SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

شهدای راه خدا و میهن

  • شهید سید محسن مصطفوی درقاب آینه وار تصاویر برجای مانده

    شهید سید محسن مصطفوی در قاب عکس های به جای مانده از او

     

    این روزها در رمضان 1365 سید محسن با تمامی افراد گروهانی که برای حمله به دشمن متجاوز در مهران رفته بودند دیگر باز نگشتند

  • شهید سید محسن مصطفوی درقاب آینه وار تصاویر برجای مانده

    شهید سید محسن مصطفوی در قاب عکس های به جای مانده از او

     

                         

      

     

     

    تصویری از شهید سید محسن مصطفوی در کودکی

     نشسته بر برف های زمستان

    کت و شلوار عید نوروزت مواظب باش کثیف نشه برادر!

     

     

    مقر حمیدیه تیپ 21 امام رضا، آقا سید حسن مصطفوی و شهید سید محسن مصطفوی، غمگینانه نشسته بر قبرواره شهید مجید ابراهیمی که او را در خط پدافندی فاو از دست دادند  

    گردان کربلای یک بهار 1365

     

     

    شهید سید محسن مصطفوی از قلیل رزمندگان گردان کربلا یک بود که مجهز به سلاح ژ-سه بودند، زیرا در گردان کربلا او نارنجک تفنگی انداز بود، او و دو سه نفر دیگر، تنها نفرات گردان کربلا بودند که مجهز به سلاح امریکایی، بازمانده از زمان پهلوی بودند، بقیه گردان مجهز به سلاح های روسی از قبیل کلاشینکف، تیربار، آر.پی.جی هفت و... بودند، ژ-سه سلاح سازمانی ارتش ج.ا.ایران است، ایشان با همین سلاح در خط پدافندی فاو جلوی خیل سربازان دشمن که به سوی خاکریز ما پیش می آمدند ایستاد و مبارزه کرد، در حالی که هر لحظه می گفت انتظار داشتم دشمن طول خاکریز بین ما و خودشان را به پایان برسانند و از خاکریز ما بالا آمده و بر فرق خاکریز آنان را ببینم، به او گفتم خوب اگر می رسیدند آنان را با همین سلاح ژ-سه به رگبار می بستی، ژ-سه که از کلاشینکف قوی تر است، پاسخم داد، نه برادر تیرهای من مرمی (گلوله پرتاب شونده) ندارند، آنها بعد از شلیک تنها گازی متراکم تولید می کنند که نارنجک تفنگی که سر لوله ژ-سه من قرار می گیرد را پرتاب کنند، آن هم نه رگبار بلکه تک تک، اگر می آمدند فقط می توانستم با صدای شلیک این گلوله های بی مرمی، آنها را بترسانم و گرنه مرمی در کار نبود که به آنان اصابت کند، گفتمش پس بگو خلع سلاح بودی، گفت، نه بعد از تمام شدن نارنجک تفنگی ها چند تا نارنجگ دستی هم داشتم که می توانستم اگر فرصت کنم آنها را هم پرتاب کنم ولی خدا خواست و با همین نارنجک تفنگی ها فرار کردند و یا کشته شدند، اگر مقاومت می کردند و ادامه می دادند کاری از من دیگر ساخته نبود. (خط پدافندی فاو نوروز 1365)

     

    تو به خوابیدن در این قبر این چنین راضی

    پس چرا باید خدا ناراضی باشد

     مقر حمیدیه اهواز - بهار 1365 چند روزی قبل از شهادت

     

    افق نگاهت را به کجا در آن دور دست ها سپرده ایی برادر!

    چه در آن دور دست ها دیدی که رفتن را به ماندن ترجیح دادی، حقا که هم تیزبین و هم آینده نگر بودی که کار خود را به این روزها وانگذاشتی، و امروز این چشم ها آسوده از دیدن آنچه ما بعد از امام (ره) خود دیدیم و می بینیم در خواب خوش مستی، این چشم ها دیگر غرقند،

    سعادت دنیا و آخرت مبارکت باد

     

     

    ژستی خندان با سلاح، در زیر سایه و پناه برادر بزرگتر

    مقر حمیدیه نزدیک اهواز - بر ساحل کرخه - بهار 1365

     

     

    این دو همدیگر را دوست داشتند  

    دایی رضا بسطامی و شهید سید محسن مصطفوی

    هنوز بعد دهه ها که از شهادت سید محسن می گذرد

    دایی رضا، سید محسن را فراموش نکرده است

    و هنوز هر موقع ما را می بیند، از ته دل می گوید

    "سید محسن! سید محسن!"

    و سر خود را به حسرت به اطراف تکان می دهد

    شوخی دایی رضا با سید محسن در جبهه

    دست کشیدن بر زلف های همیشه شانه زده و مرتب محسن بود،

     این کار او را مجبور  می کرد تا مدت ها روی موهایش کار کند

    تا به حالت اول برگردد

    محسن به موهایش خیلی حساس بود

    این را دایی رضا هم فهمیده بود

    نقطه ضعف محسن همین بود

    خیلی هم قلقلکی بود و صدای خنده اش به هوا می رفت

     

     

    شهید سید محسن مصطفوی نشسته نفر آخر سمت چپ

    با دوستان همرزمش و دایی رضا بسطامی مقر "5 طبقه ها" تیپ 21 امام رضا اهواز

     

     

    در حلقه یاران، زیر چادری نیمه برافراشته

     

     

     

    نفربر زرهی بازمانده از دوران پهلوی،

    که آرزوی سوار شدن بر آن بر دلمان ماند

    در حالی که دشمن به تعداد زیاد از این ها داشت و در پناه آن،

    نیروهایش هنگام حمله جلو می آمدند

    اما ما تنها با اندک تعدادی که از این ها داشتیم 

    عکس یادگاری می گرفتیم،

    نایاب بودند

     

     

    نرم و استوار ایستاده در باد

    زیر پرچم

     

     

    این خنده ی زیبا

    بر صورت و سیرتی زیبا برازنده است

    به لبخندی صورت نرم و لطیفش چروک می افتاد

    چاله روی لپش زیر لبخندهای مهربانانه اش،

    گودی داشت زیبا و دیدنی

     

     

     

    سوار بر دستان مشایعت کنندگان

    در محوطه سپاه شاهرود 

    برای تشیع در شهرستان شاهرود می برندش

    1365

    بر فَرَس تندرو هرکه تورا دیدگفت     برگ گل سرخ را باد کجا می برد

     

     

    او و همرزمانش در چهارراه نادر - خیابان تهران - شهرستان شاهرود

    به انتظار خواندن نماز میتی بر آنان صبورانه ایستاده اند

     

     

    آیت الله طاهری امام جمعه فقید شهرستان شاهرود

    در حال خواندن نماز میت

    بر پیکر شهید سید محسن مصطفوی و همرزمانش - 1365

    چهارراه نادر - خیابان تهران - شاهرود

     

     

    ای ساربان آهسته ران ،کارام جانم میرود
    وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

    من مانده ام مهجور ازو،درمانده و رنجور ازو
    گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

    گفتم به نیرنگ وفسون ،پنهان کنم ریش درون
    پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

    محمل بدار ای ساربان ،تندی مکن با کاروان
    کز عشق آن سرو روان،گویی روانم می رود

    او می رود دامن کشان ،من زهر تنهایی چشان
    دیگر مپرس از من نشان،کز دل نشانم میرود

    با این همه بیداد او، وان عهد بی بنیاد او
    در سینه دارم یاد او،یا بر زبانم می رود

    باز آی و بر چشمم نشین،ای دل ستان نازنین
    کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

    در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

    سعدی،فغان از دست ما لایق نبود ای بی وفا
    طاقت نمی دارم جفا ،کار از فغانم میرود

     

      

     

    بخواب برادر!

    که خوابیدن در این گور سرد،

    بهتر از زندگی زیر این آفتات سوزان است 

     

     

    به کجا چنین شتابان می بریدش!

    او به رفتن خود تعجیل داشت  

    شما به بردنش

    و در این خاک سپردنش

    چرا تعجیل می کنید

     

     

    حال می توانید بر گرداگرد خاک قبرش حلقه زنید

    اینک آن جسم تیرخورده و در آفتاب سوخته،

    در آغوش خاک شده است

     ای خاک حرامت باد

    که از بلعیدن گل های پرپر این سرزمین،

    سیر نمی شوی 

  • آخرین لحظات شهید مجید آخوندی - معلم ورزش از شهر بسطام شاهرود

    راوی این خاطرات کمک تیربارچی این شهید آقای حاج سید علیرضا مصطفوی می باشد که به شرح ذیل روایت کرده اند :

     شهید مجید آخوندی از شهدای شهر بسطام شهرستان شاهرود است که در عملیات رمضان در سال۱۳۶۱ در گرمای تیرماه در منطقه عملیاتی شرق بصره به شهادت رسید. این شهید بزرگوار که معلم ورزش و بسیار چابک بود در این عملیات در نقش تیربارچی وارد عرصه عملیات مذکور گردید. در این عملیات شهید آخوندی و همرزمان شاهرودیش در تیپ امام حسین (ع) به فرماندهی شهید حاج حسین خرازی ادغام شده و با دوستان اصفهانی در عملیات رمضان شرکت می کردند. کار اصلی این گروه رزمندگان در مرحله دوم عملیات رمضان بود که باید شب هنگام آغاز می شد به این صورت که شب مرحله اول عملیات انجام شده بود و باید امام حسینی ها تا شب در منطقه فتح شده مقاومت می کردند تا شب مرحله دوم عملیات را ادامه داده و هجوم خود را برای ادامه عملیات داشته باشند. در لحظات روز پاتک های دشمن شروع شد لذا نیروهایی که برای عملیات شب در منطقه استقرار یافته بودند به دفاع از مناطق فتح شده اقدام کردند و در مقابله با همین پاتک ها هم بود که این شهید بزرگوار به درجه رفیع شهادت نایل شد. شهادت او زمانی اتفاق افتاد که دو پاتک دشمن را او و هم رزمانش با موفقیت دفع کرده بودند.

    حال به لحظات قبل و حین شهادت این شهید به روایت کمکش می پردازیم :

    بالای خاکریز بودم و مشغول دیدبانی تحرکات دشمن که در این لحظه نیم نگاهی هم به سمت پشت خاکریز خودی هم داشتم که دیدم ماشین وانت که جیره آب و غذای مدافعین خاکریز خودی را آورده بود و به توزیع آن اقدام  می کند سنگر به سنگر بسته های مخصوص کنسرو و آب را می گذاشت و می گذشت. بعد از چند لحظه شهید آخوندی انگار که فرصتی برای تجدید وضو یافته از آب رسیده استفاده نمود و وضویی ساخت و در سنگر خود شروع به تلاوت آیاتی چند از قرآن کریم که در قرآن های کوچک یازده سوره ای که معمولا در جیب رزمندگان بود کرد. من هم غرق تماشی او بودم ناگهان صورت به سمت دشمن برگرداندم و دیدم که تانک های دشمن به سمت خاکریز خودی در حالی که نفرات پیاده هم در پوشش آنان را در پشت آنها سنگر گرفته بودند حرکت خود را آغاز کرده اند و بلافاصله رو به شهید آخوندی کردم و او را از شروع پاتک سوم دشمن آگاه نمودم و او هم بلافاصله قرآنش را ختم کرد و در جیب خود گذاشت به بالای خاکریز آمد و آماده دفاع از خاکریز خودی شد و تیربار خود را کاملا آماده شلیک نمود و من هم که نقش کمک او را داشتم در جایگاه خود استقرار یافته و هر دو آماده شلیک بودیم من نوار بدست و او قبضه به دست آماده شلیک بودیم و هر دو تا لحظاتی در آمادگی بودیم اما انگار این پاتک و این شرایط با قبلی ها تفاوت زیادی دارد حالات شهید آخوندی منقلب بود و انگار وضعیت دیگر متفاوت است. در حالی که هیجان در خاکریز در حد اعلی خود بود ولی شهید آخوندی در فضای دیگری سیر می کرد من که کمک او بودم مرتب گزارش حضور نیروهای دشمن در لابه لای تانک ها و ضرورت شلیک به سمت آنها را متذکر می شدم و با هیجان صحنه را پوشش داده و هدایت می کردم ولی شلیکی را از او شاهد نبودم دو بار این جریان تکرار شد در بار سوم  که به شهید آخوندی نظری انداختم دیدم تیر خورده و سرش روی قنداقه تیربار در حالتی شبیه خوابیدن افتاده است و این تیر که به سر مبارکش اصابت کرده باعث شده که خون تازه به شدت از سرش جاری گردد و کف سنگر که همچون جامی کوچک بر قله خاکریز حفر شده بود مملو از خونی شده که از بدن او جاری بود سنگری که به سختی پذیرای دو نفر بود. به این ترتیب این شهید بزرگوار بدون هیچ گونه آهی و یا صدایی جان به جان آفرین تسلیم کرده بود و ظاهرا قبل از این که تیر بخورد روح مبارکش از بدنش خارج شده بود چون در دو بار قبلی که او را از وجود پیاده نظام دشمن آگاه کرده بودم او هیچ واکنشی نداشت و در حالی که به دشمن می نگریست واکنشی از او دیده نشد و لحظاتی قبل از اصابت تیر روح از بدنش خارج شده بود و قبل از صابت تیر به بدن مبارکش او به ملاقات خداوند شتافته بود.

    این را باید متذکر شد که شهید مجید آخوندی بعد از۷۴ روز بعد از شهادت برادر شهیدش حبیب آخوندی به ملاقات خداوند می شتافت و این خانواده تنها در کمتر از سه ماه دو شهید را تقدیم دفاع از میهن و اسلام عزیز کرده بودند. این شهید بزرگوار که از ورزشکاران و بسیار چابک بود و مرا به این دلیل به عنوان کمک تیربارچی خود انتخاب کرد که فکر می کرد من تنها فردی هستم که می توانم در شب حمله هم پای او بدوم و مهمات او را حمل نمایم. دوستانش از این امر مکدر بودند که چرا آنها را برای کمک انتخاب نکرده بود ولی او اصرار داشت که دوستی ها در شب حمله به کار نمی آید و در آن شب چابکی نیاز است که او آن را در من یافته بود.

    همانگونه که دیدیم این شهید بزرگوار به شب عملیات نرسیده به شهادت رسید و با سازماندهی جدید گردان من نیز در نقش کمک آر.پی.چی در عملیات شب شرکت کردم اما بدون شهید مجید آخوندی.

    در آخر باید امیدواری و آرزوی خود را هم بیان کنم که همانطوری که در قبل از عملیات رمضان شهید بزرگوار مجید آخوندی این حقیر را در بین دیگران به عنوان کمک خود انتخاب کرد و مرا لایق همراهی و کمک خود یافت در آن دنیا نیز این امر تکرار شود و او مرا دوباره انتخاب نماید.

     + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 21:44 شماره پست: 261

    وصیت نامه شهید مجید آخوندی (برگرفته از http://fshshahid.persianblog.ir/post/11/)   

    شهید مجید آخوندی فرزند محمدعلی متولد سال 1332 از شهرستان شاهرود دارای تحصیلات فوق دیپلم در 25/4/61 به شهادت رسید.

    فرازهایی از وصیت‌نامه شهید:
    امروز که کاملاً تجهیز شده و آماده‌ایم برای حمله به خط می‌رویم. امشب شبی است که ما دو ماه آرزویش را داشتیم. کربلا و عاشورا تکرار می‌شود. فردا صبح معلوم نیست که چند نفر مهمان خدا باشند.
    روی سخنانم فقط با مردم است و با منافقین، ساز شکارها و رنگ‌عوض کن‌ها و کسانی که قاشق هر آشی می‌شوند نیست. در تشییع جنازه‌ام و در مجالسی که به خاطر شهدا بر پا می‌شود، فقط خواهران و برادران حزب‌الله شرکت کرده و با تمام وجود بکوشند که نگذارند افراد غیر مکتبی و سازشکار و منافقین شرکت کنند. توصیه بعدی من به مسؤولین عزیز و برادران آموزش و پرورش است. شما بیشتر از این حقیر اطلاع دارید که ما چه وظیفه‌ خطیری به عهده گرفته‌ایم، چه امانت‌های ارزنده در رکاب کاروانی به ما سپرده شده و ما قافله سالار آن هستیم که متاع‌های گرانبهایی را حمل می‌کند و این قافله را به صراط مستقیم هدایت کرده و به نور برسانیم. شما سعی کنید که این امانت‌ها و این کاروان را تحویل کسانی بدهید که در روشنایی حرکت کرده و راه نور می‌پیمایند. پس این ما هستیم که سازنده و خط دهنده به نسل جدید می‌باشیم و در این راه باید نسبت به وظیفه‌ و مسؤولیتی که در جامعه اسلامی به عهده ما گذاشته شده، از هستی مایه بگذاریم و از ناملایمات نهراسیم.
    صحبتی دارم با دانش‌آموزان این غنچه‌های کوچک و نشکفته؛ لابد یادتان هست که با هم چه برنامه‌ها و هدف‌هایی را داشتیم دنبال می‌کردیم، مخصوصاً در رابطه با نماز که با هم پیمان بسته بودیم، نمازها را با جماعت خوانده و در نماز جماعت نیز شرکت فعالی داشته باشیم. حالا که من نیستم برای شادی و خشنودی خدا و شادی روح من، آن برنامه‌ها را ادامه دهید و یادتان باشد حتماً در آخر نماز که دست دعا به سوی پروردگار بزرگ و بی‌نیاز بلند می‌کنید، حتماً امام را دعا کنید. خداوند وقتی می‌بیند دست‌های کوچکی برای استغاثه به درگاهش بلند شد، ناامیدتان نخواهد کرد و دعای شما را مورد اجابت قرار خواهد داد.
    به مربی که بعد از من سر کلاستان خواهد آمد، بگویید ما به ورزش روحی بیشتر احتیاج داریم تا به ورزش جسمی. اول غذای روح ما را تـأمین کن بعد غذای جسم‌ را که ورزش باید وسیله باشد نه هدف.

    پدر، مادر و خانواده عزیزم! چند سال قبل در یکی از عاشوراهای حسینی تعزیه می‌خواندند، وقتی که تمام یاران امام حسین شهید شدند و امام تنها ماند، به شمشیرش تکیه داد و ندای «هَل مَنْ ناصِرْ ینصرنی» سر داد ولی کسی نبود که به ندایش لبیک گوید. من آن روز آرزو کردم کاشکی در آن جا بودم و به ندای امام پاسخ می‌گفتم و هزار جان می‌داشتم و در راهش فدا می‌کردم. حالا به آن آرزو رسیده‌ام و در کنار حسین زمان و در رکاب او آنقدر می‌جنگم که به معبودم بپیوندم و از این نظر خوشحال و سعادتمندم و شما

    نیز اگر سعادت مرا می‌خواهید خوشحال باشید که فرزندتان به آرزویش رسید.

  • احساسات رزمنده ایی به مادر، در قالب تبریک روز مادر

    امروز زادروز تولد جناب زینب (س) است، کسی که واقعا زینت و افتخاری برای پدرش بود، خانمی که در شان او حکیمی گفت "کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود"، به مناسبت این خجسته روز متن نامه ی رزمنده ایی به مادرش را برایتان فاش می کنم که جهت تبریک روز مادر نوشت و احساسات پاکش را بر کاغذی جاری کرد که امروز از او به یادگار باقی مانده است و نویسنده را با محتوای جالب و پاکش جاوادانه کرد؛ فرزندی که در برابر هر دستور مادر، بی توجه به این که کار ارجاع شده توسط مادر در شان او هست یا نیست، قادر به انجامش هست یا نیست، وقت انجامش را دارد یا ندارد، فرد دیگری برای انجامش حضور دارد یا ندارد و... واژه ایی به جز "چشم مامان!" را نه می شناخت و نه بزبان جاری می کرد : 

    "خدمت مادر عزیزم سلام عرض می کنم، باری پس از سلام روز مادر را به آن مادر گرامی تبریک عرض نموده و سعادت و بزرگی را برای آن مادر گرامی و از جان بهترم آرزو می کنم. امیدوارم این هدیه ناقابل را از این حقیر بپذیری؛ مادرجان چقدر دوست داشتم که این قلم بتواند تمامی احساساتم را در (به) رشته تحریر بیاورد، اما افسوس که قلم قاصر و زبان الکن است از بیان حداقلِ خوبی های شما، پس به همین قدر قناعت نموده و این شعر را که قسمتی از افکارم هست برایت می نویسم "دیشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم، تو خوبتر ز ماهی من اشتباه کردم"، مادرجان در آخر امیدوارم که زحماتی را که برای این حقیر در سرتاسر عمرم از تولد تا به حالا کشیده ایی، و با محبت در آینده خواهی کشید، مادریی که فقط در وجود مادر می توان جستجو کرد، حلال بفرمایید، وگرنه از کجا می توان آن همه محبت را جبران کرد، در آخر به امید حلالیت و دعای خیر شما آن وجود گرامی، با شما خداحافظی می کنم و باز این شعر را به عنوان خداحافظی برایت می نویسم که امیدوارم قبول بفرمایید. "آنقدر خوب و قشنگی که به هنگام وداع حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم." دوستت دارم مادر، فراموشم مکن، فرزند شما، سید علی (مصطفوی)"                               

    خدایِ شان رحمت کُناد که هر دو اکنون به سوی رحمت ایزدی شتافته اند. خوش بحال مادری که چنین فرزندی دارد و خوش بحال فرزندی که نسبت به مادرش چنین مطیع است، و امروز حتما نزد خداوند رو سفید از خدمت به والدین می باشد.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن۱۳۹۴ساعت 17:43 شماره پست: 888  

  • اینجا عبرتگاهیست، تکان دهنده !

    هر بار که سری بهشان بزنی منقلب می شوی، انگار با تو سخن های زیادی دارند و از انتظارات شان با تو می گویند، انگار چیزهای زیادی می خواهند به تو یادآوری کنند و...

    امروز بعد از ورزش صبحگاهی، سری به مزار شهدای شاهرود زدم، ولی این سر زدن ها دردسر ساز می شود و شرمسار از نزدشان مرخص می شوی و...

     اینجا با عکس ها و نام هایی مواجه می شوی که آشنایند، همسنگرانی که روزی با آنان بودم و ناگهان از قافله ی ما جدا شدند و راه خود را پی گرفتند و رفتند، تا ما بمانیم و گرفتار شویم.

    از جمله :

    فرامرز علی کلباسی (متولد 1345 که در تاریخ 28/10/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت در نزدیکی های سردشت به شهادت رسید).

    رضا نادری (متولد 1346 که در تنگه چهارزبر باختران در عملیات مرصاد به دست منافقین در تاریخ 5/5/1367 شهید شد).

    سلمان اعما بصیر (متولد 1344 که در تاریخ 22/10/1365 در شلمچه نزدیکی شهر خرمشهر به شهادت رسید)

    غلامرضا جلالی (متولد 1348 که در جزیره مجنون در منطقه هورالعظیم در تاریخ 29/4/1366 به شهادت رسید).

    و...

    چهره ها و نام هایی که در حال فراموشی اند، اینجا عبرتگاهیست که انسان را تکان می دهد!

    آنهایی که قوانین را به کناری نهاده اند، بد و خوب می کنند، تفسیر به نفع خود می کنند و... و سند این انقلاب و کشور را به نام خود و همپالگی های خود زده اند و بر سر دیگران هر کار که می خواهند می آورند و اصلا هم پاسخگوی اعمال شان نیستند، آیا سری به این شهدا نمی زنند، تا از چهره این جوانان برومند و رشید شرم کنند؟!!

     

    + نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین۱۳۹۵ ساعت 21:34 شماره پست: 915 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • اینجا عبرتگاهیست، تکان دهنده !

    هر بار که سری بهشان بزنی منقلب می شوی، انگار با تو سخن های زیادی دارند و از انتظارات شان با تو می گویند، انگار چیزهای زیادی می خواهند به تو یادآوری کنند و...

    امروز بعد از ورزش صبحگاهی، سری به مزار شهدای شاهرود زدم، ولی این سر زدن ها دردسر ساز می شود و شرمسار از نزدشان مرخص می شوی و...

     اینجا با عکس ها و نام هایی مواجه می شوی که آشنایند، همسنگرانی که روزی با آنان بودم و ناگهان از قافله ی ما جدا شدند و راه خود را پی گرفتند و رفتند، تا ما بمانیم و گرفتار شویم.

    از جمله :

    فرامرز علی کلباسی (متولد 1345 که در تاریخ 28/10/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت در نزدیکی های سردشت به شهادت رسید).

    رضا نادری (متولد 1346 که در تنگه چهارزبر باختران در عملیات مرصاد به دست منافقین در تاریخ 5/5/1367 شهید شد).

    سلمان اعما بصیر (متولد 1344 که در تاریخ 22/10/1365 در شلمچه نزدیکی شهر خرمشهر به شهادت رسید)

    غلامرضا جلالی (متولد 1348 که در جزیره مجنون در منطقه هورالعظیم در تاریخ 29/4/1366 به شهادت رسید).

    و...

    چهره ها و نام هایی که در حال فراموشی اند، اینجا عبرتگاهیست که انسان را تکان می دهد!

    آنهایی که قوانین را به کناری نهاده اند، بد و خوب می کنند، تفسیر به نفع خود می کنند و... و سند این انقلاب و کشور را به نام خود و همپالگی های خود زده اند و بر سر دیگران هر کار که می خواهند می آورند و اصلا هم پاسخگوی اعمال شان نیستند، آیا سری به این شهدا نمی زنند، تا از چهره این جوانان برومند و رشید شرم کنند؟!!

     

    + نوشته شده در سه شنبه سوم فروردین۱۳۹۵ ساعت 21:34 شماره پست: 915

  • اینجا هر مزاری گنجینه تاریخ قهرمانی این ملت است

    چه زیباست که در بین کسانی باشی که در امتحان های عجیب، غریب و سخت روزگار از جمله از امتحانات شجاعت، ایمان، وفا و... نمره عالی گرفته اند و امروز راحت در آرامگاه های خود خفته اند و به نظاره اعمال ما نشسته اند؛ کسانی که هر یک در تاریخی و در برنامه ایی از برنامه های اجتماع خود نقش گرفته و آنرا به نحو احسن ایفا کردند، و نهایتا هم بهترین داشته ی خود، یعنی جان را در طبق اخلاص گذاشتند و تقدیم خاک وطن و مردمانش کردند.

    قطعه شهدا در هر مزاری گنجینه و تاریخ قهرمانی انسان هایی از این ملت است، که جان بر سر پیمان خود در برابر مسولیت حفظ آب و خاک خود گذاشتند. سیستم بهشت زهرا به ثبت دقیق حوادث هر روز به خوبی اقدام کرده است، به عنوان مثال قطعه 21 آن، کسانی را در خود جای داده است که در بهمن 1357 و سرود روز پیروزی را سرودند و در همان روز 22 بهمن که روز پیروزی قیام است، به شهادت رسیدند (6). اینجا می توانی با اجساد و ارواح آنان به خوبی ارتباط برقرار کرد و با آنان به سخن نشست، اینجا قبرها و عکس های شان با تو سخنان بسیار دارد. آنها به راحتی با دلت ارتباط می گیرند و به سخن می نشینند.

    در میان شان که قدم می زنی با تو غریبی نمی کنند، چهره هاشان آشناست، تنوعی دارند به عمق تنوع ملت ایران، یکی خود را شهید راه وطن (5) معرفی می کند، یکی خود را شهید راه ولایت، یکی مسلمان است، یکی مسیحی، یکی هم حتی افغان، یکی کلاه شاپو برسر دارد، و یکی کراواتی بر سینه خود آویزان کرده است (4)، جوان و پیر، مرد و زن همه انسان های متنوعی با نام های مختلفند که در کنار هم هارمونی زیبایی را آفریده اند که دل را آرام می کند از تنوع و در عین حال وحدت شان؛ همراهم می گفت من از دیدن دو جا انرژی فوق العاده می گیرم، یکی قبور شهدا و دیگری هم قلل سر برافراشته کوه ها، براستی در اینجا دل آرام می گیرد.

     آری اینها اکنون آسوده اند و مثل ما شاهد هزار سخن و کار نابجا نیستند و اگر هم شاهدند، که هستند، دیگر مسولیتی متوجه اشان نیست، آنان در زمان طلایی انقلاب حضور داشتند، زمانی که شخص امام (ره) به عنوان بنیانگذار این انقلاب، دلسوز اهداف، شعارها و انقلابیونش، سکاندار بود و انقلابیون اصلی صحنه گردان کار کشور بودند و... و البته هرچه گذشت شمار انقلابیون کاهش یافت و بدلی ها جایگزین شدند، بسیج و سپاه متجاوز خارجی را هدف گرفته بود، و برای دولت خود خط و نشان نمی کشیدند، اکثر اقشار این ملت از جمله منتقدین (به جز منتقدین مسلح) در اداره کشور نقش داشتند (کم و بیش) و مجلس از کراواتی تا آخوند، همه و همه در کنار هم حضور داشتند و از هر قشری می توانستند از فیلترها بگذرند و نقش ایفا کنند و...

    اما امروز شهید "عارف فرزانی مهربانی (1)" که حتی اسمش هم پر است از انرژی، مثل ما دیگر خونِ دلِ جولان و میدان داری "قاعدین" را در حضور مجاهدان زنده را نمی خورد؛ خوش به حال سعید افغانی (2) که نیست تا شاهد رد صلاحیت سکاندار بیت مظلوم امام (ره) باشد، اگر هم شاهد هست، مسولیتی متوجه اش نیست؛ همچنین بسیجی شهید علی اکرمی (3) الحمد لله دیگر نیست تا ببیند که فرمانده اش، آقای سردار محسن رضایی، پشت به فرمانده ارشد زمانِ جنگِ خود کرده و دفاع فرمانده ارشد سابق خود از بیت امام (ره) را حمایت که نمی کند که هیچ، اقدامی ضد انقلابی ارزیابی و اعلام می کند.

    آری به کوری چشم وهابیون کوردل امروز ما سند زنده ایی از شهدایی داریم که در بین ما نیستند اما تربت پاک شان شاهد و سخنگوی بسیاری از دغدغه های شان است.

    1.        شماره 13 قطعه 28، ردیف 61 بهشت زهرا (س)، شهید عارف فرزانی مهربانی فرزند آذر متولد 1339 که در تاریخ 24/1/1362 در ابوغریب به شهادت رسید و اکنون بر سنگ مزارش نوشته است "ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد، بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد، به حجله می روم شادان ولی زخمی به تن دارم، به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم." 

    2.      فرزند علیرضا، متولد 21/1/1344 که در کربلای شلمچه در تاریخ 16/12/1365 به شهادت رسید

    3.      بسیجی شهید علی اکرمی فرزند دکتر محمد ابراهیم که بر سنگ مزارش نوشته اند "سرو بلند و 24 ساله ای که بعد از شش سال حماسه سازی در جبهه های دفاع از اسلام و در پنجم محرم سال 1408 قمری برابر با 8/6/66 در نبرد با مزدوران کافر بعث عراق، در منطقه سن عراق، گلوله دشمن را به گل وصال دوست بدل کرد و به مژده ظهور مولا (عج) سر یر خاک سائید، بدان امید که سرور شهیدان خاک از گونه اش بروبد و در جوار رحمت حق بیاساید." او اکنون در شماره 18، قطعه 26، ردیف 95 منتظر دیدار ماست.

    4.      قطعه 24، ردیف 45، شماره 48، شهید عزت اله صفائیان فرزند اسداله متولد 1334 که در تاریخ 28/7/1359 به شهادت رسید.

    5.      قطعه 24، ردیف 73، شماره 41، شهید ساسان جعفربای فرزند حسن، متولد فروردین 1338 که در فروردین 1360 به شهادت رسید، بر مزارش نوشته اند "ایران به فدای تو همه جان و تن من، زیرا که توهم مام منی هم وطن من، خواهم که پس از مرگ من آنجای بسازم، از پرچم ایران عزیز کفن من"

    6.      قطعه 24، ردیف 5، شماره 33، مجاهد شهید ابوالقاسم سالاری فرزند حسن که سنگ قبرش اعلام می دارد که در 22 سالگی در روز 22 بهمن 1357 در پادگان نیروی هوایی به شهادت رسیده است او دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بوده است، آری همانگونه که بر سنگ مزارش نوشته اند "درود بر یوم ا... بیست و دوم بهمن و بر آفرینندگان آن"

     + نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن۱۳۹۴ساعت 5:58 شماره پست: 884 

  • تصاویری خاطره انگیز از شهید محمد ابراهیم منتظری - خرقان

    گاهی چهره ایی، سخنی، لحظه ایی، لحنی، شیوه حرکتی، خاطره ایی و... برای ما فراموش ناشدنی می شود، و در ذهن مان برای مدتی مدید حک شده، هر موقع بخواهیم، به سان فیلمی، بعد از سال ها که از آن لحظات می گذرد، از جلوی چشم ما فِریم به فِریم می تواند عبور کند؛ چشمی که سی و چند سال از عمر و کارکردش گذشته و اکنون از سلول های ناظر چشم ما در آن روز، شاید هیچ سلولی که آن لحظات را ثبت کرد، باقی نمانده و تمامی سلول های آنروز مرده اند و سلول هایی نو جایگزینش شده اند؛ اما خاطراتش ماندگار شده اند. شهید محمد ابراهیم منتظری هم برای من چهره و خاطره ایی فراموش نشدنی از دوران تحصیل در دوره راهنمایی است، که هرگز او را فراموش نکرده و نمی کنم.

     

     

     

    شهید محمد ابراهیم منتظری - شهیدی از دیار شیخ خرقان

     

    اکنون بعد از گذشت نزدیک به 32 سال برای لحظاتی می توانم همچنان او را در ذهن خود جستجو کنم و او را در حالی مجسم نمایم که بعد از ورود من و معلم، به کلاس وارد شده، و با نیم چرخشی نسبتا سریع و مسلط، که ناشی از تمرین چند ساله در نشستن بر نیمکت های مدارس خاطره انگیز آن روزگار است، در حال نشستن روی لبه ی اولین نیمکت سه نفره اییست که من و این شهید بزرگوار و نفر دیگری (که از فیلم ذهنی ام اکنون پاک شده است) روی نزدیکترین میز به تخته سیاه کلاس مان، درست مقابل معلم می نشست و فورا کِش چهارتک کتاب و دفترش را می گشود، تا نشان دهد که می خواهد تاخیرش را برای ورود به کلاس با سرعت و دقت و عدم ایجاد سر و صدا و تحت تاثیر قرار دادن دیگران و ایجاد خلل در روند درس جبران کند، تا برای تاخیرش تنها به توبیخ ناظم دوست داشتنی مدرسه امان اکتفا شود، که پیش از ورود به کلاس او را با لحنی محکم اما با عمقی دوستانه مورد شماتت قرار داده بود.

     آری مرحوم حمید آقای شریعتی، ناظم مدرسه امان در اولین اتاق سمت راست ورودی ساختمان مدرسه راهنمایی شهید آیت الله بهشتی خرقان نشسته بود و افرادی مثل محمد ابراهیم را که احیانا دیر می آمدند، سریعا راه می برید و نمی گذاشت به آرامی در سالن مدرسه خرامیده و بی توبیخ از مقابلش بگذرند و وارد کلاس شوند؛ اما توبیخ های کلامی اش در عین صلابت و محکمی، آنقدر مهربانانه و دوست داشتنی بود که انسان ذره ایی احساس کینه، یا نفرت، خشم بی مورد و خارج از اندازه و... در لحن او نمی توانستی یافت، و گرچه محکم و به سان قد و قواره بلند و با جذبه اش، جدی بود، اما صمیمی و با درونمایه ایی از لطف دانش آموزان را می نواخت، و تو را که نه فامیل و یا نه آشنایش بودی، شیفته محبت و دلسوزی اش می کرد، و امثال ما که گاهی دیر در مدرسه حاضر می شدیم، همیشه آرزو می کردیم که اگر دیر آمدیم، و تُوپ و تَشری بر ما لازم شد، آنرا از مرحوم حمید آقای شریعتی دریافت داریم، زیرا که این مرد انگار به تمام بچه های این مدرسه بسان برادری دلسوز بود و حتی به دانش آموزان چند روستا آنطرف تر هم، خود را به همان اندازه مسول و دلسوز نشان می داد، که فرزندان دوستان و آشنایانش که شاگردان این مدرسه بودند، و پیگیر وضع آنان هم بود.

    حمید آقای شریعتی که متاسفانه بسیار بیموقع و در جوانی دنیای ما را ترک کرد و رفت، خود می دانست که باید راسا به این امور بپردازد، برای همین طوری میز کارش را قرار داده بود که با قد بلندش می توانست از پنجره دفترش همه حیاط مدرسه را از ورودی اصلی حیاط آن تا انتها تحت نظر داشته و هم مقابل درب ورودی سالن و تنها ورودی راهرو کلاس ها را در کنترل چشمان تیزبینش قرار داده که اگر شاگردی بی موقع وارد و یا خواست خارج شود از روزنه درب دفترش او را داشته و به موقع او را خفتگیری کند، تا دانش آموز زِبِلی هوسش نکند اگر دیر آمد و یا زود می خواست برود، بدون اطلاع دفتر راهی کلاس شده و مدرسه و کادرش را به ریشخند بگیرد، و قبلا برخوردهای لازم با او صورت پذیرد؛ و به همین دلیل ما می دانستیم که باید مواظب چشم های مراقب او باشیم و گاهی که بی هنگام وارد مدرسه می شویم، با اجازه و بعد از ادای توضیحات کافی، وارد روند درسی و کلاسی خود شویم.

    اکنون محمد ابراهیم شیکپوش و منظم ما هم که خود را به انباری از انواع عطر و ادکلن (آن روزها تَجملات محسوب می شد) زده بود و هر روز معطر به مدرسه می آمد، از خوان حمید آقای شریعتی گذشته بود و خود را روی نیمکت کلاس و جای سازمانی اش، طوری سریع جابجا می کرد و دفتر انشای خود را بیرون می کشید که معلم انشا دیگر فرصت روانی نیابد تا او نیز به سبب دیر رسیدنش، مورد شماتتش قرار دهد، محمد ابراهیم با سرعت عمل و در عین حال احتیاط وسواس گونه اش، برای عدم ایجاد سر و صدا، در تدارک مقدمات پیوستن بجمع کلاس بود، و عملا به معلم پیام می داد که پیامی را که معلم انشای ما در قالب کلمات شماتت آمیز برای تاخیرش می خواهد بگوید، از قبل گرفته و دیگر نیاز به شماتتِ کلامی معلم در جمع دانش آموزان تُخس کلاس نیست، که منتظر چنین لحظه ایی بودند تا کلاس را با خنده های خود بترکانند و دوستان آرام او و... که باید شاهد عذرخواهی اش در جمع شوند.

     

         

    مادرم در معراج رفتم، لحظه هایم خون میطلبد و من که حلقه ایی در موج شهادتم

    بی صبرانه انتظار مرگی را می کشم که شفق بار مرا می طلبد

     

    "مَداِبریم" [1] که معادل همان "اِبی" شهری هاست، نامی بود که دوستان همشهری اش، این دوست صمیمی مرا بدان صدا می کردند، دانش آموز به اصطلاح اهل کِلاس و پرستیژی که به این گونه مسایل جدی بود و هرگز از صدا شدن به این لحن و نام شکسته و له شده خرسند نبود، ولی کاری هم از دستش هم نمی آمد زیرا اولا بیشتر نام ها را به همین وضع شکسته و له کرده ادا می کردند و بدتر از همه نام های بدتری را برای دیگران انتخاب کرده و صدا می کردند که خوشبختانه این شهید از این گونه نام ها نداشت و ثانیا اگر حساسیت هم نشان می داد، اوضاع از این که بود هم ممکن بود بدتر می شد و همیشه آدم هایی وجود داشتند که اگر به این گونه حساسیت ها اطلاع می یافتند، بر آن زخم انگشت خود را بیشتر می فشردند تا صدای دردآورتر و شدیدتری از صاحب درد بشنوند و لذت برند.

    محمد ابراهیم بسیار اهل تعریف و تشریح موضوعاتی بود که همیشه در آستینش پر از آن مسایل بود، گاهی از اهل خانه اش تعریف می کرد و گاهی از لباسی که می پوشید و... و مرتب در مورد قضایایی نو می خواست به صورت مجدانه ایی تو را مورد خطاب قرار دهد، و گوش تو را بیکار یافته و مشروح تشریح نماید. اما او اصلن اهل شَر و شُور نبود و تفریحش تعریف از مسایلی بود که دوست داشت از آن بگوید مثلا عطر و یا ادکلنی که با فلان قیمت و... خریده بود، و گرچه توضیحات دقیقش برایم جالب بود ولی گاه از توضیحاتش آدم حوصله اش سر می آمد، و علیرغم این که شیرین حرف می زد و بسیار ماهرانه تعریف می کرد، ولی چون نمی توانستم ارزیابی از درستی و یا نادرستی اظهاراتش بدست آورم، گاه توضیحاتش برایم ملال آور بود، و بعضا بدان بی رغبت می شدم، و گاه هم توضیحات مفصلش حمل بر ظن خودستایی می شد و یا حسادت های کودکانه امان را نیز بر می انگیخت.

    در عین حال او آنقدر داستان برای گفتن داشت که دوست داشتنی شده بود، و در اغلب موارد دوست داشتم داستان های بی پایانش را بشنوم، و لذا صمیمیت زیادی بین ما ایجاد شده بود. محمد ابراهیم در حالی که خیلی سریع پشت نیمکت می نشیند، بسیار محتاط بود تا خط اطو کشیده شلوارش که برای قاچ کردن خربزه مناسب است، هم خراب نشود زیراکه خیلی حساس بود تا از شکل آراسته ظاهری اش تا آخر روز درسی کاسته نشود، و هنگامی که در آخر روز عازم خانه است، آراسته و مرتب باشد، در ضمن باید مواظب بود که آهن لبه ورودی زیر میز که توسط سازنده بی توجه اش به خوبی از لبه های آن هنگام برش، بُراده برداری نشده بود، و لبه ی تیزی داشت شلوارش را پاره نکند، لبه آهنی که انگار دایم در انتظار شلوار ما بود که در صورت اصابت ناحیه روی ران ما به آن در هنگام نشستن و یا برخواستن، یا شلوارمان را پاره کند و یا اگر شانس نمی آوردیم خراشی ناجور روی آن داده و به شلختگی متهم شویم.

    اما معلم انشای ما نیز که این حرکات محمد ابراهیم را زیر نظر دارد و به تجربه تمام آن حرکات و منظور در پی اش را می تواند به خوبی درک و تفسیر کند، نخواست که اسیر این ترفندهای کودکانه و فاش ما دانش آموزان شود، اگرچه از دید من و دوستم محمد ابراهیم این ها همه مخفیانه در نظر می آمد، که برای عدم پاسخگویی به دیرآمدن انجام می شد. اما معلم بدون شماتت او از دیرآمدن، ناگهان رو به این دانش آموزش خود کرد که هنوز بر جای خود محکم نشده بود، و گفت "بیا انشایت را بخوان"، محمد ابراهیم اما انگار این بار آماده بود و ادای دانش آموزان انشا ننوشته ایی را در نمی آورد که محکم دفتر انشای ننوشته را روی میز می گذارند و خود را طوری نشان می دهند که انشای خود را نوشته اند، ولی واقعیت این است که ننوشته اند و تنها ادای تکلیف انجام داده ها را  در می آورند.

     محمد ابراهیم دفتر انشایش را برداشت و بی درنگ و با تمانینه تمام روانه پای تخته سیاه شده تا در مقابل سی دانش آموز دیگر نظراتش را در خصوص موضوع انشای کلیشه ایی رایج آن زمان مبنی بر این که "علم بهتر است یا ثروت" از روی نوشته ایی که با خود در دفترش داشت، بخواند و خواند؛ و مثل همه بچه ها که اگر می خواستند هم جرات نمی کردند که خلاف روند جامعه دانش آموزی و معلمان، از بهتر بودن ثروت در مقابل علم بگویند، و جامعه و کلاس را به چالش بکشند، محمد ابراهیم نیز طبق روال معمول در مدح علم یک صفحه خواند و دفترش را بست و به سمت معلم به حرکت در آمد تا دفتر را تحویل دهد و نمره خود را پای انشایش دریافت دارد.

    محمد ابراهیم دفتر انشای خود را روی میز معلم قرار داد و همینقدر که معلم مشغول نمره دادن، وارسی نوشته اش بود، او نیز به دنبال شیطنت های سن و سالش بود و در حالی که معلم مشغول وارسی متن بود که آیا نوشته هایش با آنچه او به عنوان انشا خوانده یکی است و یا نه؛ و به کنترل دستخط مشغول بود که مثلا دست نوشته فرد دیگری نباشد، در همین بین که معلم نمره 18 را روی دفتر تمیز و تا نخورده و نوی محمد ابراهیم انشا می کرد، او سر به جانب کلاس برگرداند و لبخند ملیح و پیروزمندانه اش را برای گذر از این گردنه سخت را نثار رقبا کرد و سریع سرش را به سمت معلم برگردان که مبادا از این تبادل پیام او با همکلاسی هایش مطلع شود و تنبیه دیر آمدن و حرکتش نابجایش را یک جا دریافت دارد، و خوشبختانه معلم نیز از این امر مطلع نشد و جریان به خیر گذشت.

     

     

    شهید محمد ابراهیم منتظری

    شهیدی با منشی خوشخو و میانه رو

     

    زنگ بعدی زنگ ورزش است، و همه باید در صحن مدرسه مشغول ورزشی شویم؛ و معمولا عاشقان فوتبال که یکی از آنها شهید محمد رضا رجبی است، فورا سراغ حمید آقای شریعتی رفته و از او تقاضای توپ فوتبال می کنند و او هم از روی اکراه آنان را به اتاق آزمایشگاه مدرسه که اتاق جنب دفترش هست و هم انبار وسایل ورزشی، اجازه می دهد توپی را بگیرند و دو ساعت روی آسفالت های سیاه و سخت مدرسه دیوانه وار به دنبالش بدوند، ولی شدیدا توصیه می کند که اگر به طرف پنجره کلاس هایی که مشغول درسند، توپی شلیک و یا شوت شود، بازی تمام شده تلقی شده و توپ پس گرفته خواهد شد، و به نشانه تنبیه همه دانش آموزان در ساعت ورزش به کلاس باز گردانده خواهند شد؛ و گرچه بچه ها از ترس بازگشت به کلاس همه مسایل را رعایت می کنند و فریاد نمی کشند، ولی مگر می شود توپ را شوت کرد و به پنجره حفاظ دار کلاس ها نخورد، اما حمید آقا نیز فرد واقع بینی است و می داند این امر اجتناب ناپذیر است، و لذا زیرسبیلی رد کرده و خود را نسبت به صدای مهیب برخورد توپ شوت شده با حفاظ پنجره کلاس ها که هم صدایش در کلاس و صحن و راهرو پیچیده، به نشنیدن می زند و از این قلیل حوادث اجتناب ناپذیر می گذرد تا بچه بدون استرس نظارتِ ناظم، بازی خود را کنند و بیشتر مواظب زمین نخوردن روی آسفالت خشنی باشند که زیر پایشان است، تا عدم برخورد توپ با پنجره کلاس های مشغول تدریس،

    خود ما هم بارها در کلاس غرق درس زبان آقای حسنی معلم اهل بسطام بودیم که کلمات نامانوس و نفهمیدنی انگلیسی را از داستان آن "دختر اصفهانی" می گفت و ما آخرش هم چیزی از آن سر درنیاوردیم و یا آقای "خالدوردی تاتار" که با آن چهره مغول وش خود که از ترکمن صحرا آمده بود و خشونت طرح صورتش با سختی درس ریاضی با هم در آمیخته بود و ما را میخکوب کلاس و تخته کرده و ناگهان توپی شدید به حفاظ پنجره می خورد و همه این عوالم سخت و رنج آور را بهم می ریخت و من محمد ابراهیم به هم نگاهی می کردیم و از شکستن این جو خوشحال و سرحال بودیم و در دل خود می گفتیم کاش بارها و بارها این توپ به این پنجره بخورد و جو خفقان کلاس زبان و ریاضی را بشکند و برای چند لحظه ایی هم که شده از شر جدیت کلاس، درس و معلمان قد کوتاه ریاضی و زبان خلاص شویم و نفسی تازه کنیم؛ این دو معلم گرانقدر گرچه به لحاظ قد و قامت اگر هر دو با هم می شدند تازه همقد آقای ناظم می شدند، ولی با همان قد کوتاه شان هر کدام مخوفتر از چند حمید شریعتی بودند.

    بگذریم نه من اهل دویدن دنبال توپ فوتبال بودم و نه محمد ابراهیم پرستیژ شخصیتی و لباسی اش اجازه می داد که وارد شَر و شُور فوتبال و احتمال افتادن روی زانو در آن آسفالت سخت بود، که اگر می افتادی حتما زانوی شلوار گرمکن تو سوراخی بزرگی بر می داشت که دیگر قابل تعمیر و استفاده نبود، گذشته از این که زانویت پر خون می شد و شن های آسفالت مدرسه آن را خراش کلی می داد که درد و زخم آن در اولویت دوم بود و مهمترین نگرانی ما لباس مان بود که پاره نشود و تا آخر سال دچار لباس وصله پینه شده نشویم، بسیاری از کسانی هم که فوتبال بازی می کردند شلوار ورزشی اشان زانو می انداخت و خانواده ها مجبور بودند مارکهای جور واجور گردی را روی پارگی آن بچسبانند تا مجبور به خرید گرمکن ورزشی دیگری نشوند و لذا گاه مارک روی مارک هم می خورد، تا بلکه سال تحصیلی به پایان برسد و مجبور به خرید و هزینه جدیدی نشوند.

    البته این تنها دلیل من و محمد ابراهیم نبود که از فوتبال کناره بگیریم و اصولا ما از آن دسته بچه های تُخس نبودیم که وارد جرگه بازیگران فوتبال شویم که جو آن دست این گونه بچه ها بود و با پی پا زدن، به قصد، دیگران را نقش زمین می کردند و می خندیدند؛ او و من بهترین راه گریز را حضور در کتابخانه مدرسه می دیدیم که هم بیکار نباشیم و در محوطه بر پله ها ننشسته باشیم که این خود توبیخ داشت که در ساعت ورزش روی پله ها نباید نشست و صحبت کرد، لذا با توجه به این که مسول کتابخانه مدرسه شده بودم درب کتابخانه را که به حیاط مدرسه باز می شد را باز می کردم و با هم در محیط آرام کتابخانه کوچک اما دوست داشتنی مدرسه می نشستیم و البته باز صحنه آماده ایی بود که آقا محمد ابراهیم ما روده درازی های طولانی اش را ادامه دهد و البته این بهتر از حضور در جمع ورزشی شلوغ مدرسه بود و من هم به حرف های او دل می دادم و او هم می گفت و می گفت و می گفت تا ساعت کلاس ورزش طی شود.

    دیکته من آنقدر خوب نبود که به هنگام تحویل کتاب به قلیل متقاضیانش، نام آنها را در دفتر تحویل و تحول کتاب به درستی بنویسم، ولی به واسطه نظمی که آقای شریعتی در من دیده بود کتابخانه مدرسه را تحویل من داد، یادم هست دانش آموزی داشتیم که ظاهرا مادرش اهل خرقان بود و پدرش احتمالا اهل جایی دیگر از نقاط ایران، که به کتابخانه آمد و کتابی را تحویل گرفت، وقتی اسمش را سوال کردم تا در دفتر ثبت کنم، گفت قلم را بده خوم می نویسم ولی من احتمال دادم که شیطنتی ممکن است در این درخواست باشد، گفتم اسم و فامیلت را بگو خودم یادداشت می کنم، گفت چی چیه (اسم کوچکش را یادم نیست) "علی اُطروش" که فامیلش دیگر از فامیل های رایج خرقان همچون محمدی، قاسمی، مهاجری، حسینی و... نبود و من در نوشتن آن گیر کردم، لذا رو به من کرد گفت "نگفتم قلم را بده خودم بنویسم" دلیلش همین بود، و من قلم را دادم او اسمش را به دست خود نوشت البته شاید از بی سوادی ام نبود و این اسم نامانوسی برای ما در این منطقه بود و الان هم که این اسم را نوشتم مطمئن نیستم اسم این دوست آن دوران ما چگونه، و به چه معنی و از کجا آمده بود. اما به هر ترتیب داشتن مسولیت کتابخانه مدرسه این حُسن را داشت که در محیطی آرام از بگیر و ببندها و گیردادن های بچه های تُخس کلاس در کتابخانه نشست و با رفقایی مثل محمد ابراهیم گپ زد.

    من و سید محمود کریمی و شهید محمد رضا رجبی وقتی سال 1364 عازم آموزش نظامی و جنگ شدیم، هرگز فکر نمی کردم با خصوصیاتی که در محمد ابراهیم سراغ داشت (اهل تمیزی، پرستیژ بودن و...)  او هم به جبهه بیاید ولی او هم آمد و تنها 5 ماه سه روز بیشتر نتوانست در آن هنگامه خون زنده بماند و در عملیات والفجر هشت، روی جزیره بوارین عملیات کرد و در خلال حضور در همین عملیات که با گروهان ابوالفضل گردان کربلای شاهرود همراه شد، در کسوت امدادگر به شهادت رسید. یادش گرامی باد. خیلی دوست داشتنی بود. در آن جمع های آن روزها که برخی در پی قدرت نمایی و ایجاد مزاحمت برای دیگران بودند او انسانی آرام، باکلاس، اهل رسیدن به وضع ظاهری، خوش مَشرب و خوش صحبت، مهربان و اهل سخن بسیار بود. او را در ذهن خود با استیل بدنی خاصی که داشت، دارم و امیدوارم فراموشش نکنم، مثل داش مشهدی ها، اما با ناز و کرشمه خاصی راه می رفت و شاد شاد بود و خنده از لبانش نمی افتاد. مدت ها بود که با هم در یک نیمکت می نشستیم و قرابت های زیادی با هم داشتیم. علیرغم پر صحبت بودن گاه دوست داشتم زود فردا شود و او را در مدرسه ببینم. مهربان و دوست داشتنی بود.

     

     

      

    سنگ نوشته بر مزار شهید محمد ابراهیم منتظری

    در نزدیکی مزار عارف نامی ایران شیخ ابوالحسن خرقانی  

     

    او اینک از جمله شهدایی است که در جوار شیخ اهل تسامح و تساهل خرقان، عارف کامل، شیخ ابوالحسن خرقانی با جمع دیگری از یاران شهیدش خفته است تا تفکر تساهل و تسامح همچنان وجه ی میانه روانه پیروان دین محمدی باشد و خُلق خوی شهید محمد ابراهیم منتظری به خصوصیات و تفکر شیخ خرقان نزدیک بود که گفته اش را باید بر سر درب سازمان ملل با آب طلا نوشت که می گفت "هرکه در این سرای در آمد آب و نانش دهید، و از (نوع) ایمانش مپرسید که هر که در آستان خداوند به جان ارزد در سرای بوالحسن به نان و آبی خواهد ارزید".

    آنچه آمد حکایتی داستانگونه از روزهایی است که با این شهید زیبا سیرت و صورت همکلاس بودم و لحاظتی با او در کلاس، زنگ تفریح، هنگام تعطیل شدن و در راه بازگشت به منزل همسخن شدیم، آنچه آمد جزیره هایی از خاطره های پراکنده ذهنی است که با آب خیال به هم متصل شده تا از بازیگران آن صحنه های خاص یادی کرده و گذرخاطره هایی از سی و دو سال پیش، آنگاه که دوره راهنمایی با هم بودیم را مرور کنم و هر چند او نزدیک به یکسالی از من بزرگتر بود، و غلبه سنی و عقلی بر من داشت، و بنا به کاراکترهای شخصیتی مشترکی که باهم داشتیم، چفت و جور شده و در آن شرایط اجتماعی متفاوت دوست نزدیک به حساب می آمدیم.

    شهید محمد ابراهیم منتظری، فرزند حجت الله، متولد 1شهریور 1348، روستای خرقان، مدت حضور در جنگ از اعزام تا شهادت 5 ماه و سه روز، محل شهادت جزیره بوارین در دل اروند رود خروشان بین شهر ابوالخصیب عراق و خرمشهر ایران، در خلال عملیات والفجر هشت، شغل قبل از شهادت محصل دوره راهنمایی در مدرسه راهنمایی شهید بهشتی خرقان، تاریخ شهادت 21 بهمن1364 ، سن در زمان شهادت 16 سال، نوع حضور در جنگ بسیج مردمی، رسته امدادگر، جمعی گردان کربلا گروهان ابوالفضل  از تیپ 21 امام رضا، اعزامی از شهر شاهرود.

     

    از دوستان و آشنایان این شهید بزرگوار تقاضا می شود جهت غنا بخشیدن به مجموعه آنچه از خاطرات شهید محمد ابراهیم منتظری که در دست دارند را به آدرس این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید ارسال دارند تا در مجموعه خاطرات این شهید جای داده، حفظ و منتشر شود، ارسال وصیتنامه کامل ایشان، عکس های به یادگار مانده از شهید، یادگارهای دیگری از این شهید و... مورد تاکید می باشد.

     

     

    [1] - یکی از بدی هایی که مردم منطقه ما دارند این است که حال ندارند اسامی را به همان شکل کاملش بیان کنند و لذا به طور نابود کننده ایی آن را مخفف کرده و می شکنند، و له اش می کنند، بطوری که از اسم اصلی چیزی باقی نمی ماند و نامی بی معنی می ماند که لایق بیان هم نیست و با این روش شوربختانه فاتحه اسامی را می خوانند تا دیگر فردی رغبت نکند چنین نامی را بر فرزند خود بگذارد، در این سبک صدا زدن ها، محمد حسین می شود مَندُسین، محمد حسن می شود "مَندَسَن"،  محمد مهدی می شود "مَدمیدی" و...

  • خاطرات آخرین اعزام شهید سید محسن مصطفوی و شهادتش در کربلای مهران

    شهید سید محسن مصطفوی

    بیداد رفت لاله بر باد رفته را

    یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

    هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید

    نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

    جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

    باران به دامن است هوای گرفته را

    وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود

    آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

    برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

    آورده ام به دیده گهرهای سفته را

    ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

    بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

    گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

    تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

    یارب چها به سینه این خاکدان در است

    کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

    راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

    چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

    لب دوخت هر کرا که بدو راز گفت دهر

    تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

    لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

    در رشته چون کشم در و لعل نسفته را     (مرحوم شهریار سخن ایران ره )

    راوی این حادثه سید حسن مصطفوی بیسیم چی گردان کربلاست که همگی از نیروهای اعزامی از شهرستان شاهرود می باشند و شهید سید محسن هم از نیروهای همین گردان و گروهان حضرت ابوالفضل (ع) است که در همین اعزام (۱۳۶۵)به شهادت می رسد. این گردان در اعزام مذکور سه ماموریت داشت یکی حفظ منطقه دست یافته شده در والفجر هشت در منطقه فاو و دیگری یک بار حفظ منطقه پدافندی منطقه مهران و پس از تصرف مهران به دست دشمن بعثی حمله برای باز پس گیری آن که به شهادت ده ها نفر از این گردان که شامل یک گروهان (حضرت ابوالفضل و یک دست اضافی) شد و نهایتا هم تلاش آنها به شکست انجامید و جنازه های شهدای این عملیات که مردانه به صفوف دشمن زندند و با شجاعت تمام جنگیدند ولی موفق نشده و به شهادت رسیدند بعد از انجام عملیات کربلای یک که به آزاد سازی مهران انجامید به خانواده هایشان باز گردانده شد. بدن های مطهر و پاکی که چهل روز بر صفحه خاک وطن که زیر چکمه بعثیان افتاده بود زیر آفتاب داغ ماند تا ضامن آزادی مجدد مهران عزیز در چهل روز بعد شود. این صحنه از نبردهای گردان همیشه پیروز و غرور آفرین کربلا بود که در تیپ۲۱ امام رضا بود و بعدها بدنه تیپ۱۲ قائم ال محمد (عج) را ساخت که مخصوص استان سمنان بود. لازم به توضیح است که نگارنده نیز در همین زمان در جبهه حضور داشتم ما اعزامی های جدیدی بودیم که گردان کربلای دو را تشکیل می دادیم و به خط پدافندی جاده خندق اعزام شده بودیم. همانجا بود که با نامه ای از فرماندهی گردان کربلا آقای علی خانی به عقب و سپس به شاهرود باز گردانده شدم و در آنجا بود که از شهادت سید محسن مطلع شدم چون آنها علت باز گرداندن من به عقب را بیماری شدید پدرم عنوان کرده بودند و من که رسیدم دیدم بیماری در کار نیست و این شهادت سید محسن بود که باعث شد مرا به عقب باز  گردانند.

    خط پدافندی (حفظ و نگهداری جبهه و منطقه خودی) منطقه مهران و قلاویزان منطقه ای خیلی وسیع بود و فاصله بین دو نیروی خودی که باید از این خط محافظت می کردند وسیع بود به این معنی بین آخرین نیروی ما مثلا در سمت راست تا اولین نیروی ما در سمت چپ بیش از ده کیلومتر فاصله بود و بالطبع دشمن می توانست از این فضای خالی استفاده کند و به منطقه خودی رفت و آمد داشته باشد کما این که داشته و بدون این که نیروهای خودی بتوانند این منطقه را کنترل کافی نمایند و لذا هر آن می توانستی انتظار داشته باشی که دشمن به پشت نیروهای خودی حتی نفوذ کند. این محیطی بود که با توجه به حضور دشمن و الودگی آن در روز هم حتی برای یک دسته و یا یک گروهان نیروی خودی هم برای حرکت امنیت کافی احساس نمی شد منطقه ای خالی از نیروهای خودی پدافند کننده به وسعت ده کیلومتر یا بیشتر بود که هیچ نیروی خودی درمقابل دشمن وجود نداشت. این حالت فضایی از وحشت برای تردد کنندگان به این منطقه به وجود آورده بود. 

    در این منطقه رودخانه ای قرار داشت که پر از ماهی بود شهید سید محسن آنقدر شجاع که به ترس خود غلبه کند و از فضای مذکور استفاده کند و روزها به این رودخانه می رفت و ماهی گیری می کرد و با دستی پر از ماهی می آمد و دوستان را کباب ماهی میهمان می کرد یعنی فضایی که دشمن برای ما نا امن کرده بود او نیز آن را برای آنها و گشتی هایشان نا امن کرده بود و با حضور خود این نا امنی را برای دشمن هم به وجود آورده بود. شجاعت در جنگ نقش بسیار اساسی دارد و در واقع مهمترین شاخص یک رزمنده هنگام نبرد شجاعت است که می تواند صحنه یک نبرد سرنوشت ساز جنگ را عوض کند موقعی که نفس ها در سینه حبس می شود این چنین رزمندگانی بودند که در هنگام حمله یا در هنگام پاتک (حمله متقابل دشمن) که آتش تهیه (بمباران شدید غیر قابل تصور قبل از حمله دشمن) همه را زمین گیر می کند و یا به سنگرها فراری می دهد می توانند نقش اصلی را در صحنه بازی کنند.

    این خصوصیت وی را در خط عملیاتی فاو و در منطقه عملیاتی والفجر هشت به عینه می توان دید موقعی که دشمن بعثی تمامی سعی خود را می کرد که خط فاو را باز پس بگیرد. دشمن چندین پاتک انجام داده بود ولی موفقیتی نداشت آنها برای این که نیروهای خودی را بامشکل مواجه کند آب رودخانه خروشان اروند را به پشت خاکریزهای نیروهای خودی پمپاژ کرده بود و  سنگر ها پر از آب شده بود و لذا برای این که نیروها بتوانند بمانند روی آب پلیت انداخته بودند  تا بتوانند زندگی کرده و از شر آب خلاص شوند. دشمن خیلی تلاش کرد که منطقه را پس بگیرد ولی نتوانسته بود در یکی از پاتک ها آنقدر آتش تهیه شدیدی ریخت که فرماندهی نیروهای خودی مجبور شد که تمام نیروهای را به داخل سنگرها بکشد و تنها عده ای انگشت شمار را برای دیدبانی روی خاکریز گذاشته بود تا در صورت حرکت نیروی دشمن دیگران را از سنگرها فرا بخواند یکی از نیروهایی که روی خاکریز زیر آتش مانده بود شهید سید محسن مصطفوی بود که به سلاح نارنجک انداز تفگنی مجهز بود. شهید سید محسن این لحظات سخت و شدید را این گونه روایت کرده است :

    در حالی که نیروهای خودی حتی در سنگرهای گروهی سرپوشیده و نسبتا مستحکم امنیت قابل توجهی نداشتند و هر لحظه سقف و دیوار سنگر با گلوله خمپاره و یا توپ و یا موشک های مینی کاتیوشا ممکن بود بر سرشان خراب شود ما در سنگر انفرادی بالای خاکریز بدون هر گونه سقفی مشغول دیدبانی بودیم اتش آنقدر شدید بود که تنها می شد لحظه ای ذزدکی سر را بالا آورد و نگاهی به منطقه بین خاکریز خودی و دشمن نظری انداخت و سریعا خود را به کف سنگر چسباند تا شاید دیواره های نسبتا نازک آن بدن شما را ترکش گلوله هایی غیر مستقیم توپ و خمپاره دشمن و یا تیر مستقیم نجات دهد در این لحظات بود که تیرهای مستقیم دشمن هم که توسط تیربارهای آنها همچون چلچله ای بدون وقفه می خواند و صدای ویز ویز عبورش هشدار می داد که بالا نیا که اگر بیایی سرت را خواهد برد نوار تیری که نوک خاکریز را می تراشید با خود می برد در زیرا این آتش مشغول دیدبانی بودم و گه گاهی سر خود را بالا آورده و نگاهی به جلو می انداختم. یک بار که این کار را انجام دادم  دیدم ای دل غافل تعداد زیادی از نیروهای دشمن در حال جلو آمدن هستند و فرصتی حرکت مهمی برایم نمانده است آنها از فرصت آتشی که ما را در سنگرهای خود زمین گیر کرده بود استفاده کرده و مقدار زیادی فاصله بین ما و خودشان را طی کرده و به خط خاکریز خودی نزدیک شده اند تنها کاری که به نظرم رسید این بود که شروع به تیر اندازی با نارنجک تنفگی ام کردم می دانستم که هر گلوله نارنجکی که به ان طرف خاکریز برسد در میان آنان به زمین فرود خواهد آمد و رد خور نخواهد داشت تعداد زیادی که زدم دیدم از رسیدن آنها به خاکریز ما خبری نشد تعجب کردم  که باید تا حالا به خاکریز ما رسیده و از آن بالا می امدند لذا از خاکریز بالا امدم تا به برسی آنطرف خاکریز اقدام کنم که دیدم تعدادی از آنها کشته شده اند و روی خاک افتاده اند و از بقیه خبری نبود و در رفته بودند و در واقع می توان گفت که غیب شده اند. 

    یکی شهدای این آتش باری دشمن نوجوان و همبازی دوران کودکی شهید سید محسن مصطفوی یعنی شهید مجید ابراهیمی فرزند محمد باقر از اهالی روستای گرمن پشت بسطام شاهرود بود که از دوستان و همبازی های شهید سید محسن بود او به وسیله برخورد یکی از این خمپاره ها به داخل سنگرش به شهادت رسید و دیگر بازگشتی به خانواده خود نداشت و تنها جسد پاکش برای دفن در محل تولدش به زادگاهش بازگشت که این آتش باری شدید شهادت او را به دنبال داشت. شهید دیگر این صحنه شهید "اعمی بصیر" (این اسم به زبان عربی است و به معنای کور - بینا و بصیر است) بود که از ایرانیان مقیم عراق بوده اند و قبل از انقلاب با روی کار آمدن حزب بعث آنها توسط صدام از عراق اجراج شده بودند و اکنون با شروع جنگ تحمیلی به جنگ با بعثی ها شتافته و در نبرد شرکت کرده بود. این پیرمرد که از فرصت آب اهدایی صدامیان (پمپاژ شده به پشت خاکریز خودی) استفاده کرده بود تا تنی به آب بزند و شاید هم برای شهادتش بکند که در همین عملیات به شهادت رسید.

    خاطره دیگر مربوط است به عملیات آزاد سازی مهران که چهل روز قبل از عملیات کربلای یک انجام شد. نیروه های خسته از تک ها متعدد دشمن در خط فاو می رفتند که برای تجدید قوا مرخصی داشته و به شهر خود باز گردند و کمی هم به امور خانواده خود برسند ولی ولی حمله دشمن به شهر مهران آنان را مجبور کرد که از مرخصی و در کنار خانواده بودن صرف نظر کرده و به مقابله با دشمن در مهران اعزام شوند برای این اعزام آنان فرصتی یافتند که در منطقه حمیدیه در کنار کرخه خروشان چندی را به تجدید قوا و خاک نبرد فاو را از چهره خود بزدایند و با چهره ای دیگر به مصافی جدید بروند که در انتظارشان بود و جایی که در خاطره اول از نگهبانی داده بودند و اکنون دشمن آن را به تصرف در آورده است را باز پس بگیرند حضور در منطقه حمیده در نزدیک اهواز فرصتی برای خودسازی قبل از حمله بود هر چند کوتاه و چندین روزه آنها در این منطقه به جای حضور در تشیع پیکر همرزمانشان که در نبرد فاو به شهادت رسیده بودند در شهرهای خود در همین منطقه به عزاداری برای آنها اقدام کردند و بسیاری از آنها شاید خبر نداشتند ولی دل شان چیزهایی را در گوش شان زمزمه می کرد که کربلایی دیگر در راه است و شهادت هایی دیگر در انتظارشان است و  لذا یاد شهدایی که در فاو تقدیم کرده بودند مثل شهید مجید ابراهیمی و شهید اعمی بصیر و... آنها با استفاده از رمل های مرطوب کنار کرخه شبه قبرهایی برای این شهدا کنده بودند و به عزاداری برای آنان به صورت سمبلیک اقدام می کردند کسانی نیز در این قبر ها خود کنده خوابیند و شاید آینده خود را جلوتر به چشم خود دیدند یکی آنها همین شهید سید محسن مصطفوی بود و یا شهید محمود بیاریان فرزند کربلایی رحیم از شهدای گرمن پشت بسطام شاهرود که در قبری از این قبرها خوابید و  نمی دانست و یا می دانست که در عملیات کربلای چهار بعد ها باید به شهادت برسد و در قبرهایی واقعی برای خود بخوابند. عکس های ارتباط روحی این شهدا با قبور همرزمانشان در نبرد فاو موجود است.

    جانباز محترم آقای سید حسن مصطفوی بیسیم چی فرماندهی گردان کربلا در عملیات مهران چگونگی شروع و پایان نبرد مهران را این چنین روایت می فرمایند :

    نیروهای خودی که ماموریت یافته بودند که در مقابل دشمن بعثی که اکنون شهر مهران را به تصرف خود در آورده بود از سمت ایلام عملیات آزاد سازی این شهر را آغاز نمایند این عملیات باید از سمت چپ قله های کله قندی مشرف بر شهر مهران آغاز می شود این در حالی بود که برادرم شهید سید محسن هم در گروهان حضرت ابوالفضل حضور داشت که سر خط حمله به دشمن در این عملیات را به عهده داشت. هنوز به نقطه رهایی جایی که باید حمله شروع شود بسیار جلوتر از آن دشمن انگار دشمن از حمله و حرکت ما مطلع شده و ما را زیر آتش شدیدی گرفته بود در این جا بود که گلوله خمپاره ای نزدیکیم اصابت کرد و من احساس فرو رفتن چیزی شبیه خاری کلفت را در پای خود احساس کردم و با مالش دست سعی کردم آن را به تصور این که خاری است از بدن خود خارج کنم که دیدم دستم سوخت ولی نگاهی به جایش نکردم زیرا صحنه التهاب بود دشمن شدید می کوبید و فرصتی برای بازبینی بدن خود را هم حتی نداشتم از این صحنه که رد شدیم و به نقطه رهایی رسیدیم که باید طبق پیش بینی های قبلی عملیات اصلی از أنجا آغاز می شد دستور رسید که یک گروهان را از نقطه رهایی عبور داده و بقیه همانجا منتظر بمانند گروهان حضرت ابوالفضل گروهانی بود که به عنوان خط شکن باید حمله اولیه را آغاز می کرد لذا آنان به سمت دشمن حرکت کردند غافل از این که دشمن با متوجه شدن عملیات مذکور تعداد متنابهی تیربار سنگین و نیمه سنگین را جلوتر از خط پدافندی خود مستقر کرده بود و بدون این که دیده شود در داخل سنگرهای زمینی در کمین نیروهای خودی نشسته بود با نزدیک شدن نیروهای خودی و به محض عبور از خاکریز خط رهایی شروع به آتش کردند و نیروها را زیر آتش تیر مستقیم این تیربارها قرار گرفتند ولی انگار نیروهای این گروهان قصد زمین گیر شدن نداشتند و در زیر خط آتش شدید تیر بارهای سنگین و نیمه سنگین راه خود را ادامه می دادند. این مطلب موقعی روشن شد که جنازه های آنها چهل روز بعد به عقب برگشت و بدن آنها از سمت قسمت جلو سوراخ سوراخ بود و این نشان می داد که آنها در حال حرکت به جلو و بدون زمین گیر شده در مقابل تیربارها حرکت کرده بودند و تماما به شهادت رسیدند و در حین عملیات هم بیسم چی گروهان از بیسم چی گردان که من بودم درخواست کمکی کرد و نه این که مثلا آتش شدید است و باید برگردیم .

    من بلافاصله این خبر را به فرمانده گردان رساندم و فرمانده گردان هم یک دسته از گروهان حضرت امام حسین (ع) را دستور حرکت داد تا به کمک آنها برود به محض اعزام این دسته بیسم چی دوباره اعلام کرد که این جا جایی برای عبور نیست و لطفا اعزام را کنسل نماید این درحالی بود که دیگر دیر شده بود و دسته اعزام شده بود و من این را به فرمانده گردان منتقل کردم  فرمانده گردان دستور اعزام فردی برای بازگرداندن این دسته داد و اولین فردی که به من نزدیک بود کمک بیسم چی من بود به نام شهید محمد دهقان که فورا او را فرستادم تا دسته مذکور را باز گرداند ولی باید گفت حتی همین یک نفر هم نتوانست باز گردد.

    انگار این صحنه عاشوایی دیگر بود که بازگشتی ازصحنه نبرد دیگر وجود نداشت هر فردی که رفت دیگر باز نگشت. این شب این گونه به پایان رسید و من صبح از این سنگر به ان سنگر دنبال سید محسن می گشتم غافل از این که سید محسن هم از جمله افراد گروهان حضرت ابوالفضل (ع) بود که اعزام شدند به صحنه ای که بازگشتی از آن نبود و به خود آمدم و دیدم که محسن هم از جمله همان کسانی بودند که در نبرد عاشورایی شب گذشته از بازماندگان نبود.

    این نبرد که با شکست مواجهه شد دیگر کل عملیات کنسل شد و همه به شهرهای خود بازگشتند لذا جاماندگان ما در صحنه نبرد ماندند تا چهل روز دیگر که عملیات دیگری به نام کربلای یک آغاز شد و دشمن به عقب رانده و جنازه های مانده در صحنه بازگشتند. این بود که خبر شهادت این شهدا را هم رزمندگانی دادند که خود در صحنه حضور داشتند و این کار سختی بود که باید ما انجام می دادیم وقتی برگشتم شاهرود هیچ کس از این حادثه خبر نداشت و خبر شهادت سید محسن را هم خودم مجبور شدم به خانواده بدهم لذا درد شهادت و درد خبر دادن ممزوج شده بود.

    خداوند روح این شهدای ما را با شهدای صدر اسلام و پیامبر اکرم (ص) و اولیا خدا (ع) محشور فرماید. راهشان پر رهرو و رهبرشان امام خمینی (ره) هم از فیض ثواب اعمال شان در بهشت متنع باد. 

    در مقابل شرم و ننگ باد بر کسانی که بر کرسی هایی مهیا شده توسط خون شهدا تکیه زده و هوای نفس بر وجودشان غلبه کرده و به خون این شهدا خیانت می کنند و همه چیز را برای خود و یا جناح خود می خواهند و با تمامیت طلبی خود بسیاری را خانه نشین و از صحنه خارج کردند و صحنه را برای نابودی انقلاب و ارزش های آن مهیا می کنند امیدوارم عقوبت الهی در همین دنیا دامن گیرشان شود و آنان را از خیانتی که مرتکب می شوند باز دارد. 

    + نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر ۱۳۹۱ ساعت 22:53 شماره پست: 221

  • خاطره اولین و آخرین سفر شهید سید محسن مصطفوی به مشهد الرضا ع

    شهید سید محسن مصطفوی قبل از اعزام به جبهه مهران و شهادتش در سال۱۳۶۵ به همراه خانواده خواهر بزرگش سفری به مشهد مقدس داشته است. این خاطرات مربوط  به این سفر به یاد ماندنی می باشد. شرح ذیل نقل قول هایی از خواهر بزرگ این شهید بزرگوار از این سفر است :

    ما جهت عزیمت به مشهد مقدس مشغول جمع کردن وسایل لازم بودیم تا با چند خانواده فامیل به صورت دسته جمعی به حرم رضوی مشرف شویم که شهید سید محسن از راه رسید و با اطلاع یافتن از این جریان به من گفت که آبجی من هنوز به مشهد مقدس مشرف نشده ام و آنجا را هم ندیده ام. من هم متقابلا از او دعوت به عمل آوردم تا ما را در این سفر همراهی نماید. سید محسن سپس اشاره داشت که خیلی دوست دارم بیایم ولی باید از مادر اجازه بگیرم و بلافاصله با ذوق و شوق به رفت بعد از کسب اجازه از مادر بود که رضایت داد ما را در این سفر همراهی نماید. 

    حرکات و کارهایی که این شهید بزرگوار در این سفر داشت واقعا آن را برای ما و دیگر همراهان از فامیل که در این سفر جمعی بودند به یادماندنی کرده است. ایشان در حین سفر نسبت به همسفران و خصوصا بچه ها واقعا رسیدگی می کرد به عنوان مثال خاطره ای که به یاد دارم این بود که در سردی هوا کاپشن خود را روی یکی از آنها که خوابیده بود انداخته و ژاکتش را به دیگری داده بود که مبادا سرما بخورند. نسبت به همسفران خیلی مواظبت داشت و انگار به سلامت و راحتی خود کمتر فکر می کرد. 

    در مشهد سید محسن حال و هوای عجیبی داشت و هنگامی که برای اولین بار برای زیارت حرم رضوی (ع) عازم آنجا بودیم انگار در هوای خاصی سیر می کرد لذا حادثه ی تصادفی برای این شهید بزرگوار پیش آمد و آن به این صورت بود که هنگام عبور از خیابان راننده اتومبیلی نتوانست خودروی خود را کنترل کند و به شدت با سید محسن برخورد کرد و  او را نقش زمین کرد.  سید محسن در حالی که از ناحیه کتف شدیدا احساس درد می کرد از جای خود سریعا برخواست و بلافاصله به راننده مراجعه کرد و گفت که من مشکلی ندارم شما هم می توانید بروید زود اینجا را ترک کنید که اگر پلیس بیاید ممکن است برای شما درد سر و یا مشکلی ایجاد شود و راننده هم که با این وضع مواجه شده بود گفت بیایید به بیمارستان مراجعه کرده و کتف شما را چک کنیم اگر موردی نبود آن گاه خواهم رفت که سید محسن گفت نه موردی نیست شما بروید. راننده که با مقاومت سید محسن مواجه شده بود مقدار قابل ملاحظه ای پول اسکناس از جیب خود بیرون آورد و به سید محسن گفت پس شما این پول را بگیرید و اگر احیانا مشکلی برای کتف شما پیش آمد خود به بیمارستان بروید که شهید سید محسن گفت نیازی نیست و زیر بار گرفتن این مبلغ پول هم نرفت. 

    او در این سفر۱۰ روزه به مشهد تنها سه روز با ما بود و سوغاتی چند تهیه کرد به شاهرود بازگشت سه روزی که کاش سال ها طول می کشید و تمام نمی شد نقشی از یک انسان تربیت شده اهل بیت (ع) را بر دل ما زد و برگشت و به جبهه رفت و شهید شد و اگرچه او به مقصود خود رسید ولی ما از وجودش و صفای دلش زود بی بهره شدیم.

    خاطره ای از با خبر شدن از شهادتش :

    آن موقع ما در شهرک امام خمینی (ره) شاهرود ساکن بودیم که درب خانه به صدا در آمد و سید حسن که از جبهه بازگشته بود وارد شد بعد از احوال پرسی و خبر گیری من به آشپزخانه رفتم تا چای و نوشیدنی برای او تدارک ببینم که دیدم ساک سید محسن را جلوی ورودی درب گذاشته از او پرسیدم خود سید محسن کجاست که ساکش را شما آورده ای ؟!! با این پرسش سید حسن از جای خود برخاست و متوجه شد که من از شهادت محسن خبر ندارم و از خانه خارج شد من تا چادر پوشیدم و بیرون آمدم دیدم سید حسن غیب شد (بعد ها متوجه شدم که همه همسایه ها از این حادثه با خبرند و تنها من خبر ندارم). خانم یکی از همسایه ها که حدس زده بود که چه اتفاقی افتاده است به من مراجعه کرد و گفت دخترآقا کجا می روی؟ که به او پاسخ دادم می روم مغازه خودمان و او هم اجازه گرفت که مرا همراهی کند. تا ژاندارمری پیاده آمدیم و از تاکسی خبری نبود آنجا تاکسی گرفتیم و به پاساژ دزیانی رفتیم وقتی وارد پاساژ شدم دیدم سید حسن از مغازه ما خارج می شود و این جا بود که از شهادت محسن مطلع شدم. سید حسن مدتی بعد از شهادت سید محسن در جبهه مانده بود تا خبر این حادثه به ما برسد و بعد بیاید ولی وقتی او برگشت هنوز خیلی ها از جمله من از این حادثه بی خبر بودیم.

    خاطره ای از مراسم ختم این شهید :

    خبر شهادت شهید سید محسن را که برای ما آوردند باید بدون جسد برای او عزاداری می کردیم  چون جسد شریفش چهل روز بعد از خبر شهادتش به دست ما رسید و به همین دلیل هم مراسم ختم او را بدون تشیع جنازه برگزار نموده بودیم. رسم معمول این بود که بعد از مراسم ختم به مزار می روند و بر قبر متوفی فاتحه ای نثار می نمایند ولی ما بعد از مراسم ختم در حالی عازم مزار بودیم که قبری از شهید ما در آنجا وجود نداشت من هم که پیشاپیش جمعیت به مزار رسیده بودم نمی دانم چطور به ذهنم رسید که شبه قبری برای او بسازم و بر آن نوحه کنیم لذا روسری مشکی خود را از سر باز کرده و روی زمین انداختم و کنارش نشستم و جمعیت هم در اطراف آن نشسته و به فاتحه و روضه مشغول شدند در این بین مادر هم رسید و (با اشاره به من) گفت "مادر کار ام البنین (مادر حضرت ابوالفضل العباس) را کرده ای ؟ او هم در مدینه النبی (ص) برای فرزند خود قبری ساخته و برای شهید کربلایش به نوحه گری پرداخت" و مادر هم با این جملات شروع کرد به نوحه خواندن. جالب اینجاست که همان نقطه ای که ما به صورت اتفاقی با روسری برایش قبر ساختیم بعد از چهل روز که جنازه های به زمین مانده این شهدا  جمع آوری و به شاهرود منتقل و تشیع گردید شد جایگاه ابدی بدن آفتاب سوخته و رنجورش که هم زخم تیر در گلوی شکافته اش را داشت و هم آثار سوزش آفتاب جنوب بر پوست نازک و لطیفش. 

    نکته جالب دیگر این که بدن پاک این شهید (و دیگر هم رزمانش) در گرمای شدید تابستان جنوب زیر آفتاب داغ آنجا کاملا سالم مانده و در مدتی که در بین دشمن مانده بود هیچ حیوانی از بدن این شهید تغذیه نکرده بود. قاعدتا باید مورچه ها و یا پرندگان آن را می خوردند ولی ابدان شهدای ما تنها خشک شده بود.

    حالات مادر شهید سید محسن :

    مادر کوه صبر بود او معمولا در مواقعی که مصیبتی پیش می آمد همیشه بی صدا و بدون توجه به عمق مصیبت مشغول تدارک مراسم تشیع و ختم و ملزومات آن بود در این حادثه هم انگار به همین روش در تدارک کار خود بود. خبر شهادت محسن را که به ما دادند فورا خود را به گرمن رساندیم دیدم که همه مشغول گریه اند از جمله کسانی که روی سکوی خانه ما مثل ابر بهار می گریست مرحوم حاج رمضان ابراهیمی بود او انگار برادر خود را از دست داده بود حرکات این مومن خیلی برجسته بود و به یادم مانده است ولی مادر ما انگار نه انگار که سید محسن شهید شده است و با همان حال و هوای همیشگی خود که در این گونه مواقع داشت در تکاپوی تهیه مقدمات تشیع و ختم و... بود. از جمله در تدارک پول بود که معمولا روی سر داماد می ریزند. او می خواست که به شاهرود برود و به صورت معمول در محوطه سپاه پاسداران جسد سید محسن را زیارت کند او می گفت "ما باید داماد مان (شهید سید محسن) را در سپاه شاهرود به حمام ببریم" و با این امید بود که به این و سو و آن سو می رفت و آخر هم من نتوانستم خودم را کنترل کنم و به او گفتم مادر سپاهی در کار نیست زیرا جسدی در کار نیست که به شاهرود برویم و او را ببینیم و این خبر آنقدر برایش سخت و طاقت فرسا بود که همچون پتکی بر او کوبیده شد و او را از حرکت انداخت و بی هوشش کرد و کوه صبر ما هم این گونه خود را باخت و به زمین خورد.  

    چهل روز سخت بر ما گذشت تا عملیات کربلای یک انجام شد و با پیشروی رزمندگان اجساد شهدا به ما بازگردانده شد. پنج شنبه ها سخت ترین روز هر هفته بود که باید به مزاری می رفتیم که برای شهید ما قبری در آن وجود نداشت و تنها این مراسم چهلم این شهید بود که مراسم ما قبر هم داشت ولی پیش از آن به مزار بی قبرش می رفتیم. 

    + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 23:23 شماره پست: 306

  • خاطره ای از روز اعزام شهید محمد رضا رجبی به جبهه

    دنیای نسلی که انقلاب و جنگ را اداره کردند، دنیایی مجزاست و برای نسلی که آن را ندیده است غریب و ناآشناست، آنها در دنیایی دیگر سیر می کردند و در فضایی خاص خود می زیستند، شهید محمد رضا رجبی دوست و همکلاسی من بود و با هم از مدرسه شهید مظلوم آیت الله بهشتی خرقان به پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان اعزام و با هم به خط پدافندی خندق اعزام شدیم و همانجا بودیم که ایشان شهید شدند، شرح این اعزام و شهادت را در پست (رقص مرگ در میان نیزار جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی) [1] به صورت مشروح آورده ام، اینک خاطره ایی از این شهید که به نقل از مادر این شهید بزرگوار می باشد و جدیدا در تلگرام منتشر و به دستم رسیده است به شرح ذیل تقدیم می گردد:

    "محمدرضا سوم راهنمایی بود. شبی که تصمیم گرفته بود به جبهه برود، به من گفت، مامان، صبح مرا زودتر بلند کن امتحان دارم، گفتم، مدرسه ها که تازه شروع شده، الان که موقع امتحانات نیست. جواب داد امتحان داریم دیگه. صبح زود آنقدر عجله و شوق داشت که فراموش کرد کفش هایش را بپوشد و با کفش دمپایی کتاب هایش را گرفته و بیرون رفت. کمی از ظهر گذشته بود که دیدم هنوز طبق معمول از مدرسه نیامده، کم کم داشتم نگران می شدم؛ چون معمولا سر وقت به منزل می آمد. ناگهان یکی از همسایه ها آمد و گفت، محمدرضا این کتاب ها را داد و گفت: بگو من رفتم جبهه.

    پدرش (مرحوم کربلایی عباس) آدم خونسردی بود. و بدنبال رفتن او به جبهه، هر چه من جزع و فزع می کردم، او در آرامش محض بود. نمی دانم، شاید با خبر بود. گفت: نگران نباش سن و سالش کم است او را به جبهه نمی برند. خلاصه با پرس و جو فهمیدیم برای آموزشی به شهمیرزاد سمنان رفته است. دست به دامن برادرم شدم که هر طور شده مرا به محمدرضا برسان. برادرم ماشینی گرفت و خود را به شهمیرزاد رساندیم. چند دقیقه ای جلوی پادگان آموزشی ایستادیم تا محمدرضا را صدا زدند و به محل ملاقات آمد. برادرم و همسر برادرم هر چه با او صحبت کردند، قبول نکرد که برگردد. من هم هر بهانه ای می آوردم که بازگردد، جوابی می داد. حتی گفتم: چگونه حاضری در حالی که پدرت معلول است ما را رها کنی. گفت: مگر قبل از تولد من تا به اینجای زندگی، خدا پدرم را یاری نکرده است؟ از این به بعد هم یاری می کند.

    تنها تیری که برایم در ترکش باقی مانده بود تا مانع او شوم محبت و عاطفه مادری بود، در حالی که اشک می ریختم گفتم: به دل شکسته مادرت رحم نمی کنی؟ و اینجا بود که مرا به فاطمه زهرا سلام الله قسم داد که دیگر نتوانستم چیزی بگویم. گفت: اگر نمی گذاری به جبهه بروم، نمی روم اما اگر در روز قیامت حضرت زهرا سلام الله علیها جلویت را بگیرد چه جوابی خواهی داد؟"

     

    [1] - رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی

  • خاطره جالب از شهید سید محسن مصطفوی - چون ندای ارجعی آمد باید شتافت

     

  • دستخط باقی مانده از شهید سید محسن مصطفوی مربوط به سال 1365

  • دستخط باقی مانده از شهید سید محسن مصطفوی مربوط به سال 1365

  • رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی

    تصویری از شهید محمد رضا رجبی

    محل اخذ تصویر خط  سوم در جاده "شط علی"

    قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

     

    سی و یک سال قبل در چنین روزهایی، برای اولین بار شاهد شهادتِ تاثر برانگیز و غمبار دوست همرزم و همکلاسی خود، شهید محمد رضا رجبی [1] بودم، و امروز که از طریق پیام های تلگرامی از سالگشت چنین روزهای خاطره انگیزی مطلع شدم، حیفم آمد از خاطرات اولین و در واقع آخرین اعزام این شهید بزرگوار، تا شهادتش که همراهش بودم، ننویسم، ایشان از همشهری هاست که مجاور مرقد پیر خرقه به دوش بصیر و عارف نامی ایران زمین، حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی (ره) [2] شده بودند. با این شهید در خلال دوران تحصیل در "مدرسه راهنمایی شهید مظلوم آیت الله بهشتی خرقان" دوست و آشنا شدم و بعد از یکسال که با هم در کلاس اول راهنمایی همکلاس بودیم، در تاریخ 6/مهرماه/1364 برای طی دوره آموزش های متنوع رزمی مورد نیازِ قبل از اعزام به جنگ، به "پادگان آموزشی شهید کلاهدوز" واقع در دشت شهمیرزاد سمنان اعزام و بعد از طی یک دوره فشرده آموزش های فنون رزم، در تاریخ 7/آبان/1364 عازم مناطق جنگی جبهه جنوب گشتیم، تا به تیپ 21 امام رضا (ع) پیوسته و در دسته ادوات "گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان" سازماندهی و به همراه این گردان در جایی مستقر شویم، که می باید به زودی و در فاصله چند روز قربانگاه این شهید سرافراز و همراه و همکلاس ما شود.

    منطقه جاده خندق در دل هورهای مرزی ایران و عراق قرار داشت و این جاده در جهت شرقی – غربی به خشکی های عراق در دشت های منطقه عمومی بین شهرهای العماره و القرنه می پیوست و با ساحل این دشت فاصله یک کیلومتری بیشتر نداشت و شب ها انعکاس نور چراغ های شهر القرنه عراق را می توانستیم، از این نقطه در آسمان شب ببینیم، روی دکل های دیدبانی این منطقه هم که می رفتی دشت های مجاور شهر القرنه و جاده بصره - العماره قابل روئیت بود، این منطقه پوشیده از آب های اضافی و پساب سیل وار رود دجله است که در نقطه ایی پایین تر از شهر القرنه عراق با فرات به هم پیوسته و "اروند رود" را شکل می دهند، پساب این رودها که به این دشت ها سرازیر می شود، محیط طبیعی زیبایی از نیزار و آبراهه های بسیار را شکل می داد که مملو از ماهی و مرغان دریایی مهاجر و بومی می شود. برای رسیدن به جاده خندق باید ده ها کیلومتر در جاده های غرق در آب های هور مسافت طی کرد تا به نزدیکی های خشکی دشت مانند منطقه عمومی شهر القرنه عراق رسید. با استقلال نیروهای استان سمنان از تیپ 21 امام رضا ع استان خراسان و تشکیل تیپ 12 قائم استان سمنان، این خط پدافندی نیز از تیپ 21 امام رضا به تیپ 12 قائم به ارث رسید و تامین نیروی مدافع و پشتیبانی این نقطه از مرزهای جنگی هم به استان سمنان واگذار گردید.

    بله منطقه جنگی بازمانده از عملیات های سخت و نفس گیر و پرتلفات خیبر [3] و  بدر [4]، در دل هورهای [5] "هورالعظیم"، مشهور به "جاده خندق" جایی که بعد از نبردهای سخت و خونین بین ما و دشمن در جنگ های بدر  و خیبر، دو طرف به مواضع فعلی رضایت داده و درمقابل هم بدون حرکت، صف بسته بودند. من و این شهید بزرگوار هر دویمان برای اولین بار بود که به جبهه اعزام و در نزدیکترین نقطه رزمی با دشمن حضور می یافتیم و می باید آنچه را که در آموزش ها آموخته بودیم را بکار بندیم. اینجا جایی بود که بوی دشمن را می توانستیم در آنطرف نیزارها، و بلکه نه در فاصله یک قدمی خود و در زیر آب ها کنار جاده ایی که رویش مستقر بودیم، به خوبی حس کنیم. گاه حتی حس می کردیم چشم های دشمن از داخل نیزارها به ما دوخته شده است، اینجا در جاده خندق که به واقع جاده ایی طولانی در دل آب و نیزار بود، ما و خط پدافندی اش همچون لقمه ایی در دل هور، در دهان دشمن فرو رفته بودیم؛ وظیفه ما در این برهه از زمان خدمت به عنوان خدمه قبضه تیربار نیمه سنگین "دوشکا" و "خمپاره انداز 60 میلیمتری" بود که قرار بود در مقابل حمله احتمالی قایق های دشمن از پشت به سنگر "دژ" جاده خندق که سنگری بزرگ و محل استقرار نیروهای ما در آخرین نقطه این جاده و در محل تماس با دشمن بود، از دژ و دژنشینان، از فاصله 200 یا 300 متری از پشت، دفاع کنیم، و این شهید در خلال ایفای همین نقش بود که در تاریخ 10/دیماه/1364 با اصابت تیر تک تیرانداز قناسه زن دشمن که روی ما دید و احاطه کافی داشت، در روز روشن به شهادت رسید. و به قول خودش که طنزگویی قدرتمند و قهار بود، که می گفت "عمودی به جبهه بیاییم و افقی به خانه برگردیم" ، آری آن چشم های ناپاکی که منتظر شکار ما بود، محمدرضا را غافلگیر و شکار کرد، نمی دانم چقدر کارش اضطراری بود که روز از سنگر بیرون آمده بود، زیرا با توجه به شرایطی که داشتیم بیرون آمدن در روز ممنوع بود، ولی دشمن متاسفانه از این همین چند لحظه استفاده کرد و او را از ما گرفت، و ما بعد از شهادتش تنها بیست و سه روز در این ماموریت پدافندی قرار داشتیم و متاسفانه بدون او در تاریخ 3/بهمن/1364 به عقب برگشتیم و فکر کنم ماموریت پدافندی گردان موسی بن جعفر هم به پایان رسید و یا آنان برای مرخصی به سمنان بازگشتند، و من و همرزمان دیگرش حتی توفیق شرکت در مراسم تشیع پیکر این شهید همکلاسی و همرزمم را نداشتم.

    شهید محمد رضا رجبی انگار اخلاق و سلوک مدارا، مهر، تحمل و بردباری و صبر را در جوار بارگاه عارف نامی ایران زمین، از حضرت شیخ ابوالحسن خرقانی که در واقع باید او را "شیخ مدارا" [6] نامید و از قضا، بزرگ و قطب الاقطاب و فخر عرفان و ادب ایران زمین است، آموخته بود، در این مکتب نه تنها امثال شهید محمد رضا رجبی که بزرگان زیادی همچون ناصر خسرو قبادیانی، شیخ بایزید بسطامی، ابن سینای بزرگ، خواجه عبدالله انصاری، ابوسعید ابوالخیر و... نیز درس تحمل و مدارا و مهر  و عرفان گرفته بودند، درس های بزرگی که این عارف جلیل القدر برای بشر ده قرن پیش به ارمغان آورد، آنقدر پیشرو و پیشگام است و آنقدر از بشر زمانه خود و بلکه بشر امروز جلوست، که انگار هنوز نیز باید قرن ها بگذرد تا بشر به مرحله ایی از درجات مدارا، تحمل، میانه روی، رویکرد آسان گیری، خوی به رسمیت شناختن دیگران با هر فکر و اندیشه و دین و... برسند، که شیخ ابوالحسن خرقانی ده قرن پیش رسیده بود.

     

    آرامگاه شیخ ابوالحسن علی خرقانی 

     

    لذاست که من این شهید بزرگوار را نوجوانی خوش طینت، مهربان، شوخ طبع، خندان و... یافتم که این منش زیبا در رفتار و گفتارش موج می زد و همین خایص رفتاری و تفکری، او را دوست داشتنی تر کرده بود. شهید محمد رضا رجبی کسی بود که به راحتی می توانستی او را به چوب و تنبیه ناظم مدرسه و یا معلم کلاس سپرد، او کسی بود که با کلمه ایی خنده ایی انفجاری بروز می داد و اصلا خود را نمی توانست کنترل کند و لذا در حین صفوف صبحگاه مدرسه که مرحوم آقای حمید شریعتی (ناظم مدرسه) بسیار به نظم و سکوت اهمیت می داد، کافی بود کسی چیزی بگوید که کمی خنده دار باشد، و یا در حین درس دادن آقایان تاتار و یا حسنی، که بسیار جدی و خشن دروس ریاضی و زبان را تدریس می کردند، حرکتی خنده آور از کسی سر زد این شهید اصلا توانایی کنترل خود را نداشت و می زد زیر خنده و گرفتار ترکه های چوبی می شد که باید کف دستانش می خورد. در حالت عادی هم خنده و شادی با او قرین و همراه بود.

     این شهید بزرگوار در خوی خشن و مغرورانه، با برخی از همسالان و همکلاسی های خود در آن زمان، اصلا تناسبی نداشت و انگار از نقطه ایی دیگر بدین جمع پیوسته، و تافته ایی جدا بافته از آنان بود، و با جمع مغرور و متکبر بعضی ها، بی تناسب بود، آن روزها قانون جمع های اینچنینی را بعضا قدرت جسمی و هیکل و بازوان توانای نوجوانانی تعیین می کرد که با هم بودند، و زور بازو و هیکل بین آنان حکم می کرد و هر که قدرت و خشونت بیشتری داشت، انگار مردانگی بیشتری هم احساس کرده و در نظر برخی مردانه تر بود، و غالبا هم به دیگران زور می گفت و از این لحاظ جو جامعه نوجوانان و شاید جوانان ما به جامعه زندگانی حیوانات و جنگل نزدیکتر از امروز بود، و قدرتمداران جسمی میداندار صحنه های ورزش و یا جمع های همسالان بودند، ولی این شهید درست به عکس جامعه خود نه هیکل درشت و نه خشونتی در شخصیت او راه داشت، او فردی نازک و نرمخو، مهربان و خوش صحبت، شوخ طبع و خندان و... می نمایاند، هنوز راه رفتن خاص او را از یاد نبرده ام و انگار جلوی چشمم هنوز در حیاط آسفالته خشن مدرسه راهنمای به همراه چند کتاب و دفتری که برای نگرفتن کیف مدرسه به دست، با دو کش شلوار دَوّار، به صورت بعلاوه ایی به هم بسته بندی شده اند، راه می رود و با آن شلوار گرمکن ورزشی راه راه خاصش، در زنگ ورزش به دنبال توپ فوتبال این طرف و آنطرف می دود.

     

     تعدادی از نیروهای دسته ادوات گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان،

    نفر سمت چپ آقای ایمانی فرمانده دسته ما و دو نفر دیگر که از دوستان اهل سرخه اند

    این تصویر هنگامی که خارج از مقر در کنار جاده "شط علی"

    پخش می شدیم تا از حمله هوایی دشمن محفوظ بمانیم گرفته شده است

     

    آن سال ها روزگار خاصی بود زمین و زمانش با امروز فرق می کرد، زمستان هایش زمستان، عید هایش عید، پاییزش پاییز، بهارش بهار بود، و هر چیزی در جای خود قرار داشت، بچه ها بچگی خود را می کردند و عیدها واقعا عید و شادی آفرین بود و زمستان سخت و طولانی، آنقدر برف می بارید که وقتی برف را از پشت بام ها به حیاط منزل پارو می کردیم، دیگر برای پایین آمدن از بام ها و بلکه برای انسان های جستورتر از بالاخانه ها، نیاز به نردبان نبود، زیرا برف های پایین ریخته شده کوهی را در حیاط منزلمان می ساخت که نوک آن به بام می رسید و ما به راحتی از بالای بام روی آن می پریدیم و همین پریدن آخر، جشن پایان برف روبی را تشکیل می داد و ما خوشحال از پایان آن همه کار و ریختن برف های بسیار به پایین، با پرشی خود را غرق در برف می کردیم و شاید بارها با تکرارش می رفتیم، تا برف های تلانبار شده در حیاط و یا کوچه ها را کوبیده و از حجمش بکاهیم و به اصطلاح رویش را کم کنیم، ولی مصیبت از آنجا شروع می شد که همین بارش برف، باز تکرار می شد، و در آن صورت دیگر حیاط و یا کوچه ها گنجایش برف های روبیده شده از بام ها را نداشت، و راه های خروج به خارج از منزل کاملا پر از برف می شد و راه ها بند می آمد و  ناگزیر باید از زیر برف تونل می زدند تا بتوانیم از منزل خود خارج شویم.

     زمستان ها را همچون فصل های دیگر، هرگز از یاد نمی برم، در بسیاری از روزها کاروانی را می دیدی که تابوتی در جلوی آن در حرکت است و مردم به دنبال تابوت غمزده، مرده ایی را به سوی قبرستان مشایعت می کنند و تابوت در جلوی جمعیت مشایعت کنندگان با اکراه به سوی آرامستان می رفت؛ زمستان ها آنقدر در این خصوص خاص بود که انگار نرخ مرگ و میر را هم افزایش می داد و چنین صحنه هایی را در طول زمستان بارها و بارها می دیدیم؛ صحنه ایی غم انگیز و پایانی دردآور بعد از یک زندگی سخت و طولانی که انسانی را می دیدی که به جایی سرد، تنگ و تاریک ختم می شود.

    سال تحصیلی 4-1363 بود که سال اول راهنمایی را به پایان بردیم و کاروان رزمندگان اعزامی برای عملیات بدر که در جبهه "جزایر مجنون" [7] انجام داده بودند، از جبهه بازگشته و حال و هوای جنگ، که عملیاتی سخت و به همراه پیروزی و شکست های بسیار بود را نیز با خود به شهرها منتقل می کردند، نبرد هولناکی که شهدای فروانی را به همراه داشت، یکی از بازماندگان این نبرد آقای شاه حسینی (اسم کوچکش فکر کنم محمد رضا) بودند که تدریس دورس دینی و قرآن ما را در این مدرسه به عهده داشتند و در آن روزها از معلمین به یادماندنی ما بودند، و در کنار معلم های دیگر خاطره انگیز این دوره همچون آقایان خالدردی تاتار (معلمی با اصلیت ترکمن که ریاضیات را درس می داد) و یا آقای حسنی (که اهل بسطام و قد کوتاهی داشت و تدرس درس زبان را عهده دار بود) و... و مرحوم آقای حمید شریعتی، که ناظمی مهربان، دلسوز، در عین حال قدبلند و شیک پوش، با جذبه مناسب، که خوب می دانست چگونه نوجوانان تٌخس و یا مهربان مدرسه ی شلوغ ما را مدیریت کند و یا آقای مهاجری که صورتی نسبتا خشن، اما مدیری با دیسیپلین و واجد جذبه لازم بود، همیشه سینه بالا و با قامت راست حرکت می کرد، و در عین حال هنرمند خطاطی بودند که نوشته های هنرمندانه ایشان روی دیوارهای اطراف مدرسه امان را هنوز از یادم نبرده و در ذهن خود دارم، نوشته هایی که وجه هنری خطاطی ایشان باعث می شد در خواندن آن نوشته ها مشکل پیدا کنم و لذا اگر یکی را می توانستم بخوانم، خوب به یادم می ماند، از جمله ایشان روی دیوار مدرسه دخترانه (به گمانم اسمش 19 دی بود) در کنار درمانگاه خرقان با دست خط خاصی نوشته بودند که "بی عشق خمینی نتوان عاشق مهدی شد، بی منتظری امید رهبر نتوان یار خمینی شد"

     

    این تصویر هنگام روز، مواقعی که خارج از مقر در کنار جاده "شط علی" پخش می شدیم

    تا از حمله هوایی دشمن محفوظ بمانیم گرفته شده است

     

    آری آقای شاه حسینی که چهره و تُنِ صدای مهربانانه اش را از یاد نخواهم برد، درس های دینی و قرآن را با عشق و اعتقاد خاصی به ما توضیح می داد و می آموخت، و عملا کلاس دینی و قرآن را به یکی از کلاس های دوست داشتنی، شاد و باز تبدیل کرده بود، و هرگز سختی و چهره عبوس دروس زبان و ریاضی و معلم های خشن و سخت گیرش را نداشت، و همین کلاس هایش را به یاد ماندنی کرده است، او که به همراه موتورسیکلت سوزوکی 125 ژاپنی نو زیبایش که هر روز ایشان را از میقان به خرقان می آورد و باز می گرداند، و ما را هم در آرزوی داشتن چنان موتور سیکلتی گرفتار کرده بود، آرزویی که هرگز هم بدان نرسیدیم و... را هنوز از یاد نبرده ام، ایشان آن روزهای پایانی سال تحصیلی 4-1363 بعد از بازگشت از جبهه برای ما از خاطرات این نبرد سخت می گفت که چطور در جزیره مجنون در دایره تنگ فشار آتش بی امان دشمن گرفتار آمده بودند و دشمن بعد از، از دست دادن این نقطه آن را با گلوله بارانش به آتش می کشید، و این که چگونه محدودیت خاکی این منطقه جزیره مانند غرق شده در بین هورهای بزرگ و نیزارهای هورالعظیم، راه فراری را برای رزمندگان فاتح چون او، باقی نگذاشته بود و زیر این آتش لت و پار می شدند، و...

    وقتی این خاطرات را به یاد می آورم، باید بگویم که داستان ایشان، حکایت "رقص خون و دود و مرگ در میان نیزار" بود و انسان را به یاد داستان غم انگیز خروس های جنگی لاری می اندازد که صاحبان لات منش شان به آنان رقص می آموختند [8] تا ما با دیدنش شاد شویم و هورا بکیشیم، و اینجا رزمندگانی بودند که در کانال ها و سنگرهای دشمن در این منطقه ی جزیره مانند، که همه ساخت شده توسط خود دشمن بود و آنان خوب نقشه های محل های استقرارشان را می دانستند و که اکنون این کانال ها و سنگرها مملو از رزمندگان ما بود که پشتیبانی از آنان بسیار سخت و گاه غیر ممکن می نمایاند و در این شرایط سخت دشمن آنان را شدیدا زیر آتشی بی پایان گرفته بود، و راه های نیزار را نیز که در سرزمین دشمن قرار داشت، دشمن خوب می شناختند و آن را نیز زیر آتش گرفته بودند، تا نه بتوان شهدا و مجروحان را به عقب منتقل کرد و نه آب و غذایی به رزمندگان رساند، در چنین شرایطی رزمندگان ما گرفتار آمده بودند و در میان دود و آتش رقص مرگ در نیزار می کردند و... مجموع این خاطرات و گفته های دیگران، از جمله برادرهایم که در این نبردها حضور داشتند، ما را نیز ترغیب می کرد که از این صحنه های شگفت انگیز و باور نکردنی، باز نمانیم و...

     

    تصویری که در کنار تابلو ادوات گردان موسی بن جعفر

    در خط سوم برای اعزام به خط پدافندی خندق از من گرفته شده

     

    لذا با شروع سال تحصیلی 5-1364 و  اولین فراخوان اعزام "اولی ها" به جنگ که خبردار شدیم، من و این شهید و دو تن دگیر از همکلاسی هایمان، کاملا آمادگی ذهنی و انگیزه لازم را داشتیم که دل به دریا زده و خود را در معرکه ایی وارد کنیم که احتمال بازگشت از آن هم بود و هم نبود، لذا برای ما که سال دوم راهنمایی را تازه پنج روزی بود که شروع کرده بودیم، تنها همین پنج روز را فرصت حضور در کلاس های درس سال دوم یافتیم و طبق تاریخ اعزام اعلامی، در تاریخ 5/مهرماه/1364 از همکلاسی ها و معلمین خود خداحافظی کرده و مدرسه را ترک کرده تا برای طی دوره آموزشی حضور در جبهه در تاریخ 6/مهرماه/1364 به پادگان آموزشی شهید کلاهدوز واقع در دشت شهمیرزاد اعزام شویم، و آموزش های لازم را در محیطی نظامی و برنامه ریزی شده در آنجا طی کنیم، تیم ما در این اعزام، از این مدرسه شامل دوستان زیر بود، شهید محمد ابراهیم منتظری، شهید محمد رضا رجبی، سید محمود کریمی (یا میرکریمی، الان به خاطر ندارم)، من و احتمالا یک نفر دیگر که الان به خاطر ندارم.

     

    کنار جاده "شط علی" خط سوم، قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق

    تصویر مربوط به آذرماه 1364 فکر کنم ایشان آقای رفیعی

    مسول بهداری گردان موسی بن جعفر سمنان هستند 

    چادرهای محل استقرار ما و حمام کانتینری مقر

     

    تیم ما بلافاصله بعد از حضور در محوطه سپاه شاهرود به جمع دیگری پیوست، که باید عازم پادگان آموزشی شهید کلاهدوز می شد، جمعی که در آن از پیران سالخورده گرفته، تا نوجوانانی همچون ما، و میان ساله ها و جوانان و در واقع یک گروه درهم و متفاوت از لحاظ سن و جسم بود، پادگان شهید کلاهدوز که مقصد ما بود، جایی است که به نظرم یک اردوگاه پیشاهنگی در زمان شاه سابق بوده و اکنون به پادگان آموزشی سپاه سمنان تبدیل شده بود، ساختمان هایی در دو طرف یک بلوار پهن پر از درخت در یک شیب ملایم که میدانی در انتهای آن، منتهی می شد به سالن غذاخوری و اجتماعات نسبتا بزرگ؛ ساختمان های بیست گانه ویلایی بدون دیوار که با فضایی سبز و خیابان هیی هندسی از هم جدا شده بودند را تبدیل به خوابگاه های حدود سی نفره کرده بودند و با تخت های دو طبقه فلزی شکل و شمایل یک سربازخانه را اکنون به خود گرفته بود. میدان صبح گاه و غذاخوری و نمازخانه ایی که هرگز از خاطرات حضورم در آنجا از یاد نخواهد رفت. نگهبانی در شب های سرد این پادگان فراموش نشدنی است. خشم های شبانه ایی که با شام سوپ مانند همراه بود و هر شبی که شام سوپ بود این خود نشانه "خشم شب" بود و این که در زمانی که همه غرق در خواب شدند ناگهان در چند ثانیه محیط خوابگاه با صدای تیراندازی ممتد و فریاد وحشت انگیز مربیان، به همراه دود گاز اشک آور و... تو را از خواب بیدار کنند و تو در گیجی و خواب آلودگی و ترس، لباس و پوتین پوشیده و در عرض چند لحظه در میدان صبحگاه به صف شوی و... و بدین ترتیب سرعت عکس العمل ها رزمنده ها را برای لحظات سخت جنگ بالا ببرند، و هوشیار خوابیدن ها تمرین شود و...

    و یا رفتن جمعیتی زیادی به داخل کانتینرها و انداختن نارنجک اشک آور به میان جمعیت حاضر در داخل کانتینر درب بسته، توسط آقای اکبرپور، مدرس دامغانی درس ش.م.ر (شیمیایی، میکروبی، رادیواکتیویته) در حالی که ماسک هایی ضد شیمیایی به صورت داریم که فیلترهای آن آموزشی است و تنها 5% گازهای داخل کانتینر را فیلتر می کند و آدم های موجود داخل آن حتی اگر اشک آور هم نیندازند در فاصله یک ساعتی در آنجا ماندن، از کمبود اکسیژه خفه می شوند، و دیگر نیازی به نارنجک اشک آور نیست، و دیدن مرگ در جلوی چشمانت به خاطر خفگی و...

    البته خود آقای اکبرپور هم که در این تمرین، فیلتر اصلی و جنگی داشت دچار تاول هایی روی پوست سفید گردنش شد، زیرا از ماسکی استفاده می کرد که از نبرد بدر و خیبر آمده بود و ضد عفونی هم نشده بود و آلوده به مواد شیمیایی بود که دشمن در این عملیات ها از آن استفاده کرده بود و هزاران تن از ما را شهید و مجروح ساخت، لذا این مدرس ش.م.ر ما در شهمیرزاد و در حین آموزش اصول مقابله و شناخت مواد شیمیایی، خود شیمیایی شد، او که از بوی سیر و... برای شناخت مواد شیمیای می گفت، خود این بوها را از ماسکی که استفاده کرده بود نفهمید و آلوده شد.

    یا مدیر ورزش های صبحگاهی ما جوانی به نام (فکر کنم) مددی بود که اهل شهر سرخه بودند و روزی شش کیلومتر ما را بعد از انجام مراسم نظامی صبحگاه، و ورزش و نرمش صبحگاهی می دواند و در این بین نیز برایمان نوحه و یا سروده های حماسی می خواند، مثلا این نوحه را در وصف شهادت تشنه کامانه امام حسین ع می خواندند و ما در حال دویدن پسخوانی نوحه اش را می کردیم که "گوسفندان را، می دهند آبی، چون ببرند سر، تشنه ام تشنه، تشنه ام تشنه" و او نیز بعدها شنیدم که در همین جبهه ها به فیض شهید نایل شدند. کلاس های مخابرات، سلاح شناسی، شیوه های تماجم به دشمن، نظم نظامی، تخریب (آشنایی با مین ها و نحوه خنثی سازی آن)، سنگر سازی، استتار و پوشش، جنگ شبانه، نگهبانی از اماکن، استفاده از شب برای نبرد و...

    همه و همه آموزش هایی بود که ما می دیدیم. اردوهای شبانه ایی که از نیمه های شب تا صبح ادامه داشت و در یک ستون یک نفره همه به خط می شدیم و در بیابان ها و کوه های اطراف پادگان راه می رفتیم، در حالی که باید این حرکت در سکوت کامل بدون هیچ صدایی انجام می گرفت و گاه آنقدر این پیاده روی ها در سکوت، طولانی و یکنواخت بود که در حال حرکت خوابم می برد و این برخورد با نفر جلویی بود که بیدارم می کرد و به خود می آمدم. آنقدر راهمان می بردند که از خستگی هلاک شویم.

     

    کنار جاده شط علی، خط سوم قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق

    آذرماه 1364 عکس به همراه دوتن دیگر از دوستان زمان آموزشی پادگان کلاهدوز - اسامی را فراموش کرده ام

     

    اردویی یکی دو شبانه روزی هم در کویر زیر سمنان و در اطراف پایگاه شکاری ارتش در کویر سمنان رفتیم که خود سختی در سختی بود و اگرچه زندگی در کویر و شن های روان را به ما می آموخت و تجربه ایی بود که بعدها در منطقه جنگی جنوب که شبیه اینجا بود بدرد ما خورد، اما اشک بزرگسالان همراه ما را در آورده بود زیرا چای نمی دادند و دوستان معتاد به چای دچار سردرد شده بودند و می گفتند حتی اگر شده غذا را قطع کنید ولی چای به ما برسانید، یک پیرمردی از روستای جودانه در نزدیکی میامی و... داشتیم به اسم "عرب جودانه" که با هم دوست بودیم و خیلی در این رابطه با یکی نفر دیگر از پیران که اهل روستای کلاته خیج بود، ناراضی بودند و... البته همه اینها زندگی در پشت خاکریزهای جنگی را آموزش می داد که در انتظار ما بود و به گفته مسولین آموزشی شاید در خط مقدم رساندن غذا هم میسر نباشد، چه برسد به چای که یک امر بسیار فرعی است و باید عادت های زندگی خوش و شهری امان را فراموش می کردیم، زیرا جنگ و محیط جنگی در انتظار ما بود که اصلا شرایط زمان صلح در آن متصور نبود.

    خلاصه کلاس های آموزشی تمام شد و با اتوبوس راهی اهواز شدیم و با توجه به این که گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان معمولا نیرو کم داشت و نمی توانست با نیروهای شهرهای تغذیه کننده این گردان خود را تکمیل کند، باید کمبود نیرویش جبران می شد، لذا دیگر به ملیت؟!! ما، و این که اهل کدام شهریم توجهی نشد و همه نیروهای آموزشی شاهرودی، دامغانی، سمنانی و گرمساری موجود در این دوره به گردان موسی بن جعفر معرفی شدند که مخصوص رزمندگان شهرهای سمنان، مهدیشهر، سرخه و... بود در حالی که هر شهر استان گردان مخصوص به خود را داشت و قاعدتا ما باید به گردان کربلا می پیوستیم، که از بچه های شاهرود تشکیل می شد و...

    اینجا هم مسایل ناسیونالیستی دیرپای سمنان – شاهرود و این که مرکز استان شدن حق شاهرود بود و سمنان به خاطر حضور تیمسار نصیری در دربار شاه، در تقسیمات استانی ظلم کردند و مرکزیت را علیرغم جمعیت کم به سمنان دادند و... مطرح بود و ما تحت همین تفکر دوست نداشتیم بین سمنانی ها باشیم و اصولا آنها حتی زبان خاصی برای خود داشتند و با ما بیگانه متصور می شدند و... ولی چاره ایی نبود، و یکی از مسایلی که در پادگان ها به نظامین می آموزند اطاعت کورکورانه و بله قربان گو شدن است و ما هم به این تقسیم با کمی غر زدن تن دادیم، البته فارغ از این مسایل در این گردان با دوستان خوبی آشنا شدیم که انسان های پاک و مهربانی بودند از جمله من و محمد رضا رجبی به دسته ادوات این گردان معرفی شدیم که فردی به نام آقای ایمانی فرمانده دسته ما بود که اهل سرخه و بسیار دوست داشتنی و مهربان و میهمان نواز بود و ایشان و دیگر همرزمان ما در این دسته هرگز نگذاشتند ما طعم غربت را در بین آنان بچشیم و این برای من بسیار جالب بود که ما چی فکر می کردیم اینها چی هستند، مردمان خوب و اهل مدارا.

     

     

    تصویری از شهید محمد رضا رجبی

    محل تصویر برداری خط سوم جاده "شط علی"

    قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

     

    لذا آنجا هم این بحث های تاریخی اختلافی همچنان ادامه داشت و کُری خوانی ها و رقابت هایی بود و بعضی مدعی بودند که تبعیض های جاری در تقسیم امکانات استان، در اینجا و در جبهه هم حاکم است؛ و به شوخی مسایل اینچنینی طرح می شد و برخی از بچه های شاهرود مدعی بودند که نیروهای سمنان همیشه در صحنه های سختِ جنگ، پا به فرار می گذارند و در این رابطه گاه به این جمله خودشان و به لهجه خودشان هم استناد می کردند که "سَمَنیون بُگریزید هِوا پَسه" ولی حداقل در این مورد اصلا اینطور نبود و واقعا نیروهای کیفی، خوب و با انگیزه ایی داشتند و زندگی در بین آنها به ما آموخت که فارغ از افکار ناسیونالیستی و دعواهای تقسیم بودجه و امکانات استان، در میان آنان دوستانی بسیار خوب، مردمی سازگار، سخت کوش می توان یافت و جدای از خصایص خوب و بد کویرنشینی که متعلق به همه حاشیه نشینان کویر است، آنها مردمی با فرهنگی غنی هستند که در هر روستا و شهرشان به زبان خاصی سخن می گویند، که این لهجه و زبان متعلق به قبل از اسلام و شاهدی است بر پیشینه و فرهنگ و سابقه تاریخی عظیم آنان، که در طول تاریخ آن را تاکنون به خوبی حفظ کرده و به ادوار گذشته تاریخی آنان دلالت دارد، مشایخ و اقطاب عرفای این دیار از جمله علا الدوله سمنانی، سید اشرف الدین جهانگیر سمنانی [9] که مرقدش اکنون معروف به "کیچاچاو شریف" در شبه قاره هند قرار دارد، نشانگر حضور موثر مردان بزرگ این دیار در اقصی نقاط دور دست از جمله هندوستان و حکایتگر تاثیر ایران و ایرانی بر آن سرزمین دوردست است، انسان هایی که سختی مهاجرت های بزرگ را به جان خریدند و منشا اثر فراوانی در توسعه فرهنگ ایرانی – اسلامی در آن سرزمین ها شده اند، که اثارش همچنان باقی و جاری است. 

     

     

    تصویری اخذ شده از شهید محمد رضا رجبی

    مکان خط سوم، قبل از اعزام به خط اول پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

     

    خلاصه این سفر خوبی برای من و شهید رجبی بود که در میان کسانی زندگی کنیم که شاید آنان را تا قبل از این دوست نداشتیم، ولی حضور در بین آنان درس هایی دیگری که انتظارش را نداشتیم، برایمان به ارمغان آورد، ما موقعی به این گردان پیوستیم که در منطقه جاده خندق ماموریت داشت و چند صباحی را در مقری نزدیک "شط علی" جایی که صدای توپ های فرانسوی دشمن که از دوربردترین توپ های جهان است، می آمد، و گاها به دلیل اهمیت منطقه هواپیماهای دشمن هم آنجا را بمباران می کرد و لذا به دلیل تجمعی که در یک نقطه داشتیم و احتمال کشتاری عظیم که در صورت تهاجم هوایی می رفت، گردان ناچار بود روزها از مقر خارج شده و نیروهایش را در امتداد جاده پخش کنند تا در صورت حمله هوایی دشمن به مقر ما، که خود سیبل مناسبی در دل نیزار بود، احتمال تلفات را کاهش دهیم، و شب ها به مقر کوچک و اما پر تعداد خود باز می گشتیم که استراحتگاهی خوب بود، مجهز به حمام های کانتینری که با یکی دو ساعت تو صف بودن آب گرم و تمیزی را در عمق هورها نصیب شما می کرد، حتی عده ایی از دوستان چاله ایی را به گود زورخانه تبدیل کرده و ورزش باستانی در آنجا راه انداخته بودند و غروب ها دفنوازی و میل زدن ورزشکاران باستانی، ما را به تاریخ گذشته خود پیوند می زد و تماشاچیان رزمنده در خط سوم جنگ، هوای روزخانه های شهر و محیط صلح را می چشیدند، و پهلوانانی در لباس رزم، میل می زدند و مرشدی شعر می خواند و یا سروده های حماسی جنگ را به همراه وسیله موسیقی سنتی ایرانیان زمزمه می کرد، فضایی به یاد ماندنی را ایجاد کرده بودند که جای دوربین های دیجیتال امروز که هزاران عکس را می توان در آن جای داد خالی بود تا همه این صحنه ها را ثبت می کردیم که خود تاریخ این جنگ نابرابر بود، جنگ گوشت در مقابل آهن، جنگ نامردی بمب های خوشه ایی و شیمیایی و در مقابل هیچ و...

     

     

    تصویر شهید محمد رضا رجبی

    در خط سوم واقع در جاده "شط علی" قبل از اعزام به خط پدافندی جاده خندق در هورالعظیم

     

    یک بار حمله هوایی را از سوی دشمن، در آن دوردست ها شاهد بودیم که یک هواپیمای دشمن هم سقوط کرد ولی آتش نگرفت و یک هلیکوپتر شنوک ما آمد و آن را از گل بیرون کشید و با خود برد، مدتی نیز در این مقر طی کردیم و بالاخره با عبور از مقرهای توپخانه ایی و ضد هوایی و راداری خودی ها، که در مسیر جاده ها توسط ارتش ج.ا.ایران فرمانده و آتش باری می کرد، گذشتیم و به جاده خندق رسیدیم و در سنگر خمپاره شصت میلی متری و دوشکا که دو سلاح سازمانی دسته ادوات گردان مذکور بود، مستقر شدیم. سنگر جلوتر ما بودیم که شامل یک سنگر اجتماعی و سنگر استقرار سلاح دوشکای و 50 متر عقب تر سنگر اجتماعی دیگری که خدمه قبضه خمپاره 60 میلیمتری و سلاح آنان در آن استقرار داشت و شهید محمد رضا رجبی به عنوان دستیار خدمه خمپاره از ما جدا شد، البته فاصله ما از هم تنها 50 متر بیشتر نبود.

    باید بگویم که سنگر اجتماعی به معنی جا گرفتن ده ها نفر نبود، بلکه تنها چهار نفر چفت هم می توانستند بخوابند در حالی که نمی شد در هنگام خواب کامل پاها را دراز کرد ولی همینجا محل استقرار و استراحت ما بود در آن می توانستیم از گلوله های دشمن در امان باشیم و در واقع قبری بود با ارتفاعی که تنها بتوان نشست و سرت به سقف نخورد با ابعاد یکمتر و نیم در یک متر و نیم که دیوارهایش بلوک های سیمانی یک متر و نمی با کلفتی چهل در چهل سانت بود، که مثل تراورس های ریل آهن، اما بتونی روی هم قرار گرفته بود و روی سقف آن را با تراورس های چوبی کلفت پوشانده بودند و روی تراورس ها هم یک حجم بسیاری از کیسه های گونی پر خاک تلانبار شده بود، تا اگر گلوله خمپاره ایی از دشمن روی آن اثابت کرد، احتمالا بر سر افراد خراب نشود و افراد حاضر در آن زیر یک متر و نیم و بلکه بیشتر کیسه های خاک دفن نشوند.

    این تصویر هنگام روز، مواقعی که خارج از مقر در کنار جاده شط علی پخش می شدیم

    تا از حمله هوایی دشمن محفوظ بمانیم گرفته شده است

     

    عدم وجود جای زیاد برای حضور نیرو باعث شده بود که نگهبانی های شب طولانی و بسیار سخت باشد یعنی اگر شش نفر حاضر در این سنگر را در نظر می گرفتیم دو نفر دایم در کنار قبضه نگهبانی می دادند و چهار نفر در داخل سنگر در حال استراحت بودند، و این حالت به صورت چرخشی به نوبت انجام می شد و به واقع شب و روز را به سه قسمت تقسیم کرده بودیم و 4 ساعت روز و 4 ساعت شب سر پست نگهبانی بودیم، در این شرایط به کم خوابی دچار می شدم زیرا روزها نمی توانستم بخوابم (عادت خواب روزانه نداشتم) و 4 ساعت نگهبانی شب هم برایم زیاد بود، لذا همواره سر پست خوابم می برد و ناگهان ایستاد سرنگون می شدم و لذا برای این که از خواب رفتنم آگاه شوم هیچگاه به دیواره سنگر تکیه نمی دادم، تا با سرنگون شدن ازخواب بیدار شوم، خطر عمده ایی که ما را شخصا تهدید می کرد، احتمال حضور قواصان دشمن بود که می توانستند تا پای سنگر ما بدون هیچ مانعی و حتی دیده شد در آب شنا کرده و در آنجا حاضر شوند و با یک جهش خود را به داخل سنگر انداخته و یا در آن نارنجک بیندازند، لذا همواره می ترسیدیم که هرآن یک غواص دشمن سر از آب بیرون آورد و وارد سنگر دوشکا شده و سر ما را گرد تا گرد ببرد و بعد برود سراغ سنگر اجتماعی ما که همه در آن خوب بودند و آنها را هم با یک نارنجک قتل عام کند و... و علیرغم این ترس شدید باز طولانی بودن زمان نگهبانی ها از اول شب تا به صبح مرا عاصی کرده و به خواب شدید می انداخت، و همیشه خجالت خواب در حال نگهبانی را پیش همسنگرم که نگهبانی می دادیم داشتم، گاه به من گفت خوابی سید؟ می گفتم نه، دارم فکر می کنم، در حالی که خواب بودم و او از خور خورم متوجه می شد که ایستاده در خوابم. 

    اگرچه این اتفاق ناگوار در این مدت ماموریت هرگز نیفتاد ولی ترس خراب شدن سنگر بر روی افراد در خواب در آن که در اثر اصابت یک گلوله دشمن بر روی آن و یا حضور غواص دشمن که نارنجکی را به درون آن بیندازد و... همواره با ما بود، و ریسک خواب در این قبر زیرزمینی بسیار بالا بود و فکرش همواره رعشه بر انداممان می انداخت و لذا دوست داشتیم که هیچوقت شب نشود و لذا به هم سفارش می کردیم که اگر انفجاری رخ داد، حتما نگهبان سریعا به سنگر اجتماعی سر بزنند و هر چند وقت یک بار به این سو هم نگاهی انداخته شود، کاری که بسیار سخت بود، و لزوم تحرکت بیشتر در طول نگهبانی را افزایش می داد، که هم سمت راست جاده را نگهبانی بدهی و هم سمت چپ را، سمت راست را که قبضه دوشکا در آن بود و نباید به دست دشمن بیفتد، و سمت چپ جاده که سنگر اجتماعی قرار داشت، و مانگران دیگرانی بودیم که بی دفاع در آن خواب بودند، و بین دهانه سنگر و آب که قواص را می توانست تا دهانه سنگر بیاید، هیچ مین یا سیم خارداری وجود نداشت و لذا همواره به هم متذکر می شدیم که دیگرانی که خوابند به امید شمایند که دارید نگهبانی می دهید راحت زیر خروارها خاک خوابیده اند، پس بیشتر مواظب بوده و دقت کنید.

    اگرچه در مقر عقب جبهه (خط سوم)، من با شهید محمد رضا رجبی در یک چادر گروهی 24 نفره (که دو چادر 12 نفره سرهم شده بودند) متعلق به دسته ادوات با هم بودیم، ولی اینجا در خط مقدم از هم جدا افتاده بودیم و به هنگام پست های روزانه گاه همدیگر را هنگام نگهبانی می دیدیم، زیرا امکان حضور در سنگرهای همدیگر به خاطر کمبود جا، و احتمال شکار شدن توسط تک تیرانداز قناسه زن دشمن نبود، لذا تماسی نداشتیم و تنها حدود یک هفته و یا ده روز از استقرار ما در این جا نگذشته بود که ناگهان خبر آوردند که محمد رضا رجبی شهید شده است، پیگیر جریان که شدم دیدم توسط قناسه زن دشمن شکار شده بود و آن بی انصاف این نوجوان را مورد اصابت قرار داده و در روز روشن به شهادت رسانده بود.

    این تصویر خط سوم قبل از اعزام به خط اول در جاده خندق در آذرماه 1364 گرفته شده است

     

    این اولین رزمنده ی شهیدی بود که با او همرزم بودم و به شهادت می رسید و لذا خیلی دردناک بود، تا چند روز در کما بودم و فکرش از ذهنم نمی رفت، تمام رفتار و گفتارش از جلوی چشمم رژه می رفت و شب و روز در فکرش بودم، فکر کنم آن وقت تنها پسر خانواده اش بود و با خود تصور می کردم که کربلایی عباس و خانواده اش با این غم فقدان چه خواهند کرد و دیگر خنده از لبان و صورت خنده رویش رخت بر خواهد بست و دیگر مینی بوس خرقان – شاهرود که صبح و شب کاسبان و کارگران را بین روستا و شهر جابجا می کند شاهد چهره خندان و شوخ طبع کربلایی عباس نخواهد بود و جمع شان را غم فرا خواهد گرفت و... خدایشان رحمت کند که امروز دیگر هر دو به هم پیوسته اند و انشاالله در جوار هم شاد و خرمند.

     

    [1] - این شهید بزرگوار فرزند مرحوم کربلایی عباس رجبی است که از همشهری های همجوار شده با شیخ معظم خرقان (ره) بود و در حالی که کربلایی عباس مردی با یک پا بیشتر نبود، و باید همواره با کمک دو عصای بلند و زیربغلی حرکت کند، و با چند سر عایله روزی خود را از چادر دوزی تامین می کرد، ولی انگار از زندگی آنقدر راضی و با رضایت بود که شوخی ها و خنده هایش را هرگز پایانی نبود، و کوچک و بزرگ، همه شامل مهر و محبت و خنده هایش می شدند و با گفتن کلمه "سنجد" به ایشان، این خود کلمه رمزی بود که سر شوخی با این مرد بزرگ و اهل مدارا و تحمل باز شود، و حتی ما که شاید 40 تا 50 سال با ایشان تفاوت سنی داشتیم با گفتن این کلمه با او شوخی می کردیم و او مهربانانه و از سر شوخ طبعی به من می گفت "آقا (به واسطه سادات بودن)! تو هم می خواهی ما را اذیت کنی" و چقدر این مرد خوب و مهربان و اهل سلوک و مدارا بود، انگار شیخ خرقان خرقه مدارا و تحمل و صبر خود را به قامت او پوشانده بود، که در آن دوران سخت، اینچنین شاد و بی غم می نمایاند، خدایش او و فرزند شهیدش را بیامرزد. 

    [2] - ابوالحسن علی خرقانی مشهور به شیخ خرقان، متولد سال ۳۵۲ و وفات دهم محرم  سال ۴۲۵ هجری قمری، عارف بصیر و صوفی نام‌دار ایرانی

    [3] - عملیات خیبر و یا نبرد نیزارها یکی از عملیات‌های تهاجمی ما بود که در سوم اسفند ماه ۱۳۶۲ آغاز شد و تا ۲۲ اسفند ادامه یافت. در این عملیات 250 هزار نیروی رزمنده توانستند از نیزارها و باتلاق های هور گذشته و خود را به بیابان  های عراق برسانند ولی در پس از نیزارها نیروی زرهی عراقی آماده رسیدن نیروهای ما بود. در این زمان نیروی هوایی کشورما به علت تحریم‌ها و نبود قطعات یدکی، قادر به پشتیبانی هوایی از نیروهای پیاده نبود و این وضعیت نیروهای ما را بسیار آسیب‌پذیر کرده بود. و لذا علیرغم تسخیر جزیره نفت خیز مجنون، غیبت نیروی هوایی باعث شد، دشمن بتواند با استفاده از بالگردهای خود ما را از جزیره مجنون بیرون کنند که تسخیر آن برای دشمن فاجعه بزرگی محسوب می شد. گفته می شود در این عملیات دشمن 9 هزار و ما 20 هزار کشته دادیم.

    [4] - عملیات بدر با رمز یا فاطمه الزهرا (س) در محور هور الهویزه در تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۶۳ با فرماندهی سپاه انجام شد. چندین لشکر نیروی زمینی ارتش ایران و سپاه در پیشروی اولیه از جزایر مجنون موفق به گرفتن پاسگاه ترابه و تسخیر بخشی از بزرگراه بغداد-بصره شدند. با این حال پاتک عراقی‌ها نیروهای ما را به عقب راندند، این عملیات تا 29 اسفند 1363 ادامه داشت و گفته می شود 10 هزار نفر از دشمن و 15 هزار نفر از نیروهای خودی در این نبرد سنگین و نفس گیر کشته شدند.

    [5] - هور، تالاب و یا مانداب به جایی در طبیعت می‌گویند که آب در آن مانده و گیاهان کوتاه بیشتر از جنس علف و نی  بر آن روییده باشد

    [6] - این جمله "شیخ مدارا" که از مقام حلم و بردباری و مدارای شیخ  و اندیشه او در به رسمیت شناختن و احترام به تکثر اندیشه بشری و این که او چون خداوند در مورد بشر (خوب و بد) فکر می کرد، بدین امر اشارت و دلالت کامل دارد که "هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"  به قول سایت ویکی پدی: "او هر چند خود و خلق را در خالق محو می‌دید اما در سلوک خویش از هر فرصتی برای شکستن دیوارهای تفرقه قوم گرایی و هرنوع برتری انسانی بر انسان دیگر استفاده کرده‌است و طریق وصول به خالق را خدمت به خلق معرفی کرده‌است. زیبایی مکتب شیخ در این است که انسان‌ها را می‌بیند و خدمت می‌کند اما برای آنها در برابر حق تعالی موضوعیتی قایل نیست بلکه چون به وحدت خالق و مخلوق معتقد است، و خدمت به خدا و برتر از عبادات ظاهری می‌شناسد. او به انسان‌ها خدمت می‌کند و غمخوار آدمیان است نه به خاطر عبادت نه برای رسیدن به بهشت موعود و گریز از جهنم بلکه به خاطر نفس انسانیت، او که چنین صمیمانه می‌سراید:

    آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

    بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

    مارا ز برای دیدنش باید چشم

    گر دوست نبیند به چه کار آید چشم

    با همین چشم که غیر از دوست را نمی‌بیند از شیخ پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق سوم بی‌نیازی از خلق؛ و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه شیخ نوشته بود: هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد"در نوشته‌های منسوب به شیخ ابوالحسن خرقانی خواهیم دید که نتیجه فرهنگ خاص عرفان ایشان چگونه به خدامداری می‌رسد. 

    [7] - جزیره مجنون منطقه‌ای است در استان بصره عراق که در نزدیکی میدان نفتی مجنون و شهر قرنه قرار دارد. دو رود دجله و فرات در نزدیکی این منطقه به هم می‌پیوندند و سرچشمه اروندرود را پدید می‌آورند. این منطقه در جنگ ایران و عراق توسط هواپیماهای عراق بمباران شیمیایی شد.، جمعاً دویست کیلومتر مربع مساحت دارد و از آن جهت جزیره خوانده می‌شود که در میان رودخانه‌ها و کانال‌های آب محصور است. این منطقه از آن رو مجنون (دیوانه) نامیده شده است که به گونه‌ای دیوانه‌وار حجم عظیمی از منابع نفتی را در یک منطقه محدود جغرافیایی جای داده است. این منطقه در فاصله یک کیلومتری مرز دو کشور قرار دارد. در جریان جنگ ایران و عراق در سال ۱۳۶۲ این منطقه در پی عملیات خیبر به دست نیروهای ایرانی افتاد و ایران بر اتوبان العماره مسلط شد ولی یک سال بعد نیروهای عراقی آن را بازپس گرفتند.

    [8] - انسان سودجو برای به رقص در آوردن این خروس ها آنان را در قفس های آهنین با کف فلز می اندازند و فلز زیر پای این حیوانات بی گناه و اسیر و معصوم را با شعله ایی داغ می کنند و این حیوان برای فرار از داغی زیر پایش این پا و آن پا می کند و همین را ما آدم ها رقص دیده و برایش هورا می کشیم و این حکایت درد است که ما رقصش دیده وشادیش می پنداریم.

    [9] - http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/723-2016-06-11-15-49-06.html 

  • سفره هایی پاک و با ارزش ملی که مفت به تاراج رفت و می رود

    خدایا چیدن برخی سفره ها چقدر سخت، پر هزینه، زمانبر و... است و اما به چه سرعت و آسانی به تاراج می رود؟!!

    سفره های آب های زیر زمینی که حاصل قرن ها تلاش طبیعت بوده تا آبی گوارا و شیرین را در خود ذخیره و برای این دوره سخت و خشک نگهداری کند، امروز طی دو الی سه دهه به دلیل حفر بی رویه، بی حساب و برنامه ریزی نشده چاه های عمیق کشاورزی در حال خالی شدنند، برنامه های اقتصادی بدون پشتوانه علمی مناسب باعث شد که سطح این آبها هر ساله کاهش یابد و باید عمق چاه های خود را افزایش دهیم تا کشاورزی ما دایر بماند، امروز با خالی شدن زیرپایمان از این آبها، در گودالی در حال فرو رفتن هستیم که مسبب آن خود بودیم.

    اما سفره ذیقیمت دیگر حاصل دوران سخت انقلاب و جنگ هشت ساله تحمیلی توسط حکومت بعث عراق به کشورمان است که آن هم برغم خسارات جبران ناپذیر، از جمله هزاران نفر شهید و مجروح و هزار میلیارد دلار خسارت مالی که زد، گنجینه ایی معنوی از رشادت، ایثار، شهادت، منش دفاع از وطن و... را برای کشور به جای گذاشت که این گنج ملی نیز متعلق به تمام مردم ایران در این عصر و آینده است، ولی این سفره پر برکت نیز همچون بسیاری ثروت های دیگر این روزها به دستمایه ایی برای دستیابی به اهداف سیاسی و جناحی عده ایی تبدیل شده و این روند را در خلال برگزاری یادواره های شهدا و محتوای سخنان سخنرانان آن می توان دید، که آن را به متینگ های سیاسی - انتخاباتی و اهداف قدرت طلبی جریان اصولگرایی تبدیل کرده و این گنج نیز خرج در قدرت قرار گرفتن عده ایی از افراد وصل به این جریان سیاسی می شود.

    یک ملت و چند صد هزار جوانش این حماسه های خونین و بیاد ماندنی را آفریدند تا سرمایه ایی ملی برای کشور باشد، اما اکنون کسانی هستند که برای مطامع دنیوی خود حاضرند هر چیز و از جمله این سرمایه ملی را که حاصل زحمت یک نسل است را به حراج چنین سودای بی ارزش سیاسی و پیش پا افتاده ایی خرج و هزینه کنند. مصادره جنگ، شهادت و انقلاب و دستاوردهای آن را می توان در کنگره شهدا و یادواره های آنها دید که چطور برگزار کنندگان این مراسمات و سخنرانان آن از این مجالس برای کوبیدن رقیب سیاسی خود سود می جویند و این مراسمات را همچون سفره ایی یک بار مصرف می بینند که باید بنشینند و بخورند و لوله اش کنند و در سطل آشغال بریزند.

    و این چنین سرمایه ایی تاریخی و ذیقیمت به یغما رفته و خرج مُطّلا می شود تا منافع جناحی عده ایی تامین شود و موجی با خون شهدا ایجاد شود که موج سوارش سخنرانان مراسماتی باشند که اهداف سیاسی – انتخاباتی و جناحی خود را دنبال می کنند.   

  • سنگ نوشته های قبور 336 شهید شهرستان شاهرود

     

    یکی از چیزهایی که برایمان خواهند نگاشت، آنچیزی است که بر سنگ های قبورمان نقش خواهد بست، و بازماندگان متناسب با حالشان است که بر آن خواهند نگاشت؛ اما چیزهایی هم نگاشته می شود شاید رفلکسی از زندگی خود ما باشد. ایام عید نوروز است و به رسم نیکوی سر زدن به گذشتگان، امروز سه شنبه سوم فروردین ۱۳۹۵ بعد از ورزش صبحگاهی، سری به مزار شهدای شهر شاهرود زدم، تعدادشان زیاد است و لذا به نظرم رسید تنها چهره ها را از روی عکسی که بر سنگ مزارشان حکاکی شده است، مرورشان کنم، دیدم اغنا نمی شوم و باید به نام ها نیز نگاه کرد، نام ها را که دیدم، محل و تاریخ شهادت شان کنجکاوم کرد و...،

    خلاصه گفتم سنگ را با نوشته اش با خود ببرم و موبایل را بیرون کشیدم و شروع به عکس برداری از سنگ مزارشان کردم تا در یک فرصت مناسب خوب نگاه شان کنم، اینجا با عکس ها و نام هایی مواجه می شوی که آشنایند، همسنگرانی که روزی با آنان بودم و ناگهان انفجاری، شلیکی و...، از قافله ی ما جدا شدند و راه خود را پی گرفتند و رفتند، تا ما بمانیم و گرفتار شویم.

    ابتدا از سنگ مزار چند تن از آنان که آشناتر بودند عکسی گرفتم، ولی باز با خود گفتم مگر می توان در این بین شان نا آشنایی یافت که همه از یک جبهه و هدف بودیم و لذا به ترتیب و بدون انتخاب از 250 تن (این آمار به 336 تن در سفر شهریور 1395 افزایش یافت) از آنان عکس گرفتم؛ حسابی انسان را در تفکر فرو می برند، هزاران پیام دارند، حیفم آمد این سنگ نوشته ها که تاریخ قهرمانان و ایثارگران و جوانان این مرز و بوم است را با شما به اشتراک نگذارم، تا شما هم با توجه به حالتان با آنان ارتباط بگیرید. با کسانی که جان در راه میهن خود فدا کردند و امروز به نظاره اعمال ما نشسته اند.

     برای من که این سرزدن به آنان دردسر ساز شد و شرمسار از نزدشان مرخص شدم و... هر بار که سری به آنان می زنم منقلبم می کنند، انگار سخنان زیادی دارند و از انتظارات شان می گویند، از سن و سال شان، تیره و تبارشان، اهداف شان، دل نگرانی ها شان، طلوع و غروب شان و... چیزهای زیادی برای یادآوری دارند و...

    این جنگ و انقلاب را این مردم پیش بردند، وقتی به مزار شهدای آنان در این راه سر می زنی کلکسیونی از نام ها، سن و سال ها، تیره و تبارها، فامیل ها و... می یابی که در نقطه، نقطه ی منطقه ایی به گستردگی یک مرز چند هزار کیلومتری جان باختند تا ذره ایی از این خاک را دشمن نتواند جدا کند و ثروت، مال و ناموس این کشور دوباره به یغما و تاراج دشمن نرود. کافیست از کنار قبرهای آنان کمی با توجه بگذری و به سنگ نوشته قبورشان توجهی کنی هزار نکته در آن نهفته است:

     بر سنگ نوشته برخی از شهدای مزار شهر شاهرود بدین شرح نگاشته اند:

    1- بسیجی شهید فرامرز علی کلباسی متولد 1345 فرزند مهدی که در تاریخ 28/10/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت در نزدیکی های سردشت به شهادت رسید)، قسمتی از وصیت این شهید " امیدوارم خون جاری شده من بتواند تحرکی به جسم کسانیکه هنوز در خواب هستند باشد.  دلم خواهد که در سنگر بمیرم، به زیر سایه رهبر بمیرم، دلم خواهد که بینم قبر مولا، گرفته تربتش در بر بمیرم" 

    2- بسیجی شهید رضا نادری فرزند محمد ولی، متولد 1346، شهادت 5/5/1367 که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصایای شهید: "ای برادر کجا می روی کمی درنگ کن، آیا با کمی گریه وییک فاتحه بر مزار من و امثال من مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد؟ یا نه ما نظاره گرخواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد"

    3- دانش آموز بسیجی شهید غلامرضا جلالی، فرزند محمد، ولادت 1348، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر (جزیره مجنون به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از 10 سال بخاک سپرده شد. مردان خدا چه با صفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند، گویی که رسیده حکم آزادی شان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

    4- گروهبان سوم وظیفه شهید سلیمان لطفی فرزند محمد ولادت 1344 شهادت 25/10/1365 که در اصفهان بر اثر بمباران هوایی بعثیون مزدور شهد گوارای شهادت را نوشید، چه خوب است پس از رنج ها و دردها و زجرها معشوقمان الله ما را بخواند و از ما طلب جان کند.

    5- اینجا آرامگاه کسی است که در راه حفاظت از محیط زیست بوسیله غارتگری شرور در ساعت نه و نیم بعد از ظهر مورخ 21 آذرماه سال 1372 سینه اش هدف گلوله قرار گرفت و با افتخار جان داد. شهید غلامرضا سعیدان فرزند علی اصغر، در طول عمر کوتاهش با عزت و غرور خالصانه خدمت کرد.

    6- پاسدار شهید محمدجواد کسائیان فرزند رضا ولادت 1344 شهادت 26/10/1365 که در منطقه عملیاتی شلمچه کربلای 5 به خیل عظیم شهدا پیوست، قسمتی از وصایای شهید: "به راه دین و قرآنم فدا کردم جوانی را، به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را، بگو بر مادر خوبم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق شهادت را از آقایم حسین (ع) گیرد".

    7- سرباز شهید حسین بشیری شاهرودی فرزند احمد ولادت 1346 شهادت 21/4/1367 که در منطقه عملیاتی زبیدات به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از هشت سال به خاک سپرده شد. شهیدان محرم دانای رازند، مقیم خلوت آن بی نیازند، ز سودایی که با معبود کردند، به دنیا و به عقبی سرفرازند.

    8- بسیجی شهید محمد کاظم عرب، فرزند غلامحسین، ولادت 1346، شهادت 21/10/1365 که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 به فیض عظمی شهادت نایل گردید. قسمت از وصایای شهید: "سفارش می کنم شما را به وحدت کلمه و یکپارچگی، و این عزت و شوکت کشورمان را مدیون وجود بلند مرتبه امام خمینی هستیم".

    9- بسیجی شهید خادم الحسین (ع) محمد علی عامریان فرزند محمد اسماعیل شهادت 1339 شهادت 4/10/1365، که در منطقه عملیاتی شلمچه و در عملیات کربلای 5 شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "ای خدا و ای غفور با توفیقات تو قدم در این راه گذاشتم و لذا امیدوارم توفیق شهادت در راهت را به این حقی عطا فرمایی".

    10- بسیجی شهید مسعود شهری فرزند علی اکبر، ولادت 1348 شهادت 22/10/1365، که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "همانگونه که مولای مان حسین (ع) برای انجام امر به معروف و نهی از منکر با یزید به قتال پرداخت، من نیز برای انجام همان امر به جبهه آمده ام و شهادت من بسیار کوچکتر از مولایم می باشد".

    11- بسیجی شهید محمد مهدی طالع زاده فرزند حسین، ولادت 1348 شهادت 22/10/1367)، که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "ای امت حزب الله هنوز جنگ در راس تمام مسایل می باشد و شرکت در امر جهاد و جنگ واجب تر از نماز و روزه است"

    12- بسیجی شهید محمد دهقان نژاد، فرزند تقی، ولادت 1348 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا از ماندنم در رنجم، و در این سختی و بی تابی تنها عشق به اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام و امید به دعای عزیزان موجب برخاستن و ایستادنم می باشد".

    13- بسیجی شهید علی افضلی فرزند محمد ولادت 1344 شهادت 29/2/1365، که درمنطقه عملیاتی مهران به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "من که به جبهه ها پا نهادم چیزی نبوده است به غیر از رفع تکلیفی که مرجعم و رهبرم و هدایت کننده ام امام امت بر دوشم گذاشته است".

    14- پاسدار شهید سید علی سید احمدی فرزند سید محمد، ولادت 1341 شهادت 29/2/1365، که در منطقه عملیاتی مهران شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "وقتی بینش انسان آن محدودهای مادی را می شکند و تا ملکوت اعلی پر می کشد، جان کمترین چیزی است که می توان سر بر آن نهاد".

    15- پاسدار وظیفه شهید رضا کوهی فرزند حسین، ولادت 1343، شهادت 20/9/1365، که درمنطقه عملیاتی جاده خندق (هورالعظیم) به فیض عظمی شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "مادر عزیزم امیدوارم که با دعاها و ستایش های خویش قلب من و همه رزمندگان را که در جبهه ها به سر می برند مسرور بگردانی".

    16- سرباز شهید محمد (امیر) حقیقت فرزند علی اصغر، ولادت 1343 شهادت 7/8/1365، که در کربلای باختران به فیض عظمای شهادت نایل آمد. "امام خمینی: گوارا باد بر این شهیدان لذت انس و همجواری شان با انبیا عظام و اولیا گرام و شهدای صدر اسلام".

    17- بسیجی شهید احمد صادقی فرزند محمد هاشم، ولادت 1345 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "امیدوارم امت حزب الله همیشه در پر کردن جبهه ها و تقویت آنها کوشا باشد و دست از ولایت فقیه بر ندارد. ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم، گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم".

    18- بسیجی شهید کاظم صالح آبادی فرزند محمد، ولادت 1347 شهادت 29/2/1365 که در کربلای مهران شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "اینجانب حقیر هدفم از رفتن به جبهه بخاطر رضای خدا و لبیک گفتن به ندای هل من ناصر ینصرنی امام و برای یاری رساندن اسلام عزیز بود و خوشحالم که افتخار پیدا کردم که سرباز روح الله باشم"

    19- جهادگر شهید حاج احمد خوشقدم فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1314 شهادت 23/4/1365، که در کربلای کردستان به فیض عظمای شهادت نایل گردید. از وصایای شهید: "خوشا آنانکه به موت اختیاری مردند تا سر چشمه بقا یافتند بی شک سعادت از آن کسانی است که متاع و غرور دنیا فریب شان نداد و سرانجام فرمان حق را بجان خریدند و خونین جامه به حرم خدا شتافتند".

    20- بسیجی شهید محمد رضا بیطاری فرزند علی اکبر، ولادت ،1343 شهادت 30/3/1367، که در کربلای ماووت عراق شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمت از وصایای شهید: "هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابر قدرتهاست".  

    21- بسیجی شهید مهدی صادقی پور فرزند شعبانعلی، ولادت 1341 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا تو شاهدی که در مسیر عشق تو پا نهادم و اکنون فقط انتظار پیوستن به تو را دارم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است".

    22- بسیجی شهید محمد رضا جمعه دوست فرزند محمد ولادت 1338 شهادت 6/4/1365، قسمتی از وصایای شهید: "با دشمنان جمهوری اسلامی باید جنگید چون آنها تاب و تحمل عدل و عدالت حکم قانون اسلام را ندارند".

    23- استوار دوم شهید علی کوثری فرزند محمد اسماعیل ، ولادت 1342، شهادت 25/3/1365، که در کربلای جزیره مجنون شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "هدف من از آمدن به جبهه، رضای خدا و یاری رساندن به اسلام و مسلمین است".

    24- بسیجی شهید صفر علی رجبی فرزند حسین، ولادت 1322، شهادت 28/3/1365 که در کربلا جنوب به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا تو شاهد باش که در مسیر تو حرکت کردم واینک فقط پیوستن تو را انتظار دارم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است".

    25- بسیجی شهید اسماعیل بهروزی فرزند ابراهیم، ولادت 1348 شهادت 1365 که در کربلای مهران به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "این حقیر این راه را آگاهانه انتخاب کردم، این راه راه حسین (ع) است و همانند حسین (ع) وارد جنگ شده و همانند او می جنگیم و همانند او به شهادت می رسیم".

    26- بسیجی شهید عبدالهادی قرغی فرزند اسماعیل، ولادت 1347، شهادت 4/1/1365 در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نایل گردید. گزیده ایی از وصایای شهید: "ای امت اسلام و ای پیروان خط سرخ شهیدان، رمز پیروزی شما بر کافران و منافقین پیوستگی به اسلام عزیز و یکپارچگی و وحدت و اطاعت از مقام مقدس رهبری می باشد".

    27- بسیجی شهید رضاقلی کشاورزیان فرزند اسماعیل، ولادت 1347، شهادت 17/3/1365 که در کربلای "جاده خندق" واقع در هورالعظیم به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "خواهران و برادران عزیز جهاد نفس یا بهتر بگویم جهاد اکبر را همیشه ادامه دهید که این گفته رسول اکرم ص است و همچنین جنگ را از یاد نبریدکه بگفته امام عزیز باید در راس مسایل قرار گیرد".

    28- پاسدار شهید سلمان اعما بصیر فرزند شهید عزیز مهدی اعما بصیر، متولد 1344، شهادت 22/10/1365 که در کربلای شلمچه شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".

    29- بسیجی شهید مهدی اعما بصیر فرزند علی، ولادت 1314، شهادت 7/1/1365 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بایید و درس بیاموزید که درس آخرت می باشد".

    30- بسیجی شهید هوشنگ طاهری فرزند قدرت الله، ولادت 1347، شهادت 4/1/1365، که در کربلای فاو و عملیات شهد گوارای شهادت را نوشید، گزیده ایی از وصایای شهید: "تنها پیامی که برای امت شهید پرور دارم این است که راه شهدا را ادامه دهند و هیچ وقت امام را تنها نگذارید و بعد از هر نماز و دعا امام را دعا کنید".

    31- پاسدار وظیفه شهید صفرعلی گرزین فرزند ابراهیم، ولادت 1344، شهادت 23/11/1364 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "ای جوانان مبادا که در غفلت بمیرید که علی ع در محراب شهادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین ع در راه حسین ع و با هدف شهید شد"

    .32 -  پاسدار وظیفه شهید علیرضا زمانی فرزند میرزا، ولادت 1346 شهادت 1365 که در کربلای جاده خندق (هورالعظیم) به فیض شهادت نایل گردید. گزیده ایی از وصایای شهید: "ای مادرم بدان که دیر زمانی است که آرزوی چنین روزی را کشیدم و اجری بس عظیم نزد پروردگارت داری و به رهی که رفتم تفکر کنی آنگاه خوشحال خواهی شد".

    33- بسیجی شهید حسینعلی ملکی فر فرزند عباس، ولادت 1346، شهادت 16/1/1365 که در عملیات والفجر هشت در کربلای فاو به خیل دیگر شهدای والامقام پیوست، سحر از باد صبا مژده جانان آمد، پیک فتح و ظفر ازوادی ایمان آمد، رهبر نور به شب شعله زد و جلوه نمود، شد بهار و به تن سوته دلان جان آمد.

    34- هادی دربانی فرزند عیسی، ولادت 1341، شهادت 23/12/1365 که در عملیات کربلای 5 "کربلای شلمچه" شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "بدانید که همه ما برای آخرت آفریده شده ایم نه برای دنیا برای نیستی، نه برای هستی و برای مردن نه برای زندگانی".

    35- پاسدار شهید غلامحسین دربانیان فرزند محمود، ولادت 1346، شهادت 24/2/1365 که در کربلای حاج عمران شهد گوارای شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید: "پدر و مادر عزیزم امیدوارم که از شهید شدن من در راه حق هیچ ناراحتی نداشته باشید بلکه این راه اولیاست و راه آنها را باید ادامه داد".

    36- بسیجی شهید احسان الله نوروزی فرزند ابوالقاسم، ولادت 1346، شهادت 2/3/1365 که در کربلای جاده خندق (هورالعظیم) به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "من به تمام برادران و خواهران خودم سفارش می کنم که پشتیبانی از امر ولایت فقیه را فراموش نکنند، چون تداوم انقلاب بدون رهبری فقیه عادل و آگاه در جمهوری اسلامی امکان پذیر نمی باشد".

    37- سرباز شهید سید مجید محمدیان مغانی فرزند سید محمد، ولادت 1344، شهادت 16/3/1365 که در کربلای حاج عمران شهد گوارای شهادت را نوشید. ما رها کردیم قفس پرواز کردیم سوی دوست، گل زباغ دل نچیدیم جز وصال روی دوست، تیر را با جان خریدیم بهر استقلالُ دین، ما شهادت را گزیدیم جان فدای کوی دوست.

    38- سرباز شهید محمود خالق وردی فرزند غلامرضا، ولادت 1344، شهادت 3/3/1365 که در کربلای حاج عمران به فیض عظمای شهادت نایل گردید. گزیده ای از وصایای شهید: "از خداوند متعال خواهانم که پیروزی بزرگ را هر چه زودتر به مردم ما مرحمت نماید و امیدوارم که خون من نقشی در به ثمر رساندن این انقلاب داشته باشد".

    39- پاسدار وظیفه شهید حسین معصوم آبادی فرزند محمد علی، ولادت 1346، شهادت 18/11/1366 که در کربلای ماووت عراق به خیل عظیم شهدا پیوست، به راه دین و قرآنم فداکردم جوانی را، به آگاهی پسندیدم بهشت جاوانی را، بگو بر مادر خوبم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق و شهادت را ز مولایم علی گیرم.

    40-  سرباز شهید سید مجید محمدیان مغانی فرزند سید محمد، ولادت 1344، شهادت 16/3/1365 که در کربلای حاج عمران شهد گوارای شهادت را نوشید، ما رها کردیم قفس پرواز کردیم سوی دوست، گل ز باغ دل نچیدیم جز وصال روی دوست، تیر را با جان خریدیم بهر استقلالُ دین، ما شهادت را گزیدیم جان فدای کوی دوست.

    41- پاسدار شهید علیمردان دهقان فرزند محمد علی، ولادت 1333، که در تاریخ 21/11/1376 به خاک سپرده شد. مردان خدا چه با صفا می میرند، جان باخته در راه در راه خدا می میرند، گویی که رسیده حکم آزادی شان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

    42- بسیجی شهید محمد علی کابوسی فرزند اصغر، ولادت 1317، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت شهد گوارای شهادت را نوشید و به خیل دوستانش پیوست. آنکس تو را شناخت جان را چه کند، آن کس که تو را شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دوانه تو هر دو جهان را چه کند.

    43- معلم بسیجی شهید جواد ابراهیمی فرزند علی، ولادت 1324، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل آمد. گزیده ای از وصایای شهید: "وظیفه هر فرد مسلمان است که در مقابل کفر به ایستد و نگذارد که دشمنان هر کاری که می خواهند انجام دهند، باید از خاک و مرام مقدس اسلام و شیعه دفاع نماید".

    44- پاسدار شهید محمد لطفی فرزند علی، ولادت 1340 که در مورخه 21/11/1364 که درکربلای ام الرصاص و عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. گزیده ای از وصایای شهید: "روی سخن با منافقین است که ای کوردلان از خدا بی خبر و ای کسانی که در زمان حضرت علی ع آهن گونه بودید و حال با این چهره وارد میدان شده اید، بدانید که امت حزب الله شما را به هیچ وجه نخواهد بخشید".

    45- استوار یکم شهید محمد جعفر خدادادیان فرزند ابوالقاسم، ولادت 1331، شهادت 7/12/1364 که در کربلای جنوب به خیل دوستان شهیدش پیوست؛ در سوگ جانگداز تو ای نازنین شهید، بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو.

    46- سردار شهید علیرضا (حمید) کرمانیان فرزند نصرالله، ولادت 1342، شهادت 21/11/1364 که در کربلای فاو و در علمیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت را نوشید. گزیده ای از وصایای شهید: "امروز روز ادای تکلیف است، تکلیفی که اسلام بر دوشمان نهاده است، تکلیفی که عمل به آن به فرد فرد ما واجب شرعی است امروز روز عمل است نه سخن".

    47- بسیجی شهید بهرام اکبری فرزند حسن، ولادت 1339، شهادت 21/11/1364 که در کربلای ام الرصاص و عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "انقلاب اسلامی را که خونبهای شهیدان گلگون کفن است حفظ کنید و بدانید انقلاب از معجزه های خدای بزرگ است".

    48- پاسدار شهید فتح الله یوسفی فرزند عزیزالله، ولادت 1340، شهادت 3/10/1365 که در کربلای فاو و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل آمد: قسمتی از وصایای شهید: "دنیا محل آزمایش افراد می باشد مواظب باشید که دنیا شما را به خود به وسیله زیبایی ها، سرمایه ها و هوای نفس نکشاند و از هدف اصلی که سرای دیگر است باز بمانید پس به اجرای احکام الهی گردن نهید که راه نجات همین می باشد".

    49- بسیجی شهید علی اکبر صادقی فرزند هاشم، ولادت 1339، شهادت 25/11/1364 که در منطقه فاو و عملیات والفجر هشت بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "از شما عزیزان می خواهم که قدری به خود آیید و انقلابی در درون خود به پا کنید و راه شهیدان را ادامه دهید".

    50- بسیجی شهید علی خواجه فرزند رجبعلی، ولادت 1319، شهادت 23/11/1364 که در کربلای اروند رود و در عملیات والفجر هشت بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "رهبریت را که مرجعیت است هرگز تنها نگذارید و به دستورات او جامه عمل بپوشانید که رستگاری در آن است".

    51- بسیجی شهید مجید رجبیان فرزند رجبعلی، ولادت 1344، شهادت 14/12/1364 که در کربلای آبادان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "بار خدایا به حق حسین ع قسمت م دهم مرا بپذیر که می دانی من فقیرم، تو غنی، من گدایی سائلم و معطی، از گناهان پاکم کن و سپس به سوی خودت جلب کن، چرا که آرزوی شهادت به لقا توست ".

    52- بسیجی شهید محمد رضا اکبری فرزند عباس، ولادت 1345، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "زندگی کردن در این دنیا همانند زندان است و می خواهم با شتابی هر چه تمامتر به لقا محبوب خویش نائل گردم".

    53- پاسدار شهید علیرضا آقائی فرزند صفر علی، ولادت 1343، شهادت 12/6/1364 که در جزیره مجنون بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه ی شهید: "پروردگارا تو خود صاحب و ولی نعمت من هستی و از جاجتم آگاهی و می دانی که چه تقاضایی دارم همان تقاضایی که اولیائت داشته که همان شهادت در راهت هست می باشد".

    54- پاسدار شهید مصطفی عرب حجی فرزند محمد علی، ولادت 1347، شهادت 12/6/1364، که در کربلای جاده خندق به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "نشر اسلام علی اصغر ها زیاد می خواهد، ابوالفضل ها زیاد می خواهد، کودکان، نوجوانان، پیرها، زن و مردمی باید که خود را فدای اسلام کنند تا دیگر بار بتوانیم به یاری خداوند اسلام را در جهان بگسترانیم".

    55- دانش آموز بسیجی شهید حسین وفایی فرزند اسکندر، ولادت 1342، شهادت 19/9/1364، که در کربلای جاده خندق به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "مادرجان در مرگ من ناراحت نباش چون من امانتی در دست شما بودم و باید خوشحال باشی و افتخار کنی و صبر پیشه کنی که فرزندت را در راه خدا دادی".

    56- بسیجی شهید حسین شاطری فرزند محمد علی، ولادت 1334، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "هدف از انتخاب این راه این بود که چون ما مسلمانیم باید پیرو اسلام عزیز باشیم و دستورهای آن را بکار بندیم و انتخاب اسلام یعنی انتخاب تمام دستوارت آن".

    57- پاسدار شهید علیرضا صدیقی فرزند محمد رضا، ولادت 1341، شهادت 22/11/1364، که در کربلای فاو به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای زمین غرب و شرق تو شاهد باش که من برای رضای خدا آمده ام جبهه، ای خدا اگر توبه شکسته ام باز آمده ام، خدایا این بدنم ضعیف است".

    58- پاسدار شهید سعید قزوینی فرزند اسد الله، ولادت 1341، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود  به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "برادران عزیز همسنگرم ای پاسداران وارث خون حسین و ای حامیان و نگهبانان و خط ولایت و امام استوار و صبور و پرخروش و توفنده بر خصم زبون بتازید و خم بر ابروان نیاورید که اگر چون شمع بسوزیم همچنان باید با این نهضت باشیم  بار را باید به منزلگاه برسانیم." چون کند قافله کوچ از صحرا، آتشی می نهد از خویش به جا، سعید عزیز کوچ کردی تو زسر منزل ما، آتشت مانده ولی بر دل ما.

      59- بسیجی شهید محمد رضا موذن فرزند حسین، ولادت 1344، شهادت 24/11/1364، که در کربلای اروند رود و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ما باید هر وقت امام فرمان رفتن به جبهه ها را داد از دل و جان فرمان امام را لبیک گوییم و خود را به جبهه های حق علیه باطل برسانیم".

    60- پاسدار شهید سید علی حسینی فرزند سید تقی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "شهادت منطقی است از حرکت تکاملی آنانکه به وجود مطلق و خالق می پیوندند و جبهه ها محل پیوند عاشق است به معشوق و شما بدانید که من فقط برای رضای خدا به جبهه می روم".

    61- بسیجی شهید محمد حسن نادعلی فرزند حاج امام علی، ولادت 1347، شهادت 4/10/1365، که در کربلای شلمچه و عملیات کربلای 4 به درجه رفیع شهادت نایل گردید، و در تاریخ 29/5/1368 به خاک سپرده شد. قسمتی از وصیتنامه شهید: "من بر اساس رسالت مسولیتی که بر عهده دارم در راه خدا و برای پاسداری و حرمت از انقلاب اسلامی و خون های شهدای عزیز به جبهه آمده و به استقبال شهادت رفتیم. تو مکن غیبت و دروغ مگوی، دل خود را ز بخل و کینه بشوی".

    62- بسیجی شهید مجید اسد فرزند رضا، ولادت 1347، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود در عملیات والفجر هشت  به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "وصیت من به شما امت شهیدپرور این است که از راه امام و راه مستقیم جلوگیری نکنید و این راه را ادامه دهید و رهبر کبیر را تنها نگذارید و یاریش کنید".

    63- بسیجی شهید علی اکبر اسد فرزند رضا، ولادت 1339، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران و در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اسلحه به زمین افتاده شهیدان را برگیرید و بر دشمن زبون بتازید که خداوند پیروزی را در قرآن به ما بشارت داده است فقط کمی صبر ان الله مع الصابرین".

    64- بسیجی دانش آموز شهید حسن (امیر) رحمانی نیا فرزند محرمعلی، ولادت 1345، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "از مردم می خواهم که همیشه رهنمودهای حضرت امام را در زندگی خود بکار گیرند و تقاضامندم تا موقعی که جنگ بین اسلام و کفر هست زندگی خویش را با جنگ هماهنگ سازند".

    65- پاسدار شهید عباسعلی مالک فرزند رضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای امت شهید پرور من بعنوان یک برادر از شما میخواهم که به هیچ وجه در هر برهه از زمان امام عزیزمان را تنها نگذارید صحبت ها و پندهای امام عزیز را گوش فرا دهید چرا که سخنان او مانند دواست برای شفای مریضان".

    66- بسیجی دانش آموز شهید حسن (امیر) رحمانی نیا فرزند محرمعلی، ولادت 1345، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "از مردم می خواهم که همیشه رهنمودهای حضرت امام را در زندگی خود بکار گیرند و تقاضامندم تا موقعی که جنگ بین اسلام و کفر هست زندگی خویش را با جنگ هماهنگ سازند".

    + نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 12:22 شماره پست: 917  

    67- پاسدار شهید عباسعلی مالک فرزند رضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای امت شهید پرور من بعنوان یک برادر از شما می خواهم که به هیچ وجه و در هر برهه از زمان امام عزیزمان را تنهانگذارید و صحبت ها و پندهای امام عزیز را گوش فرا دهید چرا که سخنان او مانند دواست برای شفای مریضان".

    77- پاسدار شهید محمد جعفر فنایی شاهرودی فرزند رضا، ولادت 1337، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر شربت شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در منطقه باقی مانده است، قسمتی از وصیتنامه شهید: "هر کس که در پی محو باطل و دنبال حق باشد باید لباس سرخ بپوشد باید خون سرخش چهره سفیدش را رنگین کند چرا آنقدر در خانه بمانم که مرگ به سراغ من آید چرا آغوش در استقبال مرگ سرخ نگشایم".

    87- پاسدار شهید علی رحیمی فرزند احمد، ولادت 1343، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "و این کلام را مردم بخوانید که امام جانشین مهدی عج و پرچمدار لشکر و سخنگوی او در عصر غیبت است پس کلام او را به حاکم بدن که همانا قلب باشد تحمیل کنید تا اعضا و جوارح را در طریق هدایت قرار دهد. آیا کدام شیعه به نعشت نماز کرد؛ آیا کدام دوست تنت را حفاظ کرد؛ غسلت که داد کفنت را برید و دوخت؛ بر حالت غریبت آیا دل که سوخت".

    97- پاسدار شهید منصور جلالی فرزند اسماعیل، ولادت 1335، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "هدف تمام شهادت ها و مبارزات ما نیز این است که حکومت الله و مکتب اسلام در سطح جهان برقرار گردد پس ای کسانی که تعهد اسلام دارید آگاه باشید که امروز روز آزمایش است".

    80- پاسدار شهید محمد مصطفایی فرزند حسین، ولادت 1348، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای امت قهرمان ای یاوران امام ای منتظران مهدی عج نکند خدای ناکرده از انقلاب مایوس بشوید این انقلاب مقدمه ای است برای انقلاب جهانی مهدی".

    81- جهادگر شهید حاج محمد حاج اسماعیلی فرزند اسدالله، ولادت 1312، شهادت 8/5/1363، که در کربلای سبدکان عراق شربت شهادت را نوشید، قسمتی از اشعار شهید: "اگر از آسمان ها تیر ببارد؛ وگر خون از سر شمشیر ببارد؛ اگر صدام هزاران تانک آرد؛ اگر ریگان هزاران ناو آرد؛ قسم بر نهضت پاک حسینی؛ که هرگز برنگردم از خمینی".

    82- سرباز شهید محمد علی یونسیان فرزند محمد، ولادت 1344، شهادت 3/5/1364، که در کربلای کلاشین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود، جوینده عشق بی عدد خواهد بود؛ فردا که قیامت آشکار گردد، هرد که نه عاشق است رد خواهد بود.

    83- شهید محمد تقی ابراهیمی فرزند علی اصغر، ولادت 1343، شهادت 18/3/1364، که در کربلای مریوان به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از گفتار شهید: "شهادت در راه اسلام افتخار من است، پدرجان من از شهادت باکی ندارم"

    84- سرباز شهید حسین عرب یار محمدی فرزند حسن،  ولادت 1343، شهادت 15/3/1364، که در کربلای سایت آبدانان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. استاد شهید مرتضی مطهری: "هیچ وقت خون شهید هدر نمی رود خون شهید به زمین نمی ریزد خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزاران قطره بلکه به دریایی از خون تبدیل می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود"

    85- پاسدار شهید حسین درزی حرفه فرزند جمشید، ولادت 1347، شهادت 6/3/1364، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای مسلمانان هرگز از حق نگذرید و حتی یک قدم نیز عقب نشینی نکنید که این نشان دهنده قدرت مسلمین است و در راه خدا مال ها  و جان ها را فدا کنید که خدا بهشت را به بها دهد نه به بهانه".

    86- سرباز شهید احمد منظمی فرزند علی اکبر، ولادت 1354، شهادت 25/4/1375، که در در حین درگیری با سوداگران مرگ (مواد مخدر) در منطقه شرق کشور شهرستان زاهدان به فیض عظمای شهادت نایل گردید.  مردان خدا چه باصفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند، گویی که در رسیده حکم آزادیشان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

    87- سرباز شهید غلامرضا باقریه فرزند محمد علی، ولادت 1344، شهادت 12/2/1364، که در کربلای حاج عمران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، استاد شهید مرتضی مطهری: "هیچ وقت خون شهید هدر نمی رود خون شهید به زمین نمی ریزد خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزاران قطره بلکه به دریایی از خون تبدیل می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود"

    88- پاسدار شهید محمد رضا زمانی فرزند حسین، ولادت 1342، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اینجانب بنابر وظیفه شرعی و جهت لبیک به حسین زمان عازم جبهه شدم تا بلکه به تکلیفم عمل کرده باشم و از امت حزب الله می خواهم در راه حق قدم بردارند".

    89- پاسدار شهید علیرضا عمودی فرزند محمد حسن، ولادت 1347، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "تا مادامی که کفر باشد جنگ هم هست و باید در برابرشان قیام کرد در این برهه از زمان درخت اسلام نیاز به خون دارد تا رشد و نمو کند و به ملل دیگر هم صادر شود".

    90- پاسدار شهید سید تقی حسینی فرزند سید علی اکبر، ولادت 1345، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "بنگرید به شهیدان که چگونه پیام امام شان را لبیک گفته و با هر کس جز خدا وداع کرده اند پس راه شان را پیش گیرید . این کاخ که می باشد گاه از تو گاه از من، جاوید نمی ماند خواه از تو خواه از من".

    91- پاسدار شهید حسن قهابی فرزند علی اکبر، ولادت 1345، شهادت 4/1/1365، که در کربلای فاو و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از مناجات شهید: "خدایا تو خود گفتی که بخوان من هم خواندم تو خود وعده استجابت دادی طلبم را بر آور، خدایا آمده ام تا امشب بینا شوم، آمده ام تا که گویا شوم".

    92- پاسدار شهید محمد رضا سلمانی فرزند محمد میرزا، ولادت 1343، شهادت 26/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از اشعار شهید: "ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد، بیا بابا تماشا کن رضای تو شده داماد، به حجله می روم شادان ولی زخم بدن دارم، بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم".

    93- پاسدار شهید غلامرضا فصیح بیگی فرزند عباسعلی، ولادت 1342، شهادت 20/12/1363، که در کربلای جزیره مجنون و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "خواهرانم اگر برادری ندارید که سلاح مرا بگیرد و راهم را ادامه دهد شما عزیزان چون زینب با حجاب خود سلاح به زمین افتاده برادرتان را به دست گیرید و تا آخرین نفس یار و یاور پیر جماران باشید".

    94- پاسدار شهید مجتبی صدیقی فرزند کاظم، ولادت 1343، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "خطابم با شما کوردلانی است که آگاهانه به خیالات واهی می خواهید زهر خود را براندام این جامعه بخورانید، نه شمایید چون آنانکه بودند و نه ماییم چونانکه شما می پندارید و نه امام آنکه در خیال دارید".

    95- دانش آموز بسیجی شهید حسن خواجه مظفری فرزند قربان، ولادت 1349، شهادت 3/1/1366، که در کربلای شلمچه در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اگر مقرر شد که این فرزند دیگرتان نیز در راه خدا شهید شود ناراحت نباشید افتخار کنید و بدانید که اجر و پاداشتان پیش خدای بزرگ محفوظ خواهد بود".

    96- پاسدار شهید ابراهیم خواجه مظفری فرزند قربان، ولادت 1346، شهادت 26/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای مادر عزیزم بدان که من دیر زمانی است که آرزوی چنین روزی را داشتم و تو اجری بس عظیم نزد پروردگارت داری".

    97- پاسدار شهید حسین علی محمدی فرزند اسدالله، ولادت 1341، شهادت 23/10/1365، که در کربلای شلمچه در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "سفارش می کنم شما را به زهد در دنیا و میل به عبادت و اینکه خود را مشغول دنیا نکنید زیرا دنیا و آنچه در آن است ارزشی ندارد چه برسد به آن که انسانی خود را سرگرم آن نماید".

    98- پاسدار شهید محمود علی محمدی فرزند اسدالله، ولادت 1348، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "پدر و مادرم امیدوارم هیچ ناراحت نباشید چون ما راهی را می رویم که حسین بن علی ع رفته است و باید حسین وار شهید شویم".

    99- سرباز شهید علیرضا قبادی فرزند محمد حسن، ولادت 1341، شهادت 18/12/1363، که در کربلای پادگان ستوه به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، هر قطره خون من یکی لاله شود، هر آه دلم هزار ناله شود، فردا که زخاک من بروید گل سرخ، گل خانه مزار و خاکم از ژاله شود.

    100- سرباز شهید محمد دهقان پور فرزند محمد حسن، ولادت 1344، شهادت 24/1/1364، که در کربلای سومار به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، یارب شهیدان در شهادت ها چه دیدند، ازما بریده سوی تو هجرت گزیدند، پیرایه وابستگی از تن دریدند، آزاد گردیدند و سویت پر کشیدند.

    101- پاسدار شهید حسین شاهسورای فرزند حسن، ولادت 1347، شهادت 30/1/1364، که در کربلای مهران و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، یادی که پس از خون جگر شد جامش، این بود به روز واپسین پیغامش، آنکس که ره حسین ع را می پیمود، شهد است شرنگ عاشقی در کامش.

    102- دانش آموز بسیجی شهید محمد رضا حسینی فرزند رجبعلی، ولادت 1349، شهادت 29/2/1367، محل شهادت ماووت عراق، قسمتی از وصیتنامه شهید: "امام حسین ع: اگر دین جدم محمد ص با کشته شدن من باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا دریابید، ما هم به عنوان سرباز امام زمان عج می گوییم اگر نهضت خمینی جز با کشته شدن ما باقی نمی ماند پس ای گلوله های سربی ما را دریابید".

    103- پاسدار شهید مهدی علی مردان فرزند رسول، ولادت 1345، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای خانواده محترم بدانید آگاهانه و با چشمی باز راه خود را انتخاب نمودم و پا در این راه مقدس نهادم پس مبادا پشت به امام و انقلاب کرده و از خدا صبر طلب کنید که خداوند با صابران است".

    104- جهادگر شهید محمد حسن امانی فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1332، شهادت 28/7/1363، که در کربلای کردستان به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، این سرو حیات جاودانی دارد، کو روح و پیام آسمانی دارد، هر چند که زیر بار رگبار شکست، در جنت عشق زندگانی دارد.

    105- پاسدار شهید علی غلامی فرزند حسین، ولادت 1308، شهادت 14/4/1363، که در کربلای کردستان "بانه" توسط گروهک های وابسته به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، امام خمینی ره: "در قاموس شهادت واژه وحشت نیست."  بزرگ فلسفه شهادت این است، که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.

    106- سرباز شهید مصطفی مخبریان فرزند محمد تقی، ولادت 1342، شهادت 14/4/1363، که در کربلای جاده میاندوآب به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، ما فنا فی الله عشقیم و بقا از آن ماست، حمدالله هر زمان نصر خدا از آن ماست، حق خود را می ستانیم از یزدی مسلکان، تا همه عالم بدانند کربلا از آن ماست.

    107- پاسدار شهید مجید رحیمیان فرزند محمد حسن، ولادت 1343، شهادت 19/3/1363، که در کربلای جاده اهواز از خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادر عزیزم، تقاضای من این است که فرمان امام را با دل و جان بگوش بگیرید و عمل نیز بکنید".

    108- پاسدار شهید سید علی خاتمی فرزند سید حسن، ولادت 1340، شهادت 19/3/1363، که در کربلای جاده اهواز از خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "باید که در این راه شیوه مردان خدا را استقامت و صبر و شکیبایی و ایثارگری و از جان گذشتگی پیش روی خود قرار داد و مطیع امر خدا، ولایت امر بود".

    109- گروهبان دوم شهید علی اکبر مزحجی فرزند محمد کاظم، ولادت 1336، شهادت 21/2/1363، که در کربلای سومار به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ آنانکه ره عشق گزیدند همه، در کوی شهادت آرمیدند همه، در معرکه دو کون فتح از عشق است، زیرا که سپاه او شهیدند همه.

    110-  گروهبان دوم شهید محسن میرزایی فرزند غلامرضا، ولادت 1342، شهادت 11/1/1363، که در کربلای جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ یادی که پس از خون جگر شد جامش، این بود به روز واپسین پیغامش، آنکس که ره حسین ع را می پیمود، شهد است شرنگ عاشقی در کامش.

    111-  درجه دار شهید محمد رضا خطیب کیانی فرزند علی، ولادت 1341، شهادت 26/12/1362، که در کربلای اهواز به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد، زهری که رسد همچو شکر باید خورد، در راه وصال دوست با چهره باز، دریا دریا خون جگر باید خورد.

    112-  گروهبان دوم شهید عبدالحمید خطیب زاده فرزند عباسعلی، ولادت 1341، شهادت 11/12/1363، که در کربلای جفیر شهد گوارای شهادت را نوشید؛ دل بر جهان مبند که این بی وفا عروس، با هیچ کس شبی به محبت سحر نکرد. قسمتی از گفتار شهید: خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت".

    113-  سرباز شهید حسین یونس آبادی فرزند محمد، ولادت 1341، شهادت 11/12/1362، که در کربلای جفیر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم از این که یکی از فرزندانتان را در راه اسلام داده اید خوشحال بوده و همیشه به یاد شهدای کربلا باشید".

    114-  پاسدار شهید حسن برجسته واعظی فرزند شیخ علی، ولادت 1341، شهادت 2/3/1362، که در کربلای پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "شهادت کوتاه ترین و عاشقانه ترین و خالصانه ترین راه برای رسیدن به خداست شهادت پرواز شکوهمند انسان از خاک تا خداست و انتخابی آگاهانه و مخلصانه است".

    114-  پاسدار شهید حسن یونسیان فرزند مهدی، ولادت 1340، شهادت 15/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "بروید راهی را که انبیا رفتند راهی که اولیا رفتند راهی را که شهدا رفتند که بسی زیباست این راه و پیمودن این راه خستگی ندارد ببینید که چقدر خون یک شهید به جامعه تحرک می دهد ".

    115-  پاسدار شهید محمد حسن خراط فرزند محمد، ولادت 1342، شهادت 16/8/1361، که در کربلای عین خوش به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "امروز به شما وصیت می کنم که دست از حمایت امام امت بر ندارید مبادا از حمایت امام دست بردارید".

    116-  پاسدار شهید محمد اسماعیل کریمی فرزند غلام حسن، ولادت 1343، شهادت 14/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "امیدوارم که توانسته باشم با شهادتم هدف خود را بیان کرده باشم ای کاش صد جان می داشتم و فدای اسام محمد ص و خط سرخ و پرخروش ولایت فقیه می کردم. ای مردم مرگ من در زندگی است، چون بمیرم مرگ من در زندگی است".

    117-  پاسدار شهید محمد علی کاظمی فرزند غلامحسین، ولادت 1344، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ امام خمینی: "خط سرخ شهادت خط آل محمد ص و علی  ع است". عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد، زهری که رسد همچو شکر باید خورد، در راه وصال دوست با چهره باز، دریا دریا خون جگر باید خورد

    118-  پاسدار شهید محمد باقر قرایی فرزند صفر علی، ولادت 1343، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش توسط صدامیان کافر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "نگذارید خون شهیدان اسلام را پایمال کنند این مسولیتی است که از خدا و پیروانش به شما رسیده است از سپرده ات حفاظت کن".

    119-  پاسدار شهید ابراهیم حقیقت فرزند حسن، ولادت 1340، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ اشعاری که شهید بدان علاقه داشت: "بر لبش قفل است و در دل رازها، لب خموشی و دل پر از آواز ها، عارفان که جام حق نوشیده اند، رازها داشت و پوشیده اند، هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند".

    120-  پاسدار شهید حسین فروغی فرزند ابوالقاسم، ولادت 1342، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "نمی دانم آیا لیاقت این را دارم که این جسم مادی و ناچیز را، این بدن کثیف که غرق در گناه است، هدیه در راه رضای تو کنم، خدایا از خود بی خودم کن که دیگر طاقت ندارم، دلم میخواست دور از هیاهوی این دنیای مادی به خاک سپرده می شدم، دلم میخواست مانند شهدای گمنام باشم و در همان بیابان ها می ماندم".

    121-  پاسدار شهید مجید یونسیان فرزند عباس، ولادت 1345، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "از شما امت عزیز و شهید پرور می خواهم که هیچگاه راه حق یعنی راه شهدایی که موفق شدند خون ناقابل خود را در راه اسلام فدا کنند فراموش نکرده و در راه آزادی تمامی مستضعفین جهان قدم بردارید".

    122-  بسیجی شهید عبدالله طاهری فرزند فضل الله، ولادت 1343، شهادت 26/4/1361، که در کربلای بصره و عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر پاکش پس از 40 روز به خاک سپرده شد؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اگر می خواهید در کارهایتان موفق شوید سعی کنید اصل کار را که برای رضای خداست گم نکنید و ضرورت پیروی از ولایت فقیه و روحانیت شیعه و صبر و استقامت و سعی در انسجام و شرکت در مراسم دعا و قرآن و نماز جماعت را متذکر می شوم".

    123- جوان شهید حادثه منا، مهاجر الی الله، حاج مجید یونسیان فرزند هادی، شهادت 2/7/1394، پیام شهید: "خدایا بگذار در برکه عرفه خود را از زنگار غفلت و معصیت شستشو داده به امید انکه از این لحظه ها استفاده کرده و حضرت صاحب الزمان عج گوشه چشمی به این حقیر نماید. پیام شهد در عصر غیبت، پشتیبان ولایت فقیه بودن و حرکت در راه ولایت است که حرکت در این راه کمتر از شهادت نیست".

    124-  پاسدار شهید پرویز پروانی فرزند حسن، ولادت 1339، شهادت 16/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم امیدوارم همانطور که از اول انقلاب تا به حال همگام با آن پیش رفته اید از این به بعد هم ادامه دهید و قاطع تر بیاری امام مان روح خدا بشتابید".

    125-  پاسدار شهید احمد رضایی فرزند محمد اسماعیل، ولادت 1333، شهادت 16/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به فیض عظمای شهادت نایل گردید؛ اشعاری از متن وصیت نامه شهید: "روزها فکر من این است و همه شب سخنم، که چرا غافل از احوال دل خویشتنم، ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست، به امید سرکویش پرو بالی بزنم".

    126- روحانی شهید شیخ محمد تهرانی فرزند علی اصغر، ولادت 1334، شهادت 16/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام می شود بنشینند و آسایش بیابند".

    127-  پاسدار شهید سعید امیری فرزند اسدالله، ولادت 1345، شهادت 28/11/1362، که در کربلای کردستان "بانه" شربت شهادت را نوشید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "برای رضای خدا و دفاع از وطن به جبهه آمدم. امام خمینی: هر موی شهیدی از ما و از هر قطره خونی که به زمین می ریزد انسان هایی مصمم و مبارزی به وجود می آید.".

    128-  سرباز شهید محمد رضا غلامی فرزند اکبر، ولادت 1342، شهادت 28/11/1362، که در کربلای کردستان شربت شهادت را نوشید؛ هر که از تن بگذرد جانش دهند، هر که جان در باخت جانانش دهند، هرکه بی سامان شود در راه دوست، در دیار دوست سامانش دهند.

    129-  پاسدار شهید غلامرضا رستمی فرزند محمد ، ولادت 1343، شهادت 5/12/1362، که در کربلای کردستان به فیض عظمای شهادت نایل گردید؛ قسمتی از گفتار شهید: "در همه وقت به فکر خدا باشید و به فکر این که هر لحظه مرگ می خواهد به سراغ شما بیاید".

    130-  پاسدار شهید مهدی ناطقی فرزند محمد اسماعیل، ولادت 1346، شهادت 28/12/1362، که در کربلای جزیره مجنون و بر اثر بمباران شیمیایی به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "چه بهتر آنکه مرگ ما شهادت در راه خدا باشد که این سعادت عظیم نصیب هر کسی نمی شود جز بندگان خالص خدا".

    131-  سرباز شهید محمد رضا مشتاقی فرزند علی محمد، ولادت 1343، شهادت 13/8/1362، که در کربلای اندیمشک به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ لاله این چمن الوده به رنگ است هنوز، سپر از دست مینداز برادر که جنگ است هنوز.

    132-  پاسدار شهید سید کاظم میر حسنی فرزند سیدحسن، ولادت 1341، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "ما دل بر این دو روز دنیا نبستیم در انتظار زندگی بی نهایتیم ما از حسین ع درس شهادت گرفته ایم ما پیروان مکتب وحی و ولایتیم به جبهه آمدم تا با خونم هر چند که ناقابل است درخت اسلام را آبیاری کنم آمده ام تا هستی خود را نثار جانان سازم آمده ام تا دینم را به دینم ادا کنم".

    133- بسیجی شهید سید حبیب الله میرحسنی فرزند سید حسن، ولادت 1345، شهادت 11/8/1361، که در کربلای موسیان عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "بر سر قبرم پرچم سبزی نصب کنید بر بازویم بازوبند سبزی است که آن را باز نکنید تا همه دشمنان بدانند که تا اخرین قطره خونم پیرو راه حسین ع و راه جدم و پیرو مادرم زهرا س بوده ام و از امام اطاعت کرده ام".

    134-  پاسدار شهید احمد اسدیان فرزند اسدالله، ولادت 1342، شهادت 2/3/1361، که در کربلای خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ شهید مرتضی مطهری: "منطق شهید دمیدن روح به اندام مرده ارزش های انسانی است منطق حماسه آفرینی است منطق دورنگری است بلکه بسیار دور نگری است".

    135- سرباز شهید محمود کلانتری فرزند محمد ، ولادت 1339، شهادت 3/3/1361، که در کربلای خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید از راه خون خودش خودش را در اجتماع جاوید می کند یعنی خون جاوید در اجتماع به وجود می آورد" بزرگ فلسفه شهادت این است، مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.

    136- بسیجی شهید محمد حسن بیدگلی فرزند آقا کوچک، ولادت 1344، شهادت 25/12/1363، که در کربلای منطقه عملیاتی شرق دجله به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ و پیکر پاکش بعد از ده سال به خاک سپرده شد. در قامت خونین تو ایمان نشکست، بر جلوه ایثار و وفای تو درود، پیمانه اگر شکست پیمان نشکست.

    + نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 11:8 شماره پست: 919

    137- شهید علی اکبر اکبری فرزند علی، ولادت 1342، شهادت 24/4/1361، که در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدایا از تو می خواهم که عمرم را در خاک و خون میدان پیکار به پایان برسانی و فضیلت شهادت را نصیبم کنی تا در آن جهان گلگون کفن و سفید روی از خاک برخیزم".

    138- جهادگر شهید علی جلالی فرزند محمد رضا، ولادت 1342، شهادت 25/2/1361، که در کربلای خرمشهر و در عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "در ملت هایی که روح حماسه مخصوصا حماسه الهی می میرد بزرگترین خاصیت شهید این است که آن حماسه مرده را از نو زنده کند".

    139- شهید مهدی صباغان فرزند عبدالله، سرپرست دفتر کل امور مناطق جنگی خوزستان، ولادت 1337، شهادت 13/1/1361، که در کربلای دشت عباس و در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اکنون که به لقا الله می روم چهره ام سیاه است و گناهان بزرگ را مرتکب شده ام گناه بزرگم عدم قدرشناسی و درک وجود امام و گناه دیگری چون عدم ادای حق پدر و مادر است".

    140- پاسدار شهید مجید شریف فرزند حبیب، ولادت 1340، شهادت 11/1/1361، که در کربلای جنوب و در عملیات فتح المبین به لقا الله پیوست؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای ملت اگر تنها به بیان کردار همین یک روز ما و شمشیر زدن و شهادت مان را شرح دهی ولی هدف بزرگ ما را برای آینده بشریت تشریح نکنی یا دگرگون جلوه دهی، ما در روز رستاخیز بازخواست خواهیم کرد".

    141- پاسدار شهید محسن شریف فرزند حبیب، ولادت 1342، شهادت 7/5/1361، که در کربلای شلمچه به فیض شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدرم همانطور که می دانی ما امانتی از خدا بر دست شما هستیم همانطور که مجید راهش را یافت من هم بدنبالش میروم و اگر شهید شدم دیگر برادرانم را روانه جنگ کن و خدا را شکر کن که امانتش را سالم تقدیم کردی".

    142- شهید حاج بابا کابوسی فرزند حاج علی، ولادت 1339، شهادت 2/1/1361، که در کربلای شوش و در عملیات فتح المبین به لقا الله پیوست؛ او مشتاقانه ندای امام خویش را لبیک گفت و به سوی جبهه حق و باطل شتافت و جان بر سر پیمان خویش نهاد.

    143- شهید حمید رضای مزجی فرزند مهدی، ولادت 1340، شهادت 5/7/1360، که در کربلای حصر آبادان به درجه رفیع شهادت نای شد؛ او با اهدا خون سرخ خود ما را به اطاعت از ولایت فقیه و امامت خمینی فراخواند.

    144- روحانی شهید شیخ علی مظفری فرزند حبیب، ولادت 1341، شهادت 19/12/1359، که در کربلای مالکیه سوسنگرد بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اینجانب تنها و تنها به عشق حسین زمانم امام خمینی به جبهه نبرد ایمان و کفر می روم".

    145- بسیجی شهید مجید شاهرودی فرزند حبیب الله، ولادت 9/2/1339، شهادت 5/7/1360، که در عملیات فتح آبادان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ او با اهدا خون سرخ خود ما را به اطاعات از ولایت فقیه و امامت خمینی فرا خواند.

    146- بسیجی شهید محمد رضا باقرخان کلهر فرزند محمد باقرخان، ولادت 1337، شهادت 2/1/1361، که در کربلای جنوب ایران تپه 104 شوش بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ او مشتاقانه ندای امام خویش را لبیک گفت و بسوی جبهه حق و باطل شتافت و جان بر سر پیمان خویش نهاد.

    147- بسیجی شهید سید حسین آقایان فرزند محمد علی، ولادت 15/5/1335، شهادت 4/8/1360، که به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین علیه السلام لبیک گفت و با عشق به امام خمینی بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریتند".

    148- بسیجی شهید حسین عابدی فرزند محمد، ولادت 1339، شهادت 7/1/1361، که درعملیات فتح المبین بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ عاشق که شدی تیر به سر باید خورد، زهری که رسد همچو شکر باید خورد، در راه وصال دوست با چهره باز، دریا دریا خون جگر باید خورد.

    149- بسیجی شهید غلام حسین رضوانی فرزند قاسم، ولادت 1341، شهادت 1/1/1361، که در کربلای سومار بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ امام خمینی:  خط سرخ شهادت خط آل محمد ص و علی ع است. شهادت لاله را روییدنی کرد، شهادت غنچه را بوییدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت چهره اش بوسیدنی کرد.

     150- سرباز شهید علیرضا شیخ کبیر فرزند علی اصغر، ولادت 1340، شهادت 2/1/1361، که در کربلای دشت عباس عملیات فتح المبین بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "سلام بر نایب انبیا و امامان خمینی کبیر رهبر جهان اسلام که چون شیر روز می خورشد و شب ها چون جد بزرگوارش امام سجاد ع بدعا و نیایش خداوند مشغول است".

    151- پاسدار شهید حسن مرادی فرزند یوسفعلی، ولادت 1340، شهادت 10/2/1361، که در جاده خونین شهر- اهواز در عملیات بیت المقدس بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "باید عرض کنم که زندگی تمام مردان خدا درنهایت به شهادت ختم می شود و خونشان چنان بر آسمان می پاشدکه تا ابد بیانگر مبارزه حق و باطل است".

    152- پاسدار شهید مجتبی احمدیان فرزند علی، ولادت 1337، شهادت 10/7/1361، که در سومار و در عملیات مسلم بن عقیل  بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اکنون نه وقت حرکت است و نه وقت مردن که وقت شهادت است".

    153- جهادگر شهید حسن طوسی فرزند عباسعلی، ولادت 1338، شهادت 26/7/1361، اعزامی از سپاه که در کربلای عین خوش بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریتند و محفل بشریت را روشن کردند". نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز، دانش آموزان عالم را چنین آگاه کرد، ابتدا قانون آزادی نویسد در جهان، بعد از آن با خون هفتاد و دوتن امضا کند.

    154- پاسدار شهید مرتضی محمدی فرزند نصرالله، ولادت 1335، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش و در عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدا کمکم کن تا بیعتی را که با این رهبر عزیزمان و مرجع تقلیدمان امام خمینی کبیر بسته ام بتوانم به بیعتم وفا و تا آخرین قطره خونم با دشمنان اسلام بجنگنم و خون ناقابلم را تقدیم خداوند و رهبر عزیزم نمایم.".

    155- سرباز شهید منصور رادمنش فرزند محمدرضا، ولادت 1340، شهادت 3/3/1361، که در کربلای خرمشهر بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ امام خمینی ره: "مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد" شهادت لاله را بوییدن کرد، شهادت جام را بوسیدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت سنگ را بوسیدنی کرد.

    156- پزشکیار شهید علی اکبر عامریون فرزند علی، ولادت 1339، شهادت 14/2/1361، که در آبادان خونین شهر بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ به میدان شهادت جوانی از شاهرودم، من علی اکبر عامریون شهید راه قرآنم،

    157- پاسدار شهید مهدی امینیان فرزند محمد تقی، ولادت 1339، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو به بهای نیستی او تمام شد بنشینند و آسایش یابند و کار خویش را انجام دهند آری شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن کردند".

    158- پاسدار شهید محمد مهدی خرقانی فرزند حمزه، ولادت 1339، شهادت 20/5/1362، که در کربلای کردستان "کامیاران" شربت شهادت را نوشید؛ درراه دوست کشته شدن آرزوی ماست، دشمن اگرچه تشنه به خون گلوی ماست،گردیم دور یار چو پروانه دور شمع، چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست.

    159- گروهبانیکم شهید علی اصغر زارعیان فرزند علی اکبر، ولادت 1339، شهادت 9/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ بیا مادر کفن پوشان به جسم غرقه خون من، مرا آهسته خاکم کن تو ای تنها پناه من، مکن در مرگ من زاری برد آسوده خواب امشب، که اصغر شد فدای قاسم نو کدخدا امشب.

    160- درجه دار شهید سید رضا عالی فطرت  فرزند سید حسین، ولادت 1342، شهادت 8/3/1362، که در کربلای فکه بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ گزین شوند سودا گزیده را کشتند، سیه بپوش برادر سپیده را کشتند، مگر ز قافله بوی جنون نمی شنوی، ز رودخانه بوی خون نمی شنوی، بیا بیاد شهیدان ره بکار شویم، کفن بپوش برادر که با یکدگرسوار شویم.

     161- پاسدار شهید یحیی سعیدی فرزند علی اکبر، ولادت 1344، شهادت 28/12/1361، که در کربلای ایران منطقه پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری:  شهدا محفل بشریت هستند سوختند و محفل بشریت را روشن ساختند.

    162- سرباز شهید حجت الله اختری فرزند ابوالفضل، ولادت 1345، شهادت 21/4/1367، که در کربلای زبیدات بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ تو ای مادر مکن زاری، که من اکنون بسی شادم، نمرده زنده می باشم، بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاک تو، مراجانباز پرورده، که جان خویشتن را، در راه اسلام وطن دادم.

    163- استوار دوم شهید سید محمد حسینی فرزند سید مهدی ، شهادت در سن 23 سالگی در تاریخ 5/7/1360، که در نبرد با کفار بعثی در جبهه دارخوین بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ افسوس که روح در بدن نیست مرا، یک بلبل مست درچمن نیست مرا، یاران و برادران مرا یاد کنید، با فاتحه ای روح مرا شاد کنید.

    164- بسیجی شهید حاج محمود یحیایی فرزند علی ، متولد 30/7/1331 که در تاریخ 5/4/1360 در منطقه مریوان در مصاف با بعثیون مزدور عراقی شهد گوارای شهادت را نوشید. مجنون صفت به دشت جنون پا گذاشتیم، سر در قفای لیلی معنی گذاشتیم، در گرد شمع دوست چو پروانه سوختیم، تصویر عشق را به تماشا گذاشتیم.

    165- شهید ابراهیم قاسمپور فرزند غلامرضا ، ولادت 1339، شهادت 1/2/1360، که در کربلای چزابه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی: "باید عزیزانمان را فدای اسلام کنیم". گزین شوند سودا گزیده را کشتند، سیه بپوش برادر سپیده را کشتند، مگر ز قافله بوی جنون نمی شنوی، ز رودخانه بوی خون نمی شنوی.

    166- پاسدار شهید محمد حسین وکیلیان فرزند عباسعلی، ولادت 1337، شهادت 14/8/1359، که در کربلای پاوه  بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "مکتبی را که این جانب دارم در آن مسئولیت سنگینی را به دوشم احساس می نمایم".

    167- شهید ناصر بیاری فرزند علی اکبر، که در سن 25 سالگی شهادت 9/10/1357 مطابق با 29 محرم الحرام 1399 قمری بدست دژخیمان طاغوت بدرجه رفیع شهادت نایل آمد. ناصر بارخ گلگون اگر در خاک پنهان شد، زخونش باغ عشق و دین گل افزون و گلستان شد. ناصر بیاری شاد زی در گلشن جاوید، که با خون شهیدان خانه ایمان گل افشان شد.

    168- شهید سید جعفر میر غفوریان فرزند سید حسین، ولادت 1327، شهادت 9/10/1357، که در حین راهپیمایی بدست مزدوران رژیم پهلوی در مقابل پاسگاه ژاندارمری بسطام به درجه رفیع شهادت نایل گردید استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن ساختند".

    169- پاسدار شهید مسعود طاهری فرزند حسین، ولادت 1340، شهادت 1/12/1360، که در تنگه چزابه بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "جنگ با صدام یزید متجاوز آخرین جنگ و مبارزه ما نیست و این مبارزه تا نابودی کامل او و پایان صدام یعنی استکبار جهانی ادامه خواهد داشت".

    170- شهید عباس قاسمپور فرزند غلامرضا، ولادت 1346، شهادت 21/11/1364، که در کربلای فاو بدرجه رفیع شهادت نایل و به لقا یار پیوست؛ همپای نسیم ره به کویش بردند، دل را چو نظر به جستجویش بردند، سرباخته و به ارمغان همچون گل، یک پیکر غرق خون بسویش بردند.

    171- شهید اسحاق احسانفر فرزند عباسعلی، ولادت 1335، شهادت 8/11/1357، که در حین تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی توسط مزدوران رژیم منفور پهلوی در محل کوچه سینما پیام شاهرود به درجه رفیع شهادت نایل گردید. جوان های ما شهادت را طالبند شهادت را یک فوز عظیم می دانند. ما زنده از آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    172- بسیجی شهید محمد رضا صدر مغانی فرزند نوروز علی، ولادت 1345، شهادت 3/2/1361، که در عملیات پاکسازی کردستان در سقز به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مارها کردیم قفس پرواز کردیم سوی دوست؛ گل زباغ دل نچیدیم جز وصال روی دوست؛ تیر را با جان خریدیم بهر استقلال و دین، ما شهادت را گزیدیم جان فدای کوی دوست.

    173-سرباز شهید امیر سبزواری فرزند حاج محمد، ولادت 1340، شهادت 12/3/1360، که در جبهه دزفول بدست کفار بعثی به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مقام معظم رهبری: این شهدا بدون آنکه به دنیا مادی اعتنا کنند رفتند و نتیجه این شد که امروز هر کدام یک ستاره و یک خورشیدند.

    174- سرباز شهید حسن پایدار فرزند ابراهیم، ولادت 1338، شهادت 4/1/1361، که در کربلای شوش عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل آمد. امام خمینی ره: "خط سرخ شهادت خط آل محمد ص و علی ع است". ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    175- بسیجی شهید حسن عباسی فرزند صفر، ولادت 1344، شهادت 16/8/1362، که در منطقه عملیاتی والفجر چهار کربلای پنجوین بدرجه رفیع شهادت نایل آمد. و پیکر مطهرش پس از از 10 سال به خاک سپرده شد. طنین نعره ام برخاست مادر، تفنگم بر زمین تنهاست مادر؛ غریبانه نمردم در بیابان؛ سرم بر دامن زهراست مادر.

    176- بسیجی شهید حسن قربانی فرزند هاشم، ولادت 1337، شهادت 16/8/1362، که در عملیات والفجر چهار به درجه رفیع شهادت نایل آمدو پیکرش پس از سیزده سال در زادگاهش بخاک سپرده شد. شهیدان محرم دانای رازند. مقیم خلوت آن بی نیازند؛ زسودایی که با معبود کردند. به دنیا و به عقبی سر فرازند.

    177- بسیجی شهید مجتبی ناطقی فرزند ابوالحسن، ولادت 1344، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید:  "واژه شهادت واژه زیبا و پر معانی است و واژه ای که افراد بسیاری آن را هدف خود قرار داده و با عشق و علاقه به سوی آن شتافتند".

    178-طلیه شهید محمد حسین دماوندی فرزند نصرالله، ولادت 1340، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید:  "این پیام من به همه شهداست به ملت قهرمان ایران که تا دل به خدابستیم خداما را کافیست و هر لحظه از او جدا شدیم محتاج بدبخت ترین و شقی ترین کس یعنی امریکا و یارانش خواهیم شد.".

    179- بسیجی شهید اکبر چمنی فرزند قربانعلی، ولادت 1344، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید:  "چیزی که ما را داوطلب ب جبهه ها می کند تنها خاک این کشور نیست بلکه هدف اصلی شناساندن انقلاب اسلامی و صدور و جهانی کردنش می باشد".

    180- بسیجی شهید علیرضا کلاتهایی فرزند علی اکبر، ولادت 1340، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش در منطقه باقی ماند. به راه میهن و دینم فدا کردم جوانی را؛ به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را ؛ بگو بر مادر پیرم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق و شهادت را زمولایم علی گیرم.

    181- بسیجی شهید سعید محمدیون فرزند یدالله، ولادت 1345، شهادت 1/9/1366، که در عملیات بیت المقدس دو در منطقه گرده رش عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای کسانی که تعهد اسلامی داده اید و خود را مسلمان و پیرو خط امام می دانید آگاه باشید که امروز روز آزمایش است و صحنه صحنه عاشورا" شوریده نباشد آنکه از سر ترسد، عاشق نبود آنکه زخنجر ترسد.

    182- بسیجی شهید حسین امینیان فرزند محمد، ولادت 1342، شهادت 26/4/1361، که در کربلای شلمچه و در عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل آمد قسمتی از وصیت نامه شهید: "از تمام خانواده ام می خواهم که مرا حلال کنند و از مردن من در راه خدا خوشحال باشند زیرا کسانی که در راه خدا هجرت و جهاد می کنند از رستگاران می باشند".

    183- پاسدار شهید سید احمد موسوی فرزند سید میرزا آقا، ولادت 1345، شهادت 22/12/1361، که در کربلای پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مقام معظم رهبری: "عزت و عظمت کشور شما به برکت خون همین عزیزان (شهدا) شماست". شهادت لاله را بوییدنی کرد، شهادت جام را بوسیدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت سنگ را بوسیدنی کرد.

    184- پاسدار شهید یحیی سعیدی فرزند علی اکبر، ولادت 1344، شهادت 28/12/1361، که در کربلای ایران منطقه عملیاتی پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل آمد. استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریت هستند سوختند و محفل بشریت ر روشن ساختند".

    185- بسیجی شهید رضا حسام جبلی فرزند فضل علی، ولادت 1329، شهادت 20/2/1362، که در کربلای بانه (کردستان) به درجه رفیع شهادت نایل آمد قسمتی از وصیت نامه شهید: "از خانواده ام می خواهم که هیچگاه رسالت زینب گونه خود را فراموش نکنند و کاری نکنند که دشمنان اسلام خوشحال گردند".

    186- درجه دار شهید سید رضا عالی فطرت فرزند سید حسین، ولادت 1342، شهادت 8/3/1362، که در کربلای فکه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. گزین شوند سودا گزیده را کشتند، سیه بپوش برادر سپیده را کشتند، مگر زقافله بوی جنون نمی شنوی، ز رودخانه بوی خون نمی شنوی، بیا بیاد شهیدان ره بکار شویم، کفن بپوش برادر که بایکدگر سوار شویم.

    187-سرباز شهید حجت الله اختری فرزند ابوالفضل، ولادت 1345، شهادت 21/4/1367، که در کربلای زبیدات به درجه رفیع شهادت نایل آمد. تو ای مادر مکن زاری، که من اکنون بسی شادم، نمردم زنده می باشم، بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاک تو، مرا جانباز پرورده، که جان خویشتن را، در راه اسلام و وطن دادم.

    188- بسیجی شهید عباس شریعتی فرزند محمد رضا، ولادت 1342، شهادت 16/8/1362، که در عملیات پیروزمندانه والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "بنده با آگاهی تمام قدم در این راه گذاشته و انشالله اگر لطف خدا شامل حالم شد و شربت شهادت نوشیدم زهی سعادت که به مقام بزرگی رسیده ام".

    189- پاسدار شهید حمید قنبری فرزند علی، ولادت 1344، شهادت 20/12/1361، که در کربلای پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل آمد. در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست، دشمن اگرچه تشنه به خون گلوی ماست، گردم دوباره چو پروانه گرد شمع، چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست.

    190- دانشجوی شهید عباس امیری فرزند حسین، ولادت 1342، شهادت 20/8/1362، که در عملیات پیروزمندانه والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "انقلابی که به پا شد باید به انقلاب حضرت مهدی عج متصل شود و اگر به قیمت جان همه ما تمام شود".

    191- سردار شهید حاج غلامحسین بسطامی فرزند محمد، ولادت 1338، شهادت 7/2/1362، که در میمک شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدایا معبودا عاشقم عاشق رویت عاشق دیدارت. خدایا مرا جز کسانی که موفق به دیدار جمالت می گردند قرار ده".

    192- سرباز شهید ابوالقاسم قلی پور فرزند محمد علی، ولادت 1341، شهادت 1/2/1362، که در کربلای شرهانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشا آنان که با عزت ز گیتی، بساط خویش برچیدند و رفتند، خوشا آنان که از پیمانه دوست، شراب عشق نوشیدند و رفتند.

    193- بسیجی شهید رضا قلی پور فرزند محمد علی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1364، که در عملیات پیروزمندانه والفجر 8 در منطقه فاو عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. ببوسم دستت ای ماد که پروردی مرا آزاد، بیامادر تماشا کن که فرزندت شده داماد، به حجله می روم شادان ولی زخم بدن دارم، بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم، پسرم! گفته بودی که ره عشق رهی پر خطر است، عاشقم من که ره پر خطری می جویم.

    194- شهید ابراهیم شجاعی فرزند قاسم علی، ولادت 1348، شهادت 22/10/1365، که در عملیات پیروزمندانه کربلای 5 در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "شما ای مردم بدانید که درباره این مهم که همان جنگ است اگر سکوت کنید، دشمنان اسلام و دین و قرآن را خوشحال کرده اید".

    195- پاسدار شهید یدالله شجاعی فرزند قاسم علی، ولادت 1337، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "اگر ما رفتیم راه حسین ع را انجام داده ایم و شما خواهران که هستید باید راه زینب را انجام دهید و آن پیام خون شهیدان است".

    196- جهادگر شهید سید محسن حسینی نژاد  فرزند  سید مهدی ، ولادت 1336، شهادت 7/7/1361، که در کربلای شلمچه ایستگاه حسینیه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. امام خمینی ره: "خط سرخ شهادت خط آل محمد ص علی ع است". شرط آن بود که در حجله نخست به سعادت برسی، قسمت آن شد که در سنگر اسلام به شهادت برسی.

    197- بسیجی شهید علی اصغر شجاعجو فرزند اسدالله، ولادت 1337، شهادت 26/4/1361، که در کربلای شلمچه عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "با درود و سلام به جانشین آنحضرت یعنی نایب برحقش امام خمینی که مجتهد و مرجع تقلید می باشد". ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    198- پاسدار شهید سید کمال الدین میری فرزند محمد علی، ولادت 1339، شهادت 16/9/1364، که در کربلای جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "گریه بکنید بر خون حسین ع ما هر چه داریم از خون حسین ع داریم عزت و شرف اسلام همه از خون حسین ع است که اسلام این چنین پر و بال گرفته است".

    199- بسیجی شهید سید محمود رضا میری فرزند سید حسین، ولادت 1338، شهادت 26/4/1361، که در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پس می گویم که عصر و روزگار سخت و غریبی را می گذرانیم راه پر پیچ و خم و طولانی و با توشه اندک باید رفت و از این زندان خلاصی یافت".

    200- پاسدار شهید سید احمد امیریان فرزند سید علی اکبر، ولادت 1342، شهادت 10/2/1361، که در کربلای خونین شهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ما می میریم تا امام بماند این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل و جان پذیرفتم".

    201- طلبه شهید مجید حقیقت فرزند حسن، ولادت 1342، شهادت 2/1/1361، که در کربلای رقابیه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "این راه پیموده نمی شود مگر با پاک و خالص کردن خویش از هرگونه هواهای نفسانی و شیطانی، هدف و مقصد خویش را الله قرار دادن و فانی فی الله شدن".

    202- معلم شهید خسرو فرید محمد نیا فرزند رضا، ولادت 19/2/1336، شهادت 6/5/1360، که در کربلای گیلانغرب منطقه چغالوند به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "من با آگاهی تمامو دید کامل این راه را که همان راه امام حسین ع است انتخاب نمودم .. باید که از دستان خود زنجیر بسازیم و سرباز روح الله شویم و سرببازیم ".

    203- دانشجوی شهید میر مهدی سید اردکانی فرزند حاج سید محمود، ولادت 15/4/1340، شهادت 16/6/1360، که بخاطر پیروزی اسلام در جبهه های حق علیه باطل در منطقه داربلوط بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "افتخار می کنم قدم در راهی می گذارم که سرور آزادگان حسین بن علی ع گذاشت".

    204- سرباز شهید داود عاشوری، ولادت 1339، شهادت 3/1360، که در جبهه دزفول در نبرد با ارتش متجاوز عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مادر ره عشق نقص پیمان نکنیم، گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم، دنیا اگر از یزید لبریز شود، ما پشت به سالار شهیدان نکنیم.

    205- بسیجی شهید سید محمد حسین دریایی فرزند سیدعلی اکبر، ولادت 1342، شهادت 10/2/1361، که در کربلای خونین شهر عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای مادر وظیفه تو این است که زینب وار از این انقلاب دفاع کنی در ضمن اگر به یاری خداوند بزرگ من به آرزوی دیرینه خود شهادت رسیدم از شما می خواهم که در مرگم اشک نریزید".

    206- اولین شهید دفاع مقدس ایران همافر شهید محمد حسین دامغانی فرزند محمد رضا، ولادت 1330، شهادت 31/6/1359، که بر اثر بمباران فرودگاه مهرآباد تهران توسط عمال بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. این سرو سُهی که خفته در قلب مغاک، قربانی حق نموده آن پیکر پاک، در راه رضای خالق و راحت خلق، اینگونه بیارمیده در بستر خاک.

    207- پاسدار شهید جمشید اکبری فرزند  محمدرضا، ولادت 1337، شهادت 9/1/1358، که در راه اسلام برای سرنگونی دشمنان خدا و قرآن در شهرستان گنبد به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشا آنانکه با عزت زگیتی، بساط خویش برچیدند و رفتند، زکالاهای این آشفته بازار، شهادت را پسندیدند و رفتند.

    + نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 23:19 شماره پست: 921

    208- بسیجی شهید سید محمد علی حکیمی شاهرودی فرزند فقیه مجاهد مرحوم حاج سید اسماعیل حکیمی شاهرودی،  ولادت 1334، شهادت 10/3/1363، که در کربلای کردستان شهر بانه توسط گروهک مزدور کومله به درجه رفیع شهادت نایل گردید روحش شاد و راهش پر رهرو باد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "مرد عمل باشید و تنها به گفته اکتفا ننمایید عزیزانم مرا ببخشید از شما می خواهم مرا دعا کنید تا خداوند نظر مرحمتی نماید و بار گناهان مرا از دوشم بردارد ودر نهایت شهادت را که آرزویی بیش از حدیست نصیبم فرماید" .

    209- بسیجی شهید سید موسی حکیمی شاهرودی فرزند فقیه مجاهد مرحوم حاج سید اسماعیل حکیمی شاهرودی،  ولادت 1348، شهادت 29/8/1366 که در بلندی های گرده رش ماووت در منطقه عملیات ظفرمندانه نصر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید روانش شاد و راهش پررهرو باد. حاسبوا قبل از تحاسبوا،  قسمتی از وصیت نامه شهید: "بدانید.... کوس رحلت را زده اند و توشه را معرفی کرده اند، توشه برگیرید و بیدار باشید. اکنون که زبان ها آزاد و بدن ها سالم و عضوها در اختیار و جایگاه وسیع و مجال بسیار است، مرگ نرسیده عمل نمایید." .

    210- سردار شهید علی اصغر بوجاری فرزند حسین،  ولادت 1331، شهادت 20/11/1358 که در جنگ اسلام و کفر در شهر گنبد به درجه رفیع شهادت نایل گردید. تو عاشقانه ترین نغمه ایی در این ایام، چگونه می برد از یاد روزگارانت.  قسمتی از وصیت نامه شهید: "اکنون که مرگ حتمی است، و هیچکس را از آن فراری نیست، پس بگذار مرگی را انتخاب کنیم که آبستن زندگی باشد و سازندگی هایی بیاورد" تاسایه افکند بر سر ساکنان خاک، این سرو را به قامت خوابیده کاشتیم.

    211- شهید حسین کوثری فرزند علی اصغر،  ولادت 1335، شهادت 12/8/98 که در کربلای جنوب کرخه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. حضرت ایت الله خامنه ای: "شهادت یعنی وارد شد در حریم خلوت الهی و میهمان شدن بر سر سفره ضیافت الهی."

    212- معلم شهید حسین فرح بخش فرزند ابراهیم،  ولادت 1337، شهادت 21/2/1361 که در مصاف با بعثیان کافر در عملیات افتخار آفرین بیت المقدس در منطقه فکه به خیل شهیدان پیوست راهش پر رهرو باد. امام خمینی ره: "شهید نظر می کند به وجه الله".آنکس ترا شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هردو جهانش بخشی، دیوانه تو هر دو جهان را چه کند.

    213- بسیجی شهید سید مجتبی میر دوستی فرزند قاسم،  ولادت 1342، شهادت 8/2/1360 که در منطقه بازی دراز به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "با هم بیاییم راه امام زمان عج را پیش گیریم که همان راه حضرت علی ع است به رهبرم بگویید که من تا خون در رگ داشتم فریاد خمینی رهبر را بگوش همه جهانیان رساندم".

    214- شهید علی اصغر میر شاهی فرزند محمد تقی،  ولادت 1340، شهادت 4/9/1366 که در عملیات نصر هشت ماووت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در مسلخ عشق جز نکو را نکشند، روبه صفتان زشت خو را نکشند، گر عاشق صادقی ز مردن نهراس، مردار بود هر انکه او را نکشند.

    215- بسیجی شهید سید مجتبی میر دوستی فرزند قاسم،  ولادت 1342، شهادت 8/2/1360 که در منطقه بازی دراز به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "با هم بیاییم راه امام زمان عج را پیش گیریم که همان راه حضرت علی ع است به رهبرم بگویید که من تا خون در رگ داشتم فریاد خمینی رهبر را بگوش همه جهانیان رساندم".

    216- مهندس جهادگر محمد کاظم قزوینی نژاد  فرزند محمود،  ولادت 1327، که در تاریخ 16/4/1359 در بازگشت از ماموریت به لقا الله پیوست. پدر رفت اما نه در زیر خاک، نگردد نهان اختر تابناک، سرانجام عمرش غم آلود بود، ولیکن از آن مرگ ظاهر چه باک، که او زیست آزاد و خوشنام و پاک.

    217- بسیجی شهید محمد مهدی مسگریان فرزند علی،  ولادت 1346، شهادت 21/11/1364 که در کربلای فاو به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "برادران عزیز از این نایب امام زمان عج و هدیه بزرگ الهی خود مواظبت کنید.... جبهه ها را پرکنید چه از نیروی انسانی و چه از کمک های مالی خودتان یاری کنید".

    218- بسیجی شهید علی مسگریان فرزند محمد، ولادت 1316، شهادت 14/8/1359 که در مصاف با نیروهای کفر صدامی در جاده پاوه – نوسود بر اثر برخورد با مین ضد تانک به درجه رفیع شهادت نایل گردید. مقام معظم رهبری: "شهادت بالاترین پاداش جهاد فی سبیل الله است".

    219- بسیجی شهید علیرضا حیدریان فرزند مصطفی،  ولادت 10/3/1344، که در مورخه 18/2/1361 به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ یادش گرامی و راهش مستدام باد. آن فرو ریخته گل های پریشان در باد، کز می جام شهادت همه مدهوشانند، نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد، تا نگویند که از جمله فراموشانند، "خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست". امام خمینی ره

    220- دانشجوی شهید علیرضا اندیشه فرزند علی اصغر،  ولادت 14/10/1338، شهادت 23/1/1360 که در بین مهران و دزفول ندای حق را لبیک گفته و بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک، چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم. شهید شمعی است که می سوزد تا جامعه را نورانی کند.

    221- سرباز شهید رضا مینو فرزند علی اکبر،  ولادت 29/2/13339، شهادت 20/4/1360 که در منطقه الله اکبر در رودخانه کرخه در مصاف با بعثیون کافر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره: "این ها برای اسلام شهید شدند و خداوند آنهارا با صاحب اسلام محشور فرماید".

    222- پاسدار شهید محمود نقی زاده فرزند محمد،  ولادت 1342، شهادت 26/11/1364 که در کربلای فاو عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پیش از آنکه مرگ به سراغ ما آید ما به سراغ مرگ برویم و از خدا بخواهیم آن هوشیاری که درقبر برای انسان پدید می آید آن هوشیاری را اکنون عنایت فرماید".

    223- سرگرد خلبان شهید غلام عباس رضایی خسروی فرزند محب علی،  ولادت 12/12/1329، شهادت 22/11/1360 که در سالروز انقلاب اسلامی با هواپیمایش دچار سانحه هوایی شد وبه درجه رفیع شهادت نایل گردید. بلند آسمان جایگاه من است. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    224- بسیجی شهید رضا جلالی فرزند قنبر،  ولادت 1342، شهادت 2/1/1361 که در کربلای شوش عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "این راه مانند کشتی می ماند که سوخت آن خون ماست و وسایل یدک آن جمجه و مغز و استخوان و گوشت ماست".

    225- شهید عباسقلی علی آبادی فرزند عباسعلی،  ولادت 1325، شهادت 23/3/1361 که بدست منافقین امریکایی به همراه همسر و فرزند 14 ماهه اش به خاک و خون غلتیدند و ابدان مطهرشان توسط مزدوران به آتش کشیده شد. امام خمینی ره: "منافقین از کفار بدترند".

    226- بسیجی شهید حسن احسانی (زندانیان) فرزند اسماعیل،  ولادت 1345، شهادت 10/7/1361 که در کربلای گیلان غرب  به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره : "مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد.". مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    227- پاسدار شهید سید جمال الدین میری فرزند سید محمد علی،  ولادت 1342، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خون اباعبدالله و یارانش اسلام را زنده کرد و تنها راه مواظبت از اسلام همواره مطیع ولایت فقیه بودن و یاری کردن دولت اسلامی مان می باشد".

    228- پاسدار شهید حسن عرب حجی فرزند صفر علی،  ولادت 1336، شهادت 25/4/1361 که در عملیات رمضان در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "در شروع سخنم به مردم همیشه در صحنه که همچنان بدنبال رهنمودهای آگاهانه و خردمندانه رهبر خود در راه رسیدن به اهداف عالیه اسلامی باشند".

    229- بسیجی شهید مجید عرب یار محمدی فرزند علی،  ولادت 1340، شهادت 15/7/1361 که در کربلای گیلان غرب به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "شهادت مقامی والا و پر ارج و عظیم است که نصیب هر کس نمی شود شهیدان دارای مقامی بلند می باشند ، من هرگز خود را لایق این مقام بزرگ نمی بینم".

    230- جهادگر فعال شهید حسین امامیان فرزند محمد ابراهیم، ولادت 15/6/1335، شهادت 19/8/1361 که در عملیات محرم در عین خوش به درجه رفیع شهادت نایل گردید. بیا باب و برادر مام و خواهر، شما شاهد شوید تا روز محشر، به فرمان امامم گفته لبیک، دویدم با سروجان همچنان پیک، نمودم کارزار و جان فشانی، اجل آمد سراغم ناگهانی، شهادت را به من تبریک گویید، خمینی ره را ز سر تا پا ببوسید، شوم راحت از این دنیای فانی، کنم منزل همیشه جاودانی.

     

    231- بسیجی شهید علیرضا آرمیون فرزند فتح الله،  ولادت 1339، شهادت 28/11/1362 که در کربلای کردستان بانه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره: "هان ای شهیدان در جوار حق تعالی آسوده خاطر باشید که ملت شما پیروزی شما را از دست نخواهند داد".

    232- سرباز شهید محمد حسن نعیم آبادی فرزند محمد ابراهیم،  ولادت 1342، شهادت 26/11/1364 که در کربلای کردستان بانه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدای نکرده اگر برای من اتفاق هم افتاد باز هم ناراحت نباشید".

    233- پاسدار شهید محمد مهدی شهری فرزند محمد صادق،  ولادت 1339، شهادت 25/12/1363 که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر پاکش در منطقه باقی مانده است. قسمتی از وصیت نامه شهید: "امیدوارم که همگی شماها خود را از امام امت و روحانیت اصیل و در خط امام جدا نکنید و همیشه و در همه حال پیرو ولایت فقیه که همانا امام امت است باشید".

    234- پاسدار شهید حسین غفوری فرزند عبدالکریم، ولادت 1344، شهادت 11/8/1361 که در کربلای عین خوش و در عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خداوندا بارالها مرا از سپاه خودت قرار ده چرا که فقط سپاه تو پیروزند و مرا از امت خوب خویش قرار ده که امت خوب تو به رستگاری خواهند رسید".

    235- پاسدار شهید حسن غفوری فرزند عبدالکریم، ولادت 1337، شهادت 10/8/1361 که در کربلای عین خوش و در عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "این را بخاطر بسپاریم و بدانیم و یقین داشته باشیم که خداوند ما را امتحان خواهد کرد پس نباید به این دل خوش کرد که همگی رفتنی هستیم" بیا  ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

    236- بسیجی شهید ابوالقاسم نجف زادگی فرزند غلامرضا، ولادت 1345، شهادت 22/4/1361 که در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "به نظر من شهادت وحشت ندارد و من شهادت را بهترین و بالاترین درجه می دانم که خدا نصیب نیکوکاران می کند شهادت نصیب هر کسی نخواهد شد".

    237- بسیجی شهید محمد مهدی حلوانی فرزند محمد، ولادت 1347، شهادت 2/10/1365 که در کربلای شلمچه و در شب عملیات کربلای4 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم افتخار کنید که در راه خدا فرزندتان شهید شده است چون سعادت دنیا و عقبی برای شما همین است".

    238- شهید علی اصغر نادعلی فرزند حسینعلی، ولادت 1340، شهادت 25/6/1361 که در کربلای کردستان بدست ضدانقلابیون کافر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. شهید مرتضی مطهری: "شهادت قداست خود را اینجا کسب می کند که فدا کردن آگاهانه تمام هستی خود است در راه هدف مقدس" مردان خدا چه باصفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند.

    239- سرباز شهید جواد رحیمیان فرزند عبدالرحیم ، ولادت 1339، شهادت 7/1/1361 که در کربلای شوش و در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. استاد شهید مرتضی مطهری: "هیچ وقت خون شهید هدر نمی رود. خون شهید به زمین نمی ریزد. خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره بلکه به دریایی از خون می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود".

    240- پاسدار شهید محمد حسن محمدی فرزند علی اکبر، ولادت 1340، شهادت 2/1/1361 که در کربلای شوش و در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای امت اسلام نظام جامعه به امامت است و اطاعت از امام را خدا برای حرمت امام قرار داده است مبادا یک لحظه از فرمان های انسان ساز امام و بیانات ملکوتیش چشم پوشی کیند".

    241- بسیجی شهید حسین رنجبر فرزند غلامعلی، ولادت 1343، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت به خیل عظیم دوستان شهیدش پیوست. قسمتی از وصیت نامه شهید: "مرجعیت امام خمینی تیغی است برنده بزرگ و رهبریت قاطع او پتکی محکم بر فرق زورمندان و مستکبران چپاولگر".

    242- بسیجی شهید احمد نقی زاده فرزند محمد، ولادت 1345، شهادت 26/4//1361 که در کربلای شلمچه و عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "تنها وصیت من به خانواده و جامعه ای که در درون آن رشد پیدا کردم این است که تمامی کارهای شان را برای خدا خالص کنید و پیرو خط امام باشید و بفهمید که یک شهید برای چه اینگونه جان عزیزش را تسلیم ذات پروردگار می کند".

    243- بسیجی شهید محمد رضا رنجی فرزند علی اکبر، ولادت 1342، شهادت 11/8/1361 که در کربلای عین خوش و عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "از شما می خواهم امام امت این نور فروزان در دل شب تاریک ، و امید همه جهانیان یاری کنید و گوش به صحبت های آن عزیز دهید".

    244- پاسدار شهید محمد رضا شبانی فرزند حسن، ولادت 1346، شهادت 24/12/1362 که در کربلای جزیره مجنون و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم مصیبت آن روزی بود که خدا نکرده فرزندتان منحرف، فاسق و بی خبر از خدا بود. افتخار کنیدکه در راه خدا بوده است و ضمنا دست از امام عزیز برندارید".

    245- پاسدار شهید عبدالحمید شبانی فرزند حسن، ولادت 1336، شهادت 1/2/1361 که در کربلای خونین شهر و عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره: "خط سرخ شهادت همان خط آل محمد ص و علی ع است". شهادت لاله را روییدنی کرد، شهادت غنچه را بوییدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت سنگ را بوسیدنی کرد.

    246- پاسدار شهید احمد خالقیان فرزند عبدالخالق، ولادت 1341، شهادت 1/12/1360 که در کربلای تنگه چزابه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "آن هنگامیکه حسین ع فریاد می زند هل من ناصر ینصرنی آیا میتوانیم بنشینیم و فریاد حسین ع را لبیک نگوییم؟  نه من اگر در کربلای حسین ع نبودم که یاریش کنم در کربلای ایران هستم و فریاد امام عزیزمان را لبیک می گویم".

     246- روحانی شهید شهاب الدین ادریس آبادی، فرزند عبدالعزیز، ولادت13، شهادت 4/1/1365 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به خیل شهدا پیوست،  قسمتی از وصایای شهید: "خدایا به برادران عزیز پاسدارم مسولیت و تعهد در قبال اسلام به قدرت و شکوه عظیمی در مقابل دشمنان اسلام عطا کن..."

     247- بسیجی شهید خادم الحسین (ع) حاج محمد حسین افتخاری فرزند محمد، متولد 1301 شهادت 16/10/1365 که در منطقه عملیاتی شلمچه و در عملیات کربلای 4 به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "ای پروردگار رحیم، مرا در جوار رحمت خود قرار ده..."

     248- بسیجی شهید عباس سرکاری فرزند اسکندر، ولادت 1346 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "باید سعی کنیم از امتحان الهی با موفقیت در آیید و رو به سوی جبهه کنید و اگر جبهه به شما احتیاج ندارد شما به جبهه احتیاج دارید".  

     249- پاسدار شهید محمد رضا صمدی فرزند علی، ولادت 1347، شهادت 11/6/1364 که در کربلای جاده خندق بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "هم اکنون اسلام در وضعیتی قرار دارد که بر هر فرد ایرانی واجب است که آن را یاری کند این اسلامی که به پای نهال آن میلیون ها خون جوان ریخته شده است.".

     250- پاسدار شهید سید محمود سید اردکانی فرزند حاج سید محمد، ولادت 1342، شهادت 22/10/1365، که در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. سبزفام گلگون قبا، احمدی نسب، تاج احیای عبدالرب بسر، تراب مقدس و مطهر شهیدی را زیارت می کنی که در عشق مادر پهلو شکسته اش بی قرار بود گلی که در بوستان رهبرش پرورش یافته وصیتش چنین بود: "مگر نه این که حسین ع سالار شهیدان از همه چیز گذشت؟ ما هم رهرو او و پیرو امام باشیم".

    251- جهادگر شهید مفقود الجسد غلامحسین فاضلیان فرزند علی اصغر، متولد 3/11/1325   ،  شهادت 30/7/1363 که در سردشت مفقود و شهادتش در سال 1383 اعلام گردید. بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    252- بسیجی شهید مفقود الجسد صادق طاهری فرزند مهدی متولد 28/5/1342، که در تاریخ 17/12/1362 مفقود و در تاریخ 20/12/1383 شهادتش اعلام گردید. محل شهادت جزایر مجنون ،  بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    253- سرباز شهید مفقود الجسد سید مجتبی ظمانی فرزند سید محمد رضا، متولد 9/5/1348 که در تاریخ 21/4/1367 مفقود و در تاریخ 20/12/1383 شهادتش اعلام شد. محل شهادت نهر عنبر ، بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    254- سرباز شهید مفقود الجسد محمد علی غلامرضایی فرزند رجبعلی، متولد 12/6/1347، که در تاریخ مفقودیت 31/4/1367، که در تاریخ 20/12/1383،  بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    255- استوار یکم شهید محمد حسین دباغ فرزند علی اصغر، متولد 1/8/1358،  که در درگیری با اشرار منطقه سراوان سیستان و بلوچستان به درجه شهادت نایل شد. قسمتی از وصیتنامه شهید "این را می دانم که هر چه برای ما پیش می آید امتحانس از سوی خدا، ما باید خدا را فراموش نکنیم".

    256- شهید کربلا، کربلایی محمد علی رجبی فرزند عبدالله متولد 1/2/1320، شهادت 12/12/1382، مقارن با دهم محرم الحرام 1425 ه.ق محل شهادت کربلای معلی که بر اثر عملیات تروریستی به شهادت نایل گردید.

     257- استوار دوم شهید ابوالفضل عبدیان فرزند محمد، متولد 1361،  شهادت 20/9/1382، که در منطقه هنگ مرزی درگز استان خراسان در مصاف با سوداگران مرگ و پاکسازی منطقه از اشرار بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. وصیتی کرده به من عزیز همسنگرم که من اگر شهید شدم بگو تو با مادرم، گریه مکن مادر من به کربلا میروم سوی خدا می روم.

    258-  سرباز شهید سید هادی مرتضوی فرزند سید رضا، متولد 1361، جمعی لشکر زاهدان که در رزمایش مورخه 11/4/1382، منطقه سیستان و بلوچستان ایرانشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در وصف شهید هر چه گویند کم است، میهمان خدا گشتن و مرغ حرم است، وقتیکه شهید میرود بر ملکوت، بر حرمت قامتش افلاک خم است.

    259- محمد حسن حاجی محمدیان فرزند اسدالله، متولد 1350، که در مورخ 30/3/1367 در منطق عملیاتی ماووت عراق به درجه جانبازی نایل و در تاریخ 7/4/1382 شهد شیرین شهادت را نوشید.  در وصف شهید هر چه گویند کم است، میهمان خدا گشتن و مرغ حرم است، وقتیکه شهید میرود بر ملکوت، بر حرمت قامتش افلاک خم است.

    260- پاسدار وظیفه شهید محمد رضا صفری فرزند علیرضا، ولادت 1351، تاریخ شهادت 25/12/1370، محل شهادت اهواز، "باید جوان ها بدانند که بادل و جان از این حکومت پاسداری کنند و خون شهیدان را پاس دارند و از خواهران دینی می خواهم که با حجاب خودیش حرمت خون شهیدان را گرامی بدارند و خدا را شکر می کنم که در کشور اسلامی و سالم زندگی می کنم". گزیده ایی از وصیت نامه شهید.

    261- جانباز 70% شهید نعمت الله غلامی فرزند عیسی، متولد 1347، شهادت 22/6/1379، در عملیات بدر جزیره مجنون به خیل جانبازان نایل و جان خود تقدیم دوست و به جمع شهدا پیوست. گزیده ایی از وصیت نامه شهید. "همسرم، فرزندانم را چون خودم صبور و بردبار تربیت نموده و اگر به فیض عظمای شهادت نایل آمدم اسلحه مرا زمین نگذارید که دشمنان شاد گردند".

    262- پاسدار خلبان شهید امید جوادی پور فرزند حسن، ولادت 15/5/1363،  شهادت 6/9/1385، در حین انجام ماموریت بر اثر سقوط هواپیما در فرودگاه مهرآباد، به درجه رفیع شهادت نایل آمد، گزیده ای از پیام شهید، "آنان که با دامنی از عطر انتظار به پیشواز آن عزیز فاطمه می روند روزی در سایه رافت و عنایت آن بقیه الله خواهند آرمید".

    263- پاسدار رشید اسلام شهید احمد دار محمدی فرزند علی، متولد 1/7/1342، که در مورخ 21/8/1389 که در حین اعزام به منطقه رزمایش پیامبر اعظم ص به فیض عظمای شهادت نایل و دعایش مورد اجابت درگاه الهی واقع گردید. "بار خدایا توفیق شهادت در راه خودت را نصیبم فرما اگر کسی بوی ماندن به دماغش بخورد تباه می شود." شهید شیخ محمد تهرانی خطاب به شهید احمد

    264- جانباز 70% شهید سید حسین حسینی نژاد فرزند سید باقر، متولد 9/1/1335، که در مورخ 8/1/1366 در عملیات فتح المبین مجروح ودر تاریخ 14/8/1390 پس از گذش 24 سال تحمل رنج و سختی ناشی از جراحات جنگی به فیض عظمای شهادت نایل گردید. "در گارد شاهنشاهی بودم پس از کسب آگاهی از رژیم منفور پهلوی، ترک ماموریت کردم فرمانده ام مرا یافت و گفت چرا نیامدی؛ گفتم دیگر نمی آیم این حکومت ظالم است گفت اعدامت می کنم گفتم هیچ کاری نمی توانی بکنی من آماده ام و..."

    265- جانباز 70% شهید محمد اکرامی پور فرزند علی، متولد 1/1/1340، که در تاریخ 20/2/1361 در منطقه عملیاتی کربلای شلمچه مفتخر به جانبازی گردید و پس از سالیان دراز و تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت در مورخ 19/11/1390 به خیل دوستانش پیوست. هرکه را در عشق چشمی باز شد، پای کوبان امد و جانباز شد.

    266- پاسدار شهید مدافع حرمین حسین تابسته فرزند ولی الله که درمورخه 12/3/1346 دیده به جهان گشود ودر تاریخ 21/6/1393 در مصاف معاندان به دین مبین اسلام در کربلای دمشق شهد شیرین شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید:  "از همسر و فرزندانم می خواهم که "حجاب برتر" را حفظ کنید". حسین جان    به چه زیباست تو علمدار شدی    پاسدار حرم زینب کبری شدی    وطنت بر تو و مردانگی ات می نازد     در ره ولایت همچو سلمان شدی

    267- بسیجی جانباز 70% شهید سید عباسعی مرتضوی فرزند میرزا محمد، متولد 3/3/1312 که در مورخ 4/10/1365 درکربلای شلمچه (عملیات کربلای 5) به افتخار جانبازی نایل گردی و سرانجام پ از 29 سال صبر و پایداری و تحمل درد و رنج و شکر به درگاه الهی در تاریخ 7/1/1394به خیل دوستان شهیدش پیوست و ستاره ای شد برای ادامه دهندگان راه سرخ شهدا. روحش شاد و راهش پر رهرو      از خصایص شهید بزرگوار   دشمن سرسخت اسراییل غاصب و توصیه ی بی از حد به اطاعت بی چون چرای همگی از حضرت آقا (امام خامنه ای)

    268- بسیجی و جانباز 70 درصد شهید خسرو جلالی فرزند عباسعلی، متولد 1/1/1336، که در تاریخ 13/1/1361 در عملیات فتح المبین از ناحیه سر به افتخار جانبازی نایل آمد و سرانجام پس از 33 سال صبر و پایداری در مورخ 6/4/1394 ندای حق را لبیک گفت و به کاروان دوستان شهیدش پیوست. راهش مستدام باد...   از توصیه ها و نصایح شهید بزرگوار  کارتان را فقط برای رضای خدا انجام دهید و در همه ی کارها بر او توکل کنید چرا که به همین زودی همه از این دنیای فانی خواهیم رفت و زمزمه می کرد: عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد         زهری که رسد همچو شکر باید خورد      در راه وصال دوست با چهره ی باز       دریا، دریا خون جگر باید خورد 

    269- پاسدار شهید علی اکبر حیدری فرزند حسینعلی، ولادت 1345، شهادت 25/12/1363، که در عملیات "جزیره مجنون" به درجه رفیع شهادت نایل آمد پیکر مطهرش پس از 15 سال در مورخ 17/11/78 به خاک سپرده شد.       قسمتی زا وصایای شهید        "از شما برادران و خواهران عزیز خواهش می کنم نماز را سبک نشمارید و قرآن بخوانید که تنها راه نزدیکی به خداوند است و پشتیبان ولایت فقیه باشید".  

    270- بسیجی شهید محمد علی قاسمی فرزند احمد، ولادت 1312، شهادت 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی فاو والفجر 8 به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  ای کشتگان عقش که زنده است نامتان    جبریل عقل پی می برد بر مقامتان      باید سجود کرد بخاک مزارتان     باید قیام کرد به تکریم نامتان

    271- بسیجی شهید رضا شهنما فرزند محمد، ولادت 1340 ، شهادت 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی "فاو" والفجر 8 به فیض شهادت نایل آمد.    گزیده از وصایای شهید:   "به امت سلحشور همیشه در صحنه بگویم که روحانیت در خط امام را یاری کنید امام را تنها نگذارید و اجازه ندهید منافقین از کفار بدتر در ارگان ها و ادارات پر و بال بگیرند".

    272- بسیجی شهید علی محمد رضایی فرزند عزیز، ولادت 4/10/1322، که در مورخه 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی والفجر 8 مفقود و در مورخه 20/12/1383 شهادت آن شهید عزیز اعلام گردید. رحش شاد   هر چند شکسته ایم ما را بپذیر     سر در قدم تو باختن چیزی نیست   این هدیه کوچکی است از ما بپذیر 

    273- بسیجی شهید عباس رضایی فرزند علی، ولادت 1338، شهادت 21/11/1364 که در عملیات فاو والفجر 8 به فیض عظمای شهادت نایل گردید.   قسمتی از وصایای شهید    "همسرم! فرزندانم را مسلمان و پیرو امام تربیت نمایید دخترم را چنان تربیت نما که نمونه زن مسلمان و زینب زمانه باشد".

    274- استوار یکم شهید محمد نیک منش فرزند عباسعلی، ولادت 1349، شهادت 27/7/1377 که در منطقه زابل "مانور ذوالفقار" به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیمان وصال با خدا بست شهید    از ظلمت دنیای دنی رست شهید      همپای سپیده رفت تا وادی عشق    تا پرچم حق گرفت بر دست شهید.

    275- شهید مظلوم حاج کریم حیدریان فرزند محمود، ولادت 15/9/1336، شهادت 17/5/1377، محل شهادت کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در مزار شریف افغانستان      خوشا آنانکه با ایمان و اخلاص     محبت را پسندیدند و رفتند     خوشا آنانکه از پیمانه دوست        شراب عشق نوشیدند و رفتند       خوشا آنانکهدر این عرصه خاک      چو خورشیدی درخشیدند و رفتند           پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به این مملکت آسیب نرسد      امام خمینی ره

    276- بسیجی شهید سید محمود موسویان فرزند سید اسماعیل، ولادت  1346، شهادت 21/11/1365 که در منطقه عملیاتی فاو به خیل عظیم شهدا پیوست.  همپای نسیم ره به کویش بروند      دل را چو نظر به جستجویش بروند       سر باخته و به ارمغان همچون گل     یک پیکر غرق خون به سویش بردند

    277-  پاسدار شهید علی محمد حیدری فرزند محمد علی، ولادت 1339، شهادت 3/3/1377 که بر اثر درگیری با سارقان مسلح در شهرستان شاهرود به درجه رفیعه شهادت نایل گردد  گزیده ایی از وصایای شهید:   هدفی جزیاری دین خدا نداشتم و امیدوارم که این اعمال و بقیه اعمال ما همگی برای خدا باشد و مورد قبول درگاهش قرار گیرد.

    278- بسیجی شهید حمید رضا آشوری فرزند عباسعلی، ولادت 1344، که در مورخه 4/4/1367 در منطقه عملیاتی جزایر مجنون به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از 9 سال در تاریخ 12/7/1376 به خاک سپرده شد.     ظهورت سبز بود و دل نفهمید      حضورت سبز بود و دل نفهمید     دریغا زود از پیشم گذشتی      عبورت سبز بود و دل نفهمید 

    279- بسیجی شهید محمد حسین رجبی فرزند قاسم، ولادت 1322، که در منطقه عملیاتی والفجر هشت "فاو مورخی 21/11/1364 به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از 13 سال به خاک سپرده شد. قسمتی از وصیت نامه شهید:    "اگر توفیق شهادت یافتم به فرزندانم توصیه می کنم راهم را ادامه داده و هرگز قرآن و نماز را فراموش نکنند".

    280- بسیجی شهید مصطفی اخیانی فرزند عبدالرزاق، ولادت 1347، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید       "خدایا راضی ام کن به این که بدنم در راهت قطعه قطعه گردد زیراکه اینگونه مردن برای من شیرین تر است"     به صبح زندگی این خاکدان رفتی که دانستی    به مقصد می رسد اهل شهادت از سحر خیزی

    281- بسیجی شهید ابراهیم ذبیحی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی بدر کربلای جزیره مجنون به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.  قسمتی از وصایای شهید     "خدا را شکر می گویم که توفیق حاصل شد که من هم به جبهه بیایم و ادای تکلیف کنم"        خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن     سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن 

    282- سرباز شهید حسین عجمی فرزند علی، ولادت 1354، شهادت 2/12/1374، که در منطقه شرق کشور عزیزمان ایران سیستان و بلوچستان شهرستان سراوان توسط سوداگران مرگ به درجه رفیع شهادت نایل آمد.      مردان خدا چه با صفا می میرند      جان باخته در راه خدا می میرند       گویی که رسیده حکم آزادی شان      خندان لب و با میل و رضا می میرند   

    283- بسیجی شهید علی طالع زاری فرزند مصیب، ولادت 1348، شهادت 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی والفجر هشت فاو شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش پس از 10 سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید     "شهادت ترزیق خون است بر پیکر اجتماع، آری شهید در راه خدا کشته می شود تا خون او در شریان های اجتماع جاری شود و زمینه تداوم انقلاب باشد".   

    284- دانش آموز بسیجی شهید قدیر فرجی فرزند شیرولی، ولادت 1345، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر جزیره مجنون به فیض شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید        "خداوندا ! در قرآن مستحکمت فرمودی از میان مومنین مردانی هستد که با خدای خویش پیمان بستند و گروهی از آنان به این وعده وفا کردند، این گروه شهید هستند".

    285- پاسدار شهید حسن عربعامری فرزند حسین، ولادت 1339، شهادت 20/11/1364 که در منطقه عملیاتی والفجر 8 به فیض شهادت نایل و پس از گذشت 10 سال پیکر مطهرش بخاک سپرده شد. گزیده ایی از وصایای شهید     "به هوش باشید که تمامی ابرجنایتکاران علیه قرآنیان بسیج شده اند، قداره کشان دیگر هم به آنها یاری می دهند، بپاخیزید و از حریم خدا و رسول خدا دفاع کنید".

    286- مهناویکم شهید ابوالفضل تیموری فرزند موسی، ولادت 1351، شهادت 3/3/1374 که در راستای طرح النازعات در منطقه دوم دریایی بوشهر شید شیرین شهادت را نوشید.   گل گفت زبرگ من قبا داشت شهید      خون گفت که جامه مرا داشت شهید     چون پنجه دیده دل بگشودم     دیدم که نشانی ازخدا داشت شهید.

    287- جانباز شهید رمضانعلی قربانعلی فرزند حسن، ولادت 1346 که در مورخ 13/12/1364 در منطقه عملیاتی والفجر 8 بر اثر اصابت ترکش قطع نخاع گردید و سرانجام در تاریخ 9/1/1374 به خیلی عظیم شهدا پیوست.   از ملک شرف حکم گذاران همه رفتند      روبار سفر بند که یاران همه رفتند      آن گرد شتابنده که در دامن صحراست         گوید چه نشستند که سواران همه رفتند.

    288- جانباز شهید حسن ترحمی فرزند پرویز، ولادت 1342 که در منطقه عملیاتی خیبر در مورخ 7/12/1362 بر اثر مواد شیمیایی "گاز خردل" جانباز و در تاریخ 23/12/1373 بعلت جراحات وارده به درجه رفیع شهادت نایل گردید.       روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست       بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع         رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد      همچنانان در آتش مهر تو سوزانم چوشمع

    290- بسیجی شهید جواد اعظمی فرزند عزیز، ولادت 1345، شهادت 31/4/1361 که درمنطقه عملیاتی رمضان پاسگاه زید به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 12 سال به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید  "خدایا! اینک به سوی تو آمده ام و از همه به سوی تو گریخته ام با تمام گناهانم دعایم را پذیرا باش و مرا به آرزوهایم برسان".

    291- سرباز آزاده شهید حمید رضا محمدی کیا فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1346، شهادت 3/10/1373 که بر اثر جراحات ناشی از زمان اسارت به خیل عظیم شهدا پیوست   مردان خدا چه با صفا می میرند       جان باخته در راه خدا می میرند         گویی که رسیده حکم آزادی شان     خندان لب و با میل و رضا می میرند 

    292- پاسدار شهید محمد رضا جواهری فرزند اسماعیل، ولادت 1340، شهادت 16/8/1362 که درمنطقه عملیاتی پنجوین عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 11 سال به خاک سپرده شد.   از ملک شرف حکم گذاران همه رفتند      روبار سفر بند که یاران همه رفتند      آن گرد شتابنده که در دامن صحراست         گوید چه نشستند که سواران همه رفتند.

    293- بسیجی شهید سید جواد صداقت فرزند سید رضا، ولادت 1344 شهادت 16/8/1362 که درمنطقه عملیاتی پنجوین به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از گذشت 11 سال بخاک سپرده شد. افسوس زبیداد جفا بال و پرم سوخت      چون شمع شب افروز زپا تا به سرم سوخت        فرق من و پروانه در عالم در این بود      پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

    294- بسیجی شهید رمضان صحرایی فرزند محمد حسن، ولادت 1347، شهادت 25/12/1363، که در منطقه عملیاتی بدر شرق دجله به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.   طنین نعره ام برخاست مادر       تفنگم بر زمین تنهاست مادر     غریبانه نمردم در بیابان     سرم بر دامن زهراست مادر  

    295- پاسدار وظیفه شهید عبدالله صائمی پور فرزند علی اکبر، ولادت 1345 شهادت 30/2/1365 که در منطقه عملیاتی حاج عمران به فیض شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 7 سال در مورخ 15/7/1372 به خاک سپرده شد.     روزی که شود اِذَ السما فطرت      وندر پی آن اذ نجوم کدرت

     من دامن تو بگیرم انر سُئلت       گویم که شهید بای ذنب قُتلت

    296-   سرباز وظیفه شهید غلامعلی براتی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، شهادت 3/6/1371که در منطقه غرب ارومیه زیده توسط ایادی وابسته به استکبار جهانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد     هیهات مناالذله را خواندند و رفتند     رهوار سرخ عشق را راندند و رفتند      فریاد هل من ناصرشان ماند برجای      رفتند اما جاودان ماندند و رفتند

    297- گروهبان یکم شهید جاج مجید رضا عامری فرزند یدالله، ولادت 1344 که در مورخه 1/6/1367 در منطقه عملیاتی فکه بدست بعثیون کافر اسیر و پس از حدود یک سال در مورخه 1/6/1368 در زندان های مخوف عراق مظلومانه به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 13 سال در تاریخ 7/5/1381 به میهن اسلامی رجعت و به خاک سپرده شد.   

    298- سرباز شهید عباسعلی واحدی فرزند نصرت الله ، ولادت 1348 دژبان لشکر 28 سنندج که در مورخه 3/11/1367 در محور همدان سنندج به خیل عظمای شهدا پیوست      ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد         بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد         به سوی حجله می روم شادان ولی زخم در بدن دارم   به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم

    299- مهندس شهید محمد علی نمکی فرزند حسینعلی، ولادت 1343، شهادت 6/6/1367 که در منطقه نوسود دوآب اورامانات به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از نوشتار های شهید:  آنکس که مرا طلب کند می یابد، آنکس که مرا یافت می شناسد، آنکس مرا شناخت دوستم می دارد، آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد ، آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم ، آنکس که به او عشق ورزیدم می کشم او را و انکس که من بکشم خونبهایش بر من واجب است و آنکس که خونبهایش به من واجب است، پس من خودم خونبهایش هستم.

    300- پاسدار شهید علی ربیعی فرزند محمد، ولادت 1337، شهادت 22/4/1367، که در منطقه عملیاتی حلبچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد.   شهیدان شاهدان شهر عشقند    شهیدان همنشین اولیا اند     شهیدان قلب تاریخ جهانند   

    301- ستوانیار یکم شهید رجب رضایی فرزند علی، ولادت 1323 شهادت 31/4/1367 در منطقه عملیاتی قصر شیرین به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  من خاک نشین اهل دل خواهم شد    از عشق تو سرخ و مشتعل خواهم شد        امروز اگر سر ندهم در ره عشق       فردا بخدا زرد و خجل خواهم شد.

    302- سرباز شهید محمد اسماعیل صلواتی همدانی فرزند محمد ، ولادت 1348، شهادت 6/5/1367، که در منطقه دزفول به خیل عظیم شهدا پیوست. هر شهیدی که در این عرصه بخون غلطان شد      تیر بر مرگ زد و زنده و جاویدان شد        قدمی نه بر سرا پرده یاران شهید      هرسراپرده که بینی همه گلباران شد

    303- معلم بسیجی شهید مهدی فضلی فرزند حسین، ولادت 1339، شهادت 5/5/1367 که در منطقه اسلام آباد غرب عملیاد مرصاد شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید:  حمد خدا بی همتا که ما در زمانی به دنیا آورد که فرزندی از فرزندان پیامبر حضرت امام روح الله پرچم اسلام را به دست گرفته و ما را با هل من ناصر ینصرونی اش دعوت به مبارزه با مستکبران نموده است. خدایا قدرت و توان لبیک گفتن به این ندا را به ما عنایت فرما.

    304- معلم بسیجی شهید احمد فضلی فرزند حسین، ولادت 1335 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض شهادت نایل آمد و در تاریخ 11/3/1379به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید: "هدف، رسیدن به خدا یعنی رضایت اوست و شهیدان برای نیل به آن هدف از کوتاهترین راه عبور می کنند خداوند ما را از بندگان مخلص خدا قرار بدهد".

    305-  بسیجی شهید احمد اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1337، شهادت 5/5/1367، که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به فیض شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "تقاضا دارم در تعلیم و تربیت فرزندانم کوشا باشید و تا زمانی که بزرگ شدند نه تنها از مرگ من ناراحت نباشند بلکه افتخار کنند که پدرشان در راه خدمت به اسلام و مسلمین و دفاع قرآن و مملکت اسلامی به شهادت رسیده است".  

    306- بسیجی شهید محمد حسن اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1336، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از پیام شهید: "برادران امروز تکلیف حکم می کند گوش به زنگ باشیم که از جماران چه فرمانی صادر می گردد و به جان دول پذیرا باشیم از امت حزب الله انتظار دارم دست از امام برندارند و رضای خدا را در همه حال در نظر داشته باشند".

    307- بسیجی شهید فریدون عباسی شاهکویی فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1332 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل امد. عشق یعنی رستن از خود به تمامیت مردانگی،      رفتن به الی الله و ایثار جان و جاوندانه شدن،   به تمامیت عشق، حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب.

    308- بسیجی شهید علی مقدس فرزند محمد حسن، متولد 22/10/1333 شهادت 5/5/1367 اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل .        من خواستار جام می از دست دلبرم      این راز با که گویم و این غم کجا برم        جان باختم بحسرت دیدار روی دوست       پروانه دور شمعم و اسپند آذرم         این خرقه ملوث و سجاده ریا         آیا شود که بر در میخانه بر درم     گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای       مستانه جان  زخرقه هستی در آورم         از غزلیات حضرت امام ره

    309- بسیجی شهید احمد شیخ کبیر فرزند عباسعلی  ولادت 21/2/1336 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام اباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل گردید. هستی عاشق دلباخته از باده توست        بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای    بجز این مستیم از عمر دگر حاصل نیست       که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست   رهرو عشقی اگر خرقه و سجاده فکنی        چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست     که بجز عشق تو را رهرو این منزل نیست

    310- بسیجی شهید داود حاجی آقا فرزند تقی، ولادت 1331، شهادت 30/3/1367،  که در ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "الان در موقعیتی قرار داریم که استکبار جهانی با تمام قوای خود برای از بین بردن اسلام راستین محمدی به مقابله با ما برخاسته پس وظیفه تمامی انسان هایی که خود را مسلمان می دانند و پیرو پیامبر هستند است که در این وضعیت حساس به مقابله با کفر جهانی و ایادی آنها برخیزند."

    311- بسیجی شهید غلام موثق فرزند داود ولادت 1326 شهادت 5/5/1367 که در منطقه اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید   "چرا مرگی را انتخاب نکنیم که آبستن زندگی باشد چرا انگونه نرویم که ائمه معصومین رفتند چرا باشیم تا ذلیل شویم و نرویم تا عزیز گردیم سلاح شهیدان این پروانه های کوی عشق و عشاقان الله رابر زمین نگذارید...."

    312- بسیجی هنرمند شهید بهروز مشتاقی فرزند علی داد، ولادت 1346، شهادت 31/3/1367 که در منطقه عملیاتی ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  دولت آن یافت که در پای تو سر داد ولی        این قبا راست نه بر قامت هر بی سروپاست         تو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق     تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست.    وشما ای دوستان عزیز دانش آموز :  بکوشید که خودمان را با تعالیم عالیه اسلام آشنا کرده و متخصصی متعهد برای جامعه اسلامی باشیم.

    313- بسیجی شهید محمد عمیدی فرزند محمود، ولادت 1324، شهادت 5/5/1367 که درمنطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد. هرکسی لاله صفت جام شهادت نوشید        به یقین تا به ابد زنده و جاویدان است      مجلس آرای همه مجلسیان لاله شده است        هر که از جان گذرد لاله شدن آسان است   

    314- پاسدار شهید محمد باقر قربانی فرزند ولی الله، ولادت 1346 شهادت 1367 که در خونین شهر خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید.   براه میهن و دینم فدا کردم جوانی را      به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را      بگو برمادر پیرم شهید هرگز نمی میرد    ره عشق و شهادت را زمولایم علی گیرم.

    315-  بسیجی شهید جمشید تیموری فرزند غلامرضا، ولادت 1324، شهادت 4/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  مادر ره عشق نقض پیمان نکنیم        گر جان طلبد دریغ از حان نکیم     دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

    316- پاسدار شهید غلامرضا خسروجردی  فرزند محمد علی، ولادت 1343، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. هر قطره خون من یک لاله شود          هر آه دلم هزارها لاله شود         فردا که زخاک من بروید گل سرخ        گلخانه مزار و خاکم از ژاله شود

    317- سرباز شهید حسن عامری فرزند اسماعیل، ولادت 1347 شهادت 6/5/1367 که در اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشم بادا که سوی یار رفتم    چوگل بر دامن گلزار رفتم      حسینی گشتم و با مرکب عشق    به سوی کاروان سالار رفتم

    318- پاسدار شهید حسین حاج قاسمی فرزند اسماعیل، ولادت 1341، شهادت 1/4/1367 که درکربلای ماووت عراق به خیل شهدا پیوست.  قسمتی از مناجات شهید    "در معبد عشق جان فدا باید کرد      یعنی به حسین اقتدا باید کرد      بی سر به لقای یار می باید شتافت     دینی است که اینگونه ادا باید کرد

    319- بسیجی شهید منصور عبدالهی فرزند اباصلت، ولادت 1344، شهادت 26/2/1367 که در کربلای ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در مکتب خونین کفنان باختن جان شده عادت در عشق ولاغیر

    320- بسیجی شهید حسن حجاری فرزند امیر الله، ولادت 1349 شهادت 26/2/1367 که درمنطقه عملیاتی ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 شهد شیرین شهادت را نوشید.  قسمتی از وصایای شهید "با منافقین مبارزه کنید و نگذارید خدای ناکرده برما غلبه کنند مبادا نسبت به این انقلاب بی تفاوت باشید که خون شهدا را پایمال کنند".

    321- جهادگر شهید محمد مهدی حجی فرزند علی اکبر، ولادت 1346، شهادت 26/2/1367 که در منطقه عملیاتی ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید "اسلام با خون رشد کرده است و خون عزیزان شهدمان بوده که امروز به حریم ما حرمت داده است و این امت شهید پرور ماست که باید از این حرمت حریم اسلام دفاع کند".

    322- دانشجوی شهید حسن ملک احمدی فرزند حسین، ولادت 1346، شهادت 18/1/1367 که در منطقه قشر در حال دیدبانی به فیض عظمای شهادت نایل گردید.  ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد      بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده دامات     به حجله می روم شادان ولی زخم در بدن دارم     بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم 

    323- سرباز شهید رمضانعلی ساغری فرزند رضا، ولادت 1347، شهادت 8/1/1367 که در کربلای فکه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم           گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم      دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

    324- پاسدار وظیفه شهید محمد طهماسبی فرزند غلامرضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1366 که در منطقه ماووت عراق شهد گوارای شهادت را نوشید، آسیا گردش چرخ فلک و خورشید است     خرم از خون شهیدان شجر توحید است       این پیام شهدا وقت شهادت باشد       مرگ در راه خدا زندگی جاوید است.

    325- بسیجی شهید عباس امینیان فرزند محمد، ولادت 1347، شهادت 17/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل گردید.     آنان که شهید راه توحید شدند       سرچشمه نور همچون خورشید شدند     اندر ره کربلا به صد شور و نشاط       ایثار کنان شهید جاوید شدند  

    326- بسیجی شهید محمد مهدی جلالی شاهگویی فرزند عباس، ولادت 1344، شهادت 24/12/1366، که در کربلای ماووت عراق عملیات بیت المقدس 3 به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید    ".... و اما شهید هیچ خونش هدر نمی رود بلکه این قطرات خون او همانند دریایی خروشان به پیکر اجتماع وارد می شود تا اینکه اجتماع را از امراضی چون بی غیرتی و سستی و به تحول و دگرگونی تبدیل سازد."

    327- پاسدار شهید محمد حسن صدیقی فرزند محمد، ولادت 1339، شهادت 25/12/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 ماووت عراق به جمع شهدا پیوست.  قسمتی از وصایای شهید "پدرم و مادرم توصیه می کنم معنویت خود را بالا ببرید و همواره تکلیف است بر شما که از اسلام و حقوق مسلمین دفاع کنید."

    328- بسیجی شهید جواد رضایی فرزند عباس، ولادت 1349، شهادت 25/12/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به خیل شهدا پیوست. . ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم           گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم      دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم.

    329- بسیجی شهید محمد صادقی فرزند محمد باقر،  ولادت 1334، شهادت 25/12/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به سوی معبود خویش پرواز کرد. قسمتی از وصایای شهید  "شما امت حزب الله پاسدار خون شهیدان هستید و از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ولایت فقیه حمایت کنید و بدانید که این انقلاب ثمره خون صدها هزار شهید، مفقود و معلول است و مستضعفین جهان چشم امید به این انقلاب دارند."

    330- بسیجی شهید محمد رضا مزجی، فرزند حسن، ولادت 1351 شهادت 1/12/1366 که در کربلای جنوب منطقه خندق به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید "خدایا! تو شاهد باش که در مسیر عشق تو حرکت کردم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار می کشم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است"

    331- پاسدار وظیفه شهید حسین صادقی فرزند نادعلی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق شربت گوارای شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید   "امت شهید پرور پیرو خط امام باشید و همیشه برای سلامتی و طول عمر آنحضرت دعا کنید زیرا این رهبر عزیز نعمتی است که پروردگار اعظم از روی لطف و مهربانی به ما ارزانی داشته و او را برای ما فرستاد"

    332- بسیجی شهید شیخ محمود صاحبی فرزند محمد تقی، ولادت 1346، شهادت 20/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق شربت شهادت را نوشید.  آنکس تو را شناخت جان را چه کند       فرزند و عیال و خانمان را چه کند      دیوانه کنی هر دو جانش بخشی      دیوانه تو هر دو جهان را چه کند.

    333- بسیجی شهید ابراهیم محمودیان فرزند عبدالله، ولادت 1349 شهادت 1/11/1366 منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق به فیض شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید    "امروز روز امتحان است روزی است که باید با ایثار خون خود درخت اسلام را آبیاری نمود امت حزب الله ! آگاه باشید که خداوند بر ما منت نهاده و ما را در عصری قرار داده که برای یاری دین خدا به پا خیزیم ."

    334- پاسدار وظیفه شهید علی یونسی، فرزند احمد، ولادت  1346، شهادت 4/11/1366 که در منطقه عملیاتی نصر 8  ماووت عراق به خیل شهدا پیوست.  گفتا به ره عشق سفر باید کرد    ره پر زحرامی و خطر باید کرد      یا عشق سفر زسر بدر باید کرد      یا در ره دوست ترک سر باید کرد   

    335- بسیجی شهید اسماعیل رجبی ،  ولادت 1350، شهادت 6/11/1366؛ که در منطقه ماووت عراق به فیض شهادت نایل آمد.  خط سرخ شهادت خط آل محمد و علی است امام خمینی ره      آن دم که بخون خود وضو می کردم         دانی که زحق چه آرزو می کردم     ای کاش مرا هزار جان بود به تن      تا آن همه را فدای او می کردم.

    336- گروهبان وظیفه احمد غلامی فرزند غلام ، ولادت 1344، شهادت 15/10/1366 که درکربلای شرهانی به فیض شهادت نایل آمد. هر قطره خون من یکی لاله شود، هر آه دلم هزار ناله شود، فردا که زخاک من بروید گل سرخ، گل خانه مزار و خاکم از ژاله شود.

    + نوشته شده در شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 11:57 شماره پست: 923

     

    بررسی آماری شهدا حقایقی را بازگو می کند که شاید تاقبل از این مستور بوده است، مثلا اکثر شهدای آرمیده در مزار شاهرود را جوانان دهه های سی (1330) و دهه (1340) تشکیل می دهند یعنی در زمان شروع جنگ در ابتدای دهه شصت (1360) و انتهای دهه (1350) بین بیست تا سی سال سن داشتند، شهدای متولد بین سال های 1339 تا 1348 بیشترین ها هستند، اینان در این سن و سال مقابل بعثی های وحشی ایستادند که امروز شمه ایی از قساوت قلب آنان را در برخورد با شیعیان کشورشان در کنار داعش مشاهده می کنیم، آنروز این قساوت با آهن و فولاد مسلح بود و بر ابدان این شهیدان می تاخت و...

     توزیع آماری 250 (تا ردیف 250) شهید مزار شهدای شهرستان شاهرود بر اساس سال شهادت:

    سال 1357 با  3 نفر شهید،  

    سال 1358 با  2 شهید،

    سال 1359 با 6 نفر شهید،  

    سال 1360  با 17 شهید،

    سال  1361 با  66 شهید،

    سال 1362 با 25 شهید،

    سال 1363 با  26 شهید،

    سال 1364 با  40 نفر شهید،

    سال 1365 با  43 نفر شهید،

    سال 1366 با 8 نفر شهید،

    سال  1367 با 6 شهید

    و سال های بین 70 تا 1390 با  2 شهید.

      

    توزیع آماری این 250 شهید بر اساس سال تولد:

    متولدین بین سال های 1300 تا 13330 پانزده نفر

     شهدای متولد سال 1331 سه نفر،

    شهدای متولد سال 1332 یک نفر

    شهدای متولد سال 1333 دو نفر

    شهدای متولد سال 1334 چهار نفر

    شهدای متولد سال 1335 پنج نفر

    شهدای متولد سال 1336 پنج نفر

    شهدای متولد سال 1337 یازده نفر

    شهدای متولد سال 1338 شش نفر

    شهدای متولد سال 1339 بیست و یک نفر

    شهدای متولد سال 1340 بیست نفر

    شهدای متولد سال 1341  شانزده  نفر

    شهدای متولد سال 1342 بیست و هشت نفر

    شهدای متولد سال 1343 شانزده نفر                                  

    شهدای متولد سال  1344 بیست و دو نفر

    شهدای متولد سال 1345  بیست نفر

    شهدای متولد سال 1346 سیزده نفر

    شهدای متولد سال 1347 چهارده نفر

    شهدای متولد سال 1348  یازده نفر

    شهدای متولد سال 1349 دو نفر

    شهدای متولد 1354 یک نفر

     

    توزیع آماری شهدا بر اساس محل شهادت:                                        

    جزیره مجنون، جاده خندق (هورالعظیم) و شرق دجله (عملیات بدر) با 30 نفر شهید،

    جبهه شلمچه با 21  نفر

    جبهه عین خوش  19 نفر شهید 

    جبهه مهران 18 نفر شهید                     

    جبهه فاو 17 نفر شهید

    جبهه خرمشهر با 15 نفر شهید

    جبهه اروند رود با 14 نفر شهید

    جبهه ماووت (نزدیک شهر سلیمانیه کردستان عراق) با 8 نفر شهید

    جبهه بانه (کردستان) با 7 نفر شهید

    جبهه شوش با 6 نفر شهید

    جبهه ها هر کدام با پنج شهید:  آبادان، کردستان، پاسگاه زید                                   

    جبهه ها هر کدام با چهار شهید:  حاج عمران، گیلان غرب، سومار، شهدای بمباران، ترور و...      

    جبهه ها هر کدام با سه شهید:  شهدای انقلاب، منطقه فکه، چزابه، کرخه، پنجوین، پاوه، جبهه جنوب

    جبهه ها هر کدام با دو شهید:  مریوان، دزفول، جفیر، زبیدات، گنبد، دشت عباس        

    جبهه هایی که هر کدام یکی از شهدا  بدانجا متعلقند: 

    اندیمشک، سوسنگرد ، رقابیه، سبدکان، موسیان، ایستگاه حسینهیه، کلاشین، میاندوآب، شهدای بازی دراز ، کامیاران، آبادانان، بصره، میمک، زاهدان، باختران، پادگان ستوه، حادثه منا مکه، سقز،  شرهانی ، دارخوین، اسلام آباد غرب،

    لازم به ذکر است وصیت نامه شهدا معمولا یک صفحه A4 مطلب بوده است که سنگ نویس قبور شهدا معمولا بنا به اولویتی که مد نظر داشته، قسمتی از آن را گزینش کرده و روی قبر هر شهیدی درج کرده است. شهدایی که وصیتنامه نداشته و یا مطلب قابل گزینشی در وصیتنامه اشان نیافته اند و.... شعر، مطلبی از امام خمینی، شهید مطهری و... درج شده است.

    کل شهدای خفته در مزار شهدای شاهرود بین سیصد تا چهارصد شهیدند که بنده تنها 250 تن از آنان را در این آمار آورده ام که به خاطر دفن آنان به ترتیب زمانی (نسبتا منظم)، در صورت شمول بقیه شهدا در این آمار به لحاظ سال شهادت، منطقه شهادت و... آمار تغییر خواهد کرد.

    امیدوارم با این کار حق ناچیزی را از حق بزرگی که این دلیرمردان به گردن تک تک ما ایرانیان و آزادگان جهان دارند را ادا کرده باشم. با توجه به ناتوانی جسمی از پوشش باقی مانده این شهدا ناتوان ماندم که از آنان نیز پوزش می طلبم.

    + نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 16:35 شماره پست: 924 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • سنگ نوشته های قبور 336 شهید شهرستان شاهرود

     

    یکی از چیزهایی که برایمان خواهند نگاشت، آنچیزی است که بر سنگ های قبورمان نقش خواهد بست، و بازماندگان متناسب با حالشان است که بر آن خواهند نگاشت؛ اما چیزهایی هم نگاشته می شود شاید رفلکسی از زندگی خود ما باشد. ایام عید نوروز است و به رسم نیکوی سر زدن به گذشتگان، امروز سه شنبه سوم فروردین ۱۳۹۵ بعد از ورزش صبحگاهی، سری به مزار شهدای شهر شاهرود زدم، تعدادشان زیاد است و لذا به نظرم رسید تنها چهره ها را از روی عکسی که بر سنگ مزارشان حکاکی شده است، مرورشان کنم، دیدم اغنا نمی شوم و باید به نام ها نیز نگاه کرد، نام ها را که دیدم، محل و تاریخ شهادت شان کنجکاوم کرد و...،

    خلاصه گفتم سنگ را با نوشته اش با خود ببرم و موبایل را بیرون کشیدم و شروع به عکس برداری از سنگ مزارشان کردم تا در یک فرصت مناسب خوب نگاه شان کنم، اینجا با عکس ها و نام هایی مواجه می شوی که آشنایند، همسنگرانی که روزی با آنان بودم و ناگهان انفجاری، شلیکی و...، از قافله ی ما جدا شدند و راه خود را پی گرفتند و رفتند، تا ما بمانیم و گرفتار شویم.

    ابتدا از سنگ مزار چند تن از آنان که آشناتر بودند عکسی گرفتم، ولی باز با خود گفتم مگر می توان در این بین شان نا آشنایی یافت که همه از یک جبهه و هدف بودیم و لذا به ترتیب و بدون انتخاب از 250 تن (این آمار به 336 تن در سفر شهریور 1395 افزایش یافت) از آنان عکس گرفتم؛ حسابی انسان را در تفکر فرو می برند، هزاران پیام دارند، حیفم آمد این سنگ نوشته ها که تاریخ قهرمانان و ایثارگران و جوانان این مرز و بوم است را با شما به اشتراک نگذارم، تا شما هم با توجه به حالتان با آنان ارتباط بگیرید. با کسانی که جان در راه میهن خود فدا کردند و امروز به نظاره اعمال ما نشسته اند.

     برای من که این سرزدن به آنان دردسر ساز شد و شرمسار از نزدشان مرخص شدم و... هر بار که سری به آنان می زنم منقلبم می کنند، انگار سخنان زیادی دارند و از انتظارات شان می گویند، از سن و سال شان، تیره و تبارشان، اهداف شان، دل نگرانی ها شان، طلوع و غروب شان و... چیزهای زیادی برای یادآوری دارند و...

    این جنگ و انقلاب را این مردم پیش بردند، وقتی به مزار شهدای آنان در این راه سر می زنی کلکسیونی از نام ها، سن و سال ها، تیره و تبارها، فامیل ها و... می یابی که در نقطه، نقطه ی منطقه ایی به گستردگی یک مرز چند هزار کیلومتری جان باختند تا ذره ایی از این خاک را دشمن نتواند جدا کند و ثروت، مال و ناموس این کشور دوباره به یغما و تاراج دشمن نرود. کافیست از کنار قبرهای آنان کمی با توجه بگذری و به سنگ نوشته قبورشان توجهی کنی هزار نکته در آن نهفته است:

     بر سنگ نوشته برخی از شهدای مزار شهر شاهرود بدین شرح نگاشته اند:

    1- بسیجی شهید فرامرز علی کلباسی متولد 1345 فرزند مهدی که در تاریخ 28/10/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت در نزدیکی های سردشت به شهادت رسید)، قسمتی از وصیت این شهید " امیدوارم خون جاری شده من بتواند تحرکی به جسم کسانیکه هنوز در خواب هستند باشد.  دلم خواهد که در سنگر بمیرم، به زیر سایه رهبر بمیرم، دلم خواهد که بینم قبر مولا، گرفته تربتش در بر بمیرم" 

    2- بسیجی شهید رضا نادری فرزند محمد ولی، متولد 1346، شهادت 5/5/1367 که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصایای شهید: "ای برادر کجا می روی کمی درنگ کن، آیا با کمی گریه وییک فاتحه بر مزار من و امثال من مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد؟ یا نه ما نظاره گرخواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد"

    3- دانش آموز بسیجی شهید غلامرضا جلالی، فرزند محمد، ولادت 1348، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر (جزیره مجنون به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از 10 سال بخاک سپرده شد. مردان خدا چه با صفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند، گویی که رسیده حکم آزادی شان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

    4- گروهبان سوم وظیفه شهید سلیمان لطفی فرزند محمد ولادت 1344 شهادت 25/10/1365 که در اصفهان بر اثر بمباران هوایی بعثیون مزدور شهد گوارای شهادت را نوشید، چه خوب است پس از رنج ها و دردها و زجرها معشوقمان الله ما را بخواند و از ما طلب جان کند.

    5- اینجا آرامگاه کسی است که در راه حفاظت از محیط زیست بوسیله غارتگری شرور در ساعت نه و نیم بعد از ظهر مورخ 21 آذرماه سال 1372 سینه اش هدف گلوله قرار گرفت و با افتخار جان داد. شهید غلامرضا سعیدان فرزند علی اصغر، در طول عمر کوتاهش با عزت و غرور خالصانه خدمت کرد.

    6- پاسدار شهید محمدجواد کسائیان فرزند رضا ولادت 1344 شهادت 26/10/1365 که در منطقه عملیاتی شلمچه کربلای 5 به خیل عظیم شهدا پیوست، قسمتی از وصایای شهید: "به راه دین و قرآنم فدا کردم جوانی را، به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را، بگو بر مادر خوبم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق شهادت را از آقایم حسین (ع) گیرد".

    7- سرباز شهید حسین بشیری شاهرودی فرزند احمد ولادت 1346 شهادت 21/4/1367 که در منطقه عملیاتی زبیدات به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از هشت سال به خاک سپرده شد. شهیدان محرم دانای رازند، مقیم خلوت آن بی نیازند، ز سودایی که با معبود کردند، به دنیا و به عقبی سرفرازند.

    8- بسیجی شهید محمد کاظم عرب، فرزند غلامحسین، ولادت 1346، شهادت 21/10/1365 که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 به فیض عظمی شهادت نایل گردید. قسمت از وصایای شهید: "سفارش می کنم شما را به وحدت کلمه و یکپارچگی، و این عزت و شوکت کشورمان را مدیون وجود بلند مرتبه امام خمینی هستیم".

    9- بسیجی شهید خادم الحسین (ع) محمد علی عامریان فرزند محمد اسماعیل شهادت 1339 شهادت 4/10/1365، که در منطقه عملیاتی شلمچه و در عملیات کربلای 5 شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "ای خدا و ای غفور با توفیقات تو قدم در این راه گذاشتم و لذا امیدوارم توفیق شهادت در راهت را به این حقی عطا فرمایی".

    10- بسیجی شهید مسعود شهری فرزند علی اکبر، ولادت 1348 شهادت 22/10/1365، که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "همانگونه که مولای مان حسین (ع) برای انجام امر به معروف و نهی از منکر با یزید به قتال پرداخت، من نیز برای انجام همان امر به جبهه آمده ام و شهادت من بسیار کوچکتر از مولایم می باشد".

    11- بسیجی شهید محمد مهدی طالع زاده فرزند حسین، ولادت 1348 شهادت 22/10/1367)، که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "ای امت حزب الله هنوز جنگ در راس تمام مسایل می باشد و شرکت در امر جهاد و جنگ واجب تر از نماز و روزه است"

    12- بسیجی شهید محمد دهقان نژاد، فرزند تقی، ولادت 1348 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا از ماندنم در رنجم، و در این سختی و بی تابی تنها عشق به اسلام و اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام و امید به دعای عزیزان موجب برخاستن و ایستادنم می باشد".

    13- بسیجی شهید علی افضلی فرزند محمد ولادت 1344 شهادت 29/2/1365، که درمنطقه عملیاتی مهران به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "من که به جبهه ها پا نهادم چیزی نبوده است به غیر از رفع تکلیفی که مرجعم و رهبرم و هدایت کننده ام امام امت بر دوشم گذاشته است".

    14- پاسدار شهید سید علی سید احمدی فرزند سید محمد، ولادت 1341 شهادت 29/2/1365، که در منطقه عملیاتی مهران شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "وقتی بینش انسان آن محدودهای مادی را می شکند و تا ملکوت اعلی پر می کشد، جان کمترین چیزی است که می توان سر بر آن نهاد".

    15- پاسدار وظیفه شهید رضا کوهی فرزند حسین، ولادت 1343، شهادت 20/9/1365، که درمنطقه عملیاتی جاده خندق (هورالعظیم) به فیض عظمی شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "مادر عزیزم امیدوارم که با دعاها و ستایش های خویش قلب من و همه رزمندگان را که در جبهه ها به سر می برند مسرور بگردانی".

    16- سرباز شهید محمد (امیر) حقیقت فرزند علی اصغر، ولادت 1343 شهادت 7/8/1365، که در کربلای باختران به فیض عظمای شهادت نایل آمد. "امام خمینی: گوارا باد بر این شهیدان لذت انس و همجواری شان با انبیا عظام و اولیا گرام و شهدای صدر اسلام".

    17- بسیجی شهید احمد صادقی فرزند محمد هاشم، ولادت 1345 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "امیدوارم امت حزب الله همیشه در پر کردن جبهه ها و تقویت آنها کوشا باشد و دست از ولایت فقیه بر ندارد. ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم، گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم".

    18- بسیجی شهید کاظم صالح آبادی فرزند محمد، ولادت 1347 شهادت 29/2/1365 که در کربلای مهران شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "اینجانب حقیر هدفم از رفتن به جبهه بخاطر رضای خدا و لبیک گفتن به ندای هل من ناصر ینصرنی امام و برای یاری رساندن اسلام عزیز بود و خوشحالم که افتخار پیدا کردم که سرباز روح الله باشم"

    19- جهادگر شهید حاج احمد خوشقدم فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1314 شهادت 23/4/1365، که در کربلای کردستان به فیض عظمای شهادت نایل گردید. از وصایای شهید: "خوشا آنانکه به موت اختیاری مردند تا سر چشمه بقا یافتند بی شک سعادت از آن کسانی است که متاع و غرور دنیا فریب شان نداد و سرانجام فرمان حق را بجان خریدند و خونین جامه به حرم خدا شتافتند".

    20- بسیجی شهید محمد رضا بیطاری فرزند علی اکبر، ولادت ،1343 شهادت 30/3/1367، که در کربلای ماووت عراق شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمت از وصایای شهید: "هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابر قدرتهاست".  

    21- بسیجی شهید مهدی صادقی پور فرزند شعبانعلی، ولادت 1341 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا تو شاهدی که در مسیر عشق تو پا نهادم و اکنون فقط انتظار پیوستن به تو را دارم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است".

    22- بسیجی شهید محمد رضا جمعه دوست فرزند محمد ولادت 1338 شهادت 6/4/1365، قسمتی از وصایای شهید: "با دشمنان جمهوری اسلامی باید جنگید چون آنها تاب و تحمل عدل و عدالت حکم قانون اسلام را ندارند".

    23- استوار دوم شهید علی کوثری فرزند محمد اسماعیل ، ولادت 1342، شهادت 25/3/1365، که در کربلای جزیره مجنون شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "هدف من از آمدن به جبهه، رضای خدا و یاری رساندن به اسلام و مسلمین است".

    24- بسیجی شهید صفر علی رجبی فرزند حسین، ولادت 1322، شهادت 28/3/1365 که در کربلا جنوب به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "خدایا تو شاهد باش که در مسیر تو حرکت کردم واینک فقط پیوستن تو را انتظار دارم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است".

    25- بسیجی شهید اسماعیل بهروزی فرزند ابراهیم، ولادت 1348 شهادت 1365 که در کربلای مهران به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "این حقیر این راه را آگاهانه انتخاب کردم، این راه راه حسین (ع) است و همانند حسین (ع) وارد جنگ شده و همانند او می جنگیم و همانند او به شهادت می رسیم".

    26- بسیجی شهید عبدالهادی قرغی فرزند اسماعیل، ولادت 1347، شهادت 4/1/1365 در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نایل گردید. گزیده ایی از وصایای شهید: "ای امت اسلام و ای پیروان خط سرخ شهیدان، رمز پیروزی شما بر کافران و منافقین پیوستگی به اسلام عزیز و یکپارچگی و وحدت و اطاعت از مقام مقدس رهبری می باشد".

    27- بسیجی شهید رضاقلی کشاورزیان فرزند اسماعیل، ولادت 1347، شهادت 17/3/1365 که در کربلای "جاده خندق" واقع در هورالعظیم به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "خواهران و برادران عزیز جهاد نفس یا بهتر بگویم جهاد اکبر را همیشه ادامه دهید که این گفته رسول اکرم ص است و همچنین جنگ را از یاد نبریدکه بگفته امام عزیز باید در راس مسایل قرار گیرد".

    28- پاسدار شهید سلمان اعما بصیر فرزند شهید عزیز مهدی اعما بصیر، متولد 1344، شهادت 22/10/1365 که در کربلای شلمچه شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "دعا کنید خداوند این شهادت در راهش را قبول نماید و از گناهان این حقیر در گذرد، ای مادر عزیز از من راضی باش و مرا حلال کن و امام را دعا کنید".

    29- بسیجی شهید مهدی اعما بصیر فرزند علی، ولادت 1314، شهادت 7/1/1365 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "جبهه یک دانشگاه است، این دانشگاه الهی را خالی نگذارید و بایید و درس بیاموزید که درس آخرت می باشد".

    30- بسیجی شهید هوشنگ طاهری فرزند قدرت الله، ولادت 1347، شهادت 4/1/1365، که در کربلای فاو و عملیات شهد گوارای شهادت را نوشید، گزیده ایی از وصایای شهید: "تنها پیامی که برای امت شهید پرور دارم این است که راه شهدا را ادامه دهند و هیچ وقت امام را تنها نگذارید و بعد از هر نماز و دعا امام را دعا کنید".

    31- پاسدار وظیفه شهید صفرعلی گرزین فرزند ابراهیم، ولادت 1344، شهادت 23/11/1364 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "ای جوانان مبادا که در غفلت بمیرید که علی ع در محراب شهادت شهید شد و مبادا در حال بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین ع در راه حسین ع و با هدف شهید شد"

    .32 -  پاسدار وظیفه شهید علیرضا زمانی فرزند میرزا، ولادت 1346 شهادت 1365 که در کربلای جاده خندق (هورالعظیم) به فیض شهادت نایل گردید. گزیده ایی از وصایای شهید: "ای مادرم بدان که دیر زمانی است که آرزوی چنین روزی را کشیدم و اجری بس عظیم نزد پروردگارت داری و به رهی که رفتم تفکر کنی آنگاه خوشحال خواهی شد".

    33- بسیجی شهید حسینعلی ملکی فر فرزند عباس، ولادت 1346، شهادت 16/1/1365 که در عملیات والفجر هشت در کربلای فاو به خیل دیگر شهدای والامقام پیوست، سحر از باد صبا مژده جانان آمد، پیک فتح و ظفر ازوادی ایمان آمد، رهبر نور به شب شعله زد و جلوه نمود، شد بهار و به تن سوته دلان جان آمد.

    34- هادی دربانی فرزند عیسی، ولادت 1341، شهادت 23/12/1365 که در عملیات کربلای 5 "کربلای شلمچه" شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید: "بدانید که همه ما برای آخرت آفریده شده ایم نه برای دنیا برای نیستی، نه برای هستی و برای مردن نه برای زندگانی".

    35- پاسدار شهید غلامحسین دربانیان فرزند محمود، ولادت 1346، شهادت 24/2/1365 که در کربلای حاج عمران شهد گوارای شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید: "پدر و مادر عزیزم امیدوارم که از شهید شدن من در راه حق هیچ ناراحتی نداشته باشید بلکه این راه اولیاست و راه آنها را باید ادامه داد".

    36- بسیجی شهید احسان الله نوروزی فرزند ابوالقاسم، ولادت 1346، شهادت 2/3/1365 که در کربلای جاده خندق (هورالعظیم) به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "من به تمام برادران و خواهران خودم سفارش می کنم که پشتیبانی از امر ولایت فقیه را فراموش نکنند، چون تداوم انقلاب بدون رهبری فقیه عادل و آگاه در جمهوری اسلامی امکان پذیر نمی باشد".

    37- سرباز شهید سید مجید محمدیان مغانی فرزند سید محمد، ولادت 1344، شهادت 16/3/1365 که در کربلای حاج عمران شهد گوارای شهادت را نوشید. ما رها کردیم قفس پرواز کردیم سوی دوست، گل زباغ دل نچیدیم جز وصال روی دوست، تیر را با جان خریدیم بهر استقلالُ دین، ما شهادت را گزیدیم جان فدای کوی دوست.

    38- سرباز شهید محمود خالق وردی فرزند غلامرضا، ولادت 1344، شهادت 3/3/1365 که در کربلای حاج عمران به فیض عظمای شهادت نایل گردید. گزیده ای از وصایای شهید: "از خداوند متعال خواهانم که پیروزی بزرگ را هر چه زودتر به مردم ما مرحمت نماید و امیدوارم که خون من نقشی در به ثمر رساندن این انقلاب داشته باشد".

    39- پاسدار وظیفه شهید حسین معصوم آبادی فرزند محمد علی، ولادت 1346، شهادت 18/11/1366 که در کربلای ماووت عراق به خیل عظیم شهدا پیوست، به راه دین و قرآنم فداکردم جوانی را، به آگاهی پسندیدم بهشت جاوانی را، بگو بر مادر خوبم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق و شهادت را ز مولایم علی گیرم.

    40-  سرباز شهید سید مجید محمدیان مغانی فرزند سید محمد، ولادت 1344، شهادت 16/3/1365 که در کربلای حاج عمران شهد گوارای شهادت را نوشید، ما رها کردیم قفس پرواز کردیم سوی دوست، گل ز باغ دل نچیدیم جز وصال روی دوست، تیر را با جان خریدیم بهر استقلالُ دین، ما شهادت را گزیدیم جان فدای کوی دوست.

    41- پاسدار شهید علیمردان دهقان فرزند محمد علی، ولادت 1333، که در تاریخ 21/11/1376 به خاک سپرده شد. مردان خدا چه با صفا می میرند، جان باخته در راه در راه خدا می میرند، گویی که رسیده حکم آزادی شان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

    42- بسیجی شهید محمد علی کابوسی فرزند اصغر، ولادت 1317، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت شهد گوارای شهادت را نوشید و به خیل دوستانش پیوست. آنکس تو را شناخت جان را چه کند، آن کس که تو را شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دوانه تو هر دو جهان را چه کند.

    43- معلم بسیجی شهید جواد ابراهیمی فرزند علی، ولادت 1324، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل آمد. گزیده ای از وصایای شهید: "وظیفه هر فرد مسلمان است که در مقابل کفر به ایستد و نگذارد که دشمنان هر کاری که می خواهند انجام دهند، باید از خاک و مرام مقدس اسلام و شیعه دفاع نماید".

    44- پاسدار شهید محمد لطفی فرزند علی، ولادت 1340 که در مورخه 21/11/1364 که درکربلای ام الرصاص و عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. گزیده ای از وصایای شهید: "روی سخن با منافقین است که ای کوردلان از خدا بی خبر و ای کسانی که در زمان حضرت علی ع آهن گونه بودید و حال با این چهره وارد میدان شده اید، بدانید که امت حزب الله شما را به هیچ وجه نخواهد بخشید".

    45- استوار یکم شهید محمد جعفر خدادادیان فرزند ابوالقاسم، ولادت 1331، شهادت 7/12/1364 که در کربلای جنوب به خیل دوستان شهیدش پیوست؛ در سوگ جانگداز تو ای نازنین شهید، بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو.

    46- سردار شهید علیرضا (حمید) کرمانیان فرزند نصرالله، ولادت 1342، شهادت 21/11/1364 که در کربلای فاو و در علمیات والفجر هشت شهد شیرین شهادت را نوشید. گزیده ای از وصایای شهید: "امروز روز ادای تکلیف است، تکلیفی که اسلام بر دوشمان نهاده است، تکلیفی که عمل به آن به فرد فرد ما واجب شرعی است امروز روز عمل است نه سخن".

    47- بسیجی شهید بهرام اکبری فرزند حسن، ولادت 1339، شهادت 21/11/1364 که در کربلای ام الرصاص و عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "انقلاب اسلامی را که خونبهای شهیدان گلگون کفن است حفظ کنید و بدانید انقلاب از معجزه های خدای بزرگ است".

    48- پاسدار شهید فتح الله یوسفی فرزند عزیزالله، ولادت 1340، شهادت 3/10/1365 که در کربلای فاو و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل آمد: قسمتی از وصایای شهید: "دنیا محل آزمایش افراد می باشد مواظب باشید که دنیا شما را به خود به وسیله زیبایی ها، سرمایه ها و هوای نفس نکشاند و از هدف اصلی که سرای دیگر است باز بمانید پس به اجرای احکام الهی گردن نهید که راه نجات همین می باشد".

    49- بسیجی شهید علی اکبر صادقی فرزند هاشم، ولادت 1339، شهادت 25/11/1364 که در منطقه فاو و عملیات والفجر هشت بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "از شما عزیزان می خواهم که قدری به خود آیید و انقلابی در درون خود به پا کنید و راه شهیدان را ادامه دهید".

    50- بسیجی شهید علی خواجه فرزند رجبعلی، ولادت 1319، شهادت 23/11/1364 که در کربلای اروند رود و در عملیات والفجر هشت بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "رهبریت را که مرجعیت است هرگز تنها نگذارید و به دستورات او جامه عمل بپوشانید که رستگاری در آن است".

    51- بسیجی شهید مجید رجبیان فرزند رجبعلی، ولادت 1344، شهادت 14/12/1364 که در کربلای آبادان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "بار خدایا به حق حسین ع قسمت م دهم مرا بپذیر که می دانی من فقیرم، تو غنی، من گدایی سائلم و معطی، از گناهان پاکم کن و سپس به سوی خودت جلب کن، چرا که آرزوی شهادت به لقا توست ".

    52- بسیجی شهید محمد رضا اکبری فرزند عباس، ولادت 1345، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "زندگی کردن در این دنیا همانند زندان است و می خواهم با شتابی هر چه تمامتر به لقا محبوب خویش نائل گردم".

    53- پاسدار شهید علیرضا آقائی فرزند صفر علی، ولادت 1343، شهادت 12/6/1364 که در جزیره مجنون بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه ی شهید: "پروردگارا تو خود صاحب و ولی نعمت من هستی و از جاجتم آگاهی و می دانی که چه تقاضایی دارم همان تقاضایی که اولیائت داشته که همان شهادت در راهت هست می باشد".

    54- پاسدار شهید مصطفی عرب حجی فرزند محمد علی، ولادت 1347، شهادت 12/6/1364، که در کربلای جاده خندق به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "نشر اسلام علی اصغر ها زیاد می خواهد، ابوالفضل ها زیاد می خواهد، کودکان، نوجوانان، پیرها، زن و مردمی باید که خود را فدای اسلام کنند تا دیگر بار بتوانیم به یاری خداوند اسلام را در جهان بگسترانیم".

    55- دانش آموز بسیجی شهید حسین وفایی فرزند اسکندر، ولادت 1342، شهادت 19/9/1364، که در کربلای جاده خندق به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "مادرجان در مرگ من ناراحت نباش چون من امانتی در دست شما بودم و باید خوشحال باشی و افتخار کنی و صبر پیشه کنی که فرزندت را در راه خدا دادی".

    56- بسیجی شهید حسین شاطری فرزند محمد علی، ولادت 1334، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "هدف از انتخاب این راه این بود که چون ما مسلمانیم باید پیرو اسلام عزیز باشیم و دستورهای آن را بکار بندیم و انتخاب اسلام یعنی انتخاب تمام دستوارت آن".

    57- پاسدار شهید علیرضا صدیقی فرزند محمد رضا، ولادت 1341، شهادت 22/11/1364، که در کربلای فاو به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای زمین غرب و شرق تو شاهد باش که من برای رضای خدا آمده ام جبهه، ای خدا اگر توبه شکسته ام باز آمده ام، خدایا این بدنم ضعیف است".

    58- پاسدار شهید سعید قزوینی فرزند اسد الله، ولادت 1341، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود  به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "برادران عزیز همسنگرم ای پاسداران وارث خون حسین و ای حامیان و نگهبانان و خط ولایت و امام استوار و صبور و پرخروش و توفنده بر خصم زبون بتازید و خم بر ابروان نیاورید که اگر چون شمع بسوزیم همچنان باید با این نهضت باشیم  بار را باید به منزلگاه برسانیم." چون کند قافله کوچ از صحرا، آتشی می نهد از خویش به جا، سعید عزیز کوچ کردی تو زسر منزل ما، آتشت مانده ولی بر دل ما.

      59- بسیجی شهید محمد رضا موذن فرزند حسین، ولادت 1344، شهادت 24/11/1364، که در کربلای اروند رود و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ما باید هر وقت امام فرمان رفتن به جبهه ها را داد از دل و جان فرمان امام را لبیک گوییم و خود را به جبهه های حق علیه باطل برسانیم".

    60- پاسدار شهید سید علی حسینی فرزند سید تقی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "شهادت منطقی است از حرکت تکاملی آنانکه به وجود مطلق و خالق می پیوندند و جبهه ها محل پیوند عاشق است به معشوق و شما بدانید که من فقط برای رضای خدا به جبهه می روم".

    61- بسیجی شهید محمد حسن نادعلی فرزند حاج امام علی، ولادت 1347، شهادت 4/10/1365، که در کربلای شلمچه و عملیات کربلای 4 به درجه رفیع شهادت نایل گردید، و در تاریخ 29/5/1368 به خاک سپرده شد. قسمتی از وصیتنامه شهید: "من بر اساس رسالت مسولیتی که بر عهده دارم در راه خدا و برای پاسداری و حرمت از انقلاب اسلامی و خون های شهدای عزیز به جبهه آمده و به استقبال شهادت رفتیم. تو مکن غیبت و دروغ مگوی، دل خود را ز بخل و کینه بشوی".

    62- بسیجی شهید مجید اسد فرزند رضا، ولادت 1347، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود در عملیات والفجر هشت  به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "وصیت من به شما امت شهیدپرور این است که از راه امام و راه مستقیم جلوگیری نکنید و این راه را ادامه دهید و رهبر کبیر را تنها نگذارید و یاریش کنید".

    63- بسیجی شهید علی اکبر اسد فرزند رضا، ولادت 1339، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران و در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اسلحه به زمین افتاده شهیدان را برگیرید و بر دشمن زبون بتازید که خداوند پیروزی را در قرآن به ما بشارت داده است فقط کمی صبر ان الله مع الصابرین".

    64- بسیجی دانش آموز شهید حسن (امیر) رحمانی نیا فرزند محرمعلی، ولادت 1345، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "از مردم می خواهم که همیشه رهنمودهای حضرت امام را در زندگی خود بکار گیرند و تقاضامندم تا موقعی که جنگ بین اسلام و کفر هست زندگی خویش را با جنگ هماهنگ سازند".

    65- پاسدار شهید عباسعلی مالک فرزند رضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای امت شهید پرور من بعنوان یک برادر از شما میخواهم که به هیچ وجه در هر برهه از زمان امام عزیزمان را تنها نگذارید صحبت ها و پندهای امام عزیز را گوش فرا دهید چرا که سخنان او مانند دواست برای شفای مریضان".

    66- بسیجی دانش آموز شهید حسن (امیر) رحمانی نیا فرزند محرمعلی، ولادت 1345، شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران در عملیات مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "از مردم می خواهم که همیشه رهنمودهای حضرت امام را در زندگی خود بکار گیرند و تقاضامندم تا موقعی که جنگ بین اسلام و کفر هست زندگی خویش را با جنگ هماهنگ سازند".

    + نوشته شده در پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 12:22 شماره پست: 917  

    67- پاسدار شهید عباسعلی مالک فرزند رضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای امت شهید پرور من بعنوان یک برادر از شما می خواهم که به هیچ وجه و در هر برهه از زمان امام عزیزمان را تنهانگذارید و صحبت ها و پندهای امام عزیز را گوش فرا دهید چرا که سخنان او مانند دواست برای شفای مریضان".

    77- پاسدار شهید محمد جعفر فنایی شاهرودی فرزند رضا، ولادت 1337، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر شربت شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش در منطقه باقی مانده است، قسمتی از وصیتنامه شهید: "هر کس که در پی محو باطل و دنبال حق باشد باید لباس سرخ بپوشد باید خون سرخش چهره سفیدش را رنگین کند چرا آنقدر در خانه بمانم که مرگ به سراغ من آید چرا آغوش در استقبال مرگ سرخ نگشایم".

    87- پاسدار شهید علی رحیمی فرزند احمد، ولادت 1343، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "و این کلام را مردم بخوانید که امام جانشین مهدی عج و پرچمدار لشکر و سخنگوی او در عصر غیبت است پس کلام او را به حاکم بدن که همانا قلب باشد تحمیل کنید تا اعضا و جوارح را در طریق هدایت قرار دهد. آیا کدام شیعه به نعشت نماز کرد؛ آیا کدام دوست تنت را حفاظ کرد؛ غسلت که داد کفنت را برید و دوخت؛ بر حالت غریبت آیا دل که سوخت".

    97- پاسدار شهید منصور جلالی فرزند اسماعیل، ولادت 1335، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "هدف تمام شهادت ها و مبارزات ما نیز این است که حکومت الله و مکتب اسلام در سطح جهان برقرار گردد پس ای کسانی که تعهد اسلام دارید آگاه باشید که امروز روز آزمایش است".

    80- پاسدار شهید محمد مصطفایی فرزند حسین، ولادت 1348، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای امت قهرمان ای یاوران امام ای منتظران مهدی عج نکند خدای ناکرده از انقلاب مایوس بشوید این انقلاب مقدمه ای است برای انقلاب جهانی مهدی".

    81- جهادگر شهید حاج محمد حاج اسماعیلی فرزند اسدالله، ولادت 1312، شهادت 8/5/1363، که در کربلای سبدکان عراق شربت شهادت را نوشید، قسمتی از اشعار شهید: "اگر از آسمان ها تیر ببارد؛ وگر خون از سر شمشیر ببارد؛ اگر صدام هزاران تانک آرد؛ اگر ریگان هزاران ناو آرد؛ قسم بر نهضت پاک حسینی؛ که هرگز برنگردم از خمینی".

    82- سرباز شهید محمد علی یونسیان فرزند محمد، ولادت 1344، شهادت 3/5/1364، که در کربلای کلاشین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود، جوینده عشق بی عدد خواهد بود؛ فردا که قیامت آشکار گردد، هرد که نه عاشق است رد خواهد بود.

    83- شهید محمد تقی ابراهیمی فرزند علی اصغر، ولادت 1343، شهادت 18/3/1364، که در کربلای مریوان به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از گفتار شهید: "شهادت در راه اسلام افتخار من است، پدرجان من از شهادت باکی ندارم"

    84- سرباز شهید حسین عرب یار محمدی فرزند حسن،  ولادت 1343، شهادت 15/3/1364، که در کربلای سایت آبدانان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. استاد شهید مرتضی مطهری: "هیچ وقت خون شهید هدر نمی رود خون شهید به زمین نمی ریزد خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزاران قطره بلکه به دریایی از خون تبدیل می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود"

    85- پاسدار شهید حسین درزی حرفه فرزند جمشید، ولادت 1347، شهادت 6/3/1364، که در کربلای مهران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای مسلمانان هرگز از حق نگذرید و حتی یک قدم نیز عقب نشینی نکنید که این نشان دهنده قدرت مسلمین است و در راه خدا مال ها  و جان ها را فدا کنید که خدا بهشت را به بها دهد نه به بهانه".

    86- سرباز شهید احمد منظمی فرزند علی اکبر، ولادت 1354، شهادت 25/4/1375، که در در حین درگیری با سوداگران مرگ (مواد مخدر) در منطقه شرق کشور شهرستان زاهدان به فیض عظمای شهادت نایل گردید.  مردان خدا چه باصفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند، گویی که در رسیده حکم آزادیشان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

    87- سرباز شهید غلامرضا باقریه فرزند محمد علی، ولادت 1344، شهادت 12/2/1364، که در کربلای حاج عمران به درجه رفیع شهادت نایل گردید، استاد شهید مرتضی مطهری: "هیچ وقت خون شهید هدر نمی رود خون شهید به زمین نمی ریزد خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزاران قطره بلکه به دریایی از خون تبدیل می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود"

    88- پاسدار شهید محمد رضا زمانی فرزند حسین، ولادت 1342، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اینجانب بنابر وظیفه شرعی و جهت لبیک به حسین زمان عازم جبهه شدم تا بلکه به تکلیفم عمل کرده باشم و از امت حزب الله می خواهم در راه حق قدم بردارند".

    89- پاسدار شهید علیرضا عمودی فرزند محمد حسن، ولادت 1347، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "تا مادامی که کفر باشد جنگ هم هست و باید در برابرشان قیام کرد در این برهه از زمان درخت اسلام نیاز به خون دارد تا رشد و نمو کند و به ملل دیگر هم صادر شود".

    90- پاسدار شهید سید تقی حسینی فرزند سید علی اکبر، ولادت 1345، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "بنگرید به شهیدان که چگونه پیام امام شان را لبیک گفته و با هر کس جز خدا وداع کرده اند پس راه شان را پیش گیرید . این کاخ که می باشد گاه از تو گاه از من، جاوید نمی ماند خواه از تو خواه از من".

    91- پاسدار شهید حسن قهابی فرزند علی اکبر، ولادت 1345، شهادت 4/1/1365، که در کربلای فاو و در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از مناجات شهید: "خدایا تو خود گفتی که بخوان من هم خواندم تو خود وعده استجابت دادی طلبم را بر آور، خدایا آمده ام تا امشب بینا شوم، آمده ام تا که گویا شوم".

    92- پاسدار شهید محمد رضا سلمانی فرزند محمد میرزا، ولادت 1343، شهادت 26/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از اشعار شهید: "ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد، بیا بابا تماشا کن رضای تو شده داماد، به حجله می روم شادان ولی زخم بدن دارم، بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم".

    93- پاسدار شهید غلامرضا فصیح بیگی فرزند عباسعلی، ولادت 1342، شهادت 20/12/1363، که در کربلای جزیره مجنون و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "خواهرانم اگر برادری ندارید که سلاح مرا بگیرد و راهم را ادامه دهد شما عزیزان چون زینب با حجاب خود سلاح به زمین افتاده برادرتان را به دست گیرید و تا آخرین نفس یار و یاور پیر جماران باشید".

    94- پاسدار شهید مجتبی صدیقی فرزند کاظم، ولادت 1343، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "خطابم با شما کوردلانی است که آگاهانه به خیالات واهی می خواهید زهر خود را براندام این جامعه بخورانید، نه شمایید چون آنانکه بودند و نه ماییم چونانکه شما می پندارید و نه امام آنکه در خیال دارید".

    95- دانش آموز بسیجی شهید حسن خواجه مظفری فرزند قربان، ولادت 1349، شهادت 3/1/1366، که در کربلای شلمچه در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "اگر مقرر شد که این فرزند دیگرتان نیز در راه خدا شهید شود ناراحت نباشید افتخار کنید و بدانید که اجر و پاداشتان پیش خدای بزرگ محفوظ خواهد بود".

    96- پاسدار شهید ابراهیم خواجه مظفری فرزند قربان، ولادت 1346، شهادت 26/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای مادر عزیزم بدان که من دیر زمانی است که آرزوی چنین روزی را داشتم و تو اجری بس عظیم نزد پروردگارت داری".

    97- پاسدار شهید حسین علی محمدی فرزند اسدالله، ولادت 1341، شهادت 23/10/1365، که در کربلای شلمچه در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "سفارش می کنم شما را به زهد در دنیا و میل به عبادت و اینکه خود را مشغول دنیا نکنید زیرا دنیا و آنچه در آن است ارزشی ندارد چه برسد به آن که انسانی خود را سرگرم آن نماید".

    98- پاسدار شهید محمود علی محمدی فرزند اسدالله، ولادت 1348، شهادت 25/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "پدر و مادرم امیدوارم هیچ ناراحت نباشید چون ما راهی را می رویم که حسین بن علی ع رفته است و باید حسین وار شهید شویم".

    99- سرباز شهید علیرضا قبادی فرزند محمد حسن، ولادت 1341، شهادت 18/12/1363، که در کربلای پادگان ستوه به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، هر قطره خون من یکی لاله شود، هر آه دلم هزار ناله شود، فردا که زخاک من بروید گل سرخ، گل خانه مزار و خاکم از ژاله شود.

    100- سرباز شهید محمد دهقان پور فرزند محمد حسن، ولادت 1344، شهادت 24/1/1364، که در کربلای سومار به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، یارب شهیدان در شهادت ها چه دیدند، ازما بریده سوی تو هجرت گزیدند، پیرایه وابستگی از تن دریدند، آزاد گردیدند و سویت پر کشیدند.

    101- پاسدار شهید حسین شاهسورای فرزند حسن، ولادت 1347، شهادت 30/1/1364، که در کربلای مهران و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، یادی که پس از خون جگر شد جامش، این بود به روز واپسین پیغامش، آنکس که ره حسین ع را می پیمود، شهد است شرنگ عاشقی در کامش.

    102- دانش آموز بسیجی شهید محمد رضا حسینی فرزند رجبعلی، ولادت 1349، شهادت 29/2/1367، محل شهادت ماووت عراق، قسمتی از وصیتنامه شهید: "امام حسین ع: اگر دین جدم محمد ص با کشته شدن من باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا دریابید، ما هم به عنوان سرباز امام زمان عج می گوییم اگر نهضت خمینی جز با کشته شدن ما باقی نمی ماند پس ای گلوله های سربی ما را دریابید".

    103- پاسدار شهید مهدی علی مردان فرزند رسول، ولادت 1345، شهادت 21/12/1363، که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، قسمتی از وصیتنامه شهید: "ای خانواده محترم بدانید آگاهانه و با چشمی باز راه خود را انتخاب نمودم و پا در این راه مقدس نهادم پس مبادا پشت به امام و انقلاب کرده و از خدا صبر طلب کنید که خداوند با صابران است".

    104- جهادگر شهید محمد حسن امانی فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1332، شهادت 28/7/1363، که در کربلای کردستان به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، این سرو حیات جاودانی دارد، کو روح و پیام آسمانی دارد، هر چند که زیر بار رگبار شکست، در جنت عشق زندگانی دارد.

    105- پاسدار شهید علی غلامی فرزند حسین، ولادت 1308، شهادت 14/4/1363، که در کربلای کردستان "بانه" توسط گروهک های وابسته به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، امام خمینی ره: "در قاموس شهادت واژه وحشت نیست."  بزرگ فلسفه شهادت این است، که مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.

    106- سرباز شهید مصطفی مخبریان فرزند محمد تقی، ولادت 1342، شهادت 14/4/1363، که در کربلای جاده میاندوآب به درجه رفیع شهادت نایل گردید ، ما فنا فی الله عشقیم و بقا از آن ماست، حمدالله هر زمان نصر خدا از آن ماست، حق خود را می ستانیم از یزدی مسلکان، تا همه عالم بدانند کربلا از آن ماست.

    107- پاسدار شهید مجید رحیمیان فرزند محمد حسن، ولادت 1343، شهادت 19/3/1363، که در کربلای جاده اهواز از خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادر عزیزم، تقاضای من این است که فرمان امام را با دل و جان بگوش بگیرید و عمل نیز بکنید".

    108- پاسدار شهید سید علی خاتمی فرزند سید حسن، ولادت 1340، شهادت 19/3/1363، که در کربلای جاده اهواز از خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "باید که در این راه شیوه مردان خدا را استقامت و صبر و شکیبایی و ایثارگری و از جان گذشتگی پیش روی خود قرار داد و مطیع امر خدا، ولایت امر بود".

    109- گروهبان دوم شهید علی اکبر مزحجی فرزند محمد کاظم، ولادت 1336، شهادت 21/2/1363، که در کربلای سومار به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ آنانکه ره عشق گزیدند همه، در کوی شهادت آرمیدند همه، در معرکه دو کون فتح از عشق است، زیرا که سپاه او شهیدند همه.

    110-  گروهبان دوم شهید محسن میرزایی فرزند غلامرضا، ولادت 1342، شهادت 11/1/1363، که در کربلای جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ یادی که پس از خون جگر شد جامش، این بود به روز واپسین پیغامش، آنکس که ره حسین ع را می پیمود، شهد است شرنگ عاشقی در کامش.

    111-  درجه دار شهید محمد رضا خطیب کیانی فرزند علی، ولادت 1341، شهادت 26/12/1362، که در کربلای اهواز به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد، زهری که رسد همچو شکر باید خورد، در راه وصال دوست با چهره باز، دریا دریا خون جگر باید خورد.

    112-  گروهبان دوم شهید عبدالحمید خطیب زاده فرزند عباسعلی، ولادت 1341، شهادت 11/12/1363، که در کربلای جفیر شهد گوارای شهادت را نوشید؛ دل بر جهان مبند که این بی وفا عروس، با هیچ کس شبی به محبت سحر نکرد. قسمتی از گفتار شهید: خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت".

    113-  سرباز شهید حسین یونس آبادی فرزند محمد، ولادت 1341، شهادت 11/12/1362، که در کربلای جفیر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم از این که یکی از فرزندانتان را در راه اسلام داده اید خوشحال بوده و همیشه به یاد شهدای کربلا باشید".

    114-  پاسدار شهید حسن برجسته واعظی فرزند شیخ علی، ولادت 1341، شهادت 2/3/1362، که در کربلای پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "شهادت کوتاه ترین و عاشقانه ترین و خالصانه ترین راه برای رسیدن به خداست شهادت پرواز شکوهمند انسان از خاک تا خداست و انتخابی آگاهانه و مخلصانه است".

    114-  پاسدار شهید حسن یونسیان فرزند مهدی، ولادت 1340، شهادت 15/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "بروید راهی را که انبیا رفتند راهی که اولیا رفتند راهی را که شهدا رفتند که بسی زیباست این راه و پیمودن این راه خستگی ندارد ببینید که چقدر خون یک شهید به جامعه تحرک می دهد ".

    115-  پاسدار شهید محمد حسن خراط فرزند محمد، ولادت 1342، شهادت 16/8/1361، که در کربلای عین خوش به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "امروز به شما وصیت می کنم که دست از حمایت امام امت بر ندارید مبادا از حمایت امام دست بردارید".

    116-  پاسدار شهید محمد اسماعیل کریمی فرزند غلام حسن، ولادت 1343، شهادت 14/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "امیدوارم که توانسته باشم با شهادتم هدف خود را بیان کرده باشم ای کاش صد جان می داشتم و فدای اسام محمد ص و خط سرخ و پرخروش ولایت فقیه می کردم. ای مردم مرگ من در زندگی است، چون بمیرم مرگ من در زندگی است".

    117-  پاسدار شهید محمد علی کاظمی فرزند غلامحسین، ولادت 1344، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ امام خمینی: "خط سرخ شهادت خط آل محمد ص و علی  ع است". عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد، زهری که رسد همچو شکر باید خورد، در راه وصال دوست با چهره باز، دریا دریا خون جگر باید خورد

    118-  پاسدار شهید محمد باقر قرایی فرزند صفر علی، ولادت 1343، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش توسط صدامیان کافر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "نگذارید خون شهیدان اسلام را پایمال کنند این مسولیتی است که از خدا و پیروانش به شما رسیده است از سپرده ات حفاظت کن".

    119-  پاسدار شهید ابراهیم حقیقت فرزند حسن، ولادت 1340، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ اشعاری که شهید بدان علاقه داشت: "بر لبش قفل است و در دل رازها، لب خموشی و دل پر از آواز ها، عارفان که جام حق نوشیده اند، رازها داشت و پوشیده اند، هر که را اسرار حق آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند".

    120-  پاسدار شهید حسین فروغی فرزند ابوالقاسم، ولادت 1342، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "نمی دانم آیا لیاقت این را دارم که این جسم مادی و ناچیز را، این بدن کثیف که غرق در گناه است، هدیه در راه رضای تو کنم، خدایا از خود بی خودم کن که دیگر طاقت ندارم، دلم میخواست دور از هیاهوی این دنیای مادی به خاک سپرده می شدم، دلم میخواست مانند شهدای گمنام باشم و در همان بیابان ها می ماندم".

    121-  پاسدار شهید مجید یونسیان فرزند عباس، ولادت 1345، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "از شما امت عزیز و شهید پرور می خواهم که هیچگاه راه حق یعنی راه شهدایی که موفق شدند خون ناقابل خود را در راه اسلام فدا کنند فراموش نکرده و در راه آزادی تمامی مستضعفین جهان قدم بردارید".

    122-  بسیجی شهید عبدالله طاهری فرزند فضل الله، ولادت 1343، شهادت 26/4/1361، که در کربلای بصره و عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر پاکش پس از 40 روز به خاک سپرده شد؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اگر می خواهید در کارهایتان موفق شوید سعی کنید اصل کار را که برای رضای خداست گم نکنید و ضرورت پیروی از ولایت فقیه و روحانیت شیعه و صبر و استقامت و سعی در انسجام و شرکت در مراسم دعا و قرآن و نماز جماعت را متذکر می شوم".

    123- جوان شهید حادثه منا، مهاجر الی الله، حاج مجید یونسیان فرزند هادی، شهادت 2/7/1394، پیام شهید: "خدایا بگذار در برکه عرفه خود را از زنگار غفلت و معصیت شستشو داده به امید انکه از این لحظه ها استفاده کرده و حضرت صاحب الزمان عج گوشه چشمی به این حقیر نماید. پیام شهد در عصر غیبت، پشتیبان ولایت فقیه بودن و حرکت در راه ولایت است که حرکت در این راه کمتر از شهادت نیست".

    124-  پاسدار شهید پرویز پروانی فرزند حسن، ولادت 1339، شهادت 16/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم امیدوارم همانطور که از اول انقلاب تا به حال همگام با آن پیش رفته اید از این به بعد هم ادامه دهید و قاطع تر بیاری امام مان روح خدا بشتابید".

    125-  پاسدار شهید احمد رضایی فرزند محمد اسماعیل، ولادت 1333، شهادت 16/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به فیض عظمای شهادت نایل گردید؛ اشعاری از متن وصیت نامه شهید: "روزها فکر من این است و همه شب سخنم، که چرا غافل از احوال دل خویشتنم، ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست، به امید سرکویش پرو بالی بزنم".

    126- روحانی شهید شیخ محمد تهرانی فرزند علی اصغر، ولادت 1334، شهادت 16/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام می شود بنشینند و آسایش بیابند".

    127-  پاسدار شهید سعید امیری فرزند اسدالله، ولادت 1345، شهادت 28/11/1362، که در کربلای کردستان "بانه" شربت شهادت را نوشید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "برای رضای خدا و دفاع از وطن به جبهه آمدم. امام خمینی: هر موی شهیدی از ما و از هر قطره خونی که به زمین می ریزد انسان هایی مصمم و مبارزی به وجود می آید.".

    128-  سرباز شهید محمد رضا غلامی فرزند اکبر، ولادت 1342، شهادت 28/11/1362، که در کربلای کردستان شربت شهادت را نوشید؛ هر که از تن بگذرد جانش دهند، هر که جان در باخت جانانش دهند، هرکه بی سامان شود در راه دوست، در دیار دوست سامانش دهند.

    129-  پاسدار شهید غلامرضا رستمی فرزند محمد ، ولادت 1343، شهادت 5/12/1362، که در کربلای کردستان به فیض عظمای شهادت نایل گردید؛ قسمتی از گفتار شهید: "در همه وقت به فکر خدا باشید و به فکر این که هر لحظه مرگ می خواهد به سراغ شما بیاید".

    130-  پاسدار شهید مهدی ناطقی فرزند محمد اسماعیل، ولادت 1346، شهادت 28/12/1362، که در کربلای جزیره مجنون و بر اثر بمباران شیمیایی به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "چه بهتر آنکه مرگ ما شهادت در راه خدا باشد که این سعادت عظیم نصیب هر کسی نمی شود جز بندگان خالص خدا".

    131-  سرباز شهید محمد رضا مشتاقی فرزند علی محمد، ولادت 1343، شهادت 13/8/1362، که در کربلای اندیمشک به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ لاله این چمن الوده به رنگ است هنوز، سپر از دست مینداز برادر که جنگ است هنوز.

    132-  پاسدار شهید سید کاظم میر حسنی فرزند سیدحسن، ولادت 1341، شهادت 21/11/1364، که در کربلای اروند رود عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "ما دل بر این دو روز دنیا نبستیم در انتظار زندگی بی نهایتیم ما از حسین ع درس شهادت گرفته ایم ما پیروان مکتب وحی و ولایتیم به جبهه آمدم تا با خونم هر چند که ناقابل است درخت اسلام را آبیاری کنم آمده ام تا هستی خود را نثار جانان سازم آمده ام تا دینم را به دینم ادا کنم".

    133- بسیجی شهید سید حبیب الله میرحسنی فرزند سید حسن، ولادت 1345، شهادت 11/8/1361، که در کربلای موسیان عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "بر سر قبرم پرچم سبزی نصب کنید بر بازویم بازوبند سبزی است که آن را باز نکنید تا همه دشمنان بدانند که تا اخرین قطره خونم پیرو راه حسین ع و راه جدم و پیرو مادرم زهرا س بوده ام و از امام اطاعت کرده ام".

    134-  پاسدار شهید احمد اسدیان فرزند اسدالله، ولادت 1342، شهادت 2/3/1361، که در کربلای خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ شهید مرتضی مطهری: "منطق شهید دمیدن روح به اندام مرده ارزش های انسانی است منطق حماسه آفرینی است منطق دورنگری است بلکه بسیار دور نگری است".

    135- سرباز شهید محمود کلانتری فرزند محمد ، ولادت 1339، شهادت 3/3/1361، که در کربلای خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید از راه خون خودش خودش را در اجتماع جاوید می کند یعنی خون جاوید در اجتماع به وجود می آورد" بزرگ فلسفه شهادت این است، مرگ سرخ به از زندگی ننگین است.

    136- بسیجی شهید محمد حسن بیدگلی فرزند آقا کوچک، ولادت 1344، شهادت 25/12/1363، که در کربلای منطقه عملیاتی شرق دجله به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ و پیکر پاکش بعد از ده سال به خاک سپرده شد. در قامت خونین تو ایمان نشکست، بر جلوه ایثار و وفای تو درود، پیمانه اگر شکست پیمان نشکست.

    + نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 11:8 شماره پست: 919

    137- شهید علی اکبر اکبری فرزند علی، ولادت 1342، شهادت 24/4/1361، که در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدایا از تو می خواهم که عمرم را در خاک و خون میدان پیکار به پایان برسانی و فضیلت شهادت را نصیبم کنی تا در آن جهان گلگون کفن و سفید روی از خاک برخیزم".

    138- جهادگر شهید علی جلالی فرزند محمد رضا، ولادت 1342، شهادت 25/2/1361، که در کربلای خرمشهر و در عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "در ملت هایی که روح حماسه مخصوصا حماسه الهی می میرد بزرگترین خاصیت شهید این است که آن حماسه مرده را از نو زنده کند".

    139- شهید مهدی صباغان فرزند عبدالله، سرپرست دفتر کل امور مناطق جنگی خوزستان، ولادت 1337، شهادت 13/1/1361، که در کربلای دشت عباس و در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اکنون که به لقا الله می روم چهره ام سیاه است و گناهان بزرگ را مرتکب شده ام گناه بزرگم عدم قدرشناسی و درک وجود امام و گناه دیگری چون عدم ادای حق پدر و مادر است".

    140- پاسدار شهید مجید شریف فرزند حبیب، ولادت 1340، شهادت 11/1/1361، که در کربلای جنوب و در عملیات فتح المبین به لقا الله پیوست؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای ملت اگر تنها به بیان کردار همین یک روز ما و شمشیر زدن و شهادت مان را شرح دهی ولی هدف بزرگ ما را برای آینده بشریت تشریح نکنی یا دگرگون جلوه دهی، ما در روز رستاخیز بازخواست خواهیم کرد".

    141- پاسدار شهید محسن شریف فرزند حبیب، ولادت 1342، شهادت 7/5/1361، که در کربلای شلمچه به فیض شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدرم همانطور که می دانی ما امانتی از خدا بر دست شما هستیم همانطور که مجید راهش را یافت من هم بدنبالش میروم و اگر شهید شدم دیگر برادرانم را روانه جنگ کن و خدا را شکر کن که امانتش را سالم تقدیم کردی".

    142- شهید حاج بابا کابوسی فرزند حاج علی، ولادت 1339، شهادت 2/1/1361، که در کربلای شوش و در عملیات فتح المبین به لقا الله پیوست؛ او مشتاقانه ندای امام خویش را لبیک گفت و به سوی جبهه حق و باطل شتافت و جان بر سر پیمان خویش نهاد.

    143- شهید حمید رضای مزجی فرزند مهدی، ولادت 1340، شهادت 5/7/1360، که در کربلای حصر آبادان به درجه رفیع شهادت نای شد؛ او با اهدا خون سرخ خود ما را به اطاعت از ولایت فقیه و امامت خمینی فراخواند.

    144- روحانی شهید شیخ علی مظفری فرزند حبیب، ولادت 1341، شهادت 19/12/1359، که در کربلای مالکیه سوسنگرد بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اینجانب تنها و تنها به عشق حسین زمانم امام خمینی به جبهه نبرد ایمان و کفر می روم".

    145- بسیجی شهید مجید شاهرودی فرزند حبیب الله، ولادت 9/2/1339، شهادت 5/7/1360، که در عملیات فتح آبادان بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ او با اهدا خون سرخ خود ما را به اطاعات از ولایت فقیه و امامت خمینی فرا خواند.

    146- بسیجی شهید محمد رضا باقرخان کلهر فرزند محمد باقرخان، ولادت 1337، شهادت 2/1/1361، که در کربلای جنوب ایران تپه 104 شوش بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ او مشتاقانه ندای امام خویش را لبیک گفت و بسوی جبهه حق و باطل شتافت و جان بر سر پیمان خویش نهاد.

    147- بسیجی شهید سید حسین آقایان فرزند محمد علی، ولادت 15/5/1335، شهادت 4/8/1360، که به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین علیه السلام لبیک گفت و با عشق به امام خمینی بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریتند".

    148- بسیجی شهید حسین عابدی فرزند محمد، ولادت 1339، شهادت 7/1/1361، که درعملیات فتح المبین بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ عاشق که شدی تیر به سر باید خورد، زهری که رسد همچو شکر باید خورد، در راه وصال دوست با چهره باز، دریا دریا خون جگر باید خورد.

    149- بسیجی شهید غلام حسین رضوانی فرزند قاسم، ولادت 1341، شهادت 1/1/1361، که در کربلای سومار بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ امام خمینی:  خط سرخ شهادت خط آل محمد ص و علی ع است. شهادت لاله را روییدنی کرد، شهادت غنچه را بوییدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت چهره اش بوسیدنی کرد.

     150- سرباز شهید علیرضا شیخ کبیر فرزند علی اصغر، ولادت 1340، شهادت 2/1/1361، که در کربلای دشت عباس عملیات فتح المبین بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "سلام بر نایب انبیا و امامان خمینی کبیر رهبر جهان اسلام که چون شیر روز می خورشد و شب ها چون جد بزرگوارش امام سجاد ع بدعا و نیایش خداوند مشغول است".

    151- پاسدار شهید حسن مرادی فرزند یوسفعلی، ولادت 1340، شهادت 10/2/1361، که در جاده خونین شهر- اهواز در عملیات بیت المقدس بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "باید عرض کنم که زندگی تمام مردان خدا درنهایت به شهادت ختم می شود و خونشان چنان بر آسمان می پاشدکه تا ابد بیانگر مبارزه حق و باطل است".

    152- پاسدار شهید مجتبی احمدیان فرزند علی، ولادت 1337، شهادت 10/7/1361، که در سومار و در عملیات مسلم بن عقیل  بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "اکنون نه وقت حرکت است و نه وقت مردن که وقت شهادت است".

    153- جهادگر شهید حسن طوسی فرزند عباسعلی، ولادت 1338، شهادت 26/7/1361، اعزامی از سپاه که در کربلای عین خوش بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریتند و محفل بشریت را روشن کردند". نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز، دانش آموزان عالم را چنین آگاه کرد، ابتدا قانون آزادی نویسد در جهان، بعد از آن با خون هفتاد و دوتن امضا کند.

    154- پاسدار شهید مرتضی محمدی فرزند نصرالله، ولادت 1335، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش و در عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدا کمکم کن تا بیعتی را که با این رهبر عزیزمان و مرجع تقلیدمان امام خمینی کبیر بسته ام بتوانم به بیعتم وفا و تا آخرین قطره خونم با دشمنان اسلام بجنگنم و خون ناقابلم را تقدیم خداوند و رهبر عزیزم نمایم.".

    155- سرباز شهید منصور رادمنش فرزند محمدرضا، ولادت 1340، شهادت 3/3/1361، که در کربلای خرمشهر بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ امام خمینی ره: "مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد" شهادت لاله را بوییدن کرد، شهادت جام را بوسیدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت سنگ را بوسیدنی کرد.

    156- پزشکیار شهید علی اکبر عامریون فرزند علی، ولادت 1339، شهادت 14/2/1361، که در آبادان خونین شهر بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ به میدان شهادت جوانی از شاهرودم، من علی اکبر عامریون شهید راه قرآنم،

    157- پاسدار شهید مهدی امینیان فرزند محمد تقی، ولادت 1339، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو به بهای نیستی او تمام شد بنشینند و آسایش یابند و کار خویش را انجام دهند آری شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن کردند".

    158- پاسدار شهید محمد مهدی خرقانی فرزند حمزه، ولادت 1339، شهادت 20/5/1362، که در کربلای کردستان "کامیاران" شربت شهادت را نوشید؛ درراه دوست کشته شدن آرزوی ماست، دشمن اگرچه تشنه به خون گلوی ماست،گردیم دور یار چو پروانه دور شمع، چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست.

    159- گروهبانیکم شهید علی اصغر زارعیان فرزند علی اکبر، ولادت 1339، شهادت 9/5/1362، که در کربلای مهران عملیات والفجر سه به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ بیا مادر کفن پوشان به جسم غرقه خون من، مرا آهسته خاکم کن تو ای تنها پناه من، مکن در مرگ من زاری برد آسوده خواب امشب، که اصغر شد فدای قاسم نو کدخدا امشب.

    160- درجه دار شهید سید رضا عالی فطرت  فرزند سید حسین، ولادت 1342، شهادت 8/3/1362، که در کربلای فکه بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ گزین شوند سودا گزیده را کشتند، سیه بپوش برادر سپیده را کشتند، مگر ز قافله بوی جنون نمی شنوی، ز رودخانه بوی خون نمی شنوی، بیا بیاد شهیدان ره بکار شویم، کفن بپوش برادر که با یکدگرسوار شویم.

     161- پاسدار شهید یحیی سعیدی فرزند علی اکبر، ولادت 1344، شهادت 28/12/1361، که در کربلای ایران منطقه پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری:  شهدا محفل بشریت هستند سوختند و محفل بشریت را روشن ساختند.

    162- سرباز شهید حجت الله اختری فرزند ابوالفضل، ولادت 1345، شهادت 21/4/1367، که در کربلای زبیدات بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ تو ای مادر مکن زاری، که من اکنون بسی شادم، نمرده زنده می باشم، بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاک تو، مراجانباز پرورده، که جان خویشتن را، در راه اسلام وطن دادم.

    163- استوار دوم شهید سید محمد حسینی فرزند سید مهدی ، شهادت در سن 23 سالگی در تاریخ 5/7/1360، که در نبرد با کفار بعثی در جبهه دارخوین بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ افسوس که روح در بدن نیست مرا، یک بلبل مست درچمن نیست مرا، یاران و برادران مرا یاد کنید، با فاتحه ای روح مرا شاد کنید.

    164- بسیجی شهید حاج محمود یحیایی فرزند علی ، متولد 30/7/1331 که در تاریخ 5/4/1360 در منطقه مریوان در مصاف با بعثیون مزدور عراقی شهد گوارای شهادت را نوشید. مجنون صفت به دشت جنون پا گذاشتیم، سر در قفای لیلی معنی گذاشتیم، در گرد شمع دوست چو پروانه سوختیم، تصویر عشق را به تماشا گذاشتیم.

    165- شهید ابراهیم قاسمپور فرزند غلامرضا ، ولادت 1339، شهادت 1/2/1360، که در کربلای چزابه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی: "باید عزیزانمان را فدای اسلام کنیم". گزین شوند سودا گزیده را کشتند، سیه بپوش برادر سپیده را کشتند، مگر ز قافله بوی جنون نمی شنوی، ز رودخانه بوی خون نمی شنوی.

    166- پاسدار شهید محمد حسین وکیلیان فرزند عباسعلی، ولادت 1337، شهادت 14/8/1359، که در کربلای پاوه  بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "مکتبی را که این جانب دارم در آن مسئولیت سنگینی را به دوشم احساس می نمایم".

    167- شهید ناصر بیاری فرزند علی اکبر، که در سن 25 سالگی شهادت 9/10/1357 مطابق با 29 محرم الحرام 1399 قمری بدست دژخیمان طاغوت بدرجه رفیع شهادت نایل آمد. ناصر بارخ گلگون اگر در خاک پنهان شد، زخونش باغ عشق و دین گل افزون و گلستان شد. ناصر بیاری شاد زی در گلشن جاوید، که با خون شهیدان خانه ایمان گل افشان شد.

    168- شهید سید جعفر میر غفوریان فرزند سید حسین، ولادت 1327، شهادت 9/10/1357، که در حین راهپیمایی بدست مزدوران رژیم پهلوی در مقابل پاسگاه ژاندارمری بسطام به درجه رفیع شهادت نایل گردید استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن ساختند".

    169- پاسدار شهید مسعود طاهری فرزند حسین، ولادت 1340، شهادت 1/12/1360، که در تنگه چزابه بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ قسمتی از وصیت نامه شهید: "جنگ با صدام یزید متجاوز آخرین جنگ و مبارزه ما نیست و این مبارزه تا نابودی کامل او و پایان صدام یعنی استکبار جهانی ادامه خواهد داشت".

    170- شهید عباس قاسمپور فرزند غلامرضا، ولادت 1346، شهادت 21/11/1364، که در کربلای فاو بدرجه رفیع شهادت نایل و به لقا یار پیوست؛ همپای نسیم ره به کویش بردند، دل را چو نظر به جستجویش بردند، سرباخته و به ارمغان همچون گل، یک پیکر غرق خون بسویش بردند.

    171- شهید اسحاق احسانفر فرزند عباسعلی، ولادت 1335، شهادت 8/11/1357، که در حین تظاهرات علیه رژیم ستمشاهی توسط مزدوران رژیم منفور پهلوی در محل کوچه سینما پیام شاهرود به درجه رفیع شهادت نایل گردید. جوان های ما شهادت را طالبند شهادت را یک فوز عظیم می دانند. ما زنده از آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    172- بسیجی شهید محمد رضا صدر مغانی فرزند نوروز علی، ولادت 1345، شهادت 3/2/1361، که در عملیات پاکسازی کردستان در سقز به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مارها کردیم قفس پرواز کردیم سوی دوست؛ گل زباغ دل نچیدیم جز وصال روی دوست؛ تیر را با جان خریدیم بهر استقلال و دین، ما شهادت را گزیدیم جان فدای کوی دوست.

    173-سرباز شهید امیر سبزواری فرزند حاج محمد، ولادت 1340، شهادت 12/3/1360، که در جبهه دزفول بدست کفار بعثی به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مقام معظم رهبری: این شهدا بدون آنکه به دنیا مادی اعتنا کنند رفتند و نتیجه این شد که امروز هر کدام یک ستاره و یک خورشیدند.

    174- سرباز شهید حسن پایدار فرزند ابراهیم، ولادت 1338، شهادت 4/1/1361، که در کربلای شوش عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل آمد. امام خمینی ره: "خط سرخ شهادت خط آل محمد ص و علی ع است". ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    175- بسیجی شهید حسن عباسی فرزند صفر، ولادت 1344، شهادت 16/8/1362، که در منطقه عملیاتی والفجر چهار کربلای پنجوین بدرجه رفیع شهادت نایل آمد. و پیکر مطهرش پس از از 10 سال به خاک سپرده شد. طنین نعره ام برخاست مادر، تفنگم بر زمین تنهاست مادر؛ غریبانه نمردم در بیابان؛ سرم بر دامن زهراست مادر.

    176- بسیجی شهید حسن قربانی فرزند هاشم، ولادت 1337، شهادت 16/8/1362، که در عملیات والفجر چهار به درجه رفیع شهادت نایل آمدو پیکرش پس از سیزده سال در زادگاهش بخاک سپرده شد. شهیدان محرم دانای رازند. مقیم خلوت آن بی نیازند؛ زسودایی که با معبود کردند. به دنیا و به عقبی سر فرازند.

    177- بسیجی شهید مجتبی ناطقی فرزند ابوالحسن، ولادت 1344، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید:  "واژه شهادت واژه زیبا و پر معانی است و واژه ای که افراد بسیاری آن را هدف خود قرار داده و با عشق و علاقه به سوی آن شتافتند".

    178-طلیه شهید محمد حسین دماوندی فرزند نصرالله، ولادت 1340، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید:  "این پیام من به همه شهداست به ملت قهرمان ایران که تا دل به خدابستیم خداما را کافیست و هر لحظه از او جدا شدیم محتاج بدبخت ترین و شقی ترین کس یعنی امریکا و یارانش خواهیم شد.".

    179- بسیجی شهید اکبر چمنی فرزند قربانعلی، ولادت 1344، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید:  "چیزی که ما را داوطلب ب جبهه ها می کند تنها خاک این کشور نیست بلکه هدف اصلی شناساندن انقلاب اسلامی و صدور و جهانی کردنش می باشد".

    180- بسیجی شهید علیرضا کلاتهایی فرزند علی اکبر، ولادت 1340، شهادت 10/2/1361، که در عملیات بیت المقدس جاده اهواز خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش در منطقه باقی ماند. به راه میهن و دینم فدا کردم جوانی را؛ به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را ؛ بگو بر مادر پیرم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق و شهادت را زمولایم علی گیرم.

    181- بسیجی شهید سعید محمدیون فرزند یدالله، ولادت 1345، شهادت 1/9/1366، که در عملیات بیت المقدس دو در منطقه گرده رش عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای کسانی که تعهد اسلامی داده اید و خود را مسلمان و پیرو خط امام می دانید آگاه باشید که امروز روز آزمایش است و صحنه صحنه عاشورا" شوریده نباشد آنکه از سر ترسد، عاشق نبود آنکه زخنجر ترسد.

    182- بسیجی شهید حسین امینیان فرزند محمد، ولادت 1342، شهادت 26/4/1361، که در کربلای شلمچه و در عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل آمد قسمتی از وصیت نامه شهید: "از تمام خانواده ام می خواهم که مرا حلال کنند و از مردن من در راه خدا خوشحال باشند زیرا کسانی که در راه خدا هجرت و جهاد می کنند از رستگاران می باشند".

    183- پاسدار شهید سید احمد موسوی فرزند سید میرزا آقا، ولادت 1345، شهادت 22/12/1361، که در کربلای پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مقام معظم رهبری: "عزت و عظمت کشور شما به برکت خون همین عزیزان (شهدا) شماست". شهادت لاله را بوییدنی کرد، شهادت جام را بوسیدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت سنگ را بوسیدنی کرد.

    184- پاسدار شهید یحیی سعیدی فرزند علی اکبر، ولادت 1344، شهادت 28/12/1361، که در کربلای ایران منطقه عملیاتی پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل آمد. استاد شهید مرتضی مطهری: "شهدا شمع محفل بشریت هستند سوختند و محفل بشریت ر روشن ساختند".

    185- بسیجی شهید رضا حسام جبلی فرزند فضل علی، ولادت 1329، شهادت 20/2/1362، که در کربلای بانه (کردستان) به درجه رفیع شهادت نایل آمد قسمتی از وصیت نامه شهید: "از خانواده ام می خواهم که هیچگاه رسالت زینب گونه خود را فراموش نکنند و کاری نکنند که دشمنان اسلام خوشحال گردند".

    186- درجه دار شهید سید رضا عالی فطرت فرزند سید حسین، ولادت 1342، شهادت 8/3/1362، که در کربلای فکه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. گزین شوند سودا گزیده را کشتند، سیه بپوش برادر سپیده را کشتند، مگر زقافله بوی جنون نمی شنوی، ز رودخانه بوی خون نمی شنوی، بیا بیاد شهیدان ره بکار شویم، کفن بپوش برادر که بایکدگر سوار شویم.

    187-سرباز شهید حجت الله اختری فرزند ابوالفضل، ولادت 1345، شهادت 21/4/1367، که در کربلای زبیدات به درجه رفیع شهادت نایل آمد. تو ای مادر مکن زاری، که من اکنون بسی شادم، نمردم زنده می باشم، بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاک تو، مرا جانباز پرورده، که جان خویشتن را، در راه اسلام و وطن دادم.

    188- بسیجی شهید عباس شریعتی فرزند محمد رضا، ولادت 1342، شهادت 16/8/1362، که در عملیات پیروزمندانه والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "بنده با آگاهی تمام قدم در این راه گذاشته و انشالله اگر لطف خدا شامل حالم شد و شربت شهادت نوشیدم زهی سعادت که به مقام بزرگی رسیده ام".

    189- پاسدار شهید حمید قنبری فرزند علی، ولادت 1344، شهادت 20/12/1361، که در کربلای پاسگاه زید به درجه رفیع شهادت نایل آمد. در راه دوست کشته شدن آرزوی ماست، دشمن اگرچه تشنه به خون گلوی ماست، گردم دوباره چو پروانه گرد شمع، چون سوختن در آتش عشق آرزوی ماست.

    190- دانشجوی شهید عباس امیری فرزند حسین، ولادت 1342، شهادت 20/8/1362، که در عملیات پیروزمندانه والفجر 4 در منطقه پنجوین عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "انقلابی که به پا شد باید به انقلاب حضرت مهدی عج متصل شود و اگر به قیمت جان همه ما تمام شود".

    191- سردار شهید حاج غلامحسین بسطامی فرزند محمد، ولادت 1338، شهادت 7/2/1362، که در میمک شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدایا معبودا عاشقم عاشق رویت عاشق دیدارت. خدایا مرا جز کسانی که موفق به دیدار جمالت می گردند قرار ده".

    192- سرباز شهید ابوالقاسم قلی پور فرزند محمد علی، ولادت 1341، شهادت 1/2/1362، که در کربلای شرهانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشا آنان که با عزت ز گیتی، بساط خویش برچیدند و رفتند، خوشا آنان که از پیمانه دوست، شراب عشق نوشیدند و رفتند.

    193- بسیجی شهید رضا قلی پور فرزند محمد علی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1364، که در عملیات پیروزمندانه والفجر 8 در منطقه فاو عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. ببوسم دستت ای ماد که پروردی مرا آزاد، بیامادر تماشا کن که فرزندت شده داماد، به حجله می روم شادان ولی زخم بدن دارم، بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم، پسرم! گفته بودی که ره عشق رهی پر خطر است، عاشقم من که ره پر خطری می جویم.

    194- شهید ابراهیم شجاعی فرزند قاسم علی، ولادت 1348، شهادت 22/10/1365، که در عملیات پیروزمندانه کربلای 5 در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "شما ای مردم بدانید که درباره این مهم که همان جنگ است اگر سکوت کنید، دشمنان اسلام و دین و قرآن را خوشحال کرده اید".

    195- پاسدار شهید یدالله شجاعی فرزند قاسم علی، ولادت 1337، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "اگر ما رفتیم راه حسین ع را انجام داده ایم و شما خواهران که هستید باید راه زینب را انجام دهید و آن پیام خون شهیدان است".

    196- جهادگر شهید سید محسن حسینی نژاد  فرزند  سید مهدی ، ولادت 1336، شهادت 7/7/1361، که در کربلای شلمچه ایستگاه حسینیه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. امام خمینی ره: "خط سرخ شهادت خط آل محمد ص علی ع است". شرط آن بود که در حجله نخست به سعادت برسی، قسمت آن شد که در سنگر اسلام به شهادت برسی.

    197- بسیجی شهید علی اصغر شجاعجو فرزند اسدالله، ولادت 1337، شهادت 26/4/1361، که در کربلای شلمچه عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "با درود و سلام به جانشین آنحضرت یعنی نایب برحقش امام خمینی که مجتهد و مرجع تقلید می باشد". ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    198- پاسدار شهید سید کمال الدین میری فرزند محمد علی، ولادت 1339، شهادت 16/9/1364، که در کربلای جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "گریه بکنید بر خون حسین ع ما هر چه داریم از خون حسین ع داریم عزت و شرف اسلام همه از خون حسین ع است که اسلام این چنین پر و بال گرفته است".

    199- بسیجی شهید سید محمود رضا میری فرزند سید حسین، ولادت 1338، شهادت 26/4/1361، که در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پس می گویم که عصر و روزگار سخت و غریبی را می گذرانیم راه پر پیچ و خم و طولانی و با توشه اندک باید رفت و از این زندان خلاصی یافت".

    200- پاسدار شهید سید احمد امیریان فرزند سید علی اکبر، ولادت 1342، شهادت 10/2/1361، که در کربلای خونین شهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ما می میریم تا امام بماند این رهبری امام بود که این خط سرخ را به من و دیگر شهدا آموخت و من رهبری امام را از دل و جان پذیرفتم".

    201- طلبه شهید مجید حقیقت فرزند حسن، ولادت 1342، شهادت 2/1/1361، که در کربلای رقابیه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "این راه پیموده نمی شود مگر با پاک و خالص کردن خویش از هرگونه هواهای نفسانی و شیطانی، هدف و مقصد خویش را الله قرار دادن و فانی فی الله شدن".

    202- معلم شهید خسرو فرید محمد نیا فرزند رضا، ولادت 19/2/1336، شهادت 6/5/1360، که در کربلای گیلانغرب منطقه چغالوند به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "من با آگاهی تمامو دید کامل این راه را که همان راه امام حسین ع است انتخاب نمودم .. باید که از دستان خود زنجیر بسازیم و سرباز روح الله شویم و سرببازیم ".

    203- دانشجوی شهید میر مهدی سید اردکانی فرزند حاج سید محمود، ولادت 15/4/1340، شهادت 16/6/1360، که بخاطر پیروزی اسلام در جبهه های حق علیه باطل در منطقه داربلوط بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "افتخار می کنم قدم در راهی می گذارم که سرور آزادگان حسین بن علی ع گذاشت".

    204- سرباز شهید داود عاشوری، ولادت 1339، شهادت 3/1360، که در جبهه دزفول در نبرد با ارتش متجاوز عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. مادر ره عشق نقص پیمان نکنیم، گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم، دنیا اگر از یزید لبریز شود، ما پشت به سالار شهیدان نکنیم.

    205- بسیجی شهید سید محمد حسین دریایی فرزند سیدعلی اکبر، ولادت 1342، شهادت 10/2/1361، که در کربلای خونین شهر عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای مادر وظیفه تو این است که زینب وار از این انقلاب دفاع کنی در ضمن اگر به یاری خداوند بزرگ من به آرزوی دیرینه خود شهادت رسیدم از شما می خواهم که در مرگم اشک نریزید".

    206- اولین شهید دفاع مقدس ایران همافر شهید محمد حسین دامغانی فرزند محمد رضا، ولادت 1330، شهادت 31/6/1359، که بر اثر بمباران فرودگاه مهرآباد تهران توسط عمال بعثی عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. این سرو سُهی که خفته در قلب مغاک، قربانی حق نموده آن پیکر پاک، در راه رضای خالق و راحت خلق، اینگونه بیارمیده در بستر خاک.

    207- پاسدار شهید جمشید اکبری فرزند  محمدرضا، ولادت 1337، شهادت 9/1/1358، که در راه اسلام برای سرنگونی دشمنان خدا و قرآن در شهرستان گنبد به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشا آنانکه با عزت زگیتی، بساط خویش برچیدند و رفتند، زکالاهای این آشفته بازار، شهادت را پسندیدند و رفتند.

    + نوشته شده در جمعه ششم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 23:19 شماره پست: 921

    208- بسیجی شهید سید محمد علی حکیمی شاهرودی فرزند فقیه مجاهد مرحوم حاج سید اسماعیل حکیمی شاهرودی،  ولادت 1334، شهادت 10/3/1363، که در کربلای کردستان شهر بانه توسط گروهک مزدور کومله به درجه رفیع شهادت نایل گردید روحش شاد و راهش پر رهرو باد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "مرد عمل باشید و تنها به گفته اکتفا ننمایید عزیزانم مرا ببخشید از شما می خواهم مرا دعا کنید تا خداوند نظر مرحمتی نماید و بار گناهان مرا از دوشم بردارد ودر نهایت شهادت را که آرزویی بیش از حدیست نصیبم فرماید" .

    209- بسیجی شهید سید موسی حکیمی شاهرودی فرزند فقیه مجاهد مرحوم حاج سید اسماعیل حکیمی شاهرودی،  ولادت 1348، شهادت 29/8/1366 که در بلندی های گرده رش ماووت در منطقه عملیات ظفرمندانه نصر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید روانش شاد و راهش پررهرو باد. حاسبوا قبل از تحاسبوا،  قسمتی از وصیت نامه شهید: "بدانید.... کوس رحلت را زده اند و توشه را معرفی کرده اند، توشه برگیرید و بیدار باشید. اکنون که زبان ها آزاد و بدن ها سالم و عضوها در اختیار و جایگاه وسیع و مجال بسیار است، مرگ نرسیده عمل نمایید." .

    210- سردار شهید علی اصغر بوجاری فرزند حسین،  ولادت 1331، شهادت 20/11/1358 که در جنگ اسلام و کفر در شهر گنبد به درجه رفیع شهادت نایل گردید. تو عاشقانه ترین نغمه ایی در این ایام، چگونه می برد از یاد روزگارانت.  قسمتی از وصیت نامه شهید: "اکنون که مرگ حتمی است، و هیچکس را از آن فراری نیست، پس بگذار مرگی را انتخاب کنیم که آبستن زندگی باشد و سازندگی هایی بیاورد" تاسایه افکند بر سر ساکنان خاک، این سرو را به قامت خوابیده کاشتیم.

    211- شهید حسین کوثری فرزند علی اصغر،  ولادت 1335، شهادت 12/8/98 که در کربلای جنوب کرخه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. حضرت ایت الله خامنه ای: "شهادت یعنی وارد شد در حریم خلوت الهی و میهمان شدن بر سر سفره ضیافت الهی."

    212- معلم شهید حسین فرح بخش فرزند ابراهیم،  ولادت 1337، شهادت 21/2/1361 که در مصاف با بعثیان کافر در عملیات افتخار آفرین بیت المقدس در منطقه فکه به خیل شهیدان پیوست راهش پر رهرو باد. امام خمینی ره: "شهید نظر می کند به وجه الله".آنکس ترا شناخت جان را چه کند، فرزند و عیال و خانمان را چه کند، دیوانه کنی هردو جهانش بخشی، دیوانه تو هر دو جهان را چه کند.

    213- بسیجی شهید سید مجتبی میر دوستی فرزند قاسم،  ولادت 1342، شهادت 8/2/1360 که در منطقه بازی دراز به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "با هم بیاییم راه امام زمان عج را پیش گیریم که همان راه حضرت علی ع است به رهبرم بگویید که من تا خون در رگ داشتم فریاد خمینی رهبر را بگوش همه جهانیان رساندم".

    214- شهید علی اصغر میر شاهی فرزند محمد تقی،  ولادت 1340، شهادت 4/9/1366 که در عملیات نصر هشت ماووت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در مسلخ عشق جز نکو را نکشند، روبه صفتان زشت خو را نکشند، گر عاشق صادقی ز مردن نهراس، مردار بود هر انکه او را نکشند.

    215- بسیجی شهید سید مجتبی میر دوستی فرزند قاسم،  ولادت 1342، شهادت 8/2/1360 که در منطقه بازی دراز به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "با هم بیاییم راه امام زمان عج را پیش گیریم که همان راه حضرت علی ع است به رهبرم بگویید که من تا خون در رگ داشتم فریاد خمینی رهبر را بگوش همه جهانیان رساندم".

    216- مهندس جهادگر محمد کاظم قزوینی نژاد  فرزند محمود،  ولادت 1327، که در تاریخ 16/4/1359 در بازگشت از ماموریت به لقا الله پیوست. پدر رفت اما نه در زیر خاک، نگردد نهان اختر تابناک، سرانجام عمرش غم آلود بود، ولیکن از آن مرگ ظاهر چه باک، که او زیست آزاد و خوشنام و پاک.

    217- بسیجی شهید محمد مهدی مسگریان فرزند علی،  ولادت 1346، شهادت 21/11/1364 که در کربلای فاو به فیض عظمای شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "برادران عزیز از این نایب امام زمان عج و هدیه بزرگ الهی خود مواظبت کنید.... جبهه ها را پرکنید چه از نیروی انسانی و چه از کمک های مالی خودتان یاری کنید".

    218- بسیجی شهید علی مسگریان فرزند محمد، ولادت 1316، شهادت 14/8/1359 که در مصاف با نیروهای کفر صدامی در جاده پاوه – نوسود بر اثر برخورد با مین ضد تانک به درجه رفیع شهادت نایل گردید. مقام معظم رهبری: "شهادت بالاترین پاداش جهاد فی سبیل الله است".

    219- بسیجی شهید علیرضا حیدریان فرزند مصطفی،  ولادت 10/3/1344، که در مورخه 18/2/1361 به درجه رفیع شهادت نایل گردید؛ یادش گرامی و راهش مستدام باد. آن فرو ریخته گل های پریشان در باد، کز می جام شهادت همه مدهوشانند، نامشان زمزمه نیمه شب مستان باد، تا نگویند که از جمله فراموشانند، "خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست". امام خمینی ره

    220- دانشجوی شهید علیرضا اندیشه فرزند علی اصغر،  ولادت 14/10/1338، شهادت 23/1/1360 که در بین مهران و دزفول ندای حق را لبیک گفته و بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک، چند روزی قفسی ساخته ام از بدنم. شهید شمعی است که می سوزد تا جامعه را نورانی کند.

    221- سرباز شهید رضا مینو فرزند علی اکبر،  ولادت 29/2/13339، شهادت 20/4/1360 که در منطقه الله اکبر در رودخانه کرخه در مصاف با بعثیون کافر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره: "این ها برای اسلام شهید شدند و خداوند آنهارا با صاحب اسلام محشور فرماید".

    222- پاسدار شهید محمود نقی زاده فرزند محمد،  ولادت 1342، شهادت 26/11/1364 که در کربلای فاو عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پیش از آنکه مرگ به سراغ ما آید ما به سراغ مرگ برویم و از خدا بخواهیم آن هوشیاری که درقبر برای انسان پدید می آید آن هوشیاری را اکنون عنایت فرماید".

    223- سرگرد خلبان شهید غلام عباس رضایی خسروی فرزند محب علی،  ولادت 12/12/1329، شهادت 22/11/1360 که در سالروز انقلاب اسلامی با هواپیمایش دچار سانحه هوایی شد وبه درجه رفیع شهادت نایل گردید. بلند آسمان جایگاه من است. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم، موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    224- بسیجی شهید رضا جلالی فرزند قنبر،  ولادت 1342، شهادت 2/1/1361 که در کربلای شوش عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "این راه مانند کشتی می ماند که سوخت آن خون ماست و وسایل یدک آن جمجه و مغز و استخوان و گوشت ماست".

    225- شهید عباسقلی علی آبادی فرزند عباسعلی،  ولادت 1325، شهادت 23/3/1361 که بدست منافقین امریکایی به همراه همسر و فرزند 14 ماهه اش به خاک و خون غلتیدند و ابدان مطهرشان توسط مزدوران به آتش کشیده شد. امام خمینی ره: "منافقین از کفار بدترند".

    226- بسیجی شهید حسن احسانی (زندانیان) فرزند اسماعیل،  ولادت 1345، شهادت 10/7/1361 که در کربلای گیلان غرب  به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره : "مکتبی که شهادت دارد اسارت ندارد.". مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

    227- پاسدار شهید سید جمال الدین میری فرزند سید محمد علی،  ولادت 1342، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خون اباعبدالله و یارانش اسلام را زنده کرد و تنها راه مواظبت از اسلام همواره مطیع ولایت فقیه بودن و یاری کردن دولت اسلامی مان می باشد".

    228- پاسدار شهید حسن عرب حجی فرزند صفر علی،  ولادت 1336، شهادت 25/4/1361 که در عملیات رمضان در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "در شروع سخنم به مردم همیشه در صحنه که همچنان بدنبال رهنمودهای آگاهانه و خردمندانه رهبر خود در راه رسیدن به اهداف عالیه اسلامی باشند".

    229- بسیجی شهید مجید عرب یار محمدی فرزند علی،  ولادت 1340، شهادت 15/7/1361 که در کربلای گیلان غرب به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "شهادت مقامی والا و پر ارج و عظیم است که نصیب هر کس نمی شود شهیدان دارای مقامی بلند می باشند ، من هرگز خود را لایق این مقام بزرگ نمی بینم".

    230- جهادگر فعال شهید حسین امامیان فرزند محمد ابراهیم، ولادت 15/6/1335، شهادت 19/8/1361 که در عملیات محرم در عین خوش به درجه رفیع شهادت نایل گردید. بیا باب و برادر مام و خواهر، شما شاهد شوید تا روز محشر، به فرمان امامم گفته لبیک، دویدم با سروجان همچنان پیک، نمودم کارزار و جان فشانی، اجل آمد سراغم ناگهانی، شهادت را به من تبریک گویید، خمینی ره را ز سر تا پا ببوسید، شوم راحت از این دنیای فانی، کنم منزل همیشه جاودانی.

     

    231- بسیجی شهید علیرضا آرمیون فرزند فتح الله،  ولادت 1339، شهادت 28/11/1362 که در کربلای کردستان بانه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره: "هان ای شهیدان در جوار حق تعالی آسوده خاطر باشید که ملت شما پیروزی شما را از دست نخواهند داد".

    232- سرباز شهید محمد حسن نعیم آبادی فرزند محمد ابراهیم،  ولادت 1342، شهادت 26/11/1364 که در کربلای کردستان بانه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خدای نکرده اگر برای من اتفاق هم افتاد باز هم ناراحت نباشید".

    233- پاسدار شهید محمد مهدی شهری فرزند محمد صادق،  ولادت 1339، شهادت 25/12/1363 که در کربلای شرق دجله و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید و پیکر پاکش در منطقه باقی مانده است. قسمتی از وصیت نامه شهید: "امیدوارم که همگی شماها خود را از امام امت و روحانیت اصیل و در خط امام جدا نکنید و همیشه و در همه حال پیرو ولایت فقیه که همانا امام امت است باشید".

    234- پاسدار شهید حسین غفوری فرزند عبدالکریم، ولادت 1344، شهادت 11/8/1361 که در کربلای عین خوش و در عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "خداوندا بارالها مرا از سپاه خودت قرار ده چرا که فقط سپاه تو پیروزند و مرا از امت خوب خویش قرار ده که امت خوب تو به رستگاری خواهند رسید".

    235- پاسدار شهید حسن غفوری فرزند عبدالکریم، ولادت 1337، شهادت 10/8/1361 که در کربلای عین خوش و در عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "این را بخاطر بسپاریم و بدانیم و یقین داشته باشیم که خداوند ما را امتحان خواهد کرد پس نباید به این دل خوش کرد که همگی رفتنی هستیم" بیا  ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم.

    236- بسیجی شهید ابوالقاسم نجف زادگی فرزند غلامرضا، ولادت 1345، شهادت 22/4/1361 که در کربلای شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "به نظر من شهادت وحشت ندارد و من شهادت را بهترین و بالاترین درجه می دانم که خدا نصیب نیکوکاران می کند شهادت نصیب هر کسی نخواهد شد".

    237- بسیجی شهید محمد مهدی حلوانی فرزند محمد، ولادت 1347، شهادت 2/10/1365 که در کربلای شلمچه و در شب عملیات کربلای4 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم افتخار کنید که در راه خدا فرزندتان شهید شده است چون سعادت دنیا و عقبی برای شما همین است".

    238- شهید علی اصغر نادعلی فرزند حسینعلی، ولادت 1340، شهادت 25/6/1361 که در کربلای کردستان بدست ضدانقلابیون کافر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. شهید مرتضی مطهری: "شهادت قداست خود را اینجا کسب می کند که فدا کردن آگاهانه تمام هستی خود است در راه هدف مقدس" مردان خدا چه باصفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند.

    239- سرباز شهید جواد رحیمیان فرزند عبدالرحیم ، ولادت 1339، شهادت 7/1/1361 که در کربلای شوش و در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. استاد شهید مرتضی مطهری: "هیچ وقت خون شهید هدر نمی رود. خون شهید به زمین نمی ریزد. خون شهید هر قطره اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره بلکه به دریایی از خون می گردد و در پیکر اجتماع وارد می شود".

    240- پاسدار شهید محمد حسن محمدی فرزند علی اکبر، ولادت 1340، شهادت 2/1/1361 که در کربلای شوش و در عملیات فتح المبین به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای امت اسلام نظام جامعه به امامت است و اطاعت از امام را خدا برای حرمت امام قرار داده است مبادا یک لحظه از فرمان های انسان ساز امام و بیانات ملکوتیش چشم پوشی کیند".

    241- بسیجی شهید حسین رنجبر فرزند غلامعلی، ولادت 1343، شهادت 21/11/1364 که در کربلای اروند رود و عملیات والفجر هشت به خیل عظیم دوستان شهیدش پیوست. قسمتی از وصیت نامه شهید: "مرجعیت امام خمینی تیغی است برنده بزرگ و رهبریت قاطع او پتکی محکم بر فرق زورمندان و مستکبران چپاولگر".

    242- بسیجی شهید احمد نقی زاده فرزند محمد، ولادت 1345، شهادت 26/4//1361 که در کربلای شلمچه و عملیات رمضان به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "تنها وصیت من به خانواده و جامعه ای که در درون آن رشد پیدا کردم این است که تمامی کارهای شان را برای خدا خالص کنید و پیرو خط امام باشید و بفهمید که یک شهید برای چه اینگونه جان عزیزش را تسلیم ذات پروردگار می کند".

    243- بسیجی شهید محمد رضا رنجی فرزند علی اکبر، ولادت 1342، شهادت 11/8/1361 که در کربلای عین خوش و عملیات محرم به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "از شما می خواهم امام امت این نور فروزان در دل شب تاریک ، و امید همه جهانیان یاری کنید و گوش به صحبت های آن عزیز دهید".

    244- پاسدار شهید محمد رضا شبانی فرزند حسن، ولادت 1346، شهادت 24/12/1362 که در کربلای جزیره مجنون و در عملیات بدر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "پدر و مادرم مصیبت آن روزی بود که خدا نکرده فرزندتان منحرف، فاسق و بی خبر از خدا بود. افتخار کنیدکه در راه خدا بوده است و ضمنا دست از امام عزیز برندارید".

    245- پاسدار شهید عبدالحمید شبانی فرزند حسن، ولادت 1336، شهادت 1/2/1361 که در کربلای خونین شهر و عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نایل گردید. امام خمینی ره: "خط سرخ شهادت همان خط آل محمد ص و علی ع است". شهادت لاله را روییدنی کرد، شهادت غنچه را بوییدنی کرد، ببوس ای خواهرم قبر برادر، شهادت سنگ را بوسیدنی کرد.

    246- پاسدار شهید احمد خالقیان فرزند عبدالخالق، ولادت 1341، شهادت 1/12/1360 که در کربلای تنگه چزابه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصیت نامه شهید: "آن هنگامیکه حسین ع فریاد می زند هل من ناصر ینصرنی آیا میتوانیم بنشینیم و فریاد حسین ع را لبیک نگوییم؟  نه من اگر در کربلای حسین ع نبودم که یاریش کنم در کربلای ایران هستم و فریاد امام عزیزمان را لبیک می گویم".

     246- روحانی شهید شهاب الدین ادریس آبادی، فرزند عبدالعزیز، ولادت13، شهادت 4/1/1365 که در کربلای فاو و عملیات والفجر هشت به خیل شهدا پیوست،  قسمتی از وصایای شهید: "خدایا به برادران عزیز پاسدارم مسولیت و تعهد در قبال اسلام به قدرت و شکوه عظیمی در مقابل دشمنان اسلام عطا کن..."

     247- بسیجی شهید خادم الحسین (ع) حاج محمد حسین افتخاری فرزند محمد، متولد 1301 شهادت 16/10/1365 که در منطقه عملیاتی شلمچه و در عملیات کربلای 4 به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید: "ای پروردگار رحیم، مرا در جوار رحمت خود قرار ده..."

     248- بسیجی شهید عباس سرکاری فرزند اسکندر، ولادت 1346 شهادت 29/2/1365، که در کربلای مهران به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "باید سعی کنیم از امتحان الهی با موفقیت در آیید و رو به سوی جبهه کنید و اگر جبهه به شما احتیاج ندارد شما به جبهه احتیاج دارید".  

     249- پاسدار شهید محمد رضا صمدی فرزند علی، ولادت 1347، شهادت 11/6/1364 که در کربلای جاده خندق بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید: "هم اکنون اسلام در وضعیتی قرار دارد که بر هر فرد ایرانی واجب است که آن را یاری کند این اسلامی که به پای نهال آن میلیون ها خون جوان ریخته شده است.".

     250- پاسدار شهید سید محمود سید اردکانی فرزند حاج سید محمد، ولادت 1342، شهادت 22/10/1365، که در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد. سبزفام گلگون قبا، احمدی نسب، تاج احیای عبدالرب بسر، تراب مقدس و مطهر شهیدی را زیارت می کنی که در عشق مادر پهلو شکسته اش بی قرار بود گلی که در بوستان رهبرش پرورش یافته وصیتش چنین بود: "مگر نه این که حسین ع سالار شهیدان از همه چیز گذشت؟ ما هم رهرو او و پیرو امام باشیم".

    251- جهادگر شهید مفقود الجسد غلامحسین فاضلیان فرزند علی اصغر، متولد 3/11/1325   ،  شهادت 30/7/1363 که در سردشت مفقود و شهادتش در سال 1383 اعلام گردید. بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    252- بسیجی شهید مفقود الجسد صادق طاهری فرزند مهدی متولد 28/5/1342، که در تاریخ 17/12/1362 مفقود و در تاریخ 20/12/1383 شهادتش اعلام گردید. محل شهادت جزایر مجنون ،  بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    253- سرباز شهید مفقود الجسد سید مجتبی ظمانی فرزند سید محمد رضا، متولد 9/5/1348 که در تاریخ 21/4/1367 مفقود و در تاریخ 20/12/1383 شهادتش اعلام شد. محل شهادت نهر عنبر ، بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    254- سرباز شهید مفقود الجسد محمد علی غلامرضایی فرزند رجبعلی، متولد 12/6/1347، که در تاریخ مفقودیت 31/4/1367، که در تاریخ 20/12/1383،  بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    255- استوار یکم شهید محمد حسین دباغ فرزند علی اصغر، متولد 1/8/1358،  که در درگیری با اشرار منطقه سراوان سیستان و بلوچستان به درجه شهادت نایل شد. قسمتی از وصیتنامه شهید "این را می دانم که هر چه برای ما پیش می آید امتحانس از سوی خدا، ما باید خدا را فراموش نکنیم".

    256- شهید کربلا، کربلایی محمد علی رجبی فرزند عبدالله متولد 1/2/1320، شهادت 12/12/1382، مقارن با دهم محرم الحرام 1425 ه.ق محل شهادت کربلای معلی که بر اثر عملیات تروریستی به شهادت نایل گردید.

     257- استوار دوم شهید ابوالفضل عبدیان فرزند محمد، متولد 1361،  شهادت 20/9/1382، که در منطقه هنگ مرزی درگز استان خراسان در مصاف با سوداگران مرگ و پاکسازی منطقه از اشرار بدرجه رفیع شهادت نایل گردید. وصیتی کرده به من عزیز همسنگرم که من اگر شهید شدم بگو تو با مادرم، گریه مکن مادر من به کربلا میروم سوی خدا می روم.

    258-  سرباز شهید سید هادی مرتضوی فرزند سید رضا، متولد 1361، جمعی لشکر زاهدان که در رزمایش مورخه 11/4/1382، منطقه سیستان و بلوچستان ایرانشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در وصف شهید هر چه گویند کم است، میهمان خدا گشتن و مرغ حرم است، وقتیکه شهید میرود بر ملکوت، بر حرمت قامتش افلاک خم است.

    259- محمد حسن حاجی محمدیان فرزند اسدالله، متولد 1350، که در مورخ 30/3/1367 در منطق عملیاتی ماووت عراق به درجه جانبازی نایل و در تاریخ 7/4/1382 شهد شیرین شهادت را نوشید.  در وصف شهید هر چه گویند کم است، میهمان خدا گشتن و مرغ حرم است، وقتیکه شهید میرود بر ملکوت، بر حرمت قامتش افلاک خم است.

    260- پاسدار وظیفه شهید محمد رضا صفری فرزند علیرضا، ولادت 1351، تاریخ شهادت 25/12/1370، محل شهادت اهواز، "باید جوان ها بدانند که بادل و جان از این حکومت پاسداری کنند و خون شهیدان را پاس دارند و از خواهران دینی می خواهم که با حجاب خودیش حرمت خون شهیدان را گرامی بدارند و خدا را شکر می کنم که در کشور اسلامی و سالم زندگی می کنم". گزیده ایی از وصیت نامه شهید.

    261- جانباز 70% شهید نعمت الله غلامی فرزند عیسی، متولد 1347، شهادت 22/6/1379، در عملیات بدر جزیره مجنون به خیل جانبازان نایل و جان خود تقدیم دوست و به جمع شهدا پیوست. گزیده ایی از وصیت نامه شهید. "همسرم، فرزندانم را چون خودم صبور و بردبار تربیت نموده و اگر به فیض عظمای شهادت نایل آمدم اسلحه مرا زمین نگذارید که دشمنان شاد گردند".

    262- پاسدار خلبان شهید امید جوادی پور فرزند حسن، ولادت 15/5/1363،  شهادت 6/9/1385، در حین انجام ماموریت بر اثر سقوط هواپیما در فرودگاه مهرآباد، به درجه رفیع شهادت نایل آمد، گزیده ای از پیام شهید، "آنان که با دامنی از عطر انتظار به پیشواز آن عزیز فاطمه می روند روزی در سایه رافت و عنایت آن بقیه الله خواهند آرمید".

    263- پاسدار رشید اسلام شهید احمد دار محمدی فرزند علی، متولد 1/7/1342، که در مورخ 21/8/1389 که در حین اعزام به منطقه رزمایش پیامبر اعظم ص به فیض عظمای شهادت نایل و دعایش مورد اجابت درگاه الهی واقع گردید. "بار خدایا توفیق شهادت در راه خودت را نصیبم فرما اگر کسی بوی ماندن به دماغش بخورد تباه می شود." شهید شیخ محمد تهرانی خطاب به شهید احمد

    264- جانباز 70% شهید سید حسین حسینی نژاد فرزند سید باقر، متولد 9/1/1335، که در مورخ 8/1/1366 در عملیات فتح المبین مجروح ودر تاریخ 14/8/1390 پس از گذش 24 سال تحمل رنج و سختی ناشی از جراحات جنگی به فیض عظمای شهادت نایل گردید. "در گارد شاهنشاهی بودم پس از کسب آگاهی از رژیم منفور پهلوی، ترک ماموریت کردم فرمانده ام مرا یافت و گفت چرا نیامدی؛ گفتم دیگر نمی آیم این حکومت ظالم است گفت اعدامت می کنم گفتم هیچ کاری نمی توانی بکنی من آماده ام و..."

    265- جانباز 70% شهید محمد اکرامی پور فرزند علی، متولد 1/1/1340، که در تاریخ 20/2/1361 در منطقه عملیاتی کربلای شلمچه مفتخر به جانبازی گردید و پس از سالیان دراز و تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت در مورخ 19/11/1390 به خیل دوستانش پیوست. هرکه را در عشق چشمی باز شد، پای کوبان امد و جانباز شد.

    266- پاسدار شهید مدافع حرمین حسین تابسته فرزند ولی الله که درمورخه 12/3/1346 دیده به جهان گشود ودر تاریخ 21/6/1393 در مصاف معاندان به دین مبین اسلام در کربلای دمشق شهد شیرین شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید:  "از همسر و فرزندانم می خواهم که "حجاب برتر" را حفظ کنید". حسین جان    به چه زیباست تو علمدار شدی    پاسدار حرم زینب کبری شدی    وطنت بر تو و مردانگی ات می نازد     در ره ولایت همچو سلمان شدی

    267- بسیجی جانباز 70% شهید سید عباسعی مرتضوی فرزند میرزا محمد، متولد 3/3/1312 که در مورخ 4/10/1365 درکربلای شلمچه (عملیات کربلای 5) به افتخار جانبازی نایل گردی و سرانجام پ از 29 سال صبر و پایداری و تحمل درد و رنج و شکر به درگاه الهی در تاریخ 7/1/1394به خیل دوستان شهیدش پیوست و ستاره ای شد برای ادامه دهندگان راه سرخ شهدا. روحش شاد و راهش پر رهرو      از خصایص شهید بزرگوار   دشمن سرسخت اسراییل غاصب و توصیه ی بی از حد به اطاعت بی چون چرای همگی از حضرت آقا (امام خامنه ای)

    268- بسیجی و جانباز 70 درصد شهید خسرو جلالی فرزند عباسعلی، متولد 1/1/1336، که در تاریخ 13/1/1361 در عملیات فتح المبین از ناحیه سر به افتخار جانبازی نایل آمد و سرانجام پس از 33 سال صبر و پایداری در مورخ 6/4/1394 ندای حق را لبیک گفت و به کاروان دوستان شهیدش پیوست. راهش مستدام باد...   از توصیه ها و نصایح شهید بزرگوار  کارتان را فقط برای رضای خدا انجام دهید و در همه ی کارها بر او توکل کنید چرا که به همین زودی همه از این دنیای فانی خواهیم رفت و زمزمه می کرد: عاشق چو شدی تیر به سر باید خورد         زهری که رسد همچو شکر باید خورد      در راه وصال دوست با چهره ی باز       دریا، دریا خون جگر باید خورد 

    269- پاسدار شهید علی اکبر حیدری فرزند حسینعلی، ولادت 1345، شهادت 25/12/1363، که در عملیات "جزیره مجنون" به درجه رفیع شهادت نایل آمد پیکر مطهرش پس از 15 سال در مورخ 17/11/78 به خاک سپرده شد.       قسمتی زا وصایای شهید        "از شما برادران و خواهران عزیز خواهش می کنم نماز را سبک نشمارید و قرآن بخوانید که تنها راه نزدیکی به خداوند است و پشتیبان ولایت فقیه باشید".  

    270- بسیجی شهید محمد علی قاسمی فرزند احمد، ولادت 1312، شهادت 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی فاو والفجر 8 به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  ای کشتگان عقش که زنده است نامتان    جبریل عقل پی می برد بر مقامتان      باید سجود کرد بخاک مزارتان     باید قیام کرد به تکریم نامتان

    271- بسیجی شهید رضا شهنما فرزند محمد، ولادت 1340 ، شهادت 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی "فاو" والفجر 8 به فیض شهادت نایل آمد.    گزیده از وصایای شهید:   "به امت سلحشور همیشه در صحنه بگویم که روحانیت در خط امام را یاری کنید امام را تنها نگذارید و اجازه ندهید منافقین از کفار بدتر در ارگان ها و ادارات پر و بال بگیرند".

    272- بسیجی شهید علی محمد رضایی فرزند عزیز، ولادت 4/10/1322، که در مورخه 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی والفجر 8 مفقود و در مورخه 20/12/1383 شهادت آن شهید عزیز اعلام گردید. رحش شاد   هر چند شکسته ایم ما را بپذیر     سر در قدم تو باختن چیزی نیست   این هدیه کوچکی است از ما بپذیر 

    273- بسیجی شهید عباس رضایی فرزند علی، ولادت 1338، شهادت 21/11/1364 که در عملیات فاو والفجر 8 به فیض عظمای شهادت نایل گردید.   قسمتی از وصایای شهید    "همسرم! فرزندانم را مسلمان و پیرو امام تربیت نمایید دخترم را چنان تربیت نما که نمونه زن مسلمان و زینب زمانه باشد".

    274- استوار یکم شهید محمد نیک منش فرزند عباسعلی، ولادت 1349، شهادت 27/7/1377 که در منطقه زابل "مانور ذوالفقار" به درجه رفیع شهادت نایل گردید. پیمان وصال با خدا بست شهید    از ظلمت دنیای دنی رست شهید      همپای سپیده رفت تا وادی عشق    تا پرچم حق گرفت بر دست شهید.

    275- شهید مظلوم حاج کریم حیدریان فرزند محمود، ولادت 15/9/1336، شهادت 17/5/1377، محل شهادت کنسولگری جمهوری اسلامی ایران در مزار شریف افغانستان      خوشا آنانکه با ایمان و اخلاص     محبت را پسندیدند و رفتند     خوشا آنانکه از پیمانه دوست        شراب عشق نوشیدند و رفتند       خوشا آنانکهدر این عرصه خاک      چو خورشیدی درخشیدند و رفتند           پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به این مملکت آسیب نرسد      امام خمینی ره

    276- بسیجی شهید سید محمود موسویان فرزند سید اسماعیل، ولادت  1346، شهادت 21/11/1365 که در منطقه عملیاتی فاو به خیل عظیم شهدا پیوست.  همپای نسیم ره به کویش بروند      دل را چو نظر به جستجویش بروند       سر باخته و به ارمغان همچون گل     یک پیکر غرق خون به سویش بردند

    277-  پاسدار شهید علی محمد حیدری فرزند محمد علی، ولادت 1339، شهادت 3/3/1377 که بر اثر درگیری با سارقان مسلح در شهرستان شاهرود به درجه رفیعه شهادت نایل گردد  گزیده ایی از وصایای شهید:   هدفی جزیاری دین خدا نداشتم و امیدوارم که این اعمال و بقیه اعمال ما همگی برای خدا باشد و مورد قبول درگاهش قرار گیرد.

    278- بسیجی شهید حمید رضا آشوری فرزند عباسعلی، ولادت 1344، که در مورخه 4/4/1367 در منطقه عملیاتی جزایر مجنون به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از 9 سال در تاریخ 12/7/1376 به خاک سپرده شد.     ظهورت سبز بود و دل نفهمید      حضورت سبز بود و دل نفهمید     دریغا زود از پیشم گذشتی      عبورت سبز بود و دل نفهمید 

    279- بسیجی شهید محمد حسین رجبی فرزند قاسم، ولادت 1322، که در منطقه عملیاتی والفجر هشت "فاو مورخی 21/11/1364 به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از 13 سال به خاک سپرده شد. قسمتی از وصیت نامه شهید:    "اگر توفیق شهادت یافتم به فرزندانم توصیه می کنم راهم را ادامه داده و هرگز قرآن و نماز را فراموش نکنند".

    280- بسیجی شهید مصطفی اخیانی فرزند عبدالرزاق، ولادت 1347، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید       "خدایا راضی ام کن به این که بدنم در راهت قطعه قطعه گردد زیراکه اینگونه مردن برای من شیرین تر است"     به صبح زندگی این خاکدان رفتی که دانستی    به مقصد می رسد اهل شهادت از سحر خیزی

    281- بسیجی شهید ابراهیم ذبیحی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی بدر کربلای جزیره مجنون به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.  قسمتی از وصایای شهید     "خدا را شکر می گویم که توفیق حاصل شد که من هم به جبهه بیایم و ادای تکلیف کنم"        خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن     سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن 

    282- سرباز شهید حسین عجمی فرزند علی، ولادت 1354، شهادت 2/12/1374، که در منطقه شرق کشور عزیزمان ایران سیستان و بلوچستان شهرستان سراوان توسط سوداگران مرگ به درجه رفیع شهادت نایل آمد.      مردان خدا چه با صفا می میرند      جان باخته در راه خدا می میرند       گویی که رسیده حکم آزادی شان      خندان لب و با میل و رضا می میرند   

    283- بسیجی شهید علی طالع زاری فرزند مصیب، ولادت 1348، شهادت 21/11/1364 که در منطقه عملیاتی والفجر هشت فاو شهد شیرین شهادت را نوشید و پیکر پاکش پس از 10 سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید     "شهادت ترزیق خون است بر پیکر اجتماع، آری شهید در راه خدا کشته می شود تا خون او در شریان های اجتماع جاری شود و زمینه تداوم انقلاب باشد".   

    284- دانش آموز بسیجی شهید قدیر فرجی فرزند شیرولی، ولادت 1345، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر جزیره مجنون به فیض شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید        "خداوندا ! در قرآن مستحکمت فرمودی از میان مومنین مردانی هستد که با خدای خویش پیمان بستند و گروهی از آنان به این وعده وفا کردند، این گروه شهید هستند".

    285- پاسدار شهید حسن عربعامری فرزند حسین، ولادت 1339، شهادت 20/11/1364 که در منطقه عملیاتی والفجر 8 به فیض شهادت نایل و پس از گذشت 10 سال پیکر مطهرش بخاک سپرده شد. گزیده ایی از وصایای شهید     "به هوش باشید که تمامی ابرجنایتکاران علیه قرآنیان بسیج شده اند، قداره کشان دیگر هم به آنها یاری می دهند، بپاخیزید و از حریم خدا و رسول خدا دفاع کنید".

    286- مهناویکم شهید ابوالفضل تیموری فرزند موسی، ولادت 1351، شهادت 3/3/1374 که در راستای طرح النازعات در منطقه دوم دریایی بوشهر شید شیرین شهادت را نوشید.   گل گفت زبرگ من قبا داشت شهید      خون گفت که جامه مرا داشت شهید     چون پنجه دیده دل بگشودم     دیدم که نشانی ازخدا داشت شهید.

    287- جانباز شهید رمضانعلی قربانعلی فرزند حسن، ولادت 1346 که در مورخ 13/12/1364 در منطقه عملیاتی والفجر 8 بر اثر اصابت ترکش قطع نخاع گردید و سرانجام در تاریخ 9/1/1374 به خیلی عظیم شهدا پیوست.   از ملک شرف حکم گذاران همه رفتند      روبار سفر بند که یاران همه رفتند      آن گرد شتابنده که در دامن صحراست         گوید چه نشستند که سواران همه رفتند.

    288- جانباز شهید حسن ترحمی فرزند پرویز، ولادت 1342 که در منطقه عملیاتی خیبر در مورخ 7/12/1362 بر اثر مواد شیمیایی "گاز خردل" جانباز و در تاریخ 23/12/1373 بعلت جراحات وارده به درجه رفیع شهادت نایل گردید.       روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست       بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع         رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد      همچنانان در آتش مهر تو سوزانم چوشمع

    290- بسیجی شهید جواد اعظمی فرزند عزیز، ولادت 1345، شهادت 31/4/1361 که درمنطقه عملیاتی رمضان پاسگاه زید به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 12 سال به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید  "خدایا! اینک به سوی تو آمده ام و از همه به سوی تو گریخته ام با تمام گناهانم دعایم را پذیرا باش و مرا به آرزوهایم برسان".

    291- سرباز آزاده شهید حمید رضا محمدی کیا فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1346، شهادت 3/10/1373 که بر اثر جراحات ناشی از زمان اسارت به خیل عظیم شهدا پیوست   مردان خدا چه با صفا می میرند       جان باخته در راه خدا می میرند         گویی که رسیده حکم آزادی شان     خندان لب و با میل و رضا می میرند 

    292- پاسدار شهید محمد رضا جواهری فرزند اسماعیل، ولادت 1340، شهادت 16/8/1362 که درمنطقه عملیاتی پنجوین عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 11 سال به خاک سپرده شد.   از ملک شرف حکم گذاران همه رفتند      روبار سفر بند که یاران همه رفتند      آن گرد شتابنده که در دامن صحراست         گوید چه نشستند که سواران همه رفتند.

    293- بسیجی شهید سید جواد صداقت فرزند سید رضا، ولادت 1344 شهادت 16/8/1362 که درمنطقه عملیاتی پنجوین به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از گذشت 11 سال بخاک سپرده شد. افسوس زبیداد جفا بال و پرم سوخت      چون شمع شب افروز زپا تا به سرم سوخت        فرق من و پروانه در عالم در این بود      پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

    294- بسیجی شهید رمضان صحرایی فرزند محمد حسن، ولادت 1347، شهادت 25/12/1363، که در منطقه عملیاتی بدر شرق دجله به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.   طنین نعره ام برخاست مادر       تفنگم بر زمین تنهاست مادر     غریبانه نمردم در بیابان     سرم بر دامن زهراست مادر  

    295- پاسدار وظیفه شهید عبدالله صائمی پور فرزند علی اکبر، ولادت 1345 شهادت 30/2/1365 که در منطقه عملیاتی حاج عمران به فیض شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از 7 سال در مورخ 15/7/1372 به خاک سپرده شد.     روزی که شود اِذَ السما فطرت      وندر پی آن اذ نجوم کدرت

     من دامن تو بگیرم انر سُئلت       گویم که شهید بای ذنب قُتلت

    296-   سرباز وظیفه شهید غلامعلی براتی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، شهادت 3/6/1371که در منطقه غرب ارومیه زیده توسط ایادی وابسته به استکبار جهانی به درجه رفیع شهادت نایل آمد     هیهات مناالذله را خواندند و رفتند     رهوار سرخ عشق را راندند و رفتند      فریاد هل من ناصرشان ماند برجای      رفتند اما جاودان ماندند و رفتند

    297- گروهبان یکم شهید جاج مجید رضا عامری فرزند یدالله، ولادت 1344 که در مورخه 1/6/1367 در منطقه عملیاتی فکه بدست بعثیون کافر اسیر و پس از حدود یک سال در مورخه 1/6/1368 در زندان های مخوف عراق مظلومانه به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 13 سال در تاریخ 7/5/1381 به میهن اسلامی رجعت و به خاک سپرده شد.   

    298- سرباز شهید عباسعلی واحدی فرزند نصرت الله ، ولادت 1348 دژبان لشکر 28 سنندج که در مورخه 3/11/1367 در محور همدان سنندج به خیل عظمای شهدا پیوست      ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد         بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد         به سوی حجله می روم شادان ولی زخم در بدن دارم   به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم

    299- مهندس شهید محمد علی نمکی فرزند حسینعلی، ولادت 1343، شهادت 6/6/1367 که در منطقه نوسود دوآب اورامانات به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از نوشتار های شهید:  آنکس که مرا طلب کند می یابد، آنکس که مرا یافت می شناسد، آنکس مرا شناخت دوستم می دارد، آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد ، آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم ، آنکس که به او عشق ورزیدم می کشم او را و انکس که من بکشم خونبهایش بر من واجب است و آنکس که خونبهایش به من واجب است، پس من خودم خونبهایش هستم.

    300- پاسدار شهید علی ربیعی فرزند محمد، ولادت 1337، شهادت 22/4/1367، که در منطقه عملیاتی حلبچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد.   شهیدان شاهدان شهر عشقند    شهیدان همنشین اولیا اند     شهیدان قلب تاریخ جهانند   

    301- ستوانیار یکم شهید رجب رضایی فرزند علی، ولادت 1323 شهادت 31/4/1367 در منطقه عملیاتی قصر شیرین به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  من خاک نشین اهل دل خواهم شد    از عشق تو سرخ و مشتعل خواهم شد        امروز اگر سر ندهم در ره عشق       فردا بخدا زرد و خجل خواهم شد.

    302- سرباز شهید محمد اسماعیل صلواتی همدانی فرزند محمد ، ولادت 1348، شهادت 6/5/1367، که در منطقه دزفول به خیل عظیم شهدا پیوست. هر شهیدی که در این عرصه بخون غلطان شد      تیر بر مرگ زد و زنده و جاویدان شد        قدمی نه بر سرا پرده یاران شهید      هرسراپرده که بینی همه گلباران شد

    303- معلم بسیجی شهید مهدی فضلی فرزند حسین، ولادت 1339، شهادت 5/5/1367 که در منطقه اسلام آباد غرب عملیاد مرصاد شهد شیرین شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید:  حمد خدا بی همتا که ما در زمانی به دنیا آورد که فرزندی از فرزندان پیامبر حضرت امام روح الله پرچم اسلام را به دست گرفته و ما را با هل من ناصر ینصرونی اش دعوت به مبارزه با مستکبران نموده است. خدایا قدرت و توان لبیک گفتن به این ندا را به ما عنایت فرما.

    304- معلم بسیجی شهید احمد فضلی فرزند حسین، ولادت 1335 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض شهادت نایل آمد و در تاریخ 11/3/1379به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید: "هدف، رسیدن به خدا یعنی رضایت اوست و شهیدان برای نیل به آن هدف از کوتاهترین راه عبور می کنند خداوند ما را از بندگان مخلص خدا قرار بدهد".

    305-  بسیجی شهید احمد اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1337، شهادت 5/5/1367، که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به فیض شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "تقاضا دارم در تعلیم و تربیت فرزندانم کوشا باشید و تا زمانی که بزرگ شدند نه تنها از مرگ من ناراحت نباشند بلکه افتخار کنند که پدرشان در راه خدمت به اسلام و مسلمین و دفاع قرآن و مملکت اسلامی به شهادت رسیده است".  

    306- بسیجی شهید محمد حسن اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1336، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از پیام شهید: "برادران امروز تکلیف حکم می کند گوش به زنگ باشیم که از جماران چه فرمانی صادر می گردد و به جان دول پذیرا باشیم از امت حزب الله انتظار دارم دست از امام برندارند و رضای خدا را در همه حال در نظر داشته باشند".

    307- بسیجی شهید فریدون عباسی شاهکویی فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1332 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل امد. عشق یعنی رستن از خود به تمامیت مردانگی،      رفتن به الی الله و ایثار جان و جاوندانه شدن،   به تمامیت عشق، حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب.

    308- بسیجی شهید علی مقدس فرزند محمد حسن، متولد 22/10/1333 شهادت 5/5/1367 اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل .        من خواستار جام می از دست دلبرم      این راز با که گویم و این غم کجا برم        جان باختم بحسرت دیدار روی دوست       پروانه دور شمعم و اسپند آذرم         این خرقه ملوث و سجاده ریا         آیا شود که بر در میخانه بر درم     گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای       مستانه جان  زخرقه هستی در آورم         از غزلیات حضرت امام ره

    309- بسیجی شهید احمد شیخ کبیر فرزند عباسعلی  ولادت 21/2/1336 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام اباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل گردید. هستی عاشق دلباخته از باده توست        بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای    بجز این مستیم از عمر دگر حاصل نیست       که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست   رهرو عشقی اگر خرقه و سجاده فکنی        چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست     که بجز عشق تو را رهرو این منزل نیست

    310- بسیجی شهید داود حاجی آقا فرزند تقی، ولادت 1331، شهادت 30/3/1367،  که در ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "الان در موقعیتی قرار داریم که استکبار جهانی با تمام قوای خود برای از بین بردن اسلام راستین محمدی به مقابله با ما برخاسته پس وظیفه تمامی انسان هایی که خود را مسلمان می دانند و پیرو پیامبر هستند است که در این وضعیت حساس به مقابله با کفر جهانی و ایادی آنها برخیزند."

    311- بسیجی شهید غلام موثق فرزند داود ولادت 1326 شهادت 5/5/1367 که در منطقه اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید   "چرا مرگی را انتخاب نکنیم که آبستن زندگی باشد چرا انگونه نرویم که ائمه معصومین رفتند چرا باشیم تا ذلیل شویم و نرویم تا عزیز گردیم سلاح شهیدان این پروانه های کوی عشق و عشاقان الله رابر زمین نگذارید...."

    312- بسیجی هنرمند شهید بهروز مشتاقی فرزند علی داد، ولادت 1346، شهادت 31/3/1367 که در منطقه عملیاتی ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  دولت آن یافت که در پای تو سر داد ولی        این قبا راست نه بر قامت هر بی سروپاست         تو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق     تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست.    وشما ای دوستان عزیز دانش آموز :  بکوشید که خودمان را با تعالیم عالیه اسلام آشنا کرده و متخصصی متعهد برای جامعه اسلامی باشیم.

    313- بسیجی شهید محمد عمیدی فرزند محمود، ولادت 1324، شهادت 5/5/1367 که درمنطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد. هرکسی لاله صفت جام شهادت نوشید        به یقین تا به ابد زنده و جاویدان است      مجلس آرای همه مجلسیان لاله شده است        هر که از جان گذرد لاله شدن آسان است   

    314- پاسدار شهید محمد باقر قربانی فرزند ولی الله، ولادت 1346 شهادت 1367 که در خونین شهر خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید.   براه میهن و دینم فدا کردم جوانی را      به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را      بگو برمادر پیرم شهید هرگز نمی میرد    ره عشق و شهادت را زمولایم علی گیرم.

    315-  بسیجی شهید جمشید تیموری فرزند غلامرضا، ولادت 1324، شهادت 4/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  مادر ره عشق نقض پیمان نکنیم        گر جان طلبد دریغ از حان نکیم     دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

    316- پاسدار شهید غلامرضا خسروجردی  فرزند محمد علی، ولادت 1343، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. هر قطره خون من یک لاله شود          هر آه دلم هزارها لاله شود         فردا که زخاک من بروید گل سرخ        گلخانه مزار و خاکم از ژاله شود

    317- سرباز شهید حسن عامری فرزند اسماعیل، ولادت 1347 شهادت 6/5/1367 که در اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشم بادا که سوی یار رفتم    چوگل بر دامن گلزار رفتم      حسینی گشتم و با مرکب عشق    به سوی کاروان سالار رفتم

    318- پاسدار شهید حسین حاج قاسمی فرزند اسماعیل، ولادت 1341، شهادت 1/4/1367 که درکربلای ماووت عراق به خیل شهدا پیوست.  قسمتی از مناجات شهید    "در معبد عشق جان فدا باید کرد      یعنی به حسین اقتدا باید کرد      بی سر به لقای یار می باید شتافت     دینی است که اینگونه ادا باید کرد

    319- بسیجی شهید منصور عبدالهی فرزند اباصلت، ولادت 1344، شهادت 26/2/1367 که در کربلای ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در مکتب خونین کفنان باختن جان شده عادت در عشق ولاغیر

    320- بسیجی شهید حسن حجاری فرزند امیر الله، ولادت 1349 شهادت 26/2/1367 که درمنطقه عملیاتی ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 شهد شیرین شهادت را نوشید.  قسمتی از وصایای شهید "با منافقین مبارزه کنید و نگذارید خدای ناکرده برما غلبه کنند مبادا نسبت به این انقلاب بی تفاوت باشید که خون شهدا را پایمال کنند".

    321- جهادگر شهید محمد مهدی حجی فرزند علی اکبر، ولادت 1346، شهادت 26/2/1367 که در منطقه عملیاتی ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید "اسلام با خون رشد کرده است و خون عزیزان شهدمان بوده که امروز به حریم ما حرمت داده است و این امت شهید پرور ماست که باید از این حرمت حریم اسلام دفاع کند".

    322- دانشجوی شهید حسن ملک احمدی فرزند حسین، ولادت 1346، شهادت 18/1/1367 که در منطقه قشر در حال دیدبانی به فیض عظمای شهادت نایل گردید.  ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد      بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده دامات     به حجله می روم شادان ولی زخم در بدن دارم     بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم 

    323- سرباز شهید رمضانعلی ساغری فرزند رضا، ولادت 1347، شهادت 8/1/1367 که در کربلای فکه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم           گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم      دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

    324- پاسدار وظیفه شهید محمد طهماسبی فرزند غلامرضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1366 که در منطقه ماووت عراق شهد گوارای شهادت را نوشید، آسیا گردش چرخ فلک و خورشید است     خرم از خون شهیدان شجر توحید است       این پیام شهدا وقت شهادت باشد       مرگ در راه خدا زندگی جاوید است.

    325- بسیجی شهید عباس امینیان فرزند محمد، ولادت 1347، شهادت 17/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل گردید.     آنان که شهید راه توحید شدند       سرچشمه نور همچون خورشید شدند     اندر ره کربلا به صد شور و نشاط       ایثار کنان شهید جاوید شدند  

    326- بسیجی شهید محمد مهدی جلالی شاهگویی فرزند عباس، ولادت 1344، شهادت 24/12/1366، که در کربلای ماووت عراق عملیات بیت المقدس 3 به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید    ".... و اما شهید هیچ خونش هدر نمی رود بلکه این قطرات خون او همانند دریایی خروشان به پیکر اجتماع وارد می شود تا اینکه اجتماع را از امراضی چون بی غیرتی و سستی و به تحول و دگرگونی تبدیل سازد."

    327- پاسدار شهید محمد حسن صدیقی فرزند محمد، ولادت 1339، شهادت 25/12/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 ماووت عراق به جمع شهدا پیوست.  قسمتی از وصایای شهید "پدرم و مادرم توصیه می کنم معنویت خود را بالا ببرید و همواره تکلیف است بر شما که از اسلام و حقوق مسلمین دفاع کنید."

    328- بسیجی شهید جواد رضایی فرزند عباس، ولادت 1349، شهادت 25/12/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به خیل شهدا پیوست. . ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم           گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم      دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم.

    329- بسیجی شهید محمد صادقی فرزند محمد باقر،  ولادت 1334، شهادت 25/12/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به سوی معبود خویش پرواز کرد. قسمتی از وصایای شهید  "شما امت حزب الله پاسدار خون شهیدان هستید و از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ولایت فقیه حمایت کنید و بدانید که این انقلاب ثمره خون صدها هزار شهید، مفقود و معلول است و مستضعفین جهان چشم امید به این انقلاب دارند."

    330- بسیجی شهید محمد رضا مزجی، فرزند حسن، ولادت 1351 شهادت 1/12/1366 که در کربلای جنوب منطقه خندق به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید "خدایا! تو شاهد باش که در مسیر عشق تو حرکت کردم و اینک فقط پیوستن به تو را انتظار می کشم چون شهادت مرگ نیست بلکه رسالت است"

    331- پاسدار وظیفه شهید حسین صادقی فرزند نادعلی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق شربت گوارای شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید   "امت شهید پرور پیرو خط امام باشید و همیشه برای سلامتی و طول عمر آنحضرت دعا کنید زیرا این رهبر عزیز نعمتی است که پروردگار اعظم از روی لطف و مهربانی به ما ارزانی داشته و او را برای ما فرستاد"

    332- بسیجی شهید شیخ محمود صاحبی فرزند محمد تقی، ولادت 1346، شهادت 20/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق شربت شهادت را نوشید.  آنکس تو را شناخت جان را چه کند       فرزند و عیال و خانمان را چه کند      دیوانه کنی هر دو جانش بخشی      دیوانه تو هر دو جهان را چه کند.

    333- بسیجی شهید ابراهیم محمودیان فرزند عبدالله، ولادت 1349 شهادت 1/11/1366 منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق به فیض شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید    "امروز روز امتحان است روزی است که باید با ایثار خون خود درخت اسلام را آبیاری نمود امت حزب الله ! آگاه باشید که خداوند بر ما منت نهاده و ما را در عصری قرار داده که برای یاری دین خدا به پا خیزیم ."

    334- پاسدار وظیفه شهید علی یونسی، فرزند احمد، ولادت  1346، شهادت 4/11/1366 که در منطقه عملیاتی نصر 8  ماووت عراق به خیل شهدا پیوست.  گفتا به ره عشق سفر باید کرد    ره پر زحرامی و خطر باید کرد      یا عشق سفر زسر بدر باید کرد      یا در ره دوست ترک سر باید کرد   

    335- بسیجی شهید اسماعیل رجبی ،  ولادت 1350، شهادت 6/11/1366؛ که در منطقه ماووت عراق به فیض شهادت نایل آمد.  خط سرخ شهادت خط آل محمد و علی است امام خمینی ره      آن دم که بخون خود وضو می کردم         دانی که زحق چه آرزو می کردم     ای کاش مرا هزار جان بود به تن      تا آن همه را فدای او می کردم.

    336- گروهبان وظیفه احمد غلامی فرزند غلام ، ولادت 1344، شهادت 15/10/1366 که درکربلای شرهانی به فیض شهادت نایل آمد. هر قطره خون من یکی لاله شود، هر آه دلم هزار ناله شود، فردا که زخاک من بروید گل سرخ، گل خانه مزار و خاکم از ژاله شود.

    + نوشته شده در شنبه هفتم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 11:57 شماره پست: 923

     

    بررسی آماری شهدا حقایقی را بازگو می کند که شاید تاقبل از این مستور بوده است، مثلا اکثر شهدای آرمیده در مزار شاهرود را جوانان دهه های سی (1330) و دهه (1340) تشکیل می دهند یعنی در زمان شروع جنگ در ابتدای دهه شصت (1360) و انتهای دهه (1350) بین بیست تا سی سال سن داشتند، شهدای متولد بین سال های 1339 تا 1348 بیشترین ها هستند، اینان در این سن و سال مقابل بعثی های وحشی ایستادند که امروز شمه ایی از قساوت قلب آنان را در برخورد با شیعیان کشورشان در کنار داعش مشاهده می کنیم، آنروز این قساوت با آهن و فولاد مسلح بود و بر ابدان این شهیدان می تاخت و...

     توزیع آماری 250 (تا ردیف 250) شهید مزار شهدای شهرستان شاهرود بر اساس سال شهادت:

    سال 1357 با  3 نفر شهید،  

    سال 1358 با  2 شهید،

    سال 1359 با 6 نفر شهید،  

    سال 1360  با 17 شهید،

    سال  1361 با  66 شهید،

    سال 1362 با 25 شهید،

    سال 1363 با  26 شهید،

    سال 1364 با  40 نفر شهید،

    سال 1365 با  43 نفر شهید،

    سال 1366 با 8 نفر شهید،

    سال  1367 با 6 شهید

    و سال های بین 70 تا 1390 با  2 شهید.

      

    توزیع آماری این 250 شهید بر اساس سال تولد:

    متولدین بین سال های 1300 تا 13330 پانزده نفر

     شهدای متولد سال 1331 سه نفر،

    شهدای متولد سال 1332 یک نفر

    شهدای متولد سال 1333 دو نفر

    شهدای متولد سال 1334 چهار نفر

    شهدای متولد سال 1335 پنج نفر

    شهدای متولد سال 1336 پنج نفر

    شهدای متولد سال 1337 یازده نفر

    شهدای متولد سال 1338 شش نفر

    شهدای متولد سال 1339 بیست و یک نفر

    شهدای متولد سال 1340 بیست نفر

    شهدای متولد سال 1341  شانزده  نفر

    شهدای متولد سال 1342 بیست و هشت نفر

    شهدای متولد سال 1343 شانزده نفر                                  

    شهدای متولد سال  1344 بیست و دو نفر

    شهدای متولد سال 1345  بیست نفر

    شهدای متولد سال 1346 سیزده نفر

    شهدای متولد سال 1347 چهارده نفر

    شهدای متولد سال 1348  یازده نفر

    شهدای متولد سال 1349 دو نفر

    شهدای متولد 1354 یک نفر

     

    توزیع آماری شهدا بر اساس محل شهادت:                                        

    جزیره مجنون، جاده خندق (هورالعظیم) و شرق دجله (عملیات بدر) با 30 نفر شهید،

    جبهه شلمچه با 21  نفر

    جبهه عین خوش  19 نفر شهید 

    جبهه مهران 18 نفر شهید                     

    جبهه فاو 17 نفر شهید

    جبهه خرمشهر با 15 نفر شهید

    جبهه اروند رود با 14 نفر شهید

    جبهه ماووت (نزدیک شهر سلیمانیه کردستان عراق) با 8 نفر شهید

    جبهه بانه (کردستان) با 7 نفر شهید

    جبهه شوش با 6 نفر شهید

    جبهه ها هر کدام با پنج شهید:  آبادان، کردستان، پاسگاه زید                                   

    جبهه ها هر کدام با چهار شهید:  حاج عمران، گیلان غرب، سومار، شهدای بمباران، ترور و...      

    جبهه ها هر کدام با سه شهید:  شهدای انقلاب، منطقه فکه، چزابه، کرخه، پنجوین، پاوه، جبهه جنوب

    جبهه ها هر کدام با دو شهید:  مریوان، دزفول، جفیر، زبیدات، گنبد، دشت عباس        

    جبهه هایی که هر کدام یکی از شهدا  بدانجا متعلقند: 

    اندیمشک، سوسنگرد ، رقابیه، سبدکان، موسیان، ایستگاه حسینهیه، کلاشین، میاندوآب، شهدای بازی دراز ، کامیاران، آبادانان، بصره، میمک، زاهدان، باختران، پادگان ستوه، حادثه منا مکه، سقز،  شرهانی ، دارخوین، اسلام آباد غرب،

    لازم به ذکر است وصیت نامه شهدا معمولا یک صفحه A4 مطلب بوده است که سنگ نویس قبور شهدا معمولا بنا به اولویتی که مد نظر داشته، قسمتی از آن را گزینش کرده و روی قبر هر شهیدی درج کرده است. شهدایی که وصیتنامه نداشته و یا مطلب قابل گزینشی در وصیتنامه اشان نیافته اند و.... شعر، مطلبی از امام خمینی، شهید مطهری و... درج شده است.

    کل شهدای خفته در مزار شهدای شاهرود بین سیصد تا چهارصد شهیدند که بنده تنها 250 تن از آنان را در این آمار آورده ام که به خاطر دفن آنان به ترتیب زمانی (نسبتا منظم)، در صورت شمول بقیه شهدا در این آمار به لحاظ سال شهادت، منطقه شهادت و... آمار تغییر خواهد کرد.

    امیدوارم با این کار حق ناچیزی را از حق بزرگی که این دلیرمردان به گردن تک تک ما ایرانیان و آزادگان جهان دارند را ادا کرده باشم. با توجه به ناتوانی جسمی از پوشش باقی مانده این شهدا ناتوان ماندم که از آنان نیز پوزش می طلبم.

    + نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۵ ساعت 16:35 شماره پست: 924

  • سید محسن حسینی فرزند آقا علی شهید مظلومی از شهدای روستای گرمن شاهرود

    شهید سید محسن حسینی متولد۱۳۵۰ بود. این شهید بزرگوار در منطقه کربلای فاو در تاریخ 22/1/1366 به شهادت رسید، منطقه ای که مزدوران بعثی خیلی زحمت کشیدند تا آن را پس بگیرند ولی نتوانستند. وقتی جسد پاک این شهید بزرگوار را به سپاه شاهرود آوردند تا به خاک سپرده شود من بر جنازه اش حاضر شدم صورتی آرام داشت که از یادم نمی رود انگار که خوابیده بود. انگار زنده بود و تر و تازه نظری بر جنازه اش انداختم از مظلومیتش فریاد یا محمدا یا علییا سر دادم با خود گفتم آثاری از جراحت انگار به بدنش نیست او چطوری به شهادت رسیده است. انگار چیزی به او اصابت نکرده است. ولی ظاهرا قبل از تحویل جنازه ها آنها را سرو سامانی داده بودند و خون و خاک صحنه جنگ را از چهره آنها زدوده بودند در همین عوالم بودم که صورت به پهلو خوابیده اش را بلند کردم تا چهره اش را بهتر و برای آخرین بار ببینم این جا بود که دیدم رگ گردنش از کنار مورد اصابت قرار گرفته و کاملا شکافته شده است و همین عامل شهادتش شده است و او انگار صورتش را به پهلو خوابانده بود که کسی از جراحتش آگاه نشود.

     

    سید محسن انسان آرام٫ بی آزار٫ متواضع٫ دوست داشتنی٫ مهربان٫ خالی از هر گونه غل و غش٫... بود او در اولین باری که به جبهه اعزام شد به شهادت رسید تا نباشد و وضعیت این روزها را نبیند. ولی برای رفتن بسیار زود بود او فرزندی صالح بود و در بی مشکلی نظیر نداشت. نوجوانی که به هیچ گناهی آلوده نبود. متانت٫ محبت در او اوج می زد. دلم وقتی چهره معصومانه اش را در سپاه شاهرود دیدم فرو ریخت. مردان این وطن چه مظلومانه به تیغ کین سردار بی خاصیت عرب (صدام معدوم) گرفتار شدند. بریده باد گلویی که فرمان آتش به سوی ما را داد و بریده باد دستانی که دست به ماشه بردند تا زلالان پاک این وطن را به خاک بکشند. واقعا حرامش باد خاک که چنین بدن های پاکی را در خود بلعید. خلا هزاران شهید را که رفتند و صحنه امروز خالی از وجودشان است را با پوست و خون احساس می شود.

    هرکدامشان را که نگاه کنی بی نظیر بودند و مادر گیتی نخواهد زاد همچو گل های پاکی را که پای در زمین و سر در آسمان داشتند. وقتی به تک تک آنها فکر می کنم به بی اساسی برخی شعار های رایج مان پی می برم که "امریکا در چه فکریه ایران پر از بسیجیه" آن ها بسیجی هایی بودند بی نظیرند و  بدون چشمداشت به هیچ امتیازی سوی جبهه شتافتند (اصلا آن موقع ها امتیازی در کار نبود که برایش به جبهه رفت و اصلا پیروزی در افق دیده نمی شد که به بعد آن فکر کرد) و جان در طبق اخلاص نهادند و سر بر کف گرفتند شدند آنچه لایقش بودند. باز ماندگان از این قافله کجا و آنان کجا آنان جز به رضای دوست هیچ در نظر نداشتند و ما که حساب و کتاب هر قدم و هر کلمه خود را داریم که مبادا بر منافعمان خدشه ای وارد شود. آنان تمام سرمایه ی خود را بی حساب در دست گرفتند و رفتند بدون هیچ چشم داشتی به نتایج دنیوی آن. امروز ما اگر حقی را ببنیم و یا ناحقی را موقع واکنش (حتی زبانی) هزار احتیاط را در نظر می گیریم که مبادا خدشه ای به منافع مادی ما وارد شود ولی آنان در صحنه عمل تمام سرمایه خود را به قمار خانه جهاد بردند و باختند هر چه داشتند تا بلکه گوشه نگاهی از حضرت حق (جل اعلی) را به خود جلب نمایند

    امروز اگر به مزار این شهدا مراجعه کنی می بینی که از این دست زیادند. البته با طرح های جدید بنیاد شهید و سپاه امروزه تمثال های مبارک این شهدا از قبورشان برداشته شده تا مراجعین ندانند که با چه چهره هایی ملاقات می کنند و به جز سنگ نوشته هایی یکدست و یکرنگ و یک اندازه و با متنی کلیشه ای بر قبورشان چیزی دیده نمی شود ولی اگر به مزارهای شهدای جنگ که هنوز دوستان موفق نشده اند عکس هایشان را بردارند بروی می بینی که این جماعت حتی از چهره هم با ما متفاوت بودند چه برسد بر سیرت.

    خدایش رحمت کند و او را با شهدای صدر اسلام و روح مبارک انبیا و اولیا و صالحان و مصلحان (علی الخصوص روح مبارک مصلح بزرک و قافله سالار این سپاه حق حضرت امام خمینی ره) محشور و متنعم گرداند.

    خدایا در این روز دوم محرم حسینی ات و به برکت این ایام ما را هم مشمول دعای خیر این شهید قرار ده. و عاقبت ما را هم همچون این شهدا ختم به خیر فرما. امین رب العالمین

    خدایا می دانم که اکنون هم پس از سال ها چشیدن درد ماندن اگر صحنه ای باشد (که البته صحنه مبارزه با ظلم هر دقیقه و ثانیه موجود است اگر مرد میدانی باشد که البته هستند و ما آنان را به چشم خود می بینیم) نمی توانم باز در قمارخانه های جهد و جهاد با تمام سرمایه به میدان بیایم ولی نظری حسرت بار به برد آنانی دارم که روزی در کنارشان بودم و آنان با فاصله ای زیاد از من جلو افتادند و حسودانه به برد بزرگ شان و معامله سرشار از سودشان می نگرم٫ برای تو چه خرجی دارد که ما را همین طور قبول کنی٫ از تو چیزی کم نمی شود که ما را همین طور ناخالص بپذیری٫ این که این پاکان را مورد تفقد خود قرار دهی که زیاد کاری نیست اگر ایثار کنی ناخالص هایی همچون ما را بپذیری آنگاه است که رحمانیت و رحمیتت بهتر در دیده  خلقت خواهد آمد. خدایا شرمنده که در میان چه جمعی بودم و بهره لازم را نبردم. شرمنده از همه چیز.

    این هم شاید تقدیر ماست که باشیم و ببینیم افتادن انقلاب به دست نا اهلان را (آنچه امام ره قبلا بدان هشدار داده بود)٫خیانت ها را٫ انحراف ها را٫ اختلاس ها را٫ و حیف و میل بیت المال ها را و... را البته تقدیر که نه٫ حاصل نتیجه بدی هایم که کفاره گناه البته ماندن است و دیدن. 

    آنچه مطمئنم این که تو تقدیر بد نمی کنی چون نسبت به بنده ات نه حسودی و نه بد خواه و تو مبرای از هر گونه رجس و پلیدیی٫ و رجس پلیدی تنها برازنده ما بندگانت است که آبروی تو را به واسطه خلیفه و نماینده تو بودنمان در زمین نزد فرشتگانت برده ایم. ولی چه بگویم زبانم نمی چرخد که آنچه لایق تو و آنچه لایق ماست را به زبان بیاورم انگار قفل شده این ذهن و معرفتی نیست که حتی شرح درد کند دردی که انگار تکرار و مکرر بر انسان های اعصار اتفاق می افتد و این دور را پایانی نیست. 

    امتحانی گذاشته ای با سوال های روشن و از پیش اعلام شده که همه همان امتحان را پس می دهند و بدبختانه دور تکرار این افتادن ها و رفوزه شدن ها در این امتحان را پایانی هم نیست٫ نفس ما آنقدر قوی هست که روز را شب و شب را روز اعلام کنیم تا خدایگان و خدایان این دنیایی مان را راضی کنیم که مبادا خسارتی به منافعمان برسانند و خجالتی هم از خدای بالا سر نکشیم که به یقین او را ناظر بر اعمال خود می دانیم.  

    از خون جوانان وطن لاله دمیده
    از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
    در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
    گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

    بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را
    یا رب خزان چه بود بهار شکفته را

    هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید
    نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

    جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود
    باران به دامن است هوای گرفته را

    وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود
    آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

    برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
    آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را

    ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین
    بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

    گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
    تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

    یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است
    کس نیست واقف این همه راز نهفته را

    راه عدم نرفت کس از رهروان خاک
    چون رفت خواهی این همه راه نرفته را

    لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر
    تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

    لعلی نسفت کِلک دُرافشان «شهریار»
    در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

    شهریار

    تهران -۲۷/۸/۱۳۹۱

    روز پنجم محرم۱۳۹۱ خدمت آقای محمد عباسی رسیدم او که از فعالین جنگ و فردی پیگیر در مورد شهداست در مورد سید محسن مصاحبه ای با دائی رضا بسطامی (روحانی فرهیخته و عارفی که سال های سال عمر خود را در جبهه گذراند و به قول خودش شهادت نصیب او نشد و هر وقتی رزمنده ها را می دید می گفت برای دائی رضا هم دعا کنید شهید بشه ولی انگار خدا او را برای صحنه ای دیگر نگهداشته تا بماند. خداوند به او طول عمر بدهد) داشته است می گفت وقتی در میان عکس ده ها شهید عکس سید محسن حسینی را به او نشان دادم او را شناخت و گفت اگر بر قبر این شهید امام زاده ای بسازند کار زیادی نکرده اند و چند بار اسم سید محسن را تکرار کرد و گفت و عجیب انسان  بزرگی بود چیزهایی که من در او دیدم که خیلی عجیب بود 

    محمد عباسی می گفت به گمانم این شهید یک بار به جبهه بیشتر اعزام نشد و در همان بار اول هم شهید شد و با دائی رضا بسطامی زیاد نباید دمخور بوده باشد زیرا از تاریخ اعزامش تا شهادتش زیاد زمانی نبوده است ولی دائی رضا نمی دانم در این شهید چه دیده بود که در وصف او این چنین می گفت و بعد از سال ها جنگ چهره منور این شهید را در ذهن داشت و این چنین ارتباط روحی را با این شهید حفظ کرده است.  

     

    + نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 8:38 شماره پست: 205

  • شهدا و وظیفه ما در قبال قهرمانان خود

     چند وقت پیش دعوتنامه ای از یک گروهNGO برایم به سفارت آمد که در آن از من برای شرکت در یادواره ی  "شهید" (هندی ها هم به رسم ما مسلمانان به سربازانی که در راه میهن شان کشته می شوند، شهید می گویند و این به علت نفوذ فرهنگ ایرانی و اسلامی در این کشور است) به سالن بزرگی در شهر دهلی نو دعوت شده بودیم. از این نوع دعوت نامه ها به سفارت خانه ها زیاد می آید و معمولا موسسات لیست دیپلماتیک را (که بصورت کتابچه ای است) را برمی دارند و برای همه می نویسند و می فرستند. عنوانش مرا جذب کرد و با خانم در ان شرکت کردیم. سالن پر از جمعیت بود مراسم با سرود ملی هند اغاز و تا پایان با همان موسیقی سنتی ادامه یافت و با ان هم به پایان رسید. تنها چیزی که در ان نبود یاد شهید بود و تنها موسقی  بود که اجرا شد و البته هم فضای معنویی موسیقی سنتی هند ایجاد می کند فراز و فرود ان تماما مذهبی می تواند تلقی شود و شاید بخشی از فرهنگ هند را در موسیقی ان می توان تعریف کرد و علیرغم این که هر رادیو و تلویزیونی را روشن کنی پر از موسیقی است این مراسم مورد توجه حاضرین هم قرار گرفت  و با ان همراهی می کردند و جذب ان هم شده بودن و من هم از موسیقی سنتی هندی لذت بردم لیکن خانم تا اخر اظهار می داشت که وقتمان را از دست دادیم. بعد از این مراسم به این فکر افتادم که چه خوب است که ملت ها قهرمانان شان را پاس می دارند و البته هم باید قهرمانان خود را پاس دارند و این وظیفه احاد ملت است و با خود گفتم  که این وظیفه برای کسانی که در کنار ان قهرمانان مدتی بوده اند خطیر تر، واجب تر و الزام اور تر است و تصمیم گرفتم که شروع به نگارش کنم از انان بنویسم که جان خود را در راه  کشور عزیزمان ایران فدا کردند و تمامیت و جان و ناموس کشور را  حفظ کردند. با شروع به کار وبلاگ دیدم چه بهتر که ان را در وبلاگ خود قرار دهم تا دیگران هم استفاده نمایند. لذا در طلیعه این حرکت از خدا و روح شهدا و اولیا مدد می طلبم که مرا در این راه کمک نمایند و در دیار هند و در جایی که اسلام به مدد عرفا و اولیا (و نه به هیچ وسیله ای دیگر منتشر شده)  مرا در این راه قوت و استقامت عطا فرماید تا بتوانم این کار را به جایی برسانم که مرضی رضای خدا باشد.

    دهلی نو  - 24/7/1387 

     

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۷ ساعت 18:51 شماره پست: 9

     

  • شهید حاج نوروز علی قربانی شهیدی از روستای گرمن پشت بسطام

    جنگ یکی از پست ترین اعمالی است که یک انسان می تواند در پرونده اعمال خود داشته باشد و به وجود آورندگان آن، از لعنت شده ها در نسل بشرند و تا ابد برای به وجود آوردن چنین پدیده شومی، پرونده ایی سیاه برای خود رقم می زنند، صدام حسین از این نوع انسان هاست.  به همین دلیل هم ائمه (ع) ما همواره خط خود را از جنگ طلبان جدا کرده و از ابتدا به شروع جنگ، خود داری می کردند و همواره این دشمنانان آنان بوده اند که جنگ ها را می آغازیدند و مسلمان واقعی و در یک کلمه انسان همواره عملیاتی دفاعی داشته، تا تهاجمی. خدا لعنت کند آنان را که جنگ ها را به وجود می آورند و در آتش آن می دمند تا به اهداف پست دنیایی خود دست یابند، زیرا وقتی جنگ پیش می آید دیگر پیر و جوان، زن و مرد، گناهکار و بی گناه و... نمی شناسد و همه آسیب می بینند.

     

     

     

    و وقتی که جنگ پیش آمد، مدافعین دفاع مقدسی را آغاز می کنند، که عملیاتی است ملی و بزرگ که در این صحنه هر فردی از اجتماع مورد همجوم می تواند نقش آفرینی کند و برای هر قشری در هر رده سنی، کاری برای انجام وجود خواهد داشت، اگر چه گفته می شود که جوانان باید جنگ را اداره کنند ولی هر جوان رزمنده ۹ نفر پشتبان نیاز دارد تا تدارکش کنند تا او بتواند در صحنه ی جنگ به خوبی و بی دغدغه نبرد کند. لذا در بین شهدای جنگ از هر سن و سالی می توان انسان هایی را یافت که جان در طبق اخلاص گذاشته و به مبارزه با دشمن می پردازند.

    شهید حاج نوروز علی قربانی (فرزند مرحوم کربلایی خلیل) در روستای گرمن پشت بسطام  شاهرود به دنیا آمد و نهایتا بعد از عمری بندگی خداوند متعال و تحمل مشقت دنیا هنگامی که به عنوان یک بسیجی داوطلب به جبهه های جنگ علیه متجاوزین بعثی شتافته بود در حمله هوایی رژیم بعث صدام به منطقه "هفت تپه" در اهواز در حالی که در آشپزخانه به تهیه غذای رزمندگان اسلام مشغول به خدمت بود با جمعی از یارانش از جمله شهید حاج محمدعلی کاظمی و شهید محمد باقر صفری در آتش خشم کینه صدامیان سوختند و به شهادت رسیدند. اخلاص این شهید بزرگوار به حضرت اباعبدالله الحسین در محرم بسیار بارز و مثال زدنی بود. این شهید بزرگوار کشاورزی زحمت کش و بسیار فعال بود. ایشان از لحاظ قدرت بدنی فردی قوی و معروف بود که در کنار او فردی به عنوان دستیار توانایی ادامه کار و همراهی تا پایان روز با ایشان را ندارد.

    ارادت این شهید بزرگوار به قرآن را یکی از دوستانش این گونه روایت می کند که "به منزل این شهید رفته بودم  دیدم یک قرآن بزرگ روی تاقچه خانه دارند گفتم شما که سواد نداری قرآن به این بزرگی به چه درد شما می خورد؟!! شهید قربانی که مدت زیادی را در طول ایام سال را در ایام کشاورزی و کار در این خانه و در روستا به تنهایی زندگی می کرد، جواب داد این مونس تنهایی من است و تمام درد دل های خود را با آن در میان می گذارم. 

    در خصوص زمان اعزام ایشان به جبهه هم این دوستش روایت می کرد که در آن روز او را در حالی که با عجله عازم محل اعزام رزمندگان بود ملاقات کردم که به قول این دوستش با عجله و به سان "شکاری در حال گریز" به سوی اتوبوس ها رهسپار بود به او گفتم حاجی این همه عجله برای چیست که ایشان جواب داده بود دوستان همه رفته اند و ممکن است من جا بمانم. 

    شهید حاج نوروز علی  در مهر و محبت به دوست و فامیل زبانزد خاص و عام بودند، آنان که او را می شناسند می دانند که چقدر این مرد در رفاقت "بی شیله و پیله" بود، رفیق و همراهی که از دل دوست داشتنی بود، وفادار و پا به رکاب در دوستی و محبت، در ابراز دوستی هیچ تردیدی به دل راه نمی داد. به راحتی می توانست حتی از تمام خواب شبانه اش برای همراهی با رفیق شفیقی بگذرد و رفاقت را عملا نشان دهد، نه حرف های "صد من یک غاز" و "چاخان" گویی هایی که در حرف باقی می ماند و یا غلوهای بی منطق و بی اساس.

    قدی بلند به بلندی همت یک مرد داشت، که نان با برکت و حلال را بتواند از سوار شدن بر بیلی و یا فرو کردن پنچه در خاک و... بیرون کشد و بر سفره ایی گذارد که مهر بهترین وصف حال آن سفره است.  

    خدایش رحمت کند و با شهدای راه حق و عدالت و آزادی محشور فرماید.

    این شهید بزگوار به همراه تعداد زیادی از همسنگرانش از جمله شهید حاج محمد علی کاظمی و شهید محمد باقر صفری در بمباران هوایی دشمن در منطقه هفت تپه در 25 دیماه 1365 به شهادت رسیدند 

    + نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 18:54 شماره پست: 318

  • شهید سید محسن مصطفوی شخصیتی شخصیت ساز

    شهید سید محسن مصطفوی کسی که در شکل گیری شخصیت من تاثیر زیادی داشت زیرا فاصله کمی از لحاظ سنی با داشتیم او متولد 1347 و من متولد 1349 بودم اگرچه به قول قدیمی ها پس و پیش بودیم ولی مثل دیگر بچه ها که در این سن و سالها با هم مرتب دعوا و مرافعه داشتند ،  نبودیم بیشتر باهم دوست بودیم و او را حامی خود در طول مدتی که با وی بودم یافتم درعین حال انچه یادم می اید او بیشتر به من مراعات می کرد  چون رفتار من بچگانه تر بود ولی انگار او از سن خودش کمی جلوتر بود و بچگانه با من برخورد نمی کرد اکثرا او رفتار مرا نادیده می گرفت ودرک رفتار و سن مرا داشت در کارها همیشه بار مرا هم به دوش می کشید و جور کار مراهم می کشید و در این خصوص در بین دیگران بارز بود و به عینه این می توانستند این را دیده و همیشه به من خرده می گرفتند و به انان از این قضیه حالت ترحم دست می داد زیرا وی از روی ترحم  و از خود گذشتگی خود همیشه اغماض می کرد و از روی گذشت بامن رفتار می کرد.

    خداوند اموات شما را رحمت کند مادرم مرحومم از وی خیلی راضی بود سید محسن به او خیلی احساس ترحم می کرد حتی یک بار به یاد ندارم که به وی معترض شده باشد این درست عکس من بود که به همه چیز اعتراض داشتم ، به غذا به لباس، به محتویات غذاها و.... همانطوری که الان سید محمد سجادمان (فرزندمان)  با ما رفتار می کند و به هر غذایی اعتراض دارد . معمولا سید  محسن در دعوا هایی که با هم داشتیم که اکثرا هم از ناحیه من هم شروع می شد به نفع من کنار می رفت و علیرغم اینکه از وی کوچکتر بود البته در نزاع ها انچه یادم می اید  بر وی در نزاعات غالب بودم و مادر همیشه به من می گفت تو قلدری البته همه می دانیم که دعواهای بچه ها در این سنین نه از بدجنسی و نه از خوب و بد بودن انها نیست و این بصورت  ناخوداگاه صورت می گیرد ولی شخصیت انسان های بزرگ در همان سن کودکی تا حدودی نشان می دهد. این شهید خصوصیاتی داشت که از من که معمولی بودم متمایز بود در بین اهل خانه از رضایت مندی بیشتری نسبت به من برخوردار بود البته این در مورد مادرم تفاوت می کرد چون علیرغم همه این ها که گفتم انگار همه را نادیده می گرفت و به نوعی رفتارم را نادیده می گرفت و بدون در نظر گرفتن همه اینها دوستم داشت . از بحث دور نشویم او بسیار مهربان بود و برای همین هم دوستان زیادی داشت و هر کسی که با او برخورد می کرد مجذوب رفتارش می شد کمتر می دیدم که او با کسی دعوا کند این در حالی بود که در فضای  ان سالها بچه ها بدون بر و برگرد چنانچه که قدرتی داشتند محال بود که به رخ همدیگر نکشند یادم می اید یکی از همشهری های ما که خانمی در خارج منطقه اختیار کرده بود و همسرش از وی دارای پسری بود (خداد صفری) که وقتی به منطقه ما امدند هم سن و سال من بود یک نفر از نزدیکان به من گفت همین اول که غریب است فورا با او درگیر شو و او را مغلوب کن تا در اینده نتوانند بر تو غالب شود ومن هم بدون هیچ دلیلی رفتم و یقه اش گرفتم و تا انجا که در توان داشتم اورا زدم  و این کار من  دلیلی نداشت و  شرایط اجتماعی ان موقع این را اقتضا می کرد که اگر قدرت داشتی  ان را  به اثبات  برسان. این درحالی بود که حتی من مدرسه هم نمی رفتم و حتی انقلاب هم نشده بود این صحنه را هیچ وقت فراموش نمی کنم از کرده خود متعجب و شرمنده هستم هرچند که شرایط اجتماعی ان موقع این کار را نه تنها لازم که پسندیده می دانست. درچنین شرایط اجتماعی بود که او حتی طرف این رفتار هم نمی رفت به مهر و محبت شهره دوستانش بود . انروزها بچه هایی که به خانواده ها متمول تعلق داشتند برای دوستی با انان رقابت بود لیکن سید محسن تفاوتی برایش نداشت و برای وی دوستانش مساوی بودند و از این لحاظ تقسیم بندی نمی شدند.

    + نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر ۱۳۸۷ ساعت 21:52 شماره پست: 10

     17 اکتبر 2008 دهلی نو ساعت بیست و یک و چهل دقیقه   

     

    در ان سال ها یکی از چیزهای که مرسوم بود این بود که بچه ها در هر سن و سالی بودند باید در کار های منزل که جنبه درآمد زایی هم داشت مشارکت می کردند و کار  برای هر فردی از اعضای خانواده در هر سن سالی که بود وجود داشت و بچه ها نیروی کار خانواده تلقی می شدند و در این خصوص سید محسن در منزل به سان یک فرد پر کاری تلقی می شد او چنان کار می کرد که دیگران را به تعجب وا می داشت و همیشه جورکش کم کاری های من بود من در ان سالها کار را دوست نداشتم بیشتر دوست داشتم که با هم سن و سالان خود در کوچه ها به بازی بگذرانم و به همین دلیل هم اعتراض داشتم که کار کنم ولی سید محسن اگرچه دوست داشت مثل من بیرون با بچه ها بازی کند لیکن اعتراضی هم به کارکردن نداشت شرایط خانواده و نیاز به کار جمعی برای پیشبرد امور را درک می کرد این چیزی بود که من از درک ان عاجز بود. البته بابا هم که اعتقاد داشت که کار برای هرکسی یک امر لازم و ضروری است ایشان معتقد بود که ادم بیکار به ارزنی هم نمی ارزد و ارزش هر فردی به کار کردن و تلاش وی است خودش هم کمتر اهل وقت گذرانی بود و خود برای الگویی که می داد، نمونه عملی و شاخص بود. بابا در حالی که تنها در سنین کودکی بوده است که پدر خود را از دست داده بود و حتی او را ندیده بود و لذا همیشه و از همان کودکی به عنوان مرد خانواده کار کرده بود (خاطراتش در این راستا شنیدنی است که شاید در فرصتی بتوانم ان را بیاورم زیرا الگوی خوبی برای نسل امروزی برای تصور بهتر از نسل گذشته  باشد) ، چون او و مادر بزرگم تنها بودند و و عمه ام نیز به رحمت خدا رفته بوده و یک برادر ناتنی هم داشتند که بعد ها بعد از ازدواج از خانواده جدا شده بود لذا خودش هم به همین صورت هرچه به یاد داشت کار کرده بود و در این خصوص زبانزد خاص و عام نیز بوده و هست و هم اکنون هم که هشتاد و هفت سال از خدا عمر گرفته است بی کاری را دوست ندارد و دائم سعی می کند مشغول کار باشد و به کار کردن افتخار می کند و ان را ارزش بزرگ می داند و به راستی هم اداره کردن یک خانواده بزرگ برای یک فردی که با یتیمی بزرگ شده است سخت و طاقت فرسا است. سید محسن هم در کار کردن کم نظیر بود و این را هم من خود به عینه لمس کرده ام. سید محسن در رفتار در خانه هم یک الگو بود او همیشه مراعات مرحوم مادرم را می کرد و نسبت به مادر بسیار با احترام ، مهربان و کمک حال بود و هیچ وقت نمی گذاشت که او لباس هایش را بشوید و خود همیشه لباس هایش را می شست .
    در شجاعت هم بی نظیر بود بعنوان مثال در ان سالها یکی از بازی های بچه های محل قایم باشک در شبهای ماه رمضان بود بزرگترها بعد از افطار خود را به مسجد می رساندند و با دعای افتتاح، عبادت در مسجد را شروع و با قران و... شب را به سحر می رساندند ولی بچه در خارج مسجد و محله به بازی می پرداختند یکی از بازی ها همین قایم باشک بود که شب درمحله های تاریک انجام می شد که خیلی وحشتناک بود در ان زمان ها که قصه های جن و.. بسیار مرسوم بود و ذهن ما مملو از این گونه روایت های ترسناک بود ،  این بازی ازوحشناکترین ها بود برای این که در تاریکی ها مرا یاد این داستانها می انداخت و از ترس می خواستم بمیرم و لذا هم اکنون خاطرات زیادی از ان زمان و ان بازی ها دارم، سید محسن  واقعا شجاع بود و گاها که من از ترس داشتم می مردم ولی او نمی ترسید ان سالها با صدای دعا ازبلند گوی مسجد و بازی های کودکانه واقعا به یاد ماندنی است و از ذهن من خارج نمی شود یک صحنه اش که یادم اید این بود که یک محلی بود که خالی از سکنه بود و من انقدر از ان محل در تاریکی می ترسیدم که حساب نداشت و این ترس من به او هم کمی سرایت کرده بود این جایی بود که برای رسیدن به خانه باید از مقابل ان می گذشتیم لذا چند قدم مانده با انجا کفش هایمان را در اورده (تا بهتر بتوانیم فرار کنیم) و با شمارش یک دو سه با هرچه توان داشتیم می دویدیم و از ان جا رد میشدیم،  سید محسن می گفت چرا از این جا اینقدر می ترسی که من واقعا چیزی برای گفتن نداشتم ولی بدون دلیل از ان محل می ترسیدم .  این درحالی بود که او خودش ادم ترسویی نبود شاهد مثالش هم این بود که در ان زمان بچه برای امتحان شجاعت خود ملاکی داشتند و ان این بود که در همین شب های ماه رمضان شجاعترین ها خود را با این امر امتحان می دادند که مثلا یک شی را ببرند روی قبر یک فردی که از سوی بچه ها تعیین شده بود در قبرستان در  شب بگذارند و برگردند و صبح بقیه بروند چک کنند اگر این امر انجام شده بود فرد برنده بود در این مواقع انقدر امتحان سختی بود که حتی بعضی قادر به انجام ان به صورت دست جمعی هم نبودند ولی یادم می اید که سید محسن به تنهایی این کار را کرده بود و در زمینه شجاعت این چنینی با مرحوم سید علی (برادر بزرگم چند سال قبل به رحمت خدا رفت) مان که او هم در این امور سرامد بود قابل مقایسه بود. 
    به لحاظ مذهبی خانواده ما  از سطح بالایی برخوردار بود و منزل ما از مکان هایی بود که مردم برای انجام امور مذهبی خود تجمع می کردند و دائم  تعالیم اسلام و پیامبر اکرم (ص) و ائمه (ع) در ان مورد تعلیم و ترویج داده می شد و مادر بزرگم (بزرگ خانواده) مدرس و مبلغه  مذهبی بود و شاگردانی داشت که به انان تعلیم امور دین می داد و در این زمینه مادرم از جمله دانش اموزان همین مکتب بود و او هم در خلال همین کلاس های اموزش قران و... به خانه ما امدو شد داشت و تحت تعلیم مرحوم مادر بزرگم بود و از دانش اموزان قابل و با استعداد وی بود که  بعد ها هم عروس همین خانه گردید و جانشین مرحوم مادر بزرگم  در تبلیغ دین شد  و کلا مذهب در  خانه ما جایگاه رفیعی داشت  مادرم از سحر قبل از اذان صبح بیدار می شد و به نماز و عبادت می پرداخت و انچه من یادم می اید همیشه زمزمه های عبادت مادرم را  از اذان صبح تا شروع کار روزانه در کنار رختخوابم  شنیده ام و حتی بعضی از انان را از حفظ شده ام ، لیکن باز سید محسن در این خصوص هم در بین ما زبانزد بود بسیار کوشا تر از همه در امور مذهبی، از جمله  نماز در ان زمان خیلی با اهمیت شمرده می شد و کسی که نماز نمی خواند در ان زمانها مردم اور نجس می دانستند و تارک نماز فردی بود که ارزش حتی روابط هم نداشت و مطرود همه، سید محسن خیلی در این امر کوشا و با اعتقاد بود و به عنوان فردی که من از وی تبعیت داشتم الگوی خوبی برایم بود یادم می اید وقتی تکبیر اول نماز را می گفتم دستانم به هنگام فرود چند بار مانند زنگوله رها شده عقب و جلو می شد (مثل پاندول ساعت) سید محسن به من می گفت این طور نکن وقتی دستانت از تکبیر نیت که پایین می اوری در کنار پاهایت به احترام خدا به حالت استقرا قرار بدهی  و چند بار رهایش نکن که حرکت بی مورد داشته باشد که این ممکن است خدای ناکرده بی احترامی به خدا باشد و نشان از کاهلی در نماز است.

    + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 7:6 شماره پست: 13

    11:47 2008-11-02  دهلی نو ساعت ۸ صبح مورخ ۱۲ ابان ۱۳۸۷- دوم نوامبر ۲۰۰۸ 

     

    چند وقتی است که دلم می خواهد مطلب خود را در خصوص این شهید بزرگوار و دوره زندگی  و شرایط زیست و تکوین زندگی این شهید را ادامه دهم ولی وقت یاری نمی کند، امشب فرصتی دست داد تا باز شمه ای دیگر از زندگی این شهید بنویسم من و او دوران مدرسه از ابتدایی تا دوم راهنمایی را با هم گذراندیم که چه دوران پر خاطره ای بود. یادم می اید که در دوره ابتدایی بودیم که انقلاب اسلامی به اوج خود رسید (سال 56 - 57 ) و مرتب مدرسه ما به همین دلیل و اعتراضات مردمی تعطیل می شد و هر روز به بهانه ای مدرسه تعطیل بود و به عبارتی انقلاب در مدرسه ما هم جریان داشت و ما دانش اموزان هم راهپیمایی می کردیم و شعار می دادیم، یک راهپیمایی را یادم می اید که توسط دانش اموزان ترتیب داده شده بود وقتی حرکت کردیم مرحوم مادرم برای تشویق بچه هایی که در راهپیمایی شرکت کرده بودند، بین انان گردو تقسیم کرد اگرچه در سنی نبودیم که کاملا درک کنیم چه می گذرد ولی تحولات ناشی از انقلاب را تاحدی درک میکردیم. اخرین سالهای رژیم گذشته تحولاتی عظیم در عرصه فرهنگ کشور در جریان بود بعنوان مثال معلمین زیادی به مدرسه اعزام کرده بودند، معلمین ما هم که تماما خانم بودند از حجابی برخوردار نبودند و با لباس هایی در مدرسه حاضر می شدند که برای ما که در یک منطقه مذهبی زندگی می کردیم عجیب بود لباس هایی که ما اصلا در بین هم شهری های خود نمی دیدیم و موهای برهنه و.... اخلاق بعضی از انان نیز با تکبر و رفتاری بود که خود را صاحب تمدن می دیدند و ما را عقب مانده تصور می کردند واز سر تحقیر به ما می نگریستند و این را در رفتار و گفتار انان را ما در همان سن وسال به خوبی درک می کردیم ولی البته به این که ما عقب مانده تر از انان هستیم نیز تا حدود زیادی باور داشتیم زیرا انان از اقشار تحصیل کرده بودند و از طرفی حیا وشرم و فرهنگ ما اجازه تعرض به این رفتار انان را نمی داد و بیشتر تحمل می کردیم و خود را محکوم به تحمل می دانستیم یادم می اید که جوی حاکم بود که همه سعی می کردند که طوری رفتارکنند که انان رنجیده خاطر نشوند چون احتمال بود که قهرکنند و در مدرسه حاضر نشوند و برای ما یک چنین چیزی به صورت فرهنگ جا افتاده بود در سر هر کلاسی یک عکسی از شاه وقت (محمد رضا شاه  پهلوی) بود که در کنار ان نوشته بود "خدا، شاه و ملت". و یا "شاه سایه خدا بر زمین". اولین خانم معلمی که داشتم و یادم می اید خانم یونسیان بود (نمی دانم زنده است یا مرده است اگر زنده است که خدا حفظش کند و اگر مرده خدا بیامرزدش) این خانم که بی حجاب بود و موهای فرفری اش را یادم نمی رود که با حالتی خاص بود که در ذهنم مانده است و چشمان درشت و سیاهی که داشت که کمی با ان هیکل نسبتا چاق  و قد نسبتا کوتاه ترسناک هم به نظر میرسید البته با ارایش های که داشت به این حالت ترسناکی وی افزوده می شد او معلم کلاس اول ما بود و به نظرم با ان قیافه ترسناک خود اصلا برای کلاس اول مناسب نبود و برای کلاس سوم به بالا که بچه ها کمی شلوغ تر میشدند مناسب تر به نظر می رسید  تا کلاس اول که بچه ها همینطور هم در حالت عادی با این قشر از افراد به اصطلاح متمدن مانوس نبودند و جو ان برای انان غریب بود چه رسد به چنین شاکله صورتی که کمی ترسناک هم بود البته قیافه اش با اخلاقش تناسب کمی داشت و اخلاق بهتری نسبت به قیافه اش داشت. سال اول را با این خانم گذراندیم البته معلمین کلاس های دیگر هم کمی از این خانم نمی اورند بعضی ازانان بسیار با خصوصیات پر رنگ تری از خصوصیات فوق در مدرسه حاضر می شدند که برای دانش اموزان حل انان خیلی سخت بود ولی انگار همین است و راه گریزی از ان نیست. این سالها تغذیه رایگان، واکسیناسیون، اردوهای پیشاهنگی و... تازه برای ما  راه افتاده بود که این ها هم در ان جامعه جدید بود و گاه مقاومت بچه ها را به دنبال داشت، مثلا شیر پاکتی، کره و یا پنیر هلندی را که به صورت تغذیه رایگان می داند  بچه  انان را به درب و دیوار میزدند و مسخره می کرند. و حالا می توانم درک کنم که هزینه های هنگفتی لازم است که این ها را از خارج وارد کرد و به رایگان تقسیم کرد واقعا درامد نفتی چه می کند؟!!.
       در دو سالی که انقلاب جریان داشت  دو سفر به یاد ماندنی به شهر قم و علی آباد گرگان داشتم که ان سفر ها را از دوران انقلاب هرگز فراموش نخواهم کرد در سفر به قم شاهد راهپیمایی مردم بودم و سربازان شاهنشاهی با قیافه های ترسناک که در ماشین های ارتش که بسیار ترسناک تر می کرد انان را و در تعقیب مردم بودند و در جلوی حرم حضرت معصومه (س) ایستاده بودند که انها را هم یادم نمی رود یک بار هم به علی اباد کتول رفته بودم که یک راهپیمایی در جریان بود و مردم از جلو حرکت می کردند و سربازان نیز سوار بر اتومبیل های ارتشی به دنبال انان بودند و نهایتا هم درگیر شدند که از گاز اشک اور استفاده شد و چشمانم حسابی سوخت رفتم چشمانم را اب زدم که سوزش ان چند برابر شد و به مادر مرحومم که همراه او بودم مرتب می گفتم که "دارم کور می شوم" و به او هشدار میدادم که "اگر تو را بکشند من در این شهر غریب چه کنم "و بسیار از این سرانجام ترسیده بودم که اگر او کشته شود عاقبت من  دراین شهر غریب چه می شود  و این را از او  مرتب می پرسیدم و مرحوم مادرم می گفت نترس هیچ اتفاقی نمی افتد.
    در سفر به قم با اخوی خود که روحانی بود در درس مرحوم اقای مشکینی حاضر شدم که این جلسه درس را هم یادم نمی رود در این جلسه که در یک  سالن انجام گرفت که حدود 200 -150 نفر حضور داشتند و اخوی من هم سخنان وی را ضبط می کرد و به همین دلیل در کنار منبر درس وی قرار گرفته بودیم و ساکت به جلسه کوش می دادم اگرچه درکی از سخنان وی نداشتم ولی کلاس درس به این شلوغی را ندیده بودم. در جریان انقلاب همین اخوی ما نوارهای انقلابی را به شاهرود می اورد و تقسیم می کرد و  اخوی دیگرم هم سید موسی و سید علی و سید حسن هم در راهپیمایی های قم شرکت داشتند و در شاهرود هم اقداماتی از جمله شعار نویسی داشتند و در مراسم محرم خصوصا انان خیلی فعال بودند . مرحوم سید علی ما هم در این جریانات خیلی فعال بود او به خاطر مطالعات زیادی که داشت از مسایل سیاسی هم به خوبی اشنایی داشت و به همین دلیل با گروه های سیاسی از جمله گروه های چپ ، منافقین و گروههای مسلمان ارتباط داشت و مباحثه می کرد بعدها فرم پرشده او برای پیوستن به حزب جمهوری اسلامی را هم من دیدم که می خواست به این حزب بپیوندند.
    با پیروزی انقلاب معلمین ما تغییر قیافه و رفتار دادند وبسیاری از انان کار را ترک کردند و دیگر نیامدند و من از کلاس دوم تا پنجم یک معلم داشتم که در زندگی و ذهن من تاثیر شگرفی داشت و ذهن من از چهره مهربان و دلسوز این فرد مملو بوده و می باشد و هیچگاه او را فراموش نخواهم کرد. انقلاب که به پیروزی رسید کار خانواده ما به حالت عادی برگشت و به کارهای خود بازگشتیم لیکن با شروع جنگ تحمیلی عرصه دیگری از کار ما اغاز شد. در طول جنگ به غیر از مادرم که از اعزام به جنگ محروم بود همه ما به جبهه رفته اند سید محسن که شهید شد، سیدعلی (ترکش به تعداد زیاد خورده بود و وقتی فوت کرد با سکته قلبی تعداد زیادی ترکش در بدنش داشت)، سید حسین ( که از ناحیه پا مجروح و جانباز بود)، سید حسن (از ناحیه صورت وفک مجروح شد و یک چشمش را از دست داد و شمیایی است)، سید موسی (از ناحیه دست مجروح است) و خود من هم (که از ناحیه ریه شیمیای هستم) مجروح جنگی بودیم و سید علی رضا هم که مدت مدیدی در جبهه ها حضور داشت  و حتی یک بار برای مجروحیت در کمیسیون های پزشکی شرکت نکرد این در حالی است که بیشترین حضور را در جنگ داشت. و بابا که حضور چند ماهه ای در جبهه دارد که پر از خاطره است برای او و هر موقع که از این موضوع سخنی به میان اید سخنها برای گفتن دارد و سینه ای پر از خاطره از این دوره دارد.
    سال 1364 بود که محسن ما به جبهه اعزام شد این در حالی بود که در سن بسیار کمی قرار داشت و تنها یک شاگرد مقطع راهنمایی بود و عاقبت هم در عملیاتی که چهل روز قبل از عملیات کربلای انجام شد و ظاهرا ناموفق هم بود به شهادت رسید (در سال 1365) و شهادتش مصادف بود با ماه رمضان و مرحوم مادرم تا زنده بود هر ماه رمضان به مناسبت شهادت محسن افطاری می داد. من در تاریخ 1-5-1364 چند ماه بعد از اعزام سید محسن به جبهه اعزام شدم  از مدرسه ما سه نفر بودیم یکی سید محمود کریمی، شهید محمد رضا رجبی و من که همه از یک کلاس بودیم (دوم راهنمایی)، ابتدا رفتیم به پادگان اموزشی شهید کلاهدوز در شهمیرزاد سمنان و بعد از 45 روز اموزش نظامی به جبهه اعزام شدیم. در این 45 روز اموزش مشخصات و نحوه استفاده از سلاح هایی مختلف، عبور از میدان مین (تخریب) که شامل شناخت مین ها مختلف بود که از تنوع بسیاری برخوردارند و اموزش مبارزه و مقابله با سلاح های شیمیایی (ش.م.ر) که مخفف شیمیایی ، میکروبی  و رادیو اکتیویته بود. این از کلاس های سخت بود که یادم می اید مارا در داخل یک کانتینر حمل بار دریایی قرار دادند (حدود 50نفر)و بعد هم ماسک های اموزشی به ما دادند که تنها می توانست 5% ما را از اثر گاز های محیط محافظت می کرد. و در چند ثانیه ای که گاز اشک اور در داخل کانتینر انداختند و ما از این ماسک استفاده کردیم مرگ را به چشم خود دیدم (خفه شدیم) و نگهبانی های ما در شبهای سرد این پادگان و صبح گاه سرد و مقررات شدید نظم ان به یاد ماندنی و رستوران ان که می گفتند اگر شبی آش (سوپ) دادند ان شب خشم شبانه است. خشم شبانه هم مقوله بودکه مو به تن ادم سیخ می کرد به این صورت که شب هایی از هفته در ساعاتی از نصف شب گذشته کادر اموزشی پادگان با شلیک مداوم و انداختن گاز اشکاور و... به داخل خوابگاه با چنان وضع اسفباری ما را از خواب بیدار میکردند که الان هم که یادم می اید احساس خاصی به من دست می دهد و یا پیاده روی های کیلومتری در دل شب که کیلومتر ها در دل شب بدون این که هیچ گونه گفتگویی و صدایی داشتیم باید فقط در یک ستون حرکت می کردیم که گاه به علت یکنواختی حرکت در راه ، در حال راه رفتن خوابمان می برد و  می افتادیم روی نفر جلویی بعدی و از خواب بیدار می شدیم.
    این دوره اموزشی با همه مشکلات ان البته برای من بسیار شیرین بود چرا که با وسایلی اشنا شدم که در حالت عادی شاید هیچ وقت با ان اشنا نمی شدیم انواع سلاح های جنگی، مین ها، وسایل ارتباطی و... و رفتن به اردو های جنگی و... تجربه بزرگی برای من بود بعداز 45 روز اموزش به جبهه اعزام شدیم. ان موقع عملیات در جزیره مجنون انجام شده بود و خط جنگی ایران در این منطقه تثبیت شده بود و منطقه ای به نام "جاده خندق" که یک جاده ای بود که در دل هورهای مناطق اطراف جزیره مجنون قرار داشت در اختیار تیپ 21  امام رضا (ع) که متعلق به استان خراسان بود و استان سمنان هم بعد از جدایی از لکشر علی ابن ابی طالب (ع) که مربوط به قم بود ، به این تیپ نیروهای خود را می فرستاد و بین استان خراسان و سمنان تامین نیروی ان به صورت مشترک انجام می شد اعزام شدیم و در گروهان ادوات گردان موسی ابن جعفر (ع) که این گردان به شهر سمنان، سرخه و مهدیشهر و شهمیرزاد و دیگر توابع شهر سمنان تعلق داشت ملحق شدیم ان موقع گردان کربلا مربوط به شهر شاهرود ، و یک گردان هم مربوط به شهر دامغان و گرمسار هم فکر کنم به همین گردان موسی ابن جعفر نیرو می فرستاد ولی کادر ان تکمیل نشده بود لذا نیروهای اموزشی که از تمام استان و عمداتا از شاهرود بودند با این گردان پیوستند تا ان را تکمیل کنند.
    بعد از چند مدت استقرار در پشت جبهه (فاصله 20 کیلومتری) که توپ های فرانسوی عراق به انجا می رسید به خط مقدم که جاده خندق بود (این جاده از یک سمت به شط علی و از یک سمت به جبهه طلاییه نزدیک بود) اعزام شدیم در گروهان ادوات که معمولا از سلاح ضد وسایل نقلیه و سنگر و هلیکوپتر و...  دوشیکا و خمپاره انداز 60میلیمتری تشکیل می شد من به دسته دوشیکا ملحق شدم این سلاح نیمه سنگین ساخت روسیه مسلسل تیر بار نیمه سنگینی بود اموزش های این سلاح را هم در مدت بین اعزام به جبهه و اعزام به خط مقدم دیدیم. در اولین روزهای حضور در خط مقدم اقای محمد رضا رجبی به وسیله اصابت تیر قناسه (سلاح شکار انسان توسط شکارچی های انسان، ساخت روسیه) به شهادت رسید.  البته بعد از شهادت من او را ندیدم ولی خبرش را فقط به ما دادند و این شهید تنها چند روز در خط مقدم نبود و شهید شد. در این خط پدافندی ما با عراقی ها تنها 500 متر فاصله داشت این سنگر در واقع حامی دژی بود که به بزرگی یک تپه بزرگ بود که به فاصله 50 متری از دشمن قرار داشت که این جاده به وسیله ی یک "قطع شده گی" دو خط مقدم دشمن و ما را از هم جدا می کرد. در این دژ که محل تماس با دشمن بود حدود 50 تا 60 نفر مستقر بودند. و ما برای این که قایق های دشمن از پشت به ان حمله نکنند در این فاصله 150 از دژ قرار داشتیم . و نقش پشتیبانی از دژ به عهده داشتیم خط پدافندی را که سالها در اختیار ما بود حدود سه کیلومتر ادامه داشت و در مقابل شهر الغرنه عراق قرار داشت و در دل ابهای هور فرو رفته بود. در این جاده من سه بار ماموریت رفتم یک بار اولین بار که به جنگ اعزام شدم یک بار همزمان با شهادت سید محسن و یک بار هم وقتی در برج دیدبانی و شناسایی ان جاده کار میکردیم. هور شب های ترسناکی داشت زیرا هر ان احساس می کردی  که در همین لحظه است که یک قواص دشمن از اب بیرون می اید و با سرنیزه ای تو را که در واقع نگهبان چندین نفری که در خواب راحت در سنگر غرق هستند را می کشد و به سراغ انان خواهد رفت و با نارنجکی انان را در خواب خواهد کشت و از پشت وارد دژ اصلی خواهد شد. شب ها ابها عرصه کار غواص ها بودو انان امکان کار زیادی داشتند و خط ما هم در واقع به غیر از مانع طبیعی اب هیچ مانعی در مقابل انان نداشت.  این در حالی بود که خط دشمن از چند ردیف سیم خاردار، موانع مین گذاری شده تله های انفجاری موانع خورشیدی و.... برخوردار بود که دست یابی به انان را علاوه بر موانع طبیعی دو صد چندان می کرد.
    من هم انقدر شب ها خوابم می امد که حساب نداشت این نقطه ضعف من شده بود که سر نگهبانی همینطور که ایستاده بودم و نگهبانی می دادم خوابم می برد و تا انجا که یادم می اید یک بار نفر همراه من گفت سید تو چرا خواب هستی گفتم خواب نیستم و خجالت کشیدم و گفتم که داشتم فکر می  کردم که او گفت سید تو حتی خورخور هم داشتی میکردی و او راست می گفت چون واقعا خوابم می گرفت و بسیار در عذاب بودم که درشب نگهبانی بدهم.
    البته ناگفته نماند که این جاده به وسیله یک گردان همیشه تحویل گرفته و حفظ می شد و معمولا گردان ها سه ماه در جبهه ها می ماندند و به شهر خود باز می گشتند. اولین باری که اعزام شدیم در تیپ 21 امام رضا مستقر شدیم و این تیپ در محلی که به 5 طبقه ها معروف بود در نزدیکی شهر اهواز و در جوار مقر لشکر 92 زرهی اهواز قرار داشت این ساختمان هایی نیمه کاره بتونی مربوط به زمان شاه بود که ان زمان تحویل این تیپ شده بود و به فاصله بسیار نزدیکی از شهراهواز و قبل از ورودی به این شهر از سمت اندیمشک قرار داشت. محلی بود که مقر اداری تیپ و فرماندهی ان بود و نیروهای اداری و کادر تیپ در ان مستقر بودند این مقر چیزی شبیه همین دوکوهه مشهور است که هر ساله برای بازدید مردم به انجا برده می شوند.

    + نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر ۱۳۸۷ ساعت 18:59 شماره پست: 17

    دهلی نو - 25/نوامبر/2008    

     

    یک روز که در منطقه عملیاتی جاده خندق بودم یکی از همشهری های ما پیش من امد و گفت که برای تو امانتی دارم گفتم چییست گفت سید محسن برای تو یک قلاب ماهی گیری فرستاده خیلی خوشحال شدم چون اولا می دیدم که علیرغم این که من او را از یاد برده بودم ولی او منو از یاد نبرده و در ثانی این وسیله تفریحی خوبی بود که می توانستی روزهای یک نواخت، بی تحرک و خسته کننده جاده دفاعی خندق را بگذرانی جاده ای که انگار در دل ابها فرو رفته بود و وحشتناک هم بود چون این جاده چه کسی که در دژ (50-60متری دشمن) بود چه کسی که در اول جاده بود و کیلومتر ها از خط اول فاصله داشت امنیتی نمی توانست داشته باشد و قواص های دشمن می توانستند کیلومتر های به داخل ما نفوذ کنند بدون این که دیده شوند و و روزها و شب ها را در انجا بمانند و نیزار پوشش  خوبی برای انان بود ادم وقتی کنار اب می نشست و در حال ظرف شستن بود هر ان احتمال می داد دستی از اب بیرون اید و تو را به داخل اب بکشد و خفه شوی ویا وقتی شنا می کردیم هر ان احتمال می دادیم که کسی ما را در زیر اب به همین طریق غافلگیر کند در سنگر های عقب جبهه هم که فقط گلوله توپ های فرانسوی انان فقط می رسید (می گفتند به گمانم 60 کلیومتر برد دارد) هم به همین صورت بود و امکان عملیات انان بود مثلا وقتی همه وقتی خواب هستند کسی از اب بیرون اید و ادم ربایی کند و یا نارنجکی را در سنگر انداخته و همه را در خواب بکشد. بگذریم اینها هم بود ولی الحمد الله اتفاق نیفتاد علی ایحال ابهای هور دو نوع ماهی داشت که یک نوع ان ماهی کپور بود که بچه ها شکار می کردند و می خوردند ویک نوع ماهی بود که ما به ان می گفتیم سگ ماهی که ظاهرا گربه ماهی بود که می گفتند حرام است و کسی ان را نمی خورد این ماهی کثافت خوار بود و اگر هم حلال بود شاید کسی فکر خوردنش هم به ذهنش نمی خورد تا انکه ان را بخورد. این جا در دهلی این ماهی را در اندازه های برزگتر ان در بارزار می فروشند و زنده هم به بازار می اورند زیرا ماهی فوق خیلی به سختی می میرد و بسیار مقاوم است انها را در اب بسیار کم که در یک ظرف تنها این ماهی می تواند روی همدیگر لیز بخورند نگهدارد می کنند تا مشتری ان برسد ز این لحاظ شاید این ماهی یک دوزیست بتوان از ان یاد کرد، این ماهی که به رنگ سیاه معمولا است دارای سبییل های بلندی است و اکثر وقتی قلاب می انداختیم این ها به دام می افتادند. این دوستمان می گفت که وقتی با سید محسن اینجا بودیم خوراک ماهی ما همیشه به راه بود او ماهی می گرفت و در روغن سرخ می کردیم می خوردیم . این را نگفته بودم سید محسن علاقه زیادی به شکار کردن داشت قبلا هم در شهرستان که بودیم یکی از کارهای تفریحی وی شکار پرندگان بود و او انها را شکار کرد و با دوستانش کباب کرده و می خورد البته یکی از خصوصیات بارز او این بود که ادم تنها خوری هم نبود و دوست داشت دسترنجش را با دیگران تقسیم کند لذا کباب خوری هم معمولا با دوستانش بود اگرچه گوشت کمی از شکار یک پرنده بدست می اید ولی او باز هم ان را تقسیم می کرد ولی واقعا خوشمزه بود هنوز که هنوز است مزه ان کباب ها زیرزبان من هست . او در مناطق جنگی هم ظاهرا همین کار را میکرده است و دوستانش خیلی از این قضیه و ماهی خوری ها با وی تعریف می کردند. این جا یک توضیح بدهم که در مناطق جنگی اگر گردانی برای عملیات اماده می شد روزی شاید 4 ساعت برای نماز و مراسمات و اموزش ها و... وقت صرف می شد و باقی ان یعنی 20 ساعت بچه ها در اختیار خودشان بودند حال اگر این گردان به خط پدافندی می رفت که این دوره سخت وقت گذرانی در ماموریت هم ادامه می یافت و این زمان بزرگی بود که با توجه به عدم توان برای رفتن به خارج از محدوده نظامی باید صرف چیزی می شد که هرکسی به فرا خور حالش اقدامی می کرد یکی مطالعه می کرد یکی.... یادم می اید وقتی یک بار قبل از عملیات کربلای 4 در خرمشهر مستقر بودیم یکی از تفریحات من گشت و گذار در خانه های مردم در این شهر بود که این مردم مظلوم انقدر غافلگیر شده بودند هیچ کاری برای جمع اوری اثاثیه خود نتوانسته بودند که بکنند و من در انجا دیدم که انها تمامی دارایی خود را رها کرده و رفته بودند و یا کشته و اسیر شده بودند، عکس های خانوادگی ، برگه های سهام شرکت ها و... همه و همه چیز را رها کرده رفته بودند واقعا چه زندگی های بود که رها شده بود خانه های مدرنی که برازنده یک خانواده متمول شهر بندری نوین است من در انجا وارد هر خانه ای که می شدم می توانستم با اعضای ان خانواده ارتباط برقرار کنم چون اثار و بازمانده های از انان گواهی می توانست دهد که انان چه کسی بودند و چگونه زندگی ای داشتند عکس های خانوادگی انان که کف اتاق ها پراکنده بود مثل خانه های دزد زده و غارت شده پراکنده بود و... نوع خانه و وسایل ان سطح مالی و... صاحب خانه را نشان می داد و من در ذهنم می توانستم این زندگی را بسازم. کتب به جا مانده از انان مجلات همه همه می گفت که این خانواده چگونه حتی تغذیه فکری می شدند مدارس با مدارکی که در ان رها شده بود دانش اموزان خود را به ما عرضه می کرد و مساجد، کارگاه ها ، بازار ها ، سینماها ،تعمییر گاه ها و... همه وهمه شهر را انچه که بوده برای ما که شش سال بعد از اشغال به انجا امده بودیم را به نمایش در اورده بود مزار شهدای خرمشهر که در استانه تجاوز مردانه ایستادند و شهید شدند در جاده کمر بندی این شهر به سمت کارخانه صابون سازی و.... انچه از ویرانگری های که به این شهر گذشته بود همه و همه بیانگر همه چیز بود و شهر با تو حرف می زد اگرچه به ما گفته بودند که به وسیایل خانه ها دست نزنید زیرا امید است که صاحبان ان برگردند و این وسایل صاحب انشا الله دارد لیکن من گاها از این خانه ها کتابی را بر می داشتم و بعد از مطالعه به جایش برمی گرداندم یادم می اید یک بار یک کتابی را داشتم می خواندم که در مورد انقلاب چین بود که یکی از دوستان همرزمم گفت این کتاب ها را نخوان منحرف می شوی و کتاب را ازمن گرفت و در حالی که من به ان خیلی علاقمند بود ارزوی تمام کردن ان را به دلم گذاشت. ناگفته نماند که من و سید محسن هیچ وقت نشد که باهم در یک گردان باشیم ولی با هم همزمان در جبهه زیاد بودیم. زیرا اعزام ها به جبهه ها هم به این صورت بود که هربار که شهرستان برای اعزام به جبهه فراخوان داشت (بسیج سپاه پاسداران) نیروها ثبت نام شده  یک گردان را تشکیل می دادند و اعزام می شدند و هر اعزام به طور متوسط گردانی را برای خود تشکیل می داد لذا از سال 1364 که ما به جبهه (البته در ماه های متفاوت) اعزام شدیم تا سال 1365 که سید محسن به شهادت رسید هیچ بار نشد که با هم در یک گردان قرار گیریم زیرا از همان اول اعزام ما در زمان متفاوت صورت گرفت. ان باری هم که محسن به شهادت رسید از شاهرود دو گردان در جبهه حضور داشتند و در حمیدیه (نزدیک اهواز) که یک مقر برای تیپ 21 امام رضا (ع) بود مدتی با هم مستقر بودیم و من این امکان را داشتم که به گردان کربلای یک (که سید محسن و سید حسن ما باهم در ان حضور داشتند) ملحق شوم اما با این استدلال که انان (گردان کربلای یک) چون قبلا از ما (تازه اعزامی ها) در جبهه بوده اند، لذا خسته هستند و به عملیاتی اعزام نخواهند شد و ما که تازه اعزامی و تازه نفس هستیم اگر عملیاتی باشد به ان اعزام خواهیم شد لذا با این استدلال با انان همراهی نکردم وبه گردان کربلای دو پیوستم. ولی درست برعکس شد انان را به مهران اعزام کردند و در عملیات هم شرکت کردند و ما را برای دومین بار به جاده خندق اعزام کردند و خط پدافندی را به عهده گرفتیم . انان در عملیات شرکت کردند و سید محسن هم همان عملیات به شهادت رسید و در حالی که 40 روز جنازه های مطهر انان که حدود یک گروهان بودند در منطقه بین خودی ها و دشمن ماند و امکان عقب اوردن انان نبود این در صورتی امکان پذیر شد که عملیات کربلای یک بعد از 40 روز از این عملیات ناموفق صورت گرفت و منطقه راهبردی قلاویزان در شهر مهران به تصرف ایران در امد و این جنازه ها هم امکان تخلیه پیدا کردند. تیری که باعث شهادت سید محسن شد به گلوی نازنینش اصابت کرده بود من این را وقتی فهمیدم که جنازه ها را به عقب اوردند. ماجرای من هم از این قرار بود که تازه چند مدتی بیشتر نبود که ما به جاده خندق اعزام شده بودیم که روزی اقای علی خانی فرمانده گردان کربلای دو به سنگر ما امد و گفت سید خودت را اماده کن برگردی شهرستان چون بابای شما حالش خوب نیست و من هم باور کردم و نامه ای به کارگزینی گردان نوشت که با من تصویه حساب کنند و انان هم بعد از تصویه حساب و تحویل سلاح و... من را به تیپ معرفی و امریه قطار گرفتم و به شاهرود بازگشتم تا جلوی خانه هم که رسیدم به همین حال و هوا بود و تنها چیری که فکر نمی کردم همین بود ولی وقتی جلو خانه رسیدم با حجله شهادت سید محسن مواجه شدم و فهمیدم که کار از چه قرار است تا این که جنازه را اوردند در معاینه جایزه فهمیدم که سید محسن با گلوله مستقیم دشمن به ناحیه گلوبه شهادت رسیده است به این صورت که وقتی داشتند پیش روی می کردند تیر درست درناحیه سینه بند بالای بلوز نظامی اش (که بلا فاصله بعد از اخرین دکمه بالا و گردن بسته می شود) خورده بود و پارگی این قسمت نشان می داد که تیر مربوط به سلاح تیربار نیمه سنگین بوده است (احتمالا دوشیکا) و شواهد نشان می داد که بعداز اصابت تیر سید محسن روی زانو نشسته بوده و بعد از مدتی به پشت برگشته بود چون جنازه به صورت نشسته خشک شده بود . جنازه وی در این مدت 40 رور که  در افتاب مانده بود کاملا خشک شده بود و تنها جایی که بیشتر از بین رفته بود در ناحیه شکم بود که چپیه او را بسته شده بودکه زیر این قسمت خراب های داشت  ولی بقیه بدنش کاملا در افتاب خشک شده بود و در گرمای جنوب فاسد نشده بود. به همین دلیل (شکل خشک شدن جسدش) دفن کردنش هم مشکل بود یک پایش دراز شده نبود و جسد حالت صاف نداشت. در عملیات مذکور علیرغم این که سید حسن بی سیم چی گردان کربلای یک بود ولی او هم کاری برای سید محسن  نتوانسته بود بکند و مظلومانه خون در گلویش سرازیر گشته و به شهادت رسیده بود. خداوند روحش را با انبیا و اولیا محشور گرداند

    + نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۸۷ ساعت 5:59 شماره پست: 18

    30نوامبر 2008 10/9/87 دهلی نو  

     

    دست خط شهید سید محسن مصطفوی بر کتاب فروغ ابدیت

    "شهادت کمال انسان است"

     

    این یادگار از سید محسن می باشد تاریخ 14/11/1365

     

     

    خاطره ای از سید محسن دارم که مربوط است به بعد از عملیات  ازاد سازی شهر فاو ، تیپ ما (21 امام رضا (ع)) یک خط پدافندی  در این منطقه که در عمق نخلستان ها بود، داشت.  در این خط پدافندی که من  حدود 45 روز از سه ماه حضور در جبهه را در ان گذراندم  یک روزش  را با محسن بودم این زمانی بود که در این خط بعنوان مسول قبضه خمپاره انداز 60میلیمتری اعزام شدم، با امدن من به این خط ، محسن که در گردان رزمی مدت ها بود که در این جا حضور داشتند ، این خط را ترک کردند ولی این یک روز برای من خاطره انگیز و به یاد ماندنی خواهد بود، سید محسن در این یک روز خیلی چیزها از مدت حضورش در این خط و انچه بر انها گذشت بود در این روز های سخت به من گفت ، او محل شهادت مجید ابراهیمی را که در جریان پاتک دشمن اتفاق افتاده بود را نشان داد و گفت که مجید را خمپاره 120 میلیمتری دشمن که در سنگر او خورده بود به شهادت رساند وی از پاتک دشمن گفت که چند روز قبل، انها ان را  دفع کرده بودند. پاتکی (حمله) که جنازه های دشمن در جلوی خاکریز هنوز بود انها تا نزدیکی خاکریز ما هم رسیده بودند وی از قهرمانی افراد در ان روز گفت که چگونه توانسته بودند نفرات پیاده انان را در نخلستان و نفرات زرهی انان را در دشت متوقف کنند او از پاتکی گفت که لرزه بر اندام ادم می انداخت صدای شنی تانک ها که با صدای گوشخراش خود دل سرباز دشمن را از ترس خالی می کرد  تانک هایی که با ارپی جی 7 قابل انهدام نبود(تانک تی 72 روسی) که تا ان زمان در نوع خود بی نظیر بود سلاح های ما در مقابل ان ناتوان.  محسن در این عملیات نارجنک انداز تفنگی بود و می گفت که انقدر شلیک کرده بود که تعداد ان از دستش خارج بوده است این یک سلاح موثر در برابر نیروی پیاده بود بسیار موثر ناگفته نماند که در عملیات والفجر 8 تیپ 21 امام رضا از مقابل جزایر ام الرساس و بوارین عملیات کرد که عملیات در این مناطق  که در مقابل خرمشهر بود، جنبه انحرافی و فریب داشت این منطقه درست در مقابل شهر بصره قرار داشت و دشمن خیلی به ان حساس بود و لذا نیروهای خود را از منطقه جنوبی جبهه (منطقه فاو) به این منطقه کشاند و نیروهای اصلی عملیات کننده ایران از اروند رود خروشان گذشته و فاو را گرفتند و اشراف عراق بر خلیج فارس پایان یافت زیرا در دهانه انتهایی فاو محلی که عراق در یک نقطه به خلیج فارس مرز دارد موشک های انان  و... قرار داشت و جنگ نفت کش ها را از همین منطقه هدایت می کردند و از کویت نیز کمک می گرفتند این دهانه فاو مثل یک شبه جزیره بود که از طرفی به اورند رود مرز داشت و ازطرفی در خور عبدالله مرز ابی داشت که ایران و کویت در دو طرف ان بودند  وبا این عملیات ارتباط دریایی عراق از طریق خور عبدالله هم با خلیج فارس قطع می شد. ان موقع من فکر کنم برای دومین بار بود که به جبهه اعزام می شدم و من در گردان ادوات تیپ 21 امام رضا سازماندهی شده بودم  و منطقه استقرار ما در پشت جبهه نیز در اهواز در نزدیکی پنج طبقه ها بین لشکر 92 زرهی اهواز و لشکر 5 نصر و تیپ 21 امام رضا قرار داشت . محل استقرار ما ظاهرا زاغه های مهمات لشکر 92 زرهی بود که ان موقع به قرار گاه ما تبدیل شده بود. در حالی که ما اموزش های خمپاره 60 را کامل کرده بوده بودیم نزدیکی های عملیات بود که گفتند سلاح جدیدی به نام پلامین به سازمان رزمی گردان ادوات تیپ افزوده شده است که دو قبضه سهمیه تیپ ما  بود و دو تیم از ما که هر کدام بین  پنچ یا شش نفره میرو داشت بعنوان اعضای قبضه انتخاب شدیم و با همین سلاح هم در عملیات والفجر 8 که اولین عملیاتی بود در طول حضورم در جنگ شرکت می کردم ،  شب عملیات را هرگز یادم نمی رود جهنم عظمی بود ما در این طرف اب غروب شب عملیات مستقر شدیم هنگام استقرار نیز مامور حمل نمی دانم یک یا دو جعبه حاوی این نارنجک ها بودم که واقعا کار طاقت فرسایی بود و تا رسیدیم به محل استقرار از سنگینی ان مردم و زنده شدم ، ناگفته نماند که ما را در فاصله دوری از ماشین پیاده کردند و ما باید پیاده خود را به خط می رساندیم  زیرا با ماشین ممکن بود عملیات لو برود د رکنار سنگر ما یک تانک هم مستقر شده بود موقع رفتن از کنار خانه ها و خرابه ها گذشتیم که این مناظر نظر انسان  را به خود جلب می کرد، پوشش گیاهی از جمله نخلستان لب رود اروند برایم جالب بود و این اولین باری بود که به این منطقه وارد می شدم، مناطق بندری ابادن و خرمشهر را زیاد شنیده بودم لیکن هرکز ندیده بودم و در هر حال زیر بار این مهمات سنگین برای جسه ام ، نیم نگاهی هم به اطراف داشتم یادم نمی رود از جلوی تعدادی مغازه خالی رد شدیم که هرگز احساس ابادانی ان قبل از خرابی را نمی توانم از یاد ببرم و در ذهن خود زمان ابادانی ان را می توانستم مجسم کنم . خلاصه در محل استقرار که من اصلا سر در نمی اوردم که کجاست رسیدیم و در سنگر کسیه ایی مستفر شدیم  و فرمانده قبضه شروع به توجیه ما کرد که امشب شب عملیات است و ما هم باید از گردان های عمل کننده حمایت کنیم خودش شد مسول شلیک و یکی شد دستیارش ویکی مهمات رسان و یکی هم من بودم که چون که از کوچکترین اعضای تیم بود در تقسیم کار مامور پر کردن تیر در قطار فشنگ این نارنجک انداز شدم، علیرغم این که علاقه زیادی به این کار داشتم ولی به علت کمی سن به این کار گمارده شدم و در تقسیم کار این شد کار ما، یادم می اید وقتی که گلوله های این نارنجک انداز شلیک می شد قطار ان بر عکس مسلسل های دیگر از هم جدا می شد و با داشتن گلوله بود که این ها قطار می شدند ،  نمی دانم شاید ساعت های 11/30 شب بود که عملیات اغاز گردید و جهنم چهره خود را نشان داد چنان اتشی به پا شد که دیگر نمی شد  از سنگر بیرون امد و همه بعد از چندین شلیک در سنگر پناه گرفتند و سازمان بهم خورد و جای اخرین نفر قبضه با اولین نفر عوض شد به این صورت که من شدم تنهایی مسول شلیک و انها شدند تماما در سنگر مسول کارهای دیگر ما پنج نفر بودیم. می امدم سنگر مهمات بر می داشتم و می امدم بیرون شلیک می کردم تمامی مهمات را زدم و دیگر تیری برای شلیک نماند نمی دانم چرا مثل انان که با من بودند نمی ترسیدم انان انقدر ترسیده بودند که وقتی من پیشنهاد دادم که من مسول شلیک شوم فوری خلاف انتظارم قبول کردند. با امدن انان به سنگر احساس کردم که ما که با فاصله از دشمن در این ور اب دچار این همه مشکل هستیم وای به حال کسانی که بدون سنگر عملیات کرده اند و دلم نمی امد که من هم مثل  انان بنشینم و به سنگر پناه ببرم و احساس تکلیف می کردم که باید از انان دفاع کرد و انان ار پشتیبانی کرد کسانی که قصد داشتند از اب عبور کنند و خط دفاعی دشمن را بشکنند و جزیره ام الرساس  را بگیرند و بی پناهی انان را برای عبور از اب می توانستم حس کنم و لذا نشستن را علیرغم اتش شدید دشمن به مردانگی نزدیک نمی دیدم خلاصه تمام گلوله ها که تمام شد در ان موقع بود که احساس کردم حالا می توانم دیگر در کنار دیگران در سنگر بمانم انقدر خسته بودیم که همه در میان اتش دشمن خوابیدیم که این کار برای من تعجب برانگیز بود که چطور می توان در این شرایط خوابید ولی با همه این ها خوابیدیم. صبح از خواب بیدار شدیم چهره منطقه کاملا دگرگون شده بود انگار وارد جهانی دیگر شده ایم انگار زمین شخم شده بود از بس گلوله به هر طرف خورده بود. بعد از این عملیات بود که من برای اولین بار یک شهید را می دیدم این شهید گلوله ای خورده بود که جمجمه وی را تخلیه گرده بود و پوست صورت جوانش به همراه پوست سرش باقی مانده بود.خیلی از این جریان متاثر شدم و یادم هرگز نرفته و نخواهد رفت. از کنار مغازه ها که بر می گشتیم مثل تعجبی که اصحاب کهف از تغییرات بیرون غار بعد از سالها داشتند اینقدر تغییرات تعجب برانگیز بود و تغییرات محسوس بود که این مغازه ها انگار سالها به ان گذشته بود و چند بار ویران شده بودند. خلاصه این که این عملیات با پیروزی رزمندگان به ازادی فاو انجامید اگر چه در جبهه ای که ما عملیات کرده بودیم توفیقی نداشت و دشمن در تبلیغات رادیویی خود که به زبان فارسی پخش می شد می گفت ام الرساس نگویید ام القصاص بگویید . ناگفته نماند که این همان رادیویی بود که شیخ علی تهرانی ان اخوند از خدا و انسانیت بی خبر با حرف های خود سعی در نابودی روحیه رزمندگان اسلام داشت و تنها یک جزیره بود که ازاد شد که فکر کنم جزیره بوارین بود و از انجا نتوانستیم جلو تر برویم لیکن در جبهه فاو موفقیت اصلی شکل گرفته بود. با پایان این شب عملیاتی و تمام شدن مهمات، این سلاح دیگر ظاهرا مهماتی برای ان نبود و به انبار رفت و ما شدیم دوبار خمپاره انداز 60 میلیمتری و به جبهه پدافندی فاو اعزام شدیم و اینجا بود که به ان خط پدافندی پیوستیم از بچه های شاهرود که در این جا با ما در گردان ادوات بود و به شهادت رسید نامش غلامرضا جلالی بود پسری با روحیه ای شوخ و دلچسب و ماهم با هم خیلی دوست بودیم .خدا رحمت کند او را ، فکر کنم یک عکس هم از او دارم (تکیه کلامش هارتون بود که یک کلمه شاهرودی بود) ان موقع ها پول ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید یاد هست که یک بار دوربین 110 یک نفر را قرض گرفتم در اهواز با خرید یک فیلم عکاسی در  یک روز که به اهواز رفتیم تمام فیلم های ان را گرفتم و دوربین را به او تحویل دادم و عکسی هم با این شهید فکر کنم از این عکس ها دارم. عدم وجود دوربین برای ثبت لحظه ها واقعا قلب من را  دچار ناراحتی می کند در حالی که تمام صحنه ها ثبت شدنی بود و ارزش ثبت کردن را هم داشت و امروز ارزش انها مشخص می شود و جا دارد که یکی به جمع اوری تمامی عکس های موجود از جنگ بکند که خاطرات جنگ را برای ایندگان حفظ کند و به نظر من هر کدام از این عکس ها می تواند گویایی بسیاری از مسایل باشد یادم می اید کسی هم البته به این مسایل اهمیت نمی داد و کسانی که در گردان های رزمی نبودند از سوی رزمندگان با دید دیگری به انان می نگریستند من باب مثال واحد تبلیغات به عنوان واحد تنبلیغات گفته می شد یعنی یک افرادی که برای تنبلی و... به جبهه اعزام شده اند اما به نظرمن یک عکاس حرفه ای می توانست کاری کند که ارزش خون شهدا دارد چون کاری که زینب علیها سلام بعد از عاشورا کرد کمتر از کار عاشوراییان نبود و یک عکاس این رسالت را می توانست به خوبی با ثبت لحظه ها انجام دهد و بیانگر بسیاری از حقایق باشد. ناگفته نماند که از جزیره بوارین بعد از فتح ان بازدید کردم واقعا معجزه بود فتح ان.
    خلاصه من را به خط پدافندی فاو اعزام کردند جایی که ارزوی دیدن ان را داشتم و موقع عبور از اروند به عینه می توانستم زحمتی که بچه برای عبور از این غول خروشان کشیده بودند را حس کنم با این که حدود بیست روز از عملیات گذشته بود هنوز هواپیماها برای بمباران می امدند در این جا بود که با بمب افکن ها اشنا شدم بمب افکن هایی عراقی که انگار تمامی ضد هوایی های ما به ان بی اثر بود و انان اب اسکورت دو سه هواپیمای جنگنده می امدند و چنان بمبارانی می کردند که نمی توان وصف کرد مثل کامیون بمب از ته این هواپیما می ریخت به بیرون ، ان موقع بچه به شوخی می گفتند که چند کارگر افغانی صدام استخدام کرده که با تمام توان این بمب ها را به بیرون بریزند. به عینه در این عملیات سقوط چندین هواپیما عراقی را دیدم می گفتند که 80 هواپیمای دشمن منهدم شده اند که پر بی راه هم نبود چون سقوط چندین فروند ان را خود به عینه دیدم. بعد از پاتکی که عراقی ها زدند و سید محسن هم در ان شرکت داشت دیگر عراقی ها ضد حمله ای نداشتند و تقریبا خطوط عملیاتی و خاکریز هایی ما  تثبیت شدند و عراقی ها از باز پس گیری منطقه نا امید شدند.  ناگفته نماند که مرحوم سید علی هم با سید محسن در این گردان با هم بودند که سید علی ما هم مجروح شده بود و سید محسن حسینی هم در همین عملیات از ناحیه گردن ترکش خورد و شهید شد چهره مظلومش بعد از شهادت یادم نمی رود. بعد از این عملیات چنان دچار کمبود نیرو شده بودیم که قبضه ی خمپاره ای که باید 3 نفر خدمه می داشت را در این خط پدافندی به تنهایی اداره می کردم روزها شلیک داشتم و مهمات ان ساخت ایران بود و می رسید و مشکلی نداشتیم یادم می اید یک روز یک بیل مکانیکی دشمن د ر روز روشن داشت کارمی کرد انقدر به ان ار پی چی زدیم که حساب ندارد شاید 60 تا می شد لیکن هیچ کدام به هدف نخورد یکی از ار پی جی ها  از شیشه جلو روفت و از شیشه عقب ان خارج شد ولی نتوانستیم بزنیمش، اموزش ما صفر بود و تجربی یاد می گرفتیم که چه بکنیم  مثلا با اضافه کردن خرج خمپاره بود که برد ان را تمرین می کردیم از تنظیمات ان چیزی نمی فهمیدیم . فقط می دانستیم که با بردن لوله به سمت هوا می توانیم برد ان را کم کنیم و افقی کردن ان بردش زیاد می شود با زیاد کردن خرج برد ان زیاد و با کم کردن ان بردش هم کم می شود (توان پرتاب) یادم می اید تئوری ان را در پشت جبهه یاد میگرفتیم لیکن در عمل کاری از پیش نمی بردیم . فکر می کنم که که بعد از همین عملیات بود که پیرمرد های اعزامی نیز در هفت تپه در اثر بمب باران شهید شدند شهید حاج محمد علی  کاظمی ، محمد باقر صفری و شیهد حاج نوروز علی قربانی ، شهید قربانی که ما به او می گفتیم حاج عمو روزی به من مراجعه کرد و گفت که می خواهم بروم مرخصی و پسرم محمد گفته که برایم لباس بسیجی بیاور و گفت چون لباس های تو کوچکتر است اگر داری یک پیراهن بسیجی به من بده برایش ببرم . در این زمام بود که تازه لباس های پلنگی را به ما داده بود و من یک پیراهن به او دادم تا برای پسرش ببرد نمی دانم چی شد و بدستش توانست براساند ویا این که قبل از ان در بمباران اشپزخانه لشکر در هفت تپه شهید شد. خدا رحمت کند شهدا را که چه انسان های پاکی بودند در مورد مرحوم سید علی مان بگویم که این عملیات او اولین باری بود که به جبهه اعزام شده بود شجاعت وی در این صحنه زبانزد خاص و عام بود اخلاق نیکو وی دوست داشتنی بود و اطلاعاتش که ناشی از مطالعه کتب متعدد بود نیز اورا جذاب تر میکرد به انداز یک پروفسور کتاب خانده بود تمام لحظات اورا با کتاب می دیدی هیچ گاه بدون کتاب نبود شب را ساعت ها به مطالعه می گذراند با کتب شعر شعرا مانوس بود خصوصا با حافظ ، اهل مشاعره بود یام می اید همیشه مرحوم مادرم از این کار او شکایت داشت می گفت مگر تو خواب نداری و این عمل وی مورد اعتراض مادرم بود زیرا بعد از ساعت ها که در شب مطالعه می کرد بلند می شد برای خودش چای درست می کرد و این اول اعتراض مادر بود زیرا مادرم خیلی هوشیار می خوابید و با کمترین صدا از خواب بیدا میشد و با کمتیرین نوری که ناشی از روشن شدن چراغ بود بیدار بود می گفت ما از دست تو خواب نداریم. خلاصه بگم که مطالعه یکی از موارد وقت گذرانی وی بود ولی در جبهه خدمت به بچه ها کارش شده بود و رضایت مندی از وی در حد اعلی بود ناگفته نماند که سید علی به مرحوم نسبت به مادرم مثل  عبد وعبید بود هر چه دستور می داد با احترام می گفت به چشم مامان و انجام می داد انگار که سرونت مادر باشد. کاری نبود که مادرم بگوید و او بگوید نه  شاید یکی از مواردی که او را از هر زاهدی زاهد تر و از عالمی عالمتر نشان میداد استغنا و همین اخلاق حسنه و نیکو نسبت به همه از بچه تا بزرگ بود. در نیکی به والدین بی نظیر بود.خداوند  روحش را شاد کند. ناگفته نماند که با شش کلاس قدیم سواد، بیشتر دوستانش به او پروفسور می گفتند.

    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۷ ساعت 2:20 شماره پست: 20

    دهلی نو ۱۱دسامبر ۲۰۰۸  ساعت ۳۰/۴ صبح  

  • شهید سید محسن مصطفوی شخصیتی شخصیت ساز

    شهید سید محسن مصطفوی کسی که در شکل گیری شخصیت من تاثیر زیادی داشت زیرا فاصله کمی از لحاظ سنی با داشتیم او متولد 1347 و من متولد 1349 بودم اگرچه به قول قدیمی ها پس و پیش بودیم ولی مثل دیگر بچه ها که در این سن و سالها با هم مرتب دعوا و درگیری داشتند، نبودیم بیشتر باهم دوست بودیم و او را حامی خود در طول مدتی که با وی بودم یافتم درعین حال انچه یادم می اید او بیشتر به من مراعات می کرد  چون رفتار من بچگانه تر بود ولی انگار او از سن خودش کمی جلوتر بود و بچگانه با من برخورد نمی کرد

     

  • شهید سید محسن میرکریمی و کلاس انفجارات ناکامش

    این روزها خیابان های شهر مملو از بَنر تصاویر شهدای بزرگوار طلبه و روحانی شهرستان شاهرود و حومه آنست که در جنگ با متجاوز خارجی حضور یافته و جان خود را تقدیم این کشور، ملت و انقلاب خود کردند، و این بنرها، بازمانده از مراسم یادواره ایی می باشد که برای این قشر از شهدا چند روز پیش به طور خاص، در حسینیه اعظم مدرسه قلعه برگزار شد؛ و در میان تصاویر شهدای این یادواره که در خیابان ها نصب شده بود، عکسی هم از طلبه بزرگوار شهید سید محسن میرکریمی [1] دیدم که برایم یادآور خاطراتی طنزگونه از ایشان بود، که در ادامه ذکر خواهم کرد.

     

     

     البته ناگفته نماند که متاسفانه مراسم یادواره های شهدا در کشور، به بهانه و محملی برای دست اندرکاران جناح سیاسی و اقلیت اصولگرایان تبدیل شده تا سکان برگزاری و مدیریت این یادواره ها را در دست گرفته و افراطی ترین سخنرانان و فعالان این جناح سیاسی، فرصتی یابند تا با سو استفاده از حضور مردمی که جهت تجلیل از شهدا آمده اند و هزینه و بودجه ایی که برای این یادواره ها از جیب کشور، ملت و خانواده شهدا خرج می شود، به تبلیغ خود، افکار و مقاصد سیاسی جناح اصولگرا اقدام کنند، و از این تریبون ها به جای تجلیل از شهدا، به رقبای سیاسی جریان خود بتازند.

     از جمله بنرهای نصب شده در سطح شهر برای شب جمعه (5/5/1396)، از مراسمی خبر می داد که برای یادواره شهدای "عملیات مرصاد" حکایت می کرد که آقای کریمی قدوسی (نماینده تندرو دلواپسان و اصولگرای مشهد در مجلس شورای اسلامی) در آن سخنرانی می کرد، که در اعتراض به این گونه سو استفاده ها در این گونه مراسمات که سخنرانان آن انصاف و رعایت حقوق مردم حاضر در مراسم را فراموش می کنند، حضور نمی یابم، و افراد زیادی را می شناسم که به همین دلایل از حضور در این گونه مراسم ها اجتناب می کنند، و برغم اینکه مایل بودم حداقل عکس های شهدای مرصاد را بعد از سال ها مروری دوباره کرده باشم، نتوانستم خود را متقاعد کنم که حضور یافته، و تا چند روز تاوان شنیدن سخنان خالی از تقوا و انصاف این قشر سخنرانان را بدهم و لذا عطایش را بلقایش بخشیدم.

    سخت معتقدم که اگر سکانداران کشور بخواهند، کار کشور به سامان برسد و وحدتی در حد زمان پیروزی انقلاب و حضور بنیانگذار انقلاب، دوباره به کالبد کشور باز گردد، باید مراسمات و تریبون های ملی از دست تمامیت خواهان یک جناح مسلط، اما در اقلیت، خارج شود و نمازهای جمعه، مراسم یادواره شهدا و... را از انحصار جناحی اصولگرایان خارج و به سواستفاده جناحی آنان پایان داده، تا اکثریت مردم این گونه مناسبت ها و مراسمات را از خود دانسته و بتوانند در آن رغبت حضور یابند.

    معدن جوشان و گهربار شهدا و مراسمات آن، اکنون متاسفانه به محملی برای اقلیت اصولگرا تبدیل شده تا مردم را به نام شهدا و... جمع کنند و اهداف سیاسی و جناحی خود را پیش برده و به رقبای سیاسی خود بتازند و از جمله مردم را با سیاست های دولت ج.ا.ایران و سکاندار آن، ریاست منتخب و محترم جمهور، که اصولگرایان او را رقیب و از خود نمی دانند، مساله دار کنند؛ تریبون های یکدستی که فقط صدای ترومپت تکراری و یکنواختی از آن بیرون می آید و از نوای دلنشین سازها و منش های دیگر سیاسی و فرهنگی و حرف های نو دیگر، در آن خبری نیست و لذا انحصاری، تکراری و زجرآور شده است، و جهت ملی و عمومی کردن این مراسمات اختصاصی، باید تنوع افکار و منش ها را اجازه داد در آن راه یافته و از انحصارِ انحصارطلبان و تکصدایی اصولگرایانه خارج شود.

    روند موجود همان مصداق بارز و روشن "حرامخواری سیاسی" است که آقای سید مصطفی تاجزاده به درستی از آن داد سخن راندند؛ و این که سیاست بازان گروه سیاسی تمامیتخواه، خودخواه و اقلیت اصولگرایان که در این مراسمات و یادواره ها بر محمل خون شهدا سوار می شوند، و کار خود را پیش برده و به خوشه چینی از خرمن انقلاب، جنگ و... مشغولند، ظلمی است به سرمایه های ملی؛ حال آنکه شهدا موضوعی ملی اند و نباید به دستمالی یک بار مصرف برای توجیه و پیشبرد سیاست های این گروه سیاسی اقلیت تبدیل شوند؛ معدن گهربار شهدا و دیگر معادن بزرگ و غنی فرهنگی، اجتماعی، مذهبی و انقلاب و تریبون های حامل آن، مثل صدا و سیما، نمازهای جمعه، یادواره های شهدا، راهپیمایی ها و... نباید توسط سیاست پیشه گانی که کشور را با خودخواهی های خود به ویرانی بردند، مورد سواستفاده جناحی قرار گیرد.

    اما بگذار از این سو استفاده چی ها از خون و مراسم شهدا بگذریم، و آقایان سیاستگذار مراسم یادواره شهدا را با وجدان و تقوای خودشان تنها بگذاریم تا شاید تفکری کرده و تا دیر نشده و این چشمه جوشان را از حیز انتفاع خارج نکرده اند، به خود آیند؛ آنانی که کاملا این جمله که روزگاری روی تمام امکانات عمومی درج شده و مد نظر تمام خدمه خدمتگذار کشور و ملت بود، را فراموش کرده اند "عمومی است، استفاده اختصاصی ممنوع"؛ و اکنون در این فراموشی ممتد، از شهدا و... استفاده اختصاصی و جناحی می کنند و با این روشی که در پیش گرفته اند، چوب حراجی به قیمت مفت و در راستای خدمت به اهداف بی ارزش یک جناح سیاسی اقلیت، که مردم ایران بارها در انتخابات های مختلف نشان داده اند که به افراد و سیاست های آنان اقبال و نظر مساعدی ندارند، زده و بدین سرمایه های عمومی و ملی خسارات جبران ناپذیری می زنند.

    بازگردیم به شهید بزرگوار سید محسن میرکریمی، که در آن شب دهشتبار بیست و نهمین روز اردیبهشت ماه 1365 که گردان کربلا ماموریتی در مهران برای هجوم و مقابله با نیروهای دشمن دریافت کرد، و آن زمانی بود که متاسفانه دشمن بعثی تحرکاتی را از اطراف شهر مهران در استان ایلام آغاز کرده و از تحرکات عملیاتی ما علیه خود نیز به نوعی از قبل مطلع شده بود، و گروهان ابوالفضلِ گردانِ کربلا به عنوان اولین نیروی عمل کننده گردان، به مسلخِ کمینِ دشمنِ هوشیار و آماده رفتند و همه آن برگ های شاداب و سبز، مثل برگ های زرد و آماده خزان درختان در پاییز، توسط تیربار کمینِ دشمن دِرو شده و بر زمین ریختند، در آن صحنه مخوف و خسارتبار تا آنجا که من می دانم، دو سید محسن بهار عمرشان در کنار همرزمان دیگرشان خزان شد، و بر زمین تفتیده و داغ مهران افتادند، یکی شهید سید محسن مصطفوی، و دیگری شهید سید محسن میرکریمی.

     شهدایی که با همرزمان خود که عددشان به چهل تن میرسید، در چند لحظه به خاک و خون افتادند و در محاصره دشمن، امدادگری حتی نتوانست به آنان که هنوز مجروح بودند، کمک کند و در این صحنه خشن، مجروحین نیز در میان خون خود ماندند تا به شهادت رسیدند، و امدادگران و امدادجویان هر دو زنده بیرون نیامدند، و چهل روز پیکرهاشان بر زمین های داغ مهران، زیر آفتاب ماند، و پیکر پاک و مطهرشان و با همان ترکیبی که تیرهای دشمن آنان را در خاک افکند، کج و مُوَج خشک شدند، تا هنگام دفن، قبرهای عادی هم نتواند پیکرهای خشک و مچاله شده آنان را در خود جای دهد، و دیگر این که تا عملیات پیروزمند کربلای1 که چهل روز دیگر انجام پذیرفت، این پیکرهای خشک شده بماندند تا دوباره به آغوش وطن و همرزمان شان باز گردند.

    اما شهید سید محسن میرکریمی حق استادی بر گردن من نیز دارد و من قبل از این تاریخ ها، او را می شناختم و هرچند هیچگاه با او در جبهه همرزم نبودم، حکایت آشنایی ما موقعی آغاز شد که در تابستان سال 1359، 60 یا 61 (مردد هستم)، که مدرسه ها تمام شده بود، مطلع شدیم که فردی آمده و قصد دارد کلاس هایی را برای ما تشکیل دهد و به این ترتیب ایشان به عنوان مُدرس اردوهای تابستانی به گرمن آمد و در مسجد قلعه میانه (که اکنون خراب شده و به خیابان اضافه شده است) برای بچه های دبستانی که حدود شش تا ده نفر بودیم، اردوی کلاس های تابستانی گذاشت، و در این کلاس ها علاوه بر قرآن، حدیث، احکام و... فنون انفجارات را هم به ما که در سنین دبستان و کنجکاو بودیم، آموزش می داد. نمی دانم دلیلش چه بود ولی شاید منطق پشت سر آن اوجگیری درگیری های خیابانی با گروهک های مسلح در آن اوایل انقلاب بود، که این عنوان درسی نیز به عناوین دیگر کلاس های تابستانی ما اضافه شده بود، و ما در این کلاس های مذهبی، با فنون ساخت و انفجار کوکتل مولوتف، سه راهی های انفجاری و... آشنا می شدیم.

    البته خود این شهید بزرگوار هم شاید تنها تئوری این درس را فرا گرفته بود و در کسوت مدرس اکنون آن را برای ما توضیح می داد، این را از این جهت می گویم که عملا خود او هم در پایان کلاس ها که خواستیم کلاس عملی داشته باشیم، نتوانست سه راهی انفجاری را که برای این منظور ساخته بود را منفجر، و عملا آن را امتحان کند؛ و وقتی در پایان این کلاس ها، به شیرین ترین قسمت این درس، یعنی انفجار رسیدیم، و خلوت مردگان قبرستان روستا به میدان آزمایش عملی و امتحان آن تبدیل شد، و ما به توصیه این شهید پشت دیوارها سنگر گرفته بودیم، خود استاد هم نتوانست عملیات انفجاری خود را به نمایش بگذارد و سه راهی ساخته شده توسط ایشان هم منفجر نشد تا ما عملا ببینیم که سه راهی های انفجاری که گفته می شد آن روزها در آشوب های خیابانی از آن استفاده می شود، چگونه است و چه صدا و قدرت انفجاری دارد.

    خنده دارتر این که کلاس عملی ما آنقدر ناموفق بود که حتی کوکتل مولوتف دست ساز حامل بنزین و... ما هم به علت خاکی بودن زمین محل، کار نکرد و شیشه آن نشکست که انفجار آن را حداقل ببینیم و به انفجار این وسیله انفجاری ساده تر دل خوش کنیم، و بعد از مدت ها انتظار برای دیدن انفجارات، دست از پا درازتر از صحنه عملی کلاس بازگشتیم و اردو تابستانی به پایان رسید، و مردگان مزار ما هم در اثر انفجار آن از خواب خود نپریدند.

    این کلاس ها حدود یک ماه و نیم جریان داشت و این شهید بزرگوار که در آن زمان حدود 15 تا 16 سال سن داشت و نوجوانی فعال بود، در مقابل محراب مسجد می ایستاد و تخته سیاهی را وسیله آموزش عناوین درسی خود قرار داده بود. البته این کلاس ها برای ما در آن سنین مثل تفریح بود تا کلاس آموزش، هر چند این شهید به عنوان برگزار کننده، حضور و غیاب های سختی را به اجرا می گذاشت، و بعد از اردوهای پیشآهنگی که در سال های 1356 و 1357 در مدرسه ابتدایی دو یا سه بار حضور داشتم، این اولین اردوهایی بود که بعد از انقلاب شکل می گرفت و بعدها این نوع کلاس ها مفصل تر و متنوع تر به محل بسیج شاهرود منتقل شد و در آنجا به صورت منظم تری ادامه یافت جایی که اکنون محوطه گردشگری آبشار شاهرود در کنارش قرار دارد و بسیاری از افرادی که در این گونه کلاس ها شرکت می کردند، بعدها در جنگ تحمیلی حضور یافتند.

     

     

     

    [1] - شهید سید محسن میرکریمی، فرزند سید علی، متولد 1345، نوع حضور در جبهه بسیج مردمی، شغل قبل از اعزام به جبهه طلبه حوزه علمیه، محل شهادت شهر مهران در استان ایلام، تاریخ شهادت 29/2/1365، عضو گردان کربلای شاهرود، قسمتی از وصیتنامه شهید که بر سنگ مزارش حک شده است: "برادران من در راه اسلام و انقلاب بشهادت رسیدم، راهی که ما آمدیم حق است، و راهی است که تمام اولیا خدا مخصوصا سرور شهیدان حسین بن علی (ع) جان خود را در آن راه داده اند".

  • شهید مهدی امینیان (شاهرود) "اگر خدا نخواهد برگی از درختی نمی افتد"

    شهید مهدی امینیان (1) فرمانده گروهان گردانی بود که از شاهرود در عملیات محرم شرکت کردند و در همین عملیات در منطقه عین خوش در تاریخ 11/8/1361 به شهادت رسید، این خاطره (2) مربوط به تقریبا سه دقیقه قبل از شهادت ایشان است:

    "گروهان ما تند و سریع در حال حرکت برای عملیات بود و حتی زمانی نداشتیم که با آمدن گلوله دشمن به حالت درازکش درآییم (3) و باید سریع حرکت می کردیم، ولی بر حسب عادت، هنگامی که گلوله خمپاره ای از دشمن نزدیکی ما قصد فرود داشت، برخی ناخودآگاه درازکش می شدند، در این هنگام آقای مهدی امینیان (فرمانده گروهان) که در کنار نیروهایش در حرکت بود عنوان داشت که "بچه ها نگران نباشید بدون اِذن خداوند برگی از درختی نخواهد افتاد و بدون توجه به گلوله های دشمن به راه خود ادامه دهید و توجه نکنید." تقریبا سه دقیقه از این سخن نگذشته بود که ایشان خود مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید."

     1-  بر سنگ قبر این شهید نوشته اند (پاسدار شهید مهدی امینیان فرزند محمد تقی، ولادت 1339، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو به بهای نیستی او تمام شد بنشینند و آسایش یابند و کار خویش را انجام دهند آری شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن کردند"  http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/823 .

    2-   راوی خاطره سید علیرضا مصطفوی که خود در این عملیات در همین گروهان حضور داشته است.

    3-   گلوله های توپ و یا خمپاره دشمن هنگام حرکت در آسمان سوت مخصوصی می کشید و همین سوت برای با تجربه ها بیانگر نوع، فاصله و فرصتی که تا سقوطش بر زمین و انفجار داریم، بود و همین در واقع هشداری چند ثانیه ایی بود تا طبق آموزش های تکراری که دیده و شرطی شده بودیم، فورا به حالت درازکش در آمده تا کمتر در معرض ترکش و موج انفجار آن قرار گیریم.

     

    + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 10:54 شماره پست: 926  

  • شوخی دوستانه یی با شهید سید محسن مصطفوی - گرمن

     

    چهره شهید سید محسن مصطفوی

     آن رزها در دوره نوجوانی صحنه زندگی دوستانه ما با رفقا مملو از شوخی های مربوط و نامربوط بود، که برخی هم در این خصوص بسیار توانا بودند. آبتنی (یا همان تنی به آب زدن) یکی از تفریحات تابستانی ما بود و معمولا ظهر تابستان که دما به اوج خود می رسید، آبتنی گزینه خوبی برای وقت گذرانی در کنار هم و تفریح های دوستانه ما بود. روزی به همراه این شهید بزرگوار سه نفر شدیم و برای آبتنی می رفتیم، که در بین راه دوست دیگرمان آقای حسین ابراهیمی که در این گونه شوخی ها حرفه یی بود، زمین جالیزی (سبزی جات) را که از نزدیکی اش می گذشتیم به شهید سید محسن نشان داد و به او گفت برو از جالیزمان! مقداری خیارچنبر بچین، تا بعد از آبتنی بخوریم و این شهید بزرگوار نیز با خیال این که به راستی این زمین جالیز مربوط به خودشان است، به همین مقصود راهی آنجا شد و با آرامش تمام یک دامن پُر خیارچنبر جمع کرد و در حال آمدن به سمت ما بود که ناگهان حسین آقا فریاد زند، سید محسن فرار کن که دایی ذبیح سر رسید و این شهید بزرگوار که تازه متوجه جریان شده بود، در حالی که می توانست با خیارها بگریزد، دامن خود را کنار دیوار خالی کرد و به سرعت از آنجا دور شد. بله حسین آقا به شوخی سید محسن را به چیدن خیار از جالیز مرحوم مغفور دایی ذبیح فرستاده بود و سید محسن غافل از این جریان، با خیال راحت به این کار اقدام کرد، ولی بعد از آگاهی از این جریان خیارها را برای صاحبش رها کرد و به سرعت بازگشت و ما تا مدت ها این داستان را یادآوری می کردیم و برای سید محسن به خاطر این رودستی که خورده بود، می خندیدیم. راوی : محمد رضا مهدوی (محرم 1393)  

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 8:21AM توسط سید مصطفی مصطفوی   

  • شوخی های رزمندگان هشت سال دفاع مقدس - شهید سید محسن مصطفوی

    تصویری از شهید سید محسن مصطفوی

    نوروز امسال سعادتی دست داد و بنده ای از بندگان خاص خداوند سبب شد تا به یاد حضور در جنگ تحمیلی هشت ساله با دشمن بعثی خدمت حاج آقای رضا بسطامی (معروف به دایی رضا) در روستای میقان رسیدیم در این نشست که عکس هایی از شهدا خدمت ایشان ارایه شد یادی هم از شهید سید محسن مصطفوی شد. دایی رضا در این گفتگو از جاده خندق گفت٫ جایی و زمانی که با شهید سید محسن مصطفوی در آنجا همرزم بوده است. ایشان فرمود سید محسن خیلی به آراستگی و نظافت ظاهر توجه داشت و خصوصا مرتب موهای خود را شانه می کرد و به یک طرف می انداخت و به نظم موهای سرش خیلی اهمیت می داد و من هم هر موقع به ایشان می رسیدم  این شهید بزرگوار را در آغوش می گرفتم (این رسم دایی رضا بود که در مواجهه با رزمندگان آنان را در آغوش گرفته و مصافحه می کردند) و در این بین دستی هم به سرش می گشیدم و به این ترتیب موهای شانه کرده اش خراب می شد. این شهید بزرگوار می فرمود که با موهای من چه دشمنی داری٫ دایی رضا؟!! و این شده بود شوخی رایج من با این شهید.

    دایی رضا درست فرمودند این شهید بزرگوار به نظافت و آراستگی لباس و مو خیلی عنایت داشت و دایم شانه ای در دست جلوی آیینه خود را مرتب نگه می داشت. از زمانی که بنده یادم هست هیچ گاه مادرم (ره) لباس های او را نشست (به رسم معمول که لباس های همه ما را مادرم می شستند) او وقتی حمام  می رفت تمام لباس هایش را می شست و خود خشک کرده و در بقچه خود مرتب نگهداری می کرد. او راضی نبود بار شستن لباس هایش را هم به دوش مادرش بیندازد.

    لازم به ذکر است که اگر چه امروز برخی علمای صحنه گردان جامعه سیاسی کشور را کسانی تشکیل می دهند که در جبهه ها و حتی صحنه های مبارزه علیه رژیم شاه بعضا حتی دیده هم نشده اند ولی دایی رضا بسطامی از معدود علمای دینی ملبس بودند که همیشه در کنار رزمندگان حضور داشتند و آنقدر این حضور طولانی بود که برخی برای این که ایشان مجبور به رسیدگی به امور زندگی اش شود دلسوزانه به روشی حتی او را از رفتن به جبهه باز می داشتند. در همین نشست ایشان از باز ماندن از قافله رزمندگان در یک اعزام این گونه خاطره خود را مطرح کرد : 

    خداحافظی ها را انجام داده بودیم و با سلام و صلوات در اتوبوسی که قرار بود رزمندگان را به جبهه ها منتقل کند نشسته بودم که ناگهان نزدیکی های حرکت اتوبوس بود که یکی از دوستان به من مراجعه کرد و گفت شما ساکت خود را بردار و از این اتوبوس پیاده شو٫ و من هم که فکر می کردم قرار است اتوبوس مرا تغییر دهند اطاعت کرده و پیاده شدم  ولی اتوبوس ها حرکت کردند و اعتراض من هم برای جا ماندن٫ به جایی نرسید و مرتب به من می گفتند صبر کن با موتور هم که شده تو را به اتوبوس ها می رسانیم و با این ترفند از آن قافله باز ماندیم. 

    + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:59 شماره پست: 268

  • شوخی های رزمندگان هشت سال دفاع مقدس - شهید سید محسن مصطفوی

    تصویری از شهید سید محسن مصطفوی

    نوروز امسال سعادتی دست داد و بنده ای از بندگان خاص خداوند سبب شد تا به یاد حضور در جنگ تحمیلی هشت ساله با دشمن بعثی خدمت حاج آقای رضا بسطامی (معروف به دایی رضا) در روستای میقان رسیدیم در این نشست که عکس هایی از شهدا خدمت ایشان ارایه شد یادی هم از شهید سید محسن مصطفوی شد. دایی رضا در این گفتگو از جاده خندق گفت٫ جایی و زمانی که با شهید سید محسن مصطفوی در آنجا همرزم بوده است. ایشان فرمود سید محسن خیلی به آراستگی و نظافت ظاهر توجه داشت و خصوصا مرتب موهای خود را شانه می کرد و به یک طرف می انداخت و به نظم موهای سرش خیلی اهمیت می داد و من هم هر موقع به ایشان می رسیدم  این شهید بزرگوار را در آغوش می گرفتم (این رسم دایی رضا بود که در مواجهه با رزمندگان آنان را در آغوش گرفته و مصافحه می کردند) و در این بین دستی هم به سرش می گشیدم و به این ترتیب موهای شانه کرده اش خراب می شد. این شهید بزرگوار می فرمود که با موهای من چه دشمنی داری٫ دایی رضا؟!! و این شده بود شوخی رایج من با این شهید.

    دایی رضا درست فرمودند این شهید بزرگوار به نظافت و آراستگی لباس و مو خیلی عنایت داشت و دایم شانه ای در دست جلوی آیینه خود را مرتب نگه می داشت. از زمانی که بنده یادم هست هیچ گاه مادرم (ره) لباس های او را نشست (به رسم معمول که لباس های همه ما را مادرم می شستند) او وقتی حمام  می رفت تمام لباس هایش را می شست و خود خشک کرده و در بقچه خود مرتب نگهداری می کرد. او راضی نبود بار شستن لباس هایش را هم به دوش مادرش بیندازد.

    لازم به ذکر است که اگر چه امروز برخی علمای صحنه گردان جامعه سیاسی کشور را کسانی تشکیل می دهند که در جبهه ها و حتی صحنه های مبارزه علیه رژیم شاه بعضا حتی دیده هم نشده اند ولی دایی رضا بسطامی از معدود علمای دینی ملبس بودند که همیشه در کنار رزمندگان حضور داشتند و آنقدر این حضور طولانی بود که برخی برای این که ایشان مجبور به رسیدگی به امور زندگی اش شود دلسوزانه به روشی حتی او را از رفتن به جبهه باز می داشتند. در همین نشست ایشان از باز ماندن از قافله رزمندگان در یک اعزام این گونه خاطره خود را مطرح کرد : 

    خداحافظی ها را انجام داده بودیم و با سلام و صلوات در اتوبوسی که قرار بود رزمندگان را به جبهه ها منتقل کند نشسته بودم که ناگهان نزدیکی های حرکت اتوبوس بود که یکی از دوستان به من مراجعه کرد و گفت شما ساکت خود را بردار و از این اتوبوس پیاده شو٫ و من هم که فکر می کردم قرار است اتوبوس مرا تغییر دهند اطاعت کرده و پیاده شدم  ولی اتوبوس ها حرکت کردند و اعتراض من هم برای جا ماندن٫ به جایی نرسید و مرتب به من می گفتند صبر کن با موتور هم که شده تو را به اتوبوس ها می رسانیم و با این ترفند از آن قافله باز ماندیم. 

    + نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:59 شماره پست: 268

  • شوخی های رزمندگان: شوخی شهید محمود بیاریان با مرحوم سید علی مصطفوی

    یکی از دغدغه های مهم نوحه خوانان و ذاکرین اهل بیت (ع) همراهی جمع حاضر در مراسم با آنها و یا عدم همراهی احتمالی و پاسخگویی حاضرین به بندهایی از نوحه است که باید توسط سینه زنان تکرار شود و همین موضوع دستمایه شوخی شهید محمود بیاریان با مرحوم سید علی مصطفوی در سینه زنی دوره در جبهه گردید؛ دغدغه ایی که مداحان حرفه ایی و مطرح امروز کشور را به تشکیل تیم های گریه کن و سینه زن حرفه ایی برای همراهی با خود در سینه زنی ها ترغیب کرده است. و اما خاطره به روایت حاظرین در صحنه :

     آقای زین العابدین ابراهیمی:

    "قبل ازعملیات کربلای۵درمنطقه شلمچه نزدیک غروب بچه های شاهرود در گردان کربلا سینه زنی دوره (1) می گرفتند، شهید محمود بیاریان قبل از سینه دوره بچه های گرمن را جمع کرد به سید علی هم گفت شما نوحه "ولدی علی" (2) را بخوان، مرحوم سید علی مصطفوی گفت: "کسی نمی تواند جواب بدهد چون پسخوانی هربند این نوحه مجزاست (یعنی هر بندی از نوحه پسخوانی متفاوت برای خود دارد) و تکراری نیست و با توجه به این که این نوحه مخصوص گرمنی هاست نا آشنایان نمی توانند همراهی کنند و...

    بالاخره شهید محمود بیاریان که خیلی هم شوخ طبع بود مرحوم سیدعلی را متقاعد کرد و گفت:

    "ما بچه های گرمن که تعداد حدود ده نفربودیم یکجا و کنار هم سینه می گیریم و جواب پسخوانی ها را می دهیم تا دیگران هم همراهی کنند. منتهی شهید محمود به بچه ها گرمن هم (از باب شوخی) گفت یکی دو بند از نوحه را که مرحوم سید علی خواند و همه جواب دادید و سینه زنی که خوب گرفت به یکباره همه از سینه زنی بیرون بیایید، تا سید علی بماند و سینه زنانی که با پسخوانی این نوحه آشنا نیستند و.... و همه هم این کار را کردند بیرون رفتند. در حین سینه زنی دوره ناگهان مرحوم سید علی متوجه شد که کسی پسخوانی نوحه اش را جواب نمی دهد و متوجه شد که یک توطئه ایی علیه او در کار است، و لذا نوحه را تمام کرد و فهمید که این آتش از گور چه کسی بلند می شود و از وسط سینه زنی آمد بیرون و شروع به دنبال کردن شهید محمود بیاریان کرد و حالا محمود بدو و سید علی بدو؛ و بقیه هم به این صحنه نگاه می کردند و می خندیدند."

     اما روایت آقای محمد قربانیان از همین حادثه و یا حادثه مشابهه:

     " البته این طور که تو ذهن من هست چون خودم آنجا حضور داشتم، این حادثه در محل مقرّ تیپ 12 قائم (عج) آل محمد(ص) و در گردان سیدالشهداء اتفاق افتاد. مرحوم سید علی مصطفوی (خدا رحمت کرده) به شهید محمود بیاریان گفت، اگر نوحه ای که مرحوم احمد مهدوی (3) در سینه زنی دوره گرمن مي خواند را برایم بنویسی منم به روش خودش اینجا در بین همشهریان خواهم خواند، فقط شما بچه های گرمن بین جمعیت با فاصله در سینه زنی دوره شرکت کنید و پخش شوید تا بتوانید خوب پسخوانی کنید و نوحه را جواب بدهید، چون بقیه با پسخوانی این نوحه آشنا نیستند و بالطبع سینه زنی دوره و نوحه من دچار مشکل می شود.

    شهید محمود بیاریان هم قبول کرد و نوحه را نوشت و کاغذ آن را دست مرحوم سید علی داد، بعد مرحوم سید علی هم بدون این که نگاه کند که چی نوشته، کاغذ نوحه را گرفت و گذاشت لب جیب سمت راست شلوارش و وارد سینه زنی دوره شد و بر خلاف چرخش عقربه های ساعت تو دایره ی سینه زنی شروع به حرکت و از بر خوانی نوحه مذکور کرد که :

    "چون که دريادل صحرای بلا"

    "مرکز دایره ی رنج و عنا"

    "کرد آهنگ جدال اعداء"

    "رفت سوی حرم از مهر ووفا"

    و....

    به طور ناگهانی جهت حرکتش رو عوض کرد و دست تو جيبش کرد و کاغذ نوحه را بیرون آورد. نمی دانم ادامه ی نوحه را تو کاغذ پیدا نکرد، یا اون چیزی که شروع کرده بود به خواندن با اون متنی که در کاغذ بود پشت سر هم نبود و... به هر دلیل يک وقفه ی کوتاهی تو خواندن نوحه پیش آمد و در همین موقع بود که محمود به بچه های گرمن اشاره کرد که همه از دور سینه زنی بیرون بيايند، و ما هم همه از دور سینه زنی بیرون رفتیم و مرحوم سیدعلی که متوجه ی این موضوع شد، نوحه را نیمه تمام رها کرده و با دو به دنبال شهید محمود بیاریان راه افتاد.

    بچه های گرمن که اون موقع تو گردان سیدالشهداء بودیم، عبارتند از : شهید والامقام محمود بیاریان، شهید والامقام محمد مهدی حلوانی، حاج حسین آقایی، ابراهیم شریفی و جانباز متوفی مرحوم سید علی مصطفوی بودیم؛ البته زمان سینه زنی از گردان های کربلا و ذوالفقار هم بچه های گرمن می آمدن، یعنی ممکن است در این جریان بچه های دیگر گرمن که اون موقع در تیپ۱۲ بودند حضور داشتند.

    1-   سینه زنی دوره سبکی از عزاداری محرم است که در فضای باز انجام می شود و سینه زنان به صورت دایره وار حرکت می کنند و زنجیروار با یک دست کناری خود را میگیرند و با دست دیگر اقدام به سینه زنی می کنند و با حرکات موزون پا و دست سبک سنتی از عزاداری را با موسیقی سه ضرب نوحه خوان که در وسط مشغول خواندن است شکل می دهند.

    2-    ولدی علی عنوان یک نوحه است که زبان حال امام حسین ع و حضرت علی اکبر امام حسین ع را حکایت می کند.

    3-   مرحوم سید علی مصطفوی مجذوب نوحه خوانی مرحوم احمد مهدوی بود که بسیار جدی و پرشور نوحه می خواند و نوحه ها را تمام از بر می خواند و حافظه قوی داشت؛ مرحوم سید علی می گفت نوحه خوانی اش که تمام می شد و به دو بند آخرش که می رسید تازه دست می برد توی جیب بغل کتش و دفتر نوحه اش رابیرون می آورد" خداوند هر دوی آنها را رحمت کند.

    4-   رزمندگانی که به جبهه اعزام می شدند و از اهالی یک شهر بودند معمولا در تیپ و لشکر مخصوص استان خود مستقر می شدند، رزمندگان اعزامی از شهر شاهرود هم در ابتدای جنگ معمولا به لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع) شهر قم، و سپس به تیپ 21 امام رضا (ع) مشهد و در انتهای جنگ نیز استان سمنان خود برای خود، تیپ 12 قائم آل محمد (عج) را تشکیل و همه در این تیپ مستقر بودند، این خاطره مربوط به تیپ قائم بود.

    5-    گردان شاهرود معمولا به نام "گردان کربلا" نام می گرفت و وقتی اعزامی ها زیاد می شدند کردان کربلا 1 و کربلای 2 نام می گرفت، مثلا در عملیات مهران سال 1365 در حالی که گردان کربلای یک در مهران به عملیات رفت، گردان کربلای دو به فرماندهی آقای علی خانی در منطقه جاده خندق خط پدافندی را عهده دار بودند. گاهی هم که تعداد افراد اعزامی از شاهرود افزایش می یافت گردان سید الشهدا تشکیل می شد. قبل از عملیات کربلای 5 گردان سید الشهدا شامل همین بچه های شاهرود بود که در جبهه حضور داشت.

    6-    اگرچه رزمندگان حاضر در گردان ها معمولا از یک شهر بودند و باید یک فرهنگ می داشتند، ولی تفاوت فرهنگی در نوحه سرایی و رویه سینه زنی دوره از مسجدی به مسجد دیگر و از منطقه ایی به منطقه ایی دیگر متفاوت بود و لذا یک نوحه و یا سبک نوحه برای عده ایی کاملا آشنا و روتین بود برای دیگران کاملا نا آشنا، و لذا در پسخوانی و تکرار آن لازم برای ادامه سینه زنی بود، مشکل ایجاد می شد.

    7-   شهید محمود بیاریان که فردی بسیار شوخ طبع بود هم از همین موضوع استفاده کرد و با خروج حساب شده از سینه زنی دوره، نوحه خوان مذکور را در بین مستمعینی نا آشنا به نوحه و سبک پاسخگویی به آن تنها گذاشت و حسابی او را در جمع (به قول امروزی ها) ضایع کرد و برای "ادخال سرور فی قلوب المومنین" مایه خنده دیگر رزمندگان شد.  

     

    + نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 12:44 شماره پست: 930

  • شوخی های رزمندگان: شوخی شهید محمود بیاریان با مرحوم سید علی مصطفوی

    یکی از دغدغه های مهم نوحه خوانان و ذاکرین اهل بیت (ع) همراهی جمع حاضر در مراسم با آنها و یا عدم همراهی احتمالی و پاسخگویی حاضرین به بندهایی از نوحه است که باید توسط سینه زنان تکرار شود و همین موضوع دستمایه شوخی شهید محمود بیاریان با مرحوم سید علی مصطفوی در سینه زنی دوره در جبهه گردید؛ دغدغه ایی که مداحان حرفه ایی و مطرح امروز کشور را به تشکیل تیم های گریه کن و سینه زن حرفه ایی برای همراهی با خود در سینه زنی ها ترغیب کرده است. و اما خاطره به روایت حاظرین در صحنه :

     آقای زین العابدین ابراهیمی:

    "قبل ازعملیات کربلای۵درمنطقه شلمچه نزدیک غروب بچه های شاهرود در گردان کربلا سینه زنی دوره (1) می گرفتند، شهید محمود بیاریان قبل از سینه دوره بچه های گرمن را جمع کرد به سید علی هم گفت شما نوحه "ولدی علی" (2) را بخوان، مرحوم سید علی مصطفوی گفت: "کسی نمی تواند جواب بدهد چون پسخوانی هربند این نوحه مجزاست (یعنی هر بندی از نوحه پسخوانی متفاوت برای خود دارد) و تکراری نیست و با توجه به این که این نوحه مخصوص گرمنی هاست نا آشنایان نمی توانند همراهی کنند و...

    بالاخره شهید محمود بیاریان که خیلی هم شوخ طبع بود مرحوم سیدعلی را متقاعد کرد و گفت:

    "ما بچه های گرمن که تعداد حدود ده نفربودیم یکجا و کنار هم سینه می گیریم و جواب پسخوانی ها را می دهیم تا دیگران هم همراهی کنند. منتهی شهید محمود به بچه ها گرمن هم (از باب شوخی) گفت یکی دو بند از نوحه را که مرحوم سید علی خواند و همه جواب دادید و سینه زنی که خوب گرفت به یکباره همه از سینه زنی بیرون بیایید، تا سید علی بماند و سینه زنانی که با پسخوانی این نوحه آشنا نیستند و.... و همه هم این کار را کردند بیرون رفتند. در حین سینه زنی دوره ناگهان مرحوم سید علی متوجه شد که کسی پسخوانی نوحه اش را جواب نمی دهد و متوجه شد که یک توطئه ایی علیه او در کار است، و لذا نوحه را تمام کرد و فهمید که این آتش از گور چه کسی بلند می شود و از وسط سینه زنی آمد بیرون و شروع به دنبال کردن شهید محمود بیاریان کرد و حالا محمود بدو و سید علی بدو؛ و بقیه هم به این صحنه نگاه می کردند و می خندیدند."

     اما روایت آقای محمد قربانیان از همین حادثه و یا حادثه مشابهه:

     " البته این طور که تو ذهن من هست چون خودم آنجا حضور داشتم، این حادثه در محل مقرّ تیپ 12 قائم (عج) آل محمد(ص) و در گردان سیدالشهداء اتفاق افتاد. مرحوم سید علی مصطفوی (خدا رحمت کرده) به شهید محمود بیاریان گفت، اگر نوحه ای که مرحوم احمد مهدوی (3) در سینه زنی دوره گرمن مي خواند را برایم بنویسی منم به روش خودش اینجا در بین همشهریان خواهم خواند، فقط شما بچه های گرمن بین جمعیت با فاصله در سینه زنی دوره شرکت کنید و پخش شوید تا بتوانید خوب پسخوانی کنید و نوحه را جواب بدهید، چون بقیه با پسخوانی این نوحه آشنا نیستند و بالطبع سینه زنی دوره و نوحه من دچار مشکل می شود.

    شهید محمود بیاریان هم قبول کرد و نوحه را نوشت و کاغذ آن را دست مرحوم سید علی داد، بعد مرحوم سید علی هم بدون این که نگاه کند که چی نوشته، کاغذ نوحه را گرفت و گذاشت لب جیب سمت راست شلوارش و وارد سینه زنی دوره شد و بر خلاف چرخش عقربه های ساعت تو دایره ی سینه زنی شروع به حرکت و از بر خوانی نوحه مذکور کرد که :

    "چون که دريادل صحرای بلا"

    "مرکز دایره ی رنج و عنا"

    "کرد آهنگ جدال اعداء"

    "رفت سوی حرم از مهر ووفا"

    و....

    به طور ناگهانی جهت حرکتش رو عوض کرد و دست تو جيبش کرد و کاغذ نوحه را بیرون آورد. نمی دانم ادامه ی نوحه را تو کاغذ پیدا نکرد، یا اون چیزی که شروع کرده بود به خواندن با اون متنی که در کاغذ بود پشت سر هم نبود و... به هر دلیل يک وقفه ی کوتاهی تو خواندن نوحه پیش آمد و در همین موقع بود که محمود به بچه های گرمن اشاره کرد که همه از دور سینه زنی بیرون بيايند، و ما هم همه از دور سینه زنی بیرون رفتیم و مرحوم سیدعلی که متوجه ی این موضوع شد، نوحه را نیمه تمام رها کرده و با دو به دنبال شهید محمود بیاریان راه افتاد.

    بچه های گرمن که اون موقع تو گردان سیدالشهداء بودیم، عبارتند از : شهید والامقام محمود بیاریان، شهید والامقام محمد مهدی حلوانی، حاج حسین آقایی، ابراهیم شریفی و جانباز متوفی مرحوم سید علی مصطفوی بودیم؛ البته زمان سینه زنی از گردان های کربلا و ذوالفقار هم بچه های گرمن می آمدن، یعنی ممکن است در این جریان بچه های دیگر گرمن که اون موقع در تیپ۱۲ بودند حضور داشتند.

    1-   سینه زنی دوره سبکی از عزاداری محرم است که در فضای باز انجام می شود و سینه زنان به صورت دایره وار حرکت می کنند و زنجیروار با یک دست کناری خود را میگیرند و با دست دیگر اقدام به سینه زنی می کنند و با حرکات موزون پا و دست سبک سنتی از عزاداری را با موسیقی سه ضرب نوحه خوان که در وسط مشغول خواندن است شکل می دهند.

    2-    ولدی علی عنوان یک نوحه است که زبان حال امام حسین ع و حضرت علی اکبر امام حسین ع را حکایت می کند.

    3-   مرحوم سید علی مصطفوی مجذوب نوحه خوانی مرحوم احمد مهدوی بود که بسیار جدی و پرشور نوحه می خواند و نوحه ها را تمام از بر می خواند و حافظه قوی داشت؛ مرحوم سید علی می گفت نوحه خوانی اش که تمام می شد و به دو بند آخرش که می رسید تازه دست می برد توی جیب بغل کتش و دفتر نوحه اش رابیرون می آورد" خداوند هر دوی آنها را رحمت کند.

    4-   رزمندگانی که به جبهه اعزام می شدند و از اهالی یک شهر بودند معمولا در تیپ و لشکر مخصوص استان خود مستقر می شدند، رزمندگان اعزامی از شهر شاهرود هم در ابتدای جنگ معمولا به لشکر 17 علی ابن ابی طالب (ع) شهر قم، و سپس به تیپ 21 امام رضا (ع) مشهد و در انتهای جنگ نیز استان سمنان خود برای خود، تیپ 12 قائم آل محمد (عج) را تشکیل و همه در این تیپ مستقر بودند، این خاطره مربوط به تیپ قائم بود.

    5-    گردان شاهرود معمولا به نام "گردان کربلا" نام می گرفت و وقتی اعزامی ها زیاد می شدند کردان کربلا 1 و کربلای 2 نام می گرفت، مثلا در عملیات مهران سال 1365 در حالی که گردان کربلای یک در مهران به عملیات رفت، گردان کربلای دو به فرماندهی آقای علی خانی در منطقه جاده خندق خط پدافندی را عهده دار بودند. گاهی هم که تعداد افراد اعزامی از شاهرود افزایش می یافت گردان سید الشهدا تشکیل می شد. قبل از عملیات کربلای 5 گردان سید الشهدا شامل همین بچه های شاهرود بود که در جبهه حضور داشت.

    6-    اگرچه رزمندگان حاضر در گردان ها معمولا از یک شهر بودند و باید یک فرهنگ می داشتند، ولی تفاوت فرهنگی در نوحه سرایی و رویه سینه زنی دوره از مسجدی به مسجد دیگر و از منطقه ایی به منطقه ایی دیگر متفاوت بود و لذا یک نوحه و یا سبک نوحه برای عده ایی کاملا آشنا و روتین بود برای دیگران کاملا نا آشنا، و لذا در پسخوانی و تکرار آن لازم برای ادامه سینه زنی بود، مشکل ایجاد می شد.

    7-   شهید محمود بیاریان که فردی بسیار شوخ طبع بود هم از همین موضوع استفاده کرد و با خروج حساب شده از سینه زنی دوره، نوحه خوان مذکور را در بین مستمعینی نا آشنا به نوحه و سبک پاسخگویی به آن تنها گذاشت و حسابی او را در جمع (به قول امروزی ها) ضایع کرد و برای "ادخال سرور فی قلوب المومنین" مایه خنده دیگر رزمندگان شد.  

     

    + نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 12:44 شماره پست: 930 توسط سید مصطفی مصطفوی 

  • طنز خاطره یی از دعاهای سفره ی شهید مجید ابراهیمی – گرمن

    در آن هشت سالِ جنگ و دفاع از خاک و کیان کشورمان در مقابل آن خون آشام تا بن دندان مسلح بعثی و مدعی سردار قادسیه، فرزندان این مرز و بوم را زندگی و مرامی در صحنه جنگ و جهاد رایج و یا احیا شده بود، که ممکن بود در منازل خود به این صورت نه آموخته بودند و نه تمرینش را داشتند، یکی از رسوم رایج و معمول آن جمع ها، دعای بعد از هر سفره ی غذا بود، که هر یک از جمع حاضر بر سفره، باید بعد از صَرف غذا دعایی را به دلخواه می گفت و دیگران نیز برای اجابتش نزد خالق بزرگ آمین می گفتند؛ دعایی که برون دادی از دلمشغولی های اجتماعی، سیاسی، مذهبی، شخصی و ذهنی هر رزمنده بود.

    این شاید از سخت ترین کارها برای کسانی بود که دارای میزانِ نامتعارفی از شرم و حیا بودند و لذا سخن کردن در جمع برایشان بسیار طاقت فرسا و سخت بود. هرچه آنان سعی می کردند از این عمل شاقه، شانه خالی کنند ولی جمع بر چنین افرادی سخت گیرتر بود و فشار جمع و توقف همه برای شنیدن این دعا از همه ی افراد حاضر بر سفره و خصوصا فشار تعمدی به این گونه افراد برای ابراز آن، فرد را نهایتا مجبور به گفتن جمله دعایی می کرد، تا سفره را مرخص کند و سفره جمع شود و افراد حاضر اجازه متفرق شدن گیرند.
    طنز خاطره یی که نقل می شود مربوط است به دو دعایی که شهید مجید ابراهیمی (فرزند محمد باقر) در دو موقعیت از بیشمار سفره های انداخته شده در سنگرهای دفاع بیان داشته بود و به علل مختلف ناشی از شرم و حیا و یا عدم آمادگی برای سخن در جمع جملات از مدارِ خواست او خارج شده و در نتیجه با این دعا موجب ادخال سرور در جمع دوستان و بعدا سوژه ی شوخی با وی گردید که با توجه به طبع خاص و حساسیت این شهید به این امور، دو شهید دیگر آن را دستمایه شوخی های بی پایان خود با او قرار داده بودند. راوی این خاطره آقای محمد تقی مهدوی است که در محرم امسال این خاطره را برایم بیان داشت.
    این خاطرات مربوط به حدود سال 1362 می باشد که در یک صحنه شهید مجید ابراهیمی که می خواست برای طول عمر قائم مقام رهبری (مرحوم آیت الله حسینعلی منتظری) دعا کند، ولی زبان و دلش با هم همراهی نکردند و ایشان می گوید
     خدایا از عمر امام (ره) بِکاه و به عمر قائم مقام رهبری بیفزا که جمع حاضر با شنیدن این جمله منقلب می شوند و شروع می کنند به تبسم و شهید ابراهیمی هم که متوجه اشتباهش شده بود، رنگ در صورتش سرخ می شود، و دعای خود را اصلاح می کند که خدایا از عمر ما بکاه و بر عمر قائم مقام رهبری بیفزا. او بعد از این حادثه می خواست که دیگر دعای سفره نکند، ولی جمع دست بردار نبود و فشار جمع نه او، بلکه همه را به این کار وا می داشت و دَررَفتن از زیر این کار میسر نبود و هر فرد باید دعایی آماده می کرد و در جمع می گفت.
    لازم به ذکر است که آن موقع ها آیت الله منتظری از سکه نیفتاده بود و در اوج محبوبیت خود قرار داشت و وقتی ما به مدرسه راهنمایی شهید بهشتی خرقان می رفتیم، مدیر مدرسه ی ما که خط بسیار خوبی داشت، دیوار نوشته یی بر مدرسه دخترانه مقابل بهداری خرقان بدین مضمون نوشته بود که
     بی عشق خمینی نتوان یاور مهدی (عج) شد، بی منتظری، امید رهبر نتوان یار خمینی شد. و عکس مرحوم امام و مرحوم ایشان به صورت زوجی در همه جا نقش بسته بود، از جمله در محوطه سپاه شاهرود در خیابان امام (ره) که معمولا محل شروع تمام تشیع پیکرِ پاکِ شهدا از آنجا آغاز می شد، که دو عکس بزرگ از مرحوم امام خمینی و مرحوم آیت الله منتظری بر پیشانی ساختمان آن کشیده شده بود که بعدها فکر کنم در سال 1367 بود که عکس مرحوم آیت الله منتظری را پاک کردند.
    خاطره دیگر از دعای سفره یِ شهید مجید ابراهیمی که باز هم اسیر استرس سخن گفتن در جمع شده بود و به جای دعای،خدایا لباس عافیت بر تن مجروحین و بیماران بپوشان، دعا می کند کهخدایا لباس عافیت بر تن شهدای ما بپوشان.
     وقتی که شهید محمود بیاریان و شهید رضا قنبری که هر دو در شوخ طبعی سَر بودند، از کیفیت و محتوای دعاهای شهید مجید ابراهیمی مطلع شدند، تا مدت ها آن را سوژه شوخی با طبع حساس این شهید کرده بودند. روح هر سه ی آنان از این یاد و خاطره بهره مند باد و در جوار حضرت حق متنعم باشند.
    خاطره دیگر مربوط است به حضور در منطقه "کانی مانکا" در کردستان، که با توجه به معلولیت دست شهید مجید ابراهیمی و حساسیت آن نسبت به سرما، او خود را از حضور در صبحگاه ها و تمرینات سخت آمادگی برای عملیات معذور کرده بود زیرا در آن منطقه سرد، این حضور بسیار دشوار بود و البته تمایلی هم به حضور در این تمرینات سخت را نیز نداشت و سعی می کرد از حضور در آن شانه خالی کند، و در چادر و در جایی گرم و نرم می ماند و همین باعث حساسیت دوستان شده بود و آنان نیز فرمانده را به این سمت هدایت کرده بودند، که او را نیز از چادر بیرون بکشد و او را از این راحتی محروم کنند؛ به همین دلیل یک روز فرمانده گروهان به هنگام حضور در یکی از صبحگاه ها از عدم حضور دوباره ی وی مطلع می شود و در آستانه چادر شهید ابراهیمی حضور می یابد و با توپ و تشر او را برای حضور در مراسم صبحگاه و تمرینات فرا می خواند، ولی این توپ و تشرها اثری نمی کند و این فرمانده گروهان که بعدها شهید هم می شود می بیند توپ و تشرها اثری ندارد از درِ نرم خویی وارد می شود و می گوید حداقل در مراسم صبحگاه حاضر شو و بعد از قرائت قرآن به چادر برگردد، ولی شیهد ابراهیمی که میدانسته این از دسیسه دوستان است و می خواهند او را به صبحگاه بکشند و بعد او را با خود به تمرینات ببرند می گویدنه، من همینجا در چادر قرآن می خوانم.
    از تمرینات سخت و روزانه این عملیات علاوه بر حضور در صبحگاه سرد، این که باید بدون هیچ قمقمه ی آب و یا غذا، با تجهیزات کامل مدت ها کوه پیمایی می کردیم و اگر رزمنده یی آب با خود می آورد سخت مورد تنبیه قرار می گرفت.

     

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393ساعت 6:58PM توسط سید مصطفی مصطفوی

     

  • علی شریعتی - شهیدی از یاد رفته که پیکر پاکش بی هرگونه تفحص یافتنی است

    انقلاب ما شهادت های زیادی را شاهد بود تا به سرانجام و بدین جا رسید، شهدایی که جان در طبق اخلاص گذاشتند تا ایران از دیکتاتوری فردی نجات یابد، نقش دانشگاه در به ثمر نشستن این انقلاب، بی بدیل بود و این ارگان مقدس علم آموزی از جمله اولین نهادهای مدنی بود که برخاست و تازیانه های اول را به نمایندگی از مردمی ناراضی بر پیکر استبداد وقت کوبید، بیداری قشر دانشجو را اساتیدی به عهده داشتند که در اوج اختناق و سرکوب قد راست کردند و خود نشان دادند و دلی چون دل شیر داشتند و استبداد و خفقان از سخن گفتن بازشان نداشت و لکنت زبان نگرفتند، ده ها استادی که نام شان در تاریخ این انقلاب جاودانه شد و به کوری چشم خفاش صفتان، در تاریخ آزادیخواهی این ملت برای ابد خواهند درخشید. آنان مکاتب ارزشمندی را باز کردند و جوانان برومند این مرز و بوم را به سوی راهی هدایت کردند که فکر می کردند خیر و صلاح این ملت در آن است و برخی از آنان حتی صبح پیروزی را هم ندیده از جمع دوستان انقلابی خود پیش از صبح پیروزی رفتند.

    ستارگان این آسمان زیبا اگرچه زیادند و درخشان، ولی برخی از آنان به ماه هایی روشن می مانند که درخشش آنها هنوز که هنوز است چشم ها را خیره می کند و جای خالی اشان را به رخ هر منصف آگاهی می کشد و در میان نورهای واقعی و مصنوعی بعد از پیروزی، همچنان اصالت خود را فریاد می کشند و نورهای مصنوعی بعد از پیروزی هم نتوانسته اند، نور وجودشان را تحت الشعاع قرار دهند. معلم شهید انقلاب اسلامی، دکتر علی شریعتی یکی از آنان است که واقعا در پهنه علم این کشور خصوصا در علوم انسانی جایش بسیار بسیار خالی است و خلا وجودش را حس می کنیم و او و مجاهد شهید مرتضی مطهری اگرچه از دو مکتب جدا می نمایاندند، ولی دوبال پرواز قشر جوان در افق اندیشه ی ناب اسلامی و مکمل هم بودند. آنان هنوز سخنان شان زنده است و دل می برد. هنوز شناخت ائمه (ع) از زبان آنان شنیدنی است. هنوز اسلامی که آنان معرفی کردند انسان را به خود می خواند و جذب می کند. هنوز که هنوز است همدردی دکتر با مستضعفین ستودنی است و هنوز بدیلی برای او نیامده است، انگار مادر این خاک از زایش همچو اویی ناتوان می نماید.

    ولی او که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ما در سال 1357 به شهادت رسید، و چشم به راه همسنگرانی مانده است که جسد پاکش را به آغوش مام میهن باز گردانند و در جایگاهی که آرزو داشت به خاکش بسپارد تا آرامگاهی ابدی که او برای خود در نظر گرفته است، به پیکر پاک این شهید بزرگوار شرف یابد. او به انتظار است تا از نسل انقلابیون قبل پنجاه و هفتی، یکی او را دریابد و به آغوش مام وطن باز گرداند؛ او که مورد کینه رژیم گذشته بود و در راه مبارزات علیه آنان نهایتا جان خود را فدای این ملت و اسلام عزیز کرد. ولی اکنون 35 سال از پیروزی این انقلاب می گذرد و او باز در دمشق چشم به راه مانده است؛ تا شاید با استفاده از قدرت میراث خوارانِ بنیادی که جان در راه آن داد، مجوز ورود به کشور دریافت دارد و در سنگری که سال ها از آن ندای حق سر داد، یعنی در حسینه ارشاد آرام گیرد.

    در زمانی که بازار تفحصِ یافتنِ پیکر پاک شهدای جنگ تحمیلی و دفاع مقدس گرمِ گرم است و پیکر رنج دیده فرزندان خمینی (ره) از دل رمل های دشت های ایلام و خوزستان و یا از دل گل و لای رودهای خروشان مناطق جنگی با تلاشی مجدانه و به درستی بیرون کشیده می شود؛ ولی انگار یادی از شهدای انقلاب نمی شود، انگار نهادی برای یافتن شان وجود ندارد و حتی شهدایی که به هیچ تفحصی جایشان معلوم است، نیز مورد بی مهری اند؛ نمونه اعلای آن پیکر شهید دکتر علی شریعتی است که در غربت شام و شامیان که امروز به دریدن هم مشغولند، مانده و در خطر بی حرمتی است و انگار صاحبی هم ندارند.

    روزی سخنرانی از دکتر ناصر میناچی (از یاران نزدیک این شهید) شنیدم که گزارشی از تلاش خود و یاران دکتر شریعتی برای بازگرداندن پیکر مطهر دکتر بود و او می گفت، که چگونه شهرداری تهران مانع از دفن دکتر در محل حسینه ارشاد شده و بر این امر ایراد قانونی گرفته و موکدا تاکید به دفن او در بهشت زهرا (س) نموده است، آن روزها تاکید یاران دکتر شریعتی برای عمل به وصیت او و دفن دکتر در حسینه ارشاد را منطقی یافتم و با خود گفتم دکتر شریعتی این حق را بر گردن این انقلاب دارد تا قانون را استثنا کرد و اجازه دفنش را در محلی در مسجد محل فعالیت انقلابی و اسلامی اش داد، همچنان که آیت الله مرعشی نجفی (ره) را از قانون استثنا کرده و در کتابخانه اش دفن کردند، ولی تاکید زیادی را منطقی ندیدم و در دل خود می گفتم درست است که دکتر چنین وصیتی کرده و آرزو داشته در محرابی دفن گردد که در آن مشق عشق کرده، ولی باید به قوانین کشور هم احترام گذاشت و از حق خود در راه قانون گذشت و این شهید نیز همچون دیگر شهدای انقلاب در بهشت زهرا (س) جای گیرد و در کنار دیگر شهدا، او چون نگینی شاید بهتر بدرخشد و در خیل شهدای بهشت زهرا (س)، مراجعه کننده بیشتری هم داشته باشد.

    آن روزها هنوز رسم به دفن شهدا در نقطه نقطه ی شهرها، کوه ها و... نبود و کمی این درخواست دنبال کنندگان وصیت این شهید خلل داشت، ولی اکنون که به یمن طرح های جدید، پیکر پاک شهدا حتی در میادین شهرها، کتابخانه ها، مراکز دانشگاهی، پادگان ها، وزارت خانه ها و...  هم دفن می شوند جا دارد نظری هم به شهدای مظلوم انقلاب اسلامی انداخت و پیکر شهید دکتر علی شریعتی هم که سهم بسیار بزرگی در انقلاب اسلامی دارد را به کشور منتقل و در محل مورد علاقه اش دفن کرد. بی شک او از سادات ارشد شهدای این انقلاب است و احترام به او احترام به انقلاب اسلامی است و شایسته است این شهید از چشم انتظاری خارج شود و پیکرِ به امانت گذاشته شده اش از دمشق به تهران منتقل و در حسینه ی ارشاد دفن گردد. می توان در کنار مزار شهید دکتر علی شریعتی و در جوار او چند شهید گمنام جنگ تحمیلی را هم به رسم این روزها دفن کرد؛ بی شک شهدای جنگ نیز میراث خوار مکتب حوزه و دانشگاه اند که مکتب دانشگاه را رهبرانی چون شریعتی رهبری کرده و این شهدا بی شک با سروده های او جان گرفتند و همچون او در راه اسلام عزیز به شهادت رسیدند، و با این طرح شهدای انقلاب را با شهدای دفاع مقدس گره زد و همین سمبل وحدت نسل قبل و نسل بعد از انقلاب می گردد. خلاصه حرمت مزار را مزاره بان دارد و اگر ما جنازه های خود را از زمین برنداریم چه کسی باید شهدای انقلاب ما را از زمین بردارد.

    ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد

    در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

    آه از دمی که تنها، با داغ او چو لاله

    در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد

    امشب صدای تیشه از بیستون نیامد

    شاید به خواب شیرین، فرهاد رفته باشد

    خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا

    صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد

    از آه دردناکی سازم خبر دلت را

    وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد

    رحم است بر اسیری کز گرد دام زلفت؟

    با صد امیدواری ناشاد رفته باشد

    شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی

    گو مشت خاک ما هم، بر باد رفته باشد

    پرشور از "حزین" است امروزکوه و صحرا

    مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد.  

    (شعر از اسیر دیگری بر خاک غربت بنارس هند - حزین لاهیجی)

     

    دستخط دکتر به مناسبت بزرگداشت شهدای دانشجوی دانشکده فنی دانشگاه تهران در 16 آذر سال 1332

    او بر شهدای زمانش این گونه غیرتمند بود، حال ما در مورد او چه می کنیم؟!!

     «اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همانجایی که بیست و دو سال پیش،  «آذر» مان،  در آتش بیداد سوخت،  او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آن‌ها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند. این «سه قطره خون» که بر چهره‌ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‌توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم که میوزد، نفسرَند!اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

     

    + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:46 شماره پست: 391

  • عملیات کربلای 4 با آن همه شهید، خاطره غزوه اُحُد را زنده کرد

    عملیات کربلای 4 با آن همه شهید، خاطره غزوه اُحُد را زنده کرد

    عملیات کربلای 4 با آن همه شهید، خاطره غزوه اُحُد را زنده کرد، سحرگاه چهارم دیماه 1365 یادآور شکستی هولناک در تاریخ جنگ تحمیلی هشت ساله با صدام بعثی و لشکر خونخوار معتقد به اصول حزب بعث بود که هیچ مخالفی را نه در منطقه خاورمیانه و نه در داخل عراق و در کنار خود تحمل نمی کردند و از دم تیغ می گذراندند، آنان عراق و منطقه عربی را از آن خود می دانستند و به نمایندگی از اعراب، غیر عرب را برده اعراب می دانسته و می خواستند، آری این عملیات در مقابله با آنان شکست خورده و هزاران شهید و مجروح روی دست مردم کشورمان گذاشت، و دشمن در آمادگی کامل به مقابله هوشیارانه با نیروی عملیات کننده ما آمده بود، زیرا عملیات به لحاظ زمان و مکان کاملا لو رفته و دشمن دیگر همچون عملیات های دیگر اسیر شبیخون غافلگیرانه ما نشد و به عکس ما غافلگیرِ هوشیاری و اطلاع دشمن، خیانت ستون پنجم و سهل انگاری مسولین دست اندرکار نظامی وقت شده و قتل عام شدیم.

    شهید سید محسن مصطفوی و شهید محمود بیاریان در کنار هم

    شهید سید محسن مصطفوی و شهید محمود بیاریان در کنار هم

     

    آری در عملیات کربلای چهار که در حاشیه شهر خرمشهر و در منطقه "شلمچه" انجام گرفت به خط آهنینی زدیم که هر چه بر آن مشت گوشتی خود را کوبیدیم، هرگز نتوانستیم آن را بشکنیم، و این دشمن بود که مشت های مکرر ما را دفع و آن را با سلاح آتشین و آهنین خود شکست؛ و این هم به برکت خیانت عده ایی (ستون پنجم)، و سهل انگاری عده ایی دیگر بود که بهای سنگینی را به کشور و رزمندگان تحمیل کردند و هنوز هم بعد از سی سال که از آن تاریخ می گذرد، مسول این واقعه هولناک معرفی نشد و کسی برای پاسخگویی اهمال و قصور خود برای این شکست به جایی فراخوانده و مورد سوال و پرسش قرار نگرفت، و اعلام هم نگردید که چه کسی این عملیات را لو داد و این جاسوس با دسترسی به اطلاعات ناب جنگی در کجای تشکیلات نظامی ما لانه کرده بود، که این چنین از زمان و مکان دقیق عملیات ما مطلع شد، که بدین سان به شکست عظیم مبتلایمان کرد.

    عملیات کربلای 4 جنگِ اُحُد دیگری بود، با این تفاوت که در احد سپاه پیامبر (ص) ابتدا پیروزی عظیمی کسب کردند و سپس در اثر سهل انگاری "تنگه داران" شکست فاحشی را متحمل شدند، ولی در عملیات کربلای 4 ما هرگز پیروزی نداشتیم و شکست خالص، تمام و کمال بود، گو این که به قربانگاه رفته بودیم، تا قربانی شویم.

    امروز از طریق پیام های تلگرامی متوجه سالروز شروع عملیات کربلای 4 شدم و این پیام ها مرا برد به سی سال قبل، و آن حادثه عظیم، لذا مناسب دیدم که بعد از سی سال گذشت زمان، این فرصت را غنیمت شمرده و مروری به خاطراتی چند از این عملیات و حوادث پس و پیش آن کنم، آنروزها تنها شانزده سال سن داشتم، و جمعی "تیپ 12 قائم آل محمد (عج)"، که تازه از "تیپ 21 امام رضا (ع)" استان خراسان منشعب و از "مقر پنج طبقه" های حاشیه پادگان "لشکر 5 زرهی اهواز" به دزفول و در اینجا نقل مکان کرده بودیم و شاکله سازمانی و تشکیلاتی نظامی خود را کم کم شکل داده بودیم و از این پس رزمندگان داوطلب اعزامی از استان سمنان برای خود تیپ مستقلی داشتند و می توانستند خود به مدیریت نیرو و تجهیزات استان در این راستا اقدام نمایند.

     

    شهید رضا قنبری - شهید محمود بیاریان - شهید علی اصغر ترابی - مرحوم سید علی مصطفوی و...

    عکسی پر از شهدا در مقر دزفول تیپ دوازده قائم آل محمد، پشت این تصویر شکل مقر دزفول را می توان دید

    شهید رضا قنبری - شهید محمود بیاریان - شهید علی اصغر ترابی - مرحوم سید علی مصطفوی و...

    مقر بیابانی و تازه تاسیس تیپ 12 قائم هم در حاشیه جنوبی شهر دزفول در یک دشت مملو از ناهمواری های طبیعی قرار داشت که علیرغم نزدیکی به رود دز، سابقه کِشت و کار و کشاورزی در آن دیده نمی شد، سرزمینی که بهاری سبز و زیبا و کوتاه؛ و تابستان، بیابانی خشک و خاکستری و بدون آب و علف داشت که آب خوردن مصرفی ما را نیز با تانکر از رود دز که از شهر دزفول می گذشت، بر می داشتند و تانکرها، منبع های آب مقر تیپ را تغذیه می کردند؛ مقر در دره و چاله ایی بزرگ قرار داشت که به صورت طبیعی و در اثر فرسایش زمین به صورت گودی بزرگی با خروجی های خاص به وجود آمده بود؛ عمیق ترین جای این چاله ی بزرگِ با قطر حدود یک و نیم کیلومتری، شاید 100 متر عمق داشت و گردان های رزمی هم به ترتیب شهرستان ها، جدا جدا، در حاشیه این عارضه طبیعی و در پناه شیب دره، هر کدام مسجدی ساخته و در اطراف آن چادرهای خود را برپا کرده و چون نگینی نمازخانه را گرداگرد در بر گرفته بودند، و نیروهای گردان ها در قالب گروهان ها و دسته ها در آن مستقر شده بودند؛ حضور در حاشیه دامنه وار این چاله دایره ایی مانند، نیروها و محل استقرار آنها را از دید افقی دوردست ها پنهان داشته و محیطی امن را برای آنان تدارک دیده بود، و آنها را از دید هواپیماهای دشمن و دیدرس ماشین های عبوری جاده دزفول به شوشتر حفظ می کرد. عوارض طبیعی زمین یکی از مامن های نظامی ما در جنگ بود که نیروی پیاده و تجهیزات ما را در پناه خود از دیدرس ستون پنجم دشمن هم حفظ کرده و تحرکات و جابجایی های آنان را از چشم دیگران محفوظ می داشت.

     من بعد از چند اعزام موقت سه ماهه، این روزها به حضور طولانی مدت تر در جنگ می اندیشیدم و نمی خواستم که هر بار با هزار مکافات به جبهه اعزام شده و سه ماهه حضورم به زودی مثل برق و باد تمام شود و به پشت جبهه باز گردم و باز به انتظار فراخوان اعزام دیگری از سوی بسیج سپاه شاهرود بنشینم، لذا با توجه به حضوردوستان در واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم، با معرفی یکی از آنها به عضویت این واحد در آمدم و خودم را برای حضور طولانی مدت تر در جنگ و منطقه جنگی آماده و بیمه کرده و از تسلسل اعزام و اتمام ماموریت و اعزام دوباره، خود را رها کردم، و از این پس تا خودم نمی خواستم پایان ماموریتی در کار نبود و بازگشت از جبهه هم دیگر به صورت مرخصی بود، تا پایان ماموریت؛ زیرا که دل کندن از جبهه برایم بسیار سخت بود. لذا در گوشه ایی از مقر دزفول و در یک شبه دره ایی که برای واحد ما مکانی تدارک دیده شده بود، مستقر شده و اینجا خانه امان شده بود.  

    برعکس وضعیت گردان های رزمی تیپ (گردان های ابوالفضل، سید الشهدا، کربلا (1و2)، موسی بن جعفر) که در چادر مستقر بودند و نیروهایشان هم به لحاظ حضور در جبهه و هم محل استقرار موقت بودند، زیرا معمولا ماموریت اعزامی آنها بیشتر از سه ماه از اعزام تا پایان ماموریت و بازگشت به شهرستان ها، به طول نمی انجامید، اما واحد های تیپ نیروهایی را از بین داوطلبین جذب می کردند که بتوانند در طول سال مدت بیشتری را در جبهه بمانند و آموزش های تخصصی که لازمه کارشان بود را ببینند. در کنار واحد ما و در سمت راست ما، مقر گردان حضرت موسی بن جعفر (ع) مربوط به شهرهای سمنان، مهدیشهر، سرخه، لاسجرد و... قرار داشت و در سمت چپ هم گردان حضرت ابوالفضل شهر دامغان و در ورودی این مقر چاله مانند، مقر واحد ما در سمت راست، واحد تعاون و تبلیغات در سمت چپ، و در همسایگی واحد تدارکات و کارهای ستادی از جمله کارگزینی و... قرار داشت، در مقابل و در چشم انداز رو به روی شبه دره ایی که ما در آن حضور داشتیم، سه گردان از شهرستان شاهرود مستقر بودند که عبارت بودند از گردان های سید الشهدا (ع)، گردان کربلای 1 و گردان کربلای 2 که مجموعه ایی دایره وار را تشکیل می دادند که ما هم نقطه ایی در این دایره بودیم و تنها واحدی که در مجمع دره مانند حضور داشت، و دیگر واحدها از جمله تدارکات، مهندسی و... خارج از این مجموعه رزمی ها بودند.

    واحد تبلیغات و تعاون که در مقابل محل استقرار ما قرار داشت، معمولا بلندگوی آن بعد از ظهرها نوارهای نوحه های حماسی صادق آهنگران، کویتی پور و... و یا حجت الاسلام انصاریان را پخش می کرد و همین و چسباندن چند پرچم و تابلوهایی با مضامین جبهه و جنگ از جمله "لبخند بزن برادر" و... کارهای تبلیغاتی آنان را تشکیل می داد و بچه های واحد تعاون هم که در همسایگی ما قرار داشتند مسول جمع آوری شهدا و مجروحین در حین هر عملیات بودند که معمولا داوطلبی برای حضور و کار در این واحد وجود نداشت، ولی نیروهای واحد ما همیشه تحت نظر و زیر دید چشم های کنجکاو و تیزبین دیگر نیروهای رزمی و واحد های تیپ بودند، زیرا تحرکات ما و یا حضور ما در هر منطقه ایی، مشخص کننده محل عملیات بعدی بود و لذا ما کاملا توجیه شده بودیم که اولا با دیگر نیروهای تیپ ارتباطات چندانی نداشته باشیم که آنان از تحرکات ما مطلع شوند و بفهمند که عملیات ما کجا خواهد بود و محل های ماموریت واحد ما کاملا محرمانه و ما مجاز به گفتن محل حضور خود به احدی از نیروهای تیپ و یا خانواده خود نبودیم.

    اولین کار برای هر نیروی این واحد گذراندن آموزش های لازم در این زمینه بود تا بتوانیم نیروهای رزمی را در هنگام عملیات تا لحظه شروع درگیری با دشمن همراهی و راهنما باشیم، که همان لحظه شروع درگیری در واقع به نوعی اعلام پایان ماموریت ما هم بود و ما موظف به بازگشت به پشت جبهه بودیم و مجاز به شرکت در عملیات و ادامه آن نبودیم به جز افراد معدودی که واحد مشخص می کرد. و لذا از مدت ها قبل واحد ما نیروهایش را آماده نبردی می کرد که هر ساله در محدوده پایان سال آن را انجام می دادیم، و ما از شش ماه قبل از عملیات شدیدا سرگرم فراگیری آموزش های لازم پیش از عملیاتی بودیم که عمدتا توسط شهید رضا قنبری [1] به ما ارایه می شد، او هم قاطعانه و مسلط به عنوان مربی به کار خود مشغول بود، روزها درس های تئوری (نقشه خوانی، حرکت در شب، اصول کار شناسایی منطقه دشمن، کشیدن کالک و نقشه، اختفا و استتار و...) می گفت و شب ها همین آموزه ها را ما به همراه ایشان عملا به محک آزمودن می کشیدیم، تئوریش را که در روز آموخته بودیم به عمل کشیده و تمرین می کردیم. این که با قطب نما چگونه در شب و روز حرکت کنیم، و نقشه مسیر حرکت را از جبهه خودی تا دشمن را چگونه ترسیم کنیم و آن را روی نقشه های استاندارد نظامی پیاده کرده و عوارض طبیعی مسیر را شناسایی و به خاطر سپرده و گزارش شناسایی تهیه کنیم و یا این که از روی ستارگان شب و دیگر عوارض طبیعی مسیر خود را یافته و بدون و یا با قطب نما ادامه مسیر داده و قدم شمار کرده و مسافت ها را تخمین زده و... و همه این ها را یادداشت کرده و تبدیل به یک گزارش گویا و عملیاتی نموده و... و آن را به فرماندهان خود ارایه دهیم و... و انصافا هم خوب تفهیم می شدیم و کلاس های جدی و بدون یک ذره شوخی و بسیار موثر شهید رضا قنبری نشان از کار سختی می داد که انتظارمان را می کشد و ما را در این کار آزموده و مقاوم و آماده شرایط سخت حمله و سرزمین دشمن می کرد.

    بالاخره هم این آموزش ها تمام شد و ما در تیم های شناسایی مشخص دسته بندی و سازماندهی شدیم و سه و یا چهار ماه مانده به عملیات کربلای 4 بود که فرمانده واحد همه را به جلسه ایی داخلی فراخواند و بدون اعلام مقصد، ما را به آمادگی برای حرکت به سوی منطقه عملیاتی ناشناسی فراخواند، و در فاصله چند ساعت همه ما آماده حرکت بودیم و وانت تویوتاهای لندکروز که تنها و بهترین وسیله انتقال نیرو که در واحد موجود بودند، آماده تا سه نفر را در جلو و هشت نفر بیشتر و یا کمتر را در محل بار خود سوار کرده به همراه بار به مقصدی در صد و یا دویست کیلومتر و یا حتی بیشتر در مناطق جنگی که از شمال به نقده و حاج عمران کردستان و ندرتا در مناطق میانی استان های ایلام و کرمانشاهان (باختران آنروز)  که بیشتر در دست ارتش بود و یا در جنوب یعنی استان خوزستان که تا دهانه اروند رود را شامل می شد، برسانند.

    انصافا هم ژاپنی ها اتومبیل های محکم و قوی و بسیار خوبی را ساخته بودند که در شرایط جنگ کارایی بسیار خوبی داشتند و به رغم این که استیشن های این اتومبیل ها که برای فرماندهان معمولا استفاده می شد، اصلا خوب نبودند ولی وانت تویوتاها بسیار کارایی داشتند. هم بار و هم مسافر را نسبتا نرم و سالم در عین حال با قدرت و سریع به مقصد می رساندند.

    بالاخره فکر کنم در سحرگاهی که همه تیپ در خواب بودند ما با دو تویوتا نیرو حرکت خود را آغاز کردیم و بعد از خروج از مقر دزفول، این مسیر راه بود که هر چه در آن پیش می رفتیم ما را از مقصد در پیش بیشتر و قطره چکانی مطلع می کرد و این تابلوهای جاده بود که به ما می گفت که در کدام مسیر در حال حرکتیم و احتمالا به کجا ختم خواهد شد، و از زبان هیچ مسولی میانی و بالایی نمی توانستیم مقصد را متوجه شویم و چون شنیدن آن را محال می دانستیم، و به همین دلیل هم سوال نمی کردیم و اگر می کردیم و هم حیطه بندی نیروها اجازه نمی داد آنان به سوال ما جواب دهند. اکثر دوستان همراه سرها را زیر پتوها کرده بودند تا خود را از باد تندی که پشت وانت نصیب مسافرین خود می کرد، حفظ کنند ولی من هرگز دوست نداشتم لحظه ایی دیدن مسیرهای تازه و کهنه استان خوزستان را از دست بدهم مناظر اطراف جاده، خانه ها، مردم، گاومیش ها، برکه های آب، رودها، مزارع، شهرها، روستاها و... همه و همه برایم دیدنی بود، حتی مسیر بین دزفول و مقرمان که شاید صدها بار از آن گذشته بودیم، و روستای سیاه منصور که برایم جذاب بود، زیرا که فضای متفاوتی با مقر ما داشت، و در حالی که منطقه مقر ما که در فاصله کمی با آنجا در جاده دزفول - شوشتر قرار داشت، خشک و بدون آب و آبادانی بود، سیاه منصور در فاصله کمی از آنجا سبز و زیبا بود، و تصویر ساختمان امام زاده و یا مسجدی که گنبدی به سبک این منطقه مخروطی و مشبک داشت که هنوز هم در ذهنم باقی است.

     فضای روستایی - کشاورزی و باغات آن چشمنواز بود و جذاب، خصوصا شهر دزفول که در ساحل رود دز مثل نگین انگشتری می درخشید و امام زاده ایی که در آن قرار دار داشت و به "آستانه حضرت سبزه قبا" مشهور بود. تویوتای ما به سمت دزفول رفت و از شهر هم خارج شد و به سوی اهواز جاده ایی به طول یکصد و پنجاه کیلومتر را در پیش گرفت، و به اهواز رسیدیم و در اهواز مسجدی بود که به عنوان یک قرارگاه برای تمام رزمندگانی مثل ما که جایی در اهواز نداشتند، تدارک دیده شده بود، که در آنجا نهار و نماز و استراحت و باز سفر پایان نیافته و فرمان حرکت هم که رسید، فقط سوار شدیم و در خروجی شهر این تابلوها بود که باز سخن از مسیر تازه می گفت و نه هیچ کلام دیگری.

     شهر اهواز با رود کارون و پل معروف فلزی آن شلوغی بازار آن و خاطرات اعزام اول که در حاشیه این شهر مقر داشتیم و کنار مقر لشکر زرهی اهواز و در زاغه های مهمات این لشکر سکونت کردیم و مرخصی های روزانه ایی که می گرفتیم و به شهر سر می زدیم و بازارهای شلوغ و بساط دست فروشان و زنان عرب که محصولات خاصی را از جمله محصولات کشاورزی و شیلاتی (ماهی و...) ارایه می دادند و لب کارون و ایستگاه قطار آن، خاطرات ساختمان های پنج طبقه محل استقرار ما در تیپ 21 امام رضا و همه و همه از جلوی چشم من رژه می رفت.

    عکسی از سنگ قبر شهید غلامرضا جلالی

    عکسی از سنگ قبر شهید غلامرضا جلالی

     یاد رزمندگانی که در اولین اعزام با هم بودیم از جمله شهید غلامرضا جلالی که در 1366 شهید شده بود و خاطرات آموزش های سلاح خمپاره شصت میلیمتری، سلاح جدید پلامین (تیربار نارنجک انداز) و تیربار دوشگا که در واحد ادوات تیپ 21 امام رضا دیده بودیم، در حالی که 14 - 15 سال بیشتر سن نداشتیم و اعزام به جزیره و جاده خندق و پیوستن به گردان موسی بن جعفر سمنان و ناراحتی های ناسیونالیستی سمنان – شاهرود که در واحد ادوات آن مستقر شدیم و حضور در خط پدافندی در جاده خندق و "دژ" آن و مقرهای عقب و جلو و نهایتا عملیات والفجر هشت و... همه از جلوی چشمم رژه می رفت، که تابلو جاده اهواز خرمشهر که فاصله بین این دو شهر را مشخص کرده بود مرا به خود آورد که در حاشیه شهریم و به سوی مسیری به طول 130 کیلومتری به سمت خرمشهر پیش می رویم و جهت فلش را به سوی این شهر نوید می داد، اگرچه ممکن بود در بین راه، مسیر کج کنیم و راه دیگری را در پیش گیریم، ولی این نشان می داد که عملیات آینده در منطقه جنوب و همین حوالی خوزستان خواهد بود، و استان های آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاهان، ایلام از لیست احتمالی ما دیگر خط خورده بود.

    بچه های آموزشی سال 1364 اعزامی به تیپ 21 امام رضا نفر وسط لباس پلنگی شهید غلامرضا جلالی

    بچه های آموزشی سال 1364 اعزامی به تیپ 21 امام رضا نفر وسط لباس پلنگی شهید غلامرضا جلالی 

    مکان زاغه های مهمات لشکر زرهی اهواز متعلق گردان ادوات تیپ 21 امام رضا 

    انتظارها به پایان رسید و حرکت در مسیر جاده ایی که در کنار آن ریل آهن هم ادامه داشت ما را به سوی مقصد می برد در حالی که نشانه های زخم تهاجم دشمن بر بدنه ریل آهن داشت، و این مسیر  ادامه یافت تا اینکه مغازه های کنار جاده در ورودی شهر و تابلو "به خونین شهر خوش آمدید، جمعیت 36 میلیون" به گمانه زنی های چندین ساعته پایان داد و ما وارد خونین شهر و به قول امروزی ها خرمشهر شدیم، و بلافاصله بعد از ورود سمت چپ پیچیدیم و وارد خیابانی شدیم که به کمربندی خرمشهر مشهور بود شده و در میانه راه از کنار مزار شهدای شهر که هنوز هم شکل مناسبی نداشت، گذشتیم، خیابانی که انتهایش به کارخانه صابون سازی خرمشهر ختم می شد، و درست نرسیده به این کارخانه در نبش یک چهار راه که سمت راست آن کمی جلوتر ساختمان فرمانداری خرمشهر قرار داشت، در مقابل ساختمانی با نمای سنگ سفید که واحد (به قول انگلیسی ها A semi-detached house) به نظر می رسید ولی چون بدان وارد می شدی متوجه می شدی که دوقلوست و دو ساختمان کاملا از هم مجزا و با یک نمای واحد است، متوقف شدیم، اینجا همان مقصد بود، در روبروی این ساختمان بیابانی قرار داشت که نمک سود شده بود، و در پشت سر ما هم ساختمان های خالی از سکنه و مجروح از گلوله های توپ و... و خرابی های جنگ از سال 1359 تاکنون.

    ساختمانی که برای استقرار ما در نظر گرفته بودند همینجا بود ساختمانی نوساز با نمای سنگ و کف موکت شده بسیار گران قیمت دوطبقه که طبقه اول شامل یک پذیرایی یکپارچه در کنار یک آشپزخانه اُپن و سرویس بهداشتی که توسط راه پله ایی زیبا به طبقه دوم منتهی می شد، که این طبقه نشیمن (یا اندرونی) این ساختمان مدرن را تشکیل می داد که خود شامل سه اتاق و سرویس های بهداشتی مجزا که تنها گلوله توپی که به سقف آن اصابت کرده بود باعث سوراخ شدن تیرچه بلوک سقف محکم آن شده بود و این ساختمان محکم تر از این ساخته شده بود که گلوله ها بتواند آن را خراب کند و لذا از چند سال جنگ و اشغال جان سالم بدر برده و نشان می داد که صاحبان آن شاید هرگز موفق به استفاده از آن نشده اند و بلافاصله بعد از ساخت، جنگ شروع شده و آنها آن را ترک کرده اند.

    به خاطر مسایل ایمنی و فرار از ترکش انفجار گلوله توپ احتمالی دیگری که ممکن بود بر بام این ساختمان فرود آید، فقط ما از طبقه همکف آن استفاده می کردیم و طبقه بالا همچنان بلا استفاده ماند. این مسایل نشان می داد که مسولین واحد قبلا به اینجا آمده اند و شناسایی های اولیه برای یافتن محل مناسب استقرار نیروها را انجام داده و همه چیز از پیش فرستاده شده بود (تدارکات) و قبل از ما و بدون اطلاع ما مقدمات استقرارمان در اینجا فراهم شده بود. استقرار ما در این ساختمان کم کم این اطمینان را به ما داد که عملیات در همین حوالی خواهد بود و بالاخره با باز شدن نقشه ها و کالک های نظامی موضوع کار هم به وسط کشیده شد و بدون مشخص شدن نقطه خاصی ما کار نقشه خوانی مناطق اطراف خود را کنجکاوانه شروع کردیم و شهر و اطرافش را مورد شناسایی از روی نقشه انجام داده و با منطقه ایی که برای اولین بار در آن حضور می یافتم از روی نقشه آشنا شدم، مرزها، شهرهای اطراف، وضعیت جاده و آن مسیری که آمده بودیم و... همه را مورد مداقه قرار می دادم؛ البته این جبهه وسیعی بود که از پاسگاه زید شروع می شد و تا دهانه اروند را شامل می گردید و هنوز نقطه خاصی برای ما مشخص نبود که باید رویش عملیات شناسایی پیش از عملیات را آغاز کنیم.

    شهید علی (فرامرز) کلباسی

    شهید علی (فرامرز) کلباسی

    از خلال این نقشه خوانی ها متوجه شدم که اگر درست از جاده ایی را که در ورودی شهر ما به سمت چپ پیچیدیم را چند کیلومتر به سمت راست می رفتیم به مرز شلمچه می رسیدیم همان جایی که عملیات ما روی آن منطقه قرار بود انجام شود و ما از آن خبر نداشتیم، و با خود می گفتم که اگر ما شهر بصره بتوانیم بگیریم خیلی خوب می شود و اگر هم نتوانستیم دشمن را در این منطقه تحت فشار شدیدی قرار خواهیم داد، در این زمان دشمن در این منطقه در خاک ما نبود و درست تا خطوط مرزی عقب رانده و یا عقب نشینی کرده بود و عملیات قبلی ما که والفجر 8 بود نیز در همین منطقه اتفاق افتاد که آن هم عملیاتی سخت و نفس گیر بود که اگرچه نیروهای ما توانستند در فاو پیشروی کرده و خطوط دشمن را بشکنند، ولی در این نقطه و در مقابل جزیره "ام الرصاص" که ما عملیات کردیم (تیپ 21 امام رضا)، کم نتیجه و شاید خالی از نتیجه بود که بعدها گفته شد این عملیات ما در ام الرصاص حرکت فریبی برای موفقیت جبهه فاو بود؛ و حال می خواستیم دوباره شانس خود را در سال بعد از شلمچه امتحان کنیم و به بصره نزدیک شویم.

    خلاصه در این منزل جدید استقرار پیدا کردیم و قاعدتا باید عملیات های شناسایی شبانه شروع می شد و راه های رسیدن به خط دشمن و نقاط ضعف آن برای شکستن خطوط بررسی می شد و تدابیر لازم برای شب عملیات مهیا می گردید و ما بر اساس همین شناسایی ها نیروهای رزمی را برای زدن به خط دشمن راهنمایی می کردیم، ولی کارها بسیار کند بود دلیل آن هم این بود که دشمن از طریق برج بلند پتروشیمی بصره که بسیار هم بلند بود و کاملا روی ورودی های شهر و مناطق اطراف شهر و خصوصا منطقه صاف و یکدست شلمچه دید کامل داشت و می توانست تحرکات ما را در روز کاملا زیر نظر داشته و در صورت ترددات بی مورد و زیادی به عملیات پی ببرد، لذا ما تقریبا در این منزل حبس بودیم و ترددی حتی به داخل شهر خرمشهر هم نداشتیم، و بیشتر روی نقشه ها کار می کردیم و از عملیات های شناسایی شبانه خبری نبود، فقط یکی دو بار ما در آستانه عملیات در خط مقدم حاضر شده و از محل بازدید کردیم و اگرچه ممکن بود تیم هایی چند از دیگر بچه ها مختصر شناسایی داشتند ولی تیم ما هیچگاه به چنین شناسایی هایی اعزام نشد، و این خیلی عجیب بود ولی دلیل آن نیز همواره حساسیت منطقه و دید دشمن و احتمال لو رفتن عملیات ذکر می شد، که برای ما قانع کننده بود.

    نزدیکی های زمان عملیات که رسید نیروهای واحد های دیگر تیپ 12 هم کم کم به منطقه اعزام شدند و در مقری به نام "دژ خرمشهر" که در واقع خاکریزی بلند با زیرسازی قوی و محکم که احتمالا برای راه آهن خرمشهر به مرز شلمچه تدارک دیده شده بود، مستقر شدند، و این خاکریز که کلنگ در آن کار نمی کرد، درست در سمت راست جاده و نزدیکی های ورودی شهر قرار داشت و جاده اهواز خرمشهر را قطع می کرد، که سنگرهای واحد های رزمی در آنجا احداث شد و این دژ ما را از دید دشمن تا حدی محفوظ می داشت. 500 یا 1000 متر آنطرف تر هم واحد کاتیوشا مستقر بود (ارتش) که گلوله های موشک مانندش هر چند وقت یک بار نعره وحشتناکی روانه انطرف آب ها و سرزمین دشمن می شد. ما هم علاوه بر ساختمان داخل شهر یک سنگر در اینجا داشتیم و بعدها به همین سنگر آمدیم و نزدیکی های عملیات بود که آنجا مستقر شدیم.

    یکی دو ماه بلکه بیشتر در داخل ساختمان شهر بودیم، اینجا با توجه به این که عملیات شناسایی در کار نبود بیشتر در بیکاری و انتظار به سر می بردیم، در زمان همین انتظار بود که شهید فرامرز (علی) کلباسی [2] که به فنون رزمی مسلط بود برای چند نفر از ما که متقاضی بودیم کلاس های رزمی گذاشته بود و ساعتی در روز با ایشان تمرین می کردیم، ولی عمده وقت ما خالی بود خود را به خواندن دعا و قرآن مشغول می کردیم و... اینجا سیستم حمام و... در کار نبود لذا هر 15 روز یا یک ماه یک بار به ماهشهر می رفتیم و از حمام عمومی آنجا استفاده می کردیم، در سفر به ماهشهر هم که سفر به یادماندی بود، بعد کلی زمان که غذاهای جنگی خورده بودیم، یک نهار دلچسب آنجا خوردیم، پلوماهی به یاد ماندنی بعد از هفته ها محرومیت می چسبید، که هنوز بعد از سال ها مزه اش زیر زبانم حس می کنم، خصوصا مسیر رفت و برگشت به ماهشهر از طریق آبادان و... و دیدن سرزمین های تازه از شیرینی های این سفر به یاد ماندی بود و حمام گرمی که بعد هفته ها نصیب تن های کثیف و بوگندوی ما شده بود. سفر از یاد نرفتنی هم به آبادان داشتیم و در نماز جمعه آیت الله جمی (امام جمعه فقید و مقاوم آبادان خواندیم) که آن نماز را هم از یاد نمی برم. آن موقع خطبه های نماز جمعه به فحش دادن به رقبای سیاسی داخلی ها نمی گذشت، بلکه صحبت از مقاومت در مقابل دشمن خارجی بود و جنگ مردانه.

    در خرمشهر واقعا کاری برای انجام نداشتیم و کاملا سر در گریبان و بیکار بودیم در عملیات های قبلی شناسایی ها دو سه ماه شبانه انجام می شد و مکرر در منطقه بین خطوط خودی و دشمن می رفتیم و کاملا شرایط را می سنجیدیم و برنامه حمله را مهیا می کردیم ولی در این مورد خاص به علت حساسیت منطقه تحرکی نداشتیم و خیلی نگران لو رفتن عملیات بودیم. حرکت در شهر هم به علل مختلف از جمله آلوده بودن شهر به مواد منفجره باقی مانده از زمان آزاد سازی، احتمال حضور ستون پنجم دشمن در شهر، احتمال رخنه قواصان دشمن به شهر و عدم امنیت آن که حتی امکان ربایش ما نیز می رفت و... از رفتن به داخل شهر هم منع شده بودیم، ولی جنگ شهری که در زمان اشغال و باز پس گیری این شهر اتفاق افتاد، باعث گردید که منازل اکثرا از طریق سوراخ هایی به هم ارتباط داشته باشند و لذا برایم جالب بود که فضای اطراف را بازرسی کنم و به همین دلیل سرکی به خانه های اطراف زدم، هنوز لوازم منزل مردم، برگه های سهام شاهنشاهی، عکس های خانوادگی، لوازم زندگی و هرچه که شما فکر کنید در این خانه ها یافت می شد، مدارک شناسایی، پرونده های تحصیلی و... همه و همه از ساکنان اصلی این خانه ها که الان معلوم نبود در کجا هستند، اسیر دشمن شده و به عراق برده شده اند، به اهواز و شهرهای دیگر مهاجرت کرده اند و یا زیر آتش حملات به شهر کشته شده اند و... همه این احتمالات ذهن مرا به خود مشغول کرده بود.

    از طرفی برداشتن این وسایل را هم به دلیل این که مال مردم بود، جایز نمی دانستیم و لذا از سر کنجکاوی و برای پاسخ به سوالات بیشمار ذهنی که داشتم، فقط نگاه می کردم؛ عکس های صاحبان این خانه ها به شما می گفت که در این منزل چه کسانی زندگی می کردند، کتب پخش شده روی زمین به شما می گفت که افراد این خانه با چه علایقی و... از چه تیره و تباری اند و موضوعات مطالعاتی آنان چه بوده است، نوع خانه و سطح زندگی آنها از لحاظ تمیزی آن سطح اقتصادی آنان را بازگو می کرد و خلاصه این که به راحتی می توانستی با آنان که سابقا در این منازل زندگی کرده اند ارتباط برقرار کنی و آنان را تا حدودی بشناسی؛

    لذا چند وقتی هم به سیر در زندگی این مردم و تفکر در آنان گذشت که چه زندگی های شیرین و مرفهی داشتند و سیل جنگ و غارت زندگی آنان را بهم زده و به تاراج برده بود. در بین این گشت ها کتبی که در این خانه ها بود توجه مرا به خود جلب می کرد، زیرا خانواده ما با کتاب مانوس بودند، مرحوم سید علی ما که برای خود پروفسوری بود با شش کلاس سواد، که مولانا، حافظ و کلا ادبیات عرفانی را زیر رو کرده بود و هزاران شعر، داستان و هماسه فرهنگ فارسی و تفسیر آن را خوانده و در ذهن خود داشت، و همیشه شب و روز کتاب به دست بود و اغراق اگر نگویم حتی اگر به سرویس بهداشتی هم می رفت با کتاب می رفت؛ مرحوم مادرم و مادر بزرگم هم با کتاب (البته قرآن، ادعیه و کتب مذهبی) قرین بودند و لذا من سویه ایی بدین سمت داشتم و هم برایم جالب بود که این مردم قبل از انقلاب چه می خوانند و در کجا سیر می کردند، مردمی که ما آنها را با ترانه "لب کارون"، اتومبیل های تویوتا، بچه های بندر، ساندویچ بندری، عینک ریبن و... می شناختیم و تصور خاص خود را از آنان داشتیم ،و لذا دیدن واقعیت عینی زندگی آنان برایم خیلی جالب بود و آن روزهای چشمانم دروازه ورود به زندگی آنان بود و انگار من در تصور خود بین آنان زندگی می کردم.

     از جمله در منزلی که در نزدیکی ما بود و کتب زیادی در آن ریخته شده بود رفته و کتابی انتخاب کردم و شروع به خاندن آن کردم، عنوان کتب اکنون به یادم نیست ولی انگار این دوست ما به شرق و کمونیسم و سوسیالیسم خیلی علاقه داشت، زیرا کتاب ها بیشتر مربوط به انقلاب چین و شوروی بود اولین کتابی که شروع به خواندنش کردم و برایم جالب بود، در مورد انقلاب چین بود و این که مائو تسه تونگ و... چگونه فکر می کردند و انقلاب چین چه مراحلی را طی کرد، انقلاب فرهنگی آنان به کجا انجامید و... اگر چه وضعیت سن و سالم فهم آن را مشکل می کرد، ولی غرق در دنیایی بودم که در این کتاب از چین ترسیم شده بود و آنقدر بیکار و در این کار غرق بودم که زمان دیگر برایم به راحتی عبور می کرد و از این پس روزها و شب هایم به خواندن می گذشت دیگر حسرت این که نمی توانم از کارخانه صابون سازی که در چند قدمی ما بود، دیدن کنم را نمی خوردم، مزه بازدید از کارخانه جات را هنگامی که در مدرسه راهنمایی شهید بهشتی قلعه نو خرقان می رفتیم چشیده بودم و توسط آموزش و پرورش از کارخانه قند شاهرود دیدار علمی کرده بودم، و این بازدید علمی خیلی برایم جالب بود که هرگز آن را فراموش نمی کنم مراحل تبدیل چغندر قند به شکر سفید و دستگاه هایی که این وظیفه را به عهده داشتند و... ولی به دلیل اینکه از این کار منع شده بودیم، همواره حسرت دیدنش را داشتم و آخرش هم دیدار میسر نشد ولی دیگر این حسرت را از یاد برده و آزارم نمی داد، دیگر ناراحت این نبودم که چرا روزها نمی توانیم در خیابان های شهر پرسه بزنم و با محلات خرمشهر آشنا شویم، دیگر زندانی شدن در چهار دیواری این منزل تنگ برایم خسته کننده نبود، دیگر چشم به دهان این و آن برای فهم آنچه در اطرافمان می گذشت نبودم، و در خود فرو رفته بود و روزها و شب هایم را با "یار مهربان"ی که یافته بودم سر می کردم، که روز و شب با من سخنانی تازه می گفتند، سخنانی که هرگز آنها را نشنیده بودم و کتاب هایی که مطالب جالبی در آن نوشته شده بود، مرا کاملا مجذوب خود کرده بودند.

    ممارست در خواندن کتب این کتابخانه بجای مانده از غارت متجاوزین، کاملا مرا از اطرافم دور کرده بود و اصلا چشم هایی که به این وضعم نگران شده بودند، را نمی دیدم و همین امر مداخله دوستی را نهایتا به همراه داشت که کتاب را از من گرفت و گفت این ها چیست که می خوانی؟!! این کتاب ها تو را منحرف خواهد کرد، اما گوشم بدهکار این حرف ها نبود و لذا به این گفته ها ترتیب اثر ندادم و این دوست دوباره و چندباره نگرانی خود را ابراز کرد و آخر کتاب را گرفت و پاره کرد، و گفت این تو را منحرف می کند، این مطالب خوبی برای خواندن برای قشر شما نیست و... لذا پروسه کتاب خوانی هم به پایان رسید.

     و البته دیگر ولوله ها و رفت و آمدها بیشتر شده و انگار به زمان موعود عملیات نزدیک شده بودیم. و من هم این را زمانی که به دور از کتاب ها دچار سرگردانی مجدد شده بود، حس می کردم، به سنگر "دژ خرمشهر" منتقل شدیم و حال و هوای ما تغییر کرد و بالاخره شب موعود انگار در نزدیکی های ما بود، رفت و آمد ما به خط اول هم شروع شد، یک بار با یکی از دوستان که او هم از قضا فنون رزمی را خوب می دانست با موتور هندا 250 CC  که از بهترین ها در جنگ بود، عازم خط مقدم شدیم تا مسیر را برای حرکت در شب تمرین کنیم و... شب تاریکی بود که چند قدمی را هم نمی دیدیدم در ترک موتورسیکلت در حال و هوا و افکار خود غرق بودم و شاید به این فکر می کردم که اگر راننده این موتور باشم، چقدر لذت بخش خواهد و... که ناگهان صدای وحشتناکی و برخورد محکمی بلافاصله از پشت موتور مثل پر کاهی در هوا پرتاب شدم و معلق در بین زمین و آسمان بودم که تا رفتم خود را باز یابم، محکم به زمین برخورد کردم.

    اما بلافاصله از زمین برخواستم و چراغ قوه قلمی که همیشه مثل یک خودکار سرجیبی و به عنوان یک وسیله ضروری داخل جیب پیراهن بسیجی پلنگی خود داشتم را بیرون کشیده و روشن کردم و دیدم رخ به رخ در تاریکی شب با وانت تویوتایی که از خط مقدم چراغ خاموش بر می گشته برخورد کرده ایم و تازه فهمیدم چه بلایی سر ما آمده در این تاریکی شب هیچکدام همدیگر را ندیده و بدون هیچ ترمزی با همان سرعتی که داشتیم با هم تصادف کردیم، فنرهای محکم جلوی موتورسیکلت ما کج شده بود و دیگر قابل حرکت نبود ولی من به واسطه پرتابی که شده بودم به جز ضربه ایی که از زمین خوردم مجروحیتی نداشتم ولی راننده دچار شکستگی شده بود، آنروز دلم خیلی برای آن موتورسیکلت نو و زیبا سوخت و هم برای دوستم که از عملیات باز می ماند، که ناکار شده بود، در همین حین ناگاه صدای اتومبیل دیگری را شنیدم که به ما نزدیک می شد فورا جهت آن را تشخیص داده و فهمیدم که این یکی نیز از خط مقدم چراغ خاموش می آید، پریدم پشت اتومبیل که به ما زده بود و با نور چراغ قوه قلمی خود او را متوجه حادثه کردم تا تصادف دیگری اتفاق نیفتد که همینطور هم شد و اگر اقدام نکرده بودم، او هم به عقب تویوتا متوقف شده برخورد می کرد و او را هل می داد روی موتور و دوستم که نقش زمین بود.

    بالاخره شب عملیات فرا رسید و ما آخرین نظرها را روی نقشه ها انداختیم و مسیرها روی کالک ها و نقشه های عملیاتی مرور کردیم محور عملیاتی ما درست مقابل برج پتروشمی بصره بود، که از کیلومترها جلوتر مثل یک ساختمان بلند دیده می شد و دشمن آن را به برج دیدبانی خود تبدیل کرده بود گلوله ها و بمباران های ما هم نتوانسته بود این بنای مستحکم دشمن را ویران کند، محل عملیات جایی بودکه بین خطوط ما و دشمن آب ایستاده بود و تنها جاده ایی به عرض 4 متر که وسطش هم قطع بود قرار بود معبر ما برای رسیدن به دشمن شود جاده ایی نازک که بین ما و دشمن که دو خط دفاعی ما و دشمن را عمود قطع می کرد و ما فقط ابتدای این جاده غرق در نیزار را دیده بودیم و هیچ شناسایی عمقی حداقل من نداشتم، جاده ایی که حتی اسم درستی هم نداشت و نمی دانستیم "جاده شیشه" و یا "جاده شش" است و در مورد اسمش هم محکم نمی توانستیم نظر دهیم، تنها این نقشه ها بود که ذهنم را روی آن منطقه شکل داده بود و من مسیرهای حرکت را مجازی و در تصور خود ساخته بودم.

    یک روز قبل از عملیات (3 دیماه 1365) گردانی را که ما باید هدایتش می کردیم را به خرمشهر آوردند، گردان سید الشهدا از بچه های شاهرود که مرحوم سید علی ما، شهید محمود بیاریان [3] و شهید محمد مهدی حلوانی و... هم در آن حضور داشتند و ما در هوای گرگ و میش صبحگاهان پیاده آنها را به خاکریزهای نزدیک نقطه صفر شروع عملیات در ستون های منظم منتقل کردیم، آنها به ستون بودند و ما در کنار ستون تکنفره دراز گردان، آنها را همراهی می کردیم، آن روز، روز سوم دیماه بود که صبح آن تازه طلوع کرده بود، که ما در نطقه مورد نظر حضور یافته بودیم، آنها را در آنجا در پناه خاکریزها جای دادیم و منتظر شب ماندیم و شب هنگام برای عملیات سحرگاه به خط اول باید منتقل شان می کردیم، این خاکریزها آنقدر نزدیک به خط اول در نظر گرفته شده بود تا پیاده روی اول شب برای رسیدن به نقطه شروع عملیات باعث خستگی نیروها برای حمله آخر شب و یا صبحگاهان نشود.

    بالاخره در آنجا مستقر شدیم و روز را بدون هیچ حرکتی گذراندیم و بعد از ظهر و حدود عصر بود که عکاسی از آنجا رد می شد حاج حسن زرگری که سر تیم ما برای هدایت گردان سید الشهدا در این عملیات بود، اشاره ایی به او کرد و گفت یک عکس از ما شش نفر بگیر، فردا معلوم نیست از تیم شش نفره واحد، کدامشان زنده باشند و همه با هم سینه خاکریز نشستیم و عکس شش نفره ایی گرفتیم در این عکس من، حاج حسن زرگری و آقای قاسمی از شاهرود و شهید رضا شجاعیان از مهدیشهر [4] و آقای ایثاری از دامغان و یک نفر از دوستان اهل سرخه حضور داشتیم و من کوچکترین عضو این تیم بودم، عکس را گرفتیم و در همین اثنا و کمی بعد مرحوم سید علی ما هم آمد و به جمع حاضر پیوست، و مشغول صحبت شدیم تا این که روز به پایان رسیده و شب فرا برسد که ماشین غذا هم از راه رسید، و تدارکات تیپ هم سنگ تمام گذاشته بود و چلو مرغی گرم را در عین ناباوری برای شب حمله تدارک دیده و در طول خاکریز شروع به پخش کرد تا نیروها شاداب و با شکم سیر شب عملیات در حرکتی سریع بتوانند حمله موفقی را داشته و با روحیه باشند.

    غذا را با هم گرفتیم و مشغول خوردن شدیم، و ماشین غذا هم همینطور غذا را تقسیم می کرد و در طول خاکریز جلو می رفت و ما همانطور که سرگرم صحبت و خوردن بودیم، نیم نگاهی هم به دوستانی داشتیم که به نوبت غذا می گرفتند و به جای خود بازگشته و به خوردن مشغول می شدند، زیرا از صبح به جز جیره جنگی چیزی برای خوردن نداشتیم و بی تحرک روز را داشتیم شب می کردیم، 50 متر ماشین غذا آنطرف تر رفته بود و 5 الی شش نفر که چهره هایشان را از راه دور نمی توانستم ببینم و پشت به ما بودند، منتظر گرفتن غذای خود بودند که ناگهان انفجار عظیمی و خاکی بود که با دود مخلوط به هوا رفت و ما فورا متوجه ماجرا شدیم که چه اتفاق ناگواری افتاده است، بله ماشین غذا را دشمن زده بود و در این مواقع عقل و قانون جنگ حکم می کرد که دیگران به صحنه نزدیک نشوند و فقط امداگران و نیروهای تعاون به ضرورت در صحنه حاضر شده و برای کمک اقدام کنند، خصوصا ما که هرگز اجازه دخالت در این امور را نداشتیم و این جزو آموزش های شهید رضا قنبری و تاکیدات او بود که به خاطر مسولیت راهنمایی که داشتیم حفظ جان خود را تا قبل از شروع عملیات از اوجب واجبات می دانستیم، لذا نشستیم و منتظر ماندیم.

    در این مواقع دشمن گلوله بعدی و دوم را در همان نقطه با فاصله زمانی مناسب و حساب شده برای کسانی می فرستاد که برای جمع آوری مجروحین و یا تماشا و کنجکاوی تجمع می کردند و با این تاکتیک تلفات را بالا می برد و افزایش می داد، لذا ما نشستیم، ولی مرحوم سید علی از جا کنده شد و غذایش را رها کرد و فورا خود را به صحنه رساند و به جای امدادگران شروع به کار کرد و صحنه را فورا جمع کردند، و لحظاتی بعد با دستانی خونین و با چشمانی گریان بازگشت، گفتم چی شده؟ گفت محمود بیارییان و محمد مهدی حلوانی جزو کسانی بودند که در این انفجار شهید شدند، خیلی صحنه غم آلودی بود، فضای سکوت و غم تا لحظاتی چند بین ما حکمفرما بود ولی چاره ایی دیگر نبود، باید با این صحنه کنار می آمدیم، چون حادثه ایی عظیم تر در انتظارمان بود، عملیاتی که صدها از این صحنه ها را در خود داشت، در انتظارمان بود باید روحیه امان را حفظ می کردیم، لذا خود را از این صحنه غمناک به صورت مصنوعی جدا کرده و به خوردن چلومرغی که اینک به قول مرحوم سید علی "غذایی که باید خون به تنمان می شد زهر تنمان" شده بود، ادامه دادیم در آن شرایط آنقدر به هم ریخته و ناراحت بودیم که اصلا متوجه نبودیم چی می خوریم، حواس جایی و دست ها جایی دیگر در رفت و آمد بود، همین وضع برای مرحوم سید علی هم بود او هم قاطی کرده بود و متوجه نبود اصلا چه کار می کند، و وقتی به خود آمدیم دیدیم با همان دست های خون آلودی که جنازه پاره پاره شده این چند نفر را جمع کرده بود، داشت با همان دستان غذا می خورد و انگار نه اراده یی به کاری که می کرد داشت و نه حضور ذهنی در کاری که صورت می گرفت و... عیش و عشرت مرغی ما عزا شده بود و نه می دانستیم چه کنیم و یا چه بگوییم و خودکار فقط می خوردیم.

     

    سپس شهید رضا شجاعیان و سرگروه تیم شناسایی ما آقای سردار حاج حسن زرگری

    سینه خاکریز قبل از عملیات کربلای چهار از دونفر جلو آقای ایثاری از دامغان و من

    نفرات عقب از چپ به راست آقای قاسمی از شاهرود، دوستم اهل سرخه که اسمش را فراموش کردم

    سپس شهید رضا شجاعیان و سرگروه تیم شناسایی ما آقای سردار حاج حسن زرگری

    که داره به دوربین دار توصیه های لازم را می کنه 

     

    غذا که تمام شد و تازه متوجه شدیم که کجا هستیم و به خود آمدیم، در این موقع حاج حسن زرگری دستور داد که جدا جدا بنشینیم تا اگر گلوله ایی دیگر آمد همه ما یکجا کشته نشویم و تیم شش نفره ما را متفرق کرد. شب فرا رسید و نماز مغرب و عشا را خواندیم و آماده می شدیم که حرکت کنیم، همه منتظر بودند تا تاریکی شب مستولی شود و تاریکی همه جا را فرا گیرد، و با استیلای تاریکی حرکت آخر را به دور از دید دشمن به نقطه صفر حمله آغاز کنیم و بالاخره ستون ها دوباره به راه افتادند و در نزدیکی آخرین نقطه پشت خاکریزی منتظر زمان حمله شدیم. سکوت وهم انگیزی همه جا را فرا گرفته بود و گاه گلوله ایی به صورتی که در زمان های عادی خط های پدافندی شلیک می شد، منفجر می گشت و سکوت را می شکست، و باز شرایط به حالت عادی خود باز می گشت؛ انتظار، نم و رطوبت شدید هوا، رفتن خورشید، بی تحرکی و... همه و همه چنان سرمایی را در تن ما بوجود آورده بود که دندان هایم روی هم می خورد و از سرما تمام بدنم می لرزید، مجید مزینانی هم از بچه های گردان در کنارم بود و تقریبا هم سن و سال بودیم، او نیز به خاطر مشکلات جسمی که داشت از من بیشتر سردش شده بود، لاجرم همینطور که در سینه خاکریز دراز کش بودیم همدیگر را بغل کردیم، تا شاید در آغوش هم کمی گرم شویم، موثر هم بود ولی از پشت و زیرمان که فرشمان زمین نم دار بود باز سرما ما را سخت می لرزاند، سکوت کامل بود و کسی حق صحبت هم نداشت، همه منتظر اعلام حرکت بودند و از این وضع به ستوه آمده بودند، ولی شب از نیمه گذشته بود و همچنان سکوت بود و انتظار و سرمای زجر آور رطوبت آزار دهنده جنوب.

     

    تصویر رضا شجاعیان از مهدیشهر که عضو تیم ما در عملیات کربلای 4 با هم بودیم

    تصویر رضا شجاعیان از مهدیشهر که عضو تیم ما در عملیات کربلای 4 با هم بودیم

    و در همان سال 1365 در عملیات کربلای 5 شهید شد

     

    ناگهان صدای شلیک تداوم داری بود که سکوت صحنه را شکست و همه را از جا کند و متوجه شدیم که در غیاب ما درگیری آغاز شده و نیروهای خط شکن به خط دشمن زده اند، برایشان شروع به دعا کردن، کردیم و دیگر مجال نشستن نبود و نگران ایستاده بودیم و به صدای شلیک های ممتد تیربارها و انفجار گلوله ها گوش می دادیم اما انگار این شلیک ها تمامی نداشت قاعدتا شلیک های این چنین ممتد باید در ده دقیقه و یا تا نیم ساعت به پایان می رسید و خط شکسته شده و حمله با حالت دو ادامه و جنگ گریز آغاز می شد ولی شلیک ها اگرچه شدت و ضعف داشت ولی قطع نمی شد و ما همچنان منتظر فرمان حرکت بودیم، انتظارها بالاخره پایان یافت و گردان فرمان به خط شدن گرفت و ما هم با گروهانی دوم که بدان مامور بودیم، همراه شدیم.

    فرمان حرکت هم آمد و ما حرکت به سمت محل درگیری را آغاز کردیم هر چه به خط نزدیک تر می شدیم شلیک ها هم نزدیک تر می شد و از روی آن صداها متوجه فاصله خود با محل درگیری می شدیم، در آستانه جاده شیشه و یا همان جاده شش رسیده بودیم، من و یک نفر دیگر از بچه های واحد با گروهان دوم گردان در وسط گردان اکنون به ابتدای جاده شیشه رسیده و وارد آن شدیم، جاده ایی تنگ اما پر از پستی و بلندی که نمی شد به آن دیگر جاده گفت بلکه منهدم شده بود آنقدر گلوله و انفجار در آن اتفاق افتاده بود که مثل یک پیراهن پنبه ایی پوسیده تیکه تیکه می نمایاند، انفجارهای جدید و قدیم همه و همه آن را مجروح کرده بودن، من و بچه های گردان اولین باری بود که پای روی این جاده می گذاشتیم، جاده ایی که ما را به یک حقیقت تلخ رهنمون می کرد، وارد که شدیم دیدم ما گردان سوم و یا چهارمی هستیم که در این معرکه وارد شده ایم دو و یا سه گردان اول همه یا به شهادت رسیده و یا مجروح شده بودند و ما هم خودمان را رساندیم پشت گروهان اول از گردان سید الشهدا که بدان مامور بوده و به خط روی زانوان خود نشستیم، تا گلوله های دشمن کمتر به ما اصابت کند.

    صدای درگیری و شلیک همچنان در نزدیکی ما می آمد هر چند لحظه یک بار فرمانده گروهان جلویی تقاضای آر.پی.جی زن و یا تیربار چی می کرد و یک یا دو تیربارچی و آر.پی.جی زن با کمک های شان می رفتند و بر نمی گشتند و ستون جلویی ما هر لحظه کوتاه تر می شد و باز همین تکرار می شد گروهان اول از این نیروها خالی شد و به گروهان دوم که ما بودیم رسید و این پروسه ادامه یافت که به یکباره گفتند برگردید و این فرمان معنی مشخصی داشت، این یعنی عملیات شکست خورده و به ما پایان می یافت؛ فقط در این نقطه از شروع عملیات که یکی از محل های چندگانه حمله بود، دو و یا سه گردان نیم از بین رفتند و حتی نتوانستیم به خاکریز دشمن نزدیک شویم.

    هزاران غواص و نیروهای عمل کننده شهید و مجروح شدند و دشمن با آمادگی کامل ما را درو کرد، لذا به سرعت عقب نشینی کردیم و به همان سرعت هم خود را به اهواز و دزفول رساندیم و روانه مرخصی امان کردند، شکستی فاحش و با تلفاتی بالا بدون هیچ نتیجه ایی، دشمن هم مست قدرت و شاد از حاصل آن و... و ما مانده بودیم با شهدای فراوان که باید به شهرها می رفتند و دفن می شدند، اما تازه به شهرمان رسیده بودیم که ناگهان مارش حمله از رادیو و تلویزیون دوباره آغاز شد و خبر و تصاویر شکستن خاکریزهای دشمن در همان منطقه نشان می داد که دشمن غافل از حمله ایی دیگر و در عالم مستی این پیروزی، اینبار غافلگیر شده و خطوط اولش شکسته بود و به عقب رانده شده بود، آری در ایام مرخصی ما عملیات کربلا 5 آغاز شده بود و موفق هم بود، اما این پیروزی فقط در حد روحیه گرفتن نیروها بود و پیروزی بزرگی محسوب نمی شد، زیرا با توجه به آمادگی نسبی دشمن پیشروی آنچنانی در کار نبود.  

     

    دوستان محترم خواننده مطلب، اکنون سی سال از آن سال ها می گذرد و قاعدتا ممکن است متن دچار اشباهات یا کمبودهایی باشد، لذا اگر نظری یا اضافاتی بود در قسمت نظرات ذیل این پست می توانید برای نویسنده ارسال دارید تا تکمیل و اصلاح گردد.   

        

     [1] - قبلا نوشته هایی در خصوص این شهید بزرگوار داشته ام که در آدرس های ذیل قابل دستیابی است:

    http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/622-2016-06-11-08-10-44.html

     http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/303-2016-06-09-10-01-28.html    

    [2] - http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/823  و http://www.3000shahid.ir/martyr/bio/1646   و