خالقا! بسان ماهی در درسترس و دور از دسترسی

ایزدا! می توانم تو را به چشمِ سر ببینم، در همه سلول های خود و مخلوقاتت تو را حِس کنم، ولی من که چه عرض کنم، حتی سرآمدان دانش مان، فیلسوفِ فیلسوفان مان و... هم نتوانسته اند تو را به علم اثبات و جامعه علمی را آنچنان که باید و شاید در این رابطه اغنا کنند و همواره در این زمینه خَر خِرَدِ مان لنگیده است؟!.
ای عالم به اسرار من! این چگونه رُخ نماییدن است، که می توان تو را این چنین دید و حس کرد، ولی اثبات علمی ات تاکنون اینچنین لنگ لنگان، می نمایند. در حالیکه به روشنی نور آفتابی، اما وقتی می گویند احساست را به کناری بُگذار و حرف بزن، و لاجرم تو را از حس خارج می کنم تا به علمِ عینی نشانت دهم، مفقود می شوی و از نظر دور.
خداوندگارا! تو را در زلالی آب می بینم، آنگاه که می نوشم؛ و همچنانکه درک می کنم که همه چیز به آب زنده است، تو را نیز همچون آب که همه چیز به تو جان می گیرد و موجود می شود، می یابم؛ اما در حالیکه در هر یک از اشیا رَدِ وجودت هست، ولی وقتی می خواهم بازش کنم و تو را نشان دهم، ناتوان می شوم.
ای نور پاکِ ازلی! تو را در نور کاملا هویدا می بینم، آنچنان که برایم روشن است که خودِ نور تویی، و همچنانکه درک می کنم که هر روشنی از نور توست و اشیا بدون نور نادیدنی اند، اما وقتی می خواهم تو را از نور جدا کرده و مجزا نشانت دهم، در حالی که خود چون نور روشنی، اما ناتوان می شوم.
مهربانا! دانشِ ما چنان لنگ است که در کار خود نیز مانده ایم، و هنوز نتوانسته ایم بفهمیم که خود موجودی مختار و یا مجبوریم؛ در گِلِ خود نیز مانده ایم، چه رسد به تو که خالق این گِلی. قواصان ژرف اندیش و ژرفنگر ما هم که برای صید این حقایق در عمق دانش و یا عرفان فررفتند، وقتی خواستند سر برآورند و چیزی بگویند، جرات نکردند که یا به کفر متهم شدند و یا به دوری از تو و آیین تو؛ و آنانکه سخن گفتند نیز ریسک جان به خود خریدند و بعضی بر دار شدند و برخی بر گوشه زندان ها حفه شده، که چرا بر نتیجه ایی رسیدند که با اقتضای سخن روز یا متناقص، زاویه دار و غیرقابل فهم و... بود؛ لذا یا به انحرافشان رای دادند و یا از اجتماع اشان راندند.
معشوقا! در عجبم که تو بسان ماهی می مانی، جلوی چشم ما مانور می روی و همه را مدهوش و معشوق زیبایی اندام چالاک و با طراوتت می کنی، اما تا می خواهند تو را بگیرند و مال خود کنند و یا به کسی نشانت دهند، چنان لیز می خوری و فرار می کنی که انگار هرگز نبودی، و تا از نبودت خواستند به شک و انکارت دچار شوند، دوباره خود را نشان داده، روز از نو روزگار از نو، به تکرارِ سرگردانی امان می نشینی.
دلبرا، این چه راه و رسم دلبریست، این حکایت را باید بکجا و به کِه برد به غیر تو.
و اما نیایشی با خالق یکتا از زبان پر مهر آشو زرتشت (پیامبر باستانی و یکتاپرست ایرانی):
"آن گونه تو را شناختم ای اهورامزدا، که از روی فکر، به درون اندیشه کردم. سپس دریافتم که تویی خردکل جهان و چون در اندیشه، تو را دریافتم، در سراسر هستی نیز تو را دیدم، تویی که آغازی و تویی که انجامی و تویی که خداوند جان و خرد و سرور راستی هستی. ای اهورامزدا، تو در جان ما نیروی گزینش و تشخیص ودیعه کردی و از خرد کل جهانی جانمان را بیامیختی و آن گاه راه و بیراه در جهان پیدا شد، هر کسی اختیار و آزادی داشت تا راه را برگزیند. (اوستا، یسنا، بخش 31)".

نظرات (0)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در  کم هزینه ترین پایان، بر ضعیف ...
سینای لاریجانی یک یادداشت در نه پست- قسمت پنجم حتماً که سه سال زمان کمی است برای داوری منصفانه‌ی یک ...
- یک نظز اضافه کرد در  کم هزینه ترین پایان، بر ضعیف ...
سینای لاریجانی یک یادداشت در نه پست- قسمت چهارم من اگر چه در این ایام چند متنی در تبلیغ پزشکیان نوشت...