The Latest

نهالی کاشتیم و به پایش نشستیم

روزگاری سخت بود، بی شب و روز

نهال تاکی شد پر از انگور

انگورهایی سرخ، به رنگ خون

بهترین برای ساختِ شرابی ناب

در خُم ریختیم و به انتظار

باز به پایش نشستیم

تا می ایی سرخ فام و ناب شود

در تمام مدت انتظار

بر مستی اش تفکر کردیم

و به یاد نوشیدن و مستی اش

خواب دیدیم و تصویر ساختیم

انگور نیز در خم می جوشید

و با هر جوششی امید را به ما هدیه می داد

شب ها و روزها در هوای مستی اش مست بودیم

و شاید در همین مستی بود

که پاک همه چیز را باختیم

نه "می" ماند و نه "خُم"، نه "پیمانه" ماند و نه "ساقی"

و اکنون بر سر این خُم

نشسته اند و می نوشند و می خندند

به کی و چی؟!

شاید به ریش

و یا خوابُ غفلت ما 

 

+ + نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 12:24 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دربند نباش

بچه ها می گویند آقاجان! بریم دربند [1]!

به طنز گفتم:

 هرگز آرزوی دربند شدن نکنید!

تکیه کلام مادرم هم همواره این بود که: 

 "دربند نباش [2]"

از صعود که می آیی، تاکسی ها هم مرتب بانگ می زنند که :

آزادی دربند ، دربند آزادی و....

صعود کرده ها را دو راهی ایست سخت،  

یک دل با دربند است و ماندنِ در آن،

که این ماندن را ممکن نیست

و یک دل با آزادیست

که آرزوی انسان هاست

نه از دربند و زیبایی هایش می توان گذشت

و نه از آزادی که بسان جان دوست داشتنی است

انسان می ماند در این دوراهی که چه کند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

زمانی دلبری بودی و دلبری می کردی

امروز همانی، اما دشمنی و دشمنی می کنی

آنروز صدایت، تصویرت، برایم مهر بود

امروز بیزارم از تو و صدا و تصویرت

بیزارم از تو هرچه بوی تو دهد

بیزارم از هر آدرسی که به کوی تو ختم شود

بیزارم از هر که راوی نام و یاد تو باشد؛

حتی طاقت شنیدن نامت را هم ندارم،

دیدن رویت و بوییدن بویت برای روانم سم است

آنروزها اگر سخن از آتش می گفتی، انگار برایم سخن از گُل بود

امروز اگر سخن از گُل بگویی، انگار از خار می گویی و در چشم و گوشم فرو می کنی

می خواهی از گُل بیزارم کنی، از گُل بگو

تو را به هرچه اضافه کنند از آن بیزار خواهم بود

نامت شربت شیرین را به کامم تلخ خواهد کرد

رسمت، رسم های نکویم را به بیزاری می کشد

حضور در بهشت را به بهای همنشینی با تو نمی خواهم

جفا کردی و نابودمان کردی، هر آنچه ریشته بودیم، پنبه اش کردی

از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:7 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 7 نظر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دلم هوای غیر تو دارد

از تو بیزارم، بیزار از مرام و افکار پلیدت

سخنت بوی کبر می دهد، اهداف و آرمانت کبرآلود

راه رفتنت از روی تکبر، دوستانت متکبر

من و خدا از تو بیزاریم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

سواران به زانو شده اند؛

گُردآفرینان، به چهار دیواری ها محبوس،
و در تاریکی کورمال، کورمال به دنبال گم شده ایی می گردند؛
خدعه گران سخت در اسباب جادویی خدعه می دمند،

و قِشقِرق به پا می کنند و هر روز معرکه ایی تازه در آستین؛ 
فیلسوفان سر در گریبان کرده، وا مانده اند
هنگامه هنگامه فتنه است و غارت!
یکی به طنز از کشیدن بار به منزل سخن گفته و
 

توصیه به سه ورزش تاکید شده در اسلام می کند!

تیر اندازی؟!
که هدف بشناسی، و زمان هدف زنی را
سوارکاری؟!
که بدانی چه موقع بتازی، و گاه گریز چابک سواری گریزپا باشی
شنا؟!
که موج ها بشناسی، و اینکه چه موقع و بر کدام سوار شوی
آری اگر از اسلام هم توصیه به آموختن می شود
چنین درس هایی را می گیرند؟!!
برخی؛
بر این زمین سوخته، از تاختن می گویند
بر این غارت زدگان، از چابک سواری می گویند
و بر این سرگردانان، از هدف زنی می گویند

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت 14:44 شماره پست: 838  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ای کاش می شد که پر کشید و رفت

گم شد در آنسوی آب ها
ای کاش می شد که ندید بَعضِ چهره ها
در آسمانِ دلم نقش شد اژدها
ای کاش بعضِ حوادث نبود هرگز
خون کرده است دل مجنون ها
ای کاش که حرف هایی گفته نمی شد هرگز
گم گشته مهر در آسمانِ کینه ها

 

+   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 23:41 PM | سه شنبه دهم شهریور ۱۳۹۴ 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

همچنان در بَندِ بَندیم، او با ما زاده شد

همچنان در قید و بندیم، او در ما زاده شد
هتکِ حُرمت کرده ما را بندها
وا اسف از این مصیبت، با ما همخانه شد
عزت ما گشته بندُ، همنوا با ما شده
وا اسف زین پس که بند هم دُردانه شد
بندیان در خوف بندند، او هوادارم شده
با منُ تو می کند ناله، او زبند و بندها
بند، بند کردن، بندی شدن
همه مکرند و حیله، او ز آنها زاده شد

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گاهی دلم هوای اشک می کند

روان زچشم خوشه های خشم می کند

سفیر غم می چکد از گوشه ی چشمم

دلم خلاص ز غم و خشم می کند

 

+  بدست mostafa111 در ژوئن 22, 2015 | 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شعله های درد زبانه می کشد از قلبِ دلم

ولی انگار حنجره ام توان فریاد ندارد

مویه های غم می کشانندم به اشک

ولی انگار چشم هایم قصد باریدن ندارد

دلم هوای رفتن راه های دور دور دارد

ولی انگار پاهایم قصد کشیدن بارِ این تن را ندارد

دلم به نوشتن متنی بلند مشتاق است

ولی انگار این قلم قصدی به حرکت روی کاغذ ندارد

لم هوای پرواز دارد تا شتابان پر کشد

لیک زمین می کشدش سخت که بمان

 

بدست mostafa111 در ژوئن 5, 2015 | 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:14 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در هجوم لشکرغم پاره پاره می شود دل ها؛

شراره ی ظلم تکه تکه می کند ایمان ها؛
تو ای دل غم دیده از شرار آتشِ ظلم؛
تحملی باید، تفکری شاید، که بگذرد شب ها؛
خدا! تا به کی خدا خدا کردن،
خلاصی نباشد جان را؟

mostafa111 در ژوئن 5, 2015 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:13 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در جنگ امریکا/اسراییل با ایران، و...
آقای پروفسور! این قدر رو بازی نکن! ✍ مجید مرادی مسعود درخشان استاد دانشگاه امام صادق و مشاور سعید...
یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...