The Latest

ایزدا!

اگر تو را جستم و نیافتم،

چشمانم را کور خواهی کرد؟!    

گمان نکنم، این چنین باشی

 

اگر پایم سوی تو کشید و رفتنی نبود،

پایم را خواهی شکست؟!

گمان نکنم، چنین باشی

 

اگر صدایی از تو آمد و نشنیدم، و یا به نشنیدن گذشت

گوشم را سرب داغ خواهی ریخت؟!

گمان نکنم، چنین باشی

 

اگر دیدمت و عاشقت نشدم،

به سرد مزاجی ام تنبیه خواهم شد؟

گمان نکنم، چنین باشی

 

اگر دلم سودای تو نکرد،

رگ هایش را پاره خواهی کرد؟

گمان نکنم، چنین باشی

 

اگر دستی نگرفتم

تو نیز دست مرا نخواهی گرفت؟

نه گمان نکنم، چنین باشی

 

اگر با تو سخن نگفتم

زبانم را لای دندان های خرد شده ام له خواهی کرد؟

گمان نکنم، چنین باشی

 

نه تو را اینگونه نیافتم ای خالق همه هستی

این چنین عقده ایی و عاشق تنبیه

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مهیمنا! در حالی که حرف های زیادی برای گفتن بود، اما مدت هاست که با تو این چنین سخن نگفتم، ولی فرار از دامن تو نه ممکن و نه سودمند است، و تنها خسارتی است که متوجه من خواهد شد و در آن سو بر دامن کبریایی ات گردی نخواهد نشست، چرا که هرکجا که باشم، همانجا باز کوشه ایی از دامن مهر و مُلک توست، این است که حتی لحظه ایی و یا گوشه ایی برای فرار از خود قرار ندادی.

 تو را در زندگی ام همچون پدر و مادرم می بینم، که البته هر دوی شما در این خصوصیت یکی هستید که خالقید و مهربان، و تو صد البته خالق کل و بی شریک و همتا در مهربانی و بخشش؛ و لذاست که با تو همانگونه سخن می کنم که با آنان کردم.

 آنگاه که در اوج برخورداری ها، از پدر و مادری که همه ی عمر، زندگی، عشق، آسایش و راحتی و... خود را صرف ما کردند، ناگاه برای فراهم نکردن یک خواسته، مورد اعتراض و ناراحتی اشان قرار دادم، و شنیدند آنچه نباید بشنوند، و دیدند آنچه هرگز نه سزاوارش بودند و نه شرط انصاف بدان حکم می کرد. اما گرچه آنان در واکنش به حرکت بی خردانه و به دور از انصاف من، به چنان عصبانیتی دچار شدند که نفرین را به سویم سرازیر کردند، ولی حتی آن موقع هم که در اوج ناراحتی در حال نفرین بودند، باز هم احساس می کردم که نفرین ها در فضای هواآلود و بی اساس دهان شان شکل می گیرد و خارج می شود و هرگز به خود اجازه نمی دهند که این خروش را از یک وجب پایین تر، که قلب رنجدیده اشان در آن قرار دارد، خارج کنند تا موجب خسارتی به من شود.

مهربانا! نمی دانم چرا، ولی تو را همینطور می بینم. شاید اشتباه باشد ولی چه کنم ما به ازای دیگری که تو را بدان تشبیه کنم، ندارم.

عزیزا! از این همه برخورداری ها شکر علی الخصوص برف زیبایی که از دیشب باریدن گرفته و بر روزگار سیاه ما جامه سپید و دوست داشتنی می پوشاند تا حتی اگر چند روزی هم که شده این سیاهی ها دیده نشوند، و لذا به قول حضرت حافظ "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت" [1] و البته باید "نکته دان عشق" بود تا این حکایت را بتوان فهم کرد.  

 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خونریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خدایا حس می کنم که مدت هاست که رهایم کردی

و گوشی برای شنیدن حرف های گاه و بی گاهم نداری

انگار می خواهی فراموشم کرده، به خود واگذاری

بی هیچ گونه آلارمی و ناقوسی که برای لحظه جدایی نواخته شود

اما فراموش نکن که همانقدر که تو بر خواسته هایت توانایی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بارخدایا!

با مهر و حکمتی که در تو سراغ دارم،

در تعجبم که چگونه دلت آمد که این انسانِ مظلوم و بی دفاع را محکوم به چنین زندگیی کنی؟!

زندگی که نیست، سراسر نکبت است و خفت و خواری،

همواره باید شاهد کجی های عریان بود،

جنگلی که باید ظلم کرد، تا مظلوم نشوی،

باید زد، تا نخوری،

باید درید تا دریده نشوی،

و برای جماعت خارج از صنف درندگان نیز کوچه ایست بن بست،

که در آستانه اش درندگان مستِ از توفیق، قربانیان شان را به سخره گرفته اند.

جنگلی از حمله و دریدن ها، و غرش شیران درنده و کفتاران به یغما برنده،

جایی که کرامت و عزت انسانی به هیچ انگاشته می شود و بی معنی است

مهربانا!

انسان غرق در چنین هنگامه ی درد و رنجی،

چرا باید حتی اجازه پایان خودخواسته و پیش از موعد به زندگی خود نیز نداشته باشد؟!

این چه سری است که اشرف مخلوقات خود را در چنین رنج دهشتناکی آفریدی؟!

 و از آن سو حتی اجازه خروج پیش از موعد و خودخواسته از چنین معرکه ایی را هم نمی دهی؟!

آری در این جنگل ظلم و رنج، مرگ نعمتی است عالی، که خلاصی از این تنگنا را به ارمغان می آورد

حکیما!

اما چرا موعدش را خود به دست گرفتی و به اراده خود موکول نمودید؟!

چرا رمیدگان از این دشت جنونِ ظلم و غارت را، هم رها کرده ایی، و هم اجازه خروج نمی دهی؟!

در تو مانده ام ای خالق یکتا!

 که این چه سودایی است که با انسان می کنی؟!

انسان مجبور به آمدن، و مجبور به ماندن

خالقا! این دنیا پادگان است؟!!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خداوندگارا!

مدت هاست که دیگر درخواست هایی از این دست که "این کار را بکن و این را نکن" را از تو وانهاده ام، و دیگر در مورد مشخصی، درخواستی ندارم، در شرایط خستگی از "درخواست و عدم اجابت" در ذکر قنوتم کوتاه و مختصر تنها تو را به رحمانیتت یاد کرده و فقط درخواست مدد می کنم، "خدایا کمک مان کن، یا ارحم الراحمین" و یا حتی "یا ارحم الراحمین؟!!" بسنده کردم، همین و بس، و لذا تو مخیّری که به تشخیص خود هر موقع اراده کردی هر گرهی را که خواستی از میان گره های بیشمار ما، باز کنی؛ 

دیگر نمی خواهم به آسمان برای فرود نعمتی خاص خیره شوم، رواداری طولانی مدت، و این که "از ما درخواست و از تو  عدم اجابت" مرا بدین جا کشاند، و اصرار بر خواسته ایی خاص را بی فایده می بینم، که ادامه این روند ممکن است کار دستم دهد.

می بینم کسانی را که سال هاست که بر بی فایده بودن این روش معترفند و این راه را رها کرده اند، نمی گویم از تو مایوسم که در نعمت های بیشماری غرقم، ولی هرگاه به جدایی از تو می اندیشم با خود می گویم، چگونه از تو جدا شوم، در حالی که تمام تخم مرغ های با ارزش زندگیم را در سبد تو چیده ام و با ویرانی این بنا همه چیزم به باد خواهد رفت،

وجودت را دلم گواهی می دهد، بودنت را در سلسله موی هر "بی ریخت" و "خوش ریختی" می بینم، اما گاه تو آنقدر غایبی، و یا غیبتت طولانی می شود که خسته کننده می شود، غیبتی که اگرچه برای تو لحظه هم حتی نیست، اما برای ما عمری است که از دست می رود، و فرصتی است که هرگز جبران پذیر نخواهد بود.

اما تو فارغ از زمان و مکانی و هیچ نکته جبران ناپذیری برایت متصور نیست، بی قید از هر گونه گذشت زمان در جایگاه پادشاهی خود محکم و استواری. پایدار باش، دل قوی می دارم، زیراکه دنیای بقا محکم از توست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزدا!

زمینِ تشنه امان در انتظار بارش توست

که گر تو ببارانی، بی نیاز خواهیم شد

اما افسوس که در بارشگاهِ نعماتت،

باز باید در جستجوی هزار نعمتِ نایاب بود

چشمانمان به آسمان ماند و سفید شد،

اما دریغ از پاسخ هزار سوال بی جواب

خالقا!

کاش بی نیازمان می آفریدی،

و اگر نیازمندانمان می خواستی، نیازمند به خود می کردی، نه غیر خود

نان و آب مان را در بستر خاک و دل سنگ نهادی

بدتر از آن

ما را ز بستر وجود بی نیازت، سراسر نیاز سرشتی؟!!

این تناقض و بی معنی نیست؟!!

خود تو بی نیاز باشی، و ما سراسر نیاز؟!!

حال چگونه، خداگونه باید بود؟!!

در حالی که دائما کاسه گدایی به دست، از این در به آن در، در جستجوی محبتی و یا نعمتی

چگونه باید انسانی خداگونه بود، حال آنکه تو بی نیازی و ما سراسر نیاز

خدایا!

در این بستر نیاز، بی کرامت و عزت شدیم، 

و انسان بی کرامت و عزت که دیگر انسان نخواهد بود

اما عزت خود را چگونه حفظ کنیم، در زمانی که سراسر نیازیم و گرفتار

گاه باید دستی سوی آسمان برد و درخواست بارش نعمتی کرد

گاه دست به دامان مخلوقاتت شد،

که شاید سُقُلمه ایی روانه نکنند و یا نیازی بر طرف کنند

عزت و نیاز، کجا در کنار هم توانند ایستاد؟!!

معبودا!

در ما خصلتِ غروری نهادی که به کارمان نمی آید

تو که ما را برای بندگی آفریدی،

این غرور دیگر چه بود که در ما نهادی؟!!

کسی که دایم باید دست به دامان تو و مخلوقاتت باشد، این غرور به چه کارش می آید؟!

غرور برای توست که بی نیازی، ما که سراسر نیازیم،

مهربانا!

این غرور تنها خار شدنمان را دردناک تر خواهد کرد

انسان نیازمندِ در بستر رفع نیاز، خوار شده، چگونه می تواند غزتی برایت باشد، که او را اشرف مخلوقاتت قرار دادی

خدایا این شرف را، در اوج نیاز چگونه حفظ کنیم

اگر تو پاسخ می دانی، این گوی این میدان،

خود به میدانی آی، که برای ما قرار دادی

میدانی که خود حریف آنی، نه انسان سراسر نیاز و ضعیف

مَلِکا!

نمی دانم پاسخت چیست؟!

کسی را هم نمی شناسم که از او پاسخِ تو را جویم

می دانم که می شنوی،

اما دریغ که در این عالم هوشیاری، قرن هاست که بی پاسخمان گذاشتی

حبیبا!

هزار شکوه به دل مانده و تو را نمی یابم، که تا حدیث دل گویم به شرحِ تمام

اگر تو را جویم، حدیث دل گویم به شرح، تمام

اما در این نشئه آرزوی بیش نیست

و تنها دل قوی دارم که دنیای بقا، محکم از توست؛ همین و بس

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزدا! چگونه می توانم تو را همانگونه مناجات نکنم که پیشینیان مناجاتت کردند

چگونه می توانم با تو متفاوت سخن بگویم،

در حالی که من هم تو را همانگونه یافتم که دیگران تو را یافتند

در تو همه ی ما مشترکیم،

به همه ما در طول تاریخ رخ نمایی کردی،

 و من چگونه می توانم منظری متفاوت را از تو توصیف کنم

و با دیگران در توصیف این رخ نمایی متفاوت باشم

حال آنکه  همه ما با خدایی واحد و یکسان مواجه بودیم

و مشکلاتی واحد داریم

 

نیایشی برگرفته از مزامیر داوود (ع) مربوط به یک هزار سال قبل از میلاد :

خدای من! صدایم را بشنو و دعایم را اجابت نما

زار و اندوه مرا ندیده مینگار

ناله و دردم را بشنو و نیازم را بر آور

چون که در کار خود سرگشته و وامانده شده ام

وجودم آماج درد و ظلم شده و چه بسا که با خشم بر من جفا می کنند

دلم از درد و اندوه به فغان و ناله آمده

و سایه مرگ بر سرم بال گسترده است

ترس در قلبم خانه گرفته و هراسی سخت ناتوانم ساخته است

ای کاش هم چون کبوتران بال هایی داشت

تا پرواز می کردم و به اسایش گم کرده راه باز می رسیدم.

 

نیایشی بابلی مربوط به تمدن میان رودان (بین النهرین)، زمانی قبل از داوود و قبل از نوشتن زبور نزدیک به هزار و پانصد تا دو هزار سال پیش از میلاد :

ای پرودگار من با قلبی سرشار از ندامت به درگاهت زاری می کنم

از نظر لطف توست که هر مردی زندگی می کند

پس با لطف سرشارت به من نیز نظر کن و دعایم را بپذیر

ای خدای من، تا چه مدت بایستی صبر کنم تا عطف عنایتی به من کنی؟

تا چه هنگامی مدت لازم است تا لهیب خشم در قلب تو باز پس نشیند؟

صبر تا چه هنگامی بایستی تا بی مهری ات به مهر تبدیل شود؟

ای سرور من بنده ات را از خود مران

چون او اینک در ورطه یی ناپیدا و ظلمانی اندر شده و دستش را بگیر

و گناهم را که بزرگ است به رحمت ببخشیای

از آن همه گناهان و بیدادهایم ای الاهه ی من در گذر

آن همه را نادیده گیر و من در پیشگاه تو افتاده و یا خوار خواهم بود

شاید که پاک گردم و قلب تو چونان مادری که فرزندی آورده به مهر شاد شود.

 

نیایش زبور داوود و نیایش بابلی برگرفته از کتاب "ادیان کهن جهان" نوشته آقای هاشم رضی می باشد. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزدا! می توانم تو را به چشمِ سر ببینم، در همه سلول های خود و مخلوقاتت تو را حِس کنم، ولی من که چه عرض کنم، حتی سرآمدان دانش مان، فیلسوفِ فیلسوفان مان و... هم نتوانسته اند تو را به علم اثبات و جامعه علمی را آنچنان که باید و شاید در این رابطه اغنا کنند و همواره در این زمینه خَر خِرَدِ مان لنگیده است؟!.
ای عالم به اسرار من! این چگونه رُخ نماییدن است، که می توان تو را این چنین دید و حس کرد، ولی اثبات علمی ات تاکنون اینچنین لنگ لنگان، می نمایند. در حالیکه به روشنی نور آفتابی، اما وقتی می گویند احساست را به کناری بُگذار و حرف بزن، و لاجرم تو را از حس خارج می کنم تا به علمِ عینی نشانت دهم، مفقود می شوی و از نظر دور.
خداوندگارا! تو را در زلالی آب می بینم، آنگاه که می نوشم؛ و همچنانکه درک می کنم که همه چیز به آب زنده است، تو را نیز همچون آب که همه چیز به تو جان می گیرد و موجود می شود، می یابم؛ اما در حالیکه در هر یک از اشیا رَدِ وجودت هست، ولی وقتی می خواهم بازش کنم و تو را نشان دهم، ناتوان می شوم.
ای نور پاکِ ازلی! تو را در نور کاملا هویدا می بینم، آنچنان که برایم روشن است که خودِ نور تویی، و همچنانکه درک می کنم که هر روشنی از نور توست و اشیا بدون نور نادیدنی اند، اما وقتی می خواهم تو را از نور جدا کرده و مجزا نشانت دهم، در حالی که خود چون نور روشنی، اما ناتوان می شوم.
مهربانا! دانشِ ما چنان لنگ است که در کار خود نیز مانده ایم، و هنوز نتوانسته ایم بفهمیم که خود موجودی مختار و یا مجبوریم؛ در گِلِ خود نیز مانده ایم، چه رسد به تو که خالق این گِلی. قواصان ژرف اندیش و ژرفنگر ما هم که برای صید این حقایق در عمق دانش و یا عرفان فررفتند، وقتی خواستند سر برآورند و چیزی بگویند، جرات نکردند که یا به کفر متهم شدند و یا به دوری از تو و آیین تو؛ و آنانکه سخن گفتند نیز ریسک جان به خود خریدند و بعضی بر دار شدند و برخی بر گوشه زندان ها حفه شده، که چرا بر نتیجه ایی رسیدند که با اقتضای سخن روز یا متناقص، زاویه دار و غیرقابل فهم و... بود؛ لذا یا به انحرافشان رای دادند و یا از اجتماع اشان راندند.
معشوقا! در عجبم که تو بسان ماهی می مانی، جلوی چشم ما مانور می روی و همه را مدهوش و معشوق زیبایی اندام چالاک و با طراوتت می کنی، اما تا می خواهند تو را بگیرند و مال خود کنند و یا به کسی نشانت دهند، چنان لیز می خوری و فرار می کنی که انگار هرگز نبودی، و تا از نبودت خواستند به شک و انکارت دچار شوند، دوباره خود را نشان داده، روز از نو روزگار از نو، به تکرارِ سرگردانی امان می نشینی.
دلبرا، این چه راه و رسم دلبریست، این حکایت را باید بکجا و به کِه برد به غیر تو.
و اما نیایشی با خالق یکتا از زبان پر مهر آشو زرتشت (پیامبر باستانی و یکتاپرست ایرانی):
"آن گونه تو را شناختم ای اهورامزدا، که از روی فکر، به درون اندیشه کردم. سپس دریافتم که تویی خردکل جهان و چون در اندیشه، تو را دریافتم، در سراسر هستی نیز تو را دیدم، تویی که آغازی و تویی که انجامی و تویی که خداوند جان و خرد و سرور راستی هستی. ای اهورامزدا، تو در جان ما نیروی گزینش و تشخیص ودیعه کردی و از خرد کل جهانی جانمان را بیامیختی و آن گاه راه و بیراه در جهان پیدا شد، هر کسی اختیار و آزادی داشت تا راه را برگزیند. (اوستا، یسنا، بخش 31)".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

خداوندگارا! کاش می شد ارتباطی دو طرفه را بین خود ترسیم و تنظیم می کردیم و لازم نبود برای ارتباطی اینچنینی با تو، پیامبر، نبی و یا از اولیا خاص بود؛ بلکه هر فردی با هر رده ایی، با هر پرونده ایی، هر قیافه، هر کوله باری، فارغ از اخلاق، منش، دین، مرامش و... می توانست ارتباطی دو سویه مستقیم و Active را با تو داشته باشد و تو هم همیشه Online و مجهز به یک اینترنت پرسرعت بودی و Nonstop بندگانت می توانستند در هر زمان و مکانی، هر مساله ایی را بی واسطه و مستقیم با تو در میان بگذارند و بگویند و بشنوند.

البته پر واضح است و شهادت می دهم که تو می شنوی، حتی ناگفته ها را؛ اما در این سو چی؟! گاه نه چشمم تو را می بیند، نه گوشم صدایت را می شنود، نه پوستم تو را لمس می کند و... خالی ام از تو، خالیِ خالی؛ و در این زمان است که اگر تو هم عضو سرویس تلگرام بودی می توانستم با یک کلمه و یا یک جمله تو را به واکنش واداشته و تبادل احساس و نظر داشته باشیم.

ایزدا! کاش تو هم مجهز به یک خط سرویس تلگرام بودی و همه بندگانت بدون تشریفات دفتر، مسول دفتر، نمایندگانت (که در اکثر موارد قلابی اند) و... با خودت روزانه و به لحظه Chat می کردند. تو که می توانی این همه موجودات را خلق کنی، روزی دهی و...کی از توانت خارج است که مخاطب سخن مستقیم تک تک آنان باشی؟!!؛ با همه ی آنها سخن بگویی و بشنوی، آنوقت بندگانت کی گرفتار کفر و بی ایمانی، کی گرفتار نمایندگان دروغینت می شدیم، که تاریخ مملو از کج روی ها، جنایات، انحراف، خون ریزی و... آنانست، که به نام تو صورت گرفت؛ آنوقت می دیدی دیگر کسی را یارای انکارت نبود و کفر و بی ایمانی از جامعه بشری رخت بر می بست و چقدر حرف برای گفتن وجود داشت و چقدر کلمات ناب برای شنیدن.

مهربانا! کاش تو هم مثل بشرِ امرزوی به ابزار روز ارتباطی مجهز و همواره Up To Date می شدی، و ارتباطی نو را با بندگانت برقرار می کردی، نه این که یک نماینده ایی را 1400 سال قبل فرستادی و 63 سال بیشتر به او عمر ندادی، و آن مختصر عمر را هم اجداد بی سواد، ظالم و عقب مانده ما به هدر دادند و وقت عزیز و قیمتی اش به جنگ، نبرد و بدبختی با این قوم عوضی گذشت و ختم نبوت را هم اعلام کرد، و ما ماندیم با ملغمه ای از تعالیم، احکام و... که گاه آنقدر به طور واضح مشکوکند که بطلان آن مثل روز روشن است و در باقی موارد هم باید متخصصین بنشینند و مداغه کنند که اگر تو کمک شان کنی بتوانند سره از ناسره جدا کرده، و در بین آن همه سخن باقی مانده، شاید سخنی از سخنانت تو و یا نماینده ات را از بین سخن مخلوط دشمنانت جدا کنند، آن هم با هزار شک و شبهه و هزار دردسر.

امروز در خصوص یافتن حکم تو دچار سرگیجه و چنان پراکندگی شده ایم، که باب اجتهادِ باز (که نمی تواند با این وضع بسته هم باشد) برخی را به سمتی می برد که در بعض موارد گوش سپردن به نوای موسیقی عرفانی را هم عیاشی و شهوترانی ارزیابی کرده و بر نتابند و دون شان حتی مکان دانسته و آن را مانع تربیت انسان هایی می بیند که قرار است روی "مین" بروند؛ و چنین اندیشه هایی انگار تمام دغدغه اشان نبرد است و جنگ، و تربیت سرباز برای آن صحنه.

اما اگر تو Online باشی و این ارتباط دوطرفه همواره برقرار، دیگر باب اجتهاد بسته خواهد شد و بندگانت از بسیاری مواهب تو به اسم تو محروم نخواهند شد، دانشمندان مان به خاطر نظریات جدیدشان به دادگاه اهالی اجتهاد کشانده نخواهند شد و... و از آنجاکه هرکس مسول اعمال خود است، با سوالی از تو راه خود را به راحتی و قابل اطمینان باز یافته و دیگر نیازی به این نوع تکیه گاه های پر حرف و حدیث و مشکوک نخواهد بود، که نمی دانی این حکم که صادر می کنند چقدر صائب است و با حکم تو همخوان و...

پس بار پروردگارا! از ما که گذشت اگر خواستی با بشر پیشرفته بعد از ما ارتباط برقرار کنی از این قالب سنتی ارتباط بیرون آی و با تک تک ما در ارتباط مستقیم باش و هدایت لازم را خود راسا عنایت کن، تا بشر در مسیر حرکت خود راهنمایی قابل اتکا و متقن داشته، و آنگاه است که می توانی متخلفین را به راحتی سیاست کنی که حکم را از آبشخوری پاک، زلال و قابل اطمینان دریافته اند و عمل نکرده اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

جمله نظرباز روی توییم

مهربانا! روی سخنم با توست، که تنها تو لایق چنین سخنی، به عشق تو می نویسم که عشق تو نیرویم می دهد؛ به امید تو زنده ام که در غیر تو زندگی ناامیدیی بیش نیست؛ روی سخنم با توست، آن روزی که از عدم رضایت به گلایه نشسته ام، یا غرق در نعماتت از در شکر در می آیم، آن موقعی که خواستار نعمتی ام اما نمی دهی و از سر شکایت با تو سخن می کنم، و یا روزی که بی پروا خود را آنقدر به تو نزدیک می بینم که از سر خشم با تو سخن می گویم، پیوسته تو مخاطبمی.

ایزدا! در عجبم یکی به عشق تو می کُشد و به قتل می رساند تا رضایتت را در سرخی خونِ قربانی اش ببیند؛ دیگری مال و ناموس دیگران به تاراج می برد و الله اکبر گویان آن را مرضی رضای تو می بیند؛ یکی به عشق تو طغیان می کند، زیرا که تو را جسته و نیافته، که اگر یافته بود دلش آرام می گرفت و طغیان نمی کرد؛ یکی به عشق تو سنگ می پرستد تا تو را در آن سنگ ببیند؛ یکی به عشق تو به پرستش انسانی از نوع خود مشغول می شود تا شاید بوی تو را از این انسان استشمام کند و...

پروردگارا! آنچه می کنند برای توست (آگاهانه و یا ناآگانه)، یکی شراب می نوشد که در مستی حاصل از آن، تو را جوید و یابد؛ یکی به نام تو قتل می کند که در قدرت هستی بخشی و نابودگری با تو شریک شود؛ یکی به جمع مال و قدرت مشغول است تا به عدد قدرت و نفوذ تو نزدیک شود و در قدرت و مُکنت با تو شریک شود و... هر یک به نوعی به سوی تو روانند و همخوانی با تو را می جویند.

عارفی در خلوت خود با نوایی ملتمسانه تو را صدا می زند؛ دیگری در نوای موسیقی می دمد تا صدای دل انگیز آفرینش تو را به تکرار نشیند و روح انسان را در فراخنای هستی ات به پرواز در آورد، همانگونه که تو کارت پرواز ارواح است؛ یکی این پرواز دادن و نوای موسیقیایی آن را غنا تلقی کرده در راه خاموشی این نوا سخت می کوشد و به حرمتش حکم می دهد؛ خدایا همه تو را می جویند هر یک به نوعی، یکی تو را در قلل کوه ها و در ژرفای دره هایش به جستجو می نشیند؛ یکی تو را در عمق آب های سرد و تاریک اقیانوس ها می کاود؛ دیگری تو در ورای علم می جوید و می شکافت ذرات را تا تو در آنجا ببیند، یکی سخت می کوشد و جان به دست گرفته به کهکشان ها می رود تا شاید تو را آنجا بیابد به تماشای روی ماهت بنشیند و...

 همه به سوی تو روانند، درختان در آسمان ها قد می کشند، پرندگان می شکافتند آسمان ها را و در اوج به پرواز در می آیند تا تو را یابند، همه سرگشته و واله تو اند، یکی آگاهانه صاف سراغ تو می آید، دیگری ناآگاهانه بتی ساخته و به عشق تو آن را می پرستد؛ ولی افسوس که یافتنت سخت است، در حالی که نزدیک مایی، نزدیک تر از رگ گردن، نزدیکترینی اما یافتنت بسیار سخت و در عین حال سهل است، خدایا تو را می پرستم و از تو استعانت می جویم، خدایا از درگاهت مرا نران که اگر برانی آنروز دیگر روزمصیبت و روسیاهی ماست؛ خدایا اگر از درگاهت مارا برانی به که روی آوریم که لایق پرستش باشد، هرگز نخواهیم یافت، هرگز.

بی تو تنهایم.

بیکَسم،

غم دیده ام،

به عشق توست که همه ی خلایق عاشق می شوند،

به نور روی توست که چشم خلایق روشن می شود،

روزگارم بی تو تلخ است،

قبله ام مفقود،

مهربانا! جمله نظرباز روی توییم، هرکسی بر سر بازار نظر بازی، نظر اندازی کند تا رخ یار بیند و شاد شود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظر اضافه کرد در در این ظلم، هوس هیچ ساحلی نخوا...
بسیارزیبا نه به جنگ نه به جنگ نه به جنگ آن سالهای بعدروزگارسیاه مردم مثل زخمی ناسور برپیشانی تاریخ...
- یک نظر اضافه کرد در آیا کشتار، جنایت و ویرانی را ب...
یک وکیل، چاه خود را به معلم فروخت☢ دو روز بعد وکیل آمد پیش معلم و گفت: آقا من چاه را به شما فروختم ...