دنیا ای عشق پاکم، بگذار شاداب و ایمن از تو بگذرم

آه ای دنیای زیبا و عزیزم!

 با همه ی فریبندگی ها و زیبایی هایت،

ظلم و ظالمی ات،

حق و حقیقتت،

بی وفایی و ناپایداری ات،

گوارایی و دلچسبی ات؛

با همه سختی و آسانی ات،

مرا به خود می خوانی، چنان مشغول خود می خواهی، که در کوچه باغ های دلم رد پایت را همه جا می بینم، بیشتر از هر چیز دیگر؛ و من هم سخت، پی جوی توام؛ گاه نشانه ایی زیبا می فرستی، گاه لبخندی ملیح پرتاب می کنی، و گاه آغوشی گرم و گوارا باز می کنی؛ گاه ترش رویی، گلایه، اخم و ابرو به هم می پیچی و...، اما با همه اینها روزگارم تلخ و یا شیرین می گذرد، شاید هم گاه سِتَبر و بی حس شده، بی خیالِ سیگنال هایت، بی توجه به طرح و برنامه هایت و... گذران می کنم.

زیبایی و زشتی ات، هر لحظه رنگی، شادی و غمی و... نشانم می دهد؛

لَمَحاتِ با تو بودن، خاطره هاییست در شان ثبت و ضبط کردن، زیبا و زشت؛

صدایت، نگاهت، شاکله جسمت، همه و همه جذابند و قلبم را بسویت سخت می کشند و دلربایی می کنی، تا در این دلمشغولی، تومار عمر و زندگی ام را در هم پیچیده و به باد دهی؛ می خواهی مرا مشغول خود کنی تا عمرگرنمایه ام را تصاحب کنی؟! اما اگر این عمر را به تو ندهم به که دهم؟! کی لایق تر و مُحِق تر از تو، برای تصاحب این عمر؟! انگار خداوندگارم هم این عمر را پاداش تو قرار داد، تا آنرا صاحب شوی و سیراب از سرمایه های عمر ما، سرمست ادامه دهی و اسب سرکش مرگ برای ما، و زندگی برای خود را به پیش رانی.

اما با این حال تو بهترین و مهمترین سرمایه و موجودی کنونی منی، که به شانه هایت برای استارتِ پرواز بلندم سخت محتاجم؛ هرگز نمی خواهم مرا بر شانه هایت تا ابد نگهداری، می خواهم با تو باشم و در عین حال از تو عبور کنم، گذری به سلامت، عبوری ایمن و بی زخم، نمی خواهم از تو زخم هایی با خونآبه هایی متعفن، با خود ببرم، می خواهم گل هایی رنگارنگ و معطر از تو بر چینم و به یادگار بردارم و ببرم.

پس چهره ایی به من نشان بده که با خاطره ایی به وجد آورنده، از صورت ناز و زیبایت بگذرم، صدایی به گوشم رسان که موسیقی دلنوازی باشد، برای همیشه؛

می خواهم با تو باشم اما در تو غرق نشوم،

 دنیا ای عشق پاکم، بگذار شاداب و ایمن از تو بگذرم

ترجمه مطلب داخل تصویر:

موقعی که افراد ناباب از زندگی شما خارج شوند،

حوادث خوب شروع به اتفاق افتادن می کنند

می خواهم از تو بشنوم ولی مدهوشت نباشم؛

می خواهم یارت باشم، اما به غارت و تاراجم نبری؛

می خواهم به هنگام جدایی گلایه و اخم و تَخمی نباشد،

می خواهم طوری با تو باشم که جدایی مسالمت آمیز داشته باشیم.

چون می دانم که از تو باید عنقریب گذشت؛

بگذار اشک های آخرین لحظات که بر گونه هایم سرازیر خواهد شد، از شادی جدایی نباشد، بلکه اشک جدایی، و از غصه ترک تو بوده و از جداییت ناراحت بگذارم و بگذرم.

عشق بازی با تو نباید به پرتابم در دره های عمیق و هولناک منجر شود؛

هوایم را داشته باش؛

 بگذار در این لحظات با تو بودن، نفس ها در همان ریتم معقول خود بیایند و بروند؛

بگذار در سرازیری و سربالایی هایت، صدایم از آن حد که مناسب است، بالا و پایین نشود؛

نمی خواهم فریادهایم گوش دیگران را کَر، و یا صدای نحیفم قلب هایی را بیازارد.

می دانم قرارگاه ابدی ام هرگز نخواهی بود، اما بگذار حداقل از این چند روز میهمانی ات، حسرت با خود نبرم.

آه دنیا!

ای عشق پاک، بگذار شاداب و ایمن از تو بگذرم.

 

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.