زلزلهها میلرزانند،
و من هم با همه،
در این دایرهی لرزان،
لرزانم!
تلاشهای ناخودآگاهم برای نگاهداشتِ ایستاییام، بی تاثیر!
قراری نیست!
آنرا نباید جُست!
چراکه دریاست و موج،
از موج نخواهد رَست،
تقدیر! زیستن با امواج است!
این صحنه موج سوارانی قهار میخواهد!
موج سوارانی که انگشت شمارند،
بسیاری، سواری را هرگز تجربه نکرده مردند،
انگار چنین چیزی نبوده، و هرگز نیست!
تا قانون بقای داروین [1]، در این جنگل زر، زور و تزویر، به اثبات رسد!
اما من،
در این بالا و پایین شدنها،
هنوز خود را به فراموشی نسپردهام،
او که آزاد آفریده شد، تا انتخاب کند،
تا بتواند آدم باقی بماند، در آدمیت زندگی کند، آدمیت را نشانه باشد،
موج سوار نباشد!
و حتی همچون کورسویی هم که شده،
در این برهوت تکانههای بی پایان، و حال به هم خوردنها و گیج زدنها،
چشمکزن،
بود و باش آدمیت را فریاد زند
[1] - در تنازع برای بقا، نه تنها بین گونههای متفاوت، بلکه در خود گونه ها نیز، برای زنده ماندن، رقابت به وجود می آید. در بین هر گروه، فقط آن هایی که توانایی بیشتری برای انطباق با محیط داشته و از سایرین قوی تر هستند، بقا می یابند

