«روزی تو خواهی آمد از کوچههای باران آه از دلم بشویی، غمهای روزگاران» [1]
غمها به دل فُزون شد، از هر عدد بُرون شد، دانم، ولی ندانم، پایان پذیرد این غم، آیا به روزگاران؟!
آه از کِبَر روان است، غم از صِغَر بِبارد بیدادگاه غم را، یارم به بار آورد، در این روزگاران
او خواست تا که مجنون، آواره گردد و خون آشفتگی برآمد، آن سان به روزگاران
این صبحِ تیره هر روز، از شرق او بر آورد این تیرگی که اُفتد، چتر غمش به یاران
بر خوان غم صلا زد، آتش به آشنا زد غمنامه را چو بُگشاد، غم گَشت سَهم یاران
دیدی چگونه خَم کرد، او قامت از دلیران این قامت خمیدهست، سهمست، سهم یاران
غم را قرین دل کرد، دل همنشین آتش، این مبتلاگرِ غم، شُورد زِ روزگاران؟!
هر دم فَزاید این غم، این اوست ابتلاگر این مبتلاگرِ عشق، معشوقِ روزگاران
مستی فزاید این غم، سُستی برون کُند غم ایستادهام به باران، کی شُسته آید این دل، از غم به روزگاران
خو کردهام بدین غم، این زندگیست ماتم ایستادهام به باران، شاهد به روزگاران
به نظم در آمده در یکشنبه 9 شهریور 1404 برابر با 31 آگوست 2025 - شاهرود
[1] - روزی تو خواهی آمد، از کوچه های باران
تا از دلم بشویی، غمهای روزگاران،
تو روح سبز گلزار، گلِ شاداب بیخار
مرا از پا فکنده، شکستنهای بسیار،
تو یاس نو دمیده، من گلبرگ تکیده
روزی آیی کنارم، که عشق از دل رمیده
تو را نادیدن ما غم نباشد
که در خیلت بِه از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی
ولیکن چون تو در عالم نباشد
روزی تو خواهی آمد، از سوی مهربانی
اما ز من نبینی، دیگر به جا نشانی
شعر از عبدالله الفت


