SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

لحظه نگار و با سفر نگاشت

  • لحظه نگار ویا سفر نگاشت ها

  •  حاشیه ایی بر حراج بزرگ آثار نقاشی تهران

     حاشیه ایی بر حراج بزرگ آثار نقاشی تهران

    هنر و هنرمندان بخشی مهم و حساس از هر جامعه ایی را تشکیل می دهند، که اگر این بخش زنده باشد می توان گفت که هنوز آن جامعه زنده است و خاصیت هر جامعه زنده ایی زایش است و زایش هنر معیار خوبی برای سنجش زنده و پویایی هر جامعه است، به همین جهت هنر و هنرمندان واقعی هر ملتی، همواره مورد هدف عناصر ضد ملی اند تا بدین وسیله دشمنان ملت آنان را از خلق و زایش هنری باز داشته و غیر فعال نمایند و در باز داشت آنان از خلق هنر است، که پیچ تاریخی هر ملتی رقم می خورد، و یک ملت از گذشته و فرهنگ و هنرش بریده و تغییر مسیری خطرناک و به سمت نابودی می دهد.

     وقتی ملودی های موسیقی یک ملت را از آنان بگیری دیگر ارتباط آنان با هنر اجدادیی اش را قطع کرده ایی، و دیگر این ملت در گوش خود زمزمه های روح بخش حامل فرهنگش را نخواهد شنید، تا او را در حال و وضع عادی خود نگهدارد.

     اگر دستمایه های صنعت شعر و نثر او را از اخلاق و حکمت ملی اش، به سمت موضوعات دیگر سوق دادی، آن ملت آماده تغییر به سمتی خواهد شد، که شما بخواهی، وقتی هنروران نقاشش را از نقش زدن باز داشتی یعنی آن جامعه را از تاریخ و سنت و نقش نگاری های ثبت و ضبط شده اش جدا کردی؛ و هزاران هنر دیگر؛

    و اگر فردوسی بزرگ نبود اکنون ما نیز چون مصر، مراکش، تونس، سوریه، عراق، لبنان، فلسطین و... فرهنگ و زبان خود را وانهاده و از آن جدا افتاده بودیم و اکنون ما نیز عضوی از "اتحادیه عرب" بودیم؛ و دیگر اکنون با نبود، حافظ، سعدی، سهروردی، مولانا و... حکمت و فلسفه و فرهنگ ایران به فراموشی رفته بود.

    پس وای به حال ملتی که او را از هنر و هنرورزانش جدا کنند، که در آن صورت آنان را در واقع از سنسورهای حساس و پر بارش جدا کرده و در آن صورت می توان آن جامعه را به هر جهتی که خواستی، برد، زیرا چنین جامعه ایی دیگر حس و احساسی ندارد که حس و خلق کند، و زنده بماند و حرف های مستقیم و غیر مستقیم مردمش را بیان نماید، و در قالب هنر ماندگار کند.

    جماعت هنر و هنرمندان را باید گرامی داشت و در صدر نشاند و قدر داد، چرا که جایگاه بالای هر جامعه ایی باید متعلق به کسانی باشد که صاحب هنرند، و آنان انسان هایی اند که خدا چیزی فراتر از دیگران در نهادشان نهاده است، جامعه هنری جامعه ایی است که اهالی اش دغدغه مردم و انسانیت دارند و بنیان هایی هستند که بنیان های جامعه بر پایه آنان استوار می ماند.

    یکی از آثار زیبای ارایه شده در حراج اخیر آثار نقاشی تهران

    یکی از آثار زیبای ارایه شده در حراج اخیر آثار نقاشی تهران

    "حراج بزرگ تهران" گرچه یک بازار است با خصوصیات بازار، ولی این یک بازار معمولی نیست، بازار هنر است، که اگرچه قوانین خشن بازار و سرمایه بر آن حاکم است، ولی به نوبه خود یک رخداد هنری مهم تلقی می شود و آثار هنری در یک فرایند پیچیده از دست خالقانش خارج و به دست خواستارانش می افتد، تا زین پس مثل یک سرمایه ارزشمند در بازار هنر دست به دست شوند، این بازار مثل بازار برده فروشان است با این تفاوت که خالق اثر فرزند خود را، خود به دست خود بدین بازار روانه می کند، کاری که اگر نیاز مالی نبود هرگز نمی کرد و تا آخر عمر شب و روزش را با آن اثر بسر می برد.

    در این گلستان هنر با گل هایی می توان همنشین و همسخن شد که دغدغه هنر، جامعه و انسانیت دارند. یکی از پیران عرصه هنر در حاشیه این رویداد مهم هنری می فرمودند:

    "تو (هنرمند) مسولیت داری، بشریت را نجات دهی، خودت را نباید فراموش کنی، همه می گویند، این بیزینس (تجارت) است، اما سوال من این که، تو می خواهی همه چیز را تجاری کنید، خودت، انسانیتت و...، مثلا شما که مایه مذهبی داری، می خواهی قرآن را هم تجاریش کنی و... آخه تا چه حد، پس چی باقی می ماند، همه چیز در این بازار فراموش شده است؟!! هنر نباید وارد عرصه تجارت بشود، هنر یک جایگاهی دارد که مسولیت زاست. در صنعت تکرار است، هزار تا از این و از آن تکراری چاپ می شود، ولی هنر که صنعت و تکرار نیست، بعد از هشتاد سال کار در عرصه هنر اکنون ما را رها کرده اند، پس کی می خواهند از ما استفاده کنند، از ما استفاده نکنند از کی می خواهند سود جویند. زبان بازار می گوید، وقتی یکی هنرمند اثرش را امضا کرد، مسیرش به سمت بازار باز شده و در اختیار بازار قرار می گیرد، اما آیا همین و ختم؟!، نه، باید روی آثار کار، تحلیل و بررسی شود و عیار گذاری شوند و... وقتی اسم و کلمه انسان می آید ماموریت های بزرگی به میان می آید، دیگر نمی شود گفت خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت باش، این معنی ندارد."

     

     

  • آنان که از درد خیانتِ شان تنها باید گریست - مرصاد یا فروغ جاویدان

     دیگر آخرین روزهای جنگ بود و از نظر ما (ج.ا.ایران) جنگ به پایان رسیده بود، زیرا امام خمینی (ره) با پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل متحد، که خواست طولانی مدت صدام (غرب، اعراب و تمام هم پیمانانش) بود، در واقع پایان جنگ را اعلام کردند؛ البته اعلام این تصمیم امام طی پیامی بینظیر که در آن موقع از طریق رادیو قرائت شد، غوغایی در جبهه ها ایجاد کرد و اشک از چشمان رزمندگان و فرزندان امام راحل جاری کرد؛ واکنش گریه آلود رزمندگان نشان دهنده اتصال قلبی آنان با ایشان داشت، این پیام برای اعلام آتش بس، حامل جملاتی بود که علاوه بر اعتراف بر اجبار در قبول آتش بس، بر دردهایی دلالت می کرد که این پدر ملت کشیده بود، و جام زهری که سرکشید، خون به دل جوانان قهرمانی کرد که خود را فرزندانش می دانستند، نمونه ی بارز این امر در بین رزمندگانی که با ما بودند، شهید رضا قنبری بود که مثل ابر بهار و همچون مادری می مانست که بر مرگ فرزند جوانش بگرید. فهم این حرکت آنان آنچنان که آنان می فهمیدند، برای من آن موقع ملموس نبود و به این میزان آتش درونی و رنجی که می دیدم تعجب می کردم، و با خود می گفتم که امام هم به سان و سیره ی ایمه (ع) و پیامبر اکرم (ص) با دشمن از در صلح در آمده، و این تعجبی ندارد.

    از  این که بگذریم مقرر ما در "تنگه چهارزبر" که بین "ماهیدشت" و روستای "حسن آباد" قرار داشت و از باختران (آنروز و کرمانشاه امروز) تقریبا بیست تا سی کیلومتر به سمت "اسلام آباد غرب" فاصله داشت. مقر ما تقریبا با این فاصله کم از کرمانشاه می توان گفت که در حاشیه این شهر قرار داشت. این مقر برای من خاطرات تلخ و شیرین را توامان در خود داشت. از کرمانشاه که به سمت اسلام اباد غرب می رفتی، قبل از تنگه چهارزبر، سمت راست جاده ای بود که به دره ای منتهی می شد که در این دره جویبار نسبتا پر آبی جاری بود که این جویبار از چشمه ای سرچشمه می گرفت و همانطور که تمدن ها در کنار رودها بوجود می آیند، مقر تیپ 12 قایم آل محمد (عج) در آن زمان در کنار این جویبار شکل گرفت و این تیپ مقری را برای خود تدارک دیده بود که این مقر در واقع مقر بین راهی برای مقر اصلی در دزفول و مناطق عملیاتی در شهر بانه در کردستان بود، ماموریت عملیاتی که تیپ در مناطق کردستان گرفته بود باعث شد که این مقر را برای کم کردن فاصله بین جبهه های شمالی و جنوبی در کرمانشاهان برای ما در نظر بگیرند و به همین دلیل قسمتی از تیپ در این شهر مستقر شده بود.

    در کناره های این دره مردم به زراعت می پرداختند که اکثرا هم نخودکاری به نظرم بود، که به صورت دیمی انجام گرفت. منطقه با صفایی بود هم اکنون هم یاد آن روزها را در ذهن خود دارم و می توانم آن را مرور کنم. گاهی برای حمام رفتن به شهر کرمانشاه می رفتیم، خاطرات خوبی از این شهر دارم طاق بستان و شگوه و عظمت تمدن ایرانی در این شهر جلوه گر است. مردم مهربان و پهلوان منش این شهر و شکوه این مرزداران مرزهای غرب کشور از گیلانغرب، تازه آباد، اسلام آباد غرب، سرپل ذهاب و کلا کرمانشاهان را می توان در ادوار تاریخ دید؛ نقش این منطقه در فرهنگ و تمدن ایران از هزاران سال قبل را از آثار به جای مانده می توان به خوبی دید و علیرغم این که ما در معرفی فرهنگ خود هیچ همتی نداریم لیکن حداقل آثار به جای مانده تاریخی به خوبی بر این امر حکایت دارد و نیازی به ما ندارد تا آن را بشناسانیم و بی مهری ما به فرهنگ بجای مانده از اجدادمان اگرچه خسارات جبران ناپذیری را به آن وارد کرده است، لیکن آنچه مانده کاملا دلالت بر فرهنگ غنی ایرانی دارد.

    بگذریم، از سرپل ذهاب و  قصر شیرین نفت شهر که دو ورودی قدیمی و از قبل جنگ برای ورود به عراق از ایران و بلعکس بودند و قدیمی ها هم خیلی در این خصوص گفتند و من هم شنیده بودم که چطور برای زیارت عتبات عالیات عراق از قصر شیرین و کرمانشاهان به زیارت رفته اند و یا این که این مسیر را زوار عاشق ایمه (ع) چگونه گذشته بودند و از ایران به عراق برای زیارت رفتند و با تربت خاک کربلا برگشته اند و نسل های قبل و بعد از انقلاب هر دو از این مسیر خاطره های زیادی دارند. من هم یک بار در این مسیر سفری داشتم و آن موقعی بود که از منطقه مریوان بعد از عملیات کربلای 10 به دیدار شهرهای حلبچه، خرمال و دوجیله رفتیم و از آنجا به دزلی، پاوه، جوانرود، سرپل ذهاب، تازه آباد و اسلام آباد و بعد هم کرمانشاه آمدیم؛ مسیری بسیار طولانی ولی آنقدر دیدنی بود که هنوز هم آن را از یاد نبرده و مناظر آن را در ذهن خود دارم؛ سفری که تماما در پشت وانت تویوتا مخصوص جنگ طی شد.

    سه راهی پای کوه دزلی که یک راه به عراق می رفت (فکر کنم به سد دربندیخان عراق) و یک راه به سمت حلبچه و مریوان و یک راه به سمت پاوه و استان کرمانشاه. کوه بزرگ کله قندی که دره آن بسیار عمیق بود و... دامنه سنگی ان را هنوز در ذهن خود دارم و نمی دانم چرا باید این قدر از این منظره تصویر داشته و ذهن هنوز یک تیکه از آن در ذهن نگهداشته، نمی دانم چرا قبل و بعد از آن را خوب به خاطر ندارم ولی این تیکه را در ذهن هنوز که هنوز است دارم روشن؛ دزلی با قله ی بزرگ خود هنوز در خاطرم مانده.

    یا شهر پاوه که آن موقع ها زیاد از آن شنیده می شد و آن به واسطه جنایاتی بود که ضد انقلاب در این شهر انجام داده بودند و شهر پاوه برای تمام ایرانی ها شناخته شده بود، زیرا آن موقع شامپوی پاوه (شرکت داروگر) که نام این شهر زیبا را بر خود داشت، یکی از رایج ترین شامپوهای مورد استفاده در سراسر ایران بود و خود به خود شامپوی پاوه با شهر پاوه هر دو برای همدیگر تداعی یکدیگر را داشتند. شهری که در حاشه و امتداد دره ای قرار دارد و خیلی زیباست و با پوشش درختی و سپیدارهای بلند خود در مسیر جاده خودنمایی می کند، اگرچه توقفی در این شهر و شهر های دیگر نداشیتم لیکن هنوز خاطره این سفر را تقریبا تماما به یاد دارم آنچه به خاطرم می آید نزدیک 400 کیلومتری را از مریوان تا کرمانشاهان راه بود؛ به نظرم از سرپل ذهاب که خارج شدیم در حاشیه جاده کشاورزی جریان داشت و گندم کاری ها خود نمایی می کرد.

    از خاطرم نمی رود که در قسمت بار تویوتا از این همه مسیر گذشتیم و من هرگز نخوابیدم، و غرق تماشای مناظر و مناطق جدیدی بودم که از آن می گذشتیم، جاهایی که روی نقشه بارها از آن گذشته بودم و الان این رویاها به واقعیت پیوسته بود. باید اضافه کنم که وسیله نقلیه رزمندگان در جنگ تویوتاهایی بود که هم باربر و هم مسافربر بودند و به خوبی هر دو را در عقب خود حمل می کردند و این وسیله نقلیه الحق مرکب مناسبی بود در جاده همچون بنز نرم و راحت و در شرایط صحرا و کوه همچون وسیله مخصوصی برای حرکت در شرایط سخت شیب و... مناسب بود و من در طول جنگ خاطرات تلخ و شیرین زیادی از نشستن و رفتن در عقب این ماشین ها دارم، دست ژاپنی ها درد نکند که وسیله خوبی درست کره اند.

    بگذریم، از دزلی که می آیی دیواره ای سخره ایی طولانی که مرز را در سرپل ذهاب تشکیل می داد و انگار مثل دیواری خدا برای ما آفریده بود، زیرا از سمت عراق آن با شیب بالا می آمد، ولی از سمت ایران آن ناگاه تبدیل به پرتگاه میشد و شاید تنها راه صعود بر آن از طریق هلیبرد[1] کردن و فرستادن چترباز میسر بود، و کسی که بالای این کوه قرار می گرفت تا کیلومترها داخل خاک کشورمان در دیدرس خود داشت و گردنه های متعدد در این مسیر که شما را از زاگرس در عرض عبور می داد و به داخل سرزمین های پست داخلی انتقال می داد، زاگرسی که سراسر تمدنزا بوده و تاریخ ایران را در خود دارد و اکنون با خطوط مرزی بین المللی که بعد از جنگ  جهانی دوم بین کشورها، توسط استعمار کشیده بودند اقوام ایرانی (کردها) نصف شدند نیمی در عراق قرار گرفته و نیمی در ایران؛ و تمدن بزرگ ایران با فلات بزرگ ایران به قسمت هایی تقسیم شد و به کشورهای مختلف به ارث رسید.

    آری این مسیری است که هم ما، هم نسل قبل از ما خاطرات آن را در جان و دل خود داشتیم، یادم می آید که وقتی صحبت از رفتن به کربلا می شد ناگهان به یاد قصر شیرین می افتادیم شهری که وقتی از آن دیدین کردیم، حتی نشانی از خانه های آن هم نبود و از این شهر تنها خیابان هایی اسفالته و چند تک درخت باقی مانده بود؛ بعدها فردی در خصوص آسفالت های آن گفت که آنقدر با کیفیت بوده است که بعد از جنگ همانها را دوباره باز سازی کردند. بابا از رفتن به کرمانشاهان می گفت که با "ننه کربلایی ماه طلا" رفته بودند ولی روادید خروج مهیا نشد و نتوانستند به کربلا بروند و مادرم از خاله کوکبش می گفت که همسر شهید حاج مهدی عراقی بود که مدتی در کرمانشاه بودند و پذیرای زوار کربلا. خلاصه این منطقه چندان با خاطرات من و خانواده ام بیگانه نبود و وقتی آنجا رفتیم خاطرات گذشته ایی از این شهر داشتم، شهرعشاق، شیرین و فرهادِ کوهکن و... و واقعا عشق را در این مناطق به وطن می توان حس کرد و...

    از این مباحث حاشیه ایی بگذریم به مساله اصلی بپردازم. که موضوع این نوشته است بحث برادران و خواهران خائن خود، به همان خائنین به وطن که تنها در درد خیانت آنان به وطن می توان گریست، زیرا تنها اشک است که بر این درد التیام می بخشد و هیچ چیز دیگری نمی تواند بر این زخم درونی التیام بخشد، و انسان رنج می کشد که چگونه می شود گروهی از هموطنان ما دسته جمعی تبدیل به ستون پنجم دولت متجاوز بعث صدام جنایتکار تبدیل شوند و این چنین بی مهابا دست به خرابکاری علیه مردم و کشور خود بزنند، و با تمام توان علیه کشور خود و برادران و خواهران و پدران و مادران خود از هر کاری فرو گذار نباشند و با افتخار دست به عملیات علیه مدافعین کشور خود در مقابل دشمن خارجی بزنند و جنگ کنند و بکشند و غارت کنند و جاسوسی کنند و... واقعا انسان در می ماند که چطور راضی به چنین خیانتی شدند و چقدر باید سقوط کرد که به این امر راضی شد.

    این است که جنایات صدام برای ما قابل تحمل بود ولی جنایت هموطنان و برادران و خواهران به اصطلاح مجاهد خود را نمی توانستیم تحمل کنیم و آنرا در ذهن خود حل کنیم، سازمان مجاهدین خلق یا همان منافقین که از فرزندان این مرز و بوم تشکیل شده است در اوایل جنگ در اوج خیانت و خود فروشی به عراق رفتند و این دشمن آب و خاک ایران (نه دشمن حکومت) را با تمام توان کمک کردند و در این را از هیچ کاری فرو گذار نشدند.

    شناسنامه شهید رضا نادری

    بحث بین ما و صدام بحث حکومت نبود، بحث ادعای ارضی دشمن بر خاک پاک ایران بود، برای صدام جنایتکار سرنگونی نظام، حکومت و سرنگونی ج.ا.ایران در اهداف درجه دوم به بعد قرار می گرفت و هدف اول این چنگیز قرن، تسخیر قسمت های از مناطق خاک ایران و الحاق آن به خاک عراق بود و این جانی بین المللی و این حیوان زنجیرگشاده و درنده، به خاک ما چشم طمع داشت و در درجه دوم نیز ماموریت نابودی حکومت تازه تاسیس انقلاب اسلامی را در سر می پروراند و آن هم نیابتی از سوی کشورهای حامی خود همچون اعراب حاشیه خلیج فارس، غرب و شرق.

    هدف عمده این جانی به جان ملت ها، تصرف خاک ایران بود و این امر بر کسی نمی توانست پوشیده باشد زیرا این یک بحث نسبتا قدیمی بود که در زمان شاه هم مطرح بود و صدام با پاره کردن قرارداد 1975 الجزایر که در این خصوص بین دو کشور توافق شده بود، ریشه دار بودن مشکل خود را با ایران فریاد می زد و آن را به یک جنگ عرب و فارس تبدیل کرده بود و این حیوان وحشی به زعم خود از ضعف ما در خلال لحظات بعد از انقلاب استفاده کرد و به خاک کشورمان با هدف دست یابی به آبراهه اروند رود و.... وارد جنگ شد.

    لذا این بر هیچ کسی پوشیده نبوده و نیست. سرنگونی حکومت ج.ا.ایران تنها دستمایه جلب امکانات دیگران و تنها بهانه ای بیش نبود و صدام هدف اصلی خود را کشورگشایی قرار داده بود تا اولا عقده حقارت شکست خفت بار اعراب در مقابل اسراییل را در ذهن اعراب شکست خورده ترمیم کند و ثانیا خود را با این پیروزی در مقابل پارس (و به قول ناحق اعراب عجم ها) جبران کند و خفت شکست در مقابل اسراییل را به زعم خود با پیروزی بر ایران تا حدی جبران کند و خود را با قهرمانان تاریخی به قول خوشان عرب در جنگ های قادسیه که امپراتوری ایران را شکست داده بودند، برابر کند و خلاصه در ذهن این فرزند ناخلف عربِ جاهل جدید که جاهلیت 1400 سال قبل را می خواست در شکل جدید آن زنده کند، افکار مسموم و مخربی بود که این بر هیچ کسی نمی توانست پوشیده باشد زیرا این افکار در سخنان صدام موج می زد.

     آری فرزندان همین آب و خاک به رهبری نادان ترین، فاسد ترین، خائن ترین، منحرف ترین، دیکتاتور ترین، جاسوس ترین، پست ترین و... رهبر حرکت های سیاسی معاصر یعنی مسعود رجوی وارد بازی شدند که اولین نتیجه مستقیم آن به تجزیه خاک مقدس ایران (در صورت موفقیت) منجر می شد و حتی من تصور می کنم در صورت پیروزی صدام در این جنگ، همین آقای رجوی و یارانش نیز از دم تیغ صدام به نوعی رد می شدند، زیرا در نزد افکار عربِ جاهل، فارس (غیر عرب) در درجه دوم اهمیت قرار دارد، این دیدگاه را حتی در زمان حضور پیامبر رحمت اسلام (ص) هم می توان دید و سلمان این صحابه صادق و متفکر و پایدار نبی خدا (ص) به علت پارسی بودن مورد بی محبتی (حتی یاران نبی خدا ص) قرار می گرفت؛ این درحالی بود که پیامبر سلمان را از خانواده خود (ص) می دانست و آن همه لیاقت و بزرگی هم برای آنان در مقابل نسب او مهم نبود؛ و تنها قرار داشتن در تیره و نژاد پارسیان برای مجرم بودن سلمان در نزد این جاهلین کافی بود، که این جرم برای امثال او ثابت شده باشد.

    آقای رجوی ما کمالی نداشت که با سلمان و امثال او مقایسه شود و البته برعکس در بربریت و جنایت با جاهلان عرب جدید قابل مقایسه بود؛ سلمان مظهر فضایل و رجوری مظهر رذایل بود و... پس من تصور می کنم این کار رجوی و همپالگی هایش خیانت بی جیره و مواجب بود و نهایت مزد خیانت، در صورت پیروزی هم با خیانتی از سوی صدام پاسخ داده می شد، او این خیانتکاران پارسی را از دم تیغ می گذراند. او نشان داد که حتی به اعراب خوزستان که مدعی آنان بود هم رحمی نکرد، و چرا باید به رجوی ها رحم کند؟ این درنده ی جانی حتی به افراد خانواده خود و فرمانده هان نزدیک خود در جنگ هم رحم نکرد چگونه می توان انتظار داشت که در حق نوکرانی که از لحاظ نسل و نسب در جبهه دشمنش قرار دارند، رحم کند.

    این عرب جاهلی که اکثر قوانین مدنی و مردانگی اش بر اصل و نسب استوار است به خانواده خود هم رحم نکرد چگونه می توانست حق نوکری رجوی را بدهد، داشتن مرام و رحم و مروت مربوط به انسان های متمدن است و از این جانی نسل جاهلیت جدید چگونه می توانست انتظار مرام و جوانمردی داشت. روند جنایت و نامردی این درنده را می توان در روند رسیدن این جانی بالفطره به قدرت طی سال ها به عینه دید و تا رسیدن این جانی به رهبری عراق، جنایات زیادی کرده بود که شهره بود و این نباید از دید رجوی هم دور بوده باشد ولی به هر حال این چند هزار فرزندان فریب خورده چشم به همه این حقایق بسته و به دست خود وارد دامی شدند که خفت بارترین کار برای ایران و ایرانی بود که در جبهه کسی قرار بگیری که این اهداف را در ذهن خود داشته باشد و این کار رجوی، وی و افرادی مثل او که در زمره خائنین به کشور برای ابد ثبت کرد. در بین این خائنین ابدی روحانیون هم بعضا حضور داشتند، خیانت کار دیگری مثل شیخ علی تهرانی که با رجوی در خیانت برابر بود لجن پراکنی این خبیث از تلویزیون عراق و حرف هایی که او به امام ره و مردم ایران زد که عرق شرم را در مقابل خصم برپیشانی هر ایرانی می نشاند و ما را در مقابل دشمن موقعی که صف به صف ایستاده بودیم شرمنده می کرد. هم اکنون نیز که به شرح این خیانت و شرم بزرگ می نگرم قلبم از درد می فشارد که آخر به چه دین و مسلک و مرامی بود که یک ایرانی مبارز خود را دربست در اختیار دشمن آب و خاک (نه عقیدتی) کشورش قرار دهد. این کار چقدر زمینه سقوط می خواهد که این خیانت با این روشنی محقق شود.

    واقعا چه پیش زمینه های باید داشت که انسان دست به چنین خطای بزرگی بزند. به نظر من تنها خدا توان محاسبه این معادله بزرگ و خفت بار همکاری با دشمن را دارد. هر چه می گویم باز توان توصیف این حرکت خیانت بار سازمان مجاهدین خلق ایران را ندارم و کلمه ای ندارم که بکار برم که برازنده کار سازمان منافقین باشد و آنان با این حرکت خود، لعنت ابدی را برای تفکر و تاریخ خود در ذهن هر ایرانی (انقلابی و ضد انقلاب) کاشتند و نام خود را در تاریخ به زشتی به جای گذاشتند به قول مرحوم سید علی ما که با یکی از این ها دوست بود که (بعدها اعدام شد) تعریف می کرد که یک بار به من گفت "باید نام انسان در تاریخ بماند چه امام حسین ع چه یزید فرقی نمی کند، مهم این است که نام انسان در تاریخ بماند" و واقعا نام آنان در تاریخ ایران ماندگار شد، اما به عنوان سمبل خیانت، رذالت، پستی، جنایت، انحراف و صدها صفت زشت دیگر.

    بگذریم قصد روده درازی در این راه را نداشتم لیکن آنقدر درد خیانت، جنایت و انحراف این برادران و خواهرانمان بزرگ است که نتوانستم قبل از اعلام خاطراتم توضیحی ندهم و الان هم که می خواهم حتی خاطراتم را شروع کنم باز عقده ای دلم را می فشارد که توان تحمل آن سخت است. ولی می روم سر اصل واقعه ای که با این قوم منحرف، خود مستقیم داشتم، زیرا در زمان انقلاب آنقدر کوچک بودم که حضور آنان را در آن موقع درک نکرده ام ولی حضور شان را در صحنه جنگ یک بار اینچنین درک کردم، و رنجی درونی از خیانت، جنایت و انحراف را تا ابد بر سینه من نهادند، کاش مستقیم همین را هم نمی دیدم و شرمندگی ایران و ایرانیت را در مقابل دشمنان این آب و خاک را تا ابد خود به پوست و خون نمی چشیدم.

    فیلم هایی از جنایات آنان در حمله به مواضع ارتش ج.ا.ایران در تلویزیون دیده بودم که چطور با افتخار، خیانت کشتار مدافعین خاک کشور را جشن گرفته بودند، و انسان از پستی این افراد در تحیّر فرو می رفت که چطور برادران ایرانی خود را بشکند و یا به اسارت برده و تحویل دشمن دهند و یا این که در جبهه ای قرار گیرند که جانی ترین ها رهبری آن را بر عهده دارد و....

    مقر باختران تیپ 12 قایم عج، ساعت حدود یک و نیم شب بود، که ناگهان کسی وارد چادر شد همه در خواب بودیم، یک به یک بیدارمان کرد و گفت سریع به چادر تسلیحات برویم و مسلح شویم، ولی اینجا ده ها کیلومتر از محل درگیری و جنگ دور بود و نزدیکترین خطوط تماس با دشمن در بیش از 150 کیلومتر دور تر از ما قرار داشت. علی ایحال در حالت رخوت و خستگی ناشی از خواب زدگی بودم که با هل دادن، به تعجیل تشویق شدم، بچه ها هم مثل من تعجیلی نداشتند و این بیدار باش را در راستای مطلب دیگری تصور می کردند. با خود گفتم رزم شبانه ای، تمرین جنگی و... در کار است، این موارد در مواقع آموزش به وفور وجود داشت، و در مناطق جنگی هنگام حضور در مقرهای اصلی در پشت جبهه هر از چندگاهی برای تمرین و خارج شدن از روحیه غیر جنگی اتفاق می افتاد، و طبیعی هم بود، باید رزمندگان را در حالت جنگی نگه میداشتند، زیرا حضور مناطقی مثل مقر تنگه چهار زبر کم کم در طولانی مدت، آدم را از خط مقدم و عملیات و حال و هوای نبرد خارج می کرد و رخوت آور بود.

     من هم تنها این حرکت را در همین راستا تلقی می کردم، در صف ایستاده و خواب آلود، منتظر تحویل سلاح بودم، زمزه ای وجود نداشت، همه هاج و واج منتظر تحویل گرفتن سلاح بودند، نوبت به من هم رسید و اسلحه کلاشینکف تاشو به همراه یک سینه بند با سه خشاب و دو نارنجک که کل تجهیز سازمانی ما در واحد اطلاعات و عملیات بود را تحویل گرفتم و برای خلاص شدن از سینه بند، آنرا در محل استقرارش روی سینه خود بستم و کلاشینکف را به دوش انداختم و به جمعی که تشویق به صف شدن می شدیم، پیوستم هنوز خواب بر من غلبه داشت و خوابم هم نپریده بود و اگر به محل خوابم بر می گشتم، می توانستم به راحتی خواب خود را ادامه دهم و تا صبح بخوابم، ولی مدتی طول نکشید که همه مسلح شدیم در جمع ما شهید رضا قنبری ، شهید رضا نادری و... همه حضور داشتند.

    صحبت مختصری بعد از شکل گیری صف حدود 15 الی 20 نفره از سوی فرمانده واحد انجام گرفت که نشان از تعجیل داشت و اینکه فرصتی برای توضیح بیشتر نیست و باید حرکت کنیم و آن اینکه از اسلام آباد تماس گرفته اند که دشمن تا اسلام آباد غرب آمده و اکنون به سمت باختران در حرکت هست، این مسایل که گفته شد، کم کم خواب تا حدی از سر ما پرید، ولی چه کسی می توانست باور کند که دشمن تا این حد جلو آمده باشد، برای من که این مسیر را از دزلی تا باختران آمده بودم، اصلا باور کردنی نبود، این مسیر دور و درازی بود که به این راحتی ارتشی نمی توانست طی کند، چه رسد به عراقی ها،

    در همین افکار و سبک و سنگین کردن مسیر بودم که فرمانده واحد شروع به چینش چند نفر کرد که یکی از آنها من بودم و گفتند که فورا سوار شویم، من بودم دو سه نفر دیگر و حاجی سعادت (معاون واحد اطلاعات عملیات) و ما با یک بیسیم حرکت کردیم، و بقیه آماده در مقر ماندند، ابتدا به دفتر فرمانده تیپ رفتیم و فرمانده واحد و حاجی سعادت وارد سنگر فرماندهی شدند، و ما عقب تویوتا وانت استقرار داشتیم و پیاده هم نشدیم، در این بین با خود در فکر بودم، تنها فکری که به ذهنم می خورد این بود که این یک رزم شبانه در حد و اندازه تمام تیپ است و آنها برای این که آن را جدی تلقی کنیم آنرا بدین صورت بیان می کنند و به همین دلیل آنرا به یکباره و... ناگهانی برای ما مطرح کرده اند، چون انتظار داشتند که ما آنرا جدی نگیریم، این نام را روی آن گذاشته اند و خوب نقش جدی بودن را خود رعایت می کنند، رزم های شبانه برای گردان ها بود و برای واحد ما این چنین کارهای رسم نبود و ما خود حرکت های شبانه خاص خود را برای شناسایی مناطق دشمن داشتیم و آموزش های حرکت در شب و جهت شناسی داشتیم و رعایت موارد آن با آنچه در رزم های شبانه و شلوغی های آن ارایه می شد و حالت تهاجم داشت، متفاوت بود. علیرغم شلوغی و بگیر و ببند های رزم های شبانه حرکات ما در شب بی صدا و.... بدون ایجاد حساسیت و بجای گذاشتن ردی باید شناسایی شبانه خود را انجام می دادیم، لذا این برای من غریب بود که این رزم شبانه ایی برای ما باشد.

     با خود فکر می کردم که شاید آنان یک رزم شبانه برای کل تیپ برنامه ریزی کرده اند و برای این که ما هم در آن نماینده ای داشته باشیم و در جمع آنان جای ما خالی نباشد، ما را هم در این برنامه شامل کرده اند؛ خلاصه غرق این افکار بودم که حاجی سیادت از دفتر فرماندهی خارج شد و سوار تویوتا شد و سمت جاده اصلی باختران اسلام آباد حرکت کردیم در راه هم ایستاده بر پشت تویوتا در همین افکار بودم که نزدیکی های تنگه چهار زبر تعدادی نور منور (خمپاره هایی که در هوا شلیک می شود و شب را روشن می کند) را دیدم؛ حدسم برای مانور بیشتر شد، زیرا شب عملیات دشمن آنقدر گلوله منور میزدند، که صحنه نبرد را مثل روز روشن می کرد و ماهم برای صحنه سازی شب عملیات به این کار نیاز داشتیم مطمین شدم که این مانور شبانه ایی بیش نیست، ولی چرا خارج از مقر تیپ باید این مانور برگزار می شود.

    این ها افکاری بود که در ذهن خود مرور می کردم و برای وضعیت موجود خود، سناریو می ساختم، که  نفهمیدم چطور از مقر خارج شده و خود را به جاده اصلی رسانده و به بالای تنگه چهار زبر رسیدیم، با دیدن دشت بعد از تنگه که این جریانات در آن در حال وقوع بود، سناریوهایم بهم ریخت، تیرهای رسام که نورانی بود در سطح جاده نواخته و شلیک می شد، تیراندازی ها در دشت ادامه داشت گلوله های منور هم شلیک می شد، با خود گفتم که این یک مانور بین ما و لشکر سید الشهدا است، که سمت دیگر تنگه چهارزبر مقر داشتند، اگرچه این امر خیلی به ندرت اتفاق می افتاد، که تیپ و لشکر ها به صورت مشترک مانور رزمی داشته باشند؛ و اصلا این اتفاق نیفتاده بود و سابقه ای از این جریان تا به حال نداشتیم ولی باز در ذهن خود چنین امکانی را می ساختم و ترسیم می کردم،

    تنگه چهارزبر

    لشکر سید الشهدا به  نظرم از بچه های تهران بودند، که در آستانه تنگه و درست در این طرف تنگه در دامنه کوه مقر داشتند و ما در دره ای در آن طرف گردنه بودیم، بالای گردنه چهارزبر ماشین ما را متوقف کردند، و ماشین به مقر برگشت و من و جاجی سیادت و یک بیسم چی و دو نفر دیگر ماندیم، پیاده به سمت پایین گردنه حرکت کردیم، فاصله ای حدود 300 تا 400 متر بود در این بین به فردی برخوردیم که مدعی بود جمعی کمیته انقلاب اسلامی شهر باختران است، مسلح بود، ولی با لباس شخصی، از وی کارت شناسایی خواستم که وی کارت عضویت خود در کمیته را نشان داد، و رفع مشکوکیت شد ما به طرف پایین دره ادامه حرکت دادیم، و تند از وی گذشتیم وی جوانی حدود 27 - 28 ساله بود، اسم مبارکش را یادم نیست، ولی تا حدودی رفع مظنونیت از وی شد و به راه خود ادامه دادیم. در پایین تنگه زمین های کشاورزی و گندم زارها شروع شد، بلافاصله بعد از تنگه در سمت چپ انبارهای نفت قرار داشت از آنها گذشتیم و به راه خود ادامه دادیم بعضی مواقع در یک دو کیلومتر جلوتر تیراندازی می شد روی جاده را می زندن و ما ناچار از کنار جاده و گودی حاشیه جاده استفاده می کردیم، به حالت نشست و برخاست و بشین و حرکت کن، به حرکت خود ادامه دادیم، یک کیلومتر که جلو رفتیم به چند تن از بچه ها رسیدیم که در کنار جاده موضع گرفته بودند، کار داشت جدی می شد، انگار واقعا درگیری است، و شرایط کم کم داشت فضای جدی بخود می گرفت، و درگیری جدی تر شده است.

     این افراد که موضع گرفته بودند چند تن از رزمندگان لشکر سید الشهدا بودند که قبل از ما به منطقه آمده و جلوی پیشروی دشمن را گرفته بودند و تعدادی شهید و مجروح شده بودند، و تعدادی هم آنها باقی مانده بودند که ما با آنان صحبت کردیم، گفتند که مهمات شان تمام شده است و از ما سوال می کردند، چه باید کنند، به آنان گفتیم که با توجه به این امر دیگر ماندن شان صلاح نیست به سمت تنگه حرکت کنند، اینجا بود که آقای سیادت صلاح ندانست که ما چند نفری به راه خود ادامه دهیم و دو تا از بچه ها را که تیم ما را تشکیل می دادند را مرخص کرد تا ما را ترک و به سمت تنگه بازگردند و من و آقای سیادت راه خود را به سمت دشمن ادامه دادیم و به سمت روستای حسن آباد ادامه مسیر دادیم. نزدیکی های روستا ستون دشمن را دیدیم که از گردنه قبل از روستا به سمت اسلام آباد سرازیر و نزدیک روستا از سمت غرب متوقف شده اند و گاهی هم تیراندازیم می کند تعدادی از افراد که در کنار جاده مجروح شده بودند کمک می خواستند، ولی بدبختانه کمکی به آنان ممکن نبود، هم به لحاظ موقعیت و وضعیت و هم به این لحاظ که به واسطه اهمیت کار اطلاعات و عملیات در جنگ ما را طوری آموزش داده بودند که به هیچ چیز غیر از انجام ماموریت هدایت یگان ها فکر نکنیم و تنها به این فکر کنیم که کار هدایتی خود را به نحو احسن انجام دهیم، و حتی به درگیر شدن با دشمن هم فکر نمی کردیم و اسلحه ما فقط جنبه دفاعی داشت و در عملیات ها هم کمتر درگیر می شدیم، و برای حفظ نیرو با شروع عملیات ها کار ما تمام می شد و بر می گشتیم، و موظف به برگشت هم بودیم و کار ما قبل از عملیات ها شروع می شد و تا شروع درگیری ادامه داشت و خاتمه می یافت و مسول تیم موظف بود همه افراد تیم هدایتی خود را بعد از کار جمع کرده برگرداند. یعنی وقتی یک تیم اطلاعات عملیات، گردان را به نزدیکی محل درگیری می رساند و اولین برخورد با دشمن شروع می شد کارش تمام می شد و مسول تیم بچه ها را جمع کرده و به جای امنی برده یا بر می گشت البته اغلب دلمان نمی آمد برگردیم و می ماندیم تا نتیجه کار را ببینیم، ولی مسول تیم دست بردار نبود و مرتب اصرار به بازگشت داشت، لذا به انجام ماموریت های جنبی کمتر می پرداختیم، و البته مجالی هم برای انجام کاری توسط ما نبود.

    لذا در این جا هم فقط به مجروحین گفتیم که اگر می توانند به عقب برگردند و خود را نجات دهند. البته انسان شرمنده آنان می شد که کاری نمی تواند برای شان انجام دهد ولی چاره دیگری هم نبود، و باید آنان را با دردهای شان رها کرد و گذشت، و به ماموریت خود می رسیدیم به راه خود ادامه می دادیم، اکنون به نزدیکی های ستون دشمن رسیدیم و دیگر راهی برای ادامه نبود، حاجی سعادت گفت که دیگر نه می شود و نه لازم است که جلو برویم، و برگشتیم در راه برگشت بودیم که منافقین روی جاده شلیک می کردند از طرف ما شلیکی به طرف آنان نبود و مقاومتی در مقابل آنان نمی شد، زیر همانطور که گفتم در واقع تیری از سوی ما وجود نداشت، که شلیک شود با این شرایط دشمن هم شروع به پیشروی کرده بود، ساعت ها حدود بین سه و نیم و تا چهار نیم شب بود و ستون دشمن بعد از اطمینان از عدم وجود نیروی دیگری برای مقابله با خود، به سمت تنگه چهارزبر حرکت آهسته خود را آغاز کرده بود آنان برخی از اتومبیل های منهدم شده خود را از سر ستون خود کنار زده بودند و در عین بی اعتماد به جلوی خود، ولی بسیار آهسته می آمدند ما هم به سرعت در حال عقب نشینی بودم و راهی که با نشست و برخاست آمده بودیم اکنون مجبور بودیم با سرعت باز گردیم.

    در بین راه گذاشتن مجروحین آزارمان می داد، ولی چاره ای جز این نبود و حتی اگر می خواستیم هم نه در توان ما بود و نه مجالی برای این کار بود، و باید فقط می رفتیم و آن دوستان تهرانی را که مجروح بودند، را با شرمندگی تمام گذاشته و باز می گشتیم، در حالی که ناله آنان را می شنیدیم و چقدر سخت بود. ولی در جنگ بارها کارهای را مجبور به انجامش می شدیم که در شرایط عادی انجام آن ممکن نبود، که به خود اجازه انجام آن بدهیم. در حال دویدن بودیم که به دوستان تهرانی که گفته بودیم برگردند رسیدیم ستون منافقین هم با فاصله ای نسبتا نزدیک به دنبال ما می آمد ولی آهسته و با احتیاط  توام با ترس، در حالی که کسی به سمت آنان تیراندازی نمی کرد، ولی خاطره مقابله اولیه بچه های لشکر سید الشهدا با آنان، ضربه شستی به منافقین نشان داده بود که آنان را به احتیاط کامل در حرکت وا داشته بود.

    کم کم به انبار نفت در دهانه تنگه چهار زبر قبل از آن رسیدیم، از این جا دوستان تهرانی ما هم با ما همراه بودند. دیگر ادامه مسیر در آن طرف راست جاده برای ما ممکن نبود و وضعیت طوری بود که ستون به ما خیلی نزدیک شده بود و جایی برای مخفی شدن نبود زیرا شیب گردنه آغاز شده بود و در سینه کش آن کاملا در دیدرس آنان قرار گرفته بودیم، و این طرف جاده شیب ما را در دید دشمن قرار داده بود، و به سربالایی به سمت بالای گردنه رسیده بودیم و شیب گردنه امکان حرکت مخفیانه را نمی داد، و فرار از جلوی ستون اتومبیل های در حال حرکت دشمن در سر بالایی گردنه هم ممکن به نظر نمی رسید، زیرا ستون برادران و خواهران خائن ما هم به ما بسیار نزدیک شده بودند، چاره ای نبود که به سمت دیگر جاده حرکت کنیم و در یک حرکت سریع خود را به سمت انبار نفت رساندیم تا از ساختمان انبار نفت برای دور شدن از چشم آنان استفاده کنیم، لذا به این طرف جاده آمدیم، دورتا دور این انبارنفت را دیوار بلوکی کشیده شده بود دیوار پشتی این انبار نفت رسیدیم یک خرمن کوچک گندم های درو شده بود، و یک گوساله که به ریسمانی درپشت دیوار بسته شده بود، با رسیدن ما به پشت ساختمان ستون منافقین از مقابل ساختمان انبار نفت گذشت و دیگر چاره ای جز ماندن و مخفی شدن نبود، بچه های رزمنده لشکر سید الشهدا به داخل خرمن گندم خزیدند و من و حاجی سیادت به داخل گندم زار خزیدیم و سینه خیز سعی کردیم از ساختمان دور شویم.

    محل اختفای ما بعد از گذشتن ستون دشمن از ما

     

    بیست یا سی متر و شاید 50 متر از آنجا دور شده بودیم که صدای دوستان تهرانی خود را شنیدیم که منافقین آنان را از خرمن بیرون کشیده و به شهادت رساندند صدای ناله آنان می آمد و صدای برادران و خواهران منافق که با نام های بیژن، بابک و.... همدیگر را صدا میزدند. با این حادثه متوجه شدیم که آنان تغییر مسیر ما از آنطرف جاده به این طرف را دیده و تحت نظر داشته اند و به دنبال ما برای شکارمان آمده بودند، و بعد از گذشتن از ساختمان انبار نفت ستون را متوقف و به سراغ ما آمدند و این جنایت را آفریدند. تا به حالت سینه خیز می رفتیم از این زمان به بعد به حالت روی پشت خوابیدم من و حاجی سیادت تنها بودیم. تنها من یک کلاشینکف و دو نارنجک داشتم، و حاجی سیادت دست خالی بود. یک نارنجک به حاجی سیادت دادم و خودم اسلحه را مسلح کرده به پشت برگشتم و آماده بودم که با آمدن منافقین از خود دفاع کنیم. دو حالت برای ما متصور بود اول این که آنان به حالت دشتِ بان به داخل گندم زار بیایند و ما را بگیرند، و یا این که گندم زار  را به رگبار ببندند لیکن انتظار من برای آمدن آنان طولانی شد و متوجه شدم که آنان متوجه حرکت ما به داخل گندم زار نشده اند و به شهادت آن دوستانمان راضی شده و به ستون خود روی جاده بازگشته بودند.

     ساعت حدود نزدیکی های پنح صبح بود شاید. هوا بسیار سرد بود و ما در پایین تنگه چهارزبر در محاصره منافقین گرفتار آمده بودیم و نتوانستیم مشاهدات خود را به فرماندهی منتقل کنیم، ستون آنان روی جاده از ما گذشته بودآ حاجی سیادت از ناحیه دست جانباز جنگی بود و می گفت محل مجروحیتش، توان تحمل سرما را ندارد و می گفت که دستش از ناحیه زخم خود دارد از درد می ترکد، محل مجروحیت خیلی حساس شده بود و سرما بسیار آزارش می داد و از من چاره ای را می پرسید، ناگهان فکری به خاطرم رسید دست کردم همانطور که دراز کشیده بودم زیرپوشم را به تنم پاره کرده و بیرون کشیدم و به حاجی سیادت دادم و گفتم به دور دست خود بپیچد،  که او هم همین کار را کرد و گفت دردش آرام گرفته است.

    در همین حال و هوا بودیم که داشت هوا روشن می شد و وقت نماز داشت می گذشت تیمم کردیم و نماز را همانطور دراز کشیده بودیم به نوبت خواندیم. شلیک ها از ناحیه بالای تنگه منافقین را متوقف کرده بود و آنان توان جلو رفتن را نداشتند و ستون در نزدیکی ما متوقف شده بود صدای آنها که داد و فریاد می کردند و دستور می دادند و یا با بیسیم صحبت می کردند را می توانستیم بشنویم آنان بسیار به ما نزدیک بودند، شاید صد متری ما، گندم زارهای مردم روستای حسن آباد مامن ما شده بود و در آن کاملا استتار کرده بودیم،  نه قدرت جلو رفتن و نه قدرت بیرون آمدن داشتیم، ساعتی که گذشت، درگیری بالا گرفت ظاهرا بچه های ما خود را به بالای گردنه چهار زبر رسانده بودند و جاده را برای حرکت و پیشروی ستون نفاق بسته بودند، جنگ سختی درگرفت تا این کار محقق شود و ما شاهد آن بودیم و در کنار ستون این کور دلان شاهد این ماجرا با گوش های خود بودیم و از این ساختمان انبار نفت انان 50 متر هم بیشتر نتوانسته بودند پیش روی کنند زیرا در طول این مدت بچه های تیب 12 قایم و لشکر سید الشهدا گردنه را بسته بودند و همین آخرین پیشروی آنان شد و از این جا شکست آنان آغاز شده بود.

    ساعت حدود شش صبح بود که منافقین کمی عقب نشینی کردند و ما از گندم زار بیرون آمدیم و از شرایط بهم ریختگی درگیری استفاده کرده و به سمت تنگه حرکت کردیم. اما حالا یک مشکل وجود داشت که از دو طرف ما را بزنند، اول از سوی منافقین که در دشت بودند و دوم از سوی بچه های خودمان که در بالای تنگه حضور داشتند که ما را به جای منافقین به رگبار ببندند. ولی چاره ای نبود و باید از فرصت به وجود آمده استفاده می کردیم و صحنه را خالی می کردیم زیرا هوا کاملا روشن شده بود و طی یکی دو روز آینده این صحنه نبردی سخت بود که باعث می شد منافقین از ستون خارج و از ماشین ها پیاده شده و به سمت ما بیایند لذا به حاجی گفتم زیرپوش مرا از دور دستش باز کند و تکان دهد و با توکل به خدا به سمت بالای گردنه حرکت کردیم و خوشبختانه از دو طرف به ما حمله ای نشد و خود را بالای دره رساندیم. بالای گردنه بچه ها آرایش نظامی گرفته بودند و تعدادی از اتومبیل های منافقین که قصد گذشتن از گردنه را داشتند منهدم و سرنشین های آن ها را کشته بودند، هنگام بازگشت به جسد پاک فردی برخوردم که دیشب کارت شناسایی او را چک کرده بودم و در مقابله با منافقین به شهادت رسیده بود، روحش شاد باد وی از بچه های کمیته انقلاب اسلامی باختران بود که برای دفاع از شهر به محض شنیدن خبر حمله مذکور خود را شبانه به هر وسیله ممکن به گردنه رسانده بود، او واقعا لایق شهادت بود و به شهادت هم رسید، اما نگذاشت باختران به دست منافقین بیفتد. بالای گردنه که رسیدیم تازه یک کامیون گلوله آر.پی.جی هفت آورده و روی گردنه کمپرس کرده بود و به برکت همین آر.پی.چی ها بود که ستون منافقین متوقف شده بود بچه ها در دامنه های گردنه موضع گرفته و از موضع خود دفاع کرده بودند.

    کار جنگی که ما دیشب انجام ندادیم در این بگیر بگیر دیشب، تعدادی از بچه های اطلاعات عملیات کرده بودند و از جمله شهدای دیشب تعدادی هم از ما شهید شدند از جمله رضا قنبری و رضا نادری بودند که مردانه از گردنه دفاع کرده و البته شهید شدند ولی شکست منافقین از همین توقف هم شروع شد آنان اگر از این گردنه می گذشتند دیگر امیدی به نگهداشتن آنان تا شهر باختران نبود، و شاید شهر باختران هم سقوط می کرد. دو روز منافقین در این دشت متوقف شدند و کشته های زیادی دادند. عقب نشینی که کردند کار تعقیب آنان آغاز شد و بچه ها به دنبال آنان به راه افتادند، اتومبیل های باقی مانده از آنان بسیار نو و صفر کیلومتر بود و فقط از مقرهای آنان در عراق تا اینجا آمده بودند و چه خفت بار ننگی را بر پیشانی خود نهادند، و خود را به عنوان خاین ابدی در تاریخ کشور ثبت کردند، بالاخره هم از کشور فرار کردند.

    اتومبیل ها و اجساد منافقین

     

    تا چند وقت تعدادی از آنان توسط مردم دستگیر شده و به دادگاه تحویل شدند، و سه نفر از آنان را به محوطه تیپ آوردند و اعدام شان کردند، کسانی که بهترین سرداران طول جنگ که تا به حال زنده مانده بودند را شهید کردند. شهید رضا قنبری که سال ها با دشمن بعثی جنگ کرده بود و تا به حال و تا آخر جنگ زنده بود، و سرداری شده بود را به شهادت رساندند، رضا نادری عارفی بزرگ بود، جوانی پاک و جنگجو که صدام نتوانسته بود او را از پای در آورد اما اینجا قربانگاه او شد و در آخرین روزهای جنگ از دست رفت و.... یاد و خاطره شهدای عملیات مرصاد زنده و روحشان با ارواح شهدای جنگ های امام علی ع با منافقین زمانش محشور باد. دهلی نو 13 می 2009

    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 23:51 شماره پست: 42

     آری منافقین که دیروز (3/5/1367) با کمک ارتش عراق از طریق سرپل ذهاب و قصر شیرین وارد خاک کشورمان شده بودند بعد از تسخیر شهرهای کرند غرب و اسلام آباد غرب اکنون پشت تنگه چهارزبر گیر کرده بودند این در حالی بود که طبق برنامه آنان قصد داشتند که با ورود به باختران (کرمانشاه) دولت خود را اعلام نمایند در این مسیر علاوه بر خطوط اول که با کمک نیروهای ارتش صدام شکستند و گذشتند، این گیر و مانع اولی بود که آنان برخورد می کردند، آنان در کرند و اسلام آباد هم با مقاومت های بی برنامه مردمی و نیروهای ارتش ج.ا.ایران در مسیر خود برخورد کردند، لیکن در برنامه آنان خللی وارد نکرد و طبق برنامه از پیش تعیین شده آمدند، توقفی که برنامه های آنان را بهم ریخت، در دو مرحله بود یکی  قبل از روستای حسن آباد (20 کیلومتری اسلام آباد غرب از سمت باختران) و یکی قبل از تنگه چهار زبر که حدود چند صد متری روستای مذکور قرار داشت. شب هنگام (که توضیح دادم) قبل از روستای حسن آباد و صبح روز چهارم مرداد1367 قبل از تنگه چهار زبر، شهادت و مردانگی رزمندگان لشکر سید الشهدا قبل از حسن آباد اگر چه با شهادت آنان همراه بود، ولی مقاومت آنان به علت عدم پشتیبانی، با شکست مواجه شد و سر انجام ستون خائنین به کشور، به راه خود ادامه داده و به سمت تنگه چهار زبر حرکت کردند، لیکن کاری که آنان انجام دادند باعث شد که در حرکت ستون منافقین به تاخیر افتد و باعث شود تا بقیه رزمندگان برسند و تنگه چهارزبر را ببندند و به این ترتیب خون شهدای دشت حسن آباد به بار نشست و چند ساعت بعد ستون منافقین (عاملین صدام) در تنگه چهار زبر متوقف شد.

    از این خون هایی که هنوز خشک نشده بود و گرم بود مناقین زیاد نتوانستند بگذرند و به زودی خون این مظلومین پاگیر خائنین شد. شهدای دشت حسن آباد در حالی که تا آخرین گلوله ایستادند و در حالی که چیزی بیشتر از کلاشینکف و آر.پی.جی نداشتند، در مقابل منافقین ایستادند. برادران و خواهران خائن ما در مقابل مجهز به اتومبیل هایی بودند که روی آن تیربارهای ضد هوایی و هلی کوپتر نصب شده بود آنان مجهز به تانک و نفربرهایی بودند که می توانستند سریع حرکت کنند و مقاومت در مقابل این ستون مجهز با افرادی که سالها آموزش دیده بودند، کار اسانی نبود.

    سلاح های نو، نفربرهای تانک گونه برزیلی چرخدار که می توانست با 120 کیلومتر حرکت کنند، کامیونت های نفربر با نام "هینو" که بسیار نو و صفر کیلومتر و جدید بودند؛ و گفته می شد که شیوخ عرب خلیج فارس به آنها هدیه داده بودند و وانت های تویوتا جنگی نو که مجهز به تیربار های سنگین و نیمه سنگین بودند. ستون این خود فروختگان شامل حدود 1000 خودرو از این دست بود. اگرچه منافقین خود را در این عملیات موفق اعلام کردند، لیکن به اعتراف دوست و دشمن آنان شکست سختی خوردند. زیرا آمده بودند تا خود را به تهران برسانند و در حالت ضعفی که بر ج.ا.ایران احساس می کردند کار را یکسره کنند اما با جا گذاشتن کشته های زیاد و انهدام توان نظامی و نفرات، با ذلت به دامن دشمن ایران زمین بازگشتند، تا خفت این خیانت تا ابد بر پیشانی آنان بیش از پیش بمانند و منتظر باشند در ۀینده دشمن دیگری از دشمنان این آب و خاک از آنان همچون ابزاری در موقعیتی دیگر علیه کشور استفاده کند، و البته کسی که در خیانت و گناهی وارد شد، آنقدر فرو می رود که خدا می داند و ظاهرا منافقین هم باید در این منجلاب حالا حالاها فرو بروند و دست خودشان نیست که نجات یابند، زیرا بازیگران صحنه سیاست بین الملل به افرادی مثل آنان برای کسب منافع خود نیاز دارند.

     رزمندگان در حال مبارزه و این جسد یکی از اعضای گروهک مجاهدین خلق

     

    منافقین خطوط نظامی ایران را با کمک عراقی ها شکستند و بدون مقاومت قابل توجهی تا نزدیکی باختران آمده بودند و امید به ادامه حرکت برنامه ریزی شده خود داشتند. آنان از "تنگه پاتاق" تا "تنگه چهار زبر" را با سرعت طی کرده بودند و طبق برنامه خود، قرار بعدی آنان باختران بود. رادیو منافق با پیام های خود به مردم باختران به آنان توصیه می کرد که به ارتش به قول خودشان آزادیبخش آنان بپیوندند؛ در حالی این ارتش اسارت بخش ملت ایران به دست صدام جنایتکار، نمی دانست که مردم باختران با انان در تنگه چهار زبر چه خواهند کرد. نمونه ای از این مردم را می توان همان نیرویی از بچه های کمیته انقلاب اسلامی باختران نام برد که داستانش را گفتم (روحش شاد و با مبارزان صدر اسلام محشور باد).

    پذیرش قطعنامه 598 توسط امام خمینی (ره) در تاریخ 27/4/1367 چیزی بود که دشمن (غرب، صدام، منافقین و اعراب هم پیمان صدام) انتظار آن را نداشت لیکن پذیرش آن توسط امام (ره)، آنان را ناگهان در یک خلا قرار داد و رشته کار را از دست شان خارج کرد، در این زمان که تابستان بود و فصل کار و معمولا جبهه ها خالی از بسیجیان مدافع میهن بود، و تهاجم سنگین عراق به جبهه های جنوب (استان خوزستان) باعث توجه بیش از پیش رزمندگان باقی مانده در جبهه ها به این خطه شده بود، که ناگهان در حالی که بخش عمده ای از توان نظامی کشور در جبهه های جنوب مشغول دفع تهاجم دشمن بعثی بودند، منافقین تهاجم خود را از غرب کشور آغاز کردند به همین دلیل عملا در برابر حرکت ستون های منافقین مقاومت قابل توجه وجود نداشت و بهترین کار در این زمان برای کسی که مورد حمله قرار گرفته به کمین نشستن در مقابل متجاوز است و این کاری است که در مقابل منافقین انتخاب شد و  موضع انتخاب شده برای این منظور تنگه چهار زبر بود زیرا در این مکان که یک لشکر و یک تیپ مستقل در نزدیکی ان مقر داشتند و همچنین این تنگه در نزدیکی های شهر باختران بود و نیروهای شهری آن می توانستند کمک کنند و همچنین پایگاه هوانیروز باختران نیز کمک اساسی می توانست کند لذا نيروهاي کشور در این جا برتری نسبی داشت و به کمین آنان نشستند و با خاکریز و یک خط دفاعی سریع و نسبتا مستحکم طبیعی در انتظار خائنین نشستند که "مرصاد" (کمین گاه) اینجا اتفاق افتاد و تحقق یافت آنهم با رمز مبارک یا علی ابن ابیطالب (ع) و عملیات "فروغ جاویدان" (نامی که منافقین برای عملیات خود انتخاب کردند) به بی فروغ ترین علمیات خائنان به کشور تبدیل کردند، آنان اکنون در لجنی گرفتار شدند که بوی خیانت آنان را در سراسر کشور گستراند و تاریخ کشور را با لکه ننگ آنان رقم زد و مردم را به حرکت آورد تا به دفع این تجاوز نیابتی خائنین به کشور اقدام کنند و حدود 250 تن از آنان توسط مردم دستگیر و تحویل رزمندگان شدند، ولی سران خائنین با هلی کوپترهای عراقی فرار کردند تا باز مجالی یابند و بعنوان دست نشانده صدام جنایتکار آماده شوند تا ماموریتی جنایتبار  دیگر انجام دهند. عملیات مرصاد سه روز طول کشید روز اول عملیات به سد کردن هجوم آنان در تنگه چهار زبر گذشت، و عملیات آنان متوقف شد در روز دوم حرکت نیروی های خودی به صورت زمینی و تعقیب منافقین آغاز شد که با پشتیبانی نیروی هوایی و هوانیروز همراه بود و در روز سوم نیروی حمله کننده منافقین به کلی منهدم شد.

    فرماندهی این عملیات بر عهده سرلشکر علی صیاد شیرازی بود که او نیز به خیل شهدا در سال های بعد پیوست و با عملیات این خائنین به طور ناجوانمردانه ای در تهران ترور شد و شهید گردید. در روز اول که ستون منافقین را در دشت حسن آباد نگاه می کردیم جای یک چیز را به خوبی می دیدیم، و آن حمله هوایی به آنان بود لیکن بعد ها مطلع شدیم که پایگاه هوایی نوژه همدان قبلا بمباران شده بود و لذا امکان پشتیبانی هوایی از رزمندگان اسلام در تنگه چهار زبر میسر نشد و عملیات آنان تا بازسازی نیروی هوایی به روز دوم موکول شد. منافقين در تحلیل های خود که در پي چند عملیات موفق نیروهای ارتش عراق و عقب نشيني رزمندگان، صورت گرفت تصور کرده بودند که پذيرش قطعنامه 598 ناشي از جدايي ملت و نظام است و لذا به خيال خود فرصت را غنيمت شمرده و سعي در رسيدن به اهداف پليد خود نمودند. آنان با جمع آوري ديگر ضد انقلابيون از کشورهاي مختلف اروپايي، نيرويي به استعداد تقريبي شش الی هفت هزار نفر تدارک دیدند و با تسلیح آنان به آخرین سازمان رزم روز این عملیات را سریعا تدارک دیدند، ولی در مقابل ملت ایران نیز پس از اطلاع از تجاوز منافقين به کشور به خود آمده و به جبهه هاي جنگ شتافتند و دشمن دچار شکست سخت و سنگيني شد. گفته می شود بيش از 120 دستگاه تانک، 400 دستگاه نفربر 90 قبضه خمپاره انداز 80 ميلي متري، 150 قبضه خمپاره انداز 60 ميلي متري و 30 قبضه توپ 106 ميلي متري آنان در این عملیات منهدم شد. علاوه بر آن ده ها دستگاه تانک، نفربر، خودرو و نيز صدها قبضه سلاح سبک و نيز مقاديري تجهيزات پيشرفته الکتريکي و مخابراتي به غنيمت نيروهاي اسلامي درآمد.

    در اين عمليات بین 2تا 3 هزار نفر از منافقان کشته و زخمي شدند. اینان کسانی هستند که از درد خیانتشان باید تنها گریست، باید در حق برادران و خواهرانی که کور شدن عقل، آنان را به خیانتی بزرگ در حق کشورشان مجبور کرد و پیشبرد گریست، آنان که از فرزندان این آب و خاک بودند و در سخت ترین لحظه های تاریخ این کشور در کنار خطرناک ترین دشمن این آب و خاک قرار گرفتند و و از هیچ کاری رویگردان نشدند و دست به کارهایی زدند که داغ ننگ آن پاک نشدنی است،

    آنان خون هایی از مدافعین مرز ها و مرزداران ریختند که کسی نمی تواند لحظه بر صحت عمل رزمندگان از هر قشری هیچ گونه خدشه ای در این راه وارد کند و دفاع از خاک کشور در هیچ دین و مسلک و رویکرد سیاسی نمی تواند محکوم باشد و خیانت به خاک کشور و تمامیت ارضی کشور از هیچ کسی به هر بهانه ای پذیرفته نیست. منافقین در این عملیات حدود 30 تیپ رزمی را جهت تجاوز نیابتی خود به خاک کشور تدارک دیده بودند که هر تیپ آنان را 170 نفر نیروی رزمی (20 زن و 150 مرد) تشکیل می داد که به همراه نیروهای پشتیبانی به 280 نفر می رسید و دارای دو گردان پیاده، یک گردان تانک، یک گردان ادوات و یک گردان ارکان و پشتیبانی رزم بود. تعداد کل نیروی جنگی آنان حدود 5200 نفر و نیروی در صحنه منافقین به حدود 7000 نفر می رسید. تجهیزات منافقین نیز عبارت بود از‌ 120 تانک سبک کاسکا و پل برزیلی، 40 نفربر PMP، 30 توپ 122 میلی‌متری، حدود 240 خمپاره‌، 1000 آر.پی.جی هفت، 700 تیربار، 20 توپ 106 میلی‌متری، 60 مسلسل دوشکا و حدود 1000 خودرو.

    امام خمینی (ره) درست چند روز قبل از عملیات مرصاد هنگامی که قطعنامه 598 را قبول کرد پیام دردناکی را صادر کرد که نوای کلماتی که از دل ای نفس مطمئنه برخاسته بود و از رادیو که خوانده می شد دل رزمندگان را به درد آورد و گریه را سر دادند و اشک بر گونه شان جاری شد و این گریه تنها چند روز بعد با جاری شدن خون آنان از ابدان مبارکشان تکمیل شد، آن هم به دست کسانی که بازیچه دشمن ترین دشمن این آب و خاک انجام شد. شهید رضا قنبری و شهید رضا نادری را من از خیل شهدای عملیات مرصاد می توانم به یاد بیاورم و چهره مبارکشان همچنان در ذهن خود دارم. امام شهدا (ره) در این پیام عنوان داشتند "... در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی در میان مردم این مسئله را مطرح نمایند که ثمره‌ی خون‌ها و شهادت‌ها و ایثارها چه شد؟ اینها یقیناً از عوالم غیب و از فلسفه ی شهادت بی‌خبرند، و نمی‌دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است و سر در طبق اخلاص و بندگی نهاده است حوادث زمان به جاودانگی و بقا و جایگاه رفیع آن لطمه ای وارد نمی سازد و ما برای درک کامل ارزش و راه شهیدان مان فاصله ای طولانی را باید بپیماییم و در گذر زمان و تاریخ انقلاب و آیندگان آن را جست و جو نماییم. مسلّم خون شهیدان انقلاب و اسلام را بیمه کرده است، خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است و خدا می داند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست و این ملت ها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دل سوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافله ی نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند. خداوندا این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز و ما را هم از وصول به آن محروم نکن. خداوندا کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه اند و نیازمند به مشعل شهادتند. تو خود این چراغ پرفروغ را حافظ و نگهبان باش."

    بگذریم از این موارد ما (من و حاجی سیادت) که به بالای گردنه رسیدیم دیدیم که در روی یال ها و دامنه های گردنه بچه ها موضع گرفته بودند کاری که بسیار خطرناک بود زیرا با توجه به شیب این یال ها و مسلح بودن منافقین به تیربار های سنگین، نیمه سنگین و سبک آنان را قادر می ساخت که هر جنبنده ای را در صورت هر تحرکی نابود کنند، منافقین علاوه بر آن تیر بارها و توپ های مستقیم زنی که روی نفربرهای چرخدار نصب کرده بودند که از جمله آن توپ 106 میلیمتری بود که مستقیم می توانست هدف خود را بزند و سنگ هایی که سنگر رزمندگان شده بود به عامل شهادت آنان با شلیک این توپ ها تبدیل می شد، ولی شهدا حسابگر نبودند که اگر مثلا شلیک کنیم به شهادت می رسیم و اینجاست که باید اعتراف کنم به غیر از مشکلاتی که من داشتم و این شهدا نداشتند، فرقی که باعث زنده ماندن من و شهادت آنان شد همین بود من حسابگری کردم و نجات یافتم و آنان به توقف خائنان فکر کردند و به شهادت رسیدند.

    شهید رضا نادری از همان سلک انسان ها بود و به همین ترتیب شهید شد بعدا متوجه شدم که از اولین کسانی بوده است که به ستون منافقین شلیک کرده بود و ستون را متوقف کرده و در پاسخ به آتش وی منافقین به وی شلیک کرده و شهیدش کرده بودند بچه ها می گفتند که از سمت باختران به سمت حسن آباد که می روی، روی آخرین یال این دره وی سنگر گرفته بود (درست در مقابل جایی که ما مخفی شده بودیم در آن طرف جاده) و از اولین ها بود که آتش کشود و منافقین هم او را شهید کردند و رضا قنبری هم همینطور به شهادت رسید و سر مبارکش را در همین صحنه از دست داد من که او را ندیدم (بعد از شهادت) ولی دوستان می گفتند که در اثر شلیک خائنین به کشور این شهید بدون سر به نزد خانواده اش بازگشت و البته مثل مولای خود علی (ع) لایق کشته شدن به دست بدترین انسان های زمانه بودند. خداوند آنان را در جوار رحمت خود متنعم کند.

    آری این جاست که فرق من زنده با آن شهید مشخص می شود که من با حساب و کتاب دنیایی خزیدم و به نماز صبح در لای گندم زار مشغول شدم و آنان خزیدند و سنگر گرفتند و با شلیک به ستون دشمن سکوت شب را برای آنان شکستند در خون خود غسل شهادت کردند و خون آنان از یال های گردنه چهار زبر جاری شد و سیل شد و ستون شوم خیانت را متوقف کرد و اینجا بود که ذوالفقار علی و عرفان سالکانش تنها توان توقف نفاق را داشت، آنان که با حصاری آهنین به دور خود همچون عنکبوتی به دور خود تنیده بودند و خود را حق انگاشته و و برای رسیدن به اهداف خود حتی حاضر شدند که با دشمن ترین های این آب و خاک هم کاسه و هم ماموریت شوند و زشت ترین ها که حمله به مرزبانان در مقابل تجاوز خارجی بود، را به خون خود آغشته کردند، و البته همچون مالک اشتر و دیگر صحابی نبی مکرم اسلام ص و امام علی ع  بدانسته فلک را در گشا شدند.

    و ما ماندیم با آینده ایی نامشخص، که معلوم نیست که به کجا ختم شود، اما خداوندا ترا به خون های پاکی که در مسیر بین کرمانشاهان و مرز ریخته شد، قسم می دهم، که عاقبت ما را هم به نوعی ختم به خیر کنی، زیرا قدرت و توان خود را بر راه پیمایی در این مسیر نامشخص و سخت توانا و کافی نمی بینم و نیاز به دست یاریت را با پوست و خون خود احساس می کنم.

    خدایا به دم رزمندگانت که به گاه نبرد خود را نباخته و چون کوه استوار در برابر انحراف ایستادند و نفس در سینه حبس و ناگهان بر دشمن خروش مردانه بر داشتند، ما را هم مشمول لطف خود کن. خوب می توانم چهره رضا قنبری و رضا نادری را هنگامی که تمام خشم خود را در گلوله های خود گذاشته و بر خائنین بی هیچ شک و لرزشی تاختند، و آنان را متوقف کردند، در ذهن خود تجسم کنم؛ خدایا به خشم مقدسان قسم به چهره های پاک و نورانی، پاک و معصوم شان، چهره های ما را به نور ایمان و معرفت خود نورانی گردان، خدایا به لحظات امتحانی که من مردودی خود را خود به چشم خود دیدم و در همان حال بعضی بهترین نمرات را گرفتند، قسم تو را می دهم، که راه نجات و معرفت خود را  بر من بگشا، خدایا به لحظات کشاکش حق و باطل و لحظه هایی که سرنوشت صحنه تعیین می شود، قسمت می دهم که قلم عفو بر جرایم ما بکش، و هزاران نیاز دیگر که تو خود بر آن اگاهی. راستی لحاظتی که سحر عمر این دنیایی شهدا بود، و در محاصره دشمن خزیده بودم، و برای زنده ماندن نقشه می کشیدم و در همان لحظه دیگرانی در چند صد متری من برای توقف خصم نقشه می کشیدند، تا حریم از حریم شکنان نگهدارند، خدایا خود گواه باش که این نه از سر کمک به دشمن بلکه از عدم آمادگی دیدارت بود، خدایا آمادگی دیدارت را عنایت فرما.

    خداوند در قرآن به لحظات کشاکش شمشیر ها قسم می خورد و من تنها در این کشاکش شاهد آن بودیم و می دانم در لحظه ماندن و رفتن تصمیم سازی چقدر سخت است و آن لحظه تمام علوم ذهنی به کمک انسان می آید که از صحنه رفتن برهی و این به خاطر عدم معرفت نسبت به لذت وصل است خدایا معرفت لحظه وصل را به ما بچشان.

    موقع امدن در امتداد جاده از انبار نفت تا بالای تنگه چهار زبر اتومبیل هایی را می دیدیم که با گلوله ای بر لاستیک آن واژگون شده و اجساد یکی دو تن از منافقین هم اطرافش افتاده است. بالای گردنه هم که رسیدیم آنجا همین مساله بود به این صورت که یکی از ماشین های نفاق به سرعت آمده بود تا از تنگه عبور کند و گرفتار تیرهای بچه ها شده بود، آنان سعی خود را کردند که از گردنه بگذرند لیکن مقاومت و ایمان بچه ها نگذاشت که موفق شوند و بچه ها با خون خود این گردنه حساس را حفظ کردند و گویی احد دوباره بوجود آمده است با این تفاوت که دیگر به طمع چیزی گردنه رها نمی شد و به این صورت بود که آرزوهای سران نفاق را برای تسخیر باختران با خاک برابر کردند، و البته کار آنان بسیار با ارزش بود زیرا اگر شهر پر جمعیتی مثل کرمانشاهان دست این افراد می افتاد باید چندین برابر خون می دادیم تا دوباره ان را از لوث آنان پاک کنیم.

    وقتی ما بالای تنگه رسیدیم حال و هوای بالای تنگه بهم ریخت بود ولی تسلط از آن رزمندگان بود ولی احتمال سقوطش هم مردود نبود زیرا تنها راه منافقین پیشروی بود؛ زیرا آنان از مرز خیلی دور شده بودند و راه نجات آنان تنها رسیدن به باختران و مخلوط شدن با مردم بود ولی اکنون پناه و پوششی نداشتند و لخت وسط جاده گیر افتاده بودند. اطراف بیابان بود، جلو ما بودیم و عقب هم اعتمادی نبود، آنان کاملا محاصره بودند لذا دست به انتحار می زدند تا شاید با رسیدن به باختران خود را نجات دهند. ما که رسیدیم بالا بچه های گردان ها که همشهری ها هم در میان آنان بودند ما را شناسایی کردند و ما را راهی مقر کردند زیرا شب بدی را گذرانده بودیم، باز هم بازگشت من از این صحنه، علت زنده ماندنم شاید تفاوت من با شهدا شاید همین بود که عامل زنده ماندن من شد و نهایتا هم همین بازگشت ها و عدم استفاده از فرصت ها بود که بعد از قریب سه سال در جبهه بودن، زنده از جنگ و جبهه برگشتم، حال که در این بین کسانی بودند که (کسانی مثل سید محسن حسینی  و...) در دفعه اول شهید شدند، که البته در کنار دیگر عوامل رفتن آنان، و ماندن من، یکی از دلایل (در کنار دیگر دلایل که زیاد هم بود)، همین بود که ما خود خواسته و یا به جبر کار در واحد اطلاعات و عملیات را عهده دار بودیم، و صحنه را باید ترک می کردیم.

    به مقر که برگشتیم خبر شهادت بچه را دادند و جریانات را شنیدم و کارهایی که در غیاب ما گذشته بود. کمی استراحت کردیم و بعد از ظهر به تنگه بازگشتیم هنوز منافقین در دشت بودند، شب هولناکی در پیش بود احتمال هر چیزی می رفت و داشت به شب نزدیک می شدیم. جای نیروی هوایی را در نبرد با منافقین خالی دیدم در جایی که منافقین که باد در دماغ انداخته به میان تله آمده بودند؛ اکنون در میانه میدان گرفتار شده بودند، آنان که امام (ره) را از ملت جدا می دیدند،آامده بودند که کار نظام را یکسره و کشور را تحویل متجاوزین بعث عراق دهند ولی خود در تله گرفتار شده بودند و مردم همچون سیل بر سر آنان خراب شده بودند. اگر کشور در محاصره نبود و نیروی هوایی در کار بود کسی از منافقین توان بازگشت به دامان صدام را نداشت. خلاصه این شب دهشت انگیز نیز گذشت و فردا عملیات زمینی و پیش روی رزمندگان اغاز شد منافقین که اکنون از پیشروی مایوس شده بودند، شاهد حمله رزمندگانی بودند که آنان را به عقب می راندند. آنها نه راه پس داشتند و نه راه پیش، از طرفی امکان پیشروی نداشتند و از طرف از پشت در سه راهی اسلام آباد را بسته بودند و در محاصره قرار گرفته بودند لذا با این احساس، ادوات و خودروهای خود را روی جاده رها کرده و رفتند.

    در مسیر عقب نشینی جنازه های زیادی از آنان روی زمین افتاده بود به عینه دیدم که در چند مورد قسمت برجک تانکهای آنان کنده شده بود و با نفر منافقی که روی آن بود برگشته و منافق زیر آن مانده بود، مثل یک معجزه بود و این را در چند مورد دیدم. لباس های منافقین هم از جنس پنبه بود و اگرچه مثل همه چیزهای دیگر که اهدایی دشمنان این آب و خاک به آنان، نو و لوکس بود، ولی وقتی آنان تیر می خوردند از داغی گلوله لباس های شان آتش می گرفت و شروع به سوختن به صورت تدریجی می کرد و بعد از مدتی جنازه های آنان بدون لباس می شد، این چیزی بود که در طول جنگ من برای اولین بار می دیدم، که این اتفاق برای جنازه ای اتقاق می افتاد.

    ظاهرا رسوایی را خدا برای آنان که دستشان به خون مظلومان آلوده بود، تا این حد در نظر گرفته شده بود. کار دیوانه وار منافقین انسان را به یاد این جریان می انداخت که خدا صدام را مامور کرده است تا آنان را که در طول جنگ به جاسوسی و به کشتن دادن رزمندگان و مردم عادی شهرها اقدام کرده بودند، در آخرین روزهای جنگ به مهلکه ای آورد و با ننگی تازه در گردابی گرفتار کند که نتوانند نجات یابند. خدا نمی خواست آنان که با این همه خیانت در حق ملت خود الوده بودند زنده به اروپا بازگردند و باز دشمنان و بدخواهان این کشور از آنان سو استفاده کنند. واقعا آنان به چه منطق و استدلالی در خدمت دشمنان این مرز و بوم قرار گرفتند. جاسوسی، ترور، همکاری به متجاوزین به وطن، قتل و.... در حق مردم ایران و عراق که در طول جنگ و بعد از ان انجام دادند واقعا نمی توان با هیچ دین و منطقی توجیه کرد. خدایا این فرزندان این ملت که در گرداب رذایل گرفتار شده اند را هدایت کن.  دهلی نو – 20/می/2009

    + نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 23:58 PM توسط سید مصطفی مصطفوی

    بعضی شهدای نبرد مرصاد که در مزار شهدای شهر شاهرود خفته اند:

    بسیجی شهید رضا نادری فرزند محمد ولی، متولد 1346، شهادت 5/5/1367 که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل گردید، قسمتی از وصایای شهید: "ای برادر کجا می روی کمی درنگ کن، آیا با کمی گریه و یک فاتحه بر مزار من و امثال من مسئولیتی را که با رفتن خود بر دوش تو گذاشته ایم از یاد خواهی برد؟ یا نه ما نظاره گرخواهیم بود که تو با این مسئولیت سنگین چه خواهی کرد"

    معلم بسیجی شهید احمد فضلی فرزند حسین، ولادت 1335 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض شهادت نایل آمد و در تاریخ 11/3/1379به خاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید: "هدف، رسیدن به خدا یعنی رضایت اوست و شهیدان برای نیل به آن هدف از کوتاهترین راه عبور می کنند خداوند ما را از بندگان مخلص خدا قرار بدهد".

    بسیجی شهید احمد اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1337، شهادت 5/5/1367، که در کربلای اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به فیض شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "تقاضا دارم در تعلیم و تربیت فرزندانم کوشا باشید و تا زمانی که بزرگ شدند نه تنها از مرگ من ناراحت نباشند بلکه افتخار کنند که پدرشان در راه خدمت به اسلام و مسلمین و دفاع قرآن و مملکت اسلامی به شهادت رسیده است". 

    بسیجی شهید محمد حسن اکبری فرزند علی اصغر، ولادت 1336، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از پیام شهید: "برادران امروز تکلیف حکم می کند گوش به زنگ باشیم که از جماران چه فرمانی صادر می گردد و به جان دول پذیرا باشیم از امت حزب الله انتظار دارم دست از امام برندارند و رضای خدا را در همه حال در نظر داشته باشند".

    بسیجی شهید فریدون عباسی شاهکویی فرزند محمد ابراهیم، ولادت 1332 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل امد. عشق یعنی رستن از خود به تمامیت مردانگی،      رفتن به الی الله و ایثار جان و جاوندانه شدن،   به تمامیت عشق، حیات از عشق می شناس و ممات بی عشق می یاب.

    بسیجی شهید علی مقدس فرزند محمد حسن، متولد 22/10/1333 شهادت 5/5/1367 اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل .        من خواستار جام می از دست دلبرم      این راز با که گویم و این غم کجا برم        جان باختم بحسرت دیدار روی دوست       پروانه دور شمعم و اسپند آذرم         این خرقه ملوث و سجاده ریا         آیا شود که بر در میخانه بر درم     گر از سبوی عشق دهد یار جرعه ای       مستانه جان  زخرقه هستی در آورم         از غزلیات حضرت امام ره

    بسیجی شهید احمد شیخ کبیر فرزند عباسعلی  ولادت 21/2/1336 شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام اباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل گردید. هستی عاشق دلباخته از باده توست        بگذر از خویش اگر عاشق دلباخته ای    بجز این مستیم از عمر دگر حاصل نیست       که میان تو و او جز تو کسی حایل نیست   رهرو عشقی اگر خرقه و سجاده فکنی        چه توان کرد که این بادیه را ساحل نیست     که بجز عشق تو را رهرو این منزل نیست

    بسیجی شهید غلام موثق فرزند داود ولادت 1326 شهادت 5/5/1367 که در منطقه اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. قسمتی از وصایای شهید   "چرا مرگی را انتخاب نکنیم که آبستن زندگی باشد چرا انگونه نرویم که ائمه معصومین رفتند چرا باشیم تا ذلیل شویم و نرویم تا عزیز گردیم سلاح شهیدان این پروانه های کوی عشق و عشاقان الله رابر زمین نگذارید...."

    بسیجی شهید محمد عمیدی فرزند محمود، ولادت 1324، شهادت 5/5/1367 که درمنطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد. هرکسی لاله صفت جام شهادت نوشید        به یقین تا به ابد زنده و جاویدان است      مجلس آرای همه مجلسیان لاله شده است        هر که از جان گذرد لاله شدن آسان است

    بسیجی شهید جمشید تیموری فرزند غلامرضا، ولادت 1324، شهادت 4/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  مادر ره عشق نقض پیمان نکنیم        گر جان طلبد دریغ از حان نکیم     دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

    پاسدار شهید غلامرضا خسروجردی  فرزند محمد علی، ولادت 1343، شهادت 5/5/1367 که در منطقه عملیاتی اسلام آباد غرب عملیات مرصاد به دست منافقین مزدور به خیل عظیم شهدا پیوست. هر قطره خون من یک لاله شود          هر آه دلم هزارها لاله شود         فردا که زخاک من بروید گل سرخ        گلخانه مزار و خاکم از ژاله شود

    سرباز شهید حسن عامری فرزند اسماعیل، ولادت 1347 شهادت 6/5/1367 که در اسلام آباد غرب عملیات مرصاد بدست منافقین کوردل به درجه رفیع شهادت نایل آمد. خوشم بادا که سوی یار رفتم    چوگل بر دامن گلزار رفتم      حسینی گشتم و با مرکب عشق    به سوی کاروان سالار رفتم  

    [1] - حمل و نقل اجناس و اشخاص به وسیله بالگرد

     

    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت۱۳۸۸ ساعت 23:51 شماره پست: 42

    + نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ساعت 23:58 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 
  • از کدام خدمتِ به مردم سخن می گویید، آقای مهدی چمران

    دیشب تبلیغات انتخاباتی به اوج خود رسید و همه آخرین توان خود را در تبلیغ رو کردند؛ صبح که برای ورزش صبحگاهی عازم بودم، آثار تحرکات تبلیغی شبانه را هم دیدم، و هم از شاهدانش شنیدم که تا ساعت دو بامداد هم ادامه داشته است، اما آنچه مرا شوکه کرد حجم تبلیغات لیست به اصطلاح "خدمت برای مردم" بود که به زیر درب ورودی منزلمان تزریق شده بود، و تمام حجم زیر درب ورودی به اندازه ایی که جا داشت، کارت های تبلیغاتی لیست تیم آقای مهدی چمران و گروه تحت امرش، پر کرده بود که به لحاظ تعداد و حجم آن که برای یک منزل ما فقط گذاشته بودند، شگفت زده شدم، کل رای دهندگان ما در این ساختمان مگر چند نفر است که وقتی شمارش کردم 231 کارت رنگی کیفیت بالا از این لیست برای شورای شهر تهران فقط زیر درب ورودی ما ریخته بودند، با خود گفتم احتمالا فرد اجیر شده برای پخش این تبلیغات خسته بوده و آخرین بسته را زیر درب ورودی ما تزریق کرده و خود را از آنها خلاص کرده و برای خواب رفته است، اما بیرون آمدم دیدم تمام کوچه همین است، جلوی درب همسایه ها تا سر خیابان وضع به همین منوال است، علاوه بر آن روی برف پاک کن هر اتومبیل پارک شده ایی در خیابان هم شاید نصف همین مقدار از کارهای تبلیغاتی این گروه که سال هاست بر شورای شهر تهران حکم می رانند، را قرار داده اند.

     

     

    رفتگر محله ما که اوایل هفته می گفت توی تهران به عنوان نفر اول در بین رفتگران شهرداری انتخاب شده و ناراحت بود که من ده دقیقه زودتر نیامده بودم تا شاهد فیلمبرداری و تهیه گزارش صدا و سیما از او باشم که برای مستند سازی کارش آن موقع صبح آمده بودند، هم خسته و پوکیده از جمع آوری این حجم از تبلیغات، که در کوچه و خیابان ریخته بودند، می گفت، می بینی آقای مهندس (مرا هر روز صبح قبل از طول آفتاب با همین اسم می شناسد و سلام و علیک می کنیم)، من نهصد هزار تومان حقوق می گیرم و آقای چمران برای من در شورای شهر چه کرده که این گونه خرج تبلیغ خود می کند؛ سپس خطاب به من گفت آقای مهندس اول هفته شما به من می گفتید تبلیغات انتخاباتی را جاروب نکنم، تا مردم ببینند و انتخاب کنند، حالا خودت بگو، من با این وضع کوچه چه کنم، آیا می شود کوچه و جلوی خانه مردم را با این وضع رها کرد؛ آخر چند روز پیش من به او گفتم مشهدی! برگه های تبلیغی که زحمت می کشند و پخش می کنند را صبح علی الطلوع جمع نکن، تا مردم وقتی بیرون می آیند بردارند و با کاندیداها آشنا شوند، زیرا برای این ها از جیب من و تو هزینه شده، تا مردم کاندیداها را بشناسند و تصمیم بگیرند و رای دهند.

     

     حجم تبلیغات تزریق شده به زیر درب ورودی ساختمان

    چیزی حدود 230 تا را خود شمارش کردم

     

    ولی آقای مهدی چمران که خود را با واژه "خدمت" می خواهید به مردم بشناسانید! بد کارنامه ایی را از خود به جای گذاشتید، شما در این چند سالی که رییس شورای شهر تهران بودید، آیا به مردم خدمت کردید و یا به کسانی که پاسخگوی اعمال خود نبودند؟!! آیا مردم مد نظر شما بود یا به کسانی که از اموال مردم این شهر نجومی خوردند؟!!، چگونه به خود اجازه دادید که نام "خدمت برای مردم" را برای خود انتخاب کنید که افشا کننده املاک نجومی (آقای یاشار سلطانی) زندان رفت، زیرا شما به وظیفه نظارتی خود روی شهردار و شهرداری عمل نکردید، کاری که شما وظیفه قانونی داشتید و نکردید، و امروز شهرداری تهران مثل کشور بعد از احمدی نژاد، یک مجموعه بدهکار خواهد بود که از سردار محمدباقر قالیباف به شهردار نگون بخت بعدی تحویل خواهد شد، و همانگونه که حسن روحانی چهار سال بدهی ها و خرابکاری های محمود احمدی نژاد را وارث شد، شهردار بعدی تهران نیز وارث هزاران میلیارد تومان بدهکاری خواهد بود، که شهردار تحت حمایت کامل شما برای بعدی به جای خواهد گذاشت؛ بد کردی آقای مهدی چمران، شما با اعمال خود، چهره مشعشع و تابان و پر افتخار برادرتان شهید مصطفی چمران را هم نابود کردید، البته برای اهل بصیرت بین شما و او اصلا تناسبی نیست، اما واقعیت این است که شما بر قله شهرت آن بزرگمرد صحنه دفاع، تفکر و... نشستی و جاده صاف کن "نجومی خواران" شدی، بد کارنامه ایی را از خود بجا گذاشتی. نام چمران را هم لکه دار کردی، در حالی که مردم با این نام به مبارزه، عرفان، دعا، علم، بصیرت، پیشاهنگی، تاریخ، مردان بزرگ، و هزاران واژه مقدس دیگر قرینه می شدند، اما با نام شما به یاد چه خواهند افتاد.

     

    حجم تبلیغات قرار گرفته روی برف پاک کن شیشه اتومبیل های داخل کوچه

     

    البته متاسفانه این خاصیت و سیره شما اصولگرایان و کاندیداهای شماست، که هر موقع می خواهند خیزی بزرگ بردارید، نهاد و یا منبع مملو از ثروتی در کشور را کرسی پرش خود قرار می دهد، وقتی آقای ابراهیم رییسی می خواهد خیز بزرگ ریاست جمهوری را بردارد، ابتدا بر امپراتوری ثروت امام رضا (ع) دست می یابد، محمود احمدی نژاد بر دریای ثروت شهرداری تهران تکیه می کند و به صله دادن و بذل و بخشش اموال مردم برای عوام فریبی می پردازد و رییس جمهور می شود، و همچنین سردار محمد باقر قالیباف هم بدون هیچ گونه پشتوانه حزبی، معاونت اجتماعی شهرداری تهران را تشکیلات حزبی و عملیاتی خود  قرار می دهد و ثروت این مردم در این تشکیلات عظیم شهرداری تهران که بودجه اش چند برابر وزارت چند خانه ی دولت دارد را، سکوی افکار و اقدامات سیاسی خود قرار می دهد، تا در نقش "پرده دری بی مهابا و بدون ترس از عقوبت" در انتخابات حاضر شود و از کاندیدای اصلی اصولگرایان (ابراهیم رییسی) هم پیش بیفتد، اما او مهره فصلی برای برهم ریختن اعصاب رقیب در انتخابات بود و اصولگرایان دیگر در جایگاه ریاست جمهوری به سرداری مثلی قالیباف نیاز نداشتند، بلکه به عمامه سیاهی مثل رییسی نیازمند بودند تا در نقش "منجی محرومین" بر سکوی امام رضا سوار شده و خیز بزرگ خود را بردارد، حتی اگر اقبالش در نظر سنجی ها کمتر از سردار محمد باقر باشد.

     

    این همه خدمت؟!! برای هر منزل در کوچه ما

    خدا رحم کند که اگر بیایند چقدر باید از ما بگیرند

    تا این حجم تبلیغات را جبران کنند

     

    اما جناب چمران شما در تمام اعمال خلاف سردار قالیباف در شهرداری تهران شریک هستید، آنگاه که پیش از انتخابات با محدود سازی نمایندگان واقعی مردم شهر تهران در شورای شهر، مثل دکتر مسجد جامعی، حافظی و...، نگذاشتید نظارتی موثر بر شهردار و شهرداری تهران شود و همین معاونت اجتماعی شهرداری در رسواترین شکل سو استفاده از امکانات و بودجه ورزشی منطقه 3 در تاریخ 24/2/1396 با سو استفاده از غفلت مسولین امر در شورایاری محلات، و نیروی ها مسول نظارت، شو تبلیغاتی برای آقای "علیرضا دبیر" در پارک ملت برگزار کردند، و موسیقی گذاشتند و رقصیدند و به نفع آقای قالیباف شعار دادند، و مسول معاونت اجتماعی منطقه سه شهرداری تهران به همراه معاونین و مشاورینش در این جمع بالای سن، قرار گرفتند و معترضین از مردم محل به این سواستفاده محرز هم از سوی دوستان معاونت اجتماعی مورد فحش و ناسزا و ضرب و شتم قرار گرفتند و...

     

     

    حجم تبلیغات قرار داده شده

    در مقابل درب ورود همسایه ایی دیگر

     

    اما آقای چمران متاسفانه اگر روزی در این کشور کارهای خلافی می شد، انجام دهندگان آن هدفی خدایی داشتند و برای قرب الهی به مصلحتی بزرگ فکر می کردند و دست به اعمال خلاف قانون می زندند (که البته امام همان را هم بعد از بحران جنگ گفتند، تعطیل و همه به قانون باز گردند)، اما امروز تشنگان قدرت، می خواهند خود را "شیفتگان خدمت" برای مردم جلوه دهند، و امروز این قدرت و ثروت است که دیگر مثل روز هدف آنان شده است، که آقای پیرهادی (مسول اجتماعی شهرداری منطقه سه شهرداری تهران) برای کمک به برادرش که در شورای شهر تهران، دوشادوش شما به سردار قالیباف برای فرار از سوال و پرسش و بازرسی در مورد املاک نجومی، حادثه پلاسکو و... حضور دارد، به تبلیغ آقای علیرضا دبیر با امکانات و بودجه معاونت اجتماعی و ورزش منطقه 3 اقدام می کند. آری آقای چمران دست شما در اینجا هم پیداست، بله وقتی سردار قالیباف از کاندیداتوری انصراف می دهد هم، بنرهای او کنده می شود و بنرهای علیرضا دبیر و آن پهلوان دیگرمان آقای جدیدی و... که اینک در بازی های شما این قهرمانان و مدال آوران نیز آبروی خود را باختند، به بزرگی بنرهای سردار محمد باقر چاپ می شود و بر داربست های سردارِ شهردار بالا می رود. اینها اگر سو استفاده نیست پس چیست.

     

    لیست خدمت پاش داده شده در ورودی خانه همسایه

     

    اما جناب آقا مهدی چمران، آن روزی که برادر شما دکتر چمران (آقا مصطفی) در رکاب امثال مهندس بازرگان (نخست وزیر ایران)، وزارت دفاع را به عهده داشت و رخت مهندسی از تن بیرون کرده بود و مثل یک سرباز با دشمن متجاوز می جنگید، و تجربه مبارزات و جنگ های نامنظم خود در همکاری با شیعیان جبش امل در لبنان و مصر را به خدمت کشور و جنگ تحمیلی در آورده بود، و یا آن موقعی که در 31 خرداد 1360 آنقدر به دشمن نزدیک شده بود تا خمپاره 60 میلیمتری دشمن هم توانست او را مورد اصابت قرار دهد، و بعد از عمری علم آموزی، نبرد، تزکیه نفس، مبارزات اصیل و... آخرین نفس های خود را درحالی که خون از بدن با ارزشش جاری بود، می کشید، شاید هرگز فکر نمی کرد، سابقه انقلابی، مبارزات، شهرت علمی و... او سکویی برای برادرش آقا مهدی چمران شود، که برادر این شهید بزرگوار کارش به جایی برسد که روزی بر موج شهرت او سوار شود و جاده صاف کن کسانی شود که برای رسیدن به قدرت از هیچ چیزی حتی ضربه زدن به منافع ملی هم فرو گذار نمی کنند، و از پرورش یافتگان دستگاه اجتماعی شهرداری تهران در ذیل مدیریت آقای چمران و قالیباف از دیوار سفارت عربستان بالا روند و آن را به آتش بکشند و زمینه را برای مظلوم نمایی ظالمی مثل عربستان مهیا کنند که این ظالم در خون حاجیان منا، شیعیان مظلوم یمن، مردم مظلوم سوریه، نیجریه، پاکستان، افغانستان، عراق و هزار نقطه دیگر جهان از جمله نیویورک، پاریس و... غرق شده و راه گریزی ندارد، و اینکه با عمل خیانت بار امثال کردبچه ها، علیه دولت و ملت خود عمل کرده و عربستان بدهکار را، تبدیل به طلبکار و مظلوم نمایند.

     

    جناب شهیدِ بزگوار! آقا مصطفی چمران عزیز

    آیا هیچ فکر می کردی روزی بر موج نامِ نام آوری چون تو

    با مردم تو این کنند

  • استاد هنرمند جمشید سماواتیان، بزرگ مردی با طبعی بلند

    چند قدمی که دوشادوش مردان اهل هنر بزنی و با خصوصیات شان آشنا شوی، آنان را عجوبه هایی می یابی که از حیرت انگشت به دهان می مانی، مردانی که در اوج نیاز چنان طبع بلندی را به نمایش می گذارند که متعجب از تربیتی می شوی که اینان بر نفس خود اعمال کرده اند و لگامی که بر خواسته های نفسانی خود زده اند تا روحشان به پرواز درآید و آثاری را خلق کنند که در عمقش غرق شوی؛ اینان بعضا دارای طبعی بلندند، به بلندای آسمانخراش های سر به فلک کشیده، و در مواجهه با آنان با خود می گویی اگر اینان انسانند، پس ما چی هستیم، مردانی با طبعی بزرگ به بزرگی آسمان ها، به بزرگی مردان بزرگ، که در زیر چرخ های خشن جامعه بی توجه به هنر و هنرمند له می شوند.

    از راست به چپ استاد حسین صدری (هنرمند نقاش برجسته کشور و صاحب مقامات هنری ملی و جهانی) و همچنین استاد جمشید سماواتیان این عکس در دیدار از نمایشگاه ایشان توسط این جانب گرفته شد و پست صحنه تصویر آثار هنری استاد سماواتی قابل رویت است

    امروز به اتفاق جناب استاد حسین صدری (از هنرمندان نقاش کشور که صاحب مدال های جهانی و کشوری در رشته نقاشی است) از نمایشگاه نقاشی استاد جمشید سماواتیان بازدیدی کردم و توفیق همنشینی با هنر و اهالی هنر نصیب گشت، که البته "قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری" و لذا ما کجا و جهان شگفت انگیز و عمیق و پر معنی هنر کجا، در قضاوت هنر و آنچه دیدیم، سخنانی بر زبان و یا دلم گذشت که ناشی از نامانوسی ام با هنر بود و بس؛

     نقاشی های این مرد بزرگ که گاه قطعه کاری بود مربوط به پنجاه سال قبل و یا پورتره ایی از مادر بزرگ و یا مادرش، تصویر فردی که دریچه مرگ را ناگهان به رویش گشاده اند و حیرت زده از آنچه در پس پنجره دیده به دنیای پس مرگ می نگرد و یا نقاشی های مینیاتوری که انگار از زیر کچ هایی بیرون کشیده شده که به هنگام حمله مسلمانان به ایران، بر دیواره های قصرها کشیدند تا فاتحان این نقش های حرام را نبینند و امروز هنرمندانی با هزار زحمت آنان را از زیر کچ ها بیرون کشیده اند و... مخدوش و پاره پاره و خسارت دیده و...

     تعدادی از نقاشی های استاد سماواتیان بر کچ و خاک در این نمایشگاه، انگار نقاشی های باستانی خسارت دیده از این دست را به خوبی و هنرمندانه به تصویر کشیده بود و... همین نقاشی ها مرا به هند برد، به شهر "اورنگ آباد" در ایالت "مهاراشترای" هند، به غارهای "اِجنتا" و "اِلورا" (1)، جایی که روزگاری مقر راهبان و یا مردان بزرگ بودا مسلک هند بوده است، شاید حوزه های علمیه آنان، یا عبادتگاه شان و... که مملو است از مجسمه ها و نقاشی هایی که بر دیوارها خلق شده اند؛

    و با این که بودا و بوداییان را هزاره هاست از هند رانده اند ولی این آثار هنری بر جای مانده اند تا بگویند که اینجا روزگاری عرصه بودای بزرگ بوده است. بعد از دیدن این غارهای عظیم کنده شده در سنگ های سفت و سخت بود که فهمیدم هنر چقدر می تواند سخنان و پیام هایی را برای هزاره ها در خود نگهدارد و به نسل های آینده واگو نماید، در حالی که در زمان حال دیگر اثری از آن پیام و سخنان باستانی نیست. حقایقی را واگو کند که دیگر از یاد رفته است و در واقع به غیر از این سندِ هنری، سند دیگری وجود ندارد که واگو کننده حقایق باورنکردنی نسل های خالق این آثار باشد و...

    آری افسوس باید خورد که این هنرمند عزیز کشورمان در سن 78 سالگی به حراج آثار خود اقدام کرده است، آن هم به قیمت های ناچیز، آن هم به دلیل نداشتن جا برای نگهداری و... (2) این درد را به که باید گفت، به قول یک بازدید کننده این نمایشگاه، این حرکت استاد سماواتیان در واقع اعتراضی است بدون صدا، پلاکارد و... به شرایطی که جامعه بر چنین هنرمندانی تحمیل می کند. به نظرم این یک خودزنی آشکار است و فریاد اعتراضی خاموش، که البته کسی آن را نمی شنود و اگر می شنود به روی خود هم نمی آورد و... و شاید جامعه می گوید بگذار خودزنی کند، مگر چی می شود؟!! اگر هنر و هنرمند نباشند کجای دنیا خش بر می دارد؟!! اصلا چه لزومی به هنر است و هنرمند؟!!

    اما جای شگفتی است که مرد ساده پوشی چون این هنرمند که از دنیا چند لباس مندرس در تن دارد و چند اثر هنری ارزشمند که به حراجش گذاشته است، چنین انسان هایی که مجبور به حراج سرمایه زندگی اشان شده اند و آثاری که چون جان دوستش دارند و در توضیحاتش از این آثار این عشق موج می زند، چوب حراج به عشقش زده است ولی حتی در همین شرایط از وطن می گویند، از ماندن در آن و نرفتن از این خاک و خالی نکردن آن؟!! ماندن و کار کردن می گوید و با این همه بی مهری از مهر به آب و خاک می گوید و به ذکر اشتباه مردانی از این دست می پردازد که راه مهاجرت در پیش گرفته اند، چقدر بزرگند این مردانِ مرد و چه طبع والا و چه دل بخشنده ایی نسبت به جامعه خود دارند؟!!

    استاد سماواتیان می گفت که از وزارت ارشاد گفته اند "نشان درجه یک هنر"ت آماده است، چرا نمی آیی بگیری؟!! نشانی که اگر کسی مفتخر به دریافتش شود مزایایی از جمله حقوق مختصر ماهانه ایی و... نصیبش می شود، آب باریکه ایی که کمک بسیار خوبی است، ولی استاد حسین صدری می گفت چون استاد سماواتیان گفت "من این حقوق را نمی گیرم، من هم اگرچه مفتخر به دریافت نشان درجه یک هنر شدم ولی بر خود حرام کردم که مواجبش را دریافت کنم." استاد سماواتیان می گفت وقتی از خانه خود بیرون می آیم جوانانی را در خیابان می بینم که به این وجوه از من محتاجترند پس بر من روا نیست که چنین پولی را در بود چنین افرادی بگیرم؛  و نگرفتم و...

    واقعا انسان انگشت به دهان می ماند که این هنرمند بزرگ جایی از خود برای سکونت و نقاشی ندارد که آسوده از مسایل و مشکلات، به هنرش بپردازد، ولی بر خود گرفتن وجوهی از جیب چنین مردمی را حرام می کند؟!! آفرین بر طبع بلند چنین رادمردان بزرگی که انسان در پیش پای مردانگی، طبع غنی و بزرگی اشان به خاک می افتد.

    در مقابل چنین مردان بزرگی که از قضا به فراموشی هم سپرده شده اند، کسانی را می بینی که چون به بیت المال می رسند هر آنچه بتوانند می کنند و رقم های اختلاس و دزدی اشان رکوردهای تاریخی و جهانی می شکند و بیشرمانه سربلند وگردن فراز و مدعی در جامعه و مجامع عمومی اش می گردند و مترصد فرصتند تا باز دوباره بر گرده اسب قدرت و ثروت این مردم بنشنند و بتازانند؟!! اُف بر این ها و ناجوانمردی اشان و آفرین بر این ها که این چنین پاکند و بی ادعا.

    1-   https://en.wikipedia.org/wiki/Ajanta_Caves   

    2-  www.rashednews.com/news/42141   

     + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اسفند۱۳۹۴ ساعت 23:54 شماره پست: 898

  • اعلامیه کاروان حج تمتع سفارت ج.ا.ایران دهلی در سال 1389

    مسول هماهنگی کار ورود کاروان حج امسال هستم لذا این متن را برای آمادگی برای مراسم استقبال از کاروان حج سفارت ج.ا.ایران در دهلی نو تهیه و برای ارگان های مقیم ارسال داشتم.

    به نام خدای کعبه

    لبیک الهم لبیک – لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمت لک والملک – لا شریک لک والملک

    قابل توجه کلیه همکاران گرامی

    اکنون که در آستانه عید غدیر خم و عید ولایت امیرالمومنین (علیه السلام) قرار داریم و شور شادی از این نعمت الهی به سوی مومنین خدا و علی الخصوص شیعیان در تمامی اکناف عالم گسترده است، نوید بازگشت حجاج بیت الله الحرام و آستان بوسان حرم نبوی (که سلام و تحیت خدا و بندگانش بر روح ایشان و فرزندانش باد)، نیز بر شادی ما افزوده است. به اطلاع می رساند به مناسبت بازگشت این عزیزان ضیافت شامی در ساعت 30/19 روز سه شنبه مورخ 26/9/87 در محل سفارت جمهوری اسلامی ایران در دهلی نو برگزار خواهد شد، لذا حضور شما عزیزان به همراه خانواده محترمتان زینت بخش این مجلس معنوی خواهد بود. ضمنا با توجه به ورود این عزیزان به هند در تاریخ 25/9/87 مراسم استقبالی نیز در حدود ساعت 14 در محل سفارت جمهوری اسلامی برگزار خواهد شد.

    باتشکر از طرف خانواده های نبی زاده – سعیدی– حیدری - نوایی - قزوه - طباطبایی- سبحانی - مصطفوی  

    + نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 8:42 شماره پست: 68

  • ایستگاه راه آهن شاهرود در آینه تصاویر

    دیر زمانی نه چندان دور در زمان عارف قزوینی [1] مفهوم وطن چندان وسعت نداشت و مردم آن زمان وطن را به ناحیه ایی متعلق می دانستند که در آن متولد می شدند، و از وطن بزرگتر غافل شده بودند، اما این روزها دیگر وطن در بین ما به یک محدوده ده و یا شهر محل تولدمان محدود نمی شود و به مرزهای جغرافیایی سیاسی گفته می شود که چنانچه بیگانه ایی بخواهد در آن وارد شود باید بیاید و درخواست روادید ورود و یا همان ویزا کند، تا اگر خواستیم در آن وارد شود، و یا گاه وطن از سوی فرهیختگان و آگاهانی از این مرزهای جغرافیایی نیز فرارفته و گسترش یافته و شامل حوزه تمدنی ایرانیانی می شود، که در زمان باستان می زیستند، برای این ایرانیان، ایران دیگر گربه نشسته بر نقشه های جغرافیای سیاسی کنونی نیست، بلکه از "میان رودان" در عراق کنونی آغاز تا "کاشقر" در سین کیانگ چین و "کشمیر" یا ایران کوچک در هند و از آن سو تا تاجیکستان و از این سو تا ورای "قفقاز" و گرجستان گسترش می یابد.

     

    لوگوی زیبای راه آهن ایران

     

     اما یک ملت چگونه احساس هموطنی می کنند؟ یکی از دلایل این احساس "ارتباطات" است که در گسترده ایی چنین وسیع، آنان را به لحاظ فرهنگی، اقتصادی و.... به هم مرتبط می کند، تاریخ نشان می دهد که تمدن های بزرگ، سرزمین های دیگر را از طریق ارتباطات، در ضمیمه خاک خود حفظ می کردند، لذاست که "راه شاهی" ارتباطات بین امپراتوری های باستانی ما را در شوش و دیگر نقاط آن در شمال، شرق و غرب ایران باستان و بزرگ متصل می کرد. در دوره معاصر نیز ارتباط راه آهن در قوام جغرافیای سیاسی کشوری که اکنون ایران نامیده می شود، بسیار موثر بود، و آنگاه ایران کنونی معنی خود را بهتر نشان داد که بین خرمشهر و زاهدان و جلفا و مشهد با تهران که سال هاست پایتخت ایران شده بود، ارتباط ریلی برقرار شد و از آن زمان دیگر جدایی ها از این خاک کاهش یافت، زیرا تا پیش از این در زمان قاجار خاک ایران، که ارتباط ریلی نداشت، بسیار آب رفت و کوچک و کوچکتر شد.

     

    جدول زمانبندی ساخت نزدیک به 5 هزار کیلومتر راه آهن ایران در زمان پهلوی

    جدول زمانبندی ساخت نزدیک به 5 هزار کیلومتر راه آهن ایران در زمان پهلوی

     

    نمی دانم آنروز که بنیانگذار سلسله پهلوی بنیان راه آهن ایران را در شکل کنونی آن نهاد، چقدر این منظور را مد نظر خود داشت، ولی آنچه مسلم است، بلافاصله بعد از این که او شورش های جدایی طلبانه جزایر خودمختار در گوشه و کنار این آب و خاک را فرو نشاند، و آنان را تابع قانون یکدست در مرکز و پایتخت ایران کرد، تا هر کسی در هر استانی ساز خود را نزند و قانون خود را به اجرا در نیاورد، و هر کسی در محدوده خود حکم به سلیقه خود نراند، بلافاصله فکری برای ارتباط آنان با مرکز کرد و ارتباط استان ها را نیز از طریق ریلی با تهران برقرار نمود، به طوری که تلاش او برای گسترش صنعت ریلی کشور بسیار قابل توجه و نشان از هدف گیری بسیار درستش در این زمینه داشت. شاید او از تجربه هند آموخته بود که از یک تنوع فرهنگی و زبانی مشکل ساز رنج برده و می برد و انسجام ملی اش در خطر همین تنوع زیاد است، و این ارتباط راه آهن بین مناطق مختلف آن کشور وسیع و پرجمعیت است، که به یکی از مظاهر وحدت ملی در این کشور تبدیل شده، و من خود در یکی از خطوط ریلی هند سفر شخصی داشتم، و از کلکته (ایالت بنگال غربی) در شرق، تا امریتسر (ایالت پنجاب) در غرب آن کشور سفر ریلی کردم و با تن و جان خود حس کرده و دیدم که چطور یک هندی می تواند، تنها با پانصد روپیه (هر روپیه اکنون نزدیک به 50 تومان است) این فاصله را در سال 1387 طی کند.

     

    نقشه ریلی ایرانی که اکنون بیش از 13 هزار کیلومتر راه آهن دارد

    نقشه ریلی ایرانی که اکنون بیش از 13 هزار کیلومتر راه آهن دارد

     

    و یا شاید رضاشاه از چینی ها آموخته بود که بلافاصله بعد از الحاق تبت به سرزمین چین فعلی، ارتباط ریلی این بلندترین نقطه دنیا در هیمالیا و یا "بام دنیا" را با پکن برقرار کرد، تا آنرا بتواند در سرزمین خود حفظ کند. نمی دانم رضاشاه از که آموخت، ولی این مسلم است که او به درستی آموخت، و هدف گیری کرد و در این زمینه بسیار درست حرکت کردند، و کاملا به هدف زد و امروز صنعت ریلی این کشور به نام اوست.

    اما من بعد از بیش از بیست سال که از جنگ ایران و عراق گذشته بود و در زمان جنگ از این سرویس ارتباطی استفاده می کردم، مجددا توفیق یافتم بر خطوط ریلی که او بنیان گذاشت سفر کنم، خطوطی که انگار چنان بنیادش را درست و محکم نهاده که بعد از دهه ها، تغییر آنچنانی هم نکرده است، آری باز دوباره پای بر خطوط آهنی گذاشتم و با نفس های کارگرانی هم نفس شدم که با کمترین امکانات بیش از چهار هزار کیلومتر راه آهن را کشیدند و خاطرات بیل و کلنگ آنان که در این صنعت نوپا و جدید به کار گرفته شده بود و من خاطرات آن را از نسل قبلی ها بسیار شنیده بودم، که چطور با ماهیچه های بدن خود و چهارپایانِ شان در خدمت ساخت این بنای وسیع، شگفت انگیز و ماندگار قرار گرفتند تا آنرا رقم زدند، هم داستان شدم.

    عکس های از ایستگاه راه آهن شاهرود با موبایل خود گرفتم که ناشی از معطلی نیم ساعته من، برای رسیدن قطاری از مشهد بود، تا مرا به تهران منتقل کند، و همین انتظار باعث شد خاطرات قطار و ریل تازه شود و چند لحظه ایی با این مردم هم درد، هم فکر و هم نفس شوم، و تصاویری از بازمانده های زحمت آن در ایستگاه شاهرود بردارم، تصاویری از زیرساختی که همچنان قدیمی و اما محکم است و راز ماندگاری اش شاید ناشی از اخلاصی باشد که در عمل مردانی بزرگ بود تا این وطن، ساخته و یا ماندگار بماند کسانیکه این حماسه سازندگی ایران را در دوره ی سخت جنگ جهانی اول و دوم، عاشقانه و پر شور سرودند.

     

    تابلویی در ایستگاه راه آهن شاهرود

    تابلویی در ایستگاه راه آهن شاهرود

     

    ورودی ایستگاه راه آهن شاهرود از سمت شهر

    ورودی ایستگاه راه آهن شاهرود از سمت شهر

     

    خروجی بنای ایستگاه راه آهن شاهرود به سمت سکوی سوار شدن مسافر

    خروجی بنای ایستگاه راه آهن شاهرود به سمت سکوی سوار شدن مسافر

     

    مسجد آیت الله بروچردی ایستگاه راه آهن شاهرود

    مسجد آیت الله بروجردی ایستگاه راه آهن شاهرود

     

    یادمه اون موقع ها وقتی نماز صبح بود و ما در مسیر کوهستانی و سرد بین تهران و اندیمشک سفر می کردیم تا خود را به منطقه جنگی برسانیم، و در خواب ناز بودیم علاوه بر بلندگوی قطار و ایستگاه که مردم را به نماز فرا می خواند، و زمان ایستادن بدین منظور را اعلام می کرد، ناگهان مامور واگن با کلید مخصوص خود به شیشه درب کوپه ها می کوبید و داد می زد "آقا نماز" "آقا نماز" و... و به این ترتیب همه را به بیرون رفتن از محیط گرم قطار برای گرفتن وضو در آب سرد ایستگاه و خواندن دو رکعت نماز صبح فرا می خواند، آنقدر خواب شیرین ارزشمندی بود که انسان دوست نداشت حتی برای نماز هم آن را بشکند، نمی دانم هنوز هم به این رویه غلط ادامه می دهند یا نه ولی روش درستی برای فراخوانی به خواندن نماز نبود.

    خطوط ریلی به سمت شرق ایستگاه راه آهن شاهرود

    خطوط ریلی به سمت شرق ایستگاه راه آهن شاهرود

     

    محوطه ایستگاه راه آهن شمال شرق ایستگاه راه آهن شاهرود

    محوطه ایستگاه راه آهن شمال شرق ایستگاه راه آهن شاهرود

     

    ایستگاه راه آهن شاهرود نگاهی به غرب

    ایستگاه راه آهن شاهرود نگاهی به غرب

     

    تابلوها هم گویای جهت است در ایستگاه راه آهن شاهرود

    تابلوها وقتی از قطار پیاده می شوی و نمی دانی در کدام جهتی
    گویای جهتی است که در ایستگاه راه آهن شاهرود باید بروی

     

    محوطه ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از غرب به شرق

    محوطه ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از غرب به شرق

     

    روی ریل در ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از شرق به غرب

    روی ریل در ایستگاه راه آهن شاهرود نگاه از شرق به غرب

     

    اینجا در هر سو که بروی به مسجد منتهی می شود کافی است کاز قطار پیاده شوی

    اینجا در هر سو که بروی به مسجد منتهی می شود
    کافی است که از قطار پیاده شوی

     

    ساختمان ایستگاه راه آهن شاهرود تصویری از روی سکوی پیاده شدن مسافر

    ساختمان ایستگاه راه آهن شاهرود تصویری از روی سکوی پیاده شدن مسافر

     

    ساختمان های راه آهن کشور را آنقدر محکم ساخته اند که هنوز سالم پا برجاست

    ساختمان های راه آهن کشور را آنقدر محکم ساخته اند
    که هنوز بعد از بیش از 60 سال سالم پا برجاست

     

    آثار باستانی حاشیه راه آهن - قلعه ایی باستانی در نزدیکی شهر صد دروازه یا همان دامغان فعلی - تمدن باستانی و فاقد هر گونه سلاحِ "هاراپا" و" موهون جودارو" را انگلیسی ها هنگام احداث راه آهن در پاکستان کشف کردند، تمدنی در همسایگی مناطق باستانی شهر سوخته در ایران.

    آثار باستانی حاشیه راه آهن - قلعه ایی باستانی در نزدیکی شهر صد دروازه یا همان دامغان فعلی -
    تمدن باستانی و فاقد هر گونه سلاحِ "هاراپا" و" موهون جودارو"
    را انگلیسی ها هنگام احداث راه آهن در پاکستان کشف کردند،
    تمدنی در همسایگی مناطق باستانی شهر سوخته در ایران.

     

     

     

    اگر صندلی خود را کنار پنچره انتخاب کنی، طبیعت بکر و زیبای اطراف را خواهی دید، من کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز نویسنده شهیر را در ایستگاه راه آهن شاهرود خریدم که در این مسیر بخوانم ولی طبیعت اطراف چشم هایم را رها نکرد که در خطوط کتاب فرو روند

    اگر صندلی خود را کنار پنچره انتخاب کنی، طبیعت بکر و زیبای اطراف را خواهی دید، من کتاب "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز نویسنده شهیر را در ایستگاه راه آهن شاهرود خریدم که در این مسیر بخوانم ولی طبیعت اطراف چشم هایم را رها نکرد که در خطوط کتاب فرو روند

     

    طبیعت بکر و دست نخورده مسیر را در کنار پنجره قطار هنگام مسافرت از دست ندهید

    طبیعت بکر و دست نخورده مسیر را در کنار پنجره قطار هنگام مسافرت از دست ندهید

     

     

     ایستگاه های قطار را نمی دانم چرا اینقدر زیبا می سازند  شاید این بخاطر زحماتی است که برای ساخت راه آهن می کشند  و وقتی به مقصد می رسند اوج شکرگزاری خود را با ساخت ایستگاهی مجلل نشان می دهند،  اینجا ایستگاه مرکزی راه اهن قطار شهر بمببی مرکز ایالت مهاراشترای هند است   ا

     ایستگاه های قطار را نمی دانم چرا اینقدر زیبا می سازند

    شاید این بخاطر زحماتی است که برای ساخت راه آهن می کشند

    و وقتی به مقصد می رسند اوج شکرگزاری خود را با ساخت ایستگاهی مجلل نشان می دهند،

    اینجا ایستگاه مرکزی راه اهن قطار شهر بمببی مرکز ایالت مهاراشترای هند است

     

     

    اینجا ایستگاه راه آهن "هاورا" در کلکته مرکز ایالت بنگال غربی هند است که از آنجا سفر خود را به امریتسر در ایالت پنجاب هند آغاز کردم ایستگاهی زیبا در حاشیه رود هوگلی که به خلیج بنگال می ریزد

    اینجا ایستگاه راه آهن "هاورا" در کلکته مرکز ایالت بنگال غربی هند است


    که از آنجا سفر خود را به امریتسر در ایالت پنجاب هند آغاز کردم


    ایستگاهی زیبا در حاشیه رود هوگلی که به خلیج بنگال می ریزد

     

     

     

    [1] - از عارف قزوینی نقل شده است که : «اگر من هیچ خدمتی دیگر به موسیقی و ادبیات ایران نکرده باشم ، وقتی  تصنیف وطنی ساخته ام که ایرانی از ده هزار نفر ، یک نفرش نمی دانست وطن یعنی چه ؟ تنها تصور می کردند وطن ، شهر یا دهی است که انسان در آنجا زاییده شده باشد !»

  • باران زیبای امروز ما را شست

    گاه خدا درهای آسمان را بی هیچ بهانه و خبری باز می کند و شما را چنان غرق نعمت می کند که تصورش را هم پیش از این نمی کردی، امروز از بامدادان تهران را بارانی شدید از نوع استوایی اش در بیست و دومین روز تیرماه و در میان تابستان شست و تمیز کرد، بارشی که حتی یک ساعت قبل از آن هم برغم همه پیش بینی های هواشناسی، برای مان غیر قابل تصور بود، زیرا تا پیش از این در گرما غرق بودیم و بارانی از این دست قابل تصور نبود، اکنون بارانی شستشو کننده آمده بود تا ماه ها خاک هایی که از آسمان و زمین بر ما باریده بود، را بشوید و پاک کند.

     

     

     دیروز وقتی از گردنه قوچک به تهران نگاه می کردم، در هنگامه نیمه روز مثل غروب بود و تاریک، اما امروز تهرانی متفاوت را شاهدیم تمیز تمیز، عالی، جای نفس کشیدن و... وقتی خدا بخواهد و باران پاک کننده اش را بفرستد دیگر از کسی اجازه نخواهد گرفت و هر آنچه بخواهد، خواهد شد. ما و گیاهان و جانوران از این باراش به وجد آمدیم.

    خداااایا چند صد هزار بار شکر، بر این بارش، آیا نعمتی بالاتر از باران هست؟!!

  • برداشت هایی از کلاس درس مولانا و ادبیات عرفانی

    برداشت هایی از کلاس درس مولانا و ادبیات عرفانی جناب دکتر سید عبدالحمید ضیایی که در تاریخ 28/7/1387 در خانه فرهنگ ج.ا.ایران در دهلی نو به همت انجمن اسلامی دانشجویان شبه قاره هند واحد دهلی نو برگزار گردید. در این کلاس داستان بقال و طوطی و پادشاه نصرانی قرائت شد که در بین ان مطالب ذیل عنوان گردید. عرفا قیاس کردن قبول ندارند و معتقدند که قیاس اصولا کار درستی نیست و مثال انان هم داستان اشتباه شیطان است که با قیاس بود که انحرافش شروع شد و گفت که من از اتش درست شدم ولی انسان از خاک زاده شده و من چگونه به او سجده کنم.؟!!!  مولانا با عقلانیت مخالف است او تنها با قیاس مخالف نیست بلکه با دو نوع دیگر استدلال عقلی از جمله تمثیل و استقرا هم مخالف است ولی جالب این است که خود وی در رد استدلالیون از استدلال استفاده می کند تا انجا که می گوید : 

     پای استدلالیون چوبین بود

    پای چوبین بی تمکین بود
    در نتیجه این دو بیت استدلالی
      مولانا این نتیجه را می خواهد بگیرد که پای استدلالیون (عقلیون) بی تمکین  (و سست و مشکل دار است و این قدرت تحرک را از انان گرفته است) است. در این جا می گویند که حتی غیر استدلالیون هم برای رد استدلالیون از استدلال باید استفاده کنند. مولانا و عرفا با تقلید هم به شدت مخالفند البته در  مورد  اصول دین حتی فقها نیز که در مقابل عرفا قرار می گیرند با تقلید مخالفند. منطق افراد مقلد این است که مثلا الف ، ب است زیرا فلانی (مکتب یا فردی که ازوی تقلید می کنیم) این چنین می  گوید ولی استدلالیون می گویند که برای هر نتیجه گیری باید دلیل عقلی داشت و به توصیه کسی یا مکتبی مطلبی ثابت نمی شود. اقای هایدیگر فیلسوف بزرگ غربی هم در تقسیم زندگی به زندگی عاریتی و واقعی مشخصات افرادی که زندگی عاریتی دارند را این چنین ترسیم می کند که یکی از ان مشخصات :
    1-
     تقلید و تعبد است.    2- سردرگمی و گیجی که مواردی که به وی ارجاع می شود (درونی و بیرونی) را با قول دیگران ارجاع می دهد و خود استدلالی ندارد (پاسخ به چالش درونی و بیرونی)   3- خود سانسوری (تمام زندگی برای راضی نگهداشتن دیگران تلاش می کندو رفتارش از این جنبه از اعتقاداتش نشات می گیرد)   4- مطلق انگاری خود (این افراد خود را محور حق می شمارند و هرچیزی غیر از ان را ناحق و انحراف می دانند و به شدت با دیگر افکار مقابله می کنند)  و....
    نیچه فیلسوف بزرگ المانی در این خصوص می گوید که برای خلاصی از این وضعیت باید از سه مرحله گشت:
    الف) مرحله شتری که در این حالت انسان هرچه که جامعه و... دیکته می کند انجام می دهد بدون اعتراض و تعقل و مثل شتر باربردار هرچه بارش می کنند می برد.
    ب) مرحله شیری که مثل شیر بر شرایط و دستورات می غرد و اعتراض می کند و به راحتی نمی توان به وی چیزی را تحمیل کرد و زیر بار هر چیزی نمی رود
    ج) مرحله کودکی که تولد دیگری باید داشت و همه چیز را کنار بگذارد و یک یک را با ملاک عقل و استدلال اول بسنجد و بعد قبول کند
    از طرفی نیچه می گوید که حقیقت خادم مصلحت است و به فرض که حقیقت را هم بفهمیم و به ما نشان دهند باز هم مشکل این است که طبق مصلحت ان را قبول و رد و یا انتخاب می کنیم . در این زمینه استاد
      مثال استدلال وجود خدا را مثال زد که اگر دو نفر مسلمان و یهودی برای خدا استدلال بیاورند ما امید داریم که استدلال فرد مسلمان قبول شود و صائب باشد و به مصلحت در این جا رفتار می کنیم (خدا که باید محور باشد محور نیست بلکه مصلحت است که در ارزوی ما نقش دارد)
    مولانا دین را راز می داند و راز زدایان از دین را به سخره میگیرد و می گوید کار انهابه جایی نمی برد. فقها و روشنفکران راز زدایان از دین هستند و فقها به دنبال شفاف سازی دین هستند. 

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 16:9 شماره پست: 12

  • به مدح آنچه ساخته ایم، مشغول می شویم

    حوادث تاریخی و از جمله محرم پشت محرم در گذرند، تا بشریت و از جمله ما مسلمانان از این پله به آن پله صعودی کرده و رشد معرفتی را به خود، جهان هستی و خالق آن تجربه کنیم، و انتظاری که از یادبود محرم می رود، همین حرکت رو به جلویی خواهد بود که باید حاصل شود. با توجه به حجم، وقت و سرمایه صرف شده در این مراسم بزرگ، برکات زیادی از آن مورد انتظار است، اما خساراتی در پی دارد، که نمی توان آن را نادیده گرفت، آنچه در این دهه در گوشه ایی از دستگاه عزاداری حسینی (ع) که خود در آن شرکت داشتم، دیدم، متاسفانه افزایش فضای مداحی های احساسی و گاه بی پایه و همچنین غلو در خصوص ماموریت، شخصیت و توانایی ائمه (ع) و دوری از حقیقت وجودی آنان به عنوان هادی انسان هاست.

    انگار هر چه به لحاظ زمانی پای پیش می نهیم بیشتر در فضای غلو در خصوصیات و معجزات مورد ادعا در پیرامون این هادیان و مصلحین بزرگ فرو می رویم، در حالیکه خداوند در قرآن کریم سرآمد و مرشد و پیشوای آنان یعنی پیامبر خاتم (ص) را انسانی مثل تمام انسان ها، با این تفاوت که به او وحی می شود[1]، معرفی می کند، اما چنان از ائمه خود سخن می گوییم که انگار تمام عالم در ید قدرت آنان است[2] و خداوند تفویض اختیار کرده و سکان مُقدرات و پرونده اعمال عالم و عالمیان را در دستان آنان قرار داده و خود به کناری نشسته و همه چیز این جهان و آن جهان از حساب و کتاب و صراط و میزان در ید قدرت ائمه (ع) ماست. حال آنکه خداوند در قرآن به پیامبر خود اشاره می کند و از زبان آن بزرگوار او را به دانستن حتی غیب نیز ناتوان معرفی می نماید[3] و تنها ماموریت او را ابلاغ پیام بدون حتی غصه خوردن از ایمان آوردن انسان و یا نیاوردنش اعلام می کند.

    در این روزها انگار عقل و منطق را در این فضای احساسی ناشی از محرم و شهادت امام سوم (ع) و یارانش به کناری نهاده و هرچه می خواهیم به این خاندان می بندیم و هر طور بخواهیم آنان را فارغ از قرآن و حقیقت خلقت، و ماموریت شان و... ترسیم شان می کنیم و به مدح آنچه ساخته ایم، مشغول می شویم؛ و در حالیکه باید رشد فکری دست اندرکاران این مراسم آنقدر افزایش یابد که جماعت مداحان آن هم به سِلک علما در آیند و ملتزم به عقل شده و با سند و مدرک حرف بزنند، ولی متاسفانه می بینیم برخی از مداحان که هیچ، که آنان خر خود را سوارند و می تازند و حتی بعض اهل منبر نیز عنان از کف داده به سلک این نوع از مداحان درآمده و گوی سبقت را از آنان در ساختن فضای احساسی و غلوآمیز و بزرگنمایی های بی مورد از ائمه اطهار (ع) ربوده اند.

    اینجاست که اقیانوسی از احساس ساخته می شود که از عمق منطق و عقل خالیست و نیروی که باید به رشد ما منجر شود، تنها به مشغول سازی و گذران یک دهه و یا یک ماه حرکاتی می گذرد که اگرچه صله ارحام صورت می گیرد و هزار نفع دیگر نیز می رسد، ولی آنچه که از انتظار می رود یعنی به افزایش معرفت و عمق علمی و عقلی و معرفتی است، نمی انجامد.  

     

    [1] - بگو: همانا من بشری همچون شمایم (جز اینکه) به من وحی می شود که خدای شما خدای یگانه است. پس هر که به دیدار پروردگارش (در قیامت و به دریافت الطاف او) امید وایمان دارد، پس کار شایسته انجام دهد. و هیچ کس را در عبادت پروردگارش شریک نسازد. (سوره کهف، آیه 110)  قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَر مِثْلُکُمْ یوحی إلَی أَنَّما إلهُکُمْ إِله واحِد فَمَن کانَ یرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا یشْرِکْ بِعِبادةِ رَبِّهِ أَحَدا؛

    [2] - آيات 128 و 129 آل عمران) ليس لك من الامر شي ء او يتوب عليهم او يعذبهم فانهم ظالمون ولله ما في السموات ومافي الارض يغفرلمن يشاء يعذب من يشاء والله غفور رحيم.  (اي پيامبر) چيزي از امر (كيفر يا بخشش كفار) به دست تو نيست (تنهاخداوند است كه) يا لطف خود را به آنها برمي گرداند (وآنها نجات مي يابند و) يا به كيفر ظلمي كه مرتكب شده اند عذابشان مي كند زيراآنچه درآسمانها و آنچه در زمين است تنها از آن خداست و او هر كه را بخواهد مي بخشد و هر كه را بخواهد عذاب مي كند و البته خداوند بخشنده مهربان است.

    [3] - قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْب.بگو: «من نمى‌‏گويم خزاين خدا نزد من است و من از غيب آگاه نيستم. (انعام آیه 50) قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي‏ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا إِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ. بگو: من مالك هيچ سود و زيانى براى خودم نيستم، مگر آنچه را خدا بخواهد و اگر غيب مى‌‏دانستم، منافع زيادى براى خودم فراهم مى‏‌كردم و هرگز به من زيانى نمى‏‌رسيد. من جز هشداردهنده و بشارت ‏دهنده براى گروهى كه ايمان مى‌‏آورند نيستم (اعراف آیه 188). ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ. (اى پيامبر!) اين، از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى‌‏كنيم (آل عمران آیه 44).

    دل نوشت ها و نظر داشت ها

    زیر مجموعه: سخنی به نظم و نثر

     دسته: دل نوشت ها و نظرداشت ها

     منتشر شده در 24 مهر 1395

     بازدید: 44

  • به کوری چشم ما زمستان هم بهاره

    امسال انگار خدا تصمیم گرفته که ما را از تشنگی بکشد، هر سال دریغ از پارسال، سال گذشته این موقع ها شاید نیم متر برف روی ارتفاعات البرز مرکزی نشسته بود و ذخایر آب این منطقه تا حدودی از ذخیره برف برخوردار بود، دیروز که صعود به قله توچال دوباره نصیب شد، حکایت رنج آور خشکسالی عجیبی که گریبان گیر ما شده است به روشنی چهره می نمود و این کوه ها ده سانتیمتر هم برف ندارند.

    به کوری چشم ما زمستان هم بهاره

    عکسی از برف های قله توچال در تاریخ 9/9/1396 تقریبن بدون برف

    حکایت مصیبت خشکسالی که در آن قرار گرفته ایم

    روزهایی بود که در سال 1357 شعار می دادیم "به کوری چشم شاه زمستان هم بهاره" ولی نمی دانستیم بهار در زمستان چقدر خسارت بار خواهد بود و انگار این روزها "به کوری چشم ما زمستان هم مثل بهار" شده و آفتاب عالم تاب چنان می تابد که انگار نه زمستانی آمده و نه قراره از آسمان برفی و یا بارانی بیاد. صدای خطر به بلندی غرش توفان های سهمگین ما در نوردیده است، نمی دانم تغییرات اقلیمی با ما چه خواهد کرد، با سرزمینی که هر سال خشک تر می شود و بیرحمی ما با طبیعت و طبیعت با ما هر سال بیشتر می شود.

    باید برای خود دعا کنیم تا شاید خداوند به برکت وجود گیاهان و جانوران بی گناه که چشم به آسمان برای نمی دارند این خاک تشنه را سیراب کند.

    آسمان هم کمر به نابودی ما بسته است. خدایا به ما رحم کن.

  • بی ایمانی پاکدینان، نشست موبدان در آتشکده استخر پارس

    سکوتی سهمگین فضای هشت گوش آتشکده استخر پارس [1] را تحت فشار شدیدی قرار داده است و همین سکوت فضای استرس زایی را می سازد که بر سنگینی جوّ مجمع بزرگان می افزاید، و در این بین تنها "تِریک تریک" ناشی از سوختن کُنده های چوب ناب زردآلو [2] که با جهش جرغه های آتش همراه است، گهگاه سکوت نیایشگاه آتش مقدس را در هم می شکنند و در این سکوت، این شعله هایند که در آتشدانی در مرکز آتشکده شعله می کشند و مردانه و مغرورانه به آسمان قد می کشند و انگار شعله های آتش مقدس نیز از حکم ممنوعیت دیدن اشعه های خورشید توسط شعله های مقدس آتشدان توسط کاهنان معبد به تنگ آمده و سرحال و قبراق ترین موجود معبدند [3] که هجوم می کنند و آزادانه در فضای وهم آلود آتشکده در هوا در رقصند؛ اما گویا شعله ها نیز از "سوختن و ساختن" ها خسته شده اند، و کنگره معبد را نشانه رفته اند تا شاید راهی به بیرون از آتشکده یافته، خود را از فضای سنگین معبد و این حکم ظالمانه خلاصی دهند و در این راه به روزنه های سقف آتشکده چشم امید بسته اند.

    اینجا و در مٌلک پارس همه در خدمت شعله هایند تا قدرتمندانه و شاداب شعله کِشند، اما حد آنان را در فضایی دور از اشعه های خورشید جهانتاب قرار داده اند، و به همین دلیل انگار شعله ها هم با همه وجود از آتشدان و آتشگاه و آتشکده خسته و فراریند. خوراک آتشدان معبد آنقدر زیاد شده است که آتشدانی که با چوب های نذری معتقدان به آتش مقدس برپا بود، اکنون هدایای پاکدینان دیگر تنها بخش اندکی از چوب ناب لایق سوختن در آتشکده بزرگ را تامین می کند، از این رو اهل آتش دست بدامن خزانه کاخ نشینان پرسپولیس و گاه تیسپون شده اند تا بتوانند شعله ها را همچنان غران در آتشدانِ آتشکده، حفظ و حراست و مستدام دارند؛ تجار ابریشم نیز نیز به طمع جلب نظر بیش از پیش ایزد توانا و در پرتو تجارت پر سود خود، به وفور پارچه های رزبفت تقدیم آتشکده و اهل آتش می کنند، تا بر رونق بازارشان که از بندر "ونیز" در ایتالیا تا حدود دربار خاقان چین را شامل می شود، بیفزاید.

     تحفه هایی ارزشمند و زیبا که یا جامه هایی بر تن سنگین معبد می شوند تا سنگ های سیاه از دوده آتشکده را بپوشانده، و دل پرستشگران و نیایشگران را امیدوار بر آتش مقدس و جلب و جَلا دهد و از سنگی و سفتی دیوارها و سیاهی دودهای نشسته بر آن آزار نبینند و لطافت را جایگزین سختی و دود کنند، و یا تن پوش هایی بر تن موبدانِ معابد می شود، تا نمودی از شوکت خداوندگارِ غنی معبدیان باشند؛ از این سبب است که تحفه های ارزشمند تجار بزرگ و متعدد هم نمی توانند صرف تهیه چوب های گرانقدر و لایق سوختن در آتشکده شوند. و سیل هدایا نیز دردی از هزینه های آتشدانِ پرخرج معبد را درمان نمی کند.

    آهن هدیه شده از سوی تجار آهن و فولاد نیز یا به حلقه های تزیینی لبه های آتشدان از آهنی می شود که همراه شعله ها، سرخ و گداخته شوند، تا دسترسی به آتشدان را غیر ممکن نموده، و در پرتو آتشدان شعله های داغ، آهن یکدست و گداخته گردد که تلالو آتش را در خود نشان دهد و همنوا با شعله ها، گرمی بازار آتش و اهل آتش را دوچندان کنند؛ و یا این آهن به درب های بزرگ و محکمی تبدیل می شوند که حافظ ثروت معبد و معبدیان شوند، تا از دست و دید نیایشگران آتشکده به دور ماند.

    این روزها خوراک، تنپوش، جیره و مواجب موبدان پرشمار آتشکده ها نیز سر به فلک کشیده و هدایای متنوع و سیل آسای حاجتمندان بیشمار دوره جنگ و خشکسالی که چون سیل راهی ورودی های آتشکده اند، تا سخاوتمندانه ببخشند، تا هم بخشیده شوند و هم شامل لطف خدای آتشکده گردند، نیز گرچه بخشی از مسایل مالی معبد را حل می کند، ولی مشکل همچنان باقی است، اما این هدایا هم در گردابی چنین بزرگ غرق می شود، تا باز چرخ آتشکده در گِل بماند و آواز بخشش بیشتر و بیشتر برای خدای معبد، از سوی موبدان همواره روانه مردمی شود که از فرط مشکل به آتش سوزان مقدس معبد رو کرده اند، از این حاجتمندان عده ایی ساعت ها به خوانش متون مقدس گات ها و اوستا مشغولند و عده ایی نیز در میان دو دست خود فرو رفته و با ایزد خود سخن می گویند، اما واقعیت این که نه آنان مشکلی از مسایل خود حل شده می یابند و نه آتشکده از سیل نذورات آنان سیر می شود.

    غنایم جنگی سهم آتشکده نیز از سوی سربازان پاکباز خسروانی صادقانه و مخلصانه، بی کم و کاست و بلکه بیشتر از حد و از بهترین نوعش به معبد پرداخت می شود، تا اُورمزد بزرگ هم نظر خود را از سر لشکریان بر ندارد و پیروزی ها دچار وقفه و رکود نشوند؛ موقوفه های آتشکده نیز دایم در خدمتند و ثروت و سود را روانه آتشکده می کنند، و هر روز هم به واسطه هدایای کوچک و بزرگ پارسیان معتقد از نوع فقیر و غنی، که بر تعدادشان افزوده می شود، بدین امید که آتش مقدس همچنان زبانه کشد و آیین زرتشت که تبلور و بُرُوزَش امروز در آتش مقدس خلاصه می شود، دچار خدشه و خلل نشود، تا مبادا نظر لطف ایزد یکتا از خاک پاک آیینان پارس بر نگردد و دچار خسران نشوند، همه در خدمت آتش و آتشکده اند تا پایه های آن مبادا دچار لرزه ایی شود. اما با تمام نگرانی ها و دست و سر بخدمت بودن مردم پاک آیین، لشکریان، دربار خسرو و موبدان و معبدیان پر شمار حافظ آتش مقدس، همچنان استرس و نگرانی موج می زند، تا مبادا در روند آتش و آتشگاه دچار نقص و نقصان شوند، تو گویا اورمزد بزرگ همه را خلق کرده است تا در خدمت آتش مقدس باشند.

    امروز نیز موبد موبدان در جایگاه رفیع خود در صدر مجلس و پشت به آتشگاه و رو به سمت نیایشگران بر آتش مقدس نشسته و با غرور خاصی که در وجود خود حس می کند به جماعت موبدان پرشمار معبد استخر پارس و معابد دیگری می نگرد که در صفی منظم بر درگاه بزرگ موبد خود خاضعانه ایستاده اند و منتظر کلام اویند تا مطابق میلش کسی و یا کسانی را بنوازد و یا بتازد، و ببینند امروز چه موضوعی را هدف تشریح و توضیح خود قرار خواهد داد. موبدان دست بر سینه ها به احترامش ایستاده اند و می خواهند بر خاک پای موبد موبدان که بر کرسی والای معبد نشسته، بوسه زنند، زیرا او را سایه ایزد بر زمین می دانند و چشم پارسیان و خسرو اشان به اوست، تا در پیشگاه اهورامزدا دعای خیر خود را شامل آنان کند تا هم رستگاری و هم گشایشی در زندگی خود به واسطه اش درک نمایند.

    در حالی که در سوی دیگر آتشکده مردمی بسیار در هیاهوی راز و نیاز در آستانه آتشگاه آتش مقدس غرقند، اینجا در این سوی آتشکده موبدان گردهم آورده شده اند تا از دلایل خلل در اعتقادات پارسیان نسبت به آتش و آتشکده و اهل آتش گفته و شنیده شود، اما گرچه مجلس تبادل نظر است، و باید کسی سکوت را بشکند تا سخن روند آغاز گیرد و وارد بحث اصلی شوند، ولی کسی را جراتی نیست تا پیش از موبد موبدان سخن آغاز کند، همه در این محفلِ بزرگان به خوبی و به تجربه آموخته اند که سکوت و اطاعت بهترین راهبرد برای ماندن در حلقه موبدان است، وگرنه پُرگویان در سلسله مراتب دستگاه آتش و آتشگاه، سیاست شده و از دور خارج خواهند شد تا باقی عمرشان را در ذلت و در خارج از حلقه ی موثرین اصلی بدور از اثر بگذرانند، و زندگی اشان در گوشه های خانه های خود به دور از چشم پاکدینان ختم شود.

    جای پیران پرگوی از این دست را نیز در حلقه موبدان، جوانان جویای نامی می گیرند که افتخارشان تنها حضور در حلقه موبدِ موبدان است و این حضور را برای خود بزرگترین منتی می دانند که تا به حال در یافته اند و بدان بسیار خرسند، شکرگزار و وفادارند. اما در اجتماع امروز هستند کسانی که دل در گرو آتشکده و عزتش دارند و دل هاشان جوش می زند تا کاری کنند و چیزی بگویند و حتی به قیمت از دست دادن جامه و حضور در حلقه، تا شاید معبد را از وضع موجود برهانند و تکانی در وجدان و درون حلقه ناپیدای مرکز ایجاد کنند که به خود آید و تغییری در خود دهند. اما معبد و معبدیان نیک می دانند که امید به این تغییر مثل آرزویی بلند است، که دست نایافتنی می نماید، با این حال هنوز موبدانی یافت م شوند که به دوران طلایی آتشکده فکر می کنند و حضور در آن شرایط را دست یافتنی دانسته، و می گویند کافیست، موبد موبدان تکانی بخود دهد و از این وضع خود را برهاند، زیرا آب از سرچشمه گل آلود است.

    بالاخره موبد جوان معبد آذرگشسپ [4] که معبدش محفل نیایش جنگآوران پاکدین پارسی است، به نمایندگی از موبدان آتشکده شهرهای بزرگ پارس چون صد دروازه، تیسپون، آذربایجان، سیستان، بلخ، آنسوی آمودریا و... اذن سخن گرفت و سخنان خود را که به آمار در آورده بود، شروع به بیان کرد که چرا نشسته اید که معابد ما بر پایه هدایا می چرخید و اکنون اگر سکه های سرازیر شده از دربار و خزانه شاهی نباشد، در کار معبد خلل بزرگی ایجاد خواهد شد و... و این نشان می دهد که پارسیان به ایزدیان و آتش مقدس خود بی توجه شده اند و آتشکده را مورد بی مهری خود قرار داده اند، و او که بعد از سخن به تفصیل در این جلسه، فضای آن را می دید که دیگر گنجایش شنیدن سیاه نمایی هایش را  ندارد، سخنان خود را به این جمله تمام کرد که گویا هرچه می گذرد اورمزد یکتا در بین پاکدینان ارزش و اعتبار خویش را از دست می دهد و نشانه آن نیز بی مهری پاکدینان به امشاسپندان و معبدیان است.

     

     

    ناگهان موبد آتشکده آذربرزین ‌مهر از ریوند خراسان که ردای بلندی برتن و دستاری بر سر داشت و ریش سپیدش نشان از سال ها تجربه و خرد بر چهره اش بود، خارج از سیکل تشکیل این جلسات بلند شد و گفت: آن روز که پاکدینان پارسی خود معابد را با هدایای خود تغذیه می کردند، آنروز خوراک آتشدان معبد یک خروار هیزم بود، نه اکنون که صد خروار چوب زردآلوی ناب در آن ریخته می شود و طعمه آتش مقدس می شود؛ آنروز بلندی شعله ها ملاک نبود، بلکه روشن ماندن چراغ معبد تمام تلاش موبدان را شامل می شد؛ و کمی اگر به عقب برگردیم پدرانمان آتش را نماد عزت آتشکده و خداوند آن نمی دانستند، بلکه آتش را هدیه خداوند و وسیله گرم شدن شان می دانستند و به زنده نگهداشتنش همت می کردند، تا این فروغ زندگی بخش زنده بماند و سرما را از سر پارسیان دور کند، اما امروز انگار آتشکده می خواهد تمام باغ های زردآلوی پارس را برای عزت خود بسوزاند و جلال ایزد بزرگ را ما در شعله های غران آتش می بینیم. زبانه های آتش، عزت آتشکده نیست بلکه روشنی و گرمی آن است که پاکدینان را جذب خود می کند.

    در این هنگام موبد جوانی که سکانداری آتشکده بزرگ آذرفرنبغ [5] را که مخصوص موبدان است، عهده دار شده و در تمام مدت سخنرانی موبد آتشکده آذربرزین ‌مهر واکنش جملات آن پیر خردمند را در چهره موبدِ موبدان معبد استخر پارس تحت نظر داشت و آتش عصبانیت را در چهره موبد موبدان تماشا می کرد، انگار در خود ماموریت دید که پاسخی در خور از زبان موبد موبدان به سخنان موبد آتشکده آذربرزین مهر داده باشد لذا پرخاش جویانه بلند شد و گفت؛ آتش مهمترین نماد پاکدینان است و باید در معبد زبانه کشد تا دل پاکدینان بدان گرم و سلحشوران بجنگند و تجار تجارت کنند و میوه ها فراوانی یابد و خشکسالی از سر مردمان مان دور شود، باعث تعجب است که موبد بزرگی چون شما این الفبای مرام پاکدینان را نفهمیده و یا نخواستید که درک کنید. شما هم نگران باغ های زردآلو نباشید که اُرمزد بزرگ خود برای گردش کار خدمتگذاران خود در آتشکده فعال است، که باغ ها را آنقدر فراخ آفرید که چوب آتشدان معابدش تا ابد تامین گردد. ما نیز باید در اعتقادات خود سستی را به کناری نهاده و استوار و سرسختانه باشیم، تا کار پاکدینی و پاک دینان در گِل نمانده و خسران زده نشویم.

     

     

    بعد از این سخن، همه می دانستند که این پاسخ دندان شکن از زبان این موبد جوان چه جوشش مهری در دل موبد موبدان که ساکت و آرام به کلام این جوان دل می داد ایجاد خواهد کرد، و به محض این که موبد پیر آتشکده آذربرزین ‌مهر شروع به صحبت کرد که این همه چوب زردآلوی ناب نه از برکت نظر ایزد بزرگ به آتشکده، که ناشی از خشکسالی است که باغات پارسیان را به خشکی کشانده، و اینک در وفور صدها خرواری چوب برای معبد قرار داریم و... هنوز این پیر سالخورده سخن بسیار برای گفتن داشت که موبد موبدان به میان آمد و گفت، انتظار ما این است که موبدان در آیین خود محکم باشند و دست ایزدیار اورمزد بزرگ را بر سر آتشکده ها ببینند و شک نکنند که آتشیان در زیر توجه او هست که نفس می کشند. ما باید آتش مقدس را به گوشه گوشه این سرزمین پاک گسترش دهیم و بیم نداشته باشیم که کار معابد لنگ شود که ایمان مستحکم اقتضا می کند که محکم قدم برداشت.

    موبد آتشکده بردسوره از بخارا نیز در این میان برخاست و گفت چندی است که آتش جنگ های پی در پی و خشکسالی، پارسیان پاکدین را به وضع بدی انداخته، اما ناگفته نماند که نعمت فراوانی هم در پی داشته است، و از جمله این که سیل خروشان پاکدینان متوجه آتشکده ها شده اند و هر روز نیز بر تعداد مراجعین افزوده می شود، و به واقع این جنگ و خشکسالی را ایزد بزرگ انگار برای عظمت آتشکده های حامل آتش مقدس خود مقدر ساخت تا بار دیگر دل های مردم پاکدین را متوجه و نیایشگاه های خود کند.

     

     

    موبد آتشکده آذر شبدر شهر بلخ هم به میان آمد و گفت، هجوم مردم پاکدین به معابد را نباید تعبیر به خیر کرد که این موسم خشم ایزد است و نظرها سوی آتشگاه جلب شده است ولی اگر بارانی ببارد که زمین های حاصلخیز پارس را سیراب کند پاکدینان متوجه کار خواهند شد و باز نظرها از آتش مقدس به سوی خاک انداخته شده و بلای خانمان سوز غفلت فراگیر خواهد شد.

    موبد آتشکده شاهپور در قسطنطنیه [6] نیز حکایت ظهور مزدک را متذکر شد که نظر پاکدینان را به سوی خود جلب کرده و آتشکده و دربار را به چالش انداخته است، تا انبارهای معابد و کاخ ها باز شده و در دوره خشکسالی غله ها را بین نیازمندان تقسیم کنند، او چنین سخنی را فتنه ایی بزرگ از سوی مزدک برای دربار خسروانی و آتشکده ها ارزیابی کرده و خواهان فکری بکر به حال این انحراف از سیستم تنظیم شده هزاران ساله شد. او گفت که اموال معابد و جیره لشکریان ایزد بزرگ نباید به باد فنا داده شود و از لزوم هماهنگی آتشکده و کاخ پرسپولیس برای غلبه بر این انحراف سخن گفت.

    موبد موبدان که به آمدن بحث در روند طبیعی خود خرسند بود و از این که سخنان موبدی همچون موبد آتشکده آذربرزین ‌مهر توسط دیگر حاضرین ادامه نیافته است، خوشحال به نظر می رسید، سری به علامت تایید تکان داد و گفت، امروز ایزد بزرگ موبدانی در کنار آتش مقدس خود دارد که حدود و ثغور آیین پاکدینی را به خوبی درک می کنند و من نیز به این نوید بزرگ ایزدی امیدوارم، و آینده را روشن تر از هر زمانی می بینم. این نشان از رشد جوانان برومند طبقه مقدس اهل آتش دارد که امروز پایه های آتشکده ها بر شانه های آنان قرار گرفته و کاروان پاکدینی به خوبی پیش خواهد رفت. و این نوید را نیز داد که به زودی با خسرو کاخ تیسپون برای زیارت آتش مقدس، پای برهنه به آتشکده خواهد آمد و هدایای ارزشمندی نیز نثار آن خواهد نمود و در این حضور برای رفع فتنه مزدک هم مذاکره خواهد شد تا رخنه ایی در نظام طبقات و بروز خواسته های نابجای طبقاتی ایجاد نشود و این نظام مقدس کهن همچنان راهبر راه سعادت پارسیان باشد. او همچنین نوید داد که نقش مقدس آتشکده را بر سکه های شاهی نقش خواهند بست تا این نقش مقدس در جیب پاکدینان همیشه همراه شان باشد و باعث خیر و برکت آنان و آتشکده شود.

     

     

    موبد موبدان اظهار امیدواری کرد که چهار تاقی های آتشدان مقدس در جای جای خاک پارس قوت و حضور یابند و آیین آتش در قلب های پاکدینان زبانه کشد، با این سخن نشست موبدان پایان یافت و موبدان آتشکده های آناهیتا [7] ، نوشیجان (ملایر)، نیاسر [8] ، باکو [9]، آذرنوش [10] ، آذرشب [11] ، مرند، سیروان [12] ، اردشیر [13] ، دارابگرد [14] ، پوران [15] ، کرکویه [16] ، بارنوا، سرده (تفت)، سراب ذهاب [17] ، آذرباد (تبریز)، آذرجو، خوار [18] ، خورموج، درب مهر گوهر و مهربان (سپاهان)، کازرون، نطنز، آتشکوه نیمه‌ور، خورهه، کرمان، آشتیان، بازه حور (خراسان)، اندبیل (خلخال)، ابیانه، قومس، یزد، و... مجال صحبت نیافته و سر در گروه های چند نفره خود کرده و به بحث های غیر رسمی پرداختند.

     

     

    [1] -  تمدن استخر به دوران هخامنشیان مرتبط است امّا ممکن است پیش از دوران هخامنشیان و مادها در این محدوده اقوام و قبایل ایرانی ساکن بوده باشند سرزمین پارس پیش از استقرار قبایل آریایی پارس موطن مردمان قدیم ایران یعنی انشان بوده است.

    [2] - در بازدیدی که از آتشکده هم میهنان مهاجر زرتشتیان ایرانی در بمبیی داشتم دوست هم میهن ما که در این دیدار توضیح می داد، از کنده های زردآلو گفت که آتش مقدس از آن در این آتشکده زنده بود می گفت.

    [3] - با گذر زمان و به تدریج در دین زرتشت مقرر می‌شود که آفتاب بر آتش نتابد.

    [4] - در تکاب

    [5] - آتشکده ایی در روستای کاریان از توابع جویم لارستان

    [6] - در ساحل خليج قسطنطنيه روم پس از اينکه شاهنشاه شاپور پسر اردشير پسر بابک وارد شد آن را ساخت و تا دوران خلفاي اسلامي نيز پا برجا بود .

    [7] - آناهيد يکي از چهار عنصر مقدس آب و آتش و هوا و خاک است . در معني مي توان گفت که پاک و با عفت و با تقوي است که ارمنيان درست آن را تلفظ ميکنند . اين زيارتگاه پس از آذرگشسب از بزرگ ترين مکانهاي باستاني و مقدس ايران بوده است که از دوره شاهنشاهي اشکاني ( پارتيان ) باقي مانده است . در شهر کنگاور در مسير کرمانشاهان قرار دارد . ستون ها و پلکان اين معبد هنوز پس از بيش از 2000 سال باقي و مستحکم است . اين مکان در شهر کردنشين ايران بوده است و در نزد کردان آريايي داراي احترام خاصي مي باشد کردستان ايران و منطقه اورامان آن يکي از مشهور ترين مناطق اصيل ايران است که هنوز بسياري زرتشتي دارد و به زبان پهلوي سخن مي گويند . ريشه زبان کردي امروزي نيز پهلوي باستاني ايران است . پير شهريار يا پير شاليار از افراد مشهور هورامان کردستان است که وي موبدي زرتشتي بود و چند کتاب از وي بر جاي مانده است . ابن فقيه در کتاب مشهور البلدان نوشته است : هيچ ستوني شگفت انگيز تر از ستونهاي معبد آناهيتا کنگاور نيست .

    [8] - اين آتشکده توسط شاهنشاه اردشير بابکان ساخت شده است طول و عرض آن 14 متر در 14 متر مي باشد . اين بنا پس از يورش تازيان ويران شد ولي سپس توسط مردم بازسازي گشته است و امروز تقريبا سالم مي باشد و همه ساله بازديد کننده هاي زيادي از سراسر ايران به اين مکان مي روند . نياسر در 35 کيلومتري شمال غربي شهر کاشان قرار دارد و در منطقه اي کوهستاني در ارتفاعات کرکس مي باشد . چشمه اي باستاني به نام چشمه اسکندر نيز در آنجا قرار دارد . در نياسر غاري که متعلق به دوره پارتيان بوده است نيز وجود دارد . به احتمال قوي اين غار معبد ميترايي بوده است که امروزه از مکانهاي ديدني اين شهر مي باشد.

    [9] - آتشکده اي بزرگ بوده است در ايران شمالي ( باکو ) که در نزديکي چاه نفت قرار داشته است . محل آن در روستاي سوراخاني در 15 کيلومتري باکو مي باشد تاريخ ساخت آن به سال 400 پيش از ميلاد توسط ايرانيان مي باشد . بدليل مواد نفتي موجود اين منتطقه اين آتشکده هميشه در نزد ايرانيان روشن و برافروخته بوده است . باکو از باگوان زبان پهلوي ايران گرفته شده است و شهري ايران است که در دوره قاجار به روس فروخته شد . اين مکان مقدس پس از يورش تازيان ويران شد ولي سالها بعد از آن دوباره مرمت و بازسازي شد ولي آتش آن خاموش بود تا سال 1975 که آتش آن دوباره روشن گشت و به مکاني توريستي تبديل شد.

    [10] - آتشکده اي است در بلخ که اين نيز همچون آذرشب در خراسان بزرگ ايران بوده است. بلخ نيز همچون مرو شهري از شهرهاي ايران بوده است که در دوره قاجار هاي وطن فروش در قراردادهاي ننگين ترکمانچاي و گلستان به روس داده شد . فردوسي بزرگ آن را نوش آذر ناميده است. فردوسي مي فرمايد : شهنشاه لهراسب در شهر بلخ - بکشتند و شد روز ما تار و تلخ - و از آنجا به نوش آذر اندر شدند - رد و هيربد را همه سر زدند.

    [11] - آتشکده اي است که گشتاسب شاه در بلخ بنا کرد و به گفته مورخين گنج هاي خود را در آن قرار داد. بلخ در تاريخ جزوي از خراسان بزرگ بوده است که متاسفانه در دوره ننگين قاجار به روس ها فروخته شد .

    [12] - اين آتشکده پيش از به پادشاهي رسيدن انوشيروان دادگر محل بت ها بود و پس از وي بت ها ويران شدند و آتش مقدس را در آنجا قرار دادند . محل آن سيروان و ري بوده است . به گفته مسعودي تاريخ نگار مشهور اين آتشکده در پيش از ظهور زرتشت ساخته شده است .

    [13] - در استخر استان فارس مي باشد که نام ديگرش آتشکده آناهيتا يا ناهيد مي باشد . چون اردشير بابکان بنيانگذار سلسله ساساني از خانواده موبدان بزرگ بوده است به همين دليل اين آتشکده را به شادماني برقراري سلسله جديدش در ايران ساخت . در تاريخ بلعمي و طبري آمده است که چون يزدگرد سوم نوه خسروپرويز بوده است پس بزرگان ايران او را به مقام پادشاهي رسانند و در آتشکده اردشير استخر تاج شاهنشاهي را بر سر وي گذاشتند و سپس او را به پايتخت ايران در بغداد تيسپون فرستادند

    [14] - به گفته تاريخ مروج الذهب مسعودي اين آتشکده به فرمان اشو زرتشت بنا گشت . زرتشت به يستاف شاه فرمان داد تا آتش مقدس جمشيد شاه را که مورد احترام وي بوده است را بيابند و بياورند . يستاف شاه اين آتش را در خوارزم پيدا نموده است و به دارابجرد فارس آورد و اطرف آن را شهر زيبايي ساخت . اين آتشکده در سال 332 هجري قمري به نام آتشکده آذر جوي ناميده مي شده است .

    [15] - اين مکان توسط ملکه پوران دخت ساساني دختر شاهنشاه خسروپرويز ساساني در عراق عجم در نزديکي مدينه السلام ساخته شده است

    [16] - اين آتشکده در شمال سيستان کنوني قرار داشته است .احترام بسياري مردمان اين شهر براي اين آتشکده قائل بودند و به گنبد رستم نيز مشهور بوده است . اين آتشکده تا قرن 17 هجري که قزويني آن را وصف کرده است بسيار خرم و زيبا بوده است ساخت آن به روزگار کيخسرو باز ميگردد که بسيار کهن است . دو شاخ بزرگ گاو داخل آن قرار داشته است و در وسط آنها آتشگاه قرار داشته است

    [17] - در شمال خاوري تپه ي سراب کرمانشاه در 300 متري ازراه کنوني بازماند هاي آتشکده يي ديده ميشود به اندازه هاي 4.77 در 5.95 متر از قـلوه سنگ ولابندوديواري به پهـناي 0.6 متر .در دوبر خاور .شمال بخشي از گنبد آتشکده به چشم ميخورد .ورودي تشکده با تاقي گهـواره يي به پهـناي 0.6 وبلندي 1 متر است .بلندي کنوني آتشگه 2.5 متر است

    [18] - حمزه اصفهاني مي نويسد اردشير در يک روز سه آتشکده در اصفهان يا اسپهان بنا کرد . يکي در شرق . ديگري در ميان شهر و آخري در غرب شهر . دليل آن را از طلوع خورشيد تا غروب آن دانسته است . اولي به نام آتشکده اردشير است که در منطقه قلعه ماربين يا مارين واقع شده است . دومي آتشکده زروان نام دارد که در قريه دارک از روستاي خوار است . سومي آتشکده مهر اردشير نام دارد که در اردستان واقع شده است . مهم ترين و سالم ترين آنها در کوه آتشگاه امروزي واقع است . ارتفاع آن از دشت 200 متر و از شهر اصفهان 8 کيلومتر فاصله دارد . معبد آن نيمه ويران است و امروزه به آتشکده اصفهان معروف است .

  • توصیف حس زیبای تغییر مشکل است

    یک هفته قبل در چنین روزی وقتی که بر دامنه های بی برف قله توچال قدم بر می داشتیم، با خدای خود می گفتیم، "خدایا آخر این زمستان است، این چنین خشک و بی بارش؟!!" ، "خدایا! ما که از این وضع راضی نیستیم، تو هم بدین وضع راضی مشو"، و از آن هفته تا این هفته، شهر و منطقه ما از این رو به آن رو شد، از آن موقع تا حالا نیم متر برف بر این کوه ها باریده، که حرکت بر روی آن را بسیار زیبا و دلنشین کرده است،

    چقدر زیباست وقتی انسان هرگز انتظار تغییر ندارد، ناگهان اوضاع عوض می شود، و گشایشی اساسی ایجاد می شود، چقدر زیباست احساس دست عنایت خداوند که انگار باز دوباره محکم بر سر ما کشیده و طبیعت و انسان ها را از مرگ و نیستی نجات داده است.

    پیروزی و موفقیت چقدر نزدیک است اگر او بخواهد، تغییر در آستانه درب هاست اگر او اشاره ایی بکند، آسمان چقدر به زمین نزدیک می شود، اگر او نظری اندازد، و انسان چقدر خوشبخت است که اگر او بخواهد عزت دهد.

  • جلسه افتتاحیه کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان

    سالن حنانه دانشکده مطالعات جهانِ دانشگاه تهران، از ساعت 14 الی 15 مورخ 18 اردیبهشت ماه 1396 میزبان دانشجویان، رییس (دکتر سعید رضا عاملی) و نایب رییس هیات مدیره انجمن ایرانی مطالعات جهان (دکتر جواد شعرباف)، و همچنین رییس کمیته دانشجویی (دکتر حشمت السادات معینی فر) و روسای کارگروه های چهار گانه "کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان" بود، تا ضمن معرفی فعالیت ها به برنامه های آتی این کمیته اشاره نمایند.

    در این جلسه ابتدا دکتر سعیدرضا عاملی به عنوان رییس انجمن ایرانی مطالعات جهان، به ایراد سخن پرداخته و اعلام داشتند که:

    "واقعیت این است که اگر ظرفیت دانشجویی در دانشگاهی فعال باشد، می توانیم بگوییم که برای موفقیت آن مجموعه تضمینی وجود دارد؛ چون دانشجو هم ذهن آماده تری و هم خلاقیت بیشتری، و هم توانایی در نوآوری های بیشتری دارد و هم خون تازه ایی هست، برای پیکره علم و دانش در یک محیط؛ و اگر این فعالیت و توانایی خود را بروز دهد، می توانیم قدم های بلندی را برداریم. متوسط عمر معلم ها در امریکا از بالاترین حد امید به زندگی برخوردارند و این به دلیل این است که معلم ها همیشه با چهره های جوان، توانا و بانشاط ارتباط دارند و این بر خودش هم تاثیر می گذارد، تا بتواند قدم های بعدی را بردارد. من چند نکته را در جمع شما می خواهم طرح کنم، اول این که موضوعات راهبردی در جهان وجود دارد، و یک دانشجوی کشور شناسی اولا نباید خود را محدود به کشور مورد مطالعه خود تکند، بلکه به سایر کشورها هم توجه باید کند، لایه های موضوعی که وجود دارد واقعا اهمیت دارد، الان مساله صلح و آرامش در جهان مساله مهم و پر اهمیت و بنیادین است، مشکلاتی که در حوزه قانون گذاری در حوزه بین الملل وجود دارد، مثلا این ظرفیت حقوقی که می تواند تحریم ایجاد کند، و این باید مورد بازنگری قرار گیرد. الان به سادگی تحریم می کنند و در یک زمان کوتاه ارزش پولی یک کشور به یک سوم کاهش می یابد. یا موجب تحریم دارویی یک کشور می شود، و مرگ و میر بسیار گسترده در میان کودکان و کهنسالان به وجود می آورد، لذا اگر ما ظرفیت خود را بزرگ ببینیم می توانیم کم کم قدم ها را به این سمت تنظیم کنیم و وضع را تغییر دهیم. خواهش من این است که روی موضوعات استراتژیک توجه داشته باشیم. نکته دوم بحث استمرار در همکاری است، این جلسه اگر به همین جلسه تمام شود، اتفاق مهمی نمی افتد ولی اگر استمرار یافته و پایه یک کار درازمدت را بگذارد و بعد از این که در مقطع فوق لیسانس فارغ التحصیل شدید شما آلومینیای دانشگاه تهران هستید، ما نباید خود را در دانشگاه تهران موقت بدانیم. نکته آخرم این است که من تنوع تجربه دارم و به این نتیجه رسیده ام که آدم هایی که به حاشیه نمی پردازند و روی موضوع خود متمرکز می شوند، موفقند. خود شما مهم هستید، روزی 14 ساعت کار کنید و متخصص شوید همه به علم شما نیازمند می شوند، و اگر کار جمعی کنیم به حتم به نتایج بالایی دست می یابیم. امیدوارم نشست خوبی داشته باشید."

    سپس سرکار خانم دکتر معینی فر به عنوان رییس کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان به ایراد سخن پرداخته و سخنان خود را به شعر حافظ (ره) مزین داشته و عنوان داشتند :

    "کمیته دانشجویی با همت خودِ شما اداره خواهد شد و من صرفا به هماهنگی هایی در روند کار اقدام خواهیم کرد و همانگونه که از اسم این کمیته روشن است، متعلق به شماست. ما چند جلسه ایی را با کمک چهار تن از دوستان که در همین جلسه به معرفی کارگروه های تحت مسولیت خود خواهند پرداخت، داشتیم و تصمیم گرفتیم که کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان را راه اندازی کنیم، پیشنهاد می کنم شما هم به عضویت این کمیته و انجمن در آیید و فعال شوید. ما در این کمیته چهار کارگروه داریم، که شامل کارگروه آثار به سرپرستی خانم سعیده کوزه گری، کارگروه قلم و نشر به سرپرستی آقای فریبرز محمد خانی، کارگروه علمی – آموزشی به سرپرستی آقای طاها اکرمی و نهایتا کارگروه روابط عمومی و امور بین الملل که به سرپرستی آقای سید مصطفی مصطفوی اداره خواهد شد. البته هر کدام در همین جلسه با شما سخن گفته و هم خود را معرفی کرده و هم به شرح وظایف و برنامه های کارگروه خود خواهند پرداخت، ولی آنچه من می خواهم خدمت شما بگویم این که دانشگاه بدون دانشجو هیچگونه وجودی ندارد، و ما به عنوان اساتید دانشگاه باید در خدمت دانشجویان باشیم و فضایی ایجاد کنیم که به پرورش نسل جدید و نیرو برای دانش کشور فراهم کنیم، که هیچ کدام اینها میسر نخواهد شد مگر این که ما بتوانیم دانشجویان خوبی داشته باشیم، کسانی باشند که علاقه مند باشند، کسانی باشند که خودشان را از جامعه دانشگاهی دور ندانند. به همین دلیل من فکر می کنم عضویت شما در این کمیته خیلی حایز اهمیت است، اگر چه ما برنامه ریزی برای برگزاری برنامه های هفتگی نداریم، ولی برنامه های که توسط خود شما طبق نیاز و علاقه ایی که به موضوع دارید، خود تعیین و به اجرا در می آورید. و سرپرست های کارگروه ها با شما هماهنگی های لازم را خواهند داشت و این زمینه ها را فعال خواهیم کرد که می تواند شامل برگزاری نشست ها، سخنرانی ها، که هم می تواند علمی، تجارب شخصی، سفرهای علمی، تجارب زندگی، شغلی، تحصیلی، که خودش جذابیت های خاص خود را دارد، و همه این ها در قالب کارگروه ها قرار می گیرد و شامل موارد بسیار متعددی می تواند باشد، که ایده ها از سوی شما داده خواهد شد. خودتان را عضوی از کمیته دانسته و خود طرح بدهید و خود مجری بوده و فعال باشید. دوستان خود در دانشکده و دانشگاه های دیگر را به عضویت در این کمیته فرا بخوانید، ما می توانیم برنامه هایی حتی در همان دانشگاه های آنها نیز با کمک دوستان کمیته اجرا کنیم. امیدوارم که این کمیته در انجمن فعال باشد و بدرخشد. ما نمی خواهیم یک برنامه از پیش طراحی شده داشته باشیم و کار به خود شما واگذار می شود."

    سپس مسولین کارگروه های کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان، در جایگاه قرار گرفته به شرح ذیل به معرفی کارگروه، اهداف و برنامه های آن پرداختند، در این رابطه ابتدا آقای سید مصطفی مصطفوی به عنوان مسول کارگروه روابط بین الملل و روابط عمومی کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان، به معرفی وظایف و برنامه های کارگروه مذکور به شرح ذیل اقدام کردند:

    "بسم الله الرحمن الرحیم، ابتدا باید تشکر کنم از دوستان انجمن ایرانی مطالعات جهان که با دعوت از ما به همکاری با این انجمن، شرایط بازگشت مان را به پشت میزهای این دانشکده که چند صباحی قبل در آن حضور داشتیم مهیا کردند، و دوباره می توانیم خدمت اساتیدی باشیم که نسبت به ما حق دارند و علم و دانش ما مرهون زحمات آنان است، و این را بنده به فال نیک می گیرم، دانشجو به عنوان چشم بینای جامعه، باید دغدغه مند جامعه خودش باشد، آن انگیزه ایی که دوباره ما را به این محفل کشاند شاید نیم نگاهی به همین مسولیت های دوران دانشجویی بود که فرصتی است برای شکوفایی و توانمند سازی خود ماست. این توانمندی خودش یک اصل است، برای دانشجویانی که می خواهند در عرصه جهانی فعال باشند، جامعه خود ما نیز از جامعه دانشجویی واقعا توقع دارد. مردم از جامعه دانشجویی به عنوان یک نیروی قوی و پیشرو متوقع است، هم جامعه و هم مسولین کشور از ما متوقع هستند، رحمت خداوند به روح حضرت امام خمینی که به عنوان بنیانگذار این انقلاب و جمهوری خیلی به دانشجو و دانشگاه اعتقاد داشت، ایشان یک جمله ایی در این رابطه دارند که خیلی عجیب است ایشان می فرمایند "شما دانشجویان تحصیلکرده مردان آتیه و فردا و رجال و شخصیت های آینده اجتماعید، باید به هوش و بیدار باشید، و با تمام عوامل عقب افتادگی و تفرق و ذلت مردم خود مبارزه کنید"، این مسولیت بزرگی است که امام عهده دانشجویان گذاشته است. ما باید قدر خود را بدانیم، قدر کرسی هایی که بر آن تکیه زده ایم بدانیم، این واقعا فرصت غنیمتی برای خود ما و برای کشور است. انجمن ایرانی مطالعات جهان یک فعالیت فوق برنامه بسیار خوبی است که به برکت نظر بلند دوستان خوشفکری که این را تدارک دیده اند و برای بحث توانمندسازی دانشجویان فرصت بسیار ذیقیمتی است. این کمیته می تواند عرصه ایی را باز کند تا ما بتوانیم بازی خود را داشته باشیم در حالی که هنوز به مرحله بازیگری در صحنه اجتماع نرسیدیم. این یک عرصه تمرینی خواهد بود برای حضور در صحنه اصلی. شما اگر از این عرصه داخلی کشور خارج شوید، عرصه نمود و نشان دادن برای شما باز می شود، تا سفیر ایران در نقاط حضور خود شوید، در آنجا توانایی نواختن یک تار، نواختن یک ساز سنتور، خواندن یک سرود و یا ترانه به زبان خود و... می تواند به شما کمک کند تا از هشتاد میلیون مردم خود خوب نمایندگی کنی؛ لذا اینجا عرصه توانمند سازی است که شما برای این عرصه ها آماده شوید. انجمن عرصه ایی فراهم کرده که شما بُروز کنید.

    اما با این مقدمه می خواهم بروم سراغ مسولیتی که در کارگروه روابط بین الملل و روابط عمومی کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان بر عهده من گذاشته شده است. کارگروه اجرایی، روابط عمومی از نامش مشخص است که شامل برگزاری جلسات، کنفرانس ها، برنامه هاست که یک نمونه آن همین جلسه است که بعد از جلسات متعدد امروز شکل اجرا شده آن را مشاهده می فرمایید، که به همت سرکار خانم دکتر معین فر که وقت گذاشتند و تلاش کردند که این جلسه برگزار شود و ما چند جلسه داشتیم تا مقدمات این جلسه فراهم شود و در دوشنه 25 اردیبهشت ماه نیز ما اولین نشست علمی خواهیم داشت، این نشست معرفی است که دوستان و کارگروه های خود را معرفی کنند و شما آشنا شوید و جلسه بعدی ما جلسه تخصصی پیرامون زندگی سیاسی – اجتماعی  مهاتما گاندی رهبر استقلال هند خواهد بود که اطلاعیه آن هم بیرون سالن هست و دوستان می توانند از زمان و مکان آن مطلع شوند.

    لذا برنامه ما برای کارگروه روابط عمومی و اجرایی که مشخص است، ولی آنچه که در خصوص کارگروه روابط بین الملل کمتیه دانشجویی باید بگویم این که ما دو عرصه کاری در این کارگروه داریم، که می توانیم آن را به فعلیت در آوریم. یکی دانشجویان خارجی هستند که در دانشگاه های کشورمان تحصیل می کنند، استفاده از ظرفیت آنها برای برگزاری جلسات، که به معرفی کشورشان اقدام کنند، معرفی کارها و معرفی توانمندی هایشان را داشته باشند. و ما عرصه ایی برای آنها باز کنیم که بیایند و برای ما بگویند، و ما برای آنها بگوییم. دومین کاری که می شود کرد با تشکل های دانشجویی هم عرض خود در دانشگاه های دنیا تماس گرفته و با آنها کار تعاملی داشته باشیم. مثلا با دانشجویان هندی که در کشور خود مطالعات ایران را در برنامه خود دارند، و در این سو دانشجویان ما که روی هند مطالعه می کنند، ارتباط دو سویه ایی را برقرار کنیم، تا این دو از ظرفیت های همدیگر استفاده ببرند. گسترش ارتباطات فرهنگی می تواند خیلی موثر باشد، در جهت درک متقابل، شناخت مشترکات، کاهش تنش های منطقه ایی، وکاهش مفترقات و... این خیلی موثر خواهد بود وقتی بدنه جامعه با هم در دو سو ارتباط داشته باشند، بدنه دانشجویی به عنوان نماینده یک ملت، وقتی با بدنه دانشجویی ملت دیگر ارتباط داشته باشند، این می تواند تزریق دوستی و رفاقت کند و می تواند در کاهش تنش واقعا موثر باشد. حرکت در جهت رفع سو تفاهمات، برای این که بتوانیم این برنامه ها را اجرایی اش کنیم، می خواهیم یک سایت برای کمیته دانشجویی انجمن تاسیس کنیم که ارتباطات دیگر کاغذی نباشد، و ارتباط دیجیتال با اعضای خود در داخل و خارج داشته باشیم و بتوانیم از این طریق با مرتبطین خود تبادل نظر و اطلاع داشته باشیم. برگزاری مجمع سالانه که از برنامه های ماست که حداقل هر سال یک بار با شرکت تمام اعضا داشته باشیم. برگزاری جلسات کارگروه هاست که ما حداقل 5 جلسه تاکنون داشته ایم، که این تداوم خواهد یافت. ایجاد درآمد است که این خود برای کار ما لازم است که باید در خصوص آن اندیشید."

    سرکار خانم سعیده کوزه گری به عنوان مسول کارگروه آثار کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان بدین شرح به معرفی خود و این کارگروه اقدام کردند:

    "به نام آنکه ما را فکرت آموخت عضویت شما در کمیته دانشجویی به معنی عضویت شما در تمام کارگروه ها خواهد بود، و کسانی که می خواهند در برنامه های آتی کمیته فعالیت داشته باشند می تواند بر اساس توانمندی و علاقه خود با هر کدام از کارگروه ها همکاری تخصصی داشته باشند. می دانید که ما انجمن ها و گروه های زیادی در خصوص علوم سیاسی و روابط بین الملل درداخل کشو داریم که در حال انجام همین کاری هستند که ما داریم انجام می دهیم. اما تفاوت ما با آنان این است که در اینجا تمام کار به عهده خود دانشجویان است، یعنی اگر کارگاه دانشجویی داریم، کارگاه توسط خود دانشجویان انجام می شود و توانمندی های خود را در اختیار دوستان خود قرار خواهند داد. در اینجا هم داور و هم ارایه کننده کار، خود دانشجویان خواهند بود. کارگروه آثار که مسولیت آن با بنده است برای کارهای مطالعات جهان در نظر است که کارهای منتخب جهان را از ملت های مختلف هم معرفی و هم نقد کنیم. این کارها می تواند در زمینه هنر، معماری و... و مواردی که کمتر در دروس ما مورد توجه بوده اند، باشد؛ و می تواند شامل مسایل اجتماعی مثل ازدواج و... که در خصوص مسایل سیاسی و اجتماعی هر کشور و آثاری که در این زمینه ها وجود دارد، و به عنوان آثار منتخب معرفی شده اند، اینجا توسط خود دانشجویان مورد بررسی، معرفی و یا نقد خواهند شد."

    آقای طاها اکرمی مسول کارگروه علمی آموزشی کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان به شرح ذیل به معرفی خود، کارگروه و برنامه های شان پرداختند :

    "اول تشکر می کنم از انجمن مطالعات جهان و سرکار خانم معینی فر و آقای دکتر عاملی که این فضا را ایجاد کردند که امروز ما دور هم باشیم و همچنین تشکر می کنم از دوستان که توضیحات خوبی را ارایه کردند. بنده اکرمی هستم و در کارگروه آموزشی خدمت شما هستم. هدفی که ما در کارگروه آموزشی داریم این است که در مورد دو موضوع و محور کار کنیم، یکی تحولاتی که دارند اتفاق می افتند، مثل همین انتخابات فرانسه و یا همین گزارش صد روزه ایی که آقای ترامپ دادند و... و یا برنامه هایی که به معرفی هنر و... ملل مختلف؛ و همچنین اعضای عضو کمیته می توانند به معرفی توانمندی های خود اقدام کنند. و این فرصت را کمیته به دانشجویان خواهد داد تا توانمندی های خود را در اختیار دیگران قرار دهند تا هم ما خرد جمعی و هم محیط مشارکتی داشته باشیم که از این طریق بتوانیم شبکه ایی برای تعامل نخبگان داشته باشیم. این کمیته فرصت مناسبی است تا با سازمان ها از طریق دانشجویان ارتباط برقرار کنیم."

    آقای فریبرز محمد خانی مسول کارگروه قلم کمیته دانشجویی انجمن ایرانی مطالعات جهان به شرح ذیل به معرفی خود، کارگروه و برنامه های شان پرداختند :

    "باسلام، ممنون از دوستانی که تشریف آوردند، کارشناس ارشد تاریخ از دانشگاه تبریز هستم. سرپرستی کارگروه قلم را لطف کردند خانم دکتر معین فر و از ما خواستند که انجام دهیم، و امیدوارم با شما دانشجویان این کار را به نحو بهتری انجام دهیم. من خیلی فهرست وار و کوتاه به معرفی کارگروه بپردازم و وقت را به دوستان بدهم تا اگر سوالی هست پاسخ دهیم. همانگونه که از اسم کارگروه مشخص است به آثار قلمی مرتبط می شود و به مکتوبات، هر چه که در ذهنم شماست مرتبط است، ما در این کار گروه قصد داریم به نقد کارهای دانشجویی اقدام کنیم. دانشجو اینجا فرصت دارد که خود را به مرحله اجرا بگذارد در مسایل اکادمیک به غیر از کارهای مکتوب چیز دیگری اصلا معنی دیگری ندارد تمام نگارش های شما چه در ادامه تحصیل شما در مقطع دکترا و چه تحصیل در خارج از کشور برای شما لازم و ضروری است و سابقه شما تلقی می شود ما دراینجا قصد داریم مقالات، پایان نامه ها و حتی نوشته های تجربی شما را فرصتی دهیم تا ارایه شود و نقد شود و حتی دانشجوهایی که تجربه دارند به شما کمک کنند، و از نظر پتانسیل، و وقتی که خواهید گذاشت نتیجه بیشتری خواهید گرفت. مساله ایی دیگر،ی که وجود دارد نشر آثار دانشجویی است که ما برنامه داریم سایت و نشریات داشته باشیم. چیزی که مهم است این که در کارگروه قلم درک میان رشته ایی خواهیم داشت. قصد ما این است که در کنار و همراه شما باشیم و تجربیاتی که استاتید به ما داده اند به نحوی به شما هم منتقل کنیم. و به شما یاد بدهیم که چگونه روشمند فکر کنید و روشمند بنویسید، با رعایت اصول علوم انسانی، تا نوشته های شما کمتر دارای ایراد باشد، ما قصد آموزش شما را نداریم ما همراه شما هستیم تا اطلاعات خود را برای کمک به شما استفاده کنیم. سعی می کنیم نشست هایی در قالب نقد داشته باشیم. شما باید یاد بگیرید که بیان مساله کنید و در قالب مقاله و پایان نامه آن را روشن کنید تا مشکلی از جامعه حل شود، این وظیفه علوم انسانی است. موضوعات مورد علاقه شما هم دخیل می شود و دریافت و روش خوبی است تا شما افکار خود را روشمند بگویید و بنویسید. سعی خواهیم کرد آثار شما در مجلات به چاپ برسد."  

  • جگرپاره های هنر نقاشی زیر چکش (گاه بی رحم) حراج بزرگ

    جگرپاره های هنر نقاشی و هنرنمایی تعدادی از هنرمندان زبردست کشورمان، یکی دو سه روزی است که به هتلِ زیبای اسپیناس پالاس تهران اعتبار و ارزش مضاعف بخشیدند، تا در برابر چشمانی قرار گیرند که مشتاق دیدن این زایش های هنری اند، آثاری که دیدنش هر هنرشناس و هنر ناشناسی را به وجد می آورد تا به خود برای داشتن چنین هنرمندان خلق کننده ای ببالد، که ملک ایران زمین از هنر و هنرمندان خالی نیست و هنوز در گوشه و کنار این شهر و دیار کسانی هستند که باز خلق می کنند و باز دستان هنر آفرین شان در دنیای مقهور فن آوری دیجیتالی، ماشین ها را در خلق زیبایی مات و شکست خورده هنر خود کنند.

     ای کاش امروز هتل اسپیناس پالاس به همراه این آثار هنری، میزبان هنرمندانی بود که آنان را آفریده اند تا دمی در کنار هم بنشینند و دوستانه از مسایل مبتلابه خود با هم صنفی هایشان بگویند و از هنری به شور بنشینند که بدان خلق کننده اند و از آثاری بشنوند که باید خلق شود و از حقوقی که باید یک هنرمند از آن برخوردار باشد، تا شاید بشکنند این قانون نانوشته ایی را که آثار هنری هنرمندان، تنها ارزش خود را زمانی باز می یابد، که خالقش دیگر نیست تا از این ارزش منتفع شود و کسانی در آن زمان از آن نفع می برند که دیگر ربطی به آفریننده ی آن هنر ندارند. به هرحال هر موقع که در هنر غرق می شوی از آفرینندگانش غافل می شوی، که روزها از وقت ذیقیمت خود را برای اینکه ایده ایی ذهنی را به کاری عینی تبدیل کنند، صرف کرده اند، تا جهان را مشعوف و متحیر از هنر خود کنند.

    اثر زیبای هنری فوق توسط نقاش چیره دست معاصر کشورمان جناب استاد حسین صدری خلق شده است، نگاه کنید، ببینید آیا چنین اثر هنری زیبایی که زاده یک ذهن خلاق و زیبایی آفرین است، سزاوار ارزش مالی این چنین ناچیز است، این است مظلومیت هنر و هنرمند که در زیر چرخ های جورواجور اجتماع ما له می شود. این مشتی از یک خروار است.

    اما جناب استاد صدری! سخنی با شما دارم و آن این که زایش هنری ذهن زیبا پرور و زیبا آفرین شما، روی دیوار این نمایشگاه فروش جواهرات هنری، جزو آثار برجسته و از بهترین ها بود، ای کاش وسعت مالی می داشتم و از آن هایی بودم که در این بازار خریدارند و آنگاه هرگز اجازه نمی دادم فرد دیگری نگاهبان چنین گوهر ارزشمندی شود، البته امیدوارم دست هنرشناس و قدرشناسی صاحب این گوهر و جگرپاره های هنری دیگر این نمایشگاه شود، که می دانم چشم های شما (و امثالهم) نگران اثری است که خلق کرده اید که تک نسخه است و حاصل عمر شریفتان.

    اثری که خلق کرده اید فریاد بلند مظلومیت زنی معصوم و مظلوم است که به تصویرش کشیده اید و فضای نمایشگاه نیز اکوی فریادی را طنین انداز بود که ناشی از برچسب ناچسب قیمتی بود که روی کار ارزشمند شما خورده بود و مظلومانه می گفت که من (در مقایسه با دیگران که 100-200-300-400-500 و... میلیون قیمت خورده اند) خیلی بیشتر می ارزم، حیف که غرفه داران این نمایشگاه دفتر یادداشتی نگذاشتند تا این مظلومیت را با جوهر قلمی برای شان منعکس کنم، ولی حقیقتا قیمت این کارها آنی نیست که بدان می چسبانند، قیمتش خیلی بالاتر از این هاست، و البته هنر که قیمت ندارد خصوصا انکه از روح عاشقی مثل شما نشات گرفته باشد، جناب استاد! سرفراز شدم از برجستگی کار شما در این گالری که به غرفه ی غرفه داران این بازار رونق بخشیده بود.

    کاش هیچ اثر هنری زیر چکش حراج و یا به تاراج نرود

    (تهران 2/دیماه/1395)

  • حضور در سرزمین وحی - خاطرات حج عمره 25 خرداد الی 6 تیر 1390

     25/خرداد/ 1390) یکی از نعمت هایی که خداوند برای بندگان مسلمان خود قرار داده است، توفیق تشرف به حج و زیارت قدمگاه انبیا و صالحان و حرم نبوی (ص) و بیت الله الحرام شریف است که واقعا آثار معنوی این توفیق را انسان در لحظه، لحظه های قبل و حین و بعد از سفر در وجود خود حس می کند و اگر بتوان این لحظات را به تصویر کشید زیبایی هایی را نشان می دهد که شاید در جایی دیگر نتوان دید و حس کرد. امسال توفیقی حاصل شد که این زیارت نصیب شود که سعی کردم با نگارش برخی از رویدادهای و آنچه در این سفر بر ما گذشت، تا شاید روزنه ای به جهان اسرار آمیز آن باز کنم. 25/3/1390 : امروز روز موعود و زمان آغاز سفر حج عمره ای است که باید گفت واقعا خداوند خودش روزی ما کرد. اما استرس سفر انسان را از خواب خوراک می اندازد، اردو زبانان از مرگ به "انتقال" تعبیر می کنند و به جای واژه موت و مرگ از واژه انتقال برای آن استفاده می کنند و واقعا درست هم است زیرا مرگ نوعی انتقال است که از این دنیا به دنیای دیگر صورت می گیرد با این وصف هر تغییر مکانی که ضامن تغییر در شیوه معمول زندگی شود، نوعی انتقال است و همان حالت مرگ را می توان برای آن در نظر گرفت. پس هر انتقالی سخت است و حالاتی را شبیه به صحنه ترک دنیا و مرگ را بر انسان حادث می کند با این وصف در روز موعود صبح زود از خواب بیدار شدم صبحگاهان تا ساعت یازده پیش از ظهر که می توان گفت به هیچ، سرگردانی و انتظارگذشت، ظهر هم دو لقمه خورده و یا نخورده با تاکسی به سمت فرودگاه حرکت کردیم تا ورودی فرودگاه مهرٱباد به راحتی رفتیم ولی از این جا بود که ترافیک شدیدی آغاز شد. در کلاس های آمادگی حج مسولین کاروان گفته بودند که سر ساعت سیزده در فرودگاه باشیم و ما تقریبا به موقع رسیدیم، مسولین کاران های دیگر زیر تابلوهای خود مشغول توزیع گذرنامه و بلیط کاروانیان خود بودند ولی از مسولین کاروان ما هیچ خبری نبود و واعظان خطبه های بلند و توصیه های قبل از سفر، خود انگار نه انگار که به دیگران تاکید به حضور به موقع کرده بودند. خلاصه بعد از حدود 45 دقیقه دیرکرد، آنها هم آمدند و پاسپورت ها و بلیط های ما را هم تقسیم کردند و توانستیم مثل دیگران وارد ترمینال فرودگاه مهرآباد شویم. چشم شما روز بد نبیند بهم ریختگی تازه از اینجا آغاز شد اول این که آنقدر بازدید بدنی خانم ها را طول دادندکه آقایان علاوه بر عبور از گیت بازدید بدنی، بلیط خود را تحویل کانتر دادند و بارها هم تحویل شد ولی از خانم ها خبری نبود و بعد از نیم ساعت انتظار در خروجی گیت بازرسی خانم ها، تازه خانم از معبر بازدید بدنی چند متری خود گذشتند و انتظار به سر آمد. دوم این که دو پرواز به عربستان بود یکی مربوط به شرکت هواپیمایی "ایران ایر" که ما با آن پرواز می کردیم و دومین پرواز مربوط به شرکت "سعودی ایرلاین" بود که همه بار مسافرین این دو پرواز را از دو کانتر فعال در زیر تابلو شرکت سعودی ایرلاین تحویل گرفتند که این امر تراکم جمعیت و سردرگمی زیادی را در اینجا حاکم کرده بود. مسولین کاروان هم که اصلا حضور نداشتند و حتی روئیت هم نشدند. لذا مسافرین کاروان خصوصا پیرها و بی سوادها واقعا مانده بودند که باید چه کنند و البته ما هم همینطور. زیرا در پروازهای بین المللی هر شرکتی در کانتر مخصوص خود بار و مسافر خود را پذیرش می کند ولی اینجا تابلو مربوط به پرواز سعودی بود در حالی که مسافر مربوط به ایران ایر. از همه این موارد که عبور کردیم باز تاخیر بود که گریبان گیر مسافرین شده بود به طوری که پرواز ما که قرار بود ساعت 45/15 بعد از الظهر پرواز کند، زمان پرواز رسیده بود و ما هنوز در سالن بودیم و وقتی هم که به هواپیما منتقل شدیم تا ساعت 17 هنوز روی باند ایستاده بودیم، تا بالاخره پرواز کردیم. فرصت تاخیر زمان مناسبی بود برای خداحافظی های انجام نشده به علیرضا که زنگ زدیم خداحافظی کنیم گفت عموجان تو که معتقد بودی نباید این قدر به حج رفت و پول به جیب وهابیون، ضد پیامبر، ضد اهل بیتش (ع)، ضد شیعه، ضد عجم و... ریخت حال چه شده که برای بار دوم به حج می روی؟!!! تغییر نظر داده ای؟ پاسخی که دادم این بود که بله این نظر را سال ها با خود یدک کشیدم و بارها فرصت رفتن به حج را با همین نگرش از خود دریغ کردم ولی وقتی این نظر را با یکی از بزرگان در میان گذاشتم به من گفت "با صاحب خانه، به دلیل عملکرد حمالان درب خانه اش قهر کرده ای؟!!!" دیدم راست می گوید اگر چه ال سعود و وهابیون لیاقت کلید داری و خدمت به زایران بیت الله الحرام را ندارند و اصلا معرفتی به صاحب خانه و پیام ٱورش (ص) و خاندان پاک و اطهرش (ع) و سرزمین پاک وحی وتقدس آن ندارند و عقاید خشک و بی منطق، آنها را از این فیض الهی محروم کرده است ولی در عین حال تقدیر و اراده خداوندی چند سالی است که بر تسلط آنان بر حرمین شریفین قرار گرفته و به این دلیل و با این بهانه نباید خود را از فیض زیارت خانه خدا محروم کرد و به قول این بزرگ به دلیل عملکرد خدمتگار خانه نباید با صاحبش قهر کرد و با این استدالال برای اولین بار به زیارت سرزمین وحی نایل شدم و با چشیدن طعم زیارت حریم وحی، انسان ناخود آگاه و بی اختیار دوباره به سوی ٱن جلب می شود. هرکه می شنود که در این مسیر در حرکتی، التماس دعا دارد آن هم از نوع مخصوص ٱن. همه برای خداوند پیغام دارند یکی می گوید برای جوان ها دعا کن. یکی می گوید برای همکاران دعاکن یکی می گوید برای تمام بشریت دعا کن و... ولی وقتی انسان فکر می کند همه بشریت امروز نیازمند توجهی مخصوص هستند ٱن هم از نوع فوری آن، همه بشریت بدون استثنا گرفتارند و از ٱن هم از انواع مختلف ٱن. گروهی گرفتار فساد، گروهی گرفتار استبداد و ظالم، گروهی گرفتار ناداری، گروهی گرفتار نااگاهی و... و اگرچه این خود بشر است که باید دست به کار شود و آزادی خود را رقم بزند، ولی گاهی انسان احساس می کند ٱنقدر قیود زیاد است که دستی الهی تنها کارساز است و حرکت بشر در راه آزادیش کافی نیست ولی باید ایمان داشت که "ان الله لایغییر ما به بقوم الا یغییرو ما به انفوسهم" (خداوند هیچ تغییری در وضع مردم قرار نمی دهد مگر این که آنها خود در وضع خود تغییر دهند). بی نظمی و بهم ریختگی خدمات در فرودگاه مهر آباد با آن همه قدمت بماند که واقعا تعجب برانگیز است ولی داخل هواپیما هم میهمانداران انگار رغبتی برای خدمت به حجاج ندارند و استانداردی که در پروازهای عادی در خدمت به مسافرین دیده می شود اینجا شدیدا کاهش یافته است و برخوردها کاملا متفاوت شده است. در جمع خانم هایی که برای حج در فرودگاه جمع شده اند اکثرا با حجاب هستند لیکن برخی را می توان دید که آنطوری که باید و شاید رعایت حجاب لازم را نداشتند ناخوداگاه به یاد سخن مسول کاروان افتادم که توصیه می کرد خانم ها حتما حجاب را رعایت کنند زیرا این باعث سو استفاده سعودی ها می شود و نقل می کرد که یک بار خطیب مسجد النبی (ص) به جای اعوذ بالله من الشیطان رجیم گفته بود اعوذ بالله من النسا الایرانیین و این خطیب ظالم سعودی زنان ایرانی را کنار شیطان قرار داده است و بد حجابی آنان را بهانه این ظلم قرار داده بود و مگس وار تنها روی این نقطه ضعف ما نشست و بسیاری از خوبی ها آنها از جمله عشق ٱنها به اماکن مقدسه، نظم و تمیزی آنها و... را نادیده گرفت و مگس وار روی نقطه ای کثیف بر دامنه از زیبایی های زنان ایرانی نشست. از زمین بلند شدن خلبان ما سخت و ترسناک بود ولی همین خلبان نشستن خوبی را در فرودگاه جده از خود نشان داد. توقف مسافران به علت تاخیر در داخل هواپیما در حالی صورت گرفت که تا هواپیما در فضای بالای جو قرار نگرفت گرمای طاقت فرسایی در داخل هواپیما حاکم بود و همه را کلافه کرده بود. در چنین فضایی است که انسان افرادی را می یابد که واقعا نیاز به کمک دارند بعضا سردرگمند که چه کنند و راهنمایی نیاز داشته و یا نیاز به هدایت دارند. وقت محلی ایران و عربستان در این موقع یک ساعت و نیم تفاوت دارد البته ساعت شرعی تنها نیم ساعت تفاوت دارد. بالاخره پس از عبور از فضای ایران در لابه لای کوه های زاگرس در نقطه ای وارد جلگه خوزستان شدیم که رود کارون مارپیچ وار در دشت در حرکت است رودی که از کوه های برف دار زاگرس سرچشمه می گیرد. در طول مسیر خانم یاد آور سفر حج تمتع می شود و مرتب از آن می گوید از عرفات و منی می گوید که چگونه انسان استاندارد های زندگی خود را کنار می گذارد و دست به اعمالی می زند که در حالت عادی هرگز تن به آن نمی دهد که در چادر اقامت کند و شب را در بیابان بخوابد و... و این که آنجا محل خودسازی است چه کسی می تواند تصور کند که در حالت عادی با یک لیوان ٱب وضو بگیرد و روی زمین و بر خاک بیابان نماز بخواند و... خلاصه از نقطه ای در کناره خلیج فارس که رودخانه ای وارد ٱن می شد وارد آبهای دریایی شدیم و به زودی با عبور از خلیج فارس وارد خاک عربستان شده و به سوی جده ادامه مسیر دادیم. در مسیر خلبان بی ذوق هیچ گاه مسافرین خود را مورد خطاب قرار نداد که کجا هستیم و... در حالی که هواپیمایی امارات با وسایل سمعی بصری مسافران خود را از ریز مسیرهای طی شده مطلع می کنند. نزدیکی های جده یک سد بسته شده است که پشت آن مقدار زیادی ٱب جمع شده دیده می شود کی می تواند تصور کند کشوری که از آن در ذهن ما سرزمین بی آب علف ترسیم شده است چنین سدی را داشته باشد. ولی بالاخره به فرودگاه جده رسیدیم و فرود خوبی داشتیم. با توجه به این که تحولاتی در بحرین شده بود و شیعیان بحرین قیام جانانه ای را علیه اقلیت خاندان آل خلیفه شروع کرده اند که با دخالت آل سعود در کشتار شیعیان در کنار جنایت کاران آل خلیفه و شکایت کشورمان عملا ج.ا.ایران و عربستان در این خصوص در مقابل هم قرار گرفته بودند و انتظار بر این بود که برخورد مامورین فرودگاهی سعودی با ما بد باشد ولی انتظار ما اشتباه از آب در آمد و برخورد خاصی نبود. در داخل سالن یکی از کارکنان فرودگاه بر خلاف رویه اعراب مغرور و باد به دماغ، به من که منتظر خانم بودم تا از وضوخانه فرودگاه بیاید مراجعه کرد و گرم گرفته و در حالی که به نظر می رسید سعی دارد فارسی صحبت کند، به زبان انگلیسی می توانست تا حدودی حرف بزند و می گفت که دو ماه است در فرودگاه شاغل شده است و از طریق ارتباط با زوار بیت الله الحرام، شش زبان را می تواند حرف بزند او مدعی بود که زبان انگلیسی را از طریق مشاهده فیلم های زبان اصلی یاد گرفته است این جوان نازنین عرب، سرویس مخصوصی به من و خانم داد و از گیت خروجی سالن بدون صف و به طور خاص عبورمان داد به طوری که آب تو دلمان تکان نخورد محبتی از عرب جماعت که معمولا مغرور و متکبر دیدیم ،که تصورش را هم نمی کردیم انگار این جوان عرب نبود و اگر بود عربستانی نبود و از نوع جوانان با معرفت خودمان بود که گاهی حالی حسابی به ٱدم می دهند در حالی که انتظارش را هم نداری. خلاصه از مراحل فرودگاهی گذر کردیم و وارد محوطه فرودگاه جده شدیم جایی که حاجی ها نمازی و استراحت کوتاهی دارند تا مقدمات حرکت به سمت مکه یا مدینه النبی (ص) فراهم شود. ٱخرین باری که به این فرودگاه آمدیم غلغله بود و مملو از زایران بیت الحرام که از تمام کشورها به ٱنجا ٱمده بودند تا حج تمتع بگذارند ولی اکنون انگار خاک مرده به محوطه فرودگاه مذکور ریخته اند و به جز ما ایرانیان زایر دیگری دیده نمی شود و خیلی خلوت شده است و غم بار. انگاری که زیبایی این سفر معنوی به شلوغی آن و حضور دیگران است و تنها با حضور ٱن جمعیت کثیر است که این سفر زیبا تر می شود. این است که خلوت بودن فرودگاه جده غم ٱور می نماید. اینجا انسان برخی مواقع از خود می پرسد به دنبال چه در این جا حضور یافته است یکی از همراهان لطیفه ای گفت که "حاجیی را که از حج برگشته بود پرسیدند که چه دیدی و چه خبر بود. جواب داد رفتم در خانه خدا حضور یافتم خدا که خانه نبود و مردمی که هم که به دیدن خدا ٱمده بودند در حیاط خانه اش قدم می زدند". حال که فکر می کنم می بینم که انگار ما هم ٱمده ایم که با این دیدار کنندگان خدا که او را در خانه اش نیافته و در حیاط خانه اش در حال قدم زدن هستند، همراه شویم. اینجا از خود می پرسیم به دنبال چه و چه کسی هستیم انسان می ترسد که هدفی از حضور در کار نباشد و ترس آن است که سیمی وصل نشود اگر سیم وصل نشود خسارتی عمیق به دنبال دارد نیامده را خسارتی نیست چون نیامده است ولی آمده را مصیبتی عظیم است که نتواند نتیجه بگیرد و سیمی وصل کند ترس و استرس این حالت دیوانه کننده است. اینجا سرزمین وحی است و محل تولد اسلام و تمام کسانی که با خون خود درخت آن را ابیاری کردند که امروز ما مسلمان باشیم و به هزاران دلیل دیگر اینجا انسان احساس می کند وارد فضایی شده است که باید رعایت بیشتری نماید. گوش و چشم و تصور خود را لگام بزند. الان ساعت بیست و یک و شانزده دقیقه به وقت عربستان و ساعت بیست و دو و پنجاه دقیقه به وقت تهران است که در اتوبوس ها نشته ایم تا به سمت مدینه النبی ص حرکت کنیم و برخلاف سفر قبلی که محرم شدیم و وارد مکه شدیم باید به مدینه برویم و بعد از توقفی در آنجا از دروازه نبوت و امامت وارد سرزمین توحید و زیارت بیت الله الحرام نایل شویم و واسطه ما هم توفیق محرم شدن در مسجد شجره است که بارها ائمه هدی و پیام آور رحمت از ٱنجا محرم شده و به زیارت خانه خدا عازم شده است. از جده تا مدینه 362 کیلومت راه است و در کنار جاده شعارهای مذهبی همچون سبحان الله – الحمد لله - توکلت الی الله – الهم صل علی محمد – اذکرالله به چشم می خورد . در بین راه در 190 کیلومتری مدینه در جایی برای صرف شام استراحت مختصری توقف داشتیم ساعت به وقت محلی 24 شب است. رستوران را سازمان حج و زیارت مدیریت می کند ولی صاحب ٱن عربستانی است. توقف ما همراه است با ماه گرفتگی کامل و لذا نماز ٱیات را در مسجد این محل اقامه کردیم سه راننده داریم دو پاکستانی که از لاهور آمده اند و یک مصری که راننده اتوبوس ماست. ماهانه 2000 ریال عربستان حقوق می گیرند و هر سفر هم که دارند 70 ریال علاوه دریافت می کنند رانندگان توان ٱوردن خانواده خود به عربستان را ندارند و در زمان حضور در عربستان مجردند. این رانندگان معمولا سعی می کنند مبالغی هم از زایرین بگیرند تا در آمد خود را افزایش دهند.

    + نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 22:27 شماره پست: 119

     

     26/خرداد/1390) اکنون نیمه شب گذشته است و دوباره اتوبوس ها به سمت مدینه النبی راه افتادند تا صبح را در سرزمینی پای بگذاریم که ائمه (ع) و پیامبر (ص) سال ها با مردمی که با پیامبر (ص) تا آخر بر پیمان خود ماندند هم خانه شد و در مدت 13 سال اسلام چنان پیشرفتی کرد که به پیامبر (ص) جرات داد تا با ابرقدرت های شرق (ایران) و غرب (روم) آن زمان وارد مذاکره شود. این شهر حامل خاطرات پیامبر (ص) و ائمه هدی (ع) ماست زیرا پیامبر (ص) ما آنقدر از مردم مدینه راضی بود که حتی پس از فتح مکه باز هم به این شهر باز گشت و با پایان عملیات فتح مکه، دوباره سرزمین آبا و اجدادی خود را رها کرد و به آغوش مدینه مدنی ها بازگشت و باز در حج الوداع که می دانست آخرین باری است که به مکه آمده است، زیارتش را کرد و حج را به انجام رساند و سریعا به مدینه بازگشت تا آخرین لحظات زندگی خود را در کنار مهاجر و انصار مدنی بگذراند و جان خود را در این شهر تقدیم ملک مقرب الهی حضرت عزراییل نماید و تا ابد خاک مدینه همچنان امانت دار وجود شریفش باشد شاید این نوعی قدر شناسی پیامبر (ص) اسلام به این سرزمین بود و البته خاندان ایشان (ع) هم بسیاری با همه آزار و اذیتی که شدند، باز در مدینه ماندند و در جوار مرقد جدشان احساس راحتی بیشتری می کردند به طوری که امروز اجساد مبارک چهار امام ما (امام حسن مجتبی (ع)، امام سجاد (ع)، امام محمد باقر (ع) و امام جعفر صادق (ع) و مادر گرامی اشان حضرت زهرای اطهر سلام الله علیها) در این شهر مدفون می باشند. چنانچه بخواهیم به تاریخ اسلام نگاهی داشته باشیم مدینه نقش اساسی در این امر دارد. تاریخ آنچه بر مدینه رفته است عبرت انگیز و برای برخی رسوا کننده و برای برخی با فخر آمیخته است این است که این شهر برای اسلام راهبردی است. ٱخرهای شب بود که به مدینه النبی رسیدیم و در هتل زهره اقامت کردیم که با حرم تنها سیصد متر فاصله نداشت. خستگی راه و تقسیم اتاق ها باعث شد که تا نزدیکی صبح در لابی هتل بمانیم و وقتی در اتاق ها مستقر شدیم دیگر خستگی باعث شد تاب و توان رفتن به حرم نباشد و لذا توفیق حضور در حرم از ما سلب شد و این باعث شد نماز را در اتاق اقامه کنیم. ساعت 9 صبح بود که غسل زیارت کردیم و عازم زیارت حرم شریف نبوی شدیم. مسجد النبی در مقایسه با دفعه قبل که حج تمتع بود،خیلی خلوت بود لذا خواندن نماز در روضه شریف کاملا میسور بود نمازی هم در پشت محراب پیامبر (ص) نصیب شد. ولی با وجود نگهبانان قبر خواندن سلام و زیارت نبی (ص) میسر نیست و نمی توان رو به قبر آن عزیز (ص)کرد و با او (ص) سخن گفت زیرا اگر نگاهبانان حرم بفهمند با تو برخوردی تحقیر ٱمیز خواهند کرد و مورد بی احترامی قرار می گیری. آنها می گویند رو به قبله کن و هر چه می خواهی بگو ولی رو قبر رسول (ص) مکن که اسلام و دین غلط افتاده دچار شرک می شوی. خشک مغزها هر گونه سخن گفتن با رسول گرامی اسلام (ص) را بدعت می دانند و تنها می گویند با خدا سخن بگو و لا غیر. لذا رو به قبله کرده و پشت به قبر زیارت خواندن ممکن است. اکنون در مکانی قرار داری که بسیاری از اولیا (ره) خداوند در آنجا حضور یافته و به عبادت پرداخته اند و سر بر ٱستان مردی (ص) ساییده اند که خداوند برای خود انتخاب کرد تا دین جهانیش را به وسیله او (ص) که معجزه اخلاق حسنه بود گسترش دهد ولی اکنون این محل در سیطره ال سعود و وهابیت خشک مغز منحرف قرار گرفته تا عرصه را در عبادت و تفکر بر دیگران کاملا تنگ کنند و به غیر از خود و مسلکت خود ،کسی را قبول نداشته باشند و در بطلان خود را محور حق بدانند. چه شرم ٱور است تفکر افرادی که از سر خود خواهی و تکبر و خود، افکار و مسلکشان را فقط قبول داشته باشند و برای دیگران و حرف هایشان نه ارزشی و نه حقی قاییل نباشد این نوعی استکبار است که خداوند اصلا مستکبرین را دوست ندارد. انسان حق را در گوشه گوشه جهان می تواند بیابد، حتی گاها در معتقدین به بت ها و درون ادیان جنگلی دور افتاده که رگه هایی از حق را می توان حس کرد و دید. چه برسد به مشرب هایی که از پیام حق و اهل بیت (ع) سیراب شده اند و چه بی شرمند خشک مغزان متکبر و دیو صفت وهابی که متمسکین به اهل بیت (ع) و خاندان نبی (ص) را این چنین ٱزار می دهند و نمی گذارند ٱن طور که باید و شاید با حبیب دل خود (ص) و امامان برحقش (ع) در مدینه راز گویند که ما معتقدیم سلام ما را می شنوند و به ٱن پاسخ می گویند. مگر نه این که شهدا زنده اند و نزد خداوند روزی خورند ٱیا پیامبر (ص) اکرم زنده نیست که با ایشان سخن گفت آیا مقام شهید از مقام پیامبر (ص) هم بالاتر است که این چنین خداوند در مورد زنده بودنش در قران تذکر می دهد. خلاصه ساعت حدود یازده و نیم بود که نگهبانان قبر شریف نبوی شروع کردند به پایان دادن به صفوفی که از مقابل قبر پیامبر (ص) در حال عبور بود و به شوق زیارت آن با فاصله در حال عبور بودند آنان به ما که در کمترین فاصله با قبر بودیم دستور به نشستن رو به قبله کردند که این باعث می شد پشت به پیامبر (ص) بنشینیم. و با کراهت کامل از این عمل نشستیم در حالی که فاصله کمی با قبر شریف داشتیم دلم را روانه جسم شریف کردم حالی داشت این چنین به پیامبر (ص) رحمت نزدیک شدن. خدایا به این خاک پاک قسم که به ما پاکی دل و پاکی از کلیه خبائث عنایت فرما. خدایا چه بزرگانی که از متقربین به درگاهت بوده اند که قدومشان به این مکان مقدس رسیده است پس به برکت این انفاس قدسی ما را هم شامل رحمت واسعه خود کن. هنوز توفیق زیارت ائمه بقیع (ع) را شامل حال من نکرده است و در واقع باید گفت واقعا زیارت آنها (ع) توفیق می خواهد. غروب امروز یکی از شیعیان مدینه مرحوم شده بود و درب بقیع را باز کرده بودند تا مراسم تدفین انجام شود من هم از فرصت استفاده کردم که و همراه تشیع کنندگان سعی کردم وارد بقیع شوم ولی شرطه ها فورا مرا و دیگران را شناسایی و برگرداندند تشیع کنندگان چنان با تعجیل راه می رفتند که تعجب انگیز بود ما در پای دیوارهای حرم نبوی و بین الحرمین نشسته و رو به قبور ائمه (ع) مشغول خواندن ادعیه بودیم. تا این که تشیع کنندگان که اختصاصی وارد بقیع شده بودند، خارج شدند. سنت آنان اینطور بود که خانواده متوفی که لباس های سفید و چپی قرمز عربستانی پوشیده بودند در کناره دیوار حرم نبوی به صف ایستادند و دیگران یک یک با چند نفر را مصافحه کردند اما از طریق لمس کتف، سلامتی به اهل عزا می دادند. بزرگان آنها که ویلچر نشین بودند در اول صف قرار داشتند یکی از خوبی هایی که در فرهنگ عربی وجود دارد محترم شمردن پیران قوم است. آنها بعد از این اقدام کم کم بنی الحرمین را ترک کردند. این جا محل وصل شدن سیم است این جا باید سعی کرد برکتی از این فضا بدست آورد درست آن طرف دیوار هزاران تن از اولیای خدا و ائمه اسلام (ع) ٱرمیده اند. این جا حد اقل از 1400 سال قبل محل قرار بدن هایی است که در جوار نبی مکرم اسلام (ص) زندگی کرده اند و بعد از مرگ بدن هایشان در این مزار دفن شده اند. اما به شیوه ای که در امروزه مردگان دفن می شوند انگار تا ابد اینجا مزار باقی خواهد ماند، نمی دانم چه موادی به بدن مردگان می زنند که همواره در ٱن دفن می شوند و پر نمی شود این جا شهدای احد و شهدای حره را در خود جای داده است که به دست سفاک ترین ها کشته شدند و حرم به خون آنان ٱلوده شد ما اکنون در بین الحرمین هستیم جایی که دل عاشقان از ٱنجا اکنون امکان عروج و پرواز دارند. این جا جای پای پیامبر (ص) و صحابه و تابعین و... است می توان نفس هایی را حس کرد که در پاکی نمونه خلق عالمند و رجس و پلیدی را خداوند ازآنها دور کرده است. خاندان نبی مکرم اسلام (ص) در این جا از هر جایی دیگر راحت تر بودند و ترجیح دادند در این شهر اقامت داشته باشند. البته برای ما که دل هایی سیاه داریم وصل کردن سیم خیلی سخت است باید دلی پاک داشته باشی یا خلوصی را تجربه کرده باشی تا بتوانی سیم وصل کنی انسان از خود خجل می شود که در کنار مرقد چنین انسان هایی قرار داشته باشی و دل منقلب نشود این نشانه بدی است. ولی می توان تصور کرد که افرادی دل هایشان عروج می کند اینجا این ظرفیت را دارد که سکویی برای پرواز شود همانگونه که بیت المقدس سکوی پرواز پیامبر (ص) ما به آسمان شد اینجا هم می تواند سکوی پرواز شود ما معتقدیم که راه های ٱسمان هیچ گاه بسته نبوده و نخواهد بود لذا کجا از این محوطه بهتر. این مکان از قلیل اماکن منحصر به فردی است که البته چشم خفاشان از دیدن ٱن ناتوان و در عذاب است ولی چشمان عرفا براین حقیقت بیناست.البته بعضی مواقع انسان احتمال پرواز ندارد ولی می تواند پرواز دیگران را ببیند و یا حداقل پتانسیل پرواز را تصور کند. ائمه ما و پیامبر (ص) باند نوری را گسترده اند که همین می تواند سکوی پرواز شود و کمکی در این راه. تنها می توان از خداوند خواست که توفیق دهد از باند نوری که از قبور این خاصان به خداوند امتداد یافته است ماهم استفاده نماییم. خدایا اگر بتوان به این باند پهن نور سیمی وصل نمود حظی خواهیم برد که می توان تصور کرد که در زندگی چنین لذتی را نداشته ایم. خدایا ما را روحی پاک عطا فرما تا این توفیق را که صاحب گیرنده ای بشویم که حد اقل این انوار پاک را درک کنیم. این جا بین حرم نبوی و حرم بقیع شیعیانی می توانی دید که جمع شده اند تا با تضرع و دعا به دریافتی برسند ٱنها دست التجا دارند تا شاید حوائج خود را دریافت دارند. یکی از زائرین به تقسیم متبرکات مشغول است و می گوید به نیابت از فردی دیگر در حال تقسیم این مواد غذایی است که فرزندش در زندان است و تقاضای دعا برای ٱزادی او دارد. یکی می گوید دعاکنید فرزندش ازدواج نماید. هرفردی اینجا تقاضایی دارد . دنیایی و یا ٱخرتی. همه انگار مشکل دارند و برای حل آن نظر به عالم بالا دارند. امشب شب جمعه است و برخی برای اموات خود خیرات می کنند. در این جا امشب مثل زمان حج تمتع دعای کمیل خوانده نمی شود لذا ما بعد از خواندن زیارت ائمه بقیع و زوجات نبی فرزند گرامیش و عموی گرامیش دعای کمیل را خود خواندیم و به هتل بازگشتیم تا استراحتی و تقویت قوا کنیم و زمان فجر به حرم نبوی بازگردیم زیرا همین زمان است که درب بقیع باز می شود ولی خواب غفلت ما را ربود و وقتی بیدار شدیم که ساعت پنج و ده دقیقه صبح بود و باز نماز صبح را در هتل خواندیم.  

    + نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 21:36 شماره پست: 120

     

    27 خرداد 1390) اکنون که این سطور را می نگارم در حرم نبوی منتظر برگزاری نماز جمعه هستم. اینجا قبر مقدس پیامبر (ص) و مسجد آن بزرگوار است.چند رکعتی نماز به نیابت از زنده ها و مرده ها خواندم بسیاری التماس دعا دارند و دلشان برای این مکان پر می کشد وقتی فکر می کند اینجا با سلمان فارسی، با ابوذر غفاری، با مالک اشتر، با سعد بن عباد، با جعفر طیار، با علی ابن ابی طالب، با... هم نفسی، انسان به وجد می آید دل پروازی می شود از این جا بوده است که خیلی ها پرواز های بلندی را تجربه کرده اند چه دلهایی که از این نقطه به آسمان بی منتهی الهی سیم وصل کرده اند و لایق شهادت شده اند. اینجاست که پیامبر (ص) تمام محدودیت هایی که امروزه ما برای خود پیچیده ایم را برداشته بود و با اصحاب صفه هم سفره و هم نشین شد. اینجا پیمان های بزرگ را پیامبر (ص) با سران قبایل بستند. اینجا در عین حال محل نزول وحی بود و فرشتگان الهی فرود آمده و عروج کرده اند و می کنند. چه دل هایی از اجداد ما که در این زمین خاص رحل اقامت را قبل از ما گذاشته و سپس رفته اند و اکنون ما با همه کوله بار گناهی که بر دوش می کشیم باز آمده ایم تا نمایندگی کنیم نسلی را که توفیق زیارت یافتند. اسم ما هم در لیست کسانی قرار گرفت که به زیارت توفیق یافتند و این جای شکر دارد. خداوند می فرماید "نبی عبادی انا الغفور و الرحیم" یعنی اگاه ساز بندگانم را که من بسیار بخشنده و بسیار مهربان هستم. پس ما این خبر را شنیده ایم از پیامبرت (ص). خدایا ما را هم شامل غفران و بخشندگی خود قرار ده. ایمان به این خصوصیت ذات باری تعالییت دارم خدایا از بهترین مکان های عالم تو را مورد خطاب قرار می دهم . خدایا عالمیان را از ظلم تعدی گران به حقوق مردم نجات ده. خدایا با ظهور حجتت (عج) ما را هم در زمره هدایت یافتگان قرار ده. خدایا حتی امروز کار به جایی رسیده که پیامبرت (ص) هم در شهر خودش مظلوم و در اسارت است خدایا بساط ظالمین در در تمام زمین برکن. خدایا در مدینه وارث از ارث خود بی بهره است دختر در کنار پدرش محروم است. وصی در کنار پیامبر (ص) مظلوم است. و شیعه در کنار مولایش محروم . خدایا امروز سفیانیان بر شیعیان علی دوباره دست به شمشیر برده اند امروز شیعه در بحرین ، عراق و یمن تحت ظلم قرار گرفته خدایا نجات بخش این مظلومان باش. خدایا مسلمین در شمال افریقا تا خلیج فارس قیام کرده و حقوق خود را از مستبدین طلب می کنند خدایا به حرکت آنان برکت عنایت فرما. ٱنان پنجه در پنجه خون خواران عالم گذارده اند خدایا قوتی عنایت کن که پوزه مستکبرین را به خاک بمالند و عبرتی برای دیگران این جماعت ظلم پیشه به جای گذارند خدایا مردم منطقه جز به آزادی از ظلم و ستم و استیفای حقوق خود نظری دیگر ندارند در این راه یاریشان ده . دشمنان آنان کثیرند متفرقشان کن. خدایا هیمنه جنایتکاران امروزه را بشکن. خدایا به فریاد رس و فریاد رسیی عاجل و کامل. خدایا ظهور منجی ات (عج) می تواند کارساز باشد خدایا در ظهورش تعجیل فرما. خدایا مشکلات بشر را به پنجه قدرت خود حل فرما. خدایا هرچه می نگرم به جز تو یاوری نمی یابیم خدایا یاریمان فرما. خدایا به دختران عفت و پاکدامنی به مسولین ما عدل و انصاف و عقل و تقوا به قدرتمندان ما تواضع و به مرضی ما شفا به اسرای و زندانیان ما خلاصی عطا فرما. خدایا ما را به راه راست هدایت فرما راه کسانی که نعمت قرب عطا کردی. نه راه کسانی که از خود دورشان کردی هرچند به آنان نعمت بسیار دادی. خدایا ما را به دنیا مشغول مکن. خدایا به نبی مکرمت قسم تمام حوائج شرعیه ما را ختم به خیر فرما. ای مولا و خدای من. اینجا همه میهمان خداوندند و نبی مکرمش. اینجا همه دعوت شده اند ریش دار و تراشیده- چادری و یا بدون چادر و... همه دعوت شده اند. خدا خواسته است که در ماه رجب حج عمره ای را نصیب آنان نماید تا در ایام روشن (بیض) اعمال رجبییه خود را در شهر الله و شهر النبی بجای آورند. خدایا ٱیا ماهم دعوت شده ایم ؟!! خدایا از کوله بار سنگین خود باخبریم ولی اکنون اینجاییم و نمی توان دعوت نشده اینجا بود پس به این سعادتی که نصیب کردی ما را در این سعادت کامل تر کن و حوائج ما را هم مستجاب گردان. خدایا شهادت می دهم که تنظیم کننده امور تویی و بهترین را مقرر کرده ای پس آن را کامل کن و دعاهای ما را به استجابت نزدیک فرما. یکی از هنر های اسلامی هنر خوش نویسی است ولی وقتی به واقعیت نگاه می کنی می بینی که این هنر تنها زیبایی را به همراه دارد و نه قابل استفاده بودن. شما ممکن است اشعار ، ایات ، سخنان و... را روی دیوار اماکن اسلامی ببینید ولی واقعا قابل خواندن نیست وقتی قابل خواندن نباشد چه سودی خواهد داشت. در حرم نبوی وقتی پشت به قبله حرکت کنی وارد محوطه بدون سقفی می شود که در زمان دولت عثمانی بنا شده است در دیواره های این بنا دایره هایی وجود دارد که در آن اسامی تعدادی از صحابه و خاندان نبی مکرم اسلام (ص) نوشته شده است که به علت نا خوانا بودن با کمک گرفتن از چند نفرموفق به خواندن ٱن شدم اسامی به قرار زیر است : از دیواره قبله به سمت چپ در دایره ای الله - ما شا الله - محمد (ص) – عمر فاروق – علی المرتضی (ع) – حسن سبط (ع) – عباس ابوالفضل (ع) - زبیر بن عوام – سعید بن زید – عبدالرحمن – علی بن رضا (ع) – نعمان بن ثابت - محمد بن ادریس – احمد بن حنبل – مالک بن انس – حمزه ابن عبدالمطلب – تمیم ابن الواری – سعد وقاص – طلحه – اسامه بن زید - زبیر بن عوام – جعفر صادق (ع) – زید بن حارث – ابوبکر – عثمان ذونورین – ابو هریره از این محوطه که به سمت پشت به قبله بروی باز به موازات و اندازه همین محوطه مربع شکل محوطه دیگری را خواهی یافت که در زمان توسعه حرم در زمان ال سعود بنا نهاده شد است که اسامی زیر را در این محوطه می توان دید که باز هم به دلیل استفاده از فنون خطاطی با مشقت زیاد می توان فهمید که برخی از آنها مربوط به نام چه افرادی است : معاذ بن جبل - بلال حبشی - زید بن ثابت – عبدالله بن عمر – سلمان فارسی - خالد بن ولید – ابن ابی کعب - سعد بن عباد - سعد بن معاذ - حسن عسکری (ع) - محمد تقی (ع) - موسی کاظم (ع) - محمد باقر (ع) – ابو عبیده جراح - عبدالله بن عباس – حذیف بن الیمانی – عبد الله زبیر – عبد الله مسرور – صهیب بن الرومی – محمد المهدی (عج) - علی النقی (ع) - مالک بن انس در این نوشته ها می توان به انصاف اگر نگاه کنی اسامی تمامی 12 امام شیعه که از خاندان پاک نبی مکرم اسلام هستند را دید. همچنین تعدادی از صحابی بزرگ پیامبر (ص) اکرم . امروز همچنین توفیقی شد که زیارتی از حرم و قبرستان بقیع داشته باشم محلی که آن را باید تیکه ای از بهشت روی زمین دانست و یا دروازه ای برای آسمان که در آن ابدان خاندان و اهل بیت نبی، مهاجرین ، انصار ، تابعین ، علما ، قاریان قران کریم ، مومنین ، همسران پیامبر (ص) ، عموی پیامبر (ص) ، مادر حضرت علی خانم فاطمه بنت اسد، برخی از همسران علی علیه اسلام همچون ام البنین مادر حضرت ابوالفضل عباس، شهدا از جمله تعدادی از شهدای احد و شهدای حره که توسط یزیدیان به خاک و خون افتادند ، ابراهیم بن محمد فرزند پیامبر (ص) اکرم دفن هستند. البته این همه هیچ تابلویی ندارند و اگرچه حاکمیت عربستان نقشه ای هم برای معرفی این قبور چاپ کرده اند ولی در داخل آن هیچ راهنمایی در این زمینه وجود ندارد و نگهبانان نیز هرگز راضی به معرفی قبور نیستند و اگر قصد تشریح آن برای دیگران داشته باشی فورا با شما برخورد می کنند. نگهبانان خصوصا روی چهار قبر مبارک ائمه هدی خیلی حساسند و بیشترین تجمع آنان در ٱنجاست. از قبور ائمه که بگذریم که برخی از آنها برای این که مردم را گمراه کنند مثلا می گویند که قبر فاطمه بنت اسد قبر مبارک حضرت فاطمه زهرا (س) است و تنها می خواهند با اعتقاد شیعه و تاریخ که شبانه و مخفیانه ایشان دفن شده است مبارزه کنند. تابلویی نگذاشته اند تا زائرین سرگران بمانند در زمان حاکمیت عثمانی بر قبور ائمه و بزرگان قبه و گنبد و بازگاهی بوده است که در زمان وهابیون این ساختمان ها خراب می شود و تمام سعی خود را مصرف می کنند تا نشانه ها را از بین ببرند. اکنون با سنگ هایی محدودهایی را مشخص کرده اند که قبور بدون هیچ تشریفاتی هستند البته سازمان حج و زیارت نقشه هایی را چاپ کرده است که مشخص است این قبور از آن کیست از جمله قبر عبدالله بن جعفر طیار همسر حضرت زینب و عقیل بن ابی طالب برادر حضرت علی (ع) بعد قبر ابراهیم حضرت محمد و بعد شهدای احد و این سمت شهدای حره قرار دارد و در ٱخر هم قبر عثمان بن مظعون است که پیامبر (ص) خود ایشان را دفن کرد و بر او گریست ولی اکنون از قبر او به نام قبر عثمان خلیفه دوم یاد می کنند که تابلویی دارد. قبوری که اکنون در بقیع حفر می شود به این ترتیب است که یک متری می کنند و در ته آن نقبی به سمت راست و نقبی به سمت چپ می کنند و به این ترتیب دو مرده را در یک قبر دفن می کنند که وسط آن را با یک دیوار از هم جدا می شود. استفاده از مواد شیمیایی متلاشی کننده اجساد باعث می شود که به زودی برای دفن فرد دیگری آماده شود. لذا زایرین محترم باید از گرفتن هر گونه خاکی از این قبرستان خود داری کنند زیرا تمام خاک آن الوده است و شدیدا ممکن است به بیماری شما منتهی شود از طرف دیگر نباید خاک قبرستان را باخود برد یادم هست قدیم ها می گفتند که هنگام بارندگی به قبرستان نروید زیرا کفش شما گل از زمین بر می دارد و این خلاف شرع است که خاک وقف قبرستان را با خود برد و از قبرستان خارج کرد لذا از این منظر هم برداشتن خاک قبرستان صحیح نمی باشد. از سوی دیگر همانطور که کندن بوته ای در حرم تحریم شده است از سوی دیگر اگر زوار حرم تنها هر کدام یک مشت خاک از مکانی بردارند موجب ضایعه ای بزرگ برای آن مکان می شود لذا برداشتن دسته جمعی چیزی از حرم که موجب خسارت آن شود نیز باید گفت که حرام می شود تصور کنید که مثلا اگر تمام زوار به اندازه یک کاسه ماست خوری خاک از مثلا از بقیع برداند هر ساله سه میلیون کاسه خاک چقدر می شود و چه بر سر آن خواهند آورد و لذا معقول نیست که به خود اجازه دهیم چیزی برداریم. این جا در بقیه بخشی از تاریخ اسلام خفته است و سرشار است از عبرت برای اهل تفکر زیرا یادگارهای خاندان نبوت (ع) خفته ا ند می توان اینجا تصور کرد که چگونه سبط النبی حضرت امام حسن مجتبی (اولین نوه حضرت پیامبر (ص)) بعد از کشته شدن به زهر، جایی برای دفن جسدش در کنار جدش وجود ندارد ولی پدر زن های پیامبر (ص) (ابوبکر و عمر) بعد از مردن جسدشان در کنار پیامبر (ص) جایی دارند تا در آن دفن شوند ولی برای نوادگان پیامبر (ص) در حرم جایی نیست و باید به جای خانه پدر و مادرشان در خانه عمویشان عقیل ابن ابی طالب دفن شوند(که اکنون در محدوده قبرستان بقیع قرار گرفته است) اینجا قبر شهدای حره است که ٱینه تمام نمای ظلم بنی امیه است علیه حرم نشینان مدینه النبی. این جا می توان ظلم و جوری که بر صادق ، سجاد و باقر رفته است را حس کرد اینجا می توان به جستجوی قبر گم شده حضرت فاطمه زهرا (ام ابیها (ص) گشت ولی آن را نیافت. این است که امروزه آل سعود بر مبارزه با بقیع سنگ تمام گذاشته اند و سعی بلیغی برای نابودی آن دارند. علیرغم این همه مردم بدون توجه به عقاید مشکوک وهابیت هر بارکه بقیع باز می شود پروانه وار به آن هجوم می آورند تا از فیض زیارت ارواح پاک خفتگان در بقیع عقب نمانند. مردم علیرغم خواست وهابیت به زیارت اهمیت می دهند صف زیارت قبر نبی اکرم قطع نمی شود این نشان می دهد که خداوند مهر و محبت محمد و خاندانش را در دل مومنین خود قرار داده است و فردی را یارای خارج کردن این مهر نیست زیرا هرکه سطوری را از این خاندان خوانده باشد عاشق آنان می شود. سنتی در بین مردم مدینه است که در این روزها مدام زوار قبر نبی را اطعام می کنند سفره آنان خرما و تکه نانی و چای می باشد بعضا حلوا هم به آن اضافه می شود و روزه داران با سفره های گسترده شده افطار می کنند. در اکثر مکان های مسجد سفره های یک بار مصرف پهن است و باگفته شدن اذان اول که وقت افطار است سریعا طعام ها خورده شده و جمع می شود تا صفوف نماز تشکیل شود و بعد از دقایقی اذان نماز مغرب گفته می شود و نماز مغرب خوانده می شود. امامان جماعت مد متصل به رکوع را آنقدر ادامه می دهند که قیامی طولانی می شود.

    + نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 22:2 شماره پست: 121

     

    28/خرداد/1390) اینجا در مدینه که هستی غم عجیبی در دل خود احساس می کنی، اینجا می توان هم نفس پیامبر (ص) و یارانش بود می توان در فضای مدینه با کاروان آنها همراهی کرد. کاروانی که مسیر بشریت را عوض کرد بشریتی که رو به اضمحلال رفته بود و جمع کوچکی و حتی می توان گفت که پیامبر (ص) یک تنه این مسیر را تغییر داد و بشر را از مسیری که به سقوط منتهی می شد، باز گرداند و تنها در طی یک قرن بر مناطق وسیعی از جهان مسلط شد و غول های استکبار عصر مذکور را به زیر کشید و ثابت کرد یک فرد می تواند جهانی را نجات دهد. ولی این شروع کار بود و مدینه را باید استارت اسلام حاکمیتی دانست و مدینه بود که نطفه حاکمیت اسلامی را در خود قرار داد و توسعه داد و بزرگ کرد. تلاش و حضور ده ساله پیامبر (ص) در مکه بعد از بعثت توسعه ای برای اسلام به ارمغان نیاورد و او تقریبا نا امید از هر گونه گشایشی و در حالی که دیگر حضورش در مکه غیر ممکن شده بود به مدینه که در آن زمان یثرب نامیده می شد هجرت کرد و هجرت به مدینه بود که باعث شد جهشی عظیم در نشر اسلام به وجود آید. درست در شش کیلومتری مسجد النبی منطقه قبا قرار دارد که پیامبر (ص) ابتدا بر آنجا وارد شد. پیامبر (ص) چند روزی را در قبا ماند تا عقبه کاروانش که به سرپرستی علی بن ابی طالب و شامل زنان و خانواده او بودند برسند و به او ملحق شوند و سپس وارد مدینه شود و این بود نشانه وفاداری و قدر شناسی او نسبت که کسانی که حماسه "لیله المبیت" را برای حفظ وجود شریفیش خلق کرده بودند. در قبا امروزه مسجدی بنا شده که هر رکعت نماز در آن برابر یک حج عمره ثواب دارد. این جا نفس های پیامبر (ص) در حالی که نگران قافله ایست که به همراه قهرمان لیله المبیت در حال حرکت به سمت او هستند، را می توان حس کرد. این جا نفس هایی را می توان حس کرد که مربوط است به فرد نگرانی که قافله اش از پس او می آیند و نمی خواهد بدون ٱنها سفرش به پایان برسد و در شش کیلومتری مقصد رحل اقامت افکنده تا آنان برسند و پیروزمندانه و کامل به جایی وارد شود که هم مقر حکومت آینده ظفرمندش خواهد بود و هم آرامگاه ابدی پیکر پاکش خواهد شد.

    اینجا می توان در مسجد قبا تصور نمود که چگونه قلب نگران وی چه کشید تا پاره های تنش برسند. شاید اگر من بجای او بودم بلا درنگ به مدینه می رفتم و در کنار یارانم در انتظار باقی مانده قافله می ماندم ولی خلق محمدی ، وفا ، تعهدش و... اجازه نمی دهد که حال که خود از این سفر جان سالم به در برده است دیگران را فراموش کند و با خیال راحت به جمع اهالی مدینه بپیوندد. او نمی تواند علی جوان را که برای نجات جان او (ص) در بسترش در لیله المبیت خوابیده است و اکنون بعد از پرداخت بدهی هایش با کاروان زنان و... می آید را فراموش کند. لذا در شش کیلومتری وعدگاه خداوند (مسجد النبی) ایستاده و بعد از فرسنگ ها طی مسیر سخت ، در یک فرسنگی مقصد کار بزرگ خود را ناتمام گذاشته و ایستاده است و می خواهد تاریخ را با حضور این قافله رقم بزند ولی او در این جا اولین مسجد جهان اسلام را در ساخت که گفته می شود آیه "اسس علی التقوی" در شان این مسجد آمده است. این جا در قبا می توان با قافله سالاری همراه شد که قافله بشریت را تا ابد رهبری خواهد کرد (چه در این جهان بماند و چه به لقا خداوند نایل شود) آن هم به وسیله خلق عظیم و بیش از شش هزار آیه ای که کلاس کتبی و لایتغیر راهنمای بشریت تا ابد باقی خواهد ماند آن هم از نوع تضمینی آن. اگر او ٱنروز نگران کاروان کوچکی که به امامت علی علیه السلام در راه بود هست، ولی آیا می شود که چنین شخصیتی نگران کاروان عظیمی که بعد از سال ها مجاهدت خودش و انصار و مهاجرینش به راه افتاده است نباشد؟!!! البته که نگران هست و باید مطمین بود که کاروان اسلام در هر زمانی با چشم های نگران ایشان همراهی می شود. امروز کاروان اسلام غارت زده ی، یهود و نصاری است که تنها پوسته ای از نقاب این ادیان الهی را بر چهره دارند تا دنیا را بچاپند و بشریت را برده خود نمایند. کاروان اسلام امروز متفرق و دزد زده و غارت شده است. امروز این کارون را شعبه شعبه کرده اند و هر کشور قسمتی از آن را در سیطره خود دارد از همه بدتر این کاروان عظیم که یک چهارم جمعیت جهان را تشکیل می دهند فرقه فرقه کرده اند و فرقه ای فرقه ی دیگر را حتی کافر می داند و خون او را مباح می داند. تفرق انچنان بر این کاروان حاکم شده است که به جای جنگیدن با دشمن اصلی به همدیگر مشغولند و همدیگر را خنثی می کنند. امروز کار به جایی رسیده است که در نزد برخی از مسلمانان صهیونیسم اشغالگر قدس برای آنها از ایران شیعه قابل تحمل تر است. ای وای بر کاروانی که با دزدان بین المللی همچون صهیونیسم سازمان یافته مواجهه است ولی به از بین بردن هم کاروانیان خود سعی و تلاش بلیغ دارد.

    امروز ٱفات بسیاری کاروان عظیم اسلام را فرا گرفته است که هر کدام بدن قوی هیکل تمدنی بزرگ را می تواند از بین ببرد. متولیان کج سلیقه و خود سر و خودخواه -  مستبدین بی رحم و قدرت طلب – خشک مغزی و استبداد دینی -  علمایی که دیگران و تفکر دیگری را بر نمی تابند و دیگران را منحرف و خود را تنها محور حق می دانند -  رهبرانی که حالت تقدس زاید الوصفی را در اطراف خود تنیده اند و هر گونه نقد بر خود را دشمنی با اسلام تلقی و با منتقد به نحو بی رحمانه ای توسط عمال خود برخورد می کنند -  علمایی که یومن به بعض و یکفر به بعض هستند – فقهای آن علیه عرفا و عرفای آن علیه فقها هستند– تعدد و تکثر انحراف و خود محوری پسنیده است – با دشمنان خارجی صلح و گذشت بی نظیری دارند ولی در مقابل رقیب داخلی سخت و  بی گذشت – دریوزگی اجانب پسنیده وکوتاه ٱمدن در مقابل هم کاروانیان ناپسند و غیر ممکن می پندارند  -   گفتگو با اجانب را مجاز و ولی گفتگو بین خودی ها را هرگز -  در مقابل علم بی تحمل و در مقابل ناٱگاهی کاملا راحت و بی خیال و تحمیق توده ها پسندیده و مباح و بلکه واجب -  در این کاروان علم آن  چیزی است که رهبران دینی هر بخش تعیین می کنند و علمی که نزد دیگران است خطر ناک و مضر تشخیص داده می شود – ارتباطات داخلی اهالی این کاروان بسیار کم و در عین حال ارتباطات با خارج آن با وسعت و عظیم و... است.

    اما آیا نبی مکرم اسلام بر این وضع بی خیال است؟!! حاشا و کلا اصلا این طور نیست و امید است روزی این کاروان آفت زده را منجی (عج) خواهد آمد تا آن را از این وضع فلاکت بار نجات دهد. اما تا آن روز باید تلاش کرد و تغییر داد و تغییر کرد تا با دوباره با کاروان محمدی (ص) همراه شد وگرنه از قاعدین خواهی بود و سیل حق تو را نیز خواهد برد و نابود خواهی شد.

    اما مسجد ذوقبلتین. مسجدی که در سال دوم هجری شاهد تغییر قبله رسول الله (ص) توسط خداوند بود و خداوند در این مکان، پیامبر (ص) را در حالی که تا کنون به سمت سرزمین پیامبران بنی اسراییل (بیت المقدس شریف) نماز می گذارد، را به سوی کعبه برگرداند و به این ترتیب خداوند پیامبرش (ص) را از طعنه یهود که "به سمت قبله ما نماز می گذاری" رها ساخت و روی او را به سوی خانه ای برگرداند که توسط جدش (ص) ابراهیم خلیل الرحمن (ص) بنا نهاد شده بود، به صورت معجزه آسایی بازگرداند. هر چند که امروز وقتی نگاه می کنی هم کعبه در دست عمال غرب است و هم بیت المقدس. بیت المقدس را صهیونیسم جهانی همچون اختاپوسی در چنبره خود برده اند و کعبه را وهابیون دست ساز انگلیس در چنبره خود دارند وهابیت طریقه جدیدی است که توسط محمد بن عبدالوهاب همین اخیرا (بعد از جنگ جهانی اول) ساخته شد تا طریقه ای انحرافی بر اسلام باشد این فرقه که برخی آنان را اهل سنت می دانند حتی با اهل سنت هم تناسبی ندارد و سعی در از بین بردن تمام مفاهیم اساسی اسلام دارد. آنان می خواهند از مسلمانان اشدا علی همدیگر و رحما بر کفار تبدیل کنند. خود کامگی – خشک مغزی – عدم تحمل – استبداد دینی و حکومتی – بی رحمی – انحراف – دین من در آوردی – جاسوسی و عاملیت یهود و نصاری و... از مشخصات ٱنان است آنان هر حرکتی که پایه های شان را به خطر اندازد را بر نمی تابند و با بی رحمی وصف ناپذیری مقابله می کنند. قصاوت در خون آنهاست و دشمنی با نبی (ص) و خاندانش (ع) از اهم اهدافشان. احکامشان خشونت و قبله گاهشان ثروت است. قدرت هدف آنهاست و اسلام و خداوند و قبله و قران وسیله کار و مقاصدشان.

    اما در مسجد ذوقبلتین می توان با نفس های پیامبر(ص)ی هم نفس شد که از شماتت یهود خلاصی یافته و از این پس از خود (توسط خداوند) صاحب قبله ای شده است. وقتی جبرییل امین نازل شده به پیامبر (ص) گفت که ما از خواسته ات مطلعیم که قبله ای خاص خودت داشته باشی و همانجا بلادرنگ حکم به تغییر قبله از بیت المقدس به کعبه داده شد و گفته می شود که پیامبر (ص) در حال نماز به سوی کعبه برگشت و لابد هم این خبر مثل توپ ترکید که مسلمانان صاحب قبله خود شده اند که پیش از آن نه یهود و نه نصاری به سمت آن نماز نگذاشته اند. خداوند جهت تحقق حرکت پیامبر (ص)ش هر لحظه گره گشایی می کرد تا نهال اسلام جان بگیرد و تنومند شود و نمی شود گفت که خداوند تنها در این مسیر به پیامبر (ص)ش تنها نظر داشت بلکه باید گفت به همه این کاروانیان نظر داشت و داشته و خواهد داشت و از این از این کاروان و کاروانیان تا ابد گره گشایی خواهد کرد تا این کاروان و کاروانیان به مقصد نهایی خود برسند. البته که خداوند به فرستاده خود نظر خاص داشت ولی ما هم که از کاروانیان این کاروان خود را می دانیم از امیدی چنین خود را بی نصیب نمی دانیم و امید به دست گره گشای خداوندی داریم و البته کی فکر می کرد که منطقه خاور میانه و شمال افریقا که مرکز اسلام است اینچنین به خروش آید و سعی در ترمیم کاستی های خود داشته باشد.

    حرکت ملت های منطقه همچون زلزله ای جهان و منطقه را تکان داده است و چه کسی این پیش بینی را داشت که روزی مسلمانان در خواب رفته این چنین بیدار شوند ، بیداری عظیم و سراسری. امروز دیگر ملت ایران تنها نیست . امروز اسلام خواهان در تمام منطقه بیدار شده اند و صحنه هایی را آفریده اند که که انسان را به شوق می آورد. امروز اسلام خواهی در ترکیه تداعی بوجود آمدن امپراتوری اسلامی دیگری را تداعی می کند. امروز مردم یمن ، مصر ، مراکش ، لیبی ، تونس ، عمان ، عربستان ، بحرین ، کویت و... همه و همه برخواسته اند تا در وضعیت موجود تغییری دهند. البته اگر حکام سعودی بگذارند، آنان از طریق پول دلارهای نفتی و عوامل خشک مغز خود سعی در مهار بسیاری از حرکت های منطقه را دارند تا شرایط قبلی باز ادامه یابد و در این مسیر غرب و اسراییل آنان را همراهی می کنند. این حرکت مسلمانان می تواند سحر غرب و وهابیت و یهود را باطل کند. امروز ستون های اسراییل در حال لرزش است و آزادی خواهی و ظلم ستزی و بیداری ناشی از آن می رود که موجب تجدید حیات اسلام شود و حاکمیت اسلامی تجدید گردد و انشا الله روح نبی مکرم اسلام (ص) دوباره به تغییر قبله مسلمانان از غرب به خود، دوباره شاد خواهد شد. انشا الله کعبه بدون وهابیت دوباره مرکز تجمع اسلامی و قبله همه آروز مندان خواهد شد و دوباره از کنار قبر نبی (ص) و بیت الله سرنوشت غرب و شرق رقم خواهد خورد. دوباره کعبه شریف مرکز اقبال مسلمانان خواهد شد و مقاومت های آخرین استبداد و ظلم و فساد جهانی به ظهور منجی (عج) منتهی خواهد شد. ظهوری که به حاکمیت عدل جهانی و خداوندی منجر می شود. عدلی که دیگر اجازه انحراف را نخواهد داد رهبر این حرکت آخری به خرقه نبی (عج) پوشیده و ذوالفغار عدل علی (ع) در دست مجهز، و کمک خداوندی را به همراه خواهد داشت. خدایا این روز کی خواهد آمد؟.

    هفت مسجد یا مساجد سبعه :

    زیارت دوره کاروان های ایرانی در مدینه مقصد دیگری هم دارد که خاطرات صدر اسلام را به طرز عجیبی در ذهن زنده می کند و آن مساجد سبعه است. هفت مسجدی که یادواره نبرد سرنوشت ساز احزاب و یا جنگ خندق است آنگاه که تمام کفر به همراه نفاق و یهود در مقابل اسلام قرار گرفت و ترس و دلهره دل مومنین را لرزاند. در اینجا پیامبر (ص) در مسجد فتح دست به دعا برداشت اینجا دلهره امکان ادامه راه و بقا را می توان در دل پیامبر (ص) و یارانش دید. نفس های در سینه حبس شده و دل های مرعوب از تعدد و کثرت مشرکین را می توان تصور کرد. راهبرد کندن خندق که به ابتکار سلمان فارسی هم که با سختی فراوان مومنین به انجام رسید نیز هم تنها تاخیر انداز بود و امکان عبور از آن بود همانطور که قهرمان کفر "عمر ابن عبدود" از آن گذشت و چنان رعبی در دل همه انداخته بود که هر چه رجز می خواند و هماورد می طلبید کسی را یارای به مقابله او رفتن را نبود ٱب در دهان مبارزین اسلام خشک شده بود و به قول امروزی ها همه پاپیون کرده بودند و در اینجا بود که خندق سلمان و شمشیر علی (ع) و دعای پیامبر (ص) بود که هیمنه دشمن را شکست و ترس را از کاروان اسلام به کاروان کفر منتقل کرد و این بود که "ضربه امام علی در روز خندق از عبادت جن و انس بالاتر" از سوی پیامبر (ص) اکرم ارزش یابی شد و سرانجام طوفان الهی بساط کاروان کفار و این جنگ نابرابر را کاملا برچید و معجزه آسا این هماوردی سرنوشت ساز ختم به خیر شد. هفت مسجد ساخته شده در این منطقه به یاد قهرمانان این جنگ بود از جمله مسجد سلمان فارسی است که با بی توجهی حکام عربستان در حال ویرانی است و درب آن را بسته اند تا خراب شود و آنرا تعمیر نمی کنند. مسجد عمر هم در حیاط همین منطقه است همینطور ولی چند متر بالاتر از مسجد سلمان مسجد فتح قرار دارد که درب آن باز است و زایرین در آن نماز می خوانند و توسط ملک فهد تعمیری هم شده است ولی به نظر می رسد وهابیون تصمیم به ویرانی مسجد سلمان فارسی دارند و در حال مهیا کردن شرایط آن می باشند چند متر آنطرف تر مسجدی به نام مسجد ابوبکر ساخته اند و آن را می خواهند به جای مساجد سبعه جا بزنند و از آثار جنگ خندق آثار زدایی کنند و این حماسه را از وجوه عینی آن خارج کنند. هر چند تاریخ اسلام پر است از این لحظات سرنوشت ولی لحظه خندق را مقامی دیگر است. لحظه ی بدر ، لحظه ی احد و لحظه ی خیبر و... همه و همه هستند. یکی از مراکز دیگری که در مدینه در لیست زیارت دوره کاروان ها قرار دارد محل حادثه جنگ احد است. این جا خالد بن ولید قبل از تشرف به اسلام ضربه جبران نا پذیری به اسلام وارد کرد و آن را تا آستانه نابودی کامل پیش برد. در این جنگ که عدد مسلمانان حدود هزار نفر و عدد مشرکین هم حدود سه هزار نفر بود ابتدا با شیوه جنگی خاص پیامبر (ص) پیروزی از آن مسلمانان بود ولی پیروزی بزرگ، با یک بی توجهی به شکست بزرگ تبدیل شد و از مهاجرین و انصار و خاندان پیامبر (ص) هفتاد نفر کشته شدند که از جمله شاخص ترین آنها حضرت حمزه سید شهدا (س) بود که این عموی شجاع پیامبر (ص) به ضربه ای خائنانه توسط مادر معاویه بن ابی سفیان که موصوف به هنده جگر خوار مشهور است به شهادت رسید و حتی پیامبر (ص) هم تا مرز مرگ پیش رفت. مزار شهدای احد نیز در این جا مورد کینه آل سعود قرار گرفته و قبور آنها باخاک یکسان شده است (این در حالی است که خانم می گوید دو سال قبل قبور احد در همان حالت قبور ائمه بقیع وجود داشته است) تا یک آثار زدایی دیگری از اماکن اسلامی شکل گیرد و این قوم چه ناجوان مردانه حتی اجازه زیارت نامه خواندن را هم به زایرین این مقام شهدا را نمی دهند و به قول خودشان هیات های امر به و نهی از منکرشان مثل جاهای دیگر به زوار اجازه نمی دهند که حالی بدست آورند و دل هایشان را روانه ارواح مقدس شهدای احد کنند. این هیات های امر به معروف و نهی از منکر که نه معروفشان معروف و نه منکرشان منکر است به جای این که به حاکمان خود بگویند که کمتر با قدرتمندان استکبار جهانی همکاری کنند و فساد حاکم به عربستان را در تمام ابعادش در نظر بگیرند به راز و نیاز زایرین "گیر سه پیچ" می دهند. انگار آنها عیوب خود را نمی بینند و بر آن کور هستند. زیارت دوره ما در این مکان مقدس و پر از خاطره به اتمام رسید و به مسجد و النبی برگشتیم.  در حال خواندن زیارت حضرت رسول اکرم بودم که پیرمردی که از اهالی ترکیه را کنارم دیدم که خیلی با حال خوبی به آن گوش می داد و اشک می ریخت در این لحظه یک مرد کامله مرد دیگر ترکیه ای که در نزدیکی ما نشسته بود با من ارتباط گرفت و شروع کرد اشعاری از مولانا را برایم خواندن و من در درون خود به خودم نهیب زدم ماکه فارس زبانیم اشعاری از این عارف بزرگ یاد نداریم ولی ترک زبانان این چنین با اشعار مولانا خو گرفته و آن را حفظ کرده اند او از شهر اسپارتای ترکیه بود. او می خواند که من بنده قرانم اگر جان دارم     من حق را محمد مختارم  این فرد که با پسرش همراه بود می گفت که امام خمینی ره را خیلی دوست دارد او می گفت که امام خمینی ره از مولانا هم بالاتر بوده است . باید گفت که کسی که فریاد ظلم و استبداد ستیزی را بلند می کند و اسلام را سرلوحه کارش قرار می دهد مورد توجه جهانیان قرار می گیرد و قلوب مردم جهان را می رباید. او این شعر مولانا را نیز خواند که "بشنو از نی چون حکایت می کند و از جدایی ها شکایت می کند. که من گفتم بر اساس همین شعر امام خمینی ره هم این شعر را دارد که نشنو از نی نی نوای بی نواست بشنو از دل چون که جای کبریاست." اینجا بود که این فرد گفت امام خمینی ره را از مولانا ره هم بالاتر می داند. مقداری از کتب ادعیه ای که همراه داشتم را به او دادم و وی وقتی به آنها نگاهی کرد گفت خیلی خوب است که من با اشاره به نگهبانان قبر النبی گفتم ولی خواندن این ها در این مکان توسط آنها حرام شناخته می شود و با ما برخورد می کنند که وی اشاره کرد که آنها را رها کن آنها وهابی هستند.

    + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 23:0 شماره پست: 122

     

    29/خرداد/1390) نماز صبح یکی از نمازهای خاص خداوند است که توفیق خواندن آن حتی بین نماز خوان ها هم تفاوت می کند و همه آنها توفیق خواندنش برایشان همیشه حاصل نمی شود و یکی از نمازهایی که است علیرغم این که تنها دو رکعت بیشتر نیست ولی انسان بیشترین حال معنوی در صورت حضور قلب در این نماز حس می کند ولی امروز برای ما این توفیق خاص خداوندی بود نماز صبح را در حرم نبوی بگزاریم این از برگاتی است که برای من کمتر نصیب شده بود ولی امروز میسر شد. صبح این مسجد حال دیگری دارد. امام مسجد هم خیلی حرفه ای بود و سوره حمد را با صدای بسیار زیبایی قرائت کرد و سوره عم یتسائلون عن النبا عظیم را به عنوان سوره و در رکعت دوم هم سوره حمد و سپس سوره طارق را خواند واقعا انسان با این قرائت و حال و هوای مسجد النبی (ص) وارد فضایی دیگر می شود. شنیدن آیات قرآن آن هم در مسجد نبی (ص) و آن هم با صدای این قاریان حرفه ای لذت زیادی دارد. این جا جایی است که تمام ائمه هدی(ع) به زیارت آن مشرف شده اند ، تمام مهاجر و انصار با آن قرین بوده اند. اینجا دل انسان پرواز می کند و به صدها دلیل این خاک و این حال و هوا و این لحظات اختصاصی است. برکت هایی که خداوند بر این زمین وارد کرده کم نظیر است شاید فقط بیت المقدس و بیت الله الحرام است که این چنین مقامی دارد. اینجا احساس می کنی که برای دعاهایت گوش های شنوای بیشتری وجود دارد اینجا فاصله آسمان و زمین کمتر است این جا در کنار بیت کوچک محمد و علی و در کنار مرقدش و در قدمگاه مومنان از 1400 سال قبل تاکنون انگار چشمه های رحمت خداوند جوشان تر است این جا می توان خانواده کوچک پیامبر (ص) را یکجا دید. گل هایی که باد های گرم و سوزانی که بعد از رحلت پیامبر (ص) وزید آنها را پژمرد. پیامبر (ص) نخ تسبح این خاندان بود که با رحلتش این نخ پاره شد و این جمع پراکنده شدند و ظلم به آنان آغاز شد انگار عده ای از یاران پیامبر (ص) منتظر چنین خلا برزگی بودند تا این جمع صمیمی را از هم بپاشانند و بنیاد خاندان نبی مکرم اسلام (ص) که اسس علی التقوی بود را از ریشه بکنند. در این عمل غیر انسانی و ظالمانه جهل و حسد و رقابت های قبیله ای و سهم خواهی های خاندانی ، خاندانی را از هم گسست که نمونه ای تاریخی و الگو بود باید دست نخورده باقی می ماند و الگو وار مورد مطالعه قرار می گرفت. باید می ماند و در شرایط نرمال عمل می کرد و درس زیستن به بشر می داد. باید می ماند و سالها بشر را به عنوان مامن امن و رضایت خداوندی عمل می کرد. باید می ماند و حدود ثقور زندگی را نشان می داد. باید می ماند و ثبت می شد. باید لحظه ، لحظه زندگی آنان فیلم برداری می شد و حفظ می شد. ولی این خاندان در عرض چند سال چنان از هم پاشانده شدند که گویی نه پیامبر (ص)ی بوده و نه نجاتی و نه دینی بوده و نه محبتی ، نه حسابی است و نه قیامتی ، نه اخلاقی بوده و رافتی، خدایا این همه سقوط چگونه شکل گرفت این همه بدی و بد کردن از کجا نشات می گیرد. امروزه نمی توان مطلبی یافت که چرا امت بعد از نبی (ص) این گونه با خاندانش عمل کردند نمی شود مطلبی یافت که آسیب شناسی کرده باشد آیا این ناشی از کینه های بدر و خیبر بوده است و... خلاصه که شد آنچه که نباید می شد و تا صد ها سال نیز ادامه یافت به طوری که اکنون خاندان پیامبر (ص) در تمام ممالک کشورهای اسلامی گسترده شده و پراکنده اند و هر جا امام زاده ای برپاست و گویند شهید ظلم حاکمی شده است. انسان می ماند که به چه جرمی این چنین پراکنده شده اند و این چنین مورد تعدی. توطئه علیه این خاندان به اوج بوده است و هیچ کدام از ائمه ما به مرگ طبیعی از دنیا نرفته اند و اکثرا با زهر مسموم و شهید شده اند. امت نبی (ص) ما خجالت نکشیدند و آنچه کردند که نباید می کردند تنها چند سال از رحلت پیامبر (ص) نگذشته بود که امام حسن مجتبی اولین نوه پیامبر (ص)شان را به زهر جفا کشتند و حتی اجازه ندادند که جنازه اش در کنار کسی دفن شود که او را دوست داشت درحالی که پدر زن های پیامبر (ص) حق داشتند در کنار رسول خدا (ص) دفن شوند ولی نوه اش و جانشینش این حق را نداشتند و در کل صاحبان خانه در خانه خود بی حق شدند و دیگران در آن قرار گرفتند. انگار نه انگار که حق الناسی و سهم الرثی وجود دارد این خاندان از کمترین حقوق بعد از رحلت پیامبر (ص) بی نصیب بودند. این در حالی بود که پیامبر (ص) هیچ حقی برای سال ها زحمت خود درخواست نکرده بود و فقط برای جبران زحماتش به محبت اهل بیتش (ع) توصیه نموده بود و خوش داشتند حرمت اهل بیتش را؟!!! انسان نمی داند که این خاندان چگونه بر ظلمی که بر آنان شد نظاره کردند و صبر کردند این چه امتی بود؟ یکی از سنت های نماز گذاران بومی مسجد النبی خواندن نماز برای اموات است ، اما به صورت غیابی. بلافاصله بعد از نمازهای واجب مکبر از جمله "صلاه علی الاموات یرحم کم الله" و امام جماعت طی چهار الله اکبر که مشخص نیست ذکر آن چیست (ظاهرا به آهستگی از سوی او در بین هر الله الکبر گفته می شود) نماز میت را می خواند. البته این رسم خوبی است. کاری که در بین اهل تشیع رواج ندارد و ما اهل تشیع تنها بر جنازه حاضر است که نماز میت می خوانیم و در غیر این صورت من موردی را بر نماز غیابی ندیدم. ولی از اهل تسنن زیاد دیدم. حج به عنوان یک عبادت اجتماعی و جمعی از مهمترین کارکردهای آن تجمع تمامی مسلمانان در یک زمان و مکان مشخص است. آنها می توانند با هم آشنا شوند و از عقاید همدیگر مطلع شوند و مشکلات همدیگر را درک کنند و در باره آن فکری کنند ولی این عمل از سوی خادمین حرمین شریفین نادیده گرفته شد در این خصوص نه طرحی دارند و نه سخنی از آن می گویند. آنها شرایطی مهیا می کنند که مسلمانان بیایند و عملی جمعی را به تنهایی انجام دهند و بروند در این جا همچون جاهای دیگر تریبون ها در اختیار میزبانان است و میهمانان تنها شنونده اند. اینجا حج سیاسی – اجتماعی به یک عمل عبادی فردی (اما در کنار هم) تبدیل شده است و به لحاظ کارکردی که خداوند برایش قرار داده اند بی اثر و بی محتوا. اینجا وهابیون تریبون دارند و هرچه خود از اسلام می فهمند را می گویند و من ندیدم که حتی از افرادی که قبول دارند و از بزرگان دیگر کشورها هستند تریبونی بدهند تا در فضای حرمین با مجاورین و زایرین سخنی بگوید به طور حتم بزرگان زیادی در جهان اسلام هستند که حرف های زیادی برای زدن دارند ولی افسوس که تریبون اختصاصی و تنها به جماعت وهابی اختصاص دارد که دیگران را خارج از دین و کافر می داند اینجا تریبون ها بعضا در دست مستکبرین و مستبدین قرار دارد. این جا به اصطلاح خادمین متکلم وحده اند و شرایطی برای دیگران برای بیان عقاید و یا ذغدغه هایشان جود ندارد. مشکلی که در بین نحله های اسلامی وجود دارد که برای خود صحنه تصادم به وجود نمی آورند تا بر باطل بودن خود بی خبر بمانند. هر نحله ای خود را حق و دیگری را باطل می داند و این همان استکبار و استبداد فکری است که ما دچارش شده ایم. نتیجه این نحوه عمل مسلمانان را به ضعیف ترین امت های دنیا تبدیل کرده است و از هر سو مورد سو استفاده و غارت قرار دارند و در کوتاه مدت نیز نجاتی برای آنان دیده نمی شود. این است که امید به نجات به دست منجی (عج) و دستی از غیب همواره تقویت می شود در حالی که خداوند می فرماید "ان الله لایغییر ما بقوم حتی یغییر ما به انفسهم." یعنی خداوند تغییری در وضعیت قومی به وجود نمی آورد مگر این که آن ها خود تغییری در خود به وجود آورند و این است کلید تغییر در وضعیت موجود که خداوند وعده آن را داده است و باید با به دور انداختن این تفکر که دیگران کاملا باطلند و به تفکر این که حق ممکن است قسمتی نزد ما و قسمتی (حتی کم) نزد طرف مقابل باشد ، رسید تا توان تغییر را در خود ایجاد کنیم. اگر نتوانیم خود را تغییر دهیم تغییر دیگران و جهانیان بی معنی است. امروز باز توفیق زیارت بقیع شریف میسر شد. قبور ائمه چهار گانه شیعه یعنی امام حسن مجتبی(ع)، امام سجاد(ع)، امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) ؛ عباس عموی پیامبر(ص) ؛ فاطمه بنت اسد مادر علی علیه السلام. در سمت چپ آنها دختران پیامبر (ص) (که سه نفرند) ؛ در کنار آنان قبور نه نفر از همسران پیامبر (ص) قرار دارند بعد از آنها قبور عقیل برادر حضرت علی (ع) و قبر عبدالله جعفر طیار برادر زاده و داماد امام علی (شوهر حضرت زینب) و در کنار دیوار بقیع قبور دو تن از عمه های پیامبر (ص) و ام البنین همسر حضرت علی قرار دارد. به داخل بقیع که ادامه مسیر می دهید ابتدا قبر ابراهیم فرزند پیامبر (ص) قرار دارد در حالی که در سمت راست آن قبور شهدای حره قرار دارد. اگر بعد از عبور از قبر فرزند پیامبر (ص) به جلو برویم قبور چند تن از شهدای احد که به داخل شهر منتقل شده اند در چهار دیواری سنگی قرار دارد در انتهای بقیع نیز از قبر های موجود قبر عثمان بن مظعون است که از صحابی عظام پیامبر (ص) است که اکنون تبدیل به قبر عثمان بن عفان خلیفه سوم شده است. قبر حلیمه سعدیه مادر رضایی پیامبر (ص) نیز در این سو قرار دارد و قبر ابوسعید خدری قاری قرآن و راویان حدیث در سوی دیگر. راهنمایان تاکید دارند که این قبور گفته شدن معلوم نیست که از آن کیست و سعی دارند در آن شبهه ایجاد کنند ولی در کتب راهنمایی که خودشان چاپ کرده اند نیز مشخص است که این قبور از کیست ولی باز خباثت کرده و شبهه می اندازند تا بازدید کنندگان نفهمند که طرف سخن آنان در زیارت اهل قبور کیست. انگار کینه زیادی را از صاحبان این قبور در دل دارند و در حالی که گنبد و بارگاه این قبور را خراب کرده اند اکنون نوبت خود قبرهاست تا اثری از اسلام و بنیان گذارانش نماند آنها در خراب کردند آنان در از بین بردن وجوه عینی اسلام سعی وافری دارند و در این چند سالی که بر سرزمین وحی حاکم بوده اند در این زمینه جنایات زیادی را آفریده اند. آنان در عین حال که بر مشخص نبودن صاحبان قبور تاکید دارند ولی قبر حضرت فاطمه بنت اسد را به جای قبر فاطمه زهرا (س) معرفی می کنند و می خواهند به زعم خود وصیت حضرت زهرا را برای نامشخص بودن قبرش نقص کنند.

    + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 22:46 شماره پست: 123

     

    30/خرداد/1390) واقعا ما پیامبری (ص) با روحی بسیار لطیفی داریم که بی نظیر است در حالی که در حالت عادی، انسان هایی که در مصادر سیاسی قرار می گیرند نباید این چنین رقیق القلب باشند. امروز این معجزه و کرامت رسول (ص) خود را من مشاهده کردم و آن موقعی بود که از سنگی دل خود نزد او شکایت بردم که ای رسول حق (ص) در استانت آمدم و دلم نمی شکند و گفتم واقعا چنین دلی نباشد، بهتر است و دلی که سنگ شده، بمیرد بهتراست از زنده بودن. بعد از این برگشتم و قرآنی برداشتم و پشت به دیوار محراب نبی نشستم و سوره احزاب را شروع به تلاوت کردم و در این لحظات انگار حضرت نظری به دل سخت شده ام کرد و دلم شکست و اشک ها جاری شد و یقین یافتم که در این جا زائرانش مورد توجه ایشان (ص) هستند و "اشهد انک ترد سلامی و تسمع کلامی" صدق می یابد. ای رسول خدا (ص) ما خواهان محب توایم و بر این امر پای می فشاریم، ای نبی (ص) تو نزد خداوند عزت داری نظری به ما کن و شفاعتی نزد خداوند برای ما کن که زندگی ما به بن بست نرسد. این نبی خداوند (ص)در مورد فرزندانم که حق به گردنم دارند و به وسیله من وارد این ورطه آزمایش دنیا وارد شده اند نگرانم، عنایتی کن و شفاعتی که خداوند زندگی آنها را در خط اسلامی که تو برای ما آورده ای قرار دهد. ای خاتم پیامبران (ص) امروز آخرین روزهای حضور ما در حریم حرم توست پس توجهی خاص در این روز باقی مانده از شما طلب می کنیم ای کسی که به خداوند نزدیکی شفیع ما شو و حوائج شرعیه ما را به هدف اجابت نزدیک ساز. در این جا از خداوند می خواهیم که سلاطین جور که بر کشورهای اسلامی حاکمند نابود شده و وسیله استخلاص مومنین از ظلم و جور و استبداد مهیا شود. خداوندا صالحان و مصلحانی از امت رسولت (ص) بر انگیز تا بر قرائت های باطل و نابجا از دین محمدی (ص) که متاسفانه اکنون بر شوون مسلمین حاکمند، خط بطلان بکشند و بساط آن را جمع نمایند و سردمداران این قرائت های انحرافی را یا هدایت و یا نابود گرداند. خدایا به حرمت قبر مبارک رسول گرامیت (ص) ملل جهان را هر چه سریعتر از شر حکومت های جور شاهان جور نجات ده خدایا ملل بحرین، یمن، مراکش، اردن، عربستان، امارات، عمان، قطر، کویت و... را هرچه سریعتر خلاصی عنایت فرما. خدایا به علمای ما تقوا و علم و زهد، به پسران ما ادب و علم و تقوا، به دختران ما حیا و علم و تقوا ؛ به اموات ما بخشش و آمرزش، به بیماران ما شفای عاجل؛ به جنود ما پیروزی و موفقیت، به مرزداران ما سلامتی و هوشیاری، به مادران ما صبر و سلامت، به برادران دینی ما تقوا و موفقیت، به سیاستمداران ما انصاف و شفقت به غیر خود، به زندانیان ما وسیله ی خلاصی، به اسرای ما استخلاص، به ملل اسلامی عزت و سربلندی، به اسلام رشد و گسترش و پاکی از ناخالصی ها عنایت فرما. خدایا وجود ما را از ناپاکی ها پاک کن. امراض روحی و روانی ما را بر طرف نما . خدایا جوامع اسلامی را آزادی ، استقلال و پیشرفت عنایت فرما. این جا در حرم دل ها نرم می شود حتی نگاهبانان که بعضا مواظب هستند که عکسی گرفته نشود و... گاها دیده می شود که به زوار نبی مکرم اسلام (ص) رحم می کنند و برخوردها لطیف تر می شود. چند بار اتفاق افتاد که می توانستم وارد روضه شریف شوم و می توانستم از اول تا آخر همانجا بمانم و عبادت کنم عبادتی که می گویند در این جا چقدر ارزش دارد لیکن انسان دلش نمی آید که این جای خوب را فقط برای خود کند و دیگر مومنین و آروزمندان را از عبادت حضور در آن محروم نماید لذا بعد از خواندن نماز محل را برای دیگران خالی کردم و یا یکبار ایستادم تا دیگران نماز خود را در این مکان بخوانند و لذت عبادت در آن را بچشند. خدایا به حق این مکان شریف و به حق قدوم پاکی که بر این مکان از صدر اسلام تا کنون پای گذاشته اند، اسلام و انقلاب اسلامی ما را انحراف سقوط نجات ده. این انقلاب که ثمره زحمت طاقت فرسای امام رحمه الله و مجاهدان و شهدای حق و حقیقت است را حفظ کن . خدایا آن را از راهبران بی تقوا، متولیان ناشی و بد اخلاق ، نفس پرست، گروه گرا حفظ کن. خدایا آن را از شر حسادت رقبا نگهدار. خدایا رهبران مذهبی ما را هدایت کن که از بیان حرف های بی اساس خود داری کنند و تحت تاثیر جریانات سیاسی نباشند و مطابق میل آنها اسلام و انقلاب را به انحراف و نابودی نکشانند. خدایا بزرگترین عامل نابودی انقلاب ما از جانب نفوذی هایی است که دل به انقلاب نداشته و سعی می کنند در نبود امام ره و یاران با وفایش که یا به شهادت رسیده اند و یا از صحنه خارج شده اند ، روند انقلاب را در دست گرفته و به نفع خود مصادره نمایند و آن را به انحراف نابودی بکشند. خدایا کید آنها را به خودشان بازگردان و رسوای دو جهانشان نما. خدایا انقلاب ما را از تند روها و کند روها نجات بخش. دیروز یکی از زائران کاروانی دیگر در شکایت از عالم همراه کاروان خود می گفت که به آنها گفته است که ما باید ائمه (ص) را واسطه بگیریم و از طریق آنها از خدا بخواهیم حوائج خود را بخواهید و برای این سخن خود مثالی هم آورده بود که شما مثلا اگر حتی یک وام بخواهید از بانک بگیرید نیاز به پارتی دارید و... و لذا برای پیشگاه خداوند هم باید پارتی تراشید و ائمه (ص) را پارتی قرار داد. این چه بلاحتی است که این آقایان دستگاه خداوندی را با وضعیت فساد اداری خودمان مقایسه کنیم و این چنین مقایسه مع الفارغی را کرده و نتیجه غلطی را بنماییم. ما که به شرایط حاکم بر دستگاه خداوندی چندان عالم نیستیم ولی چرا باید با چنین سخنانی خود را ملعبه اگاهان قرار دهیم. همین فرد نقل می کرد که چه طوری به این عالم همراه کاروان خود گفته من به خدایی که شما می پرستید کافرم خدای شما عدالت ندارد در تمام خصوصیاتی که برای بهشت از آن صحبت می شود مربوط به جماعت آقایان است و معلوم نیست برای خانم ها در بهشت چیزی وجود دارد یا خیر. بی ربط نیست که بعضا این جمله که ما به فکر شما و دینی که ارایه می دهید کافریم، را می گویند. زیرا علمای ما مطابق با ظن خود دین را تشریح می کنند و این مشکل پیش می آید. البته این نکته ضروری است که برای هر تخصصی ، متخصصی لازم است و برای امر دین هم همینطور و آنان حافظان دین و حدود و ناشر آن خواهند بود و با توجه به تخصصی شدن و شاخه شاخه شدن امور وجود عالمان دینی ضروری است ولی صحبت های بدون مطالعه و ضابطه آنها می تواند ارکان دین مومنین را به لرزه در آورد و مانند تیغ دولبه می باشد که در جایی باعث جلب به دین و در صورت عدم علم و تقوا باعث روی گردانی مومنین و سرگرانی فکری آنان خواهد شد. این برای برخی سوال است که کتاب خداوند در خصوص توضیح و تشریح بهشت وجه مردانه آن قوی تر است و لذا این شبهه برای برخی به وجود آمده است که نگاه اسلام به مرد و زن فرق دارد و تبعیض آمیز. و این سوالی برای نسل جدید است. در دهلی که بودم فرزند یک دیپلمات مصری که دیدم زیاد به مناسک اسلامی پایبند نیست پرسیدم علت آن چیست او گفت از علمای دین شنیده است که حضرت حوا (مادر ما انسان ها) به عنوان زائده ای بوده است که از پهلوی حضرت آدم ابوالبشر جدا شده و به وجود آمده است. وی می گفت دینی که چنین دید و نگرشی به مادر من داشته باشد (ظاهرا نسبت به مادر خیلی حساس است یا در مصر نسبت به جماعت نسوان تبعیض قایلند) من قبول ندارم. این که علمای مصر نسبت به به وجود آمدن حضرت حوا چنین روایت کرده اند خود جای بحث دارد ولی این نگاه ها باعث ریزش جوانان می شود و باید در بیان دین دقت کرد و به نکات شبهه ناک توجه نمود. باید به این شبهات پاسخ جدی و عاقلانه داد. آنچه مسلم است قرآن سند معتبر و غیر قابل انکاری از طرف خداوند به سوی انسان هاست. باید نگاه و دیدگاه خدا و پیامبر (ص) و اهل بیت(ص) را ترویج کرد و آنچه خود اعتقاد داریم را نباید به عنوان دین به خورد مردم داد تا این چنین با واکنش نکته بینان مواجه شد. امروز کوس رفتن به مکه نواخته شد امروز کوس رفتن از مدینه النبی(ص) ، شهر پیامبر (ص) و ائمه طاهرین (ص)، شهر بقیع شریف و خاندان نبی (ص) زده شد. آنها (ص) در حالی که مکی بودند خود را مدنی می دانستند. الان که این سطور را می نگارم در پشت درب خانه فاطمه زهرا (س) علی (ع) حسن (ع) حسین (ع) زینب (س) نشسته ام. خدایا به حرمت این بزرگواران (ص) ما را از شیعیان واقعی آنها (ص) و عامل به احکام الهی و مخلق به اخلاق نبوی (ص) و علوی (ص) قرار ده. این جا درب خانه فاطمه زهراست (ص) از این درب کسی دست خالی بازنگشته است. پیامبر (ص) ما عنایت خاصی به این خانه و اهل آن داشته است. حتی جبرییل هم با شرایطی بر این خانه نازل می شده است. با شرایطی که بر این خانه حاکم بود حتی عزراییل همینطور وقتی می خواست برای قبض روح خدمت رسول گرامی اسلام (ص) بیاید با شرایط خاصی بر آن حضرت (ص) وارد شد. رو به قبله که می نشینی سمت چپ شما به فاصله بیست متر درب جبرییل قرار دارد که باب جبرییل خوانده می شود. از درب جبرییل تا انتهای بنای کنونی سه کنبد قرار دارد که در کنبد اولی هر چهار طرف در گوشه ستون های این گنبد ها الله نوشته شده است. در کنبد دوم حسن (ع) حسین (ع) و عثمان و علی (ع) نوشته شده است. در کنبد سوم الله ، محمد (ص) ابوبکر و عمر نوشته شده است. بعد از دیوار هم یک گنبد بیضی شکل قرار دارد که چهار طرف آن الله و یک محمد (ص) در جایی از آن نوشته شده است. خدایا به خاندان نبی ات (ص) قسم اسلام را از کجی ها حفظ کن. خدایا مسلمین را به معارف اسلام برگردان و آنان را از دنیا طلبان سیاسی و مذهبی حفظ نما. این جا میهمانان خدا از ایران پاکستان، ترکیه‍، سوریه، مراکش، مالزی و اندونزی، به خصوص از عراق، اردن، سوریه و افریقا به چشم می خورند. ایرانی ها گردنبندی به همراه کارت شناسایی با پرچم سه رنگ کشورمان و ترکها گردنبند قرمز به همراه کارت و با کیف قرمز پرچم ترکیه مشخصه آنهاست. خدایا به صاحب این خانه قسمت می دهم حج همه را قبول فرما. این جا اگر گوش شنوایی داشته باشی خانواده ایی را می بینی که در کنار هم صمیمانه زندگی می کنند که با رفتن جدشان به یکباره از هم پاشیده می شوند و واقعا یتیم می شوند خانه آنها امال اتش خشم رقبا می شود و صاحب خانه را به زور به مسجد برده بیعت می ستانند و واقعا بر "ذول القربی" پیامبر (ص) کردند آنچه نباید می کردند. اینجا صدای ناله دختری را در هجر پدر و در واقع پشت و پناهش را می توان شنید. مدینه حوادثی به خود دیده که مظلومیت این خاندان که بنیانگذاران دین اسلام است از آن جمله است. آنها انگار هیچ ارثیه ای از نبی گرامی اسلام (ص) به ارث نبردند نه احترامی و نه اموالی. به طوری که فرزندان پیامبر (ص) نه در خانه اش بلکه در خانه عقیل که عمویشان است باید دفن شوند. ابواب مسجد النبی اکنون به نام های ذیل است : باب بلال - باب النسا – باب جبرییل - باب بقیع – باب السلام – باب ابوبکر – باب الرحمه درب های جلوی آن باب قبا – باب ملک سعود – باب علی ع (برای خانم ها).

      + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 13:49 شماره پست: 124

     

    31/خرداد/1390) امروز روز آخر حضور ما در مدینه النبی (ص) است و توفیقی شد که ساعت سه شب دوباره در حرم حضور یابیم این موقع ساعت نماز شب است و باز توفیقی شد که این مکان مقدس را دوباره در این ساعات خاص که درب های آسمان باز است و فرشتگان بین آسمان و زمین در رفت و آمدند را درک کنیم. واقعا این حضور صفایی وصف نشدنی دارد. بیدار شدن در این ساعات شب بسیار سخت بوده و چشم انسان آنقدر احساس خستگی و کوفتگی می کند که این حالت انسان را بسیار ترغیب به ادامه خواب می کند و باید بر این حالت غلبه کنی تا بیدار شده و به خستگی جسمیت غلبه یابی ولی روح در این ساعات انگار امکان مانور بیشتری را دارد. در حالی که جسم در روز امکان مانور خوبی را تجربه می کند ولی روح انگار در این ساعات از پویایی خوبی بسیار برخوردار است. به همین دلیل است که انسان های وارسته این ساعات را از دست نمی دهند. درست یک نسل قبل این ساعات در منطقه ما مساجد نماز شب خوانان زیادی را در خود داشت که "الهی العفو" گویان ناله به آسمان داشتند آیه قران نیز بر این امر تاکید دارد که در این ساعات "فتحجدو" . سری در این ساعات است که درک آن برای همه میسر نیست. این روزها توفیق حضور در روضه جنته النبی (ص) الحمد لله به کرات نصیب می شود ولی این آخرین بار خواهد بود زیرا باید کوس رفتن زد دیگر مجالی برای ماندن نیست. هرچه توشه برداشتی که برداشتی وگرنه از دست دادی. این دنیا هم همینطور است و فرصتی داری که توشه لازم را برداری و بروی و این تمدید شدنی نسیت. الان ساعت 40/11 است بعد از نماز ظهر و عصر باید خود را آماده حرکت به سمت مسجد "شجره" نموده جایی که علی ابن ابی طالب (ع) و پیامبر (ص) و اصحابشان بارها محرم شدند و روانه زیارت خانه خدا شدند. در مدینه که حضور می یابی انگار تاریخ اسلام را مرور می کنی؛ هرجا نشانه ای از مجاهدت مجاهدان است و علیرغم ویران شدن این نشانه ها توسط وهابیون باز مدینه با تو حرف می زند و از تاریخی که از آن گذشته سخن می گوید. انسان می خواهد با مسجد نبی (ص) سخن گوید که ای مسجد النبی (ص) براستی از وجودت بهره ها بردیم و نبردیم اما تو نزد صاحب خانه گواهمان باش و شفیع ما. در این مدت میهمان تو بودیم همانگونه که جسم نبی (ص) مکرم اسلام بر تو میهمان است. ای مسجد شریف نگهبان جسم شریف این بزرگ مرد تاریخ باش. جسمی که 63 سال حامل روحی بود که جایگاه وحی شد. جسمی که بیش از 63 سال نتوانست حامل روح محنت کشیده رسول (ص) ما باشد. سال ها کوشش بی وقفه، این جسم شریف را فسرد و رنجور کرد و علیرغم متوسط سن بالا در آن زمان ها، این جسم شریف نتوانست تاب آورده و صحنه را به مهاجر و انصار سپرد تا امتحان الهی آنها را که عرصه دار شده بودند بیازماید. این بود که روح بلند نبی (ص) ما جسم را واگذاشت و به ملکوت اعلی پیوست. ای مسجد تو سال ها جایگاه بزرگان بوده و هستی و خواهی بود ما را هم در لیست زیارت کنندگان خود قرار ده. ای مسجد النبی (ص) تو اکنون بقیع را در کنار خود داری که جایگاه صالحان است پس به حرمت آنان ما را هم نصیبی از خود عنایت فرما. این رسم این دنیا و تقدیر الهی است که به برخی و بعضی نصیب زیادی می شود و به برخی کم. اکنون که به تو این همه عنایت شده ما زیارت کنندگان خود را نیز دریاب. ای مسجد شش روزی را توفیق مجاورت تو به ما عنایت شد این عنایت بزرگی برای ما کم توفیق هاست و کم و یا زیاد بهره ها بردیم لذا نزد صاحب خانه شفاعتی کن تا این قلیل را از ما بپذیرد. ای رسول خدا (ص) دیگر زمان ترک شهر و خانه توست ؛ قلب ما از محبت تو آکنده است و ای خدای مهربان به برکت جسم شریف نبی (ص) مکرمت و به صالحان مهاجر و انصار رسولت قسم تو را می دهیم که از گناهان ما درگذری و هر چه خیر است برما تقدیر فرمایی. خدایا مهر نبی (ص) و صالحان را در دل ما افزون کن و ما را بر صراط حق پایدار و ثابت قدم دار. این شرافت است برای دل ماست که محبت تو در آن قرار داشته باشد. به این عشق می بالیم. ای رسول گرامی اسلام نزدیکی به جسم شریفت را به نزدیکی روحی و معنوی ما به خود مبدل ساز. اکنون که به جسم مبارکت نزدیک شده ایم به خلق حسنه ات تو را قسم میدهیم که ما را قلب های خلایق را به هم نزدیک نمایی. ما را مشمول دعای خود نما. این رسول خدا اعتراف به الودگی داریم لیکن از سوی دیگر معترف و یقین به کرامت به خاندانت نیز داریم ما را از خانه خود دست خالی باز نفرست. کرامت شما بیش از این حرف هاست که به مشکلات ما نگاه کنید و ما را محروم از کرم خود کنید. ای پیام آور رحمت الهی از سر دلسوزی به این بنده حقیر خداوند نظری کن و به پرونده ما نگاه نکرده مرا شامل دعای خود کن. قبل از رسوایی نظر لطف خود را داشته باش. ای رسول رحمت به جز خداوند پناهی سراغ ندارم پس واسطه گری کرده و نزد خداوند شفاعتی از ما هم بنما. امید ما بعد از خداوند به تو اهل بیت کرامت است. می دانم فردی دست خالی از در خانه شما نخواهد رفت. الان ساعت 13 است ما غسل احرام کرده لباس احرام پوشیده آماده حرکت به سمت مسجد شجره هستیم تا در آنجا هم نفس علی مرتضی (ع) و محمد مصطفی (ص) به همراه کاروان مهاجر و انصار عازم زیارت بیت الله الحرام شویم و عمره به جای آوریم. اینجا می توان صدای نفس این بزرگواران را شنید. اینجا در نزدیکی "آبار علی" می توان صدای نفس های خسته علی را می توان شنید که چاه می کند و نخلستان ٱماده می کند. این جا صدای لبیک الهم لبیک پیامبر (ص) و یارانش را می توان شنید که با کاروان سالاری ایشان عازم مکه شریف است. این جا می توان هزاران مومن خدا را تصور نمود که از 1400 سال قبل تا کنون محرم شده به زیارت خانه خدا نایل شده اند و آنگاه که از زلال وحی سیراب شده اند به سوی شهر توحید رهسپار شده اند. رفتن از مدینه به مکه، رفتن از نبی (ص) خدا به سوی خداست. مدینه کلاس درس نبوی است که درس خدایی شدن می دهد تا بتوان در کلاس مکه که درس توحید در خود دارد موفق بود. یعنی از نبوت به توحید باید رفت و نباید در نبوت توقف کرد نبوت و به تبع آن امامت باید پایه ای و پلتفورمی به سوی مقصد یعنی توحید باشد. مقصد همه چیز توحید است به نظر من اصول دین بر یک است و آن توحید و تمام دیگر موارد مقدمه توحید است توحید محور است و دیگر موارد زمینه ساز آن . نبوت و امامت راهنمایی است برای رسیدن به توحید و عدل یکی از لازمه های وجودی خداوند است و جزعی از توحید و معاد هم تبلوری از عدالت خداوندی است و هیچ دیگر نیست. پس کلاس مدینه پیش زمینه کلاس مهمتر یعنی مکه است سطح کلاس مکه بسیار بالاتر از سطح کلاس مدینه است و فهم آن دشوار تر و افق پرواز آن برای امثال ما بسیار پایین. این است که مدینه به فهم ما نزدیک تر است و کلاس مدینه برای ما سهل تر می نماید. این جا در مدینه راحت تر می توان پرواز کرد تا مکه؛ کلاس مکه را کسانی مثل خلیل الرحمن (ص) است می توانند نمره عالی بیاورند آنجاست که قهرمانان توحید بازیگر آنند و مسلمین سطح پایین مثل بنده را توان بازیگری در کلاس مکه را نیست کلاس مکه را فردی می تواند بگذراند که در فلسفه آفرینش به درجات فهم بالا رسیده است و در تقوای خداوندی سرامد باشد. این که نبی (ص) اسلام هم به زیستن در مکه زغبتی نداشت خود سری است که بنده فهم آن را نکردم و صرفا به عنوان یک شیعه احساساتی توانستم حدس بزنم که به خاطر وفایی که مدنی ها در ترویج اسلام داشتند، پیامبر (ص) هم شهر خود را رها کرد و تا آخر عمر مدنی شد. ولی به نظر می رسد ابعاد دیگری هم به دلایل ترک مکه توسط ایشان باید در نظر گرفت. بازیگر کلاس مکه ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح است که حماسه توحید توسط ایشان سروده شده است اوست که قهرمان توحید است و شاید پیامبر (ص) ما نمی خواست بازیگری صحنه ای باشد که تا به حال صحنه گردانش جد بزرگوارش ابراهیم خلیل الرحمان بوده است و می خواست تا ابد حرمت این شاخص توحید در مکه در دست ابراهیم بماند و لذا می بینیم که پیامبر (ص) ما حج محمدی از خود ندارد و اوست که احیا گر حج ابراهیمی است و همچنان می خواهد نام ابراهیم را بزرگ داشته و به عنوان قهرمان کلاس مکه باقی بماند. اگر چه کلاس مدینه عرفان دارد و معرفت و معنویت و تقوا و روح و پویایی و محبت و اخلاق و... ولی کلاس مکه کلاسی زمخت و سطح بالاست که فهم آن از متوسط مومنین به دور است. کلاس محمدی در مدینه کلاسی جذب کننده برای عموم مردم جهان و کلاس مکه جذب کننده خواص و عرفا و بزرگان علماست. مکه عرصه اندیشه علمی است و مدینه عرصه معرفت که تفاوت آن این است که برای کلاس مکه علوم نیاز است و برای کلاس مدینه اخلاص و روح لطیف. اینجا در مدینه بدون ابزار زیادی می توان در آسمان خداوندی پرواز نمود ولی کلاس مکه را ابزار زیادی برای پرواز نیاز است. شاید یکی از دلایل جامعیت کلاس محمدی و شمولیت آن همین سادگی و در عین حال عمق آن است که در مقابل کلاس مکه که مظهر سختی و عمق است قرار می گیرد و دین مصطفوی جهانی و دین ابراهیمی محدود به زمان و مکان می شود زیرا شمولیت این دو تفاوت دارند. سیره نبوی نشان می دهد که ایشان کلاس مدینه را برگزار کرده سپس به کلاس مکه می رفته است و این برای ما پیام خاصی دارد. مدینه کلاس های متفاوتی دارد کلاس های مرتضی و فاطمه کلاس حسن و حسین ؛ کلاس سجاد؛ کلاس باقر و صادق و کلاس های دیگر ولی کلاس مکه را قهرمان تنها خلیل خداست. تعدد و صورت کلاس مدینه حکایت از عمق کلاس مکه دارد که سردمدار آن بت شکن تاریخ یعنی ابراهیم است. باید کلاس های متعددی رفت تا لایق کلاس ابراهیم شوی. مدینه کلاس آمادگی کلاس مکه است. در مکه است که شیطان تلاش خود را به اوج رساند تا مسجود ملایک را ضربه فنی کند. ولی ابراهیم خلیل الرحمه پوزه اش را به خاک می مالد و قهرمان توحید می شود زیرا ابراهیم کلاس بت شکنی ؛ کلاس مهاجرت ، کلاس ترک نزدیکان و... و هزاران کلاس دیگر را دیده است تا بتواند آماده مصاف با شیطان شود. این آمادگی است که ابراهیم را آماده نبرد مکه می کند. این است که او می تواند اسماعیل قربانگاه ببرد و یا هاجر را با جگر گوشه اش در این دشت رها کند. این ها حاصل کلاس هایی است که در خارج از مکه رفته است و کسب آمادگی. این است که خلیل خدا می تواند از زن و فرزند خود بگذرد و آن هم گذشتی خارج از قاعده و رها نمودنی که امیدی به بازیافت آن نبود. این خلیل الرحمان است که توانایی گذر از چنین پیچ خطرناکی را دارد. لذا تمام حجاج را مشاهده می کنی که یکی از دعاهای ثابت آن ها بازگشت دوباره به زیارت این مکان مقدس است. ابراهیم با گذر از چنین تنگناهایی است که موفق می شود و اسماعیلش را به قربانگاه می برد و یا این که جگر گوشه اش را که بعد از عمری عنایت خداوندی است را با هاجر رها کند و آن هم رها کردنی که امیدی به نجات آنها نیست.در سرزمینی دور دست که اگر خداوند مددی نمی کرد خلیل خدا هاجر و اسماعیلش را از دست داده بود. و این است که او باید کلاس های مختلفی را بگذراند تا در کلاس مکه که کلاس توحید است موفق شود و آوردگاهی است که مکه میدان رویارویی تمام قد شیطان و خلیل خدا می شود و بدین صورت حماسه مکه سروده می شود. مکه بعدها به کلاس توحید برای آخرین دین الهی تبدیل خواهد شد و باز بازیگر همین صحنه نیز همچنان خلیل الرحمان است و پیامبر (ص) ما با آن همه عظمت کلاس دار مدینه تا آخر عمر باقی خواهد ماند کلاسی جمعی را اداره خواهد کرد و این کلاس تا ابد برای وی ثبت و درج خواهد شد همانطور که کلاس مکه به نام ابراهیم ثبت شده است. این است که برای ما این چند روز کلاس مدینه النبی (ص) کلاس امادگی کلاس مکه شده است. کلاسی که بتوان بار موحد زیستن را حمل نمود باری در حد خلیل الرحمن که بزرگی آن ماندگار بوده و هست. این جا در مدینه اکثر زایرین دعای آمدن دوباره را دارند ولی برای من سخت است که چنین درخواستی داشته باشم زیرا اینجا که آمدم دیدم چیز در خوری ندارم و خجالت زده شدم خدایا چگونه می توان درخواست دوباره آمدن کنم در حالی که درک حضور ندارم و حال که این جا هستم حس بودن ندارم و مثل ماهی در آب از آب می پرسم که این آب چیست که اینقدر مهم است. باید اعتراف کنم که نگهبانان خانه خورشید در مقایسه با دفعه قبل که آمده بودم برخورد بهتری داشتند. فیلم برداران فیلم برداری خود را می کردند و عکس برداران عکس خود را می گرفتند و دعا خوانان دعای خود را می خواندند و در مقایسه با دفعه قبل رفتارها بهتر بود. این بار مثل دفعه قبل که با ورود به مدینه دلم حسابی گرفته بود این طور نبود. نمی دانم چرا ؟ آیا این به خاطر این بود که آن دفعه از مکه به مدینه آمده بودیم این طور شده بود و... بار قبل وارد مسجد النبی (ص) که شدم از غصه می خواستم برگردم ولی این دفعه این طور نبود. نمی دانم این مربوط به کلاس توحید و کلاس نبوت است و از مکه به مدینه آمدن هبوط است یا این که مظلومیت مدینه این حالت را به انسان می دهد. اگر نظریه هبوط درست باشد ما از تهران به مدینه ٱمدیم و این برای ما هبوط که نبود که صعود بود لذا این بار غمی مارا فرا نگرفت. یا این که کلاس مدینه کلاس نبوت و کلاس مکه کلاس توحید است لذا ما از پایین شروع کرده و به بالا رفته ایم که البته بین نبوت و توحید نمی توان تفکیک قایل شد ولی در این که پیامبر (ص) حتی بعد از فتح مکه به وطن خود بازنگشت و او و اهل بیت شان همواره مدینه را خانه خود دانسته اند سری است عجیب و اهدافی در آن نهفته است. آیا کلاس مدینه با کلاس مکه تفاوت دارد؟ حتما تفاوت دارد اگر چه تفکیک قایل شدن مشکل است ولی ذهن انسان به هر کجا می رود و سر اسرار که داند؟ ما که ندانیم. قضیه دیگری که در این سفر برای انسان اتفاق می افتد این که انگار با ورود به این نوع اماکن تمام معلومات انسان هم پاک می شود برای ذره ذره دانسته های خود باید فکر کرد تا به یاد آورد. انسان حتی خواسته هایش را هم فراموش می کند. لذا باید قبل سفر از آنها سیاهه ای تهیه کرد و به قول جدیدی ها آنها را لیست کرد تا در این جا با مشکل مواجه نشوی. این جا انگار ذهن انسان کودن می شود و عقل قفل می کند و عواطف انسان به پرواز در می آید و روح انسان لطیف تر می شود و عقل از کار می افتد و یا کند و کم کار می شود. خاطرات و داستان های زیادی از مدینه شنیده ایم و یا خوانده ایم اما همین که به مدینه وارد می شوی مدینه ذهنی تو از مدینه اصلی متفاوت است و مدینه واقعی با داستان ها و شنیده ها از مدینه متفاوت است و در حالی که باید با وارد شدن به مدینه آنهایی را که شنیده ای و یا خوانده را ببینی لیکن مدینه را متفاوت می یابی. مثلا مدینه شهر مظلومیت علی و زهرا است و مدینه شهر نبی (ص) است و باید چنین بیابی اما انگار تمام معلومات چهل ساله عمر خود را از دست می دهی و حتی در مسجد شجره هم نمی توانم علی را ببینم اگرچه صدای خسته او را در نخلستان های اطراف می توان شنید. این شاید به علت کوری دلم است وبرای دیگران صدق نکند اما من انگار دلیت (Delete) شده ام دیگر آن پا منبر نشین و شنونده داستان ها نیستم خارج از مدینه انگار دل انسان بهتر و سریعتر روانه می شود. این شاید به علت غریبه بودن من با اصل و اساس است و شاید از بی معرفتی من است نمی دانم خدایا این چه حالی است که صاحبان این خانه ها و حماسه سرایان مدینه را نمی توانم حس کنم خیبریان؛ ناله کنندگان نخلستان ها را، مبارزین با نفاق را ، سخت کوشان شب و روز را، مصیبت کشیدن خاندان نبی (ص) را، امام رضا را هنگام ترک مدینه، شهدای حره را هنگام هجوم شامیان نامسلمان، حسن و حسین را در خانه وحی، زهرا را در کنار پدر، ام ابیها را در کنار اهل بیتش، جمع گرم آنها را، صدقه دهنده گان در هنگام نماز را، عدالت علوی را و... را نمی توانم حس کنم این خاموشی گیرنده هایم که مرا به فردی تبدیل کرده است که نه می توانم ببینم و نه می توانم بشنوم و نه تصور کنم و... این چه کوری است که عارض شده است این زنگ زدگی دل است که آشکار شده است. چرا نمی توانم با قافله و قافله سالاران همراه شوم در میان انها باشی و نباشی؟!!. با آنها باشی و از آنها بیگانه؟!! این چه سری است و این چه اسراری است؟!! این چه حجابی است؟!! این چه رسمی است برای میهمان و مهمانداران (خاندان نبوت)؟!! ؛ که در میان آنان باشی و نباشی همراه باشی و نباشی. هم سخن باشی و نباشی. خدایا این چه حالی است؟!! این چه افتادنی است؟!! این چه خسرانی است؟!! چگونه می توان این گونه نبود؟!! چگونه می توان سیم را وصل کرد که هم سیم نسوزد و پابرجا بماند؟ خدایا دست گیری کن. خدایا مددی. خدایا به نفس ها و ناله های مولا در چاه های مدینه. خدایا به زجر خاندان نبوتت مرا دریاب. این چه چشمه های خشک شده ای است که اشکی سرازیر نمی شود این نشان می دهد که درکی نیست که اشکی جاری شود نفهمیده و معرفت نداشته چه اشکی طلب می کنی؟!! تشنه نبوده جای طلب آب است؟!!. مردم گروه گروه با گفتن "لبیک الهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک ان الحمد و النعمه لک والملک" محرم می شوند و وارد جرگه محرمین می شوند و من تنها دو تیکه حوله سفید از این جمع به تن دارم. خدایا می توانم پدرانم را تصور که چگونه و با چه عشقی در این میقات حضور می یافتند و دلشان همچون چشمه جوشان مملو از حضور بود ولی شش روز است که در کلاس مدینه وقت گذراندم و همچون کور کری انگار هیچ نصیب نشده دارم می روم. آمدن به این مکان پر فیض همانگونه که اسان بدست آمد دارد آسان از دست می رود و توشه این در این نیمه راه در کوله بارم حس نمی کنم. دلی خالی از معرفت و چشمی خالی از اشک. این است خسران مبین و این است ضرر عمده. حتی کمال همنشین هم انگار قصد ندارد در من اثر کند و اثری بگیرم خدایا این چه حالی است؟!!. یعنی این قدر پرت بودیم و نمی دانستیم یعنی این قدر بیگانه بودیم و در جمع خود را حس می کردیم. خدایا یعنی این قدر از درگاهت رانده شده بودیم و در جمع خود را می دانستیم. یعنی اینقدر رسوا بودیم و حس سربلندی داشتیم. یعنی اینقدر غریبه بودیم احساس قرب می کردیم. یعنی این قدر اجنبی (ص) بودیم و احساس هم خانگی می کردیم. خدایا عمق مصیبت خود مان را به ما نمایاندی خدایا عمق بیگانگی را فهمیدیم خدایا عمق دوری خود را فهیدیم نمی دانم آیا فهمید ام نه که نفهمیده ام اگر فهمیده بودم که کاری کرده بودم. باز همان غافلم باز همان کور کرم حتی اگر غرق دریایی از نور شوی باز غباری که از گناه به دور خود بر پا کرده ای اجازه دیدن نور را نمی دهد. اگر در کنار حبیب خدا هم بنشینی باز لذت حضور را بو نخواهی کرد. این است خسران بزرگ این است بر باد رفتن عمر. مگر چقدر فرصت داری که این گونه با این همه رسوایی باز حتی یک حرکت یک جهت یک تلاش یک تصمیم نمی توانی بگیری و عاجز شده ای از هر کاری انگار خداوند بر طبل رسوایی ات زده است و در دریایی از غذای روح روحت گرسنه است و از تشنگی له له می زنی . این هم به خودت باز می گردد. اصلا گناه به گردن کسی نینداز که خودت کردی که لعنت بر خودت باد. در این دنیا هر چه بخواهی مهیاست این خود انسان است که راهش را انتخاب می کند کسی را گناه دیگری نتواند کشید و خود کرده را تدبیر نیست. اگر دمی به خود بنگری خود خواهی و هزار مرض روحی دیگر داری که مانع است این موانع را هم خودت ساختی و همچون کرم ابریشم دور خود را با نخ های لطیف و محکمی از گناه چنان تنیده ای که راه نجاتی برای خود باقی نگذاشته ای و تنها هی می گویی خدایا این کن و آن کن. رسول این کن و ان کن. ایمه این کنید و آن کنید. تا من نجات یابم این یک انتظار بیجاست کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. البته آنها کریمند و کسی را که در راه خدا و هدایت و رستگاری خود راه بیفتد را کمک می کنند. لیکن تو که نشسته ای و بی حرکتی را چه کمکی باید. بلند شو و حرکتی کن. تا نجات و مدد هم در رسد. ولی چه سخت است حرکت کردن انگار به این مرداب عادت کرده ایم انگار با آن خو گرفته ایم. انگار با آن راحتیم . انگار وضعیت سقوط را دوست داریم انگار با بوی منجلاب کنار آمدیم انگار بوی بهشت به دماغ ما سازگار نیست انگار بوی عطر نبوی و مصطفوی را به بوی تعفن ترجیح می دهیم. تغییر موقعیت سخت است. راحت باش؟!! خدا بزرگ است. بله خدا البته بزرگ است و این اعتراف به بزرگی او، عزتی برای خداوند بزرگ نیست، این چه حرفی است؟!!. خدایا با همه این حرف ها لبیک گفتم و بار سنگین آن را به عهده گرفتم و در کنار لبیک گویان تو این عهد را کردم ولی خیلی سخت است مشکل است انسان بودن به قول امام خمینی ره (ملا شدن چه آسان) آدم شدن محال است. خدایا اگر توبه شکستیم ما را ببخش می دانم توبه کردن راحت است ولی توبه نگهداشتن برای بشر مشکل است. خود تو او را خلق کرده ای و دانی که چه نقطه ضعف هایی دارد خدایا مقرم اگر تصمیم بگیرد می تواند از کوه محکم تر باشد خدایا ما را ببخش از همین لحظه که لبیک گفتیم و عهد کردیم فراموشی عهد و شکستن آن را می توانم تصور کنم. خدایا این همه تزلزل از آنچه تو از او اشرف مخلوقات خود یاد کردی، انتظار نداری، می دانم. اما سابقه خوبی ندارم. می گویم خدایا کمک کن، زیرا خودت ما را هم در جمع عهد کنندگان قرار دادی. خدایا خود دعوت نامه فرستادی خدایا خود در ماه رجب ما را گفتی بیا. خدایا کی تصورش را می کرد خدایا به همین دلیل، دلم روشن است خدایا به رحمت تو ایمام دارم خدایا تزلزل ما را به استحکام تبدیل کن خدایا ما را در راه خود محکم کن. خدایا این چند سال باقی مانده را کمک کن که در یابیم و توشه ای برداریم خدایا همانطور در که در بین رجبیون خود از زایران خانه ات قرارمان دادی، در صف دوستداران و سعادت مندان هم خو به نوعی قرار ده. برای پادشاهی تو نقصانی نمی شود. اگر چه شهید والا مقام دکتر بهشتی می فرمود که "بهشت را بها دهند و به بهانه ندهند." پس این درخواست اصولا منطقی نیست خدایا مقر و معترفم که هر چه کسب کردنی است نیاز به زحمت دارد ولی انگار روح گدا شده ما نزد تو دست بردار نیست و مدام غیر منطقی درخواست دارد چه کنم عادت کرده ام کاری نکرده مزد طلب کنم همانطور که ما را خلق کرده ای انتظار تضمین هم داریم. همانطور که مورد تنعم نعمت های عام هستیم نعمت های خاص را هم می خواهیم. این زیاده خواهی است، این پر رویی است، ولی اگر در درگاه تو پر رویی نکنیم در کدام خانه خلق تو پر رویی کنیم که روی دهن ما نزدند؟!! ما را بی کس آفریدی و تنها کس ما تویی و این بدون برو برگرد است. به این معتقدیم و رسیده ایم که به درب کسی غیر از تو گره ای نزنیم که بی تاثیر است خدای منطقی یا غیر منطقی روی ما به درگاه توست. نمی دانم چگونه بگویم انتظار داریم انتظار بجا یا بی جا داریم و خواهیم داشت ما از تو به چه کسی فرار کنیم مفری قرار ندادی راهی نگذاشتی دربی غیر درب خانه ی خودت قرار ندادی. امامزاده ای غیر از خانه تو شفا نمی دهد. ولوله ای در مسجد بزرگ شجره است اکثر حاضرین را حجاج تشکیل می دهند که جهت محرم شدن به این مسجد ٱمده اند. تا قبل از اذان مغرب گوشه گوشه این مسجد کاروان هایی بودند که روحانی کاروان مردم را دعوت به لبیک با معرفت می کردند و دسته جمعی "تلبیه" می گفتند و محرم می شوند اکنون که اذان اول گفته شده است دیگر تلبیه ای گفته نمی شود و مردم آماده خواندن نماز مغرب و عشا و حرکت به سمت مکه مکرمه هستند الان اذان مغرب را گفته و در این مسجد زیبا و با شکوه و البته بزرگ انگشت شماری از اهالی محل در حال امدن به مسجد هستند بقیه را زایرین حرم نبوی تشکیل می دهند تعداد اهل سنت به اندازه انگشت های دست و یا کمتر است و به غیر از امام جماعت و این چند نفر باقی همه شیعه هستند اما با این حال امامت مسجد را یک سنی به عهده دارد و بعد از خواندن نماز مغرب به امامت این امام منصوب، همه سریعا به حیاط مسجد رفته و نماز عشا را به امامت یک نفر از بعثه خواندیم. و بعد البته لبیک گویان به سمت اتوبوس ها حرکت نمودیم یکی از پیرمرد های کاروان را گم کرده بودیم به همین دلیل 45 دقیقه ای را معطل شدیم ساعت هشت و نیم و یا نه بود که حرکت کردیم و ساعت سه و نیم صبح بود که رسیدیم هتل "منازل الحیات" در مکه، شش ساعت سفر با اتوبوس که متاسفانه در شب انجام شده بود که دیدی نسبت به بیرون نداشتیم. راهی خسته کننده که ما اکنون در شش ساعت و مومنین همراه پیامبر (ص) نمی دانم چقدر با پای پیاده در راه بودند. آنها حتی آمدند و موفق به دیدار و زیارت هم نمی شدند مثل جریان صلح حدیبیه که بازشان گرداندند. این مسیری است که اگر دل دهی با کاروان ائمه (ع) خود و پیامبر (ص) اکرم می توانی همراه شوی زیرا آنها بارها این مسیر را رفته بودند.

    + نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 15:28 شماره پست: 125

     

    1/تیر/1390) بالاخره بعد از حدود شش ساعت طی مسیر بین مدینه النبی (ص) و مکه شریف، به دار التوحید رسیدیم که حتی پیامبر ما هم اجازه داد تا آن مکان و حماسه بزرگش همچنان در انحصار جد بزرگوارش حضرت ابراهیم خلیل الرحمن (ص) بماند و در حالی که مکی بود مدنی ماند تا همچنان بعد از سالها تنها حماسه سرای مکه ابراهیم بماند و بعد ها حج ابراهیمی را نیز در بین پیروانش زنده کرد تا پیروان دین محمدی هم حماسه سرای حج ابراهیم باشند این هم سری از اسرار حرکت محمدی است که برای من فهمش تا کنون میسر نشده است که چرا آخرین دین آسمانی باید زنده کننده حج ابراهیمی باشد و برای خودش حج محمدی نداشته باشد؟

    این جا هم همچون مدینه النبی سازمان حج و زیارت هتل ها را خود کرایه کرده و در اختیارکاروان های ایرانی قرار می دهد هر هتلی پرچم کشوری که آن را کرایه کرده، را نصب نموده است و حتی مناطقی که کشورهای مختلف در آنجا هتل می گیرند نیز نسبتا مشخص است. محرم هستیم و باید رعایت کنیم و رعایت کردن هم مشکل است مثلا نگاه کردن در آینه، که خود مشکل خودش را دارد در اتاق ما حد اقل دو آینه وجود دارد، در اسانسور و.... تلویزیون را روشن کردم زمان نماز صبح به وقت ایران است و مکه شریف و مدینه منوره را به صورت زنده نشان می دهد دعای ماه رجب نیز در انتهای اذان خوانده می شود "یامن ارجوه لکل خیر و..." و فضای ماه رجب با این دعا چیز دیگری است. البته این سفر با سفرهای دیگر متفاوت است یکی از همسفران در بین راه می گفت که برای اولین بار است که به عمره و حج مشرف شده است و به نقل از دوستش می گفت که وی 70 کشور دنیا را گشته ولی می گفته که هیچ سفری به اندازه عمره برایش لذت بخش نبوده و هم او بوده که آنها را تشویق به انجام این سفر کرده است و می گفت که به زودی بعد از بازگشت برای سفره حج تمتع اقدام خواهد کرد و به گفته دوست خود او هم پی برده است.

     از ساعت سه و نیم تا شش صبح استراحت و بعد از صرف صبحانه برای انجام اعمال و خارج شدن از احرام اماده شدیم تا به مسجد الحرام برویم ابتدا هفت دور طواف بیت شریف و بعد دو رکعت نماز طواف، خوردن آب زمزم به نیت شفای امراض روحی و جسمی و سعی در صفا و مروه که باز هفت بار رفت و برگشت بین دو کوه، انجام تقصیر با تراشیدن کمی از موی سر و یا گرفتن ناخن و متعاقب آن انجام طواف خانه خدا طی هفت بار به نیت طواف نسا و خواندن نماز طواف و اکنون از احرام خارج شده و باز ٱزادی ؟!! و قید ها برای انجام اعمالی که ممنوع بود برداشته شد. اکثرا سریعا از احرام خارج می شوند و دوست ندارند قید و بندی به پایشان باشد حتی اگر این قید و بند را خداوند بر پای او نهاده باشد، آزادی برای انسان انقدر مهم است که حتی محدودیت را از خالق نیز نمی خواهد برتابد چه برسد به قیودی که توسط انسان ها نهاده شده است و شاید البته این قیود احرام را منطقی نمی داند (نبوییدن، دستور ندادن، با زنان خود نزیکی نکردن، در آینه ننگریستن و...) در حالی که همین انسان در شهر خود به قیود فراوانی تن می دهد همچون قوانین رانندگی و شاید زیاد هم برایش رعایت این موارد سخت نیست ولی اینجا در حج می بینیم که حجاج و کاروانیان سعی بلیغ دارند که در اولین فرصت محرم شوند و سریعا از آن خارج شوند. این هم سری از رفتار این مخلوق که نمی خواهد در این سفر معنوی هم چندی در قیود بماند و رهایی سریع را جستجو می کند. خلاصه این بود عمره ما که با احرام آغاز شد و با انجام اعمال آن و خروج از احرام به پایان رسید در باقی حضور در حریم تنها از این زمان به بعد شما مهمان خواهی بود و اعمالی برایت متصور نیست تنها خودت هستی و عبادت آزادانه که می توانی بکنی و یا تفکری که در خصوص آنچه بر تو گذشته و می گذرد و خواهد گذشت. تمام حج عمره و انجام آن چند ساعتی بیش نیست و اگر مثلا در مسجد التنعیم محرم شوی و در ساعات خلوت بیایی دو ساعت نمی شود که عمره به جای آورده می شود و باقی ایام، تنها زمان حضور و تفکر و عبادت است. مکه چیز زیادی برای دیدن ندارد مکه و نگین آن کعبه برای ما جلو خاصی دارد ولی اکنون سعودی ها با اجرای برج ها سر به فلک کشیده شده ، آن هم بر بالای سر کعبه شریف غرور خود را به رخ زایرین خانه خدا می کشند برج هایی که سعی دارند خانه را تحت الشعاع قرار دهند و دل های زایرین را به سوی خود و بازارهای پر زرق و برق خود جلب کنند و امیدوارم که روزی این برج های خباثت ویران شوند و اطراف حرم از وجود خباثت بار ٱنان پاک شود. جدا خانه خدا را نگهبانی غیر از خدا وجود ندارد و نگاهبانان حرم آنچه خود بخواهند را انجام می دهند و کسی را جلو دار آنها نیست نه یونسکو صدایی در می آورد و نه جهان اسلام که این چه کاری است که بر بالای سر یک بنای چندین هزار ساله (گفته می شود از زمان حضرت آدم این مکان بوده و البته از زمان ابراهیم خلیل ثابت شده است) برجی به بلند کهکشان بسازند که اگر خدای نکرده بر اثر باد چپ شود خانه را هم ویران خواهد کرد. غرور شاهان و شاهزاده های عربی این چنین دهن کجی به خانه بی آلایش خدا می کنند و قصد تحت و الشعاع قرار دادن آن را دارند. فکر می کنم اگر امام زمان (عج) ظهور بفرمایند از مکه خارج نخواهد شد تا این که ابتدا صحنه حرم را از این ننگ ها پاک کنند.

    آخرین باری (اولین بارم بود) که به مکه شریف مشرف شدم دو سال پیش بود و صحن و حیات و بام این مکان شریف را از انسان های حج گذار مواج دیدم ولی اکنون تنها جمعیت کمی در کنار خانه مشغول طوافند و اینجاست که دیگر انگار آدم آروزی خلوتی آن را ندارد شما وقتی به مترو می روی می گویی کاش خلوت تر بود و... ولی کعبه بدون جمعیت حج گذار صفایی ندارد و لطف و صفای حج به تعدد حج گذارانش است به قول خانم انگار خاک غم روی این مکان شریف ریخته اند. عالم کاروان در اول ورود به این مکان شریف گفت آنها که بار اول حضور را درک می کنند باید دقت کنند که هنگامی که بار اول نگاهشان به کعبه شریف می افتد صفایی دیگر دارد و عظمت آن دل انسان را می رباید ما که بار دوم بود مشرف می شدیم ولی برای ما هم برای دومین بار روئیت دوباره خورشید تازگی داشت و ما را هم دیدن آن منقلب کرد اشک در دیدگان حلقه زد و از این که دوباره توفیق زیارت حاصل شد خدا را بی نهایت شکر گفتیم. و واقعا نعمت عظیمی است انجام حج و حضور در فضای روحانی آن. زیارت حرم نبوی و مکه مکرمه سعادتی است وصف نشدنی با هر وضعیتی که بر آن وارد شوی باز اثر خود را دارد گیرنده های زنگ زده هم این جا بعضی از پالس ها را می گیرد. بدون ال.ان.بی هم بشقاب های زنگ زده این جا برفکی صحنه هایی را به انسان نشان می دهد. قلب های سیاه هم اینجا بعضا کارهای قلب های پاک را یا درک می کند و یا قصد تکرار دارد. دوست همسفر ما که اولین بار به حج مشرف شده بود می گفت به خدا گفتم حال که عمره نصیب کرده تمتع را هم از تو طلب دارم.

    در حالی که در ماه رجب قرار داریم عدم حضور تعداد زیاد حجاج جای سوال دارد و تامل برانگیز است. تعدد حجاج ایرانی و عراقی و مالزی و ترکیه و اندونزی و پاکستانی نمود خاص خودش را دارد.  در میان راه مکه و مدینه که می آمدیم من توجه کردم دیدم تابلوها از شهر مدینه به مدینه منوره یاد می کنند در حالی که باید به آن مدینه النبی (ص) آنچنان که در صدر اسلام توسط اهالی این شهر تغییر نام داده شد خوانده شود. قبل از تشرف پیامبر به شهر آن را یثرب می نامیدند و با هجرت تاریخ ساز پیامبر ما به این شهر مردم آن زین پس آن را مدینه النبی (ص) نام نهادند و اکنون دولت عربستان از آن به مدینه منوره تعبیر و نام می نهد که این درست نیست و باید تمام تابلو ها به مدینه النبی تغییر نام داده شوند باید این شهر همچنان مدینه النبی (ص) نامیده شود زیرا احیاگر آن نبی مکرم اسلام (ص) بود که به این شهر و اهالی آن شرف داد و مردم آن زمان این شهر نیز این امر را به خوبی درک کردند و نام شهر خود را به مدینه النبی تغییر دادند.

    امر جدیدی که اتفاق افتاده است گشتن کیف زوار بود ما و کاروانیان از باب اسماعیل ذبیح الله قصد ورود به محوطه آن را داشتیم که با این امر مواجهه شدیم و جالب تر از آن این که نگاهبانان حرم به دنبال دوربین بودند.

     

    حج عمره رجبیه به اندازه حج تمتع ثواب دارد و باید به این تقارن نیز خدا را شاکر بود. نقیصه ما در این سفر ندانستن زبان عربی بود و این نقیصه اولا انسان را از فهم ادعیه و زیارات و قران باز می دارد و ثانیا بسیاری از زوار کشورهای دیگر به زبان عربی آشنایی دارند و ندانستن زبان عربی انسان را از تماس با آنان محروم می کند. در این سفر بیشتری استفاده را من از زبان اردو و انگلیسی داشتم و تا حدودی با زوار کشورهایی که به این دو زبان آشنا هستند تماس می توانستم بگیرم.

    + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 8:12 شماره پست: 126

     

    2/تیر/1390)  بنای داخلی محوطه بیت الله الحرام مربوط است به زمان امپراطور عظیم عثمانی و کتیبه هایی هم که بر دیوارهای سنگی قهوه ای رنگ آن نصب شده است مربوط می باشد به بنای آن به نام سلطان عثمانی (سلطان سلیم و سلطان سلیمان). بلافاصله از پله های حیاط حرم که بالا بروی وارد صحن سقف داری می شوی که با ستون های بیست و هفت گانه ای از صحن بدون سقف حرم آن را جدا می کند که این هم از بناهای دور جناب عثمانی است بر بیست و دو ستون در شکل هندسی قطره مانندی نام بزرگان اسلام نوشته شده است که این شکل هندسی بر کمره ستون ها به سمت کعبه نگاشته شده اند و با توجه به شکل معماری کتیبه ها که عثمانی بودن آن را ثابت می کند می توان این نوشته ها را هم به زمان عثمانی نسبت داد. امروز سعی کردم اولا بر نوشته های کتیبه ها توجه کنم و بعد هم به شمارش این اسامی دور تا دور محوطه اقدام کردم. از باب الفتح آغاز کردم نام بزرگان اسلام نوشته بود ابتدا عمر، عثمان، علی (ع)، محمد (ص)، ابوبکر، عمر؛ ابوبکر، عمر، عثمان، ابوبکر، عمر، عثمان، علی(ع)، محمد(ص)، ابوبکر، عمر، عثمان، علی (ع)، محمد (ص)، ابوبکر، عمر، عثمان که اگر به تعداد تکرار آن توجه کنیم، خواهیم دید، که بیشترین تکرار مربوط به خلیفه دوم یعنی جناب عمر است که شش بار تکرار را نشان می دهد مقام بعدی را خلیفه اول و سوم دارا می باشند که هر کدام پنج بار تکرار نام را دارا می باشند و مقام سوم را حضرت ختمی مرتبط محمد مصطفی (ص) و علی مرتضی (ع) دارا می باشند که تنها هر کدام سه بار تکرار نام دارند. برای من جای سوال بود که سازنده این بنا به چه معیاری این گونه ستون ها را نام نهاده و تکرار نام داشته است. طبق ایده سازنده انگار رییس و بنیانگذار اسلام جناب عمر بوده اند که بالاترین تکرار را به خود اختصاص داده است و بعد از ایشان جنابان ابوبکر و عثمان هستند که و در درجه سوم است که ختم نبوت (ص) و اولین امام و وصی رسول الله (ع) قرار می گیرند. چنانچه سلیقه به خرج می داند باید نام خداوند و نام پیامبر (ص) را همینطور در سایز بزرگ و نام دیگران را در سایز کوچکتر قرار می دادند نه این که نام بنیانگذار و صاحب وحی (ص) را در ردیف دیگر خلفای بعد ایشان قرار داد و آن هم در رتبه آخر و کمتر از نصف نفر اول تکرار داشته باشد و این به نظر من ظلم بزرگی است که نام پیامبر (ص) در ردیف جناب عثمان قرار بگیرد که در زمان خود به علت خلاف های آشکار و زیادی که داشت و غارتی که توسط وی و فامیل وی از بیت المال شد صحابه و مهاجرین به جوشش آمدند و خونش را ریختند و آنقدر او را لایق ندیدند که در قبرستان مسلمانان دفن کنند بلکه در قبرستان یهودیان دفنش کردند. خیانت دیگری که زمزمه انجام آن از هم اکنون شنیده می شود این که با توجه به ساخت برج عظیم موقوفه عبدالعزیز (که برج ساعت هم به آن گفته می شود) و این که به نظر نمی رسد آل سعود قصد خراب کردن این "برج خباثت" برای توسعه حرم را داشته باشند و لذا به اجبار محوطه حرم از این سمت به بن بست رسیده است و توان پیشروی ندارد و از سوی دیگر در سمت مقابل این "برج خیانت"، حرم در حال توسعه ی زیادی است و در صورت پایان کار این توسعه، دیگر بیت الله در وسط مجموع به شکل فعلی نخواهد بود لذا آل سعود راهی ندارند جز این که خانه را جابجا کنند و این جاست که خیانت دیگری شکل خواهد گرفت و برای حفظ این "برج لعنتی" ناچار خانه به مکان دیگری منتقل خواهند شد تا همچنان این لکه ننگ بر دامان سازندگانش بماند. امروز از هتل پیاده به سمت مسجد الحرام حرکت کردم و از سمتی وارد حرم شدم که ساخت و ساز عظیمی در حال انجام است و با اتمام آن محوطه حرم چند برابر خواهد شد. لودر ها و بلدوزر ها شدیدا در حال کارند و سازه های بتن آرمه سرپا شده اند. این محل درست در مقابل سینه برج موقوفه عبدالعزیز قرار دارد وقتی در حجر حضرت اسماعیل قرار داری کعبه کاملا در محاصره "برج های غرور عربی" نگاهبانان حرم قرار دارد حضور این برج ها باعث خواهد شد که بعد از اتمام طرح توسعه گفته شده، طرز قرار گرفتن خانه خدا و در مقایسه با اطرافش به شکل بیضی خواهد بود که بیت الله در زاویه تنگ بیضی در کنار "برج لعنتی" قرار خواهد گرفت که تنها مانع این توسعه از این سمت تنگ شده بیضی، برج های مذکور خواهد بود و اگرچه هم اکنون نیز وجود این "برج های غرور" چهره بسیار زشتی را رقم زده است ولی با توسعه حرم در سمت مقابل، این "منظره کراهت بار" شکل بدتری به خود خواهد گرفت. آل سعود برای ورودی های حیاط به حرم تابلوهایی نصب کرده اند که باب الفتح از آن جمله است و یا باب ملک فهد، باب ملک عبدالعزیز که این هر دو باب پیش گفته به "برج های لعنتی" منتهی می شوند و یا باب الفتح و باب المسعی و باب العمره که همه به صفا و مروه ختم می شوند. به گفته یکی از نگاهبانان حرم بنای فعلی مربوط به دوره اموی و عثمانی است و بر کتیبه ای که در مقابل حجر اسماعیل به دیوار مشتمل بر سه دایره ، که یک دایره "لااله الا الله و محمد رسول الله" و دایره وسط که شامل نام های "علی (ع)، عمر، عثمان و ابوبکر" آورده شده است و دایره سوم که نوشته ای به این مضمون است "عزه نصره – المولانا عزالملک سلطان المظفر خان العطا سلیم خان سلیمان خان فی سنه 984 هجری" نقش بسته است. همانگونه که در وصف کلاس مدینه گفتم در مکه که کلاس توحید آغاز می شود پر پرواز دل کوتاه می شود و چشمه های عرفان و معرفت و احساس پرواز در این جا کور می شود و در حالی که بزرگترین اجتماع مسلمین در این مکان شکل می گیرد و این اجتماع خاصان مومنین است که از اطراف و اکناف عالم گرد آمده اند و می توان صدای پر فرشتگان خداوند که بر فراز خانه در پروازند را شنید ولی این جا پرواز محدود می شود و وجهه تعقل و استدلال در برابر عرفان تقویت می شود. خدایا غیر از تو پشت و پناهی نداریم و مفتخریم که پناهی غیر از تو نداریم و اگر انسانی تو را داشته باشد دیگر به غیر نیازی نیست. کی از تو بهتر؟ کی از تو بزرگتر و تواناتر؟ کی از تو مهربان تر؟ خدایا به تو رو کردیم و رو کردنی از سر بیچارگی و استیصال و ناتوانی. گدایی هستیم که به در خانه ات آمده ایم. درب تو را به صدا در آورده ایم . خدایا درب های رحمتت را به سوی ما بگشا. گشودنی از روی رحم و بخشش. خدایا پیام رسان بسیاری هستم که التماس دعا دارند ، عده زیادی مشکل دارند و تو تنها کسی هستی که می توانی پاسخ این همه التماس و نیاز را بده  

    + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 18:58 شماره پست: 127

     

    3/تیر/1390)  از نکات جالب دیگر که در این سفر به آن برخوردم استفاده از علامت ستاره داوود (ع) برای آرم "ریاست عامه شوون مسجد الحرام و مسجد النبوی" است که یکی از دوستان هم به آن اشاره داشت و در مدینه و مکه از این آرم به صورت زیاد و برجسته در معماری دیوارهای حرم استفاده شده است البته زایده های ستاره مذکور علیرغم شباهت به ستاره داوود (ع) ،کوتاه تر است و در وسط آن مطلب فوق نگاشته شده است و انشاالله این صهیونیسم نیست که بر شوون مسجد الحرام و مسجد نبوی حاکم است و این علامتی از هنر اسلامی است که بر دیوار ها نگاشته و ترسیم شده است؟!! خدایا به تو پناه می برم اگر حرمین هم مثل قبله نخست پیامبر (ص) در ید صهیونیسم قرار گرفته باشد. زیرا اگرچه شباهت آن به ستاره داوود (ع) غیر قابل انکار است ولی... خدایا به تو پناه می بریم. خدا کند وهابیت دست ساز انگلیس، با صهیونیسم تا این حد سرو سر نداشته باشند که ریاست شوون حرمین نیز به طور کامل در اختیار رقیب قرار گرفته باشد. باید به خودمان دلداری و امیدواری دهیم که اینطور نیست!!! اگرچه وهابیت همچون اختاپوسی بر اماکن مقدس مسلمانان پنجه انداخت اند و این امری هویداست ولی کنار هم قرار گرفتن آنها با صهیونیسم قوز بالای قوز خواهد بود و مصیبت مضاعف. همراهی سعودی ها با امریکا و طرح های منطقه ای آنها مصیبت بزرگی برای امت اسلام شده است و ضربات جبران نا پذیری را به اسلام وارد کرده است. اتحاد غرب و عربستان در برهه کنونی که قیام امت اسلامی را داریم باعث خیانت بزرگی به جبهه اسلامی در مقابل صهیونیسم شده است به طوری که عربستان در زمان خلع السلاح شدن غرب در مقابل ملت های به خاسته در شمال افریقا و خاور میانه به عینه نشان می دهد که قصد دارد به نیابت از امریکا آب رفته را به جوی برگرداند ولی همین را باید آغاز سقوط سلاطین وهابی تلقی نمود و این شمشیر از رو بستن ها، انشا الله بساط سلاطین وهابی را بر خواهد چید و خصومت ملت های مسلمان را به سوی آنها که در نقاب دین و رهبری اسلام فرو رفته بودند، را بر خواهد انگیخت. دو روز اول حرم خیلی خلوت بود ولی امروز به ناگهان زوار افزایش چشمگیری را نشان می دهند. جل الخالق دیروز گلایه کمی جمعیت را کردیم امروز زوار چند برابر شدند. جمعیت در داخل حرم آنقدر کم بود که نماز ظهر دیروز تنها چیزی حدود ده ردیف صف نمازگذاران به دور خانه خدا برای نماز عصر تجمع کرده بودند ولی به ناگهان دیشب جمعیت غیر قابل باوری در حرم و مسعی حضور یافته بودند به طوری که در زمان نماز مغرب تمام صحن و زیر فضای سرپوشیده نیز پر شده بود. اکثر مراجع شیعه تاکنون فتوا بر این داشتند که بهترین طواف بین مقام و بیت الله است در حالی که تجمع طواف کنندگان و عاشقان زیارت کعبه شریف و زیارت کنندگان حجر الاسود باعث شده است که عبور طواف کنندگان در بین رکن و مقام با مشکل مواجه شود و در حالی که خارج از این محدوده طواف بدون فشار و راحت و با تمرکز و بدون دغدغه می تواند انجام شود لذا باید مراجع کرام را به این جا آورد تا مشکلات این فتوای را خود درک کنند که برای حجاج ایرانی با این فتوا چه مشکلاتی ایجاد می شود. به نظر من منطقی آن این است که فتوا داده شود همچون نماز که اولویت اول قرار گرفتن در صف اول نماز است و در صورت پر بودن صف اول هیچ کسی سعی نمی کند برای دیگر مومنین تشکیل دهند صف اول مشکل سازی کند تا در این صف قرار گیرد، و به ترتیب صف های دیگر را پر می کنند، در طواف نیز بعنوان یک عمل عبادی همچون نماز باید به همین صورت باشد و کسی نباید سعی کند دیگر طواف کنندگان را به زحمت انداخت و خود را به مقام برساند بلکه وقتی وارد طواف می شویم از آخرین فرد در هر جایی از حیاط بیت الله که قرار دارد طواف را شروع کنیم و موج طواف کنندگان را برای رسیدن به مقام شکاف ندهیم. لذا طواف هم مثل عمل عبادی نماز که در صف های منظم است باید به همان صورت باشد و افرادی که زودتر آمده اند نزدیک تر به بیت الله طواف کنند و واردین به صفوف طواف کنندگان هم از انتهای صفوف شروع نمایند تا تراکم و... در بین مقام و بیت الله از بین برود و آرامش و نظم جایگزین وضعیت اسف بار این نقطه گردد. چند روزی از اعلام خبرکشته شدن اسامه بن لادن (رهبر القاعده) در پاکستان نمی گذرد ولی ما در مکه بن لادن ها را با کمپانی های عظیم ساخت و سازشان به عینه می بینیم که در حال ساخت هتل های باشکوه در کنار منازل الحیات هستند. کارگاه بزرگ ساختمانی که مشغول ساخت و سازند و کارگران آن با لباس های متحد الشکل خود که به آرم شرکت بن لادن منقوش است و حتی در بین نماز گذاران بیت الله هم می توان آنها را با همین لباس های فرم دید. عربستانی ها به فوتبال علاقه زیادی دارند لذا وقتی می گویی ایرانی هستم فورا می گویند "علی دایی" و یا "علی کریمی". مردم عربستان نظر خوبی نسبت به ایران دارند گذشته از نگاهبانان حرمین و افراد گماشته آنان در این مناصب که تاثیر گرفته از خط وهابیون هستند دیگر مردم عادی برخورد خوبی با ایرانی ها دارند و علاقه نشان می دهند. علی دایی و علی کریمی نماد های ایران نزد مردم عربستان هستند و فوتبال راه خوبی برای ارتباط و شناخت دو ملت از هم شده است و این به نزدیکی دو ملت کمک می کند.  

    + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:2 شماره پست: 128

     

    4/تیر/1390) یکی از رسوم خوب ما ایرانیان خرید سوغات در هنگام سفر علی الخصوص سفر به عتبات و حج است. یاد و خاطره سوغات های داده شده ناشی از سفرها، هرگز از ذهن گیرنده آن پاک نمی شود ولی این رسم خوب مثل تیغ دو لبه عمل می کند و بخش اعظم از وقت های غنیمتی که باید به عبادت و تفکر در حریم وحی صرف شود را به خود جلب می کند و مردم در این مسیر دچار مرارت های زیادی می شوند. البته در مدینه که حضور داشتیم صرفا یک ساعت از وقت خود را به این کار اختصاص دادیم ولی دیروز بعد از ظهر و امروز سعی کردیم که مقداری اشیا جهت بچه ها و فامیل تهیه کنیم. اگر چه سوغات به یاد ماندنی حج برای بچه ها به یاد ماندنی تر خواهد بود و اثر خیر خواهد داشت و به نظر من این امر ثواب هم دارد ولی باید مراقب بود که وقت خرید در همه جا از جمله در ایران هم فراهم است ولی زیارت را اگر اینجا از دست دادی در هیچ جایی آن زیارت دست یافتنی نیست. من دو تا سوغات در عمرم گرفتم که هرگز از یادم نمی رود، اول ساعت "سیکو پنجی" که مادر مرحومم از سفر حج برایم آورده بود و دوم کلت اسباب بازی بود که برادرم از مشهد برایم سوغات آورد که از دست دادنش را هم از یاد نمی برم و آن وقتی بود که برای جشن های 22 بهمن و نیمه شعبان در اوایل انقلاب جوان ها برنامه نمایش داشتند و برای یک صحنه از این نمایش ها نیاز به کلت بود و من کلت را برای نمایشی که در مسجد جامع برگزار می شد دادم و دیگر هرگز آن را ندیدم و لذا هم گرفتن و هم از دست دادن این کلت ترقه ای را از یاد نبرده ام و این به نظرم برای همه صدق می کند. شیرینی این هدیه ها از یاد نرفتنی است. خداوند مادرم را رحمت کند این اولین ساعتی بود که در عمرم صاحب آن شدم. آن موقع ها داشتن ساعت سیکو پنج تحفه ای گرانقدر از حجاج بود که می آوردند و به خاصان اطراف خود هدیه می دادند صفحه سفید آن را هرگز از یاد نمی برم و آن گاه که برای وضو آن را از دست باز می کردم تا آب به داخل آن نرود در حالی که پشت آن حک شده بود که ضد آب است. به نظر من خداوند با توجه به اثری که دادن این هدایا دارد، ثواب از دست دادن عبادت که صرف خرید هدیه می شود را جبران خواهد کرد ولی بهتر است حال ما که باید کالاهای چینی را بخریم هدیه دهیم وقتی درایران هستیم آنها را خریده و بعد از باگشت هدیه دهیم و سبک بار به حج مشرف شده عبادت خود را با فراغ بال و بدون دغدغه انجام داده و سبک بال بازگشته و هدایایی تهیه شده را تقدیم نماییم.

    + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:10 شماره پست: 129

     

    5/تیر/1390) امروز تصمیم گرفتیم که سفری به جده داشته باشیم و ببنیم عربستان خارج از شهرهای مکه مکرمه و مدینه النبی (ص) چگونه اند. لذا صبح زود پرسان پرسان به حرم آمدیم از راهنمایان راه رفتن به جده را پرسیدیم ولی گفتند ترمینال خاصی در این خصوص مکه ندارد بهتر است اطراف حرم به دنبال آن باشیم. در کنار کتابخانه مکه که گفته می شود محل تولد پیامبر اعظم (ص) است سعی کردیم ماشینی کرایه کنیم که دیدیم رقم های زیادی را رانندگان درخواست می کنند بعدا به برکت دانستن زبان اردو یک همشهری پاکستانی ما را متوجه آن سوی حرم کرد و گفت که پشت برج غرور (موقوفه عبدالعزیز) در محل باب الرحمه محل ایستادن تاکسی های این مسیر است که برای شهرهای مختلف مسافر می گیرند و از آنجا تاکسی گرفته به سوی جده حرکت کردیم کرایه هر نفر ده ریال سعودی است در حالی که رقم پیشنهادی این طرف چند برابر این رقم بود و بین 200 تا 120 ریال در نوسان بود. خلاصه این جا در عربستان دانستن زبان اردو کمک زیادی می کند تا کمبود ندانستن زبان عربی را جبران کنی. در جده که پیاده شدیم به برکت دانستن نسبی زبان اردو با یک مسلمان اهل هند به نام زین الحسن آشنا شدیم و او اتومبیل خود را در اختیار ما قرار داد و ما را در شهر گرداند و با 150 ریال کرایه در بست در اختیار ما بود. جده به عنوان بندر مهم عربستان در کنار دریای سرخ قرار دارد و شهر مدرنی است با اسمان خراش های بلند . این راهنما ما را به سمت کناره های دریای سرخ برد و تا مسجدی بر روی آب که به گفته راننده ما مسجد حضرت فاطمه (س) نام دارد رفتیم، خادم مسجد آن را مسجد الرحمه نام داد ولی تابلویی که نام مسجد چیست وجود نداشت. چند عکسی را گرفتیم و برای خواند نماز تحیت مسجد وارد آن شدیم بر اطراف حلقه گنبد آن نام بزرگان اسلام نوشته شده بود که از جمله نام جنابان ابوبکر، عمر ، عثمان، علی (ع)، حسین (ع)، حسن (ع)، سعید، ابوعبیده جراح، زبیر، طلحه، سعید . بعد از کمی درنگ راه بازگشت را پی گرفتیم در کناره دریایی سرخ مردم بعضا در حال ماهیگیری هستند ولی می گویند "بار به بارخانه گران تر است" یک ماهی را در این جا قیمت کردیم گفت صد و هفتاد ریال ولی همین ماهی در بازار ماهی فرشان که بسیار و مفصل هم هست تنها به هشتاد ریال می توان خرید. زین الحسن می گفت یک خانه سه خوابه در جده ماهانه هزار ریال کرایه می شود. جاذبه های دیدنی این شهر ساحل آن است و تعدادی بازار و یا مال هم هست. بازار ماهی جده از مکان های دیگری بود که از آن دیدن کردیم. فروش کوسه ماهی و برخی دیگر از ابزیان که طبق فقه ما خوردنش مجاز نیست در این بازار، برایم جالب بود. در اینجا ماهی های رنگی و اکواریومی به رنگ های قرمز ، سبز ، زرد و... شیرماهی، انواع میگو، لابستر، خرچنگ و ماهی های ریز مثل کیلکا و سرخو و... به فروش می رسد و بسیار دیدنی است. نماز ظهر را در مسجد این بازار و به همراه کارکنان و مراجعین این بازار به جای آوردیم و با کمال تعجب دیدیم که مثل کشور خودمان که بعضا اتفاق می افتد، بعد از نماز برای فقیری که مراجعه کرده بود از بین نماز گذاران صدقه جمع آوری کردند و کشوری با این عظمت توریسم مذهبی و فروش نفت فراوان این وضع بعید است ولی می توان فقرایش را در کنار قبرستان ابوطالب که ایرانیان و شیعیان خصوصا در آن محل حضور می یابند و یا در عرفات دید و این حضور به جده که شهر زیبا و متمولی هم هست نیز گسترش دارد. بعد از این بازدید به مرکز تجاری جده آمدیم که در خروجی شهر بود نهار را در KFC صرف کردیم و مقداری هم در مال های آن گشت و گذاری کرده به حاشیه جاده باز گشتیم تا با پرداخت 15 ریال به مکه عزیمیت نماییم. در این جا با یک کارگر بنگلادشی آشنا شدم که عازم ریاض بود او می گفت که اکنون یک سالی است که شرایط امنیتی عربستان تشدید شده است و ایست و بازرسی های زیادی در بین جده و ریاض خیلی سفت و سخت مسافرین را می گردند وی می گفت که پنج ایست و بازرسی بین جده و ریاض وجود دارد.

    + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:12 شماره پست: 130

     

    6/تیر/1390) امروز در حالی که منتظر نماز ظهر در خانه خدا بودم با پیرمردی از اردن هاشمی همنشین بودم از او به زبان الکن عربی پرسیدم از صحابه رسول خدا چند نفر در اردن دفن هستند جواب داد عبداله بن ابی رواحه و جعفر طیار و گفت از دیگران اطلاعی ندارد که در کجا دفن هستند و از من پرسید شما چه می دانید، گفتم برادر حضرت جعفر طیار یعنی علی بن ابی طالب در نجف اشرف (عراق) و عبدالله ابن جعفر طیار در مدینه (شوهر حضرت زینب) و حسین بن علی در کربلا (عراق) و حسن بن علی (ع) در مدینه . برایش جالب بود انگار اولین بار بود که این را می شنید. امروز روز وداع با مکه مکرمه است باید رفت. هر آمدنی را رفتنی است و امروز روز وداع با مکه است. حدیث نقل شده از ائمه (ع) است که در این شهر (مکه) رحل اقامت نیفکنید و برای زیارت به آنجا بروید و بعد از زیارت آن را ترک کنید. ساعات آخر حضور دلهره آور است و حالتی به انسان دست می دهد که انگار به جایی که رفته وابسته می شود و دل کندن آسان نیست واقعا وقت مرگ چگونه باید از دنیا و دلبستگی های آن دل کند. انسانی که هشتاد و یا نود سال با دنیا و آنچه در آن با زحمت جمع کرده است ، خو گرفته و باید از همه چیز دل بکند و با تنها کفنی بی ارزش دنیا را ترک کند و روحش به آسمان ها برود و جسم به زیر خاک. این است که می گویند البته روح با مرگ از قفس تن خلاص شده به آسمان می رود، چون اسمانی است و زمینی نیست و جسم با مرگ خاک می شود و به اصلش باز می گردد. لذا در این سفر هم، باید مکه را به اهل مکه سپرد و رفت و تنها باید نظاره گر این بود که آنان با محل نزول وحی و خانه ابراهیم (ص) چه خواهند کرد. تا به حال که اثر زدایی عجیبی از این شهر کرده اند و با هر شکل ممکن اثار اسلامی و تاریخی آن را ویران کرده اند تعدادی عکس از "شعب ابی طالب" گرفتم زیرا اطمینانی نیست که بار دیگر که بیاییم اثری از این دره هم باشد. گفته شد یکی از زوار ایرانی که ویلچر رانی همسرش را به عهده داشت در مکه جان به جانان تسلیم کرده است او که حال خوبی داشته، خانمش که به علت بیماری ویلچر سوار بوده ، زنده ماند و او رفت. رفتنی از نوع ناگهانی آن. چیزی که برای او اتفاق افتاد حداقل پیش بینی نمی شد. ولی رفت، خداوند رحمتش کند. هر چند برای خانواده اش سخت است، لیکن یک سعادت برای ما تلقی می شود که در ماه رجب که سید ماه هاست و در مکانی مثل مکه بیایی و این زمان و این مکان پایان تو باشد. مکانی پایان کار تو باشد که قدمگاه ابراهیم خلیل الله و اسماعیل ذبیح الله است و تمامی اولیا خدا و ائمه طاهرین به زیارت آن متفخر شده اند. ما ایرانیان معتقدیم که این جا محل خوبی برای رفتن است و این برای متوفی یک فضیلت است. اگرچه به اعمال انسان ها باید توجه کرد ولی به حتم برای مومنین این یک تقدیر خاص است که به اینجا آمده و از این جا روح آنها عروج نماید. نکته دیگری که باید به آن توجه کرد خواندن نماز در بین نماز خوانان مدینه النبی (ص) و بیت الله الحرام است که علیرغم این که امامان ما بعد از حمد سوره توحید را می خوانند ولی امامان حرمین سوره های دیگر را هم به وفور می خوانند که این امر برای ما که به صورت روتین سوره توحید برایمان خوانده و یا می خوانیم تازگی دارد و جالب است و به نمازهای ما تنوع و تازگی می دهد. این نشان می دهد که امامان جماعت ما روی حفظ قران کار نکرده اند و تنها سوره حمد و توحید را بلدند ولی ائمه حرمین روی سوره های دیگر هم کار حفظ کرده اند. نکته دیگر این که امامان حرمین نبوی (ص) و بیت الله بعضا صاحب سبکی از قرائت قران هستند که از این شیوه قرائت انسان لذت زیادی می برد. هر چند که به نظر می رسد در امامان جماعت حرمین تنوع داده اند و برخی از آنها مثل امامان ما به حفظ سوره های دیگر قران اهتمام نداشته و صرفا سوره توحید را می خوانند و یا اگر سوره ی دیگری می خوانند بعضا سکته داشته و جاه های از آن را فراموش کرده اند. اینجا در عربستان جرایم رانندگی خیلی بالاست رقمی بین 200 تا 500 ریال را شامل می شود. لذا مردم از شرطه ها حساب می برند. و بالاخره ساعت 15/7 به وقت مکه (یک ساعت و نیم با ایران فاصله دارد و جلوتر است) از مکه به سمت جده حرکت کردیم از سوی سازمان حج و زیارت دو سی.دی مداحی مربوط به خداحافظی از این شهر خدا به راننده دادند که او هم آن را از ضبط اتوبوس پخش کرد این مداحی حال و هوای ما را عوض کرد و از زایرن اشک فراوانی را گرفت. با زائری نمی توان صحبت کرد که به ساخت برج موقوفه عبدالعزیز مشرف بر خانه خدا اعتراض نداشته باشد. اکثرا آن را گردن کشی سازندگان آن بر فراز خانه خدا می دانند. انها امروز با گذاشتن یک هلال بر سازه برنجی شکل طلایی رنگ ،کار این بنا از ارتفاع به پایان خواهند رساند و با این هلال سعی دارند برای حفظ این ساختمان اشرافی غرور انگیز به آن جنبه معنوی دهند و خیانت انجام شده خود را پوشش دهند. در حالی که این پینه ناجور و این وصله زشتی بر دامن حرم چندین هزار ساله کعبه شریف است. امیدوارم این بنای ظلم هر چه زودتر فرو بریزد و سایه شوم آن از سر بیت الله الحرام کم شود. برخی از شعارها جنبه بین المللی یافته است. مانند "بر چشم بد لعنت" که در ایران پشت ماشین های زیادی نوشته شده است و در هند هم که بودیم عینا همین مطلب بر اتومبیل ها نوشته شده بود. در این جا هم بر اتوبوس ما نوشته بود "تم الاعتماد" یعنی "اعتماد مرد" همان چیزی که در ایران خودمان نیز رایج است. ساعت 30/12 به وقت عربستان و دو شب به وقت ایران است به سوی ایران پرواز کردیم. یکی از پر خطر ترین زمان های پرواز نشستن و برخاستن هواپیماهاست موقع آمدن بلند شدن هواپیما ما را جان به لب کرد، ولی فرود خوبی داشتیم. و الان هم بلند شدن خوبی داشتیم هواپیما بدون ایجاد هیچ استرسی از زمین برخواست. یکی از مسایلی که زوار در فرودگاه به هنگام خروج دارند اضافه بار بود که هم خود فردی که اضافه بار دارد را با مشکل مواجه می کند و هم دیگران را و این استرس زاید الوصفی را به زوار وارد می کند ما که همیشه سعی کرده ایم باری به مقدار داشته باشیم و سبکبار باشیم خدا کند موقع ترک این دنیا هم همینگونه سبکبار باشیم. هر چه بار کم باشد تحرک بالا می رود و آسوده تر می توان حرکت کرد. بار زیاد، استرس زیاد و... به همراه دارد خدایا بار گناهان ما را کم کن.

    + نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 19:15 شماره پست: 131

  • حلول ماه ربیع اول مبارک

    بالاخره ماه صفر با آن همه حادثه که برای اسلام داشت به پایان رسید. حوادثی همچون رحلت جانگداز انسانی تکرار نشدنی همچون رسول گرامی اسلام حضرت محمد عبدالله (که دورود خداوند بر او خاندان پاکش باد) که نمونه کامل انسان خلق شده و منظور خداوند و جانشین او بر زمین بود. ایشان نمونه کامل اخلاق (که انسانیت از نبود آن قرن هاست که در رنج است) بود و فقط از فقدانش می توان به خداوند شکایت کرد. یا شهادت سبط اکبر حضرت امام حسن مجتبی (ع) که بسیار به جد بزرگوارش حضرت رسول (ص) شباهت داشت و مظلومانه به شهادتش ختم کردند و بوسفیانیان که شام را مرکز توطئه خود علیه نهضت محمدی (ص) قرار داده بودند شرایط روزگار را طوری هدایت کردند این ارشدترین نوه رسول خدا (ص) که با آمدنش پیامبر (ص)  غرق شادی شد این چنین بی یاور شده و از صحنه با شهادت خارج شود و یا حادثه دیگر این که حضرت رضا (ع) با کیاست عباسیان به ایران منتقل و در جلوی چشم دوستدارانش در خدغه و نیرنگی عجیب باز به خیل امامان شهید بپیوندد. البته حوادث خوبی هم در ماه صفر هست ولی نمی دانم چه سری در این ماه و ماه محرم است که می گویند پیامبر اسلام (ص)  فرموده اند هر کس حلول ماه ربیع را به من مژده دهد باعث شادی من شده است. آیا می شود به این امر باور داشت که ماه صفر و محرم نحس است؟ نمی دانم ؟!!! با این که این روزها پیام های کوتاهی در این رابطه دست به دست می شود من کمی در درستی این روایت شک دارم. 

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 13:8 شماره پست: 232

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ – سال 1367 بدترین سال جنگ بود (1)

     

    سال 1367 شاید بعد از سال اول جنگ و هجوم های ناگهانی دشمن که از تاریخ 31 شهریور1359 آغاز گردید، و ما در بدترین شرایط آمادگی و انقلابی کشور، بسیاری از مناطق خود را از دست دادیم، بدترین سال جنگ بود، و ما همه آنچه بر اثر سال ها نبرد وجب به وجب بدست آورده بودیم، و اینک در ابتدای سال 1367 در دست داشتیم، را به یکباره و در 3 تا 4 ماه از دست دادیم، و این بسیار تلخ، عبرت آموز، قابل بررسی، شک برانگیز و... است که چرا و چگونه به این نقطه رسیدیم.

    فکر کنم این ویژگی تاریخی برای راهبران کشورماست که آنقدر مسایل مبتلابه را نادیده گرفته و به آن بی توجهی نشان می دهند و به هیچ شان می انگارند تا سیلی شود و بنیان برکند، آنقدر مسایل مبتلابه را انکار می کنند و یا نادیده می گیرند و بجای حل مسایل، صورت مساله را پاک می کنند، تا به سرطان و آسیبی اجتماعی تبدیل شود و کار بیمار برای درمان دیر شود و به مرگش منجر شود، آنقدر نصیحت دوستان و خیرخواهان را نادیده می گیرند، تا بلایی خانمانسوز بیاید و همه چیز را بر باد دهد، و این مربوط به نسل راهبران انقلابی و فعلی نمی شود، بلکه این ظاهرا معضلی تاریخی است که پیش از این نیز گریبانگیر راهبران کشورمان بوده، و انگار خواهد بود، اگر به قول امام خمینی، این "آقای محمد رضا" (پهلوی) پیام مردم را زودتر شنیده بود، لازم نبود گریان کشور را ترک و در دیار غربت بمیرد؛ و اگر ما در زمان جنگ صدای شکستن استخوان های اقتصاد، و وضع مردم خود، و تفاهم و اجماع جهانی علیه خود را شنیده بودیم و توجه می کردیم، جنگ به یکباره به این نقطه از شکست نمی رسید، پیش از این دلسوزان زیادی نصیحت کردند که این جنگ را باید تمام کرد، و کشورِ انقلاب کرده و خسارت دیده، توانایی ادامه جنگ را ندارد، ولی ما ضمن خیانتکار، جاسوس و ایادی غرب، مرعوب و... خواندن خیرخواهانِ با تجربه، همواره شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" را تکرار کردیم، و همواره مفهوم پیروزی را تنها در نابودی کامل طرف های مقابل خود می دانستیم، و به کمتر از آن بدون هیچ نرمشی رضایت ندادیم، و راه قدسی را که از آن خود می دانستیم، را با گذر از کربلایی می جستیم، که ملک طلق خود می شمردیم و ادامه دادیم و ادامه دادیم تا در کیس جنگی که هشت سال به درزا کشید، همه ی داشته های هشت سال جنگ را هم از دست دادیم، آنقدر در شعارها غرق بودیم، که شعارسازان هم خودشان باورشان شد، و یادشان رفت که اینها تنها شعاری برای رجزخوانی جنگی بیش نیست و نباید شعارها به راهبرد تبدیل شود و به زودی باید از آن عبور کرد، که هر لحظه ایی را اقتضایی و سیاستی خاص لازم است، و ما خود آن شعارها را ساختیم، تا آرمانی بلندتر داشته و چشم به دوردست، قدم به قدم تا مقصد طی طریق کنیم، و اگرچه شعار هم در زمان خود لازم است، ولی زندگی واقعی بر اساس شعار ممکن نیست و باید به داشته ها و توان و محدودیت ها و تجربه انسانی هم توجه کرد. آنقدر بر سندان شعار کوبیدیم، که استخوان های دست ها مان هم شکست و خرد شد، و هر قلدر بزرگ و کوچک که از راه رسید دست بر کمرش بردیم تا نابودش کنیم، و توجه نکردیم شاید حکایت مرگ خواستن برای دیگران به مرگ خودمان انجامد.

    از این حکایت تلخ که بگذریم، ما در حالی وارد روزهای نوروز 1367 شدیم، که تیپ 12 قائم تازه عملیات بیت المقدس 3 را روی ارتفاع "لونگه گوجار" و "الاغلو" و "دولبشک" در حاشیه شهر "ماووت" در کردستان عراق انجام داده بود، و عملیات بزرگ و اساسی والفجر 10 نیز همزمان در منطقه عمومی سد دربندیخان و شهر حلبچه آغاز شده بود، ولی ما در این جبهه سخت مشغول پاسخ به حملات دشمن برای بازپس گیری ارتفاعات بدست آمده بودیم، و به تثبیت مناطقی، که به تسخیر در آورده بودیم، فکر می کردیم. ولی برغم شروع عملیات اصلی کشورمان در حلبچه، ما هنوز ماموریت خود را در این نقطه به پایان نرسانده، و باید قله های دیگری را می گرفتیم تا کار تا حدودی تکمیل شود، و اگر می خواستیم به همین جا ختمش کنیم، شرایط مناسبی برای دفاع طولانی که در پیش بود، فراهم نبود. لذا نیروهای تیپ ما به نیروهای مهاجم در حلبچه و والفجر 10 ملحق نشدند، و همینجا طرح هایی برای ادامه حملات در جریان بود. باید قله های "دولبشک" و "الاغلو" را می گرفتیم تا با تسلط بر "تنگه الاغلو"، با آرایش مناسب تری بتوان زین پس در مقابل ساختار دفاعی دشمن توان دفاع داشته باشیم.

     

     

    در حالی که خواهان ورود به جرگه نیروهایی بودم که عملیات مهمی مثل والفجر 10 را در حلبچه پیش می بردند، اما مثل تافته جدا بافته از جمع، در این نقطه به کاری مشغول بودیم که از مدت ها قبل آغاز کرده بودیم و این شرایط مرا بیاد عملیات والفجر 8 می انداخت، چون در آن عملیات هم در حالی که نیروهای اصلی ج.ا.ایران در جبهه فاو پیش می رفتند، ما در نبرد سخت و بی فرجام "ام الرصاص" و "بوارین" در محور "ابوالخصیب" مشغول عملیات خاص خود بودیم، اینجا در جبهه "ماووت" هم وضع به همین صورت بود و جزو تیپ و لشکرهایی بودیم که انگار از نیروهای اصلی عمل کننده کشورمان، جدا به کار دیگری مشغول بودیم، و در همین منطقه ماندیم و کارها طبق روال قبل در جریان بود. در حالی که نیروهای ما نبردهای خود را روی حاشیه شهر سلیمانیه متمرکز کرده بودند و کارهای تثبیت مناطق و صاف کردن خطوط جدید را در جریان داشتند، و عملیات های کوچکی مثل بیت المقدس 4 و 5 در منطقه پنجوین و هم چنین مناطق اطراف سد دربندیخان عراق، به همین منظور و با همین هدف در جریان بود.

     اما چرا امسال عملیات های خود را از جنوب به شمال کشانده بودیم، البته اهداف دیگری هم پشت این تصمیم وجود داشت. استفاده از نیروهای قرارگاه رمضان و کردهای متخاصم با دولت عراق یکی از مزایای نبردها در اطراف شهر سلیمانیه بود که دشمن ما را از داخل و بیرون تحت فشار قرار داده بود، البته صدام هم در مقابل از نیروهای "سازمان مجاهدین خلق" در همین رابطه سود می جست و حملات این برادر و خواهرهای ما که دوش به دوش و همراه با نیروهای متجاوز دشمن، روی خطوط ما عملیات داشتند، روندی افزایشی را نشان می داد، و باید اعتراف کنم که این حملات برای ما دردناک تر و خسارت بارتر از حملاتی بود که دشمن بعثی انجام می داد، و بیشتر از آن نظر که روحیه ها را ویران می کرد، البته ما را مصمم تر به دفاع، و به ناکام کردن دشمن تشویق می کرد. و در آینده خواهم گفت که تجاوز نیروهای سازمان مذکور، چطور جبهه های خالی از نیرو را مملو از جنگجویان و رزمندگانی کرد، که نبودشان باعث شکست های بزرگی شده بود و مناطق بسیاری را به همین دلیل (یکی از دلایل) از دست دادیم.

     

     

    آری در حالی ما وارد سال1367 می شدیم که نمی دانستیم چه حوادث تلخی بر ما خواهد گذشت و در عرض چند ماه قطعنامه 598 را که در 29 تیرماه 1366 در شورای امنیت سازمان ملل تصویب شده بود و ما از پذریش آن سرباز می زدیم و روی نحوه اجرا و تضمین های آن چانه می زدیم، را در مدت کوتاهی مورد پذیرش قرار داده، تا جنگ در شرایط ذلت باری بپایان برسد و در آخرین ماه های پایانی، دشمن در شرایط برتری کامل نظامی قرار گیرد. آری باید اعتراف کرد که زمانی ما در تاریخ 27 تیرماه به پذیرش قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل تن دادیم که دومینوی شکست های جمهوری اسلامی ایران در جبهه ها داشت حتی شرایط را به سال 1359 و بلکه بدتر از آن می کشاند، در این سال در ابتدا شرایط خوب بود ولی در عرض چند ماه آخر به شرایط شکست مفتضحانه تبدیل شد.

    تا پیش از این کشورهای مختلف التماس می کردند که ایران قطعنامه 598 را بپذیرد و جنگ پایان گیرد، اما ما مشغول چانه زنی بودیم، و اگر واجد کارشناسانی خبره بودیم که می توانستند شرایط دشمن را بهتر پیش بینی کنند، و حتی اگر همین عید 1367 هم قطعنامه را در اوج می پذیرفتیم، شهدا، خسارات، اسرای مان بسیار بسیار کمتر از پذیرش آن در تیرماه همان سال بود، آنقدر در این چهار ماهه از دست دادیم که حساب و کتاب خسارتش ممکن نیست، جبهه های فاو، مهران، شلمچه، جزایر مجنون و... با تمام نیرو و امکاناتش به دست دشمن افتاد، جبهه های اطراف بصره از فاو گرفته تا شلمچه و جزیره مجنون و مهران و... همه را از دست دادیم و ماشین جنگی دشمن قصد تسخیر دوباره خرمشهر و اهواز و... را داشت، اهدافی که در شرایط عادی اصلا کسی فکرش را هم نمی کرد که روزی به چنین روزی افتاده و گرفتار چنین شرایطی شویم.

    نیمه دوم فروردین ماه 1367 بود که فرمان حرکت بزرگی برای ما هم رسید و آن بازگشت به مقر " چهارزبر" در باختران آن روز و کرمانشاهان فعلی بود. مقری که برای تیپ 12 قائم یک استراحت گاه بین راهی، بین جبهه شمالی و جنوبی بود، اما تصمیم بر این شد که به جای بازگشت از محور مواصلاتی سنندج به باختران از محور سرپل ذهاب به باختران باز گردیم، و بازدیدی هم از منطقه عملیاتی والفجر 10 که به تازگی آزاد شده بود داشته باشیم، هنوز هوا سرد بود و سوز داشت و نشستن پشت وانت تویوتا های جنگ هم سخت، اما اجتناب ناپذیر می نمایاند، انگار مینی بوس و ون هایی که امروزه هست، در قاموس زندگی جنگی ما بچه های واحد اطلاعات و عملیات معنی نداشت، و در تمام طول جنگ یادم نمی آید از اتوبوس و یا مینی بوس در این رابطه استفاده کرده باشیم و بیشتر همین وانت تویوتاهای جنگی ساخت ژاپن بود که هم باربر و هم نیروبر ما در طول نزدیک به هزار کیلومتر مرز با دشمن بود، در این بازگشت هم به همین صورت قرار بود این ماشین های وفادار و خوش رکاب، ابتدا ما را به شهر بانه بازگردانده و مسیر خود را تا سقز ادامه داده و از آنجا راهی مریوان شویم تا در جبهه اروامانات، وارد منطقه عملیاتی والفجر 10 گردیده، که به تازگی از دست دشمن بیرون آمده بود.

    و ما شرح این پیروزی بزرگ و وسیع را از روی نقشه های جنگی خود، در منطقه "ماووت" برابر اخبار دریافتی از رادیو، روی نقشه های استاندارد ارتش که بعضی مربوط به چاپ ارتش شاهنشاهی و برخی تکثیر شده در ارتش جمهوری اسلامی بود، دنبال می کردیم و در ضمن موقعیت خود را با آنان می سنجیدیم، و در ذهن خود الحاق به آنان را در ذهن خود تصور سازی می کردیم، مثلا اگر این سد دفاعی دشمن را در مقابل خود بشکنیم و در جبهه شمالی شهر سلیمانیه (ماووت) پیش برویم، و آنها هم از جبهه شرق سلیمانیه و در مقابل دره شیلر و پنجوین، و دوستان دیگرمان از جنوب شرقی در حلبچه، دوجیله، خرمال، سید صادق و... راه خود را ادامه دهند، چگونه به آستانه شهر سلیمانیه دست خواهیم یافت،

    اما متاسفانه این الحاق نیز تنها در ذهن ماند و هرگز صورت نگرفت، همانگونه که تلاش های ما در اطراف بصره به بن بست خورد و جبهه های شمال شرقی بصره در القرنه و جزایر مجنون، به جبهه شرقی بصره در مقابل خرمشهر در شلمچه و بوارین و ام الرصاص و الخصیب، و جبهه جنوب شرقی بصره در فاو و کارخانه نمک، با مقاومت سخت دشمن هرگز نتوانستند الحاقی صورت دهند، و نبردهای کم حاصل ما سال ها در این منطقه ادامه داشت و هر چند خطوط دشمن می شکست ولی نیرویی نبود که کار را ادامه دهد و کار را به سرانجامی مناسب برساند.

    در اواخر سال 1366 و اوایل سال 1367 صدام به بصره رفت تا بگوید این آرزویی محال است، که شما بتوانید بصره را تصرف کنید، و دفاع ما در این منطقه، آماده در هم شکستن شماست، که ما هم این پیام فرمانده حزب بعث را گرفتیم و جبهه را به شمال غرب کشور در منطقه سلیمانیه منتقل کردیم و نیروی اصلی دشمن که در جنوب منتظر حمله ما طبق معمول هر ساله بودند، و باور نمی کردند، که ایران دیگر از جنوب حمله نخواهد کرد، سالم و دست نخورده و بی خسارت باقی ماندند، و این در حالی بود که ما بسیاری از نیرو  و توان خود را در نبردهای حاشیه شهر سلیمانیه در اثر بمباران های شیمیایی، جنگ های چندین ماهه و... از دست دادیم، اما در مقابل نیروهای گارد ریاست جمهوری و... دشمن سالم، قبراق و دست نخورده ماندند تا صحنه گردان چندماهه آخر جنگ شوند و ما را به رسوایی شکست های پی در پی کشند. 

    آری هوای بهار 1367 در فروردین ماه سبزه ها را بر کوه های مرزی بلند حاشیه شهر مریوان به سمت نوسود و پاوه سبز و خرم کرده بود، تا ما بر بلندای آن ایستاده و دشت پر عمق و گود و بزرگی را که شهرها و روستاهای بسیار آبادی را در خود جای داده بود، را از این بالا به خوبی تماشا کنیم، شهرهای حلبچه، سید صادق، خرمال، دوجیله، بیاره و... که هر یک با روستاهای خود در این دشت چیده شده و خود نمایی می کردند، و این مناطق فتح شده جدید ما را به خود فرا می خواند، و ما هم مشتاقانه به دیدارش لحظه شماری می کردیم. صبح بود و بعد حدود دویست کیلومتر راه آمدن ابتدا صبحانه ایی را در یکی از قهوه خانه های بین راه در همین ارتفاعات باید صرف می کردیم، تا حال و جونی بگیریم و سرحال شویم، و همه موافق بودند به غیر از یکی از دوستان همراه که امتناع می کرد و می گفت به 18 یا 28 دلیل فلان صاحب فتوایی (که خیلی هم مشهور است) ثابت کرده است که اهل سنت پاک نیستند، و می گفت خوردن صبحانه در قهوه خانه های این منطقه اشکال دارد، ولی آنقدر این فتوا برای ما که در مکتب وحدت بخش امام سیر و تفکر می کردیم، بی اساس بود که این سخن با مخالفت و مقاومت دوستان قرار گرفت، و به یک قهوه خانه کوچک در حاشیه جاده جنگلی بین مریوان و منطقه والفجر 10 در نزدیکی های نوسود، مراجعه کرده و صاحب آن که یک هموطن کُرد بسیار خوش اخلاق بود، ما را فوق العاده مورد پذیرایی و محبت خود قرار داد، و طبق سفارش ما از بین مواد صبحانه معمول، ایشان ما را به یک اُملِت به یادماندنی و خوشمزه پذیرایی کرد که تاکنون هم مزه اش را از یاد نبرم و در ته ذهنم هنوز آن را تا حدودی به یاد دارم، مثل ماهی پلویی که قبل از کربلای 4 در شهر ماهشهر خوردیم و آن غذا هم در بین هزاران شام و نهاری که در طول جنگ خوردم، برایم تاریخی و به یاد ماندنی بود، و البته هر دوی این وعده های غذایی، بعد از یک دوره طولانی محرومیت غذایی صرف می شد، و شاید به همین دلیل بسیار چسبید و تاریخی شد و مزه اش را هنوز در ته ذهن خود حس می کنم.

     کُردهای کردستان، اکثرا شافعی مذهب هستند و بسیار به شیعیان نزدیکند و آنقدر دوست داشتنی و مهربانند که آدم از مصاحبت با آنان سیر نمی شود، ولی متاسفانه جُمود فکری برخی علمای ما چنین انسان های پاکی را که در هزار مطلب با ما مشترکند، به لحاظ این که به ائمه ما به آن صورت که ما معتقدیم اعتقاد ندارند، را نجس هم شمرده اند، اگرچه چنین فتاوایی بسیار باید قلیل باشد، ولی حتی وجودش هم در بین ما خجالت آور است چرا که روزی پیامبر همین مذهبی که ما بر آن استواریم، با کافران مهربان و هم سفره می شد و اگر نمی شد چگونه می توانست خُلقِ عظیم را خود را به رخ آنان بکشد و جلب و جذب شان کند، حال ما پیروان او مثل داعشی ها و وهابیت، دیگران را نجس بپنداریم؟!!،

    البته این اولین بار بود که من چنین نظری را می شنیدم که گویندگان شهادتین و پیروان پیامبر اکرم و معتقدان به قرآن، قیام و قیامت را عالمی بزرگ، کافر و نجس بداند، در عین باید گفت که داعش و فرهنگ منحط داعشی فقط در بین وهابیون نیست، بلکه مفتیانی هم شاید در بین ما هم یافت می شوند که تفکر داعشی داشته و باید مراقب بود که در اعتقاد مذهبی در دام چنین اعتقادات رادیکالی غرق و نابود نشویم، همانگونه که امروزه اصلاح طلبان را به "فتنه" شهرت داده اند و به افراد واجب القتل برای عده ایی تبدیل شده، که می توان هر ظلمی را در حق آنان روا داشت، و تئوری سازان این نظر شرایط را محیا کرده تا امثال سعید عسکر در شقیقه بزرگان آنان تیر شلیک کنند، و مردانه بدون خجالت از کرده خود پشیمان نبوده و این حرکت خود را از آگاهی بدانند و... و یا امروز عده ایی دولتمردان جبهه اصلاحات و اعتدال را "رزم آرا" ی زمان دانسته و آنها را به ظهور نواب صفوی ها و ترورهای اینچنینی تهدید می کنند، این همان روح داعش مسلکی در بدنه مذهبیون ماست که به طرز خطرناکی از آبشخور همین گونه فتاواها تغذیه می شوند، اجازه بروز و ظهور می یابد و نشان می دهد که ما نیز ظرفیت جنایت و تفکر جنایتبار و جنایتکارانه داریم، و ما هم مثل شمرها می توانیم قربت الی الله سر امام حسین را بریده و یارانش را کشته، و اموالشان را به غارت برده و زنانش را به اسارت در آوریم.

     

     

    اُملت ما البته با گوجه نبود، چرا که اکراد در این روزهای سال گوجه ایی نداشتند که با آن املت درست کنند، آنان از رب گوجه فرنگی که از مزارع خود در پاییز گذشته تامین می کردند، تخم مرغ ها را به املت تبدیل و ما برای اولین بار املت با رب گوجه فرنگی خوردیم؛ نمی دانم شاید به علت اشکال شرعی که داشت این املت خوشمزه تر بود (این را به طنز می گویم) و چسبید، و خیلی هم چسبید، رستوران کوچک و چهار دیواری گلی که سقف آن را برگ ها و شاخه های بلوط پوشانده و سایبانی درست کرده و ماهیتابه ایی ساخته شده از فلز روی و بسیار ساده و نان و پیازی که در سینی متوسطی قرار داشت و همه چیز ساده و بدون تشریفات اضافی، اما صمیمی و گرم و چسبنده و به یاد ماندنی. صرف چای داغی هم به تامین گرمای بدن مان منجر شد، که پشت وانت تویوتا در نسوج ما رسوخ کرده بود.

    بعد این صبحانه، خود را با اتومبیل به بالای کوهی رساندیم که اگر از آن سرازیر می شدی در دشت زور وارد، که مناطق آزاد شده عملیات والفجر 10 در آن قرار داشت. دوست مسول ما با برانداز مسیر زیر پای مان، راه پیاده را پیشنهاد کرد، و معتقد بود به جای دور زدن منطقه و یافتن جاده ورودی به دشت زور، از همین بلندی ها به دشت سرازیر شویم و راهی دیدار آن مناطق شویم، و به همین منظور هم از اتومبیل ها پیاده شده و بدون آب و آذوغه ایی، راه پایین آمدن از کوه را در پیش گرفتیم، با نگاه از بالای این بلندی، راهی کوتاه تا پایین را نشان می داد، و ما هم با همین تصور سرازیر شدیم، و بعد از حدود دو ساعت پایین رفتن متوجه شدیم، پیاده حریف این راه طولانی نخواهیم بود و تازه به پای کوه هم که برسیم، با کسی هماهنگی صورت نگرفته تا در پایین کوه با اتومبیل به استقبال ما بیاید، لذا از تصمیم خود پشیمان شده و راه بازگشت به بالا را در پیش گرفتیم.

    در حالی که آفتاب بالا آمده بود و روی سرمان سخت می تابید، و تشنگی هم داشت اذیت می کرد و نهایتا هم اَمانِ مان را بریده بود، آنقدر تشنگی بر ما غلبه کرده که من کاملا از زنده بازگشتن از این مسیر نا امید شدم، و امید بازگشت را از دست دادم، و کسی که امید خود را از دست می دهد، با مرگ فاصله ایی نخواهد داشت، در این شرایط نا امیدی سایه سنگی بزرگ را در نظر گرفته و نشستم و در فکر گفتن شهادتین بودم، زیرا در این مسیر کسی را یارای کمک به فرد دیگری نبود، و وقتی به بلندای باقی مانده از کوه نگاه کردم با خود گفتم به فرض محال هم که دوستانم موفق به بازگشت به قله کوه شوند، و بازگردند و حرکت توانفرسا در این مسیر را بتوانند تحمل کنند و به آب هم برسند، باز تا بازگشت آنها من حتما از تشنگی تلف خواهم شد.

     

    در چنین شرایطی بودم که با توپ و تشر و تشویق و التماس و... همراهان که مرا به ادامه مسیر تشویق می کردند، نمی دانم چه نیرویی در من به وجود آمد که خود را در مسیر بازگشت، سرپا نگهداشته و کم کم مسیر را پشت سر گذاشتیم و امید در دلم تقویت شد، در حالی که گلو و دهانم خشک، و زبانم چون تکه چوبی خشک در دهانم توان سخن گفتن هم نداشت و زبانم بند آمده بود و بی رمق شده بودم، بالاخره به بالای کوه رسیدیم و با سرازیر شدن به سوی اتومبیل ها انگار زنده شدم و جان تازه ایی گرفتیم. اینجا یکی از جاهایی بود که من مرگ را کاملا جلوی چشم خود دیدم، و تا مدت ها درگیر شرایط روحی بودم که در این حالت تجربه کردم، و در مسیر بازگشت هر وقت فرصتی پیش می آمد در این خصوص در فکر فرو می رفتم.

     ما در جنگ بارها با مرگ مواجه شده بودیم، اما مواجه های جنگی با مرگ اکثر مواردی آنی بود و می گذشت، ولی این یک حالت دسته پنجه نرم کردن با مرگ، برای ساعت ها بود که طعم مرگ را برای مدتی طولانی حس کردم و با آن زندگی کردم، و واقعا مرگ از تشنگی سخت می نمود، چیزی که ما بعد از سال ها حضور در جنگ در ناشیانه ترین حالت برای خود به وجود آوردیم، و درست مثل انسان های مبتدی، بدون آب و آذوغه به راهی زدیم که هیچ مطالعه ایی روی آن نشده بود و با چنین مشکلی کشنده مواجه شدیم. اما جان سالم بدر برده و بازگشتیم و این بار با اتومبیل های خود راهی دیدار از این منطقه شدیم، در این منطقه ارتفاعات در خاک ایران قرار دارد و دشت مربوط به خاک کشور همسایه است، شهرهای دوجیله، خرمال، حلبچه، طویله، بیاره در این دشت، قرار دارند.

    وارد دشت که شدیم جاده ها ما را در مسیر پیش می برد، ابتدا از شهر حلبچه دیدن کردیم جایی که بمباران شیمیایی دشمن نزدیک به سی هزار کشته و زخمی از این مردم برجای گذاشته بود، قتلگاهی که صدام از مردم خود ساخت، بیرحمانه مردم عادی را هدف قرار داد و از کشته پشته ساخت، شهر هنوز به هم ریخته و درهم و برهم بود و مردم در آن حضوری نداشتند و آنرا تخلیه کرده بودند. بسیار دردناک بود، وقتی می دیدی که زندگی به مرگ تبدیل شده است، گشتی در خیابان های محدود شهر زده و از آنجا راهی دیدار از شهرهای اطراف این منطقه از جمله خرمال و دوجیله شدیم،

    فکر کنم در دوجیله و یا خرمال بود که نماز ظهر و عصر را در مسجد آن شهر خواندیم، در حیاط مسجد، چشمه ایی بزرگ وجود داشت که از زیر یک سنگ سنگین بیش از هشت اینچ آب زلال و تمیزی بیرون می زد، واقعا زیبا و دلنشین بود، اما نمی دانم چرا اکراد چه در ایران و چه در کردستان عراق برای سرویس های بهداشتی مساجد خود، درب تعبیه نمی کردند، این همواره برای من سوال بود، اینجا هم مثل بسیاری از مساجد بین راه در منطقه کردستان ایران، سرویس های مساجدش بدون درب و هر گونه حفاظ و حجابی بود؛ نماز را که خواندیم باید می رفتیم، هر چند من به کسانی که در این شهر با چنین مسجد و چشمه آب و درخت کهنسالی که بر آن قرار داشت، قبطه می خوردم و با خود می گفتم کاش ما هم چنین مسجدی داشتیم، این چنین با آبی گوارا و چشمه ایی با صفا، اما اینجا جای ماندن نبود و باید به زودی راه خود را به سوی باختران در پیش می گرفتیم، تا به شب بر نخوریم، زیرا هم جاده ناشناس بود و هم ما در شرایط مناسبی نبودیم و مسافرانی بدون توشه و وسایل خواب بودیم.

     

     

    به زودی از دشت زور خارج شده و از طریق شهر نوسود، و از کنار قله دزلی، شیخ سله و بمو گذشتیم و راهی شهر پاوه شدیم، شهری که مرا یاد شامپوهای داروگر خمره ایی می انداخت که وسیله استحمام ما در آن زمان بود، و این همه تنوع برندهای مختلف شامپو وجود نداشت، و هر وقت به مغازه ایی می رفتیم تقاضای شامپوی پاوه می کردیم. شامپو خوبی که ساخت شرکت داروگر خودمان بود، و آنان از نام پاوه برای این تولید خود استفاده کرده و من نمی دانم به چه مناسبت از این نام استفاده می کردند، ولی شهر پاوه با یادواره شهید مصطفی چمران هم، قرینه ذهنی برایمان ایجاد می کرد، او که در دولت مهندس بازرگان وزیر دفاع بود و بعدها در جبهه دهلاویه به شهادت رسید و بر محل شهادت این بزرگمرد با خصوصیات منحصر به فرد و سوابق انقلابی عظیمی که در رکاب امام موسی صدر و امام خمینی داشت، بنای یادبودی ساخته بودند، او واجد زندگی شگفت انگیزی هم بود، هر چند عملکرد برادرش در شورای شهر تهران زیبنده خانواده این شهید نیست و حساب مهدی چمران را باید از برادرش جدا دید، که او مرد مبارزه بود و دلاوری هایی که کم نظیر است چرا که یک وزیر دفاع را خمپاره 60 میلیمتری دشمن کشته می شود، که این نشانه ایی است که او دوشادوش سربازانش می جنگیده و یا با آنان حضور داشته است که این چنین به شهادت رسید.

    آری به پاوه رسیدیم جایی که روزی به قدوم شهید دکتر مصطفی چمران و دوستانش منور بود، شهری بر حاشیه دره ایی که رودی در آن جاری و درختان سپیدار آن سر فراز در حاشیه رود و باغات آن ایستاده بودند، در امتداد دره ایی ادامه مسیر دادیم که سمت راست ما مناطق مرزی با کشور همسایه غربی و این سمت هر چه پیش می رفتیم در تاریخی ترین نقاط کشورمان یعنی مناطق کرمانشاهان وارد می شدیم، مهد تاریخ باستان، سرزمینی که نبرد جلولا در نزدیکی های آن بین سپاه ایران و اعراب در گرفت و بسیاری از شهرهای ایران باستان در حوالی همین منطقه قرار دارد، و اینجا دروازه ورود از میانرودان به سرزمین کنونی ایران است.

     

    شهر پاوه در میان کوه های سربه فلک کشیده زاگرس

     

    جاده ایی که ما را به سوی این دروازه پیش می برد از میان دره ایی طولانی و عمیق می گذشت، پاوه، جوانرود، روانسر، دالاهو، سرپل ذهاب، گیلانغرب، قصر شیرین، نفت شهر، اسلام آباد و سپس کرمانشاهان و مقر کوزران که جایگاه استقرار ما بود، مردم این مناطق فارغ از جنگی که در آنطرف تر ها در جریان بود به کار کشاروزی و دامپروری خود مشغول بودند، مناطقی زیبا و دیدنی، اما در قصر شیرین و نفت شهر جز ویرانی و انهدام چیزی دیده نمی شد، از نفت شهر و قصر شیرین حز تلی از خاک باقی نماینده بود، جاده های آسفالته در میان این ویرانی و یا درختی که هنوز سرپا بود، تنها نشانه هایی بودند که از این شهرها باقی مانده بود، سر پل ذهاب یکی از جبهه های خبر ساز در طول جنگ بود که از آن گذشتیم، جبهه ایی بسیار مهم که راه ورود به ایران در این دیواره های شمالی – جنوبی زاگرس بزرگ که راه بین المللی کربلا از آن می گذشت و ایرانیان که در زمان رژیم گذشته تا قبل از صدام راهی کربلا می شدند از این طریق به زیارت می رفتند.

    گیلانغرب مرا یاد مریوان می انداخت که در این سفر برای اولین بار از آن گذشتیم و آن را می دیدم، ساختار شهری اش مثل مریوان بود، خانه هایی بر شیب کوه ساخته شده، اما بدون دریاچه زیبای زریوار که مریوان را به بهشت گردشگری ایران می تواند تبدیل کند، آبی ذلال با نیزارهایی در اطرافش که نمونه این دریاچه زیبا را در شهر سرینگر در ایالت جامو و کشمیر هند هم دیده ام و می توان دریاچه زریوار زیبا را همچون دال لیک (Dal lake) که در حاشیه شهر سرینگر قرار دارد، با ایجاد قایق های اقامتی در آن، به بهشت گردشگری ایران تبدیل و مسافران این شهر زیبا را در اتاق های چوبی قایق ها بر کرانه های زریوار اسکان داد و این پتانسیل را زریوار زیبا کاملا برخوردار است.

    کلا استان کرمانشاهان بهشت تاریخ تمدن ایران است، آثار باستانی و خاطراتی که این سرزمین در خود دارد یادآور مجد و عظمت ایران است که در طول جنگ خسارات زیادی دیدند، این استان و استان همجوارش در خاک عراق و کلا سرزمین میانرودان مکمل تاریخی همدیگرند و واقعا ما در دوسوی مرز با خودمان در حال جنگ بودیم که آنها از ما و ما از آنها بودیم، اما چه می شود کرد، حاکمی بر آنان مستولی بود که به سرزمین میانرودان تعلق نداشت و دست نشانده اعراب جزیره عربی بود و از آنان کمک می گرفت و نیابتی دو ملت را به جان هم انداخته بود و سودش را وهابیون جزیره نشین بردند.

    ادامه دارد...

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ – سال 1367 بدترین سال جنگ بود (2)

    خاطرات 17 ماهه آخر جنگ – سال 1367 بدترین سال جنگ بود (2)

    با بازگشت به مقر "چهارزبر" در نزدیکی سه راهی کوزران در حاشیه شهر کرمانشاه، طبق معمول مصیبت هم آغاز می شد و دوره انتظار دوباره هم فرا می رسید، و بعد از هر بازگشت از عملیات ها، باید مدت ها منتظر حرکت بعدی می شدیم، و این انتظار سخت تر از حضور در منطقه و تحمل کارهای سخت عملیاتی بود، و ترجیح می دادم در عملیات باشیم تا در مقرهای عقبه که بیکار به انتظار حرکت بعدی بنشینم، هر چند دوره های آموزشی و... سرگرم مان می کرد، ولی کاری نمی توانستیم بکنیم؛ اما اکنون تا پیش از هر اقدامی باید، سر و تنی در آب گرم شست و صفایی به تن و جان داد، در مدت حضور در مناطق کوهستانی مثل پشت کوهی ها شده بودیم و باید سر و سامانی به خود می دادیم و برای این کار حمام و سلمانی های کرمانشاه بهترین گزینه روی میز بود.  این شهر با مجموعه تاریخی "طاق بستان"  و... دل انگیز بود و انسان را به عصر باستان و داستان فرهاد و شیرین می برد.

    فرماندهی محترم واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم در حال توجیه نیروهایش از حمله دشمن به جزایر مجنون

    اما مدت زیادی در این شهر نماندیم و راهی مقر خود در دزفول شده و از آنجا هم چیزی نگذشت که به حاشیه سد دز منتقل شده تا درس های غواصی را در آب های سرد و صاف این سد فرا گیریم، بحث آموزش غواصی که پیش آمد ما فورا فهمیدیم که مناطق عملیاتی اش کجاست، که به آموزش غواصی نیاز شده، بله این را به عنوان نشانه ایی از عملیاتی در جنوب و در حاشیه بصره می توان تفسیر عملی کرد، که منطقه ایی از هورها آغاز و تا دهانه خلیج فارس را شامل می شود، این نشان می داد که تصمیم گرفته شده تا شناسایی هایی روی دشمن در این منطقه صورت گیرد، و پیش مقدمه آن آمادگی ما و گرفتن آموزش های غواصی است.

     مدت ها به این آموزش ها مشغول بودیم، و کارمان تکمیل مهارت ها در این فن بود، آب های سد دز که از چشمه ها و یخچال های رشته کوه  زاگرس سرچشمه می گیرد، به اینجا می آید و جمع می شود تا تبدیل دریاچه ایی بزرگ شده و آب آن به انرژی برق آبی تبدیل شود، لذا اینجا محل مناسبی برای اردوی آموزش غواصی ما بود تا به دور از چشم اغیار به فرا گرفتن آن مشغول باشیم؛ این سدی است که دشمن هم بارها تلاش کرده تا آن را بشکند، تا بلکه بتواند خوزستان را زیر سیلاب آن غرق کند، آثار موشک هایی که توسط هواپیماهای دشمن به دیواره این سد شلیک شده، بر دیواره آن دیده می شود، که تنها توانسته چاله ایی در دیواره سد به وجود آورده، که حکایت از همین تلاش دارد.

    حضور ما در این آموزش ها در ماه هایی که حملات دشمن روی مواضع ما آغاز و شدت گرفت، از موارد سوال برانگیز بود، به گمانم از اواخر فرودین ماه 1367 بود، که ماشین جنگی صدام دوباره مثل غول جادو از شیشه بیرون زد و به حرکت در آمد و در اولین قدم مناطق وسیع فتح شده در فاو را با همه امکاناتی که ما در آن داشتیم، باز پس گرفتند، و امکانات و نیروهای زیادی که از ما به غنیمت و اسارت گرفتند. این ایام معمولا جبهه ها خالی از نیروست و همه آنهایی که از اقشار مختلف مردم در فصل زمستان برای انجام عملیات آمده و یا طبق معمول می آیند، اکنون دیگر به شهرهای خود باز گشته اند تا به زندگی عادی خود برسند و سر و سامانی به آن دهند، ولی برعکس برای اولین بار دشمن ما تازه شروع به عملیات کرده است، اولین طعمه او هم منطقه فاو بود که با موفقیت آن را پس گرفت. این خبر بسیار نگران کننده است، فاو را دیده و با پوست خونم مشاهده کردم که چطور و با چه سختی ایی قدم به قدم و وجب به وجب، فتح شد، اکنون در تنها 36 ساعت از دست رفت، یعنی کل حاصل عملیات والفجر 8 در مدت بسیار کوتاهی به باد فنا داده شد.

    آموزش های غواصی سد دز

    در حالی که ما مشغول آموزش غواصی بودیم، عملیاتی در منطقه ماووت باز دوباره انجام شد که تیپ 12 قائم هم در آن شرکت داشت، ولی من از اعضای تیم حاضر در آن عملیات نبودم. بله عملیات بیت المقدس6 در تاریخ 26 اردیبهشت1367 صورت گرفت، که شاید بیشتر وجهه تبلیغاتی داشت، زیرا شکست فاو و سقوط آن توسط دشمن، چیزی نبود که بتوان از آن گذشت، اما ما همچنان به کار آموزش های خود ادامه می دادیم و آموزش ها برقرار بود، چندی نگذشت که حمله بعدی دشمن نیز آغاز شد، اینبار شلمچه مقصد بعدی آنان بود، بله در 4 خرداد 1367 دشمنی که فکرش را هم نمی کرد که بتواند فاو را بازپس گیرد، اکنون آن را به سادگی پس گرفته و در حالی که مست آن پیروزی بزرگ است، راهی مناطق عملیاتی کربلای4 و کربلای5 شده، تا آنها را نیز بازپس گیرد و علیرغم آگاهی فرماندهان جنگ از این حمله، دشمن توانست، تنها در مدت 8 ساعت، تمام مناطقی را که ما هفته ها برایش جنگیده بودیم و وجب به وجب آن را به تسخیر خود در آورده بودیم، به تصرف خود در آورد، تا خسارت بزرگ دیگری نیز به کلسیون خسارات و شکست های ما وارد گردد.

    اما ما هم از رو نرفتیم و همچنان به فراگیری آموزش های غواصی مشغول بودیم! و هیجده روز بعد از سقوط شلمچه، باز فرماندهان جنگ به همان سری از عملیات های بیت المقدس، روی آوردند که پیش از این غلط بودن راهبردش را در مناطق شمال غرب نشان داده بود و بعدها مشخص شد که شروع آن هم غلط بود و به اضمحلال ما نیرو و توان ما انجامید، و حاصل این گونه عملیات ها مناطقی بود که پیش از این نیز باید فتح شده، آن را تلقی کرد، زیرا دشمن هم به سختی در آن سیطره داشت، و کُردها مدت ها بود که آنها را در مشقت قرار داده بودند؛

     و در این وضعیت بود که به انجام و نتایج عملیات بیت المقدس7 چشم دوختیم تا جبرانی بر شکست های ما باشد، و حالا دیگر عملیات های سری بیت المقدس را از منطقه حاشیه شهر سلیمانیه، به منطقه حاشیه شهر بصره و شلمچه کشاندیم، اما باز هم انگار در این حرکت نیز چیزی نصیب مان نشد، و این خود به شکستی تبدیل شد که با جنگ و تحرکات ما، این روزها کاملا قرین شده بود، همین و بس.

    دشمن پاسخ عملیات بیت المقدس شش را نیز داد و در تاریخ 24 خرداد 1367 به مناطق عملیات های نصر 8، بیت المقدس 2 و 3 و 6 هم حمله کرد و مناطقی از جبهه ماووت را نیز طی مدت تنها هشت روز به تسخیر خود در آورد، اما ما هنوز در آموزش های غواصی خود مشغول بودیم، زیرا از افتخارات جنگی ما هنوز باقی بود، بله منطقه عملیاتی کربلای 1 شهر مهران و ارتفاعات قلاویزان هنوز در اختیار ما بود و دشمن این بار این منطقه را هدف گرفت و 5 روز بعد از تسخیر ماووت، در تاریخ 29 خرداد 1367 شهر مهران هم سقوط کرد و این بار دشمن نیروهای "سازمان مجاهدین خلق" را که این روزها دوشا دوش صدام پیش می آمدند، در این شهر مستقر و خود در ارتفاعات آن استقرار یافت.

    اوضاع در تیپ 12 قائم هم بسیار بغرنج بود و نیروی قابل توجهی در تیپ وجود نداشت، تمام پاسدار وظیفه ها (همان سربازانی که در سپاه خدمت می کردند) و نیروهای اضافی واحد های تیپ را که جمع شده بودند سه چهار گروهان بیشتر نمی شدند و تیپی که در زمان عملیات کربلای 5 واجد هشت گردان رزمی بود، اکنون خالی از نیرو شده بود، و دشمن هم هر روز دومینوی شکست را در جایی از مناطق مهمی که در طول چند سال به تسخیر در آورده بودیم، تکرار می کرد. بله مهران هم سقوط کرد و ما همچنان آموزش غواصی می دیدیم.

    آموزش های غواصی سد دز

    اما هنوز جاهای دیگری هم وجود داشت که قابل تسخیر توسط دشمن بود و گرفتن آنجا توسط دشمن آبروی بیشتری از ما می برد و به شکست ما عمق بیشتری می افزود، مناطق عملیاتی بدر، خیبر که نقطه بعدی حملات دشمن بود، و این نیز در تاریخ 4 تیرماه 1367 انجام شد تا جزایر مجنون و کوشک و طلائیه و جفیر هم سقوط کند، و بعد از این پیروزی دشمن متوجه منطقه عملیاتی والفجر 10 شد و  سه روز بعد ارتفاعات شاخ شمیران در این منطقه هم مورد هجوم قرار گرفت،

    ما دیگر آموزش های غواصی خود را پایان داده و از منطقه آشوب زده جنوب به باختران و مقر کوزران بازگشتیم و جالب است که با همه این حملات، از ما در هیچ منطقه ایی برای دفاع استفاده نشد، دشمن هم البته دست بردار نبود و علیرغم این که تا اینجا دیگر منطقه ایی از خاکش شاید در دست ما نبود، اما آنان حملات خود را برای تسخیر خاک بیشتری از ما ادامه می دادند، و در تاریخ 21 تیرماه 1367 مناطق اطراف شوش و دزفول و دهلران مقصد بعدی ماشین جنگی دشمن گردید، ما همچنان در باختران بودیم که بالاخره ج.ا.ایران هم حرکتی از خود نشان داد، اما نه یک حرکت جنگی بلکه یک حرکت دیپلماتیک و توسط رهبر و بنیانگذار انقلاب و در تاریخ 27 تیرماه 1367 قطعنامه 598 توسط امام پذیرفته شد و به سازمان ملل هم اعلام گردید، و مسولین کشور در این سیل بنیان کنی که داشت می آمد، تا دوباره خرمشهر، آبادان، اهواز را هم تحت خطر سیطره خود قرار دهد، تصمیم گرفتند جنگ را با قبول قطعنامه 598 تمام کنند و آنروز که ساعت 14 آقای حیاتی در اخبار رادیو خبر پذیرش قطعنامه و پیام امام خمینی را قرائت می کرد، مقر ما در کوزران مثل کربلای بعد از شهادت امام حسین بود، و مثل غارت زدگان توسط لشکر یزید بودیم و شهید رضا قنبری مثل ابر بهار گریه می کرد که چرا کار ما به اینجا ختم شد.

    اما علیرغم این پذیرش اکنون دشمن دست برتر را داشت و قصد نداشت به عملیات دست اندازی به خاک کشورمان پایان دهد، و در تاریخ 31 تیر 1367 یعنی چهار روز بعد از قبول قطعنامه نیروهای دشمن تهاجم خود را به خرمشهر و جنوب اهواز شروع کردند و حتی خود را به جاده اهواز - خرمشهر هم رساندند، ولی این بار مقاومت ها نگذاشت آنان به این هدف دست یابند.

     اما این پایان ماجرا نبود و آخرین تیر ترکش دشمن به دست برادران و خواهران خودمان در "سازمان مجاهدین خلق" که تا به حال دوشا دوش دشمن در این سه - چهار ماهه سنگ تمام گذاشته بودند، شلیک شد و در قلب مان فرو رفت و آن ورود ستون خودروهای زرهی، سنگین، نیمه سنگ و سبکی بود که آکبند تحویل مجاهدین شده بود تا سوار شده و بزعم خود تا قلب تهران پیش بتازند، و کار را یکسره کنند. بله این هموطنان ما هم در تاریخ 3 مرداد 1367 از مرز استان کرمانشاه و از طریق خانقین وارد کشور شدند و پیش آمدند تا نزدیکی های مقر ما در کوزران و در نزدیکی باختران رسیدند، بله بالاخره جنگ در حالی که ما از آن فرار می کردیم، به استقبال ما آمده بود، که شرح مواجهه با این هموطنان را در پستی تحت عنوان "آنان که از درد خیانتِ شان تنها باید گریست - مرصاد یا فروغ جاویدان" به تفصیل داده ام و از شرح مجدد آن خود داری می کنم.

    اما بالاخره ماشین جنگی صدام هم در دام حرکت امام گیر کرد، و مشتی که در جریان عملیات مرصاد دریافت کردند و به دنبال آن نیروهای مردمی به سوی جنگ سرازیر شدند، باعث شد که دشمن نیز در تاریخ 10 مرداد 1367 ناچار شد به قطعنامه 598 گردن نهاده و فرمان عقب نشینی از خاک ایران را داده و به پشت مرزها باز گردد. اینجاست که می گویم حملات نیروهای سازمان مجاهدین خلق دردناک تر از حمله بعثی ها بود، چرا که سقوط فاو، شلمچه، مهران، ماووت و... باعث نشد مردم به سوی جنگ رغبت نشان دهند و جبهه ها در شرایط کمبود نیرو، دائم مشغول پرداخت خسارت بود، ولی با حمله نیروهای سازمان مجاهدین خلق که "فروغ جاویدانش" نام نهادند، و در واقع مرصادی بود که در کمین آنان بود، از این به بعد خیز بزرگ حضور مردم در جنگ را دوباره شاهد بودیم و آنقدر نیرو آمد که مسولین جنگ توان پذیرایی از آنها را نداشتند، اما چقدر دیر آمدند.

    آمدند و برگشتند، زیرا دشمن نیز بدنبال این آمدن برگشت، اما بعد از سال ها شکست، دشمن اینبار با پیروزی برگشت، و به قول شهریار سخن ایران به آنان که آمدند باید گفت، "آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا. بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا. نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی. سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا" ، با عقب نشینی دشمن جبهه آرام گرفت تا آخرین ننگ این جنگ، نیز بر دامان فرزندان این آب و خاک یعنی برادران و خواهران مجاهد خلق ما تا ابد و تا تاریخ وجود دارد، بماند که در کنار خبیث ترین دشمن تاریخ معاصر کشورمان برای نابودی حکومت ایران، اما در حقیقت تجزیه ایران به دست "سردار قادسیه ایی" که طمع به "فتح الفتوحی" دیگر در این خاک داشت، ماند.

    پیکر رزمنده ایی بی سر

    تا آیندگان به حماقت و انحراف این برادران و خواهران ما شهادت دهند، در حالی که فرزندان برومندی از ما را نیز به کام مرگ بردند تا این چند روز آخر جنگ را غنیمت دانسته و از بین ما بروند تا نباشند و نبینند، آنچه را که ما می بینیم. خوش به سعادت شان، اکنون وقتی فکر می کنم می بینم کاش ما هم در قافله رفتگان بودیم، و آنان بسیار رِند و عَیار بودند که رفتن را بر ماندن ترجیح دادند و خود را خلاص کردند. بله با عقب نشینی دشمن در 29 مرداد 1367 به پشت مرزهای بین المللی، سازمان ملل مطمئن شد که دیگر طرفین متخاصم، همه آماده اجرای قطعنامه 598 هستند و لذا اعلام آتش بس در این جنگ خانمان برانداز هشت ساله از سوی دبیرکل محترم سازمان ملل آقای خاویر پرز دکوئیار اعلام شد و جنگ به پایان رسید.

    جنگی که هزاران از ما کشت و هزاران نفر از آنان، آثار مخرب این جنگ تا دهه ها بر دوش مردم ایران و عراق سنگینی خواهد کرد، خسارت دیدگان از این جنگ شاید هرگز کمر راست نکردند، بزرگترین بازندگان این جنگ مردم ایران و عراق بودند، و برندگان آن کشورهای حاشیه خلیج فارس و عربستان و ترکیه، اسراییل و... که همزمان که ما با هم جنگیدیم آنان به توسعه کشور خود مشغول بودند و ثروت ما را به غارت بردند.

    این جنگ، ما را به تقابل نظامی با تمام کشورهای همسایه جنوبی و ابر قدرت هایی مثل امریکا برد تا خسارت آن هنوز که هنوز است ادامه یابد و روابط ما به آنان مثل شیشه "گِردسوز" شکننده بوده و به فوتی از هم بپاشد و اکنون ضربه پذیری این روابط را همچنان مشاهده می کنیم. در همین جنگ بود که مقدمات اجماع جهانی علیه ما فراهم شد بطوری که در ادامه و در جریان موضوع هسته ایی به اوج رسید. اما صدام هم به عنوان آغازگر این جنگ خانمان برانداز هرگز عاقبت به خیر نشد و جان بی مقدار خود و یاران جنایتکارش را در ادامه باخت. لذا ما هر دو طرف بازنده این نبرد خونین بودیم.

    با اعلام آتش بس بحث حضور نیروهای حافظ صلح سازمان ملل هم به میان آمد، تا بین ما و دشمن مستقر شده و شرایط را کنترل کنند، و زین پس تلاش های دیپلماتیک باید پیش برده می شد و جبهه ها به ما نیروهای رزمی، دیگر نیازی نداشت و باید خود را جمع و جور می کردیم و به شهرهای خود باز می گشتیم. آخرین سورپرایز مسول واحد اطلاعات و عملیات برای نیروهایش، که انصافا هم ایشان در کار خود خبره بود و در حفظ نیرو، تربیت آنها و آموزش شان و هم در نبرد، شاید بتوان گفت کم نظیر بودند، مردی عاقل، متین، خویشتندار، جدی، مهربان، صمیمی، دلسوز، مدیر، شجاع، پیگیر و کلکسیونی از خوبی ها را در وجود خود داشت، آری سورپرایز او وقت دیدار با پیر و مراد این بچه ها بود، که سال ها در رکابش جنگیده بودند، بله او موفق شده بود حضور در حسینیه جماران و دیدار امام را برای نیروهایش در این روزهای پایان جنگ مهیا کند، تا هدیه ایی باشد برای همرزمانش که اینک باید از او جدا می شدند و به شهرهای خود باز می گذشتند، شوق این دیدار انگار حالتی به ما دست داد که فراموش کردیم در طول این جنگ بر ما چه گذشته است و انگار هیچ اتفاقی برای ما نیفتاده، انگار هیچ شکستی در کار نبوده و... و پایان ماموریت ها با این خبر پایانیِ خوب، تاریخی شده و رقم می خورد و من نیز پایان آخرین اعزام خود به جبهه را که 17 ماه به طول انجامید، بدین ترتیب تجربه می کردم و جبهه و جنگ را باید وا گذاشته و بر می گشتیم.

    5 آبان وعده دیدار با حضرت روح الله خمینی بود و بدین امید ما مدت ها مدهوش دیداری بودیم، که می خواست انجام پذیرد، اما درست در شب حرکت به سمت تهران برای انجام این دیدار رویایی بود، که خبر رسید، امام تمام دیدارهایش را به علت درگذشت دوست و همرزم شفیقش جناب آیت الله سید روح الله خاتمی امام جمعه یزد، پدر فرزند فاضل امام یعنی همین آقای سید محمد خاتمی، کلا کنسل کرده اند و از شدت اندوه در غم این یار وفادار خود، قادر به انجام دیدارهای عمومی برنامه ریزی شده خود نیست، و شکوه های ما از مرحوم آیت الله خاتمی، برای زمان نشناسی جهت رحلتش!، هم کار به جایی نبرد و این فرصت دیدار برای همیشه از دست رفت و هرگز هم دیگر بدست نیامد، و تلاش های مسولین واحد برای جبران و گرفتن وقت دیگری هم، ثمری نداشت لذا، مسولین واحد، سفر زیارتی برای مشهد و زیارت حرم رضوی را جایگزین این دیدار کردند و جنگ و جنگاوری به پایان رسید.

    و در حالی از جنگ بازگشتم که مثل ابتدای حضورم در جنگ که در سال دوم راهنمایی بودم، با همان مدرک از جنگ نیز فارغ التحصیل شدم، و اولین اقدام بعد از جنگ رجوع به میز مدرسه و درس و کتاب بود، و در انتهای همان سال 1367 بود که عرصه علم آموزی را دوباره آغاز کردم و پشت میز کلاس دوم راهنمایی ادامه تحصیل را استارت زدم.

    خداوند دوباره هیچ جنگی را برای ما مقدر نفرماید، اصلا برای هیچ بنی بشری جنگ زیبنده نیست، باید آرزو کرد روزی مردم جهان به این نتیجه برسند که جنگ راه حل مسایل نیست و این گفتگوست که باید جایگزین جنگ شود، و این که روزی ساخت و توسعه سلاح های جنگی به پایان برسد و پول و ثروت محدود این جهان و مردم مظلوم آن، خرج علم و اگاهی و رفاه مردم و طبعت و زیست بوم جهان مان گردد تا دیگر این مردم مظلوم از بیماری و فقر نمیرند.

    جنگ حیوانی ترین وجوه انسان است که در سایه خودخواهی، زیاده طلبی، تمامیت خواهی، فقر اندیشه و دوری از انسانیت پیش می آید و بشر باید روزی دست رد به سینه هر جنگ طلبی زده و خود را از این پدیده شوم و جماعت خسارت بارش نجات دهد.

    جنگ هشت ساله خسارات مادی و معنوی زیادی داشت، از جمله اینکه، این جنگ طولانی فضای کشور را نظامی، جنگی و خشونت بار کرد و خروج از آن انگار محال شده است، و ادبیات ما هنوز جنگی است و حتی کار به جایی رسیده است که در بخش فرهنگ که باید دورترین بخش از فضای جنگی باشد، اصطلاحات باز همان کلمات روزهای نبرد با دشمن است، و از افسران جنگ نرم و... سخن به میان می آید، و یا اقتصاد که اصلا جنگ بلای جان آن است، از این عرصه مستثنی نشده و وقتی کمبود ارز در بازار کشور دیده می شود رییس کل بانک مرکزی ج.ا.یران که باید به زبان اقتصادی سخن گوید، از زبان جنگی سود جسته و از بمباران ارز در بازار سخن می گوید و... لذا این شرایط همچنان ادامه یافته است،

    و هشت سال از بهترین سال های حضور امام در تاریخ 11 ساله حضورشان بعد از انقلاب، در حالت جنگ و شرایط جنگی گذشت، قانون و قوانین تعطیل شد و هر چند امام بعد از جنگ، بازگشت به قانون را توصیه و دستور فرمودند، ولی قطار کشور که در زمان انقلاب و جنگ از ریل قانون خارج شد و بنا به ضرورت، کارها به مجاری غیر قانونی دیگری از جمله شوراهای مختلف تازه تاسیس که تحت عناوین متنوع در امور کشور تشکیل شد (شورای انقلاب فرهنگی، شورای عالی فضای مجازی و...)  و یا نهادهای فرا قانونی و... سپرده شد، دیگر بازگشتش به شرایط عادی مشکل شد، و وظیفه قانونگذاری که طبق قانون اساسی به مجلس شورای اسلامی سپرده شده، به این شوراها واگذار و در این امر شریک قانونگذار قانونی شدند،

    و اگرچه باید با دستور امام بعد از پایان شرایط اضطرار، امور کشور به مدار قانونی اش باید باز می گشت، اما سازکارهای زمان اضطرار، جنگ و انقلاب ادامه یافت، اداره کارها به همان صورت در دست آنان ماند، مثلا متناسب با شرایط انقلاب و جنگ و ضرورت کمک به دفاع از کشور، سپاه پاسدارن تشکیل شد، ولی با پایان جنگ همچنان کار آنها ادامه یافت و اکنون کشور ما واجد دو ارتش مستقل است و در یکدیگر ادغام نمی شوند و اکنون کشور هزینه دو ارتش (ارتش و  سپاه) را می پردازد، هنوز سازمان نهضت سواد آموزی با آموزش و پرورش ادغام نشده اند، هنوز بنیادها (15 خرداد، مستضعفان، حساب 100 امام، ستاد اجرایی فرمان حضرت امام و...) در ساختار های دولت ادغام نشده اند، هنوز کمیته امداد امام خمینی در سازمان بهزیستی ادغام نشده اند، و... اینها همه هزینه های دوباره ایی است که بعد از نزدیک به چهل سال بر شانه سیستم اداره کشور سنگینی می کند و هزینه هایش به بیت المال مردم ایران تحمیل می شود. هنوز در شرایط جنگی قرار داریم که در 31 شهریور 1359 به ملت مظلوم ایران و عراق تحمیل شد و یا در شرایط روزهای انقلاب در 22 بهمن 1357، که پایانی بر خسارات آن شرایط هنوز نخورده است.

    اما این از بدیهی ترین هاست که به زودی باید بر این شرایط فایق آمد و کشور را به آرامش برد و صلح و امنیت در بازگشت به قانون و لغو شرایط ویژه و حرکت به سمت توسعه و پیشرفت است که در شرایط اضطرار و جنگ و انقلاب ممکن است صدمه دیده، ولی راهبران عاقل و طبیبان حازق جامعه سعی می کنند به زودی مریض را به حالت نرمال در آورده و راه او را به سمت زندگی طبیعی هموار نمایند.

    حکایتم از حوادث جنگ به پایان رسید هر چند ممکن است در زمان و کیفیت و چینش حوادث بعد از نزدیک به دهه که از جنگ می گذرد دچار نقصان هایی شده باشم ولی اصل جنگ را سعی کردم  برابر آنچه در ذهنم باقی مانده است روایت کنم تا آیندگان بدانچه ما باید می کردیم و نکردیم و یا نباید می کردیم و کردیم، آشنا شوند و از تکرار خسارات خود داری کرده و به تقویت خیر و صلاح اقدام نمایند. این نوشته ها را هم تقدیم می کنم به تمام کسانی که در جنگ حضور یافتند و علی الخصوص آنانی که به شهادت رسیدند و سعی کردم با ذکر نام و خاطره و... ایی از آنها یادشان را گرامی دارم، می دانم خیلی ها هم از قلم افتاده اند که ناشی از کبر سن و فراموشی می باشد ولا غیر.

    تعدادی از شهدای مظلوم سال 1367 که در مزار شهر شاهرود خفته اند بدین شرحند :

    سرباز شهید حسین بشیری شاهرودی فرزند احمد ولادت 1346 شهادت 21/4/1367 که در منطقه عملیاتی زبیدات به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از هشت سال به خاک سپرده شد. شهیدان محرم دانای رازند، مقیم خلوت آن بی نیازند، ز سودایی که با معبود کردند، به دنیا و به عقبی سرفرازند.

    بسیجی شهید محمد مهدی طالع زاده فرزند حسین، ولادت 1348 شهادت 22/10/1367)، که در منطقه عملیاتی شلمچه در عملیات کربلای 5 به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "ای امت حزب الله هنوز جنگ در راس تمام مسایل می باشد و شرکت در امر جهاد و جنگ واجب تر از نماز و روزه است"

     بسیجی شهید محمد رضا بیطاری فرزند علی اکبر، ولادت ،1343 شهادت 30/3/1367، که در کربلای ماووت عراق شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمت از وصایای شهید: "هرگز دشمنان بین شما تفرقه نیاندازند و شما را از روحانیت متعهد جدا نکنند که اگر چنین کردند روز بدبختی مسلمانان و روز جشن ابر قدرتهاست". 

    دانش آموز بسیجی شهید محمد رضا حسینی فرزند رجبعلی، ولادت 1349، شهادت 29/2/1367، محل شهادت ماووت عراق، قسمتی از وصیتنامه شهید: "امام حسین ع: اگر دین جدم محمد ص با کشته شدن من باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا دریابید، ما هم به عنوان سرباز امام زمان عج می گوییم اگر نهضت خمینی جز با کشته شدن ما باقی نمی ماند پس ای گلوله های سربی ما را دریابید".

    سرباز شهید حجت الله اختری فرزند ابوالفضل، ولادت 1345، شهادت 21/4/1367، که در کربلای زبیدات بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ تو ای مادر مکن زاری، که من اکنون بسی شادم، نمرده زنده می باشم، بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاک تو، مراجانباز پرورده، که جان خویشتن را، در راه اسلام وطن دادم.

    سرباز شهید حجت الله اختری فرزند ابوالفضل، ولادت 1345، شهادت 21/4/1367، که در کربلای زبیدات به درجه رفیع شهادت نایل آمد. تو ای مادر مکن زاری، که من اکنون بسی شادم، نمردم زنده می باشم، بود رنج تو در یادم، همانا شیر پاک تو، مرا جانباز پرورده، که جان خویشتن را، در راه اسلام و وطن دادم.

    سرباز شهید مفقود الجسد سید مجتبی ظمانی فرزند سید محمد رضا، متولد 9/5/1348 که در تاریخ 21/4/1367 مفقود و در تاریخ 20/12/1383 شهادتش اعلام شد. محل شهادت نهر عنبر ، بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    سرباز شهید مفقود الجسد محمد علی غلامرضایی فرزند رجبعلی، متولد 12/6/1347، که در تاریخ مفقودیت 31/4/1367، که در تاریخ 20/12/1383،  بر سنگ مزار این شهید نوشته اند "نام و یاد شهیدان عزیز ما نز همانند سیده علمیان با گذشت زمان نورانی و نافذتر خواهد شد" حضرت آیت الله خامنه ایی.

    محمد حسن حاجی محمدیان فرزند اسدالله، متولد 1350، که در مورخ 30/3/1367 در منطق عملیاتی ماووت عراق به درجه جانبازی نایل و در تاریخ 7/4/1382 شهد شیرین شهادت را نوشید.  در وصف شهید هر چه گویند کم است، میهمان خدا گشتن و مرغ حرم است، وقتیکه شهید میرود بر ملکوت، بر حرمت قامتش افلاک خم است.

     بسیجی شهید حمید رضا آشوری فرزند عباسعلی، ولادت 1344، که در مورخه 4/4/1367 در منطقه عملیاتی جزایر مجنون به شهادت رسید و پیکر مطهرش پس از 9 سال در تاریخ 12/7/1376 به خاک سپرده شد.     ظهورت سبز بود و دل نفهمید      حضورت سبز بود و دل نفهمید     دریغا زود از پیشم گذشتی      عبورت سبز بود و دل نفهمید

    گروهبان یکم شهید جاج مجید رضا عامری فرزند یدالله، ولادت 1344 که در مورخه 1/6/1367 در منطقه عملیاتی فکه بدست بعثیون کافر اسیر و پس از حدود یک سال در مورخه 1/6/1368 در زندان های مخوف عراق مظلومانه به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 13 سال در تاریخ 7/5/1381 به میهن اسلامی رجعت و به خاک سپرده شد. 

     گروهبان یکم شهید جاج مجید رضا عامری فرزند یدالله، ولادت 1344 که در مورخه 1/6/1367 در منطقه عملیاتی فکه بدست بعثیون کافر اسیر و پس از حدود یک سال در مورخه 1/6/1368 در زندان های مخوف عراق مظلومانه به شهادت رسید و پیکر مطهرش بعد از 13 سال در تاریخ 7/5/1381 به میهن اسلامی رجعت و به خاک سپرده شد.  

     سرباز شهید عباسعلی واحدی فرزند نصرت الله ، ولادت 1348 دژبان لشکر 28 سنندج که در مورخه 3/11/1367 در محور همدان سنندج به خیل عظمای شهدا پیوست      ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد         بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده داماد         به سوی حجله می روم شادان ولی زخم در بدن دارم   به جای رخت دامادی لباس خون به تن دارم

    مهندس شهید محمد علی نمکی فرزند حسینعلی، ولادت 1343، شهادت 6/6/1367 که در منطقه نوسود دوآب اورامانات به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از نوشتار های شهید:  آنکس که مرا طلب کند می یابد، آنکس که مرا یافت می شناسد، آنکس مرا شناخت دوستم می دارد، آنکس که دوستم داشت به من عشق می ورزد ، آنکس که به من عشق ورزید من نیز به او عشق می ورزم ، آنکس که به او عشق ورزیدم می کشم او را و انکس که من بکشم خونبهایش بر من واجب است و آنکس که خونبهایش به من واجب است، پس من خودم خونبهایش هستم.

    پاسدار شهید علی ربیعی فرزند محمد، ولادت 1337، شهادت 22/4/1367، که در منطقه عملیاتی حلبچه به درجه رفیع شهادت نایل آمد.   شهیدان شاهدان شهر عشقند    شهیدان همنشین اولیا اند     شهیدان قلب تاریخ جهانند  

    ستوانیار یکم شهید رجب رضایی فرزند علی، ولادت 1323 شهادت 31/4/1367 در منطقه عملیاتی قصر شیرین به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  من خاک نشین اهل دل خواهم شد    از عشق تو سرخ و مشتعل خواهم شد        امروز اگر سر ندهم در ره عشق       فردا بخدا زرد و خجل خواهم شد.

    سرباز شهید محمد اسماعیل صلواتی همدانی فرزند محمد ، ولادت 1348، شهادت 6/5/1367، که در منطقه دزفول به خیل عظیم شهدا پیوست. هر شهیدی که در این عرصه بخون غلطان شد      تیر بر مرگ زد و زنده و جاویدان شد        قدمی نه بر سرا پرده یاران شهید      هرسراپرده که بینی همه گلباران شد

    بسیجی شهید داود حاجی آقا فرزند تقی، ولادت 1331، شهادت 30/3/1367،  که در ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید: "الان در موقعیتی قرار داریم که استکبار جهانی با تمام قوای خود برای از بین بردن اسلام راستین محمدی به مقابله با ما برخاسته پس وظیفه تمامی انسان هایی که خود را مسلمان می دانند و پیرو پیامبر هستند است که در این وضعیت حساس به مقابله با کفر جهانی و ایادی آنها برخیزند."

    بسیجی هنرمند شهید بهروز مشتاقی فرزند علی داد، ولادت 1346، شهادت 31/3/1367 که در منطقه عملیاتی ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل آمد.  دولت آن یافت که در پای تو سر داد ولی        این قبا راست نه بر قامت هر بی سروپاست         تو در اول سر و جان باختی اندر ره عشق     تا بدانند خلایق که فنا شرط بقاست.    وشما ای دوستان عزیز دانش آموز :  بکوشید که خودمان را با تعالیم عالیه اسلام آشنا کرده و متخصصی متعهد برای جامعه اسلامی باشیم.

     پاسدار شهید محمد باقر قربانی فرزند ولی الله، ولادت 1346 شهادت 1367 که در خونین شهر خرمشهر به درجه رفیع شهادت نایل گردید.   براه میهن و دینم فدا کردم جوانی را      به آگاهی پسندیدم بهشت جاودانی را  بگو برمادر پیرم شهید هرگز نمی میرد    ره عشق و شهادت را زمولایم علی گیرم.

    پاسدار شهید حسین حاج قاسمی فرزند اسماعیل، ولادت 1341، شهادت 1/4/1367 که درکربلای ماووت عراق به خیل شهدا پیوست.  قسمتی از مناجات شهید    "در معبد عشق جان فدا باید کرد      یعنی به حسین اقتدا باید کرد      بی سر به لقای یار می باید شتافت     دینی است که اینگونه ادا باید کرد

    بسیجی شهید منصور عبدالهی فرزند اباصلت، ولادت 1344، شهادت 26/2/1367 که در کربلای ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در مکتب خونین کفنان باختن جان شده عادت در عشق ولاغیر

    بسیجی شهید حسن حجاری فرزند امیر الله، ولادت 1349 شهادت 26/2/1367 که درمنطقه عملیاتی ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 شهد شیرین شهادت را نوشید.  قسمتی از وصایای شهید "با منافقین مبارزه کنید و نگذارید خدای ناکرده برما غلبه کنند مبادا نسبت به این انقلاب بی تفاوت باشید که خون شهدا را پایمال کنند".

    جهادگر شهید محمد مهدی حجی فرزند علی اکبر، ولادت 1346، شهادت 26/2/1367 که در منطقه عملیاتی ماووت عراق عملیات بیت المقدس 6 شهد گوارای شهادت را نوشید. قسمتی از وصایای شهید "اسلام با خون رشد کرده است و خون عزیزان شهدمان بوده که امروز به حریم ما حرمت داده است و این امت شهید پرور ماست که باید از این حرمت حریم اسلام دفاع کند".

    دانشجوی شهید حسن ملک احمدی فرزند حسین، ولادت 1346، شهادت 18/1/1367 که در منطقه قشر در حال دیدبانی به فیض عظمای شهادت نایل گردید.  ببوسم دستت ای مادر که پروردی مرا آزاد      بیا بابا تماشا کن که فرزندت شده دامات     به حجله می روم شادان ولی زخم در بدن دارم     بجای رخت دامادی لباس خون به تن دارم

    سرباز شهید رمضانعلی ساغری فرزند رضا، ولادت 1347، شهادت 8/1/1367 که در کربلای فکه به درجه رفیع شهادت نایل گردید. ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم           گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم      دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ – عملیات های بیت المقدس 2 و 3

    اینک که انتخابات پرشکوه و حماسه ایی دوازدهمین دوره ریاست جمهوری و شوراهای شهر و روستا با متانت، صبر، موفقیت و بلوغ چشمگیری که توسط این مردم به منصه ظهور درآمد، و به پایان رسید، و پیروزی آن نصیب مردم ایران و کاندیداهای محبوب و مد نظر آنان شد، و این مردم بار دیگر بلوغ فکری پیشرفته خود را نشان داده و به رخ جهانیان و از جمله کشورهای اروپایی کشیدند، که پیش از این، آنان نیز به یارانه و وعده دهندگان آن در کشور خود نه گفته بودند؛ وعده دهندگان یارانه ایی که می دانستند، تزریق این پول به بدنه اقتصاد و اجتماع ایران از زهر هم کشنده تر است، حرکت یارانه ایی یار غارشان در دولت های نهم و دهم را دیده بودند، که چه بلایی بر سر این کشور و مردم آورده بود، اما باز هوای نفس را محور راهبرد جذب رای خود قرار دادند، و بر طبل پرداخت یارانه های بیشتر و کلان تر کوبیدند، اما علیرغم طمع آنان، مردم حس کردند که وعده دهندگان چنین سمِ شیرینی، به ویرانی کشور، مرگ اقتصاد، اجتماع و... آنها منجر خواهد شد.

    وعده دهندگان رشوه های نقد به مردم، با نادیده گرفتن این واقعیت، به طمع چند رای بیشتر، باز بر طبل یارانه های بزرگ و چند صد هزار تومانی کوبیدند و البته از این مردم هم "نه" بزرگی شنیدند، و ملت ما عزت خود را فدای چند صد هزار تومان یارانه نکردند. از سوی دیگر نیز آبرو ریزی های چنین رقبایی هم نتوانست، مردم را از کاندیدای اصلی اشان دور کند، و آنانی که انقلاب، شهدا و هر چه مقدسات را به وسیله ایی برای از میدان بدر آوردن "جبهه اصلاحات و اعتدال" بسیج کردند، از این مردم فهیم نه شنیدند و این مردم ساعت ها در صف رای، صبورانه ایستادند و با یک حرکت بزرگ، چنین طمع کارانی را از دست یابی به کرسی قدرت، ناکام کردند؛ و البته این مدعیان "اخلاق" که آبروی اخلاق را نیز بردند، و برای رسوایی رقیب از هیچ پرده دری و کاری فروگذار نبودند، اکنون شکست سختی خورده اند، اما از یادشان رفت که شعار اخلاق شان در مناظرات گوش فلک را کر کرده بود، لذا بدیهی ترین اخلاق رقابت انتخاباتی را فراموش کرده و حتی از تبریک به رقیب سابق و منتخب سرافراز امروز ملت هم خودداری کردند. آری ما نیز در میان خیل چنین مردمی در 29 اردیبهشت ماه 1396 همزمان با سالروز شهادت سید محسن مصطفوی و همسنگرانش که در نبرد مهران مظلومانه در سال 1365 به شهادت رسیدند، از ساعت یک و نیم تا چهار و نیم بعد از ظهر در صف رای بودیم تا همگام با چنین مردمی بزرگوار، در این حماسه ملی مشارکت کنیم، و سرنوشت خود را آنطور رقم زنیم که می خواهیم، و اکنون در سوم خرداد و در سالروز آزادی خرمشهر عزیز، می خواهم به ادامه روایت خاطرات به یاد مانده از جنگ هشت ساله با دشمن متجاوز، باز گردم و سلسله نوشته هایم، تحت عنوان "خاطرات 17 ماهه آخر جنگ" را ادامه دهم. در این نوشته به خاطراتی از عملیات های بیت المقدس 2 و 3 در انتهای سال 1366 خواهم پرداخت.

     

    دوست عزیزم - شهید فرامرز کلباسی در لباس غواصی

    او از شهدای عملیات بیت المقدس 2 در منطقه ماووت کردستان عراق است

     

    با آغاز عملیات نصر 8 در 29 آبان و پایان آن در هفته اول آذر ماه 1366، که با عبور از رودخانه "قلعه چولان" ، به فتح قله راهبردی "گرده رش" انجامید، اکنون راه برای پیشروی به سوی شهر سلیمانیه در استان کردستان عراق باز شده بود، لذا ماندن بر قله تصرف شده "گرده رش" نیز دیگر جایز نبود و نیروهای ما راه پیشروی در امتداد جاده ایی که دشمن از این طریق به تدارک نیروهایش در گرده رش اقدام می کرد، را در پیش گرفته و حرکت بسوی هدف اصلی که حضور در منطقه شهر سلیمانیه بود، آغاز گردید. اولین عملیاتی که به دنبال نصر 8 در این منطقه صورت گرفت، عملیات بیت المقدس 2 بود، که اینک با شکستن سدی به نام قله گرده رش، دست یابی به قله های همجوار آن و حرکت قله به قله به سوی هدف اصلی، تسهیل شده و آغاز گردید.

     اما پیش از این که حرکت جدیدی را آغاز کنیم، باید تجدید قوا می کردیم، به عقب برگشتیم و از جمله سری هم به شهر سقز زدیم، شهری که بازارش را فراموش نمی کنم،

    بازارش این شهرهای کرد نشین علیرغم این که ما با کشور همسایه درجنگ بودیم، پر بود از اجناسی که ساخت کشوری بود که با آن در حالت جنگ قرار داشتیم، تاید، صابون های لوکس و... آن مشهور بود و حتی برخی دوستان ما از این تاید و صابون به عنوان سوغاتی به شهرهای خود می بردند، برای من خیلی جای سوال و البته بغرنج بود که چرا باید در حالی که با آنان در جنگیم اقلام خوراکی و بهداشتی آنها در بازار ما اینقدر به وفور یافت شود، اصلا اگر صدام می خواست به مردم ما ضربه بزند به راحتی می توانست صابون های آلوده به هر مرضی را به کشورمان وارد و در بازار ما به فروش رسانده و کلی به سیستم بهداشت کشورمان خسارت وارد کند و از این دشمن چنین کاری بر می آمد چرا که او از هیچ جنایتی حتی در حق مردم خود هم فرو گذار نبود چه برسد به مردم ما، بمباران و موشک باران شهرهای ما تا آخر جنگ هرگز قطع نشد، و این دشمن در قصاوت شهره آفاق بود.

    اما سقز همیشه مرا به یاد استاد موسیقی ایران جناب آقای "شهرام ناظری" می اندازد، زیرا اولین بار کاست های موسیقی او را که بسیار زیبا و با احساس می خواند را در این شهر تهیه کردم و شیفته صدا، متن و موسیقی این مرد بزرگ موسیقی عصر حاضر کشورمان شدم، یادم هست وارد مغازه ایی در این شهر شدم که مملو از نوارهای کاست پر تعداد و متنوعی بود که به کردی و فارسی و... موجود بودند و فروشنده هنردوست مان یکی از کاست ها زیبا و جدیدش را پخش می کرد، آن موقع ها نمی دانستم استاد موسیقی ایران جناب ناظری چه مدت بود که ترانه "گل صدبرگ" خود را اجرا و به بازار روانه کرده بود، و اگرچه ما بیشتر با موسیقی خاص استاد عزیز جناب سید حسام الدین سراج آشنا بودیم، که سبک و متن دیگری داشت، و بسیار با حال و روز ما سازگارتر بود، ولی با دادن آدرس نوارکاستی که می خواستم، و از اشاره ایی که روی متن موسیقی آن کردم، فروشنده متوجه کاست مورد نظرم شد و آن را روی ضبط صوت خود امتحان کرد و مرا اطمینان داد که همانی است که به دنبالش هستم، و همین فرصتی برای من جهت آشنایی و شیفته شدن به موسیقی سنتی بود، تا پیش از این، تمام منابع صوتی ما در جبهه ها نوارهای سخنرانی استاد مظاهری، استاد حسین انصاریان و نوحه سرایی های کویتی پور و یا آهنگران و... بود و با خرید این نوار کاست نوعی آشنایی با موسیقی عرفانی - سنتی هم برایم بدست آمد، پیش از این تا صحبت از موسیقی می شد، فورا بار منفی روی آن سوار شده و بیشتر مردم از ترانه های زمان شاه می گفتند و ما هم موسیقی را همان می دانستیم؛ بیشترین استفاده ما از سرودهای انقلابی و یا کاست های استاد سید حسام الدین سراج، ولی کاست گل صدبرگ استاد ناظری افق تازه ایی برایم باز کرد، نوار کاستی که خریدم و با خود به منطقه جنگی آوردم، این کاست موسیقی مثل اَنبانی از انرژی معنوی بود، و چون جان آن را دوست داشتم، و هر وقت فرصتی دست می داد و باطری های ضبط صوت واحد اجازه می داد، به موسیقی پر محتوا و عرفانی و شاد این کاست گوش می کردم، و بعد از آن انگار دوپینگ کرده ام و حسابی انرژی می گرفتم، البته ما آن موقع ها این کاست را به نوار "اندک اندک" می شناختیم که استاد ناظری با این مطلع آن را آغاز می کرد که "اندک اندک جمع مستان می رسند، اندک اندک می پرستان می رسند و..." بسیار با صلابت و زیبا چنین متنی را می خواند و ما جمع خود را جمع مستانِ می پرست می دانستیم و که جمع می شوند و در سرزمین دشمن پیش می رویم و این پیروزی ها برایمان بسیار شادی و سرخوشی می آورد، انگار استاد موسیقی سنتی ایران، این ترانه را در وصف ما رزمندگان جبهه ها خوانده بود و ما در محتوای آن خود، شهدا، رزمندگانی را می دیدیم، که در حماسه های بزرگ روز رزم حاضر شده و در مقابل دشمن پیش می رفتند.

    مطلبی که برای ما قابل درک نبود و نمی دانستیم این بود که حضور و پیشروی ما در سرزمین دشمن چقدر خسارت بار خواهد بود، چرا که سیل آوارگانی را بدنبال خواهد داشت که دشمن به تلافی شکست های خود در مقابل ما بر سر مردم "کرد" در می آورد که در کردستان عراق تحت سیطره آنان زندگی می کردند، و از ظلم بعثی ها در تنگناهای شدید قرار داشتند. گرچه بیرون راندن دشمن متجاوز از مرزهای کشورمان کاملا منطقی، درست و بجا بود، اما پیشروی در خاک آنان دیگر خود جای سوال داشت و طراحان نقشه های جنگی آن روز، باید از اهداف خود بگویند که با چه راهبردی بدین امر روی آوردند، ولی برای رزمندگانی که مدت ها پیشروی های سخت و وجب به وجب در جنوب را دیده و حس کرده بودند، این پیشروی ها برایمان مثل عسل شیرین بود، هر چند با گرفتن هر قله ایی، در مسیر خود با قله ایی بلندتر مواجه می شدیم و که فتحش رویایی دگر و آرزویی دیگر را به همراه داشت، و برنامه ها و طرح های خاصی را می طلبید و مهمتر از این، خون هایی بود که باید ریخته می شد و فدای هدفی می گردید، که در ذهن داشتیم.

     در عملیات پیش رو که به عملیات بیت المقدس 2 شهرت یافت، گرچه با دیگر نیروهای واحد در منطقه حضور داشتیم ولی من جزو نیروهای ذخیره بودم و دوستان دیگری از همرزمان مان در واحد اطلاعات و عملیات کار هدایت گردان ها را در این حمله به عهده داشتند؛ و از تاریخ  29 آبان تا 25 دیماه 1366 که عملیات بیت المقدس 2 به ثمر نشست، ما به تجدید قوا مشغول بودیم تا فضا برای نبردی دیگر مهیا شود، ولی آنچه روشن بود اینکه فضای این جبهه باز شده بود و اقتضای آن پیش روی بود و باید جلو می رفتیم، این عملیات هم، همچون عملیات نصر 8 یک هفته ایی به اهداف خود دست یافتیم و مواضع بدست آمده تثبیت شدند.

    البته همانگونه که بارش باران های اوایل پاییز و در زمان عملیات نصر 8 بسیار پر بار بود و برای عملیات ما مشکل زا، بارش های اواخر پاییز که به صورت برف هم دیده می شد در این منطقه شدت گرفته بود و همین باعث اخلال در عملیات ما می شد، و مشکلاتی را درست می کرد، زیرا جاده ها گِل آلود بود و بالا رفتن از جاده خاکی که اینک بر گُردِه شیبِ تندِ گرده رش ساخته شده بود، نیز خود مشکلات خاص خود را داشت و برای عبور از این جاده زیگزاگ و هزار پیچ، که در هر پیچ رزمندگان از ترس واژگونی خودرو و گیر کردن در گل و لای نذر می کردند تا مجبور به پیاده شدن و تلاش برای خروج اتومبیل از گل و لای نشوند و لباس شان خیس و گل آلود نشود و... زیرا شستن و خشک کردن لباس اینجا خود کار بسیار سختی بود، و ده ها صلوات را بلند و جمعی می فرستادیم و تا بار و خودمان صحیح و سالم به بالای گرده رش برسیم؛ گل و لای امان از وسایل نقلیه ما بریده بود، بوی صفحه کلاچ همه ی فضا را پر می کرد، و راننده برای پیش بردن اتومبیل خود در این شیب و گل، دایم باید از نیم کلاچ استفاده می کرد، تا در پیچ ها گیر نکند، بوی صفحه کلاچ فریاد اعتراض وسیله نقلیه ایی بود که ژاپنی ها آن را در بهترین توان و نیرو ساخته بودند، اما بوی صفحه کلاچ که از این اتومبیل های نو در هوا پخش می شد، معنی و مفهومش این بود، که نه من توانایی بالا رفتن از چنین شیب تندی را دارم و نه بارم متناسب با قدرتم هست، و اینطوری شما کمر به نابودی من بسته اید و... و البته گوشی بدهکار فریاد این اتومبیل های وارداتی و مجهز نبود، که هدفی مهمتر را مد نظر داشتیم، موقع بازگشت هم باز در سرازیری جان همه ما به لب می رسید، زندگی ما به قدرت لنت های ترمزی بسته بود که اگر نمی گرفت با بار و وسیله نقلیه و افرادش در دره ایی عمق پرت می شدیم و... و لذا با هزار نذر و نیاز در برابر خالق یکتا، این مسیر سخت را با اتومبیل بالا و پایین می کردیم و هر بار شهادتین را چه در بالا رفتن و چه در هنگام پایین آمدن از قله گرده رش، زیر لب زمزمه می کردیم تا خطر رفع شود و این جاده ما را نکشد.

     عبور از چنین پل و جاده ایی که در فصل خشک به این مشکلی است تصور عبور از آن در فصل باران و برف روشن است

    این پلی است که ما را به جاده هزار پیچ گرده رش می برد و تدارک نیروها در آن سوی گرده رش از این پل انجام می گرفت

     

    البته تلاش های مهندسی رزمی هم برای فایق آمدن به این وضع نابهنجار هم تقریبا کم نتیجه بود، اما با این حال این عملیات هم در اَواخر دیماه در حالی که برف و سرما و گل و لای امان همه را بریده بود، انجام شد، در این سرزمین خیس و سرد نه می شد خاکی یافت که در کیسه های کنفی ریخت و سنگری با آن ساخت و نه زمین خشکی یافت می شد که بر آن چادر زد، و نه جای خشکی که بر آتش افروخت و کمی گرم شد و... شرایط بسیار بدی بود، مجروحان بر زمین می ماندند و به شهادت می رسیدند، شهدا امکان عقب بردن شان نبود و بر زمین فریز می شدند، اما به اهداف دست یافتیم و منطقه ما چنان وسعت یافت که از "مقر گردویی" و "دره بقاع" که شرح آن مقرها را در نبرد نصر 8 گفتم، نقل مکان کرده و در اثر عقب نشینی نیروهای دشمن اکنون ما گرده رش را پشت سر گذاشته بودیم، و در آن سوی آن در دره ایی استقرار یافته بودیم.

     از این جا در دو مسیر پیشروی ممکن بود، یکی به سمت قلعه دیزه و سد دوکان و یکی به سمت شمال سلیمانیه، که از هر دو طرف اقداماتی در جریان بود، برهم خوردن آرایش دفاعی دشمن در این منطقه باعث شده بود که کردهای منطقه عراق مفری یافته و خود را به ایران برسانند، موج مهاجرت آنان در همین فضای جنگی آغاز شده بود و به سمت ایران در جریان بود و اما بسیار ناراحت کننده، و دیدن وضع آنان رنج آور بود، و نشان از ظلمی داشت که از سوی صدامیان بر آنان می رفت، که در این هوای سرد آنان را مجبور به مهاجرت های سخت و جانفرسا کرده بود، خانواده ها از زن و مرد، کودک و کهنسال، گروه گروه می آمدند، آنان تمام دارایی خود را در دستان خود داشتند و در این فضای گل آلود، سرد و سخت، پیاده به سوی ایران در حرکت بودند، حتی دستان کوچک کودکان شان هم خالی نبود، تا بلکه یک رادیو ضبط دو کاسته را به این طرف منتقل کنند و سرمایه زندگی اشان در غربت شود؛ رنجی که اینان در این مهاجرت می کشیدند واقعا زجر آور بود و اشک را از چشمان ما هم جاری می کرد، کیلومترها پیاده می آمدند، تا از ظلم صدامیان بگریزند و زنده بمانند، کاری هم برایشان نمی شد کرد.

    دنیا با دیدن این صحنه ها جلوی چشم ما تیره و تار می شد، زندگی رنج آور کردها در این هنگامه جنگ واقعا انسان را از انسانیت خود هم بیزار می کرد، و آرزو می کردی کاش در سلک گرگان بیابان بودی در اجتماع انسانی راهی نداشتی، که چنین صحنه هایی را ببینی؛ کسانی که هیچ نقشی در جنگ نداشتند و فقط و فقط به دلیل این که عرب نبودند، زیر ستم صدامیان قرار می گرفتند، ظلمی را می دیدند که درندگان هم در حق همدیگر نمی کردند، خبرهایی که از پاکسازی روستاهای کردنشین می رسید، واقعا تکان دهنده بود و گاها ارتش صدام به روستایی حمله می کرد و قتل عام و غارت مال و ناموس می کردند، شنیده می شد که در زندان های آنان، دخترکان کُرد را لخت کرده و بر بدن لخت شان نقوش بازی هایی مثل شطرنج می کشیدند و زندان بانان ساعت ها به دور این بدن دراز کشیده بر زمین، نشسته روی بدن ناموس این مردم بازی شطرنج می کردند و قهقهه می زدند و خون به دل اسیران و زندانیان خود می کردند و... شنیدن چنین تجاوزی به ناموس مردم، حقد و کینه را در دل انسان شعله ور می کرد، قصاوت قلب دشمن حد نداشت، البته این اعمال را اکنون هم داعشیان و حتی از زندان های حزب بعث سوریه هم شنیده می شود، ظاهرا در ایده حزب بعث برای در قدرت ماندن استفاده از هر وسیله ایی مجاز است و همین ایده خطرناکی برای انسانیت است.

    با این حال تمام کشورهای متمدن غربی از جمله فرانسه، امریکا و... با تمام قوت خود، برای حفظ صدام و حاکمیت حزب بعث بر این کشور تلاش می کردند و تمام توان خود را به کار گرفته بودند و مرتب به ایران برای صلح فشار می آوردند، کشورهای عربی مثل کویت و عربستان هم که مرتب کمک های خود را برای صدام فرستاده و تهدید می کردند که اگر ایران تا مرحله نابودی صدام پیش رود، با توان نظامی خود وارد عمل خواهند شد، مصر و سازمان آزادیبخش فلسطین هم، همنوا با صدام در صحنه بودند، برزیلی ها هم موشک می دادند و یاسر عرفات، صدام را در جبهه ضد اسراییلی اعلام، و به ایران هشدار می داد، جنگ نفتکش ها هم در خلیج فارس با شدت در جریان بود و مرتب شهرها و مراکز صنعتی ما زیر بمباران هواپیماهای میگ و سوخوی پیشرفته روسی و میراژهای فرانسوی بود، و جای امنی در گیلان، اصفهان، همدان، تبریز، تهران، خلیج فارس، خارک و... وجود نداشت،

    کشتی های نفتکش بزرگ در حال بارگیری و یا حرکت به سمت مقصد هدف قرار می گرفتند، و تاسیسات آب شیرین کن کشورهای حاشیه خلیج فارس هم با توجه به نفت سرازیر شده در دریا، مشکل دار شده بودند، ژاپن و اروپا هم خرید نفت خود را از کشورمان کاهش چشمگیر داده بودند، تنها شوروی بود که با تحریم کامل تسلیحاتی ایران مخالفت می کرد و شرط او هم این بود که ناوگان نظامی اش در خلیج فارس حضور یابند، که غربی ها به این امر راضی نبودند، دولت آقای میر حسین موسوی هم با نفت 18 دلار هم کشور را اداره می کرد و هم جنگ را  و در چنین شرایطی بود که همه دست به دست هم داده بودند تا ما را از نابودی صدام باز دارند و ایران قطعنامه 598 را بپذیرد، در چنین شرایطی صدام انگار در کردستان با خارجی ها روبرو بود و جوی خون به راه انداخته بود، لذا پذیرفتن خطر عبور از چنین معرکه ایی که هم نبرد با طبیعت سرد و خشن منطقه و هم نیروهای صدام را برای مهاجرین در بر داشت، برای اکراد مظلوم منطقه می اَرزید، برای کسانی که می ماندند هم کشته می شدند، و می رفتند، احتمال زنده ماندن بود، کاملا منطقی می نمایاند که بروند و مهاجرت کنند، آری این ملت مظلوم فقط از زندگی اشان چیزی را می توانستند بردارند که در دستان کوچک و بزرگشان جا می شد، و حرکت می کردند تا خود را نجات دهند، در حالی که مظلومیت از تمام هیکل آنان می بارید، البته کردها بارها و بارها در تاریخ معاصر مورد سواستفاده گروه های مختلف قرار گرفته و چپ و راست در نظام بین الملل از آنها برای اهداف خود سود جسته بودند، و در این بین، این قوم اصیل آریایی که فرهنگ و زبان آنان به ما بسیار نزدیک است و اصلا ایرانی اند، زیر فشار صدام که خود را سردار قادسیه عرب می دانست، له می شدند.

    عملیات بیت المقدس 2 با تصرف ارتفاع "قمیش" که مهمترین هدف آن بود به پایان رسید و ما بعد از پیروزی بلافاصله در پای این ارتفاع در دره ایی که بین قله "قمیش" و قله "لونگه گوجار" بود، مستقر شدیم، مقر جدید ما نیز جایی بود که قبلا آشپزخانه دشمن بود و اکنون با تجهیزات و مواد غذایی به دست ما افتاده بود و آثار وجود دشمن در آن و آخرین پخت شان، کاملا وجود داشت، برنج، روغن، حبوبات، گوشت و... اما ما چند نفر بیشتر نبودیم و عدد ما عدد انگشتان یک دست هم بیشتر نبود، لذا قابلمه های بزرگ آنان اصلا برای غذا پختن قابل استفاده نبود، و امکان پخت غذا برای ما را فراهم نمی کرد، از طرفی تغذیه ما هم با مشکل روبرو بود و مدت ها بود که کسی غذای گرم نخورده بود و اصولا امکان آوردن آن هم نبود، اگر غذا را در عقب جبهه می پختند و می آوردند که تا رسیدن به خط سرد و مثل یخ می شد، و اصولا امکان و محلی برای پخت غذا وجود نداشت، لذا شکم ها را به غذای سرد بسته بودیم و همین جیره غذای سرد هم بارها و بارها بود که به علت بارش برف سنگین قطع می شد، گاهی جاده بانه به مقر گردویی قطع بود، گاهی رودخانه طغیان می کرد و عبور از پل ها میسر نبود، گاهی بارش ها جاده ها را آنقدر گِلی می کرد که عبور از آن غیر ممکن بود و...

     ارتفاع قمیش مشرف بر شهر ماووت بعد از آن ارتفاع گوجار و در سمت راست جایی که رودخانه پیچ خورده است ارتفاع گرده رش می باشد

     

    اما اینجا در جایگاه دشمن این امکان برای ما که چند نفری بیش نبودیم و به آشپزخانه حلبی دشمن رسیده بودیم و کف آن سیمان شده و خشک بود، این امکان را به وجود آورده بود تا غذای گرمی بار بگذاریم و بخوریم تنها چیزی که کم داشتیم قابلمه و ظروفی بود که برنج را در آن دم کنیم، این هم به ابتکار استفاده از قوطی های شیرخشک که دشمن زیاد از آن استفاده می کرد، مهیا شد، یعنی برنج را توی یک قوطی شیر خشک بزرگ که فکر می کنم پنج لیتری حجم داشت، بار گذاشتیم تا دم کش شود، خیلی خوشحال بودیم که از چنین امکانی برخوردار شده ایم، اینجا یکی دو لاشه گوسفند هم بود که مربوط به آخرین وعده غذایی دشمن بود که موفق به پخت آن نشده بودند، و همه چیز برای یک سورچرانی بزرگ آماده بود، ما هم خود را برای خوردن یک غذایی گرم که خود پخته بودیم، آماده می کردیم که جناب حجت الاسلام دایی رضا بسطامی روحانی و عارف نامی جبهه ها که حال عرفانی خاصی داشت و همه را مورد تفقد خود قرار می داد و در تمام جنگ در جنگ حضور داشت و رزمنده ایی نبود که مورد مهر این انسان بزرگ قرار نگرفته باشد، و دفترچه رزمنده ایی وجود نداشت که از او یادگاری نگرفته باشند، و شهیدی نبود که با او هم پیمان نشده باشد که همدیگر را در صورت شهادت شفاعت کنند، او کسی بود که از اول جنگ جبهه را منت دار حضور خود کرده بود و... هم از آنجا عبور می کرد و اگرچه یادم نیست، یا او به دیدن نیروهای اطلاعات و عملیات آمده بود و یا از آنجا عبور میکرد، ولی ما در پوست خود نمی گنجیدیم و خیلی خوشحال شدیم که چنین مردی هم با ما هم غذا و هم سفره خواهد بود، و در این غنیمت ذیقیمت جنگی با ما شریک خواهد شد و برای خود از این لحاظ احساس فخر می کردیم و لذا ایشان را هم دعوت به شریک شدن و خوردن این نهار گرم کردیم، اما بدون این که قبول کند چهره در هم کشید و گفت "وقتی نیروهای گردان از چنین غذای گرمی برخوردار نیستند، من هم لب به این غذا نخواهم زد"، راست می گفت مدتی بود که جاده بسته شده بود و نیروها از تغذیه مناسب برخوردار نبودند، و ما مجبور شدیم با خجالت تمام این غذا را به تنهایی بخوریم، زیرا هم آن را پخته بودیم و دیگر نمی شد، کاریش کرد و ریختن چنین غذایی در آن وانفسای محرومیت از غذا، را دور از انصاف می دانستیم، و به دایی رضا بسطامی هم حق می دادیم که او رزمندگان را فرزندان خود می دانست و در همین عملیات نصر 8 یکی از نیروهای خوب که خیلی دوستش می داشت به نام سید موسی حکیمی و... به تازگی به شهادت رسیده بود و او بسیار خود را دچار خسران می دید که از این قافله شهدا عقب مانده است و او به راحتی به این مقام عرفان نرسیده بود که با شکم چرانی و سهیم شدن در سورساتی این چنینی، به مقام معنوی خود لطمه وارد کند، اما حکایت ما با او تفاوت داشت و من خود به شخصه اصلا عاشق شهادت نبودم، و منطقم این بود، که آرزوی شهادت (مرگ) در این بحبوحه ی کمبود نیرو برای جنگیدن، خود به نوعی خودخواهی است، و باید برای خود آرزوی ماندن کرد و جنگیدن، رزمنده مرده که ارزش ندارد، ارزش آن رزمنده ایی دارد که بماند و بجنگد و تلاش کند و موثر باشد. این آن منطق دوران نفهمی ها بود، و نمی دانستیم در چه روزگاری گرفتار خواهیم شد، که آرزوی مرگ و ندیدن، خود کیمیایی شود. نمی دانستیم دچار کسانی خواهیم شد که خودخواهانه تنها خود و افکار خود را محور قرار خواهند داد و دیگران را به هیچ خواهند پنداشت و منحرف و غیر خودی، بی بصیرت و... خواهند شمرد و... فکر می کردیم همین شرایط جنگ باقی خواهد ماند و ما می جنگیم و در نعمت جنگ غرق خواهیم ماند.

    تیم هفت نفره ما که به این مکان رسید، صبح عملیات بود و بچه های لشکر 31 عاشورا که ظاهرا اینجا را فتح کرده بودند با اسپری رنگی روی دو – سه اتومبیل نظامی بر جای مانده از دشمن، که جلوی این آشپزخانه پارک بودند، با خط بدی نوشتند "ل 31 عاشورا" که این نشان می داد، این غنیمت ها متعلق به لشکر آنهاست و خیالشان که راحت شد، رفتند. البته آنها برای روشن کردن این ماشین ها تلاش زیادی کرده بودند، ولی موفق نشدند، از طرفی چرخ این اتومبیل های نظامی هم تیر خورده بود و پنچر بود و نمی توانستند آنها را با خود ببرند، لذا لیبل مالکیت خود را زدند و رفتند؛  فاصله ما با خط اول و محل تماس با دشمن در این مکان، زیاد نبود و خاکریز کوچکی در دره بین گوجار و قمیش، خط حایل ما با دشمن بود، که با بیشتر از 500-700 متر فاصله نداشت در صورت شکستن آن توسط پاتک دشمن به زودی به ما می رسیدند و اسیر می شدیم،  ولی ما چاره ایی جز ماندن در اینجا نداشتیم زیرا ماموریت شناسایی داشتیم و باید شب به عملیات شناسایی روی قله گوجار می رفتیم، شبهای سردی که اگر آسمان از ماه و ستارگان فرش بود دو خسارت عمده برای ما بود اول اینکه سوز و سرمایش زیادتر بود و هوای صاف نوید سردی چند درجه ایی بیشتر را می داد و دوم این که در تلالو نور ستارگان و ماه روی برف های سفید دامنه قله گوجار دید دشمن بر ما افزایش می یافت و احتمال لو رفتن عملیات و حضور تیم شناسایی، می رفت و هر احتمال خطری در این صورت برای تیم هفت نفره ما متصور بود، اما قله لونگه گوجار مقصد بعدی ما برای ادامه عملیات در نبرد آتی بود، و لذا ضرورت ادامه کار، هوای بسیار سرد، مانعی برای کار ما نبود و باید به دهان خطر می رفتیم و چاره ایی جز این نبود، باید شناسایی های پیش از حمله انجام می شد و ظاهرا در عملیات آتی سهمیه تیپ 12 قائم همین تصرف قله لونگه گوجار بود که ما به اختصار به آن قله گوجار می گفتیم.

     جاده ایی که روی ارتفاع گرده رش می رود را نگاه کنید می توانید تصور هولناک شیب و پیچ و خم جاده های تدارکاتی این منطقه را ببینید

    این فصل خشک منطقه است که برف و باران که ببارد حتی تدارک غذا هم غیر ممکن می شد

     

    ارتفاع بلندی که ما از راه های مختلف برای بردن نیروها برای حمله و تصرف آن امتحان کردیم  تا آخر راه مناسب را یافته و بعد از سه – چهار شب شناسایی، تیم ما به راه کار اصلی خود برای دستیابی به قله رسید و عملیات شناسایی قطع شد، تا این که زمان عملیات فرا رسد، دشمن در این منطقه خود در رنج سرما بود و برای غلبه بر سرما نیز غذاهای گرم مزاجی را برای خود تدارک دیده بودند، از جمله ارده و شیره خرما که در اکثر سنگرهای آنها بعد از فتح یافت می شد، و یا شیر خشک که وسیله تامین پروتئین و لبنیات برای آنها بود و این ها به وفور در سنگرهای آنها دیده می شد، ولی مسولین سیستم غذایی نیروهای ما از چنین بلوغی در تامین چنین غذاهایی با طبع گرم، برخوردار نبودند در حالی که ارده – شیره در کشور ما زیاد بود و می توانست برای تامین انرژی گرمایی رزمندگان بسیار موثر باشد، ولی انگار کارشناس غذایی مناسبی نداشتیم که از کمترین امکانات موجود در کشور، بیشترین بهره را ببرد، لذا همان تن ماهی که طبعی سرد دارد و در جنوب اگرچه با توجه به هوای گرم مناسب است، ولی در غرب کشور با این سرمای شدید، اصلا غذای مناسبی نبود، استفاده می شد؛ حال آنکه باید غذاهایی با طبع گرم به بچه ها می رسید که ظاهرا کسی به این فکرها نیفتاده بود، اگرچه خرما می رسید، ولی به راحتی می شد با تولیدات داخل به آن تنوع بخشید.

    البته آن موقع ها امکانات کشور واقعا در ضعف بود، مثل الان نبود که آب معدنی های متنوع و با بسته بندی های بسیار خوب وجود داشته باشد، یادم هست فقط یک بار ما شامل آب معدنی شدیم، آنهم فکر می کنم در عملیات فاو بود که برای اولین بار من آب بسته بندی شده را می دیدم، فکر کنم آب معدنی "آمولو" نام داشت، که به علت آلودگی آب های منطقه به بمب های شیمیایی، این آب معدنی ها را برای رزمندگان آورده بودند و ما برایمان خیلی جالب بود، البته این ها هم بصورت بطری نبود بلکه مثل بسته بندی شیر پاکتی های امروزه بود، با جلدی شفاف که با رنگ آبی هم مشخصات کارخانه و... را روی آن نوشته بودند، دویست سی سی هم بیشتر نبود، ولی آب گوارایی بود که وقتی می خوردی نفس انسان حال می آمد، چون آب خوزستان آب خوبی نیست و این آب شیرین و گوارا در خط مقدم خیلی می چسبید، مثل سریش؛ و جگر انسان را که در آن هوای گرم که له له می زد، را حال می آورد، خصوصا اگر یخ هم می رسید و ما آن را روی یخ ها سردش هم می کردیم. اما اینجا در جبهه شمالغرب، آب ها گورا و سرد بود و در مقابل به خوراکی های گرمازا با طبع گرم نیاز داشتیم تا سوز و سرمای شب و روزش را بتوانیم تحمل کنیم، که همین موارد هم کم بود، البته شکلات های کاکائویی هم بود که وقتی می خوردی کمی گرم می شدیم ولی این ها هم خود سهمیه خاصی داشت و... جای آجیل های گرم کننده و حلواکنجدی و... و بسیاری از مواد غذایی که طبق طب بو علی سینایی طبع گرم داشتند در این دیار سرد بسیار خالی بود و بودجه و امکانات کشور به نظر می رسید که حتی اجازه تامین چنین غذاهای لاکچری؟!! را برای رزمندگان نمی داد، که نفت ارزان و خرج زیاد جنگ توان کشور را فرسوده بود و دولت وقت حتی از توان پرداخت حقوق کارمندان خود را هم نداشت و مستاصل شده بود.

    شناسایی ها در شب های سرد این منطقه هم خود مشکلات خاص خود را داشت، غلبه بر خواب شبانه که در سن و سال ما مثل کوه خواب و سنگینی آن روی چشمان مان فشار می آورد، برف سنگین باریده بر دامنه کوه گوجار که حرکت بر آن را بسیار مشکل کرده بود و تیم هفت نفره ما هر ده متر باید نفر جلویی را عوض می کرد، زیرا نفر اول با پاکوب کردن برف ها که تا بالای زانو بود مسیر حرکت را برای افراد دنبال سر خود باز می کرد و این انرژی زیادی از او می گرفت و خسته می شد، این راهی بود که افراد دیگر گروه کمتر خسته شوند، و به نوبت این مسولیت را عهده دار می شدیم تا در سکوت کامل شب و با حواسی جمع به جلو و اطراف به سوی قله گوجار صعود کنیم لذا به نوبت سر ستون می شدیم و کار پاکوب برف ها ا عهده دار می شدیم و در شیب کوه بالا می رفتیم، اینجا مساله هم غلبه بر سرما بود و هم بر شیب کوه، و هم مبارزه با برفی که تا بالای زانو ارتفاع داشت و مانع حرکت ما می شد، خطر دیگر دیده شدن توسط دشمن بود که این را  از طریق پوشیدن لباس های سفید رنگ بادگیر مانندی سعی می کردیم خنثی کنیم که این لباس اولا ما را به شکل برف ها سفید می کرد و تا حدود زیادی از فرار گرمای تولیدی بدن مان هم جلوگیری می کرد، اما سرما در هنگام توقف ها آنقدر زیاد بود که قابل تحمل نبود، و از قضا ما باید هر صد متر توقف کرده و دامنه را از لحاظ کمین دشمن بررسی می کردیم و سپس ادامه می دادیم تا دچار کمین دشمن نشده و اسیر نشویم، در این توقف های ملال آور هم  یک وسیله ایی که از خارج کشور وارد شده بود و مثل بسته بندی ساندیس بود و مایعی در آن وجود داشت که در آن مایع یک کپسول شیشه ایی هم قرار داده بودند به کمک ما می آمد و ما وقتی این کپسول شیشه ایی را داخل این مایع می شکستیم شروع به تولید گرما می کرد و تا حدود شش ساعت از خود گرما بیرون می داد و از واکنش شیمیایی آن دو گرمایی بدست می آمد که کمک می کرد تا بدن مان گرم بماند و یخ نزنیم، ما این وسیله را توی شلوار گرمکن خود می انداختیم و تا ساعت ها از گرمای آن که زیر بادگیر ما محصور شده بود، استفاده می کردیم و تا تمام شدن گرمای آن معمولا شناسایی ها هم به اتمام می رسید و بازگشت آغاز می شد، و این راحت ترین قسمت کار ما بود که از آن بالای قله بسیار راحت تر از رفت، بر می گشتیم، زیرا با بادگیرهایی که داشتیم راهی را که ساعت ها به سختی بالا رفته بودیم، را به دقایقی باز می گشتیم، زیرا بادگیر روی برف مثل سرسره بود، این باعث می شد که بازگشتمان سریع و راحت انجام شود و این حُسن را هم داشت که جای پاها را هم صاف می کرد و دید آن هم کمتر می شد و ما لیز می خوردیم و باز می گشتیم. در حقیقت فرمان بازگشت مثل یک خبر خوش بود، که هم از سرما و هم راهپیمایی شبانه در دل برف ها خلاص می شدیم. وقتی بر می گشتیم مثل مرده ها می افتادیم و می خوابیدم و اگر دشمن در این مدت عملیات می کرد، خستگی و خواب عمیق باعث می شد هیچ صدایی باعث نشود، که بیدار شویم و به اسارت در می آمدیم، علی الخصوص این که دشمن به ما خیلی نزدیک بودند، و در دقایقی می توانستند خود را به ما برسانند.

    زیر این برف عظیم چیزهای با ارزشی هم وجود داشت زیرا تداوم عملیات ها در این منطقه باعث شده بود تا باغداران محل، موفق به جمع آوری انگورهای خود در باغات شیب دره ها نشوند و ما در یکی از گشت های شناسایی به حوالی روستایی که فکر کنم سورمر نام داشت رسیدیم و به یکی از این باغات برخوردیم، انگورهای سیاه در زیر برف، میوه هایی را برایمان به ارمغان آورده بود که نمی شد از آن گذشت، اگرچه می دانستم که مال مردم هست و نباید خورد، ولی باز خود را توجیه می کردم که اگر باغبان مهربان این باغ هم حضور داشت، حتما اجازه می داد که خوشه ایی از این انگورها را جوانی رهگذر و گرسنه بخورد، ولی خوردن این انگور برایم مساله ساز شد و تا مدت ها به لحاظ داخلی بهم ریختم و مشکلاتم در این سرما دو چندان کرده بود و خود کرده را تدبیر نشاید، نمی دانم سردی ام کرد، یا اینکه انگورها آلوده بود و... دلیلش را نفهمیدم ولی به اسهال مبتلا شدم. بعد از ابتلا این را گاه به حساب راضی نبودن صاحبش می گذاشتم، و گاه به حساب چوب خدا، در هر صورت باید تحمل می کردم.  شناسایی ها کامل شد، و متعاقب آن انتظار برای حمله بعدی آغاز گردید، حضور ما در این سرما حدود دو ماه بطول انجامید و تا اینکه اسفندماه رو به پایان بود که تحرکات حمله جدید هویدا گردید، و شرایط به ما نشان می داد که زمان رسیدن میوه زحماتی که انجام شده بود فرا رسیده، و از بیست اسفند گذشته بود که مرور نقشه ها و صحبت ها آغاز گردید و 23 اسفند ماه در گردانی که باید هدایتش می کردیم، حاضر شدیم و شب که شد خود را به پای ارتفاع گوجار رساندیم و هوا که کاملا تاریک شد، صعود را به همراه گردان مهاجم آغاز کردیم، این همان مسیری بود که بارها در شب های شناسایی از آن بالا رفته بویم، اما امروز بار سنگین هدایت یک گردان با بیش از سیصد نفر نیرو روی دوش ما در هوایی مه آلود سنگینی می کرد، ساعت به حدود نیمه شب رسیده بود که به بالاترین حد ممکن رسیدیم، دیگر ادامه مسیر میسر نبود، اگرچه از حد شناسایی ها هم بالاتر رفته بودیم و دشمن انگار حضور نداشت و کسی واکنشی به حضور ما نشان نمی داد، اگر بیدار بودند باید ما را می دیدند، ساعت به یک بامداد رسیده بود که حرکت آخر و یا همان خیز حمله را برداشتیم. من در این عملیات در نوک ستون بودم و جزو اولین نفرهایی بودم که به بالای قله رسیدم، از این به بعد با سکوت کامل حرکت می کردیم و از آخرین جاهایی که در شناسایی ها آمده بودیم هم خیلی بالاتر بودیم، اما به بالای قله رسیدیم و خبری از دشمن نبود، انگار آنجا را خالی کرده بودند بالای قله ابتدا یک یال کوتاه تر بود و در جلوتر از آن یال بلندتری، روی این یال که رسیدیم، در واقع قله فتح شده بود اما خبری از دشمن نبود، در شک و شبهه بودم که نکند اتفاقی افتاده و دشمن منطقه را خالی کرده است که یکهویی دیدم از یال روبروی ما که 50 متری بیشتر با ما فاصله نداشت شروع به شلیک به سمت ما کردند، انگار نگهبان آنها تازه از خواب پریده بود و ما را دیده بود، اینجا شاید تنها عملیاتی بود که من هم در عملیات شرکت می کردم، زیرا شروع درگیری پایان ماموریت ما بود و مسولین واحد هم در آموزش ها و هم در توجیهات پیش از حمله از عدم شرکت ما در نبرد، تاکید داشتند و فرمان بازگشت را با شروع درگیری به ما از پیش صادر کرده بودند و آن روزها نیز ما بسیار به فرمان فرماندهان خود بسیار مقید بودیم و فرمان مافوق خود را فرمان امام خمینی، که به او بسیار عشق می ورزیدیم، می دانستیم، و حتی کشته شدن در صورت شرکت در درگیری را شهادت نمی دانستیم، چرا که بعد از تمرد از فرمان مافوق صورت می گرفت، در ایدئولوژی ما فرمان سرتیم، فرمان خداوند تلقی می شد چرا که توسط سلسله مراتب از سرتیم به فرمانده واحد اطلاعات و عملیات و از او به فرمانده تیپ و از او به فرمانده قرارگاه و فرمانده سپاه و سپس به فرمانده عالی جنگ آقای هاشمی رفسنجانی که نماینده تام الاختیار امام بود و از او به امام، و از امام خمینی به امام زمان و پیامبر و نهایتا به خدا ختم می شد، این یک ایدئولوژی خاصی بود که شاید نمونه عملی اش در تاریخ شیعه به جنبش اسماعیلیه در قلعه الموت قزوین و قله های دیگرشان می رسید که شبکه منظم و مطیعی را تشکیل داده بودند که نیروها کاملا مطیع فرمان مافوق خود بودند و... بی سوال و بی پرسش هر فرمانی را عمل می کردند.

    اما این سیستم اطاعت از مافوق در جنگ ما صورت عملی دوباره ایی به خود گرفته بود و اجرا می شد، در این لحظه اما درگیری من با دشمن اجتناب ناپذیر بود و باید به طرف او شلیک می کردم و زیرا او ما را که سرستون بودیم، هدف گرفته بود و شلیک می کرد، البته سلاح کلاشینکفی بیش نبود، و با این شلیک او فریاد الله اکبر ما را به دنبال داشت و انگار او بود که فرمان حمله را صادر کرد و این تکبیر بود که به هوا بر میخواست و تکبیر گویان با شلیک های پیاپی به سوی او حمله ور شدیم، و در کمتر از ثانیه هایی نیروهای ما خود را به آن یال که دشمن در آن استقرار داشت، رساندند و درگیری ادامه داشت که من دیگر ماندن را برای خود جایز ندانسته و راه بازگشت را در پیش گرفتم و از همین راهی که آمده بودیم، باز گشتم هر چند دوست داشتم بمانم تا درگیری ها به نتیجه برسد و مناطق فتح شده را در روشنایی صبح ببینم، و کنجکاوی دیدن قله ایی که بارها تا نزدیکی های آن آمده بودیم و دزدکانه برگشته بودیم، تحریک شده بود، و این ترک منطقه در این شرایط دلهره آور مرا رنج می داد ولی مرگ در اثر تمرد را نیز هرگز نمی پسندیدم، هر چند فرماندهان ما نبودند ولی خدای آنها را بر خود کاملا ناظر می دیدیم و این فکر تمرد را هم از سر ما خارج می کرد و بر همه خواهش های نفس که می گفت بمان و تا صبح راهی نیست، و بعد برگرد را نادیده گرفته و باز می گشتیم، تا گزارش کار خود را حضورا تقدیم کنیم و از اوضاع در آخرین لحظه حضور به مافوق خود گزارش دهیم، اگرچه فرمانده واحد با فرمانده تیپ در این لحظات همسنگر بودند و گزارش لحظه به لحظه را با بیسیم ها داشتند، ولی گزارش شاهد عینی را هم انتظار داشتند که بشنوند و این خود انگیزه ایی بود که خود را فورا به سنگر واحد برسانیم. این تنها عملیاتی بود که به وی دشمن من مجبور به شلیک شدم و هرگز برایم چنین صحنه ایی قبل و بعد پیش نیامد. البته یکی از دلایل دیگر استفاده من از سلاح این بود که نیروهای گردان که پشت سر من در حرکت بودند انگار بارها در مسیر زمین خورده بودند و برف وارد شده در سلاح آنان، باعث یخ زدگی و گیر کردن سلاح شان شده بود و نتوانند واکنش به موقع داشته باشند و به شلیک دشمن واکنش سریع نشان دهند، ولی من با تجربه ایی که در دوره شناسایی ها داشتم، برای جلوگیری از تصادم سلاحم با برف کسب تجربه کرده بودم، و لذا سلاح خشک و آماده تری برای پاسخ به شلیک دشمن در اختیار داشتم.

    فتح گوجار برای ما خیلی مهم بود چرا که دید دشمن روی جاده تدارکاتی ما خیلی کاهش می یافت و جبهه وسیعی در پشت آن برای حملات آتی باز می شد، و دیگر مجبور نبودیم در دره با دشمن مقابله کنیم، اما قبلا هم گفته بودم، با گرفتن هر قله ایی، قله ایی بلندتر در جلوی ما رخ می نمود، ولی با هر حرکتی ما به پیش می رفتیم و به سلیمانیه نزدیک می شدیم، اینجا در روی گوجار می توان، انعکاس نور لامپ های شهر سلیمانیه را در آسمان شب دید، آری به یکی از شهرها بزرگ آنان نزدیک بودیم و می ارزد که سرما و سختی را تحمل کرد، کردهای عراق هم به رهبری جلال طالبان با ما همسنگر شده اند و تحرکات خود را افزایش داده اند و خبر تحرکات آنان در استان سلیمانیه و کرکوک افزایش یافته است. با عملیات دیشب، مارش جنگ در رادیو نواخته شد که خبر از عملیات ما می داد، و ما هم متوجه شدیم که نام عملیات ما بیت المقدس س3 نام گرفته است و بدین ترتیب ما هم از نامش اطلاع یافتیم. چند روزی به نوروز نمانده و این می تواند هدیه ایی خوب به مردم مظلوم ایران باشد.

    اما این واقعیت را هم هرگز نباید فراموش کرد که سال در روزهای پایان است و از حمله در جبهه جنوب خبری نیست و انگار سال جنگی ما به همین نبردها در جبهه شمالغرب دارد ختم می شود، و این خطری است که برای ما وجود دارد و علیرغم رجزخوانی های صدام در آمادگی های دفاعی در جبهه بصره، ما در اینجا مشغول گرفتن قللی هستیم که تمامی ندارند، و هریک را که می گیریم بلندترش در جلوی ما سبز می شود. البته هنوز هم دیر نشده و می توان انتظار خبر حمله ایی بزرگ را داشت که مثل همه ساله در حوالی بصره صورت گیرد، و نبردهای ما به عنوان ردگم کنی برای آن حمله باشد، خدا کند.

     تصویری از گرده رش و جاده هزار پیچ آن

     

    با این حمله باید برای دفع حملات دشمن تا نوروز تضمینی اینجا می بودیم، ولی آمدن نوروز خود نوید پایان سردی است، که پاییز و زمستانش را نیروهای ما اینجا تحمل کردند، و برخی هم در سرما یخ زدند. شهدای زیادی اینجا تقدیم شد، و هر قله ایی خود قتلگاهی برای جوانان ما بود. گرچه دشمن هم از ما بود، مردم عراق چه کردها و چه اعراب آن، از مایند و سرزمین آنان نیز در حوزه تمدن و سرزمین ایران باستان قرار دارد و روزی با آنها در سرزمین و حاکمیت مشترک بودیم، و اکنون دسیسه ها آنان را مقابل ما قرار داده بود، آنها در دین هم با ما یکی بودند، خبر تاسف باری که روز بعد از این عملیات شنیدم این بود که یکی از دوستان می گفت در جیب یکی از کشته های عملیات دیشب، اعمال ماه رجب بوده و او از روی مفاتیح الجنان، تمام اعمال شرعی این ماه را نوشته بود و روی آن قله بلند و سرد، خود را موظف به انجامش می دانست، در حالی که 27 روز از ماه رجب را این سرباز دشمن به این اعمال کوشا بود و خود را آمده کرده بود که اعمال ماه شعبان را انجام دهد، اما در این حمله کشته شد تا وارد در ماه شعبان نشود. قرابت مذهبی و فرهنگی و تمدنی بین ما آنها، واقعا تاسف انسان را بر می انگیخت، که ما از آنها می کشتیم و آنها از ما، و هردو یکی بودیم. خبر تاسف بار دیگر این که نیروهای دشمن در همان شبی که ما به آنها حمله کرده بودیم روی قله گوجار اگثرا یخ زده بودند، آنها هم فرزندان ملتی محروم بودند که ساختار رهبری جاه طلبی داشتند و خونشان در این کشاکش جاه طلبی های غیر ضرور، ریخته می شد و سودش را کسان دیگری می بردند، کسانی که از هر طرف ما کشته می شدند، برای آنها سود به همراه می آورد. سال ها بود که با هم می جنگیدیم، مثل گلادیاتورها که از هر کدام کشته می شدند، باعث تفریح، فروش سلاح، قوت گرفتن دشمن هر دوی ما بود.

    در حالی ما درگیر نبرد گوجار بودیم، خبر عملیات والفجر 10 هم از منطقه حلبچه، خرمال، دوجیله، بیاره هم رسید که این عملیات بزرگ هم آغاز شده است و حجم تبلیغات رادیو نشان می داد که این همان عملیات اصلی است که دشمن هم در فاو، شلمچه و یا جزایر مجنون منتظرش بود و مرتب هم تبلیغ می کرد که ما آماده ایم که با آن مقابله کنیم. ولی نیروهای ما در مشکلاتی به لحاظ تدارکات، تجهیزات، نیرو و... مواجه بودند و فشارهای بین المللی هم امان مسولین را بریده بود، تن به حمله بزرگ امسال در این منطقه کرد نشین دادند، جایی که شاید بدون حمله هم فتح شده تلقی می شد، زیرا حضور اکراد متخاصم با دولت عراق در این ناحیه، ارتش عراق را به ستوه در آورده بود و راهی نه پیش داشتند و نه به پس و دوستان می گفتند ورود نیروهای ما به حلبچه با استقبال و پخش شیرینی و قربانی گاو و گوسفند برابر قدوم رزمندگان ما همراه بود و مشاهده چنین وضعی توسط دشمن باعث شد تا صدام این مردم را هدف موج انتقام خود قرار دهد و با سلاح شیمیایی آنان را مورد هدف قرار داده و جنایتی تاریخی در حق مردمی مظلوم خود انجام دهد.

    به نظر من اگر به این سرزمین حمله هم نمی شد، این سرزمین در تسخیر دوستان هم فرهنگ و هم کیش و هم مرام ما بود، ما باید شانس خود را دوباره از جنوب امتحان می کردیم و نکردیم و دشمن هم به ضعف ما اگاه شد و اگرچه سال 1366 را با مارش حمله به پایان بردیم و از پیروزی ها سرودیم، اما این فقط می توانست سر کسانی را گرم کند که از آرایش جنگ و شرایط منطقه و معنی این حمله مطلع نبودند، اما دشمن ما کاملا معنی این حرکت را که صورت گرفت را درک می کرد و سال که جدید شد، سال برگشتن ورق جنگ و گرفتن حالت هجومی توسط دشمن بود، دشمنی که اینک روحیه گرفته بود و پیش می تاخت تا هرچه فتح کرده بودیم را پس بگیرد و رسوایمان کند. حکایت سال 1367 را در نوشته ایی دیگر خواهم گفت تا ببینیم روزهای آخر جنگ بر ما چه گذشت.

     29 اردیبهشت سالروز شهادت محسن در سال 1366 بود، ما نیز در سال 1396 درست سی سال بعد حماسه حضور در انتخابات را داشتیم و وعده دهنگان یارانه و رشوه نقدی را این مردم در یک بلوغ عجیب فکری نا امید کردند، مردمی که آگاهی را به اوج رساندند و رشوه های یارانه ایی 150 هزاری و 250 هزار تومانی را رد کردند. نه بزرگی به خرید رای با وعده های ویرانگر، این روز در تاریخ بلوغ این ملت خواهد درخشید

     

     تعدادی از شهدای عملیات های بیت المقدس 2 و 3 که در پست سنگ نوشته های قبور 336 شهید شهرستان شاهروداز آنان ردی گذاشتم، و مربوط به این عملیاتند، به شرح ذیلند.

    شهید فرامرز کلباسی، که در جبهه ما او را "علی" صدا می کردیم، از شهدای گرانقدر واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم آل محمد بودند، متولد 1345 و چهار سالی از من بزرگتر بود، فرزند مهدی که در تاریخ 28/10/1366، در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 واقع در منطقه عمومی شهر ماووت کردستان عراق، در منطقه ایی نزدیکی های شهر سردشت خودمان (بیژوه) به شهادت رسید، قسمتی از وصیت این شهید " امیدوارم خون جاری شده من بتواند تحرکی به جسم کسانی که هنوز در خواب هستند باشد" علی آقای کلباسی از نیروهای فعال واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 بود، که بارها تا مرز شهادت پیش رفته بود، اما قسمت او این بود که بیش از بیست ماه در جنگ زنده بماند تا بیاید و در منطقه شمالغرب و در میان کوه های استوار کردستان عراق به شهادت برسد، ایشان ورزشکار و از رزمی کاران شهرمان بود، دارای کمربند مشکی با درجه "دان یک" ، که علیرغم قدرت جسمانی بالایی که داشت، واجد اخلاقی بسیار نیکو بود و وقتی ما برای نبرد کربلای 4 در خرمشهر حاضر شده بودیم، تا خود را برای این عملیات آماده کنیم، و در ساختمانی دوقلو در کمربندی این شهر ساکن شده بودیم، این شهید بزرگوار مدتی به درخواست دوستان کلاس دفاع شخصی هم گذاشت و چند جلسه ایی هم تمرین داشتیم، ولی با شروع کارهای جدی جنگ، این کلاس ها تعطیل شد، او در همین عملیات باید جزو غواص هایی می شد که در اثر لو رفتن عملیات، باید اسیر و به شهادت می رسید و... اما فنون رزمی این جوان رشید به کمکش آمده بود و در حالی که از ناحیه پا مجروح شده بود، توانسته بود از دام دشمن گریخته و به نزد ما باز گردد، دشمن درست روی پای او شلیک کرده بود، ولی علیرغم مجروحیت توانسته بود از دست دشمن فرار کند، و به همین دلیل برای مدت ها با عصا در جنگ حضور داشت و قصد بازگشت به پشت جبهه را نداشت، و زمان مجروحیت هم در جبهه بود تا همانجا زخم پای مجروحش ترمیم یافت، در حالی که نشست و برخواست برایش بسیار مشکل بود و به کم دو عصا می توانست حرکت کند. این هم فرازی از مناجات شهید فرامرز کلباسی (http://shohadaye-shahroud.blogfa.com/1391/08) : "به نام او که نسیم غفرانگر رحمتش نوازشگر قلب توبه کاران است آنها را از جهنم سوزان بسوی نعیم رضوانش می کشاند. خدایا ! شهادت مرا در بالاترین درجه ی شهادتها قرار بده. خدایا ! در این شب جمعه که در رحمتت باز است از تو می خواهم که در این عملیات ،  افتخار شهادت را نصیب من گردانی. خدایا ! من با همه ی جرم و خطاهایم خجالت می کشم ، تو مرا خواندی بیایم. خدای من ! من مستحق آتشم ، من توبه هایم را شکستم ، بد کردم ، نفهمیدم. خدایا ! نکند فردای قیامت مرا به طرف جهنم ببرند مولایم حسین نگاه می کند دست خالی مانده ام."

     

     بسیجی شهید ابراهیم محمودیان فرزند عبدالله، ولادت 1349 شهادت 1/11/1366 منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق به فیض شهادت نایل گردید. قسمتی از وصایای شهید    "امروز روز امتحان است روزی است که باید با ایثار خون خود درخت اسلام را آبیاری نمود امت حزب الله ! آگاه باشید که خداوند بر ما منت نهاده و ما را در عصری قرار داده که برای یاری دین خدا به پا خیزیم ."

     

    بسیجی شهید اسماعیل رجبی ،  ولادت 1350، شهادت 6/11/1366؛ که در منطقه ماووت عراق به فیض شهادت نایل آمد.  خط سرخ شهادت خط آل محمد و علی است امام خمینی ره آن دم که بخون خود وضو می کردم     دانی که زحق چه آرزو می کردم     ای کاش مرا هزار جان بود به تن      تا آن همه را فدای او می کردم.

     

    پاسدار وظیفه شهید علی یونسی، فرزند احمد، ولادت  1346، شهادت 4/11/1366 که در منطقه عملیاتی نصر 8  ماووت عراق به خیل شهدا پیوست.  گفتا به ره عشق سفر باید کرد    ره پر زحرامی و خطر باید کرد      یا عشق سفر زسر بدر باید کرد      یا در ره دوست ترک سر باید کرد

       

    بسیجی شهید عباس امینیان فرزند محمد، ولادت 1347، شهادت 17/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به فیض عظمای شهادت نایل گردید.     آنان که شهید راه توحید شدند       سرچشمه نور همچون خورشید

     

    پاسدار وظیفه شهید حسین معصوم آبادی فرزند محمد علی، ولادت 1346، شهادت 18/11/1366 که در کربلای ماووت عراق به خیل عظیم شهدا پیوست، به راه دین و قرآنم فداکردم جوانی را، به آگاهی پسندیدم بهشت جاوانی را، بگو بر مادر خوبم شهید هرگز نمی میرد، ره عشق و شهادت را ز مولایم علی گیرم.

     

    بسیجی شهید شیخ محمود صاحبی فرزند محمد تقی، ولادت 1346، شهادت 20/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق شربت شهادت را نوشید.  آنکس تو را شناخت جان را چه کند       فرزند و عیال و خانمان را چه کند      دیوانه کنی هر دو جانش بخشی      دیوانه تو هر دو جهان را چه کند.

     

    پاسدار وظیفه شهید حسین صادقی فرزند نادعلی، ولادت 1345، شهادت 21/11/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 ماووت عراق شربت گوارای شهادت را نوشید. گزیده ایی از وصایای شهید   "امت شهید پرور پیرو خط امام باشید و همیشه برای سلامتی و طول عمر آنحضرت دعا کنید زیرا این رهبر عزیز نعمتی است که پروردگار اعظم از روی لطف و مهربانی به ما ارزانی داشته و او را برای ما فرستاد"

     

    بسیجی شهید محمد مهدی جلالی شاهگویی فرزند عباس، ولادت 1344، شهادت 24/12/1366، که در کربلای ماووت عراق عملیات بیت المقدس 3 به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصایای شهید    ".... و اما شهید هیچ خونش هدر نمی رود بلکه این قطرات خون او همانند دریایی خروشان به پیکر اجتماع وارد می شود تا اینکه اجتماع را از امراضی چون بی غیرتی و سستی و به تحول و دگرگونی تبدیل سازد."

     

    پاسدار شهید محمد حسن صدیقی فرزند محمد، ولادت 1339، شهادت 25/12/1366 که در عملیات بیت المقدس 2 ماووت عراق به جمع شهدا پیوست.  قسمتی از وصایای شهید "پدرم و مادرم توصیه می کنم معنویت خود را بالا ببرید و همواره تکلیف است بر شما که از اسلام و حقوق مسلمین دفاع کنید."

     

    پاسدار وظیفه شهید محمد طهماسبی فرزند غلامرضا، ولادت 1346، شهادت 25/12/1366 که در منطقه ماووت عراق شهد گوارای شهادت را نوشید، آسیا گردش چرخ فلک و خورشید است     خرم از خون شهیدان شجر توحید است       این پیام شهدا وقت شهادت باشد       مرگ در راه خدا زندگی جاوید است.

     

    بسیجی شهید جواد رضایی فرزند عباس، ولادت 1349، شهادت 25/12/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به خیل شهدا پیوست. . ما در ره عشق نقض پیمان نکنیم           گر جان طلبد دریغ از جان نکنیم      دنیا اگر از یزید لبریز شود    ما پشت به سالار شهیدان نکنیم.

     

    بسیجی شهید محمد صادقی فرزند محمد باقر،  ولادت 1334، شهادت 25/12/1366 که در منطقه عملیاتی بیت المقدس 3 ماووت عراق به سوی معبود خویش پرواز کرد. قسمتی از وصایای شهید  "شما امت حزب الله پاسدار خون شهیدان هستید و از انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی و ولایت فقیه حمایت کنید و بدانید که این انقلاب ثمره خون صدها هزار شهید، مفقود و معلول است و مستضعفین جهان چشم امید به این انقلاب دارند."

     

     

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، باز هم پد خندق و یا همان حچرده خودمان

    حضورم در این جنگ طولانی، سخت و خسارت بار هشت ساله، شامل دو مقطع بود، یکی اعزام های متفاوت [1] که جمعا کمتر از 16 ماه را شامل می شد و این دوره را باید دوره نبردهای اطراف بصره نیز نامید که از مهرماه 1364 تا فروردین 1366 ادامه داشت، و شامل شرکت در عملیات های والفجر 8، کربلای 4 و 5 و خطوط پدافندی "پد خندق" و "فاو" و "شلمچه" می باشد، که به شرح [2] آن قبلا پرداخته ام.

    شهر تیسپون بر کرانه دجله پایتخت ایران - آثار باقی مانده از ایوان مدائن در عراق

    جنگ های چند ساله ایی که هم به ویرانی بصره (عراق) و هم به ویرانی آبادان و خرمشهر (ایران) انجامید، هر گلوله ایی که در این دو سرزمین شلیک می شد، در عمق خاک و فرهنگ خود ما، فرود می آمد، از هر طرفی که کشته می شدند، در واقع تفاوت نمی کرد، سودش به جیب کسانی واریز می شد، که دشمنان این آب و خاک، نسل، فرهنگ و... بودند، برای دستان پشت پرده این جنگ تفاوتی نمی کرد، سود هر دو را شبه جزیره نشینان عربی می بردند، اینجا چه به لحاظ مذهبی که شیعه نشین بودند، و چه به لحاظ این که در حوزه تمدن و فرهنگ ایران قرار داشتند (یا خاک مقدس ایران، یا مناطق جدا شده از مام میهن در طول تاریخ و یا حوزه فرهنگ و تمدن ایران را تشکیل می دادند)، لذا برای آنان که تضعیف این سرزمین و این فرهنگ را در ذهن و برنامه خود داشتند، تداوم تبادل آتش بین ما مهم بود، و حاضر بودند میلیاردها دلار برای این آتش افروزی خود خرج کنند، تا تبادل آتش بین "عراق [3]- ایران" ، "نظامیه بغداد – نظامیه نیشابور [4] " ، "طاق کسری [5] – طاق بستان [6] " ، "شوش - تیسپون" ، "هترا [7] - هکمتانه [8] " ، "قادسیه [9] – نهاوند [10] " ، "حیره [11] – ری [12]" و... ادامه یابد و ویرانی هر کدامش سودی بود که به جیب دشمنان مشترک مان واریز می شد؛ تفاوت نمی کرد که گلوله های شلیک شده در سینه کدام طرف فرود آید، چه کردها، چه مُعرَّب ها [13]و حتی عرب های میان رودان، چه پارسیان و... از هر کدام که می مردند، باعث خوشحالی رقبای خشک مغز شبه جزیره نشین و صحرا نشین عربی بود، این دو سرزمین (ایران و عراق) را اجداد ما ساخته بودند و لذا فرق نمی کرد کدامش ویران شود. اما دیگر برای ما ایرانیان چاره ایی جز این نبود، زیرا که ما در گرداب این جنگ تحمیل شده، غرق شده بودیم و اصلا ذهن و عقل ما هم که به این چیزها قد نمی داد و آنان که جلوی ما صف کشیده بودند، را دشمن قطعی و تاریخی خود می دیدیم و حال آنکه آنان از ما و به جاده صاف کن دشمنان تاریخی این کشور تبدیل شده بودند، به رغم این توضیحات کاری جز دفاع و جنگ نمی شد کرد.

    نقشه جاده شاهی که سرزمین های ایران باستان را به هم وصل می کرد

    بعد از این، دوران اعزام های مقطعی و رفت و برگشت های من به جبهه پایان یافت و نیمه دوم حضورم در جنگ با اولین اعزام در سال 1366 آغاز گردید و پایانی دیگر تا آخر جنگ در سال 1367 و قبول قطعنامه 598 نداشت، و بعد از این به یکی از نیروهای ثابت حاضر در جنگ تبدیل شدم، این دوره حضور از سال 1366 تا 1367 به مدت بیش از هفده ماه ادامه داشت، و زمانی پایان یافت که جنگ دیگر با پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل توسط ج.ا.ایران تمام شد، و آخرین تحرکات دشمنان این آب و خاک از قبیل حمله نیروهای "سازمان مجاهدین خلق ایران" به ایران نیز پایان یافت.

    نقشه شهر تیسپون و یا تیسفون و یا همان مدائن پایتخت ایران در ساحل دجله در حومه بغداد

    حمله ایی که این برادران و خواهران خیانت پیشه ما، آن را عملیات "فروغ جاویدان" نامیدند و در خلال آن از بهترین فرزندان این آب و خاک را که از نبردهای با دشمن بعثی تا آخر جنگ جان سالم به در برده بودند، و اینک فرصت زنده ماندن را می توانستند داشته باشند، را مظلومانه به شهادت رساندند، مثل شهید رضا قنبری [14]، شهید رضا نادری و...، این سرداران عرصه نبرد با دشمن این آب و خاک را کسانی به شهادت رساندند که اینک به اصطلاح خود زیر پرچم "ارتش آزادیبخش ملی ایران" گرد آمده و تحت رهبری بزرگترین دشمن این آب و خاک، یعنی "صدام حسین" تشکیل و تجهیز شده بودند، تا با عملیات "فروغ جاویدان" خود، که من نمی دانم، چه "فروغی" را که "جاودان" باشد، برای ایران و ایرانی زخم خورده از این تجاوز، این برادران مجاهد من می خواستند برای ایران و ایرانی به ارمغان بیاورند؟!

    یک عنصر داعشی در حال خراب کردن آثار باستانی تمدن پارسی در شهر هترا 

    آری برادران و خواهران هموطن و مجاهد ما؟! آمده بودند تا اشتباهات پی در پی خود را که مسلسل وار سال ها بود که شروع کرده بودند، را ادامه داده و در باتلاق اشتباهات خود هر چه بیشتر و بیشتر فرو رفته و خود و وطن خود را فرو بردند؛ و نبرد مسلحانه خود را که طی ورود این سازمان مخوف و سری به فاز نظامی، از سال های 1360 و 1361 آغاز کرد و "جنبش مدنی" و مسالمت آمیز مردم ایران را که سال ها بود وجه خشونت آمیز نداشت، و رهبران آن از این منش و روش رویگردان و گریزان بودند، و حتی سختی مبارزات طولانی انقلاب نیز هرگز آن را به خشونت نکشیده بود، را منحرف و به سمت خون و خونریزی بردند؛ و اینان با اشتباهات راهبردی خود، کشور را در خشونت و ترور غرق کردند، و از کشور فراری شدند و با این جنگ نیز، زیر حمایت دشمنان این آب و خاک، آنرا تکمیل، و بر اشتباهات اساسی خود در بی خردی تمام افزودند؛ تا برای همیشه در چشم هر انقلابی، ضد انقلاب و عموم مردم ایران به عنوان یک خائن به آب و خاک در تاریخ ثبت شوند و به قول آن عنصر این سازمان و دوست شفیق سید علی ما، نام شان در تاریخ ثبت شود، اما چه نام ننگباری، [15] آری مجاهدین خلق با حمایت دشمن بعث صدامی، کشتند و درو کردند و حتی از مجروحین بیمارستان اسلام آباد غرب نیز نگذشتند و قتل عام کردند، تا خود را به نزدیکی های کرمانشاهان (که آن موقع باختران نامیده می شد) پیش آمدند، و از این سوی نیز این عملیات کمین گاهی "مرصاد" گونه برای شان تلقی شد، که خیانت کاران به این آب و خاک را در دامی وارد کرد، که نمی دانم خدا برای آنها تعبیه کرده بود، و یا آنطور که شایعه شده بود، آقای اکبر هاشمی رفسنجانی که صحنه گردان سیاست کشور و جنگ بودند، با صدام حسین توافق کرده بودند، که اینها را به معرکه ایی بفرستند که دو طرف از شرشان خلاص شوند؟!،

    اتومبیل برجای مانده از ارتش آزادیبخش ملی ایران؟! در مرصاد 

    اما همه این اقدامات، بی اثر بودن خود را نشان داد و میوه "پایان جنگ"، دیگر رسیده بود باید از درخت خون و خونریزی و ویرانی، به زمین می افتاد و در نهایت به اتمام می رسید، و بازماندگان از این نبرد به مرور مرخص می شدند و به شهرهای خود باز می گشتند، تا نیروهای حافظ صلح سازمان ملل بین خطوط تماس ما با دشمن مستقر شوند. این اعزام بیش از 17 ماهه ایی است، که می خواهم در ادامه به شرحش اقدام کنم، هرچند اکنون سی سال از آن زمان می گذرد و ذهنم دیگر یارای یاد آوری بسیاری از وقایع، افراد و تاریخ ها را نمی کند. اما با این حال تلاش خواهم کرد تا تصویری هر چند مخدوش، اما در حد بضاعت و قابل فهم از این دوران ارایه کنم.

    سلسله حوادث سال 1366 و 1367 نشان می دهد که بدون اینکه ما اطلاع داشته باشیم، در واقع ماه های پایانی جنگ هشت ساله در حال رقم خوردن بود، و به لحاظ محیط عملیاتی و نوع نبردها برای ما که از این شاخه به آن شاخه می شدیم، خود دوران خاصی بود، نیروهای سرباز صفری مثل ما که اطلاعی از حوادث پشت پرده جنگ نداشتیم، ولی در لایه های بالای فرماندهی جنگ خبرهایی بود که ما از آن کاملا بی اطلاع بودیم، در این هفده ماهه، سلسله حوادث، ما و جبهه ها را پیش برد، و پیش برد تا به ختم جنگ رهنمون ساخت.

     با این مقدمه به شرح حوادث مورد به مورد اقدام خواهم کرد.

    باز هم پد خندق،

    قطعه ایی ارزشمند از جهیزه رباب، برای تیپ 12 قائم

    با پایان عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه عراق، مدتی در خط پدافندی این منطقه ماندیم و در محلی به نام "باغ رضوان" جایی در دل نخلستان های این ناحیه بنا بود عملیاتی انجام شود تا مشکلی که به لحاظ نقص فنی در خطوط پدافندی موجود و باقی مانده از آن عملیات خونین وجود داشت، حل شود و سپس خطوط تدافعی جدید، دوباره تنظیم و تثبیت گردد، که این عملیات انجام نشد و ما منطقه خرمشهر را ترک و به همان خطوط پدافندی معمول خود، که از قبل از عملیات کربلای 4 و 5 در اختیار ما بود و در واقع پشت قباله و قسمتی از جهیزیه جناب رباب خورده بود، و از تیپ مستقل 21 امام رضا، به تیپ جدید مستقل 12 قائم رسیده بود، یعنی جاده خندق بازگشتیم.

    گرچه من از حضور و ماموریت در جاده سیزده کیلومتری خندق که شاید تنها بازمانده و حاصل عملیات بزرگ "بدر" بود، خوشم نمی آمد، پدی که از اواسط اسفندماه 1363 به تصرف ما در آمد، و خاک ایران را به خاک عراق از میان مانداب های هورالعظیم، به هم وصل می کرد، و از عملیات بدر که رزمندگان بر دجله وضو ساختند و از آن گذشته بودند، برایمان به یادگار مانده بود، عملیاتی که شهیدانی همچون مهدی باکری، ابراهیم همت و... را از ما گرفت و اجساد این دلیرمردان غایب در روزگار سخت امروزی، در همین دیار ماند، و تا اکنون هم یافت نشده است و امروز علاوه بر آنان، خانواده های شان هم گم شده اند؛ ولی جاده خندق ارث این شهادت ها بود که برای ما باقی مانده بود، هرچند بنده "پد خندق" را قبری عظیم در دل هورالعظیم می دانستم، و آرزو می کردم کاش این خط پدافندی تکراری را از ما بگیرند و ما را مامور به حفظ جبهه جدیدی در طول این خطوط چند صد کیلومتری طولانی جنگی کنند، ولی حتی با تشکیل تیپ 12 قائم و جدایی آن از تیپ مستقل 21 امام رضا، باز این خط پدافندی موسوم به پد خندق به تیپ 12 تحویل شد و ما همچنان تولیت دار این محراب و دژ و جاده شدیم.

     اما در عین حال اگر فردی می خواست، خوشگذرانی کند، جاده خندق جای خوبی برای این کار بود، فضای سرسبز و پرپشت از نیزارهای بلند و سبز، تصورات هنری و روح تخیل انسان را بر می انگیخت، بسیاری از دوستان هم رزمم که از هنر ساخت سازه های چوبی سر رشته ایی دارند در اینجا به ساخت و خلق کاردستی هایی بر اساس فرآورده های ناشی از چوب نی اقدام می کردند که ظرافت و زیبایی کارهای شان چشم انسان را خیره می کرد، و این کارهای دستی خود را به هنگام مرخصی و یا پایان دوره، به یادگار از این خط پدافندی برای خود به پشت جبهه می بردند. اینجا اگرچه زندگی سخت است، اما زیبایی های خود را هم دارد.

    نیزارهای هور

    بدون در نظر گرفتن گرما، رطوبت بالا، پشه ها و موش های این منطقه، که مهمترین مشکل زندگی در اینجاست، مانداب های هور همچون هتلی طبیعی به شمار می رود، هر چند در طول تاریخ موش ها به عنوان یک عامل پخش بیماری شناخته شده، ولی موش های این منطقه انگار آدمخوار شده اند و پشه ها که با تاریکی می آیند امان انسان را می برند، و خواب را بر انسان حرام می کنند؛ اینان با اعمال خود سنگر و در مقیاس بزرگتر جاده خندق را به جهنم غیر قابل تحمل برای اهل آن تبدیل می کنند؛ "پشه بندهای توری" بهترین وسیله نجات از این مخلوقات خونخوار محلی می باشد، اما حتی همین تورهای پشه بند نیز تو را از جریان آزاد هوایی که سخت در گرما و رطوبت بدان محتاجی، بازداشته و نفس کشیدن را برایت سخت تر می کند، اینجا دو راه وجود دارد، یا خوابیدن در خارج از سنگر که خود یعنی جان بر کف دست گرفتن است، و یا خوابیدن داخل سنگر، که خود خفه شدن از گرما و رطوبت بالا را به ارمغان می آورد؛ داخل پشه بندها هم اگر بخوابی از پشه و موش نجات خواهی یافت، اما بی نفس می مانی و احساس خفگی خواهی کرد، خارج از پشه بند هم بخوابی و پشه های لحظاتی تو را رها کنند، موش های نابکار ناگهان در اوج خواب سفتی های کف پایت را گاز می گیرند و این حیوان عجیب و همه چیزخوار، نیش های دردناک دندان های جلوی خود را چنان در قسمت های سفت پایت فرو می کند، که از خواب هفتم با دردی سوزنده بیرون بپری، گاه تصور می کنی که اینها می خواهند زنده زنده تو را بجوند و بخورند، در مواقعی هم خوابیدن در داخل سنگر، حتی در هنگام شب هم غیر ممکن است، و بیرون خوابیدن هم هزار خطر دارد، چند پنکه زمینی هم که به برکت برق حاصله از موتور برق بنزینی، کار می کند نسیمی را روانه تن و جانت می کند که قطع برق، در چند ثانیه فرمان بیدارباش خواهد زد، و به ثانیه هایی تبدیل به یک بدن خیس از عرق شده و بی خواب خواهی شد؛

    تنها راهی که برای خلاصی از این وضع اسفبار باقی می ماند، لخت شدن و تنی به آب زدن در دل شب است؛ اما باید به کسر ثانیه ایی لخت شد و خود را به داخل آب انداخت، تا تن خود را در آب های ولرم ماندابهای هور غرق کرد تا از هجوم نیش آنها در امان باشی، تازه به محض این که نفس محبوس در سینه ات که تمام شود بخواهی نفسی تازه کنی و سرت را از آب بیرون بیاوری تا نفسی بکشی، باید مرتب دستانت هم کار کند و پشه های که روی گونه هایت در حال مکیدن خونت هستند را له کنی. انگار آنها خون گرم تن تو را با رادارهای بیومتریک خود از داخل آب هم حس می کنند و روی سطح آب در پروازند تا نفس ذخیره شده در ریه ات پایان یافته و به سطح آب بیایی تا در چشم به هم زدنی، حمله خود را به صورت تو آغاز کنند.

    هور نشینان و آب و نیزار 

    اینجا شما می توانی کلافه شدن را به راحتی حس کنی، وقتی که خوابی شدید تو را می رباید و درد نیش پشه ایی نمی گذارد دمی بیاسایی و استراحت کنی، صدای شیرجه پشه ها، مثل شیرجه رفتن هواپیماهای دشمن می ماند که روی مواضع تو در حال حمله و بمب ریزی اند در حالی که هیچ سلاح ضد هوایی نداری، و آنان بی امان از چپ و راست و بالا و پایین حمله می برند و هر نقطه ایی را که بخواهد، بمباران می کنند، نقاط لخت بدن مثل پاها و صورت بهترین هدف حمله پشه هاست، زیرا این دو نقطه از بدنت را در هوای گرم و مرطوب این سرزمین هرگز نمی توانی در زیر رواندازهای زخیم و پتوها پنهان کرد که تنفسگاه بدن هم همین دو نقطه هست و پوشش آن محال می شود، و بردن این دو نقطه به زیر پتو به سان بردن سر زیر آب خواهد بود که خفگی حتمی است، در این رطوبت و گرمای بالا در حالت عادی هم نفس کشیدن مشکل است چه رسد به اینکه تنفسگاه ها را نیز زیر پتو برد، و لذا تحمل حملات و شیرجه های عملیاتی پشه ها را به رفتن به زیر پتو ترجیح می دهی، پمادهای بودار ضد پشه ایی هم که برای مالیدن به این نقاط به ما داده اند، چند صباحی بیشتر نمی تواند ما را از هجوم پشه ها نجات دهد زیرا که همینقدر کارایی دارد و به شما زمان می دهد که به خواب بروی، ولی هنوز چشم هایت به خواب گرم نشده اثرش را از دست داده و راه را برای هجوم مجدد پشه ها باز می کند. و بعد از این چنان نیش خود را در نقاط مختلف بدنت فرو می کنند که انگار می خواهند انتقام تمام لحظات به انتظار نشسته برای رفع این بو را هم بگیرند و در این لحظه به خود می گویی کاش نمی خوابیدم و مزه خواب را نچشیده بودم که این گونه خواب زده، بیدارم کنند.

    نیزار و آب، فراوان ترین نعمت ها در پد خندق بود، عمق آب های هور در اینجا بین یک تا سه متر می رسد، نی ها خود دو نوع بودند یکی نی های معمول و دیگری "بردی" نام داشت، که نرم و مثل تره سبز و برگ مانند بود، بردی ها در کنار ساحل می روییدند، مرغان دریایی سیاه اردک مانند که بال های ضعیفی دارند و برای پرواز باید کلی روی آب می دویدند تا بتوانند به هوا برخیزند، کپور ماهیان خوشمزه که فکر مزه آن آب را بر دهان انسان روانه می کند، و البته گربه ماهی های سیاه که تعدادشان بیشتر از انواع همه ی دیگر ماهی ها بود و شلوغ ترین و پرتعدادترین ماهی ها در این هورها هستند و کافی بود باقی مانده غذاهای روزانه را در آب بریزی، این ماهی ها حمله ایی قدرتمندانه را به نمایش می گذاشتند و اصلا جایی برای هیچ ماهی دیگری نیست که از این غذاها سهمی ببرند، و در هیاهوی این ماهی های ریش و سبیل دار سیاه، طعمه ایی را از آن خود کنند، کپه ایی از سیاهی تشکیل می شد که در هم می لولیدند و در سر و صورت های همدیگر شیرجه می رفتند.

    نقشه جزایر مجنون، شط علی و حچرده و یا همان پد خندق

    گوشت این ماهی را ما حرام می دانیم، ولی سایر مسلمانان آنرا می خورند. مسلمانان دهلی این حیوان را به صورت زنده در بازار عرضه می کنند، این ماهی بسیار دیر می میرد و ساعت ها می تواند در صورتی که پوست بدنش خشک نشود، خارج از آب زنده بماند، در بازار ماهی دهلی این ها را در داخل تشت های بزرگ می ریختند که برای ساعت ها آنها بدون آب در لیزی و نم بدن همدیگر می لولیدند و زنده می ماندند، این ماهی ها کثافت خوارند، و از فضولات انسانی هم نمی گذرند، و زیر توالت های رو و سر باز هور، مجمع این ماهی ها بود، و به دلیل همین خصوصیات چندش آوری که از این ماهی ذکر کردم، بچه ها خیلی از آنها نفرت داشتند. میگن مار از پونه بدش می آید و جلوی لانه اش سبز می شود، در زیر هر اسکله ایی که محل شستو شوی ظرف ها بود آنها حضور قوی داشتند.

    همین جا محل شنا و ماهیگری ما هم بود، که باز همین گربه ماهی ها بیشتر از هر ماهی بازی گوشی با خوراک نوک قلاب ماهیگری ما ور می رفتند و نهایتا هم به آن گیر می کردند و وقتی بالا می کشیدیم چون حیوان خشنی بودند و اگر آنها را کف دست می گرفتیم، تیغی داشتند که در دست ما فرو می رفت و از طرفی هم بدن خیلی لیز و چندش آوری داشتند، نمی شد آنها را به راحتی از قلاب ماهیگیری جدا کرد، و باید بر زمین می کوبیدی تا کمی بیهوش شوند، تا بتوان آنها را از قلاب ماهیگیری جدا کرد، و هر بار که قصد ماهیگیری می کردیم تعداد دفعاتی که این ها در قلاب گیر می کردند زیاد بود و همین شما را از ماهیگیری منصرف می کرد، کپه سیاه این ماهی ها را که می دیدی که این چنین بر طعمه های خود هجوم می برند با خود می گفتیم اگر جسد رزمنده ایی مجروح در آب بیفتد به چند صباحی از گوشت های تن مجروحش چیزی باقی نخواهند گذاشت.

    اگرچه خط پدافندی خندق به نوبه خود خط دفاعی کم حادثه ایی بود، ولی یک روز بعد از نهار شهردار آن روز سنگر کناری ما هنگامی که نوبت شستن ظروف غذای نهار نوبت او بود، و روی اسکله رفته بود و مشغول شستن ظروف نهار همسنگران خود بود، گلوله ایی از دشمن هم در همین لحظه از راه رسیده و او را در دم شهید کرده و بدنش تیکه تیکه روی آب پخش شده بود، یکی از دوستانم به نام آقای عربیان (یا اعرابی) که از بچه های مهدیشهر (سنگسر) سمنان بود، شاهد این ماجرا بود، می گفت سریع بدون لباس در آوردن پریدم داخل آب و تیکه های بدن این رزمنده را از روی آب جمع کرده بود، آری این هتل آرام، چنین ناآرامی های مقطعی و وحشتناکی هم داشت، که اصلا نه می شد آن را آرام و بی مساله در نظر گرفته و نه مشکل دار و بحرانی، همیشه بین امن و ناامنی، زندگی و مرگ، خوشی و درد و... پاندول مانند در نوسان بودیم.

     اینجا در دل هور آبراهه ها مثل جاده ها، و یا رگ های خون رسان یک اکوسیستم بزرگ، در میان نیزارها به شمار می روند و شما را به دل هورها و نیزار ها هدایت می کنند، جایی که در اثر تراکم نیزار چند متری آنطرف تر را نمی توان دید داشت، و اگر این آبراهه ها را نشناسی (از روی ریخت و قیافه) و در آن گم شوی، در میان یک نیزار چند صد کیلومتر مربعی سرگردان خواهی شد، که یافتن راه شاید هم غیر ممکن باشد، زیرا همه جا آب است و نیزار و در این آب و آبراهه، نه بلندی خواهی یافت که از فراز آن اطراف را ببینی، نه آسمانخراشی می یابی که نشانه و معیارت برای دیدن و حرکت و جهت یابی شود، تنها می توان چرخید و چرخید تا به خشکی رسید، حال یا خشکی دشمن و یا خشکی خودی.

    نام اصلی جاده خندق که در جهت شرقی-غربی کشیده شده است، "الحچرده" است، که کاملا روشن است که یک نام پارسی است، زیرا حرف "چ" (همچون گ-ژ-پ) یکی از حرف اختصاصی زبان پارسی است، و این نشانگر این مطلب است که روزگاری نه چندان دور، این ناحیه به تمدن پارسی تعلق داشته و اکنون یک پیشوند "الف و لام" گرفته و تبدیل به یک نام عربی شده است، ساکنان این مناطق هم مردمانی بودند که دارای فرهنگ خاص خود بودند و رژیم بعث هم با این مردم روابط خوبی نداشت و مرتب آنها را مورد اذیت و آزار قرار می داد.   

    عملیات بدر با آن همه پیروزی های ابتدایی و گذشتن نیروهای ما از دجله، اما به علت مشکلات تدارکاتی و پشتیبانی تقریبا در حد تصرف همین جاده 13 کیلومتری باقی ماند، و پیکر بسیاری از شهدا و مجروحان در منطقه دشمن در آنسوی دجله باقی ماند. لذا از اینجا می شد، بوی شهدای عملیات بدر را در آنسوی سرزمین دشمن استشمام کرد، رزمندگانی که به علت نداشتن عقبه پشتیبانی در آنجا ماندند و ارث این شهدا همین جاده بود که برای ما به جای مانده، و باید آنرا حفظ می کردیم، زیرا این جاده جاپای بسیار مناسبی برای عملیات آینده بود و نگهداری جزایر مهم و نفت خیز مجنون هم به حفظ همین جاده (با هشت متر عرض و 13 کیلومتر درازا) بستگی داشت.

     بعدها روی پد خندق جاده های فرعی عمود بر آن در جهت شمالی جنوبی و عمود بر آن ساختیم که معروف ترین آنها "پد سید الشهدا"، "پد اردنی"، "پد بیت الهی" و یا خاکریزی های دایره مانندی هم در این جاده ساخته بودند که مهمترین آن به "فلکه چراغی" معروف بود. پد خندق بین "شط علی" در سمت راست، و "جزایر شمالی و جنوب مجنون" در سمت چپ آن، قرار داشت و این خود بر اهمیت جاده "حچرده" می افزود، لذا برای حفظ آن سرمایه گذاری بزرگی شده بود و همواره یک تیپ ما (21 امام رضا و بعد 12 قائم) مشغول به حفظ آن بود.

    اما با همه این اوصاف من اصلا دوست نداشتم، بعد از دوبار حضور در این خط پدافندی برای سومین بار اینجا باشم، دوست داشتم جبهه های دیگری را تجربه کنم، مناطق جنگی ما آنقدر وسیع بود که چهار استان را در بر می گرفت و برای همین توقف در یک نقطه را خسارت و عمر تلف کنی بیش نمی دانستم، خصوصا اینجا در غرب کشور که در کتب تاریخی خود خیلی از آن شنیده و خوانده بودیم، ما از "راه شاهی" [16]خوانده بودیم که بین شوش و تیسفون کشیده شده بود، که از همین جا می گذشت، ما از لشکر کشی هایی خوانده بودیم که بین ایران و روم شده بود و اینجا همان جاهایی بود که آنان از آنجا گذشته بودند، این جاها مکانی است که دو سپاه اعراب مسلمان و ایران در برابر هم قرار گرفته بودند و... لذا جای جای اینجا در خوزستان، ایلام، کرمانشاهان و کردستان خاطرات تلخ و شیرین تاریخ ما را در خود داشت و خاموش برای تو روایت می کرد و تو می توانستی پای اجداد خود را روی زمین های پر حاصل این سرزمین زیر پای خود حس کنی و با آنان ارتباطی روحی برقرار کنی، آنگاه که آنان نیز دور زمانی از زمان ما در همین مخمصه ایی گرفتار شده بودند که ما اکنون گرفتارش بودیم و همین دلهره ها و تلخ و شیرینی هایی را چشیده بودند که ما می چشیدیم، لذا مشتاقانه عاشق دیدار همه این مناطق بودم، اما منطقه جنگی جایی نبود که بتوان در آن پرسه زد.

    گرچه حضور در "دژ خندق" را دوست داشتم که نزدیک ترین نقطه به دشمن بود و محرابش [17] که کاسه ایی مانند و در نوک بریدگی جلوی دژ قرار داشت، آخرین نقطه خط ما بود، و آنطرف، دیگر دشمن بود و سرزمین تحت تسلط دشمن؛ بین ما و دشمن جاده خندق بریده شده بود، و تبدیل به باتلاقی گل آلود، و پر از گیاهان موسوم به "چولان" که با بالا و پایین شدن سطح آب، بین دو طرف جاده، آب هم در رفت و آمد بود، دشمن مرتب این نقطه را در طول شبانه روز مورد هدف قرار می داد، گرچه سنگرهای بتونی دژ که در دل و زیر خروارها کیسه های بی شمار خاک، دفن شده بود، دژ نشینان این نقطه دفاعی مهم را از خسارت در امان نگه می داشت، ولی برای حفظ این دژ، بیش از یکصد شهید داده بودیم. دژی که سه سال توسط نیروهای ما نگهداری شد، یعنی از اواسط اسفند 1363 و عملیات بدر تا چهارم تیرماه 1367 که یکصد و شصت رزمنده دژ نشین و... یا به شهادت رسیدند و یا به اسارت در آمدند و سپاه خصم پا به دژی گذاشت که شکست ناپذیرش می پنداشتیم و سال ها آن را نگهداری کرده بودیم، تا جای پایی برای حمله ایی اساسی شود، اما متاسفانه سقوط کرد و حسرت به دل چنین عملیاتی تا آخر جنگ ماندیم.

    از این خاطرات تلخ که بگذریم، حضور نیروهای واحد اطلاعات و عملیات در پد خندق خود غیر مستقیم نشانه از اقداماتی داشت که در این منطقه خواهیم داشت، این امر نشان می داد که عملیات معمول امسال که در نقطه زمان پایانی سال 1366 نیز حتما در جریان خواهد بود، باز از همین مناطق اطراف بصره و شاید هم از همین مناطق اطراف شهر القرنه عراق و در جبهه شمالی حاشیه شهر بصره و در ادامه نبردهای بدر و خیبر خواهد بود، لذا در کنار نیروهای رزمی گردان ها که مسول حفظ خط پدافندی بودند ما نیز در سنگر بزرگ اجتماعی در فاصله ایی مناسب با دژ خندق، استقرار داشتیم.

     هر چند اقدام جدی برای شناسایی در این اوایل نداشتیم، و بیشتر روی دکل دیدبانی کار می کردیم که با دوربین های قوی مناطق خشکی در پشت خطوط اول دشمن را کاملا دید داشت، دکل های دیدبانی که با صدمتر (کمتر و بیشتر) ارتفاع که بزرگترین عارضه مصنوعی در این سرزمین صاف و بدون پستی و بلندی برای تحت نظر گرفتن مناطق پشت خطوط دشمن بود، و این خود بخشی از شناسایی های ما را تشکیل می داد، یکی دو سه بار من خودم به همراه شهید رضا قنبری روی یکی از این دکل ها حاضر شدم، و با دوربین دیدبانی که حدود 50 سانت قد آن بود، و روی سه پایه ایی نصب شده بود، سرزمین های دشمن را تحت نظر داشتیم، و هر حرکت دشمن را ثبت و روزانه گزارش می کردیم، و سنگرها و خاکریزها را با عکس های هوایی گرفته شده از طریق پرواز هواپیماها و  همین دیدی که روی دشمن داشتیم، آنها را روی کالک هایی [18] ترسیم کرده و روند فعلی خطوط دشمن را ثبت و به روز رسانی می کردیم، کاری که از تخصص های شهید رضا قنبری بود که استاد ما هم تلقی می شد، یکی دیگر از کارهای ما ثبت شمار اتومبیل های دشمن بود که روی جاده ها روزانه در حرکت بودند، یا مشخص کردن عوارض طبیعی و غیر طبیعی همچون سنگرهای دشمن روی نقشه و به روز رسانی نقشه ها از خطوط دشمن، مواضع و تغییرات آن بود.

    اینجا توپخانه دست دوستان ارتش بود و آنها نیز از طریق دکل های دیدبانی خود که روی پد های فرعی جاده حچرده، آتش توپخانه خود را روی مواضع دشمن تنظیم و اجرا داشتند، اما دکل ما در عمق آبهای هور و در فاصله ایی قابل توجه از خشکی قرار داشت و لذا ما هرگز روی هدایت آتش روی مواضع دشمن کار نمی کردیم و کار ما بیشتر بر مبنای جمع آوری اطلاعات از خطوط دفاعی دشمن بود، سه ردیف خاکریزهای آنها در ساحل خشکی هور، و تحرکات دستگاه های مهندسی رزمی دشمن، خصوصا دستگاه های خاصی بود که من هرگز آن را در ایران ندیده بودم و کارش تسطیح اراضی بود، که شهید رضا قنبری آن را برایم معرفی کرد و گفت اینها "اسکرپیر (scraper)" نام دارند، دستگاهی بسیار بزرگ که از لودر و گریدر بسیار بزرگتر بود، این شاید بزرگترین تجهیزاتی راهسازی بود که من در جبهه دشمن و خودی دیده بودم، البته من هرگز نفهمیدم که آنها چرا به تسطیح اراضی آنجا مشغولند، و در این لحظه برای ما هم مهم نبود که آنها به دنبال چی هستند، مهم رصد تحرکات دشمن و گزارش کار آنان به مقامات مافوق نظامی بود، تفسیر تحرکات دشمن به عهده خبرگان دریافت کننده این گزارشات بود. اما آنچه در سابقه دشمن دیده می شد، آب بستن به خطوط فتح شده توسط ما بود کاری که در فاو آن را دیده بودیم و دشمن با پمپاژ آب روی دشت ها فتح شده، کار ما را با اخلال مواجه می کرد و شاید آنان هم مثل ما احساس می کردند که عملیات ما امسال از همینجا و در ادامه عملیات بدر و خیبر خواهد بود و از همین الان در تدارک اقدامات ضد حمله ایی خود بودند.

    دیدبانانی که در روی این دکل های دیدبانی بدون تامین امنیتی، حاضر می شدند خود باید هر بار وصیت کرده و شهادتین خود را می خواندند و سپس در محل ماموریت خود حاضر می شدند، زیرا به محض جدا شدن از جاده و خشکی دیگر تحت حمایت هیچ نیرویی نبودیم، و نیزار می توانست محیط مناسبی برای گرفتن اسیر توسط دشمن باشد، کافی بود چند غواص می فرستادند و شما را قبل از رسیدن به دکل دیدبانی متوقف کرده و در صورت مقاومت می کشتند و یا تسلیم کرده و با خود می بردند، هوا که روشن می شد، دو نفری با قایق موتوری به سمت دکل می رفتیم و تا نزدیکی تاریکی و غروب روی دکل می ماندیم و کار خود را به اتمام رسانده و به سنگر باز می گشتیم و شب را روی خشکی می ماندیم، دکل نشینان سیبل ثابتی برای هر عملیات دشمن بودند، چه شلیک با تانک که مستقیم با گلوله قسمت بالایی دکل را که محل استقرار دوربین و نفرات بود را می زدند و شما راه فراری نداشتی، و چه در بین راه تو را خفت کرده و نیروی دیدبان و به اسارت می توانستند بردند، ارتفاع بلند و وحشتناک که اگر چنانچه دشمن می توانست یکی از پایه های دکل را می زد ممکن بود از صدمتر ارتفاع دکل کج شده و در آب های هور سقوط می کردیم.

     بالا رفتن از یک دکل صدمتری هم خود حکایت ترسناکی داشت، که بالا و پایین رفتن از آن خود زمانی خطرناک و مناسب برای طرح ریزی هر گونه عملیات دشمن بود، چه این که از راه دور با تیر مستقیم تانک و سلاح سنگین، دیدبان را بزنند و یا این که هنگام بالا و پایین رفتن آنجا را زیر آتش بگیرند، که در این زمان دیدبان در بی دفاع ترین حالت قرار داشت و اینجا جایی برای مخفی شدن و حفاظت از بدن شما وجود نداشت، نه می شد به حالت درازکش شد، و نه می شد نشست و... و در برابر تیر دشمن در این صدمتر ارتفاع کاملا تسلیم گلوله و ترکش دشمن بودیم. ما دور نردبان دکل را با پارچه های کنفی که برای دوخت کیسه های کنفی استفاده می شد، استتار کرده بودیم که دشمن از زمان حضور و بالا و پایین رفتن ما بی اطلاع باشد، لااقل از فاصله دور، حال آنکه صدای قایق موتوری ما "بوق شیپور وقفی" بود و هر روز زمان آمد و شد ما را به همه نیزار نشینان از دوست و دشمن اعلام می کرد.

    یکی از کارهای ما فاصله یابی بود که از طریق همان شمارش صدای شلیک و تفاوت حرکت نور و صدا با شمارش 1001 ، 1002 ، 1003 و... ثانیه های حرکت گلوله ها و مسافت طی شده آنرا محاسبه می کردیم و روی نقشه ها محل توپخانه دشمن را مشخص و پیاده می کردیم، شهید رضا قنبری در این زمینه استاد مسلم بود و ما شاگرد او محسوب می شدیم و درس می گرفتیم، این بشر انگار دروه های نظامی را از استاتید فن، خوب گرفته بود و بسیار به کار خود مسلط بود، من به توانایی این شهید قبطه می خوردم، اما چه حیف که او تمام جنگ را زنده دررفت، ولی در آخرین روزهای جنگ به دست کسانی به شهادت رسید که واقعا باید از درد خیانت آنان به این آب و خاک گریست. حضور در این پست دیدبانی سخت و دلهره آور و در عین حال با توجه به اشرافیت بر دشمن زیبا و خاطره انگیز بود، اینجا از فراز دکل بلند که از همان لوله ها و پیچ و مهره هایی ساخته شده بود که سقف محل نماز جمعه تهران در دانشگاه تهران را ساخته اند، تمام جبهه خودی و دشمن زیر پای ما بود. هر بار که صبح به محل ماموریت می رفتیم در تمام مسیر هر لحظه به خود می گفتم الانه که یکی از داخل نیزارها ما را ببندد به رگبار، یا در آبراهه ایی تنگ راه را بر قایق ما بسته، به طوری که نه راه پس داشته باشیم و نه راه پیش، و مجبور به تسلیم مان کنند.

    و یا در میادین بزرگ کچل شده از نی که از آنها آبراهه هایی منشعب می شد، به ناگاه از اطراف چند قایق دشمن بیایند و ما را محاصره و با خود ببرند، و یا گاه انتظار می کشیدم به محض رسیدن به بالای دکل و با پایان یافتن آخرین پله های نردبان، با یک نیروی دشمن مواجه شوم که قبل از ما از پله ها بالا رفته و در اتاقک دیدبانی به انتظار ما نشسته باشد، و به هنگام بالا آمدن از سوراخ درب محوطه اتاقک دیدبانی، با اسلحه ایی مواجهه شویم که به سمت ما نشانه رفته است و... همه این ها دغدغه ها و احتمالاتی بود که انسان را هر روز آزار می داد، ولی چاره ایی نیز جز کنار آمدن با این ترس ها و استرس ها نبود. اینها احتمالاتی نبود که بتواند ما را از استفاده از این محل دیدگاه خوب باز دارد، در واقع آپشن و گزینه ی دیگری هم نبود، دشمن در خشکی بود و زیرپایش سفت و محکم؛ و ما روی آب و شناور بودیم، آنقدر زندگی ما روی آب طولانی شده بود، که موقع نماز خواندن در سنگر هم انگار هنوز روی آکاسیوهای شناور روی آب هستیم که زیر پایمان با امواج، ناشی از حرکت قایق، باعث بالا و پایین شدن ما روی اسکله می شد.

    نمی دانم زندگی روی آب و ناپایداری های، آن چه بلایی سر احساس انسان می آورد که حتی وقتی روی خشکی هم هستی، احساس بی اساس بودن و ناپایداری و شناور بودن می کردم، یعنی به لحاظ فیزیولوژی بدن و از جمله وضعیت مایه درون گوش میانی و... طوری می شد که احساس ناپایداری می کردم و در حالی که صامت در حال نماز روی زمین سفت ایستاده بودم، اما احساس حالت تلوتلو خوردن داشتم.

    اگرچه شب ها روی این دکل دیدبانی نمی ماندیم و آن را به حال خود رها کرده و به خشکی نسبتا امن خود باز می گشتیم، ولی حتی تصور حضور شبانه روی این دکل هم ترس آور بود، زیرا شب ها عرصه هور و نیزارها را جولانگاه غواص های سیاه پوش دشمن می دانستم که خارج از دید ما در تاریکی آب و نیزار پیش آمده اند و به نظاره جاده و ما مشغولند، و به واقع هم اگر دشمن می خواست می توانست شبِ هور را از آن خود کند و تا پای سنگرهای ما حتی در عقبه و در آن دور دست ها خود را به توپخانه ما برساند، زیرا عرصه وسیع هور شب حتی نگهبانی به نام چشم های نگهبانان ما را هم نداشت، به همین دلیل شب نیزار و آب بسیار سیاه و ترسناک و دلهره آور بود، چشم های مرموز غواصان دشمن را از لابه لای سایه روشن های نور ماه در درون نیزار حس می کردم. اما آن نیز گذشت، روز و شب جنگ، و رسیدن تیرهای رها شده گاه و بیگاه دشمن، همه اش دلهره مرگ و زندگی بود، چالشی به نام ملاقات با لحظه مرگ و امید به زندگی، زندگی که اگر بدانی به کجا ختم می شود، اینقدر دیگر غم مرگ نخواهی داشت، و در آن زمان آزاد از هرگونه دلهره مرگ آور، از شرایطی که در آن هستی لذت خواهی برد، بی اعتنا به دلایلی که ممکن است به مرگ تو ختم شود، و به راستی مرگ نعمت بزرگی برای خلاصی است که خیلی ها، در آرزویش شب ها را صبح، و روزها را شب می کنند، و خیلی ها هم از ترس آن باز همین روزها را شب، و شب ها را روز کرده و برخی نیز بی خیالِ این پدیده، زندگی خود را می کنند و می گویند زمانش که برسد خواهد آمد و همان خدایی که آن را قرار داد شرایط رویارویی اش را نیز فراهم خواهد کرد پس بی خیالِ مرگ زندگی ات را کن.    

     

     

    [1] -  الف) از 6/7/1364 تا 7/8/1364 (31 روز شامل طی دوره آموزشی در پادگان شهید کاهدوز شهمیرزاد سمنان)،

    ب)  8/8/1364 تا 3/11/1364 (85 روز عضویت در گردان حضرت موسی بن جعفر سمنان)،

    ج) 4/11/1364 تا 23/1/1365 (79 روز عضویت در گردان ادوات تیپ مستقل 21 امام رضا و شرکت در عملیات والفجر8)،

    د) 30/1/1365 تا 26/3/1365 (59 روز عضویت در گردان کربلای دو از تیپ مستقل21 امام رضا و حضور در خط پدافندی پد خندق)،

    ر) 29/6/1365 تا 23/1/1366 (204 روز تیپ 12 قائم آل محمد و شرکت در عملیات کربلای 4 و 5)

     که جمعا به مدت 458 روز یعنی نزدیک به 16 ماه شامل می شود.

    [2] - خاطرات این دوره را طی پست ها و عناوین ذیل به رشته نگارش در آورده ام، البته نوشتن خاطرات وقایعی که مربوط به بیش سی سال قبل است، خود ممکن است واجد نقص هایی باشد :

    الف) "رقص مرگ در میان نیزار – جاده خندق، قربانگاه شهید محمد رضا رجبی"

     http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1024.html

    ب) "عملیات والفجر8، زندگی زیر چتری از آتش برای بوارین، ام الرصاص و فاو"

    http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1040.html

    ج) قسمتکده عشق، قسمت ما را "پد خندق" کرد و سید محسن را محراب شهادتش"مهران"

    http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1043.html

    د) "عملیات کربلای 4 با آن همه شهید، خاطره غزوه اُحُد را زنده کرد"

    http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1021-4.html#sthash.8SC6RiUW.dpuf

    [3] - سرزمینی که امروز عراق نامیده می شود از بزرگترین میزبانان آثار فرهنگی و تمدنی ایران می باشد که این آثار به سلسله های اشکانیان (ششصد سال) و ساسانیان (چهارصد سال) و تا ورود اسلام جزو خاک ایران و یا محل تلاقی با رقیب یعنی با رومیان بود و فرهنگ آریایی نیز تا سقوط ساسانی به دست اعراب مسلمان در سده هفتم میلادی، در آنجا غالب بوده است بعدها آل‌بویه (سده دهم و یازدهم میلادی) دوباره این سرزمین را ازآن ایرانیان کردد در قرن شانزدهم تا هجدهم میلادی، صفویان، عراق را بخشی از قلمرو خود می‌دانست و بارها برای تسلط بر آن عثمانیان جنگیدند هرچند برتری نظامی عثمانی باعث فتح این سرزمین توسط ترکها شد اما پیوستگی فرهنگی هرگز قطع نشده و نخواهد شد.

    [4] - هر دو دانشگاه مذکور را خواجه نظام الملک توسی وزیر قدرتمند سلجوقیان بنا نهادند و مهمترین مدرس آن نیز امام محمد غزالی توسی بودند، خواجه مدارسی از این دست در آمل، گرگان، شیراز، بصره، هرات، موصل، مرو، اصفهان و بلخ نیز ساختند که الگوی دانشگاه سازی ها در جهان شد.

    [5] - تیسپون و یا آنچه اعراب به آن تیسفون و یا مدائن گویند پایتخت ساسانیان در ساحل رود دجله است که  شامل هفت شهرک بود که اعراب آن را مدائن (یعنی جمع مدینه) می‌ گفتند. ایوان مدائن یا طاق کسری که میهمانی های بزرگ سلطنتی ایران در آن به اجرا در می آمد، در یکی از این شهرک ها یعنی اسبانبر قرار داشته است. طاق کسری همچون یک اثر معماری شگفت انگیز است که بخشی از آن در سال 1888 میلادی فروریخت.

    [6] - طاق بستان مجموعه ای از سنگ نگاره ها و سنگ نبشته های دوره ی ساسانی در شهر کرمانشاه است که قدمت 6000 ساله دارد

    [7] - هترا و یا شهر خورشید، یکی از باشکوه‌ترین شهرهای عصر اشکانی برون مانده از سرزمین ایران کنونی است، که در یکصد کیلومتری جنوب شهر موصل قرار دارد، بخش بزرگی از ساختمان‌های هترا را به عنوان مظاهر بت پرستی توسط داعشیان ویران شده است و آثار تاریخی آن توسط سیاه پوشان حمایت شده توسط جبهه ترکی - عربی به غارت رفت، شهر خورشید در سه قرن اول میلادی خط دفاعی اشکانیان در برابر رومیان بود. اهالی هترا خورشید را می پرستیدند، این شهر یکی شهر کامل اشکانی است که از زیر خاک بیرون آمده است. 

    [8] -  همدان پایتخت تابستانی هخامنشیان،  سرزمین و پایتخت مادها هکمتانه به معنی «جایِ به‌هم‌آمدگان»، «جای گردآمدگان»

    [9] - شهری در نزدیکی کربلای کنونی که نبردی بین هرمز مرزبان ایرانی و خالد بن ولید در سال 15 هجری در گرفت که به کشته شدن و شکست سپاه ایران منجر و بعد از آن شهرهای ایران یکی پس از دیگری به دست این سپاه فتح شدند.

    [10] - جنگ نهاوند فتح الفتوح از سوی اعراب مسلمان نامیده شد و در محل شهر نهاوند فعلی رخ داد و شکست بزرگی برای ساسانیان بود.

    [11] - شهری در شش کیلومتری جنوب نجف که توسط شاپور اول بنا نهاده شد.

    [12] - از قدیمی ترین شهرهای ایران که قم زرتشتیان بوده است، تاریخ آن به پیش از آریایی ها می رسد.

    [13] -یعنی عربی شده، معرب ها به مردمی گفته می شود که نه به لحاظ زبانی و نه نژادی عرب نبودند و بعد از حمله اعراب مسلمان، علاوه بر از دست دادن خاک کشورشان، زبان شان را نیز از دست داده و اکنون به زبان عربی سخن می گویند، نمونه بارز این کشورها کشورهای حاشیه مدیترانه و شمال افریقایند که اکنون همه به زبان عربی سخن می گویند، حال آنکه تا پیش از حمله اعراب زبان خاص خود را داشتند. 

    [14] - الف) شهید رضا قنبری، شوخ طبعی، بسیار جدی  

       http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/622-2016-06-11-08-10-44.html

    ب) شهید رضا قنبری کوهی از غیرت در صحنه های جهاد و دفاع از آب و خاک

     http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/303-2016-06-09-10-01-28.html 

    ج) عملیات کربلای 4 با آن همه شهید، خاطره غزوه اُحُد را زنده کرد

      http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1021

    [15] - "(سید علی ما) با نیروهای با انگیزه و از جان گذشته هر جریان فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... روز و گذشته، قبل از این که مارک و برچسبی بر آنان زده باشد، دوستانه و برادرانه نشست و برخاست کرده بود و وقتی از مجاهدین خلق صحبت می کرد، ایدئولوژی و روش آنان را هم می دانست و با اهداف شان هم آشنا بود و آنان را در کلام خودشان محک زده بود، و دوستانه از آنان شنیده و گفته بود، و هزاران نکته از سخنان شان در رد و یا قبول شان برای خود داشت، آنگاه که از یکی از دوستان فعال مجاهد خلق و افکارش نقل قول می کرد که "انسان باید سعی کند، نامش در تاریخ ثبت شود، و مهم نیست که این نام ثبت شده یزید باشد، و یا امام حسین"، به خوبی می توانست ریشه این سخن را در ایدئولوژی و تفکر آنان جستجو و نشان دهد." برگرفته از  

    http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1040

    [16] - راه شاهی توسط داریوش کبیر ساخته شد، تا ارتباط جاده ایی تامین امنیت شده بین شهرهای مهم ایران باستان در سرزمین کنونی ایران و عراق و سپس به آناتولی در ترکیه کنونی می رسید، به وجود آید و نزدیک به سه هزار کیلومتر طول داشت که توسط چاپارخانه ها تامین می شد و هفت روزه پیک ها این راه طولانی را طی می کردند و اخبار رد و بدل می شد.

    [17] - فضای جلوی دژ مستحکم خندق را که 50 الی 60 متر مربع بزرگی داشت و آخرین نقطه تماس با دشمن بود را محراب می گفتند

    [18] - کاغذهای سفید و شفاف برای کپی برداری و یا رسم نقشه از روی نقشه های استاندارد ارتش که از بعضا هم از زمان پهلوی به جای مانده بود و هنوز آرم ارتش شاهنشاهی را با تاج شاهی می توانستیم روی بعضی از آنها ببینیم و بعد سال ها سازمان نقشه برداری ارتش هنوز نقشه های جدید با آرم ج.ا.ایران را تجدید چاپ نکرده بود، اما این نقشه ها اصلی بودند و دستکاری نمی شد و بجای آن، روی این کالک ها مناطق جنگی را پیاده و ترسیم می کردیم.

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، جزیره مجنون، نبرد پدغربی

    بهار 1366 بود که بزودی به عملیات شناسایی ما در جاده "شط علی" پایان دادند و حرکتی دوباره به سوی منطقه عملیاتی دیگری آغاز گردید، از این لحاظ بسیار خوشحال بودم زیرا حضور در نقطه جدیدی از مناطق جنگی را تجربه می کردم، که در آن تا به حال حضور نداشتم و البته در وصف سختی و رنجی که در این منطقه متحمل شده بودیم، زیاد شنیده بودم، مقصد بعدی ما جای دوری نبود، کمی پایین تر در سرزمین های جنوبی تر هور عظیم [1] ، و یکی از راهبردی ترین مناطق آن یعنی جزایر مجنون [2]، جایی که وصف حال رزمندگانی که آن مناطق را در سال 1362 و در خلال عملیات بزرگ خیبر به تصرف خود در آوردند و در عملیات سال 1363 که نام بدر به خود گرفت و این دو عملیات ها و عملیات های دیگر داخل هور به نبرد نیزارها مشهورند، تثبیتش کردند، را شنیده بودم، که چطور زیر فشار آتش دشمن ماه ها مقاومت کردند و خون دادند تا این جزایر را بگیرند و یا آن حفظ کنند.

    شهید علی اصغر پازوکی 

    شهیدی از عملیات پد غربی جزیره مجنون - 1366

    فارغ از برادرانم که در نبردهای بزرگ نیزارها شرکت مستقیم داشتند و طعم بمب های شیمیایی را که صدام در اوج استیصال بر علیه ما، برای اولین بار در جنگ استفاده کرد، را چشیده بودند، در حالی که در آموزش ها و تمرین های قبل از نبرد آنان، نه اسمی از این مواد برده شده، و نه آمادگی برای مقابله با آن بود، و لذا وقتی صدام مستاصل از حملات رزمندگان ما، به تنگ آمد و از این عامل بازدارنده ناجوانمردانه و ظالمانه سود جست، حتی نیروهای ما اطلاعی از این سلاح و این که چه کاری سرشان خواهد آورد نداشتند و با آثار باقی مانده از بمب های رها شده در منطقه عملیاتی هم بدون ترس و بی اطلاع از عواقبش ور می رفتند، موادی که وقتی دشمن استفاده کرد، رزمندگانی که در معرض آن قرار گرفتند بسته به شدت در معرض قرار گرفتن، یا سیستم تنفسی خود را از دست دادند و خفه شدند و یا تاول های بزرگ و آبداری در نقاط باز بدنشان زد که به علت درد شدید توان هر حرکتی را از آنان سلب کرد، برادرم می گفت آنقدر پوست ما سیاه شده بود که قادر نبودیم حتی همدیگر را بشناسیم.

     آری اینک ما در سرزمین هایی بودیم که بدین روش های سخت فتح شده بود، گذشته از مواد شیمیایی که تعداد زیادی از رزمجوهای ما را در این دو عملیات از بین برد، جزایر مجنون شمالی و جنوبی مجموعاً دویست کیلومتر مربع بیشتر وسعت ندارد، البته حجم خشکی های مصنوعی آن که توسط انگلیسی ها قبل از جنگ و برای کشف و استخراج نفت ساخته شد، و جاده هایی مشبک آن شامل پد غربی و پد شرقی و پد مرکزی، بعلاوه جزیره شمالی مجنون، از این مقدار هم بسیار کمتر است و شاید تنها یک دهم این دویست کیلومتر مربع خشکی است، که زیر آتش میلیون ها گلوله دشمن قرار گرفت تا عرصه را بر رزمندگانی که روی این جاده ها بودند، تنگ شود و آن را ترک کنند، محاسبه ایی در زمان جنگ نشان می داد که در هفتاد و دو ساعت اولیه پیروزی، دشمن یک میلیون انواع گلوله توپ، خمپاره و... روی نیروهای ما در این منطقه محدود ریختند، و همین حجم آتش به شهادت حاج ابراهیم همت و تعداد دیگری از فرماندهان جنگ انجامید، که دوشادوش نیروهای خود در خطوط مقدم نبرد حضور داشتند. حجم تلفات نیروهای ما آنقدر گسترده بود که ادامه حضور در بسیاری از مناطق آزاد شده میسر نبود و مجبور به ترک بسیاری از مناطق فتح شدیم، و در آخر فقط جزایر مجنون بود که از عملیات خیبر، و از عملیات بدر نیز تنها جاده سیزده کیلومتری پد خندق در دست نیروهای خودی باقی ماند و حال دشمن در یک سیاست گام به گام سعی می کرد این مختصر مناطق باقی مانده از آن عملیات ها را هم که خیلی مهم بود را پس بگیرد و به سوی مناطق داخلی کشورمان پیش بیاید.

     عده ایی از رزمندگان سوار بر قایق ها در منطقه هور

     

    معلم دینی و قرآن ما آقای محمد رضا شاه حسینی وقتی از این نبردها به محل کارش "مدرسه راهنمایی شهید مظلوم آیت الله بهشتی خرقان" بازگشت از داستان نبرد جزایر مجنون حکایت های زیادی برای تعریف داشت و مشتاقانه هم از درخواست تعریف مکرر آن استقبال می کرد و بچه های تُخس کلاس هم که زیاد به مطالب درس های قرآن و دینی علاقه نشان نمی دادند، از این وضع سو استفاده می کردند و بحث را به داستان های این عملیات و حکایت و روایت این نبردها می کشیدند تا ایشان به تعریف مشغول شود و وقت کلاس بگذرد و زنگ زودتر بخورد، و آقای شاه حسینی هم به وفور داستان از این هنگامه نبرد داشت و آنرا به تفصیل در خلال کلاس های درس خود برای ما می گفت و همین روایت ها یکی از دلایل محرک ما برای حضور در این صحنه بی بدیل از تاریخ این کشور شد تا هر چه بیشتر راغب و مشتاق به حضور در جنگ شویم.

    آری اینجا در جزیره مجنون، آبراهه ها، خطوط اول، دوم و... ما اینک پای در جای پای مردانی می گذاشتیم که در چنین صحنه هایی حضور یافته بودند، شهدای ما در این منطقه آنقدر زیاد بود، که شاید نقطه ایی بدون خون روی این جزایر نتوان یافت، اینجا حال و هوا دیگری حاکم بود، و دشمن می خواست همین مناطق باقی مانده از عقب نشینی های خیبر و بدر را نیز از ما بگیرد.

    نقشه مناطق عملیاتی هور العظیم و جزایر مجنون

     

     و اینک بچه های تیم های اطلاعات و عملیات هم به مسلسل یوزی مسلح شده بودند، که توان شلیک در آب را هم داشت. استفاده از سلاح جدید توسط واحد اطلاعات و عملیات، نشان از اهمیت منطقه و عملیاتی می داد که در پیش بود، این سلاح ها برای ما جدید بود و لذا خیلی با آن مانوس و همنشین بودم تا از کم و کیف آن مطلع شوم، همین کنجکاوی ها هم یکبار نزدیک بود کار دستم بدهد، و بدون اطلاع از این که در خشاب آن گلوله وجود دارد به شوخی آن را مسلح کردم و در سنگر اجتماعی به طرف یکی از دوستان شلیک کردم و خوشبختانه با شروع شلیک ها سر لوله یوزی به سمت بالاتر از سر او رفت و رگبار گلوله ایی که از لوله خارج شد، در سقف سنگر و به فاصله یک متر کمتر و یا بیشتر بالاتر از سرش در پلیت های فلزی سنگر فرو رفتند و من بیهوش و بیحس از خطری که ساخته ام، پاهایم سست شد ولی وقتی دیدم طرف مقابل مجروحیتی ندارد از خداوند بسیار شاکر شدم، زیرا به راحتی داشتم به یک قاتل تبدیل می شدم و یکی از نیروهای خودمان را مورد اصابت گلوله قرار می دادم، واقعا خداوند انسان را در مواقعی از زندگی چنان از خطرهای بزرگ حفظ می کند که انسان انگشت به دهان می ماند، و این لحظه یی بود که هرگز در عمرم فراموش نمی کنم که تا قاتل شدن فقط یک متر کمتر و یا بیشتر فاصله داشتم و خدا عنایت کرد و نشدم.

    گشت های شناسایی ما در این منطقه بیشتر آشنایی با آبراهه های منتهی به دشمن بود، به وسعت و آرامش منطقه "شط علی" نبود، خط شط علی منطقه حساسی در مقابل خط جزیره مجنون نبود، جزیره به لحاظ نظامی برای ما و دشمن بسیار مهم و راهبردی بود، و دفاع و جنگ هم در اینجا سخت تر و پرخطرتر بود. به همین دلیل هم بعد از افتادن جزایر به دست ما، دشمن فشار زیادی را آورد تا آن را پس بگیرد، اما موفقیت کلی نداشت، ولی تلاش های دشمن همچنان ادامه داشت.

    عده ایی از رزمندگان روی پل های شناور در هور

     

    خطر بالای کار در جزیره مجنون باعث شده بود تا ارتباط آسمانی افراد در جزیره با آسمان و آسمانیان محکم تر باشد، گذشته از حجم معنویتی که عموما در وجود رزمندگان ما با حضور در جنگ اوج می گرفت ولی این حال و هوا در شرایط خطر افزایش بیشتری می یافت، و لذا در حالی که بچه به حفظ جزایر فکر می کردند و بدین لحاظ زمینی بودند، اما قلب هاشان همیشه در آسمان سیر می کرد و اینجا انگار فاصله زمین و آسمان کاهش یافته بود، دوستی داشتیم اهل دامغان که با داعی خود که کمی از او بزرگتر بود، هر دو با ما در یک واحد بودیم، او دائم قرآن را با صدای عبدالباسط گوش می کرد و بعدها هم شهید شد، اسمش سعید بود و فامیلش را فراموش کرده ام و می توان گفت اینجا در جزیره حجم خطر، انسان را آسمانی تر می کرد.

    شکل خاص و مشبک پدهای جزیره باعث شده بود که دشمن بتواند آتش خود را روی جزایر و یا هر کدام از پدهای هندسی و منظم آن متمرکز کند و این تمرکز باعث می شد تا به تعداد تلفات نیروهای ما بیفزاید و دشمن بعد از عملیات والفجر هشت و فتح فاو در اسفندماه سال 1364 که حیثیت نظامی اش را ویران کرد، برنامه ایی را برای عملیات های جبرانی تدارک دید که به دفاع متحرک مشهور بود، و نیروهای دشمن هر از چند گاهی به نقطه ایی در طول جبهه های طولانی جنگی از شمال تا جنوب حمله ور می شدند، یعنی نیروهای پاتک کننده دشمن در گارد ریاست جمهوری که در حمله ها قهارانه عمل می کردند، به صورت یک نیروی متحرک در آمده و خود و تجهیزات شان را به اندک زمانی در جبهه های طولانی جابجا و به نقطه ایی از قبل هماهنگ شده، حمله می کردند، یکی از این مناطق جزیره مجنون بود که از زمان تسیخیر آن توسط ما روی آرامش را به خود ندیده بود و همواره دشمن در صدد پس گرفتن آن بود.

    نقشه جزایر مجنون

     

    من فکر نمی کنم مزار شهدای هیچ شهری در سطح کشور خالی از شهدای منطقه جزایر مجنون باشد، و یا تیپ و لشکری نیست که در منطقه مجنون ماموریت آفندی و یا پدافندی نگرفته باشد، مجنون کلکسیون شهدای ایران را در خود دارد، همانگون که فاو و شلمچه همین وضع را دارند، مجنون واقعا شیدای سرکشیدن خون لیلی هایی بود که در آنجا حضور می یافتند، عاشق پیاله های می نابی بود که از خون رزمندگان ما سرخ بود و پیاپی از این خون می نوشید و مست می شد و پایانی بر درخواست پیاله هایی جدید برایش نبود و هر بار که باز می نوشید، با هر جرعه ایی مست تر شده و عربده های مستانه اش بیشتر بالا می گرفت و لذا انفجارهای ناشی از گلوله باران سخت و حملات پیاپی این منطقه توسط دشمن خاموش شدنی نبود و ما را بازیچه مستی بی پایان خود کرده بود.

    عملیات های دشمن در این نقطه بارها و بارها به قصد تصرف آن اتفاق افتاده و ادامه دار بود، و 20 تیرماه سال 1366 نیز مثل 6 اردیبهشت سال 1365 باز شاهد هجوم های دشمن به جزیره‌ی جنوبی مجنون بودیم، که بخش‌هایی از پد شرقی و غربی را به تصرف خود در آوردند و تدابیر نیروهای خودی برای بازپسگیری مناطق از دست رفته به هدف اجرا در نیامد و دشمن پد غربی، که جاده ایی چهار کیلومتری بود را اینک در تسخیر خود داشت، و تیپ 12 قائم نیز در تاریخ 28 تیرماه 1366 عملیاتی را برای بازپس گرفتن پد غربی انجام داد که نیروهای ما در مرحله اول به بیشتر اهداف تعیین شده خود در پد غربی موفق شدند، ولی باز آتش شدید و مؤثر دشمن روی نیروهای عملیات کننده، بر روی این جاده باریک باعث شد که ، نیروهای خودی مجبور به عقب‌نشینی سریع شوند و دشمن دوباره آنرا پس گرفت، همانگونه که در 20 شهریور 1365 لشکر 32 انصار الحسین همدان هم با همین شرایط در سال گذشته مواجه شده بودند، و دشمن روی پد غربی عملیات کرده بود، امسال نیز نیروهای استان سمنان و... باید عملیاتی را برای بازپس گیری پد غربی در جزیره راهبردی مجنون داشته باشند که در خلال یک راهبرد گام به گام به دست دشمن افتاده بود و باید بازپس گرفته می شد.

    نقشه مناطق عملیاتی هور

     

    شرایط جنگی در جزیره مجنون باعث شده بود تا دفاع از جزیره مجنون جنوبی كه در روی سه جاده باریك داخل آب و به موازات یكدیگر به نام های پد غربی، پد شرقی و پد مركزی، باید صورت می گرفت، و این فرصت و امکان فعالیت وسیع و گسترده را از ما و دشمن سلب می کرد و اکنون دشمن با استفاده از آبراهه های موجود و منتهی به جزیره و آتش شدید توپخانه، ابتدا سنگرهای مستقر روی جاده را هدف قرار داده و منهدم کرده، و سپس از طریق کشتار مدافعان اقدام به هجوم و تصرف پد غربی نمود و می خواست نهایتا خود را به جزیره شمالی رسانده و ما را از جزایر مجنون بیرون کند و این موفقیت برای آنان در بُعد تبلیغات جنگ خیلی مهم و اساسی بود، به دلیل اهمیت منطقه جنگ سنگر به سنگر ادامه داشت.

    تیمی از بچه های واحد اطلاعات و عملیات نیز در این عملیات درگیر بودند اما وسعت کم منطقه عملیاتی و حجم محدود عملیات باعث شده بود تا همه در این کار سهیم نباشیم و از جمله تیم شناسایی که ما عضو آن بودیم در این عملیات مستقیم شرکت نکرد، البته در سنگر اجتماعی واحد در عقبه، بیشتر نیروهای واحد تجمع کرده بودند، تقریبا همه حضور داشتند و این نشان می داد که شرایط آنقدر بغرنج است که واحد ما نمی توانست تصمیم بگیرد آیا همه نیروها باید اینجا و در معرض خطر باشند یا اینکه قسمتی از آنها بمانند و بقیه به نقطه امن تر منتقل شوند، از طرفی حجم منطقه کم بود و نیروی زیادی نمی خواست، از سویی نیز عملیات طوری بود که ممکن بود به نیروی اضافی نیاز شود.

    تصویر شهید علی اصغر پازوکی

     

    ما تا پیش از این عملیات در اینجا تنها به شناسایی آبراهه های مهم مشعول بودیم که دسترسی ما را به دشمن میسر می کرد، آب در بعضی از آبراهه های این نقطه بسیار عمیق تر از جاده خندق (و یا همان حچرده خودمان) و یا حتی شط علی بود، از جمله ی آن در آبراهه مشهور به نهر سوئیپ [3] که بسیار مهم و اساسی بود، و از دل مناطق تحت اشغال ما تا دل مناطق دشمن ادامه داشت، آبراهه ایی شاخص و اساسی در جزیره مجنون، اگر رو به غرب و به سوی دشمن می ایستادی جزایر در سمت چپ پد خندق قرار داشت و در واقع جزایر مجنون که شامل دو جزیره شمالی و جنوبیست، در مقابل پاسگاه مرزی طلائیه قرار داشتند، مسیری که یکبار ما از خرمشهر به آنجا آمدیم، یعنی از خرمشهر سوار محل بار یک تویوتای نظامی متعلق به واحد شدیم و ابتدا به ایستگاه حسینیه، کوشک و طلائیه ادامه مسیر داده و به جاده خندق رفتیم، اینجا مسیری غریب و خاصی برای ما بود پر از جاده های طولانی در باتلاق های هورالعظیم، البته مسیر اصلی ما برای رفتن به جاده خندق از مسیر پل کرخه و بستان بود و این در واقع یک مسیر میانبر از خرمشهر به سوی جاده خندق بود که عبور از آن یک بار بیشتر برایم اتفاق نیفتاد که از این مسیر استفاده کنم، البته برای عبور از این مسیرها نیاز به احکام ماموریت و هماهنگی با یگان های مستقر در این مناطق بود که خود پروسه ایی خاص داشت.

    جزیره مجنون جنوبی درست در مقابل شهر القرنه عراق و در پانزده کیلومتری آن قرار دارد که دو رود دجله و فرات در اینجا به هم دست می دهند و اروندرود بزرگ شکل می گیرد و با عبور از کنار بصره و با پیوستن کارون در نزدیکی خرمشهر به آن به پرآب ترین قسمت خود تبدیل و نهایتا به خلیج فارس می ریزد. و این جزایر هم در واقع جاده هایی مشبک هستند که متصل به مرز با ایران بین القرنه و طلاییه ساخته شده اند و میدان و چاه های نفت آن مشهور است، شاید 50 چاه نفت در آن حفر شده، که من خود پای یکی دو تای آن موقعی که در جزیره بودیم حاضر شدم. جاده های سازنده جزایر و پدها متصل به هم، با شکل هندسی خاص خود باعث شده بود که دشمن گلوگاه هایی را در نظر گرفته و از طریق دکل های دیدبانی که اشراف آنان را روی خشکی افزایش می داد، آتش خود را روی معابری خاص مثل سه راه ها متمرکز و ثابت نگهدارد و بدین وسیله از ما تلفات می گرفت. "سه راه مرگ" یکی از این نقاط منتهی به پد غربی و شرقی در جزیره مجنون جنوبی بود.

    پد غربی زمانی در 20 تیرماه 1366 مورد حمله نیروهای دشمن قرار گرفت و قسمتی از پد چهار کیلومتری غربی توسط دشمن تصاحب شد که که اعزام ها در استان دیگر مورد استقبال چندانی از سوی مردم قرار نمی گرفت، به طوری که در فراخوان 11 خرداد 1366 از کل استان سمنان تنها 45 نفر به جبهه اعزام شدند. در مقابل دشمن، هم به لحاظ نیرو، هم به لحاظ تکنیک جنگ، هم کمک های بین المللی وضع خوبی پیدا کرده بود و از لحاظ کمک های نظامی که از شرق (شوروی سابق) و غرب (خصوصا فرانسه، آلمان و...) و اینک امریکا دریافت داشته بود، عمق کشورمان را مورد هدف قرار می داد و مرتب به مسولین این عملیات ها توسط صدام مدال شجاعت داده می شد، هواپیماهای میراژ اف1 آنها که جدیدا از فرانسه تحویل شان شده بود، اکنون می توانستند عمق کشورمان از جمله اصفهان، جزیره خارک، حتی نکا و... را مورد حمله قرار دهند، و همین روحیه آنان را به اوج می رساند و کاری کرده بود که آنان حالت تهاجمی تری به خود بگیرند.

    عملیات ما برای بازپس گیری پد غربی در تاریخ 28 تیر 1366 انجام شد و از جمله به شهادت تعدادی از نیروهای عمل کننده ما انجامید، در این عملیات علی اصغر پازوکی که به عنوان یکی از اعضای تیم واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم در این حمله با نیروهای تهاجمی ما شرکت کرده بود و از دوستان بسیار خوب و نزدیک من و اهل گرمسار بود، به شهادت رسید، اصغر پازوکی نیز از جمله بچه های ورزیده و آماده به رزمی بود که در واحد ما مشغول به خدمت بود، که به قول بنگاه داران اتومبیل مدل آخر 1348 و متولد اسفندماه آن سال بود و با من تنها چهار ماه فاصله سنی و بزرگتر بود، البته به لحاظ جسمی و نیز استیل بدنی اش هم از من درشت اندام تر بود، ولی با این حال و با این سن کم تا لحظه شهادت نزدیک به دو سال سابقه حضور در جنگ و جبهه داشت و لذا از لحاظ سنی و مدت حضور در جبهه با هم نسبتا مشترک بودیم، و این نشان می داد که او نیز در سنین بسیار پایین به جبهه اعزام شده بود.

     

    شهید علی اصغر پازوکی در سنین کمتر

     

    شهید علی اصغر پازوکی بسیار خوش صحبت بود و جذاب، سرزبانی و با هیجان سخن می گفت، هنوز پس از سی سال تُنِ صدای زیبا، گوشنواز و هیجانی اش را در ته ذهنم دارم و فراموش نکرده ام، خیلی شوخ طبع و خندان بود، کلا ما در سن و سالی بودیم که هم پر صحبت بودیم و هم دنبال کوچکترین چیزی تا دستمایه بگو و بخند و وقت گذرانی اش کنیم، لذا اگرچه استیل صورت آن شهید بزرگوار طوری بود که لب هایش بی تناسب با صورتش نبود، ولی گاهی در شوخی هایم با او، به لب هایش اشاره می کردم، و روی همین قضیه کلی با هم شوخی می کردیم، و همین مایه شوخی و خنده های من با او  شده بود، و او نیز شوخ طبع و سرزنده بود، و شکایتی نداشت و از هر سوژه خنده ایی استقبال می کرد، یادش به خیر، از یک نظر کاش شهید نشده بود، و دوستی های مان در این دنیا ادامه می یافت، از آن جوانان سرزنده و شادی بود که در کنارش که بودی اخم و ناراحتی نمی دیدی، اما او و شهدای پد غربی این سعادت را داشتند که در همان ابتدای شروع دمینوی شکست های ما در جنگ به شهادت رسیدند و نبودند که ببینند در این چندماهه آخر جنگ هر چند وقت یکبار نقطه ایی را که در عملیات هایی سخت با خون جگر متر به متر گرفته بودیم را در ساعاتی چند با کلی شهید و اسیر کیلومتر، کیلومتر از دست می دادیم، همه چیزمان داشت از دست می رفت، فاو، مهران، شلمچه، جزایر مجنون و... و او در اولین های این سری عملیات های دشمن آنان به شهادت رسیدند، به عنوان مثال شکست ما در فاو طوری بود که حتی بیمارستان صحرایی مان را هم که از خط اول بسیار دور بود، به دشمن باختیم. و این شهدا نبودند تا این شرایط سخت را ببینند، خوش به سعادت شان که رفتند و نبودند و نیستند که ببینند.

     

    نفر وسط این عکس که یک بسیجی لباس پلنگی با لبخندی ملیح هستند، شهید غلامرضا جلالی ند که پسری شاد و با روحیه ایی شوخ و دلچسب و دوست داشتنی بود، و اگرچه فقط در طول دوره آموزش در پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان و چند وقت حضور در گردان ادوات تیپ 21 امام رضا با هم بودیم و آشنا شدیم ولی در همین دوره کوتاه هم خیلی با هم دوستی عمیقی پیدا کرده بودیم، خدا رحمتش کند او بعدها در سال 1366 در جبهه جزایر مجنون به شهادت رسید، تکیه کلامش "هارتون" بود که یک کلمه در لهجه شاهرودی که زیاد تو شوخی هایش از آن استفاده می کرد، و من اکنون معنی آن را نیز از یاد برده ام، آن موقع ها پول تو جیبی ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید، یادم هست که یک بار یک دوربین 110 یاشیکا از یکی دیگر از رزمندگان قرض گرفتیم و در اهواز با خرید یک فیلم 110 دوازده تایی عکاسی در یک روز همه اش را انداختیم، که شامل عکس هایی در اهواز، مناظر زیبای مقر لشکر 5 نصر و... بود  تمام فیلم های آن را یک روزه تمام کرده و دوربین را به صاحبش برگرداندم و عکسی هم با حضور این شهید دارم. یکی دیگر از شهدای گرانقدر عملیات پدر غربی جزیره مجنون دوست عزیزم شهید  که شرح آشنایی با او را در پست عملیات کربلای 4 آورده ام با او از اعزام به پادگان آموزشی شهمیرزاد سمنان آشنا شدم ولی در عملیات جزیره مجنون او از نیروهای رزمی بود و من از بچه های واحد اطلاعات و عملیات ولی بعد متوجه شدم او در همین نزدیکی های ما شهید شده و از هم بی خبر بودیم، روحش شاد و قرین رحمت الهی باد.

    سنگ نوشته بر قبور برخی شهدای پد غربی جزیر مجنون در تاریخ 29/4/1366 خفته بر مزار شاهرود

    280- بسیجی شهید مصطفی اخیانی فرزند عبدالرزاق، ولادت 1347، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نایل و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید       "خدایا راضی ام کن به این که بدنم در راهت قطعه قطعه گردد زیراکه اینگونه مردن برای من شیرین تر است"     به صبح زندگی این خاکدان رفتی که دانستی    به مقصد می رسد اهل شهادت از سحر خیزی

     

    281- بسیجی شهید ابراهیم ذبیحی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی بدر کربلای جزیره مجنون به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.  قسمتی از وصایای شهید     "خدا را شکر می گویم که توفیق حاصل شد که من هم به جبهه بیایم و ادای تکلیف کنم"        خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن     سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن 

     

    281- بسیجی شهید ابراهیم ذبیحی فرزند علی اکبر، ولادت 1351، که در مورخه 29/4/1366 در منطقه عملیاتی بدر کربلای جزیره مجنون به خیل شهدا پیوست و پیکر مطهرش پس از 10 سال به خاک سپرده شد.  قسمتی از وصایای شهید     "خدا را شکر می گویم که توفیق حاصل شد که من هم به جبهه بیایم و ادای تکلیف کنم"        خوشا با فرق خونین در لقا یار رفتن     سر جدا پیکر جدا در محفل دلدار رفتن 

     

    284- دانش آموز بسیجی شهید قدیر فرجی فرزند شیرولی، ولادت 1345، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر جزیره مجنون به فیض شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از ده سال بخاک سپرده شد. قسمتی از وصایای شهید        "خداوندا ! در قرآن مستحکمت فرمودی از میان مومنین مردانی هستد که با خدای خویش پیمان بستند و گروهی از آنان به این وعده وفا کردند، این گروه شهید هستند".

     

    3- دانش آموز بسیجی شهید غلامرضا جلالی، فرزند محمد، ولادت 1348، شهادت 29/4/1366 که در منطقه عملیاتی بدر (جزیره مجنون به فیض عظمای شهادت نایل آمد و پیکر پاکش پس از 10 سال بخاک سپرده شد. مردان خدا چه با صفا می میرند، جان باخته در راه خدا می میرند، گویی که رسیده حکم آزادی شان، خندان لب و با میل و رضا می میرند.

     

     

    آقای غلامرضا جلالی بود، که پسری شاد و با روحیه ایی شوخ و دلچسب و دوست داشتنی بود، و اگرچه فقط در طول دوره آموزش در پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان و این چند وقت با هم بودیم و آشنا شدیم ولی در همین دوره کوتاه هم خیلی با هم دوستی عمیقی پیدا کرده بودیم، خدا رحمتش کند او بعدها در سال 1366 در جبهه جزایر مجنون به شهادت رسید، تکیه کلامش "هارتون" بود که یک کلمه در لهجه شاهرودی که زیاد تو شوخی هایش از آن استفاده می کرد، و من اکنون معنی آن را نیز از یاد برده ام، آن موقع ها پول تو جیبی ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید، یادم هست که یک بار یک دوربین 110 یاشیکا از یکی دیگر از رزمندگان قرض گرفتیم و در اهواز با خرید یک فیلم 110 دوازده تایی عکاسی در یک روز انداختیم، که شامل عکس هایی در اهواز، مناظر زیبای مقر لشکر 5 نصر و... بود  تمام فیلم های آن را یک روزه تمام کرده و دوربین را به صاحبش برگرداندم و عکسی هم با حضور این شهید دارم. - See more at: http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1040-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B18%D8%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%B5-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%88.html#sthash.66ZwJRw5.dpuf

     

    آقای غلامرضا جلالی بود، که پسری شاد و با روحیه ایی شوخ و دلچسب و دوست داشتنی بود، و اگرچه فقط در طول دوره آموزش در پادگان آموزشی شهید کلاهدوز شهمیرزاد سمنان و این چند وقت با هم بودیم و آشنا شدیم ولی در همین دوره کوتاه هم خیلی با هم دوستی عمیقی پیدا کرده بودیم، خدا رحمتش کند او بعدها در سال 1366 در جبهه جزایر مجنون به شهادت رسید، تکیه کلامش "هارتون" بود که یک کلمه در لهجه شاهرودی که زیاد تو شوخی هایش از آن استفاده می کرد، و من اکنون معنی آن را نیز از یاد برده ام، آن موقع ها پول تو جیبی ما به خرید یک دوربین عکاسی هم نمی رسید، یادم هست که یک بار یک دوربین 110 یاشیکا از یکی دیگر از رزمندگان قرض گرفتیم و در اهواز با خرید یک فیلم 110 دوازده تایی عکاسی در یک روز انداختیم، که شامل عکس هایی در اهواز، مناظر زیبای مقر لشکر 5 نصر و... بود  تمام فیلم های آن را یک روزه تمام کرده و دوربین را به صاحبش برگرداندم و عکسی هم با حضور این شهید دارم. - See more at: http://mostafa111.ir/neghashteha/trip/1040-%D8%B9%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%AC%D8%B18%D8%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%8C-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%B5-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D9%88.html#sthash.66ZwJRw5.dpuf

     

     

     

     

     

    [1] - هور عظیم عبارت است از آب‌های راکدی که از تجمیع آب رودخانه‌‌های دجله، کرخه نور، طیب و دویرج و نیز باران‌های فصلی به وجود می‌آید، مرز ایران از آب های هور می گذرد، عمق آب های هور حدود نیم متر تا سه متر است. هور پوشیده از گیاهان مردابی، بویژه نیزار، بردی و چولان است. آب های کرخه، سابله و... هورالعظیم را سیراب می کند، که دو سوم حجم هور در خاک عراق قرار دارد

    [2] - سه جاده باریك در داخل آب به موازات یكدیگر به نام های پد غربی، پد شرقی و پد مركزی جزیره مجنون جنوبی را می ساخت که با جزیره مجنون شمالی جزایر مجنون را می شناسند، شهر هویزه در شمال شرقی جزیره ی مجنون واقع است. ، در غرب آن رودخانه ی دجله، در جنوب آن شهرک القرنه و در شمال آن شهرک العزیز واقع است. در حوالی منطقه پنجاه روستا وجود دارد که ساکنین آن بومیان شیعه و غیر نظامی اند. در بیشتر آبراه های جزایر مجنون برای این که نه قایق و نه نیروهای نظامی حرکت کنند، ارتفاع آب را حدود هفتاد سانتی متر نگه داشته بودند. جزایر مجنون جزیره‌هایی مصنوعی بودند که در داخل هور ایجاد شده بود. از لحاظ جغرافیایی، این جزایر در شمال طلاییه و در جنوب تنگه چزابه قرار دارند.

    [3] - نهر سوئیپ بوده است که در عربی پ به ب تبدیل و به نهر سوئیب گفته می شود.

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، شناسایی های شط علی

    سال 1366 سال سرنوشت سازی در جنگ ما با دشمن متجاوز بعثی بود، سالی که روند جنگ، ما را در شیب شکست های پی در پی قرار داد و دوران فتوحات اطراف شهر بصره مثل عملیات والفجر هشت و... به پایان رسید و شکست ها و سیر نزولی به یک روند تبدیل و ادامه یافت تا کار جنگ را به پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل در سال 1367 و ختم این جنگ تحمیلی هشت ساله رهنمون کرد.

     سالی که دیگر نتوانستیم در حومه شهر بصره عملیاتی را در راستای تصرف این شهر انجام دهیم، اطراف شهری که در سرزمین ایران باستان ساخته شد و تاریخ وجودی اش بر راهبرد نظامی هجوم به سرزمین ایران شکل گرفته بود. شهری که مهاجمان بنیان نهنده آن بعد از فارغ شدن از وجود پر ارزش پیامبر اکرم (ص) در سال 10 هجری، انگار اسلام رهایی بخش، خصوصیات خوب مسلمانی که با خود داشت و قرار بود باب شود، از جمله مهر و محبت و جوانمردی اش و... را نیز با او در شهر مدینه دفن کردند و فارغ از تعالیم رهایی بخش و آزادیبخش اسلام، به روح توحش و خوی جنگی قبل از اسلام بازگشتند و اسلامی را که قرار بود بردگان را آزاد کند، امنیت و صلح را برای بشر به ارمغان آورد، نبردهای خونین بین انسان ها را پایان دهد و...، را به اسلامی متجاوز، غارتگر، خونریز، وحشتناک و... تبدیل کردند و لذا آنان تنها دو سال را به جمع و جور کردن خود صرف کردند، و بلافاصله تحت فرمان فرماندهانی مثل خالد بن ولید، سعد ابی وقاص و... که بعد از بازگشت از فتوحات، در طلاهای غارت شده از ویرانی دیگران چنان مستغنی و مستغرق شده بودند که این طلاها را با تبر خرد کرده و بین خود تقسیم می کردند، تهاجمات شان را به دیگران آغاز کردند.

     

    کلاشینکف طلایی در دستان سردار قادسیه جدید،

    هدیه پادشاه شبه جزیره عربی، ملک فهد به صدام

    اینان از درون صحراهای شبه جزیره عربی بیرون جهیده و به سمت سرزمین های متعلق به فلات و سرزمین ایران، که متمدن و با فرهنگ هزاران ساله بودند، و سیستم دینی، فرهنگی، اجتماعی، کشورداری و اداری بسیار منظم و با اساسی داشتند و می توانستند با یونایان و رومیان که خود صاحب تمدن و سیستم کامل و مشابهی بودند، مواجهه و هماوردی داشته باشند، هجوم آوردند، در حالی که شوربختانه اسلام رهایی بخشی که آنان را از مصیبت ها، پراکندگی، وحشت، زندگی نکبتبار و وحشیانه، فرهنگ خشن عربی حاکم بر سرزمین حجاز و... نجات داده بود، را انگار با فوت پیامبر اکرم با او در مسجد مدینه دفن کردند و سپس به ما ایرانیان رو کردند، اما متاسفانه تحت نام اسلام رهایی بخش محمدی، شروع به ترویج و گسترش اسلامی نمودند که وقتی امروزه نگاه می کنی مصداق عینی و همروش اقدامات سعودی ها و اعوان و انصار وهابی مسلک شان، از جمله داعش و داعش مسلکان، طالبان و طالبان خوها، القاعده و القاعده روشان، بوکوحرام ها، جنبش الشباب ها و... است که بر خشم، خشونت، ترور، کشتار و محدودیت دیگران استوار است، و نژادپرستانه و به بند کننده و غارتگر، کشورگشاست، و این نوع اسلام بر هجوم و خونریزی بی امان، تمامیت خواهی، نابودی و غارت دیگران، و حق مطلق بینی خود، باطل پنداری هر که غیر از خود، خود را نماینده تام و تمام خداوند بر زمین دانستن، استبداد و خود رایی، کینه و عناد و ترک صلح و صلح جویی، مبارزه با علم و دانشگاه و هرگونه مظاهر رشد و تمدن و... استوار است.

     

    یک سردرب باستانی در شهر هترا با مجسمه های شاهرزادگان ایرانی باستان

    شهری که اکنون در دست داعش است

    آنان در سال دوازده هجری و در زمان اولین خلیفه جانشین پیامبر این حرکت را آغازیدند و این دومینوی وحشت و تسخیر، پیش رفت و رفت، و بر فتوحاتش افزود، تا دیری نپایید که جابرترین امپراتوری های متکی بر سلسله های خاندان های فرصت طلبی مثل امویان، زبیریان، عباسیان و... را بر ما و دیگر سرزمین های همسایه خود حاکم ساختند، تا روند گسیل غنایم این نبردها و غارت های ناشی از فتح سرزمین دیگران و تسلط فرهنگی بر آنان، برای قرن ها به سوی خلفای سلسله وارشان در شبه جزیره عربی، ابتدا در مدینه، و بعدها به سوی شام و  سپس بغداد سرازیر باشد.

    گذشته از غارت و هجوم هایی که نادرشاه افشار در شبه قاره هند کرد و البته باعث سرافکندگی تاریخی ماست، امروز تمدن برادران آریایی ما در هند بسیار سالمتر و دست نخورده تر از تمدن ایران است، حال آنکه آنان بلافاصله در همسایگی ما قرار دارد، اگرچه آنان نیز همچون ما در مسیر موج اسلام قرار گرفتند، اما موج اول که موج غارت و ویرانی بود را ما ایرانیان دریافت داشتیم و آن را گرفته و در فرهنگ عرفانی و صلح خواهانه خود هضم کردیم و تا حدودی از آن خشونت زدایی کرده و سپس این اسلام تعدیل شده به هند رفت.

     

     امکانات روستاییان در ساحل شط علی - هورالعظیم

    اسلامی که تمدن هندوها را متاثر کرد، از طریق ایرانیان مسلمان شده، به شبه قاره هند راه یافت لذا می توان گفت از آنان که چیزی نکاست، بلکه به شکوفایی تمدن آنان هم افزود و یا کمک کرد؛ اسلامی که به هند رفت توسط میر سید علی همدانی ها، خواجه معین الدین چشتی ها، خواجه نظام الدین اولیاها، سید اشرف جهانگیر سمنانی ها و... به هند رفت که رافت و بزرگواری در این اهل معرفت موج می زد، علاوه بر این خصوصیات پسندیده صنعت، ساخت و ساز، حرفه و هنر پارسی را نیز اینان همراه با اسلام عارفانه و نرم خوی خود به هند بردند، بطوری که تنها میر سید علی همدانی با ششصد تن از اهل حرفه، صنعت، هنر و... که از مریدان او بودند، از سرزمین پارسیان به کشمیر رفت و علاوه بر بردن تحفه اسلام خود، هدایای بسیاری از جمله هنرهای صنعتی و زیبا، از جمله فرشبافی، مینیاتور، ساخت ظروف فلزی و... را از ایران به آنجا برد، و کشمیر را به "ایران صغیر" به لحاظ فرهنگ و هنر و مذهب تبدیل کردند.

    گرچه بعدها و در دهه های اخیر اسلام شبه جزیره عربی، سعودی مسلک و وهابی منش، در شبه قاره هند هم نفوذ کرده و اکنون اقلیت معتقد به روش "دیوبندی" وابسته به وهابیت و مَلَک سُعودها، بر اکثریت "بریلوی های" نرم خو و صلح طلب کشورهای شبه قاره هند (پاکستان، هند، سریلانکا، بنگلادش، مالدیو و...) نسبتا حاکمیت و تسلط یافته اند و این سرزمین صلح، عبادت، عرفان و آرامش را به منبع تروریسم، قتل و کشتار تبدیل کردند، در آتش خون هایی که آنها به پا می کنند، مسلمان و غیر مسلمان در حال سوختن است، اما این اقلیت دیوبندی به دلارها و تعالیم دانشگاه های مذهبی آل سعود و وهابیت در شبه جزیره عربی متکی اند و مثل اعتقادات شان پوشالی و نفرت انگیزند و اگر ملت های منطقه فرصتی یابند به زودی از این خباثت خود را رهانیده و پاک خواهند کرد.

     

    نقشه منطقه عملیاتی هور العظیم

    اما بدا به حال ما پارسیان که در همسایگی این اعراب شبه جزیره عربی نژادپرست و تندخوی زندگی می کنیم، و رسم همسایه نوازی آنان، در تجاوز و کشتار به ما بارها رخ نموده است، و حال، دوباره پس از سیزده قرن بعد آن هجوم ویرانگر، صدام نامی در حمایت کامل شبه جزیره نشینان عربی، اعلام کرد که می خواهد در کسوت و ردای خالد بن ولیدها، سعد ابی وقاص ها و... حلول کرده و سردار قادسیه ایی دیگر باشد، تا نبرد قادسیه را دوباره تکرار، تا یادواره آن غارت و تجاوز عظیم آن سرداران را تکرار و زنده کند، و سخن از "محمره" بودن خرمشهر و... تسخیر دوباره شوش گفت، او آمده بود تا دوباره از موقعیت اردوگاه نظامی بصره سود جوید و به فتح دوباره و غارت شوش، اَنشان، پرسپولیس و... اقدام کند.

     اما اینک رزمندگان ما از 31 شهریور ماه سال 1359 که این تجاوز آشکار سردار قادسیه جدید آغاز شد، تا سال 1366، سال ها بود که خون می دادند تا روند پیشرونده این تجاوز و متجاوزش را برعکس کرده، و او را که تا نزدیکی اهواز و دزفول پیش آمده بود، عقب رانده و اینک وجب به وجب به سوی بصره پیش می رفتیم، شهری که در سال 14 هجری توسط سردار مهاجم عرب عُتبه بن عَزوان به منظور دست اندازی به سرزمین پارس ابتدا در کسوت یک اردوگاه نظامی ساده ساختش را آغاز کردند، تا دو سال بعد در سال شانزده هجری با 800 نفر نفوس رسما تولد یافته، و اینک چند سالی بود که ما از شمال، جنوب و شرق به سوی این شهر پیش می رفتیم، گرچه این پیشروی وجب به وجب بود و خون های بسیاری از ما برایش صرف شد.

    پوشش نیزار و میدان های بزرگ فاقد هر گونه نی

    که موقع رفتن در این میادین ترس از دیده شدن و یا محاصره شدن در کمین دشمن همیشه آزارمان می داد

    البته فتوحات اعراب در میانرودان (بین النهرین) که با رحلت پیامبر اکرم و از زمان اولین جانشین پیامبر در مدینه، یعنی جناب ابوبکر آغاز شده بود، طولی نکشید که در زمان جناب عمر گسترش یافت و فتوحات آنان در این خطه از امپراتوری ایران به زودی به پایان تسخیرگرانه خود رسید. اما مهاجمان با ورود به سرزمین مزوپوتامیا (Mesopotamia و یا همان میانرودان)، شروع به بنیانگذاری شهرهای جدید با کارکرد نظامی – اردوگاهی کردند، مهاجمان به واسطه راهبرد تهاجمی و طولانی مدتی که برای خود در نظر داشتند، عمدتا زیستی اینچنین  نظامیگرانه را برای خود انتخاب و روند طولانی نبردهای آنان باعث شد که طی دوره های بلند مدت همین اردوگاه های نظامی را به محل زندگی دایمی خود تغییر و بعدها نیز آنانرا به شهرهایی برای سکونت خود و اهل شان تبدیل کنند و این نشان می داد که آنان از ورود به جمع، و زندگی در بین جوامع متمدن و ساکنان این خطه اِبا داشتند، از جمله این شهرها که به همین شیوه توسط مهاجمان در سرزمین میانرودان تاسیس شد و هم اکنون نیز به قیمت ویرانی شهرهای باستانی ایران در سرزمین تاریخی مزوپوتامیا از جمله هترا، تیسپون، حیره و...، پاگرفتند و ماندگار شدند، می توان به بصره، بغداد، کوفه، موصل و... اشاره کرد.

     اما اینک علت کناره گیری این مهاجمان از مردم و شهرهای باستانی میانرودان را من نمی دانم، آیا این به سبب و یا با هدف ویرانی شهرهای تسخیر شده و بازمانده از زمان حاکمیت امپراتوری ایران در میانرودان مثل هترا، حیره، تیسپون و... بود یا این که تازه واردان مغرور از اصل و نسب عربی خود نمی خواستند با "موالی" [1] کنونی ایرانی ساکن در این منطقه، در محل سکونت و اجتماع شان مشترک باشند، یا به دلایل امنیتی دست به انتخاب این نوع زندگی نظامی زدند تا در امنیت بیشتری، در خود و با خودشان زندگی کنند، و یا نمی خواستند خصوصیات صحرانشینی آنان را مردم متمدن میانرودان ببینند و خجل شوند، و یا سیل غنایم سرازیر شده در زندگی فقرای صحرا، که اکنون زندگی های جدید و مرفهی را برای خود رقم زده بودند، ممکن بود چشم ساکنان و صاحبان اصلی را خراش دهد و آنان را به قیام و اعتراض بکشاند و... نمی دانم دقیقا علت اردوگاه نشینی آنان چه بود.

     

    پوشش های غیر قابل نفوذ نیزار در هورالعظیم

    ولی بصره را آنان به سان دیگر شهرهای اینچنینی بر دهانه ورودی سرزمین میانرودان ساختند، تا از این جای پای نظامی استفاده کرده و از اینسو شوش، پرسپولیس (شیراز)، جی (اصفهان)، راگا (ری)، صد دروازه (دامغان – شاهرود)، توس، مرو، بلخ (افغانستان)، فرارودان [2] و... را مورد هجوم مرحله ایی و ادامه دار خود قرار دهند، و از سوی دیگر راه تیسپون، نهاوند، هکمتانه (همدان)، قفقاز و... را در پیش گیرند، لذا بصره از شهرهای تمدن ایران باستان در سرزمین مزوپوتامیا نیست، بلکه شهریست که در سال 14 هجری آنرا مهاجمین در نزدیکی خرمشهر کنونی به عنوان اردوگاه نظامی ساختند تا به فتوحات شرقی خود در این سو ادامه دهند و با وسعت یافتن این اردوگاه نظامی، البته تبدیل به شهر بصره در کنار اروندرود گردید [3]

    سرزمین هایی که در عرض چند سال تمامش را از "آمِد" [4] تا "حیره" [5]، اجداد ما به این قبیله نشینان شبه جزیره عربی با خیانت، خودباختگی، بی لیاقتی تخت نشینان و لشکریان شان باختند، حال ما بعد از بیش از سیزده قرن باید هر ساله یک عملیات بزرگی را در پایان هر سال به پا می کردیم تا موجی بزرگ از خون جوانان ایران زمین بپا کنیم، تا دشمنی که می خواست قادسیه را دوباره تکرار کند را در خون خود غرق کنیم، و وجب به وجب آنرا از آنان پس بگیریم، حکایت نبردهای خونین کربلای چهار، پنج و والفجر هشت [6] و پیش از آن بدر و خیبر که سالی یک بار در همین هنگامه های زمستان و بهار شروع می کردیم، تا با اهدای قربانی های بیشمار قدم به قدم پیش رویم، در همین راستاست.

     

    نقشه عملیات خیبر در منطقه هورالعظیم و جزایر مجنون

    بهار در هور بزرگ هویزه [7] یا همان هورالعظیم بود که به نظر می رسید که هنوز در این ابتدای سال سال 1366 راهبرد برنامه ریزان جنگ طبق معمول این چند ساله، باز بر آزمودن شانس جنگی اشان در نبردهای حاشیه شهر بصره قرار دارد و در حال و هوای حملاتی دیگر از این نوع در اطراف این شهر افسانه اییند. و شاید به همین دلیل هم بود که در بهار آن سال واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم، به منطقه "شط علی" [8] منتقل شد و ماموریت شناسایی در آنجا را دریافت داشت، شط علی منطقه ایی در قسمت شمالی و سمت راست جاده "حچرده" و یا همان پد خندق بود و این شاید شمالی ترین نقطه ایی بود که در دل نیزارهای بی پایان این هور عظیم قرار داشت و راهبران جنگی، امسال نیز برنامه هایی را برای عملیاتی دیگر، در حاشیه بصره و در شمالی ترین نقطه ممکن آن در سر داشتند، و شروع کار شناسایی هایی ما در شط علی، شاید گواهی درست بر این امر بود که امسال و در پایان سال 1366 شمالی ترین نقطه در حاشیه بصره، مد نظر موج خون آفرینی امسال ما خواهد بود؛

    و در مقابل جنوبی ترین نقاط که در حملات عملیات والفجر هشت در سال 1364 به حاشیه جنوبی بصره و از فاو که از دهانه خلیج فارس آغاز شد، و یا حملات سال 1365 که از جبهه میانی آن یعنی خرمشهر و در منطقه شلمچه درست در مقابل بصره انجام شد، هر چه به سمت شمال می رفتیم، ایستگاه حسینی، کوشک، طلائیه و... خاطرات عملیات های قدیمی تر مثل بدر و خیبر که در سال 1363 صورت گرفتند، را یادآوری می کرد و نهایتا هم، اکنون در ابتدای سال 1366 یکی از کاندیداهای شروع حمله زمستانه به سوی بصره، در نقطه آخر در شمالی ترین نقطه این جبهه، یعنی در "شط علی" [9] قرار داشت که آخرین نقطه ایی بود که فکر کنم در هورها، دارای پتانسیل لازم برای پیاده کردن نیرو و سرازیر کردن آنها به سمت بصره را در مسیر شمالی – جنوبی داشت و انتظار میرفت امسال و در سال 1366 هجومی را برای تصرف و یا نزدیکی به شهر بصره را از این ناحیه باز برای چندمین بار تجربه کنیم.

     

    حرکت با قایق در آبراهه های هورالعظیم

    این شناسایی ها فکر کنم یک ماه و یا 45 روز کم و بیش در این منطقه ادامه داشت، بین جاده شط علی که در واقع خط اول بی نیروی ما در این ناحیه بود، تا منطقه حضور دشمن در خشکی فاصله ایی بسیار زیاد بود و طبق یک قرار داد نانوشته با دشمن، آب های هور عظیم به عنوان حایل بزرگی بین ما و آنان قرار داشت و انگار بین ما و دشمن توافق شده بود که در این نقطه از تقابل جنگی، نیرویی نداشته باشیم و این قسمت تقریبا خالی از نیروهای ما، و رها باشد و به جز پاسگاه های آبی معدودی که در دل هور و در نزدیکی های دشمن بودند، و نقش سنسور برای اعلام هجوم احتمالی دشمن و رصد تحرکات آنان را بازی می کردند، اینجا استحکامات خاصی بدان معنی معمول در خط پدافندی جاده حچرده و یا پد خندق، در مقابل دشمن وجود نداشت، و البته اگر دشمن هم تیری معمولی را روانه ما می کرد و می انداخت، به ما در این سوی هور نمی رسید، مگر این که با توپخانه و ادوات سنگین ما را زیر آتش می گرفتند، و در مقابل هم وضع به همین منوال بود.

     لذا به دلیل وسعت زیاد هور حایل بین ما و دشمن و به دلیل مسافت زیادی که بین خط خودی و دشمن وجود داشت، عملیات شناسایی ها نیز طی سه مرحله به انجام می رسید، تا ما خود را به دشمن برسانیم، ابتدا با قایق موتوری مقدار زیادی از راه را در دل هور به سوی دشمن پیش می رفتیم، این حرکت به جلو آنقدر ادامه داشت که دشمن طبق معمول صدای موتور قایق ها را در دل هور می شنید، و نمی شد بیشتر از آن به دشمن با قایق موتوری نزدیک شد، سپس در نزدیکی های دشمن قایق ها را در محل امنی دور از دید پارک و استتار می کردیم و از آنجا به بعد از قایق های کوچک و دو نفره ایی که "بلم" نام داشت، استفاده می کردیم و پاروزنان به سمت دشمن پیش رفته و به آنها نزدیک و نزدیکتر می شدیم، و در نقاطی هم که دیگر بسیار به دشمن نزدیک شده بودیم، و استفاده از بلم هم غیر ممکن بود، باز بلم ها را در دل نیزارها مخفی و استتار کرده و از آنها پیاده شده و در آب پیاده راه می پیمودیم. تا به پاسگاه های آبی دشمن و یا خشکی محل استقرار آنها در دل هور و یا انتهای هور و به خشکی محل استقرار دشمن می رسیدیم.

     

    مرغان دریایی هورالعظیم

    این شناسایی ها اگرچه در دل هور و عمیق بود، ولی در عمق مواضع دشمن نبود و صرفا به ترسیم کالک و نقشه از آبراهه ها، و گزارش وضعیت آن از نقطه رهایی در خط خودی تا رسیدن به خط دشمن را شامل می شد، از مهمترین کارهای ما در این شناسایی ها تمرین حرکت در هورها بود تا در شب عملیات احتمالی بتوانیم راه خود را در میان این آب ها و آبراهه های یک شکل و بدون هیچ عارضه طبیعی متمایز، که چیزی جز آب و نیزار نبود، بیابیم و جهت خود را تشخیص داده و بر اساس آن شاخص تنظیم و گم نشویم، و در اثر این آمد و رفت ها مسیر را خوب یاد بگیریم، مهمترین عوارض طبیعی و شاخص های تمایز در این مسیر بین ما و دشمن، تنگی و گشادی آبراهه ها، کچلی و یا تراکم نیزارها، نوع پوشش طبیعی نیزار و... بود.

     مَثَلِ کار این شناسایی و تمرین شناخت تمایزها در عین یکرنگی و یک شکل بودن، مثل افراد چشم بادامی شرق دور آسیاست که اگرچه برای ما مردمان چشم بادامی شرق دور آسیا همه یک قیافه و یک شکل و غیر متمایز به نظر می رسیدند، اما آنها خود کاملا از هم متمایز و متفاوت بودند و خودشان کاملا این تمایز و تفاوت را می دانستند و می توانستند آنرا به خوبی تشخیص دهند، فقط برای ما که در بین آنان زندگی نکرده بودیم، این تمایزات ناشناخته و قابل تشخیص و تمایز نبود.

     

    پوشش نیزار و میادین بدون نی در هور عظیم

    دانشگاه دهلی یکی از مراکز دانشگاهی هند است که عده زیادی از چشم بادامی های زردپوست کشورهای شرق دور در آن تحصیل می کنند، برای ما تشیخص این که این چشم بادامی ها از کدام کشورند مشکل بود و غالبا هم در تشخیص آن اشتباه می کردم و به واسطه اختلافاتی که بین این چشم بادامی های یک شکل و یک قیافه وجود دارد، از این تشیخص اشتباه من گاه دلگیر هم می شدند، مثلا اگر یک کره ایی را چینی و یا ژاپنی تشخیص می دادی، به آنها برمیخورد که آنها را به شکل دشمن شان دیده ام، و یا بالعکس اگر یک چینی را ژاپنی می دیدی و یا اعلام می کردی همین حالت دلگیری را در چهره اش مشاهده می کردی، یکی از همکلاسی های ما در این دانشگاه خانم راهبه مسیحی مُسِنی اهل کره جنوبی بودند که او به واسطه ترک دنیا و اشتغال به مراقبه های مذهبی که داشت، مهربان و اهل مدارا بود، من به او می گفتم شما چطور تشخیص می دهید که این آقا و یا آن خانم کره ایی، یا ژاپنی و یا چینی و... است، او پاسخ داد، مثل آب خوردن برای ما تشخیص این تمایزات آسان است.

    ولی حقیقتا برای من این امر خیلی نامشخص بود، و وقتی که با این چشم بادمی ها که روبرو می شدم، تشخیص این که اهل کدامیک از کشورهای شرق دورند، ناممکن بود، ولی آنان خود، حتی بدون سخن گفتن و یا شناخت قبلی هم، کشور و حتی منطقه محل زندگی همدیگر را از شکل صورت همدیگر هم تشخیص می دادند، چون خارجی های زیادی از این قسم در دانشگاه دهلی بودند، من از او خواستم وقتی بعد از کلاس که عازم خوابگاه هستیم، با هر چشم بادامی که برخورد می کنیم، ابتدا من بگوید، اهل کجاست و بعد او بگوید اهل کجاست، و در مرحله سوم وقتی این فرد به ما می رسید، من بلافاصله تشخیص ها را از خود آن فرد چک کنم، و با این آزمون می دیدم که تشخیص های این همکلاسی ام در اکثر موارد درست از آب در می آمد، آری او در میان آن همه کشورهای چشم بادامی نشین، که همه برای ما یک شکل و یک اندازه و... به نظر می آمدند، آنها را می شناخت و تشخیص می داد، زیرا او با آنها زندگی کرده بود، تمایزات آنانرا می توانست، ببیند تشخیص دهد.

     

    رزمنده ایی در حال قایق رانی در هور

    اینجا در آب و نیزارهای یکجور و یک شکل منطقه شط علی هم برای کسی که با این منطقه شرایطش آشنا نبود و در آن زندگی نکرده باشد، شاید همه جا یکدست و یک شکل باشد، ولی برای مردمی که در آن زندگی می کنند، در همین یکدستی و عدم تمایز، می توان خوب تمایزات را دیده و آنرا آدرس داد و ما هم در طول این شناسایی ها به قدر ضرورت، و با احتیاط کامل و حساب شده، آنقدر می رفتیم و می آمدیم که چنان راه بلد شویم که در همین شرایط یکدستی، تمایزات را ببینیم و تشخیص دهیم و بتوانیم در این شرایط بی شاخصی و یکجور، آدرس هم در مسافت معین بدهیم.

     تیم های شناسایی ما معمولا در این منطقه روز کار شناسایی خود را انجام می داد، چون با توجه به پوشش گیاهی منطقه دیدی روی ما در دل نیزار نداشتند، این در حالی است که در مناطق دیگر (کوهستانی و دشت) شناسایی ها حتما در شب صورت می گرفت، تیم شناسایی ما معمولا شش نفره بود، و در همان ابتدا آب و خوراک کافی و بنزین لازم برای قایق موتوری را برداشته و حتی شرایط گم شدن احتمالی در دل هور را هم در نظر می گرفتیم و به دل هور می زدیم، راهی که رفتنش با خودت بود و برگشتش با خدا، اینجا شاخص ها زمان طی شده، شکل نیزار، عمق آب و... بود، تمام حرکت ها و کیلومتری که طی می کردیم را با گرفتن زمان حرکت و محاسبه از طریق استانداردهای میزان حرکت به جلو در حالت های مختلف حرکت، در هنگام پیش روی به سوی دشمن تعیین و محاسبه می کردیم، مثلا حرکت از ساعت فلان، رسیدن به نقطه شاخص فلان، تعویض قایق و سوار شدن به بلم، زمان پارو زدن ها و حتی تعداد پارو زدن ها را می گرفتم، و ثبت و محاسبه می کردیم، زمان ایستادن ها، و کسر این زمان از مقدار حرکت، همه و همه ثبت می شد.

    بلم سواری رزمندگان در هور البته بلم های شناسایی ما کمی کوچکتر و دو نفره بود

    من خود مسول گزارش نویسی تیم شناسایی بودم، کاری که دیگران از آن بیزار بودند و آنرا دوست نداشتند و حاضر بودند تمام مسیر را برای ساعت ها پارو بزنند ولی چند خط گزارش آن را بعد از بازگشت از شناسایی ننویسند، در واقع گزارش نویس این حرکت جمعی، مثل فیلم برداری و نقش آفرینی در نقش یک فیلم بردار در یک تیم مستندساز بود، که افراد زیادی در این صحنه و تیم، از کارگردان، بازیگر، تدارکاتچی و... هستند ولی آنچه حاصل کار یک تیم فیلم برداریست، همان چیزی است که از لنز دوربین وارد می شود و در روی نگاتیو دوربین ثبت می گردد، من از ابتدای مسیر تمام جزییات را تلگرامی روی کاغذهای کوچکی که در جیب داشتم می نوشتم و یادداشت برداری می کردم، تا اگر احیانا به دست دشمن هم بیفتیم چیز قابل فهمی برای آنان از این نوشته ها وجود نداشته باشد، و سریعا قابل نابودی باشد، و بعد از بازگشت این گزارشات نسبتا رمزی و نا مفهموم به گزارشی معنادار و کامل تبدیل می شد.

    وقتی از قایق پیاده می شدیم و با بلم به سوی دشمن پیش می رفتیم، تیم شش نفره در سه بلم دو نفر، دو نفر پخش می شدیم و بلم ها با فاصله ایی نسبتا زیاد به طوری که همدیگر را ببینیم، حرکت را آغاز می کردند، این کار چند خاصیت داشت اول این که اگر دچار تله انفجاری دشمن شدیم فقط یک بلم منفجر می شد و دیگران به داد حادثه دیدگان می رسیدند، همین امر در مورد کمین دشمن هم صادق بود، که فاصله زیاد بین سه بلم حامل ما باعث می شد از غافل گیری همه ما در در یک زمان و یک نقطه جلوگیری می کرد و دیگران فرصت عکس العمل می یافتند و... معمولا در بلم ها دو نفر می نشستیم یکی در نوک بلم که به حالت دوزانو رو به جلو می نشست و پارو می زد و یکی هم در عقب بلم که راحت روی صندلی خاص عقب آن می نشست و پاهایش در جلو رها و راحت بود، لذا فرد جلو نشسته مرتب دچار خواب رفتگی زانو و پاها، به علت دو زانو نشستن روی یک سطح صاف و سفت بود، زیرا این نحو نشستن موجب قطع و یا اخلال در خون رسانی شریان رگ های پا می شد، لذا هر چند مدت یک بار این دو باید جای خود را عوض می کردند؛ فرایند این تغییر هم خود حکایت جداگانه ایی داشت و باید طوری ایستاده از کنار هم رد می شدیم که بلم ما با دو متر طول و چهل سانت عرض واژگون نشده و به درون آب پرت نشویم، و همین تغییر جا خود تمرین و آموزش زیادی را می طلبید که قبلا روی آن کار کرده بودیم. من به عنوان گزارش نویس مسیر، نوک بلم را ترجیح می دادم و اگرچه مسولیت ثبت حوادث و دیده ها را به عهده داشتم ولی پارو هم می زدم وموقع حرکت مواظب سیم های تله های انفجاری احتمالی دشمن هم بودم اما عمده کار پارو زدن ها با فردی بود که در عقب بلم می نشست و آنچه برای من مهم بود ثبت تمام آنچه می دیدم، و این که دقیق باشم که حساب هیچ چیزی از دستم خارج نشده و از قلم نیفتد.

     

     طبیعت زیبا و چشم نواز هورالعظیم

     به عنوان مثال، الان ساعت 12 و سی دقیقه، از این به بعد آبراهه تنگ می شود، نیزارها پرپشت و سبز، دید به جلو 20 متر، ساعت 12 و 35 دقیقه آبراهه به سمت راست بیست درجه کج می شود (با قطب نما پیچ و خم ها به درجه اندازه گیری و ثبت می شد)، حرکت مستقیم در آبراهه در جهت 130 درجه غربی به مدت نیم ساعت با متوسط سه پارو در دقیقه، به اطراف هیچ گونه دیدی وجود ندارد، سگ آبی ها در ساعت 12 و 40 دقیقه با شِرَپ و شُروپ از ده متری ما دررفتند،  ساعت 13 صدای صحبت کردن دشمن روی پاسگاه آبی آنها شنیده می شود، انگار آنان در حدود دویست متری ما هستند، رنگ آب اینجا روشن است، ارتفاع نیزار از سطح آب دو متر و نیم، عمق آب یک متر ونیم و...

    تمام آنچه می دیدم، می شنیدم، حتی گل هایی را که زیر پا لمس می کردم و حتی بو می کردم را در گزارش خود به ساعت، دقیقه و ثبت می کردم، شهید رضا قنبری می گفت این گزارشات خیلی مهم است، می دانی چه کسی آن را می خواند؟ گفتم نه، گفت این گزارشات بدون دخل و تصرف عینا به رویت فرمانده قرارگاه آقای شمخانی [10] می رسد لذا خیلی دقت کن که چیزی را از قلم نیندازی و با دقت و بی نقص باشد، البته ایشان خود نیز به عنوان سر تیم شناسایی گزارشات را مرور و چک می کرد و اگر اصلاحی و تصحیحی لازم داشت، انجام می داد و طی سلسله مراتب مرتبا گزارشات به قرارگاه که من نه آنجا را دیده بودم و نه می دانستم نقششان چیست و چقدر تصمیم گیرند و... ارسال می شد.

    مهمترین هدف اعزام کنندگان ما به این شناسایی ها گرفتن همین گزارشات برای تصمیم گیری های نظامی بعدی بود ولی مهمترین هدف ما در این رفت و آمد های پاورچین پاورچین و با احتیاط کامل راه بلد شدن بود، تا در هنگام شروع عملیات و در آن هنگامه اضطراب کم نیاوریم و گردانی را سرگردان ندانم کاری و بی توجهی خود نکنیم، زیرا ریختن قطره خونی ناشی از کم کاری و بی توجهی را حکم قتل و برای خود نقش قاتل قایل بودیم و هر اهمالکار را که در اثر اهمالکاریش مسبب شهادت نیروهای خودی شود را قاتل تلقی می کردیم و وجدانا خود را در این رابطه مسول می دانستیم و اگرچه حسابرسی دنیایی شاید اصلا در کار نبود، ولی وجدانا و آخرتی خود را شدید مسول می دانستیم، و برای همین هم با چشمانی باز و هوشیارانه طی مسیر می کردیم و به ثبت آنچه بود دقیقا مشغول بودم.

     

    اشکال مختلف نیزار در هور العظیم

    در این مسیر ها باید طوری می رفتیم که شکل سابق آبراهه ها، که تا پیش از رفتن ما وضع طبیعی آن نشان می داد که مدت هاست کسی از اینجا رد نشده است، هیچ گونه تغییری نکند، تا اگر کسی بعد از ما می آمد، آثاری از آمد و رفت ما بجای نمانده و دیده نشود، اینجا در حین حرکت هیچ نی تازه ایی نباید می شکست، اثری از چیزی باقی نباید می ماند که به آمدن ما دلالت داشته باشد، هیچ صدایی نباید از آمد و رفت ما شنیده می شد. در یکی از روزهایی که به انتهای آبراه رسیده بودیم و باید از بلم پیاده می شدیم تا پیاده در آب مسیر را ادامه دهیم زیر پایم سفتی و نرمی احساس کردم، خم شدم و دست در آب فرو کردم و آن را بیرون کشیدم، دیدم سینه بند خشاب است که نارنجک در آن پوسیده بود، گذشت زمانی که بر این بازمانده از عملیات های قبلی گذشته بود و باعث از بین رفتن این بازمانده از وسایل جنگی شده بود، نشان می داد که مربوط است به عملیات قبلی که احتمالا خیبر بوده است، و شاید آنطرف تر جسد رزمنده ایی و یا رزمندگانی که حامل این سینه بند خشاب بوده اند در دل هور وجود داشت، این امر نشان می داد که این آبراهه اولین باری نیست که مسیر رزمندگان ما برای عبور از هور بوده، بلکه قبلا هم از این مسیر عبور کرده اند، در عملیات بدر و خیبر که بسیاری رفتند و ماندند مثل باکری ها، و اکنون بعد سه سال باز عبوری دیگر را در حال تدارک بودیم.

    سرتیم شناسایی، ما را به سکوت و دقت مضاعف دعوت کرد، زیرا به پاسگاه آبی دشمن در دل آب که سنگر کمین آنها نیز بود نزدیک شده بودیم، به راحتی صدای آنان را که عربی، سخن می گفتند را در دل هور می شنیدیم، آنها روی شناوری مستقر بودند که وسعتش شاید صد و یا صد و پنجاه مترمربع بیشتر نبود. تیربار دوشکا در نوک پاسگاه آبی مستقر بود و دو سه قایق موتوری هم به شناور بسته شده بود که تدارکات و رفت و آمد آنان را به خشکی تامین می کرد، آنها بدون اطلاع از حضور ما به کار خود مشغول بودند و ما هم دزدانه و خاموش مشغول ورانداز امکانات آنان، تمامی آنچه را که می دیدم را در ذهن خود حک می کردم و از صحنه این دیدار دزدانه، فیلم ذهنی می گرفتم تا بعد از بازگشت آنچه دیده بودم را در قالب کلمات نوشته و یا در قالب نقشه ترسیم کنیم، تا آقای شمخانی از زاویه چشم ما کمین و پاسگاه آبی دشمن را ببیند. توصیف این سازه  باید به کروکی و نوشته تبدیل شده و راهی قرارگاه برای رویت آقای شمخانی می شد. میدانی نسبتا بزرگ خالی از نی بر دهانه آبراهه ایی که از خط ما شروع می شد و به خط دشمن ختم می شد، و فارغ از پیچ و خم ها و گشادی و تنگی آن، مثل جاده ایی بود که بین دو شهر کشیده شده باشد و آن دو را به هم وصل کند، و ما اینک بعد از سه سال به این آبراهه را برای عملیاتی دوباره شناسایی می کردیم.

    از هرگونه تکان و حرکتی که در نی ها ایجاد شود کاملا اِبا داشتیم، تا مبادا دشمن متوجه حضور ما شود، بسیار مواظب بودیم که عطسه و یا سرفه ایی نابجا ممکن بود، جان همه ما را تهدید کند، هرگونه صدای بی موقعی باید با فرو رفتن در آب خفه می شد، نگران سرفه های گاه و بی گاهی بودم که به واسطه خارش های ناحیه سر گلویم بدون کنترل خارج می شد، و این عارضه را از بعد از عملیات کربلای پنج گاه و بیگاه داشتم و نمی توانستم آنرا کنترل کنم، استشمام بوی سیر مانند بمب های شیمیایی که در پشت دژ خرمشهر در هنگامه عملیات کربلای چهار و پنج دشمن استفاده کرد و مرا دچار این عارضه کرده بود؛ اما ترس از دیده شدن توسط دشمن در این نقطه های پایان هور و در نزدیکی خاکریزهای دشمن، تمام فکر و افکارم را متوجه گلویم کرده بود تا مبادا در این نقطه دچار سرفه ایی نابجا شوم، اما چشمانم به سوی دشمن نشانه رفته بود و سعی می کردم از ثانیه ها برای دیدن و ثبت لحظه ها مدد گیرم، نگرانی، ترس و دلهره کاملا بر جانم مستولی بود چرا که دیده شدن علاوه بر دستگیری توسط دشمن و لو رفتن عملیات شناسایی و جان خودم و همسفرانم در این تیم را نیز به خطر می انداخت و این احساس وجودم را می لرزاند.

    ماهی ها هم زیر آب گاه نوکی به نقاط لخت تن ما می زدند و می ترسیدم حیوان دیگری مثل مارماهی های خطرناک هور هم هوس کنند تا گازی از گوشت تنم بکنند و ناخودآگاه و ناگهان صدایم را در آورند و دشمن را از حضورمان مطلع کنند و... و تمام احتمالات در ذهنم رژه می رفتند و می ترسیدم در این لحظه که چشم به جلو دارم و به منطور برانداز اسکله شناور آنان چشم دوخته ام توسط غواص دشمن شناسایی و محاصره و دستگیر شویم، در این لحظات دلهره تمام اشکال ممکن خطرها، ذهنم را پر کرده بود اما به خیر گذشت و کارمان تمام شد و راه بازگشت پیش گرفتیم، اینجا زبان فقط به اشاره حرکت می کرد و صدایی از دهانی خارج نمی شد و این چشم ها بود که ارتباط می گرفت و با همان چشم ها هم با هم سخن می گفتیم.

    نفس ها هم حتی به آرامی به درون می رفت و باز می گشت، در عین ترس و دلهره به آرامی و بی صدا بازگشتیم، اینجا در مسیر حرکت در هور تا رسیدن به خطوط دشمن و بازگشت، به نوعی خود را به خطر سپردن بود، در دل هور سرزمینی وسیع وجود دارد که نه دست ماست و نه دست دشمن، اینجا جایی است که در خطر غرق هستی، کافی است دشمن از رفت و آمدها مطلع می شد و با گذاشتن کمینی بر سر راهمان تیم شناسایی را غافلگیر کرده با خود می برد، دو سه جا بود که احتمال این خطر به اوج خود می رسید، یکی وقتی که در آب پیاده حرکت می کردیم که در بی دفاع ترین حالت قرار داشتیم و فرصت و فرار و مقابله به کمترین وضع خود نزدیک می شد، یکی مواقعی که وسیله نقلیه عوض می کردیم، مثلا بلم ها را که ترک می کردیم چند روزی شبانه روز در هور مخفی بود و بی نگهبان، و کافی بود دشمن جای آن را کشف کرد، آنها به راحتی می توانستند برای گرفتن ما در همانجا به کمین بنشیند و منتظر بمانند تا به هنگام مراجعه بعدی ما را غافلگیر کرده و دستگیر کنند، و یا در مسیر رفت و برگشت این وضعیت پیش بیاید، و یا حتی موقعی که قایق موتوری را ترک می کردیم و سوار بلم ها می شدیم، کافی بود آنها در محل قایق موتوری به انتظارمان بنشینند تا باز گردیم و ما را بگیرند، یا می توانستند ریسک خطر هم نکرده و بلم ها و یا قایق موتوری پارک شده و بی نگهبان را مجهز به تله های انفجاری کنند و بعد از آمدن ما با انفجارش همه ما را از بین ببرند، یا قایق موتوری را بردارند و ببرند و بازگشت ما را با مشکل اساسی روبرو کنند، آری کافی بود دشمن از طریق غواص ها، دکل های دیدبانی و... و یا هر حادثه ایی دیگر به تحرک دزدانه ما در هور پی ببرد، سناریوهای بسیاری از این دست روی این تیم شش نفره که نهایتا سه عدد کلاشینکف همراه داشت، کاملا قابل طراحی و اجرا بود.

    اما شناسایی های منطقه خطرناک شط علی به پایان رسید و به جز نوک یک داس مخصوص "نی بری" که کف بلم بود و هنگام سوار شدن ناخودآگاه روی نوک آن پا گذاشتم و در مغز پاشنه پای برهنه پایم فرو رفت و فریادم به آسمان رفت و تا مدت ها زخم عمیق آن قصد خوب شدن را نداشت، خراشی بر نداشتیم، در حالی که در آب و خشکی مارها و عقرب های خطرناک هور ما را تهدید می کرد، در حالی که شط علی از لحاظ مارها و عقرب های خطرناکش مشهور بود. اگرچه آنها بخشی لازم از چرخه طبیعی اکوسیستم منطقه بودند، ولی در خشکی و آب ما را تهدید می کردند. از زیر آب همواره خطر دستان غواص های سیاه پوش دشمن و هم نیش این مارها را حس می کردم. خصوصا موقعی که در نزدیکی های دشمن پیاده روی در آب داشتیم و شرایط بسیار حساس و خطرناک بود.

    آری به زودی سختی ها تمام می شود و دوره رهایی از آن به پایان می رسد، این عملیات شناسایی هم با تمام زیبایی ها و سختی اش به پایان رسید و به زودی شط علی را ترک کردیم، زیرا با تحرکاتی که دشمن در جزایر مجنون آغاز کرده بود باید عازم آنجا می شدیم، که حکایت آن را بعدا روایت خواهم کرد، متاسفانه مدت ها از این زمان گذشته است و به سختی سعی می کنم خاطرات آنرا را کندوکاو کنم، تا از لابه لای ذهن پراکنده ام آنان را منظم کرده و به خط نوشته ایی تبدیل کنم.

     

    [1] - اصطلاحی که اعراب برای مردم تحت سیطره خود در اثر فتوحات جنگی به کار می بردند، در متون تعزیه خوانی روستای گرمن هم هنگامی که امام حسین ع به یاران خود در زمان نیمه تمام گذاشتن حج بانک حرکت (الرحیل) می دهد از همین واژه از زبان امام استفاده می کنند که یاران ایرانی اش را به عنوان موالی یاد می کند، که من این نکته و بار معنایی آن را به دست اندر کاران این تعزیه خوانی متذکر شدم و قرار شد واژه ایی دیگر استفاده شود.

    [2] - ماورا النهر- آنسوی سیحون و جیهون - سمرقند و بخارا

    [3] - برگرفته از کتاب بین النهرین در زمان خلفای راشدین صفحه 20 نوشته آقای مصطفی حسینی طباطبایی چاپ ایران 1419 ه.ق

    [4] - دیاربکر کنونی در ترکیه در شمال میانرودان

    [5] - در نزدیک کوفه کنونی در جنوب میانرودان

    [6] - در مطالب همین سایت می توان به خاطرات این عملیات ها دست یافت

    [7] - تالاب هور العظیم  و یا تالاب بزرگ هویزه (هور الهویزه)، بزرگ‌ ترین هور، تالاب های استان خوزستان و یکی از بزرگ‌ترین تالاب‌های داخلی ایران است که در غرب استان خوزستان در انتهای رود کرخه در منطقه مرزی دشت آزادگان قرار دارد. این تالاب از آب‌های مازاد رود‌های کرخه، دویرچ و اروندرود تشکیل شده است.

    [8] - - شط‌ علی نام آبراهه، جاده ایی بیست کیلومتری و اسکله‌ و روستایی به همین نام  در هور بزرگ هویزه و در ناحیه شرقی پاسگاه مرزی کیاندشت می باشد، که با از عبور از هور به مرز ایران و عراق منتهی می‌شود. اینجا قبلا هم یکی از عقبه های شناسایی، آموزش و حمله در جریان عملیات خیبر بود و وقتی صدام برای اولین بار از سلاح شیمیایی در جنگ سود جست اینجا از نقاطی بود که حمله در آن انجام گرفت.

    [9] - شط‌ علی در زمان عملیات های هور (بدر و خیبر) به ‌عنوان یکی از نقاط حرکت قایق‌ها و بعنوان یک محور اصلی شناسایی و کسب اطلاعات از دشمن بود، این منطقه محل مناسبی برای آموزش غواصان و نیروهای اطلاعات و عملیات نیزبه حساب می آمد، در خلال بمباران های شیمیایی مناطق عملیاتی بدر و خیبر نیز شط علی اولین نقطه‌ای بود که مورد حملات سنگین شیمیایی دشمن قرار گرفت و جمع زیادی از رزمندگان در این منطقه مصدوم و یا به شهادت رسیدند. شط علی جای بود که بسیاری از نیروهای عمل‌کننده از این طریق با عبور از هورالعظیم خود را به این اتوبان بصره – عماره رسانیدند.

    [10] - رییس شورای عالی امنیت ملی در دولت آقای روحانی و وزیر دفاع ج.ا.ایران در دولت آقای سید محمد خاتمی

  • خاطرات 17 ماهه آخر جنگ، گرده رش و عملیات نصر 8

    سال 1366 حوادث خطرناکی را در بر داشت، مرحوم مادرم بعد از کلی عز و التماس و توجیه بالاخره موفق شد به مرحوم بابا بقبولاند که واجب المکه شده و حج بر او هم واجب شده است و باید به حج بروند، و بابا هم بعد کلی مقاومت اکنون تسلیم شده بود، عازم حج شدند، البته در زمان اعزام آنها به حج، ما در جبهه بودیم و در همان جبهه بودیم که در تاریخ 9/مرداد/1366 خبر آوردند که آل سعود به زائران کعبه در مکه حمله ور شده و در جریان راهپیمایی برائت از مشرکین آنان را کشتار کرده است، کلی نگران آنها بودیم که بالاخره خبر آمده که هر دوی آنها از این معرکه جان سالم به در برده اند و مرداد ماه بود که بعد از بازگشت شان از حج بود که به مرخصی رفتم و آنها از حوادث تلخ آن روز گفتند.

     

    پل بر رودخانه قلعه چولان پای قله گرده رش بعد از عملیات نصر 8

    عملیات نصر 8 پل ساخته شده بر رود قلعه چولان در پای قله گرده رش

     

    امثال این خبرهای بد دیگری هم در کار بود و آن این که امریکایی ها به بهانه حمایت از حرکت کشتی های کویتی در خیلج فارس مستقیم وارد جنگ خلیج فارس شده بودند، از جمله در آخر شهریورماه امریکایی ها مستقیما خود به کشتی "ایران اجر" به بهانه مین ریزی در خلیج فارس حمله نظامی کردند، و یا این که در اواخر مهرماه 1366 ناوشکن های امریکایی به جزیره رستم و تاسیسات نفتی آن به نام رشادت در خلیج فارس حمله کرده و آن را نابود کردند، جنگ در خیلج فارس آنقدر بالا گرفته بود و دشمن ما چنان جسارتی پیدا کرده بود که هر جنبنده ایی را در دریا مورد هدف قرار دهد که ناو استارک امریکایی را هم هواپیماهای دشمن به اشتباه مورد هدف قرار دادند و سی و هفت امریکایی را کشتند، البته رسما هم عذرخواهی کردند و یا اواسط شهریورماه دشمن با اعلام روز انتقام حمله گسترده ایی را به صورت هوایی در حمایت از کویت به تاسیسات دریایی و زمینی ایران کرد،  فرانسوی ها که گوی کمک نظامی به عراق را از همه ربوده بودند و از جمله هواپیماهای میراژ اف1 ، موشک های اگزوست، رادارهای رازیت و راپیر و... آنها اکنون عمق خاک ایران را در درسترس دشمن ما قرار داده بود، با ایران قطع رابطه سیاسی کرد، انگلیسی ها هم همینطور پیش از این سفارت ما را در لندن به یک نفر تقلیل دادند و بقیه دیپلمات های ما را اخراج کردند، عملیات شیمیایی دشمن علیه مواضع ما نیز گسترش یافته بود و علاوه بر نظامیان اکنون به شهرها داشت گسترش می یافت، به طوری که شورای امنیت سازمان ملل هم در این رابطه به داد آمده و در بیانیه ایی از این وضع در اواخر اردیبهشت ماه 1366 ابراز نگرانی کرد، اما حملات شیمیایی دشمن را پایانی نبود به طوری که در هشتم تیرماه سردشت مورد حمله شیمیایی دشمن قرار گرفت، اواسط مهرماه نیز سومار را مورد حمله شیمیایی قرار دادند، در آخر اسفند ماه نیز شهر حلبچه با گازهای شیمیایی وسیع دشمن در خونی عظیم نشست، عربستان و کویت هم که در حمایت از صدام در جنگ همه گونه حمایت دریغی نداشتند،  اینک رسما کویت حمایت از عراق را در جنگ با ایران اعلام کرده بود و دنیا حمایت لجستیکی خود را از صدام افزایش داد تا موشک های صدام اینک دیگر به تهران هم برسد و در همین وضع بود که اولین موشک آنها در تاریخ دهم اسفندماه 1366 در تهران فرود آمد.

     منطقه عملیاتی گرده رش - عملیات نصر 8

    اما عملیات موفق در تسخیر پد غربی در جزیره مجنون جنوبی، و ناموفق در حفظ آن ادامه داشت، که سازمان ملل متحد قطعنامه 598 خود را در تاریخ 29/4/1366 به تصویب رساند و بلافاصله صدام هم آن را قبول کرد، مفاد این قرارداد هم مهم بود، از جمله، اظهار تأسف از بمباران مراکز غیرنظامی و نگرانی از ادامه جنگ و گسترش آن، درخواست آتش بس فوری و اعزام هیات ناظر سازمان ملل متحد به منطقه جنگی، عقب نشینی طرفین از خاک همدیگر، آزادی اسرای طرفین در جنگ، همکاری طرفین با دبیرکل سازمان ملل متحد (خاویر پرز دکوئیار)، بررسی درباره آغازگر جنگ و میزان خسارت آن.  

    اما برگردیم به وضع خودمان در جنگ، بعد از بازپس گیری موفق پد غربی در جزیره مجنون، و از دست دادن دوباره آن به همراه تعداد دیگری از جوانان در این مسیر، به علت فشار دشمن، نشان داد که خاک جزایر مجنون را خون دیگر سیراب نمی کند و با نوشیدن خون جوانان ما بیشتر از پیش تشنه خون ما شده و طلب خون های بیشتری می کند؛ شاید همین امر باعث شد که این منطقه را به نیروهای تیپ 16 قدس گیلان که صاحب قبلی آن منطقه قبل از حمله به پد غربی بودند، بسپاریم و باز گردیم؛ و شاید بعد از همین عملیات بود که دیگر این امر بهتر از هر زمانی دیگر برای مسولین سپاه پاسداران هویدا گردید که دوران دست برتر ما در مقابل دشمن در مناطق جنگی جنوب به پایان رسیده و مسئولان سپاه پاسداران اینک با فهم این نکته، تصمیم گرفتند بخت عملیاتی خود را در مناطقی آسان تر دنبال کنند که دشمن اینچنین گستاخ و پر حجم و مصمم به دفاع نباشد، و لذا شمالی ترین مناطق تماس ما با دشمن در کردستان را هدف گرفتند، جبهه ایی که ارزش جنگی آن در مقایسه با مناطق اطراف بصره بسیار ناچیز بود، لذا بعد از شکست مجنون به کمتر زمانی در مردادماه 1366 به مقر قائمیه [1] خود در دزفول بازگشتیم و برخی به مرخصی رفتند.

    از این بالا روی جاده ها دید کافی وجود دارد

     

    دیری نپایید که ماموریتی جدید از راه رسید، زمزمه های حرکت به سوی منطقه کردستان داشت درز می کرد، و در تابستان همین سال به سوی کردستان به راه افتاد، باز باید تغییر منطقه می دادیم و باز از این لحاظ برایم خوشحالی آور بود، و واحد اطلاعات و عملیات به عنوان پیشقراول نیروهای رزمی، اولین نیروهایی بودند که باید راه خود را به سوی این مناطق در پیش می گرفتند. آری اینک مقصد ما مناطق کردستان بود که برعکس مناطقی که تا به حال عملیات می کردیم، در بالاترین نقاط نقشه تماس ما با دشمن قرار داشت و منطقه ایی در مقابل شهر سردشت در کردستان ایران و شهر ماووت در استان سلیمانیه در کردستان عراق قرار داشت و ما باید روی آن در آینده عملیات می کردیم.

    همین امر و ماموریت ابلاغی جدید، باعث شروع انتقال تیپ 12 قائم به مناطق غرب و شمالغرب جبهه ها شد در حالی که عقبه اصلی و خطوط پدافندی اش در هور العظیم (جاده خندق) و دزفول (مقر قائمیه) قرار داشت، حال باید برای خود جای پاهایی در میانه راه و مقصد تدارک می دید، تا بتواند بین جنوب و شمال نیروهای خود را بهتر تغذیه و تدارک نماید، لذا ضرورت ساخت مقری در میانه راه جبهه شمال و جنوب و در باختران آن روز و کرمانشاهان امروز، مطرح و مقدمات آن مهیا گردید، این مقر را هم که در نزدیکی سه راهی "کوزران" ساخته شد را مقر "صادقین" نام نهادند ولی از نام صادقین کمتر استفاده می کردند و ساکنین آن، بیشتر آنرا به مقر کوزران و یا باختران می خواندند، زیرا در منطقه ایی به همین نام ساخته شده بود. مقر در دهانه دره ایی قرار داشت که چشمه ایی پر آب از آن جاری بود، این مقر در هشت کیلومتری حاشیه سمت راست جاده باختران – اسلام آباد قبل از تنگه "چهارزبر" و در 35 کیلومتری کرمانشاهان بعد از "ماهیدشت"، قرار داشت که مکانی برای آموزش و استراحت نیروها بین مقر قائمیه در دزفول خوزستان و "مقر گردویی" در نزدیکی روستای "بیژوه" در کردستان تلقی می گردید.

    اینجا کندن سنگر بسیار سخت است زیرا زمین سنگی است

     

    اما موقعی که ما در اولین روزهای شروع ماموریت تیپ به سمت کردستان حرکت کردیم از "مقر گردویی" و "مقر کوزران" خبری نبود، ما مستقیم از دزفول به مقری مختصر در حاشیه سقز منتقل شدیم و در ساختمان یک مرغداری غیرفعال که استیجاری بود، مستقر، و کم کم نیروهای دیگر واحد های رزمی و پشتیبانی تیپ 12 قائم هم از راه رسیدند و در مقری در بیست کیلومتری سقز در جاده دیواندره به نام "مزرعه شایلو" که آن نیز استیجاری بود، استقرار یافتند، اینجا تا قبل از راه اندازی مقر کوزران، مقر عقبه تیپ 12 در منطقه غرب کشور بود که پشتیبانی نیروها از این مکان صورت ی گرفت و حدود یکصد و هفتاد کیلومتر با منطقه جنگی که قرار بود در آن عملیات انجام دهیم، فاصله داشت.

    مدت ها در این مقر حضور داشتیم و کاری جز صبر و انتظار برای انجام وجود نداشت، رادیو وسیله وقت گذرانی ما شده بود و برنامه های رادیو، را به عنوان تفریح گوش می کردیم، سرکی هم به رادیوهای خارجی می زدم، هرچند چندان این کار معمول نبود و اخبار را از این طریق دنبال نمی کردیم، رادیو ضبط بزرگ سونی با ردیف امواج SW، این امکان را به ما می داد، اینجا دیگر رادیو با باطری های بزرگ کار نمی کرد که نگران تمام شدن باطری ها و با استفاده شخصی از آن در این مسیرها دچار عذاب وجدان شویم، زیرا از برق سراسری استفاده می کردیم، تا پیش از این در همه جا موتور برق تامین کننده روشنایی بود و بیشتر باطری بود که رادیو ضبط ما را راه می انداخت، و همین ما را در استفاده از چنین وسایلی محدود می کرد، این که مرتب درخواست باطری بزرگ از تدارکات واحد کنیم، کمی برایمان سخت و عذاب آور بود، زیرا وجود و کارکرد این رادیو برای پخش اذان و... بود و گوش کردن صبح جمعه با شما و... چندان معمول نبود، و لذا اتصال به برق سراسری در اینجا برای ما نعمتی بزرگ بود.

     بازار سقز هم جذابیت خود را داشت ولی زیاد به خودمان اجازه نمی دادم که در سقز رفت و آمد داشته باشم، حکایت بریده شدن سرهای رزمندگانی که به دست ضد انقلاب افتاده بودند، خود مصیبتی دردناک بود که ما را در رفت و آمده و حضور در جاده ها محتاط می کرد. عبور و مرور در جاده های کردستان نیز خود حکایت خاصی داشت و باید در ساعاتی صورت می گرفت که نیروهای تامین جاده ها استقرار می یافتند و این نیروها نیز از صبح تا غروب آفتاب می آمدند و در هنگامه تاریکی وقتی که نیروهای تامین دیگر همدیگر را نمی دیدند، اتومبیلی نظامی آنها را جمع می کرد. امتداد جاده ها پر بود از پایگاه هایی که شامل برجکی بود و چند نیرو در آن استقرار داشتند. و روزها ماشین های نظامی هر چند صد متر یکی دو نفر را به نگهبانی از جاده می گمارد تا جاده ها از حمله به اتومبیل ها عبوری توسط ضد انقلاب مسلح تامین شود و گروه های ضد انقلاب موفق به کمین و یا توقف اتومبیل های عبوری نشوند، گروه های ضد انقلاب که زیر بلیط حزب بعث صدام فعالیت می کردند وقتی در جاده ایی کمین می زدند، نظامیان که هدف و سیبل اولیه بودند و مردم عادی را هم سرکیسه می کردند و از آنان به قول خود کمک مالی (یارمتی) البته با زور اسلحه می گرفتند و اینجا وقتی لوله تفنگ کسی به سوی شما گرفته شود، یارمتی که چه عرض کنم خیلی چیزهای دیگر را هم بی هیچ مقاومتی خواهند گرفت.

    معلم شهید مصطفی کیپور فرزند یزدان

    از غواص های واحد اطلاعات و عملیات - شهادت کربلای 4

     

    کلاس دوم راهنمایی را تازه چند روزی بود که در مهرماه سال 1364 شروع کرده بودیم که به جبهه اعزام شدیم، و در جبهه با این همه وقت آزاد، راحت می شد، هم جنگ کرد و هم ادامه تحصیل داد، یعنی کتاب های درسی را از واحد تبلیغات تیپ گرفت و با اتکا به خود و کمک همسنگران مان که بعضا در میان آنها دانشجو، معلم و سطوح بالاتر تحصیلی هم زیاد یافت می شد، ادامه تحصیل دهیم و در راه امثال شهید مصطفی کیپور [2] زیاد بودند تا شروع کرد و ادامه تحصیل داد و خواند و جلو رفت، زیرا مسولین آموزش و پرورش در دولت وقت هم با جبهه خیلی همکاری می کردند و این امکان را برای هر رزمنده ی متقاضی ادامه تحصیل در جبهه فراهم کرده بودند، تا فصول امتحانات، در هر نقطه که باشند حتی خط اول جنگ،آنان نیز بتوانند به همراه دیگر دانش آموزان عادی در سطح مختلف تحصیلی در کل کشور، در امتحانات کلاس های خود شرکت کرده و جلو بروند، اما انگار ما در دنیای جدید خود، نیازی به ادامه تحصیل احساس نمی کردیم، و شاید جنگ را آنقدر طولانی می دیدیم که بازگشتی برای خود به زندگی عادی تصور نمی کردیم و این جا نیز از شما جنگ می خواستند و جنگ هم با سواد و بی سواد نمی شناخت و همه در یک سطح و رزمنده تلقی می شدند و رتبه بندی درجه و... وجود نداشت، که به ملزومات آن بیندیشیم، و یا اینکه ما احتمال بازگشتی نمی دادیم و... که به ادامه تحصیل اقدام کنیم.

    معلم شهید مصطفی کیپور فرزند یزدان

    از غواص های واحد اطلاعات و عملیات - شهادت کربلای 4

     

    لذا من هرگز از این امکان استفاده نکردم و تا سه سالی که در جنگ بودیم، همان دوم راهنمایی ماندم، تا این که در سال 1368 بود که با پایان جنگ از جبهه اخراج شدیم و بازگشتیم، و اولین اقدامم پس از بازگشت مراجعه به مدارس ایثارگران و شروع به ادامه تحصیل در سال دوم راهنمایی بود، با این تفاوت که به علت تفاوت سنی با ورودی های سال دوم راهنمایی در این سال، دیگر ما رزمندگان نمی توانستیم، با دانش آموزان عادی در یک کلاس نشسته و ادامه تحصیل دهیم و این مجتمع های آموزشی ایثارگران در واقع همان مدارس شبانه بزرگسالان بود که مخصوص رزمندگان بود.

    اما اینکه مدت هاست که در این مقری در نزدیکی سقز حضور داشتیم و کاری انجام نمی دادیم، انگار پیش از موعد مقرر و بدون حساب و کتاب ما را به اینجا آورده بودند، نه تمرینی و نه آموزش به خصوصی در کار بود و نه صبحگاه و ورزشی، نه پیاده روی های آموزشی شبانه و... حالت قرنطینه بودیم و انگار کسانی دیگری فعال بودند و ما هم مثل فرماندهان خود، در انتظار حاصل کار آنها؛ همینطور هم بود نیروهای ما به صورت محدود در خصوص خط مقدمی که باید روی آن کار می کردیم، بررسی ها را شروع کرده بودند، بعدها به مرور متوجه شدیم عملیات باید در نقطه ایی خارج از مرز ایران و در خاک عراق در مقابل روستای "بیژوه" در بخش "آلان" سردشت انجام می گرفت، اخبار قطره چکانی می رسید و دارندگان این اطلاعات از گفتن آن تا موقع حرکت به سوی آنجا خودداری می کردند و به قول خودشان حیطه بندی اطلاعات اجازه نشر آن را نمی داد، البته این درست هم بود زیرا جامعه ما در آن شرایط مثل یک دهات کوچک بود که کوچکترین خبری مثل نم که در پنبه پیش می رود، منتشر می شد و بعضا در ارتباطات دوستانه به دیگر واحدها و گردان های رزمی و سپس از طریق تلفن به شهرستان ها هم می رسید، لذا خود ما هم اصراری به دانستن نداشتیم و خود را به فرماندهان سپرده بودیم که هر موقع صلاح دانستند بگویند و یا عملا کوس حرکت بزنند تا متوجه حرکتی بشویم. طمع جواسیس دشمن را در بین خود در عملیات شکست خورده کربلای 4 با پوست و خون خود چشیده بودیم و دیده بودیم که در صورت اطلاع دشمن از حرکات ما چه بلایی به سر ما خواهد آمد.

    حمل بار به جبهه و بردن مجروحین از طریق هوانیروز

     

    نمی دانم چرا، منطقه بیژوه جایی بود که برای من یادآور مقر خشن و اسارتگاه نیروهای ما در زندان "دوله تو" بود، جایی که نیروهای ما را ضد انقلاب شکنجه های سختی داده بودند، و اخبار تکان دهنده این خشونت زبانزد شده بود، گروه هایی با مشی سوسیالیسم و کمونیسم که در قصاوت گوی سبقت را از منافقین و داعشی های کنونی ربوده بودند، این از بیسوادی و بیشعوری نیروهایی است که خود پیاده نظامند و با پیاده نظام طرف طرف مقابل خود به وحشیانه ترین وضع برخورد م کنند و آنان را زجرکش می کنند، حال آنکه پیاده نظام همیشه پیرو دستورات مقام های مافوق خود است و البته مقامات در دو طرف همیشه حتی اگر همدیگر را به اسارت هم بگیرند شان یکدیگر نگهداشته و مسایلی را در مورد رقیب در تله گرفتار آمده رعایت می کنند، مجریان و پیاده نظام و مجری دستوراتند،و  بالاترین هدفی که در ذهن خود داشته باشند، اهدافی ملی، آرمانی و یا مذهبی است و آنان در واقع تابع دستور نظامات اداری و یا مقامات مافوقند، و تنها چنین محرک هایی است که آنان را به حرکت در می آورد، این اهداف کلی است و ناپسند و ناروا نخواهد بود و اگر هم باشد، مستوجب این همه ظلم در حق آنان نیست، ما وقتی از دشمن اسیر میگرفتیم دیگر هیچگاه شکنجه و یا کشتن او نظر نداشتیم، که این را مساوی ظلم و قتل دانسته و خود را در این صورت قاتل و ظالم تلقی می کردیم، ولی در مقابل ما دشمنانی بودند که به این الفبای مبارزه هم آشنایی و معرفت نداشتند لذا اسرای ما را به بدترین نحو مورد شکنجه و کشتار قرار می دادند، حکایت 175 غواص ما در عملیات کربلای چهار به دست دشمن افتادند و زنده زنده در خاک شدند و یا اسرای ما در همین زندان دوله تو از این قسم بودند.

    بعد از مدت ها حضور در اطراف سقز بالاخره شیپور حرکت زده شد، به سوی سقز حرکت کردیم و بعد جاده بانه را در پیش گرفتیم، تمام این مسیر برایم دیدنی بود، کوه های سر به فلک کشیده که البته در پس هر پیچ جاده ایی منتظر کمین مزدوران دشمن بودیم، در پای هر قله ایی انتظار به رگبار بسته شدن از بالا را داشتیم، اما طبیعت آن آنقدر زیبا بود، چشمه های آب که در کنار جاده دیده می شد و...، بالاخره به بالای گردنه ایی رسیدیم و سرازیری آغاز شد که از همان بالا شهر زیبای بانه دیده می شد، مسجدی در نزدیکی های سپاه بانه مقصد نماز استراحت مختصر ما بود، این مسجد پشت اداره پست شهر بانه قرار داشت، نمازی در آنجا خواندیم و استراحت کمی کردیم و باید باز حرکت را ادامه می دادیم جاده ایی به سمت سردشت ما را به سوی منطقه مذکور هدایت می کرد، و در نهایت با گذر از روستای آلوت (Alut) و سپس چومان و گذر از پلی که بر رود زاب کوچک (یا همان زاب صغیر) زده اند و به پل سیدالشهدا شهرت دارد، وارد خاک عراق می شدیم و به سوی شمال حدود 10 کیلومتر پیش رفتیم و تا نزدیکی های روستای بیژوه (Bejve) که از این سو در خاک عراق می توانستیم آن روستای ماسوله شکل را در ساحل ایرانی و مقابل رودخانه چومان به خوبی ببینیم که در دامنه دره ایی خود نمایی می کرد. یعنی درست در مرز استان آذربایجان غربی و کردستان که در واقع بیژوه اولین روستای استان آذربایجان غربی از سوی جنوب و در حاشیه مرز است.

    ابتدا در جایی که به مقر گردویی معروف شد، مستقر شدیم مکانی شیب دار در دامنه کوه که به علت تعدد درختان گردو در آن و استقرار چادرهای نیروهای رزمی و پشتیبانی تیپ 12 در آن، توسط ساکنانش بدین نام مشهور شد، البته با حضور و گسترش تعداد گردان ها، و واحدهای پشتیبانی رزم، و استقرار نیروهای ستاد فرماندهی تیپ در این نقطه، و اقدامات واحد مهندسی برای ادامه جاده به سوی منطقه ایی که باید روی آن عملیات می کردیم، از مقر گردویی تا آنجا چیزی حدود پانزده کیلومتر راه بود، نیروهای واحد به دره ایی جلوتر منتقل و به صورت منفرد و اختصاصی در آن جدای از نیروهای تیپ مستقر شدند که "به دره بقاع" [3] شهرت یافت، دره ایی کوچک اما جمع و جور و امن در مقابل بمباران های هوایی دشمن.

     

    اینجا دیگر زندگی در سنگر معنی نداشت، زیرا شدت بارش ها که گاه تا 72 ساعت بارش مداوم را هم می توانستیم ببینیم، و همین امر باعث شده بود تا سطح آب بالا بوده و کندن شیب ها برای درست کردن یک سطح صاف برای سنگرسازی در دل کوه باعث می شد که چشمه های جاری زیر سطح زمین بیرون زده و عملا سنگر سازی را با مشکل مواجهه می کرد، لذا بیشتر در چادرها زندگی می کردیم و آن هم باز مشکل داشت زیرا با هر بارندگی همیشه آب های جاری زیراندازها را خیس می کرد و زندگی در چادرها را هم غیر ممکن می نمود و...

    با استقرار در دره بقاع کار شناسایی ها هم شروع شد کالک ها و نقشه های نظامی منطقه پیش کشیده شد و ابتدا کار روی نقشه آغاز شد، اینجا باید روی قله ایی عملیات می کردیم که "گرده رش" [4] نام داشت که در پای آن و در همان نزدیکی ها، رودخانه چومان از ایران می آمد و با آب های رود "قلعه چولان" به هم اتصال می یافت و زاب کوچک را تشکیل داده، و بعد از پرآب کردن دریاچه سد "دوکان" در دل ایالت آشور که اینک بخشی از خاک عراق را ساخته است، ادامه می یافت تا خود را به دجله رسانده و عاشقانه و رقص کنان درغلتد و خود را به دامن پر مهر خلیج پارس برساند. این جا ما می خواستیم جبهه ایی را باز کنیم و ادامه اش دهیم تا خود را به سلیمانیه برسانیم و حال که بصره را نتوانستیم بگیریم، در گوشه ایی دیگر از سرزمین های سابق سرزمین پارس پیش رویم که اینک از ما جدا افتاده اند.

    از مرداد تا آبان ماه 1366 ما وقت داشتیم تا هم از جنوب به شمال نقل مکان کرده و مستقر شویم، و هم خود را برای انجام عملیات آماده کنیم، چهار ماه زمانی بود که همه اقدامات لازم برای انجام عملیات نظامی باید صورت می گرفت و مهیای عملیات باید می شدیم، ابتدا نقشه خوانی منطقه، سپس مطالعه قله گرده رش از مناطق اطراف آن، و در نهایت اعزام برای حضور در مسیری که باید ما را به پشت سیم خاردارهای دشمن می رساند، تا عملیات را آغاز و به فتح قله اقدام نماییم، هیچ قله ایی در آن نزدیکی ها بلند تر از گرده رش در اختیار ما نبود تا بر آن ایستاده و استحکامات دشمن را بر قله گرده رش تحت نظر بگیریم، اما قلل کوچکی در اطراف بود که تنها می توانست ما را در این راه کمک کند، یکی از آنها ارتفاع ژاژیله [5] است که در پای گرده رش قرار دارد و تا حدودی می توانستیم قسمت هایی از مسیر خود به به سوی فتح قله گرده رش را از اینجا رصد کنیم، به همین دلیل چند روزی را روی این ارتفاع حضور یافتیم و سنگر کنده و از آنجا با دوربین  اقدامات لازم را انجام دادیم، در آنسوی روستای بیژوه و رودخانه زاب کوچک، قله ایی بود که در اختیار دوستان تکاور ارتش بود، به آنجا هم سر زدیم و نامحسوس، مناطقی را که باید عملیات می کردیم و از این ناحیه بسیار دید خوبی هم داشت را زیر نظر گرفتیم، دوستان ارتش هم به خوبی در این رابطه سرویس لازم را دادند، آنان تشکیلات، افکار، رفتار و... خاص خود را داشتند و یگان های آنان از این سو مقابل گرده رش موضع گرفته بودند، و از مرزهای ما در مقابل هجوم احتمالی دشمن محافظت می کردند، آنها هم گاه گرفتار مین گذاری ضد انقلاب در جاده های منتهی به خط مقدم می شدند و باید در دو جبهه می جنگیدند، یکی گروه های ضد انقلاب کرد و دیگر دشمن بعثی که چشم به خاک ما داشت.

     البته دشمن هم همین وضع را داشت، آنها هم در دو جبهه می جنگیدند یکی با ما و یکی با گروه های کرد مخالف خود، از جمله "اتحادیه میهنی کردستان عراق" به رهبری جلال طالبانی، لذا دوستان ارتش هم می گفتند که هر روز جاده را از این لحاظ چک می کنند تا دچار مین های جاده ایی نیروهای نفوذی مزدور دشمن بعثی نشوند، دوستان ارتش در نوع نبرد، سلاح، استقرار و... با ما کاملا متفاوت بودند و تقسیم کار منظم و حرفه ایی، از مشخصات کار آنان بود که در این حضور و نشست و برخاست من با بخشی از تفکرات، منش، مشکلات و روش آنان برای جنگ، برای اولین بار آشنا شدم.

    بخش دیگری از شناسایی های ما حضور تیم های شناسایی برای مسیر یابی برای حمله به قله ایی بود که فکر می کردیم با گرفتن آن راه ما به سوی اهداف بزرگتر از جمله نزدیکی و تسخیر سلیمانیه باز می شود، اینجا در کوهستان یک احساسی داری و آن این که وقتی قله ایی در مقابل شما قرار دارد، فکر می کنی با فتح آن کار تمام شده است ولی زهی خیال باطل، با هر فتحی، قله ایی بزرگتر در مقابلت سبز خواهد شد که تسخیر آن کمتر و راحتر از این نخواهد بود، اما تا تجربه کردن اولین قله، اکنون این گرده رش بود که در مقابل ما مثل یک کوه عظیم و ترسناک ایستاده بود و بلندای خود را به رخ ما می کشید و فتح خود را سخت می نمایاند.

    پل ساخته شده بر روی رود قلعه چولان پای گرده رش بعد از نصر 8

     

    ولی برای رسیدن به اهداف مهمتر نباید از سختی ها نترسید و باید برای رساندن خود به قله و فتحش، حمله آخر را آغاز کرد هر چند ممکن است خسته باشی و دشمن مستقر و سرحال، و ما به دنبال راهی بودیم تا نیروهای گردان را برای حمله آخر به جایی برسانیم که بتوانند گام آخر و یا خیز اخر را در کمترین زمان ممکن و با کمترین خستگی و با قدرت تمام به انجام برسانند، و در این مسیر ما چند عملیات شناسایی شبانه را بدون ایجاد حساسیت به انجام رساندیم، شرایط هم خطرناک بود زیرا گزارشاتی از استفاده دشمن از رادار رازیت [6] در این قله حکایت می کرد که او را به کشف و شناسایی ما در تاریکی شب هم حتی کمک می کرد و این نشان می داد که گرده رش برای دشمن خیلی مهم بود، که از تمام امکانات فنی و نظامی و نفرات برای حفظ آن سرمایه گذاری کرده بود.

    شب که تاریکی خود را گسترش می داد سوار وانت تویوتا می شدیم و خود را به مقابل روستای دزلا (Dazla) می رساندیم، جایی که جاده سازی ها از میان گورستان آن روستا گذشته بود، و قبور را در برخی از موارد شکافته و در شیب جاده قبرهایی دیده می شد که  مثل غاری سنگی دارای دیواره و سقف سنگچین است و استخوان های فرد دفن شده، از این سوراخ و قبر شکافته شده، پیدا شده بود، اینجا از اتومبیل پیاده می شدیم و در یک ستون به سوی رودخانه قلعه چولان حرکت می کردیم و در ته دره رودخانه کوچکی در جریان بود که عمق آن تا زیر زانو بود و لذا پوتین های خود را پا در آورده، و نخ های آن را به هم گره زده و به گردن خود می آویختیم و سپس شلوارمان را هم تا بالای زانو گرد کرده و بالا زده از رودخانه با پای برهنه عبور می کردیم، و در آنطرف پاها را خشک کرده و جوراب ها را به پا می کردیم و پوتین ها را دوباره پوشیده دره را به سوی یال شرقی گرده رش بالا می رفتیم و تا نزدیکی های قله باید می رفتیم و بعد از بازرسی مسیر، قبل از صبح شدن و روشن شدن هوا باید دوباره باز می گشتیم، مهمترین ترسی که وجود داشت این بود که به وسیله رادار رازیت شناسایی شده و برایمان کمین بفرستند و دستگیر شویم، ولی خوشبختانه یا تکنولوژی کارایی لازم را نداشت و یا نیروهای بکاربرند آن دقت لازم را نداشتند، و یا این که می دیدند و نادیده امان می گرفتند، خدا می داند به چه دلیل ولی آنها نتوانستند ما را شناسایی کنند، و کار شناسایی راه های مناسب و منتهی به قله برای عملیات به پایان رسید.

     

    از عملیات پد غربی جزیره مجنون (30/4/1366) تا شروع این عملیات (29/8/1366) که به عملیات "نصر 8" مشهور شد، ما چهار ماه فرصت داشتیم که از جنوب به جبهه های مواجهه با دشمن در شمال نقل مکان کرده و مستقر و کارهای شناسایی و مقدمات رزم را انجام داده و آماده ساعت صفر حمله گردیم، و این ها به صورت برنامه ریزی شده جلو رفت و شب عملیات فرا رسید، برای رساندن نیروها به مکان حمله و خیز آخر بین 5 تا هشت ساعت پیاده روی در پیش بود و این را باید با پای حرکتی نیروهای گردان می سنجیدیم که و پیش بینی های لازم را می کردیم و در این مدت باید نیروها خود را به پای سنگرهای دشمن در بالای گرده رش می رساندیم، در این مسیر عبور از رودخانه قلعه چولان هم خود مصیبت خاص خود را داشت زیرا ارتفاع آب رودخانه بالا آمده بود و دیگر اینطور نبود که با در آوردن پوتین و بالا زدن شلوار، کار حل شود، آب بالا آمده بود و تا روی شکم باید در برخی از جاها در آب فرو می رفتیم. با همه این تفاسیر از رودخانه قلعه چولان گذشتیم و از تاریکی شب تا نزدیکی های سحر وقت داشتیم که از دامنه گرده رش بالا برویم، تا با این حمله و بعد از فتح قله گرده رش، از رود قلعه چولان عبور کرده باشیم و راه برای پیشروی به سوی شهر سلیمانیه را از طریق جبهه شمالی باز کنیم.

    ساعت از نیمه شب گذشته بود که در آخرین نقطه ممکن در نزدیک ترین نقطه ممکن به دشمن بودیم و آماده که خیز آخر را برداریم، باید بی صدا و حرکت اضافی منتظر رسیدن زمان حمله می شدیم، زمانی که با رسیدن دیگر یگان ها به نقطه حمله و آمادگی جمعی، از سوی هماهنگ کننده حمله در قرارگاه اعلام و دستور حمله صادر می شد، همینطور که نشسته بودیم و منتظر اعلام زمان هجوم بودیم زیر پایم کمی لیز خورد و مقداری از شن و خاک از دیواره کوه کنده شد، یهو دیدم مثل شبرنگ های فسفری که برای شاخص های آتش بارهای توپخانه که در شب می درخشیدند، اینجا و در زیر خاک نقاط کوچکی با همان رنگ فسفری شدید می درخشند، ابتدا شک کردم که ممکن است این ها ناشی از موادی باشد که به عنوان سنسور عمل کرده و حضور ما را در این نقطه مشخص خواهد کرد، ولی بعد از کمی بررسی متوجه شدم این ها کرم های شب تابی هستند که با بهم خوردن خاک بیرون آمده و در دل شب اکنون نور می دهند، خیلی برام شگفت آور بود، رنگ فسفری بسیار زیبا و دل انگیزی داشتند، نوع مصنوعی آن را در کنار دستگاه های خمپاره انداز دشمن در فاو که اینک به دست ما آفتاده بود، دیده بودم، ولی اکنون یک شبتاب فسفری طبیعی را می دیدم که از شفافیت و نور بیشتری به صورت طبیعی برخوردار بود.

    یکی از اعضا گردان قاطریزه

    ساعت به یک شب نزدیک می شد ولی هنوز خبری از حمله نبود، تا اینکه فرمانده هان دسته به جنب و جوش افتادند و انگار فرمان حمله در حال صدور بود و درست در ساعت یک و ربع بعد از نیمه شب بود که فرمان حمله صادر شد و یورش آخر آغاز گردید و دشمن در کمترین زمان ممکن تسلیم یورش برق آسای ما شد و نیروهای ما وارد خطوط دفاعی آنان در نوک قله شدند و حال باید از چپ و راست به پیشروی خود ادامه می دادند. لحظات سختی که جنگ به اوج خود می رسد، و هر شکست و پیروزی در این لحظات اساسی است.

    دسته ها و گروهان ها یکی پس از دیگری وارد خطوط دشمن می شدند و در داخل کانال های ساخته شده در روی کوه توسط دشمن پیش می رفتد، بچه های گردانی که وارد عمل شده بود از شاهرود بودند نبردها که کمی فروکش کرد ما هم به دنبال گردان به خطوط دشمن پا گذاشتیم، و تا هوا روشن شود از دستور بازگشت فرماندهی واحد تخطی کرده و ما هم همانجا ماندیم، زیرا همیشه مسولین واحد تاکید داشتند که نیروهای شناسایی بلافاصله بعد از درگیر شدن نیروهای گردان عمل کننده، باید باز گردند و این پایان ماموریت ما بود، ولی نگرانی برای نتایج و کنجکاوی های معمول نمی گذاشت که به این راحتی بعد از این همه، صحنه نبرد را به راحتی ترک کنیم و برگردیم، من به تعدادی از سنگرهای دشمن سری زدم و از تاسیسات آنان بازدیدی کردم و از سمت راست جبهه ایی که گشوده شده بود پیش رفتم و در سرازیری پشت جبهه آنان کمی جلو رفتم دیدم بهترین جا برای حمله متقابل دشمن از همین امتداد جاده ایی بود که خود دشمن از آن برای تدارک نیرو و تجهیزات در روی قله استفاده می کرد؛ و با روشن شدن کامل هوا دیگر ایستادن میسر نبود و دلمان مثل سیر و سرکه می چوشید لذا از همان مسیری که آمده بودیم، برگشتیم.

    خداوند عنایت خود را شامل بچه ها کرده بود و نیروهای عمل کننده در این عملیات به اکثر اهداف خود دست یافته بودند، از این لحاظ می گویم نیروهای عمل کننده، برای این که در این عملیات تیپ ما تنها نبود و تیپ و لشکر های دیگری هم روی نقاط دیگری از این قله عملیات کرده بودند که هر کدام مسولیت تسخیر قسمتی از آن راه به عهده داشتند، گرده رش در واقع یک قله نبود بلکه از چند قله تشکیل می شد مثلا در یال شمالی بچه ها نتوانستند کار را به اتمام برسانند. عملیات ها که در شب اول به پایان می رسد، مهمترین کار بعدی حفظ مناطق تسخیر شده و پاسخ به حملات متقابل دشمن است و این کار هم خود نیرو می خواهد و امکانات؛

     

     مهمترین مشکل ما بعد از شب اول عملیات نصر 8، عدم وجود جاده ایی بود که تجهیزات و مهمات را برای پشتیبانی به قله برساند، زیرا رودخانه قلعه چولان هم پر آب شده بود و عبور از آن مشکل شده بود و اگر عبور هم می کردی فایده ایی نداشت زیرا جاده ایی در ادامه در کار نبود، یکی از بخش های بسیار فعال تیپ در این زمینه مهندسی رزمی بود که از همان ابتدا که آمده بودیم مرتب در حال جاده سازی بودند و تا قبل از عملیات جاده سازی ها در مناطق پشت تقریبا تکمیل شده بود، ولی اتصال این جاده ها به جاده های دشمن خود کاری بود که باید انجام می گرفت، ولی نیروهای عمل کننده نمی توانستند به دشمن بگویند صبر کنید تا جاده ها تکمیل شود، همه می دانستند که این کار هم وقت زیادی خواهد می گرفت، اما چاره ایی جز مقاومت نبود

     تا قبل از این که جاده ها ساخته شود، مهمترین وسیله تدارک دیده شده برای حمل غذا و مهمات برای پشتیبانی نیروها در خط مقدم گذشته از چند هلی کوپتر که از طریق هوایی چند بار ما را تدارک کردند، حضرات قاطرهایی بودند که از قبل پیش بینی شده بودند، و ما به اینها می گفتیم "گردان قاطریزه" انصافا هم این حیوان خیلی مفید و صبور و مظلومی بود، از طرفی تیمار این نوع حیوانات در نوع خود تخصص خاصی را می طلبید، بستن بار بر روی تنش، رعایت مقدار بار از طریق محاسبه میزان مسیر و شیب و...، بستن یراق الات از جمله پالون و... همه و همه نیاز به انسان هایی دلسوز و آشنا به کار با این حیوانات داشت، که در مرحله نخست قدر وجود این حیوان منحصر به فرد را در این شرایط بداند، و دوم این که به خوبی از آن استفاده کند تا هم نیروی این حیوانات گرانبها در آن شرایط هدر نرود و هم زیادی از آن حیوانِ بدون جایگزین کار نکشند و از خطرات نیز آنها را حفظ کنند، قاطرها از جفت گیری الاغ و اسب بدست می آیند، حیواناتی کاری و قدرتمند که کار با آنها نیز ظرایف خود را دارد و حالا این حیوانات که تولید و تکثیر آنها خود کاری سخت است، دست بچه رزمنده هایی افتاده بود که الفبای کار با آنها را هم نمی دانستند، ما که داشتیم از گرده رش بعد از عملیات باز می گشتیم این حیوانات هم از همان مسیرهای مالرو [7] که ما دیشب آمده بودیم، با کوله باری از مهمات و... در حال صعود بودند، تا غذا و مهمات را به نیروهای عمل کننده در بالای گرده رش برسانند، اما بعضا دیده می شد که بار اضافی دارند و یا بار را به طرز مناسبی روی بدنش نبسته اند، و طوری روی این حیوان بسته اند که در حین حرکت به نقاط متحرک تنش برخورد دارد، و موجب سایش پوست تن این حیوان می شود، دلم خیلی برایشان سوخت زیرا این حیوان نه فریادی برای اعتراض کردن دارد و نه زبانی برای شکایت، که درد خود را بگویند و با همین وضع بالا می رفتند، من یکی دو مورد را به تیمارگران شان اشاره کرده و درخواست کردم به وضع شان برسند ولی مگر این موارد یکی دو تا بود که بتوان آن را درست کرد، دلم خیلی به درد آمد که اینها در این شیب زیاد دارند بار زیادی را هم بالا می برند و در عین سنگینی که باید تحمل کنند، پالان نازک شان باعث شده بود گوشه ها جعبه های مهمات هم به تنشان برخورد کند و با هر قدم که بر می دارند سایش دایمی را روی زخم هایشان نیز داشته و تحمل کنند، تا به قله برسند، البته تیمارگران این قاطرهای هم تقصیری نداشتند، و کسانی بودند که نه اسب دیده بودند و نه الاغ و نه قاطر و از ملزومات استفاده از این حیوانات بی خبر بودند، ولی درک یک زخم مربوط به سایش بار روی بدن و یا شل بستن یراقات پالان و... که دیگر چیزی نبود که کسی آن درک نکند، فقط کمی توجه به زیردست می تواند این موضوع را نشان دهد، زیرا همین یراقات را ما هم به نوعی روی تن خود می بستیم و قبل از حمله ساعت ها با وسواس تمام بند کوله و فانوسقه و کمربندهای مربوط به سلاح هایی را که می خواستیم با خود حمل کنیم را روی بدن خود تنظیم می کردیم و یا در روزهای آموزش و تمرین، بستن آن را در وضعیت های مختلف چک می کردیم که مثلا در حالت دویدن کلاشنیکف خود را کجای بدن خود آویزان کنیم که موقع حمله و یا دویدن و نشستن و راه رافتن بدن ما را مورد اصابت خود قرار نده و ساییدگی و زخم برایمان ایجاد نکند و این برای این حیوانات هم کاملا صدق می کرد، زیرا روی تن این حیوانات هم تجهیزات به همین صورت باید با وسواس بسته می شد تا حملش برایشان آسان و بی خسارت باشد.

    نمای بالایی از قله گرده رش و خطوط مین گذاری شده آن

    من پالون دوزها را در شهرمان دیده بودم و این که هنرمندانه چطور لایه زیرین پالان را از نمد و یا پارچه نرم می گرفتند و رویه خارجی آن را از قالی کهنه هایی درست می شد خود در جای خود کاری هنری و هوشمندانه بود و در این بین نیز مواد نرمی شامل نمد، پشم، لباس کهنه استاتید فن داخل پالون قرار می دادند تا همین امر سنگینی بار را روی تن حیوان کاهش دهد و مثل تکیه گاهی مناسب بار را از بدن حیوان دور کند و خطر برخورد بار را با نقاط متحرک بدن حیوان که در زیر بار قرار دارد، کم کند، قسمت های داخلی پالون را چنان از پشم کهنه و... سفت می ساختند که سفتی بار را گرفته و از سرایت آن به تن حیوان جلوگیری نماید، با این پالان ها سفتی و سنگینی بار را حیوان روی پشت خود احساس نمی کرد، اما متاسفانه محتوای پالان های این حیوانات از کاه بود و علاوه بر آن از حجم مناسبی برای دور کردن بار از بدن حیوان برخوردار نبود، این حیوانات سنگینی بار را زیر این پالان های شل و نازک احساس می کردند و هم در حین راه رفتن محل های تلاقی بین جعبه مهمات و ران عقبی حیوان وجود داشت باعث سائیدگی پشت شان می شد، و این نشان می داد که در این خصوص دقت کافی نشده بود و وضعیت رقت باری را برای حیوان رقم می زد،

    گذشته از این که تیمارگران این حیوانات آنها را برای چرا رها می کردند و این حیوانات که از میادن مین کار گذاشته توسط انسان ها بی خبر بودند، در حین چرا روی مین می رفتند و پایشان قطع می شد و در اینجا حق و انصاف این بود، که حال که در چنین شرایطی آنان را به کار گرفته ایم، حداقل مورد درمان قرار گیرند، ولی رها می شدند و... خلاصه بار ظالمانه جنگ را روی تن حیوانات یکی در اینجا و یکی در هور عظیم دیدم حیواناتی که بی گناه بودند و زیر پای ما انسان های جنگ طلب از حیوان وحشی تر، که اکنون آتش و خون بین ما در جریان بود داشتند، له می شدند و حتی توان فریاد کردن این ظلم و اعتراض کردن به وضع خود را هم نداشتند.

    ما که پایین رسیدیم بچه های مهندسی رزمی در حال احداث جاده ای دسترسی و از جمله پل بر روی رودخانه قلعه چولان بودند. کار ساخت پل بر روی رودخانه در جریان بود، ولی با زدن پل کار حل نبود زیرا باید در یک شیب بسیار زیاد جاده ایی نیز به سوی قله کشیده می شد که واقعا کار خارق العاده و بسیار وقت گیری بود. به مقر خود که رسیدیم اخبار دیگر مناطق درگیری هم رسید و متوجه شدیم که از همان ابتدای کار عناصر باقی مانده دشمن خود را جمع و جور کرده و به نیروهای 57 ابوالفضل ما پاتک زده اند و مقداری هم آنها را به عقب رانده اند و قرار شده بچه های لشکر ویژه شهدا به کمک آنان بروند. علاوه بر آن لشکر هفت ولی عصر هم با نیروهای لشکر 21 امام رضا در این عملیات ما را همراهی کرده اند.

    طبق معمول با بالا آمدن خورشید بمباران ها هم شروع شد، و این طبیعی هم بود، بالاخره در شب دوم دیگر نیروها و از جمله بچه های لشکر ده سید الشهدا کار مناطق باقی مانده از گرده رش را پاکسازی کردند و کار تسخیر آن به پایان رسید و با رسیدن نیروهای اتحادیه میهنی کردستان عراق که در حال جنگ با نیروهای صدامی بودند، کمی فشار دشمن روی گرده رش کم شد و آنها عملیات خود را در روز سوم روی ارتفاع ویولان آغاز کردند و همین شد که عملیات نصر 8 که به اهداف خود رسیده بود، تثبیت آن آغاز شد و دشمن به آنها مشغول شد و در طی یک هفته شرایط عادی تر گردید و دشمن تن به شکست داد.

    رودخانه قلعه چولان در پای گرده رش

    با گرفتن گرده رش جای پای مناسبی برای پیش روی در مسیر شمال شهر سلیمانیه باز شد و عملیات های بعدی هم این پیشروی قله به قله را نشان داد. اکنون مهمترین کاری که وجود داشت وصل کردن خطوط راه خودمان به مناطق به تصرف در آمده بود، که دیواره و شیب قله گرده رش به سمت ایران بود و شیب آن بسیار زیاد، و در این شیب مهندسی در حال ساخت یک جاده زیگزاک، بود. یکی از سربازان مهندسی رزمی تیپ ما کار خارق العاده ایی را انجام داد و یک بلدزر غنیمتی از دشمن را از شیب بسیار تندی به پایین گرده رش منتقل کرد، که وقتی من به مسیر طی شده آن نگاه می کردم با خودم گفتم که این مسیر را یک آدم پیاده هم نمی تواند حرکت کند شیب آنقدر زیاد بود که شاید پرت می شد، ولی این سرباز (پاسدار وظیفه) روی یک بلدزر سنگین دشمن نشسته و چنگک های شخم پشت بلدزر را پایین آورده بود و به حالت شخم کردن مسیر را به سمت دره صاف پایین آمده بود در حالی که مسیر شنی بود و هر لحظه احتمال درغلتیدن بلدزر چند ده تنی بود و این دستگاه اگر چپ می شد، هم راننده اش را زیر خود له می کرد و در پایین قله آهن پاره ایی مچاله شده در رودخانه قلعه چولان می افتاد، واقعا اگر دوربینی این عملیات را ثبت و ضبط می کرد شاید می توانست در کتب رکوردهای گینس ثبت شود، حرکت یک غول چند ده تنی در شیبی که اگر از پایین به بالا نگاه می کردی کلاه از سرت می افتاد.

    جالب این که در این عملیات رادار رازیت موصوف هم به دست ما افتاد و معلوم نشد با این تکنولوژی چرا آنان موفق به کشف تحرکات ما نشدند و عملیات تقریبا غافلگیر کننده بود.  این عملیات یک هفته به طول انجامید و دشمن تمام تلاش خود را کرد تا دوباره بر گرده رش مسلط شود ولی موفق نشد. عملیات نصر 8 از سحرگاه تاریخ 29/8/1366 با رمز یا محمد بن عبدالله آغاز و تا تاریخ 5/9/1366 ادامه یافت؛ بر شنگ قبور برخی از شهدای این عملیات که در مزار شهر شاهرود خفته اند، نوشته اند:

    مسیری که برای فتح گرده رش بالا رفتیم و این جاده ایی است که

    پرپیج و خم برای تدارک بر شیب آن ساخته شد

    - بسیجی شهید سید موسی حکیمی شاهرودی فرزند فقیه مجاهد مرحوم حاج سید اسماعیل حکیمی شاهرودی،  ولادت 1348، شهادت 29/8/1366 که در بلندی های گرده رش ماووت در منطقه عملیات ظفرمندانه نصر هشت به درجه رفیع شهادت نایل گردید روانش شاد و راهش پررهرو باد. حاسبوا قبل از تحاسبوا،  قسمتی از وصیت نامه شهید: "بدانید.... کوس رحلت را زده اند و توشه را معرفی کرده اند، توشه برگیرید و بیدار باشید. اکنون که زبان ها آزاد و بدن ها سالم و عضوها در اختیار و جایگاه وسیع و مجال بسیار است، مرگ نرسیده عمل نمایید." .

    214- شهید علی اصغر میر شاهی فرزند محمد تقی،  ولادت 1340، شهادت 4/9/1366 که در عملیات نصر هشت ماووت به درجه رفیع شهادت نایل گردید. در مسلخ عشق جز نکو را نکشند، روبه صفتان زشت خو را نکشند، گر عاشق صادقی ز مردن نهراس، مردار بود هر انکه او را نکشند.

    181- بسیجی شهید سعید محمدیون فرزند یدالله، ولادت 1345، شهادت 1/9/1366، که در عملیات بیت المقدس دو در منطقه گرده رش عراق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. قسمتی از وصیت نامه شهید: "ای کسانی که تعهد اسلامی داده اید و خود را مسلمان و پیرو خط امام می دانید آگاه باشید که امروز روز آزمایش است و صحنه صحنه عاشورا" شوریده نباشد آنکه از سر ترسد، عاشق نبود آنکه زخنجر ترسد.

     

     تصویر شهید سید ضیاءالدین شاهورانی

    فرزند سید محمد، متولد 10/فروردین ماه/1347،

    محل شهادت عملیات نصر 8 برای تسخیر قله راهبردی گرده رش،

    در تاریخ 29/آبان ماه/1366 در منطقه عمومی ماووت عراق

    شهید سید ضیا الدین شاهورانی از نیروهای واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم آل محمد بود که من بیش از دو سال بزرگتر بود و به کسوت پاسداری در آمده بود و به جنگ اعزام گردید، من وقتی او را می دیدم، یاد مرحوم آیت الله علی اکبر هاشمی رفسنجانی می افتادم، صورتی داشت بدون ریش و به قول عوام کوسه، با سرخی در پوست صورتش که نشان می داد از اهالی مناطق سرد و کوهستانی آمده است، بیشتر وقت ها این سرخی در صورتش هویدا بود، با قدی کوتاه که استعداد چاق شدن را نیز داشت، ولی کنترل می کرد که زیاد سنگین نشود، زیرا در جنگ چالاکی حرف اول را می زند، همیشه طوری لباس می پوشید که انگار باید آماده باشد، مرتب و منظم لباس می پوشید، و با به پاکردن یک جفت پوتین، دیگر نیازی به هیچ چیز برای پیدا کردن یک شکل رسمی شدن نداشت، به لباس پاسداری مغز پسته ایی که داشت خیلی علاقه داشت و همیشه آن را با آرم پاسداری و کامل می پوشید، البته بدون کلاه آن، شلوارش بیشتر مواقع گت کرده و با جوراب کامل، انگار شیک پوشی را در این طرز لباس پوشیدن می دید، پاسداری آن روزها حکایت از مردانگی در مقابل دشمن خارجی بود و بسیار افتخارآمیز بود، و لذا پاسداران یک سر وگردن از دیگران احساس بلندی می کردند و شهید سید ضیا هم به این امر واقف بود، لذا علیرغم این که شوخ طبع بود و گاهی به جاده طنز می زد ولی همیشه حریم نگهدار بود و به زودی صحنه شوخی را پایان می داد. اُورکت پاسداری کرده ایی داشت که همیشه تمیز و اطو کشیده، در بسیاری از موقع ها روی شانه هایش مثل داش مشتی ها می انداخت و عادت داشت که آن را نپوشیده همیشه مثل شنلی روی شانه هایش حمل کند، و با خود داشته باشد. این شهید بزرگوار هم در عملیات گرده رش در حالی که تنها 19 سال بیشتر سن نداشت، به شهادت رسید. خدایش رحمت کند و یاد و خاطره اش همیشه زنده باد.

     

     

    [1] - مقر قائمیه پادگان اصلی تیپ 12 قائم واقع در جاده درفول - شوشتر بود که به علت این که در ابتدای تحویل به ما در خرداد ماه 1365 سرزمینی بایر و فاقد هر گونه ساخت و ساز و یا آثار کشاروزی بود، و اسم خاصی هم نداشت به "سَر زَمین" مشهور شد که بعدها ساختمان ها، چادرها و نمازخانه هایی توسط گردان ها و واحدهای سازمانی مختلف تیپ در آن زده شد که گرداگرد این مساجد چادرهای گروهی نیروهای گردان ها نیز برپا شد و آن را به پادگانی تمام عیار تبدیل نمودند این مقر عقبه تیپ 12 قائم از ابتدای تاسیس در خرداد ماه سال 65 تا 1368 محسوب می شد که به شهر دزفول بسیار نزدیک بود و بچه کارهای خود را در این شهر پیگیری می کردند.

    [2] - شهید مصطفی کیپور فرزند یزدان، اهل شهمیرزاد سمنان، متولد 1342 که در تاریخ 8/10/1365 در خلال عملیات کربلای 4 به شهادت رسید، این شهید بزرگوار که بعدها فهمیدم شغل معلمی را داشته است از جمله غواصان واحد اطلاعات و عملیات تیپ 12 قائم بود که در شب هولناک عملیات کربلای 4 طعمه اطلاع دشمن از عملیات ما شدند، این شهید آنقدر نرمخو و آرام بود که رفتار و سخنش موجب آرامش در انسان می گردید، بی شیله پیله، بی هر گونه غرور و نخوت ناپسندی که این روزها در بین بچه مسلمان ها دیده می شود و می خواهند همه افکار خود را به تو تحمیل کنند و خود را محور تمام پاکی و نیکی می دانند و همه را می خواهند مثل خود ببینند و به کمتر از این رضایت نمی دهند، اما امثال شهید مصطفی کیپور را انگار قبل از آوردن به جنگ و وارد کردن در خیل رزمندگان به خط کش تواضع و فروتنی کشیده بودند و همه را یک قد و یک اندازه کرده و لذا در خود برتری در مقابل یکدیگر نمی دیدند، و اینجا بود که بین من بچه کلاس دومی و او که معلم مسلم بود تفاوتی دیده نمی شد و در یک کلاس شرکت می کردیم و هر کدام به نوبت مسول تمیز کردن محل زندگی و شستن ظرف ها و... بی هر گونه احساس خود بزرگ بینی و توقع احترام بیشتر از حد، زندگی می کردیم، او هرگز منتظر نبود که با توجه به اینکه معلم است وقتی وارد می شود از جای خود شاگردی مثل من بلند شود و جایی خود را به او دهد، او انتظار نداشت که مَنِ شاگرد دوبار شهردار و مسولت تمیزکاری شوم و او یک بار، او حتی برای من شاگرد هم از جای خود بلند می شد و احترام می کرد، او حتی نخواست که درس خواندن را همه به ما تحمیل کند و آنجا همه آزاد بودند و معلم و شاگرد در کنار هم  فخری به هم نمی فروختند و هیچ چیزی نشان برتری نداشت، الا تقوا که آن نیز از جبین اهل تقوا مشخص بود و نیاز به معرفی نداشت و کسی را انگیزه ایی برای خود نمایی و نشان دادن تقوای خود نداشت لذا او و من هر دو فارغ از سطح علمی و سنی در یک سطح دیده می شدیم. او به راستی فرزند خلف "یزدان پاک" بود، روحش شاد باد چقدر پاک و بی آلایش بود، این مرد.

    [3] - نمی دانم چرا به این نام از آن نقطه یاد شده بود، ولی این نشان می داد که اخبار لبنان چقدر روی بچه های ما تاثیر روانی داشت که اینجا را به یاد دره بقاع لبنان که خیلی برای ایران خبرساز شد به این نام نامیدند.

    [4] - "گرده" که به معنی گرد است و "رش" در فارسی از آرنج تا انتهای بازو می گویند، که به فارسی نام این قله به معنی "بازوی گرد" می توان معنی کرد.

    [5] - ارتفاع ژاژیله در عملیات نصر 4 در خرداد ماه 1366 به تصرف ما در آمده بود و اینک در یک راهبرد قله به قله کار داشت پیش می رفت.

    [6] - دولت فرانسه تعدادی رادار مراقبت زمینی با فناوری پیشرفته، دراختیار ارتش بعث قرار داد. این رادارها که ازنوع رازیت می‌تواند همه تحرکات و نقل‏ و انتقالات زمینی نیروهای ما را تا شعاع 14 و 30 کیلومتری دقیقاً کنترل کند. این رادارها که مجهز به سیستم اندازه‌گیری و سنجش انعکاس امواج الکترومغناطیس است، در مواضع پدافندی نصب می‏شود و به‏وسیله کلید تصفیه امواج، کلیه حرکت‌ها را مانند تلویزیون مداربسته منعکس می‌کند. رادارهای مذکور که می‌توان آنها را توسط نفر حمل یا روی اتومبیل نصب کرد، 70 کیلوگرم وزن دارند. رادارهای رازیت و راپیر قادرند اهداف ثابت را تا 14 کیلومتر و اهداف متحرک را تا شعاع 30 کیلومتر دقیقاً کنترل کنند. این دستگاه‌ها که به‏صورت خودکار عمل می‌کنند برای تجسس روی محورهای عملیاتی رزمندگان ما به کار می‌روند.

    [7] - به مسیرهای گفته می شود که در اثر رفت و آمد طولانی آدم ها و حیوانات شان در یک مسیر معین و طولانی بر پیکره کوه ها ایجاد می شود که از دو کلمه مال (به معنی حیوان) و رو (ریشه رفتن) ساخته شده است. بعضی از این مسیرها قدمت باستانی دارند

     

     

     ژاژیله قله ایی بر پای گرده رش

     

     

     

     

     

    روستای دزلا پشت ژاژیله و در پای گرده رش

     

    محل پیوستن رود چومان و قلعه چولان در پای گرده رش

    که با هم زاب صغیر را می سازند و به سوی سد دوکان پیش می رود

     

    محل پیوستن رود چومان و قلعه چولان در پای گرده رش

    که با هم زاب صغیر را می سازند و به سوی سد دوکان پیش می رود

    ازنمایی دیگر