شکوه نامه ایی در پیشگاه حضرت دوست

ایزدا!

زمینِ تشنه امان در انتظار بارش توست

که گر تو ببارانی، بی نیاز خواهیم شد

اما افسوس که در بارشگاهِ نعماتت،

باز باید در جستجوی هزار نعمتِ نایاب بود

چشمانمان به آسمان ماند و سفید شد،

اما دریغ از پاسخ هزار سوال بی جواب

خالقا!

کاش بی نیازمان می آفریدی،

و اگر نیازمندانمان می خواستی، نیازمند به خود می کردی، نه غیر خود

نان و آب مان را در بستر خاک و دل سنگ نهادی

بدتر از آن

ما را ز بستر وجود بی نیازت، سراسر نیاز سرشتی؟!!

این تناقض و بی معنی نیست؟!!

خود تو بی نیاز باشی، و ما سراسر نیاز؟!!

حال چگونه، خداگونه باید بود؟!!

در حالی که دائما کاسه گدایی به دست، از این در به آن در، در جستجوی محبتی و یا نعمتی

چگونه باید انسانی خداگونه بود، حال آنکه تو بی نیازی و ما سراسر نیاز

خدایا!

در این بستر نیاز، بی کرامت و عزت شدیم، 

و انسان بی کرامت و عزت که دیگر انسان نخواهد بود

اما عزت خود را چگونه حفظ کنیم، در زمانی که سراسر نیازیم و گرفتار

گاه باید دستی سوی آسمان برد و درخواست بارش نعمتی کرد

گاه دست به دامان مخلوقاتت شد،

که شاید سُقُلمه ایی روانه نکنند و یا نیازی بر طرف کنند

عزت و نیاز، کجا در کنار هم توانند ایستاد؟!!

معبودا!

در ما خصلتِ غروری نهادی که به کارمان نمی آید

تو که ما را برای بندگی آفریدی،

این غرور دیگر چه بود که در ما نهادی؟!!

کسی که دایم باید دست به دامان تو و مخلوقاتت باشد، این غرور به چه کارش می آید؟!

غرور برای توست که بی نیازی، ما که سراسر نیازیم،

مهربانا!

این غرور تنها خار شدنمان را دردناک تر خواهد کرد

انسان نیازمندِ در بستر رفع نیاز، خوار شده، چگونه می تواند غزتی برایت باشد، که او را اشرف مخلوقاتت قرار دادی

خدایا این شرف را، در اوج نیاز چگونه حفظ کنیم

اگر تو پاسخ می دانی، این گوی این میدان،

خود به میدانی آی، که برای ما قرار دادی

میدانی که خود حریف آنی، نه انسان سراسر نیاز و ضعیف

مَلِکا!

نمی دانم پاسخت چیست؟!

کسی را هم نمی شناسم که از او پاسخِ تو را جویم

می دانم که می شنوی،

اما دریغ که در این عالم هوشیاری، قرن هاست که بی پاسخمان گذاشتی

حبیبا!

هزار شکوه به دل مانده و تو را نمی یابم، که تا حدیث دل گویم به شرحِ تمام

اگر تو را جویم، حدیث دل گویم به شرح، تمام

اما در این نشئه آرزوی بیش نیست

و تنها دل قوی دارم که دنیای بقا، محکم از توست؛ همین و بس

نظرات (0)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در  کم هزینه ترین پایان، بر ضعیف ...
سینای لاریجانی یک یادداشت در نه پست- قسمت پنجم حتماً که سه سال زمان کمی است برای داوری منصفانه‌ی یک ...
- یک نظز اضافه کرد در  کم هزینه ترین پایان، بر ضعیف ...
سینای لاریجانی یک یادداشت در نه پست- قسمت چهارم من اگر چه در این ایام چند متنی در تبلیغ پزشکیان نوشت...