مصطفی مصطفوی

مصطفی مصطفوی

تو ای نگارین حق مطلق!

فکر می کردم که تو را یافته ام، و هر قدم که بر می دارم، در جوار، و به موازات توست، و به تو منتهی خواهد شد؛

فکر می کردم که تو را می شناسم، حال آنکه انگار نمی شناسمت، در حالیکه آشناترینی؛

گُمت کرده ام، در حالی که پیداترینی؛

در ذره ذره وجود حضور داری، اما غایب ترینی!

به سانِ گم گشته ایی تاریخی، که نسل اندر نسل، جویندگان برای یافتنت، جان و خانمان داده اند و... اما در پیچ و خم این روزگار سیاه، گم گشته و ناپیدایی؛

ایزدا!

در خلال این همه تناقض بزرگ، که قهار و جباری چون تو، این چنین غیر فعال، در میان تاریخی دراز دامن از ظلم و هجوم دردهای بی امان، که بی شک درمانی سهل و آسان، تنها در "رهایی" دارد و... اما گریبان خلق تو را چنان گرفته، که رهایی از آن، تا کنون، میسر نگردیده، و آینده این اسارت بی پایان هم، در امواج دود آلود تاریکی، چنان فرو رفته است، که آینده اش نیز، تاریک تر از اکنون، می نماید، اما تو نیز در سکوت و غیبتی طولانی قرار داری، آیا تو نیز با خستگان این روند جاری همراه گشته ایی؟!

اگر قرار بود ما ناتوانان، چون تو "فعال ما یشایی" [1] در این روند و روزگار همراه می بودیم، پس تو را با ما چه فرقی ست؟! اگر قرار بود قادر متعالی چون تو، و انسان های ضعیفی چون ما، بر این پدیده، شاهد و ناظری بی عمل می بودیم، پس این همه حضور چون تویی در این هنگامه بروز نازیبایی های بی پایان، از بهر چه بود؟! در حالی که ما را چشم به آسمان، و رسیدن انواع کمک های آسمانی کرده اند، تو در صبر و سکوتی طولانی، که برای ما طول عمر نسل ها محسوب می شود، به کار خود مشغولی، و ما نیز در امواج تباهی و رنج، غرق!

در همین حال بوق مدعیانت، مثل صدای طبل های توخالی بزرگ، هزاره هاست که تمام زندگی انسانی را فرا گرفته، و صبح و شام، وقت و بی وقت، بی توقف می کوبند، و به خصوص در هنگامه های افزایش رنج و سوال، صدایش گوش ها را کر، و ذهن ها را دائم به خود مشغول می دارد، و میان این همه صداهای دلخراش از فریاد ضجه ی به غارت رفتگان، جان باختگان، له شدگان و... درمانی نبوده اند که هیچ، خود نیز ما را از درد و درمان خویش باز می دارند، و به خود مشغول می کنند، تا در این دردی که درمانش تنها رهاییست، بی تصمیم، ماندگار شویم، و در این ماندگاری، میان درد و بی تصمیمی، حتی زمزمه اهل ذکر تو را هم دیگر نشنویم، و بدان آرامشی نیافته و قوتی در دل ها نیاید.

به راستی در میان این همه هیاهوی طلب کنندگان یاری در زمین، چطور می توان صدای ذره ذره وجود را که همه به یاد تو، خدا خدا می کند را شنید، و حس کرد؟! اصلا چرا باید به آنها گوش فرا داد، حال آنکه روشن تر از آن همه ذکر، فریاد تظلم خواهی خلق تو، برای یاری و خلاصی، آشکارا به هواست، راز و نیازی بی پایان، که نیازی به تمرکز برای شنیدنش نیست، چرا که روشن تر از نور خورشید، پدیدارتر از سیاهی شب، بر هر کوی و برزنی شنیده می شوند؟!

بیدادگری درازدامن مخلوقت، به خصوص مدعیان تو که سودای ساخت دنیایی خاص را دارند، که در سایه تحقق شعاری که هرگز تحقق نیافت، زنجیره ایی از ظلم آفریده و می آفرینند، و هر چه تاریخ است این نیز ادامه دارد، و نسل ها از ما را ضایع و نابود کرده، در حالی که نسل شان لاینقطع، سلطه اشان برقرارترین، کشتارشان وسیع ترین، ظلم شان سوزناک ترین، شکنجه اشان دردآور ترین، استبدادشان درازدامن ترین و وسیع ترین، مستبدین شان مخوف ترین، داروی خواب آورشان، منگ کننده ترین مخدرهاست و...

که هرچه در ظلم فرو رفتند، قدرت بیشتری در خود احساس کرده، حتی به شهادت متون منتسب به تو، در اوج ظلم، خود را تو، مجری اوامر تو، و یا چون تو دیده، ادعای خدایی و قدرت خداگونه کرده اند، حال تو اینان و ما را که هر دو در منجلاب تباهی غرق شده ایم را، اشرف مخلوقات خود خوانده، به حال خود رها کرده، و در عین حال که تو همه این عالم را فرا گرفته ایی، به سان غایبی بزرگ، بر این وضع اسفناک دست در جیب صبری بی پایان فرو برده ایی؛ صبری که ما را لبریز از ناامیدی، و گوش و چشم ما را از تو کر و کور کرده، احساس خود را نیز در خلال آن همه انتظار رهاییِ تحقق نایافته، از دست می دهیم، و تو را هم در این درنگ بی پایان، و هیاهوی مدعیانت گُم می کنیم.

به نام نامی ات که دیرآمدترین نام هاست، به بزرگی ات، که بزرگترینی، به قدرتت که قدرترین قدرت ترینی، به وسعتت که وسیع ترینی، به رحمتت که واسع ترین بر خلق جهان است، به مهرت که مهربان ترینی، به شکنجه ات که تلخ ترین و سوزناکترین است، به بخشش ات که بخشاینده ترینی، به وجودت که دیرپاترین و پاینده ترینی و... قسم، که این راه و رسم زیستن بر مدار ظلم و جهل، زیبنده خلق و عالم تو، و دستگاه حکمت تو نیست!

می دانم که تو مرا "من" آفریدی، تا "خود" باشم، خودی مسئول، رها و تصمیم گیر، تا بر ابزاری که بر آن دست می یابم تکیه کنم، و به پیش بتازم، تا به تو برسم، چون تو شوم، آزاد و رها، قوی و قدرتمند، قائم به توانایی خود، و در تو که انتهای سعادتی، منتهی شوم، اما به جایی رسیده ایم، که "خود بودن" ها را از ما ستانده اند، ما را موجوداتی از خیل جاده صاف کن های تسلط این و آن بر دیگران تبدیل، واژه رهایی و آزادی و "خود بودن" به بی ارزش ترین و گاه ضد ارزش ترین ها بدل شده است؛

اینجا که باید عرصه و سکوی تعالی ما به سوی تو می شد، به عرصه ی مسابقه ایی بی پایان، برای سلطه تبدیل، و همه و آنچه که هست، حتی تو و من، به کار گرفته می شویم، تا سلطه ایی تحکیم، و دوام و بقایش تضمین گردد، مداری از سلطه گری و سلطه جویی های بی پایان، انسان را فرا گرفته، و دنیا را در منجلاب خود غرق کرده است؛

 در میان این سکوت و انتظار سوال برانگیز، غایب بزرگ، تو هستی و من، تو از آن جهت غائبی، که صحنه را بدین تاخت و تاز ها واگذاشتی، و من هم چون تو غایب هستم، از آن جهت که مرا نیز از خود تهی کرده اند، که در نهایت امر، در میدان داری آنان، سرباز پاکباز این سپاه و یا آن لشکر، برای تحکیم سلطه این و یا آن خواهم بود.

راز و نیاز مرا بشنو ای حکیم!

حکمت نما،

ز عزت رهی نما،

لطفی، نگاهی، قدمی سوی ما بدار،

عدلت نما،

مهرت عیان کن، تو از وفا،

مهرت کجاست، که چنین غرق در بی مهریند خلق تو،

فعال ما یشا تویی،

فعالیتت کجاست؟!

ای غایب از نظر، ز که پیدا کنم تو را        ای ذات پر وجود! کی، هویدا بینمت تو را

عمر و هستی ام، رفت به تاراج ناکسان       قهار بی مثال! کی و کجا، فعال بینمت تو را

 

[1] - بر هر آنچه اراده کند، و بخواهد هم قادر است و توانا، و هم عامل است و توانگر

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

وقتی از دشمن سخن می گوییم، اندیشه امان ناخودآگاه به دور دست ها پرتاب، و او را در آن سو، جستجو می کند، در حالی که دشمن در همسایگی، و گاه در خانه ماست، چنان نزدیک، که او از ماست، اما چنان در روند روزگار استحاله، و تغییرش داده اند، که به جزئی از پازل غیر، علیه خود ما تبدیل شده، و با ما همان می کند، که دشمن، در صورت غلبه انجام خواهد داد؛ او بخشی از دستگاه آوارگی، چپاول، بردگی و کشتار ما تبدیل شده است.

و چقدر دردناک است، که در غیاب، و خالی شدن اهالی این سامان از اندیشه و تفکر ایرانی [1] ، و سرگرمی به ناچیزهایی در دور و نزدیک، و به انحراف بردن ها در پستوی های به خواب برنده اهالی خدعه و...، پاره های تن میهن، و بعضی از آحاد همین جزیره تمدنی که ایرانش می خوانیم (و این ایران باقی مانده در نقشه فعلی، به واقع تنها بخشی از آن است)، آنقدر از خود خالی شده اند، که در سرزمین، و خانه آبا و اجدادی اشان گم، و بی هویت شده، از خود جدا، در جماعت گرگان درنده، غافل از خود و اهل خود، همکاسه و هم سفره درندخویی های نامحرمان شان کرده اند.

این روزها چنان شیرازه مردمان ایرانشهر در سرزمین تمدنی بزرگ پارس از هم پاشیده شده، که مدت هاست، رها شده، و در سرگردانی بین بازی دیگران، چنان دچار خود فراموشی، و خودگم گشتگی شده ایم، که دیگر حتی دوست را هم از اغیار تشخیص نمی دهیم، و به راحتی در همکاسه گی با اغیار، برای شان، از بین خود، شکار هم می کنیم، و در روند غارت و چپاول غیر، همراهی اشان کرده، ریشه های زهر آگین آنان را در تن و جان خود، مستحکم نموده، تیشه به ریشه خود می زنیم.

او را که دیدم، در خلال چند کلمه سخن گفتن، از خود یافتمش، نه در قیافه، و نه در سخن، و نه در ارزش ها، با من تفاوتی نداشت، نوجوانی حدود 18 ساله، به نظرم آمد، می گفت اهل بادغیس [2] است، در همان حوالی که اندیشه خلاق خداوندگار حکمت و ادب پارسی، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی، داستان های پر از حکمت خود را، در جولان اندیشه نکته دان، و نظم پرداز قهار ایرانی اش، ساخته و پرداخته کرده بود؛

رستم، آن قهرمان شهنمامه ی او، در گشت و گذار در همان حوالی ها بود، که تراژدی زیبا، عاشقانه، اما غمناک زایش و مرگ سهراب را رقم زد، و دل ایرانیان را سده هاست که غمدار خدعه اهل تزویر، و گریانِ به داغ نشستن های ما، ناشی از تزویر و خدعه دشمن نمود.

اما اکنون همان سرزمینِ زایش اندیشه های پاک، جولانگاه سپاه طالبان سیاهی گردیده است؛ آنانکه در مدارس مذهبی خاصِ پرورش تروریسم و خشونت و جنایت، در مناطق مسموم و جهنمی، حول و حوش خط دیوراند [3] ، توسط سم مهلک اسلام وهابی مسلک، به گونه ایی تربیت می شوند، که جان نثاران فرمان ظالمانه "خلیفه مسلمین" و یا تصمیم های اسارتبار "امیرالمومنین" خود خوانده ایی شوند، که منویات دل این امیر را درک کرده، بر چشم های هرزه و ناپاک خود قرار داده، هر چه خلیفه ی اسیر قدرت طلبی شان، خواست و اراده کرد را، به انجام رسانده، بی آنکه بپرسند، چرا، به چه قیمت و برای چه؟!! چرا این همه انحراف از انسانیت و اخلاق؟

این سیاهی اکنون تمام منطقه کابل، بدخشان، زابل، قندهار، هرات، بلخ، بامیان و... را فرا گرفته، به پیش می تازد، تا روزگار را بر همزبانان و همفرهنگ های ما، همچون دستارهای سیاه بر سر طالبان سیاهی، که به سان غازیان غارت و چپاول پیش می روند، تیره و تار کند.

وقتی او را دیدم که، گلو پاره می کرد، تا صدایی بلند از دهشت و ترس ایجاد کند، تا حتی یکی از بزهای بازیگوش و البته دزدِ به اموال دیگران، از گله اربابش، وارد مزرعه غیر نشوند، و بنچه ایی از کشتِ آنانرا نربوده، در شکم گشادشان وارد ننمایند، تا به گوشتی آلوده به مال غیر، تبدیل نشود، و این آلودگی به ناحق وارد بدن انسانی نگردیده، ناپاکی گسترش نیافته، و از او و خورندگان این غذای خدادادی به دور بماند؛

این چوپان کوچک سعی بلیغ داشت، تا گوسفندانش را از دزدی علوفه غیر باز دارد، و همین پرهیزگاری زیبای او، از ذات پاکش سخن های بسیار داشت، و به روشنی آفتاب خبر از وجود خیر، و قوت نیروی نور در وجود این بزرگمرد کوچک می داد، و بر هر بیننده ایی معلوم و مبرهن می ساسخت، که او را اصل و نسب، و فرهنگی غنی در چنته است، و به جامعه ایی مدرن و مملو از ریشه های مستحکم اخلاق و انسانیت تعلق دارد، که اینچنین روح پاک انسانی در وجودش موج می زند؛ و شاید برای هر انسان منصفی، همین کافی بود که بداند، او از تبار پاکان نیک اندیش، نیک کردار است، که این چنین در پاکی و در مدار درست زیستن تربیت شده، تا پرهیزگار و انسانی اخلاقی بزید.

تن پوش او، لباس رنگ و رو رفته ایی در زیر آفتاب بود، که طرح پلنگی اش را طراحان آن پارچه، روزگاری برای تنپوش جنگجویان طراحی کرده بودند، تا در استتار بتوانند از حریف کشتار کنند، و حال در روند روزگار، این طرح و شکل به مُد روزِ مردم عادی تبدیل، در خواب و کار بر تن این و آن دیده به وفور می شود؛

کفش هایش، چکمه های پلاستیکی اند، که از ناحیه مچ پا، به طرز ناشیانه ایی بریده شده، در نتیجه با هر حرکت مفاصل مچ پایش، خراشی بر پوست نرم او در آن ناحیه خواهد داد، و رنج و شکنجه دائمی را با خود در هر قدم، حمل می کند، و همین پاپوش اکنون، به چارق چوپانی ایی، برای این نوجوان مبدل گشته است؛

تو گویی همین کفش های ناجور هم، از پاهای کوچکش، بزرگ ترند، و در راه رفتن ها، در پاهای جوان، و سردی و گرمی روزگار نچشیده اش، لپ لپ می زنند، و هر روز، بعد از ساعت ها دویدن به دنبال گله ایی ملتهب و بی قرار برای چرا، که در هر لحظه در نقطه ایی، برای یافتن لقمه ایی لذیذ برای بلعیدن، در جستجو، دویدن و حرکتند، لابد این چوپان کوچک را، در پایان روز، با پاهایی مجروح به خانه باز می گردانند، تا خسته از این همه دویدن ها، بی خیال دردها و زخم ها، سر بر بالین گوفتگی و خستگی گذارده، به قول پارسی زبانان آن خطه، "لت و کوب" از خشونت روزگار، بخوابد، تا شاید در خواب، رویای روزهای خوب راحت تر زیستن را ببیند.

تمام داشته های همراهش در کیسه گونی پلاستیکی قرار دارد، که با دو نخ، که در دو طرف، بالا و پایین این کیسه را به هم متصل نموده اند، آنرا به توبره ایی مبدل، و او بر دوشش افکنده، با خود حمل می کند، اما حجم این انبار آذوغه، نشان از لقمه نانی دارد که مختصر، با خود حمل می کند، و تصور چیز دیگری را در آن نمی توان داشت و...

با این حال، که ترحم انسان را بر می انگیزد، او سرزنده و فعال است، و حتی از صاحب احشامش هم، نسبت به خیر و شر، خوبی و بدی، نور و تاریکی و... دقیق تر، کوشاتر، عامل تر و پرهیزگارتر است، و تمام وجودش را مبذول تحقق خیر، دوری از شر می دارد، تا حدود داشته های دیگران را حفظ کند، و حقی را از کسی باطل نکند و... و در بین چوپانانی که تا کنون دیده ام، در حفظ حدود دیگران مثال زدنی است و..،

به راحتی زبان پارسی را به لهجه "دری" گپ می زند، اما وقتی از او پرسیدم که در منطقه شما چه خبر؟ طالبان در آنجا، با مردم شما پارس زبانان در بادغیس چه کرده و می کنند؟ در ناباوری تمام، پاسخ گفت "بادغیس خود طالبانند، عمویم هم طالب بود، که شهید شده است و...،"

این جمله را که از او شنیدم، آه از نهادم بر آمد که سرمایه گذاری دست های جنایتکار، در دستگاه دسیسه و ترور نظامیان پاکستانی از یک سو، و فعالیت مدارس علمیه اسلامی که با پول و ایدئولوژی وهابیت، جنوب آسیا را به عرصه تاخت تاز خشونت و دنائت خود تبدیل کرده اند، با مردم ما چه می کنند، که حتی دل اهالی ایرانشهر را نیز با خود، علیه خودشان همراه کرده اند، و در روند ترور و خشونت بین المللی اشان، مصروف اهداف ناپاک خود کرده، همکار و همراه شان، در خشونت، تجاوز، چپاول و... نموده اند، حتی اینان را نیز در جمله گله گرگ های درنده ایی چون خود ملحق کرده، و به جان اهل خودشان انداخته اند،

در این نبرد سراسر خسارت، که بر بدن ایرانتباران حوزه تمدنی ما جریان دارد، انسان به یاد مسابقات بی رحمانه خروس ها می افتد، که سخت با هم مبارزه می کنند، و لقمه لقمه گوشت از تن همنوع خود می کنند، و به هم آزارهای سخت و خشونتباری می رسانند و...، و صاحبان صحنه، یعنی انسان نماهای خالی از رحم و شفقت، با لذت تمام به تماشای این صحنه لخت از خشونت و درد نشسته، و به لذت تماشای این صحنه های دلخراش مشغولند، این است حال و روز اکنونِ نیمه شرقی تمدن ما، سرزمین زادگاه بسیاری از بزرگان ادب و اندیشه پارسی، که اکنون بدین روزگار سخت و نزار افتاده است.

و چقدر اسلام و قرآن قابل سو استفاده توسط هر جنایتکاری در طول تاریخ و اکنون بوده است، که هر متجاوز جنایت پیشه ایی می تواند آیه ها، اهداف، دستورات و احکام آنرا، به وسیله تجاوز، چپاول و سلطه خود بر دیگران قرار داده، آنها را خطاب به خود، تفسیر کرده، خود را مجری و ولی امر در آن معرفی، و با دستور "قَاتِلُوهُمْ" هایش  [4]، از غیر خود کشتار کند، و کلمه به کلمه آنرا مستمسک و توجیه گر جنایات متعدد، و وجوه اسارتبار اهداف خود قرار داده، آیات حدودش را وسیله سیاست و جنایت علیه غیر خود کرده، و آیات اقتصادی اش را وسیله تحکیم بنیه مالی و چپاول دیگران قرار دهد، احکام دیگرش را به زنجیرهایی برای اسارت انسان، توسط انسانی دیگر، به نمایندگی از خدا تبدیل نماید، حتی کشته های خود را در این مسیر جنایت و بی رحمی را هم شهید و در نزد خداوند رحمان و رحیم متنعم و در خلد برین داخل، بنامد!

در همین روند است که کلمات با ارزشی همچون شهید و شهادت هم، در مسیر دست اندازی حرامیان بر این وادی، آنقدر مبتذل و توخالی از معنی شده اند، که هر جنایتکار داعشی، طالبانی، بوکوحرامی و... هم، کشته های مسیر ترور و جنایت خود را "شهید" می نامند!

درهم آمیختن حق و باطل، و خالی کردن واژه های ارزشمند از اصل خویش، توسط سیاست پیشگان وادی دسیسه، خدعه و نیرنگ چقدر موفق بوده است، که حتی برای اهل ما، در وادی پاکان نیز، امر چنان مشتبه گشته که نمی توانند بفهمند، که شهید کیست و شهادت برای چیست؟ و از ما نیز کسانی هستند که فراموش کرده اند، شهدا کسانی اند، که حرکت شهادت گونه اشان در راه رهایی بخشی، و آزادی انسان از قید و سلطه انسان های دیگر است که به نام های مختلف از جمله خلیفه، امیرالمومنین و...، بر جان و مال و ناموس دیگران سلطه جابرانه یافته، مردمان را به بردگانِ منقاد خود مبدل می سازند، و به نام بندگی خدا، خلق خدا را در جمله بندیان خود داخل می کنند؛

و ما می بینیم که حرکت اهالی وادی خدعه و تزویر در این راه چنان ظریف و موزیانه عمل کرده اند که، جدا کردن سره از ناسره در این وادی گرگ و میش، در دستگاه خدعه و تزویر، برای پاک طینتانی از این نوع، که تربیتی اهورایی و پاک داشته اند نیز، مشکل شده، و آنان را هم به بیراهه برده، و همراه جماعت جنایت و چپاول جان و مال و ناموس مردم، در جمله غازیان شان شامل کرده است،

در این شرایط تاسفبار است که، در کنار آن رزمنده شهیدی که برای رهایی مردم خود از دست دیکتاتورهای متجاوز، چپاولگر، خونریز، بی منطق، تمامیت خواه و... از نوع داعش، طالبان و... مبارزه می کند و جان می بخشد، جنایتکارانی از این نوع نیز شهید نامیده می شوند؛ حال آنکه او جان با ارزش خود را در طَبَق اخلاص برای رهایی دیگران نهاده، و به دنبال آزادی سرزمین و مردم خود، از سلطه انسان ها، شهد شیرین شهادت نوشیده، و اینجاست که باید گفت "خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه، هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا".

و چقدر دردناک است که در این فضای تیره و تار، ما مُجدّانه به کشتار هم مشغولیم، و آب هم در دل کسی تکان نمی خورد، دنیا نیز در سکوتی کامل، و فضایی پر از سانسور اخبار، چشم به جنایات و حق کشی جاری در این نیمه شرقی تمدنی ما بسته، و به نظاره این ظلم و خشونت غیر انسانی نشسته است، و همه در سکوتی مرگبار تماشا می کنند؛

حال می شود خوب فهمید که وقتی سررشته های معرفت و تربیت انسان ها در دست منحرفین قدرت طلب جنایت پیشه، با افکار پلید و اسارتبار انسانی می افتد، چطور انسان ها را از خدا، انسانیت و اخلاق دور می کنند، و سلاح بدستان بیرون آمده از چنین مدارس و تربیتی، که تهی از پاکی ها و وجوه انسانی، و اخلاق پسندیده شده، و همچون مریدان چشم و گوش بسته اشخاص و راهبرانی این چنینی را، بی چون و چرا در راه باطل همیاری می کنند، تنها آدم نماهایی هستند که، حتی از اهل خود، برای تقرب به خداوندگار دنیایی و یا آخرتی که برای شان ترسیم کرده اند، خونسردانه کشتار خواهند کرد، همانگونه که سربازان یزید بن معاویه، پسر عموی خلیفه خود را، که از قضا فرزند پیامبرشان، و آزاد کننده آنان نیز بود را، به راحتی بدان سرنوشت نزار مبتلا کردند.

اکنون در همین روند است که پارس زبانی از خطه خراسان ادیب پرور، برای نابودی، آوارگی، و بردن پارس زبانانی از خود، به زیر یوغ بردگی دیگران، دست در دست طالبان سیاهی، و مزدور سرویس های ISI [5] (سازمان اطلاعات ارتش پاکستان، که در طراحی و هدایت گروه های تروریستی بسیار قهار شده اند) و CIA [6] در حال نبرد برای به اسارت در آورن مردم خود، در دستان متجاوز خارجی، و دیکتاتوری خلافتی "امیر المومنین" جناب "هبت الله آخوندزاده" [7] هستند، تا مجبورشان به بیعت با ظلم و اسارت کنند.

صد افسوس، از این همه قلب حقیقت، و تبدیل دوست به دشمن در روز روشن، و گوش ها و چشم هایی که بر این صحنه خونبار و اسارتبار بسته اند، و با سکوت خود، بر این ظلم همراه گشته اند.   

[1] - ایران بزرگ (همچنین ایران‌زمین یا ایران‌شهر) (به انگلیسی: Greater Iran) محدوده جغرافیایی و حوزه تمدنی فلات ایران و جلگه‌های مجاور آن، دربرگیرنده ایران کنونی، بخش بزرگی از قفقاز، افغانستان و آسیای میانه دربرگیرنده تاجیکستان و ازبکستان کنونی، میان‌دورود و خوارزم و مناطق جنوبی دریاچه خوارزم (آرال) تا کرانه‌های دریای کاسپی، پاکستان و کشمیر، کوه‌های هندوکش و مناطق خاوری چین کنونی و نیز کرانه‌ها و آبخوست‌های جنوبی شاخاب ایران و در باختر دربرگیرندهٔ همهٔ منطقه‌های میان‌دورود، کردستان بزرگ و بخش شرقی ترکیه امروزی و آناتولی است؛ که در زبان‌های فرنگی از آن اغلب با عنوان پارس بزرگ (به انگلیسی: Greater Persia) یاد می‌کنند. کاربرد تاریخی ایران صرفاً محدود به بخش غربی آن که هم‌اکنون به این نام خوانده می‌شود، نبوده و تمام مرزهای سیاسی کشوری که تحت تسلط ایرانیان بود همچون بین‌النهرین و اغلب ارمنستان و جنوب قفقاز را هم در بر می‌گیرد. مفهوم ایران بزرگ، از جهات گوناگون ریشه در تاریخ چند هزار ساله آن دارد و به دوران نخستین امپراتوری ایرانی که توسط پارس‌ها بنیان گذاشته‌شد بازمی‌گردد. در دوران قاجاریه، ایران بسیاری از سرزمین‌های خود را از دست داد.

[2] - ولایت بادغیس (اوستایی:Vāitigaēsa/وایتیگَئیسه) از ولایت‌های شمال باختر کشور افغانستان به مرکزیت شهر قلعۀ نو است. بادغیس از باختر به ولایت هرات، از خاور به ولایت فاریاب، از شمال به کشور ترکمنستان و از جنوب با ولایت غور همسایه می‌باشد. این ولایت ۲۳٬۰۰۰ کیلومتر مربع مساحت دارد و دارای شش ولسوالی می‌باشد. کوهستانی است که راه‌های دشوارگذری دارد. برخی چشم اندازهای طبیعی این ولایت در افغانستان کم‌مانند هستند. این ولایت دارای راه‌های پیوندی چندانی نیست. بسیاری از باشندگان ناچارند از چهارپایان استفاده کنند. بیشتر مردم بادغیس کشاورز به روش‌های کهن و سنتی هستند و پس از پسته، خربزه دومین منبع درآمد کشاورزان بادغیس است. بادغیس نزدیک به سی‌هزار هکتار جنگل پسته دارد که کمتر از یک سده پیش پهنای این جنگل‌ها به نود هزار هکتار زمین می‌رسید و برش درختان پسته توسط مردم هم‌چنان ادامه دارد. بادغیس از ولایات دور افتادۀ افغانستان است که از لحاظ بازسازی شاهد کمترین توجه از سوی حکومت مرکزی بود. کمبود آب بهداشتی از مهم‌ترین دشواریهای مردم بادغیس است.

[3] - مرز دیورند یا به عقیده دولت افغانستان خط دیورند نام مرز بین افغانستان و پاکستان است. این مرز در سال ۱۸۹۳ میلادی در زمان امیر عبدالرحمن خان‌ بین افغانستان و هند بریتانیایی به نمایندگی مورتیمر دیورند تعیین شد. سال‌های بعد پس از استقلال هند و به دو تقسیم شدن هند و تأسیس کشور پاکستان، این مناطق واگذار شده به عنوان مناطق خودمختار قبایلی در خاک پاکستان شناخته شدند. پس از عبدالرحمن خان حاکمان افغانستان اکثراً مخالف به رسمیت شناختن مرز دیورند بودند. از دیرباز مردم در دو طرف مرز آزادانه و بدون ویزا می‌توانستند به آن طرف مرز بروند، اما اکنون با امضای قراردادهایی که در زمان حامد کرزی و اشرف غنی با پاکستان امضا شد. پاکستان با حمایت سازمان ملل و آمریکا برای کنترل عبور و مرور در این مرز سیم خاردار و دروازه کشیده و افراد فقط می‌توانند با داشتن ویزا از مرز عبور کنند. این مرز سبب اختلاف بین افغانستان و پاکستان شده‌است. دولت اسلام‌آباد مرز دیورند را به عنوان مرز بین‌المللی بین دو کشور به رسمیت می‌شناسند. این مرز در واقع پشتونهای دو طرف مرز را از هم جدا کرده‌است.

[4] -   "شما (ای اهل ایمان) با آن کافران به قتال و کارزار برخیزید تا خدا آنان را به دست شما عذاب کند و خوار گرداند و شما را بر آنها منصور و غالب نماید و دلهای (پر درد و غم) گروهی اهل ایمان را (به فتح و ظفر بر کافران) شفا بخشد." (قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ) آیه 14 سوره توبه  -   "با آنان بجنگيد خدا آنان را به دست‏ شما عذاب و رسوايشان مى ‏كند و شما را بر ايشان پيروزى مى ‏بخشد و دلهاى گروه مؤمنان را خنك مى‏ گرداند " قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ ( سوره توبه آیه ۱۴)   -  و (ای مؤمنان) با کافران بجنگید تا دیگر فتنه و فسادی نماند و آیین همه دین خدا گردد، و چنانچه دست (از کفر) کشیدند خدا به اعمالشان بیناست. وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ ۚ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (آیه 39 سوره انفال)

[5] - سازمان اطلاعات نظامی پاکستان با نام رسمی «انٹر سروسز انٹیلی‌جنس»، مشهور با سرواژه آی‌اس‌آی (به انگلیسی: ISI) نام اصلی‌ترین سرویس اطلاعاتی پاکستان است که توسط نیروی زمینی پاکستان اداره می‌شود. آی‌اس‌آی عملیات‌های مخفی و اطلاعاتی عمده‌ای در بیرون از پاکستان در کارنامه دارد. از جمله آموزش و فراهم‌سازی پول برای مجاهدین افغان درطی جنگ‌های جهادی آنان با نیروهای ارتش سرخ شوروی در دهه ۱۹۸۰، مسلح‌سازی و آموزش‌دادن به اعضای جنبش طالبان پیش از حمله ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به ایالات متحده، و اتهام حمایت نزدیک از جدایی‌خواهان منطقه مورد مناقشه کشمیر. آی‌اس‌آی هم‌چنین متهم به حمایت و ارتباط با شبکه حقانی است. شبکه حقانی دارای ارتباط با شبکه القاعده است و متهم به دست‌داشتن در شبکه بین‌المللی قاچاق عُمده مواد مخدر است.

[6] - سازمان اطلاعات مرکزی (به انگلیسی: Central Intelligence Agency)، هم‌چنین مشهور با سرواژه «سیا» یا با کوته‌نوشت «سی‌آی‌اِی» (به انگلیسی: CIA) یک سازمان اطلاعات برون مرزی غیرنظامی دولت فدرال ایالات متحده آمریکا وظیفه‌اش جمع‌آوری، تجزیه تحلیل و پردازش اطلاعات امنیت ملی عمدتاً با استفاده از اطلاعات گردآوری شده توسط افراد از سرتاسر جهان است. به عنوان یکی از اعضای اصلی جامعه اطلاعات آمریکا، سیا به اداره اطلاعات ملی پاسخگوست و در درجهٔ اول بر روی تأمین اطلاعات برای رئیس‌جمهور و کابینه‌اش متمرکز است. فعالیت سیا متمرکز بر حوزه برون مرزی است و به‌طور محدودی به جمع‌آوری اطلاعات از داخل می‌پردازد.

[7] - هِبَتُ‌الله آخُندزاده یا هِبَتُ‌الله آخوندزاده متولد ۱۹۶۱ در ولایت قندهار امیر طالبان است. او از طایفه نورزایی بوده و پشتون است. در پی حمله پهپادی نیروهای آمریکایی به خودروی ملا اختر محمد منصور و مرگ او در سال ۲۰۱۶ سخنگوی گروه طالبان، در بیانیه‌ای هبت‌الله آخوندزاده را رهبر و فرمانده جدید خود اعلام کرد و عنوان امیرالمؤمنین به وی داده شد. همچنین سراج‌الدین حقانی و ملا محمد یعقوب به‌عنوان معاونان او معرفی شدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

این که سرداری با شجاعت نظر سیاسی خود را بی پرده بیان کند، اگر در پازل سیاسی گروه ها و جناح ها بازی سیاسی نکند، قابل تقدیر و نشان از آزادگی اوست، و هر فردی از احاد این ملت می تواند نظر خاص سیاسی خود را داشته، و آن را بیان دارد و این عین آزادی و آزادگی است؛

فارغ از بحث مضرات آلودگی و دخالت نظامیان در بحث های سیاسی کشور، که در نهایت امر بی برو و برگرد، منجر به دیکتاتوری، و حاکمیت نظامیان و یا باندهای سیاسی بی شناسنامه خواهد انجامید، و در جهان نرمال و مردم سالار، دخالت نظامیان در سیاست کشور، کاملا مردود و خارج از عرف است، و در کشورهایی با سیستم حکمرانی فاسد، همچون پاکستان، مصر، سوریه و... که نظامات دیکتاتوری و مافیای قدرت نظامیان حاکم است، چنین امری را به روشنی می توان دید، که اداره این کشورها در یک کودتای واضح و روشن، اما خزنده و گاه بدون خون ریزی عمومی، در دست نظامیان افتاده است و سیاسیون این کشورها که باید نماینده مردم کشورشان باشند، به دست نشاندگان، دست های پشت پرده سیستم نظامی کشور تبدیل شده و..، می توان این سبک کشور داری را دید.

بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران نیز بارها پدیده شوم دخالت نظامیان در سیاست و سیاستگذاری کشوری را مورد حمله قرار داده است، و او نیز بدین ترتیب موضع خود را در باب اسارت مردم خود در دست سیاست بازان، در باندهای مخوف نظامی را رسما و علنا روشن کرده و با چنین امری به صورت واضح مخالفت کرده است، چرا که مردم را "ولی نعمت"، و خود را "خدمتگذار" آنان می دانست و...

اما فارغ از تمام این بحث های مبنایی که تعیین کننده بهروزی و فلاکت ملت هاست، و این دو امر در نوع رویکردها نهفته است، و باید از نظامیان هر کشوری خواست، که دفاع از مردم خود را، که وظیفه اصلی آنان است را وا نگذاشته، و به روش های حاکمیت دیکتاتوری بر مردم خود نیندیشند، و امور سیاسی آنان را به خود مردم و نمایندگان آنان واگذارند، چرا که صاحبان کشور هماناند، و از همین لحاظ است که "میزان رای" آنان است که تعیین کنند، چه سیاستی بر کشور حاکم شود و...

و نظامیان به عنوان فرزندان یک ملت باید امانتدار قدرتی باشند که بعنوان حق الناس از سوی مردم در اختیارشان قرار داده شده، و این قدرت را در جهت جاری شدن خواست مردم خود بکار گیرند، نه دنبال کردن سیاست های تعیین شده در پستوی جناح های سیاسی قدرت که بدون شناسنامه اند، در حالیکه همچون احزاب قدرتمند عمل می کنند، بدون مرامنامه اند، اما هدف های مخفی خود را دارند، که اعلام  نشده است و... و در پشت شعارهایی مخفی می شوند، و نان خود را در تنور عمومی مردم می پزند، و همه را مطابق منویات دل خود، بدنبال خود کشیده، و قهقرا می برند.

اما با این قسمت از سخنان سردار یدالله جوانی، معاون سیاسی "سپاه" پاسداران "انقلاب اسلامی" موافق نیستم که "دیگر بلوک‌بندی شرق و غرب همانند گذشته وجود خارجی ندارد" [1] که به زعم ایشان لابد "شعار نه شرقی، نه غربی" نیز دیگر معنی و موضوعیت نخواهد داشت؛ که نقض همین نظریه، در سخنان ایشان آمده است، که مخالفین سیاسی خود را "غربگرایان" می نامد، که "غربگرایی" در مقابل "شرقگرایی" است که معنی می یابد و خود را نشان خواهد داد؛ و همین نقطه بود که عقلا در نسل انقلابیون اصیل، در غلتیدن در هر کدام از این گرایش های خارجی و بین المللی را مردود می دانستند، و با شعار "نه شرقی و نه غربی" به دنبال حفظ موازنه بودند، نه افتادن در یک شق سوم، که نیروی کشور را در مبارزه با این دو ضایع و مستهلک نمایند.

به نظر می رسد سردار جوانی در مسیر همان جریان سیاسی موسوم "دلواپسان" موضع گرفته، که اگر چنین باشد، سخت در مسیر اشتباه قرار گرفته اند، و اگر این سخنان را علیه جریان موسوم به "غربگرایان" بیان می دارد، باید گفت خود ایشان نیز در سمت مقابل، در جریان "شرقگرایان" قرار خواهند گرفت، چرا که، دلواپسان خود را مخالف ارتباط با غرب معرفی می کنند، و در راستای تقویت ارتباط با شرق قرار دارند، حال آنکه این نوع نگاه به شرق، نه چاره کار است، و نه ترمیم کننده مشکلات ایران، و این نسخه که ایشان می پیچند که "باید به سمت چین و روسیه حرکت کنیم"، خود نقض مقصود انقلاب و اهداف آن خواهد بود.

و دلسوزان این کشور سخت با این فرهنگ مخالفند، و آن را افتادن، اما از این سوی بام دانسته، و سردارانی از این نوع، با چنین دیدگاهی کافی است به عاقبت کشورهایی که با این رویکرد به دامن شرق افتاده اند نگاهی انداخته، خواهند دید که چنین کشورهایی "نه دنیا دارند و نه آخرت"، و ملل زیر یوغ شرق، هم عزت، هم استقلال و هم آسایش و پیشرفت خود را، در کنار چنین دیدگاهی از دست داده اند، و امروز به عبرت جهانی تبدیل شده اند،

هر چند که این گلایه از سرداری از "سپاه" پاسداران "انقلاب اسلامی" همواره وجود خواهد داشت که شما پاسداران چرا باید بندهای مصرح و مستتر در قانون اساسی را این چنین مورد حمله قرار دهید؟! و برای نابودیش خود پیش قدم شوید، چه وجه "جمهوریت" این نظام که در این سه دهه اخیر، به یک پوسته بی معنی و تشریفاتی توخالی، در حال تبدیل شدن است، و در سایه جاری شدن ایده ی ایدئولوگ هایی مثل مرحوم محمد تقی مصباح یزدی، و مجریانی مثل آقای احمد جنتی دیگر چیزی از جمهوریت نظام باقی نمانده و نخواهد ماند،

و اکنون بعد از عبور از بند مستحکم بنای جمهوری اسلامی یعنی "جمهوریت"، که در میان سکوت کامل "پاسداران" انقلاب اسلامی، صورت گرفت، این چنین این شعار پایه ایی دیگر انقلاب نیز، سست و از صحنه خارج می شود، آن هم توسط معاون سیاسی سپاه "پاسداران" که باید "پاسدار" انقلاب اسلامی و مبانی آن باشد، و هر روز این انقلاب از شعارها، و ارزش های اساسی اش که در منش بنیانگذار آن، و ایده ایدئولوگ های آن همچون شهید مرتضی مطهری و شهید محمد حسین بهشتی و... و قوانین برجای مانده از انقلاب تصریح شده، اما در سکوت و همراهی سپاه نقض می شوند، و از بین می روند.

اما در خصوص شعار "نه شرقی و نه غربی" باید گفت، این "نه" تصریح شده در آن شعار، به معنای در نغلتیدن در این دو بلوک است، که از همان اول هم، شاید مطالعه نشده و گاه بی معنی، به معنی نفی هر دو تفسیر شد، چرا که ما انسان ها در این جهان به هم پیوسته، که تنها خطوط مرزی سیاسی و مصنوعی، ما را از هم جدا کرده است، یک شبکه به هم پیچیده و در هم تنیده هستیم، و نه می توانیم شرقی ها را از نظر دور داریم، و به آنها نه بگوییم، و نه غربی ها را می توان جواب کرد، همانگونه که شمالی ها و جنوبی ها را نمی توان، نادیده گرفت.

البته به نظر می رسد متاسفانه در حملات ایدئولوژیکی کسانی که خود را "انقلابی" در نظر می گیرند هم دچار خطا شدیم، و انگار دچار پدیده "حمله زدگی" بی مرز و اندازه به غرب گشته ایم، و همین اشتباه ما را در کنار طالبان قرار می دهد، و در این زمینه شرق را وانهاده، از این رو تمام نگاه خود را متوجه "شکست غرب" کرده و به نوعی می رویم تا به عامل شرق در این رابطه تبدیل گردیم، در حالی که در بزنگاه های تاریخ این کشور، این تنها غربی ها نبودند که علیه منافع ایران قصورهای نابخشودنی داشته اند، و بلکه بلوک شرق نیز علیه منافع، امنیت، آسایش و حتی تمامیت ارضی این کشور و این مردم اقدامات خصمانه متعددی کرده اند.

 اگر امریکایی ها در کودتای 28 مرداد، حکومت مردمی و منتخب ملی دکتر محمد مصدق را از طریق کودتا برانداختند، این شرقی ها بودند که نیمه تمدنی شرقی ما یعنی افغانستان را به زیر سلطه خود کشیدند، و هنوز که هنوز است بعد از نزدیک به نیم قرن این ملت پاره تن تمدنی ایران، تاوان آن دخالت را می دهند و تمامی هم ندارد، و اکنون مردمان حوزه تمدنی ایران بزرگ، زیر یوغ جریان تروریسم بین الملل، جریان بی رحم و خشک مغز و وابسته به پاکستان و امریکا، یعنی طالبان افتاده است، و پر دور نباید رفت و پیش از آن، بسیاری از بهترین سرزمین های ایران را از مام میهن، همین بلوک مستبد و تمامیت خواه شرق جدا کردند.

امروز اگر شعار مرگ بر انگلیس را در نماز جمعه ها و راهپیمایی های ملی می بینیم، چرا که انگلیسی در جدایی بحرین و هرات نقش اساسی داشتند، در کنار آن این روس ها بودند که تمام قفقاز و آسیای میانه را از ما جدا کردند و در خباثت علیه ایران، هیچ گاه از هیچ حرکت دشمنانه ایی فروگذار نبودند، کاری که پوتین در عدم پذیرش رییس مجلس ایران، آقای قالیباف در سفر به مسکو کرد، که اجازه گرفتن یک عکس تبلیغاتی را هم به این میهمان خود نداد را، هنوز غربی ها نکرده اند.

اگر همین جنگ هشت ساله را هم که در سالروز شروع آن قرار داریم، در نظر بگیریم، این موشک های اسکاد، میگ ها، سوخوها، توپولف های و... روسی و... بود که بیشتر از هواپیماهای میراژ و سوپر اتاندار فرانسوی، ما را در روزهای سخت جنگ خسارتبار هشت ساله، مورد هدف قرار می دادند.

این است که به نظر می رسد ما برای تبدیل شدن به یک عضو مسئول و متعهد و آزاده در جهان باید در کنار حقیقت وجود شرقی ها و غربی ها، منافع خود را در دنیای انسانی استیفا نماییم، و البته در این راه به نظر می رسد غربی ها جنایت کمتری در حق مردم ایران مرتکب شده اند و اگر روزی ما را مجبور و مخیر به انتخاب در غلتیدن به دامن یکی این دو بلوک جهانی قدرت کنند، مسلما به حکمت و مصلحت است که به دامن غرب رفت، چرا که حداقل دنیای مردم ایران تامین خواهد شد، این در حالی است که در کنار دیکتاتوری، استبداد و بی رحمی شرقی ها، نه دنیا خواهیم داشت و نه عزت، و نه آخرتی.

در پس شعارهای به اصطلاح انقلابی چین و روسیه، گرچه امریکا ستیزی هست، اما این ستیز نه از سر انسانیت، و ارزش های انسانی، که از لحاظ رقابت سیاسی بین آنان است، و اگر در مقام مقایسه بین روسیه و امریکا بر آییم، روس ها جنایتکارترند. چرا که آنان علاوه بر سلطه خارجی به استبداد داخلی هم مبتلایند، ولی امریکایی ها تا حدود زیادی دمکراسی و رفاه را برای مردم خود به ارمغان آورده اند، کمی به حقوق بشر در داخل و خارج توجه دارند، اگرچه در خارج از کشور خود به دنبال سلطه اند. لذا در این امر هرگز نمی توان به این ضرب المثل پارسی پناه برد که "سگ زرد برادر شغال است"، چرا که هرگز غرب مثل شرق نیست، شرق هم استبداد داخلی است و هم سلطه خارجی، اما غرب حداقل از استبداد داخلی تا حدودی مبراست.

 

[1] - به گزارش دیده بان ایران؛ سردار یدالله جوانی معاون سیاسی سپاه با اشاره به عضویت ایران در سازمان همکاری شانگهای نوشت: "در سال‌های اخیر هرگاه دلسوزان واقعی کشور، برای حل مشکلات بزرگ اقتصادی ایران، سیاست منطقه‌گرایی و تقویت ارتباط و همکاری‌ها با قدرت‌های آسیایی چون روسیه و چین را مورد تأکید قرار داده و گام‌های عملی اولیه را در راستای این سیاست برداشتند، همگان شاهد بودند که غرب و غرب‌گرایان چگونه بر این سیاست تاختند! در حالی که نگاه به آسیا و تقویت همگرایی منطقه‌ای برای جمهوری اسلامی، شرط لازم برای پیشرفت اقتصادی به حساب می‌آید.

رفتار غرب و غرب‌گرایان در ماجرای سند همکاری‌های 25 ساله ایران و چین، نمونه‌ای برجسته از این رفتارهای مغایر با منافع ملی است. در سال‌های گذشته، این نوع موضع‌گیری‌ها در حالی انجام شده که اولاً دیگر بلوک‌بندی شرق و غرب همانند گذشته وجود خارجی ندارد، ثانیاً نگاه به آسیا و منطقه برای حل مسائل و مشکلات کشور، از یک منطق قوی برخوردار است.

خسارت‌ها و ضررهای تقویت رویکرد آسیایی ایران، نه متوجه منافع ملی، بلکه متوجه غرب و غرب‌گرایان خواهد شد؛ از همین رو آنان با آدرس غلط دادن، جمهوری اسلامی را به عدول از سیاست نه شرقی، نه غربی متهم کرده!، از سیاست درست منطقه‌گرایی یا آسیاگرایی کشور با عنوان سیاست شرق گرایی مغایر با شعارهای انقلاب یاد می‌کنند!"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

"شنودگان عزیز! توجه فرمایید! شنوندگان عزیز! توجه فرمایید! رزمندگان ...."

این سرآغاز پیام رادیویی مبتنی بر پیروزی بود، که در دوره یک نبرد هشت ساله خسارتبار، نوید بخش، و در میان آن همه خسارت و خون، به همراه مارش پیروزی، شادی آور و غرور آفرین در میان ملت ما شده بود.

در آن روزهای مرگ و شهادت، جنایت و جنگ، در آن هنگامه های خونین عروج، در آن جهنم سیاه و سرخ از دود و آتش، در میان آن همه ناله و فریاد، که از درد تن پاره پاره شده رزم آوران، از اصابت تکه های داغ آهن (تیر و ترکش) به هوا بلند بود، میان زوزه های گلوله و ویرانی، میان آن همه انفجار و بوی تند باروت، که خانمان ها بر می افکند، میان آن همه مردم که از خانه و کاشانه خود آواره این شهر و آن شهر شدند و... همه و حتی گوش های خود ما رزمندگان حاضر در صحنه جنگ نیز، منتظر و تشنه شنیدن این پیام های رادیویی تبلیغات جنگ بودند، که خبر از شروع عملیاتی، و یا آغاز حرکتی می داد، که انتظار می رفت در وضعیت ساکن و مردابی جنگ تغییری دهد، پازلی را در صفحه ی به هم ریخته جنگی، جابجا کند، خلأ ایی را پر کند، تا وضعیتی روشن شود، و بلکه اتفاقی بیفتد، و تغییری در شرایط جنگ به وجود آید؛ اما از پس این پیشروی ها و پسروی ها، که بسیار هم مهم بود، اتفاق خارق العاده ایی نیفتاد که نیفتاد!

و با وجود این که بارها و باره ها این پیام، از رسانه ها شنیده شد، اما در پایان، این پذیرش قطعنامه 598 مصوب سازمان ملل متحد بود که، با راه حلی سیاسی و دیپلماتیک، اتفاق اصلی را رقم زد، و بر دایره ایی از خون، کشتار و جنایت مهر ختم کشید، ورنه، نه این صحنه و نه صحنه داران این جنگ را قصدی برای اتمامش نبود، در چهره هیچکدام شان نشانه ایی از قصد پایان نمی دیدم.

گرچه در پس این پیام شورانگیز رادیویی، همواره ما منتظر اخباری غرور آفرین از صحنه های پیروزمندانه جنگی بودیم، تا به قول ما رزمندگان "قلب امام شاد" گردد، اما فارغ آن همه همهمه و شور تبلیغاتی، در آن سوی دیگر سکه ی غرور و حماسه جاری در فضای صحنه کشور، عده ایی در پناه هیجان این اخبار غرور انگیز تبلیغات جنگ، مشغول جمع آوری بدن های رزم آورانی مشغول بودند، که مثل برگ های تازه ی مبتلا به خزانِ نا به هنگام، با ترکه های داغ و آتشین، بر زمین ریخته شده بودند. 

در این سوی و آن سوی خاکریزها، بعد از هر عملیاتی پر بود از جنازه ی آنانی که در دو سوی خط آتش، به نبردی سخت و مردانه پرداخته بودند، رزم آورانی که پدران و مادران شان با رنج و تعب بسیار، آنان را پرورانده، و به سن رشادت و دلیری جنگ رسانده، اکنون پیاده نظام لشکریان گرد آمده در زیر یکی از دو پرچم حاضر و درگیرِ در این جنگ شده بودند، و برای مهیا کردن شرایط شنیدن این لحن حماسی از بوق های حامل تبلیغات جنگ در دو سوی مرز، جان داده، و اکنون اجسادشان باید جمع آوری، و به عقب منتقل شده و زیر خروارها خاک، به همراه تمام آرزوهای خودشان و اهل شان دفن می شدند.

ما همواره از نعمت های جنگ شنیده ایم، اما جنگ روی بسیار خشن و ناگواری دارد، که البته وجه غالب آن هم هست، و از دید جامعه پنهان، و مخفی نگه داشته می شود، روی خشونت، ویرانی و بی رحمی های جاری در جنگ، که آثار هلاکت بارش، همیشه درست و یا نادرست سانسور می شوند، و شاید به همین دلیل، گاه اذهانی را می توان دید که، آرزوی دیدن دوباره آن لحظات زشت و نازیبا را می کشند، تا صحنه ایی بیابند و مثلا روح سلحشوری و قهرمانی خود را به ظهور رسانند، یا در فضای عرفانی آن لحظه ها غوطه خورند، یا بدبخت ترین آنان، انتظار می کشند تا از مشکلات جنگ، ماهی های بزرگ، از سودهای کلان تجاری را صید کنند و...

شاید به همین دلیل است که به درست یا نادرست، قرن هاست که قهرمانان ما از میان جنگ آوران، و حکمرانان غالب انتخاب می گردند، و کسانی در این بین مشهور می شوند که در کشورگشایی ها، دست برتر و موثرتری داشته اند، حال آنکه ما بیشتر از هر چیزی نیاز به صلح و قرار، و در نتیجه پیشرفت و آسایش داریم، تا جنگ و نبرد و ویرانی و عقب ماندگی؛

ما به قهرمانانی نیاز داریم که صلح را برای ملت خود به ارمغان آورند، به حکمرانانی نیاز داریم که شرایط زندگی بهتری برای ملت های خود تهیه ببینند، قهرمانان ما باید از میان دانشمندان، حکما و حکمرانانی باشند که شرایط سلامتی، رفاه و پیشرفت را برای انسان ها مهیا می کنند، و البته ناگفته پیداست که این رفاه و پیشرفت است که، ملت ها را از جنگ و احتمال بروز آن دور می کند، و هر چه رفاه و پیشرفت عقب نشست، احتمال بروز جنگ و خونریزی نیز افزایش خواهد یافت، و تجاوز و جنگ هم موضوعیت بیشتری پیدا خواهد کرد.

ناگفته پیداست وقتی ملتی مورد تجاوز قرار گرفت، نیاز به قهرمانانی خواهد داشت تا توسط آنان خود را از بردگی و سلطه متجاوزین برهاند، اما اگر سردمداران ملتی نتوانند مردم خود را از چرخه جنگ و ناامنی و چنین قهرمان پروری هایی، بیرون و بالا کشند، و از این شرایط نجات ندهند، آن مردم در شرایط اضطرار، همواره خواهند ماند، و چرخه جنگ و ویرانی، و بروز این نوع قهرمانان و قهرمان پروری های دردناک، ادامه خواهد یافت، قهرمانانی که وجودشان خیر و برکت است، اما هیچ کس نباید شرایطی به وجود آورد که ضرورت چنین قهرمان گری هایی به وجود آید، و جنگ ها را باید از سر ملت خود دور کرد، تا هرگز چنین قهرمانانی نداشت، و قهرمانی و قهرمان پروری را به سوی سازندگی، علم و قدرت نرم برد.

در سالگرد شروع هر جنگی باید چهره واقعی آن را نمایاند تا شرایط اجتناب از آن افزایش یابد، تا شعار نه به جنگ قوت و قدرت گیرد و...

اکنون خیابان ها و کوچه های تمام دیار ما، مملو از عکس و نام شهدایی است که دیگر نیستند، تا ترجمان زندگی برای اهل خود و کشورشان باشند، جای همه آنان در بین ما خالیست، آنانکه از زندگی خود گذشتند تا ما زندگی کنیم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

بادها تند و تیز می وزند!

خاک و شن بر چشمانم فرو می برند، تا کمتر ببینم!

بادها هم انگار برای کور کردن چشم هایم می آیند،

برای ندیدن ها، یا کمتر دیدن ها، و در نادانی فرو رفتن ها!

گم کردن راه ها، نشناختن موقعیت ها، فراموش کردن جغرافیای بودن ها و...!

تا پیش از این فکر می کردم،

ماموریت بادها تازه کردن هواییست که از دود و آتش، گند گرفته است،

اما افسوس که بادها هم گاه ماموریت کور کردن، و ندیدن ها را هدف گرفته اند

 

خوب که نگاه می کنم، پیروزی هایم هم، خود شکستی از نوع دیگرند،

چرا که موفقیت هایم، دفن مردگانی شد، که از هجوم موج مرگ روی دستم مانده اند

گزارش کارم، قبرهایی است که هر روز کنده، و بیدرنگ پر می شوند،

 

هنوز کوس پاییز را نزده اند

اما خزان بر برگ های سبز زردآلو ها نشسته است

و این خود خبر از پاییزی پیشرس می دهد،

کرم های خراط، ساقه ها و حتی تنه را، از درون جویده اند، اکنون به ریشه مشغولند،

و من باید مثل بیماران دیابتی،

گاه انگشت های پای آنان، و گاه تمام پای شان را قطع کنم،

در حالی که می دانم، دیگر آنان را نایی برای رشد نخواهد بود،

می دانم!

اما از شر ویرانی بیشتر، به ویرانی اشان تن داده ام،

 

دنیایم، دویدن شده است،

هروله ایی میان خرابی ها،

از خرابه ایی به خرابی دیگر،

در آمد و شدی دائم، گرفتار آمده ام

آنقدر وسیع اند،

که هرچه می دوم، انگار وسعتش به قد دریاست،

پایانی بر آن نیست،

پاهایم دیگر توان این همه دویدن را ندارند،

 

آنگار ما را برای ترمیم خرابی های دنیا، آفریده اند،

در حالی که خود در ویرانی غرق شده ایم،

در این منجلاب،

نه او را سودای رهایی در سر است، نه ما را جانی بر تن مانده،

نه پای را، توان دویدن میان این همه اجساد مانده است،

 

به او که خود عمری راست یا ناراست دویده، می گویم،

عمرت را این روزها کنار منقل و بافور گذاشته ایی؟!

گوید:

"می دانم، می خواهم که ترکش کنم،

اما هر بار حادثه ایی، آدمی و... از راه می رسد و مرا بدین راه، مستدام می دارد،

بدونش، کمرم از بیداد درد، توان ایستادن را ندارد،

شعف و خماری اش هر دو، فراموشی است،

درمانم این روزها ندیدن و فراموشی هاست؟!!"

 می دانم فرافکنی می کند، اما این ابزار بسیاری برای فرار از پاسخ است!

و تو گویی بازوانم را، دیگر توانی برای بیل زدن بر این همه بندهای بشکسته نیست،

اما باز بی توجه به این ناتوانی ها، در تلاشم،

عجب پریشانی گریبانگیرم گشته است!

روز را سیاه،

شب نیز آسایشش را از ما دریغ می دارد،

 

بر اره هایی که بر حاصل سال ها زحمتم می کشم،

بریدن درخت های کرم خورده ایی است که سهم آتشی، بی حاصل می شوند،

کاش از این آتش چیزی نصیب می شد!

دردهایم را می افزاید.

آنگار شعله های این آتش، بر دلم چنگ نیز می زنند

روزگاری نیاکانم، چوب های زردآلو را بر آتش مقدس، در معبد می نهادند

اکنون من هم آتشی از آنان افروخته ام، تا با سوزاندن این چوب های لایق آتشدان مقدس،

از شر کرم هایی که بر چوب مقدس هجوم برده اند، خلاص شوم

 

بیماری، تن و جان باغ را گرفته است، از هر سویش بوی مرگ می آید

کرم هایی که می شناسم شان،

با سرهایی بزرگ،

که نصف سرشان را دندان هایی جونده تشکیل داده است،

به باغ حمله کرده اند،

سپید پوشانی، سیاهی گستر،

از پس حرکت آنان، یک دنیا خسارت و مرگ  برجای می ماند،

زیر این پوست کلفت و محفوظِ این درخت مقدس

این حرکت کرم هایند که برگ ها را پژمرده و به زردی برده اند

و من با چشم خود دیدم،

درخت ها هم ایستاده می میرند،

و ما را اگر چشمی باشد،

تنها نظاره گر مرگ یک یکشانیم

 

رهزنان راه،

خنده های مان را هم دزیده اند

گریه و ناله تنها متعاعی بود، که شاهدزد، برای بازماندگان قافله گذاشت، و قهقهه زنان می رود که بگذرد

و صد افسوس که گریه ها هم حالی در پس خود ندارند

چرا که گریه ها هم، خود بی حالند،

از این حال نژندی که گریبانگیرم شده است

 

نمی دانم چرا ستاره بامدادان کم فروغ،

و ستاره شام هر روز درخشان تر می شود

انگار ناف روزگار را، با شامگاهان بریده اند

یا این که شام،

نوای دل کاروانیانی را می نوازد

که به اسارت شان می برند،

یک مشت اسیر غارت زده را،

تو گویی راه این اسرا را نیز از میان سنگلاخ برده اند

که هیچگاه صاف و بی خطر نیست،

و شاید نمی خواهند که باشد!

 

و من بر گرد آتشی پای می کوبم، که از حاصل سوختن خود ماست

به تقدیس آتشی نشسته ام، و در وصف سوختنش مدح می گویم

که اجساد ماست که بر کنده های سوزان آن، آتش را شعله ور تر می کنند

و من هر بار که شعله ایی به هوا می رود،

ذوق زده، در مدح این آتش، شعر می سرایم

دلِ هوایی من،

بر شعله هایی خوش است که از سوختن ریشه های ماست که شعله ورند!

 

آنقدر بر پای این جدایی ها اشک ریخته ام که

که دیگر، اشکی هم برای ریختن بر پای این بی قراری ها، نمانده است

در گیر و دار شعله، و تماشای شعله ها،

از رفتن هم مانده ام

از ترس سیاهی به شعله های سوزنده از ریشه هایم پناه برده ام

این شعله ها دیگر روشنی در دلم نمی آورند!

انگار شعله ها هم دیگر نوری برای دیدگانم ندارند

این شعله ها دیگر عمو نوروز را هم به قصه گویی وادار نمی کند

که حکایت از آرش کند

حکایت جان دادن ها

حکایت ایثار جان

حکایت مردم، نبودن و ندیدن!

 

واژگانم را هم، میان این شعله های افسونگر گم کرده ام

درونم آتش، دیدگانم آتش، برونم می سوزد و خاکستر می شود

اما این سوختن ها نیز، از آن سوختن هایی نیست که بر این سوختن پایانی زند

از خاکستر این آتش نیز حتی بادی در نمی گذرد

تا نوری و یا جرقه ایی پدیدار نماید 

 

در میان این شعله ها، رخ یار را می جویم

اما نقش ابلیس را نشانم می دهند،

یادم می رود این دیگر آتش معبد نیست،

که از معبود رنگ و بویی آورد،

که نور افشاند، و یار هویدا می کند

این آتش ابلیس است که می سوزاند و خاکستر می کند

تو گویی این آتش هم برای تمدید روزگار جدایی هاست، که لاینقطع شعله می کشند

مژگانم سوخت، ابروانم دیگر از چشم هایم مراقبت نمی کنند

کور سوهای دیدگانم بر این آتش رفت

 

دارم از خود تهی می شوم،

در روزگاری که باید مملو از خود باشم

درد این بی عاری را به کجا باید برد

که می سوزم، و از این سوختن، خلاصی نیست، و باز به آتش پناه می برم!

دوست داشتم، حال که با آتش همدل و همزبان شده ام

او نیز با من، همین می بود،

اما این نکرد و نمی کند،

انگار او هم برای نابودی، و نه خلاصی، فریاد ها را در میان شعله ها رها می کند!

 

بس نیست؟!

این همه سوختن های بی حاصل بس نیست؟!

کیستم؟!

که اینچنین تقدیرم را بر آتش گره زده اند

چه کرده ام که با آتش همزبان و همخیزم نموده اند؟!

 

میان این همه شعله گرفتارم،

اما انگار حس رهایی را در جایی دیگر چشیدم!

که هر بار فیل دلم هوای مرغزار آزادی می کند!

کسی ندیدم که طعم آن را چشیده باشد

اما انگار رهایی از این آتش را باور دارم

باوری که مابه اذایی برایش ندیده ام

 

کاش من و آتش، بساط مان را جمع می کردیم

تا او و رهایی، دنیایی بدون شعله را رقم زنند

کابوس شعله های بی انتها، رهایی های نافرجام و...

کی تمام می شود

سپیده ایی از پایان شعله ها متصور است؟!

 

چگونه از کنار این شعله ها برخیزم، و این شب سیاه را تا صبحِ سپیده بشکافم؟!

به کدام افق به دنبال طلوع، نگاهم را وقف صبح کنم

که به شامی غمبار ختم نگردد؟!

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

نیک که به تاریخ غمبار ایران تمدنیِ بزرگ، و یا همین قطعه بر نقشه بازمانده از تجاوزها و تجزیه های بیشمار، که بنگیرم، خواهیم دید که بسیاری از برجسته ترین های خود را، ما ایرانیان، خود کشته ایم، قتل و کشتارهایی که بسیاری از آن، قابل پیشگیری بودند، اگر در راهبری راهبران این مردم، و این سرزمین، کمی تدبیر بیشتر، و یا مایه ایی از تعقل و تحمل و رواداری بیشتر به میان می آمد، آنگاه تاوان این همه خون از خود، بر گردن خود ما ایرانیان سنگینی نمی کرد؛

تعجب برانگیز است، که بسیاری از پیشگامان، پیشقراولان و پیشروان تفکر، علم، شجاعت، حرکت، مبارزه و... ما را دشمن خارجی از بین نبرد (همچون همین دانشمندان هسته ایی ما که اخیرا ترور شدند، و می شوند)، بلکه افرادی از خود ما، آنان را کشتار کردند، چه در جنگ های خانگی، چه در اختلافات برای کسب و توسعه قدرت، چه در اختلافات در تفاوت عقیده ها و مکاتب فکری، چه در نافهمی ها و سو تفاهم ها، چه در تمامیت خواهی ها و دیکتاتور منشی ها، چه ناشی از میدان داری پنهان و پوشیده بیگانه در میان ما و...

سربازان، سیاستمداران، نخبگان، مبارزان راه آزادی، مصلحین، پیگیری کنندگان حقوق مردم، پاسداران امنیت و بقای مردم و کشور، مرزداران مرزهای عقاید گوناگون و... آنقدر از این انواع، از خود کشته ایم که حساب خسارت بسیارش، با کرام الکاتبین است، و از دست انسان بر نمی آید که به محاسبه زیان بزرگی که از قبال این کشتارهای بیشمار، نصیب این مردم محاصره شده، در میان توفان های بلا، گردید را، نگه دارد.

شک نباید کرد که تاریخ این کشور، مملو از کشتارهای بسیار از این نوع است، مانی [1] این پیامبر راستیگر تاریخ ایران که خود را پیام آوری از ناحیه فرشتگان آسمان معرفی کرده و می دانست، را همانگونه که مسیح را روحانیون یهود، طعمه کشتار سربازان روم کردند، مانی ما را نیز، ائتلافی بین روحانیون زرتشتی، با قدرت شاهی ایران، طعمه مرگی زود هنگام کرد، تا ایران را به داغ پیامبری ایرانی، که توسط ایرانیان کشته شد، بنشاند؛

مزدک [2] فرزند بامداد، از اولین انقلابیون ثبت شده در تاریخ این ملت است، که برای اصلاح امور این مردم، پای به میدان خطیر مبارزه نهاد، و بعدها به همراه مزکیان، کسانی از خود ما، او را طعمه یک صحنه خدعه و تزویر کردند، که توسط مغزهای معیوب سیاست پیشگان خود ما ایرانیان، چیده شده بود، تا قتل عام شوند و حرکت شان در نطفه خفه گردد؛ اسماعیلیان [3] را نیز، سیاستمدار و عالم دین خود ما، یعنی خواجه خواجگان، جناب نظام الملک توسی، طعمه هلاکوخان مغول کرد؛

سلسله های اهل سنت ایرانی، به نمایندگی و بر اساس بیعتی که با خلفای بر تخت دین و دنیا نشسته عباسی در بغداد داشتند، از علویان و ایرانیان دیگر در ادیان گوناگون، به تعداد زیاد کشتند، تا در دعوای بین شعبه های بزرگ قبیله قریش، که اینک بر بازمانده از سرزمین دو امپراتوری بزرگ، حکومت می کردند، طرف خاندانی از قریشیان را بگیرند که در بغداد بر کرسی قدرت نشسته بودند؛ شیعیان نیز چون به حکومت در سلسله صفوی دست یافتند، از اهل سنت ایرانی بسیار کشتند؛

این افشین سردار بزرگ ایرانی بود، که برادر مبارز دیگر ایرانی خود، جناب بابک خرم الدین را به دهانه دام خدعه و تزویر خلیفه بغداد کشاند، تا به وضعی اسفناک او و اهلش طعمه قتل شوند؛ روزگاری بهایی کشی در این کشور خانمان بسیاری از ایرانیان را بر باد داد؛ امیرکبیر را بیگانگان در حمام فین کاشان رگ نزدند، بلکه عمال گوش به فرمان مادر شاه قجری، که از قضا او نیز خود مادر همسر امیر بود، به همراه ناصر الدین که امیر کبیر معلم و بزرگ او از کودکی تا به قدرت رسیدن تلقی می شد، در حمام فین کاشان رگ زدند؛

عین القضات همدانی، که خود یکی از دانشمندان و نخبگان اهل فهم ایران بود را در سنین جوانی، در حالی که تازه گل دانش در روان و اندیشه او مثل خورشید طلوع کرده بود را، به خاطر این که برخی افکارش را نمی پسندیدند و البته در حدی نبودند که بفهمند که او چه می گوید، حکم به کفر او دادند و مرتدش خواندند و او را به طرز فجیهی در همین شهر همدان، ما خودمان کشتیم، بگذریم از بسیاری از دانشمندان و نخبگان دیگر ایران که توسط بیگانگان به همین طریق کشته شدند و یا مثل ملا صداری شیرازی آن فیلسفوف بزرگ تا مرگ پیش رفت ولی تا آخر عمر آواره بود و...

دکتر محمد مصدق را انگلیسی ها و امریکایی ها در حصر نکردند، بلکه کسانی او را به گوشه تنهایی محکوم کردند، تا حتی جنازه اش هم بعد از سال ها عزلت نشینی غریبانه از حصرگاهش بیرون نیاید، و همانجا دفن شود، که از حاصل کار این رهبر ملی، در مقابل سلطه بیگانگان بر منابع کشور، بیش از همه منتفع شدند، و دلارهای نفتی ملی کردن نفت ایران توسط او را، در مقاصد خود بعدها به نحو احسن استفاده کردند.

و چون به تاریخ این انقلاب خونبار 57 هم بنگری، ماشین کشتارها، پیش، حین و پس از آن، هرگز به دلایلی که خواه آن را درست بدانیم و خواه نادرست، از حرکت نایستاد و همواره در حال کشتن از هم بودیم و هستیم؛ بعنوان مثال "مرصاد" و یا "فروغ جاویدان" نام دو عملیات جنگی نیست، بلکه نام یک عملیات است، که ما ایرانیان و البته انقلابیون همسنگر سابق، در دو سوی یک حایل آتش، رو در روی هم ایستادیم و از هم، هرچه توانستیم کشتیم، و هر دو طرف بر این کشتارها افتخار کرده، و غریو شادی از کشتن هم سر دادیم.

چقدر دردناک است، آنانکه روزگاری همسنگر مبارزه با استبداد و حاکمیت موروثی و فردی شاهنشاهی بودند، اکنون در مقابل هم، بعد از پیروزی، از هم می کشتیم، شهید سرهنگ صیاد شیرازی و سردار محسن رضایی، از این سو، و در طرف دیگر مسعود رجوی و مریم قجر اضدانلو، روزگاری دوشادوش هم، در مجموعه های مبارزین مسلمان، مقابل استبداد شاهی مبارزه می کردند، اما در روز مرصاد، آنان در مقابل هم صف کشیده بودند، تا به قدر توان و لجستیکی که دارند، از هم بکشند.

اما بدبختانه آنانی که در آن روزهای پایانی جنگ، از سرزمین مسخَّر شده توسط دشمن خارجی، و همسو و همجهت با او، به سوی ایران سرازیر شده بودند، و خود را مجاهد در راه خلق می دانستند، فرزندانی از همین مردم، و همین مرز و بوم، و البته که از ما بودند، که روزگاری در زمان انقلاب دوشادوش هم مبارزه کردیم، و آن را به پیروزی رساندیم، و اکنون آنان سهم قابل قبولی از غنیمت انقلاب و پیروزی، نداشته، و به دامن دشمن این آب و خاک، پناه برده، تا به استیفای حق خود، از این سو نشستگان بر سریر قدرت اقدام کنند،

و صد افسوس که در این میان کشته های این میدان سربازان پاکباخته در راه حفظ تمامیت ارضی کشور، همچون رضا قنبری، رضا نادری و... بودند، سربازان جان برکفی که برای سال های متمادی مقابل حمله سربازان رژیم بعث صدامی ایستادند، تا قطعه ایی از خاک این کشور جدا نشود، و اکنون در آخرین روزهای جنگ، پایان این همه کشتار را نمی دیدند، آنان به دست ایرانیانی از خودی ما، در آخرین روزهای جنگ کشتار شدند.

چقدر تاریخ ایران و این مرز و بومِ مبتلا، غمناک است ، چقدر صحنه های کشتار ما، توسط خود ما، در این تاریخ بلند، بسیار است، کشور و تمدنی بزرگ، اما راهبرانی کوچک مغز، و اهدافی حقیر، همواره باعث شد، ما بسیار از هم کشتار کردیم. این همه، از هم کشتن ها، که بسیاری از آنان ناشی از هوای نفس، و قدرت طلبی انسان های کوچکی بود، که شایسته راهبری مردمان در تمدنی کهن زیسته را نداشتند، و در پهنه این تمدن بزرگ صحنه های کشتار از خود ما، را فراهم کردند.

شهید رضا قنبری اگرچه بارها در طول سال های حضور در صحنه دفاع و جنگ، مجروح گردید، اما دشمن خارجی هرگز نتوانست او را از پای در آورد، و از صحنه جنگ خارج نماید، و این فرزندانی از همین آب و خاک، و شاید همشهری های خود او بودند، که او را از بعد از زنده ماندن از صحنه های بسیاری در جنگ، همچون عملیات های والفجر 4، محرم، بدر، خیبر، والفجر 8، کربلای 4، کربلای 5، نصر 8، بیت المقدس 2، بیت المقدس 6 و... در نهایت در عملیات مرصاد توسط ایرانی ها شهید شد، هینطور رضا نادری که هر دو رضا بودند و هر دو یک پایان بر این زندگی دردناک را تجربه کردند.

چه باید کرد تا ایران شاهد چنین رویارویی هایی با خود نباشد؟! به نظر می رسد که در تربیت ایرانی باید تجدید نظر نمود، ما ایرانیان باید طوری فرزندان مان را تربیت کنیم که، "حد خون" نگه دارند، و در کثرت تفکر و... تا هرجا که از مخالفت و... پیش رفتند، از این دیگر پا پیشتر نگذارند، این همه از هم، به این راحتی نکشیم، چه دین و آیینی نیاز داریم که حرمت خون در آن آنقدر افزایش یابد، که فرزندان ایران، قاتل شدن را آنقدر در وجدان و اخلاق و دین خود جرم بشمارند، که به این راحتی قصاب این و آن، در کشتن این و آن از ایرانیان تا حد امکان نشوند؟! باید در تربیت ایرانی، راهی جست تا مبارزه را به رسمیت شناخت، و حد و حدودی برایش نگذاشت، اما به حد خون ریزی که رسید، دست نگه داشته، و حرمت خون همدیگر را داشته باشیم. حتی اگر دشمنان سرسخت همدیگر شدیم، اجازه ندهیم، دست هیچکدام مان به خون همدیگر آلوده شود، اگر دنیا از صلح و آتش بس می گوید، به نظر می رسد ما ایرانیان نیاز به "خون بس" داریم، تا چرخه نخبه کشی توسط خود ما، از میان ما ایرانیان رخت بربندد، یک جایی در تاریخ ایران باید به خون و خونریزی داخلی، حداقل مهر ختم زده شود، و این میسر نمی شود، الا این که مردم ایران، تنفر خود را از قصاب های زندگی انسان ها اعلام دارند تا هیچ ایرانی از ترس این تنفر، نظری به سمت کشتن مخالف و مخالفین خود نبرد.

در مورد شهید رضا قنبری بارها نوشته ام، او الگویی زیبا از رزمندگان کم سن و سال، اما نخبه جنگ بود، نیروهای زیادی را برای دانستن فنون جنگیدن، آموزش داد، و فرماندهی جدی، و بسیار کوشا و در عین حال دقیق بودند، و به حتم اگر بودند، گرچه زجر می کشید، که کار ما به اینجا رسیده است، اما نمی نشست تا عده ایی به غارت و چپاول کشور مشغول شوند، او در دنیای خود بسیار آزادمرد بود، از وقتی که پایش به جنگ کشیده شد، یا در جبهه بود، و یا دوره ریکاوری را طی می کرد، تا از عوارض مجروحیت های ناشی از شرکت در عملیات ها، خلاص شود و به جبهه باز گردد و...

در این آدرس ها به صورت اشاره، کلی و جزعی اشاره ایی به این شهید داشته ام :

اما شهید رضا قنبری در آینه تصاویری که از او به جای ماند است :

 

Click to enlarge image Ghanbari (1).PNG

شهید رضا قنبری در سایت سه هزار شهید استان سمنان

[1] - مانی، (زاده ۱۴ آوریل ۲۱۶ م– درگذشته ۲ مارس ۲۷۴ م)، فیلسوف، شاعر، نویسنده، پزشک، نگارگر بنیانگذار و پیام‌آور آیین مانوی است. او از پدر و مادر ایرانی منسوب به بزرگان اشکانی در نزدیکی تیسفون که در ایالت آسورستان قرار داشت که بخشی از شاهنشاهی اشکانی بود، زاده شد. او آیینی را بنیان نهاد که دیرهنگامی در سرزمین‌هایی از چین تا اروپا پیروان فراوانی داشت. برادران شاپور یکم او را پشتیبانی کردند و شاپور به او اجازهٔ تبلیغ دینش را داد. اما گرفتار خشم موبدان زردشتی دربار ساسانی شد و سرانجام در زمان بهرام یکم زندانی گشت و درگذشت. مانی خود را مانند بودا و عیسی فرستاده خدا معرفی می‌کرد، برای تکمیل آموزه‌هایی که پیشینیان آورده بودند دینی نو و همگانی را تبلیغ می‌نمود که مانند مسیحیت در آن به روی آدمیان از هر نژاد و با هر وضع، باز بود. باورهای آن از آیین‌های بابلی و ایرانی سیراب شده بود و از دین‌های بودایی و مسیحیت اثر پذیرفته بود. پیروان مانی او را با القابی چون فرستاده روشنی، بغ راستیگر، سرور نجاتبخش، بودای روشنی و فارقلیط زمان می‌خواندند.

[2] - مَزْدَک پسر بامداد یا مزدک بامدادان اصلاح‌گر اجتماعی و کنشگر مذهبیِ ایرانی در عصر شاهنشاهی ساسانی بود. وی در دوره پادشاهی قباد یکم ساسانی فرقه‌ای مذهبی بنیان نهاد و به تبلیغ آن پرداخت. مروج آیینی بود که تحت تأثیر باورهای مانی به‌ویژه باور «بوندوس» یا «زرتشت خورگان» قرار داشت؛ اوضاع ایرانشهر در زمان ترویج آیین مزدک بسیار نابسامان بود، و این کشور با بحران‌های اجتماعی، سیاسی و اقتصادی فراوانی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. پیش از ظهور مزدک، قدرت شاه در مقابل قدرت طبقه اشراف، روحانیون و صاحبان قدرت رو به افول گذارده بود. در برابر، قباد به حمایت از مزدکیان به‌منظور کاستن از قدرت اشراف و روحانیون دست یازید. این امر باعث همراهی مزدک و مزدکیان با پادشاهی قباد شد و اتحاد نوظهور قباد و مزدکیان از قدرت و نفوذ طبقه اشراف، بزرگان و روحانیون به نفع شاهنشاه کاست. هم‌دلی قباد با مزدکیان سبب شد که آیین مزدک در تمامی قلمرو ایرانشهر بسط و گسترش یابد و حتی از مرزهای ایران نیز پا فراتر بگذارد و به شبه‌جزیره عربستان برسد. با این همه، قباد در اواخر پادشاهی خود از حمایت مزدکیان دست کشید و همین امر موجب قتل‌عام مزدک و مزدکیان به‌دست خسرو یکم شد.

[3] - اسماعیلیان گروهی از شیعیانند که به امامت اسماعیل، فرزند جعفر صادق، اعتقاد دارند. در زمان سلجوقیان حسن صباح در ایران رهبری اسماعیلیان را به دست گرفت. مرکز تبلیغ و مقاومت خویش را به کوه‌ها و دژهای کوهستانی رساند و خودش در دژ افسانه‌ای الموت آشیان گرفت. پس از استوار شدن از مصر برید و جداگانه و مستقل به دعوت پرداخت. این روزگار دوران اوج اسماعیلیان بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

بخارا را ربود آن ترک تازی،

ز ریگستان غمبار دلم اکنون،

سمرقندم، برفت از یاد،

که بخشیدش،

به خال لعبتی افسونگر و زیبا،

و چنگیز از سر کینه،

به جولان بُرد، او تیغش؛

 به خوابم بُرد،

 سنگینی قرن ها رنج و مصیبت های بی پایان،

 به سان شاه مجنونان،

به هر ویرانه ایی فریادِ واویلا، سر دادم؛

 

از این سوراخ،

از آن معبر،

از این راه و،

وزآن دیوار،

هزاران موریانه،

پایه هایم را جوید از کین؛

 

 من اکنون خود نیَم،

حتی واژگانم نیز، بیگانه،

 حرف هایم از سر سرگشتی،

مجنون و  ویرانه،

 من آن بیگانه ایی گشتم،

که بر رنج های خود دگر سوزی ندارد، این دلم دیگر؛

 

میان همهمه،

فریاد و بیدادِ دَدان دونِ بدگوهر،

منم سر در گریبان تنِ رنجور!

شدم بیگانه از خود،

چنان مبهوت و سودایی،

خانه ام،

کاشانه ام،

افکار زیبایم، بِرفت بر باد؛

 

  لباس جهل بر تن کرده ام اکنون،

 دیدگانم سیر از سقوط شهر، پرخونند؛

 

غم این روزگاران را کجا باید بَرند گُردآفرینان،

تشنگان داد، در این شهر؟!

 

 ناز اندامان شهر ما

 بدین غارت

 بدین ویرانی سرد سقوط شهر 

شدند سَر گِردِ این و آن

و من غرقم میان یک جهان از شرم؛

 

بدین کوه و بیابانِ خشن اکنون،

اسیران سیاهی را چنین در زنج؛

 

 و من باز هم، زنده، می لولم

نفس هایم

یکی دو کرده، می آیند؛

در این مردار خواری ها،

شدم مبهوت این صحنه،

میان مردگان در سیر،

می جویم، زندگی را چند؛

 

  زمین خالیست از رستم؟!

  وز آن پیل اندامِ خوش گوهر

  شگرف از قدرت و غیرت

 زمین خالی شده است از مهر؟

  کجایند آن دلیران، رادمردان 

همه سر در گریبان، گشته اند در شهر؟

 !نظاره گر شدند اکنون؟

 

و من مقهور این بیداد،

نشسته، خیره بر دامن،

یا زل زده بر یم [1] ،

زورقی جویم،

تا شوم من گُم،

در این دریای بی شرمی؛

 

  سیاهی عالم ما را گرفت این دم

 تباهی،

گریبانگیر یاران شد؛

میان این همه فریاد،

میان این مددخواهان بی امداد،

نوعروسان را به حجله ناشده، در خون می بینم،

یا که در خون گلوی شاه دامادی، لغزانند،

 

شناور در میان موجی از آتش،

 میان گردِ خاک سم اسبِ، یک دنیا تباهی، رنج

 که می تازد بر تن و جان تمام خفتگانِ عرصه هیجا [2]

 

منم سرگشته و حیران

میان این همه کرکس،

نشسته بر تن نام آورانِ ساکتِ میدان،

هریوا [3] را به غارت برده است دشمن،

و بر این سبز گستر،

سیه پوشیده بد اختر؛

 

 میان این همه دریا

  ساقیان شهر، تشنه از دادند

 که زین بیدادگاه خصم

کاوه ایی باز، داد بستاند؛

 

ز الوند و دماوند و سهند،

یکی دستی رساند،

بدین نوشاخ، [4]

دوباره، نور افشاند،

 

[1] - دریا

[2] - هیاهوی نبرد، بانگ و فریاد روز جنگ : چو پیوستند با هم بانگ هیجا از دو سو بر شد سوی هم تاختن کردند

[3] - حوزه تمدنی ایران در شرق که در حاشیه رود هریر رود و اطراف آن شکل گرفته است.

[4] - کوه نو‌شاخ در پارک ملی واخان قرار دارد، این قله با ۷۴۹۲ متر ارتفاع، دومین کوه مرتفع در رشته کوه هندوکش، بعد از کوه تیریچ میر، بلندترین کوه کشور افغانستان می باشد. پنجاه و دومین کوه مرتفع دنیا و جز کوه های ۷۰۰۰ متری سرسخت می باشد. رخ غربی و شمالی این کوه در استان بدخشان افغانستان و رخ شرقی و جنوبی آن در کشور پاکستان است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم (سایت یادداشت های بی مخاطب) :

اکنون در کنار مرزهای شرقی ما در پاکستان، بنیادگرایی مذهبی اسلامی، هم در داخل پاکستان جنایت می آفریند و هم در افغانستان سیل افراد وابسته به گروه طالبان و دیگر گروه های تروریستی بین المللی از این نوع، را به جان مردم این منطقه انداخته، و ریشه صلح و امنیت در آسیای میانه و افغانستان را مورد هدف، و خطر جدی قرار می دهد،

بنیادگرایی هندویی نیز کمی آنطرف تر در هند، ریشه های خود را هر روز محکم تر می کند، و در نتیجه آن صلح منطقه ایی و البته همزیستی جهانی را با خطر مواجه خوهد کرد.

ایالت گجرات نمونه خوبی برای ارزیابی شرایط سیاسی و رویکرد هند در این ارتباط باشد، همانگونه که مهاتما گاندی رهبر بزرگ انقلاب هند و الگوی مبارزه مسالمت جویانه در جهان، اهل این ایالت بود و حرکت سیاسی خود را از آنجا آغاز کرد، و حزب کنگره را با ارزش های انسانی بر هند مسلط نمود، اکنون رقیب فکری و سیاسی گاندی بزرگ، آقای نارندرا مودی نیز در این ایالت سروزیر شد، و در ادامه، خیزش خود را برای به قدرت رساندن حزب BJP در کل کشور از آنجا استارت زد، و هر دوT در این حرکت خود موفق بودند!

تفکر هندوتوا به عنوان دکترین مسلط بر جریان بنیادگرایی هندوی افراطی، که چند سالی است، قدرت را زیر پرچم حزب BJP در هند به دست گرفته اند، به سمت سست نمودن قواعد و قوانین اساسی حاصل از انقلاب 1947 هند به رهبری مهاتما گاندی و دیگر رهبران برجسته حزب کنگره همچون جواهر لعل نهرو، حرکت نموده و این حزب با تهی کردن جامعه هند از دستاوردهای اصلی انقلاب هند، همچون دمکراسی، سکولاریسم، تکثرگرایی و... را که حاصل زحمت انقلاب و مردم هند علیه استبداد داخلی و سلطه خارجی بریتانیا بر هند بود را، که در قانون اساسی این کشور به طرز مناسبی جایگذاری شده بود، و بعد از استقلال حضوری پررنگ داشت، را در حال کمرنگ نمودن، و نابودی است، و علنا رهبران این حزب اعلام داشته اند که وقتی اکثریت مردم هندو هستند چرا باید کشور سکولار و تکثرگرا باشد. [1]

تقابل این حزب در ایالت گجرات، با دیگر مخالفین خود، نمونه ایی از وزن کنونی این حرکت خطرناک ملی گرایی مذهبی است که عرصه را بر دیگران تنگ می کند و می رود تا اژدهایی از خشنونت و تحمیل را بر قریب به یک هفتم مردم جهان که در هند زندگی می کنند، فراگیر و مستحکم نماید. اقلیت های زیادی در این کشور در این روند کشته، بی خانمان و آواره شده اند و یا اکنون به لحاظ فکری و عملی تحت فشار تفکر هندویی متعصب قرار دارند.

این گزارش به آخرین نشست رهبران حزب بی جی پی در ایالت گجرات اشاره دارد که برای ما نیز درس آموز خواهد بود.

گجرات : نشست هسته سخت هندوتوا، در زمانی که حزب BJP حس انتخاباتی به خود گرفته است [2]

بیانیه حزب BJP اقدام به محکومیت همه "طرفداران دروغین سکولاریسم که از فرایند ساخت معبد رام حمایت نمی کنند" پرداخت و اعلام کرده که حزب کنگره [3] در زبان چینی ها و پاکستانی ها سخن می گوید.

 

وزیر دفاع هند آقای راجنات سیگ [4] ، سروزیر ایالت گجرات ویجای روپانی [5]

و دیگر رهبران حزب  بی.جی.پی  در نشست این حزب در شهر کوادیا [6] به تاریخ دوم سپتامبر 2021 

احمدآباد: هندوتوای [7] مهاجم با بازوانی بیشتر به ایالت گجرات [8] باز گشتند. که این به دلیل اولین روز نشست اعضای اجرایی حزب بی جی پی [9] است، که وزیر دفاع هند آقای راجنات سینگ روز پنج شنبه در شهر کوادیا در آن شرکت کرد.

از آنجا که تا انتخابات مجلس تنها 16 ماه باقی است، روشن بود که حزب بی جی پی نیز شروع به کسب آمادگی نماید، تا در ایالت گجرات بهتر ظاهر شود، مشی این حزب بر این امر قرار گرفته که بهتر از گذشته در گجرات ظاهر شوند، چرا که این ایالت هند به نوعی به عنوان، قلمرو انحصاری حزب بی جی پی تعریف می شود.

در کوادیا، شهری که مجسمه وحدت هند، در آن ایستاده است، هر سخنرانی بارانی از تشکر را بر نخست وزیر هند نارندرا مودی سرازیر خواهد کرد – که از او بعنوان برادر نارندارا یاد می شود - ، تشکر برای همه چیز از "ریشه کنی تروریسم" [10] تا "احیای اعتماد به نفس هند، و احیای غرور ملی در سطح کشور"، و البته برداشتن بند 370 قانون اساسی [11] ، پایه گذاری راهی که به ساخت معبد خدای رام در آیودیا [12] منتهی خواهد شد.

این ها شواهدی است که نشان می دهد حزب بی جی پی همچون سابق و در انتخابات سال 2017، به همان شعارهای سابق همچون توسعه و پیشرفت [13] و روزهای خوش [14] تکیه خواهد کرد، و از همان شعارها برای تجدید حرکت خط هندوتوا در انتخابات آینده به شدت استفاده خواهد کرد.

هفتم سپتامبر رییس حزب بی جی پی در ایالت گجرات آقای سی.آر. پاتیل، عنوان داشت که به مناسبت هفتاد و یکمین سالروز تولد نخست وزیر مودی، مراسم نیایش [15] خاصی در هفت هزار و یک معبد خدای رام، در تمام نقاط ایالت گجرات برگزار می شود. پاتیل ادامه داد اگر معبد رام نتوانستید بیابید، تنها تصویری از خدای رام را مقابل خود قرار داده و این نیایش را بجای آورید.

مودی ریشه تروریسم را خشکاند : راجنات

راجنات سینگ عنوان داشت :"نه تنها مودی عزیز ریشه تروریسم را خشکاند (در کشور)، بلکه اکنون هند در مسیری است که به یکی از صادر کنندگان سلاح تبدیل شود. در حقیقت امسال هفده هزار کرور [16] ارزش صادرات نظامی داشتیم". او اعلام کرد که در حقیقت حزب بی جی پی نزدیک به 26 سال است که در ایالت گجرات در قدرت است – تنها با یک وقفه کوتاه در بین آن – و این خود موید علاقه مندی به این حزب است، "آنچنان که دیگران می گویند، ما بهره مدیریت [17] خود را نبردیم، ما انتخابات را بردیم به این دلیل که مردم ما را می خواهند، و مردم به ما اعتماد دارند". راجنات سینگ وزیر دفاع هند این مطلب را در میان تشویق شدید حضار بیان داشت.

حزب کنگره به چینی و پاکستانی سخن می گوید

شاخه ایالتی حزب بی.جی.پی قطعنامه ایی در این نشست صادر کرد که : "تحت دینامیک قدرتمند و توسعه ایی رهبری آقای نارندرا مودی، حزب بی جی پی به پیش می رود تا یک هند امن و امان، مملو از اعتماد به نفس و با غرور ملی بنیاد نماید".

این بیانیه از نخست وزیر برای برداشتن تمام این قدم ها برای ساختن هند به عنوان الگو و یک رهبر جهانی، تقدیر شد؛ و نسبت به برجسته سازی تمام اقداماتی که توسط حزب بی جی پی، برای قدرتمند سازی زنان انجام شده است، اشاره گردید، [18] به خصوص آن اقداماتی که در رابطه با قدرتمند سازی زنان مسلمان در هند انجام شد که اشاره دارد به قوانینی که دولت هند علیه قانون اسلامی "سه طلاقه کردن" زنان تصویب کرده است.

این بیانیه به صورت رسمی از "نخست وزیر برادر نارندرا" به خاطر "به حقیقت پیوند دادن آرزوی سراسری هندی ها که همانا ساختن معبد بر جایگاه تولد خدای رام است، تشکر و قدردانی نمود".

شاخه اجرایی حزب بی جی پی در ایالت گجرات در بیانیه خود "همه سکولار نمایانی که از ساخت معبد رام در آیودیا حمایت نمی کنند و در این مورد دروغ پراکنی می کنند" را محکوم کرد؛ این بیانیه اعلام داشت که احزاب اپوزیسیون به شدت سعی می کنند "هندی ها را اغوا کرده" و علیه دولت مودی به خاطر حذف قانون 370 که به جامو و کشمیر موقعیت خاص می داد، برانگیزاند.

بیانیه مذکور نوشت که حزب کنگره "به زبان چینی ها و پاکستانی ها" سخن می گوید،

به نظر می رسد که این بیانیه قرار است توسط شاخه های حزب بی.جی.چی در سراسر هند به نوعی بعنوان یک متن حزبی منعکس شود.

 

اعضای حزب بی جی پی در نشست شاخه های اجرایی حزب در ایالت گجرات

نشست کوادیا دوم سپتامبر 2021

Photo: Twitter/@Bhupender Yadav

ارابه قدرتمند انتخابات به حرکت در آمده است

در کنار حرکت گروه های هندوتوا، شواهدی موجود است که حزب بی جی پی ماشین قدرتمند انتخاباتی خود را برای یک بمباران تبلیغات انتخاباتی در ایالت گجرات به حرکت در آورده است؛ رییس حزب بی جی پی در ایالت گجرات آقای سی.آر. پاتیل که خود بهترین عملکرد را در سطح ملی، در جریان انتخابات مجلس ملی هند (لوک سابها) گذشته داشته، و به عنوان "پدر اتاق مدیریت" در ایالت گجرات محسوب می شود، عنوان داشت که اعضای اجرایی حزب باید به سمتی هدایت شوند که خود هر یک فعال باشند و در شبکه های مجازی اجتماعی و در نشست ها با مردم مسایل آنان را حل کنند.

او عنوان داشت که : "ما آماده مبارزه انتخاباتی در هر انتخاباتی هستیم، حتی در انتخابات بخش صنعت، ما در زیر پرچم حزب، مبارزه انتخاباتی خواهیم کرد، و همچنین از همانجا دستورات انتخاباتی را صادر خواهیم کرد. از این جهت است که ما متعهد و متضمن برای پیروزی همه شما هستیم".

 در تبلت هایی که به فعالین حزب بی جی پی در این اجلاس داده شد، حزب برنامه و نحوه اجرایش را ارایه داد. در محتویات این تبلت همچنین گذری به تاریخ گروه RSS و حزب BJP ارایه زده بود، داده های دیگر موجود در این تبلت، شامل متن سخنرانی نمایندگان حزب بی جی پی در مجلس ملی هند، و مجلس ایالتی گجرات نیز بود، و پاتیل قول داد که ده هزار تبلت دیگر نیز بین اعضای حزب تقسیم نماید.

یکی از رهبران حزب کنگره (رقیب اصلی بی جی پی در هند) برای وایر [19] روشن ساخت که حزب بی جی پی برای انتخابات سال 2022 وارد آمادگی انتخاباتی شده است، در حالی که "ما حتی رییس حزب در سطح ایالت و ملی نداریم و حتی کنگره دبیرکل نیز ندارد".

حزب بی جی پی درست شبیه انتخابات گذشته، که بزرگترین حزب تاریخی هند (کنگره)، در حالی وارد جنگ انتخاباتی شد که دچار تفرقه و تصمیمات ناپخته سیاسی شده بود، احساس خطری از ناحیه حزب کنگره نمی کند.

یکی از وزرای ارشد حزب بی جی پی به وایر عنوان داشت که :  "حزب کنگره انتشار یادداشت های مطبوعاتی خود را کاهش داده است. آنان حضوری در گجرات ندارند و چیز چشمگیری در آنجا به جای نگذاشته اند. آنها حتی روزنه تنفسی هم در گجرات ندارند. حضور حزب کنگره در ایالت گجرات، از قبال ایتالیایی ها و امریکایی هاست تا اهالی گجرات".

حضور حزب مردم عادی [20] به نظر می رسد نزد مردم گجرات پیشرو تر از حزب کنگره در این ایالت هست، چه در بین مردم دهات و چه شهر. بنابراین به نظر می رسد این حزب در ایالت گجرات به چالش با حزب BJP برخیزد، تا حزب کنگره.

 

رییس حزب بی جی پی و دیگر رهبران ارشد در زمان مبارزات انتخاباتی

برای انتخاب اعضای بدنه انتخاباتی در احمد آباد مرکز ایالت گجرات هند

بازگشت به ریشه ها

بوق حرکت برای بازگشت تهاجمی و راهبردی هندوتوا به صدا در آمده است. ایالت گجرات همواره لابراتواری برای تمامی تمرینات و تجربیات تمام گروه های وابسته به گروه های هندویی افراطی موسوم به جبهه هندتوا که به گروه های "زعفرانی" در کل کشور مشهورند، بوده است.

به استثنای فساد اداری، حوادث دردناکی که مسبب آن انسان بود یا طبیعت، و مورد اخیر آن کاهش ارزش پول، بحث ارزاق عمومی، و اختلاس خرید سلاح های کمپانی رافائل، همه گیری کرونا، ایالت گجرات از سال 1995 تا کنون به نفع حزب بی جی پی رای داده است،و آن موقعی بود که کشابای پاتیل [21] دولت اکثریت را در این ایالت تشکیل داد. یک وقفه کوتاه نیز وجود داشت آن هم موقعی که شنکر سینگ واگلا [22] به حزب خود یعنی بی جی پی معترض شد. حزب بی جی پی با حمایت خارج حزبی، از حزب کنگره بر گجرات حاکمیت خود را در سال 1997 ادامه داد. بعد از آن کشابایی پاتیل دوباره با یک اکثریت به عنوان سروزیر ایالت گجرات انتخاب شد.

فراموش شده ها و بخشیده شده ها :

به نظر می رسد که تصویر ویجای روپانی سروزیر ایالت گجرات در خلال مدیریت موج دوم بحران کرونا مخدوش گردید. بر حسب مطالعات صورت گرفته شده توسط محققان دانشکده چان دانشگاه هاروارد [23]، و بخش سلامت عمومی دانشگاه کالیفرنیا در برکلی، که در خصوص 54 بخش شهری در گجرات انجام شد، نشان از شانزده هزار مرگ دارد که بین مارس 2020 و آوریل 2021 در مقایسه با ژانویه 2019 تا فوریه 2020 اتفاق افتاد. گزارشی از بررسی این یافته ها، به وسیله وایر منتشر شد، نشان می دهد که مرگ های ناشی از کرونا در این دوره 27 برابر قبل بوده است.

به نظر می رسد که گجرات فراموش و بخشیده شده است.  

 وایر با 65 نفر از افراد بعد از صدور این بیانیه صحبت کرده است که 61 نفر از آنان معتقد به وقوع "اشتباه بزرگ" در این زمینه بودند که باید از آن در شرایط همه گیری صرف نظر می شد، حزب بی جی پی به صورت استثنا خوب عمل کرد و تمام اقدامات خود را انجام داد تا مطمئن گردد که از شرایط و اثرات سخت کرونا به سرعت بازیابی و خلاص شود.

در حقیقت حزب بی جی پی نیاز دارد تا این تضمین را از توانایی خود در ساخت این تصویر موفقیت آمیز را ارایه دهد. مدیریت دیدگاه ها، به خصوص در پیرامون شاخه حزب بی جی پی در گجرات به صورت ادامه داری از سال 2001 ادامه داشته است. بنابراین گزارشات ملی و بین المللی این توجه را داشته اند که آنچه دولت ایالتی در خصوص آمار فوتی ها، بیمارستان ها، دستگاه های تنفسی و مدیریت سیستم آمبولانس اعلام می نماید، چگونه است. گزارش این نشست حزب بی جی پی نیز به تشویق دولت آقای روپانی در مدیریت کرونا پرداخت، و آن را یک ایالت نمونه در این زمینه معرفی کرد.

 

خانواده ها و بعنوان کارکنان بخش سلامت در حال هل دادن حمل کننده بدن کسی هستند

که در به واسطه بیماری کرونا در بخش مرده سوزانی در احمدآباد به تاریخ 8 ماه می 2021 نشان می دهد

Photo: Reuters/Amit Dave

انگشت اتهام به سمت راهول و مامتا

راجنات سینگ از راهول گاندی به عنوان یک "هم معنی با اعتراض" یاد کرد، "هرچه در کشور اتفاق می افتد، او شغلی برای خود انتخاب کرده که آن اعتراض است". راجنات سینگ به حزب کنگره توصیه کرد تا که سخت کار کنند به جای اینکه در پناهگاه های خود در مراکز حزب در سراسر کشور محفوظ بنشینند. "حزب کنگره باید همواره تحمل را به حزب خود تزریق کند، در حالی که ترسی از تحمل در حزب بی جی پی نیست".  البته آقای راجنات سینگ اشاره ایی به تعداد زیادی از سروزیرها نکرد که از حزب کنگره به حزب بی جی پی تزریق شدند، و یا نمایندگان مجلس ملی و ایالتی که از وظیفه خود اعراض کرده اند.  

این همچنین امر روشنی است که حزب بی جی پی هنوز در حال سوختن است که ایالت بنگال غربی را در انتخابات مجلس ایالتی جدید، به خانم مامتا بانرجی باخته است. بیانیه بخش اجرایی حزب بی جی پی در ایالت گجرات، حزب کنگره ترینامول [24] وابسته به خانم مامتا بانرجی را به دلیل "حوادث خشونت باری که با تحریک حزب کنگره در بنگال" رخ داده است محکوم کرد. "آنها به اموال کسانی که به حزب بی جی پی رای داده بودند، صدمه زدند." در بیانیه خوانده شده حزب تاکید شده است که "بیشترین کشته شده ها در ایالت بنگال غربی، کسانی بودند که به قبایل جامعه عقب مانده هند تعلق داشتند".

[1]معاون سروزیر ایالت گجرات آقای نیتین پاتل در سخنانی که در یک برنامه با حضور مدافعین ارشد قانون اساسی هند ایراد گردید، ضمن شرم آور خواندن حرکت گروه های اجتماعی مدنی، از آنان خواست که واقف باشند که دمکراسی و سکولاریسم در هند فقط موقعی می تواند وجود داشته باشد که اکثریت ملت هندو باشند، اگر هندوها به اقلیت کاهش یابند، یا در حقیقت جمعیت مسلمانان فقط افزایش یابد، چنین سخنانی جمع خواهد شد و باید جمع شود و هیچ چیز باقی نخواهد ماند.

[2] -  Gujarat: Hard Hindutva Takes Centre Stage at Executive Meet as BJP Gets Into Election Mode به قلم خانم Deepal Trivedi

[3] - حزب کنگره هند قدیمی ترین حزب و راهبر این کشور در روند مبازه، انقلاب و هدایت کشور بعداز پیروزی بر انگستان بوده است اکنون مدتی است که حکومت مرکزی و ایالتی را  به حزب بی جی پی واگذار کرده است.

[4] - Rajnath Singh

[5] - Vijay Rupani

[6] -  Kevadia شهری که در آن حزب بی جی پی بزرگتری مجسمه سردار پاتیل وزیر کشور هند با تفکرات هندویسم افراطی را در آن اخیرا ساخته اند او که در تحرکات بعد از تقسیم هند در سال 1947 و اقدامات علیه اقلیت ها سهیم بود و او را مرد آهنین می نامند.

[7] - Hindutva واژه ایی که اولین بار توسط رهبر و بنیانگذار گروه بنیادگرای هندویی RSS به کار برده شد که حاوی فلسفه بنیادگرا و ملی گرای خشن هندویسم است که اکنون به فاشیسم هندویی تبدیل شده است و گروه های زیادی را تاسیس و فعالند که شاخه سیاسی آنان حزب بهاراتیا جاناتا پارتی یا BJP است که عناصر سیاسی این دکترین را در خود جای داده است.

[8] - ایالت گجرات مدت زیادی است که توسط حزب بی جی پی کنترل و راهبری می شود و آقای نارندرا مودی (نخست وزیر هند) سابق بر این سروزیر این ایالت بود و در اثر اقدامات او در این ایالت قدرت در دست این حزب ماندگار شد و به پاس خدماتش اکنون نخست وزیری را دو دور است که در این کشور از آن خود کرده است، او خود از اعضای گروه RSS است که تندروی ها و کشتار اقلیت ها در کجرات در زمان سروزیری او مشهور است.

[9] - حزب حاکم بر هند به نخست وزیری آقای نارندرا مودی که شاخه سیاسی گروه RSS  یعنی گروه مادر بین هندوهای افراطی است

[10] - در ادبیات این گروه از سیاست مداران هندویی، تروریسم به حرکت اقلیت مسلمان عموما اطلاق می شود

[11] - بندی در قانون اساسی هند در خصوص ایالت کشمیر، که بر اساس توافق طرفین درگیر در این رابطه، از جمله مردم کشمیر، به مجلس کشمیر این حق را می داد که با استفاده از این بند، برای خود تعیین سرنوشت کنند. حزب بی.جی. پی این بند را از قانون اساسی حذف کرد، و این حق داده شده را از آنان سلب نمود.

[12] - ساخت معبد رام بر خرابه های مسجد بابری که در دهه نود توسط هندوهای افراطی ویران شد و اکنون با روی کار امدن دولت حزب بی جی پی ساخت معبد بر آن آغاز می شود.

[13] - vikas

[14] - acchhe din

[15] - aarti

[16] - هر کرور معادل 10 میلیون می باشد

[17] - Earned Value Management (EVMs)

[18] -  بر خلاف رقیب پاکستانی و مسلمانان منطقه، که زنان را از عرصه اجتماع به گوشه خانه ها هل می دهند، هند و هندوهای افراطی سعی می کنند از ظرفیت زنان برای آبادی کشور و فعالیت حزبی و اجتماعی استفاده حداکثری نمایند، این است که به رغم جامعه مردسالار فرهنگ هندی، که هندوهای افراطی نیز قاعدتا باید مثل رقیب مسلمان خود زنان را محدود کند، اما در سطوح مختلف حزبی و دولتی، از زنان به وفور استفاده شده و می شود.

[19] - The Wire

[20] - the Aam Aadmi Party

[21] -  Keshubhai Patel

[22] - Shankersinh Vaghela

[23] - Harvard TH Chan School

[24] - Trinamool Congress

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ما پادشاه را کشتیم.

سعی کردیم دنیا را تغییر دهیم.

حال تنها چیزی که به دست آورده‌ایم،

یک پادشاه جدید است که از قبلی بهتر نیست.

اینجا سرزمینی است که در آن برای آزادی جنگیدیم،

اما حالا برای نان می‌جنگیم.

نکته‌ی عدالت این است که: همه وقتی برابر می‌شوند که مرده‌اند.

  #Afghanistan  

Resistance 2   @sept9_2001

کلاهی از مسلمانی به سر

مبتلا به تنی مغلوب از سو تغذیه

فارغ از هر گونه داشته ایی از دنیا

تکیه امان به سلاح های گرمی است که در دستان مان قرار دادند

و از دستان کوچک مان، بسیار بزرگتر است

تا بکشیم و کشته شویم، و مدام فریاد مظلومیت سر دهیم

این است عاقبت زیستن در منطقه ایی که از منابع سرشار خداوندی برخوردار است

اما راهبرانی خودخواه و متکبر، در عین حال نادان و فخرفروش دارد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از55

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

کامنت ها

همدردی با شیعیان مظلوم افغانستان Posted: 15 Oct 2021 05:40 PM PDT هم...
انفجار انتحاری در مسجد شیعیان در قندهار بیش از ۸۰ کشته ...