مصطفوی
شنیدم که بر منبری گفته می شد "هر چه می خواهی، از این خاندان (اهل بیت نبی مکرم اسلام) بخواه و..." در حالی که آنان خود تا این حد برای خود قایل نبودند و برای حل مشکلات خود به اهلش در دنیا مراجعه می کردند. وصفی که از ائمه اطهار (ع) در بعضی از منابر محرم و... می شود، سوال های بسیاری در خصوص نقش آنان در زندگی بشر، در ذهن سوال گر انسان ایجاد می کند، گاهی در خصوص نقش آنان در مدار این دنیا چنان تصویری ترسیم می شود که انگار آنان را خدا اعزام کرده است تا حَلُ المسایل همه ی مشکلاتِ دنیاییِ فردی و جمعی ما شوند و تمام مشکلات خود را از طریق آنان حل کنیم. انگار خداوندی که خود را از رگ گردن به بندگانش نزدیک تر اعلام می کند، واسطه یی بین خود و بندگانش خلق کرد تا از طریق آنان انسان ها به او نزدیک شوند و آنان (ع) پلی باشند بین او و انسان ها. از آنجا که آنان جانشین و ادامه راه آخرین پیامبر خدا (ص) هستند به نظر می رسد بیشتر از این که به پل و یا واسطه شبیه باشند، به راهنمایانی شبیه اند که ما را به، و یا در جاده یی که به خداوند ختم می شود، راهنمایند. به نظر می رسد، آنان همچون علایم راهند که در رنگ و چهره های مختلف مطابق با پیامی که در هر نقطه از این راه سعادت نیاز است، در قامت میدان دار راهنمایی ظاهر می شوند تا ما را به جهتی هادی باشند که راهیست اصیل و در بین راه های دیگرِ موجود، سهل الوصول تر به خداست. لذا به نظر نمی رسد که باید در حل مسایل خود تا این حد در آنان متوقف شد و گرچه آنان رهنمایانی بسیار خوب، آگاه و امینند و در صورت درک حضوری آنان می توان خود را دربست در این مسیر به آنان سپرد تا به مقصد مان رهنمون باشند، لیکن خداوند به غیر از آنان، قرآن و عقل را هم به ما داده است تا با مدد گرفتن از عقل، قوانین طبیعت را کشف کرده و مشکلات دنیایی خود را حل کنیم. لذا از قرآن ناطق و قرآن مکتوب انتظار بی موردِ دیگری جز هدایت نباید داشت. آنان شفایِ درد بی معرفتی و درد قلب های زنگار گرفته از جهل ما خواهند بود، ولی برای درمان ریتم نامناسب قلبِ مریضِ ماهیچه ایی خود باید به پزشکانی مراجعه کرد که (فارغ از اعتقادات شان) قوانین طبیعیِ حاکم بر بدن و بر این عضوِ حیرت انگیز را خوب فهمیده اند و مدار مرگ، زندگی و کارکرد آن را خوب می دانند. ائمه (ع) ما هم چون انسان هایی مثل ما (الا یوحی) بودند، به هنگام دردِ تن، خود به طبیب متوسل می شدند. در خانه علی (ع) آنگاه که دردی جسمی ظاهر می شد در حالی که از پنج تن آل عبا، چهار تن حضور داشتند باز این طبیبِ تن بود که حکم به درمان می داد و دارو و درمان تجویز می کرد. برای درمان دیگر درد های دنیایی خود نیز به همین صورت باید به اهلش مراجعه و از آنان کمک خواست و یا خود با کمک از علم و تدبیر بشری به حل آن پرداخت. برای حل دردها و مشکلات جسمی و دنیایی، باید قوانین حاکم خداوندی بر طبیعتِ این دنیا را شناخت و از این راه به حل آن اقدام کرد، انتظار از کسانی که برای این منظور از جانب خداوند اعزام نشده اند، بی مورد است که ائمه طاهرین (ع) خود نیز همچون ما وقتی به این مشکلات مبتلا می شدند به اهلش مراجعه می کردند؛ در امر جنگ و جهاد به فرشتگان متوسل نمی شدند (گرچه خداوند ممکن بود خود به کمک شان اعزام دارد)، بلکه به بازوی دلاوران و مشاورتِ فرماندهان کار آزموده متوسل می شدند؛ در جنگ احزاب رسول خدا (ص) طرح و نقشه یی آسمانی برای مقابله با دشمن نداشت، که این زمینیانی در اطرافش، همچون سلمان فارسی بودند که طرح کندن خندق به دور مدینه را دادند و... و مشکل رسول خدا (ص) و اهل دینش را حل کردند. و لذا ما هم باید برای رهایی از مشکلات دنیایی خود، با تدبیر دنیایی به حل آن اقدام کنیم. که خداوند می فرماید از تو حرکت و از ما برکت؛ ما باید حرکت حساب شده خود را کرده و خداوند نیز اگر خواست در این راه عنایت خود را شامل ما خواهد کرد. لذا اگر تمام تدبیر لازم را اندیشیدیم و عمل کردیم آنگاه قدرت های ماورایی می توانند به اذن خداوند کمکی برسانند. ائمه (ع) هادی اند و انتخاب و رفتن راه با ماست. و برکت و عنایت هم تنها از جانب خداست که اگر بخواهد شامل می کند و تنها در حل مسایل خود باید به عقل و تدبیر خود تکیه کرد و نیم نگاهی هم به آسمان داشت، که اگر خالق، حرکت و سعی ما را ببیند، آنگاه ممکن است مددی برساند در حالی که مجبور به این امر نیست، بلکه به انجام و یا عدم آن نیز مختار است.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آبان 1393ساعت 9:31 AM توسط سید مصطفی مصطفوی
عدل به یک معنی، یعنی قرار گرفتن امور در مواقع آن، یعنی هر چیز و هر شخصی در جای لایق خود قرار گیرد و یا افراد مطابق با تخصص و لیاقت شان در جایگاه ها قرار گیرند، در ایام محرم قرار داریم و خون هایی ارزشمند از اهل هدایت در سال شصت و یک هجری ریخته شده که هنوز از جوشش نایستاده است، وقتی به ریشه این حادثه توجه می کنیم می بینیم که امور و اشخاص از جایگاه خود خارج شده بود. از منابر هدایتِ رسول خدا (ص) کسانی بالا رفتند که با دین خدا و رسول (ص) و تعالیم و قواعد آن آشتی نداشتند و فاقد مدارج لازم علم، تقوا، تعهد و معرفت به دین بودند و صِرف این که با هزار سیاست ورزی و سیاسی کاری حاکم بر مسلمین شده بودند، بر منابر، امامت جمعه و جماعت، مسند صدور فتوا و... تکیه زدند، در حالی که اعلم تر و اولی تر از آنها بسیار بودند که به حاشیه رانده شده و یا به تبعید و یا به صورت نانوشته به خانه نشینی محکوم شدند. و در کنار آن کاش این حکام در حکومت داری هم به ظلم، فساد، تعدی به حقوق دیگران و... اقدام نمی کردند، که در این صورت شاید در مقام زمامدار قابل تحمل بودند.
عامل بسیاری از بهم ریختگی ها خارج شدن امور، افراد و... از مواقع لایق آنهاست. چنانچه توجه کنیم ریشه ی بسیاری از اعتراضات، قیام ها و انقلابات در جوامع کنونی و قبلی، همین خروج از مدار عدل است. شاید بتوان گفت که بیشترین بهم ریختگی ها و خروج از مدار عدل در بین ما مسلمانان و یا حتی مذاهب توحیدی اتفاق افتاده باشد، حادثه عاشورا شاید نمونه روشنی در این زمینه باشد که می بینیم وارثان رسول رحمت (ص) در کمتر زمانی بعد از او، از مواهب و حقوق اجتماعی خود محروم شدند و این محرومیت ها پایانی نداشت. پس باید این سخن خداوند را در قرآن یاد آورد که:
اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى وَاتَّقُواْ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (عدالت پیشه کنید که این به تقوا نزدیک تر است. تقوای خدا را پیش گیرید که همانا خدا به آنچه انجام می دهیم آگاه است.)
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آبان 1393ساعت 4:31 PM توسط سید مصطفی مصطفوی |
امام حسین (ع) چنان زندگی و عمل کرد، که اسوه ی امت محمدی (ص) باشد و با دیدن عمل و منش او انسان ها به سمتی بروند که باید، و زینت و افتخار پیامبری (ص) باشند که معجزه اش اخلاق نیکو، منش انسانی و قرآنی سراسر تعبد و تعقل بود؛ و نهایتا او می خواست که اشرف مخلوقات، خدایی شود و زندگی سراسر رحمت و عزت برای انسان ها فراهم گردد. او می خواست که معرفت، عقل و وجدان انسان ها را بیدار کند. او بدین راه شد تا به بصیرت و معرفت انسان ها بیفزاید و از انحراف و منکرشان باز دارد.
حال چرا عده یی نهضت معرفت افزا و بیدار کننده او را به نهضت اشک تبدیل کرده اند و تنها در مصائب او متوقف شده ایم، نمی دانم، اکنون بعضا به وضعی مبتلاییم که در مراسم محروم او سعی می کنیم همچون زنانِ جوان از دست داده نوحه سرایی کنیم و بی اعتنا به همه ی جوانب حرکت او، در ظلم هایی متوقف شویم که عده یی از امت محمدی (ص) در حق دیگرانی از امت او در گمراهی کامل مرتکب شدند.
اهل کوفه که چنین ظلمی را تحت رهبری حاکمیت آل سفیانی به انجام رساندند، مسلمان و از قضا از جماعتِ جهاد گرانی بودند که دین اسلام را به خارج از جزیره العرب گسترش می دادند؛ کوفه پادگان و تجمعی از مجاهدان بود که بدین منظور در این شهر گرد آمده بودند و در محرم سال شصت و یک هجری طبق حکم شرعی صادره از ناحیه شریع قاضی که از قضا از منصوبین علی (ع) بر این مسند بود، و همو بر خروج امام حسین (ع) از اسلام رای داد و کوفیان بدین معرکه آمدند تا قربه الی الله به زعم خود با یک خروج کرده از دین خدا و رسولش؟!! مبارزه کنند.
لذا این که بعضی از منبری های ما، سپاهیان مقابل امام حسین (ع) را "کافر" و یا حتی "زنازاده" خطاب می کنند، به نظر درست نباشد که آنان مسلمانانی بودند که در اثر عوام فریبیِ حکومتِ وقت و اعوان و انصارش ره گم کرده و به بی راهه یی وحشتناک برده شدند. آنان جماعتی مرید و چشم به دهان این و آن بودند که توسط مرادهایی که برخی به طمع قدرت و ثروت و برخی برای رضای خدا از طریق جلب رضایت "اولی الامر" زمان خود (یزید بن معاویه؟!) بدین راه آمده بودند.
کوفیان از جمله مسلمانانی بودند که عقل، منطق و میزانی که رسول رحمت (ص) از جانب خداوند برایشان و انسان ها آورده بود تا راهنمای عمل شان در مسیر زندگی سراسر دوراهی تردید باشد را به کناری گذاشته بودند و مطیع محضِ دیگرانی شدند که مدعی جانشینی خدا و رسولش (ص) بودند؛ و این بود سرانجامِ کسانی که دل و ایمان خود را یکسره در اختیار مرادها نهادند؛ مرادهایی که انسان هایی معمولی و مدعی بیش نبودند و... و نهایتا آنان را به کشتن انسان هایی صالح مثل حسین (ع) و یارانش به معرکه ی رسوای کربلا بردند؛ تا این ننگ تا ابد بر دامن ما مسلمانان بماند که در حماقت پیشروییم.
صحنه یِ عاشورا، صحنه یِ رسوایی بی معرفتی و مرید شدن انسان ها به این و آن بود. عاشورا و کربلا نشان داد که این انسان هایِ مریدند که ملعبه دست قدرت طلبان و سیاست پیشه هایی می شوند که ارزش ها و خوبی ها را به مسلخ مصلحت قدرت و ثروت خود می برند و بی شرمانه و مزورانه به دست انسان هایِ مرید، سعی در نابودی و انهدام موانع پیش روی خود دارند؛ و لذا در یادبود حادثه عاشورا باید به معرفت پرداخت و روی تفاوت بین خطِ حقِ حسین (ع) و خطِ ناحق و انحرافِ یزید پرداخت. تا در سایه روشن شدن تفاوت ها، انسان ها با معرفت به انتخاب دست زنند نه این که تنها سوگوارِ حوادثی شوند که در تاریخ عرب و وحشی گری های آنان رسم و رایج بود و بسیار هم تکرار شده بود.
این یزید بن معاویه که حادثه عاشورا را رهبری کرد از این بدتر را در مدت سه روز تسخیر مدینه النبی (ص) مرتکب شد و چنان به سر اهالی آن آورد که تاریخ از ذکر آن جنایاتِ عُمالش شرم دارد، پیش از او نیز تاریخ حملات اعراب قبیله نشین و غارت و کشتار جنایت آنان شهره ی عام و خاص بود و در طول سال تنها در سه یا چهار ماهِ حرام بود که این رسمِ معمول و رایج آنان توافقی متوقف می شد تا به تجارت خود بپردازند و اعراب متموّل ثروت خود را بی خطر در راه ها جابجا کنند و زوار کعبه یِ پر از بت، بی خوف و خطرِ هجوم وحشیانه قبایل رقیب به مکه بیایند و ثروت بوسفیانیان افزایش یابد.
لذا این کشت و کشتارها و ظلم ها و بی قید و بندی ها، حتی در فرهنگِ عربِ پیامبر (ص) دیده هم همچنان باقی ماند و از بین نرفت و در کربلا به خاندان پیامبر (ص) هم چهره ی کریه خود را گشود و حتی حرمت ماه حرام محرم را هم که در جاهلیت نگهداشته می شد، نگه نداشت و جنایت کربلا آفریده شد. لذاست که باعث به بوجود آمدن این تراژدی وحشتناک و رسوا، بی معرفتی و عدم شناخت مسلمانان از پیروانِ رسول الله (ص) بود و این جاست که ما نیز اگر نمی خواهیم همچون آنان شویم، محتاج معرفتیم تا اشک، و باید نهضت اشک را برچینیم و نهضت معرفت ایجاد کنیم که چون معرفت آید، اشک نیز از روی معرفت سرازیر خواهد شد و نه از روی احساس، که این اشک های در پرتو معرفت زیباتر و برازنده تر مردمی است که مدعی دین آخرین هستند و از اشک ناشی از احساسات به قلیان درآمده برتر و سازنده تر خواهد بود.
حسین (ع) به عنوان جانشین رسول هدایت (ص) مامور به هدایت ما بود نه مامور به ساختن صحنه هایی که اشک ها را جاری کند، و این هدایت حسین (ع) است که نتیجه بخش تر است، اشک هم بعد از هدایت خواهد آمد اما نه فقط بر خون های ریخته شده، و ظلم های روا داشته شده که تاریخ مملو از خون ها و مظلومیت هاست، اشک بعد از معرفت یابی بر کمبودهایی خواهد بود که ما مسلمانان در تقوا و انسانیت داریم و فرق بین حق و باطل فقط در کاهش و افزایش همین تقوا و انسانیت است وگرنه هر دو جریان حق و باطل کم یا زیاد خون هایی از همدیگر ریخته اند و خواهند ریخت.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آبان 1393ساعت 10:10 AM توسط سید مصطفی مصطفوی
گرچه ائمه و اولیا الهی (ع) به هدایت ما انسان ها مامور و برگزیده شده اند، ولی در مسیر ماموریتِ هدایتی که داشتند، آنچه حق و لازم می دانستند، به انجامش اقدام می کردند و قاعدتا نباید کارشان را از ناحیه سناریویی از پیش تعیین شده دانست که برایشان از قبل نوشته شده، که اگر اینطور باشد، کارشان آن اهمیتی که برایش قائلیم، نخواهد داشت.
فرض بر این بگیریم که امام حسین (ع) مامور به آفریدن صحنه ی عاشورای سال 61 هجری بر طبق یک سناریوی از پیش نوشته شده بود، در این صورت کارش به مثابه بازی در فیلمی با سناریویِ کاملا تعیین شده بود، و با این اِطلاق ایشان در حد یک بازیگر و کارش را در حد یک فیلم بدون نقشی اساسی برای بازیگر آن در حادث شدنش تقلیل داده ایم، که بازیگرش نهایتا با تعهد کامل سعی بر اجرای احسنِ مو به موی صحنه هایی است که برایش نوشته و تدوین کرده اند؛ و او باید واو به واو متنی را بخواند و فریم و به فریم صحنه یی را اجرا کند که کارگردانی برایش نوشته و تدوین گری تدوینش کرده، و بدانش مامورش کرده است.
در اینجا او انسانی است که خود بدانچه انجام می دهد کاملا بی اختیار است و برای رسیدن به مزدی و... که برای کارش خواهد گرفت، نقش ایفا می کند. این در حالی که حسین (ع) حداقل به اعتقاد ما شیعیان جانشین رسول هدایت (ص) است و مامور به هدایتِ انسان های عصر خود و اعصار دیگر و به کار خود ایمان دارد و در هر دو راهی به کاری اقدام می کند که آن را در راستای هدایت بشر، موثر و مطابق شرع و عقل ببیند، او با اختیار تمام و با بکار گیری تمام قوای خدا دادی و عقل و درایت خود به پیش می رود تا کاروان بشر را به سمتی بخواند که خیر آنان در آن است و به خدا و یا خداگونه شدن ختم می شود. اینجا و در این صورت است که او سیّدُالشُهدا می شود، چرا؟ چون کاری که او کرده دیگر شهدا توفیق به انجامش نداشتند و آن کار خودش بود نه کارگردانی در پس صحنه.
بزرگی کار او در سایه اختیار و قدرت مانوری است که دارد وگرنه برای بازیگر نقش حسین (ع)، بازی چنین صحنه هایی افتخاری نیست، که ارزش حماسه به این است که حماسه ساز با اختیار، انتخاب و تفکر آنرا بسازد و حماسه سرایی، روایت گری و سرودن آن از زمین تا آسمان با ساختن حماسه متفاوت است. کار حسین (ع) زمانی ارزشمند است که او انسانی مختار باشد و به انجام و یا عدم انجام مراحل کار آزادی کامل و حق انتخاب داشته باشد.
اگر او (ع) مامور به انجام سلسله یی از اقدامات بود، دیگر انجام وظیفه یی خالی از انتخاب و اختیار بیش نبود که انجام وظیفه اگرچه خوب و ستودنی است، اما خارق العاده نیست و چنین جایگاهی به فردی نمی دهد.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 7:20 PM توسط سید مصطفی مصطفوی | نظر بدهید
محرم با آمدنش، یاد برخی ها را هم برای ما با خود می آورد، نام هایی که با محرم گره خورده اند؛ روز اول محرم بود که ناگهان نام این پیرمردِ نازک تنِ قد خمیده ی ایام کودکیِ خود را به یادم آوردم، و فاتحه یی روانه ی روحش کردیم. او که در طولِ ایام سال، این روزها پیدایش می شد و بعد از آن هم می رفت تا سالِ دیگر، همین روزها دوباره ببینیمش، و به همین دلیل هم ما او را "عباس محرمی" نامیده و می شناختیم. روحش شاد باد و قرین رحمت الهی.
محرم با فرهنگ ایرانی ما عجین شده و دل ها را به خود جذب می کند، مجموعه یی از نواها، موسیقی ها، هنرها، داستان ها و... است که برخی به فراموشی رفته و برخی همچنان پابرجاست، برخی فربه تر شده و برخی لاغر. در این ایام از هر قشری (حتی گنهکاران قهار هم) حسینی (ع) می شوند، این سفره یی است که هر که نانِ خود را در آن می جوید، برخی نان دنیایِ خود و برخی برای آخرتِ خود در آن نانی تدارک می بینند، و به امید دَهِش اهل خانه یِ نبیِ خدا (ص) دست به اقدام می زنند و به تجارت ثواب با آن خاندان کریم (ع) مشغولند و از این قِبال شاید رضای خداوند و لطف و نظر او را جستجو می کنند.
برای برخی موسم محرم، موسم عزاست و لذا آن را به فصلِ اشک تبدیل می کنند و به همین دلیل هم تمام تلاش خود را برای گرفتن اشک از عزادارن حسینی (ع) (بعضی به هر طریق) صرف می کنند و با بیان داستان های جور واجور از این صحنه (حتی راست و دروغ)، بیشتر به میزان اشک های جاری شده و ناله های سرداده شده متوجه اند و جواز اشک و عزا را حتی به ریا هم برای عزاداران این ایام موثر و لازم می شمارند؛ و توصیه به تباکی (يعني خود را به گريه زدن. که مي تواند به قصد ريا و خود نمايي باشد و مي تواند براي خدا باشد) می کنند.
اما برای برخی این صحنه و تمام سیره و روش ائمه ی دین کلاسِ معرفت افزایی است تا انسان بفهمد که چه هست و چه باید باشد و چه باید بکند، تا به مقصود که "خداگونه" شدن است، برسد. لذا محرم برای آنان صحنه رمز گشایی از نوع تفکر و عمل، سیره و راه و روش اولیا خدا (ع) است و لذا در اقیانوس هدایت به دنبال گوهر معرفت و شناخت خود و راه و مقصد می گردند، و در همین راستاست که زینب کبری (س) این همه ظلم و خسارت را این چنین توصیف می کند که "چیزی غیر از زیبایی در این راه ندیدم" (ما رَاَیتُ اِلاّ جَمیلا).
از گذر معرفت است که چنین دیدی به انسان دست می دهد. لذا محرم برای این قشر انسان ها فصلی برای معرفت و دوره یی تلاش برای شناخت حسین، حسینیان، حسین صورتان و حسین سیرتان (ع) خواهد بود. در طول تاریخ عاشورا نبرد این دو رویکرد همواره وجود داشته و گاهی غلبه با اهل معرفت و اکثرا غلبه با اهلِ عزا و اشک بوده است.
برای برخی این ایام موعد و میعادگاه دیدار با آشنایان و دوستان است، برخی آن را وسیله رزق خود قرار داده اند و این ایام را وسیله تامینِ دنیایِ خود می دانند و لذا کش دادن و ادامه یِ آن را خواستارند، برخی مقاصد سیاسی خود را در این ایام جستجو می کنند، و آن را طوری روایت می کنند که تایید کننده راه و تفکرشان باشد.
ولی سوالی که بعد از این همه پرداختن به این صحنه ی تاریخی هنوز در پرده ابهام مانده و باز نمی شود این که امام حسین (ع) برای چه در چنین صحنه یی حضور یافت و کارش چگونه به این آوردگاهِ بلا ختم شد؟! سوالی که به دلیل قِلّتِ متونِ تاریخیِ موجود از این عصر و غلبه ی اهالی اشک بر اهالی معرفت در بین شیعیان و... هنوز کاملا روشن نیست و مناقشه همچنان برپاست.
ولی به نظر نمی رسد که امامِ هدایت (ع) چنین حماسه یی را برای فراهم آوردنِ وسیله یِ گریستن، اقامه عزا و... برای دوستارانش سروده باشد تا تنها دل های اشک ریخته اشان شفاف و رقیق شود و ثوابی برای آخرت خود تدارک بینند، البته زندگی اولیا حق (س) برای بشر هر لحظه اش حماسه و غرور است، که در این کیس ما روی این چند ساعتِ ظهر عاشورای سال 61 هجری ذره بین انداخته ایم و دقیق شده ایم.
باید پذیرفت که آنان مصداق آیه ی "بِگو من هم انسانی مثل شما هستم..." (قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْيُوحَى إِلَيَّ (کهف 11) هستند و تنها وظیفه اشان هدایت بشر است و لذا هر حرکتِ آنان را باید در راستای هدایت بشر تفسیر کرد که از هادی جز هدایت نباید تصور کرد. قطعا ایشان نمی خواستند با خلقِ چنین صحنه ی دلخراشی شرایط مظلومیت و خدای ناکرده مظلوم نمایی و اشک گیری از پیروان خود را فراهم کند؛ تاریخ می گوید که او به هدایت کوفیان می شتافت که بدین راه او را دعوت کرده بودند و در این راه به چنین صحنه یی کشانده و ناخواسته مبتلا شد و تلاش هایش برای خلاصی از آن هم با لجاجتِ طرف مقابل بی ثمر ماند.
ایشان مایل به حدوث چنین ظلمی نبود زیرا گرچه به تصریح آیه قرآن آنان انسانی مثل ما هستند، اما در این راه با ما متفاوتند و گرچه ما قاعدتا راضی به هر چه پستی و سقوط برای دشمن خود هستیم، ولی هادیانی از این دست (ع)، حتی راضی به سقوط اخلاقی، دینی، معرفتی، دنیایی و... دشمن خود هم نیستند و راضی به انجام چنین ظلمی توسط آنان نیز هرگز نمی باشند و حتی رسوایی دنیایی و آخرتی دشمن خود را هم نمی خواهند؛ که خود خواسته تن به چنین صحنه یی دهند که دشمن را رسوای دنیا و آخرت کنند؟!!
و لذاست که در مذاکرات و مکاتبات باقی مانده از این رسول هدایت (ع) با دشمن مقابل می بینیم که او تمام تلاش خود را کرد، که نه آنان مرتکب چنین ظلمی و ننگی شوند و نه خود او مظلوم چنین صحنه یی واقع شود و اگر سپاه مقابل اجازه می داد بی شک همانگونه که در مراودات و درخواست هایش با آنان عنوان داشته اند رو به سرزمینی دیگر، غیر از کوفه در یمن و... می کرد تا چنین لکه ننگی بر دامن پیروان جدش (ص) و حتی بشریت ننشیند.
چنین هادیانِ خدایی مبرای از آنند که راضی به ارتکاب چنین ظلم و ننگی حتی از ناحیه رقیب و یا دشمن خود باشند. او راضی به جهنمی شدن هیچ یک از ما نیست (چه یزیدی باشیم، چه حسینی و...)؛ او خود را هادیِ هر دویِ ما می داند و او چون امامان این دنیایی و غیر معصوم نیست که تنها هادی، مدافع، خیرخواه، فراهم کننده ی منفعت و... دسته و جناح خود باشد، بلکه به همه ی پیروان جدش و حتی غیر پیروانِ از اسلام و بشر، خود را متعلق می داند.
او به اصرار هدایت طلبانیِ از کوفه بدانجا روانه شد و اگر ره بر او نبسته بودند در اجرای وظیفه ی هدایت در بین آنان جای می گرفت و حال که ورق برگشته و چنین او را ره بسته بودند، متقاضی رفتن به مرزهای دور دست یمن، روم، ایران و... بود تا چنین فاجعه یی رخ ننماید.
و چه زیبا و طرب انگیز است آن اشکِ ناخواسته، که بی تلاش و نوحه گری گوینده، بدون بالا و پایین زدن های بی مورد و روضه خوانی های غیر لازم، از پسِ معرفتی در پی یک دوره سخنوری آگاهی دهنده بیرون می جهد، آنگاه که شهیدِ باقی، استاد مطهری (ره)، حضور قاسم فرزند امام حسن مجتبی (ع) را در این میدانِ معرفت، تنها روایت می کند، و خود عنان دل از کف می نهد و می گوید که "بر فَرَس تندرو هرکه تو را دید گفت، برگ گل سرخ را باد کجا می برد"
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آبان 1393ساعت 12:11 PM توسط سید مصطفی مصطفوی
{jcomments on}
این سخن را بسیار شنیده ایم، که دنیا اَرزِشِشُ نداره، دنیا بی ارزشهِ، دنیاییِ دو روزه چه ارزشی داره؟ و... ولی وقتی در این سخن تدبّر کنی خواهی یافت که از قضا دنیا بسیار هم با ارزش، مغتنم و نعمتی است بدون جایگزین، که اگر از اهل معتقدین به معاد باشیم، که تعیین کننده ی دنیای با ارزشِ باقی همین دنیای بی ارزشِ؟!! فانی خواهد بود؛ اهمیت از این بالاتر؟ و اگر به معاد و قیام و قیامتی هم قایل نباشیم که باز دنیا بسیار ارزشمند و فرصتی برای زیستن و تَنعُم و بهره گیری از مواهب آن، در حالی که در پس این تنعم، نیستی و بی بهره گی خواهد بود.
گذشته از این نیز، اگر دنیا ارزش نداشت که خدا برای ساخت و پرداخت آن، این همه سرمایه گذاری نمی کرد و انسان را برایش نمی آفرید. پس دنیا ارزشمند است همان گونه که تمام نعمت ها خداوندی ارزشمندند و قابل قدر دانستن و استفاد کردن.
انسان ها باید با دنیا (معنوی و مادی) تعامل داشته و سرشت خود را در آن بسازند و بستری مناسب برای زیستِ خود، تداریک ببینند و آن را قابل زیست نمایند و شاید همین است که می گویند خداوند یکصد و بیست و چهار هزار پیامبر (ع) ارسال کرد، تا انسان را بدانچه لایق اوست هدایت کنند و خود و او را برای خودش معرفی نماید. پس انسان ها موظفند جهانی در خور کرامت و عزت خدادادی خود تدارک بینند و این عزت خود را در پرتو برخورداری از نعمت هایی مثل آزادی، عقل، تجربه، وحی، علم، مواهب مادی و... به ظهور کامل برسانند.
دنیا اگر بَندُ، در بَندِ بَندبانان قرار گیرد و انسان ها دَر بَند در آیند، در این صورت است که چنین دنیایی بی ارزش خواهد بود و زیستن در چنین فضایِ مُتعفّنِ خالی از آزادی، بی ارزش است و انسان های آزاده در چنین شرایطی است که عاشق شهادت شده و به استقبال مرگ می روند، چون به فضایی بهتر چشم دارند، ولی اگر مدینه ی فاضله خداوندی و جامعه توحیدی در همین جهان شکل گیرد و خداوند محور چنین جامعه یی قرار گیرد، چه تفاوت می کند که انسان در این دنیا باشد یا در دنیای دیگر؟ همین جا و در همین دنیا، لقا خداوند حاصل شده و او در سراسرِ زندگی انسان ها جاری و ساری خواهد بود.
اگر دنیا محل آزادی و شکوفایی انسان ها برای تحصیل کمال و بروز استعدادهای مادی و معنوی گردد، واقعا ارزشمند و زیستن در آن خود توفیقی است خداوندی؛ و این همان بهشت موعود خواهد بود که در این دنیا نیز گسترده شده، که بهشت را (چه فانی و چه باقی) انسان هایی خدایی می سازند و چنین دنیایی نیز به ساخت انسان هایی خدایی اقدام خواهد کرد.
همانگونه که در اثر بَندِ، بَندکُنندگان، دنیا فضایی برای بروز انسانیت نخواهد داشت و این همان جهنمی است که در جهان باقی نیز ادامه خواهد یافت که بَند شُدگان لایق چنین جایگاهی اند، چه دنیای فانی، و چه در دنیای باقی. همانگونه که بهشت برای آزادگان، و برازنده ی آنان است و این شرایط لایق آنان و آنان نیز لایق آن خواهند بود.
در فضای نابرخورداری ها، انسان از نِعمات خدا (مادی و معنوی) بی نصیب خواهد بود و این بی نصیب شدن ها، سازنده همان دنیای بی ارزشی است که مرگ بهتر از زیستن در چنان دنیایی است. شاید در کنار تَعّبُد خداوندِ خالق، به عنوان یکی از دلایل خلقتِ انسان، همین ساختنِ دنیایی در خور اشرفِ مخلوقاتش، از اهداف خلقت جهان و انسان باشد، که در آن نیازهای اساسی، در کنار نیاز های میانی و زیرین و پست (از جمله خوراک و محل زیست و...) انسان تامین باشد و انسان به جایگاه انسانی خود برسد که همین رسیدن به جایگاه درخور اوست، که همان انسان شدن و یا همان لقاالله است، که خداوند از نور پاک خود در روح بشر دمید و امکان خداگونه شدنِ او را برای همه فراهم کرد. بستر خداگونه شدن، چون او برخوردار بودن است.
انسان خداگونه در زیر سِتم و ظلم دیگر انسان ها (تحت هر نامی) نیست، چون خدا خود چنین نیست، پس چنین وضعی را برای نماینده خود بر زمین نیز نمی پسندد. خداوند فقرا و فقر را دوست ندارد، چون خدا خود نه فقیر است و نه فقر برازنده او و اشرف مخلوقاتِ او. خداوند آزاد و مختار است و انسان را هم مختار و آزاد می پسندد و تنها قیدی که میزند، خود اوست که لایق دربند شدنش هستیم و لاغیر. خداوند نادانی و نا اگاهی را دوست ندارد و لذا این را زیبنده خَلقِ خود هم نمی داند.
پس هر چیزی که انسان را از خداگونه شدن باز می دارد، انحرافی بیش نیست، این انحراف می تواند به نام تعالیم حَضرات پیامبران (ع) و یا حتی معصومین (ع) ما شیعیان و یا تحت هر نام دنیایی به انسان تحمیل شود و قسمتی از وجوه انسانِ کاملِ خداگونه را از ما انسان ها سلب کند. نظریه یی که رفاه می آورد ولی کرامت انسانی را از انسان می گیرد و یا نظری که آزادی می آورد ولی تنعم را از انسان می گیرد و... ، هردو دو روی یک سکه اند و انحرافی بیش نیستند که انسانِ آزادِ فقیر، همانقدر ذلیل است که انسانِ متنعمِ دربند.
نظریات هادی نمایانه یی که هر کدام از مواهب خداوندی از جمله تنعم و برخورداری، آزادی و اختیار، کرامت و عزت انسانی و... را از انسان سلب و از دسترس انسان دور می کند، در راستای دوری او از خداست، که صورت می گیرد، زیرا خداوند انسانی را می پسندد با کرامت کامل، علم و آگاهی، آزادی و شرف، آبرو و حیثیت و... که هر کدام نباشند نقص است و انحراف و کمبود.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:15 PM | پنجشنبه یکم آبان 1393
وقتی برخی برنامه های سیما را که نگاه می کنی به این نتیجه می رسی که برخی از تریبون داران این رسانه، برای دشمنی کردن با رقبای سیاسی و قدرت خود دلیلی نمی خواهند و به هر دستاویزی آویزان می شوند و به خود حق می دهند که رقبای سیاسی خود را به هر چه دلشان خواست متهم کنند، و میزان سنجِ تزکیه نفس هم شده و در جای خدا نشسته و رقبا را به عدم تزکیه نفس در هنگام حضور در حوزه علمیه هم متهم می کنند.
دیشب در شبکه دو سیما، آقای ضرغامی برنامه یی به نام "زنگ تاریخ" را پخش کرد که در این برنامه سید حمید روحانی به نقل خاطراتی از امام خمینی (ره) مربوط به سال 1349 مشغول بود و از بی اعتنایی معظم له به قدرت می گفت و (نقل به مضمون) عنوان داشت که در مقابل بی اعتنایی امام (ره) به قدرت، هستند کسانی به دنبال کسب قدرت می دوند، و همچون کفتارها به جسد متعفن قدرت حمله ور شده و آن را می درند، در حالی که امام (ره) بی اعتنا از کنار چنین قدرتی که دیگران مشغول به دریدن لاشه ی متعفن آن بودند، می گذشت و این قدرت بود که به دنبال امام بود، تا امام به دنبال قدرت؛ ایشان همچنین از فرصت استفاده کرد و گریزی هم به شرایط کنونی زد که کسانی هستند که در هنگام تحصیل در حوزه های علمیه تزکیه نقس نداشته و همچون امام نمی باشند و به دنبال رابطه با امریکا و مذاکره با آنها هستند و یا با آل سعود در ارتباطند که دست هر دویِ آنها تا مِرفق در خون مردم مسلمان فرو رفته است.
نگاهی به وضعیت اسلام و مسلمانان نشان از وضعیت اسفناکِ آنان دارد، که هر روز بر ابعاد این فاجعه نیز افزوده می شود، گردبادی در حال وزیدن است که ممکن است به نابودی بسیاری منتهی شود. این واقعیتی است که امروز در اطراف ما در حال رخ دادن و به روشنی آنچه در حال شکل گرفتن و شدن است، هویداست.
پیرامون دلیل این فاجعه، عده یی ریشه مشکل را در خارج از حدود جهان اسلام جستجو، و این وضع را ناشی از نقشه دیگران اعلام می کنند. عده یی نیز ریشه این مشکل را در داخل جهان اسلام و مسلمانان جستجو کرده و خود مسلمانان را مقصر این وضع اعلام می کنند. نظریه سوم مَمزوجی از این دو است، که در نقش هر کدام باز دو نظریه مطرح است، عده یی نقش خارجی را پر رنگ تر و عده یی نقش مسلمانان را در این زمینه پر رنگ تر می بینند.

نظریه سوم شاید درست تر به نظر آید که ریشه اصلیِ مشکل را در خودِ جهان اسلام و مسلمین می بیند که از امورِ اجتماعی خود کنار کشیده و امورشان را به طور کامل و دربست به عده یی از بین خود سپرده اند و خود نقشی در تصمیم سازی، حرکت، تفکر و شرایط خود ندارند، و این عده ی قلیل حاکم بر آنان نیز قرن هاست که آنان را به هر سو که می خواهند می برند و هر کاری که به نظرشان مناسب باشد انجام می دهند و هر تصمیمی که بخواهند برای مردم خود می گیرند و به اجرا می گذارند.
وضعی برای ملت های مسلمان پیش آمده که نه با اسلام سازگار است و اگر گاهی هم به اسلام مستند شود هم یک شکل من در آوردی از اسلام (یومن به بعض و یکفر به بعض) است، و در عین حال با اصول پذیرفته شده بشری که امروز بر جهانِ توسعه یافته حاکم است، نیز تناسبی دارد. یک حالت شترگاوپلنگ، این مشکل عظیم موجی از نابسامانی ایجاد و زمینه را برای طرف خارجی هم فراهم نموده و به آنان نیز این فرصت را داده تا از این فضایِ مناسبِ دخالت، سوء استفاده نمایند.
امروز شاید بزرگ ترین مشکل جهانِ اسلام سردرگمیِ ناشی از عدم رشدِ علمی و فکری (هم جامعه ی علمی و هم عامه مردمِ مسلمان) است، به طوری که درجا زدن مسلمانان طی چند قرن گذشته که ناشی از کنار گذاشتنِ نخبگانِ علمی و فکری و جوِ تفکر خیز خود بوده است، باعث شده که مسلمانان از قافله ی تمدنِ بشری که با سرعت بسیار زیاد و دیجیتالی در حال حرکت است، باز بمانند و در نتیجه امروز مناطق آنان یکی از توسعه نیافته ترین سیستم های مالی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی جهان را به خود اختصاص دهد.
این شرایط باعث شده است که اکنون جهان به تماشای شرایط خشونت بار و بربریت رایج در قرون گذشته و شرایط ضد تفکریِ حاکمیت کلیسای اروپای قبل از رنسانس را در قرن بیست و یکم، در سرزمین های اسلامی بنشیند؛ و همچنان به خاطر دگراندیشی خون مسلمانان (عالم و غیر عامی) و یا غیر مسلمانان ساکن در سرزمین های اسلامی به زمین ریخته شود و همچنان همان تفکری که حکیم شیخ شهابالدین یحیی سهروردی زنجانی ها را در قرن ششم هجری در شهر حلب شام تنها در سن 38 سالگی به دار "الحاد از دین" و در واقع دگراندیشی آویخت، همچنان حاکم و این حکایت دردناک را در مناطق اسلامی پایان نگرفته اعلام و به تکرارش اقدام نماید. و همچنان شرایطِ تکرارش بسیار بالا بوده و نشان دهند که همان نیروها با همان شیوه ی تفکر، قرن هاست که دست از علم و تفکر اسلامی برنداشته و بر این عرصه حاکمند و شرایط مردابی ایجاد کرده و می کنند که شکوفایی علمی و تفکری را متوقف کرده و هر سَری که به غیر از تفکر آنان بجنبد و یا بالا بزند، را می زنند تا همه یک قد و قامت و با یک تفکر، چون آنان فکر کنند و چون آنان نظریه ی علمیِ سفارشی بدهند.
این شرایطِ ایستا و مردابی ضد تجدد و تغییر در تفکر و علم جدید، موجب باز ماندن مسلمانان از روند رشد و توسعه جهانی شده و قبله علم و تفکر به سرزمین های دیگر کوچ کرده و نظرها را بدانجا معطوف و قبیله ی علم و تفکر، راه سرزمین های دیگر را می گیرند و آنجا را محل امن و شکوفایی خود یافته و سرزمین های اسلامی خارج از محدوده علم و تفکر قرار گرفته و این خود مشکلات اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بسیار زیادی را نصیب ما مسلمانان کرده است.
در عین حال مسلمانان در اثر برخورد با دیگرانی که به رشد و توسعه رسیده اند، از نظام سنتی خود هم جدا شده اند و این نیز به همان اندازه مشکل زا و مصائب آنان را مضاعف کرده است. در این وضعیت تمایل به بازگشت به سنت از یک سو، و لزوم رهایی از آن و هماهنگی با رشد بشری از سوی دیگر، در تقابل سخت و تعیین کننده یی قرار گرفته اند.
بخشی از کشاکش و نبردِ کنونی در جهان اسلام بین این دو نیروست که در این بین اگرچه سنت گرایان اقلیتی بیش نیستند، لیکن این اقلیت کم تعداد بر مراکز علمی - مذهبی و تفکر عامه مسلمانان و بعضا منابع اقتصادی آنان تسلط نسبتا کاملی دارند و با تکیه بر همین موارد نیز امروز سعی دارند این تسلط فکری علمی – مذهبی خود را به یک ایدئولوژی حرکت زا برای تسلط بر مراکز سیاسی جهان اسلام نیز سرایت دهند. حرکت تفکر القاعده و داعش مسلک ها در جهان اسلام را می توان در این راستا تفسیر و تعبیر کرد که در صورت موفقیت فضایی ایجاد خواهد شد که می توان آن را به عصر یخبندان جهان اسلام تعبیر کرد.
برون داد این حرکت در صورت موفقیت کشتارهای مذهبی، خشونت لجام کسیخته مذهبی، استبداد مطلق، مبارزه با علوم جدید، سرکوب علمی – تفکری شدیدتر، دایره بسته یی از دورهای باطل، قرن ها عقب ماندگی مضاعف، عدم تحرک سیاسی و فکری و ایستایی علمی و تفکری، مسدود شدن ارتباطات جامعه اسلامی با جهان دیگر، ظلم غیر قابل کنترل، ریا و بی مایه گی اعتقادات مسلمانان در اثر فشار حاکمیتی، رواج و گسترش خرافات و اقدامات مذهبی مخدر وار، انسداد کامل آزادی های فردی و اجتماعی، دست اندازی های بی حد و حصر در امور مردم، توقف کامل حرکت های پژوهشی و فکری در جامعه اسلامی در امور مذهبی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و بلکه اقتصادی، عدم تحرک و ایستایی شاخص های مذکور، به حاشیه رفتن مردم، تشکیل نظام برده داری بزرگ در حد به اسارت رفتن ملت ها توسط حاکمیت های اینچنینی، رواج عرفان های تخدیری و انزواهای منهدم کننده شخصیت و تفکر، افزایش تعصب ها کور و خشن، خودکامگی مذهبی و عدم توان رویارویی با آن و...
در این میان اکثریت نیروی اصلاح طلب مسلمان که حاصل تماس با تولیداتِ علمِ بشریِ جدید، جهانِ جدید و واقعیت های آن، همچنین رشد تفکر سوال کننده، محقق و متمسک به دستور بصیرت خواهی و تَدّبر طلب قرآن است و در واقع آنان را باید اصول گرایان و بنیادگرایان واقعیِ مسلمان دانست، که می خواهند قرن ها انحراف در اسلام و تفکر اسلامی را به حوزه واقعی و روحِ تفکرِ توحیدی خود باز گردانند، نامید، در حالی که امروزه به غلط حافظانِ وضعِ اسفبارِ موجود مسلمانان را به بنیادگرا و یا اصول گرا نام می نهند، و این نیروی سنت گرا و حافظِ وضعِ موجود به این ترتیب پوستین وارونه می پوشانند.
نیرویِ اصلاح طلبِ وضعِ موجود و تجدید نظر خواه نیز که چرخ های زنگ زده و بی تحرک، و آینده خسارت بار جهان اسلام در این وضعیت را به عینه می بینند، از لزوم رهایی از این ترمزهای ناشی از انحراف و به حاشیه رفتن علم و تفکر داد سخن دارد، و در مقابل این تفکر قرار می گیرد.
علیرغم همه ی ضرورت موجود، تاکنون در بسیاری از نقاط جهانِ اسلام، این جریانِ آگاه و آگاهی بخش ره به جایی نبرده اند و حرکت عظیم شان با موفقیت قرین نشده و برعکس جناح سنت گرا و محافظه کار، احساس خطر کرده و به تحرک مضاعف درآمده است، تا این حرکت تغییر آور را که به مصداق دستور الهی"ان الله لا یُغَیّر ما بِقوم حَتی یغیروا ما بانفسهم" (خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسان ها خود وضع و حال خودشان را تغییر دهند - آیه روشنگر یازده سوره مبارک رعد قرآن)" به پا خواسته است را در نطفه خفه کرده و تسلط خود بر آنان را قطعی، عملی و دائم نمایند.
این جاست که لزوم تجدید نظر مسلمانان در وضع، تفکر، منش و روش خود بسیار روشن است و در این نبردی که نیروهای سنت گرا و محافظه کار آن را برای نابودی دیگران آغاز کرده اند، خود شرایطی را ایجاد کرده که می توان، به نابودی خودشان نیز ختم گردد و در زمانی که آنان به بی ثباتی شرایطِ ثباتِ مردابیِ موجود دست زده اند و به نقض استراتژیِ خود که حفظِ شرایطِ موجود است، دست زده اند و به ریسکی خطرناک متوسل شده اند، گردابی شدن اوضاعِ موجود، می تواند آنان را نیز در این گرداب غرق کند. شاید این همان پیچ تاریخی باشد که از آن سخن به میان است که گذر کنندگان از آن می توانند هر کدام از دو جناح مذکور باشند، یا برای قرن ها آسایش، توسعه، پیشرفت و رهایی را برای مسلمانان به دنبال داشته و یا در صورت موفقیت سنت گرایان، امپراطوری هایی به شرح پیش گفته را بر جهان اسلام مسلط نمایند، که شاید بتوان آن را فاجعه بارتر از قرن ها درجا زدن های قبلی دانست که اکنون با عوارض آن در ابعاد اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی مواجهیم.
لذا باید تلاش کرد که باعثانِ شرایط موجودِ جهانِ اسلام و وضعِ مسلمانان امروز، شرایط بعد از پیچ تاریخی پیش رو را تعیین نکنند که اگر کنند، بر اسلام، مسلمانی و مسلمانان باید از همین الان فاتحه یی خواند. و گرچه خداوند حفظِ دین خود را تضمین کرده است، ولی لااقل تضمینی برای حفظِ ما مسلمانان نداده است.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:10 PM | دوشنبه بیست و یکم مهر 1393
علی (ع) را ابتدا خُودش علی (ع) ساخت و آن هنگامی بود که همچون پیر و مرادش حضرت رسول رحمت (ص)، با تقوا و وَرَع و خود ساختگی به تربیت روح و جسمش پرداخت و آن را خالی از پلیدی ها کرد و سپس خداوند هم در انتها بر همه ی این خوبی ها صحه گذاشت و غدیر نیز اتفاق افتاد.
علی (ع) حتی اگر غدیر هم اتفاق نمی افتاد، باز هم همان علی (ع) بود، که گوهر علی (ع) در درونش، تفکرش، روش و منشش، رفتار شخصی و اجتماعی اش و نهایتا حاکمیتش برخود و... او را علی (ع) ساخته و علی وارش کرده و همین ها او را به معیاری برای تمام کسانی قرار داد که می خواهند علی وار باشند.
گرچه خدا در غدیر به باز معرفی اش اقدام کرد، ولی بدون غدیر هم باز علی (ع) با چنان خصایصی، باز علی (ع) بوده و هست. او که معیار عبادت، بندگی خدا، انسان بودن، مردم مداری، حکم داری، مشاورت و مسلمانی در عمل و گفتار بود.
علی (ع) بودن به نام نیست و این نشانه هاست که علی (ع) را علی (ع) می کند و علی ها را علی مدار. علی (ع) را نه قدرت و اقتدارش، و نه ثروت اعتبارش، و نه عدد یارانش، و نه دوام و طول حکومتش، نه تعریف و تمجید این و آنش و... علی (ع) نکرد؛ علی (ع) را عبادت خالصانه و بندگی اش در برابر خدا، فنای فی الله اش، ایمان یقینی اش به خدا و حاکمیت خدا، مردم مداری و مردم دوستی اش، احقاق حقوق مردم بر او، رأفتش به مومنین و غیر مومنین، سخاوتش و بخشش (از مال خود و نه بیت المال)، عدم چشم داشتش به اطاعت و فرمانبرداری مردم، تکیه اش به شخصیتِ پرورش یافته اش در آغوش پیامبر رحمت (ص)، تَدّبر و تَدبیرش در تَحَمّل مخالف و مخالفت، ضربات بجایش بر تارکِ تاریکی ها، سکوت به جایش و سخن به موقعش، دوری از سیاست ورزی و خُدعه اش، کنترل مضاعف بر خود، دوستان و همراهانش، خصلت و منشِ دوستانش، و هزار روش و منشِ منحصر به فردش، علی (ع) کرد که مسجود ملائکه و قبله آزادمردان و آزاد زنان و تمام بشریتی باشد که او را می شناسند و خواهند شناخت.
او را به خاطر همه خوبی هایش، خدا انتخاب کرد و مردم هم با رجوعِ به او، سردمدارِ اسلام و مسلمانانش قرار دادند و او نیز با هزار بی میلی و بی رغبتی به پذیرش حکومتِ بر مردم اقدام کرد در حالی که می گفت "مرا رها كنيد و به سراغ ديگرى برويد ، وزير و مشاور بودن من براى شما بهتر از آن است كه امير و زمامدار باشم، از این که خود حکمرانی کنم" تا در عین شایسته بودن، سمبل دوری از قدرت و اقتدار، ثروت و تنعم دنیایی باشد.
علی (ع) کسی است که از دنیا و مواهبِ فریبنده اش، که انسان های بزرگ را هم بر زمین گرمِ گم گشتگی ها و انحراف می زند، بسیار دوری می کرد و موفق هم شد که در کمال غنا و دوری از ظلم، رجس و پلیدی، دنیا را با ضربه ی شمشیرِ مسلمانی خشک مغز و مطیع دلِ به انحراف رفته خود، که خود را حقِ مطلق می دید، و تحمل نوری چون علی (ع) را نداشت، "رستگار" شده و صحنه روزگار و حکمرانی بر بندگان خدا را به دیگرانی واگذار نمود تا آنان نیز خود را بیازمایند، که چقدر می توانند علی (ع) وار باشند.
و صحنه امتحانی دائم برگزار بوده و خواهد بود تا در کوره ی داغ ثروت و قدرت، مردان بزرگ و یا کوچک های بر جایگاه بزرگان و آقایان نشسته، خود را بیازمایند، و یا رسوای دو جهان و تاریخ و زمانه شوند و یا چون علی بر تارکِ تاریخ و در دو جهان بدرخشند.
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:59 PM | شنبه نوزدهم مهر 1393
موج ها با چه حرارت و شوقی خود را به ساحل می رسانند، که انگار در ساحل چه خبر است؟! نمی دانند که اینجا در ساحل هم خبری نیست که این چنین به سویش شتابان و بی وقفه می روند. و وقتی با موج های دیگرِ خورده بر ساحل که با نا امیدی و بی انرژی در حال بازگشت به دریا هستند، بر خورد می کنند، صدای درناک برخورد امید و ناامیدی را می توان به خوبی شنید. اما باز این امید است که بی اعتنا به آن، به پیششان می راند تا دور باطل تکرار که هم چنان خیل موج ها بی خبر و یا بی اعتنا بر آنچه بر پیشینیان شان گذشته و بر آنان نیز خواهد گذشت، همچنان به سوی ساحل، ساحلی که "ساحل امید" نام گرفته، رهسپار باشند، و به دیواره یِ خشن و بی روح ساحل برخورد کنند و با حقیقت روزگار و تقدیر خود، رو در رو شوند. هیچ موجی از موج پیش رویِ خود سرمشق نمی گیرد و انگار موجی از موج دیگر خبر ندارد که باز تکرار همان می کند که دیگران کرده اند.
اینجا تقدیر، تقدیر تکرار است و تاریخ به نگارش تکرارها نشسته است، و موج ها بی وقفه به همان ساحل لامروتی می خورند که نه رحم دارد و نه شفقتی، و انگار تنها مامور به خنثی کردند انرژی، نابودی امید و آرزوی موج هاست. موجی که از آن دور دست ها به امید روزگار و سرنوشتی تازه و تغییر در آن بر می خیزد و خود را به ساحل می زند، ولی زهی خیال باطل که این ساحل سخت و بی رحم را انگار خدا برای نابودی امید او، رو در رویش نهاده است که سالها بخت شوربخت خود را بیازماید و نا امیدی نصیبش گردد.
گر چه این ساحل سخت هم در حالی که به ناامید ساختن میلیون ها موجِ امید مشغول است، خود ذره ذره می فرساید، ولی شام تیره یِ موج ها زمانی پایان می یابد که یا با تغییر اقلیمِ دریا، به نفع موج ها این ساحل بی رحم در آب غرق شود، و یا دریا به خشکی رود و ساحل و دریا به بیابانی تبدیل، تا دیگر ساحل و موجی نباشد؛ و تنها این چنین است که به ظلمش پایان داده می شود. که اگر باشد جز ظلم و ناامید سازی و یاس آفرینی برای امواج کاری از او نباید انتظار داشت.
اما تو ای خدای ساحل و موج! خود از تماشای صحنه هایِ دردناک امیدهایِ ناامید شده، از شنیدن فریاد دردناک ناامیدی ها، ملول نمی شوی؟! تا تصمیمی به پایان ظلمِ ساحل باشی؟! آیا این همه موج امیدوار و مشتاق را برای مواجهه با ظلم ساحل به پا کردی و می کنی؟!، آیا این همه سرخوشیِ آغاز، سرمستی حرکت، و امید به سرانجامی دیگر را برای چنین پایانی دردناک می آفرینی؟! تا فریاد معصومانه ناامیدی امواج را همچنان بشنوی و این دور ظالمانه همچنان به ادامه نواختن شیپور ناامیدی مشغول، و مغرورانه به طعنه به امواج بنگرد؟!
خدایا نظاره گری ات بر این همه بی حاصلی ها، نا امید کردن ها، ظلم ها، بی عدالتی ها، به هدر دادن انرژی های پاک و... بر این امرم وا می دارد که تو را هم طرفدار این وضعِ موجود ببینم، انگار تو هم خواهان تماشای چنین صحنه هایی هستی، تو هم راضی بر غلبه نا امیدی بر امیدی، تو هم طرفدار بقای ساحل خشن ناامیدی هایی، در حالی که از تو وصف دیگری دارند تو را طرفدار امید معرفی می کنند، و از تو شمایلی طرفدارِ امید رسم می کنند و این که می گویی: "از تو حرکت و از خدا برکت"، ولی این همه موج، قرن هاست که با هزار امید حرکت می کنند و پایانی این چنینی برای آنان رقم می خورد و برای همه اشان تکرار می شود. این چه رمزی است؟!
موجودیت موج به حرکت است، که اگر نکند، می گندد، بُو می گیرد و فاسد می شود، با این فرایند، تو خود بگو که موج ها چه کنند آیا جز به حرکت و قیام های بی حاصل و یا کم حاصل راهی دارند؟!
موج ها اگر سونامی هم که شوند باز هم علیرغم تاختنی سخت بر ساحل و انتقام و نابودی پر خسارت آن، ادامه طغیان و انقلاب برای همیشه، برایشان میسر نیست و لاجرم باید به آرامش ختم شوند، و با حاکم شدن آرامش باز نظام "ساحل و موج" دوباره باز تولید و بازسازی و بر قرار خواهد شد و آش همانُ، کاسه همان خواهد بود. انگار حکایت دنیا، حکایت موج و ساحل شده، حرکت و نرسیدن. حرکت هایِ بزرگِ سونامی شکل و خروشیدن های افراطی بر ساحل خشن که به ویرانیش می انجامد و بساطش را بر می چیند، هم تاثیری نداشته و علیرغم نمایشِ پیروزیِ بزرگ؛ این پیروزی هم برای امواج دوامی چند ندارد و صباحی چند بعد، همان آشُ، همان کاسه است که برقرار می شود، همان راه و همان روش، ساری و جاری می گردد و ساحلی نو مامور به نا امیدیِ امیدِ موج ها می شود.
اما حکایت موج ها هم همین است و درسی نمی خواهند که بگیرند و در واقع درسی نیست که بگیرند؛ که اگر از وضع خود مطلع شوند و تاریخ رنجُ و تکرار رنج را ببینند و بی نتیجه گی حرکت تاریخی شان را، عاقلانه این است که دل به بی تحرکی بسپارند و نا امید از تغییر، از حرکت بمانند، بپوسند، بو بگیرند و نابود شوند، که این منطقی به نظر نمی رسد و لذا راهی جز حرکت و قیام نیست.
موج ها به ساحل نا امیدی می خوردند و بر می گردند و ساحل همچنان مستِ قدرت ناامیدگرانه اش ایستاده و نظاره گر نا امید کردن هاست، و بی عاطفه خم به ابرو نمی آورد. با این همه ظلم که می کند نه پیر می شود و نه شکستگی آنچنانی در چهره اش پیداست و همین هم خود نوید نا امیدی می دهد، البته موج ها نیز بی خیال چهره خشن و کراهت بارِ ساحل، خود را به آن می زنند و نه خسته شده و نه از رو می روند؛ و این روند ادامه دارد، باید بود و دید که پایان قرن ها چنین بی حاصلی به کجا خواهد انجامید، مسلما اگر عدل و عدالتی و یا حکمتی در تدبیر خلقِ عالم باشد چنین روندی باید پایان یابد وگرنه تمام امیدها به یاس تبدیل خواهد شد.
تنها شِکوه از خالقِ موج و ساحل است که چرا این چنین رقم زده و فرجامی خوش برای موج ها نیست، که پایانی باشد بر این همه تکرارِ مکررِ تلاشِ بی حاصل، و برقراریِ با دوامِ ظلم. تو ای خالقِ ساحل و موج، تو که تمامِ فرایند موج و ساحل را رقم زدی، چه می شد که شرایط به نتیجه رسیدن ها را هم فراهم می کردی.
ساحل دریای قزوین – 17/7/1393
+ نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 6:28 AM | سه شنبه پانزدهم مهر 1393








