ای پاک تر ز باد، وزیدن تورا سزاست

تند باد من، کی وزیدن شایدت؟

فخر پاکی، کی وزیدن بایدت؟

روزگار از ما خزان ها کرد باز و بازهم

ای خزان ظلم دوران، کی وزیدن بایدت؟

یاورانت پی ز پی رفتند از دامان ما

ای شهادت، ای شعور؛ کی وزیدن بایدت؟

تند باد حق، کجا بانک ان الحق تو را؟

در پس تزویر دوران، شنیدن بایدت؟

ظلم خصم و طعنه یار و سوال همجوار

پرده اندازی ز غیبت، در کجا می بایدت؟

حق تعالی وعده ی روی تورا دادست ما را بار بار

ای تو طوفان، وعدها را کی تحقق بایدت؟

چون نسیم روی پاکت روز و شب بر ما وزان

از تو طوفان، انتظار ماست، دمیدن بایدت

چرخ گردون زین همه ظلم و تعدی در گل است

بادبان این جهان را، چون وزیدن شایدت.

خصم اینک بر مزار جد و اجدادت جسارت می کند

خشم آتش گون و طوفان زا، هزاران بایدت

بانک "انا فتحنا" را سزا باشد تو را

بر سر سر درب آن، وادی ایمن بایدت

کاسه صبر همه از فقد یار دلنواز

می شود چون چشمه جوشان، پس تقلا بایدت

یاد آن سرچشمه های باد افزای شما

می نوازد قلب دوران، یاد یاران بایدت

آمدن بر سر نشستن، خارها رفتن زما

 ای تو طوفان محبت، نو دمیدن بایدت 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 22:19 شماره پست: 281

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.