The Latest

امروز قصاب فلسطینی هایِ مظلوم، آقای آریل شارون با گذر از معبر مرگ، در پای حساب کشی حضرت حق تعالی خود را حاضر خواهد یافت، او که عمری را صرف قتل، غارت و آواره سازی ملتی بی پناه و بی یاور کرد که قرعه ظالمانه فال استعمار غرب و خصوصا انگلیس بعد از جنگ جهانی دوم به نام شان خورده بود تا براندازی و نابود شده و یا به زور از سرزمین شان کوچانده شوند تا سرزمین شان در یک زد و بند بین المللی، از آنان گرفته شده و تحویل مردمانی جدید دیگری گردد که باید از سراسر جهان خانواده به خانواده جمع آوری می شدند تا بیایند و جمع شوند و یک کشور- ملت جدید را حول محور به اصطلاح یهودیت، بسازند. آنان خود را پیرو حضرت موسی (ع) می دانند در حالی که این پیامبر عظیم الشان خداوند در ظلم ستیزی بسیار فعال بود و هرگز نه ظالم بود و نه متجاوز به حقوق دیگران و با متجاوزین و ظالمین نه سنخیتی داشته و نه با چنین گروهی سازش، او که کاخ راحت و پر از نعمت دنیایی فرعونی را در برابر اعتراض به ظلم به برده یی باخت و خودآگانه آن را رها کرد تا به فریاد مظلومی رسیدگی کند.

از این که بگذریم شارون را باید سمبل حکام ظالمی دانست که عمر خود را به ظلم و تعدی به حقوق دیگران می گذرانند و حتی به این هم راضی نشده، و نگران این هستند که چه فردی جانشین آنان خواهد شد، تا بنای ظلم شان بر زمین نماند. حسنی مبارک (دیکتاتور سابق مصر) نمونه دیگری از این حکام ظالم است که تمام اقدامات خود را کرده بود تا فرزندش جمال مبارک، سلسله ظلم او را ادامه دهد؛ غافل از این که این آرزو را خداوند بر دلش انشا الله خواهد گذاشت، ولی باز ظالمین از این دست را می بینی که بدون توجه به اطراف خود و وقوع چنین حوادث عبرت انگیزی، همچون گله یی بدون توجه به شکارچی بزرگ مرگ به چرای خود مشغولند و فرزندی از فرزندان خود (به قول ما ایرانیان آقا زاده ی خود)  را برای جانشینی خود آماده می کنند، غافل از این که چرخ گردش گر روزگار انشا الله آرزو را به دلش خواهد گذاشت و اگر هم نگذارد بعد از شارون، نتانیاهو  روی کار خواهد آمد و بر بار پرونده سیاه آنان خواهد افزود و در حالی که دست شان از دنیا کوتاست، همچنان ظلم شان جاری است تا شاید خداوند مصلحی بفرستد و بنای ظلم آنان را خراب کند، و پرونده ظلم آنان نیز بسته شود.

در کنار چنین ظالمینی که این گونه در ظلم و تعدی در زمان حیات خود و حتی بعد از مرگ شان کوشا و فعالند، به امام خمینی (ره) یگانه مصلح قرن بیستم بر می خوریم که از پست ریاست و فرمانروایی گریزان بود و اگر اصرار کارشناسی کارشناسان سیاسی نبود، حتما قم را به عنوان مقصد خود بعد از پیروزی انقلابش، پیش گرفته بود و به حوزه علمیه بر می گشت و بی اعتنایی اش به قدرت را عینی تر می کرد.

 ولی باز بی اعتنایی به مقام دنیایی را ایشان در زمان رهبریش به عینه نشان داد و نمونه آن بی اعتنایی او به بحث جانشین بود، زیرا این بزرگ مرد، پیرامون جانشین خود هیچ اقدامی نکرد که فردی را مطرح کند، مثلا به تلویزیون بگوید که دوربین به دست بسیج شوند و چهره فردی را با رزلوشن بالا نشان دهند و به دنبالش بروند و تمام زندگی، خواب و خوراکش را به تصویر بکشند و روی آنتن نگهدارندش و آنقدر به مردم نشانش دهند تا زمینه برای جانشینی او در مردم فراهم شود و...؛

خمینی (ره) کلا از این گونه اقدامات و ترفند ها و دوز و کلک ها مبرا بود. شاهد مثال آن این که هیچ جمله مکتوب، ضبط شده و یا مستندی در این زمینه از او به جای نمانده است که فرد خاصی را برای جانشینی خود طرح کند و اگر تک جمله ی چند کلمه یی که مرحوم حاج سید احمد آقا (فرزند ایشان) از قول معظم له، بعد از رحلت شان نقل کردند، نبود از این مساله کاملا مبرا می گشت.

و اگر به دنبال آن اقدام مرحوم حاج سید احمد آقا، حمایت تمام قد آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی از آن چند کلمه در مجلس خبرگان نبود، امروز می توانستیم بگوییم که امام خمینی (ره) هیچ نقشی در تعیین جانشین خود نداشت.

 ولی اگر چه این دو سه کلمه از قول امام (ره) در به کرسی نشاندن جانشین امام (ره)، بر  بزرگان مجلس خبرگان وقت بسیار - بسیار موثر افتاد و اکنون دیگر نمی توان در بی نقشی کامل خمینی کبیر (ره) در این امر سخن گفت، ولی باز این یک حقیقت غیر قابل انکار است که هیچ جمله یا نوشته ی مستند و ثبت شده یی از امام خمینی (ره) در وصف جانشینی خاص از ایشان به جای نمانده است.

 انگار ایشان این جایگاه رهبری را نه برای خود می دانسته و نه خود را بر آن صاحب، که برای بعد از خود، آن را تعیین تکلیف کند و تعیین تکلیف عنوان خدمتگذاری خود را مثل دیگر امور به قانون و خبرگان سپرد، تا هر آنچه مکانیسم قانونی می خواهد، رقم زند و کمترین توجهی به این که خرقه این پست خدمتگذاری بر قامت چه کسی خواهد افتاد و یا چه کسی آن را اشغال خواهد کرد، نداشته است.

این است تفاوت دو سوی پیوستار که یک سوی آن آریل شارون ها قرار دارند و یک سوی دیگر پیوستار خمینی کبیر (ره) که آن یکی تمام امکانات کشور را به خدمت می گیرد تا قدرت در گروه حزبی اش حتی بعد از مرگش بماند و همچنان نتانیاهویی باشد که جای شارون را پر کند ولی در سوی دیر دیگر خمینی کبیر (ره) اصلا حزب و گروهی ندارد که نگران بعد از خود باشد که قدرت در دست آنها می ماند یا خیر، او نه حزبی داشت و نه جناحی و خود را فرای همه این تقسیمات سیاسی، رهبر کشور و کل مردم می دانست و نسبت به همه آنها دلسوز و بی طرف.

اما تفاوت دیگر این دو سوی پیوستار در این است که در یک سوی آن ایزد مردی سکنی دارد که گروه فشاری و گروه مخفی و آشکار تروریستی ندارد و همه کارها را از مجرای قانونی اش دنبال می کند و می خواهد که از این طریق بدون فشار غیر قانونی حل شود و کمترین دخالت را در امور جاری کشور می کند، ولی در سوی دیگر آن اهریمنی مردی قرار دارد که سگان قلاه گشاده اش که تحت عنوان گروه های فشار و تروریست مسلحانه و هفت تیر به دست آشکار و مخفی فعالند و به جان مخالفین می افتند و با استفاده از تمامی حیله ها و ترفند ها، آن می کنند که از هیچ انسانی انتظار نیست.

  شارون خود روزی در این کسوت بود و صبرا و شتیلاییانِ مظلوم را گشاده دستانه قصابی کرد تا روزی بر این موج خون سوار شود و کرسی بزرگتری را در جناح خود عهده دار شده و خود در کسوت فرمانرویان در آید و یا قدرت را در جناح و حزبش ماندگار کند. غافل از این که این موج سواری های ظالمانه اگرچه تو را بالا می برد و بر اوج می نشاند، ولی افتادن و سقوطش نیز مثال زدنی خواهد بود، که عبرتی برای هر چه ظالمی می شود که در این مسیر مشی می کند.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 20:31 شماره پست: 383

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از خیابان حضرت ولی عصر در چهار راه "پارک وی" که به سمت میدان تجریش حرکت کنی؛ جایی که چنارهای کهنسال در دو سوی خیابان سر بر سر هم داده تا چتری تونل وار درست کنند، تا میهمانان امام زاده صالح بتوانند راه خود را در پوشش این چتر به میدان تجریش ختم کنند، عبور گاهی که ده ها سال است شاهد آمد و شد انواع و اقسام بندگان اوست در حدود هزار متری در سمت چپ خیابان نبش خیابان شریفی مسجدی مجلل خودنمایی می کند که به درستی به نام رسول خدا (ص) نام گذاری شده است. این مسجد که گنبد سبز آن کپی برداری از مسجد نبوی (ص) در مدینه النبی (ص) در حجاز شده است و همین طور گلدسته و برخی دیگر خصوصیات معماریش، بر سرازیری کوچه یی به زیبایی های خیابان ولی عصر افزوده است. مسجدی تازه تجدید بنا شده و زیبا که ظرایف زیادی در آن به کار رفته است. محیطی تمیز، با درب های مجلل ورودی و با سنگ های سفید و فرشی یک پارچه که مخصوص این مسجد بافته شده است، خود را به رخ هر بیننده عبوری می کشد.

امروز روز 28 صفر سالروز رحلت نبی مکرم اسلام (ص) است که در چنین روزی دیده از دنیای خاکی ما فرو بست، در حالی که سر در دامن علی مرتضی (ع) داشت و همو غسلش داد و کفن کرد و در منزلش بین قبرستان بقیع و مسجد النبی (ص) دفن کرد، در حالی که اکثریت در سودای جانشینی او، به کار دیگری مشغول بودند و همچنین شهادت امام حسن مجتبی (ع) دومین پیشوای مهم مسلمانان بعد از پیامبر اعظم (ص)، که زهر خیانت به خونش کشید، تا تاریخ زهر دادن در بین ائمه، دومین قربانی خود را نیز بگیرد.

دلکشی این مسجد که بارها از کنارش رد شده بودیم ، هوس نمازی در آن را در دلمان ایجاد کرده بود، لذا با حاج خانم تصمیم گرفتیم امروز نماز مغرب و عشا را در آنجا باشیم، و همین کار را هم کردیم. انسان مبهوط از این همه ظرایف و زیزه کاری ها می شود که در این مسجد رعایت شده است. همه چیز مرتب و منظم و سر جای خود؛ و به تناسب انتظار مان این بود که در سالروز چنان وقایع مهمی در تاریخ اسلام، این مسجد که بسان مسجد جامعی بر انگشتری منطقه و خیابان مهم ولی عصر در این نقطه می درخشد، مملو از انسان هایی خواهد بود که به بزرگداشت چنین روزی آمده اند، ولی نماز مغرب و عشا که تمام شد عدد ما نمازگذاران مرد به حدود 35 تن بیشتر نمی رسید.

پیش نماز که نشان می داد یا در سرزمین های عربی درس خوانده یا ریشه در اعراب دارد، مخارج حروف را به روشنی به زبان عربی ادا می کند و جمع نسبتا نرمالی در نماز حاضر شده اند که در بین آنان از پیر و جوان به او اقتدا کرده بودیم. نماز که تمام شد، به مناسبت شب سه شنبه، دعای توسلی هم طبق روال خوانده شد و دو مداح محترم هم البته نه به شیوه مبتذل مداحان امروزی که "سین سین" را به جای "حسین حسین" رواج داده اند، بلکه با صدایی خوب و آرام و متین به طوری که حتی قصد اشک گرفتن زوری هم از جمعیت حاضر را نداشته باشد، مصیبت پیامبر اکرم (ص) را با محوریت حضرت فاطمه زهرا به عنوان عزادار امروز و امام حسن مجتبی (ع) با محوریت زینب کبری (س) و امام حسین (ع) به عنوان عزادارن حسن مجتبی (ع) را به مناسبت در بین دعای توسل خواندند و مجلس را روحانیت و معنویت بخشیدند. آنان به شیوه مداحان مدرن امروز  معرکه هم نگرفتند و جمع حاضر نیز آرام با مصیبت های خوانده شده، می گریستند. جمع بسیار باصفا، آرام و متینی بود. دور از عربده گشی ها، بالا و پایین کردن صداهای نابهنجار، مصیبتی به همراه دعا و نیایش و البته بدون به حاشیه رفتن و خیلی دیگر از مسایلی که در مراسم های مداحی مدرن رعایت نمی شود، خوانده شد. خانم می گفت در جمع خانم ها هم همینقدر جمعیت بودند.

البته محجوریت این مسجد مجلل در شب گذشته که ما از جلوی آن گذشتیم نیز مشاهده شد و حدود یک ساعت و نیم بعد از مغرب از این مسجد گذشتیم و با کمال تعجب دیدیم که درب آن بسته شده و تعطیل است و مراسمی ندارد. یعنی در شب رحلت نبی خدا (ص) مراسم  قابل توجهی در این مسجد برگزار نشده بود، لذا راهمان را به سمت امامزاده صالح ادامه دادیم، ولی باز آنجا هم در کمال تعجب سوت و کور بود داخل امامزاده که تقریبا خالی از مردم بود و در حیاط آن هم صفی در حدود دویست نفر به انتظار نذری گرفتن بودند. در پایین پای امامزاده هم تعداد حدود هفت الی هشت تن از دانش آموزان اول دبیرستانی که مشغول خواندن زیارت عاشورا بودند و با شروع دادن غذای نذری هم تعدادی به داخل امامزاده آمدند و مشغول خوردن آن شدند. ولی انگار نه انگار که شب شهادت و رحلت است. آن هم بنیانگذار اسلام.

بعد از زیارت و خواندن نماز تحیت کمی ماندن در آنجا به تکیه بزرگ تجریش رفتیم که در بالاسر امامزاده رخ نمایی می کند به این امید که شاید آنجا مراسمی باشد ولی محوطه تکیه تجریش نیز مملو از فروشندگان میوه و تره بار بود که به خرید و فروش خود ادامه می دادند و طبق روال روزهای عادی انواع و اقسام میوه ها و تره بار خوب تازه را به مترددین عرضه می کردند و آنجا هم مراسمی در کار نبود. ا

این درد جامعه امروزی ماست که مساجد در محجوریت کامل قرار گرفته اند. دلیلش را نمی دانم، باید بررسی کرد که ما را چه شده است که مساجد مان این چنین بی رونق شده اند. به این استدلال توجه کنید شاید این ناشی از فتاوی سخت و نامناسب باشد، که در بین عوام رفلکس داده می شود؛ سال گذشته مراسمی به همین مناسبت در مسجد جامع محلمان داشتیم، این مسجد نیز در چنین روزی همیشه تعطیل و سوت و کور بود. لذا تصمیم گرفتم مراسمی را که هر ساله در منزلمان به همین مناسبت داشتیم را به مسجد جامع منتقل کنیم و چراغش را در چنین روزی روشن کنیم و انصافا هم تصمیم خوبی بود و استقبال مردم هم از مراسم هر ساله ما افزایش چشمگیری را نشان داد و مجلس باشکوه تری در مقایسه با منزل برگزار گردید.

در پایان مراسم مرد میانسالی که بی سواد هم نبود، در کمال نا باوری مراجعه کرد گفت شما مگر نمی دانید که اطعام و خوردن غذا در مسجد مکروه است، چرا در مسجد به مردم غذا دادید؟!! خیلی از درون سوختم به او پاسخ گفتم بسته بودن و سوت و کور بودن مسجدی که بنیانگذارش رسول خدا (ص) بوده، در روز رحلت و شهادت چنین مردانی، از نظر شما هیچ گونه کراهت و مشکلی ندارد ولی اطعام میهمانان روضه رسول الله (ص) و امام حسن مجتبی (ع) بعد از مراسم در مسجد مکروه است؟!!

این است وضعیتی که ما گرفتارش آمدیم و مثلا برای رعایت مکروهاتی که معلوم نیست که فلسفه اش از کجا آمده و برای چه مناسبی است، مساجد را تعطیل و خانه های خود را عزاخانه کرده ایم و چنین اماکن مهمی را در محجوریت کامل قرار داده ایم؛ خدا رحمت کند مرحوم پدرم را همواره از خاک مرده یی که بر سر برخی مساجد در چنین ایامی ریخته شده بود، شکایت اشکار داشت. لذا سال گذشته که گفتم مراسم امروز را از منزل به مسجد خواهیم برد، در نا باوری تمام دیدم که علیرغم تاکیدی که به برگزاری عزا در منزلش داشت، در کمال حیرت بدون ناراحتی و شکایت و مانعی رضایت داد که چراغ مسجد جامع را در چنین روزی روشن کنیم (حتی اگر چراغ منزل مان خاموش شود)، او با این کارش، این ضرب المثل را که "چراغی که به منزل رواست، به مسجد حرام است" را به دور افکند و مراسم هر ساله منزلش را که نسل اندر نسل در آنجا به انجام می رسیده را در آخرین سال حیاتش، رضایت داد که به مسجد جامع محل منتقل کنیم، این خیلی باعث تعجب من شد و من که خود را آماده هزار حرف به خاطر این کارم کرده بودم، حتی با تک سخنی به اعتراض از سوی آن مرحوم مغفور مواجه نشدم و او آخرین درس ایام تولیت داری این مراسمات را به من داد و رفت تا امسال را برای اولین بار بدون او دور از مراسمش، طی کنم.

  گذشته از تقصیری که هر مومنی در این وضعیت دارند؛ در این مورد بانیان، هیات مدیره، هیات امنا و سیاست گذاران رسمی مساجد و... باید پاسخگو باشند که چه بر سر مساجد آورده اند که به چنین وضعی دچار آمده اند؟ پول ورودی و یا هزینه هایی که دریافت می کنند، فتواهای این چنینی، یا دست های آلوده یی که ممکن است در کار باشد و...؟ چه چیز ما را به این جا رسانده است؟. چه سیاست هایی را اعمال کرده اند که مردم از این اماکن دوری می کنند و این چنین مساجد ما به این مهجوریت گرفتار کرده اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 14:12 شماره پست: 375

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

امروز روز اول ژانویه سال ۲۰۱۴ میلادی است. سال نویی که در تهران با نعمت بارش شدید برف همراه شده است و فعلا که نعمت و برکت را برای ما به ارمغان آورده است. باید ببینیم که تا آخر سال هم هینطور نزول نعمت و برکت ادامه خواهد داشت یا خیر. 

دوره های زمانی که تغییر می کند یک تلنگری است به انسان که این آمدن ها و شدن ها و رفتن ها نوید پایانی در آینده (که هر آینده یی نزدیک است)  برای همه ماست و یا این که ما را به حوادثی نزدیک می کند که انتظارمان را می کشند. مرگ، بیماری، موفقیت، پیشرفت، پس رفت، آمدن آدم های جدید، رفتن آدم های قدیم، بر افتادن سلسله های محکم، شروع شدن سلسله های دیگر، بهبود وضع مردم، بدتر شدن وضع مردم و... همه و همه حوادثی است که گذشت زمان تعیین می کند که کدامشان باید اتفاق بیفتند. پیش بینی چنین حوادثی سخت و شاید هم نا ممکن باشد. چه انسان هایی که اکنون وارد ۲۰۱۴ شده اند و هرکز فکر نمی کنند که سال ۱۰۱۵ دیگر نباشند، ولی اکنون با خیال راحت وارد سال ۲۰۱۴ می شوند و از این شدن خوشحالند، چه موجوداتی که در سال ۲۰۱۴ به دنیا خواهند آمد که دنیای آینده را تغییر خواهند داد.

خلاصه ایام از پس هم می گذرد و ما هم تغییر می کنیم البته شاید این تغییرات برای خودمان محسوس نباشد ولی ناظر بیرونی می تواند این تغییرات را به عینه ببیند و حس کند. روند تاریخ ما را به سوی آینده امان رهنمون می کند بدون این که حس کنیم. انسان های فعال با تلاش خود آینده اشان را سعی می کنند تغییر دهند و یا خود رقم زنند و روز مره ها خود را به سیلاب زمان سپرده اند تا ببینند آنها را به کجا خواهد برد.

 سال نو میلادی را به همه برادران خود که دل در گرو حضرت مسیح (ع) دارند تبریک می گویم و امیدارم این سال برای همه بشریت سالی پر خیر و برکت باشد. امیدوارم حضرت عیسی مسیح (ع) با ظهور مهدی (عج) موعود به زمین بازگردد و ما هم به زیارت هر دوی این بزرگوران مفتخر گردیم. بسیار از مهر و عطوفت و انسانیت مسیح و نجات دهنده موعود قوم یهود شنیده ایم ولی شنیدن کی بود مانند دیدن؟!!.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 10:16 شماره پست: 374

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

امروز روز رسول الله ص  و آسمان و زمین مشحون از حضور اوست، امروز زمینیان به آسمانیان به وجود رسول خدا ص فخر می فروشند. امروز روح آن یگانه عالم را بر آسمان این زمین آشکار و ناظر می بینم. او امروز حتما به ما سری می زند، تا ببیند که در کجا و در چه مرحله یی قرار داریم و حتما با دیدن اوضاع مسلمانان دلش خون می شود.

او در بررسی وضعیت امت خود به واسطه زمام داران مسلمانی که جز ظلم به مردم خود، چیز دیگری در چنته برای عرضه ندارند، حتما در غمی عمیق فرو خواهد رفت. قلب او از آنانی که جز به زنجیر کشیدن فکر، روح، جسم  و مال امتش در ذیل منویات خود، به هیچ چیز دیگر نمی اندیشند، عزادار خواهد شد. آنان که خود را محور قرار داده دیگران را به طواف خود می خوانند. آنان که غرور و هوای نفسانی و قدرت این دنیایی فریفته اشان کرده و هر که بر این امر بنالد، و یا اعتراضی کند را به باد تهمت و افترا و ترور شخصیت می کشند، تا هیچ صدایی دیگر جز صدای خود را در مناطق تحت سلطه اشان نشنوند و بوق های فراگیر و فوق قوی شان مدام بر سر مظلومان بی بوق می نوازد و ظالمانه نبرد یک طرفه یی را علیه کسانی که بوقی ندارند تا جواب دهند، سازمان می دهند و نه از خدا و نه از خلق خدا و نه از رسول خدا و نه از حجت بالغه خدا عج که زنده و ناظر است، شرمی نمی کنند و با همه این ظلم ها خود را رهرو محمدی ص می دانند که هیچ تناسبی با او در تقوا و در علم و در نزدیکی به خداوند ندارند.

امروز ۲۸ صفر و روز مظلومان است، چون محمد ص را نیز حتی رهروانش، چنین آبرو می برند و حسن مجتبی ع هم در چنین روزی جانش را مظلومانه در راه خدا و دین جدش داد تا جگرش پاره پاره شود، ولی ما امروز داستان مظلومیت او را حتی در عزایش هم می بینیم که شیعیانش هم حتی در عزای او ندای یا حسین ع سر می دهند و حسن ع و مکتب حسنی ع را به هیچ می انگارند و به سالروز شهادتش هم "چهل هشتم" می گویند یعنی حتی روز شهادت او را هم با مبدا عاشورا می سنجد و اصلا برای او مبدایی خاص قائل نیستند و شاید اگر شهادتش همزمان با رحلت جدش ص نبود همچون ائمه ع دیگر به آسانی از کنارش می گذشتند و  پلی می زدند بین علی ع و حسین ع و او را زیر این پل قرار می دادند.

حتی امروز هم حلقوم برخی از عزادارانش به خود این اجازه  را نمی دهد که با افتخار یا حسن ع بگویند، این است شرح ظلمی که به آل محمد ص رفته و می رود.

برخی از ما حتی محمد ص را نیز به مبدا عاشورا، بزرگ می داریم و روز رحلتش را "چهل هشتم" می خوانیم این شرح انحرافی است که در کیش ما رفته است و ما هم شیعیانی هستیم که آبرو داری را هم بلد نیستیم در سالروز شهادت حسن مجتبی ع که او را ناظر و حاضر هم می دانیم ندای یاحسین ع سر می دهیم، این یعنی چه، یعنی این که ای حسن ع تو در حدی نیستی که یا حسن ع بگوییم و خطابت قرار دهیم و زبانمان به این طرف نمی لغزد و یا این که دلمان به این امر راضی نیست؟!!!  

و اگر چه این بزرگواران ع از یک نور واحدند و هرگز ناراضی از این امر نخواهند بود ولی این بی احترامی ما در روز حضور آنان به نظرم نا بخشودنی است و...

 شما به مظلومیت علی بن موسی رضا ع نگاه کنید حاکم ظالمی او را می کشد و بر کشته اش منافقانه به گریه می نشیند و پیام تسلیت می دهد. این شرح حکامی است که بر کرسی رسول خدا ص تکیه زده و به نام اسلام ظلم می کنند و می کشند و خفه می کنند و باز ندای پیروی از خط محمدی ص سر می دهند این گونه حکام سرسلسله هایی هستند که سرمشقی شده اند برای حکام دیگر مسلمان که بکشند و خفه کنند و در موقع ضرور و اضطرار پیام همدردی هم دهند.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:2 شماره پست: 373

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

محرم و صفر ماه های اند که خبرهای بدی برای بشریت به ارمغان آورده اند. وقتی انسان به اتفاقات این ماه نگاهی می اندازد دلش آب می شود خصوصا آخر صفر که مصادف است با رجعت یتیمی کوچک اما به بزرگی افق آفرینش انسان، که زندگی اش آنقدر عجیب است که به افسانه ها می ماند. او و خداوند دست در دست هم داده، آنقدر به زندگی کوتاه شصت و سه ساله اش پیچ و خم و بالا و پایین دادند که سروده ایی حماسی و در عین حال داستانی مملو از عشق و انسانیت را خلق کردند؛ افسانه یی که انگار به قلم تواناترین ها و داناترین ها به اسرار آفرینش سروده شده بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

تغییر پایتخت یکی از اتفاقاتی است که در جهان متکی به علم و خرد، بسیار کم اتفاق می افتد. شما نگاه کنید به کشورهایی که حرف هایی در مدیریت و علم در طول تاریخ برای گفتن داشته اند؛ لندن، پاریس، رم، توکیو، پکن، دهلی و... برای قرن ها مرکز سیاسی آن ها بوده و هست ولی این روزها در کشور ما سخن از بی رونق کردن تهران است شهری که سمبل پیشرفت ایران است و نزدیک به یک ششم جمعیت کشور را در خود جای داده، خاطره های ملی و تاریخی کشور را در خود دارد، مرکزیت اقتصادی و... را دارد. امروز به نظر می رسد که مدیرانی که خود را در حل معضلات این شهر ناتوان دیده اند، در اوج ناتوانی تصمیم به پاک کردن صورت مساله گرفته اند و از آب گل آاودِ آلودگی تهران می خواهند طرحی را جا بیندازند که بسیار خطرناک است و معضلات زیادی از جمله هزینه های بسیار مالی برای کشور، بی رونق کردند یک مرکز اقتصادی که یک ششم مردم کشور در آن سهیم اند، خانه به دوش کردن عده ی زیاد از مردم این شهر و... را به دنبال خواهد داشت و این جدای از عوارض سیاسی و فرهنگی است که ممکن است به دنبال داشته باشد. تصمیمی است که به بن بست رسیدن این مدیریت را نشان می دهد، این تصمیم نشانه نا امیدی کسانی است که دیگر عقل شان به چیز دیگری قد نداده است. 

ولی واقعیت این است که کارهای بزرگ را باید به عقلا و اندیشمندان بزرگ سپرد، تا آنان به تدبیر امور بزرگ بپردازند نه این که در اوج استیصال تصمیم گرفت، که خسارت های جاری را دو چندان کرد. معضلات امروز تهران نتیجه ی سال ها اشتباه است که به پدید آمدن چنین پدیده یی منتج شده است. شاید مشکلات این شهر از زمانی دو چندان شد که کسانی به این شهر به عنوان بانک رای انتخاباتی خود نگریستند و سیاست گذاری  آن را به دست کسانی سپردند که تخصصی در امور شهر داری نداشتند و سیاست های این کلان شهر راهبردی بر اساس پیشبرد امور انتخاباتی جناح ها تدوین شد تا چندی کرسی سیاسی را تصاحب کنند و... نمونه بارز آن شهردارانی همچون آقای محمود احمدی نژاد و جناب آقای محمد باقر قالی باف بودند که هیچکدام در این امر صاحب نظر نبودند.

 لذا به جای این که عده یی در خصوص امری تصمیم بگیرند که به یک ششم جمعیت کشور تعرض دارد چنین مسایلی باید بعد از برسی کارشناسی توسط دانشمندان مربوط به این زمینه، نهایتا به یک رفراندم عمومی در شهر تهران و یا حتی در سطح کشور گذاشته شود. 

امروز تهران یکی از مناطق کشور است که رونق در آن به نسبه وجود دارد و با این طرح ها به جای این که دیگر مناطق را هم رونق دهیم، تنها محیط هایی را که در کشور کمی رونق در آن جریان دارد را هدف گرفته ایم تا بی رونقش کنیم و خیال همه راحت شود که دیگر هیچ نقطه یی در کشور نباشد که اگر فردی در نقطه یی از کشور به بن بست رسید، به آن روجوع کند. 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ ساعت 14:6 شماره پست: 368

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

حمد ستایش خداوندی را که خلقتی دوگانه و متصاد کرده است؛ انسانی که به نوعی هیچ اراده و اختیاری ندارد، موجودی مختار و مبسوط الید است. در سایه ی تعیین شدن همه چیز توسط خداوند، انسان معین، تعیین کننده بسیاری است، در سایه قدرت لایزال و بی انتهای خداوندی گاه از فرط قدرت و توانایی به اوج غرور از توانایی هایش می رسد، گر چو نیک بنگرد هیچ است؛ ولی واقعیت این است که گاه قدرت انسان تبلوری روشن می یابد. در سایه علم بی انتهای خداوند، گاه به اوج علم و عرفان می رسد، ولی در همان اوج می بیند که هیچ نمی داند؛ ولی واقعیت رسیدن انسان هایی به اوج علم و عرفان انکار ناشدنی است. اگرچه انسان در اوج قدرت و وسعت در عمل را باید به هیچ انگاشت؛ ولی انسان قدرتمند در جهان بسیار بوده، هست و خواهد بود. این از معجزات خداوندی است که انسان و خدا هر دو عرصه یی اختصاصی با قدرتی خاص وجود داشته و هریک در آن عرصه ی مشترک عمل خاص خود را انجام دهند و تضاد و تصادمی هم در کارشان نباشد و دو پادشاه در یک اقلیم بگنجند و به صلح حکومت داری خود کنند، بدون تداخل و تضادی، و البته این به لطف انصاف و عدل خداوندی است که به قوانین طبیعی مامور داشته، و وضع شده اش پایبند است و او خود قانون مدارترین و ضابطه مندترین پادشاه در دستگاه منظم و قانونمندش در هستی است؛ او در اوج قدرت و توانایی بسیار کظم غیظ کننده و صبور است و دست به اقدام خشمگینانه نمی زند و در حدود خود وضع کرده اش متجاوز نیست.  

 + نوشته شده در دوشنبه دوم دی ۱۳۹۲ ساعت 7:28 شماره پست: 366

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این مردِ بزرگ را بیشتر از طریق چند نوار کاستی که از سخنرانی ایشان در اوایل انقلاب به دستم رسید، می شناسم ولی این چند نوارِ کاست سخنرانی او (که از انگشت های یک دست هم تجاوز نمی کرد) چنان جذاب بود که او و صدایش را برایم  ماندگار، آشنا و جاودانه کرد؛ در عین حال که هم اکنون جز ته صدایی از لحن جذاب و دلنشین او، حتی سخنی از آن سخنان را به خاطر ندارم؛ ولی او برایم خیلی آشنا و نزدیک می نمایاند؛ حال آنکه نه در آن زمان و نه اکنون افتخار آشنایی زیادی با او نداشته و ندارم و حتی تا آن زمان نیز تصویری از صورت این مرد نازنین را ندیده بودمِ نوارهای سخنرانی او به حدی خواستار داشت که شاید تنه به حرکت سخنوری معلم شهید دکتر علی شریعتی می زد.

 بعضی سخنان شان را ممکن است هر هفته چندبار هم بشنویم و یا چهره هایی را حضوری و مولتی مدیایی به تکرار ببنیم، ولی نمی دانم چه چیزی پشت صدا، تصویر، و حتی چهره رودروی شان است که آنان را برای انسان نا آشنا و غریبه می کند و حتی بعضا دیدن شان خشم انسان را هم بر می انگیزد و ناخودآگاه به دل نمی چسبند و شاید هم دیدن و شنیدن شان تنفر هم ایجاد کند؛ ولی در پشت صدای بعضی ها آشنایی موج می زند هر چند که این آشنایی به وسیله جمله یی و یا لحنی از پشت یک نوار کاستی باشد، انسان از طریق صدای گرم شان با روح و افکارشان ارتباط برقرار می کند و انگار که سال هاست که با هم آشناییم. این آشنایی کم ولی عمیق من با فخرالدینِ بزرگ همواره ذهنم را (حتی بعد از دهه ها که از آن می گذرد) هنوز به خود مشغول می کند؛ از جمله امروز که نمی دانم چرا اینقدر جلوی چشمم قرار گرفته بود.

 دو آشنایی دیگر هم با این بزرگ مردِ تاریخ انقلاب مان دارم که یکی مربوط است به شوخی رزمنده گان هشت سال دفاع مقدس با او که خاطره یِ آن را از یکی از آنها شنیدم و آن هنگامی بود که این سخنور بزرگ و این انسانِ پاکِ مربوط به نسلِ مهر، در بین رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس در جبهه حضور می یابد و طبق تخصص خود سخنرانیی را در جمع بزرگی از آنان اجرا می کند در این سخنرانی که فخرِ دین ما مهد جمال روی و روح پاک رزمندگان هشت سال دفاع مقدس شده بود، یک بار دیگر احساسات پاکی را که از روحِ لطیف و مهربانش سرچشمه می گرفت (همان بروز احساساتی که بیانش در حضور امام خمینی ره کار دستش داد؛ داستان آن ذیلا خواهد آمد)، گل می کند و شروع می کند که "من خاک پای شما رزمندگان هستم . من بند پوتین شما رزمندگانم و..." در این اوج بود که یکی از جوانان شوخ طبع رزمنده حاضر در سخنرانی هم فرصت را غنیمت می شمرد و صحنه یی فرح بخش و طراوت آفرین را رقم می زند و با تکبیری سخنان فخرالدین عزیز را تایید می کند؟! و البته بقیه حاضرین نیز طبق روال با سه "الله اکبر" و... سخنانِ "سخنران" و منظورِ "تکبیر گو" را تایید و تکمیل می کنند و همه می دانیم که کارکرد تکبیر در بین سخنانِ یک سخنران در فرهنگ ما، در واقع تایید سخنِ سخنران است؟!! که البته که آقایِ فخرالدین، شما درست می گویید؛ آقایِ فخرِِ دین شما خاکِ پای ما رزمندگان هستی!!؛ شما بندِ پوتینِ ما رزمندگان هستی و... !!

و این چنین رزمنده یی، سخنرانی را که در اوج بیان احساسات گرم و صمیمانه خود قرار گرفته  بود و البته نیز در ابراز سخنرانی های پرشور و احساسی و سخنرانی هایی از این دست مشهور عام و خاص بود را از اوج به زمین باز می گرداند و موجب ادخال سرور در دل مومنین می گردد. اینجا خاطره خطبه شقشقیه علی (ع) برای انسان بازیابی می شود با این تفاوت که در آنجا  اسدالله (ع) در اوج خود در بیان خطبه یی شیوا قرار داشت و "وقت ناشناسی" از بین جمع خطبه یِ او را قطع، و علی (ع) را از آسمان به زمین فرود آورد؛ ولی در این جا و در کیس فخرِ دین، رابطه نزدیک و شوخ طبعی رزمنده یی فخرالدین ما را در حالی که در اوج عرفان به مجاهدان راه حق قرار داشت و به بیان احساس خود از این معرفت مشغول بود را از اوج احساس خدایی با شوخیی به زمین خاکی باز گرداند.

خاطره دیگر هم که باز آن را شنیده ام مربوط به اوج گرفتن همین احساسات خدایی این مردِ بزرگ در حضور امام خمینی (ره) بود. فخرالدین در حالی ابهت چهره پدرگونه و عرفانی امام (ره)، فضای جلسه و ارادتی که به وجود شریف خمینی کبیر داشت، او را منقلب کرده بود شروع می کند به ابراز احساسات پاک، صادقانه و مهربانانه خود نسبت به آن مصلح قرن (ره)، که در این جا نیز  فخر دین ما با تشری از سوی روح خدا (ره) مواجهه می شود؛ که ختم کن این چنین دلبری کردن را، که ممکن است دلم را بلغزاند!. در واقع امام (ره) با این تشر به حجازیِ بزرگ ما، به هر چه تملق گو و زیاده گویی (منظورم فخرالدین نیست که عمل او متشابه تلقی گردید) در حضورش، نسبت به خود، پایان داد و نشان داد که خریدارِ چنین سخنانی نیست و روحش به چنین سخنانی سخت آزرده می شود؛ خواه از دهان رادین مردی مهربان و صادق همچون فخرالدین حجازی صادر شود و خواه از دهان فرصت طلبانی که به طمع جاه، مقام و ثروت به آن مبادرت می کنند.

خمینی کبیر (ره) با این تشر به اعمالی از این دست تا پایان عمر مبارکش پایان داد؛ چون او می دانست که متملقین، چاپلوسان و غلوگران و دست بوسان و آستان بوسان درگاه ها، هزاران واژه نامربوط را ساخته و قطار کرده و نثار صاحبان قدرت دنیاییِ خود می کنند تا از قبال آن به مطامع دنیوی شان دست یابند. اما روح الله کبیرِ ما قبل از رسیدن به قدرت، تربیت لازمه مقامی که می خواست بدان تکیه زند را کسب کرده بود و شرایط لازم برای رهبری دینی و دنیای مردم، را در وجود خود ایجاد کرده بود و لوازمش را حائز گردیده بود و نا آزموده، کار را خبره گشته بود و می دانست که متملقین در واقع تنها به سکه های زرین که از ناحیه چاپلوسی، تملق گویی و زیاده گویی بدان چشم دارند، فکر می کنند و قطاری از سخنان دروغ و غلو آمیز را نثار مردان در قدرت قرار گرفته می کنند و در حالی که به هیچ یک از این سخنان ایمان ندارند و زبان شان به دروغ و در طمع دنیا می چرخد، و هم خود و هم حاکم گوش فرا دهنده به این سخنان را، ضایع می کنند.

و البته نیز امام (ره)  ما به درستی دریافته بود که معمولا حکامی که گرفتار غرور و تکبرند؛ و آنانی که کرسی قدرت، سخت آنان را به تسخیر خود در آورده است، معمولا مقهور ترفند چاپلوسان، متملقین بی مایه و نابخردان فرومایه می شوند و این جماعت کثیف با جملات و اقداماتی از این دست، دل های ضعیف و فاقد تربیت و تقوای لازم صاحبان قدرت را تسخیر کرده و فرومایگان تسخیر و سحر کننده، به توسط این دل ربوده شده گان ضعیف و سحر شده، بازاری برای خود ایجاد می کنند که در این بازار تحت لوای سخنانی زیبا و البته فارغ از واقعیت و غلو، زشتی می آفرینند، خلاف هایی همچون اختلاس  و سو استفاده های بزرگ و کوچک از امکانات عمومی می کنند، دزدی های بزرک و کوچک از بیت المال انجام می دهند، کسب مقامات نامشروع توسط کم مایگان بی هنر، بی علم و پست در این شرایط مهیا می شود، فرصت های ملی و کشوری در همه ابعاد و در واقع غارت ثروت، امکانات، پست ها، و فرصت هایی که به مردم تعلق (بیت المال) دارد، در چنین فضایی فراهم شده و اتفاق می افتد و بازار ناشایستگی ها سکه می شود.

 و خدا به صاحبان قدرتِ بخت برگشته یِ مقهور جماعت طماع و حیله گرِ چاپلوس رحم کند، تا زمانی به این امر واقف شوند که دیر نشده باشد و طوری نشود که در جهل و یا عناد، به کارشان توسط خداوند پایان داده شود، و در واقع اگر به کاری که کرده و به سرشان آمده، واقف شوند و از گذشته و تباهی های بسیاری که ایجاد کرده اند، اگاهی یافته و بتوانند به نفس خود فائق آیند و از این همه تباهی که باعث آن شدند توبه کرده و در مجالی که اگر برای شان ممکن است باقی مانده باشد، به جبران قسمتی از مافات اقدام کنند، باز مورد لطف خداوند خواهند بود و گرنه خداوند در کمینگاه به کمینِ شان نشسته تا به تباهی شان رسیدکی کند.

 خداوند روح فخرالدین حجازی را قرین رحمت واسعه خود قرار دهد که با بیان سخنان مهر آمیز و بروز احساسات پاک درونی خود در حضور امام (ره)، واسطه خیری شد تا امام (ره) با خروشیدن به یکی از یاران صدیقش، کاری کند که تا پایان عمر شریفش جلوی متملقین و چاپلوسان سد شود و آنان حساب کار خود را بکنند، فخرِِ دین ما (ره) وسیله خیری شد، تا امام (ره) در آستانه شروع به رهبریتش با تشری به این "در" از "دیوارها" (چاپلوسان و متملقین) بخواهد که بدانند که عرصه سیمرغ؛ عرصه آنان نیست و باید بساط خود را قبل از پهن کردن، جمع کنند که سیمرغ (ره) را صیدی در حد و اندازه دام آنان نخواهد بود. 

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ ساعت 9:2 شماره پست: 365

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

همیشه انسان هایی در این دیار بوده اند که با استواری و مقاومتِ شان در مقابل حریفِ ظالم، استواریِ کوه هایی سترگ چون دماوند و الوند را به سخره گرفتند. آنانی که با حریفی عنود رو به رو شدند که در ظلم به ایشان، کم نظیر جلوه کرده، تا آنان را بشکند؛ اسیری در چنبره چنین انسان هایی، بروز مردانگی، شرف و مقاومت از سوی در بند شدگان؛ بی آبرویی و بروز ظلم و ستم و بی رحمی از سوی در بند کنندگان، را بسیار رخ نمایاند و تاریخی از رسوایی و بی آبرویی را برای ظالمین و عزت برای مظلومین را به ارمغان آورد.

مطالعه این روندِ نامیمون نشان می دهد که ظلمِ زنجیره وار و طولانی در بند کنندگان هم، البته مرحمی بر کینه های دیوانه وارِ آنان نبوده و سال ها تکرار تراژدیِ ظلمِ بی پایان آنان در قبال در بند شده گان شان، دل هاشان را هرگز آرام نکرده و خشم شان را فرو نمی نشاند، آنان اندک مجالی به زیر دست قرار گرفته گانشان، نمی دهند. ادامه ظلمِ این ظالمان دل هاشان را به سنگ تبدیل کرده و بر سختیِ دل هاشان هر دم می افزاید؛ طوری که حتی دیگر نه مصلحتِ خویش و نه مصلحتِ مرام و اعتقادات شان، و نه انسانیت و نه هیچ معیاری برای شان اهمیتی ندارد و دیگر هیچ نمی بینند و حتی نسبت به ناله اطرافیانِ صیدِ در بند شده اشان هم کر و کور می شوند. انگار آنان بر این اعتقادند که هنوز دربندی اشان نمرده، وابستگانش هم از این ظلم جاری و ساری سهمی ببرند؛  ولی افسوس که باز ظالمین از این ظلمِ مضاعف نیز نه دل هاشان آرام می گیرد و نه تصمیمی به تغییر می گیرند؛ که آنان بر مداری از انحراف فرو قلتیده اند که بر دل هاشان مهر عناد و لجاجت خورده، تا بر این مسیر بمانند و نابود شوند.

 و لذا به نظر می رسد هر چه بیشتر ظلم می کنند، این ظلمِ افزون خود شان هم نمکی دیگر بر زخمِ دل هاشان می شود؛ و لذا زنجیره ی ظلم شان را پایانی نیست و اگر موانعی در پیش پایشان سبز نشود، و ناچار به تغییر نگردند، اعمال سریالی اشان را سکانس پایانی نخواهد بود؛ مگر این که صیدِ در بندشان، در بند، بمیرد، که در آن موقع دیگر مرگ، صید از دست شان می رباید و یا این که مرگشان بر ظلم شان پایان دهد، و گرنه دست بردار نخواهند بود.

از آن سو نیز در ورای این سریال غم انگیز، اما دربند شدگان را نیز قوتی ایزدی افزون می شود و با هر ظلمی که تجدید و یا اضافه می شود؛ به مقاومت و صبر این مردانِ استوار هم افزوده و آنان خود را در اهداف و اعتقادات شان محق تر و محکم تر می نماید، و می فهمند که ره به بی راهه نبرده و با غولِ ظلم در افتاده اند، که ارزش در آفتادن را دارد؛ و لذا واکنش دربندیان به این صحنه نبرد، جانانه تر می شود، و این صحنه برای آزاد مردان، افتخار و اعتبار؛ و برای ظالمین خشم و کینه ی مضاعف و البته رسوایی ابدی را به ارمغان خواهد آورد.

این دورِ تسلسل ظلمِ ظالم و مقاومتِ مظلوم، ادامه خواهد یافت تا این که دست آخر خداوند، خود بر این دورِ باطل جاری و ساری بین بندگانش بخروشد و به این تسلسل احمقانه ی طغیان هوای نفس بشری، پایان دهد و در آن زمان، هنگامی که سپاه ظلم خود را بر مدار تسلط بر دیگران محکم و استوار می بیند، زمستان سردِ ظلم شان به پایان خواهد رسید و بهار آزادی از تسلط شیطانیِ اشان بروز خواهد کرد و "شب رفته و روسیاهی به زغال خواهد ماند" و سردی ظلم به گرمی عشق و آزادی آکنده می شود؛ و وعده ی خداوند مبنی بر پیروزی حق بر باطل محقق می گردد.

این مرز و بوم را همیشه انسان هایی از این دست بوده است؛ که از ظلم و هیمنه ی ظالم نهراسیدند و به راه خود مومن و به پوشالی بودن خصم مطمین و بر تبلیغاتش بی اعتنا بودند. نمونه ی بارز در بند شدگان از این دست، مجاهد سترگ، مفسر قرآن و ابوذر زمان، آیت الله سید محمود طالقانی (ره) بودند که مطالعه آنچه به او در این راه سنگلاخ گذشت، راه را بر آزاد مردان دیگر خواهد نمایاند و درس صبر را در اعلا درجه اش می آموزاند. در کیس این سید مظلوم و صید شده در دست ظلم نیز، همچون دیگر موارد، ظالمین دست تعرض به اطرافیانش نیز آلودند؛ ولی در بند کنندگان آن عصر نیز در شکستنِ اراده و ایمان این مردِ بزرگ، باز ناموفق جلوه کردند.

 مردان این مرز و بوم را برای هر دردی، در تاریخ خود اسطوره یی است، که می تواند سرمشق باشد. آنگاه که خصم بر مرزهای این دیار به تعرض آمد؛ مردمی از همین آزاد مردان، به تعدادِ زیاد، گوشتِ مقابل آهن شدند و دل و لشکر آهنین صدام را با عزم آهنین و بدن گوشتیِ خود شکستند؛ مردانی از دل کوچه و خیابان های همین شهر و روستاهای این سرزمین، که با صبر و مقاومتِ خود، حماسه یی مثال زدنی در مقابل ظالمِ کر و کور صدامیان سرودند که نهایتا ظلمِ آهن وارش را شکست و باز نشان داد که ظلم شکستنی است اگرچه خود را محکم می نمایاند. 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 23:20 شماره پست: 364

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

درد و عیار درد

بودای بزرگ تو از درد و رنج در این جهان گفتی که در چرخشی باطل تکرار و تکرار می شود و این راست گفتاری است تو را ای دانای حکیم؛ که دنیایی آدمیان را با درد و رنج عجین کرده اند. انگار درد جزعی جدا نشدنی از زندگی آدمی است که هرچه به خود آگاه تر می شود به شدت دردش افزوده می شود. درد نمک زندگی است و گاهی به آن تنوع و گاهی مزه دارش می کند و گاهی هم موجب مرگ انسان می شود. این نیز همچون نعمت های دیگر خداوندی به اندازه یی برای انسان واجب است که عرفای ما گفته اند "درد بی دردی علاجش آتش است" و بی دردی در دید این "درد آشنایان" بیماری است. از سویی بی دردان را نباید انسان گفت که از انسانیت خارج که آنقدر بی حس شده اند که دردی در زندگی خود نمی بینند و به بی دردی مبتلا شده اند، و البته بی دردی شاید محال باشد، که بی درد نامان را درد هست، و بسیار هم هست، ولی بی خیالش شده اند. عیار آدمیان را به نوع دردی باید سنجید که دل آنان را می فشارد. زیرا بزرگان از آدمی دردهای بزرگ و طاقت فرسا دارند.  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۲ ساعت 12:42 شماره پست: 363

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

یرواند آبراهامیان تاریخ نگار ارمنی و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران: "درخواست بعضی معترضان برای کمک خارج...
- یک نظر اضافه کرد در بارَکْنا حَوْلَهُ؟! خدایا! از ...
خبرگزاری دانشجو: نتانیاهو: چشم اندازی در نظر داریم به عنوان یک سامانه کامل، در واقع یک شش ضلعی از ائ...