پاها را وانهاده، می نشینم و کورمال کورمال می روم
  •  

24 شهریور 1399
Author :  
ذهنم به ندرت به خواب می رود

کاش می شد خود را محو کرد،

در میان پیچ و خم های زندگی،

گم شد،

و هرگز میان مرگ و زیست،

اینچنین دست و بال نزد،

بالندگیست، باشندگان فعال را،

زیستن میان امواج بود و نبود،

اضطراب و حیرانی ایی دارد،

به مقیاس یک اقیانوسِ آرام،

عمیق، بلند و وسیع، ترسناک، اما زیبا و دلکش،

سیالی در این دنیا، تو را با خود به عمق خیالی می برد،

که از زمین تا آسمان ژرفا دارد،

حضورت در آن، اعتیادی دارد، به درازنای یک عمر،

که دامنش را بر صورت و چشمانت خواهد کشید،

و تو در آغوش خیال سکر آورش غرق خواهی بود،

خیالی که تو را از حرکت باز می دارد،

اما خود حرکتیست در دنیای حقیقتی خیالی، خیرانی و سرگردانی بی پایان،

آسودگیت را می ستاند،

و لذت هیجانش مستت می کند،

در حالی که درجا، عروجی را با گام های بلند، می روی و بر می گردی،

کاش می شد در عمقش شیرجه ایی زد،

قوصی به بلندای یک فهم دقیق داشت،

کاش در طولش می توانستم شنا کنم،

و تا ساحل آسودگی خیالِ رسیدن، می رفتم،

اما چه حیف که در این دهلیز زندگی، گیر افتاده، از حرکت مانده ام،

نه پای رفتنم در این گرداب هست،

نه توان قماری بزرگ، هست مرا،

تا شیرجه ایی به بلندای زندگی، به انتهای موج غم های بی پایانش زنم،

نجات غریقی را ناظر می بینم،

که به اقدام و کمکش مطمئن نیستم،

اصلن شاید به نظاره غرق شدنم نیز بنشیند،

و تماشاگر دست و پا زدن های بی حاصلِ منتها به غرق شدنم شود،

پس می نشینم،

و کورمال کورمال می روم، سانت به سانت می کشم خود را،

رو به مقصدی که نمی دانم کجاست،

نه در تصورم می آید، نه در دنیای خیالم جستنی است،

دلم به ترک این بازی و رفتنی می کشد،

اما رفتن از من هزار فرسنگ فاصله دارد،

در حالی که در پیش پایم انتظارم را می کشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (0)

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

افشاگری‌های جلال طالبی بعد از ۱۷ سال : منتظر بودند به آمریکا ببازیم تا تیتر بزنند من بازی را فروخته‌...
در گفت‌وگو با دیده‌بان ایران مطرح شد محمدرضا تاجیک: با شورش بدن های ناآرام روبرو هستیم/ جامعه از مرح...