چند کلامی در رویا با آقای محمد رضا پهلوی، شاه سابق ایران

خواب و رویا شما را گاه به جاهایی می برد که هرگز تصور رخ دادش را هم ندارید، و گاه در خواب با کسانی ملاقات می کنید و هم سخن می شوید، که نه فکرش را می کنید و نه انجامش ممکن است و این جاست که بسیار متعجب می شوید. رویای دیشب برای من از این جمله بود که با جمعی بر سفره ای حاضر شدم که به قول امام خمینی (ره) آقای محمد رضا (آخرین شاه سلسله پهلوی) به همراه همسرس خانم فرح دیبا هم بر این سفره با ما و جمعی دیگر حاضر بود؛ او را سخت زیر نظر داشتم که چگونه است و برایم جالب بود که بدانم رفتارش به عنوان یک فرد برجسته چگونه خواهد بود و از چه سخن خواهد گفت و سلوک خوردن و آشامیدنش و سخن گفتنش چگونه است، ولی هر چه مشاهده می کردم می دیدم خیلی هم با دیگر انسان ها در رفتار و سلوک متفاوت نیست و...

در همین افکار بودم که ناگهان متوجه من که نوجوانی بیش نبودم شد که در مقابلش نشسته بودم و جعبه مستطیل شکل مقوایی سلطنتی اما کهنه را به من هدیه داد و من که سخت کنجکاو محتوایش بودم بدون هیچ سخنی ابتدا آن را گشودم چون گشادمش داخلش را با پارچه کُلکی سیاه رنگی تزیین کرده یافتم که حامل اشیایی از جمله عینک آفتابی مشهور شاه که در عکس ها او را با آن دیده بودم و یک گیره نگهدارنده کراوات و چند شی دیگر که از اشیا شخصی مُستعمل اینچنینی او بود و از ظاهر جعبه نیز مشخص بود که قبلا حامل هدیه ایی به او بوده که به ایشان داده بودند در این افکار بودم که به جز عینک آفتابی خش افتاده ی مستعمل! این ها چیزهای بی ارزشی برای من نوجوان است و به درد من نخواهد خورد و... و درگیر مساله اخلاقیی بودم که "اسب پیشکش را دندان نمی شمارند" و... که ناگهان مرا مورد خطاب قرار داد گفت :
شنیده ام شما مشهدی ها (نمی دانم از کجا مرا مشهدی در نظر گرفته بود، از لحن سخنم، قیافه و... در حالی که نیستم) اگر بر سفره یی حاضر شوید و متوجه شوید که صاحب خانه برای شما کم گذاشته و برنج کم پخته است، از خوردن باز می مانید و برنج های پیشدستی خود را با قاشق خود روی سفره می ریزید و یک خط دراز از آن درست می کنید تا همه ی حاضرین را به این وسیله بفهمانید و آبروی صاحب خانه بریزید؟!
به دنبال این جمله سوالی
تعجبی درحالی که هنوز از تماشای هدیه خود فارغ نشده بودم و غرق در این فکر که به غیر از عینک آفتابی خش افتاده و...؟! مرحمتی ایشان!، بقیه برایم بلا استفاده است و... و در عین حال در اثر مشاهده رفتار عادی و عدم داشتن خُلق و خُوی نامتعارف و خارج از طبیعت انسان های معمول، دیگر دلهره یی برای همسخن شدن با این شاه که می دانستم اکنون برکنار هم شده است، ولی به هر حال از اسب افتاده است و از اصل خیر؛ نداشتم، بلافاصله بی هیچ مکث و تاملی سخن کردن آغاز کردم و طبق معمول که عقل از پشت سر می آید و بعدها به خود می گویم فلان جا باید این جواب را می دادم و... خواستم سخن بگویم، ولی تا خواستم سخن بگویم، هر چه تلاش کردم میسر نمی شد زیرا مقداری از کرک های جعبه هدیه روی زبانم بود و زبانم را سخت به خارش انداخته بود و مرا از سخن باز می داشت ولی نهایتا با انگشت خود آن را خارج کردم و بدون این که این حادثه نیز از استحکام سخنم بکاهد و یا اشاره یی کنم که چرا و از کجا مرا مشهدی دیدید و... گفتم :
اشتباه به عرض شما رسانده اند!؟ اولا در خصوص چنین رسمی که فردی بر سفره یی حاضر شود و به دلیل کم بودن غذا به اعتراض برنج ها را روی سفره در یک خط ردیف کند تا دیگران را به اعتراض خود علیه صاحب خانه متوجه کند و آبروی صاحب خانه را بی هیچ گفتن کلامی ببرد و... من هرگز نه شنیده ام و نه چنین صحنه ایی را دیده ام؛ و ثانیا برعکس مرحوم پدرم می گفت:
هرگاه بر شما مهمانانی به تعداد زیاد وارد شدند و شما تنها به مقدار خودتان غذا درست کرده بودید و امکان تهیه غذای اضافی نبود، هرگز دستپاچه نشده و غم به خود راه ندهید و سفره را به بزرگی جمعی که قرار است در کنارش بنشینند پهن کنید و دیگچه ی غذای خود را در کنار سفره و جمع حاضر بگشایید، و هیچ اشکالی هم ندارد که آنان هم ببینند که حجم آن چقدر است (در پَستُو غذا را نکشید) و در پیش دستی های غذا هر آنچه که در آن دیگچه است به تساوی بریزید و بین جمع به تساوی توزیع کنید و بی هیچ دغدغه یی از کم بودن آن، به شادی با نانی در کنارش آن را بخورید و هرگز به خود غم راه ندهید که این بهترین غذایی خواهد بود که در عمر خود خوردید و بی شک برای میهمانان شما هم همینطور خواهد بود، به شرطی که تا زمانی که آخرین نفر مشغول غذا هست هیچ نگاهی به لقمه ها و یا صورت های آنان نکنید و تنها مشغول غذای خود باشید و گاهی هم با نیم نگاهی از این مطمین شوید که به اندازه کافی طولش داده اید که آخرین نفر غذایش را میل نماید.
و در خصوص حاضر شدن بر سفره دیگران در چنین شرایطی نیز توصیه داشتند که با نانی که میزبان در کنار غذای اندک شما می گذارد، غذای سفره را به سان خورشتی در نظر گرفته و با آرامش و بدون عجله بخورید و طولش دهید تا موقعی که دیگران هم مشغول خوردن هستند شما هم بی هیچ سخنی بدین سان مشغول باشید و به روی خود هم نیاورید که کم بوده و... در این صورت است که در آخر خود را سیر خواهید یافت؛ اگرچه در پیشدستی تنها چند لقمه غذا بیشتر نریخته باشند، خداوند چنین سفره یی، با چنین جمعی را خود تضمین کرده است.
 
سخن من که بدینجا رسید آقای محمد رضا گوش و چشم از من برداشت و سخن خود را با دیگران ادامه داد و بدون تعجب، واکنش مثبت و یا منفی و... از آن گذشت.
دنیای رویا هم دنیایی ماورایی هاست، این طور نیست؟!. من قبلا در رویا حتی به داخل خانه خدا، کعبه ی مقدس هم رفته ام و در نماز جماعت عید حضرت رسول رحمت (ص) در مدینه هم شرکت جسته ام. رویا شما را به ناکجاها می برد که هرگز تصور رویدادش را هم ندارید. این هم خود از اسرار خلقت انسان است که رویا چند صباحی از شب شما را از زمین و زمینیان می کند و بی بَرَد آنجا که خود می خواهد.

 

 +   نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم دی 1393ساعت 12:50 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

نظرات (1)

This comment was minimized by the moderator on the site

‍ (http://i.fahares.com/axnegar/nuszF5DGOcgLke/8761335.jpg)
برای چه به ایران آمده اید؟ : برای دیدن خانواده
: اگر خیال می کنید من اجازه می دهم خون پهلوی با خون قاجار مخلوط شود سخت در اشتباهید پس به نفع خودتان است که به اروپا برگردید.
این گفتگوی رضا شاه پهلوی و ایراندخت بود. مردی که سلطنت قاجار را منقرض کرده بود هیچوقت حاضر نبود دختری "احمد شاه قاجار" را کنار "محمد رضا" ببیند.
رضاشاه برای مخالفت با عشق و عاشقی پسرش و پرنسس قاجار بهانه کم داشت تا اینکه وزیر دادگستری به دادش رسید.
: قربان! در متمم قانون اساسی به صراحت آمده که مادر شاهنشاه ایران نباید از خاندان قاجار باشد.
محمد رضا پهلوی در سوییس دلباخته پرنسس ایراندخت شده بود اما ابر و باد و مه و خورشید و فلک و ایضا متمم قانون اساسی دست به دست هم داده بودند تا این عشق آتشین ناکام بماند.
ایراندخت به اروپا رفت اما طاقت نیاورد و چندی بعد به ایران برگشت. اقامت در آپارتمانی مشرف به میدان بیست و چهار اسفند برای پرنسس خیلی سخت بود. یک روزنامه چسباند به شیشه اتاقش تا مجسمه رضاشاه را وسط میدان نبیند. از شنیدن نام پهلوی ها هم حالش بهم می خورد. وقتی به سینما می رفت و همه مجبور می شدند به احترام سلام شاهنشاهی از جا بلند شوند "ایراندخت" یک عکس کوچک احمدشاه را از جیب درمی آورد که به دیگران بفهماند به احترام "شاه بابا" بلند شده است.
ایراندخت تا سال ۱۳۶۳ در تهران ماند و همانجا هم مُرد. سال های آخر برای دختر نازپرورده آخرین شاه قاجار خیلی سخت گذشت. وقتی جنازه اش را از آسایشگاه سالمندان به بهشت زهرا بردند. کسانی که برای آخرین وداع با پرنسس به غسالخانه رفتند با چهره های وحشت زده برگشتند.
: خدای من! این پرنسس ایراندخت نیست. صورتش له و لورده شده و چیزی از زیبایی اش نمانده است.
آنها راست می گفتند. جنگ بود و سردخانه ها جایی برای جنازه های تازه وارد نداشتند. موش ها آخرین شاهزاده قاجار را جویده بودند.
دلم می خواهد حس و حال این نوشته را به استاد نازنینم زنده یاد دکتر علی بهزادی تقدیم کنم که هر بار درباره "پرنسس ایراندخت" حرف می زد چشمهایش از اشک تر می شد.
بهزادی در "شبه خاطرات" نوشته شبی که ایراندخت به دنیا آمد به دستور احمد شاه تهران را نورباران کردند و شبی که از دنیا رفت به خاطر موشکباران عراق تمام شهر غرق خاموشی بود. راستی اگر حکایت کرونا تمام شد سری به بهشت زهرا بزنید و از کارکنان بخواهید مزار آخرین شاهزاده قاجار را نشان تان بدهند.
قبری ساده که فقط روی آن نوشته: زیر این سنگ ایراندخت قاجار خفته است.
فقط همین!
علیرضا بندری
@chelsalegi

There are no comments posted here yet

نظر خود را اضافه کنید.

  1. Posting comment as a guest.
پیوست ها (0 / 3)
Share Your Location
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

کامنت ها

توئیت های مرتبط با این پست posted a comment in خیزش پابرهنگان، بعد از انقلاب مستضعفین
گزارش های غیررسمی که با وجود اختلال در دسترسی به اینترن...
توئیت های مرتبط با این پست posted a comment in خیزش پابرهنگان، بعد از انقلاب مستضعفین
مصاحبه تکان دهنده دکتر محمدجواد عبدالهی رییس بازنشسته ...