پیشگفتار برگرداننده (تارنمای یادداشتهای بیمخاطب) :
پردههای نیرنگ و فریبِ استوانههای دو رویی، که در پرتو دانش و آگاهی، از پیشِ چشم آدمی کنار رود، و ترفندها رنگ ببازند، آدمیانِ خام شده، خواهند دید که، هرچند هماوردخواهیهای بیپایهی آئینها و اندیشهها، گوشها سپهر آسمانها را کَر میکند، و آنان خود را در داشتن پایههای قدرتمندِ لمیده بر دیوارهای خرد، دارا و دولتمند نشان میدهند، و چنان خود را یگانه و بیهمتا میبینند، که خود را جهانی دانسته، و برای زندگی تمام آدمیان خود را راهگشا نشان میدهند، اما در این سو، کشیدن دیوارهای بلند، پیرامونِ پیروانشان، کم کردن دسترسی آزاد آنان به چشمههای اندیشهی دیگر، و بستن زنجیرهای کلفت و سفت، بر پای پیروان، تا آنجا که آنان نتوانند، اگر پوشالیاشان یافتند، از آن آئین و اندیشه بگریزند، این خود نشان روشنی از سستی در بنیانِ اندیشهی نهفته در پس چنین آئینهایی است.
آئینها، اندیشهها و ایدئولوژیهای گوناگون و گستردهایی در جهان آدمی، که هر یک با پیشینههای دور و دراز، در زندگی آدمی پدید آمدهاند، و بیشتر آنان خود را از سرچشمه پدیده ایی دیرپا، بیآغاز و بیانجام، به نام زایشگر همه چیز، یعنی خدای بیهمتا میدانند، و رشته زایش خود را در دستان او میانگارند، خدایی که هر یک بر او نامی نهادهاند (برهما، یهو، مسیح، الله و...)، که وقتی در گفتارشان نیک بنگری خواهی دید که در بنمایه و درونمایه، همهی این نام، به راستی این یکتای بیهمتاست که خود را بیکم و کاست نشان میدهد، که تنها در نام، گونه گون، اما در درونمایه یکی هستند.
آئین ها، اندیشهها و ایدئولوژیهای فراگیر با صدها میلیون پیرو، باز هرگز این جُربزه را نداشته، تا به خود روادید دهند، تا پهنه دنیا را برای نمایشِ کاردانی، کارایی، شایستگی و چیرگی اندیشه خود باز کنند، و در کنار هم، در میدانی گسترده، یکدیگر را پذیرا باشند، و نشان دهند که به خود این مقدار، دل استوار و قوی میدارند، که در بازاری آزاد گردِ هم آیند، پا در میدان و پهنه ایی آزاد بگذارند، تا داشتهها و نداشتهها، لنگیها و پر بودنهایشان را به گفتمانی آزاد بسپارند، رخ به اندیشه و چشمان بشر کِشند، و آدمی را نیز آزاد بگذارند، تا در بازاری آزاد، پر از دکانهای جورواجور، بده و بستانِ اندیشه راه اندازد، تا آدمی ببیند، بشنود، و بگزیند. بازاری که در آن، گفتمانی از خوبیها و بدیهای هر اندیشه و آئین جاری باشد، تا بگویند و بشنوند، تا توانِ گزینشی سزاوار یابند.
آئینها و اندیشههایی چنین گسترده، اما در اولین قدم، دل و دست به ماناییاشان چنان ترسان و لرزان میشود، که به دور خود و پیروانِشان مرزهایی استوار و بلند، دیدنی و نادیدنی میکشند، تا آمد و شدها را، به پایشی بیپایان کشیده، تا مبادا آدمی بدون پروانهی نیایشگاهداران، آئین سالاران و میداندارانِ هر اندیشهایی، آمد و شدی آزاد داشته باشد، بر مردابِشان تکانی اندازد، و هر آمد و شدی، تنها با پروانه آنان شدنی شود.
خود سزاواراِنگاران که سزیدن، شایستگی و برازندگی را به تمام، در خود، آئین، و اندیشه خود میانگارند، میدانداری را تنها سزاوار خود میبینند، و همین بیماری تراژیکیست که دامنگیر بسیاری از آئینها و اندیشهها شده، بیشتر اندیشمندان ایدئولوژیک را، در گرداب خودبرتر بینیهای بیپایه و بیبنیان فرو برده است. شگفت آنکه پدید آمدن پی در پی آئینها و اندیشههای گونه گون، در درازای زندگی آدمی، خود گویای ریشهی سست، ناکارآمد، نارسا، نیمهکاره، ناآزموده، و کاستیمندانهی چنین اندیشههاییست.
آئین و اندیشههایی که در راه گرهگشایی از زندگی آدمی ناکارآمد بوده، به ناچار به گوشههای پایان، خزانیده و به پسرفت واداشته خواهد شد، و ناتوانی و ناکامی بسیاری از آنان، در برخورد با چالشِ زندگیِ آدمی، نشان میدهد، که در هنگامهها، راهگشا نبوده اند، از این رو آدمی نیز دریافته است، که این اندیشه و یا آئین را باید به کناری نهاده، آئین و اندیشهایی دیگر را به میان کشید و...، که همین به ناچار راه را بر دیگران باز کرد، اما این رشته آمد و شدِ آئینها و اندیشههای گوناگون، که رشتهایی دیرینه و دیرپاست، دستآویزی نگردید تا بسیاری از آنان ناکارآمدی، و یا لنگی کار خود را بپذیرند، و در گفتمان خود، دگرگونی دهند، و به پیروان خود، این گزینه را بدهند که در مسیر اندیشههای دیگر قرار گیرند، تا بلکه آئین و اندیشه دیگری را، برای گشودن گره چالش زندگیِ لنگِ خود بیابند.
آئینها و اندیشهها، همواره تنها خود را، یگانه راه رسیدن آدمی به خواستگاه بهروزی، خوشبختی، نیکبختی دانسته، میدانداری را تنها سزاوار خود میداند، و آدمی را از اندیشه و تلاش اندیشمندانه بینیاز دانسته، و تنها راه نیکنامی را، در پشتگرمی و پذیرش خود میدانند، و اینکه نیاز نیست آدمی تلاشی اندیشمندانه داشته باشد، و یا اگر داشت، نباید راههای دستیابی دیگری را بازگشایی، و یا بگزیند.
چنین اندیشه زیادهخواهی هرگز نمیپذیرد که برای دستیابی به چنین پهنه بدون بیم و آزادی، نیاز است، که آدمی بر آنچه که راست و درست یافت، دست اندازد و بر آن پای فشارد، و همهی آئینها و اندیشهها در بازار آزاد اندیشه و آئین، خود را بنمایانند تا بلکه درست از نادرست شناخته شود. تنها راه آن نیز این است که پیروان آئینهای گوناگون، دست از اندیشههای خودخواهانه خود بردارند، و اجازه دهند آزادی، میدان اندیشه ورزی را باز نگه دارد، تا شاید این خواسته بدست آید.
اما گویا با این مقدار که از رویش و افزایش، که در تراز اندیشه و رفتار آدمی پدید آمده است، هنوز هم از این خواستگاه پایهایی و بایسته، برای پیدایش و آشکار شدن آدمیت، به دوریم، که خودخواهان و بیشخواهان، میدانی به آدمی نمیسپارند، تا آنچه درست میبیند و میپندارد را بنمایاند و پدیدار نماید. آئینها و اندیشهها به روشی دردآور و زورگویانه، بازاری خودویژهانگارانه، یکهتازانه و گسترده، در پس دیوارهایی سختگذرِ پر از سیم خاردارهای خونینکننده، مینهند و میخواهند تا مانایی خود را در پناه زورمداری خود، نگه دارند.
و این تنها هراسِ از دست دادن میدان است، که خود نشان از سستی و بیپایگی در اندیشه و آئینی است که خود را در پس دیوارهای زور خود نگه میدارد و در پس آن، زیستی آبخوستی و جزیرهایی دارد، چراکه دنبالهروهای خود را با زور، وادار به ماندن در زندانهای بزرگی میکند، و هر چه سستیدر پایههای اندیشهاش نمایانتر میشود، اندیشناکتر شده، هر روزه بر این زندان دیوارهایی بلندتر میسازند، و هر سخن ناچسب را، برآشفتنی سختتر، در پی دارد، دگراندیشان را غیر پنداشته، میداندار نمیخواهند، و نابود میکنند، چراکه در بود آنان، مانایی اندیشهی پوشالی خود را در خطر خواهند دید، و این دریافتنِ لقی و لرزانی در پایه و بنیان است، که دیوارها را بلندتر، دسترسیها را کوتاهتر، و زنجیرهای بردگی و به بند شدنِ آدمی را کلفتتر میکند.
گزارشی که میآید، برگردان نوشتاری است که به برخورد میدانداران هندو اشاره دارد، که هنجار می نویسند تا کسی را یارای گزیدن آئینی، به غیر از آئین نیاکانشان نباشد، کسی از درستی اندیشهایی که آن را درست انگاشته است، نگوید، تا دلی بِرُباید، و به آئین و اندیشه ای دگر در آورد و...،

تغییر دین زیر فشار و تحمیل، تغییر دین نیست، بلکه بزدلی است
مهاتما گاندی رهبر آزادیخواهان هند
زن و شوهر کرالایی به دلیل تلاش برای دگرگونی آئین روستائیان دالیت به آئین عیسایی،
در ایالت اوتارپرادش، به پنج سال زندان محکوم شدند [1]
گزارشگر : عمر رشید [2]
این شرایط زمانی رخ داد که بعد از شانزده ماه پس از رد وثیقه به دادگاه عالی الله آباد، مشخص شد که کارهای این جفت اهل ایالت کرالا از جمله تبلیغ آئین عیسایی، دادن انجیل، دادن انگیزه به کودکان برای آموختن، برپایی نشست از سوی روستائیان و...، گیرایی بایسته برای دگرگونی آئین در آنان فراهم نکرده است.
دهلی نو: دادگاهی در ایالت شمالی اوتارپرادش هند، زن و شوهر اهل ایالت جنوبی کرالا را، به اتهام تلاش برای دگرگونی آئین هندویی دالیتها [3] به مسیحیت، به پنج سال زندان محکوم کرد. پرونده مجرمانه ایی که در سال 2023 به دنبال دادخواست یکی از وابستگان به حزب حاکم مردم هند (BJP) [4] در این ایالت در دادگاه مطرح شد.
قابل توجه اینکه دادگاه ویژه منطقه "آمبدکارنگر" در حالی این جفت را محکوم کرد که، شانزده ماه پیش، دادگاه عالی الله آباد بنا بر اینکه دادخواه این پرونده (رهبر محلی BJP) در تسلیم این دادخواست، فرد زیاندیده نیست، از این رو نمیتواند برای این دادخواهی شایسته باشد، این زن و شوهر را بر پایه «قانون ضد تغییر دین در ایالت اوتارپرادش» [5] محکوم کرد.
رسانه وایر رونوشتی از حکم بیست و دو صفحه ایی دادگاه امبادکارنگر را در اختیار دارد.
در 22 ژانویه 2025 آقای رام ویلاس سینگ [6] قاضی ویژه قانون (SC/ST)، آقای خوزه پاپچن [7] و همسرش شیجا [8] را به پنج سال حبس، و هر کدام را به بیست و پنج هزار روپیه، جریمه نقدی محکوم کرد. این محکومیت بر اساس بند 5 (1) قانون ایالتی «غیرقانونی اعلام شدن تغییر دین و آئین، در ایالت اوتارپرداش»، مصوب سال 2021 صورت پذیرفت.
قاضی سینگ این زن و شوهر را به دلیل القای دالیتهای فقیر روستای "شاهپور فیروز"، در "آمبدکارنگر" در شرق ایالت "اوتارپرادش"، برای گردهم آوردن آنان در مراسم «دعا و نیایش گروهی مسیحیان» و تغییر آئین آنان از هندو به مسیحیت مجرم شناخت.
دادگاه گفت که این زوج درسهایی از انجیل (کتاب مقدس مسیحیان) میدادند، در مورد عیسی مسیح تبلیغ میکردند، کتاب های مذهبی توزیع میکردند، گردآوری اعانه در اعیاد و در کریسمس ترتیب میدادند و به دالیتها پول و سایر جذابیت ها را ارائه میکردند، و از آنها میخواستند که از عیسی مسیح پیروی کنند، تا آئین آنان را از هندو به مسیحیت تغییر دهند.
پاپچن و شیجا که در ایالت مادیاپرادش هند زندگی میکنند و اصالت آنان به ایالت کرالا در جنوب هند باز میگردد، نتوانستند چرایی حضور خود در این روستا را در برابر دادگاه توجیه کنند.
این دادخواست در ژانویه 2023 در ایستگاه پلیس جلالپور ثبت شد، بعد از آنکه چاندریکا پراساد منشی حزب BJP در منطقه، پاپچن و شیجا را متهم کرد که از باستی دالیتها در شاهپور فیروز دیدار میکنند. آنها از خانه ویفلا، یک زن متعلق به جامعه دالیت دیدن میکردند، جایی که برای تبدیل روستاییان دالیت هندو به مسیحیت، در آنجا جمع میشدند، و اندیشه اغواگرانه خود را به مردم ارائه میکردند. خود پراساد نیز به جامعه دالیت تعلق دارد.
این جفت متهم هستند که کتابهای آئین مسیحیت را توزیع میکردند، از انجیل برای مردم میخواندند، و از زندگی مسیح برای آنان میگفتند. چند روز قبل از این که این دادخواست علیه آنان مطرح شود، آنان غذا و شیرینی در بین مردم محلی تقسیم کرده بودند، و کیک جشن کریسمس را بریده بودند.
جدای از اتهام تغییر مذهب غیرقانونی، این زن و شوهر همچنین تحت قانون "جلوگیری از خشونت برنامه ریزی شده علیه کاست و قبیله" مصوب سال 1989 نیز محکوم شدند.
بیانیه روستائیان
هنگام محکوم کردن این زن و شوهر، قاضی سینگ به اظهارات حداقل شش زن دالیت (که همگی بیسواد بودند)، پراساد مسئول دفتر BJP (ساکن محله لاوکش)، و سه پلیس اشاره کرد، و آنرا در نظر گرفت. خانم ویفلا در بیانیه خود به دادگاه گفت که پاپچن و شیجا برای ارائه موعظه به او و خانواده اش، به خانهاش میآمدهاند. ویفلا گفت که آنها کتابهایی از طرف یک کلیسای محلی برای او میآوردند، « به خانه ما میآمدند و به ما آموزههای خوبی میآموختند، که مشروب الکلی نخوریم و در درگیریها محلی شرکت نکنم و...» او ادامه داد که از همسایهها میخواسته است که در هنگام حضور آنها، به منزل او بیایند و پاپچن و شیجا برای آنها از انجیل میخواندند، از مسیح میگفتند و از حاضرین میخواستند که از مسیح پیروی کنند.
مانجو دیگر زن دالیت در شهادت خود در دادگاه گفت که به دعوت وی، در نمازخانه منزل ویفلا شرکت میکرد. او گفت که پاپچن و شیجا برای تبلیغ مسیحیت به آنجا میآیند و از روستاییان میخواهند که به عیسی نماز بگذارند. مانجو اما افزود که این زوج از روستاییان میخواهند که بر آموختن و زندگی دوستانه تمرکز کنند، و کتابها و نسخههایی را به صورت رایگان در اختیار آنها گذاشتند. مانجو، مدعی شد این موضوع را به صورت تلفنی به منشی منطقهایی حزب BJP، پراساد، نیز اطلاع داده است، و گفت که این زوج از مردم محلی میخواهند که از عیسی مسیح و مسیحیت پیروی کنند.
تقریباً همه شاهدان در شهادت ارائه شده توسط دادستان اذعان داشتند که این زوج کرالایی درسهای خوبی به آنها و فرزندانشان دادهاند. با این حال، قاضی بر بخشهایی از گفتههای آنها تأکید کرد که، در آن آنها گفتند که این زوج از آنها میخواهند که از عیسی پیروی کنند و او را ستایش کنند.
طبق بند 2 قانون «جلوگیری از تغییر دین در ایالت اوتارپردادش»، تطمیع و اغواگری به معنا، و یا شامل ارائه هرگونه وسوسه به صورت هدیه، پول آسان، اهدا، سود مادی (اعم از نقدی یا غیر نقدی)، اعطای کار، اعطای امکان تحصیل رایگان در مدرسه معتبر، توسط هر یک از اعضای مذهبی، ارایه سبک بهتر زندگی، یا عرضه مشوقهایی برای دوری نارضایتی الهی میباشد.
یک روستایی دیگر به نام خانم سورمانی نیز گفت، که این زن و شوهر «آموزههای خوبی» را به آنان و کودکان شان ارائه کردند. او گفت که آنان به روستائیان میگفتند که مسیح خداوند فناناپذیر است.
خانم روشنی گفت، که این زن و شوهر یک تصویر تقویمی از مسیح به او هدیه کردند و از او خواستند که از آئین مسیح پیروی کند.
آنجانی تنها شاهد این پرونده بود که صریح این زوج را متهم کرد که برای تبدیل کردنشان به مسیحی، به آنها پول و جذابیتهای مالی ارائه دادهاند. او گفت که این زوج به فرزندانش آموزش میدهند و از او میخواهند که از عیسی پیروی کند و به او دعا کند و از عیسی به عنوان خدای خود یاد کند. «ما بیسوادیم، از این رو آنها از بیسوادی ما بهره بردند و تلاش کردند تا ما را پیرو مسیح سازند.»
قاضی سینگ، پاپچن و شیجا را از اتهام دوم یعنی سو استفاده از قربانیان ادعایی در تغییر مذهب مبنی بر موضوع کاستها (طبقات هندویی) و قبیله ها تبرئه کرد.
فرمان دادگاه عالی الله آباد
در 6 سپتامبر 2023 قاضی شمیم احمد، از دادگاه الله آباد (دادگاه عالی ایالت اوتارپرادش)، حکم دادگاه بدوی را لغو کرد و به پاپچن و شیجا وثیقه اعطا کرد. قاضی احمد خاطرنشان کرده بود که ارائه آموزههای خوب، توزیع کتاب مقدس، تشویق کودکان به تحصیل، سازماندهی اجتماع روستاییان، جمعآوری اعانه، دستور دادن به روستاییان برای عدم مشاجره و مصرف نکردن مشروبات الکلی، شامل موارد اغواگری حساب نمیشوند. قاضی احمد همچنین حکم داد که این شکایت از سوی فرد شایسته ایی طبق این قانون، ارایه نشده است. چرا که بند 4 قانون 2021 می گوید که "هر شخص آسیب دیده، والدین، برادر، خواهر یا هر شخص دیگری که از طریق خون، ازدواج یا فرزندخواندگی با او مرتبط است" صلاحیت ارائه دادخواست (FIR) تحت این قانون را دارد. این در حالی است که این عضو حزب BJP، یعنی چاندریکا پراساد در هیچکدام از این موارد در این پرونده نمیگنجد، تا ذیل چنین قانونی دادخواست دهد.
«عبارت "هر شخص آسیب دیده" در ابتدای این قانون را میتوان به معنای "هر شخص" تفسیر کرد، بهویژه که هیچ مادهای در قانون I.P.C وجود ندارد. یا Cr.P.C.، که هر شخص را از ارائه دادخواست در مورد جرم قابل تشخیص بازدارد. با این حال، عبارت "هر فرد آسیب دیده" با دستهی بعدی از واژههای آمده، که در این بند، یعنی پدر و مادر او، برادر، خواهر یا خویشاوندان خونی یا ناشی ازدواج و فرزندخواندگی را شامل است.
قاضی احمد بیان داشت بنابراین، عبارت "هر فرد آسیب دیده"، اگرچه خود بخود بسیار گسترده است. اما دامنه این اصطلاح با دستهبندیهای بعدی، کاملاً کاهش مییابد، و بنابراین باید گفت که "هر فرد آسیب دیده"، یک شخص خواهد بود، یا شخصاً از تغییر متقلبانه آئین خود آسیب دیده است، خواه به صورت فردی آسیب دیده باشد یا در مراسم تغییر آئین، به صورت دسته جمعی آسیب ببیند.
[1] - منتشر شده در بخش فرقه گرایی رسانه وایر (The Wire) Keralite Couple in UP Get 5 Years in Jail for 'Converting' Dalit Villagers to Christianity
[2] - Omar Rashid
[3] - توده بزرگی از جامعه هندو که نجس انگاشته شده و از محرومترین اقشار جامعه طبقاتی هندو می باشند.
[4] - Bharatiya Janata Party حزب مردم هند که چند دهه است که قدرت را در هند در دست دارد، نخست وزیر هند نارندرا مودی از اعضای آن می باشد، و معتقد به احیای هندوئیسم است،
[5] - The Uttar Pradesh Prohibition of Unlawful Conversion of Religion Act, 2021
[6] - Ram Vilas Singh
[7] - Jose Papachen
[8] - Sheeja
دوره به دوره از تاریخ را که از نظر بگذرانی، در هر مرحله ایی به مقتضا ارباب قدرت برچسب هایی چسبنده و یا ناچسبی ابداع و مخالفان و دگراندیشان را بدان دام دچار و از سر راه خود برداشتند؛ گاه این پروژه آنقدر قوی برنامه ریزی و بر شرایطی چنان خاص استوار گردید که اربابان علم و معرفت و یا حتی سیاست را هم اسیر خود کرده و به کام مرگ و یا نابودی کشید؛
برچسب های وحشتناکی که صاحبان علم و فضل را که حتی در رشته خود پیل پیکر بودند، بر زمین زد و نابود کرد. تیم مثلثی اجرایی این پروژه دهشتناک که از سوی ارباب قدرت تدارک می شوند، عبارتند از: الف) قدرت زورمدارانه مطلق العنان، ب) مفتیان لاقیدِ بی تقوا و خود رای و بی پروای مذهبی، ج) توده مردم همراه و یا لااقل دم فروبسته

حساب ارباب قدرت که همواره روشن است، در پی تحکیم و توسعه قدرت خودیش و تضمین جانشینان خودند؛ اما ضلع دوم مفتیانی بی تقوا و از رهبران مذاهب روزند، که جریان قدرت را دوش به دوش و گاه حتی جلوتر همراهی می کنند، و از وظایف آنان اتصال ارباب قدرت و اوامرش به خداوند باری تعالی و دادن وجه قدسی و الهی به اعمال و شخصیت اوست، تا اجرای تنبیه در حق مخالفین، اجرای حدود الهی تلقی و شرایطی مهیا شود که به واکنش مردم منجر نگردد. امام محمد غزالی چنان دل پری از این مفتیان دارد که در کتاب ذیقدر خود "کیمیای سعادت" می گوید "مگس بر نجاست آدمی، نیکوتر که عالمی بر درگاه سلطان."
گرچه هر دوره ایی برچسب و اتهامی کارایی دارد، اما اتهام کفر و الحاد و زندقه از مصادیق بارز و معمول و سر آمد در باب اندیشه در این نوع برچسب هاست؛ زندیق واژه ای با ریشه آرامی از ریشه صدّیق می آید و مُعرّب "زندیک" در زبان پهلویست که به اهل "تفسیر و تاویل و توسّع" گویند و اما مصداق آن کسانیند که از دین رسمی رزتشت تخطی کرده و اصول آنرا زیر پا گذاشته و یا متهم به این امرند، از جمله مصادیق روشن آن در دوره ساسانیان، مزدک (و مزدکیان) و مانی و مانویانند، که درفش مخالفت بر علیه ارباب آتشکده و یا "ذل الله" و نماینده اورمزد بر زمین یعنی پادشاه ساسانی بر افراشتند که موضوع قیامشان وضع مردم زمان بود که توسط این سیستم بسته به سیاهی و تباهی کشیده شده بود و لذا در وحدت بین موبدان پا به رکاب قدرت کاخ و ارباب کاخ امپراتوری، قیام کنندگان به فجیع ترین مرگ ها گرفتار و از پیش پای برداشته شدند.
در دوره های حاکمیت اموی، عباسی و ترکان و کم و بیش بعد از آن این برچسب شامل همه مخالفان عقیدتی و غیرعقیدتی بود که اگر بدین برچسب مبتلا می شدند، از صفحه روزگار باید حذف می گردیدند. تاریخ این سرزمین مملو از فرزندان پاکی است که بدین تله مرگبار گرفتار آمدند و سرمایه های عظیمی که از دست رفت. نمونه های ذیل شاهد روشنی بر این روند دردناک و خسارت بارند:
الف) روزبه فرزند دادویه ی پارسی یا همان عبدالله مقفع : پدرش دادویه عامل خراج یا پیشکار دارایی امویان در عراق بود که فرزندش در سال 106 و یا 109 ه.ق پا بدین زمین سوخته نهاد، او را روزبه نامیدند و بعدها که اسلام آورد او خود را عبدالله نامید و در علوم به "ابن مقفع" شهرت یافت. زندگی کوتاه اما پرباری داشت، جاحظ فیلسوف و نویسنده مشهور عرب او را جوانی زیبا، سواری توانا، مردی کریم، سخی، که به دست دشمنان کینه جوی خود در سال 145 ه.ق که تنها 36 سال بیشتر نداشت، در اوج تولید علم، سلاخی و کشته شد.
روزبه از یک خاندان ایرانی زرتشتی از اهالی شهر جور (فیروز آباد فارس) بود که در بصره اقامت گزیده بود، او استاد بی همتای نثر عربی و از بنیادگزاران بزرگ فرهنگ علمی درخشان در دوران خلافت عباسیان است. مورخین عرب او را از بزرگترین مترجمین شمرده اند. که آثار علمی و استخوان داری را از زبان پهلوی به زبان عربی ترجمه و وارد فرهنگ اسلامی نمود که از آن جمله گاهنامه، آیین نامه، کلیله و دمنه، خداینامه، کتاب مزدک، کتاب التاج و ... است. نخستین آشنایی اعراب با آثار فلاسفه یونان از طریق ترجمه های ابن مقفع حاصل آمد. کتبی را نیز خود تالیف نمود که از آن جمله می توان به "ادب الکبیر" یا دره الیتیمه و "ادب الصغیر" و "رساله الصحابه" و.... بود. نقد آزادمنشانه و شدید او در کتاب الصحابه که چونان "سیاست نامه" خواجه نظام الملک در آیین کشورداری است، به قبای منصور خلیفه عباسی برخورد و همین باعث شد تا او بر ترور مزورانه این دانشمند ایرانی، توسط یک تروریست کینه جوی و بی مقدار از خاندان عباسی به اشارتی اذن دهد، و لاجرم این ترور به انجام رسد.
ابن مقفع به حق نوشته بود که " اگر خلیفه خود پاک و با صلاح باشد، حالت رعیت اصلاح پذیر می شود، زیرا اول طبقات خاصه و رجال دولت باید صالح و پاکدامن باشند تا بتواند جامعه را اصلاح کنند. رجال و کارکنان دولت هم صلاح و عفیف نمی شوند مگر آنکه پیشوای آنان پاک باشد. اصلاح مانند زنجیر است که به هم پیوسته، چون یکی از حلقات اصلاح گسسته شود، زندگی عمومی مختل می گردد." این نوع سخن گفتن سر این جوان نابغه و پر شور و عالم ایرانی را در مقابل انحراف اعیان و اشراف عباسی بر باد داد و قاتلش او را به خدعه و نیرنگ به خلوتی برده اندام های بدن او را جدا کرده و در تنور سوزاندند و کار خود را هم شرعی و مطابق حکم شرع تلقی و گردن فراز گفت: "بر مُثله تو مرا مواخذتی نرود، چه تو زندیقی و دین بر مردمان تباه کردی." آری این فرزند برومند علم این سرزمین، زمانی به این برچسب چسبناک ناپاک دچار شد، و قاتل عربِ بی مقدار عباسی اش با افتخار این قتل مزورانه و ناجوانمردانه او را به عهده گرفت و سربلند گفت که چگونه و با چه قساوتی این "جنگل بزرگ علم" را به خاکستر تبدیل کرده است؛ که تعریف الحاد و زندقه آنقدر مبتذل بود که شامل بسیاری از اهالی ادب و فرهنگ، از شیعه، یهود، مسیحی، زرتشتی، مانوی، مزدکی و... و هر مخالف احتمالی دیگری می شد؛ نگاه کنید به مصادیقی که جاحظ فیلسوف شهیر عرب برای الحاد و زندقه بر می شمرد:
"کسی که از میان نویسندگان سر بلندکرده، از سخن عبارات شیرین را آموخته، از علم اندکی تلقی کرده و حکم بزرگمهر (بوزرجمهر حکیم ایرانی) را روایت می کند و وصایای اردشیر را حفظ دارد و انشاء عبدالحمید را مطالعه می کند و ادب ابن مقفع را اخذ نموده و کتاب مزدک را معدن علم دانسته و کلیله و دمنه را مایه فضل شناخته و گمان می کند که در سیاست فاروق اکبر شده ... و انگاه بر قرآن رد و انتقاد کرده و آنرا متناقص و متباین می داند، سپس اخبار و احادیث را تکذیب می کند، راویان حدیث را طعن می کند، اگر شریع را ذکر کنند مذمت می کند، اگر حسن بصری را وصف نمایند نکوهش نمی شمرد و اگر شعبی را نام برند نادانش می داند و مجلس خو را به ستایش اردشیر بابکان و دادگری نوشیروان و جهانداری ساسانیان سرگرم می نماید، و اگر از جاسوس پرهیزد و از مسلمین حذر کند، سخن از معقول می راند و از محکم قرآن گفتگو و از منسوخ آن خودداری می نماید و آنچه را به چشم نشود، یا عقل آن را نمی پذیرد، تکذیب می کند و حاضر را به غائب ترجیح می دهد و آنچه را در کتب وارد شده، اگر مقرون به منطق باشد قبول، و اِلا رد می کند..." چنین کسی زندیق است." [1]
ب) فیلسوف شرق، شیخ شهاب الدین سهروردی معروف به شیخ اشراق، نابغه ایی رویده در بستر خشکیده علم این سرزمین اهل سهرورد زنجان که او نیز همچون دیگر دانشمند ایرانی ابن مقفع، در 38 و یا 36 سالگی اسیر دام این برچسب وحشتناک شد و در زندان حلب (سوریه) این استوانه علم را خفه کردند، در حالی که در این عمر کوتاه 49 اثر علمی، عرفانی، فلسفی و... به فارسی و عربی نوشته بود و اگر می ماند بوستان علم را طراوتی بیشمار می داد. سهروردی پس از پایان تحصیلات در اوان جوانی و شور علمی که با هم کلاسی خود امام فخر رازی داشت و تازه بالندگی را آغازیده بود، به عراق و شام می رود و در آنجا مود توجه "ملک ظاهر" فرزند "صلاح الدین ایوبی" قرار می گیرد، اما متاسفانه در حلب توسط فقیهان شهر مورد حسد قرار گرفته و به الحاد متهم و مرتد اعلام و به زندان همین شاهزاده ایوبی میزبانش می برند و تحت فشار مفتیان، شاهزاده ایوبی گرچه میدانست چه گوهری را در دست دارد علیرغم میل باطنی این شکوفه شکوفای علم را در سال 587 ه.ق در قلعه حلب خفه کرده تا دیگر ندای علم و از گلوی او بیرون نیاید و دستانش رساله ایی دیگر ننویسد.
اما شرایط زمانی این زمان را ببینید: "مخصوصا در قرن ششم از نظر منافع شخصی و اداره معاش علوم دینی اهمیت بسیار داشته، زیرا تنها علمی که در آن قرن می توانسته بیش از هر چیزی معاش را تامین کند دینی بوده، یعنی با دانستن علوم قرآن، فقه، حدیث، شخص به مقام قضا و وعظ و امامت جماعت و محدثی و مذّکری و تدریس در مدارس می رسیده و به امرا و ملوک نزدیکی پیدا کرده و مورد اعجاب و احترام مردم واقع می شده و به راحتی زندگی می کرده است در صورتی که مشتغلین به علوم عقلی و فلسفی، به فقر و بینوایی بسر می بردند و همان دانایی و حکمت شان مایه نکبت و ادبار می گشت و غالبا مورد مزاحمه فقها و تفسیق و تکفیر آنها می شدند و حتی بزرگانی از قبیل شیخ شهاب الدین سهروردی مولف حکمت الاشراق جان بر سر آزادی فکر و پیروی از فلسفه می نهند".[2]
این دو کیس به روشنی نقش فقه و فقهایِ در خدمت قدرت را به عنوان نگاهبانان شریعت و شکل ظاهر دین، در از میان برداشتن علمای برجسته رشته های دیگر علمی، خصوصا علوم عقلی و اشراقی را به عینه نشان می دهد و حتی آزادی خواهانی که برای توسعه رزق مردم علیه قدرت قیام کردند نیز به کفر و الحاد متهم و از میان برداشته شدند، که نمونه آن مانی و مزدک بودند که با همراهانشان از مفتی زرتشتی حکم الحاد گرفتند و توسط پادشاه ساسانی با تمامی معتقدان به آنها قتل عام شدند، گالیله را نیز ارباب کلیسا به الحاد متهم، و آنچه نباید به سرش آوردند و... لذا قشریون و صاحبان شکل و شمایل دین که در خدمت اربابان قدرت قرار گرفتند، همواره مانع عمده ایی برای پرواز روح انسان ها و تعالی اجتماعی آنهایی بودند که قصد پرواز اندیشه بشری در آسمان بلند خلقت داشتند.
این محافظان برج و باروی خود ساخته از دین، گاه مخلصانه در راه خدا و گاه در خدمت امیران و پادشاهان مامور به حفظ این بنا خود را دانسته و بنا به همین ماموریت، به صدور فتوای الحاد برای دیگران اقدام کرده تا به مقصود خود برسند، آنان در بهترین حالت به حفظ یک شمای ظاهری از دین مامورند، در حالی که بطن دین حتی از عمق اندیشه بشری نیز ژرفتر است و واقعا این ژرفا نه در دنیای محدود فکری این فقیهان دنیاپرست قابل گنجایش است و نه حتی قابل تصور و فهم؛ لذاست که با توجه به محدودیت اندیشه خود، هر گذری از این برج و بارو و یا حتی احتمال گذری از آن بنای خود ساخته را انحراف و کفر و زندقه تلقی و حکم به نابودی عبوری و تفکرش می دهند.
قربانیان این جریان در هر دوره ایی معمولا نخبگانی اند که اندیشه ایی بلند در ذهن داشته و آنقدر نابغه اند که حتی در همان اوان جوانی برجستگی نشان داده و در آسمان اندیشه اوج می گیرند و این مفتیان را به وحشت انداخته و به دام کوته فکری اشان می افتند. چنین کوته فکرانی همواره در کنار ارباب قدرت تقویت دو سویه ایی را از یکدیگر در عین رقابت، دریافت می دارند.
سهرودی و ابن مقفع و گالیله نابترین مثال این جریانند که به حکم این مفتیان به دست شاهان در زنجیر و به نام خداوند نابود شدند. مفتیان هرگز به روی خود نمی آورند که دین، خدا و خلقت در جهان بسته و محدود به احکامی چند نیست و باید برای رسیدن به سعادت به بال هایی بلند و به وسایلی مدرن مجهز شد تا در آسمان بی انتها و یا در اقیانوس ژرف و بی انتهای خلقت خداوند به غور و بررسی پرداخت.
اینان هرگز نخواسته و یا نمی خواهند که قبول کنند که انسان به این دنیا نیامده است که مفتخر به انجام چهارتا رفتار و اعمال ناشی از دریافت های فقهی آنان شود و مطیع و سر به راه مثل موجودات بی اختیار و فاقد عقل و تفکر، انجام وظیفه دینی کند و به عبادتی چند مشغول باشد، که اگر منظور از خلق بشر این بود که ملایک خداوندی بر آدم افضل بودند و سجده آنان بر آدم به گفته ابلیس ظلمی تحمیل شده از سوی خداوند به فرشتگان بود، که آنان عبادتی شبانه روزی دارند؛ اما در حالی که در کتب الهی انسان به تفکر و تعقل فرا خوانده می شود، برای پرواز در آسمان بی انتهای تفکر و تعقل باید زایده ها را زد و وزن را کم کرد و هزار وسیله را به خدمت گرفت که یکی از آنان فقه است و برخی حتی در ذهن یک فقیه هم نمی آید، تا تصوری از بلندایی پروازی را کند که خالق، خلقت، علت العلل، واجب الوجود و نور الانوار در آنجا قرار دارد.
و انسان به اندیشه است که پرواز می کند و باید برای پرواز بند از همه جای انسان باز کرد که حتی نخی انرژی لازم برای پرواز را خنثی کرده و او را تا ابد خاکی نشین خواهد کرد، و از افلاک که جای اوست به دور نگه خواهد داشت. غوطه در آسمان عقل و تفکر که قرآن بدان امر می کند، نیاز به سبکباری دارد، سبکی که برخی از بندهای ساخته دست فقها خود یک مانع آن است چرا که فقه عموما استنباطات انسانی است و خداوند هرگز به این روشنی با انسان سخن نگفته که چون کند، بیشتر آنچه فقه بدست می دهد استخراجات انسانی از اقیانوس مذهب است و لذا پالایش آن در هر عصری واجب است و فقه پویا و تعدد اجتهاد و مجتهد در واقع اعتراف به ثابت نبودن و گاه حتی بی اساس بودن بعضی احکام فقهی دارد.
پس چرا باید چنین علمی را اصل قرار داد و آن را وسیله جدایی حق از باطل کرد و راه را بر دیگر نحله های علمی بشری و علوم که برای ارتقای علم و معرفت بشر ساخته و یا ابداع می شوند، بست و در واقع چه اشکال دارد که دگراندیشان را نیز به الحاد و ارتداد متهم نکرد و اجازه زندگی و یا حتی پرواز آزادانه داد تا در جامعه دینی تفکر خود را به پرواز در آورند و عقاب اندیشه بشر را (که همه از یک ریشه ایم)، اگر می توانند به بلندای آسمان علم بالا برند و شاید مشکلی را حل کرده و یا سوالی را پاسخ گویند؛ همانگونه که ماتریالیست های ملحد که سابقا دهریون ملحد نامیده می شدند امروز سکان علم را با نگاه مادی به دست گرفته و بسیاری از مشکلات انسان را برای زندگی بهتر و ساده تر در این جهان حل کرده اند، و البته مشکلاتی هم ساخته اند.
اکنون نوبت گروه های علمی مذهبیون و الهییون است که بند از پای اندیشمندان خود بر داشته تا سوالات بشر را در خصوص روح، نظام خلقت، ماورا الطبیعه و هزار موضوع بغرنج پاسخ دهند و این دو بال ماتریالسم و الهییون در یک مسابقه برابر و به دور از اتهام الحاد، مشکلات مادی و معنوی و سوالات بشر را پاسخ داده، نه این که امروز علوم مادی پیشرفتی ثانیه ایی دارند و الهییون هنوز در تقدم حادث و قدیم بودن، جبر و اختیار و .... مانده اند و هنوز در همان مرحله ایی هستم که هزار سال پیش دانشمندانی همچون ابن سینا بوده اند.
بشر برای خروج از وضع موجود حتی مادیت راهی جز پیشبرد علم ندارد و برای پیشبرد علم هم هیچ راهی جز بندگشایی از پای اندیشه نیست و یکی از بندهایی که بر پای اندیشه بسته است همین برچسب کفر و الحاد و زندقه است و آنچه تاریخ نشان می دهد ائتلاف قاضی و محتسب، که مبنای حکم قاضی فقه، و مجری آن محتسب بوده است، دُردانه های علم را از بشر در اوج ستانده است. حال آنکه برای خدایی شدن راهی جز شناخت او نیست و برای شناخت او تنها این علم است که جوابگوست و بندها نمی تواند بشر را به خدا گره زنند که به محض شل شدن بند، بندیان از بندِ خدا نیز خواهند رَست و از خدای زوری هم بیزار شده و از او نیز خواهند گریخت، پس تنها راهی که می ماند اغناست و اغنا تنها از راه استدلال و علم و در اوج آزادی حاصل می شود، لذا برای خدا باید به علم و عالمان اجازه تحرک داد، و دانست که دشمنی با علم و علمایش، مذهب را هم به نابودی خواهد کشید.
تاریخ نشان می دهد جرقه بسیاری از علوم را مذهب زده است و مذهبی که تفکر انسان را در تاریخ ارتقا داده، خود نباید به بند پای علم و تفکر تبدیل شود و این نقض هدفی است که برای مذهب وجود دارد، که هدف مذهب پرواز انسان به سوی عالم بالاست و علم و تفکر و تعقل بال پرواز است و اگر مذهب و مذهبیون خود به عامل مزاحم پرواز در آیند، این خود پارادوکس عظیمی خواهد بود که بشر را مجبور به رنسانس خواهد کرد و در این رنسانس است که حتی ظالمانه مسیح و عقاید پاکش نیز قربانی خشم توده ها شده و البته متهم این وضعیت زیاده خواهی کلیسا بود.
شما ببینید برای حفظ این که ما معاد جسمانی خواهیم داشت و این جسم در آن دنیا جُورکش اعمال ما خواهد بود، چقدر کسانی که معتقد به معاد روحانی بودند، قربانی شدند، حال آنکه مهمترین فاکتور دینی در این رابطه اعتقاد به معاد است، نه این که خدا چگونه این تنبیه و تشویق را در آن جهان انجام خواهد داد و کیفیت آن در درجه دوم اهمیت قرار می گیرد، این که افراد فاقد اعتقاد به معاد جسمانی را نجس و از دین خارج اعلام کنند، بند بزرگی بر پای علم و معرفت و عالم اندیشه است، زیرا آنچه مهم است اعتقاد به وجود خداوند و معاد است و این که کیفیت آن چگونه خواهد بود امریست ثانویه، و فرد معتقد به باری تعالی به هر اسم مومن به اوست و این که او آن را "اورمزد" یا "الله" بنامد چه اهمیتی دارد، مهم اعتقاد به خالق هستی است.
تازه اگر انسانی باری تعالی را هم نیافته و یا یافته و گم کرده، و یا از سر لجاجت با ما با این پرونده سیاه او را نادیده انگاشت، باید او را آزاد گذاشت تا در آسمان اندیشه پرواز کند و اگر واقعا ما مطمین هستیم که خدا در این عالم هست و ممزوج در هر موجود است، باید هر انسانی را آزادانه واگذاشت تا به گشت و گذار در جهان غرق شود، چرا که در این گشت و گذار است که "موجود وسیع الوجود" را حتما خواهد یافت؛ و محدود کردن اندیشه او در واقع بازداشتنش از یافتن چنین موجود وسع الوجودیست و خسارتی است که ما به خداوند زده ایم که بنده اش را به تیغ کفر و انحراف از حرکت باز داشته و یا به به لجاجت در انداخته ایم و در واقع در این سکون این مخلوق خدا را از یافتن حق باز داشته ایم.
ببینید امام محمد غزالی توسی چگونه توسط رقیب فقیه اش ابو الولید طرطوشی (از فقهای مالکی) متهم به الحاد می شود "من وی (غزالی) را دیدم و با او سخن گفتم. او را چنان یافتم که فضایل بسیار و عقل و هوش فراوان دارد و در تمام عمرش ممارست در علوم کرده و سپس از طریقه علما برگشته و در طریقه صوفیه در آمده و به علوم پشت پا زده و با وساوس شیطانی سر و کار پیدا کرده و چون با آرا فلاسفه و اشارات و کنایات حلاج مانوس شده است، بر فقهای متکلمین طعن می زند و از این جهت در گیراگیر کفر و بی دینی است."[3] حال غزالی را ببینید که در چه خفقانی از دست ارباب قدرت و حامی فقهی اش گرفتار آمده:
گفتم دلا تو چندین بر خویشتن چه پیچی با یک طبیب محرم این راز در میان نه
گفتا که هم طبیبی فرموده است با من گر مهر یار داری صد مهر بر زبان نه
شیخ فرید الدین عطار نیشابوری از قول یکی از عرفای هم عصر خود در کتاب "تذکره الاولیا" شرایط زمانه اش را این چنین توصیف می کند : "در قرن اول (هجری) معاملت به دین کردند چون برفتند آن هم برفت، در قرن دوم معاملت به بوفا کردند چون برفتند آن هم برفت، در قرن سوم معاملت به مروت کردند چون برفتند آن هم برفت، در قرن چهارم معاملت به حیا کردند چون برفتند آن هم برفت، و اکنون (در قرن پنجم) مردمان چنان شده اند که معاملت خود به هیات و هیبت (زور) کنند".
و یا قفطی در"تاریخ الحکماء" روزگار سخت و هراسناک "بزرگ گنجینه ادب پارسی" یعنی خیام نیشابوری، را این چنین دهشتناک به تصویر می کشد که : "معاصران زبان به قدح او (خیام) گشودند و در دین و اعتقادشان سخن گفت آغازیدند، چندان که خیام به وحشت افتاد و عنان زبان و قلم بگرفت و به عزم حج از شهر نیشابور برون رفت و پس از انکه از کعبه بازگشت در کتمان اسرار خویش اصرار ورزید و ظواهر شرع را مراعات می کرد".

مقبره ناصر خسرو در دره بمگان در ایالت بدخشنان افغانستان که در تبعیدگاهش مرد و دفن شد
حکیم ناصر خسرو قبادیانی نیز با مشکل این خشک مغزان که دین را وسیله کسب دنیای شان قرار داده بودند مواجه و او از آنان به "دیوانگان امت" و "ریاست جویان اندر دین" یاد کرد "مر هوس ها را به هوای مختلف خویش، ریاست جویان اندر دین، استخراج کرده و فقه نام نهاده، مر دانایان را به علم حقایق، بینندگان را به چشم بصائر، جویندگان حق را، جدا کنندگان جوهر باقی و ثابت را از جوهر فانی و مستحیل ملحد، بی دین و قرمطی نام نهاد ...". و فتوای مهدور الدمی "خسرو ادب و حکمت ایران" را فقها و اجرایش را سلجوقیان و عمال خلیفه بغداد به عهده گرفتند و خانه اش مورد هجوم و غارت قرار گرفت و در پی اش شدند تا حکم خدا! را نیز اجرا کنند که جان به در برد و متواری گشت و البته این حکایت مکرر غارت منزل، اموال دست نوشته ها و کتاب های دانشمندان این مرز و بوم را انگار پایانی نیست، سرنوشتی که نصیب حافظ شیراز، صدرالدین شیرازی و... هم شد؛ ناصر خسرو اما خوشبین بود و می گوید:
اَرجو، که زود سخت به فوجی سفید پوش
کینه کشد خدای ز فوجی سیه سَلَب
وان آفتاب آل پیمبر کند به تیغ
خون پدر ز گُرسنه عباسیان طلب
وز خون خلق خاک زمین حلُه گون شود
از بهر دین حق وز بغداد تا حلب
وز مغرب آفتاب چو سر زد، مترس اگر
بیرون کنی تو نیز ز یمگان سر از سرب
این چنین ناصر خسرو دل پر درد خود را از حکومت مذهبی و فقهای دربار عباسی و عمالشان به تصویر می کشد، دلی که هنوز در پیری و آخر عمر امیدوار به خلاصی از تبعیدگاه و بندی است که پای تیزرو اوست، تا از فقیه و محتسب عباسی و سلجوقی نجات یابد و رها شود. بند از پایی که شرق و غرب مملکت اسلامی را از ماورالنهر تا کشور مغرب در شمال افریقا و یمن و هند پای پیاده زیر پا گذاشته و اکنون در دره خشک یمگان مخفی و از راه مانده تا از چنگ خشک مغزان جان برهاند. اما افسوس که همانجا ماند و مرد.
حکیم ملاصدرای شیرازی و میر داماد هم از جمله حکمایی بودند که از گزند روحانیون قشری و فقهای عصر خود و سعایت آنان نزد "ذل الله" در امان نبوده و بهترین سال های تحقیق و تفحص خود را در آوارگی گذراند، تاریخ عرفان و حکمت ایران مملو از این نوع تعرضات است، شاید بتوان گفت که عارف و حکیمی در این سرزمین یافت نمی شود که از تیغ اهل تشرع زمانه خود در امان بوده باشد، و البته در حکما و عرفای ما کمتر کسی را می توان یافت که دینداری و اعتقادش را به خداوند باری تعالی در رفتار و اعمال و گفتار نشان نداده باشد، ولی همیشه درکنار امیران و پادشاهان، اهل فقه بودند که حکم شرعی تعقیب آنان را صادر، و حکومت هایی که آنان را مورد تعقیب و آزار و اذیت قرار دهند و کار به جایی رسیده است که حتی در عصر حاضر امام خمینی و فرزندش سید مصطفی (ره) را به خاطر مطالعه فلسفه نجس تلقی کرده، و ظرف آب شان را ناپاک دانسته و آب می کشیدند.
از ابزار الحاد و زندقه فقیه و محتسب آنقدر سود جستند که در دوره حاکمیت ترکان بر ایران اگر کسی را می یافتند که ثروتی دارد و می خواستند ثروتش را غارت کنند، او را بدین ابزار غارت می کردند؛ به این حکایت توجه کنید : فرد متمولی را ثروت بسیار یافتند، او را خواستند و گفتند که تو به کیش قرمطی (ملحد) شده ایی؟!! این ثروتمند اهل نیشابور به درایت مقصود حاکم ترک را دریافت و گفت این ثروت انبوه از من بستانید و این تهمت از من پاک کنید و چنین ثروت از کف داد و جان به در برد.
اما گذشته از اکثریت فقیهان بزرگ که عمر خود را در راه این علم باختند و شایسته تکریمند که در راه بست و گسترش این علم استخوان خرد کردند، این قشر از فقیهان که در رکاب ارباب قدرت قرار گرفتند و ابزار دست قدرت شدند، چنان آبرویی از اکثریت محروم این رسته علمی بردند که باید گفت؛ ای وای که تا کجا و تا به کی بدین نسق؟! خدایا آیا بندیان را حرکتی متصور است؟! فقها باید روزی شجاعت کنند و بندها بگشایند تا آسمان اندیشه برای پرواز باز شود و صاحبان اندیشه از باطل و حق (به زعم هر دین)، از ترس کفر و الحاد زندقه خانه نشین نشده و به سانسور خود مشغول نشوند. لذا برای خدا باید بندها را از پایه اندیشه بشری گشود.
[1] - به نقل از کتاب "پرتو اسلام" جلد دوم صفحه 187
[2] - تاریخ تصوف در اسلام به قلم دکتر غنی
[3] - غزالی نامه چاپ دوم صفحه 448
"ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست جام می لعل، نوش کرد و بنشست
از دیدن و از گرفتن زلف چو شست رویم همه چشم گشت، و چشمم همه دست" [1]
امواج دلم رو به طغیانی و مست روحم شد اسیر زلفش، و او هم نیز مست
همراه شدم بموج، کنونم بی دست غرقم به هر آنچه یارم گشت، بدست
بر ساحل عشق نشسته ام چشم بدست، قلبم شده با یار قرین، او هم مست
پروازی خواهم به قلب یارم، که رَست مستی ز سرم، ز همنشینی با مست
گیرم رُخِ تو، به چشم کِشم، این خوبست، دستی نبود در آنحال، چشمم چون دست
دردانه ی روزگار مستی، ای هست! هستی ز تو مست، همه در دست تواست
هر شانه زدم، بدان گیسوی تو دست زد بر دل من، شرار غم زین دست، دست
ما را به نبود قرارِ دل گرفتاریست صبح است همآندم، که یار، در آتش باریست
فریاد برآورد ز بیداد، چشم و دست کین خانه غمبار را کسی، آیا هست؟
گر هست چرا پاسخی نیاید بر دست، گر نیست این همه لطف باز، ز چه هست؟!
پیمانه ز خون زدیم زین دست بدست دستی بفشان، اگر مرا صاحب هست
ره را تو نما به دلداده ی مست ره چون ننمایی، همه زاریست و خَست
زین لذت زلف که تو دادی بدست دل از دل ما رفت، و بر دل بنشست
پیمانه پیاپی بده، ای یار که هست دل مست و روان از پی دلداری مست
هستی، و تو هستی را، چون دام بدست دامی بدین زیبایی، نیست بی صاحب، هست؟
صاحبِ چنگ تو باشی، همه خواهی چنگ بدست چنگال گلوی صاحب چنگ، دریدست بدست
حق گویی و حق جویی و حق دانیست آن چنگ که آواز تو را بُرد به دست
هنگامه سختِ بِشکستن حق گویان است بشنو تو نوای چنگِ بشکسته به دست
فریاد تظلم ز زمین و آسمانم برخاست ای چنگ دلم، از تو هم نوایی برخاست؟
در خواب فرو رفتی، یا آنکه تویی هم مست؟ نای و نوازشی ز تو، و زین جام، آیا هست؟
جامی تو ز لعل لبت بده، تو بدست خون می چکد به خاک، زین هنگامه ی مست
با رفتن تو قبله ما هم برفت ز دست، سجاده ما بر صنم و کفر شده است
بیهوده رها کردی، ما را تو بدین ابلیسدست دستی بگیر، و باز رها کن، این دست
زلفی تو بده بدست این کافرِ مست، بی زلف تو، کی کند رها من، این دست
گویا که رها نگردد این دست، بدست، این دل که رها شود، یار همآید بر دست
رخساره شده گلگون، ز افسار مَنَت در دست رخساره گلگونم، افسار شده در دست
گیر و تو برونم کَش، آتش شده ام زین مست آتش تو بِکش در دل، گویا که گرفتی دست
آنگه که شدم شعله، خاکستر ز تنم برخاست آندم شده ام آزاد، قالب تهی ام، زیندست
سوزنده دلی خواهم، بوریایی ز آتش در دست، گل واژه توحیدست، خاکستر عین القضاتِ مست
سوزد، شراره زند توحید، در کلام آن خوشدست، دستی بفشان برین آتش، ای یار رفته ام، ز دست
گویا که تو غایبی ازین صحنه، کجاست آندست سوزنده آتشی است که سوزاند، زیندست
دستی که بلند می شود بر دست دستی بود آیا، بالاتر زین دست؟
خاموش کند هر آنچه را که می سوزد زیندست آیا دستی هست، که بالای دست آید، بدست؟
کجاست دست تو ای یار عنبرین دست، بدست سوختند دستان آسمانیِ عین القضاتِ مست
برخیز بگیر دستش را، چون من در دست تا زنده شود دوباره عشق زین دست بدست
سرای مرقد ما عاشقان پر است، زیندست کجاست مرحمی، و یا کجاست دلبری، که گیرد دست
تو ای کیسوان بلند آتش سوزان، به گاه سوختنِ مست دستی فشان و بسوزان عاشقانی زیندست
کجاست محکمه عشق، کجاست آن دستگیرِ دست که گیرد دستِ عین القضات به گاه سوختن، بدست
بردی به اوج محبت، آنجا که هرگز نرسد دست، دست ناکسانِ دست بریده، و شمع به دست [2]
کجاست مرحمی، که بر دل عین القضات گذارد دست بدان شب تارِ همدان، که او شد به دار بست
دستی برون آر و نشان ده تو خود را ای شاهد مست! آور دل عین القضات بدست، که هنگامه سوختن است
فَرّاش صبحِ دل انگیزِ قتلگاهِ چنگ بدست! عین القضات رفت به تاراج خصمِ خصمدست
از بس که به آسمان برد تظلم با دست، دل سوخت، و تن سوخت، و خصم کنون بوریا بدست [3]
نفت از کینه گرفته است بدست، این ابلیسدست ابلیس هم کنون به تاراج، بکمک آمدست
بر دار شد، و تو را یافت، آندستِ دار به دست ای بی دلان غمین، عین القضات رفت ز دست
حلاج وار، با دست بسته، بر دار زد، دست به دست ای دست بلند صبح! کجاست تا که گیرد آندست
بر بوریایی از آتش بردند عین القضات مست تا ابلیس دست در دست یار کند، دست بدست
عین القضات بر سر دستان یارِ نار و دار بدست، رفت از همدان سوی دلدار، آنگه که خصم بُرد براو دست
یار و ابلیس بردند عین القضات را دست بدست به صحنه دیدار و هنگامه لقای خود، دست اندر دست
یک زلف او به دست ابلیس بود بدست زلفی دگر به دست یار، دست اندر دست
او را کشان کشان بردند تا لقای دوست عین القضات رها شد در این شدنِ دست بدست
خاکسترش به باد دادند تا امتداد صبحِ مست آید دلی که چنان رفته بود، در آن هنگامه ز دست؟
آمد خلیل به پیشواز عشقِ عین القضات مست تا بوریای آتشین نشود سرد، زین نفسِ نِمُروددَست
باید که او به آتشین سخنی می شد اینگونه دست بدست در روزگار جدایی، به عشق لقای یارِ زلف بدست
شمع وجود عین القضات بسوخت در آتش سخت تا یار به دیدارش آید، با بوریای آتشناک بدست
این سرو بلند عشق سوخت در آتش آن ابلیسدست تا دست به دست شود با یار خود دست اندر دست
کنون منِ عاشق هم شدم گرفتارش سخت کجاست ابلیسدستی که کند با یار مرا دست بدست
سروده شده در تاریخ 12 بهمن 1397
[1] - می خواهم همنفس شوم با ابو معالی عبدالله بن محمد بن علی بن حسن بن علی میانجی همدانی، معروف به عین القضات همدانی، که در اوج جوانی عارف و حکیمی تام و تمام شد، و جان در راه عشق نهاد و این سرو بلند تفکر آزاد، در سن سی و سه سالگی شهید عشق و فهم خود شد، و بر بوریایی از آتش، رخ از ما بر کشید، تا همسفر باد شود، تا به همراه نسیم صبح شهادتش همسخن با فراش دل انگیز صبح گردد.
[2] - بدن عین القضات همدانی را سوراخ سوراخ کرده و در آن شمع نهاده و روشن کردند تا بسوزد، که این را "شمع آجین کردن" می گفتند
[3] - بدن عین القضات را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود نهاده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند تا هیچ از او باقی نماند، و پراکنده شود، غافل از این که او با عشق در آویخت و جاودانه شد.


