانه یی می گنجد که از ذهن عرفایی همچون مولوی بتراود منجمله این که "به دوختن چارقش و شانه کردن سرش و به مالید پایش" (10) اقدام کرد و... البته مولانا بسیار ظریفانه از زبان چوپانی این اشتباه نگری را مطرح کرد و خود به اشتباه بودن آن اعتراف و نهایتا هم اعلام کرد خداوند چنین خطاکاری که اهل ادب و تکفر نیست و به خاطر سطح فکری اش در این اشتباه نگرش افتاده است و او را بشر انگاشته و با او این چنین به سخن پرداخته، را می بخشد و همانطور قبولش می کند در غیر این صورت موسی (ع) به عنوان نماینده واقعی خدا چنین برداشتی از خداوند را نمی پذیرد و با او برخورد می کند، چرا که در یک حالت منطقی خداوندگار ما ماهیتی است غیر از آنچه ما تصورش می کنیم.

1- یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ  ( 1/فتح؛ دست خدا مافوق دست آنهاست)، که معنی واقعی آن این که "اراده خدا و قدرت خدا فوق همه اراده ها و قدرت هاست و هرکه بخواهد در مقابل خداوند قد علم کند به چیزی جز پشیمانی نمی رسد."

2- قرآن كريم در آيات متعددى تعبير به «كن فيكون» دارد. فاذا قضى امرا فانّما يقول له كن فيكون (بقره، 117؛ آل‏عمران، 47؛ مريم، 35؛ غافر 18) اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون هنگامى كه چيزى را اراده كند، مى‏گويد: باش، آن نيز موجود مى‏شود (يس،82) خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون؛ او را از خاك آفريد سپس فرمود، باش او نيز موجود شد (آل‏عمران، 59) اذا اردناه ان نقول له كن فيكون هنگامى كه ما او را اراده كرديم، به او گفتيم: باش. او هم موجود شد (نحل، 40) يوم يقول كن فيكون؛ روزى كه گفته مى‏شود باش و آن موجود مى‏شود (انعام، 73) كن ،اشاره به اراده تكوينى الهى است و معناى اين آيات اين است كه هنگامى كه خداوند اراده آفرينش موجودى را كرد، آن موجود ايجاد مى‏شود. به عبارت ديگر هر شى‏ء و موجودى كه وقتى مورد تعلق اراده الهى قرار گرفت، شأن خداوند اين است كه آن شى‏ء حتما موجود مى‏شود. و بنابراين معناى اين دسته آيات اين است كه خداوند وجود هر موجودى را كه اراده كرد، بجز به ذات خدا به چيز ديگرى نيازمند نيست. و چون خداوند آن را اراده كند، آن شى‏ء ايجاد مى‏شود. (الميزان، ج 17، ص 175 ـ 170 با تلخيص"

3-  "پروردگارت آنچه بخواهد انجام مى دهد (هود آیه 107 و بروج آیه 16).

4- آنچه حضرت زینب قهرمانانه در مقابل طعنه و طنز دشمن نسبت به حادثه به حادثه عاشورا بر زبان راند (جز زیبایی ندیدم)

5- "لقاء الله رؤیت قلبی و ایمان حق تعالی است که نصیب مردمان پاک می‌شود و هر کسی توفیق لقاء الله را ندارد".

6- که خداوند و زهرا (س) در این خصوص به نوعی هم عاشقند و هم معشوق، خداوند هم عاشق حضرت زهراست و در جایگاه دیگر همین عاشق معشوق حضرت زهرا هم می باشد.

7- صبح 19 رمضان سال 40 قمری حضرت علی علیه السلام توسط یكی از خوارج در محراب مسجد كوفه ضربت خوردند فورا فرمودند "فزت و ربّ الکعبه" یعنی "به خدای کعبه رستگار شدم"،

8-  بقره آیه 156 (انا لله و انا اليه راجعون) ما از آنِ خداييم و به سوى او بازمى گرديم

9-  آل عمران 169  وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتلوا في‏ سَبيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ  "و کسانى را که در راه خدا کشته شده اند مرده مپندار، بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان از نعمت هاى بهشت به آنان روزى مى دهند."

10-  دید موسی یک شبانی را براه     کو همی‌گفت ای گزیننده اله      تو کجایی تا شوم من چاکرت        چارقت دوزم کنم شانه سرت     جامه‌ات شویم شپشهاات کشم     شیر پیشت آورم ای محتشم          دستکت بوسم بمالم پایکت   وقت خواب آید بروبم جایکت    ای فدای تو همه بزهای من   ای بیادت هیهی و هیهای من     این نمط بیهوده می‌گفت آن شبان  گفت موسی با کی است این ای فلان    گفت با آنکس که ما را آفرید     این زمین و چرخ ازو آمد پدید   گفت موسی های بس مدبر شدی      خود مسلمان ناشده کافر شدی   این چه ژاژست این چه کفرست و فشار      پنبه‌ای اندر دهان خود فشار     گند کفر تو جهان را گنده کرد     کفر تو دیبای دین را ژنده کرد     چارق و پاتابه لایق مر تراست    آفتابی را چنینها کی رواست   گر نبندی زین سخن تو حلق را      آتشی آید بسوزد خلق را        آتشی گر نامدست این دود چیست    جان سیه گشته روان مردود چیست     گر همی‌دانی که یزدان داورست    ژاژ و گستاخی ترا چون باورست       دوستی بی‌خرد خود دشمنیست      حق تعالی زین چنین خدمت غنیست     با کی می‌گویی تو این با عم و خال     جسم و حاجت در صفات ذوالجلال      شیر او نوشد که در نشو و نماست      چارق او پوشد که او محتاج پاست     ور برای بنده‌شست این گفت تو        آنک حق گفت او منست و من خود او       آنک گفت انی مرضت لم  تعد         من شدم رنجور او تنها نشد       آنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ست        در حق آن بنده این هم بیهده‌ست       بی ادب گفتن سخن با خاص حق       دل بمیراند سیه دارد ورق     گر تو مردی را بخوانی فاطمه        گرچه یک جنس‌اند مرد و زن همه        قصد خون تو کند تا ممکنست    گرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنست       فاطمه مدحست در حق زنان       مرد را گویی بود زخم سنان        دست و پا در حق ما استایش است            در حق پاکی حق آلایش است         لم یلد لم یولد او را لایق است        والد و مولود را او خالق است    هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست      هرچه مولودست او زین سوی جوست         زانک از کون و فساد است و مهین        حادثست و محدثی خواهد یقین   گفت ای موسی دهانم دوختی        وز پشیمانی تو جانم سوختی     جامه را بدرید و آهی کرد تفت     سر نهاد اندر بیابانی و رفت

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 10:20 شماره پست: 905 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 22/12/1394) سال 1394 در حال پایان است و آخرین نفس های سالِ کهنه را می توان شنید و در سرازیری عجیبی افتاده و رو به پایان است و دیگر امیدی به بقایش نیست و این آینده است که امید را نوید می دهد و انگار سال کهنه نیز پایان خود را دیده است که این چنین ناامیدانه به نظاره پایان خود می نگرد.

 خدا نکند فردی پایان خود را ببیند که اگر ببیند فرصت باقی مانده تا پایان را هم دیگر به حساب نخواهد آورد و شاید عجولانه به خود بگوید ای کاش این فرصت باقی مانده هم نبود و زودتر به پایان می رسید که زجر انتظار پایان، سخت تر از لحظه موعود پایان است.

فلسفه مکتوم ماندن زمان مرگ توسط خالق باری هم شاید به همین دلیل بود که اگر این مخلوق از زمان رفتن خود باخبر می شد، زندگی را به کناری می گذاشت و از همان ابتدا به موضوع مرگ خود مشغول می شد، و شاید هم این انسان عجول قبل از پایان و رسیدن موعد مقرر، از استرس مواجه شدن با نقطه پایان به زندگی خود پایان می داد.

این سال هم با همه پیروزی ها و شکست هایش گذشت اگرچه دیگر شکست ها و پیروزی ها آنطور که در گذشته باعث از جا کندنم می شد، دیگر چنین اثری ندارند. از سوی دیگر سابق بر این بسیاری از شکست ها و پیروزی ها را به پای تقدیر می نوشتم، ولی اکنون آنچه بر ما عارض می شود را ناشی از عملکرد خود می دانم و نه چیز دیگر، هرچند جریان فرهنگی دایم به جامعه پمپاژ می کند که دست تقدیر در جریان است، ولی آنچه برایم مسجل شده است این که این افکار، گفتار و اعمال ماست که تعیین کننده آنی است که بر ما خواهد گذشت و دخالت خداوند هم (فارغ از معجزات) اهتمام او به پایدار ماندن سنن و قوانینی است که در جهان نهاده است، نه دخالت در آن.    

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 23:57 شماره پست: 904 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ملت ها را در واقع رهبران شان نابود و یا به نابودی می کشانند، آن هم در اثر سیاست ها، تصمیمات و سمت گیری های نابخردانه ایی که اتخاذ می کنند؛ اگرچه مردم نیز در نابودی خود بسیار موثرند ولی اگر بخواهیم تاثیر دو عامل مردم و رهبران را بررسی کنیم، تاثیر رهبران جوامع در نابودی جوامع و تمدن ها بسیار مهمتر است و این رهبرانند که به نابودی ملل خود سرعت بخشیده و یا برعکس آنان را از نابودی نجات می دهند.

مهمترین مشکل موقعی اتفاق می افتد که رهبران اصلی از جمله بنیانگذاران و... صحنه قدرت را ترک می کنند و نسل بعدی قدرت را در دست می گیرند و در حالی که نه دلسوزی و قدرشناسی رهبران اولیه را نسبت به دست آوردها دارند، و نه در جایگاه مردمی بنیانگذارند و نه شخصیت کاریزماتیک رهبرانی که جایگزین آنان شده اند، را دارند و... ولی در مقابل می خواهند نقشی همسان و یا برجسته تر از سلف قدرتمند خود داشته و بازی کنند.

 انتخاب راهبرانی نالایق که چه بر اثر سیستم ارثی در نظام های پادشاهی و یا بر اثر سیستم های ناکارآمدِ انتخاب رهبری در نظام های دیگر انتخاب می شوند، باعث می شود تا رهبرانی نالایق، ضعیف، سست عنصر، با شخصیت ناپایدار، بی مبنا و... در اثر یک نظام رانتی حاکمیت و راهبری ملت ها را عهده دار شوند که اینان نه توانایی حرکت درست را دارند و اگر حرکات درستی هم از ناحیه مردم ایجاد شود نیز یا آرا عقیم و یا منحرف می کنند و نهایتا در اثر سیاست های متخذه وسایل نابودی خود و ملت خود را فراهم می کنند.

اردشیر زاهدی وزیر خارجه آقای محمد رضا پهلوی اعلام داشت "دو چیز آدم های ضعیف را خراب می کند، یکی پول و یکی مقام (1)" رهبران و خصوصا مقاماتی که کنترل و بازرسی قدرتمند و توانایی را روی سر خود احساس نمی کنند انحراف و نابودی اشان تقریبا قطعی است.

 

 

1-    https://www.youtube.com/watch?v=s36jSegtVfY

 + نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 10:8 شماره پست: 902 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

فلسفه و عرفان، عشق را خلاصه ی کمال می داند، کلمه عشق در ریشه خود از عَشَقَ گرفته شده که به گیاهی اشاره دارد که به دور گیاه دیگر می پیچد و از شیره تنِ میزبان زندگی می کند، تا آنجا که زندگی را بر آن تنگ و مختل و حتی از زندگی ساقطش می کند.

ابن سینا (که درود خداوند و اولیا گرامی و صالحان درگاهش به روان پاک او باد) در "رساله ایی در ماهیت عشق" به تبیین فلسفی و عقلی عشق پرداخته و معتقد است جهانِ وجود آکنده از عشق است، عالم هستی عالم عشق است، جهان چیزی غیر از رابطه عاشق و معشوق نیست، یک معشوق حقیقی وجود دارد که به همه موجودات عشق می ورزد و همه هم عاشق اویند و عاشق و معشوق با هم اتحاد دارند؛ جهان همه عشق و یا تجلی عشق است. در این جهان همه عاشقند حتی آن کس که نمی داند عشق چیست، و در حقیقت ما در شهر عشاق زندگی می کنیم.

  همه نفوس الهی (صاحبان نفس بالاتر از حیوان، اعم از انسان، ملائک، عقول) عاشق بالاتر از خود و در واقع عاشقِ خیرمطلق و حقیقی اند و هرکه خیر را درک کند، عاشق آن می شود، حتی کسانی که در شناخت معشوق (حقیقی و خیر مطلق) مشکل دارند، هم عاشقند. همه ما معشوق های مرحله ایی در زندگی خود (همسر، مکان زندگی و...) را تجربه کرده ایم، و متوجه شده ایم که با رسیدن به آن، به آرامش حقیقی نرسیده ایم و دیدیم که عشقِ بالاتری هم وجود دارد.

 آنچه در جهان وجود دارد یا عشق است و یا تجلی عشق؛ معشوق همه عشاق عالم خیر مطلق (خداوند و یا همان امر متعالی) است که او خود ابتدا عاشق خود (خیرِ مطلق موجود در وجودش) است و سپس عاشق همه موجودات این عالم که آنها نیز خود تجلی اویند، می باشد؛ خداوند با تجلی خود در موجودات دیگر آنان را موجود می کند اگرچه او خیر مطلق است ولی چون خیر در موجودات دیگر نیز سرایت دارد، پس دیگر موجودات هم تجلی اویند و او آنها را دوست دارد.

هر چه وجود دارد یا خیر محض است (امر متعالی و یا همان خداوند) و یا خیرش بر شرش می چربد که توسط "خیر مطلق" خلق می شوند. وجود نامحدود، خیر نامحدود نیز هست، موجوداتی که موجودند ولی کامل نیستند می خواهند که کامل شوند و عشق در مسیر کمال به کمک موجود آمده و موتور محرک او در این مسیر می شود. عشق به دنبال خیر رفتن و خیر را جستجو کردن و کامل شدن است.

عشقی که تحت قوه عاقله اتفاق می افتد، امری پسندیده است، مثل تولید مثل که کاری عُقَلایی است؛ ما همه عشق و عاشق شدن را می فهمیم ولی ممکن است معشوق را گم کنیم، تنها یک معشوق است که اگر به او برسیم، آرامش مطلق حاصل می شود و این همان عشق حقیقی است. هر که خیر را درک کند طالب خیر می شود. موجودات طالب خوبی ها هستند و تلاش دارند تا به او برسند و چون او خوب شوند.

جهان و موجودات آن پاکند و در جستجوی پاکی، و همین حرکتِ در مسیر پاک شدن کمال جویی آنهاست. خداوند خود خیر مطلق است و خیر را دوست دارد و اگر خیری در ما موجود باشد او هم عاشق ما می شود و هر چه خیر در وجود انسان بیشتر شود، خداگونه تر می شویم. هرفرد متناسب با میزان خیری که در وجودش دارد، به همان میزان تجلی خدا می شود و بیشتر مورد توجه و خواست خداوند قرار خواهد گرفت. اتحاد عاشق و معشوق با توجه به تجلی خیر خداوند در وجود موجودات پایینتر است (1).

ابن سینا (ره) با چنین نگاهی به عاشق، معشوق و عشق است که به ما کمک می کند تا بتوانیم روابط خالق و مخلوق، رابطه خدا و خودش، همچنین رفتار غامض عرفا، انبیا، اولیا و... را بفهمیم، و بتوانیم درک کنیم که چطور آخرین پیام آور رحمت (ص) آنچنان به انسان های بی مقدار زمان خودش که غرق در انحرافات بودند، عاشق بود تا آنجا که از درد آنان نزدیک بود قالب تهی کند و اگر خداوند به او هشدار نمی داد شاید از رنج ناشی از درد و رنج آنان جان می داد (2) و یا علی (ع) که رفتاری خداگونه داشت و لذا با قاتل خود اینچنین کنار آمد و اصلا کینه ایی از این قاتل نابکار در او دیده نمی شود و این تنها حادثه شگرف زندگی او نیست و می بینیم که هماو با دشمنان و رقبای سیاسی خود چطور همچون یک علاقمند، کمکیار و همچون یک مشاوری امین و درستگار همکاری می کرد تا کارشان را به مقصد و کمال برساند و باعث شود که خسارت کمتری ببینند و...

اما برعکس آن زمان که جهان اسلام واجد چنین رهبرانی بود، امروز جهان اسلام انگار از زایش وامانده است و جامعه بسته علمی جهان اسلام که دچار تکفیر و جریان تکفیری شده است، اجازه بروز امثال ابن سینا (ره) را نمی دهد، تا به هزاران شک، شبهه، سوال پاسخ دهند و چند مصلح، روشنگر و روشنفکری هم که داد سخن می دهند را مجبور به توبه و یا جلای وطن می کنند تا صدایی به جز تک صدای تریبون داران مورد تایید دستگاه های غالب بر جهان اسلام به مردم نرسد و در نتیجه امروزه جواب نفوس مسلمانان دچار مشکل شده را کسی نیست که پاسخ شایسته بدهد و هر روز شاهد افزایش دین گریزی، خداگریزی، اسلام گریزی و... هستیم و امروز ضربه ایی که جریان تکفیری، تمامیت خواه و تک قرائتی از اسلام به این دین مبین می زنند را هیچ دشمنی قادر نیست، وارد نماید و بی آبرویی که به بار می آورد هیچ دشمنی نمی تواند به بار آورد.

تکفیری هایی که قشری نازک از ابواب مشکوک فقهی را به عنوان روکش اسلامی بر تفکر مستبدانه، جهل پرور، مرید سازشان قرار داده اند و سردمدار میدانی شده اند که نه جای آنان، بلکه عرصه میدان داری علمای متفکر و عمیق اسلامی است. اما افسوس که این ابلهانِ سست ایمان و خشک مغز به نام خدا، آبروی خدا و اهل دین و خدا را می برند و انگار نه شرمی از خدا دارند و نه رگه ایی از وجوه انسانی، اخلاقی و هر آنچه که انسان را از حیوانیت باز می دارد، در وجودشان هست، لذاست که می بینند سیل مسلمانان را که از شر این عناصر پست به دامن غیر (غرب) و... سرازیرند، تا آنجا که موج مهاجرت مسلمانان به اروپا و امریکا را بزرگان مسیحیت به حمله اعراب به اورپا تشبیه کرده اند (3)، اما جریان غالب تکفیری جهان اسلام این را می بینند و در خود و تفکر خود هیچ شکی و تردیدی راه نمی دهند؟!!

از این عناصر منحط باید پرسید آیا این همه مهاجرت و گریز از تفکر دینی و مملکت اسلامی شما را به خود نمی آورد، که از خود بپرسند که چه نوع موجودات هستند که این همه فرزندان مسلمانان باید از آنان و حدودشان بگریزند و به دامن "غیر" پناهنده شوند؟!! تنها همین سوال می تواند آنان رابه تفکر وادارد که "فاین تذهبون".

1-    http://kadivar.com/?p=14753

2-    سوره کهف آیه شش  فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلي‏ آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَديثِ أَسَفاً گویی می خواهی بخاطر اعمال آنان ، خود را از غم و اندوه هلاک کنی اگر به این گفتار ایمان نیاورند!

3-    www.radiofarda.com/...europe/27591236

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 6:10 شماره پست: 901توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

کاش قلم می توانست بِغُرد و احساساتم را بیرون بریزد و به ثبت لحظه لحظه های زندگی امان اقدام کند، ولی افسوس که هزار فیلتر و بند، حرکت قلمم را کُند و دست به عصایش می کند و سرعت چالاک و پرشواره اش را به حرکت پیری عصازن مبدل، تا نتواند آنچه در اندرونش می جوشد را بروز و ظهور دهد.

ای کاش می توانستم لحظه ها را ثبت کنم، لحظه های شکست و پیروزی را؛ چرا که این لحظه ها هر دو زیبایند، فرق هم نمی کند، هر دوشان تماشایی اند، و تعجب این که این روزها شکست و پیروزی برایم دارای یک معنی شده است؟!! انگارخیلی تفاوتی هم نمی کنند، دیگر شکست ها اشکی بر چشم هایم جاری نکرده، و یا پیروزی ها آنچنان که باید، از جایم نمی کند؟!

 شاید این حالت خوبی نباشد، شاید اصلا این ها را شکست و پیروزی نمی دانم! شاید آنها را عددی در عِداد به حساب نمی آورم؟! نمی دانم؛ شاید پوستم کلفت شده و بی حس و ستبر شده ام؟ شاید دیگر بعد از آن همه سقوط این افتادن ها را دیگر سقوط نمی دانم؛ دیگر آن احساسات تلخی را که نسبت به باعث و بانی اش داشتم، ندارم؛  و آنان را در زمره آلت دست مردان دنیایی اشان می بینم که آنان را به ماموریتی گمارده اند و آنان نیز به انجام آن سخت جان می کنند تا نتیجه بگیرند و گزارش موفقیت دهند، نوچه هایی بی ارزش که زیاد هم به پای شان بپیچی و از چرایی اعمال شان بپرسی، نهایت خواهند گفت "ماموریم و معذور".

 دیگرا انگار برایم تفاوت ندارد که شکست خورده باشم و یا پیروز?! به راستی شکست و یا پیروزی چیست؟! عقب افتادن دیگری، پیروزی ما؟! عقب افتادن ما و پیشروی دیگری، شکست ما؟! اکنون دیگر این مفاهیم برایم بی معنی شده اند، و دیگر این ها را به واقع شکست و پیروزی نمی دانم. در این دنیای یخ زده نوشتن یادگاری بر یخ ها چه معنی می تواند داشته باشد و یا چه اعتباری است این موفقیت؟!! آیا ثبت نامی بر تابلوی یخ زده مسندی که تا به حال هزاران بار دست به دست شده است، واقعا پیروزی است؟!! که پاک شدنش را شکست بدانیم؟!!

 هر لحظه ای که بر روزگار ما می گذرد، لحظه ایی است که باید می گذشت و تفاوت ما با دیگران در واکنش ماست به این لحظات، گاه خامی می کنیم و واکنشی سخت داریم، البته این اقتضای انسانیت است و ما هم انسانیم و باید واکنش های انسانی داشته باشیم، که اگر نداشته باشیم، دیگر در انسان بودن خود باید در شک و تردید افتیم، آدم بدون واکنش، یا به سمت فرشته ها صعود گرفته و یا به سمت حیوانات هبوط کرده است. 

شکست و پیروزی را به سخره باید گرفت، وگرنه این شکست و پیروزی است که ما را به سخره خواهند گرفت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 9:16 شماره پست: 897

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

وقتی از جناب دکتر برای ناراحتی های جسمی ام درخواست دارویی موثر و درمانگر کردم، پاسخش این بود، دارویی که به هر دردی درمانگر باشد،"گرسنگی" و "تحرک" است، یعنی تا می توانی نخور و تا می توانی تحرک جسمی داشته باش.

 این جمله را یک دکتر داروساز می گوید که عمری در این زمینه گذرانده است، ایشان می گوید دردهای بشر همه اش درمان دارد ولی مافیای داروساز جهان نه اجازه چنین کشفی را می دهد و نه می خواهد که بشر به چنین جایی برسد، دنیا یعنی تجارت و برای تجارت هم دست به هر عمل کثیفی می زنند، هر تجارتی به مشتری نیاز دارد و مافیای داروساز جهان متقاضیان دارو و درمان را به عنوان مشتری نگاه می کند.

 این دوست عزیز که خود را بدین امر مفتخر می داند که روستازاده ایی است صادق و راستگو، و از هرچی دورغ و دروغگویان بیزار است، خود آمر به معروف قهاری است و امر به معروف اعظمش هم امر به ورزش (صبحگاهی و کوهنوردی آخر هفته) است. فردی را چنین مقیّد به این معروف ندیده ام.

 از خیرات همنشینی با چنین بزرگمردی انس با کوه بود که به برکت همین انس و چندین هفته تمرین کوهنوردی، برای اولین بار این جمعه مفتخر به فتح قله توچال (1) به ارتفاع 3962 متر شدم، صعودی درس آموز که حدود 5 ساعت به طول انجامید. فتح قلل کوه ها کاریست سخت و نیازمند به تمرین و ممارست، البته فتح قلل زندگی نیز همینطور است، پس پیش به سوی فتح قلل فتح شدنی،که این هدف تنها نیازمند انگیزه، تمرین، تصمیم و... دارد.

این جمعه روز خاصی بود صبح فتح قله توچال؛ و بعد از ظهر نیز با رای خود تلاش برای فتح کرسی های مجلس شورای اسلامی و خبرگان! مردم با چه شور و نشاطی و پرحجم آمده بودند و سعی داشتند آینده خود و کشورشان را رقم بزنند، و علیرغم ناملایماتی که بر آنان تحمیل شد، چون روزنه ایی برای تغییر و تاثیر گذاری یافتند، آمدند تا تغییر دهند و تاثیر بگذارند و البته این عاقلانه ترین و موثرترین کار ممکن بود.

ما ملت ایران ضرر قهر با صندوق های رای را بارها تجربه کرده ایم و با هر قهری با صندوق ها و عدم مشارکت اساسی در تعیین نمایندگان خود، افرادی با کمترین برخورداری از رای این ملت، بر کرسی های بزرگ این کشور تکیه زدند و ضررهای فوق بزرگی را به کشور و انقلاب تحمیل کردند،

یکی از اهداف عمده این انقلاب خونین و انقلابیونش کسب حق تعیین سرنوشت بود (2) و انتخابات مظهر اعمال حق تعیین سرنوشت است و میزانسنج انقلابی بودن هر فرد مدعی، میزان اعتقاد او به دادن این حق در حد تمام و کمال به آنانی است که برای کسب آن خون دادند، سلب این حق و یا مانع تراشی در این راه نیز ضدانقلابی ترین عمل و خیانت به آرمان های انقلاب و اسلام خواهد بود.

خلاصه این جمعه ایی به یاد ماندنی برایم خواهد بود. 

1-   قله_توچالhttps://fa.wikipedia.org/wiki/         

2- http://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/81470/3#5

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 20:28 شماره پست: 896 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

فریاد و ناله دردآلود برادران و اجدادم را از عمق تاریخ رنج آلودشان هنوز می شنوم، که البته انگار پایانی هم بر درد و آلام ما نیست و هر روز، روزگار بر روزگارییان تکرار می شود. قرن هاست که برادران و اجدادم بر خط و نوشتن آگاه شده اند، لیکن انگار نه قلمی می تواند و اجازه می یابد که بی پرده از دردها بگوید و نه فضایی حاصل می شود که حوصله شنیدن شرح درد و رنج ها را داشته باشد، و لذاست که انگار اجداد باهوشم درد دل های خود را در قالب زمزمه ها و یا نواهای موسیقی سروده و از خود بجای گذاشته و بدین طریق آن را به ما رسانده اند.

 موسیقی یکی از حاملان نوای دردآلود بشر است که اجدادمان آن را در آن برای مان به یادگار گذاشته اند، موسیقی کلاسیک هند که تبلور آن در نواهای رمزآلود مذهبی (1) آنان خود را بروز می دهد، فریاد دردی را منعکس می کند که از تاریخ رنج برادران مهاجر آریاییم که بدان سرزمین رفتند، نشان ها، نقش ها و روایت ها دارد. نی چوپان ایرانی هم همان سوزی را دارد که اجداد ما سال ها نواختند و سینه به سینه دردهای خود را بر نواهای موسیقی نی سوار کرده و به ما رسانده اند. تا آنجا که مولوی بلخی نیز در مطلع کتاب مثنوی اش ما را به صدای نی دلالت می کند که از جدایی ها و... شکایت می کند.

دردهای مردمی عادی که از زندگی و عمر خود، چیزی جز زندگی نمی خواستند ولی حتی این نیز از آنان دریغ شد، و زیر چرخ سیاستِ سیاست بازان و رهبران مکار و خدعه گر خود له شدند و صدای شان به کسی نرسید و یا برای آن گوش شنوایی نیافتند، جز آلات موسیقی که در تنهایی غم انگیز خود بنوازند و نوایی را بسرایند که حامل دردهای شان باشد، ملودی های خاص که روایتگر دردهای پدران برای فرزندان نادیده اشان شود.

 آنان نواختند نوایی را که از دل شان بر می خواست و آن را سوار بر صدای برخواسته از تارهای کشیده شده و ناگهان رها شده ای کردند، و یا نوایی را سوار صدای سرگردان پیچیده شده در فضایی محدود و یا ملودی را سوار بر ملکول های هوای فشرده شده ایی که از سوراخ های مختلف تعبیه شده بر چوب نی خارج می شدند و... تا هر کدام صدا و نوایی را که با حساب و کتاب در ابزاری ایجاد کنند. ابزاری که در هر زمانی که بر آن دمنده ایی بدمد، نوایی بیرون جهد که راوی درد دل های آنان باشد.

آری سازندگان وسایل موسیقی در این خطه و یا حتی باید گفت در جهان، وسایلی را ساختند که روایتگر غم و شادی آنان باشد و تا ابد نوایی را با آیندگان روایت کند که حامل دردها و شادی های آنان باشد.

1-  https://www.youtube.com/watch?v=HHtVyGhrPm0   

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 15:59 شماره پست: 894

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...