قسم به دار مجازاتت، که خود براق معراجت شد
  •  

05 ارديبهشت 1401
Author :  
نگاره ایی مینیاتوری از صحنه بر دار کردن منصور حلاج

قسم به دار مجازاتت، که خود بُراق معراجت شد!

آنگاه که خصم تو را بر اوج آن دار کشید، تا پیامت را نابود کند،

اما برغم این،

همه تو را دیدند و شنیدند،

حتی آنان که تا لحظه در دار شدنت، در کنارت بودند، و در همان حال از دیدن و شنیدنت عاجز،

و صدایت در هیاهو و همهمه دنیا پیشگانِ صاحب حکم، برایشان گم بود،

یا در همهمه بازار مکاره اهل قدرت، در میان فریاد سوداگرانش، گم شده بود،

اما در آن لحظات بالانشینی ها،

انگار زمین از چرخش ایستاد،

تا همه آرام گیرند، و زبان به کام گرفته، به تماشای تو بنشینند،

و در امتدادِ افقِ غروبِ تو، چند لحظه ایی هم که بود، به خورشید خیره شوند.

باد نیز در همان اوج بود، که توانست به ملاقات افکارت آید، و فرصتی یافت، تا کاکل و صورت رنگین به خون مظلومیتت را، در خنکای نسیمِ زنده کننده اش، نوازش دهد،

تا او نیز سهمی از حراج جان تو، که به خاطر ایده ات، به تاراج می بردند، ببرد.

باز گویا همین دار بود، که تو را از رنج هایی که در میان هیاهوی خصم، دیده بودی، جدایت کرد، رهایت ساخت؛

لحظه در اوج بودنت،

سکوتی را حکمفرما ساخت، تا همه، از دوست و دشمن، زبان در کام، و نَفس در سینه ها حبس، در سکوتی حیرت  انگیز، گوش های شان را، به صدای ذکر تو بسپارند، و تو را از آن اوج، به لحظه ایی هم که شده، بشنوند و ببینند.

و همانگاه بود که،

گلویت همآغوش ریسمانی شد، که قرار بود، تو را بالا کشیده، از همگانی که این چنین اند، و این چنین رقم زدند، جدا کرده، در بالاترین نقطه میدان تزویر نشانده، بالاتر از تزویر هر مُزوری، رقص زیبای آزادگی را، در بالاترین اوج این میدان، به نمایش در آورد،

در اوجی بودی، که همه تو را ببینند،

و به رغم اینکه دشمنت هرگز به بودنت در آن بالانشینی راضی نبود، اما در همان حال نمی توانست بروز وجودت را کتمان، یا متوقف کند، چرا که خود دو دوزه عمل خصمانه خود شده بود.

تو باید، حتی لحظه ایی هم که شده،

از آنان که نشسته اند و به تماشا می گذرانند، بالاتر می ایستادی، تا همه قامت پایداری ات را، خالی از اغیار ببینند، آن هم در قامت الفِ یک ایستاده تا آخرین نفس.

و این همان دار بود،

که حنجره ات را از فریاد بر سر کوران و کران روزگار، باز داشت، و رهانید، تا آرامشت را در اوج، به رخ تمامِ به خاکستر نشینانِ آرام نشسته بکشد.

دوست و دشمن نمایش حضورت را، در اوج ستودند،

و شهادت دادند که هر سری را لیاقت این چنین ایستادن، و چنین ایستاده مردن، نیست.

همه شهادت دادند که کوس "انالحق" تو، میان ریسمان و گلویت، در لحظه ایی که دشمن هم نمی تواند آن را متوقف کند، چشمه ی حقیقت را جاری خواهد ساخت،

کدام یک از ساخته های بشر، آن هم از چوب و ریسمان، اینچنین می توانست، بهتر از قامت چوبه ظالمانه دار تو، که به برکت ایستادگی تو، او نیز اینک، ایستاده بود، پرده از تزویر، اهل دار بردارد؟

اصلا کدام چوب و ریسمانی را، چنین کارکردی هست؟

این گلوی توست که، حتی بدین بند، و ابزار شکنجه صاحبان دار نیز، عزت و اعتبار می دهد،

و صد انگشت به دهان ماند،

که ریسمان و چوبه داری که برای بند کردن و نابودی اند، اینک خود به فریادگران آزادی و رهایی، و به بازیگر این لحظه های ختمِ به خیر تبدیل، و فریادگران عرصه آزادیخواهی و آزادی می شوند.

در همان لحظات بود که چشمان بسته ات در اوج، حتی خورشید را به هماوردی، در تلالو فرا می خواندند،

و نور چهره ات، تابناک تر از ماه،

میان آن شب ظلمانی، چنان می تابید، که خورشیدِ هیچ روزی نتواند، خاموش کننده آن تابش، در دل آن شبِ ظلمانی باشد.

میان تمام امیدهای در حلقوم ها متوقف شده، آهنگ نسیم رهایی، که از ملاقات با باد، در آن اوج بر می خیزد، خود سرود آزادی و رهایی می شود، برای همه نا امید شدگان.

گویا این دار، همان الف ایستاده ی، عصای موسایی است، که تمام سِحرِ، فتوای اهل سحر را، رسواتر و متعفن تر از هر دودی می کند، که از پیکره نیم سوخته ی جسدِ مرده ایی، بر کرانه های زندگی بخشِ گنگ، بر می خیزد.

تو را در اوج می برند تا بمیری،

اما با این به اوج بردن ها، برای ابد زنده ات، خواهد ساخت، تا سند رسوای مرگِ حکمِ بدونِ خدشه انگاشته ی آنان، برای هر رهگذری باشی، تا با دیدن این اوجِ گرفتار شدن ها در چنبره غرور و جهالت، فریادگر آزادی و رهایی شوی.

فریاد حق بودنت را، بر کدام سنگ سخت می توانستی و یا می خواستی نوشتن؟!

که ماندگار تر از حک شدندش بر ریسمانی متزلزل، و چوبی خشک، تدارک دیده شده توسط خصم، برای انتهایت، باشد.

نام و پیامت، کجا و چگونه می توانست، این چنین ماندگار شود؟!

به غیر از ماندگاری بر سر داری این چنین ظالمانه، که هم جدا شدنت از این صحنه پلشت و آلوده را رقم زد، و هم تو را از فضای چنین حکم و حکمرانی دور کرد. 

کدام بوق می توانست فریاد حقانیت تو را به گوش جهانیان در طول تاریخ رسانده، و ماندگار کند؟!

به غیر طبل و سنج شحنگان تیغ بدست، که شب، مست میکده های اراذل و اوباش نشینند، و همرازِ دزدانِ مال و جان مردم، و روز را تلو تلو خوران، مخمور شکم های مملو از حرام، در خدمت قاضی شرعی که با فتوایش، تو را از حق ماندن، و زیستن محروم می پسندید.

کدام فریاد، چون ضجه های این چوب خشک دار گونه ات، می توانست چنین همه را به سکوتی چند فرا خواند، تا گوش ها را، به نجوای لبانی بسپارد، که در سکوتی معنادار، به خوانش، صدای تو از صورت به آفتاب سپرده ات، مشغول شوند؟!

تو نه لایق پستوهای پیچ در پیچ و کپک زده بازار تزویر و ریا بودی، که لایق همان اوج، و همان پروازی.

تو و پیام استقامت و فریاد گر رهایی ات، لایق ابدی شدنید.

تو با شادی به استقبال غمی دهشت انگیز رفتی، که خصم برایت تدارک دیده بود،

تو سحرِ غمِ غم افکنان را با شادی بر سر دار، باطل کردی.

تو با شادی به جنگ زندگی غم انگیز زیر حکم، صاحبان چنین حکم هایی رفتی،

اینجاست که باید گفت : شهادتت در آن اوج، مبارک باد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
مصطفوی

پست الکترونیکی این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

نظرات (4)

This comment was minimized by the moderator on the site

دروغ می‌گویم قربه الی الله!

در یک چشم‌انداز عام، هر اندیشه‌ای که با اعتقاد منِ مسلمان هماهنگی نداشته باشد، می‌تواند خروج از دین و الحاد تلقی شود و از آنجا که منِ مسلمان در بستر تاریخ و جغرافیای پهناور تمدن اسلامی می‌تواند مصادیق بی‌شماری داشته باشد، هر اندیشه‌ای که متعلق اعتقاد یک تن است، می‌تواند برای دیگری الحاد تلقی شود.

وقتی به تاریخ هزار و چهارصد ساله تمدن اسلام می‌نگریم، در هر گوشه‌ای از جغرافیای پهناور آن، حرکت‌های گوناگون اجتماعی و سیاسی را می‌بینیم که همیشه جامه‌ای از اعتقادات دینی به تن دارند و اگر خود چنین جامه‌ای نپوشند، طرف مقابل به هر قیمتی این جامه را می‌بُرّد و می‌دوزد و بر اندام طرف دیگر می‌پوشاند تا بتواند هدف اقتصادی و دنیوی خویش را تحقق دهد.

با همه تنوع و بیکرانگی مصادیق الحاد در قلمروی تمدن اسلامی، در یک نگاه گسترده و شامل، می‌توان خیزاب‌های بلند آن را از موج‌ها و موجک‌ها جدا کرد یعنی پذیرفت که میدان دادن به آن نگاهِ تنگ و حقیر که می‌گوید:

جز بنده هرکه هست به عالَم خداپرست
در دوزخ است روز قیامت مکان او

وین بنده نیز چونکه فُکُل بست و شیک شد
سوزد به نار پیکر چون پرنیان او

تا آنجا می‌تواند گسترش یابد که در این طنزِ (ملک‌الشعرای) بهار، خود را نشان می‌دهد.

در جامعه غربی، وقتی نیچه گفت: "خدا مرد" آن‌قدرها آشوبِ وامصیبتا برنخاست که در مشرق اسلامی به هنگام عدول یک نفر مسلمان از یک مذهب فقهی به سوی یک مذهب فقهی دیگر. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

با این همه وقتی از میان غوغای عوام‌فریبان می‌گذریم و از دور به جریان‌های فکری در دوره اسلامی می‌نگریم، تقریباً همه را زیر چتر یک حقیقت گسترده می‌بینیم که جز فرهنگ و تمدن و حیات روحی جامعه اسلامی، هیچ نامی برازنده آن نیست.

اگر جز این چشم‌انداز بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم، در هر نقطه‌ای که ایستاده باشیم، چیزی برای ما باقی نخواهد ماند.

ما نمی‌دانیم که مفهوم قلندر و قلندری در تاریخ چند هزار مصداق داشته و هر کدام از این مصادیق در درون‌شان چه می‌گذشته و در پهنه بیکران جغرافیای ایران بزرگ و از قرن هفتم به بعد در جهان اسلام، اینان به چه آرمانی دعوت می‌کرده‌اند.

ما تنها از سخنانی که دشمنان ایشان درباره ایشان گفته‌اند آگاهی داریم که مجموعه‌ای از دشنام‌ها و تهمت‌ها است ...

اگر بپذیریم که در بنیادِ اندیشه‌ی قلندریانِ عهد نخستین، هسته‌هایی از مطالبات سیاسی و اجتماعی وجود داشته است و این را تمام اسناد تأیید می‌کند، حتی بعضی از حرکت‌های ایشان در عصر صفوی، به ناچار باید قبول کنیم که آنچه مورخان رسمی نوشته‌اند، مثل تمام موارد مشابهِ آن در تاریخ یا دروغ محض است یا آمیخته به دروغ، مانند آنچه در باب مزدک نوشته‌اند و آنچه در باب کرامیه نوشته‌اند و آنچه در باب خرّمدینان و آنگاه به این نتیجه منطقی و در عین حال وحشتناک خواهیم رسید که: بزرگ‌ترین دروغ‌های تاریخ ما، همان دروغ‌های قربة الی الله است!

محمد رضا شفیعی کدکنی
قلندریه در تاریخ

@shafiei1318

This comment was minimized by the moderator on the site

اهل دلی ميگفت

تاريخ تولدت مهم نيست،
تاريخ تحولت مهمه
اهل کجا بودنت مهم نيست،
اهل و بجا بودنت مهمه
منطقه زندگيت مهم نيست،
منطق زندگيت مهمه

درود بر کسانی که
دعا دارند و ادعا ندارند
نيايش دارند و نمايش ندارند
حيا دارند و ريا ندارند
رسم دارند و اسم ندارند...

This comment was minimized by the moderator on the site

بهتر بود همانجا که (انالحق) را به کار برده اید، نام آن عارف را نیز به صراحث ذکر میکردید!!!!!! (جلال میمندی)

  
This comment was minimized by the moderator on the site

درود بر استاد جلال میمندی عزیز، استاد شفیعی کدکنی هم منظومه ایی بلند، ظاهرا بدون ذکر نام دارند، آدونیس شاعر بزرگ عرب اهل سوریه هم بدون ذکر نامش، منظومه بلند و زیبا برای حلاج نوشتند، من هم بدون ذکر نام نوشتم چرا که بر این دار به غیر از حسین بن منصور حلاج ، ما حلاج های بسیار دیگری هم داده ایم و می دهیم، تا بر همه آنان اطلاق گردد

هنوز نظری ثبت نشده است

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ثبت نظر به عنوان مهمان.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

«ملی‌گرا» یا «وطن‌پرست»؛ آخرین مدافعان ماریوپل چه کسانی بودند؟ Access to the commentsنظرها نگارش از ...
بی نظیر بود ....لذت بردم ....عالی بود...اللهم الرزقنا شهادت فی سبیل الله...انشالله مجموعه اطلاعات م...
در مقالات جوملا شنبه, می 21 2022 4:58:25am