از غربتت چه گویم مدینه ای مدینه

چهار شنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۸ صبح رغبت نداشتم که در نماز صبح حرم نبوی (ص) حاضر شوم، لذا نماز صبح را در هتل خواندم و دوباره خوابیدم و ساعت حدود 8 صبح بود که تصمیم گرفتم به حرم مشرف شوم، که ناگهان دردی درونی ام در وجودم بالا گرفت، دلم خیلی گرفته بود که ناچار شدم طوری خود را خالی کنم سعی کردم از طریق گفتاری نسبتا با نظم حالات درونی خود را بروز دهم و خالی شوم. این بود که شروع به زمزمه این جملات کردم که از درونم سرچشمه می گرفت :

از غربتت چه گویم مدینه ای مدینه

تویی چراغ روحم مدینه ای مدینه

دشمن شده مسلط بر روح و جانت ای شهر

من درد دل چگونه گویم به تو ای مدینه

اینجا چراغ دل ها افروخت از دل تو

آیا دل تو، با ماست مدینه ای مدینه؟

رنج فراوان تو، آن درد هجران تو

دیوانه ام نموده، مدینه ای مدینه

خاک غمی فتاده اندر دل زائرت

از حزن آن شاید، پاره شود نسوجش

اه ای مدینه من هم از غم شدم سرشار

وقتی که دیدم اینجا رحمت (ص) شده گرفتار

چون آمدم به اینجا، دردم ز حد فزون شد

حالم به غم های آن، صاحبش رهنمون شد

در مکه با همه عشق، بر آستان جانان

کردم سجودی از عشق تا در مدینه کامل،

گردد سجود جانان، با خود هزار عهد،

کردم که در مدینه، بوسه زنم به خاکش،

رحمت ز عمق جانم بر استان رحمت (ص)،

خواهم کنم احرام ، احرامی از عشقش،

تقوی و علم و رحمت با اهل بیت رحمت،

گردیدام اکنون، هم درد با مدینه

زندانی مدینه ، گم گشته در مدینه

یا رب به حق این شهر، ما را بسوز بیشتر

کین آتش درونم ،باشد ز نور رحمت (ص)

این درد عاشقی را، سودا به هیچ نتوان

این شهر بیت الحزان، این وادی نشانه

بر راه عاشقانش، گردیده یک نشانه

وقتی که عاشق، حق، جوید ز ره نشانه

تا استان رحمت، کرده هزار منزل

لیکن عبور از غم، گشته بسیار مشکل

زیرا که این نشانه، باشد در او نشانه

تقواییان جویند، هر دم ز او (ص) نشانه.

 شاید که جویند در آن، آن صاحب نشانه 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 11:38 شماره پست: 207

You have no rights to post comments

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.