کلاشینکف، مرگبارترین و در دسترس ترین سلاح برای کشتار در جهان 
  •  

18 مهر 1402
Author :  
غواص رزمنده نوجوانی در جنگ با صدام مجهز به کلاشینکف

آلوده ترین مناطق دنیا به کشتارهای بی قید و قانون از انسان ها، مملو از کلاشینکف هایی [1] است که انگار کارخانه ساخت آن، به مثال روند تکثیر کشتار، ترور و تروریسم در جهان، تمام نقاط دنیا را به خود آلوده کرده است. هر جا کشتاری جمعی از انسان ها در جریان باشد، این سلاح سبک، ساده و روان، خود را بدانجا رسانده و نقش آفرینی موثری خواهد کرد، تو گویی بر تولید و توزیع این سلاح مرگبار در جهان، هیچ قاعده و قانونی حاکم نیست، و مثل کاردهای آشپزخانه در  هر مغازه ایی قابل خرید است، و هر گروهی که بخواهد راه دستیابی به اهداف خود را بر مبنای زور سلاح تعریف کند، تُجار این اسلحه ی خونبار، آماده اند به زودی آنانرا، به هر میزان که بخواهند، بدین اسلحه مسلح کنند؛ تمام قاره های جهان از امریکا، آسیا، افریقا و حتی اروپا، اکنون در سیطره و گسترش این سلاحند، سازنده این سلاح شرق است، و تو با دیدنش به یاد نبردها و ایده چریکی نظامیان سازمان یافته شرقی می افتی که خود را جنبش های آزادیبخش خلق می نامند، و بعد از سیطره، حاکمیت های دیکتاتوری مخوفی را ایجاد می کنند.

از ساده ترین تا مخوفترین، از کم تعدادترین تا گسترده ترین گروه های تروریستی، آزادیبخش، و یا حتی ارتش های مجهز جهان، بدین سلاح تجهیز شده اند، و البته ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم، چرا که بعد از تحمیل یک جنگ خسارتبار هشت ساله، در 31 شهریور 1359 به ملت ایران، و قرار گرفتن ایرانیان در مقابل ارتش سراسر مجهز به کلاشینکف صدام، ما نیز به زودی به این سلاح مجهز شدیم، تا فروشندگان این سلاح هر دو سوی این میدان را به بازار فروش سلاح های خود تبدیل کنند؛

گرچه ارتش رسمی ایران، به اسلحه انفرادی ژ3 [2] مسلح بود، و داوطلبان رزمنده ایی چون ما نیز، قاعدتا همراه و همدوش آنان در این نبرد، باید به ژ3 مسلح می شدیم، اما اینطور نشد، ما همرنگ آنان در این جنگ نشدیم، و همرنگ با دشمن خود، به کلاشینکف تجهیز شدیم؛

چراکه سن و سال و قامت نحیف رزمندگان کم سن و سالی که باید از طریق بسیج مردمی در جنگ سهیم می شدند، نه توانایی حمل سلاح سنگین و قدرتمندی مثل ژ3 را داشتند، و نه کتف های شان آنچنان قابل بود، که لگد های ژ3 را، بعد از هر شلیک تحمل کند، و نه حتی قد و قامت چنین رزم آورانی به قدر کافی بلند و قوام یافته بود، که ژ3 را بعنوان سلاح، در نبرد هجومی خود بکار گیرند. این بود که کلاشینکف را مناسب این ارتش سازماندهی شده با اکثریت نوجوانان، دیدند، که باید در این جنگ هشت ساله برای مواجهه با صدام، به کار گرفته می شدند.

کلاشینکف هم سبکتر، هم استفاده از آن آسانتر، و هم مافیای بین المللی تولید و توزیع این سلاح آماده بودند، تا گلوله و سلاح را در مقیاس زیاد، و به راحتی در اختیار ما قرار دهند، در طول جنگ تنها کمبودی که احساس نشد، همین سلاح و گلوله کلاش بود، هیچگاه نشنیدم که از لحاظ تامین این سلاح و گلوله هایش دچار کمبود باشیم.

این سلاح انفرادی عمومی ما داوطلبان مردمی در جنگ بود، که با آن همراه بودیم، در دنیای کودکانه خود، بدان عشق می ورزیدم، مونس ما در شب های تاریک جنگ بود، آن را بر دوش و یا سینه خود با افتخار می آویختیم، بخشی از تن ما شده بود، به هنگام عبور از آب، مراقب بودیم خیس و یا گل آلود نشود، همواره به تمیزی اش مطمئن می شدیم، زیباییش برای ما مهم بود، به هنگام تحویلش از بخش تسلیحات، مراقب بودیم، زیباترین، سالمترین، نو ترین و البته بهترین آن را تحویل بگیرم، و به همان صورت در پایان دوره، تحویل دهیم تا باز چه کسی آنرا مالک شود، همانگونه که از مالک سابقش اطلاع نداشتیم، که از زنده ماندگان نبرد قبل بود، یا شهدایی که به خاک سپرده شده بودند.

خشاب های سی تیرش به وفور، و چهل تیر، و هفتاد و پنج تیرش نیز کم و بیش وجود داشتند، اما سینه بندهای بِرِزِنتی ما، طبق استانداردهای تعریف شده، جای سه خشاب سی تیر، و دو نارنجک دستی در کناره هایش داشتند، که بدین طریق، هر جنگاوری چهار خشاب سی تیر، یعنی 120 تیر با خود حمل می کرد و در طول نبرد سعی می کرد، تا رسیدن به مهمات دشمن، یا رسیدنِ تدارکات مجدد، این تعداد تیر را در روند جنگی خود مدیریت کند، تا کم نیاورد، و همواره مسلح و آماده باقی بماند.

 در سال های ابتدایی جنگ، اکثر کلاشینکف ها، قنداق دار بودند، و تنها تعداد کمی از نوع تاشو در دسترس بود، حال آنکه آرزوی داشتنش را همیشه در دل داشتیم، و داشتنش نشان عنوان و شخصیت، در سازمان رزم بود، و نگاه ها را به دارندگان خود خیره می کرد، آن تعداد کم نیز متعلق به فرماندهانی بود که سهم آنان در تجهیز این کلاش های تاشو می شد، اما در انتهای جنگ کلاشینکف های تاشو، که قنداقی فلزی داشتند که در زیر سلاح جمع می شد، و آنرا خوش دست تر، کوتاه تر و راحت تر برای حمل می کرد، فراوان تر شدند، و این سلاح تاشو، با قد و قواره ی کوتاه خود، بسیار با قد و قامت امثال ما هماهنگ تر بود.

کلاشینکف عامل کشتاری بسیاری از جهانیان شده است، و امروز چشم بگردانی دنیایی از انسان ها را خواهی دید که با این سلاح، دستیابی به اهداف، و یا حق خود را جستجو می کنند، کلاشینکف، مثل دیگر سلاح های موجود در جهان، مشتری و اهداف نمی شناسد، هر دست اماده به کشتاری را بیابد، بیدرنگ در آن جای خواهد گرفت، هم در دست گروه های آزادیبخش، هم در دست تروریست های آدمکش و...، و در کل سلاحی آماده و در خدمت آدم کشی است.

باشد که روزی زمین از سلاح های مرگبار پاک شود، و شعار #نه_به_جنگ آنچنان فراگیر گردد، که جنگ طلبان به حاشیه گود انسانیت رانده شوند، و دستان انسان ها به قلم و ابزار های کار عادت کند؛ دستیابی به حق تعیین سرنوشت، و دیگر حقوق اولیه و ثانویه انسان ها، منوط به داشتن سلاح های مرگبار نباشد، گوش ها بیشتر در معرض کلام و سخن باشند، تا صدای شلیک های پیاپی و خونبار سلاح هایی که هر روز جماعتی را هدف گرفته، و بی جان می کنند؛ و نبردهای خونبار و بی پایان، به مسابقه کار، اخلاق، علم و سخن در میان انسان ها تبدیل گردند.

یکی از نشانه های رسیدن انسان به مقام انسانیت، همانا اعلام و اجرای خلع السلاح جهانی خواهد بود، تا پیش از آن، این مسابقه در کسب هرچه بیشتر توان کشتار است، که ذهن و انرژی انسان ها را به خود مشغول خواهد داشت، و کثرت سلاح و مهمات در جهان، نشانه دوری انسان از انسانیت، اخلاق و... است، مسابقه ی هر چه بیشتر مسلح شدن در زمین، نشان از نابرابری، بی عدالتی، کم فروغی اخلاق و انسانیت دارد، و نشانه ایی از رسیدن به عدالت و انسانیت و حتی خدا نخواهد بود.

اتکای انسان به سلاح، نشانی از تعطیلی حکمت، علوم و منافع انسانی، اخلاق و ارزش های معنوی و انسانی دارد، که این روزها به اکسیری در منطقه ما تبدیل شده است، از این رو، کارخانه های تولید وسایل آدم کشی می سازند، و جنگجویان هم آن را در عدد و شمار بسیار، شلیک می کنند، جنگ مقدس است، و کشتار ثواب؛ و هر طرف با ایدئولوژی که بدان سخت معتقد است، این روند ظالمانه و غیر انسانی را توجیه، و بلکه لایق اجر و افتخار و سعادت دنیایی و آخرتی می نمایاند.

کلاشینکف ها و... بدون هیچ احساسی به جمجمه و تن انسان ها شلیک می کنند،

هر روز خونسردتر و بی رحم تر از قبل، 

در این آوردگاه خون و کشتار،

دلباختگان به زندگی، پامال جنگ طلبانند،

جنگ خسارتبار هشت ساله با صدام، پای کلاشینکف را به ایران نیز باز کرد،

هدیه ایی از شرق برای کشتار،

در دست کسانی که نبرد را، زندگی خود کرده اند؛

تولید کنندگانش آنرا برای کشتار ساختند،

برای آنان مهم نیست چه کسی قربانی آتش آن خواهد شد،

مهم این است که بهایش در جیب های گشاد آنان سرازیر شود،

می توان کُشت و کشت و کشت،

از سازنده اش باید تشکر کرد؟!

کلاشینکف اسلحه فقرا،

و اکثرا برای کشتن فقرا به کار می رود،

ارزان و بی دردسر،

در دسترس همه برای کشتار،

و ماشه هایی که می چکانند

و آتشی که از نوک لوله ها می جهند،

که هم چشم تو را کور می کند و هم دشمن را به وجود و مکانت مطلع،

تا زیر آتشت بگیرند، او نیز بکشد آنچنان که تو مشغول کشتاری

این چرخه کشتار است که تمامی ندارد.

[1] - کَلاشْنیکُف به‌طور خلاصه: کِلاش به روسی: калашников، آوانگاری: kalashnikov همچنین شناخته شده با نام کِلاشینکُف خانواده‌ای از تفنگ‌های تهاجمی با «آتش تحت اختیار» است که کنسرن کلاشینکف آن را تولید کرده است. این سلاح با فشنگ‌های کالیبر ۳۹×۷٫۶۲ تغذیه می شود و با فشار غیرمستقیم گاز باروت مسلح میشود و دارای برگه ناظم آتش سه وضعیتی است که سلاح را به ترتیب(از بالا به پایین) به سه حالت ضامن، رگبار ( خودکار ) و تک تیر ( نیمه خودکار ) درمی‌آورد. AK مخفف آفتامات کَلاشنیکُف به روسی: Автомат Калашникова، آوانگاری: Avtomat Kalashnikov است. آفتامات در زبان روسی به معنای اسلحه خودکار می‌باشد و عدد ۴۷ نیز اشاره به سال ۱۹۴۷ است که اسلحه مزبور به‌وفور در خط تولید قرار گرفت. نام این سلاح برگرفته از نام طراح آن میخائیل تیموفویچ کلاشنیکُف است. (وی طراحی این اسلحه را با الهام از اشتروم گور ۴۴ که یک سلاح ساخت آلمان نازی بود انجام داد و به‌دلیل اتمام جنگ و از هم پاشیدگی ارتش آلمان (۱۹۴۵–۱۹۳۵)، بسیاری از طرح‌های نخبگان آلمانی در بسیاری از زمینه‌ها، توسط امریکا، شوروی و دیگر کشورها به سرقت رفته و بسیاری از آن‌ها، بعدها با نام‌های دیگری ساخته و رونمایی شدند. مدل تولید چین AK-47 از مشهورترین انواع کالاشنیکف هستند. از زمان آغاز تولید این سلاح تاکنون بیش از ۲۰۰ میلیون قبضه کلاشنیکف در شوروی و کشورهای دیگر ساخته شده‌است. بنابر آمار، مسلسل کلاشنیکُف طی ۵۰ سال گذشته بیش از بقیه انواع مسلسل‌ها، چه در دست انقلابیون و چه توسط نیروهای نظامی و امنیتی، برای کشتار به‌کار رفته‌است. سازنده این اسلحه میخائیل کلاشنیکف گفته که هر وقت می‌بینم اسلحه‌ای که برای دفاع از کشورم دست گروه‌های تروریستی است از خود می‌پرسم چه شد که این اتفاق افتاد؟ کاش به جای آن یک ماشین چمن زنی خلق میکردم از حدود ۵۰۰ میلیون تفنگ در جهان، در سال ۲۰۰۴، حدود ۱۰۰ میلیون آن‌ها از خانواده کلاشنیکف بودند.

[2] - ژ۳، به آلمانی: Gewehr 3 یک تفنگ جنگی اتوماتیک ساخت شرکت هکلر و کخ آلمان با همکاری شرکت دولتی اسپانیایی CETME است.[۱] به این جنگ‌افزار به اختصار ژ۳ گفته می‌شود. این جنگ‌افزار در سال ۱۹۵۹ به عنوان سلاح سازمانی ارتش آلمان انتخاب شد و از آن پس در طی چهل سال بیش از شصت کشور مانند ترکیه، یونان، سوئد، پاکستان، استونی پرتغال، مکزیک و ایران آن را به کار بردند، راز موفقیت ژ۳ در سادگی و ارزانی ساخت آن است. این سلاح با فشنگ پرقدرت کالیبر ۵۱×۷٫۶۲ میلی‌متر ناتو تغذیه می‌شود و می‌تواند در حالت نیمه اتوماتیک (تک تیر) و اتوماتیک (رگبار) عمل کند و مدلی نیز با قنداق تاشو دارد. این سلاح که در زمان جنگ ایران و عراق در بین عراقی‌ها به توپ دستی معروف بود برای قدرت زیاد در نابودی اهداف از سوی ایران استفاده شد. ارتش آلمان در سال ۱۹۹۷ تفنگ ژ ۳۶ را جایگزین ژ ۳ کرد. 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 مصطفی مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (5)

Rated 0 out of 5 based on 0 voters
This comment was minimized by the moderator on the site

روزی روزگاری، شوروی
داستان سقوط حکومتی که به دیگران پول توجیبی می داد !

روس‌ها باز هم در سیبری معادن الماس کشف کرده‌اند و پیش‌بینی می‌شود سهم فعلی ۲۵ درصدی خود از بازار جهانی الماس را به میزان قابل توجهی افزایش دهند. آنها تنها در سال ۲۰۱۸ سی و هفت میلیون قیراط الماس ناخالص تولید کرده‌اند.

جالب است که بدانید گورباچف برای تامین مخارج سال‌های پایانی جنگ افغانستان ۲۰۰ تن طلا و الماس فروخت.

روسیه از لحاظ منابع زیرزمینی اعم از نفت، گاز و فلزات و سنگ‌های قیمتی مقام اول را در جهان داراست و تنها ایالات‌متحده تا حدودی با این کشور قابل مقایسه می‌باشد.

شوربختی بشریت آنجا بود که مرام ضد بشری کمونیسم تنها با پیروزی در کشوری مانند روسیه می توانست به یک ابرقدرت و بلوک جهانی تبدیل شود. کمونیسم این ثروت بی‌همتا و مافوق تصور را صرف جنگ افروزی و دسیسه‌چینی برای سلطه یافتن بر جهان کرد.

از کمونیست‌های کوبایی و ویتنامی و همتایان آنگولایی و یمنی‌شان تا عرفات و کارلوس و آلنده در چهارگوشه جهان از مسکو پول توجیبی ماهانه می‌گرفتند.

مردم شوروی اما سودی از این ثروت بی‌کران نبردند. در دهه بیست و سی میلادی میلیون‌ها نفر از مردم شوروی از گرسنگی هلاک شدند و در برخی نقاط کشور از جمله اکراین موارد متعددی از آدم‌خواری ناشی از گرسنگی ثبت شد. لنین حتی در شرایطی که در کرملین هم سوخت کافی برای گرم شدن وجود نداشت، سقف بالای سرشان چکه می کرد و در خیابان‌های اطراف جنازه‌های مردمی که از سرما یا گرسنگی مرده بودند، گوشه و کنار به چشم می‌خورد، کمک‌های مالی ماهانه به کمونیست‌های آلمانی، مجاری، فرانسوی و چینی را بدون وقفه کنار می‌گذاشت.

این ثروت زیرزمینی بی کران روسیه بود که اجازه داد دولت شوروی تا آغاز دهه هفتاد میلادی با اقتصادی تقریبا بسته و بدون نیاز جدی به تجارت با جهان خارج به حیات خود ادامه دهد.

دولت شوروی این ثروت را با بالاترین نسبت اتلاف و آلودگی محیط زیست در جهان مصرف می‌کرد. چاه و معدن بود که پشت سرهم خالی شده و متروک رها می‌شد. ولی باز ثروت در اعماق بیشتر زمین موجود بود. ولی هزینه و سطح فن‌آوری مورد نیاز برای استخراج بالاتر می‌رفت. در شهرک‌های استخراج الماس در سیبری برف سیاه می‌آمد و شهرهای نفتی را غباری سیاه پوشانده بود. ولی کوچکترین استاندارد و محدودیتی برای حفاظت از محیط زیست وجود نداشت.

دولت شوروی سخاوتمندانه این کشور زرخیز را در راه انقلاب جهانی و سوسیالیسم مصرف می کرد. پیشرفت علمی و صنعتی صورت می گرفت. اما همه در خدمت صنایع نظامی.

کمونیسم، روسیه را که پیش از انقلاب بلشویکی از مهمترین صادرکنندگان غلات در جهان بود، به بزرگترین واردکننده آن در دهه هفتاد میلادی تبدیل نمود. شاید این تصور پیش بیاید که مصرف به میزان چشمگیری افزایش یافته‌بود. اما به هیچ وجه چنین نبود. مردم شوروی در عسرت و تنگی زندگی می کردند. آمارها نشان می‌دهد که در دهه هشتاد میلادی شاخص امید به زندگی و نرخ مرگ و میر در شوروی به کشورهای فقیر آفریقایی نزدیک شده بود.

در عوض شوروی از لحاظ کمی بزرگترین نیروی نظامی در سراسر تاریخ بشر را ساخته و پرداخته بود. تجهیزات نظامی سبک و سنگین حتی در مقایسه با ایالات متحده در تیراژ و مقیاسی عظیم و حیرت‌آور ساخته می شدند. تفنگ خودکار کلاشنیکف روسی یک دهم همتای آمریکایی آن ام-۱۶ قیمت داشت.

چه در گذشته و چه امروز بیش از هشتاد یا نود درصد سلاح‌های مورد استفاده گروه های شبه‌نظامی یا تروریستی در سراسر جهان ساخت شوروی است.

همین امروز می‌توان هزاران گورستان رها شده که هر یک مملو از صدها تانک و هواپیمای جنگی است را در سرتاسر خاک روسیه، اوکراین یا دیگر جمهوری‌ها مشاهده کرد. تجهیزات نیرومند و گران‌قیمتی که نه مشتری برایشان پیدا شده و نه دولت‌های فعلی توان پرداخت هزینه سنگین نگهداری و به خدمت گرفتن آنها را دارند.

گورستان‌هایی که آینه تمام‌نمای ناعقلانیت و انحطاط یک ایدئولوژی‌اند.

https://t.me/mohandesmirhosseinmousavi

This comment was minimized by the moderator on the site

مهرداد نظری, [10/29/2023 9:05 AM]
قسمتی از خاطرات همرزم عزیزم آقای محسن احمدی در تکمیل خاطرات عملیات والفجر ۴ اینجانب.
با تشکر از ایشان

ابتدا دسته یکم از گروهان سوم به سمت چپ یال یا همانارتفاع نالپالیزم حرکت کرده و اقدام به تثبیت ارتفاع نموده و در همین حین دسته دوم از همین گروهان به سمت راست ارتفاع نالپالیزم حرکت نموده و در نهایت با تاخیر بیست دقیقه ای دسته سوم به سمت هدف حرکت نمود
در حین حرکت دیدم تعدادی از نیروهای مجروح هر دو گروهان از گردان کربلا به طرف پائین ارتفاع و به سمت عقب در حال حرکت بودندو جالب اینکه مجروحینی که شدت جراحت یا مجروحیتشان سطحی بوددر حرکت انسان دوستانه به مجروحینی که شدت جراحتش بیشتر بود کمک می کردند و اینکه یکی از مجروحین ترکش توپ یا کاتیوشا به قسمت شکمش خورده و تمام روده و امحاء و احشای آن بیرون ریخته بود امحاء و احشا را به داخل شکمش برده و با چپیه ای که همراهم بودبه اصطلاح باند پیچی کردم و همراهان مجروح ایشان . ایشان را که وضع بدی داشت چهار نفری به طرف عقب بردند و این نمونه ای بود از رشادت و جوانمردی های رزمندگان اسلام .
در نهایت به بالای ارتفاع رسیده چون مسئولیت تخلیه مجروحین بر عهده ام بود ابتدا مجروحینی که شدت آن زیاد بود به پائین ارتفاع هدایت کرده و یا توسط برانکادر به پایین ارتفاع می آوردیم .
شب بود و همه جا و اطراف ما آتش خصم زبون که به شدت آتش می ریخت . هوا داشت روشن می شد و تقریباخط آفندی و همان ارتفاع داشت روشن می شد که نماز را با تیمم و بدنی آلوده به خون جوانان این مرز و بوم و لباسی آغشته به خون رزمندگان دلاور گردان کربلای شاهرود از لشکر 17 علی بن ابیطالب ع به صورت نشسته خواندم.
از سر شب تا صبح منطقه زیر آتش مستقیم و منحنی زن دشمن از انواع سلاح ها و مهمات اهدایی 32 کشور علیه جمهوری اسلامی ایران بودو جای جای ارتفاع و اطراف آن مورد اصابت قرار می گرفت .
هوا گرگ و میش شده بود که صداهای نفر بر پی ام پی به همراه نیروهای گارد ویژه ریاست جمهوری و نیروهای کلاه سبز یا همان کماندوهای ویژه کوهستان از دور نمایان شد پی ام پی ها اقدام به تهیه آتش و شلیک موشک آرپی جی 11 می نمودند و نیروهای بعثی در پی آن به سمت ارتفاعات می آمدند .
شاعت حدود 7 صبح بود که کماندوهای عراقی از سمت چپ ارتفاعات مشرف بر ارتفاعی که ما عملیات کرده بودیم رخنه کرده و تقریبا جنگ نزدیک را انجام می دادند ما برای آنها نارنجک پرتاب می کردیم آنها نارنجک را برداشته و به سمت می انداختند و بارانی از نارنجک بر سرمان فرود می آمد جنگ سختی در گرفته بود و نیروها خسته به جهت بیداری 3 شبانه روز و تحلیل رفتن قوای جسمانی و اینکه بعضا رفقا و دوستان رزمندگان شهید یا مجروح شده بودندو این امر روی روحیه آنان و از طرف دیگر عدم پشتیبانی لازم آتش تهیه و عدم اعزام نیروی کمکی اثر مضاعف گذاشته بود .
ساعت 0830 الی 0900 بود که تقریبا نیروهای دشمن را به عقب راندیم و دو باره دشمن با سازماندهی جدید و انبوه آتش به طرف ما می آمدند و پاتک آنها را پاسخ می دادیم سه چهار بار پاتک آنها را با رشادت و جانبازی نیروهای از خود گذشته انجام دادیم.

در همین حین جناح چپ ما که قرار بود لشکر 27 محمد رسول الله ص شب قبل عملیاتی انجام دهد بدلایلی عمل ننموده و تعداد نیروهای اندک آن که بر روی آن ارتفاعات بودند عقب نشینی نموده و نیروهای کماندو از آن جناح علاوه بر ریختن آتش به سمت ما آمدند که دستور عقب نشینی به فرمانده گردان داده شد .
شهید مرتضی قاسمی بچه ایوانکی که ایشان نیز تخلیه مجروح بودند البته در گروهان دیگری از گردان کربلا و از نیروهای باتجربه چندین عملیات محسوب می شد .
به آقای خانی که آنموقع فرمانده گردان بودند و همش در رفت و آمد بودند و نیروها را تشویق به ادامه عملیات و تثبیت ارتفاع و نگه داری آن مینمود و نیروها را هدایت می کردند گفت که من تیربار . آرپیچی . کالیبر 50 را بلد هستم اجازه بدهید برانکادر بگذارم کنار و یکی از این سلاح های بر زمین افتاده را بردارم و با دشمن رو در رو بجنگم آقای خانی اجازه دادند ایشان اسلحه کلاش و مقداری خشاب و فشنگ به تعدادی موشک آرپی جی برداشت رفت جلوی ارتفاع که حالت پله داشت و اینجا شهید حلوانی نیز حضور داشتند و منهم اسلحه کلاش تعدادی خشاب و فشنگ برداشتم رفتم کنار آنها که مرا و دو نفر دیگر از آنجا دور کردند این ارتفاع از سه طرف در حال محاصره بود و از کنار یال روبرویی که نقطه کوری بود به سمت ما آمد و آقای خانی دو نفر دو نفر از ارتفاع به سمت پایین ارتفاع هدایت می کردند و شهید محمد لطفی مثل پروانه دور آقای خانی بود و دستورات ایشان را به دیگر نیروها انتقال می داد.
من برگشتم به سمت مرتصضی و حلوانی که در همین حین مرتضی قاسمی مورد اصابت چند تیر قرار گرفت و در حال رکوع موشک آرپیچی 11 به ناحیه سینه ایشان اصابت کرد و حلوانی بر اثر ترکش موشک مقداری مجروح شد و منهم با موج انفجار موشک به عقب پرتاب شدم و دیدم حلوانی نیز مورد اصابت موشک قرار گرفت و دیگر چیزی از آن دو نفر ندیدم .
آقای خانی بنا به دستور فرماندهی دستور عقب نشینی را صادر نمود و ما آهسته آهسته ابتدا دو نفر دونفر و در نهایت تمام نیروها به یکباره ارتفاعات را تخلیه کردیم
از صبح که هوا روشن شده بود علاوه بر آتش منحنی زن دشمن از موشک و تیربار هلی کوپتر ها نیز بی نصیب نبودیم و هر از گاهی هلی کوپتر های دشمن از ارتفاع نزدیک به طرف ما شلیک می نمود که نیروها با تیر بار و کلاش به سمت های کوپتر شلیک می کردند و بعضا با آرپیجی 7 به طرف هلی کوپتر شلیک می کردیم.
وقتی به سمت عقب در حال دو بودیم نیروهای عراقی در تیر راس قرار گرفته و به سمت ما شلیک می نمودند و آقای نصیری که کمک آقای حلوانی در امر تدارکات بود مورد اصابت قرار گرفت و شنیدم ایشان اسیر نیروهای عراقی شدند .
در حین عقب آمدن بر اثر عدم توان جسمی و روحی از نظر روحی شهدای گردان مجروحین و بجای ماندن تعدادی از جنازه های عزیزان که مدتی با بودیم و به همدیگر انس گرفته بودیم روحیه ها بشدت متزلزل بود .
به سمت عقب که می آمدیم از طرف هلی کوپتر موشک بین نیروها اصابت کرد و من دچار موج انفجار مجدد شدم و در سر بالایی که می آمدم توانی نداشتم تا این سربالایی ارتفاع را بروم و ...

در هنگام سربالایی برادران واحد اطلاعات و عملیات و طرح و عملیات که نظاره گر ما بودند و به اصطلاح عملیات را زیر نظر داشتند کمک کردند تا به بالای ارتفاع برسم و راه تازه احداث شده را پیموده و به طرف استراحت نیروها رسیدیم و سپس شب را در مقر قبرستان به استراحت پرداخته استراحت که چه عرض کنم هر که یک گوشه ای دامن غم به بغل گرفته و در خلوت خود غبطه می خوردند به حال آنانی که در عملیات پر پرواز داشتند پرواز کردند و آنانی که با بال شکسته در روی تخت بیمارستان های صحرایی و شهرها آرام گرفتند تا پس از بهبودی نسبی برای اعزام های بعدی با یاران دل همراه شوند تا امام زمانشان تنها نماند .
شب را در چادرها استراحت نموده موقع اذان صبح یاران به جای مانده از غافله شهدا یکی یکی با چشمان گریان به صف شدند تا اطاعت معبود را کنند و سر بر مهر بگذارند و گریه های آنان بسیار بلند بلند بود و عارف خوش الحال این ناطق خوش سخن بعد از نماز جماعت شروع به سخنرانی نمود و چه زیبا سخن می گفت که در آن صبح سرد بر دلهای نشست تا اینکه یار به جا مانده از غافله شهدا در آن مقطع زمانی کمی آرام گرفتند و بعد از آن ساعت 8 صبح صبحانه چه عرض شود خون دل خوردن نیروها در سفره ابا عبدالله الحسین ع هر کدام یک رفیق یک یار همراه و یک دوست صمیمی یا یک برادر از دست داده بودند به هر زحمتی بود صبحانه تناول گشت .
ساعت حوالی 10 بود که زمزمه هایی به گوش نیروها نوازش کرد که برای سازماندهی مجدد در مکان نماز جماعت حضور یابند این جا بود اوج ایثار لز خود گذشتگی را به چشم خودم دیدم.
در این مکان از سه تا گروهان به اندازه یک گروهان سازمان داده شدند و مجروحین و موج گرفته ها که کناری رانده شده بودند و این نیروها از نژر روحی در بدترین حالت قرار داشتند
که در اینجا نیز روحانی عارف بالله دایی رضا بسطامی در جمع دوستان کنار رانده حضور یافته و دوستان دور هم جمع نمود و با سخنان گرم و شیوای خود روحیه از دست رفته را به دل و جان نیروها داد در همین هنگامه ها پیکی از طرف ستاد فرماندهی آمد و اعلام داشت نیازی به حضور گردان کربلا نیست پس از صرف صبحانه ای با اتوبوس دوستان همراه از گردان کربلا به سوی دیار خود روانه گشته و من حقیر سرتا پا تقصیر نیز جهت ادامه خدمت به اندیمشک و پادگان دوکوهه رفتم

This comment was minimized by the moderator on the site

خاطرات رزمنده عزیز مهرداد نظری, [10/22/2023] از عملیات والفجر 4
سلام به اعضاء محترم گروه آلبوم هشت سال دفاع مقدس
ضمن تشکر از همه عزیزانی که در گروه فعالیت دارند یا در شناسایی عکسها کمک میکنند یا آن اعضاء محترم که فقط با بازدید از آلبوم ، ما را در گروه همراهی کردند تا یاد و خاطره شهدای عزیزمان را زنده نگه داریم تشکر میکنم.
به استحضار همه شما خوبان می‌رسانم به دلیل استقبال از خاطرات این حقیر که با زبان ساده ، سعی در واقعیت گویی و ثبت رشادت‌های رزمندگان و شهدا را داشتم از امروز که در سالروز عملیات والفجر ۴ هستیم خاطرات آن عملیات را با ۳۲ شهیدش به اشتراک می‌گذارم و امید آن دارم که من را با انتقادات و پیشنهادات خود همراهی کنید تا شاید همگی مورد لطف و مرحمت دوستان شهیدمان قرار بگیریم
۱-.....عملیات والفجر ۴ در دشت وسیع و دره "شیلر" میان شهر مرزی "بانه" و "مریوان" با فرو رفتگی خاصی که از خاک عراق به داخل ایران دارد شروع شد.
منطقه مهمی در گذشته و تاریخ جنگ تحمیلی به شمار میرود. بلندیهای "سورن"، "سور کوه"و "کانی مانگا" در دهانه این دشت قرار دارند. عملیات "والفجر۴" در سه مرحله با هدف وصل این بلندیها به یکدیگر درخط خودی، از روز ۲۷ مهر ماه ۱۳۶۲ به مدت سی و سه روز در منطقه جبهه شمالی سلیمانیه و پنجوین انجام شد. حمله ساعت ۲۴ و با رمز "یا الله" در منطقه ای به وسعت صدها کیلومتر مربع آغاز شد. نیروها از دو محور بانه و بلندیهای "لری"، "گرمک"، "کنگرک" و در محور مریوان و بلندیهای پنجوین به نام "زله"، "مارو" و "خلوزه" به پیشروی پرداختند. در مرحله دوم پس از گذشت دو روز از مرحله نخست، بلندیهای سورن و کانیمانگا و چندین نقطه دیگر آزاد شد، اما بر اثر پاتکهای دشمن به روی قله های کانیمانگا، برخی از مناطق دست به دست شد و نهایتا در اشغال دشمن باقیماند. مرحله سوم عملیات روز ۲ آبان ماه ۱۳۶۲ به اجرا درآمد. سپاه پاسداران تنهابا۲۵ گردان وارد عمل شد و در مجموع ۱۰۰۰ کیلومتر مربع شامل۳۰۰کیلومتر از اراضی ایران و ۷۰۰ کیلومتر از اراضی عراق آزاد شد و معابر نفوذی گروهک های ضد انقلاب به داخل ایران در دره شیلر مسدود گردید. این عملیات را ۸ لشگر و ۲ تیپ از سپاه پاسداران و ۱ لشگر پیاده از ارتش به انجام رساندند. فرآیند این عملیات، تصرف پیشرفتگی دشت شیلر، شهر و پادگان پنجوین و گرمک عراق و تسلط بر ۱۳ شهر و روستای عراق، همراه با ۱۹۰۰۰ تن کشته و زخمی و اسیر و نابودی ده ها گردان کماندویی و مخصوص و گروهان دشمن بود. دستاورد دیگر این عملیات خارج ساختن شهر مریوان از زیر دید و تیر دشمن و فراهم سازی مقدمات عملیات آتی در استان سلیمانیه عراق بود. همچنین با انجام این حمله ۲۰۰ تن از رزمندگان اسلام از اسارت افراد ضد انقلاب بیرون آمدند.

گردان کربلا که در والفجر ۳ با دادن شهدایی چون .شیخ محمد تهرانی . بابا خانی. احمد رضایی و.....برای تجدید قوا وجذب نیرو به شهرستان برگشتند و بعد از مدتی استراحت و تکمیل گردان در تاریخ ۶۲/۶/۱۲ در حالی با آن گردان به طرف جبهه اعزام می شدم که برادرم فرهاد در عملیات والفجر ۳ بشدت مجروح شده بود و تعدادی از دوستانمان را از دست داده بودیم .
بچه ها داخل اتوبوس بیاد آن شهدا نوحه میخواندند وسینه میزدیم .
بر خلاف دوره های قبلی خیلی زود آموزشهای نظامی و تقویت نیروی جسمانی را شروع کردیم. سریع ما را منطقه ای در غرب کشور بردند وهر روز صبح بعد از خواندن نماز جهت راهپیمایی با تجهیزات کامل در کوههای معروف دالاهو میبردند ونزدیکهای ظهر بر میگشتیم که بیشتر روزها صبحانه و ناهارمان یکی میشد.
.و به دلیل وجود منافقین برای برهم زدن عملیاتهای ایران ، بارها عملیات به تعویق می افتاد و مقر ما لو میرفت اسم مقری که در آن چادرهایمان را برپا کرده بودیم مقر کاتیوشا نام گرفت زیرا یک شب که از خستگی راهپیمایهای آن روز در خواب عمیقی بودیم ناگهان صدای انفجارات مهیبی همه ما را از خواب بیدار کرد گلوله کاتیوشا بود که بر سرمان میریخت همه درهمان حالت دراز کش از زیر چادر خودمان را در چاله هایی که از قبل دور چادرها کنده بودیم انداختیم. بخاطر هجوم بچه ها برای رفتن توی کانل چادر پاره پاره شده بود تا صبح در سرمای شدید در داخل آن کانالها نشستیم تا آسمان کمی روشن شد و بعد از خواندن نماز به محوطه لشگر رفتم و گودالهایی که بر اثر انفجار موشکهای کاتیوشا درست شده بود را تماشا میکردم چند عدد از آنها به کنار چادرهایی اصابت کرده بود که در همان حالت خواب تعدادی از آن عزیزان بشهادت و تعدادی هم مجروح شده بودند وِلوِله ای در لشگر برپا شده بود و زمزمه های از افرادی به گوش میرسید که منافقین در کوههای اطراف مقر ما در نوک ارتفاعات ، در چندین نقطه آتش روشن کرده بودند و گرای ما را به دشمن داده بودند که عراق توانسته بود با این دقت ما را مورد هدف قرار دهد. درستی و صحت این خبر را نمیدانم فرماندهان بیشتر در جریان این موضوع باید باشند

بچه های خوب گروهان امام حسین به فرماندهی شهید محمدحسین عامریان در مقر کاتیوشا

اولین بار بود، عملیات نرفته این تعداد شهید ومجروح میدادیم ماشینهای آمبولانس و امدادگران در حال بردن شهدا و زخمیها بودند که هواپیماهای دشمن غافلگیرمان کرد و بمب هایشان را بر سر ما ریختند و بعد با کالیبر هواپیما ما را مورد هدف خودشان قرار دادند من سراسیمه خودم را پشت سنگ بزرگی در دامنه کوه پنهان کردم و باعث شد از اصابت کالیبر هواپیما در امان بمانم .
صحنه های حیرت انگیزی بوجود آمده بود و روحیه بچه ها مانند زمانی شده بود که از عملیات سنگینی بر میگشتیم .
نا گفته نماند حتی در آن شرایط سخت و خطرناک بچه ها دست از کلاسهای دورهمی قرآن و احادیث و استفاده بهینه از دو روحانی بزرگوار دایی رضا وشیخ غلام قندهاری غافل نمیشدند.

به ناچار بخاطر لو رفتن مقر لشگر،
سریع ما را تغییر مکان دادند و به مکانی خوش آب و هوا و رودخانه و وجود درختانی در میان کوهایی بردند که دید دشمن در آن منطقه کور بود و در هنگام حمل و نقل رعایت تمام اصول امنیتی انجام شد تا مقر ما دوباره لو نرود این مقر بعدها بنام مقر محرم نام گرفت چون ایام ، ایام محرم بود و با مراسمهای سوگواری که اجرا میکردیم روحیه بچه ها بالا رفته بود.
من در گروهان امام حسین به فرماندهی شهید محمد حسین عامریان سازماندهی شده بودم در گروهان ما همه چی حسینی بود
در مقر محرم که داخل یک شیاری به طول 15 تا 20 کیلومتر بود نیروهای گردانهای پیاده مستقر شدند در این مقر بچه ها اقدام به برپایی تعزیه و شبیه خوانی نمودند و چقدر هم زیبا اجرا کردند آن موقع دوربین عکاسی در حد محدود بود و دوربین فیلمبرداری برای واحد تبلیغات لشکر 17 علی ابن ابیطالب(ع) بود که آن هم به مقدار خیلی کمی فیلمبرداری انجام می شد که متاسفانه در آتش سوزی واحد تبلیغات لشکر در مقر لشگر .

به روزهای تاسوعا و عاشورا نزدیک میشدیم بچه ها به عشق امام حسین(ع) همت کردند و نخلی تقریبا بزرگ درست کردن اسبی تهیه کردن تعزیه خوانی توسط شهید بزرگوار سید کاظم میرحسنی که در نقش مولایمان امام حسین (ع) ظاهر شده بود به نحو احسنت اجرا کرد شور و غوغایی در آن منطقه برپا بود به سر و سینه خود میزدند از حال میرفتند سینه زنیهایی اجرا کردیم که مثلش را کم دیدم بچه ها آسمانی شده بودند من در کناری مینشستم و از دور به آنها نگاه میکردم وبه حال خوبشان غبطه میخوردم.

مراسم روز عاشورا
مقر محرم
سال ۱۳۶۲

گفتنی ها در این ایام و مقر محرم خیلی زیاد است ولی ترجیح میدهم برای سر نرفتن حوصله تان زودتر به خاطرات عملیات برسیم..
کم کم برای عملیات آماده میشدیم با تجهیزات کامل به راهپیمایی و دویدن میرفتیم مشخص بود که عملیات سخت و دشواری در پیش رو داریم.
بعد از مدتی خبر دادند که باید به طرف مقری دیگر که نزدیکتر به منطقه عملیاتی والفجر ۴ بود برویم.
بعد از جمع کردن وسایل وچادرهایمان به طرف منطقه ای در پنج کیلومتری شهر مریوان ما را انتقال دادند.

شبهای سردی را در آنجا تجربه کردیم .
چادر ما چادر کهنه و پاره ای بود به همین دلیل با گونی و نخ سرتاسر پایین چادر را دوخته بودیم تا از سوز سرما هنگام خواب در امان باشیم در آن هوای بسیار سرد بچه های مخلص گردان یکی دوساعت به اذان صبح برای خواندن نماز شب بیدار می شدند ..
خدایا شکرت که توفیق دادی این حقیر باتمام قصاوت قلب ، در کنار این عزیزان باشم تا امروز بتوانم از آن عزیزان بنویسم.
همگی سرما خورده بودیم و در راهپیمائی هایمان به ما آموزش میدادند که به خاطر موقعیت منطقه عملیاتی هیچ سروصدایی نباید از ما سر بزند ولی صدای بالا کشیدن آب بینی همه نیروها باهم صدایی را بوجود میاورد که به شوخی به بچه ها میگفتم این صدا ما را تو عملیات لو میدهد

شهیدان منصور جلالی و محمد حسین عامریان و سیدتقی حسینی
یادم میاد یک روز مقداری شلغم به خاطر سرما خوردگیمان به گردان ما دادند و به دسته ما که حدود سی نفر بودیم چهار یا پنج عدد بیشتر ندادند ولی به چادر تبلیغات که دایی رضا و مرحوم نبی بودند سهمشان سه چهار تا شلغم شده بود.
من عاشق شلغم بودم به همین دلیل تصمیم گرفتم برم یک طوری شلغمها را که مرحوم نبی در قوری آب بر روی علاالدین گذاشته بود تک بزنم .
منتظر موقعیتی که چادر تبلیغات خالی بشه نزدیک اذان ظهر همه برای وضو از چادر خارج شدند ومن سریع خودم را به چادر تبلیغات رساندم و قوری داغ رو گرفتم و فرار کردم و پشت بوته ای نشستم وخوشحال الان یک دل سیر شلغم میخورم در قوری را که باز کردم چند تا قوه (باطری) دیدم که برای شارژ آقا نبی توی آب جوش گذاشته وهمراه تعدای از بچه ها از دور به من میخندند .
سوژه ای برایم درست کردند که شد جز یکی از شیرین ترین خاطرات مرحوم نبی که تا هنگام فوتش هر جا می نشست این خاطره شلغم را برای همه تعریف میکرد و می خندیدند.
روحش شاد ویادش گرامی

در همان مقر مریوان بود که خبر رسید برادرم فرهاد همراه شهید مجتبی صدیقی و همرزم بسیار خوبمان جانباز مهدی شکری در منطقه عملیاتی هستند ..
عملیات والفجر ۴ مرحله اولش شروع شده بود و من نگران آنها.
به دلایلی خودشان تنهایی به منطقه آمده بودند و دوستان اطلاعات عملیات که آنها رو دیده بودند آمدند و بهم گفتند.
برادرم وقتی سرمای شدید آنجا را دیده بود یک ژاکت خریده و داده بود تا برایم آوردند.
برادرم وقتی متوجه ماموریت ما در آن منطقه دشوار و خطرناک میشود برای دیدن من با هر زحمتی خودش را به مقر ما میرساند .
یک روز که در چادر خواب بودم یکی از بچه ها امد و گفت برادرت فرهاد به دیدنت آمده
من هم خوشحال بیدار شدم و سریع به دیدن آنها رفتم هم دیگر را در آغوش گرفتیم . دلیل خستگی چهره آنها را سوال کردم و شهید مجتبی گفت که چند شبه که نخوابیده اند و برادرم فرهاد مقداری از شرایط منطقه عملیاتی کمی من را توجیه کرد و گفت عملیات سختی در پیش دارید و گفت خیلی باید مواظب خودم باشم.
نگرانم بود این را در چهره اش بخوبی میدیدم چند عکس یادگاری گرفتیم

دلم نمیخواست که از برادرم جدا بشوم ولی چاره ای نبود برادرم همراه با شهید مجتبی و مهدی شکری دوباره راهی منطقه عملیاتی شدند.
هر شب درگیریهای شدیدی در منطقه دیده می شد هواپیماهای عراق دائما مواضع ما را بمباران میکردند .
سر از پا نمیشناختیم و منتظر عملیات بودیم...
درست فردای آنروز خبر آمد که باید برای عملیات آماده بشویم.
وسایل وتجهیزاتمان را جمع کردیم و به طرف خط مقدم براه افتادیم به قبرستانی رسیدیم و به ما دستور دادند تا رسیدن فرمان حمله آنجا بمانیم قبرها با قبرهایی که تا حالا دیده بودیم متفاوت بود سنگهای بزرگ عمودی و قدیمی آن توجه ما را جلب میکرد.
مقر قبرستان
مدتی خودمان را با گشتن در قبرستان سرگرم کردیم تا اینکه خبر آمد که امشب عملیات کنسل شده و در همینجا باید مستقر بشویم.....

این خاطره را همرزم و یادگار جنگ آقای محسن احمدی بچه دامغان لطف کردند و در تکمیل این قسمت از خاطراتم نوشته اند دستشون درد نکند
سلام مهرداد جان... در مقر 5 کیلومتری مریوان دو سه روز مانده بود که به مقر قبرستان یا سراهی بانه دره شیلر و دشت لری برویم هواپیماهای عراقی از ارتفاع خیلی بالا اقدام به پخش کردن عکس صدام حسین لعنتی که خداوند عذابش را زیاد کنه که مشغول زیارت حرم مطهر حضرت ابوالفضل ع آنهم با گستاخی تمام با کفش بود را در منطقه ریختند و برای اینکه تو روحیه نوجوانان و جوانان اثر منفی نگذارد اقدام به جمع آوری آن کردیم که در این امر آقای نبی با آن هیکلش و مرحوم علی صائمی از بچهای واحد تبلیغات کمک می کردند.
در مقر قبرستان که بودیم هواپیماهای دشمن در منطقه بودند که تعداد دو فروند هلی کوپتر به جهت مصون ماندن از حمله هواپیماها نزدیک مقر قبرستان نشستند و آقای خدر اقدام به معبر زدن و پاکسازی مین ها نمود.
دیگر اینکه نیروها به جهت خوردن کباب بشدت گلاب به رویتان وضع مزاجی همه بهم خورد به خاطر همین امر یک شب گردان دیرتر عمل نمود
فرصتی برای ساختن سنگر نبود چون هر لحظه احتمال رفتن به عملیات بود به ناچار بر روی همان قبرها چادر ها را بر پا کردیم مقر عجیب غریب و وحشتناکی بود .
دل درد عجیبی به سراغم آمد هنوز دستشویی ها را آماده نکرده بودیم بعد از دقایقی متوجه شدم که بیشتر افراد گردان دچار دل درد شدید شده اند هواپیماهای دشمن هم همان موقع بمب های زیادی بر سر ما ریختند در داخل چادر، خودم را به سنگ قبر فشار میدادم ترکشها از چادر وارد و از سوی دیگر خارج میشد تمام چادر سوراخ وپاره شده بود آنجا هم تعدادی مجروح و شهید دادیم دوست و همرزم بسیار خوبم محمد قائمی که آن موقع سن کمی هم داشت ترکش بزرگی درست در دیدگانم به دستش اصابت کرد و او را به شدت مجروح کرد .
از یک سو دل درد و از سویی از ترس بمبارانهای هوایی در صف دستشوییهایی که موقت برپا کرده بودیم می ایستادیم امانمان بریده بود لحظات سخت و دشواری را میگذراندیم آن شب را همه در صف دستشویی گذرانیم و بچه ها میگفتند در قبرستان نیمه شب وحشتناک است بیایید با هم به دستشویی برویم و این هم اسباب خنده ما تاصبح در آن شرایط ناگوار را فراهم کرده بود

جانباز بزرگوار محمد قائمی وهمرزم عزیز محمد عابدینی

فرمانده ها آمدند و برای توجیح عملیات ما را جمع کردند خوشحال از اینکه بالاخره وقت موعود فرا رسید قسمتی از مرحله سوم عملیات والفجر ۴ را به لشگر ما محول کرده بودند .
ماشینهای کمپرسی برای بردن ما آمده بودند تعدادشان کم بود و ما باید فشرده با تمام تجهیزات و هر نفر با یک پتو سوار بر ماشین کمپرسی میشدیم.
سخت و دشوار بود ماشین که حرکت کرد اسلحه هر کس به صورت و پهلوی دیگری فرو میرفت و سر وصدا وناله بچه ها بلند میشد.
مسیرها کوهستانی و لغزنده بود جلوتر که رفتیم تمام اطرافمان آتش و دود بود ناگهان یکی از بچه ها برادرم فرهاد رو با شهید مجتبی دید و فریاد زد محمود برادرت ...
من هرچه اطرافم را نگاه کردم موفق به دیدنش نشدم نگرانش بودم.

کمپرسیهای حمل نیرو

چون امشب شب جدایی خیلی ها بود میترسیدم دیگه برادرم فرهاد رو نبینم در فکر سرنوشت خودم و برادرم بسر میبردم که ناگهان هواپیماهای عراقی آمدند و در حالی که هیچ کاری پشت ماشین از ما بر نمی آمد ما را بمباران کردند از اینجا هم جان سالم به در بردیم ماشینها بجایی رسیدند که دیگه جاده برای رفتن ماشینهای کمپرسی مناسب نبود و همه در حالی که دست و پایمان بشدت درد میکرد و دل درد هنوز رهایمان نکرده بود پیاده در یک ستون شروع به حرکت کردیم.
مسافت زیادی را پیمودیم آتش توپخانه دشمن پراکنده به سر ما ریخته میشد.
آسمان کاملا تاریک شده بود و فقط شعله آتشهایی دیده میشد که توسط برخورد خمپاره ها به درختان وبوته ها بوجود آمده بود .
نماز را در همان حال پیاده روی میخواندیم گهگاهی به دوستانم نگاهی میکردم میدانستم که ساعاتی بعد خیلی ها پرواز میکنند وما را تنها میگذارند به نقطه رهایی رسیدیم دستور دادند تمام وسایل اضافه وپتوها را در همان نقطه به زمین بگذاریم تا سبکتر بتوانیم به سمت خط دشمن هجوم ببریم .
کوهی از اورکت وپتو تشکیل شد و جانباز عزیز و سردار بزرگوار محمد یحیایی که با یک تویوتا پر از مهمات آنجا حضور داشت تمام وسایلمان را تحویل گرفت.
دستور حرکت دادند و دوباره در یک ستون ازشیب کوه شروع به پایین رفتن کردیم مدتی بعد کاتیوشای دشمن شروع به شلیک کرد و مواضع ما را که دقایقی قبل آنجا بودیم مورد اصابت قرار داد .
ماشین مهمات را مورد هدف قرار داد تمام پتوها و اورکتهایمان آتش گرفت و این صحنه از دور قابل مشاهده بود و بعدا متوجه شدم که همان موقع سردار یحیایی به درجه جانبازی نائل شدند.
بعد از ساعتها راهپیمایی به نزدیک خط دشمن رسیدیم مسافت سختی را آمدیم همه گردان خسته شده بودند ولی شوق به عملیات این خستگی را نشان نمیداد.
گروهان ما(امام حسین)را در شیاری نشاندند وبقیه نیروها مامور شکستن خط دشمن شدند در این فاصله ما هم از موقیعت استفاده کردیم و درازی کشیدیم و رو به آسمان گلوله هایی را تماشا میکردیم که منطقه عملیاتی را مورد هدف قرار میداد .
در آنجا بود که با توپهای فرانسوی که ما به خاطر نوری که این گلوله ها در آسمان داشت و قابل رویت بود توپ فانوسی میگفتیم آشنا شدیم موقعی ای توپها شلیک میکردند گلوله هایشان را مانند فانوسی در آسمان میدیدیم و مسافتی را که طی میکردند خاموش میشد و با سرعت به سمت زمین می آمد و منفجر میشد به همین علت در همان حالت دراز کش به شوخی با دست اشاره میکردم که از بالای سر ما رد و بعد خاموش بشود چون بعد با فاصله ای از ما پشت سر مان منفجر میشد .
تیر اندازیها شروع شد بچه ها به خط زدند در کنار درختی پناه گرفتم ونشسته به رد وبدل آتش وگلوله ها نگاه میکردم که ناگهان یکی از آن توپهای فانوسی در کنارم منفجر شد

توپهای فرانسوی (فانوسی)
ناگهان چنین دردی در پهلو وشکمم بوجود آمد که چشمانم سیاهی رفت و بی حس به زمین افتادم در همان حال به باقی نیروهای گروهانم نگاه میکردم همگی کُپ(زمین گیر) کرده بودند از شدت گلوله های دشمن تکان نمیتوانستیم بخوریم مجروحهایی را میدیدم که به عقب بر میگشتند در خواست کمک میکردم ولی کسی صدایم را نمیشنید بعد از چندین بار صدا ودرخواست کمک یکی از همرزمانم که تیربارچی دسته ما بود بنام علی شاهرودی آمد و من رو بغل کرد ودر چاله کوچکی توی همان شیار گذاشت .

از شدت سرما به خود میلرزیدم در همان موقع دستور عقب نشینی صادر شد و همه شروع به عقب نشینی کردند تیربارچی دسته مان علی شاهرودی پیرهنش را در آورد و به رویم انداخت و مقداری سنگ دورم چید و از من خداحافظی کرد و با بقیه بچه های گردان که همه متلاشی شده بودند به عقب برگشتند .
شهدا و تعدای مجروح که حال خوبی نداشتند بر روی زمین مانده بودند دیگه کمک نمیخواستم هر کس میامد و از روی من میپرید وگاهی هم پا رویم میگذاشتند و به عقب میرفتند .
منتظر بودم که عراقیها به سمت من بیایند و تیر خلاص را بهم بزنند .
درد شدیدی داشتم تکان نمیتوانستم بخورم ترکش رودهایم را پاره پاره کرده بود .
از خدایم کمک خواستم در آن لحظه به فکر برادرم فرهاد افتادم که اگر اینجا بود حتما به من کمک میکرد


آسمان در حال روشن شدن بود فهمیدم که اذان شده نفهمیدم چطور نمازم را خواندم و از خدای خودم خواستم که اسیر نشم .!!!!!!!
در همین موقع دوسه تا مجروح را دیدم از کنارم میگذشتند بهم گفتند عراقیها دارند می آیند به هر زوری هست بلند شو بیا اینجا کسی نمیتونه کمکت کنه ..
از کنارم عبور کردند و رفتند ..
صدای عراقیها به گوش میرسید برای اینکه از آن مجروح ها عقب نمانم به هر زوری بود نشستم درد امانم را بریده بود به روی پاهایم نمیتوانستم بایستم به همین علت در حالی که درد شدید داشتم چهار دست و پا به دنبال آنها حرکت کردم یک چشم به پشت سرم و یک چشم به جلو که مبادا آنها را گم کنم ولی بخاطر کندی در راه رفتن ، من از آنها جا ماندم و خودم را در میان شیارها ی آن منطقه انداختم تا از دید دشمن در امان باشم فکرم به بچه های بود که ماندند و عقب نتوانستند بیایند مدتی بدون استراحت چهار دست و پا با درد شدید به راه خودم ادامه دادم ولی ترس از رسیدن عراقیها و اسیر شدن من را وا داشت تا به روی پاهایم بایستم و دست بر روی زانو به سختی به راه خودم ادامه دادم.

قسمتی از خاطرات همرزم عزیزم آقای محسن احمدی در تکمیل خاطرات عملیات والفجر ۴ اینجانب.
با تشکر از ایشان

قبل از حرکت از مقر قبرستان دشت شیلر از تمامی نیروهای گردان فیلمبرداری نمودند که این فیلم هم در آتش سوز ی واحد تبلیغات لشکر در انرژی اتمی از بین رفت
قبل از اینکه به منطقه عملیات برسیم در دامنه کوه از نیروها خواستند به جهت سخت بودن عملیات آفندی و کوهستانی بودن منطقه که پشت شهرک نالپاریزم شهر پنجوین عراق که لوازم اضافی خود را در تویو تا بریزیم که متاسفانه بر اثر اصابت توپ هویتزر ماشین و لوازم از بین رفت...
وقتی ارتفاع اول را رد کردیم داخل یک شیار شدیم شب بود و هوا بشدت تاریک فاصله هر کام نسبت به یکدیگر حدود یک متر شاید هم کمتر . داخل شیار مسیر را به طرف شهرک نالپالیزم شهر پنجوین عراق ادامه دادیم تا به ی سر بالایی رسیدیم فرمانده هان اعلام کردند هر که می تونه بشینه بشیند ولی هیچ کس نخوابد چون شب قبل نیروها همه در صف دستشویی بودند و بدون اغراق هیچکس نخوابیده بود و روز هم درمانگاه صحرایی و آمبولانس و نزد پزشکیاران و امدادگرها بودند .
هر که برای خودش کناری البته با فاصله نزدیک رفته و با خدای خویش مناجات می کرد .
ساعت 11 شب اولین گروهان از جناح چپ و دومین گروهان از جناح راست و گروهان ما نیز در احتیاط بسر می برد و نیروهای دو گروهان در همان دقیقه های اول به اهداف خود رسیدند گروهان اول که خیلی سریع با کمترین تلفات و گمترین مقاومت به اهداف از پیش تعیین شده خود رسید ولی گروهان دوم به جهت بعد مسافت و همچنین هشیار شدن دشمن و درگیر شدن مقداری با تاخیر به هدف خود رسید گروهان سوم که به عنوان احتیاط بود انواع و اقسام تیر و دوشکا و چهارلول و انواع کالیبرها و از طرفی دیگ چون پایین ارتفاعات مستقر بودیم انواع گلوله های خمپاره 120 . 80 . 60 و انواع گلوله های کاتیوشا اونهم بصورت رگباری باضافه توپ های فرانسوی هویتزر که تا سر هدف سر جنگی آن سرخ بود و شب ترسناک و وقتی به سر هدف می رسید چراغ آن خاموش بین نیروها و اطراف ما شخم میزد .
ساعت حدود دو صبح با وجود سردی هوا و ... از طرف فرماندهی پیک گردان محمد لطفی که روحشان شاد در عملیاتهای بعدی به شهادت رسیدند نرد ما آمده و ما را برای نبردی جانانه و حماسی بالای ارتفاع نالپالیزم مشرف بر شهرک نالپالیزم فراخواند .
شهید یدالله متحدی
این شهید بزرگوار در عملیات مجروح میشه واسیر عراقی ها میشه وبدلیل عدم درمان توسط عراقیها و عفونت جراحتهایش در اسارت بشهادت میرسه و بعد چندین سال پیکر پاکش به ایران میاید و در مزار شهدای بسطام خاکسپاری میشود روح همه شهدا شاد و راهشان ادامه دار باشد
مدتی سرگردان سعی میکردم درد شکمم باعث نشود که مسیر برگشتم را اشتباه کنم و از مسیر طلوع و غروب آفتاب یک شاخص برای برگشتم استفاده کردم منطقه وکوهها برایم نا آشنا بود چون شب به منطقه رسیدیم و اطلاعات دقیقی از آنجا نداشتم تشنگی بر من غلبه کرد به بلندی رفتم تا مسیر را بهتر ببینم که ناگهان یک ستون نیرو ی نظامی را دیدم که به سمت عقب در حال حرکت بودند ولی اصلا تشخیص نمیدادم که خودی هستند یا دشمن .
اولش خواستم فریاد بزنم تا به کمکم بیایند در حالی چشمانم به خوبی نمیدید احساس کردم آن نیروها عراقی هستند و سریع خودم را پشت تخته سنگی پنهان کردم فکر میکردم عراقیها حمله کردند و پشت سر ما را تسخیر کردند نگران بودم که این همه راه با این وضعیت به عقب برگردم و عراقیها به استقبالم بیایند.

مدتی در لابلای سنگهای کوه استراحت کردم و از درد به خود میپیچیدم از خورشید مشخص بود ظهر شده فرصتی پیش آمد تا نمازم را با حالی دگرگون بخوانم نمیدونم چرا سکوت همه جا را فرا گرفته بود فقط صدای انفجاراتی از دور به گوشم میرسید.
یکدفعه از دور خرابه ای را دیدم احتمال دادم شاید در آنجا آب پیدا کنم در حالی که بخاطر چهار دست و پا رفتن زیاد از کف دستهام و زانوهام خون میچکید خودم را به آنجا رساندم ولی خبری از آب نبود،
به بالای تپه ای رفتم چشم هر چی کار میکرد کوههای بلند بود و زمین گودالهایی که از انفجار خمپاره ها و توپها بوجود آمده بود صحنه غم انگیزی در من بوجود می آورد از خستگی و تشنگی و درد بر روی سنگلاخی دراز کشیدم به آسمان خیره شدم و غیر ازخورشید چیزی دیده نمیشد در نا امیدی ناگهان صدای آب به گوشم رسید سریع بلند شدم به طرف صدا به سمت پایین تپه رفتم رود کوچکی که آب ذلالی در آن جاری بود کمی من رو به زنده ماندن امیدوار کرد ولی در آن موقع نمیدانستم که آب برای جراحتم واقعا ضرر دارد سرم را در آب کردم و تا توانستم آب خوردم درد چندین برابر شد فشار شدید ادرار درد من را چند برابر کرده بود ........

.....به جای ادرار خون می‌آمد و سوزش شدید امانم رو بریده بود نه می‌توانستم نگه اش دارم نه می‌توانستم دفعش کنم
لحظات دردناکی را می‌گذراند برایم اهمیتی نداشت که خودی من را پیدا می‌کند یا دشمن در همین حین ناگهان صدای هلکوپتری توجه من را جلب کرد خوشحال بهش دست تکان دادم و در خواست کمک کردم ولی....
یکدفعه به طرف من موشکی شلیک کرد خودم را باغلط به پشت تخته سنگی انداختم درد یادم رفته بود هلکوپتر با کالیبرش مقداری به طرفم شلیک کرد و بعد دور زد و به سمت دیگری شلیک کرد مثل اینکه بچه های ما آنجا بودند و دشمن آنها را دیده بود و من هم از موقعیت استفاده کردم و خودم را از دید هلکوپتر پنهان کردم.
چند دقیقه ای بعد سر و صدایی شنیدم دو تا از بچه های گردان خودمان را دیدم هردو مجروح بودند برادر بنی صفار کارمند اسبق اداره راه و ترابری که تمام صورتش ترکش خورده بود و چشمانش پر خون بود و جایی رو نمیدیدم و دستش در دست برادر مصطفی صدیقی که ترکش به دهانش خورده بود و دندانهایش را شکسته بود و کلی خون ازش رفته بود با دیدن من به طرفم آمدند بعد از دیدن اوضاع من دلشون برام سوخت و دستهاشون رو به هم زنجیر کردند و من را روی دستهاشون نشاندند و مسافتی من را بردند ولی درد آنقدر شدید بود که خودم درخواست کردم من را به زمین بگذارند و ازشون خواستم خودشان را به نیروهای خودی برسانند و برایم کمک بیاورند ولی در همین حین دوست و همرزم دیگرم سروکله اش پیدا شد
سید جواد شریعت زاده که توان و قدرت جسمی بالایی داشت تا وضعیت من را دید من را با یک دست بلند کرد و به کولش انداخت و حرکت به عقب را ادامه دادیم شدت درد آنقدر زیاد بود که التماس میکردم من را به زمین بگذارد ولی گوشش بدهکار نبود خیلی بد و بیراه بهش گفتم تا مجبور شد بالاخره من را کنار آبراهی کوچک در گودالی گذاشت و به اتفاق مجروحهای دیگه به عقب برگشتند و گفتند که برام کمک میارند و آنها بعداز بوسیدنم از من جدا شدند.

بعد از کمی استراحت به سمت کوهی که شاخص قرار داده بودم حرکت کردم سربالایی رو بالا رفتم تک درختی بالای آن بود خودم را به زحمت به آن درخت رساندم پشت آن زمین همواری بود که انتهایش به آن کوه ختم میشد وجای گلوله قدم به قدم این زمین و سیاهی و بوته های سوخته صحنه غم انگیزی در من بوجود آورد هیچ کس در اون اطراف نبود با خودم قصد کردم اگر عراقیها هم بیایند خودم را تسلیم کنم چون دیگه تحمل درد و چهار دست وپا راه رفتن رو نداشتم دوازده ساعتی بود که با شکم پاره در هوای سرد کوهستانی منطقه پنجوین عراق گرسنه و تشنه راه میرفتم از زانوها و کف دستهایم خون میریخت و سوزش آن گهگاهی باعث میشد درد شکمم را فراموش کنم
روبروی تک درخت نشستم و پیشانیم را به آن تکیه دادم.

بدن خودم را در حالتی قرار دادم که درد کمتری احساس کنم خستگی اینقدر بر من غلبه کرده بود که تا پیشانیم را به درخت چسباندم با تمام دردی که داشتم خوابم برد خوب دو شبانه روزی بود حتی یک ثانیه پلکهایم روی هم نرفته بود.
نمیدونم چند ثانیه یا دقایقی خوابم برد که ناگهان لرز شدیدی ازدرون بدنم و صدای سوزه حیوانی در اطرافم من را از خواب پراند فکر کردم گرگ باشه به دور و بر خودم نگاه کردم آسمان تاریک شده بود و ترس از حیوانات درنده من را واداشت تا به سمت آن کوهِ بلند براه بیفتم با هر درد و زوری بود بر روی پاهایم ایستادم و دست به زانو با سرعت بیشتری حرکت کردم نوری را درمیانه کوه میدیدم به سمت همان نور حرکت خود را ادامه دادم به دامنه کوه رسیدم میترسیدم درخواست کمک کنم ولی دشمن در آنجا مستقر باشد
با خودم کمی فکر کردم راهی به جز رفتن به سمت نور را نداشتم و همچنین راه برگشتی نبود یعنی دیگه نای راه رفتن نداشتم به صورت نشسته آرام آرام شیب کوه را بالا میرفتم و آهسته کمک میخواستم به میانه کوه رسیدم دیگه توان ادامه نداشتم با پشت دراز کشیدم و چندین بار بلند کمک خواستم از بالای کوه صدای پاهایی را می شنیدم که به طرف من می آمدند....

..... منتظر بودم تا اگر عراقی دیدم قبل از اینکه تیر خلاص را بهم بزنند سریع اَشهدم رو بخوانم خودم را رها کردم به خدا سپردم و نیم نگاهی به بالای سرم و کسانی که از بالای کوه به طرفم می آمدند این را از صدای پاها و خشاب اسلحه هایشان متوجه شدم..
یکی از آنها با اسلحه بالای سرم آمد و گفت تو کی هستی دیدم فارسی حرف زد با خوشحالی گفتم من ایرانیم کمکم کنید....

آنها تا بالای سرم رسیدند گفتند تنهایی؟کسی دیگه باهات نیست؟
و من در حالی که جان دوباره گرفته بودم گفتم نه ساعتهاست تنهایی به عقب اومدم و کسی رو ندیدم ..
سراغ بچه های گردانمان را گرفتم ولی آنها نمیشناختند ..
من را چند نفره و با دردسر فراوان به کولشان گرفتند و از کوه بالا بردند درد شدیدی عرصه را بهم تنگ کرده بود... گهگاهی خمپارهایی اطرافمان میخورد و ترکشها سوزه کشان از بغلمان رد میشد وقتی به بالای کوه رسیدیم کسی از بچه های گردانمان را ندیدم همه از واحدهای دیگر یا از شهرهای دیگه بودند وهیچکس را نمی شناختم .
من را بر قاطری سوار کردند و در حالی که از درد به خودم می پیچیدم دونفر من را نگه داشته بودند بعد از چند دقیقه به آمبولانسی رسیدیم تمام بدنه اش از ترکش سوراخ شده بود من را داخل آمبولانس انداختند و چراغ خاموش براه افتاد در دست اندازها خیلی اذیت شدم و احساس میکردم همش یک شی سنگینی به رویم می افتد به زور برگشتم دقت که کردم متوجه شهیدی باد کرده و سیاه شدم که در پلاستیک خالی پیچیده شده بود و در کنارم گذاشته بودند کمی ترسیدم پشتم را بهش کردم و هر چه راننده را صدا کردم که من را از پیکر آن شهید جدا کنند صدایم را نشنید

.....و مجبور شدم با پایم به پیکر شهید فشار بدهم که در دست اندازها به رویم نیفتد .
بالاخره به بیمارستان صحرایی رسیدیم و بعد از اینکه سریع همانجا شکمم را عمل کردند من را به بیمارستان امیرالمومنین تهران انتقال دادند.
بیمارستان امیرالمومنین تهران ۱۳۶۲
همراه با جانباز محمد باباعلی
هنوز نوار پارچه ای سیاه روز عاشورا دور گردنم هست
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است .
خاطرات عملیات والفجر ۴ با تمام نقایصش در ویرایش و نوشتاری این حقیر به پایان آمد.

This comment was minimized by the moderator on the site

جولیان آسانژ : "جنگ افغانستان یک کارخانه پولشویی بود" و البته هر جنگی همین است و شرکت هایی که با هر جنگی هزاران میلیارد را صاحب می شوند
نوام چامسکی: " معمولا در مورد مسایل بشری نمی توان با اطمینان زیاد صحبت کرد، ولی می توان با اطمینان زیادی گفت که یا دنیای بدون جنگی خواهد داشت یا اصلا دنیایی وجود نخواهد داشت".
آیزنهاور : "هر تفنگی که ساخته می شود هر کشتی جنگی که به آب می افتد و هر راکتی که شلیک می شود، نهایتا نشان از دزدی از آنهایی دارد که گرسنه اند و تغذیه نمی شوند، سردشان است و لباسی برای پوشیدن ندارند، دنیای ارتش ها فقط پول هزینه نمی کند عرق کارگران، نبوغ دانشمندان، امید بچه های شان را هم خرج می کند با هر معیار واقعی این اساسا روشی برای زندگی نیست، این آویختن بشر از صلیب آهنین است.

This comment was minimized by the moderator on the site

افتتاح ایستگاه بی غیرتی

اینکه فرمودند با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران مدعیان ایران دوستی به خانه های خود خزیدند یا از ایران رفتند اما بچه مسلمانها و نماز شب خوانها به جبهه رفتند قطعاً خالی از حقیقت است. بهرحال بنده و بسیاری از دوستان رزمنده دفاع مقدس، شهدا و جانبازم اهل نماز شب نبوده و نیستیم. اما بعنوان فرزندان با غیرت محله فلاح تهران که البته غالباً از بچه های مذهبی قبل از انقلاب هم بودیم طی تمام دوران دفاع مقدس را در کمال رضا و عشق به کشورمان جنگیدیم، زخم خوردیم و شهید دادیم. بسیاری از فرزندان محله فلاح که بیشترین شهید دفاع مقدس کشور را داشت را به نام می شناسم. شهدایی که در آستانه عزیمت به جبهه نماز هم خواندند و پس از مدت کوتاهی و شاید در اولین اعزام از شهدای بنام هم شدند. جانبازان بسیاری در محله فلاح را می شناسم که حالا هم می توان در نماز خواندن مستمرشان تردید کرد. کهنه رزمندگانی که علاوه بر شرافت نسبت با شهدا که داشتند خود نیز بارها حضور در جبهه را تجربه و به دفعات جانبازی را تجربه کردند. شیرمردانی که نه به نماز و اعمال فردی مذهبی فاقد منفعت اجتماعی که به جوانمردی شناخته می شوند. اما به خدای محمد(ص) کمتر اهل تظاهر به بستن دکمه آخر پیراهن و نماز شب را در صف غیرت اعزام در محله فلاح دیدم، هرچند شهید فیروز اسمعیلی دوست، هم مدرسه و هم محله فلاح شاید از جمله استثناهایی بود که همه دوستان به نماز شبش شهادت می دهیم.
اینکه رزمندگان غیرتمند و شهدای معظم چه کسانی بودند و بودیم بماند. اما ایکاش حالا که حرف از غیرت و شرافت حضور در جنگ هشت ساله یا دفاع مقدس در برابر دشمن متجاوز به ایران است باید می فرمودند کدام یک از برادران یا برادر و خواهر زادگان و فرزندانشان شرف پوشیدن لباس رزم بسیجی و حضور در صحنه های خونین جنگ را داشتند؟ کدام نفر از طایفه و ایل و تبارشان شرف شهادت داشت؟ آیا در ایل و طایفه امثال امام جمعه مشهد تا کنی و امثال احمد خاتمی تا مصباح و صدها و صدها طایفه آلوده به قدرت دائمی و شاید ثروت ابدی کسی بودند که از شرافت حضور در جنگ برخوردار باشند. اما منهم حرام خواران متظاهر مقدس نمای جبهه گریز از جنس دنیا پرستی که جناب شریفی نیا به خوبی در اخراجیهای ده‌نمکی به تصویر کشید را فراوان دیدم. لاشه خوارانی که همیشه و در همه جا بدون یک روز شرافت دفاع مقدس بر مسند نشسته و همه را قضاوت می کنند.
اینکه فرانسوا ولتر فیلسوف قرن ۱۷ فرانسه می گوید خرابی كار یك مملكت از دو عامل ( ۱)نداشتن مردان عالم و لایق (۲)نبودن آنها در راس امور كارهاست شاید همانی است که سردار زاکانی فرمانده سابق بسیج دانشجویی و شهردار تهران در تبلیغات انتخاباتی مورد تاکید قرار داد وقتی فرمود ۸۰٪ مشکلات کشور ناشی از بی غیرتی و بی شرافتی مقامات کشورمان است باشد. هرچند همزمان با افزایش حجم نابودی غزه با تشدید حملات هوایی اسرائیل که به ادعای شبکه خبر غزه دا با خاک یکسان ساخته است و کشورهای عربی کارد بر گلوی نیمه جان غزه و حماس گذاشتند باید به حضور مملو از حماقت و شارلاتانیزم رئیسی و دستیارش سردار زاکانی در مراسم مشمئز کننده افتتاح ایستگاه مترو و لبخندهای مشتی بی غیرت در برابر نابودی غزه و قتل عام مردم مظلوم، بی دفاع و تنهای فلسطینی و حماس فریب خورده اشاره کرد
18 مهر 1402 https://t.me/Khabar_Naghde

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در  کم هزینه ترین پایان، بر ضعیف ...
«سقوط مشکوک» بالگرد رئیس‌جمهوری ایران؛ چرا روایت رئیس دفتر او بر ابهامات حادثه می‌افزاید؟ ابهامات رو...
- یک نظز اضافه کرد در  کم هزینه ترین پایان، بر ضعیف ...
«زندگی، جنگ و دیگر هیچ» داستان زندگی مردم ایران و سیاست‌های حاکم بر کشور محمدجواد مظفر مرحوم اور...