ناامیدیم از خدایانِ زمین و آسمان
  •  

18 مرداد 1401
Author :  

 ناامیدیم از خدایانِ زمین و آسمان [1]

کهنه بت ها بر زمین و آسمانم چیره اند      بت مگو، بتساز اعظم بر جهانم چیره گشت

تنگ شد، قلب و دلم در بتکده از این مقال    کین بتم، بر بتکده، آرام، در فصلِ شرابی، چیره گشت

بتگری بر خاک گورِ چون منی، بت ساز شد       خدعه و تزویر بود، بر خاک پاکم چیره گشت

هر بتی بت ساز شد، از بی کسانی همچو من،     صورت و زانو به خاک، فخر و تکبر چیره گشت

عابدان بر خاک معبد، سجده گر شد بی حساب،     رونق بتخانه بر این، بت پرستان چیره گشت    

نا امیدم از بت و بتگر بدین شرح فریب،      بت گر و بت ساز هم، خود بر زبانم چیره گشت

بتگری، بر جان و مالم، بین کمند انداخته،         خود خدای سازگارم شد، بر خدایم چیره گشت

می خزاند نرمی این تازیان خون چکان،      بر تن و جانم، کنون، بر این جهانم چیره گشت      

می خروشد بر لبانم، ساز ناکوک حضور این بتان،      ترکه ی بیداد بر جان و جهانم چیره گشت

به نظم در آمده در 18مرداد 1401

[1] - این دنیا که ما دیدیم، رنجیدن ندارد!

زندگی آن‌قدرها هم ارزشِ دیدن ندارد!         این تُهی‌جامِ شکسته‌، لطفِ بوسیدن ندارد

بی‌جهت، زیر درختانِ نظرکرده نشستیم         میوه‌ی اِغوای باغ‌ِ خواب‌ها، چیدن ندارد!

ناامیدیم از خدایانِ زمین و آسمان هم           کهنه‌بُت‌ها را، کسی رویِ پرستیدن ندارد!

این نقابِ کهنه را از چهره‌اش بردارد ای کاش  دلقکِ غمگین که شغلی غیرِ خندیدن ندارد!

ریشه‌های شاخسارِ رنج، در خـاکِ تمنّا‌ست    ورنه این دنیا که ما دیدیم، رنجیدن ندارد!

رستگاری، خانه دارد بر پُلی سست و مُعلّق    اضطرابِ جاودان‌ماندن که جنگیدن ندارد

هیچ فرقی گوئیا بین عروسی با عزا نیست    چاره‌ای گل یا گلایُل، غیرِ پوسیدن ندارد

بادها لال و بِلاتکلیف و دلگیرند از صبح      آسمانِ ابریِ شب، قصـدِ باریدن ندارد....

نظم نوشته ایی از استاد عبدالحمید ضیایی

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (1)

This comment was minimized by the moderator on the site

ویرایش "یادگار" سایه را می‌خوانیم:
"یادگار"
هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل می‌کردم
یادم آمد ناگاه
آخرین مانده از آن جمع پراکنده منم
چه کسی خواب تو را خواهد دید
چه کسی از تو سخن خواهد گفت
آه، پوری هم رفت
گفت پوری با ماست
سایه جان ما هستیم
ما صدای سخن عشقیم
یادگار دل ما مژده آزادی انسان است.
کلن - خرداد ۱۴۰۰

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

«افسانۀ زن شرقی» افسانه‌ای دربارۀ «زن شرقی» از دیرباز در ذهن عموم ایرانی‌ها وجود داشته است؛ تصور ز...
چرا مردم از دست مقامات 4 دهه و مادام العمر کشور عصبانی هستند و نسبت به عملکرد آنها اعتراض دارند .....