مصطفوی

مصطفوی

محمد!

ای برادر امین من!

ای آخرین برگزیده از میان بشر!

ای یتیم و ای جوانمرد مکه!

ای مقیاس و سر خط مهر!

ای عصاره تسامح و تساهل!

نمی دانم آنگاه که فرشته وحی برای آخرین بار تو را برگزید و از بیسوادی خواست که "بخوان" "بخوان به نام خدایی که تو را خلق کرد"...؛ حالت چگونه بود؟

وقتی بدان ماموریت عظیم مامور شدی که تا آخرین الگو و مقیاس الهی برای انسانیت و مهر باشی، حالت چگونه بود؟

شانه ها و زانوانت چقدر احساس قدرت داشت که چنین بار سنگینی را به عهده گرفتی تا حمل کنی؟

چطور تو می توانستی هم آنچان مهربان باشی که اسوه و سرخط مهر برای بشر شوی و همزمان دست بر قبضه شمشیر بری و خون بریزی و از ناپاکی پاک کنی؟!  

آنگاه که ابراهیم اسماعیلش را از شهر اُور در بین النهرین به مکه (این سرزمین سخت) می کوچانید، نمی دانم آیا می دانست که با این هجرت تو را همنشین مردمی خواهد کرد که در قصاوت قلب هم ردیف شان را کم می یابیم،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ما انسان ها اگر چه همزمانیم و در یک زمان واحد با هم زندگی می کنیم، ولی هر یک در زمانه، دوره ی خاص خود زندگی می کنیم، اگرچه با هم هستیم ولی هر یک تنها دنیای اختصاصی خود را داریم و با ارزش ها و آرمان های خود مانوسیم و هدف های خاص خود را در ذهن می پرورانیم، پس تنها انتظار انسانی که از دیگران وجود دارد، اینکه دنیاهای اختصاصی دیگران را به رسمیت شناخته و به آن احترام بگذاریم و دایم وارد حریم این و آن نشویم و از چرایی و چگونگی اش نپرسیم، این کمترین انتظار از کسانی است که حریم دیگران برای شان محترم است.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:55 شماره پست: 952 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از آن زمان که آسمان بدون هیچ خِسَتی نور خورشید را بر این سرزمین تابیدن آغازید، مردمش در شعاع چنین پاکی، راستی و نیکی را شناختند و در پی اش شدند و دغدغه اشان گردید، و گاه چشم بر زمین شدند و از آب روانش جستجو کردند، ولی هنوز که هنوز است آن را نیافتیم، و هر متجاوزی نیز که از راه رسید بی توجه به دشنه ایی که در دست داشت، به تکه شعاری که از آوردن چنین تحفه ای سخن می گفت، گول خوردیم، ولی به زودی سرابش برای مان روشن شد، و باز از پا ننشسته و امروز هم نگاه به افق بسته ایم که شاید طلایه داری با پرچم راستی و نیکی فرود آید، ولی انگار این راه پر از رهزن است و هر بار که خبر خوشی از آمدنش می آید، چشم ها به راهش می شوند، اما سفید از انتظاری طولانی، و او همچنان نمی آید. انگار در تقدیرمان چنین نعمتی را ننوشته اند و یا نوشته اند و لایقش نشده ایم، ولی ایمان دارم که تا به راستی و درستی دست نیابیم این کشتی به گل نشسته در گل خواهد ماند.

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 17:34 شماره پست: 950  توسط سید مصطفی مصطفوی  | 3 نظر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

استاد و معلم عزیزم هر روز باید روز تو باشد و هر جا باید کرسی باشد که تو در صدر نشینی و ارج بینی ولی فی الحال به روزی تو را محدود کرده ایم و حرمتت را شکسته ایم و از جایگاهت کاسته ایم، که خود و جامعه را بر این وضع در برابرتان شرمنده می بینم، شغلت شغل انبیاست ولی چرا تو که در جایگاه آنچنانی باید بنشینی، این چنین از جایگاه واقعی ات به دور افتاده ایی، نمی دانم؟!! ولی می دانم که این سراغاز سقوط ماست. روزت مبارک استاد و معلم عزیز، هرکجا که هستی و در هر حالی، امیدوارم که شاد باشید.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جناب حضرت آدم، ای جد بزرگوار ما! نمی دانم در زمانی که دست به نافرمانی خداوند می زدی آیا می دانستی که حاصل کارت گریبان ما را هم خواهد گرفت یانه؟! اگر می دانستی چطور به خود اجازه دادی که میلیاردها نسل خود را گرفتار عذاب زندگی در این دنیا کنی، که تا نسل بشر باقی است گرفتار درد شوند. البته آنچه از درس های پیامبر خاتم (ص) گرفته ایم این که، قاعدتا نباید کسی بار گناه فرد دیگری را به دوش کشد، ولی من درست نمی فهمم که چرا نافرمانی تو باید نسل بشر را از لاهوت به ناسوت هبوط دهد.

"من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم          دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم" (مولوی بزرگ)

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 11:40 شماره پست: 947 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 8 نظر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

امروز دو شقه امان کرده اند و جریان اصولگرایی تمام امکانات کشور، انقلاب، میراث جنگ، شهدا و... را به نفع خود بسیج کرده است تا جریان حریف را کاملا از صحنه های سیاسی و... خارج کند و خود را به عنوان تنها صدای انقلاب، اسلام، شهدا و مردم ایران جا بزند و مقاومت جبهه مقابل که بدون هیچ گونه رسانه قابل توجهی و... ایستاده است هم ستودنی و نمونه ایی از حاصل این ایستادگی را در انتخابات هفت اسفند 1394 همه به عینه دیدند و.... که دست بسته هم اگر منطقی باشی می شود ایستاد و پیروز شد. در این بین فضای دو قطبی جامعه را فرا گرفته و حتی همسنگران دوران دفاع مقدس را هم کاملا در دو جهت متضاد قرار داده است، متنی که ذیلا می آید مذاکره ایی است تلگرامی بین دو همسنگر دفاع مقدس که تفاوت دیدگاه و سو تفاهمات را می توان به عینه در آن دید.

Seyed Mostafa Mostafavi, [12.04.16 19:21]

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دفن و مدفون شدن روشی است عقلی که جسم ما، به خاکی باز گردد که از آن خلق شده است. ولی همین هم رسم بعضی از ما شیعیان شده که جایی خاص به خاک باز گردیم، برخی نذر می کنند در کربلا دفن شوند، یا در پای امامزاده ایی باشند و میلیون ها پول بپردازند تا در جایی خاص بدنشان به خاک بازگردد؛ و انگار قبر آرامگاه ابدی ماست، که نیست؟! و آنجا تنها محلی برای همین تبدیل شدن است و بس،

ما انگار محل خاک شدن این بدن خاکی خود را هم در سرنوشت مان در جهان باقی تاثیر گذار می دانیم؛  به نظر من تفاوتی نمی کند که بازگشت به این خاک کجا و چگونه باشد، آنکه در جوار قبر پیامبر اکرم (ص) به خاک بازگشت، با آن فردی که خوراک کوسه ایی در آب شد و... تفاوتی ندارند و اگر معتقد به معاد روحانی باشیم، آنچه با خود به جهان باقی خواهیم برد، روحی است که یا آلوده است و یا پاک، تنها همین و بس. و اگر معتقد به معاد جسمانی که برای خالقِ خلق کننده کاری ندارد که جسم را دوباره سرجمع کند و شکلش دهد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سلام پدر عزیزم!

روز پدر در پیش است و خوشا به حال آنانی که از این نعمت بی رقیب برخوردارند، اما من دیگر تو را ندارم و در دسترسم نیستی و حتی از خاک پاک مزارت هم به دور افتاده ام، تا ابراز محبتی و یا ادای دینی کنم، پاسخ زحمتی را دهم و... اما تو در بهترین نقطه قلبم زنده ایی و شرف حضور داری و با همین موجودی که در قلبم جای دارد، به نجوا خواهم نشست و همواره تو را با خود خواهم داشت و همچون خداوندگارم با تو سخن خواهم گفت.

 پدر عزیز! اکنون دیر زمانی است که تو را نیز همچون مادر عزیزم از دست داده ام و یتیمِ یتیم شده ام، بی هیچ پشت و پناهی، آنروز که تو را خداوند از باغ زندگی مان چید، هرگز نتوانستم عمق فاجعه ایی را که بر سرمان آمد را درک کنم، ولی گذشت زمان نشانم داد که میخ وجودت بر دروازه محکم زندگی مان چه نقشی داشت و چه استحکامی برایش به ارمغان می آورد، ولی افسوس که امروز با هر باز و بسته شدن این درب، صدای زیق زیق دهشتناک ناشی از گسستگی آن را می شنوم که یادآور فقدانت می باشد و جای خالیت را سخت به رخ ما می کشد و هر چه می گذرد کمبودت را بیشتر حس می کنم.

پدر عزیز! هرگز تو را فراموش نخواهم کرد.

 من تصویر زحمات توان فرسایی که برای مان کشیدی را هرگز فراموش نخواهم کرد، تن رنجور و فرسوده  از کارت را فراموش نخواهم کرد، وقت هایی که از عمر پر برکتت را برای رساندن روزی حلال برای مان سپری کردی را فراموش نخواهم کرد، تمام لحظاتی را که می توانستی برای تفریح خود سپری کنی، ولی صرف ما کردی را فراموش نخواهم کرد، خشم فرو خفته ایی که از خستگی ات را سعی می کردی پنهان کنی تا خوشی ما را برهم نزنی را فراموش نخواهم کرد، بیدار خوابی های شبانه ات در راه کسب روزی حلال را فراموش نخواهم کرد، پوک هایی پی در پی سیگارت و سرفه های پس و پیشش را فراموش نخواهم کرد که علیرغم سال ها استفاده ادامه دار از آن، تنها به خاطر اطلاع از تاثیرات نامطلوبش بر نوه ات آن را ترک کردی اگر چه بسیار سخت بود، عصبانیت های بروز یافته و شکایت بار ناشی از خستگی ات را فراموش نخواهم کرد، استیصالت را در برابر حجم کار فراموش نخواهم کرد، من رکوع و سجود نیم بند ناشی از خستگی ات را فراموش نخواهم کرد، تلاش شبانه روزی ات را فراموش نخواهم کرد، که چون شمع، وجودت را سوزاندی تا در روشنایی آن ما با شکمی پر، دلی آسوده و آرام و با امنیت کامل به رختخواب رویم و راحت بیاساییم، در حالی که وجوت تو از درد و خستگی شاید خواب نداشت.

من تو را با همه ی شخصیت مستحکم و پایدارت فراموش نخواهم کرد، کسی که مقابل هیچ قدرتی جز خداوند سر تعظیم فرود نیاورد، و گوشش را به سخن لغوی نسپرد و از جماعت لغوگویان فراری، از جماعت بیکاران و بیعاران بیزار، با سختکوشان همنشین و رفیق، سفره اش گسترده و کمتر دستش به سفره دگران، دهشش بسیار و گرفتنش کم و... من تو را با تمام وجود حس کردم که محسوس بودی و در دسترس. و هرگز فراموش شدنی نیستی.

روزت مبارک باد ای پدر عزیزم 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 11:54 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 این روزها جریان اصولگرایان خوشحال از بد عهدی امریکایی ها در اجرای برجام، مرتب دولت را زیر فشار رسانه ایی و تبلیغاتی خود گرفته اند و متهمش می کنند، از جمله ارباب رسانه ایی این جریان سیاسی همچون صدا و سیما، کیهان، جوان و... شاه بیت شان شده که چرا برجام به لغو این و آن موفق نشده، چرا اقتصاد این و آن نمی شود و... و می خواهد بگوید پس این از ضعف دولت است؟!!؛ حال آنکه یادشان رفته است که سیاست های نابخردانه همین جریان سیاسی که روزگاری نه چندان دور تمام کشور را در دست داشت، کشور را به این روز و در این گرداب انداخته است و حال همان ها امروز درخواست معجزه از طبیبی را دارند که بر ویرانه ایی حاضر شده که سال های سیاه حاکمیت آنان به این روزش انداخته، تا شاید بتواند از مرگ حتمی و ورشکستی کامل برهاندش، این دوستان اصولگرای ما اگر به عمق فاجعه ایی که برای کشور به وجود آورده اند رجوع کنند، خواهند فهمید که این بیمار سرطانی، این قافله غارت شده، این خزانه خالی، این دولت بدهکار، این کشور بریده شده از جهان و... را که تحویل "دولت تدبیر و امید" دادند در شرف مرگ بود و کار این دولت این است که تنها روند مرگ آن را تعطیل کند وگرنه برای بازگرداندن شرایط کشور به قبل از سال 1384 به چند دولت از این دست نیاز است.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 12:23 شماره پست: 941  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

اژدها شعله ایی سرخ می خواهد تا در پرتو نور سُرخفامش، پای خویش در خونِ جاری بیند و آرام گیرد، و تنها اکسیر مستی اش خون است وزین باده سرمست می شود، قلبش از داغی له له می زند و جاری شدن خون بسانِ آبی سرد از این قلب پرتلاطم و بی رحم، تنش زدایی کرده و آرامش می کند؛ پاشویه اش خون است، و پای در خون، تبش را پایین می آورد و تسکینش می دهد و سیرابش می کند.

لب به سخن که می گشاید، از دهانِ خشمناکش جز بوی باروت و شعله و آتش نمی تراود، انگار از مهر نه چیزی شنیده است و نه از باده رحمت چشیده است، لب باز کند، این کینه است که بیرون می ریزد. تفریحش نشست و برخاست با اهل باروت شده است. آنانکه تنشان بوی باروت می دهد را می ستاید و دیدن شان تحسینش را بر می انگیزد. معتاد به بوی باروت شده، و محفلش بدین بوی گرمی و رونق می گیرد، و فکر و ذکرش تنها به خواص این ماده ی خونریز درگیر است.

شعرایش در وصف باروت می سرایند و به مدیحه سرایی باروت و اهل باروت مشغولند، باروتیان به درگاهش در صدر نشینند و قدر بینند و تا به صبح که از باروت بگویند، سیر و خسته نمی شود، چرا که این تنها باروت است که خوراک دهان پر از شعله اش شده است.   

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 2:47 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...