شانهها میلرزد از هِقهِق، و گاه از لرزِ سرمایی سختُ استخوان سوز، از زمستانی بلندُ سرد،
به ویرانی بَرَد، این پا فشاری بر گَلوی خشم،
حنُاقیست، در گردنهایِ خَمگَشته، از ترسُ هراسُ شرم.
چنان بر باد داد، یک کولهبار از داشتههای دُر و گوهر، سرخُ ارزشمند!
زندگی، اکسیرِ بودن، زیرِ گنبدِ پُر رنگ.
کدامین دشمنم آورد، این بادِ خزان را، بدین باغِ رنگارنگ،
کِه کَردَست این فضا را سرد؟
یک تاریخ، کج خُلقی، دوباره آمدست اکنون، همآره پیش چشمانم،
کِه ترکاندهست غمبادِ فِشرده، در دلِ غمگین این آهنگ.
شراره میکِشد از ظلمِ زخمِ زُور،
از این پُرگویِ سنگدل،
بَس آلودهست به طغیانی چنین پُررنگ.
بریدند از زمینُ آسمانم، سَرگشتهِ در بینش، شتابان میزند سَرچرخ،
موج میسازد، فشارِ مغزِ سردرگم، میانِ زوزههای گرگِ اجبارُ، هرچه، چون این تَنگ.
سحر، گاهی چشمک میزند، در مه،
مهی تاریک و اَفشُرده، نویدم میدهد آتش،
دودی میان لغزشِ پهلو به پهلو گَشتَنی، در تختخوابی چِرک،
آلوده میسازد، نمای صبحِ روشن را، در پسِ فردای بی فرجامِ تکرارهایی چند.
نه صبحم روشنی دارد، نه شب، تاریکیاش را از سرم کوتاه گَرداند،
میان این دو هم، ناروشنیها تاخت میزد، میان شعلههای خشم،
تو گویی تاختن بر ما، شدهست تقدیرِ بنیانکن،
غریبست این حکایت، ریشه در تاریخِ غمبارِ زمینی خونشفان دارد،
همانکه سوتکی شد، در گلوی شوخطبعِ کودکی پر جُنبُ جوشی چند،
زمینی که شکوفا شد، از صد هزاران خون جاری گَشته بر خود، چند،
ریشه دارد این، در پَهلو به پهلو گَشتَنم، در خوابهایِ پریشانِ زندگی در تندبادِ سرزمینِ باد.
رهایی کو؟ کجاست آن رَستَن، زین خواب آشفتهی هر شب،
از موهای آشفته!
که در تندبادها لَغزَد به چپ، بر راست، و گاهی هم، میان بادِ هردم، میرود بر باد.
زمینِ سفتِ این باغِ رویایی،
بیل ناخوردهست در فصلِ، پیش از رویشِ خورشید،
کین پژمرده میسازد، همه گلهای رنگین را،
خارزاری میکند، نابودی رنگین کمانِ رنگیِ گلهای نو رَسته، و یا کهنه،
میانِ بادهای گاه و بیگاه، که خُشکش میکند، این باد.
ولی چون میتوان کردن؟!
کین باد هم خود نالهی دَردیست، کَز پهلوی بشکسته از بیداد برخیزد،
از گُلدان غم آلوده بر سردابِ اینخانه برون خیزد.
بعد از آن پائیز،
این زمستانست که رویَش را نشانم میدهد، خونبار،
زمستان در پی هم، سرما دیده است این باغ،
" صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است» [1]
به نظم درآمده در شاهرود - پنج شنبه 11 دیماه 1404 برابر با 1 فوریه 2026
[1] - زنده یاد مهدی اخوان ثالث:
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،
سرها در گریبان است.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست ِمحبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوش مغموم.
منم من، سنگ تیپاخوردهی رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگ، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده.
به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلور آجین.
زمین دلمرده، سقفِ آسمان کوتاه،
غبار آلوده مهر و ماه،
زمستان است
به انسان لگام دریده باید گفت، در این دنیا، فیلت آنقدر یاد عالم والا نکند که چون خداوند، جبار و متکبر شوی، چیرگی خواسته و جُسته، هوسِ آقاییات بر دیگران کند. در زمینِ خدا قدم آهسته زَن، تکبر فرو نِه، چراکه نه تو خدایی، و نه اینجا مُلک خدایی توست! [1] حتی اگر خواستی رنگی خدایی بر خود و زندگیات بِزنی، عقل و اندیشه در کار گیر، و رنگی از رنگینکمان خداوند بردار که بر قامت انسانیات جلوه انسانی دهد؛
آدم باش، چراکه خدایی شدن را، تو باید در انسان شدن دیده و بِجُویی، نه اینکه رنگهایی از خصایص خداوندی برداشته، که تو را از انسانیت بدور داشته، تو در زمره درندگان به چپاولگرانِ جان و مال و دیگر داشتههای خَلقِ خدا کند، و خودمختار و جَریات در این خلاف کرده، تا به نام خدا، مشغول جنایت، و یا چپاول داشتهی دیگران شوی، و خود را لایق خدایی کردن بر زمینی بدانی، که فرصت زندگی برای آدم شدن توست، نه خدایی کردنت، تو که خدایی شدن را، با خدایی کردن اشتباه گرفته، تا آنجا که خود را بر جان و مال، و داشتههای دیگران لایقِ دخل و تصرف، و صاحب احکام هولناک میبینی!
آنگونه که اندیشیده، و آموختم، پایه فلسفه زندگی انسان، حداقل برای پیروان ادیان ابراهیمی [2] (54% بشر) بر این است که ما آدمیان فارغ از رنگ، نژاد و نوع ایمان خود، «همه از خداییم، و بسوی او باز خواهیم گشت» [3]، یعنی فرصت زندگی در این دنیا، در حقیقت، فرصت اندیشه و کرداری، میان یک رفت و برگشت است، میان نزول (هبوط) [4] از عالم والا، و پیوستنی (لقاء) [5] دوباره به اوست.
و میان این هبوط و عروج است که فرصت انسان بودن، آدم شدن، و انسان زیستن، و نزدیک شدن، و یا رسیدن به مقام والای انسانیت را در کشتزار [6] این دنیای کوتاه خواهیم داشت، و بازده این زندگی هرچه باشد، چگونگی دیداری دوباره، و میزان و درجهی وحدت یافتنِ با حقیقت هستی، و فرو رفتنِ دوباره در وجود مطلق او را، برای تک به تک ما، در اختیاری مثال زدنی، توسط خودمان، تعیین، و رقم زده خواهد شد.
پس باید آنقدر روی اندیشه و کردار خود کار کرد و مراقب بود، تا از یک سو از حیوانیت، و از آن سو، البته از خدایی شدنهای نابجا و ناصواب، به اندازهای کافی دور شده، و در میانهی این دو، در یک کلام، آدم شد؛ اما در همان حال خدایی شدنِ دوباره را نیز آغاز و تمرین، و بِدو شدن را عادت کرد، تا در نقطه و لحظه بازگشت، پیوستنی راحتتر و با سرعت بیشتر داشت، و برای ادغام در او، آمادگی در خود ایجاد کرد، که پیش مقدمهاش زیستی انسانیست، که از راه اندیشه و کرداری درست، راه بازگشت به اصل را آسان نموده، و انسان در لحظه مرگ، بازگشتی با فشار و تاخیر کمتر، و البته راحتتر خواهد داشت.
اما خداگونه شدن، و رنگ خدا به زندگی زدن، چگونه ممکن است؟ و اصلا ما باید خداگونه شویم؟! یا باید در خداگونه شدن نیز پای اندیشه و عقلِ حسابگرِ انسانی خود را پیش کشید، و راه درست در پیش گرفته، و از میان رنگهای پرشمار در رنگینکمان وجودِ خداوندی، دست به انتخاب زد، و آنچه انسانیتر، و موجب آدم شدن است را انتخاب، تا ردایی انسانی بر تن زد.
مثلا کدام انسان را برآزنده است که چون خداوند «چیره و جَبّار، متکبر» [7] و... باشد! این رنگها، البته رنگهایی خدایی و برازنده وجود اوست، اما برای انسان، به سرخی و سوزندگی آتش است، و با ورود به زندگی، و وجود هر انسانی، آنرا به آتش نابودی خود خواهد سوزاند، و آنرا به ویرانی خواهد کشاند. چیرگیطلبانِ متکبر و جبار، به دور از انسانیتاند، و اگر انسانی بدین رنگ درآمد، شایسته نابودی توسط "درهم کوبنده جباران" [8] خواهد شد.
اما در همان حال، انسان میتواند به عقل انسانی خود بازگردد، و از میان رنگهای خداوندی، برای خداگونه شدن، آنی را برگزیند که شایسته و بایسته آدمیت اوست، مهربانی و بخشش (رحمانیت و رحیم بودش) را میتواند انتخاب کرد، و آدم شد، و هرچه در این وادی بیشتر پیش رویم، انسانتر خواهیم بود، و زیباتر زندگی خواهیم کرد.
در این منظر است که خداگونه شدن، یعنی نگاه مهر و بخشایش چنان در تو وسعت گیرد، که هر چه جاندار را در این جهان، از شر تو در امان باشند، و از لطف تو برخوردار، و به دیده دارندگان حق آنانرا بدانی، و حقوق برایشان به رسمیت شناخته، و مراعات کنی، در پرداخت این حقوق، خِسَت به خرج نداده، و خداگونه، پهنایی به وسعت زیاد داشته باشی، که حتی به گنهکاران و نافرمانان درگاهش هم، آنقدر میبخشد و بخشید، که گاه در منظر مومنانش، به نظر میرسد که بیشتر از اهل ایمان و پرهیز بخشیده است، از جمله حق زندگی، که چنان از زندگی برخوردارند، که گویی خداوند هرگز نه گناهشان را میبیند، [9] و نه ایمانشان میخواهد بداند، و یا بلکه میبیند، و بیشتر میبخشد!
و تو هم باید در خداگونه بودت، طوری رفتار و پندار داشته باشی، که نه تنها زندگی آنان در کنارت خسارت نبیند، و دچار نقصان نشود، و با خطر مواجه نگردد، بلکه بتوانی چنان بر پهنه مهرت بیفزایی، و بخشایش تو چنان پهنا گیرد، که مهرت برایشان حق زندگی، حق بالندگی، حق رشد، حق به اوج رسیدن، حق بروز و... به ارمغان آورد، همانگونه که خداوند با همه موجودات چنین میکند.
با وجود اینکه از تو بهتر میداند که در میان آنان چه نابکاران درندهایی هست، اما دانستنش مانع لطف نمیشود، و محرومیت برایشان در پی ندارد؛ حال آنکه میداند چه چپاولگران بیرحمی در بین انسانهاست، از گرگان درنده گرفته، تا شغالانی که خود را به موشمردگی زده، ادای گریه و عقارت نشان میدهند، و نقاب بر چهره زده، در هر جنایتی با درندگان شریک و برابرند.
یا روباه صفتان مکارِ اهل خدعه و نیرنگی که، در غارت و چپاول و خونریزی، طبعی چون شیر، و زبردستانی چیره شدهاند، و یا کفتارانی همهچیزخوار که، بر هر هیچ کراهت و نجاستی خوددار نیستند، از مال یتیم، فقیر و این و آن گرفته، تا حتی از جسد متلاشی شده زندگی بندگان خدا نیز، از گزندشان در امان نیست و در دسترسشان قرار گرفت، از آن نیز درنمیگذرند، و چنان در پلیدی پیش رفته، در آن غرق شدهاند، که هیچ انسانی در طبع، نمیتواند فکر و تصور کفتارصفتی آنان را برای خود کند، و خداوند با اینکه میدانست و میداند که انسان خلق شدهاش، در پیوستارِ بین نیکی، تا آن سوی کجکرداری و بدی، تا بینهایتِ ممکن، فرصت و امکان سقوط و اوج خواهند داشت، و دارند، اما، باز هم اجازه و حق زندگی، و برخورداری به آنان داد و...،
و تویِ انسان! کیستی؟! در خود چه دیدهایی که چنین رنگی از رنگینکمان خداوند برداشته، بر خود زَدی، و مثلا بخود حق دهی که از انسانی حقِ زندگی بستانی؟! «اگر جان را خدا دادهست، چرا باید تو بستانی؟!» [10] و در قامت «درهم شکننده جباران و نابودگر ظالمان» [11] ظهور و بُروز کنی، تو را کدام ابزار خدایی است که چون او باشی، یا بر مخلوق خداوند چیره، جبار و متکبر شوی، که او چرا این کرد، این را گفت، و آن را نوشت، و آن شد؟! و همهی این چراها را میتوان گفت، اما «چیرگی، درهم شکستن و نابودگری» را باید به خداوند سپرد، و این تنها برازنده اوست.
و تو چقدر باید طغیان کنی، که چنان در رنگهای خدایی پیش رفته، و غرق شوی که، چیرگی و تکبر و جباریت در تو چنان گُل کند که تن فروشانِ نادار و بیمقدار را، یک به یک به دام خدعه و نیرنگ خود، به خلوتگاه کشیده، حکم به نیستی آنان دهی[12]، و زنجیرهایی از قتل آنان و یا دگر اندیشان [13] به راه اندازی؟! تن فروشانِ بخت برگشتهایی را که برای برآوردن نیازی مالی و یا روانی، تنها دارایی خود، یعنی تنشان را به حراج این و آن نهاده، تا پولی و یا محبتی و... را بدست آورند،
سگِ تنفروشانی چنین، به چپاولگران داشتههای دیگران، و غارتگران "اموال بیت المال" میارزد، و در بین ما کسانی هستند که تنفروشان را لایق بدترین مجازاتها میدانند، و از کنار غارت و چپاول اموال مردم به راحتی عبور میکنند! و یا آنان که خدا و دین و مرامش را، ابزار کسب قدرت و ثروت خود کردهاند و...
هر چند ممکن است در اثر رسوبات فرهنگی که در آن غرقی، تنفروشی را از غارت جان، و اختلاس اموال دیگران شنیعترش دیده [14]، چشم بر همهی غارت جان و مال انسانها ببندی، و سوزن خشم خداوندیات! بر این به غارت رفتن تن و حیاء زنی بیمار و یا ناداری گیر کند، که از بینوایی، برای کسب مالی، لذتی و یا محبتی، برای تن و روان مجروحش، به تنفروشی تن داده است، و چنان بِشوری و بشورانی که، باند [15] تشکیل دهند و دَهی، و یا به سانِ چریکی قوی پنجه، گروه گروه آنان را به دام خود کشیده، جباریت و تکبر خود را بر سر آنان خالی کنی!
و یا سرهای نپوشیده زنانی را، چنان سرکشی بزرگی در مقابل خداوند دیده، که به خود اجازه دهی آنان را گروهی مجازات کرده، در مدارس دخترانه [16] دسته جمعی تنبیه کنی، آنان را که برای دانش آموزی و دانش اندوزی از خانه خارج شده، و در پناه دولتند را، خشک و تر با هم سوزانده، جمعی، مسموم و مجروح سازی، یا بر چهرهشان اسید پاشیده، چراکه کشفِ حجاب کرده، به رغم میل تو، چهره مقابل چشم دیگران باز نهادهاند!
دنیای زیبایی را بین نران و مادینگان تقسیم کرده [17] ، زیبایینمایی مادینگان را چنان جرمانگاری کرده، و آنان را چنان مستثنی کرده، که بُروز آن را زلزله در عرش خداوندی دیده، آنان را مُلک و ناموس خود تلقی کرده، چنان در خودخواهی و احساس مالکیت بر آنان پیش روی، که بروزشان را ویرانگر دنیای خود دیده، تو گویی که با دیده شدنشان، به تاراج خواهند رفت، و از ترس از دست دادنشان، زندگیشان را سیاه، و اسیر ترسهای بیمارگونه خود کرده، و در قلعههای ساخته شده، و پستوی زندگی خود زندانیِ خواستههای خود کرده، نهایت ظلم را بدین بردگانِ خود رواداری!
و آنان را در حد گُلهای رنگارنگ و رُزِ زیبای بوستانهای شهر هم حق بروز نداده، به خود اجازه دهی بر گلبرگهای بروز یافتهشان اسید بپاشی! چرا؟! چون در پندار تو این بزرگترین خیانت موجود، در چنته انسان است! که پرده از صورت خود در جمع بردارد؛
اما در همان حال در عالم نرینگی خود چنان غرقی، که عیوب بزرگ خود را کامل به فراموشی سپرده، در نزد نگاه گنهکار و آلودهات، پرده برداشتن از صورت جبار و متکبرت، چنان مباح و واجب میآید، که آنرا مردانگی و غیرت دیده، و چون خداوند خود را بر دیگران چیره خواسته، و دیده، و این چنین به خود اجازه میدهی، که ظرفی پر از اسید را بر بروز تصویری از کارهای زیباگر و تصویرگری چون خداوند بپاشی، و آنرا نابود کنی، چراکه فکر میکنی این زیبایی باید در پرده بماند، حال آنکه هرچند ممکن است این رخنمایی بیجا، ناجا و بیموقع، و بلکه حرام به نظر آید، اما این رخ نمودن در حدی نیست، که جنایتی بزرگتر از سوی تو را مباح گرداند، که خود را مُحِقِ به اسید پاشی، زنکشی ببینی و...
اگر به خود آیی، خواهی دید که دنیای تکبر و جباریتِ چیرگیخواه تو، چنان وسعت گرفته است، که به درندهایی عجیب تبدیل شدهایی، از خداوند قادر و متعال نیز پیشی گرفتهایی، او که ابلیس و شیطان را در مُلکِ هستی خود میتواند تحمل کند، و در این راه آنقدر روادار است، که تهدید ابلیس بر انحراف خلق، و شمشیر از رو بستنش، در نابودی عشق خداوند (یعنی انسان) را اعلام میدارد و...، اما خداوند به او فرصت زیستن، تلاش، گناه و دشمنی با خود را هم میدهد، و تو آنقدر از خدا متکبرتر و جبارتر و چیرگیخواهتری که به خلقناکرده خود هم، چنان مالکانه نگریسته، که چنین حقی نمیدهی! و حتی کمتر از این هم قائل نیستی.
خدا گرگان درنده، روبهانِ خدای مکر و خدعه و تزویر، شغالان فرصت طلب و درنده، و کفتاران کراهتخواری چون تو را هم میتواند تحمل کند، فرصت زیست، با حق اوج گیری و... دهد، و تو چنان در رنگ خدایی خود، خود را مختار و دستباز دیدهایی، که حتی عقل و اندیشه انسانی را وا نهاده، میتوانی چون او، چیرهجو و جبار و متکبر باشی! که هر که را از مدار اندیشه و اعتقاد کوتاه خود، برون دیدی، که مشق اندیشه مد نظرت را نمیکند، او را دگر اندیشی لایق مرگ تصور کرده، و دگراندیشان را به دام سلطه خود کشیده، بیجانشان کنی، و اجساد تیغآگین و شمعآجین شده آنان را، روانه چشم همکاران و اهلشان کرده، تا به قولی مرگ دلخراش آنان را مایه عبرت دیگران کرده! تا مبادا کسی را جرات آید، که از مدار اندیشه و اهداف تو، که تنها خودت آن را حق مطلق میشماری و میدانی، تجاوز کند!
حال آنکه خداوند با همه ایمانی که بر حق مطلق بودن خود داشت، به خود اجازه نداد ابلیس و یا شیطان را از حق زندگی محروم کند، اما تو انسانِ ناچیز! از خدای جبار و متکبر هم، در جباریت و تکبر پیشی گرفته، چنان میشوی، که هرکه یک خط و یک جمله خارج از مدار اندیشه تو نوشت و گفت را ملحد، مرتد و... اعلام، و به خود اجازه میدهی از او جانستانی کنی، و از حق زندگی و زیستی آزاد و خدادادی محرومش نمایی! و...
ساری – یکشنبه 16 آذرماه 1404، 7 دسامبر 2025
[1] - در داستانِ مولوی بلخی که «دید موسی یک شبانی را به راه، کو همی گفت ای خداوند! ای اله! و...»، حتی خداوند رضایت نداشت که انسان در اندیشه و رفتار، به محکمه پیامبر بزرگی چون جناب موسی کشیده شود، و حتی موسی را نیز دچار سو تفاهم و کج فهمی در ارزیابی ایده و اندیشه و رفتار بندگانش دید، و خدا حکم موسی را نیز باطل کرد، و او را مجبور به جبران نمود، چه رسد به دیگر بندگان خدا، که مویی از تن موسی در تن ندارند، اما خود را صاحب احکام لازم الاجرا در اندیشه و رفتار میدانند و...، در حالی که هیچ ابزار پیامبری در دست ندارند، ارزش حکم خود را، تنها نیم بند انگشت از اختیارات خداوند بر زمینیان کمتر میبینند!
[2] - ادیان ابراهیمی یا ابراهیمیسم یا ابراهیمیت یا ادیان سامی در مطالعهٔ تطبیقی، به ادیانی گفته میشود که از سنت باستانی ابراهیم در نوشتههای سامی الهام میگیرند. یهودیت، مسیحیت، اسلام، و ملحقات آن همچون دروزیه، بابیه و بهائیت و... در این طبقه قرار میگیرند در عین حال، ممکن است خود پیروان این دینها باورهای متفاوتی با یکدیگر داشته باشند. ابراهیم یکی از پدر سالاران بنی اسرائیل (یا پیامبری در منابع اسلامی) است که داستان او در سفر پیدایش، اولین کتاب تنخ، روایت شده و قرآن نیز به او پرداخته است. گفته میشود بیش از ۵۴ درصد از جمعیت جهان (یعنی بیش از نیمی از جهان) پیرو یکی از ادیان ابراهیمیاند. بزرگترین آنان به ترتیب زمان شکلگیری عبارتند از یهودیت (قرون نهم تا ششم قبل از میلاد)، مسیحیت (قرن یکم میلادی)، اسلام (قرن هفتم میلادی)، بابیه و بهائیت (۱۲۶۰ هجری قمری یا ۱۸۴۴ میلادی).
[3] - إِنَّا لِلَّٰهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ سوره بقره، آیه 156
[4] - هُبوط یا سقوط انسان مفهومی در دستگاه نظری و آموزههای مسیحی و... است که میگوید نخستین زن و مرد در آغاز معصوم و مطیع خدا بودند، اما با نافرمانی گناهکار شدند منظور از هُبوط راندهشدن انسان از باغ عدن و فرستاده شدن او به زمین است و ریشه در داستان آدم و حوا - دومین اسطورهٔ آفرینش در سفر پیدایش در تنخ - دارد.
[5] - لقاءالله که قرة عین العارفین بوده، با اینحال، کمتر به آن پرداخته شده است. لقاءالله را متأسفانه بیشتر مردم منکرند; «اِنّ کَثیرِ آمِنَ النّاسِ بِلِقاء رَبِّهم لَکافِرون» ; همان لقایی که منکر آن به حکم قرآن، جز زیانکاران است; «قَد خَسرَ الَّذین کَذَّبوا بِلقاءِالله» و در عذاب خواهد بود; «وَ اَمَّا الَّذینَ کَفَروُا وَ کَذَّبوا بِآیاتِنا وَ لِقاءِ الآخِرَةِ فَاُولئکَ فِی العَذابِ مُحّضَرُونَ.» اما غایت خلقت و اوج مقام انسانیت و مقصد او معرفی شده است: «یا ایها الانسانُ اِنّکَ کادِحٌ الی رَبّکَ کُدحاً فَمُلاقیه.»
[6] - در سوره شورا آیه 20 آمده است که: «كسى كه زراعت آخرت را بخواهد به او بركت داده و بر محصولش مى افزائيم، و آنكه فقط كشت دنيا را مى طلبد كمى از آن به او دهيم و در آخرت هيچ بهره و نصيبى نخواهد داشت» «مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الآخِرَةِ نَزِد لَهُ فِى حَرثِهِ وَ مَن كَانَ يُرِيدُ حَرثَ الدُّنيَا نُؤتِهِ مِنهَا وَ مَا لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ نَّصِيبٍ» و پیامبر اسلام از این آیه اینگونه بهره برداری کرد و فرمودند: «دنيا كشتزار آخرت است» الدنيا مَزرَعةُ الآخِرَةِ
[7] - سوره حشر، آیه 23: «اوست خدایی که جز او هیچ معبودی نیست، همان فرمانروای پاک، سالم از هر عیب و نقص، ایمنی بخش، چیره و مسلط، شکست ناپذیر، جبران کننده، شایسته بزرگی و عظمت است. خدا از آنچه شریک او قرار می دهند، منزّه است». هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ ۚ سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ
[8] - قاصم الجبارین
[9] - تا آنجا که سعدی میفرمایند: «به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد» «شنیدم که مستی ز تاب نبید به مقصورهٔ مسجدی در دوید بنالید بر آستان کرم که یارب به فردوس اعلی برم مؤذن گریبان گرفتش که هین سگ و مسجد! ای فارغ از عقل و دین چه شایسته کردی که خواهی بهشت؟ نمیزیبدت ناز با روی زشت بگفت این سخن پیر و بگریست مست که مستم بدار از من ای خواجه دست عجب داری از لطف پروردگار که باشد گنهکاری امیدوار؟ تو را مینگویم که عذرم پذیر در توبه باز است و حق دستگیر همی شرم دارم ز لطف کریم که خوانم گنه پیش عفوش عظیم کسی را که پیری در آرد ز پای چو دستش نگیری نخیزد ز جای من آنم ز پای اندر افتاده پیر خدایا به فضل خودم دست گیر نگویم بزرگی و جاهم ببخش فروماندگی و گناهم ببخش اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم تو بینا و ما خائف از یکدگر که تو پرده پوشی و ما پرده در برآورده مردم ز بیرون خروش تو با بنده در پرده و پرده پوش به نادانی ار بندگان سرکشند خداوندگاران قلم در کشند اگر جرم بخشی به مقدار جود نماند گنهکاری اندر وجود وگر خشم گیری به قدر گناه به دوزخ فرست و ترازو مخواه گرم دست گیری به جایی رسم وگر بفکنی بر نگیرد کسم که زور آورد گر تو یاری دهی؟ که گیرد چو تو رستگاری دهی؟ دو خواهند بودن به محشر فریق ندانم کدامین دهندم طریق عجب گر بود راهم از دست راست که از دست من جز کجی برنخاست دلم میدهد وقت وقت این امید که حق شرم دارد ز موی سپید عجب دارم ار شرم دارد ز من که شرمم نمیآید از خویشتن نه یوسف که چندان بلا دید و بند چو حکمش روان گشت و قدرش بلند گنه عفو کرد آل یعقوب را؟ که معنی بود صورت خوب را به کردار بدشان مقید نکرد بضاعات مزجاتشان رد نکرد ز لطفت همین چشم داریم نیز بر این بیبضاعت ببخش ای عزیز کس از من سیه نامه تر دیده نیست که هیچم فعال پسندیده نیست جز این کاعتمادم به یاری تست امیدم به آمرزگاری تست بضاعت نیاوردم الا امید خدایا ز عفوم مکن ناامید»
[10] - فریدون مشیری: « تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن ندارم جز زبانِ دل، دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن زبان آتش و آهن زبان خشم و خونریزیست زبان قهر چنگیزیست بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید برادر گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار تفنگت را زمین بگذار تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو این دیو انسان کش برون آید تو از آیین انسانی چه می دانی؟ اگر جان را خدا داده ست چرا باید تو بستانی؟ چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را به خاک و خون بغلتانی؟ گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی و حق با توست ولی حق را برادرجان، به زور این زبان نافهم آتش بار نباید جست! اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار، تفنگت را زمین بگذار! »
[11] - گیرم در دعای افتتاح برای خداوند چنین مقامی قائل شوند که : «ستایش خدای را که درهم شکننده سرکشان و نابودگر ستمکاران و... است.» «وَالْحَمْدُ لِلّهِ قاِصمِ الجَّبارینَ مُبیرِ الظّالِمینَ و...»؛ تو را چه مقامی رسیده است که چنان خداگونه شوی که این عنوان از خداوند ستانده، پیامت را با «بسم الله قاسم الجبارین» آغاز کنی و قهر چیرگی خداوندی را در زمین با شوری آنچنانی نمایندگی کنی؟!
[12] - سعید حنایی (۱۶ فروردین ۱۳۴۱ – ۲۸ فروردین ۱۳۸۱) یک قاتل زنجیرهای بود که کارگران جنسی را با انگیزههای دینی در مشهد به قتل میرساند. و در ۴۰ سالگی در مشهد اعدام شد از مرداد ۱۳۷۹ تا مرداد ۱۳۸۰، ۱۶ زن را به قتل رساند. فردی مذهبی با سابقه حضور در جبهه بود که در کلاسهای قرآن شرکت میکرد. اهالی محل میگفتند فردی آرام و سر به زیر بود، ولی همسرش گفت که «او به جامعه بدبین بود.» او در تمام جلسههای بازپرسی و دادگاه، انگیزهاش را دینی و خیرخواهانه و با هدف از بین بردن «فساد در جامعه» عنوان میکرد وی در یکی از مصاحبههایش گفت:«تا پیش از کشتن این آدمها، باران نمیآمد و قحطی شده بود. همین که اطراف حرم را از وجود زنهای تنفروش پاک کردم، باران آمد. آن موقع فکر کردم که باران به معنی تأیید اعمال من توسط خداست»
[13] - قتلهای زنجیرهای، به کشتار برخی از شخصیتهای سیاسی و اجتماعیِ منتقد نظام جمهوری اسلامی در دههٔ هفتاد خورشیدی، در داخل و خارج از ایران، گفته میشود که به گفتهٔ برخی از منابع، با فتوای برخی از روحانیون بلندپایه و به دست پرسنل وزارت اطلاعات در زمان وزارت علی فلاحیان (وزیر اطلاعات دوران ریاستجمهوری هاشمی رفسنجانی) و قربانعلی دری نجفآبادی (اولین وزیر اطلاعات در دولت محمد خاتمی) انجام شد این قتلها از سال ۱۳۶۹ تا ۱۳۷۷ ادامه داشتند.
[14] - آیتالله سیداحمد علمالهدی در صفحه اینستاگرام خود در پاسخ به این پرسش که "بدحجابی بدتر است یا اختلاس؟" گناه بدحجابی را بالاتر از اختلاس دانست
[15] - در قتلهای محفلی کرمان که در سال ۱۳۸۱ در کرمان اتفاق افتاد. ۶ تن از اعضای بسیج یکی از مساجد کرمان ۵ نفر (احتمالا بعلاوه 12 نفر دیگر) از شهروندان کرمانی را به قتل رساندند این افراد در بازجوییها با اشاره به شنیدن سخنرانی محمدتقی مصباح یزدی آن را دلیل اعمال خود دانستند که گفته بود «اگر کسی خلاف شرعی مرتکب شود مؤمنان وظیفه دارند به او تذکر دهند، در مرحله بعد وظیفه دارند که به پلیس معرفی اش کنند، و اگر بعد از چند بار به این نتیجه رسیدند که پلیس و دستگاه قضایی نیز این افراد را مجازات نمیکنند، خودشان میتوانند دست به کار شده و خاطیان را به سزای اعمال خود برسانند.» مصباح یزدی با فرستادن نامهای به دادگاه صدور فتوا را تکذیب نمود. اما گفت تمام سخنانش در کرمان «استنساخ از منابع معتبر فقهی بودهاست.»
[16] - مسمومیتهای زنجیرهای در مدارس دخترانه ایران دستهای از رخدادهای عمدی و دنبالهدار بود که در طی آن، دانشآموزان تعداد زیادی از مدارس ایران به شیوهای مشکوک مسموم شدند. این رخداد از ۹ آذر ۱۴۰۱ تا فروردین ۱۴۰۲ ادامه داشت و از یک دبیرستان دخترانه در قم آغاز شد؛ پس از آن، صدها دانشآموز در ۶۰ مدرسه قم - که بیشتر، مدارس متوسطه اول و دوم دخترانه بودند - مسموم شدند؛ این رخدادها منحصر به قم نبوده و دامنه آن به شهرهای دیگری در سراسر ایران، همچون بروجرد، ساری، اردبیل، تهران، فردیس، خوزستان، کرمانشاه، نیشابور و مشهد نیز کشیده شد. بیشتر این دانشآموزان، دختر بودند و در موارد انگشتشماری مسمومیت در مدارس پسرانه نیز گزارش شده است. درگذشت یک دختر قمی به این حملات، منتسب شده است به گزارش محمدحسن آصفری، عضو کمیته حقیقتیاب مجلس شورای اسلامی، تا ۱۵ اسفند بیش از پنج هزار دانشآموز در ۲۵ استان و حدود ۲۳۰ مدرسه درگیر این حادثه شدهاند. عامل این رخدادها مشخص نیست؛ اما گمانهزنیهایی درباره نقش گروههای افراطی شیعه، فرقههای دینی مرتجع، طالبانی و هزارهگرایانه (معتقدان به نزدیکی ظهور مهدی) انجام شده است که به شکلهای گوناگونی مخالف درس خواندن دختران هستند. رهبر جمهوری اسلامی: «این یک جنایت بزرگ و غیرقابلاغماض است.»
[17] - روزی میان دو هنرمند بزرگ و سرآمد کشورمان، یکی در هنر نقاشی و زیباشناختی، و دیگری از سرآمدان هنر آواز و موسیقی، مشغول بحث رایج روز، یعنی موضوع حجاب زنان بودیم، که به طنز مدعی شدم که «این تقصیر خداوند است که زیبایی را در زنان منحصر کرد، تا حسادت مردان را از نِِمود و برور زیبایی آنان برانگیخت، تا گشودن چهره، و حجاب برداشتن از زیباییشان، اینقدر برای زنان هزینه زا شود، تا آنجا که یک جریان و یک اندیشه تمام توانش را در طول تاریخ بشر، بر این امر نهاد، تا زنان را در پستوها، و یا زیر حجابی دائم مستور و زندانی بگذارد، و اسیر اجبار و زورگرداند!»، اما با پاسخ غیرمنظرهایی مواجه شدم که «هرگز چنین نیست، خداوند زیبایی را اتفاقا در جماعت نران بیشتر از مادینگان نهاد، و همانگونه که در حیوانات مشهود است، و زیبایی در انحصار نرانشان است، همچنان که میان مرغ و خروس، خروس بسیار زیباتر و پر از رنگ و لعابتر و برانگیزاننده تر از مرغ است، بوقلموننر، شیرنر و... به همین سیاق از ماده اش زیباتر است و...، زیبایی مادینگان هرگز قابل مقایسه با زیبایی نران نبوده، و بیشتر برانگیزاننده نیست. و در مورد انسان نیز همین گونه است، و مردان در داشتن آیتمهای زیبایی تن، از زنان پیشترند و...» اینجا بود که به تاثیر هنر ادبیات در ذهن خود پی بردم، که زیبایی را در فرشتگان، و فرشتگی را در زنان محدود کرده، و این را به بدن و ساختار جسم مادینگان هم تعمیم داده بودم.
از آن لحظه ایی که آن پدر و آن مادر، خطای نافرمانی مرتکب شدند، [1] عدالتِ صاحبِ فرمان در عدالتخانهی عرش بر این حکم قرار گرفت، که آن دو، و هر چه وارثان این ژن را از وادی قرب و بهشت برانند، و به وادی سرگشتگی، حیرانی، ویرانی، جنایت، کشتار، ذلالت، ضلالت، ظلم، غارت، جنگ، تکبر، تفرعن، بیرحمی، چپاول، مادیت و... در اندازند.
و من فرزند آن پدر و آن مادرم، بازماندهایی از آن سر سلسلهی نافرمانان، که حامل ژنِ این دو شدهام، و محکوم به گذران دوران محکومیتی، که اجرای حکمی چنین، نسل به نسل تمدید میشود، تا شاید شهابسنگی دوباره بر این زمین سقوط کند، و وضعیتی مشابه آنچه در سوره "خورشید" (شمس) توصیفش کرده است، رخ دهد، و نسل صاحبان این ژن نافرمان را، چون نسل دایناسورها از این جهان برکند، و بر این حکم، که انگار عفوی هرگز در آن نیست، با مرگ و نابودی صاحبان این ژن، پایانی زده شود، و این حُکمِ مُحکم و بی پایان، و رنجی که نسل اندر نسل به ارث میرسد، پایان پذیرد.
تا مرگی رقم خورد، و در میعادگاه دوبارهایی به روز حَشر، لقا با حق مطلق، دوباره شاید رقم خورد، و تصمیمی دوباره بر تک تک صاحبان این ژن، تقدیرگردانی کند. و آن میعادگاهی دلهرهآور است، که از دیداری دوباره میگوید، و دلم را در وادی دلهره و ترس میافکند.
این دنیا تمامش دلهره و رنج است، و ثانیه به ثانیهاش تهدید به هزار ابتلا، از مرگ و نابودی گرفته، تا گرفتار آمدن در دام انسانِ دامگستر و عاصی، که انسانیت و هر چه داشتههایت را به تاراج خواهد برد، و تو را در این زندانِ محکومیت، به رنجی بیشتر، دَر خواهد افکند و...، در میان این هراس و هول فراگیر، هراس این دیدار دوباره هم، باز مرا همراهی میکند.
او خود گفت که «ما انسان را در رنج آفریده ایم» [2]، اما بعد از بیرون راندن آن پدر و مادر از بهشتِ قرب، بی آنکه او بخواهد ما آدمیان را در رنجی مضاعف بیافریند، زندگی در این دنیا، با انسانهای غرق در رنج و محرومیت، خود رنجی بسیار در خود دارد، بماند محکومیت و داغ نافرمانی، و رنجِ رانده شدن، و از همه مهمتر، درگیر شدن با خود، آنچنان که تاریخ بشر، حکایت درد و رنج انسان را در کشتار و جنایت و بیرحمی در حق خود را به روشنی ثبت کرده است و... اینان خود تمام رنج و درد بود، و شاید دیگر لازم نبود که خداوند ما را دوباره در رنجی دیگر بیافریند.
آنگاه که آدم گُنَهی مرتکب شد، و عدالت خداوند تمام میراثخوارانِ دارنده ژنِ آدم و حوا را محکوم به زندگی در این دنیا کرد. از آن لحظهی هبوط، دیگر کسی روی آرامش خیال را ندید، حتی فرزندان آنان زوج نافرمان، زندگی بر آب! بود، کاش بر آب، بر بادی سهمگین رقم خورد، و آدم مسافر راهی پر خطر و هول انگیز شد، که تمامش سرگشتگی، حیرانی، جنایت، کشتار، ویرانی و... بود و هست.
خداوند در پس این هبوط و راندن، رسولانی بر هدایت این فرزندان آدم فرستاد، اما با رفتن آنان، حتی در بودنشان، پیروان شان گوی سبقت را در هر گونه نابهنجاری از هم ربودند، تا آنکه امروز یهود از مسلمان میکشد، و مسلمان از یهود، مسیحی از یهود، یهود مسیح را به دار میآویزد، و همه از همدیگر در اعدادی شگفت انگیز به دار کشیده و یا کشتار کردهاند.
و در این سفر است که در پس این هبوط، انسانها خود را دوباره نشان دادند و خواهند داد، که در کدام سمت ایستادند و خواهند ایستاد، سمت انسان بودن، رحمت و مهر ورزیدن، یا سمت آدم بودن و خطا کردن، دریدن، نافرمانی، خسارت، زجر و رنجِ دیگران و...
آدم اینجاست که باید آن ژن نافرمان و خطاپیشه را رها کند، تا در حالیکه تقدیر، کار آن حکم محکومیت غیر قابل تغییر و یا عفو را میکند، از خود تقدیرگردانی کرده، و به انسانیت، به اخلاق، به مدارا، به رحمت و مهرورزی روی آورد، و هر آنچه از این نوع، که تقدیر را برمیگرداند، تا دوباره خود را باز یابد، و بهشت آدمیت را برای خود بازسازد و..،
این است که باید از دریدن، چپاول، کشتار، جنایت، بدخویی، بدرفتاری، بدعهدی، تجاوز به حدود دیگران، سخت دلی، سنگ دلی، خشم، خسارت و... در گذشت، و به وادی حلم، بردباری، اخلاق، انسانیت، صبر، رحم، مهربانی، زیبایی، پاکی و... وارد شد، تا بلکه بتوان دوران محکومیت خود در این دنیا را بهتر گذراند، و بهتر به پایان برد، و دوباره لقایی زیبا، در دیداری دیگر با حضرت حق، در پس این انسان زیستن، برای خود رقم زد، و از دایرهایی که آن را «لایمکن الفرار» نام نهاده اند، جَست.
باید از بدیها گسست، به خوبیها پیوست، باید از دایره عصیانگرانِ به حقِ انسانِ زندان شده در این دنیا، گریخت، به وادی انسانیت پیوست، تا آدمیت را دوباره بازیافت، و لایق لقا با حضرت حق و وصول به بهشتی انسانی شد، ماندن در زندانِ محکومیتِ این دنیا، نه ممکن است، و نه دل بستن به دوست داشتنیهای این ویرانه، معقول خواهد بود، روش و نوع گذر از این بیابان، که در آن هبوطمان دادهاند، سرنوشت ساز است،
آنانی از این بیابان گذری موفقیت آمیز خواهند داشت که، به آدمیت بازگردند، که همان مهر ورزیدن، مدارا، پاکی و کمتر رنج رساندن به دیگران است و... باقی با هر دلیلی که به قافله تعدی و تجاوز به حقوق دیگران پیوستند، علاوه بر تحمل رنج دوره محکومیتِ ماندن در این بیدادگاه، بازگشتی به آدمیت نخواهند داشت، و این پایانِ وجودی در خورِ انسانیت، برای آنان خواهد بود.
زندگی و زنده بودن در این مسیر، هیچ نیست جز گُسستن از بدیها و ناپاکیها، و بَستن و پیوستن با درستیها و پاکیها، گاه باید گسست تا بلکه رها شد، بالا رفت، تا لایق دیدار و لقایی دوباره با اصل و پایهی گشت که در خورِ آنیم. باید جُست آنچه را که از انسانیت و آدمیتِ خود گم کردهایم، و همین گم کردنها ما را از انسانیت و آدمیت دور کرد. پیش از آنکه پایان رقم خُورد، باید از وادی سرابهای هولناک گذشت، تا باغهای سرسبز انسانیت را باز یافت، در فیروزه بیکران وجود، بقا یافت و آرامش گرفت.
"باشد که باز بینیم دیدار آشنا را" مولوی بلخی
[1] - « پس شیطان هر دو را از آن بلغزانید و از آنچه در آن بودند ایشان را به درآورد.» فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطَانُ عَنْهَا فَأَخْرَجَهُمَا مِمَّا كَانَا فِيهِ ...؛ بقره آیه 36
« ای فرزندان آدم زنهار تا شیطان شما را به فتنه نیندازد چنانکه پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند.» يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُم مِّنَ الْجَنَّةِ ...؛ اعراف آیه 27
« پس گفتیمای آدم در حقیقت این (ابلیس) برای تو و همسرت دشمنی (خطرناک) است زنهار تا شما را از بهشت به در نکند.» فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَّكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ ...؛ طه آیه 117
[2] - «لَقَد خَلَقنَا الإِنسانَ فِی کَبَدٍ- آدمی را در رنج و برای رنج آفریدیم.»
کوبانی [1] ای ایرانشهر باختری ام!
ای محکم ترین دژ حماسه و مقاومت در مقابل دشمن! [2]
ای سد محکمی که زیر چکش های خصم، همچنان حماسه ی خون می سراید، و شجاعت تو، تاریخ ایرانیان مدافع در باخترین مرزهای ایرانِ بزرگِ تمدنی را زنده کرد و می کند! و زنده بودن معجزه آسایت، میان این انبوه دشمن خونخواری که تو را فرا گرفته اند، مرا هم دوباره به زندگی، و زنده بودن، و ماندن می خواند.
درودهای گرم مرا از کنار ایرانشهر باستانی بسطام [3] پذیرا باش، شهری که بوی خوش عطر حکمت و عرفان بایزیدش [4] همه جا را فرا گرفته، و تکثرگرایی و رواداری و تسامح و تساهل ابوالحسن خرقانی اش [5] ، آوازه ی این شهر را در جهان پر کرده است، و دل ها را روانه حسِ حکمت خسروانی و جوانمردی خاورنشینان ایران می کند.
من از دل ایالت قومس باستان، در پای چکاد شاهوارِ سربلند و ایستاده و دیرپا با تو سخن می گویم، قله ی بلندی که یک نگاهش به دماوند، و نگاه دیگرش به نوشاخ در اشکاشم، در دل هندوکش روانه می دارد، تا ببیند در پایکوب تیر آرش کمانگیرمان، که بر تنه ی درخت گردویی، در دامنش نشست، چه خبرهایی جریان دارد، جایی که باید بر هجوم تورانیان سدی باشد، که حرمت مرزهای ایران و ایرانیان را داشته باشند.
آنانی که در تجاوز، دستی بلند به غارت و چپاول من و تو داشته و دارند، و همسایگی را بارها به طبع سیری ناپذیر خیانت شان، به خنجرهایی که از پشت زدند، نشان دادند، و تن ایران و ایرانیان را بارها خراشیدند، حرمت نداشتند، و ایرانیان را بارها اسیر خدعه و نیرنگِ دل های سیاه خود کردند، و به چاپیدن و غارت مان اندیشیدند، تو گویی زمینی برای کاشت، داشت و برداشت نداشتند، چراکه چون حرامیان در شغل غارت و غازی گری ماندند، و ادامه دادند، و امروز تو، باز اسیر غازیانی از آن تیره رویانی، که به غارت چند باره امان چشم دارند.
من از کناره های شاهراه خراسانِ شکوهمند، در این سوی خاورشهر ایران، در کناره های سرزمین پارت، درودهای خود را روانه سرزمین رادین مردان ماد می کنم، تا یادآور باهم شدن مادها، پارت ها و پارس ها باشم، که در گردهم آیی خود آنچنان بودند، که بر این هجوم و غارت و چپاول، پناهگاهی پایدار و سنگین ساختند، و گرگ ها را به زوزه کشیدن در کوه ها وا داشتند، چپاولگران را به سینه غارها پس زدند، تا در تاریکی جهل و خشونت خود بمانند، یا که انسانیت در پیش گیرند، و حرمت همسایگی دارند.
نبرد آزادیبخش تو، در روزها و شب های سرد و زمستانی سرزمین کوبانی، تکانم می دهد، که در باختران، گُردآفرینان و آرش هایی چون تو، چنین درفش آزادی و عزت را ایستاده نگه داشته اند، همانگونه که در خاورین دره های هندوکش، در پنجشیر، اندراب، بدخشان و کاشغر نیز، این بیرق همچنان در باد فتنه دشمن تاب می خورد، و بی تابانه به بودن و ماندن، و مقاومتی برای زنده کردن انسانیت و آزادی، و البته پایداری مام میهن، یعنی ایران بزرگ تمدنی، فرا می خواند.
و تو در باختران، و او در خاوران، بیدق بلند انسانیت، آزادی و کرامت را، برای ایرانیان آزادیخواه افراشته اید، و دل به با هم شدن ها، و غمگساری همدیگر دارید، و نشان می دهید که هنوز کسانی در گوشه گوشه ی ایرانشهرها مانده اند، که اسیر خدعه و نیرنگ دشمن نشده، نگاه به یگانگی ایرانیان دارند، که شب های درازِ چله ی زمستانِ حال و روز ایران را، با امید به گرد هم آمدنی دوباره، به صبح می بردند، امیدی که در نوروزگاه فروردین، در زمین تشنه ی ایران، به سبزی فرهنگِ مهرگان، نگاه و نظر دارد.
نگاه خیره و مصمم شیرزنان و شیرمردانت، در صورت سیاه دشمن، مرا دوباره به خود می آورد، که روزگاری من و تو با هم، از ایران بزرگ و تمدنی پاسداری می کردیم، و زندگی را برای مردمان خود تداوم بودیم، و اکنون، تو در جدایی خود، و من در گوشه تنهایی ام، در آروزی زندگی مانده ایم.
تو در باختران، و من در خاوران، پیشانی ایرانشهرهایی آباد و آزاد بودیم، پشت به پشت هم، پوزه دشمن به خاک می مالیدیم، اما چه کنم که دنائتی خشن و تفرقه انگیز همه ما را در بر گرفت، و مرا به جای پایش وضع تو، و تو را به جای پایش وضع من، به خود مشغولمان داشت، و بعد از آن هرگز نتوانستم از خاکستر این آتش دامنگیر برخاسته، یک به یک را به مسلخ خود بردند، و به نابودی امان مشغول شدند.
.jpg)
یادم هست در چالدران ، در آخرین نبرد سرنوشت ساز، که تو را در قمار تکبر، توسل و فرومایگی فکری بزرگان کوته بین در سپاه صفوی باختم [6] ، از آن زمان تا کنون، چشم به حال تو داشتم، تا وضع تو را در اسارت دشمن، در دل و رویای خود به تصویر کشم، و با رنج هایت رنج برم، و با خفت کشیدن هایت، زیر چکمه های سنگین افندی ها، خفت را لمس کنم، تا در رنج اسارت تو، شریک باشم.
اما همچنان نگاه هایت را، به هنگام بردنت به اسارتی دراز را، به یاد دارم، نگاه هایی که مرا به خود می خواند، که روزگاری تو را به نابخردی هایم، باختم، باختنی که هرگز پایانی نداشت، هر بار و در هر دوره، دوباره به تکرار تو را باختم، تا رسوایی ننگِ از دست دادنت، هر بار مرا زجرکُش کند،
اما با همه ی اینها، من با نفس های تند تو، به هنگام نبردی برای بودن، برای ماندن، و برای لمس آزادی، قلبی پر تپش دارم، آنگاه که تو را می بینم، که از چند سو، در محاصره دشمن، دادِ مظلومیتی بلند داری، که با شجاعتی قهرمانانه، از گلوی زخمی ات، سر می دهی، با گُردآفرینانت، آرش های کماندارت، با کاوه های آهنگرت، همقدم هستم.
شرمگین پیچک هایی مانده ام، که پایم را در گِلِ نافهمی ها، نامرادی ها، خیانت ها، فراموشی ها، دردهای بی پایان، دل مشغولی های مخدرواری که برایم تدارک دیدند و... گرفتار کرده است، که پایی برای آمدن، و ایستادن با تو، در یک سنگر، و رو در روی خصم برایم نگذاشته است، مرا به بَنگ مشغول کرده اند، تا در نشئگی و خماری، هروله کنان در آمد و شدِ خرید و مصرف باشم، و در خود حرکتی مجازی را احساس کنم، که به واقع ایستادنی خسارتبار، در حرکتی دروغین، و مرگی ذره به ذره را در خود دارد.
می دانم در تنهایی ات، در پیشانی تماس با دشمنانت، میان سیل حرامیان و تورانیان، و در نبود من، و در نداشتن تکیه گاهی چون من، ناچار به تکیه بر نیروهایی در آن سوی آتلانتیک شدی، که این شرایط نیز، تنم را هر روز مثل بید می لرزاند، چراکه سابقه تکیه ایرانیان بر اهل آتلانتیک را، از سوی خاورنشینان ایرانشهر کابل دیده ام، که سرانجامی جز سقوط در دام دشمن، بعد از چشیدن طعم پیروزی برای شان نبود و نداشت، و به هفت میخ شدن در چنبره دام تروریست هایی خشک مغز و طالبانی گرفتار شان کرد.
و بدین سان، آنان نیز، اهل آتلانتیک را نیروهایی غیر قابل اعتماد یافتند، که خیانت آنان در حق رادمردان هندوکش را، پیش از این دیدیم، از این روست که ترس از تکرار شب های خدعه و نیرنگ را، برای شما رادین مردان و زنان کوبانی نیز دارم، و تکرار تراژدی خراسانیانِ ساکن هندوکش را، که در غیبت من، به رنجرهای آنسوی آتلانتیک تکیه کردند، تکیه گاهی که محکمش می پنداشتند، اما به ناگهان از پشت شان کشیدند، و در دره های سیاهی، اسارت طالبان، واژگون و رهایشان کردند، آنان نیز چون شما، اکنون در محاصره خصم، از هر سو خنجر می خورند.
چه کنم برادر کُردِ مبارزِ کوبانی ام!
اینجا مفهوم ایران و ایرانیان و سابقه با هم بودن مان به فراموشی رفته است، دوست از دشمن را هم کسی تشخیص نمی دهد، اینجا چنان کور شده ایم، که مزدک و مانی را هم به قتلگاه و قربانگاه نابخردی هایمان می برند. منصور حلاج مان را به چوبه های اعدام می آویزند، عین القضات را در بوریای نافهمی و جهل خود پیچیده، کفرگویش می پندارند، و در آتش جهل خود می سوزانند، اینجا شهاب نورانی سهرورد را نیز در زندان های مخوف خود، به مرگی مشکوک مبتلا می کنند.
تو را در این نبرد نیز تنها خواهم گذاشت، از من انتظار کمک نداشته باش، من همچنان به خود مشغولم، و پایم در گِلِ قاچیده جهل و سردرگمی درگیر است، من میان شعارها و آرمان های مجازی گم شده ام، حتی اصل و نسب خود را هم به فراموش سپرده ام.
.png)
.jpg)
[1] - کوبانی Kobani شهری واقع در کردستان سوریه است. این شهر در استان حلب در شمال سوریه واقع شده است. جمعیت این شهر ۵۲۱۱۵ نفر است. کوبانی در نزدیکی محدوده مرزی با ترکیه واقع شده است. این شهر تا مرز ترکیه کمتر از دو کیلومتر فاصله دارد قبل از جنگ داخلی سوریه، کوبانی با قریب به ۴۵٬۰۰۰ نفر جمعیت ثبت شده بود. اکثریت ساکنین کردها بودند و نیز اقلیتی از عرب ها. از سپتامبر ۲۰۱۴ تا ژانویه ۲۰۱۵، این شهر توسط دولت اسلامی عراق و شام (داعش) تحت محاصره بود. بسیاری از اماکن شهر ویران شد و بیشتر جمعیت به ترکیه گریختند. در سال ۲۰۱۵، پس از بازگشت بسیاری از ساکنان به شهر، بازسازی شهر آغاز شد.
[2] - سناریوهای پیش روی کردها در سوریه بدون بشار اسد
در حالی که سوریها پایان رژیم بشار اسد را جشن میگیرند، دولت جنگزده سوریه با مجموعهای از چالشهای قابل اشتعال در عرصههای سیاسی، امنیتی و حکمرانی سرزمینی روبهرو است.
نشنال اینترست در گزارشی در این باره می نویسد: هیئت تحریر شام که فعلا ماموریت دارد به عنوان یک جنبش اسلامگرای میانهرو توانایی خود برای اداره کشور را ثابت کند با ادعاهای رقیب برای کنترل بخشی از خاک سوریه که توسط نیروهای دموکراتیک سوریه در شمالشرقی این کشور اشغال شده، مواجه است. نحوه مدیریت منافع و اهداف متفاوت این دو بازیگر—تحریر الشام و نیروهای دموکراتیک سوریه، چگونگی ترسیم نقشه سیاسی آینده سوریه را تعیین خواهد کرد.
در روزهای پس از سقوط دمشق، هنگامی که تحریر الشام و همپیمانانش از دژ خود در ادلب در شمالغرب سوریه به سمت پایین حرکت کردند، نیروهای دموکراتیک سوریه با مجموعهای از شکستهای چشمگیر روبهرو شد که توسط ارتش ملی سوریه تحمیل شد، ائتلاف محلی شبه نظامیان عربی که توسط ترکیه حمایت میشود.
نیروهای دموکراتیک سوریه، شهر نفتخیز دیرالزور را ترک کرد، در تل رفعت زمین از دست داد، از منبج (سی کیلومتر غرب رودخانه فرات) خارج و به سمت شرق فرات عقبنشینی کرد. منبج عمدتاً عرب نشین است، در حالی که کردها، ترکمنها و چچنها اقلیتهایی در آنجا هستند. علیرغم آتشبس تحت نظارت ایالات متحده برای کاهش درگیریها در منبج و سد تشرین، نیروی دموکراتیک سوریه اکنون از حمله احتمالی به کوبانی در شمالشرق، شهری نمادین و استراتژیک برای کردها، ترس دارد. این حرکت برای ارتش ملی سوریه ریسک بالایی دارد و احتمالاً آنها را در یک درگیری طولانیمدت گرفتار خواهد کرد.
دافعه نظامی نیروی دموکراتیک سوریه که در برابر ترکیه و ارتش ملی سوریه کاهش یافته احتمالاً به مناطق اکثریت کرد در نوک شمالشرقی سوریه محدود خواهد شد، منطقهای محدودتر از ناحیه پیوسته و قومیتی که قبلاً آرزو داشت در سرتاسر شمال سوریه حکومت کند.
این گروه همچنین نفوذ کمتری نسبت به تحریر الشام دارد که از سال ۲۰۱۷ به طور پیوسته در ادلب در حال فعالیت است، جایی که بر جمعیتی حدود ۲ میلیون نفر حکومت میکرد تا به عنوان اصلیترین تصمیمگیرنده در سوریه پس از اسد ظاهر شود. ایالات متحده نیرویی متشکل از ۹۰۰ سرباز در شمالشرق سوریه حفظ کرده و از ۲۰۱۵ به حمایت از نیروهای دموکراتیک سوریه در برابر آنچه که از داعش باقی مانده، میپردازد.
با توجه به اینکه رئیسجمهور منتخب دونالد ترامپ خواهان خروج نیروهای ایالات متحده است، نیروهای دموکراتیک سوریه ممکن است با تهدیدی اساسی مواجه شود. فرمانده آن، ژنرال مظلوم عبدی، هشدار داده که سوریه ممکن است وارد یک «جنگ داخلی خونین» شود، مگر اینکه دولت جدید نماینده تمام گروهها در سوریه باشد.
در دوران رژیم اسد، تحریر الشام و نیروی دموکراتیک سوریه در یک تعادل قدرت ناپایدار قرار داشتند و مشغول به بقا و مقاومت در برابر نیروهای رژیم بودند. تحریر الشام یک سازمان جهادی سنی است که ریشههای آن به شاخه سوریه القاعده برمیگردد و فرماندهان و جنگجویان آن از گروههای جهادی مختلف میآیند. این گروه ادعا میکند که دیدگاههای افراطی خود را در سالهای اخیر تعدیل کرده و اکنون به حقوق زنان و اقلیتها احترام میگذارد.
هنوز هم این سوال مطرح است که آیا رهبران و جنگجویان تازه جرأت یافته و افراطی الهام گرفته از جهاد و طرفدار شریعت میتوانند تغییر کنند یا نه. از طرف دیگر، نیروهای دموکراتیک سوریه توسط یگانهای حفاظت مردم (YPG)، شاخه سوری حزب کارگران کردستان (PKK)، که از سوی ایالات متحده، بریتانیا و سایر متحدان غربی به عنوان سازمان تروریستی شناخته میشود، رهبری میشود. نقشه راه حکمرانی و ایدئولوژی نیروهای دموکراتیک سوریه از PKK مشتق شده و در راستای خطوط چپگرای سکولار پیش میرود. این که بخشی از یک جنبش کردی بینالمللی است، ادعای آن را به عنوان یک گروه بومی سوری پیچیده کرده است.
در دوران رژیم اسد، کردهای سوریه عملاً «بیکشور» بودند و از حقوق اساسی شهروندی و نمایندگی سیاسی محروم بودند که این وضعیت نباید دوباره تکرار شود. شاخه سیاسی نیروی دموکراتیک سوریه ادعا میکرد که برای اصلاح بیعدالتی تاریخی علیه کردها تلاش میکند و خودمختاری برای کردهای سوریه ضروری است تا با شیوههای انحصارگرایانه رژیم متمرکز اسد مقابله کند. با این حال، سابقه حکمرانی خود آنها، بهویژه در شهرها و مناطق غیرکردی، چندان مثبت نبوده است./ جماران
مشروح این گزارش را در جماران بخوانید: https://www.jamaran.news/fa/tiny/news-1653285
[3] - بَسطام نام شهری در شهرستان شاهرود استان سمنان در ایران است. این شهر در ۵ کیلومتری شمال شرقی شاهرود و در بخش بسطام جای دارد. گستهم= بسطام: گستهم در اوستا برابر است با منشور و نیز پهلوانی در شاهنامه که در زبان تازی بسطام شده است
[4] - ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی معروف به بایزید بسطامی ملقب به سلطانالعارفین از عارفان ایران قرن سوم هجری و از بزرگان اهل تصوف و عرفان اسلامی در خراسان بود. و در حالی که از توحید سخن میگوید، با مطرح ساختن عشق الهی، مردم را به محبّت به دیگران و دوست داشتن همهٔ آفریدگان خدا تشویق میکند. بایزید مکتب انسانیّت را تحت لوای عرفان در زمانی شروع کرد که مبارزهٔ فرهنگ بیگانه، خاطر ایرانیان را نگران ساخته بود. او با سخنان بدیع خود فرهنگ ایرانی را از دستبرد اجانب دور نگهداشت
[5] - ابوالحسن علی بن جعفر بن سلمان بن احمد خَرَقانی زادهٔ ۳۵۲-درگذشتهٔ ۴۲۵ق عارف و صوفی نامدار ایرانی بودهاست. در روستای خرقان قومس از توابع شهرستان شاهرود، کوهستان بسطام به دنیا آمدهاست. او بایزید بسطامی را مقتدای خود دانسته و مانند ابوسعید ابوالخیر از احمد بن عبدالکریم قصاب آملی خرقه گرفته. گفته شده که سلطان محمود غزنوی به دیدار او رفته و از او پند خواستهاست. در گفتهها و داستانها به جای مانده که ابوسعید ابوالخیر و پورسینا به خرقان رفته و با او گفتگو داشته و مقام معنوی او را ستودهاند. از مریدان و شاگردان نامدار او خواجه عبدالله انصاری بودهاست. وفات ایشان در روز شنبه دهم محرم (عاشورا) سال ۴۲۵ق و در ۷۳ سالگی در روستای خرقان بودهاست. به عقیده جواد نوربخش وی از انگشت شمار پیرانی است که پیرو حکمت خسروانی و پاسدار فرهنگ ایران بودند از او پرسیدند که جوانمردی چیست؟ گفت آن سه چیز است اول سخاوت دوم شفقت بر خلق، سوم بینیازی از خلق؛ و اوج این انسان دوستی شعاری است که گویند در خانقاه نوشته بود: «آنکه در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید، چه آنکس که نزد باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
[6] - جنگ چالدران جنگی میان شاه اسماعیل یکم (شاه صفوی) و سلطان سلیم یکم (پادشاه عثمانی) در سال ۱۵۱۴ میلادی بود که با پیروزی قاطع امپراتوری عثمانی بر ایران صفوی به پایان رسید. در نتیجهٔ این جنگ، امپراتوری عثمانی منطقه آناتولی شرقی و شمال عراق و شهر دیاربکر و دریاچه وان را از ایران صفوی تصرف کرده و ضمیمهٔ خاک خود کرد. این نخستین کشورگشایی عثمانی به سوی آناتولی شرقی و وقفه طولانیمدت کشورگشایی صفویان در سرزمینهای غربی بود. جنگ چالدران آغازگر ۴۱ سال جنگ ویرانگر بود که فقط در سال ۱۵۵۵ به دلیل پیمان آماسیه به پایان رسید. اگرچه بعدها بینالنهرین و آناتولی شرقی تحت پادشاهی شاه عباس بزرگ (حکومت ۱۵۸۸–۱۶۲۹) باز پس گرفته شد، اما با عهدنامه زهاب در سال ۱۶۳۹، این سرزمینها برای همیشه به عثمانی واگذار شدند.


