ماه من!
چهره زیبایت، در شبهای تار، چشمها را روشن به درخشش، شیدا و دلباخته خود میسازد،
چشمهایی حیران، سرگردان و پر از پرسشهای فراوان، که مدهوش برق صورتِ زیبا و پر از نقش و نگارت میشوند،
چهرهایی شکل گرفته از زخمهایی که بر آن زده شد، و سرخی خونی را در خود دارد، که از روی ماهت بارها جاری گشت، و اکنون حاصل بهبود، و آثار آن زخمها، نقشهایی بر آن زده، که خود بر جذابیت آن افزود، و آن را بسانی شکل داد، که اغواگر اهل نظر شوی، مثالِ رخ یار، تمثیل زیبایی، جذابیت و غرور.
رنگوارهای چهرهات به واقع، کبودی ضرباتی را در خود دارد، که دریافت کردهایی، و این خود با سرخی خونی که در رگهایت جاریست، در کنار سپیدی درخشش روی ماهت، آنرا چنان رنگارنگ ساخت، که دلها بِرُبایَد و نظرها به خود جلب کند،
آن خالِ نشسته بر گوشهی لبت، که گرفتارگر اهل نظر شدهست، خود، حاصل غلیان دردی بزرگ در وجودت بود، که در قطرهایی از خون و کبودی جمع شد، و بر گوشه لبت نشست، تا دنیا را با چشمهایی هوشیار، بیمار خود سازد.
و دنیا به واقع شیفته برونداد چنین آوردگاهی از درد و رنج و ضربات و صدماتیست، که تو را در رنجی بی پایان افکند، و دیگران را در زیبایی نقش و نگار آن زندگی دردناکت غرق نمود، تا همه گرفتار در عشق تو، فارغ از دردهایت، به تو مشغول باشند، و من نیز چون آنان.






