چاپ کردن این صفحه

با تو سخن می‌گویم، مرا میشنوی؟!

14 آبان 1404
Author :  

نامت تداعیگر مهر است، اما بوی خون و مرگ می‌دهد، چراکه خواستگارانت باید خون و جان دهند، تا لایق لقایت شوند،

راهت به جنگ و ستیز ختم می‌شود، نبردی خونین، که شرکت کنندگانِ در آن، نه از خون دادن پرهیزکار باید باشند، نه از ریختنش،

تو چقدر سرد و ناپیدایی! با اینکه سخنِ منتسب به تو از گرمی و مهر می‌گوید، از بیشتر حرف‌ها و سخنانم، با سردی عبور می‌کنی، گاه نشانی از پاسخت را نمی‌یابم،

دوست داشتم میان انگشتانم تو را لمس می‌کردم، یا در بین بازوانم، تو را در بر می‌گرفتم، تا زبری و نرمی‌ات را خود بسنجم، اما چه حیف، که زیر انگشتانم نیامدی،

تو در وهم و خیالم ماندی، تا حقیقت، تا به ابد در پسِ پرده‌ایی از ناروشنی‌ها بماند، و میان پیدا و پنهان، حقجویان هروله کنان، سرگشته، سرگردان و حیران، تا به ابد، میان دست و پای این و آن، پاسکاری ‌شوند، و مدعیان داشتن نشانی‌ات، پادشاهی کنند،

گاه تو را در قلبم حس می‌کنم، و گاه در دورترین کهکشان‌هایِ آسمان بی انتهایِ شب، ایستاده می‌بینمت، که مرا به رفتن به سوی خود می‌خوانی،

آشکار و پنهان با من سخن می‌گویی، در حالیکه صدایی از تو ندارم، تا بدان بیاویزم،

گویا از سرازیر شدن اشک‌هایم لذت می‌بری، و با قهقهه‌ام‌ بیگانه، و گاه غضبناک می‌شوی،

تو به کدام آئین شکل گرفته‌ایی؟! آیین مهر، یا خشم؟! میان خشم و مهربانی‌ات گم شده‌ام،

آسمان جایگاه توست، و زمین فرودگاه من است،

اما من و زمین، میلیون‌ها سال است که آویزانیم، و در آسمانت، معلق مانده‌ایم،

در این سحرگاهان، در این هنگامه‌ی وزش نسیم سردِ پائیزی، آنگاه که همه را خواب ربوده است، با تو سخن می‌گویم،

مرا می‌شنوی؟!

گوشی برای شنیدنم داری؟!

تهران - چهار شنبه 14 آبانماه 1404 برابر با  5 نوامبر 2025

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

آخرین‌ها از  مصطفی مصطفوی