هر سبزه که بر کنار جویی رستهست گویی ز لب فرشتهخویی رستهست
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی کآن سبزه ز خاک لالهرویی رستهست
خیام نیشابوری
انگیزهها و پیآمد پای نگرفتن قلههای اندیشه در ایران، و هزارهایی شدن تابیدن نور آنان در سرزمین ما.
برفهای ماندگار، که در درازای سال، و همچنین در تابستان داغِ نیازِ آدمی، ذخیرهگاه روانماندن دجلههای پر خروش اندیشه و دانش خواهند بود، بر زمینهای بلند فرو خواهند ریخت، و اینجا در سرزمین من، چکادهای اندیشه تا رفتند که پای گیرند و بلندا یابند، و پُر و پیمان شوند، بزودی دستی ناکار بر آمد، و هموارشان ساخت، تا پستی بماند و بس، و بلندای اندیشه شکل نگیرد، که بعدها اندیشههای نو بر آن فرو بارند، و بر بلندایش بیفزایند، تا ایرانیان نیز دماوندها، و بلکه اورستهای پر از دانش و فرزانگی داشته باشند، و در پای آن بلندِ خانهزاد، از زلالش سیراب شوند.
این است که ایرانیانِ گرفتار آمده در شهر به بیابان دگرگون شدهی اندیشهی خود، در انتظار تک مایههای اندیشناکی همچون زرتشت، مزدک، سهروردی، ابن سینا و... ماندند، که هر هزاره یکبار، زایشگر نور دانشِ آنان شوند، و در این آسمان بیمار از تندبادهای پراکننده، گرچه ابرهایی کلفتی از اندیشهی پاک و روشن همواره شکل گرفتند، اما با توفانهای سهمگین رو برو شده، بادی بنیانکن، آنان را پراکند و بُرد، و این سرزمین بر بنیان اندیشههایی آئیننامهایی (رسمی)، برون زده از باید و نبایدهای پایداری سازمان قدرت، در بردگی مانده، و از زایشهای سِتبر درازدامن، بی بهره ماند.
چرا که سازمان قدرت در ایران همواره ترسید تا اندیشهایی بیرون از آنچه او میاندیشد، و آنرا سزاوار میداند، زاده شود، پر و بال گیرد، و بلندایی چون دماوند یابد، و اینچنین بود که گاه فرمانروایان، تمام کودکان و نورستگانِ جوانِ خوش اقبال و بداقبال در اندیشه را، یکجا با هم گردن زدند، تا مبادا موسایی از بین آنان برخیزد، و خوان چیرگی آنان را در بیم و ترس نهاده، و یا برچیند. قدرت همواره ترسید، که مبادا بلندایی در اندیشه، چنان اوج گیرد که بر اندیشه آئیننامهایی او سایه افکند و...
و این چنین سامان قدرت، ما ایرانیان را به مردمی دگرگون ساخت، که همواره چشم به بلندادهای اندیشه پیوستهایی داشت، که در بیرون از این سرزمین، و در بستر شایسته و بایسته دیگر مردمان در باختر و خاور ما شکل گرفتند، و بالیدند و...
و شد آنچه نباید میشد، که اکنون نیز چشم به راه اندیشهایی رهایبخش، و نوآوریِ زندگیآوری در باختر و یا خاورزمین باشیم، همچنانکه این روزها نبرد بر سر این است که "شرقگرایی"، و یا "غربگرایی" ، کدام بهتر، شایستهتر و یا رهاییآور برای ما خواهند بود، و ما را از دام ایستایی و درجازدن خواهد رهانید، چرا که همواره چشمههای اندیشه آزادِ ایرانیانِ فرهیخته، که در کویر بیداد این سرزمین گُل دادند، در کمترین زمان، خزانِ خود را دیدند، و زیر پای گزمگان زبان و اندیشه نافهم قدرت، لگدمال شدند، و یا به پای اندیشه زورچپان شدهی آئیننامهایی، برآمده از سازمان قدرت، سربریده، سربه نیست شدند.
مزدک بامداد، که اندیشهایی ویرایشگر در آئین دیرپای زرتشت در ایران است، یکی از آنان بود، که داستانش به اندازه چندین "عاشورا" اندوه و درد در خود دارد، که چون داستان سیاوش، مویهگران میتوانند سرودههای دردناکی بر آن نگاشته، هر شنونده پاکدلی را به زار زدن اندازند.
ما در سرزمینی زاده، و زیستیم، که هر اندیشه نویی را "دگراندیشی" در نگاه آمد، و دگراندیشان را، حتی دادگران این سرزمین نیز برنتافتند، تا آنجا که مزدک ایرانزمین را نیز به همراه صدها هزار پیروش، "انوشیروان دادگر" ما، با موبدانی برخاسته از نیایشگاههای مهر ایزد دانا و توانا، با هم از دم تیغ خشم و... گذراندند! چراکه بر اندیشه آئیننامهایی برآمده از سامانه قدرت ساسانی آنان شورید، و خواست تا طرحی نو دراندازد!
تو گویی در این سرزمین نفرین شده، آنچه در فرایند آئیننامهایی به فرمان درمیآید، به سان داغی بر تن بردگانِ زیستور در این زیستگاه، باید تا مرگ بماند، و رهایی از آن نباشد! اینان تازه دادگران! مایند، که بعدِ سرکوب، داستان برخوردشان با شکست خوردگانِ خوار شده، از آنان دادگر ساخت! [1] وای بر بیدادگرانمان که در بیدادگری سرآمدند، تا آنجا که از کنار واژه داد نیز رد نشدهاند! که دادگرانش سرها از این مردم، زیر سنگ قدرت کوبیدند، و له کردند.
اندیشهی مزدک میتوانست بر بلندای چکادِ اوج گرفتهی زرتشت، که آن نیز، در دست و پای سازمان قدرت (موبدان و شاه) بی ارج، بی بند و بار، پا خورده و خوار شده بود، بلندا افزاید، و آن را از پیرایههای ناجور بِرهاند، اما به هنگام تُنده و جوانهزدن بر درخت اندیشهی این سرزمین، به هنگام زایش، خفه شد، حال آنکه مزدک پایه اندیشهی ویرایشگرانه خود را بر نابودی پنج دیوِ آدم و آدمیتکُش، چون "رشک (حسد)، کینه، خشم، نیاز و آز (حرص)،" بنا نهاد، که از بیماریهای همهگیر و پایدارِ سازمان قدرت در این سرزمین بوده، و هست.
او خیز برداشت، تا نور امید رهایی را در چشم تودههای ایرانی بِدرخشاند، او که راه رهایی را، در رخت بر بستن این پنج دیو ویرانگر، از وجود و زندگی آدمیان میدانست، و میجست، تا سرزمین و مردم ایران را به جهانی مانا، پاک، و یزدانپسند، دوباره باز گرداند، و چنین آدمیتی را دوباره بازآفریند.
او دریافته و یادگرفته بود که یکی از بر زمین زنندگان آدمی و آدمیت، همانا "نیاز" است، و آدم باید برای آدم شدن، از نیاز، خود را به مقداری بِرَهاند، تا که "روباه، گرگ و... سرشت" [2] و ددمنش نشود، که چنین سرشتی، او را به چپاولگر جان و داشتههای این و آن، و همچنین آدمیت وادار خواهد کرد، چیزی که سازمان قدرت در ایران بدان بیمار است، تا آنجا که باشندگان در این سازمان، توان دست اندازی خود بر جان و مال این مردم رعیت پنداشته شده را، تنها نیم بند انگشت، از توان و حق خداوندی بر آنان کمتر میبینند و میدانند!
مزدک دانست که نیاز (به امنیت، تامین خود و...) در قدم نخست، آدمیت را از آدم ستانده، و آدمِ خالی از سرشت آدمیت، دیگران را نیز به سوی نابودی خواهد برد؛ او به برابری آدمها باور داشت، آموختهها و یافتههایش میگفت، هرکه این برابری را رد کرد، و یا نادیده گرفت، خود را چنان برجسته خواهد دید، که سزاوار و شایسته و بایسته چیرگی بر دیگران، زان پس این چیرگیجوییاش، چه آتشها که بر خرمن آدم و آدمیت نخواهد زد، و برای نهادینه کردن این چیرگی، آدمیان را به چه خواریها و پستیهایی که نخواهد کشید، و آنان را به پایهها، طبقهها و کاستهای گونه گون از بالا به پایین تقسیم کرده، و راهی خواهد جست، تا این مرزهای ستمگرانه، بیدادگرانه و زورگویانه چیرگی را، برای همیشه مانا نماید،
و در این راه چنان در تاخت و تاز و چنگ اندازی فرو خواهد غلتید، که آدم را از آدمیت به دور داشته، و به سِلک درندگانِ سنگدل، دگردیسی داده، تا آنجا که برای نگاهداشت این چیرگی بر دیگران و داشتههایشان، تمام آنان را بر پای این اندیشه ناپاک، سرکوب، و سربریده، زندگی آنان را پایمال و ویران ساخته، و هرچه آدمیت را بر پای آن، به سلاخخانه خواهد فرستاد.
پیش از مزدک، برادر ایرانیتبار [3] دیگرش، سیدارتا گوتاما بودا (زاده 563 تا 480 و درگذشته حدود ۴۸۳ تا ۴۰۰ پیش از میلاد مسیح در سن 80 سالگی) نیز وقتی به جایگاه روشنی [4] و بینش دست یافت، دریافت که تنها با لگام زدن بر اسب چموش "نیاز" است که میتوان آدمیان را از سرکشی و بیدادگری و تبهکاری در حق خود و دیگران بازداشت، و از رنج و درد آدمی کاست، و او را از تباهی رهانید.
و درست هم فهمیده بود، چرا که کارنامه این اندیشه فرزانه و دانا نشان میداد که میتوان به همین روش، نیاز را به مهمیز کشید و مهار کرد، و آشوکاهای [5] خونریز و ستمگر را، به آدمیانی آدمخو دگرگون ساخت. کنون نیز بعد از نزدیک به سه هزار سال، هنوز صدها میلیون نفر [6] در آنسوی رود سند، و در سرزمین باختر و جنوب باختری آسیا، رهایی و رستگاری خود را در آموزههای بودا میجویند، تا خود را از چرخه بی پایان رنجِ زندگی در این جهان برهانند،
در این سرزمین اما، از مزدکیان تنها نامی مانده است، پیامآوری ایرانی، که در ایران بدون پیرو است! اینست که میتوان دید که چگونه خانهزادی در خانهی خود یک وجب جای ندارد، ناهمسانی این سرزمین ملخزده، با همسایه خاوریاش در همین است، هند سرزمین هزار اندیشه و باور است، و اینجا همواره فرمان رسید که تنها یک اندیشه، یک باور، شایسته، بایسته و سزاوار ماندن است، باقی باید بروند، و نابود شوند، و به "زبالهدان تاریخ" سپرده شوند.
مزدک بیش از هزار سال بعد از جناب گوتاما بودا، چهار دیو دیگر را هم یافت و شناخت، و بر سیاهه پدیدآورندگان ویرانی آدم و آدمیت افزود، و میرفت تا همبودگاه و زیستگاه مُغزده، فرو رفته در گِل ابتذال زرتشتیگری، و آلوده به ناشایستیها، و نابایستیها، اندیشه ویران مردم خود را پاک گرداند، و آنان را رهایی بخشد،
اما گردهمآیی از خدایگان، آز، نیاز، کینه، رشک و خشم که در پرستشگاهها، و خانهی قدرت، سازمانی هراسافکن و چیرگیجو را بنا ساخته بودند، او و هرچه پیروانش را به تزویر، به کشتارگاهها کشیدند، و بر پای درخت دیوگونه خود، ددمنشانه سر به نیست کردند، تا بر خانهی بی بنیان و عنکبوتی تنیده شده به دست قدرت و آئین رسمی، خدشهایی وارد نشود، جایی که زایشگر، و پرستشگاه ناشایستگیها شده بود، و از هرچه دگرگونی به سوی نور گریزان بود، و به چشمه زایشگر تاریکی دگردیسی یافته، و یک مردم را تک به تک، و یا یکباره و همگانی، به ویرانی کشیده، به پرتگاه نابودی میبرد.
گردهمآیی که در تاریکخانهی خود، نورِ آموزههای کارا، راهگشا، زندگی ساز، و پر از آدمیتِ زرتشتِ [7] بزرگ را هم به لجن کشید، تا لباس روئینتنانه "گفتار، کردار و پندار نیکِ" این پیام آور زندگی را، از تن ایرانیان انداخته، در میانهی راه، تنِ ناتوان، لاغر، نزار، رنجور و بی پشتیبانشان را خوراک مرگ، و اندیشه گرگهای ناپاکِ بیابانهای بی بهره از دانش و اندیشه پاک گردانند.
آن راهنمای پیشرویی که در فرزانش نبرد بین تاریکی و روشنی، چنان اندیشه ورزی کرد، و فریادگر رهایی آدم از تاریکی شد، که فرهنگی آدمیخو، پر از مَنشِ زیستِ آدمیزادی را، در جهانِ فرو رفته در منش ددانِ بیدادگر، فراهم ساخت، و ابزاری کارا پدید آورد که آب، خاک، حیوان و آدمیان از گزند آدم در پناه نگاهداشت، تا نه آدمیان درندهی هم باشند، و نه درندگی و زیادهخواهی و چیرگیخواهیشان، جاندران و جانوران را بیازارد، آب و خاک را بیالاید و... و زندگی را از این جهان بِرُباید و بَرکَند.
و اکنون در گردهمآیی بین کاخ و پرستشگاهها، همهی این کارکردِ آموزههای زرتشت، به پای قدرت، و استواریِ فرمانروایان، و سامانِ قدرت همآمده با دین آئیننامهایی، به نابودی کشیده شده بود، و آنان دیگر تنها نامی از نیکی، داد، دادگری، دادستانی و آدمیت بر خود داشتند، و یزدان و مردمانی پاک که در گرداگرد آنان، و زیر مهمیز آنان میزیستند را، به فراموشی سپرده بودند،
و سازمان قدرت در درون تنها به چیرگی خود بر مردمانش، و در برون به زانو زدن والرین [8] ها به پای اسب زین شده از "رشک، کینه، خشم، نیاز و آز" میاندیشید، و برای همین هم، همواره در اندیشه جنگ در این راه، آماده، بسیج شده و پرکار مینمود، و مُغان ویژهخوار و ویژهجویی که قدرت و ثروت را تنها شایسته و بایسته دستانِ خود، و دیگر ارباب آتشکدهها، و سازمان فراهمگر قدرت آنان میخواست، با فرمانروایانی بِهنما که از دادگری تنها نامش را با خود داشتند، لچک سهبرِ زر، زور و تزویر را فراهم ساختند، تا با دیدن هر بامدادِ رهایی، که کینه، خشم، نیاز، آز و رشکشان را به جوشش درآورد، از بیم اینکه مبادا با آمدن بامدادی خانهی عنکبوتیشان، از شبنم صبح، فرو ریزد، و دگر باره مجبور شوند، تن به کردار، گفتار و پندار نیک دهند، ابزاری کارا برای رو در رویی فراهم داشتند، تا هرگز تن به کردار، پندار و گفتار نیک ندهند، که برای آنان کاری سخت بود، و در آمدن در این سلک، تنها خوشایند آدمیان است، و به هرز رفتگان از آدمیت را، حتی اندیشهی درآمدن بدین سلک نیز، بسی خشم و سختی فزاید، و در برابر نیازشان به چیرگی بر دیگران، و تشنگی آزمندانه و نیازمندانهشان به قدرت و ثروت، پاگیر و ناخن شکن است.
این بود که وقتی بُرِش سخن، و اندیشهی نو، و راهکارِ کارای مزدک بامداد را دیدند، که دل از ایرانیان ربوده، و چشمها به خود خیره ساخته، نور امید در دلهای خسته از ستم دوانده و...، بستر خودساختهی آتشِ رشکشان شعلهور شد، خشمشان چنان برانگیخت، که مزدک و پیروانش را بعد از جوشیدن و بالیدن، به کشتارگاهها کشیده، از دم تیغ ستم گذراندند.
در حالیکه آنقدر از شمار، فَروری، توانایی و رخنه آنان در دل مردم خود بیمناک بودند، که به نیرنگ و تزویر دست یازیدند، و در یک روز، هر آنچه از مزدکیان توانستند گردآورده، سرازیر در زمین دفن کردند، و یا از دم تیغ گذراندند، تا آنجا که گویند شمار کشتار شدگان به صدها هزار شهید رسید، که تنهایشان سرنگون در خاک دفن شد، یا بر درختان آویخته گشتند، و مزدک را خودِ انوشیروان دادگرِ ما! به رشک و خشم، پس از عبور دادنش از میانِ پیکر بیشمار پیروانِ جان باختهاش، که در «خونبارترین و فجیعترین کشتارهای دستهجمعی و نسلکشیها» در گاهنامه آدمیت گرفتار آمده بودند، به درختی آویخت و تیربارانش ساخت،
تا گاهشمار این مردم ستمدیده، همواره به یاد داشته باشد، که مزدکِ آنان را نیز، همچون دیگرِ پیرایشگران، آراستگیجویان، بازسازیگران و ویرایشجویانِ این مرز و بوم، به سانِ مانی و دیگر دادخواهان، فرمانروایان این مرز و بوم خود به کشتارگاهها، و یا به پای دار ستمِ خود بردند، این را ناکسان در چشم این مردم، فرو کردند، تا بیم و هراس را در دل ما، همواره نهادینه سازند.
تا ایرانیان بدانند که در پس نامها، جُستَن آدمیت و درستی گناه است، و در ورای نامها و کارنامه آدمیان، باید کردار، گفتار و پندار نیک را نخست در خود پرورش داد، و سپس دیگران را، بی نگاه به نام و نشانشان، به داوری نشست، ورنه دچار نیرنگ شده، باربار باید به همراه مزدکهای خود، به کشتارگاهها رفت، و به پای لچکِ زر، زور و تزویر درهم شکسته، ازپای درآمده، شکست را چشید.
به نگارش درآمده در شاهرود، در شب چله، پایان سیامین روز از برج آذر 1404، برابر با 22 دسامبر 2025

سنگنگارهایی پیرامون انوشیروان دادگر، در کاخ دادگستری
[1]- رفتارِ حکومت پس از سرکوب مزدکیان، به روایتِ «ایران در زمان ساسانیان» (آرتور کریستنسن، برگردان رشید یاسمی)، که مستند به تاریخهای دورهی اسلامی است: «انوشیروان داراییهایی را که مزدکیان ربوده بودند به صاحبان آنها بازگرداند و داراییهای بیصاحب را برای بازسازی خرابیها اختصاص داد؛ دربارهی زنانی که مزدکیان ربوده بودند فرمود که اگر آن زن قبل از آن رویداد، شوهر نداشته یا شویش در این میان درگذشته است اگر مرد رباینده از نظر طبقهی اجتماعی با آن زن برابر باشد باید او را به همسری خود درآورد وگرنه زن آزاد است که او را به شوهری خود گزینش کند یا نکند و اگر شوهر قانونی زن، زنده بود زن به او بازمیگشت؛ هر کودکی که پدر و مادرش مشکوک بود باید به خانوادهای تعلق مییافت که در آن زندگی میکرد و در آن خانواده حق ارث داشت وگرنه پادشاه نگهداریشان را بر عهده گرفته، آنان را "فرزندان خود" نامید؛ هر کس خسارتی به دیگری وارد کرده بود یا دارایی دیگران را دزدیده بود مجبور به پرداخت غرامت میشد و به جزایی متناسب با جرم خود میرسید؛ خانوادههایی را که پس از کشته شدن سرپرست خانواده، به تنگدستی افتاده بودند سرشماری کردند و به شمارهی یتیمان و زنان بیشوهر به هر یک خرجی دادند؛ دختران را به مردان همطبقهی آنها داد و جهیزیهی آنها را از خزانهی دولتی تهیه کرد و پسران را از دودمان نجیب، زن داد و آنها را آموزش داد و در دربار به کار گرفت؛ و ساختمانها و زمینهایی را که پس از کوتاه شدن دست صاحبان آنها و نابودی قناتها به ویرانی رفته بود دوباره آباد کرد؛ و بر روی پلهای چوبی و سنگی ویژهای که مورد دستبرد دزدان و بزهکاران بود، استحکاماتی ساخت؛ همچنین به فرمان انوشیروان، شهر نوبندگان و بغداد کهن و اردبیل و مداین به بهترین نحو بازسازی شدند».
[2]- همانگونه که فرزانگی فرهنگی ایرانیان، به آنان می گفت: "آنچه شیران را کُند روبَه مزاج، احتیاج است، احتیاج است، احتیاج"
[3]- بر پایهٔ پژوهشهایی راناجیت پال، بودا از شاهزادگان ایرانیتبار بوده است. تاثیر اندیشه او در ایران نیز چنان بود که آیین بودایی در خراسان بزرگ تا اندازهای ریشه گرفته بود که یکی از کانونها و نیایشگاههای بزرگ آن در صومعهٔ بودایی بلخ بود. این صومعه به سانسکریت، «ناوا ویهارا» نام داشت که معنی آن «صومعهٔ نو» است. این نام در فراگویی پارسیزبانان به گونهٔ نوبهار درآمد. لقبی که به گردانندگان این صومعه در زبان سانسکریت داده بودند، «پراموکها» به معنی «سرور» بود و نام خانوادهٔ برجستهٔ ایرانی برمکیان از همین لقب گرفته شده است. برمکیها عهدهدار و گردانندهٔ این نیایشگاه بودایی بودند.، سکهای از پیروز پسر اردشیر ساسانی یافت شده که در آن وی از ارجگذاری خویش نسبت به دو دین زرتشتی و بودا خبر میدهد.
[4]- Enlightenment در قلب زندگی، آموزهها و ساخت جامعه معنوی بودا، روشنبینی و روسندلی قرار دارد که بیداری یا رهایی نیز نامیده میشود. روشنبینی چیزی است که یک فرد را به بودا تبدیل میکند، به معنای واقعی کلمه «کسی که بیدار است»، و این همان چیزی است که آدمیان با تمرین آن را در خود پرورش میدهند، تا به مقام آدمیت دست یافته و از رنج بِرَهَند، و از چرخه زندگی دردناک رها شوند.
[5]- آشوکا (سلطنت ۲۶۸ تا ۲۳۲ پیش از میلاد) پیرامون دو سده و نیم پس از بودا، و شاهی از دودمان موریا بود که به کیش بودایی و آموزههای بودایی باورِ راستین یافت و همهٔ زندگی خود را وقف تحققِ عملیِ اصول آن نمود. گرچه قبل از ایمان آوردن به بودا پادشاهی خونریز و مستبد بود و بر بیشتر شبه قاره هندوستان از بخشهایی از افغانستان امروزی گرفته تا میسوره در دوردستهای بنگال و تا جنوب گوآی کنونی فرمان راند.
[6]- برآورد جمعیتی سال ۲۰۲۰ نشان میدهد، ۹۱٫۲٪ جمعیت ۳۲۴٬۱۹۰٬۰۰۰ نفری بوداییها بهترتیب بیشترین جمعیت، در ۱۰ کشور تایلند، چین، میانمار، ژاپن، ویتنام، کامبوج، سریلانکا، کره جنوبی، هند و مالزی متمرکز است. بوداییها ٪۴٫۱ جمعیت جهان را تشکیل میدهند. تایلند بیش از شصت، چین بیش از پنجاه، میانمار و ژاپن هرکدام بیش از چهل، ویتنام بیش از بیست، کامبوج و سریلانکا هرکدام بیش از ده، و کره جنوبی و هند و مالزی هرکدام بین شش تا ده میلیون بودایی را در خود جای دادهاند
[7] - زَرْتُشْتْ یا زَرْدُشْتْ رهبر و اصلاحگر دینی، فیلسوف و شاعر ایرانی بود. او به پیروانش آموخت که هستی میدان نبرد نیروهای خیر و شر است و انسان آزاد است جایگاه خود در این مبارزه را برگزیند. آموزههای او، هستهٔ اصلی مزدیسنا را تشکیل میدهد. سرودههای خود او، گاتاها، که کهنترین بخش اوستا را تشکیل میدهد، یکی از منابع اصلی برای شناخت زرتشت هستند.
[8]- والِریَن امپراتور روم که از سال ۲۰۰ تا پس از سال ۲۶۰ زندگی کرد، از سال ۲۵۳ تا ۲۶۰ امپراتور روم بودهاست. در سال ۲۶۰ شاپور یکم شاهنشاه ساسانی در نبرد ادسا، والرین امپراتور، سناتورها و سربازان وی را اسیر کرد. شاپور به افتخار این پیروزی دستور تراشیدن پیکرهای عظیم در دل کوه مهر (رحمت) در نقش رستم و تنگ چوگان داد که وی را پیروزمندانه نشسته بر اسب نشان میدهد این به گونه ای است که امپراتور شکست خوردهٔ روم فروتنانه در برابر پادشاه پارسی زانو زدهاست؛ همچنین به دستور وی با استفاده از اسرای رومی دستور ساخت «پل قدیم» یا «دژپل» واقع در شهرستان دزفول ساخته شدهاست.
مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب):
هجوم اسلام به سمت شرق که از آغاز پیدایش آن شروع شد، طی سه مرحله متفاوت صورت گرفت، که فاز اول آن ابتدا شامل تمدن ایران گردید، و مرحله دوم آن سپس تمدن هند را هدف گرفت، و سومین مرحله نیز، جنوب شرق آسیا را از خود متاثر نمود. مرحله اول را اعراب مسلمانِ مهاجم از شبه جزیره عربی کارگردانی و اجرا کردند، و دو مرحله دوم و سوم را ایرانیان مسلمان کارگردانی و اجرا نمودند و اسلام را به سمت شرق گسترش دادند؛ اکنون اثرات تفاوت مجری و کارگردان ها را در فرایند و نتایج این هجوم ها می توان به چشم خود دید، آنچه در تفاوت وضعیت، و عاقبت ادیان زرتشتی و هندو دیده می شود، که از قضا هر دو از یک نژاد و فرهنگ، یعنی بروندادی از تاریخ، فرهنگ و مهاجرت تاریخ ساز آریایی ها هستند.
اولین فاز هجوم اسلام به سمت شرق را در حمله مستقیم سپاهیان اعرابِ مسلمان به امپراتوری ساسانی شاهدیم، که به چیرگی چند سده ایی حاکمیت های عرب اموی (۴۱–۱۳۲ ه.ق) [1] و عباسی (۱۳۲ تا ۶۵۶ ه.ق) [2] بر سرزمین های ایرانِ بزرگ و تمدنی دیده ایم، اما خیزش ایرانیان علیه این سلطه مستقیم، در پسامد آن، به ویژه در پهنه ایالت خراسان باستان، باعث گردید که علاوه بر برچیده شدن حاکمیت مستقیم اعراب بر سرزمین ایران، گسترش اسلام به سوی هند نیز با تاخیر انجام گیرد، و از شدت ویرانگری آن کاسته شود، و با پا گرفتن حاکمیت های ایرانی مسلمان، گسترش اسلام به هند توسط ایرانیان پی گرفته شد.
اما واقعیت این است که ایرانیان در پیشانی این هجوم، و در خیز اول، خسارات جبران ناپذیری را متحمل شدند، که برآیند همه این ها، پاکسازی پهنه ایران از دین و فرهنگ ایران، تغییر حرف الفبا، ویرانی بیشتر اماکن مذهبی، تغییر و صدمات فرهنگی و... بود، به طوری که اکنون از یک امپراتوری بزرگ زرتشتی نشین، جمعیت زرتشتیان در ایران، تنها حدود 50 هزار نفر، و در کل جهان نیز این جمعیت به 200 هزار نفر محدود شده است، بدین ترتیب دین غالب در ایران، که پیش از این حمله، زرتشت بود، به اکثریت مسلمان تبدیل شد، و در بُعد معماری دینی نیز، آتشکده ها ویران، و مساجد جای آن را گرفتند، و در بُعد فرهنگی نیز وضعیتی کم و بیش همینگونه است.
خیز دوم گسترش اسلام به شرق، سرزمین های زیر نفوذ تمدن هند را در بر گرفت، که این فاز را عمدتا ایرانیان مسلمان کارگردانی و اجرا کردند، از این رو آنچه بر ایران تمدنی رفت، هرگز دامنگیر تمدن هند نشد، عمده هجوم های موثر اسلامی، به خارج از سرزمین های ایران در پهنه خاوری را، سلسله های مسلمان ایرانی کارگردانی و اجرا کردند که از جمله آنان می توان به آخرین شان یعنی سلسله گورکانیان (1526 تا 1857 م) [3] و... اشاره نمود، که پهنه حکمرانی خود را به تمام شبه قاره هند گسترش داد.
اما این لشکرکشی ها، هرگز اثرات، شدت و کشتار و غارتِ ابتدایی هجوم مستقیم اعراب مسلمان به پهنه تمدنی ایران را در پی نداشت، و از شدت به بردگی و کنیزی گرفتن ها، ویرانی ها، تغییر فرهنگ و الفبا و... به طرز بسیار شگفتی آفرینی کاسته شد، به طوری که در نتیجه چند دور حاکمیت کامل سلسله های اسلامی - ایرانی در هند، روح مدارای مذهبی ایرانیان باعث شد که اکنون اکثریت کشور هند را هندوها و ادیان مرتبط به آن تشکیل دهند، الفبا، فرهنگ و معماری آنان حفظ شد و...،
این است که می بینیم، در مقایسه با جمعیت زرتشتی ها در ایران و جهان، هند کاملا خود را متفاوت نشان می دهد، و اکنون یک میلیارد و دویست میلیون هندو در جهان زندگی می کنند، که از این مقدار چیزی در حدود یک میلیارد و صد و شش میلیون نفر آن در هند ساکنند، که در مقابلِ عدد دویست هزار نفری کل زرتشتی ها در جهان، و جمعیت ناچیز 50 هزار نفری آنان در ایران، نشان از تفاوتِ اثر و میزان خسارتی است که این دو هجوم متفاوت اسلامی در ایران و هند ایجاد کرد.
گرچه در طول این حملات برخی از معابد و مراکز مذهبی هندوها که واجد زیورآلات و... بودند، از گزند مهاجمین به دور نماند، اما تاریخ نشان می دهد، پارس زبانان و یا ایرانی تباران مسلمان حاکم شده بر هند، در پی حضور خود در این منطقه کمتر ویران کردند و بیشتر آباد، و حضورشان باعث ثبات و شکوفایی اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی هند هم شد، به طوریکه گفته می شود در پایان آخرین امپراتوری قدرتمند و شکوفای اسلامی یعنی گورکانیان، در قرن نوزدهم میلادی، که با چیرگی بریتانیایی ها به پایان رسید، مناطق هند و چین به تنهایی، 50% حجم کل اقتصاد جهان را در خود داشتند، بله، به اندازه نصف جهان، که این مقدار، در پایان سلطه بریتانیایی ها بر این منطقه، در سال 1947، یعنی بعد از نزدیک به 200 سال، به 18% کاهش یافت.
اقتصاد، فرهنگ، معماری، توسعه و شکوفایی که در دوره حاکمیت گورکانیان، که همزمان با حاکمیت صفویان در ایران، ایجاد کردند، باعث ساخت و سازهای بزرگی در هند شد، که بسیاری از بناهای تاریخی هندِ کنونی، به این دوران تعلق دارد، سراسر هند، پر از معماری ایرانی – اسلامی است که در این زمان شکل گرفتند، بخش بزرگی از توریسم تاریخی هند، هم اکنون برای بازدید از بناهای با اهمیتی همچون تاج محل، قلعه سرخ دهلی، مسجد جامع دهلی و... جذب می شوند.
این است که پاکسازی اماکن، فرهنگ و پیروان مذهب هندو در دوره حاکمیت مسلمانان فارس زبان، به هیچ وجه قابل مقایسه با پاکسازی از اماکن، فرهنگ و پیروان دین زرتشت در ایران توسط اعراب نبوده و نیست، چرا که در دور اول هجوم، موجودیت زرتشتیان و فرهنگ ایرانی آنان نابود شد و به باد فنا رفت، اما در دور دوم این هجوم، اکنون دین، فرهنگ و الفبا، اماکن و... هندو کاملا باقی، و تا حدودی دست نخورده و بلکه غنی شده است و...؛
اما با این حال اکنون راستگرایان ملیگرای هندو، به این حد از تاثیر هم راضی نبوده، امروز به مجد و عظمت بیش از پیشِ فرهنگ، زبان و اماکن مذهب هندویی می اندیشند، و قائل به پاکسازی تمام آنچه از آثار اسلام و مسلمانی در هند باقیست، می باشند، و مسلمانان و دیگر ادیان وارداتی از خارج از این منطقه را «غیر» در نظر گرفته، و به هر بهانه ایی، و در یک روند سیستماتیک و هدایت شده دنبال می کنند، دست اندازی به سازه های مذهبی مسلمانان را برای خود مباح، لازم و واجب دیده، و یک به یک مساجد آنان را به زور، صلح و جنگ، گاه به جرم این که بر ویرانه های معابد هندویی بنا شده اند و... هدف قرار داده ویران کرده، و یا در صدد جایگزینی اند، تا معابد خود را دوباره بر خرابه مساجد آنان بنا کنند.
نیروهای بسیج مردمی و کف خیابان راستگرای افراطی هندو موسوم به (Kar Sevaks)، که موتور محرک سیاسی خود را بر اساس تاکتیک فرهنگی – سیاسی ویرانی اماکن مذهبی مسلمانان نهاده اند، با ویران کردن مسجد بابری در شهر فیض آباد ایالت اتارپرداش هند، در 6 دسامبر 1992، حرکت سیاسی – فرهنگی خود را به اوج رساندند، و نتایج انتخاباتی آن را درو کردند، و قدرت را در هند در دست گرفتند، که با آغاز به کار معبد رام، که بر ویرانه های این مسجد در سال 2024 توسط نخست وزیر هند افتتاح شد، اینک مساجد دیگری نیز در لیست تخریب های بعدی قرار دارند.
مطالبی که می آید فرایند اقداماتی است که اینک برای ویرانی مسجد جامع شهر سمبهال با عمری نزدیک به پنج سده در جریان است را پوشش می دهد که توسط سیستم دولتی و گروه های فشار مردمی هندو دنبال می شود، و نشان می دهد وقتی مافیای حاکمیتی و گروه های فشار مردمی آن، در کنار هم می آیند، چقدر ظالمانه و ویرانگر علیه اتباع خود ظاهر می شوند.
این نوشته ترجمه مقاله ایی است که شامل اظهارات سروزیر ایالت اتارپرداش هند است (بزرگترین خاستگاه درگیری های فرقه ایی بین مسلمانان و هندوها در هند) که حاکمیت این ایالت را در دست حزب مردم هند (BJP) دارند، حزبی که به واقع شاخه سیاسی راستگرایان ملیگرای هندوست، و او خود از فعالین این مسیر، و از روحانیون هندو می باشد، که نشان دهنده اثرات ویرانگر کنارهم آمدن قدرت و مذهب است، که اساس یک اقلیت و هر آنچه آنان هدف قرار دهند را، در حالتی زورگویانه و ظالمانه در معرض خطر نابودی قرار داده و می دهد. زور، تهدید، ارعاب را در سخنان این روحانیِ سیاسمتدارِ مسئولِ هندو، حاکم بر این ایالت را، به خوبی می توان، در کلمات او حس کرد، کلماتی که از موضع قدرت، تکبر، چیرگی و...، اقلیتِ زیر حاکمیت خود را تهدید به محدودیت های بیش از پیش می کند.
یوگی آدیتیانات:
«آنرا ساختمان مسجد مورد اختلاف ننامید،
مسلمانان باید مسجد سمبهال را به هندوها تحویل دهند»
یازدهم ژانویه 2025
او همچنین از جامعه مسلمانان خواست که «اشتباهات خود» در رابطه با تخریب ادعایی معبد "هری هار" [5] در سمبهال [6] را در بیش از پنج قرن پیش، بپذیرند.
دهلی نو: یوگی آدیتیانات [7] سروزیر دولت ایالتی اتارپرادش گفته است که جامعه مسلمان باید «در محترمانه ترین شیوه» مکان شاهی مسجد جامع شهر سمبهال را که مربوط به دوره کورکانیان هند (مغولان هند) است را به هندوها واگذار کنند، شواهد معماری و نوشته های مقدس نشان می دهد که ساخت معبد هری هار به الهه کالکی مربوط است و ساخت آن به قبل از ساخت مسجد باز می گردد.
آدیتیانات با اشاره به مسجد جامع شاهی سمبهال که مدت 5 سده گذشته وجود داشته است، همچنین گفت که نباید به «هر ساختار مورد مناقشه» به عنوان مسجد اشاره کرد و آنرا مسجد نامید. او این سخنان را در کنفرانسی که توسط خانه رسانه ای «آج تاک» در کومب ملا [8] در پرایاگراج [9] در روز جمعه برگزار شد، عنوان نمود.

مسجد سمبهال در اتارپرادش (1789.م). نقاشی مداد و آبرنگ، 30 در 49 سانتیمتر. کتابخانه لندن، توماس دانیل
این اظهارات در شرایطی بیان شده است که دادگاه عالی از دسامبر 2024 به دادگاههای کشور دستور داد که هیچ گونه دعوای جدیدی را که ادعای سایر مکانهای مذهبی دارند را ثبت نکنند. دادگاه عالی که در حال رسیدگی به دادخواستهایی بود که "قانون مکانهای عبادت 1991" [10] را به چالش میکشید، همچنین دادگاهها را تا اطلاع ثانوی از صدور هر گونه دستور موقت مؤثر یا دستور نهایی، از جمله دستورالعملهای بررسی، در دعاوی معلق و منع کرد.
این دستور همچنین در مورد پرونده مسجد جامع شهر سمبهال هم اعمال شد، جایی که فعالان هندو تلاش کردند تا حقوق مذهبی عبادت را در مکان مسجد جامع شاهی سمبهال به دست آورند، و ادعا کردند که زمانی معبد هری هار در این مکان بوده است.
آدیتیانات در پاسخ به سؤالات مجری آج تک گفت: «هر بنای مورد مناقشه را نباید مسجد نامید. روزی که اسمش را مسجد نگذاریم، مردم هم از رفتن به آنجا منصرف می شوند. به هر حال، اگر بنای مسجدی پس از جریحه دار کردن ایمان کسی ساخته شود، خلاف اصول اسلام است. [11] هر نوع عبادت در چنین مکان هایی نیز مورد قبول خداوند نیست. اسلام هیچ نوع ساختاری را برای عبادت اجباری نکرده است، اما مذهب هندو (سناتانا دارما) این کار را می کند.»
بازسازی میراث نیاکان
سروزیر ایالت اتارپرداش گفت زمان آن فرا رسیده است که به یک "بهارات [12] جدید" فکر کنیم که بتواند به میراث خود افتخار کند. به نظر می رسد ادیتیاناک از برنامه فعالین هندو برای تصاحب مساجد تاریخی در تمام نقاط هند حمایت می کند. او می گوید : «وقتی ما از بازسازی میراثی سخن می گوییم که به نیاکان ما تعلق دارد، در این سخن ایراد و اشتباهی وجود ندارد.»
آدیتیانات با اشاره به مسجد سمبهال پیشنهاد کرد که اگر شواهد نشان میدهد که این بنا پس از تخریب معبدِ هری هار بر ویرانه های آن ساخته شده است، مسلمانان باید آن را بدون درگیر شدن در دادگاهها به هندوها تحویل دهند. «اگر شواهدی از ساختمان معبد هری هار در ساختمان مسجد وجود داشته باشد، اگر نشانه هایی از معتقدات هندویی در آن وجود دارد، و اگر سازمان باستانشناسی هند شواهدی در آنجا پیدا کند، من احساس میکنم که بدون نیاز به دخالت دادگاه، پیروان اسلام به پیروان سانتا دارما (هندوئیسم) به محترمانه ترین حالت بگویند که "این مال شماست، شما مراقب داشته های خود باشید و به دهمین آواتار حضرت هری ویشنو، تبریک و خوش آمدگویی با شکوه و با عظمت و بزرگی بگویند.»
او همچنین از جامعه مسلمانان خواست تا اشتباهات خود را بپذیرند، که معبد هری هار را در سمبهال ویران کردند و «اقدام به ایجاد موانع غیر ضروری در مسیر قرار دادن سمبل های (مسجمه الهه های) هندوئیسم در آن ننمایند.» که این باعث درگیری های فرقه ایی جدید در کل کشور خواهد شد.
این سخنان وی تنها چند ساعت پس از آن بیان شد که دادگاه عالی، اجرای «یادداشت» صادر شده توسط مقامات شهرداری سمبهال در مورد شروع عبادت و غسل در چاهی واقع در نزدیکی مسجد شاهی را متوقف کرد. دادگاه عالی همچنین به دنبال گزارش وضعیت این موضوع از دولت بود.
مراحل پرونده مسجد سمبهال تا 25 فوریه 2025
دادگاه عالی الله آباد اوایل روز چهارشنبه (8 ژانویه 2025) روند رسیدگی به پرونده دادگاه محاکمه در موضوع مسجد جامع سمبهال را تا 25 فوریه به تعویق انداخت.
قاضی رانجان آگاروال حکم منع تجدیدنظر مدنی را که توسط کمیته مدیریت این مسجدِ مربوط به عصر گورکانیان ارائه شده بود، علیه حکم دادگاه مدنی سمبهال در 19 نوامبر که خواستار بررسی سایت مرتبط با مسلمان توسط یک کمیسر شده بود، تصویب کرد.
قاضی ارشد بخش مدنی سمبهال در 19 نوامبر دستور بررسی فوری مسجد را پس از اطلاع از درخواست برخی از فعالان هندو صادر کرده بود. این فعالان ادعا کرده بودند که مکان مذهبی اسلامی که در زمان امپراتور بابر کورکانی ساخته شده بود، در اصل یک معبد برجسته هندو بوده که به الهه کالکی که آواتار خدای ویشنو است، تعلق دارد.
پس از انجام بررسی اولیه از مسجد، که ظرف چند ساعت پس از دستور دادگاه انجام شد، تیم بررسی به رهبری کمیسر رامش راگاو برای دور دوم عکاسی و فیلمبرداری صبح روز 24 نوامبر 2024 به مسجد رسیدند.
با این حال، آن روز اوضاع به خشونت کشیده شد. دستکم چهار مرد مسلمان در خشونتهایی که در کوچههای نزدیک مسجد جامع شاهی در جریان یک بررسی پرتنش از مسجد رخ داد، کشته شدند، و تنی چند نیز مجروح شدند، که بسیاری از مسلمانان محلی احساس میکردند که چنین بررسی هایی توجیهی ندارد. نزدیکان کشته شدگانِ این درگیری ها، پلیس را متهم به تیراندازی به سمت آنان کرده اند، اتهامی که توسط مقامات رد شده است. چندین پرسنل پلیس نیز زخمی شدند.
دولت اوتارپرادش به رهبری یوگی آدیتیانات در 28 نوامبر 2024 دستور داد تا تحقیقات قضایی توسط یک کمیسیون سه نفره به ریاست دیوندرا کومار آرورا، یک قاضی بازنشسته دادگاه عالی، برای بررسی خشونت ها انجام شود.
گزارش بررسی کمیسر وکلا از مسجد سمبهال، که در زمان امپراتور بابر گورکانی ساخته شده بود، در دادگاه محلی ارائه شد، این گزارش در یک بسته لاک و مهر شده نگهداری می شد.
فعالان هندو به رهبری هاری شانکار جین، وکیل ارشد، در دعوای خود ادعا کردند که مسجد جامع شاهی در شهر سمبهال، در جای معبدی با قدمت چند صد ساله هری هار ساخته شده است که به الهه کالکی اختصاص دارد و "به زور و غیرقانونی استفاده می شود" و توسط کمیته اداره این مسجد، این مکان اشغال شده است.
آنها گفتند که مسجد کنونی یک بنای تاریخی است، که زیر بند 3 (3) قانون حفاظت از آثار باستانی، مصوب سال 1904 محافظت شده است. آنها همچنین ادعا کردند که از "دسترسی" به مسجد که توسط آنها به عنوان "اموال موضوع" قانون فوق توصیف شده است، محروم شده اند. و هیچ اقدامی برای ورود عموم مردم به محوطه این سایت تاریخی طبق مفاد بند 18 قانون 1958 آثار باستانی و محوطهها و بقایای باستانی انجام نشده است. [13]

نقاشی از حمله پلیس هند به اقلیت مسلمان در داخل مساجد و اماکن مذهبی آنان
[1] - اُمَویان یا بنی اُمَیّه از دودمانهای تاریخی عربی و اسلامی بودند. این دودمان از قبیلهٔ قریش و از طایفهٔ بنیامیه بودند. جد آنان امیه بن عبدشمس برادرزادهٔ ناتنی هاشم، نیای پیامبر اسلام، است. این دودمان خلافت امویان (۴۱–۱۳۲ ه.ق / ۶۶۲–۷۵۰ میلادی) را تشکیل دادند. عثمان بن عفان سومین خلیفه از خلفای راشدین نیز از بنی امیه بود.
[2] - خلافت عباسی سومین خلافت در تاریخ اسلام بود. این خاندان را سلسلهای از نوادگان عموی محمد بن عبدالله، عباس بن عبدالمطلب (۵۶۶–۶۵۳)، که نام این سلسله برگرفته از اوست، بنیان نهادند. خلفای عباسی پس از سرنگون کردن خلافت اموی در جنگ سیاهجامگان در سال ۷۵۰ میلادی برابر با سال ۱۳۲ قمری، خلافت اسلامی خود را در بغداد، در عراق امروزی بنیاد نهادند و در اکثر دوران زمامداری، در همین شهر حکومت کردند.
[3] - گورکانیان هند که در ادبیات غرب با عنوان مغولان کبیر هند نیز شناخته میشود، یک امپراتوری ترکی-مغولی و مسلمان با فرهنگ ترکی-ایرانی در دوران تاریخی عصر جدید اولیه در شبهقاره هند بود این دولت که برای بیش از سه سده بر مناطق وسیعی در جنوب آسیا فرمان راند، در سال ۱۵۲۶ میلادی توسط بابر که از نوادگان امیر تیمور بود بنیان گذاشته شد. این امپراتوری با مرگ اورنگزیب در ۱۷۰۷ میلادی، زوال آغااز شد. گورکانیان در سال ۱۷۳۹ میلادی به سختی از نادرشاه در نبرد کرنال شکست خوردند که زمینهساز سقوط نهایی آنان شد و رفته رفته تمام قلمروی گورکانیان توسط کمپانی هند شرقی تصرف گردید. پس از شورشهای سال ۱۸۵۷، امپراتوری بریتانیا رسماً دولت گورکانی را منحل کرد و حکومت شبهقاره به راج بریتانیا واگذار شد.
[4] - https://thewire.in/communalism/dont-call-disputed-structures-mosques-muslims-should-hand-over-sambhal-masjid-to-hindus-adityanath
[5] - Hari Har
[6] - Sambhal شهری در نزدیکی شهر مرادآباد، در ایالت اتارپرادش هند، و در صد کیلومتری پایتخت، دهلی نو قرار دارد.
[7] - Yogi Adityanath روحانی هندو وابسته به حزب راستگرای هندویی افراطی مردم هند (BJP) سروزیر ایالت
[8] - Kumbh Mela بزرگترین مراسم مذهبی هندوها که هر 25 سال یک بار در شهر الله آباد یا آنچنان که آنرا تغییر نام داده پریاگراج تغییر داده اند صورت می گیرد
[9] - Prayagraj نامی جدید که بر شهر الله آباد، داده شده، هندوهای ملیگرا سعی دارند نام های متعلق به دوره اسلامی را از شهرهای و مناطق هند برداشته و به نام های باستانی آن باز می گرداند، در همین رابطه شهر الله آباد به پریاگراج، فیض آباد به آیودیا، احمدآباد به گاندی نگر، مدرس به چنای، بنارس به وارانسی و... تغییر یافته اند
[10] - The Places of Worship Act, 1991
[11] - اشاره سروزیر ایالت اوتارپرادش به اصل اسلامی عدم غصبی بودن زمین محل عبادت است، که باعث بطلان نماز می شود
[12] - Bharat هندوهای ملیگرا به جای نام هندوستان (India) که نامی است که ایرانیان بر این منطقه نهاده اند، از واژه بهارات استفاده می کنند که ریشه در نوشته های تاریخی آنان دارد.
[13] - این شگرد هندوهاست که ابتدا با کسب حق ورود به مساجد و قرا دادن مجسمه خدایان، پروسه تصرف را قدم به قدم پیش می برند، کاری که با مسجد چهارصد ساله بابری نیز کردند و سپس آن را کاملا ویران و اکنون معبد خدای رام را بر ویرانه های آن ساخته و توسط نخست وزیر ملیگرای هندو، آقای نارندرا مودی در سال 2024 طی تشریفات مذهبی و حکومتی، بر خلاف قوانین مشخص سکولار قانون اساسی هند، افتتاح کردند.
مراسم تاجگذاری پادشاه چارلز سوم در نظام مشروطه سلطنتی بریتانیا، به عنوان سمبلی از حاکمیت تاریخی مذهب (کلیسا) بر شئون حکومت و مردم در بریتانیا این روزها خود را دوباره بعد از هفت دهه در بریتانیا نشان داد، جایی که "قدرت" (پادشاه و یا ملکه) دست در دست مذهب (کلیسا)، سلطه خود را بر مردم تحکیم، و حدود و مرزهای این سلطه را بین خود تقسیم، و خط کشی می کردند. قدم به قدم، مرحله به مرحله، تمام مراحل تاجگذاری برنامه ها و قول و قرارها، با توجه به میزان قدرت شاه و یا کلیسا، در زمان برگزاری هر یک از این مراسم ها، در طول تاریخ، بین این دو توافق می شد، و از همین روی است که امروز با توجه به قدرت اقلیت ها در جامعه بریتانیای امروزی، و اعتراض کشورهای تحت سلطه به سیستم مشروطه سلطنتی بریتانیا، و استقلال خواهی و یا آزادی خواهی و یا خسارت خواهی آنان و...، می توان نمودهای تاثیر این پارامترها را در این مراسم شاهد بود.
تاکید کلیسا بر واژه "خدمت" در این مراسم، که از واژه های مظلوم، نامفهوم و سیال در فرهنگ نظام های استبدادی و دیکتاتوری در این روزهاست، که گاه خدمت به مذهب، خدا (و البته در واقع نمود عینی آن) یعنی ارباب کلیسا را مد نظر و منظور خود دارد، و گاه خدمت به مردم و "رعایا" را در نظر می گیرد، گاه خدمت به "تاج و تخت" (که متضمن قدرت کلیسا و کاخ باکینگهام با هم خواهد بود)، بنای سلطه ایی که باید بماند، تا تقسیم غنایم قدرت بین کلیسا و کاخ به نحو احسن تداوم یابد، و گاه همه این ها مد نظر است، که به صورت سیال، این واژه در جای جای مراحل مراسم تاجگذاری شاه چارلز هم بروز یافت و در قالب جملات، دعاها، نیاش ها و قسم ها خود را نشان دهد و می داد می داد؛ و یا به عنوان مثال دیگری در این زمینه می توان به حضور زنان در مراحلی از این مراسم سیاسی - مذهبیِ تاجگذاری و گاه سردمداری حرکات شاه و کلیسائیان توسط زنان اشاره کرد، که نشان از باجی دارد، که جامعه مردسالار مذهبی کلیسا، به زنان می دهد، تا بلکه سکوت و فرمانبرداری آنان را در تحت حاکمیت خود بدست آورد.
حضور نمایندگان ادیان دیگر در کلیسا، و گاه نقش دادن به آنان در این فضای مذهبیِ خالص مسیحی، که نماینده قدرت (شاه) و مذهب (اسقف اعظم) ملزم به حفظ سنت و جایگاه مسیحیت هستند، باج دیگری است که دنیای ناسیونالیسم مسیحی، به نمایندگی از کلیسای کانتربری بریتانیا، به اقلیت های ساکن در بریتانیا می دهد، که نمودهای این ناسیونالیسم را در همین مراسم، که در قرن 21 برگزار می شود، می توان دید و بخصوص در قسمنامه شاه، این ناسیونالیسم مذهبی موج می زند.
مراسم تاجگذاری پر از تضاد و تناقض است، که بین مردم سالاری و حکومت مطلقه شاه و مذهب، در آمد و شد بوده، گاه به این سمت باج می دهد، گاه به آن سو، گاه نظر شاه (قدرت) را تامین می کند، گاه نظر مذهب (کلیسا) را، و گاه از مردم سخن می گوید، تا آنان را به سکوت در برابر این تقسیم قدرت فرا بخواند.
چارلز سوم، همسرش و باقی خاندان سلطنتی، شنبه 16 اردیبهشت 1402 برابر با 6 می 2023 در کلیسای وست مینستر [1] در مرکز لندن حاضر شدند و طی مراسم با شکوه و عظیمی پر از تشریفات مذهبی و رسمی، در حضور بسیاری از نُجَبا و بزرگان بریتانیایی، و رهبران و نمایندگان مختلف جهان [2] طی مراسمی که در محاصره اسقف ها و توسط سراسقف "کانتربری" اجرا شد، تاجگذاری کردند.
جزیره بریتانیای امروزی، روزگاری "بریتانیای کبیر" و سرزمینی بزرگ و کشیده شده به گردآگرد کره بیضی بود، که این کشیدگی باعث می شد تا خورشید در سرزمین های تحت سیطره آن امپراتوری، هرگز غروب نکند، چرا که در هر لحظه از 24 ساعت شبانه روز، خورشید بالای هر نقطه ایی از این کره خاکی که قرار می گرفت، یکی از سرزمین های تحت سیطره ملکه و یا پادشاه بریتانیا در ذیل آن قرار داشت و آنرا روشن می کرد، هم اکنون نیز 54 کشور جهان، یعنی نزدیک به یک چهارم کشورهای جهان، عضو "سازمان کشورهای همسود" بریتانیا هستند، که پرتعدادترین سازمان کشورها، بعد از سازمان ملل به لحاظ تعداد کشورهای عضو، می باشد.
در حالی شاه چارلز سوم، در مراسمی که سابقه نزدیک به هزارساله دارد، در کلیسای وست مینستر لندن، به عنوان شاه تاجگذاری کرد که، طبق داده های جمع آوری شده توسط مرکز ملی آمار بریتانیا، مسیحیان در این کشور دیگر اکثریت شهروندان بریتانیا را تشکیل نمی دهند، و اکنون تنها نزدیک به 46% بریتانیایی خود را مسیحی می دانند، باقی یا خود را آتئیست (بی خدا) می دانند، یا پیرو ادیان دیگرند؛ از این روست که در مراسم تاجگذاری پادشاه، نمایندگان جوامع اقلیت مذهبی بریتانیایی از جمله، نمایندگانی از جوامع سنی و شیعه مسلمانان، یهودیان، سیک ها، بودایی ها، هندوها، جین ها، بهایی ها و زرتشتیان و... توسط ارباب کلیسا کافر و نجس انگاشته نشده، و در مقدس ترین مکان مسیحیان فارغ از اعتقادشان، حضور می یابند. این تحمل مذهبی برای حضور دیگران در معابد مسیحیان، خود پیشرفت فکری آنان را نشان می دهد، که دیگر معتقدین را نیز لایق حضور در معابد مقدس خود می بینند.
جمله جالبی که در این مراسم سیاسی - مذهبی و سنتی در نظام های مشروطه سلطنتی توسط شاه تکرار شد این بود که پادشاه همچون مسیح "برای خدمت آمده، نه برای خدمت شدن". [3] و اسقف ها نیز خود را به عنوان نمایندگان خداوند، این سرزمین و مرام خود را "پادشاهی خداوند" [4] معرفی کردند [5] شاه در کلیسا، در مقابل خدا، به نام خدا و توسط نمایندگان خدا! تاجگذاری می کرد، در مراسمی که اسقف اعظم کانتربری عنوان داشت :
"ما در اینجا جمع شدیم تا عبادت خود را نثار خداوند متعال نمایم، برای بزرگداشت زندگی ملت های مان، برای نیایش برای چارلز، شاه مان، برای یادآوری و تشکر برای زندگی او و خدماتش به این ملت، به این پرچم و کشورهای همسود. تا تقدیس شود برای خدمت به ملت های خود، متحد شویم برای خدمت به یکدیگر. انجیل ("کلام خداوند") اولین هدیه کلیسا به پادشاه. "کلام خداوند" بالاتر از تمام قوانین انسانی است. "این همان قانون سلطنتی است". پذیرش این هدیه، برای پادشاه به رسمیت شناختن اقتدار آن، و پذیرش این است که طبق قانون اساسی نباید هیچ تلاشی از سوی مقامات انسانی برای نادیده گرفتن آن صورت گیرد. چراکه "زنده" است، باید مورد مطالعه قرار گیرد تا کلمات آن بتوانند در زندگی پادشاه جاری گردد. حضور آن به همه ما و از جمله پادشاه یادآوری می کند که او ما را به حکمرانی با وجدان پاک و در تحت نظر خداوند فرا می خواند. حضور رسمی انجیل در قدرت و حاکمیت به سال 1689 باز می گردد ... سمبل این است که چگونه ما به عنوان مسیحی در تنوع خود تحت کلام خدا متحد هستیم. این ارتباط پر از کلمات کتاب مقدس است. این ارائه، و زبان زیبای همراه با آن، یادآور این نکته است که توجه دقیق به کتاب مقدس در قلب عبادت مسیحی قرار دارد، و همچنان که پایه تاریخی بسیاری از فرهنگ و اخلاق بریتانیا است."
توجه به عمق این جملات که سر اسقف کانتربری به شاه و حاضرین و البته به همه جهانیان حاضر در این مراسم یادآور می شود، حضور و نفوذ کلیسا در ارکان حاکمیت بریتانیاست، بریتانیایی که در اثر اعمال اهل دین در قرون وسطی، و سو استفاده اهل مذهب از اعتقادات مذهبی مردم در کسب قدرت و ثروت، از مسیحیت و از دین دور می شوند به طوری که اکنون دیگر بسیاری از شهروندان بریتانیایی دین را رها کرده، آتئیست شده اند. اما کلیسا در کلمات همچنان با صلابت از حضور قانونی خود در قدرت، و وابستگی آن به خود، و سلطه خود بر قدرت سخن می گوید، و این احاطه خود را با اعمالی که در مراسم تاجگذاری بر سر شاه جاری می کند، عملا به صورت نمادین نشان می دهد.
چرا که شاه در جلال و جبروت با کالسکه ایی طلایی، کاخ مشهور و تاریخی باکینگهام را با تمام اهل و عیال خود ترک کرده، و به کلیسای مشهور وست مینستر می آید، تا اهالی مذهب ابتدا او را خلع لباس کرده، بدنش را لمس کنند، و در حالی که هیچ نیروی محافظ و همراهی ندارد، در محاصره اسقف ها غرق در برنامه هایی شود که یادآور اسارت شاه در نزد اهالی کلیساست، که ابتدا او را حتی از لباس هایش خالی ساخته، همه چیزش را می گیرند، سپس او را بعد از قسم و آیه دادن ها و اخذ تعهد به وفاداری به مذهب، در همان کلیسا دوباره او را به اوج می رسانند، و حتی تاج بر سر او نهند، و شاهِ مطیعِ کلیسا، برای کسب تاج، تن به هر بردن و آوردنی در محیط کلیسا می دهد، مثل مهره ایی در دست ارباب کلیسا، در حالی که سربازان، ارتش و خدمتگذارانش خارج از کلیسا هستند، تن به هر برنامه ایی و سخنی از سوی کلیسا می دهد. مراسم تاجگذاری شاه چارلز سنت بازمانده از ضعیف ترین شاهان بریتانیاست که شاه با ورود به کلیسا در ناچیز ترین وضع و شرایطی خود را به ارباب کلیسا می سپارد تا با تکمین در مقابل آنان تاج خود را به حمایت کلیسا محکم کند.
اما به دور از این ادعاهای پرطمطراق که در کلام سر اسقف، و ارباب کلیسا، خطاب به شاه و حاضرین جاری می شود، بریتانیا توسط مثلثی از دمکراسی (اراده مردم که در پارلمان و دولت بریتانیا تبلور می یابد)، پادشاهی (سنت) و مذهب (کلیسا) اداره می شود، و در زمانی که کشور برای تاجگذاری شاه در کلیسا آماده اند و این مراسمی مذهبی – سیاسی توسط کلیسا رسما و در اوج، و با برنامه های پر زرق و برق و با شکوه هدایت و اجرا می شود، که یادآور عظمت کلیسا در تاریخ بریتانیای کبیر است، در گوشه ایی دیگر از شهر تاریخی لندن، جمهوریخواهان بریتانیایی، آزادانه برنامه های اعتراضی خود را به این مراسم و رسوم دیگر از این دست در حکمرانی خود را فریاد اعتراض می زدند، و تلاش می کنند تا سیستم پادشاهی مشروطه را از کشور خود برچینند، و نظامی کاملا دمکراتیک و بر پایه سیستم جمهوری را بر کشور حاکم کنند، و حقیقت این است که اگر نیم بعلاوه یک از مردم بریتانیا، به این نظر برسند که این سیستم را باید برچینند، این کار به صورت قانونی صورت پذیرفتنی هم خواهد بود، در چنین جامعه ایی است که سیستم به تعادل رسیده، همه از جمله کلیسا (با آن همه نخوت و تکبر ارباب آن)؛ که لااقل خود را در حرف های گفته شده در کلیسا، در "فرای هر قانون بشری" می بینند نیز، تلاش به خدمتگذاری به مردم خواهند داشت، تا نظر مردم را به ضرورت حضور خود در جامعه جلب کنند. ورنه توسط مردم بریتانیا به کناری گذاشته خواهند شد، لذا این جمله که "مسیح برای خدمت به بشر آمده نه برای خدمت شدن توسط مردم"، همواره تکرار می شود تا یادآور این باشد که شاه و کلیسا هم، چنین هستند، پس نگران سلطه آنان بر خود نباشید.
کاریکاتوری که معترضی در آن با تابلویی که بر آن نوشته شده شاه چارلز "پاشاه من نیست"،
اما تحت سلطه پلیس بریتانیا این جمله به "هیچ چیز بهتر از شاه من نیست" تبدیل و نمایش داده می شود
در حالی که شاه خم شده و سجده کنان، بوسه بر انجیل می زند، این نکته از سوی نماینده مجمع عمومی کلیسای اسکاتلند به وی متذکر می گردد که :
"حضرت آقا : همیشه حواستان به قانون و انجیل خدا، به عنوان قانون برای تمام زندگی و دولت شاهزادگان مسیحی باشد، دریافت این کتاب (انجیل)، که با ارزش ترین موجود این دنیاست، که استطاعت ارائه اش را داشته، حکمت در اینجاست؛ این قانون سلطنتی است؛ اینها پیش بینی ها و وحیانیات خداست."
مراسم تاجگذاری نشانگر اوج پیروزی کلیسا بر شاهان بریتانیاست، که شاه را در اوج ذلت به کلیسا آورده، و لباس از تنش بر می کندند و لباس مد نظر کلیسا را بر تنش می پوشاندند، و شاه ذلیلانه و خار، تن به بیانات و مراسمات جور واجور آنان می دهد، هزار قَسم و قول و قرار با او منعقد می کنند، و در چنین شرایطی است که اسقف اعظم کانتربری در حالی که شاه دست بر انجیل نهاده می گوید :
"عالیجناب! کلیسایی که توسط قانون تأسیس شده است متعلق به جامعه ایی است که شما سوگند یاد خواهید کرد تا حفظش کنید، متعهد به حرف ها واقعی انجیل است، و در عمل به، و به دنبال آن خواهد بود تا محیطی را فراهم نماید که در آن افراد از همه ادیان و عقاید ممکن، آزادانه زندگی کنند. سوگند تاجگذاری به جای مانده از قرون گذشته است که در قانون به آن اشاره شده است. آیا حاضرید سوگند یاد کنید؟"
پادشاه چارلز سوم:
"بله حاضرم"
شاه دست بر انجیل نهاده و اسقف اعظم کانتربری این چنین قسمنامه را می خواند که :
"آیا شما به طور جدی قول می دهید و قسم می خورید بر اساس قوانین و آداب و رسوم مورد پذیرش، بر مردم پادشاهی های متحد بریتانیای کبیر و ایرلند شمالی، و قلمروهای دیگر خود و قلمروهایی که به هر یک از آنها متعلق یا مربوط است، حکمرانی کنید؟"
پادشاه:
"من قاطعانه قول می دهم که این کار را انجام دهم"
اسقف اعظم کانتربری:
"آیا قسم یاد می کنید و قول می دهد که قدرت شما باعث قانونمداری و عدالت در رحمت شود، و در همه قضاوت های شما اجرا شود؟"
پادشاه:
"من چنین خواهم کرد."
اسقف کانتربری:
"آیا شما با تمام وجود از نهایت قدرت خود در استقرار قوانین خدا و حقانیت سخن انجیل سود خواهید جست؟ آیا شما با تمام وجود از نهایت قدرت خود سود خواهید جست تا پادشاهی های متحد استقرار یافته و مذهب پروتستان اصلاح شده توسط قانون را حفظ کنید؟ آیا با تمام وجود از نهایت قدرت خود در حفظ و نگهداری تجاوز ناپذیر از استقرار کلیسای انگلستان، دکترین، پرستش، نظم و انضباط و حکومت آن، طبق قانون در انگلستان سود خواهید جست؟ و آیا شما در برابر اسقف ها و روحانیون انگلستان، و کلیساها که متعهد به وظیفه خود هستند، تمام و از جمله حقوق و امتیازاتی که طبق قانون باید انجام شود یا مربوط به آنها یا هر کدام از آنهاست، متعهد هستید؟"
پادشاه :
"تمام این ها را قول می دهم انجام دهم. تمام اینهایی که در اینجا و قبلا گفته شد، قول می دهم انجام دهم و حد نگه دارم. بنابر این خدایا به من کمک کن"
اسقف اعظم کانتربری :
"عالیجناب، آیا شما حاضر به قبول الحاقیه قسمنامه هستید؟"
شاه:
"بله هستم.
من چارلز، به طور جدی و صمیمانه بر این هستم که در حضور خدا اقرار کنم، شهادت دهم، و اعلام کنم که من یک پروتستان وفادار هستم، و اینکه من بر اساس خواست حقیقی خود مصوباتی که ضامن حفظ سلسله پروتستان و نسبت آن به تاج و تخت است را نگهبانی کرده، و در حد توانم طبق قانون آنرا به بهترین وجه ممکن عملی نمایم."
اسقف اعظم کانتربری:
"ای مسیح! نظر لطف خود را از پادشاه ما دور مدار.
اجازه دهید نیایش کنیم؛
خداوند، در شکوه و جلال بهشتی بر تخت نشسته است : خدایا به بنده خود، پادشاه ما، چارلز، به نیکی و مهربانی بنگر، و هدایایی از جمله حکمت و خرد و عشق را به او عطا کن، تا ما و همه مردم تو در صلح و سعادت و رفاه زندگی کنند، و در خدمت عاشقانه به یکدیگر، به جلال ابدی تو، که با پدر و روح القدس بر همه چیز حاکم است،
یک خداوند، و برای همه، اکنون و برای همیشه
آمین"
سپس نامه "سنت پل" که در اوج ذلت مسیحیان تحت سیطره امپراتوری روم توسط ایشان در زندان نوشته شده است، توسط نخست وزیر بریتانیا آقای ریشی سونک (هندی تبار) به عنوان نماینده مردم بریتانیا، در این نشست رسمی و مذهبی خوانده شد :
این مطلب از فصل اول از رساله به کولسیان (Colossians) گرفته شده، و شروع آن از در بیت نهم است.
"به همین دلیل ما نیز، از آن روزی که آن را شنیدیم، دعا برای شما را ترک نکرده و همچنین آرزوی اینکه از دانش خداوند پر شوید، که تمام خرد و حکمت و درک معنوی است؛ تا شایسته خوشآیند خداوند باشید، مثمر ثمر در هر کار خیری شوید، و معرفت خدا را افزایش دهید؛ و بر حسب قدرت پر جلالش به صبر و شکیبایی و بخشش و شادی برسید؛ سپاسگزار پدر باید بود، که ما را ملاقات کرده است تا در میراث قدیسین شریک در نور باشیم : که ما را از قدرت تاریکی نجات داد و به پادشاهی پسر عزیز خود منتقل کرد : از طریق او رستگاری داریم، خون او حتی آمرزش گناهان ماست: او که تصویری از خدای نامرئی است، نخست زاده است از هر مخلوقی: زیرا همه چیز بوسیله او بود که آفریده شده، آنها که در آسمان است، و آن که در زمین، مرئی و نامرئی، خواه صاحب تاج و تخت باشند، یا تحت سلطهها، یا حکومتها، یا قدرتها: همه ی اشیا به دست او آفریده شد، و برای او: و او قبل از همه چیز، و همه چیز به وسیله اوست. این کلام خداوند است. شکر مخصوص خداوند است."
در اینجا اسقف اعظم کانتربری از فرصت استفاده می کند و به موعظه می پردازد، موعظه یکی از جنبهها و ویژگیهای مهم دعای انگلیکن هاست. لحظه ای برای تأمل در کتاب مقدس، خواندن، یادگیری، به چالش کشیدن و کشف مضامین اصلی و نقوش یک مراسم عشای ربانی، با ندای کلام خدا تا بشنوند و در درون شان کشف کنند که چگونه برای خدمت فراخوانده شده اند. با استثنائات بسیار کمی، خطبه همیشه بخشی از مراسم تاج گذاری ها، در دوره سلطه کلیسا و شاه در بریتانیا بوده است.
سپس شاه چارلز در پوشش چهار دیواری زیبایی، که زشتی لخت کردن شاه توسط اسقف ها را از دید رعایا می پوشاند، در فضایی که تنها اسقف ها در آن حضور دارند و شاه، شاهدان و مهیمانان را بدانجا دیدی نیست، شاه را لخت می کنند، تا با روغن مقدس که از مزارع زیتونِ سرزمین مقدس اورشلیم، در اسراییل (فلسطین) بدست آمده است، چرب شود. این اوج ذلت شاه است، که ابتدا لخت می شود، تا بدنش توسط اسقف ها دیده و لمس شود، و بعد از این ذلت، ملبس به ردایی فاخر شود، که کلیسا بدو خواهد بخشید، به تاجی تاجگذاری کند که کلیسا بدو خواهد داد، به شمشیری مسلح شود که کلیسا به او خواهد داد، به انگشتری مفتخر شود که کلیسا به او خواهد داد، در دستانش گوی مقدس و نشان عدالت و قدرتی داده شود که در ید قدرت کلیساست. این ها همه اوج ذلتی است که یک شاه در سرزمین حاکمیت کلیساها، متحمل می شود تا مفتخر به تاجی شود که کلیسائیان بر سرش خواهند نهاد.
بعد از این همه است که شاه لایق دریافت تاج شاهی توسط کلیسا می شود.
اسقف اعظم کانتربری :
"ما پادشاه را تاج می نهیم که خدمتگذار باشد، این به نفع همه است.
عیسی به دنبال قدرت برای خود نبود، او برای خدمت آمد، نه برای این به او خدمت شود، بلکه خدمتگذار باشد،
با قدرت مسئولیت می آید،
در صورتی ادامه خواهد یافت که بتوانید ...
عیسی از همه چیز برای خدمت می گذرد حتی از جانش،
تاج او (عیسی) زخم هایی بود که بر بدن او وارد شد،
ما می توانیم انتخاب کنیم که چطور به خلق خدا خدمت کنیم.
هر پادشاه و همه ما آغوش خود را به عشق متحول کننده خداوند باز می کنیم."
در کلیسا پادشاه را به هزار قِسم قَسَم می دهند، لخت می کنند و روغن می مالند، شمشیر می دهند، تا به عنوان وزیر خداوند، کمر ببندد، جلوی نابرابری و شیطان بایستد، از کلیسا و خوبی ها دفاع کند از بیوه زنان دفاع کند، در خدمت عیسی مسیح باشد تا در رکاب خدمت او در دنیای باقی نیز بماند.
سلاح (شمشیر زمردنشان) را کلیسا می دهد، به عنوان سمبل و نشانه ایی نه تنها از داوری و بلکه عدالت، نشان مهربانی نه خواست های نفسانی، تا شاه همیشه به سخن خداوند اعتماد کند، و در خدمت خداوند در این دنیا و دنیای باقی باشد.
اسقف اعظم کانتربری به شاه توصیه می کند :
"با این شمشیر به عدالت عمل کن، رشد نابرابری را متوقف کن، از کلیسای مقدس، خداوند و تمام مردمِ خواستار خوبی حفاظت کن، به زنان بیوه و یتیمان کمک کن و از آنان دفاع کن، کجی را صاف، خوبی ها را بر جای خود قرار ده، دستورات خوب را تایید کن، با انجام این خوبی هاست که شما مفتخر خواهید بود و وفادارانه در خدمت خداوند عیسی مسیح خدمت خواهید کرد، در این دنیا و در دنیایی که خواهد آمد حکمرانی خواهید کرد."
در این مراسم تاج را کلیسا، ثروت را کلیسا، قدرت را کلیسا و... می دهد تا شاه مدافع مذهب و کلیسا باشد و البته در این بین توصیه به خدمت به مردم می شود، در خدمت خداوند (که به واقع همان کلیساست. چرا که خدا در زمین ما حضوری عینی ندارد، و نماد حضور خداوند برقراری کلیساها و نظام اسقف هاست). "استوانه های صداقت و حکمت را که باعث خواهد شد "حفاظت خداوند که از هر سو شما را در بر خواهد گرفت، دریافت دارید"
از شاه در محاصره اسقف ها، لباس بر می گیرند و جُبّه می پوشانند، شنل بر می دارند و شنل می گذارند،
اسقف اعظم کانتربری به او می گوید :
این جُبّه را دریافت دارد تا خداوند شما را به لباس راستی ملبس کند و سعادت عطا فرماید.
اسقف ها او را بر تخت می نشانند، تا جامه ی حقانیت و عافیت و رستگاری بر تن او کنند، حامل گوی صلیب نشان می شود که نشان مسیحیت است، به او توصیه می شود که :
"تدبیر صحیح را به یاد داشته باشید که پادشاهی های این جهان، روزی از آن پادشاهی های خدا و عیسی خواهد بود، با لمس انگشتری که نمادی از کرامت شاهی و نشانه ایی از قسمی است که خورده اید، قسم بین خدا و پادشاه، و پادشاه و مردم"
اسقف اعظم بدو توصیه می کند که :
"انگشتری را دریافت دارید، یک سمبل از مهربانی و غرور است و نشانه ایی از قسم هایی است که در این روز بین خدا و شاه، و شاه و مردم خورده شد".
دستکش زرین بر دستانش می پوشانند و به او توصیه می کنند که : "دستکش را دریافت دارید تا با کرامت حکمرانی کنید، و مطمئن باشید که به قدرت خود نباید اعتماد کنید، بلکه باید به مهر خداوند که شما را انتخاب کرده اعتماد کنید."
با دریافت عصای سلطنتی، که نشان عدالت و قدرت شاهی است، نمادی از شفقت و صلح، باشد که روح خدا که عیسی مسیح را به پیامبری برگزید، شما را هم برگزیند، که شما باید حکمرانی خود را به حکمت پیش برید، عوامل تحت فرمان خود را با شفقت به تمام مردم و به عدالت و مهر خدمت کنید تا مهر بر سراسر زمین جاری گردد.
بعد از این همه است که نوبت به تاجگذاری می رسد :
شاه شاهان، خدای خدایان، این تاج را گرامی می داریم، خدمتگذار خود را مورد نظر قرار بده ...
با دعا و نیایش توسط اسقف ها، اسقف اعظم کانتربری تاج را با احتیاط بر سر شاه نهاده، در حالی که دست های شاه با دو نشانه عصای شاهی و گوی صلیب نشان کاملا بند و گرفتار است. و کاری نمی تواند کند، حتی نمی تاند تاج را بر سر خود جابجا کند، اسقف تاج را بر سر شاه می گذارد، و امور او را تمشیت می کند. می گوید :
"خداوند نگهدارنده پادشاه باد.
شما را مشمول حفاظت قرار دهد و نور خود را بر شما بتاباند و به شما آرامش دهد
خداوند از شما حفاظت کند و خداوند به شما امید و شادی بدهد و خداوند به شما بصیرت و دانشی بدهد که به دوران خود ثبات بخشید و تمام نعمات خود را به شما ارزانی دارد و ترس خود را در شما قرار دهد
و رحمت خداوند همیشه با شما باشد."
اسقف : "خداوند شاه را حفظ کند"
جمعیت حاضر یکپارچه تکرار می کند که : "خداوند شاه را حفظ کند"
شاه با کمک اسقف ها از تخت بر می خیزد، و به سوی جمعیت بدرقه می شود، شمشیری توسط خانمی به صورت عمود، دسته همراه شاه را هدایت می کند، در حالی که نشان شاخه زیتون بر کلاه او می درخشد، او به مقابل محراب برده می شود.
اسقف :
"خدا تاج و تخت تو را در پرتو حقانیت حفظ کند"
در محاصره اسقف ها، افراد می آیند و با شاه تاجدار اینک بیعت می کنند :
ابتدا اسقف ها: "به تو وفادار و صادق خواهیم بود، این صداقت و وفاداری را به تو امیر المومنین نشان خواهم داد به تو و جانشینان تو"
"من ویلیام شاهزاده ولز (ولیعهد) وفاداری خود را به تو اعلام می کنم"
اسقف کانتربری :
"همه به من ملحق شوید،
من سوگند می خورم که با شما اعلا حضرت و جانشینان شما بیعت می کنم.
خداوند شاه چارلز را حفظ کند."
ملکه همه توسط اسقف ها تاجدار می شود. ملکه همنشین، ملکه همراه، ملکه همسر نام هایی که او بدان شناخته می شود. اسقف کانتربری بر سر ملکه هم تاج می نهد :
"باشد که بنده تو از نعمات و لطف تو متنعم شود"
ملکه قسم یاد می کند. بعد با همراهی اسقف ها به پادشاه چارلز الحاق داده می شود که بعد از تاج گذاری بر تخت نشسته است.
فضای سخت و غیر قابل تحمل کلیسا برای شاه، که او و همسرش را به اعمالی مجبور می کنند که برای رسیدن به تاج باید انجام دهند، قسم هایی که باید بخورند، تسلیم بودن به اوامر کلیسا و...، با نیایش و دعا تلطیف می شود، در هر مرحله ایی این نیایش و دعا با موسیقی و... فضا عوض می شود و به واقع به نام خدا، ارباب کلیسا، در برابر شاه، قدرت نمایی می کنند، و این کار لخت و بی پرده خود را، که مملو زور و تحمیل از سوی ارباب کلیساست، و اکراه و واکنش منفی هر انسان آزاده ایی را به دنبال خواهد داشت، را با لباس نیایش و دعا می پوشانند. شاه و ملکه از جمیع خدمه، لشکریان، صاحب منصبان، نجبا و... دور نگه داشته و در محاصره اسقف به هر کاری که کلیسا بخواهد، تسلیم می ماند و مدت زمان تاجگذاری در اسارت کلیسا، به مراسم و تشریفاتی تن می دهد، که در حالت عادی تن دادن به آن سخت و طاقت فرساست. تاج ها با بردن شاه و ملکه به پشت صحنه محراب، از سر پادشاه و ملکه برداشته شده. کلیسا می دهد و بر می دارد.
کلیسا مملو از هنر معماری، نقاشی و هنرهای دیگر است که این هنر در ساخت شمشیر زمردنشان، تاج، جبه های سلطنتی، و تصاویر مذهبی خود نشانگر تصادم بین ثروت و قدرت در کلیساست که در این مراسم بین این دو تقسیم می شود. نیایش پشت نیایش، یک ساعت و نیم مراسم، تاج دادن، قسم دادن، تعهداتی که بارها و بارها به زبان های مختلف توسط اسقف های متعدد و ارباب کلیسا به پادشاه گوشزد می شوند،
شاه را گاهی رو به محراب، و گاه پشت به مردم، متذکر می شوند که از مردم محافظت کند، گاهی هم با تاکید بر حق پادشاه برای حکومت بر مردم، به او دلداری می دهند. کلیسا پر از نجباست، پر از بزرگان، پر از تشریفات، پر از سرود و موسیقی مذهبی، مملو از میهمانانی که از سراسر جهان در اینجا گردهم آمده اند. اینجا مملو از سنت است، دختران و پسرانی که لباس کلیسا به تن دارند، و با عشق نیایش و موسیقی مذهبی را یکنواخت و منظم می خوانند و... کلیسای وست مینستر، با سقف های بلند خود و سالن دراز پذیرای، این همه سنت، و سنت پرستی است، تا یک کشور که در راس کشورهای مدرن و پیشرفته جهان قرار دارد را، صاحب پادشاهی تاجدار کند. و چارلز سوم با عصای سلطنتی و شنل و لباس هایی که چهار نفر دنباله آن را در پی او می کشند، با تنی پیر و فرتوت، در محیط کلیسا جابجا می شود، گاه به وسیله نماینده اقلیت های دیگر مذهبی گرامی داشته می شود، و بعد از یکساعت و نیم قول قرار با ارباب کلیسا، شاد و تاجدار به سوی مردم خود که در خیابان منتظرش هستند می رود تا با کالسکه طلایی دیگری به کاخ باکینگهام برگردد و بر بالکن آن به همراه دیگر اعضای خاندان سلطنتی برای مردم خود دست تکان دهد، با خروج او از کلیسای وست مینستر، ارتش و تشریفات پادشاهی این اجازه را می یابند تا کاروان شاه همراه شوند.
تاجگذاری سمبل خضوع و کوچکی شاه در برابر ارباب قدرت در کلیساست. مملو از تحمیل، مملو از تحقیر قدرت توسط ارباب مذهب است، انسان به حال شاه گرفتار آمده در حلقه اسقف ها متاسف می شود، که هرچه گفتند باید بگوید چشم، تا تاج او رنگ تقدس مذهبی به خود گیرد، و حکم پادشاهی او را تنفیذ کنند.
[1] - Westminster church
[2] - به جز نمایندگانی از ایران، سوریه، روسیه و طالبان که در این مراسم دعوت نشدند، عظمت جهانی این مراسم به حدی بود که تنها نزدیک به 100 رئیس جمهور در این مراسم شرکت داشتند.
[3] - In his name, and after his example, I come not to be served but to serve شاه هم به نام مسیح از این سخن گفت : "من نیامدم که به من خدمت شود، برای خدمت آمده ام".
[4] - The Kingdom of God که آنرا به عنوان یک نقطه مکانی نمی دانند، بلکه یک روش زندگی "حکمرانی به عدل، مهربانی، و عشق" که مسیح آمده بود تا آنرا به ارمغان آورد.
[5] - عالیجناب، به عنوان فرزندان پادشاهی خداوند، ما به شما، به نام شاه شاهان (مسیح) خوشامد می گوییم.
Your Majesty, as children of the Kingdom of God we welcome you in the name of the King of Kings

