سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (64)

  • 17
  • تیر

راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

خواهم که شکست، عهد و پیمانی که بستم،     کین عهد تنها، زنجیری به پایم شدُ بس

من عهد بستم تا که رهوارم شوی       من شدم مقهورِ آن خوی هیولاییُ بس

تو تعهد بسته بودی تا به انجامم بری،    من کنون غرقم به غم، بیداد و فریادستُ بس

واژه ها بر من خروشی سخت دارند زآنکه من،     بر مدار دیگری با تو سخن دارمُ بس

عشوه ها کردی دلم را در ربودی چند وقت،      بر مدار عشق، سرگردانُ حیرانمُ بس

من رها کردم همه خود را، زمان زیستن،     تو رهایم کردی اما، بی کَسُ، بی یارُ بس

عشوه کم کن، تو ما را برده ایی از دل، قرار        بی قرارم، در کنارم، بر مدار این ملالم کردُ بس

من سپردم دل، تا که با دلدار خود گردم عجین     تو رهایم کردی آخر، در دل مواج دریاییُ بس

دل سپردن بر دل امواجِ جانگیرت به عشق،      کن تو آرامم به راهی، مامنی، دلدار یاریُ بس

من تو را گم کرده ام، در این هوای خونچکان      عشق خونریزت ز ما برده قرارُ، دارُ بس

تحفه ی، این موجُ ، گردابُ ، هوای عاشقی      مرگ را، نابودیُ ، حیرانی ام افزودُ بس

ترک مِی خواهم نمود، خواهم شکست، این جام را       می، خرابم کرد و غرقم من، به حیرانیُ بس

راهداری، راهواری، رَفتنُ، گُفتن زِ راه     چله چله، بر کنار راه، ما را طعمه ی این کردٌ، آنم کَردُ بس

من کنون در راه ماندم، بیرَهَم، راهی ندارم بر رهی      ره تو بِنما، بی رهاوردم، بیراه، به راه ماندمُ بس

نیک بنگر، بیرَهَم بردی، به راهم تو ندادی یک رهی    باز من از تو مدد جویم، که بیراهم، رَهایم دِهُ بس

این چه ظلمیست، چه بیداد، از این راهدار من،    ره به بیراهی بری، راهی نپردازی، به گمراهیُ بس

گُمرَهان را، رها کن تو، بگو راهی نه بنمایند او،       خود به راه خود، به دیدار تو، خواهد شدُ بس

این هیولا را بگو، تا بر کناری رفته از این راه سخت،      ما به پای خود به دیدارت، مشتاقُ راهواریمُ بس

دیده بندد او به ما، چشمم به دیدار تو مست،    خواهد آن لحظه، که آید، موسم دیدار، بی اغیارُ بس

عاشقا! من عهد بشکستم، شکستم جام را،        جامِ تو، بشکستنی نَبوَد، تویی جانانُ جانِ ماُ بس

عهد را تجدید کردم، طالب جامی دگر زین جامدان،/جامی از احساس و عقلم ده، کین داروی دردستُ، درمانستُ بس

نوش دارویی فِرست، نی بعد مرگِ عاشقان         زَن شرابی تو به جامم، زانکه بر عهدم بجا ماندمُ بس

ظلم یارانت ز ما بردار ای ساقی، که ساقی را می ایی،       بایدت آتش فروزد، غرق غم بنماید این جان را، و بس

من به تو ره می سپارم، ره به پیمانه زنم،       ره به جامم می رسد، یا نی رسد، ما را همین خوش هستُ بس

راهدانُ، راهزن، هر دو به راهم تو نهی     راهداری، راهبانی من نخواهم، رهروی خواهمُ بس

رهروانت را به کامِ جامِ اکسیرِ غمی      پس تو بِنوازُ، راهی کن، به راهی که تو دانیُ بس

عهد بستم که بدین راه رم تا دمِ دوست،        شهد دیدارت فراموشم کند، از این همه هجرانُ بس

نظم نوشته ایی به تاریخ 17 تیرماه 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 19
  • خرداد

تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

فرزند خاکمُ، ز خاک برخاسته، بر خاک نشسته ام!    زین خاک برخیزم! همان، دیدار یارم می رسد

آن روز هم با اشک خود، در هم کِشم من چشم را،    خیسش کنم این خاک را، دیدار یارم می رسد

اندوهگینم من بدو، وین هجر طولانی ز او           چون گاه وصلش در رسد، دیدار یارم می رسد

اسرار این تنهایی اش، بسته هزاران سال، چشم       بر ما فقیران درش، کی یار از در می رسد؟!

او کیمیای دلِ ماست، ما کشته در فقر و سکوت     او غرق تنهایی به خود، عشقش به ما کی می رسد؟!

دردم فزون شد زین سخن، چون درد را من میکشم،    گو کی بدین درد جگر، درمان دردم می رسد؟!

بسته چنان او چشم خود، پایم در این محراب خون،    بر گو که کی ما را در این، لُجه یاری می رسد؟

معتاد گشتم من بدو، دردش بُوَد درمان من،    ‎  معتاد به دردی این چنین، درمان نخواهم، دَر رَسَد!

او چه رَسَد، چه نَرسد، بر خاک این درگاه او،          چشمم به دروازه بُوَد، تا یار هم از در رسد

ما را در این دریای غم، کردی رها، ای خوشصَنم!       برخیز و تاری ساز کن، تا یار هم از در رسد

مست شراب باده ایی، کو داد در روز ازل،       مستی برفت از یاد من، این یار کی از در رسد؟!

درمان نمی گردد دلم، بس کن تو ای دل شکوه ات،     شکوه نمی آرد صَنم، تا یار خود از در رسد

این درد و این درمان من، این شکوه و این جان من،     گردد فدا در آن دمی، که یار از دَر، دَر رسد

من آشیان خویش را، کردم بلند بر اوج غم،       این آسمان ابری ام، بی بارش است، تا او رَسَد

یارا بلندم کرده ایی، در اوج غم جا داده ایی،    این انتظار دیدنت، این لحظه را گو کی رسد

بی آشیانم من کنون، وامانده در غم، غرق او   در انتظارت من شدم، دیوانه ی این "کی رسد"

شد "کی رسد" محراب من، محراب نا فرجام من،      فرجام خواهم زین سبب، فرجام ما، گو کی رسد؟!

آیا دِلی مانده ست به تو؟ فرجام خواهان تو را،        بستند به چوب بندگی، ایندم بگو، آزادیم کی در رسد؟!

حلاجِ تو بر دار شد، عین القضاتت سوختند،       ابن مقفع در تنور، می گفت یارم کی رسد

فریاد خواهم که کشم، اندر دلِ دریاییِ غم       دریا شده مقهور من، ساحل بگو، کی در رسد

این دادخواهی تا به کی، گردد قرین با آه من،      برگو کین دادخواه، یا یار، از دَر کی رسد؟

شور شررها من زدم، بر این دَرُ دروازه ات    شور و شراری رو نشد، شور و شرارت کی رسد؟!

آتش زدم بر خوان غم، کین خوان مرا در خود گرفت،     اکنون بسوختم من در آن، درمان ما، گو کی رسد؟!

بر من نباشد خوان غم، غم را نباشد با دلم،       همراز گشتم با همان، اَسرار یاری، در رسد

این چشمه های غم کنون، اندر دلم آتش گشود       تا ذکر یاری را کنم، کو هم، از در می رسد

چشمم شده ثابت بدو، اندر افق در جستجو      شاید بیابم من دَری، کو زان دَر، از دَر رسد

او چشمه ها در من گشود، چشمم گرفتارست بدو      تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

من کور گشتم زین سبق، در انتظارش خوبُ بد      درمان نشد دردم به این، کو یار ما، کی در رسد؟!

نظم نوشته ایی به تاریخ 18 خرداد 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 13
  • خرداد

کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد

 

صدایت گُم شدست انگار، میان این همه فریاد

گُمت کردم میان این همه غوغا، میان این همه بیداد

 

نگارا! دست بردار از جدایی ها، وزین غوغا برای هیچ

که گم گردم میان هیچ، تو را، در این همه بیداد

 

کِشم دست از تو و، این دوری و، وین تاری اضداد

میان صد هزاران ضد، شدم سَرگرد و واله، زین همه بیداد

 

نگارا! دست بردار از دلم، تا من شَوَم آسوده، زین رفتن

نمی خواهم که رفتن، با تو باشم، باز زین هم داد

 

بدین داد و دَهِش من خسته گشتم، درین شب های طولانی

کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد

 

نگار من! خلاصم کن، وگرنه باز گردانم بدان خرداد

که من نیز همچنان، فریاد خواهم داشت، زین بیداد

 

علف های بیابانم، درختانُ همه حیوان، کشند فریاد زین بیداد

کشند فریاد زین دوری، وزین غیبت، وین اظهارِ بیداد

 

هزاران نسل از ما گشته اند قربانیِ، این دادُ، وین بیداد

کجایی تو؟! اگر هستی جوابی ده، که بر این غیبتت فریاد

 

نگار من! به زیبایی تو را می بینمت، بر کرسی ات بر داد

ولی چون نام تو آید، مهیا می شوند، دیوانه های عاشقِ بیداد

 

نگار من! رُخت زیباست، جهانِ خلقتت زیباتر از هر خلقت زیبا

ولی چون نام و یارانت رسند از راه، اَمان آید فراخ از آسمان، بیداد

 

بکش کُلُون، ببند دروازه ات را، زین همه بیداد خُسبیده، برین بیداد

ببند دروازه ی نامت، به روی هر چه بنوشتند بر بیداد

 

بُکُن نامت مهیا از برای مهر، یا آیین مهری ورزیُ داد

بِکِش مهر بِطالت بر هر آنچه گشته از نامت، بر بیداد

 

تویی قادر، تویی آن خالق دادگستر بر بستر بیداد

ولیکن غایبی تو، بر این صحنه، بر این آوردگاهِ داد

 

در این غیبت، در این صبر و سکوت و، وآن خروج از دید

به نامت فتنه ها کردند، نوشتند و بدادند دادها، بر باد

 

تو را من در سکوتی دهشت انگیز، می بینم،

تو را می بینمت من، در قعودی تند، برین بیداد

 

قیامی کن، یا که راست کن تو قامتت، بر داد

که بر دیدار این قامت، شود بیداد هم بر داد

 نظم نوشته ایی در تاریخ 10 خرداد 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 07
  • خرداد

مستم به دزدیده نگاهی، در انتظار نگاهت

قهرم به دیدن رویت، نگاه نتوانم کرد،       مستم به دزدیده نگاهی، در انتظار نگاهت

کنون که لب بسته ایی، تو در روزه ی سکوت   منم که ناله زنانم، به انتظار نگاهت

می خوانمت به عشق، در صبحدم هر وعده ی دیدار     نیایدم به نظر، گوشه نگاهی به داد، ز بیداد نگاهت

این روزها به سان آتشفشان شدم گاهی      به هر جرقه ایی شعله کشمُ، سوزان ز آرزوی نگاهت

شاید که بر سبیل نافهمی از تو است،   گشتم نگاهبان، به انتظار نا بوده، و یا نیست، نگاهت

خواهم که گم شوم در غبار باد های وزنده،      فراموشت کنم و گم شوم از محدوده ی نگاهت

خوشا بحال گم کرده های راه و چاهِ چشم های سیاهت،    هرگز نه به دنبال تو، و نه به انتظار نگاهت

بَدا به حال ما که کشیدیم، سرمه عشقت به چشمِ خود،    کنون شده خشک چشم ما، در انتظار نگاهت

سروده در تاریخ 7 خرداد 1398

       

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • خرداد

جهان شده مستش، تو در خم کفرُ ایمانی کنون

کفر و ایمانت مرا، نی، خلق را بر باد داد        نی به ایمان، نی به کفرت، نیست دست آویزم کنون

هر دو را چون آتشی بر جان مخلوقت زدند          نی خمارم، نی که مست از جام می گردم کنون

کافر و مومن شدیم و، بر تفرق بین ما                             جار کردند و زدند و کشتند، از ما تا کنون  

تحفه اییست این، تا که کار ما به نااهلان شود،     در نبودت، آتشیست این، بر جان مخلوقت کنون

حرمتی بر جان مخلوقت نماند از این حریف         ترک واژه کن خدایا! رَستَم از این کفر و ایمانت کنون

راهیم من، بر دریای جوشانُ خروشانِ رُخت،            کفر و ایمان را چه حاصل، راهیم من، این کنون

زورقی خواهم، گذرکن، زین دل مواج و طوفان زای این،

کفر و ایمان وا نهاده، چشم اندر چشمِ یارم من کنون

کاش نی کفرُ ، نه ایمانی را به جانم می زدند،            جرعه ایی می داده ما را، در لبِ جامی کنون

کن فراموشم بدین کفر و، زین ایمان سست              غرقه خواهم جان و دل، در پیش آن یارم کنون

بی صدا، خاموش باش و، از ذکر ایمانت گذر                       بگذر از این قافله، تا حاصل، دیدار چون

بوق و کرنای آن ایمان کناری نِه که من،                     گشته ام کافر به ایمانت، رو به دیدارم کنون

جمله مخلوق از جمادُ، طاغیُ، ساقی کنون         ذکر او در قلب خود دارندُ تو، مسحور ایمانت کنون

داغ این کفر و ایمان، تو زدی بر صورت مخلوق او

جمع کن این کفرُ ایمانت، بس کن این، لابه کنون

بس که آتش می کشی مخلوق را در کفر و ایمانت چند،         ترسم آخر او شَوَد مقهور ایمانت کنون

او نباشد حاضر اندر این بلا دشتِ جنون                          عاقلی کن، واگذار ایمان و کفر، بر او کنون

خود مهیا می کند اسباب ایمان در دلم،                    ساقی این دل، میُ جام شراب است او کنون

کفر و ایمانت بِبُرد، زین دل هوای عاشقی،                   جمع کن این دام را، آزاد دل، خواهم کنون

کنون که تو غرق گشته ایی به دام ایمانت

منم به کفر او شده ام غرق، جام در دستم کنون

تو نیز بگذار دام ایمانت به کُنج گنجه ایی،                         محکمی قفلی بزن بر دامِ ایمانت کنون

خلاص کن جمله خلایق، زین محکمه ی ظلم       بردار قید کفر و ایمان، نشین تو بر لب جامت کنون

تو نیز جا خوش کن، بر لب جامِ میِ عشق یار     که سفره ی خشم و خروشت، فراری داد خلق کنون

بیا و آشتی کن تو با یار من کز ره عشق                جهان شده مستش، تو در خَم کفرُ ایمانی کنون

سروده شده در تاریخ 31 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • ارديبهشت

تنهایی برای ماست، برایت نیست تنهایی

 

منم تنها، تویی تنها، غریب کنج تنهایی

ولی چشمم به چشمت را، ز تنهایی تلاقی نیست

 

نمی دانم، ز خود آگاه شدم، که من تنهایِ تنهایم

ولی تو، با همه این حُسنُ زیبایی، که تنها نیست؟!

 

گرت تنها بودی، چشمم، تلاقی می نمود، تنهایی ات را

گمانم ره به بیراهه زدم، تنهایی تو را نیست

 

سکوتی وهم انگیز و عظیمی، گرفته جانِ دنیایم،

و تو وندر سکوتم، در سکوتی، این سکوت، غوغا نیست؟!

 

منم در وهم تنهایی، منم در اوج بی سامانیِ آدم

تو را من نمی دانم، که در اوج، سامانی نیست؟!

 

نشسته بر سریر قدرت آفاق، و انفس در کمند تو،

و من را در کویر بی کسی، برگو، فریادرس نیست؟!

 

تو تنهایی که اینک هفت اقلیم جهان گردت سرود عشق می خوانند؟!

گرت تنهایی ات این است، کین را نیست تنهایی، نیست

 

به ساز دل، کنون زن نقب، بر این دل، که تنهایی ببینی چند

که ساقی را کنار موج می، تنها نبود و نیست

 

تو از می نوشُ و ساقی باش و در ساغر بریز این می

که شرط دلبری را ساقیِ عاشق، بداند، نیست؟!

 

کنون خوش باشُ با تنهایی ات، دمسازِ با جامت

برایت نیست تنهایی، و تنهایی برای ما سزاوارست

 

 

مستی که آیدم، تو بازپس می زنی مرا


می خوانیم به پیشُ، و پس می زنی مرا ‎

در دامگه عشق، تو پس می زنی مرا

گاهی نوازیُ، گاهی به پس زنی ‎

گاهی به دل نشینیُ، گاهی برون زنی مرا

بشکن تو این جامُ، بریز می به من‎

مستی فزاید از این می، که خوش می زنی مرا

مستی حرام کرده اند، تا عاشقت شوم‎

مستی که آیدم، تو بازپس می زنی مرا

 

دادی ستانُ گذر کن، تو زین دادزنی

 

در جام تو را دیدمُ فریاد کشیدمی ‎

کین جرم من نبود، تو دیدمُ، باز تو فریاد می زنی

ای فر ایزدی ، ای جام خوشسخن ‎

برگو سخن تو از آن دم، که فریاد می زنی

بر عام تو گفتی تا که سجده کنند‎

بر من، بر این جام، که فریاد می زنی‎

زین نقطه من به اوج رسیدم، آن دمی، ‎

رفتی و بر خلقت خود، آفرین زدی

 ‎

حالم رها کرده ایی، در این موج خونفشان‎

هر دم شوم مست، تو به من داد می زنی

گویی حرام باشد این مستی ات به عشق ‎

عشقی که تو در جام دلم، داد می زدی

برگیر طوق غم، تو زین دلِ حزین ‎

کین غصه را، به قصه خود داد می زدی‎

 

من جنبش دل تو را هر دم که حس کنم ‎

آنگاست که تو نیز بر داغِ دلم، فاش داغ می زنی

فریاد من به اوج رسید، زین داغ عشق تو،‎

حالم به خنده و گریه، بدین دام می زنی

 ‎

تقصیر مکن تو بر دلِ من کین چنین شود ‎

‎این دل کنون به دادگه توست، که داد می زنی

ساقی شدیُ، و ساغر به دست چون، ‎

ساقی که به می مجهزُ، هِی داد می زنی؟!

بریز تو جامی، زان می خوشخرام عشق ‎

برگیر طوق غمُ، و بس کن این دادزنی

فریاد بی کسی ام رفت ز آقاق بلند‎

بس کن تو ظلمُ، ختم زَن، تو بر این دادزنی

دادی نشان، بده از راه عشق کنون ‎

بردار داغ بیدادُ، کم کن تو دادزنی‎

 

خسته شدم زین همه بیداد و داد تو‎

دادی سِتانُ گذر کن، تو زین دادزنی

 

سروده شده در 28 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 15
  • ارديبهشت

بهترین تحفه دوران، بود این مرگ کنون 

کاش می شد با تو بی پرده دمی گفت سخن،      سخن از دل، سخن از دلدادگی، یا از خشم 

سخن از رنجش دوران، سخن از خاری در چشم     می شود گفت بکوه، وز صخره شنید، آهِ چشم 

کاش می شد دل سپرد بکوه، که تو را گیرد دست    دهدت جامیُ شرابی، و باز ستاند، از خشم 

طعمه دیو و دَدانَت بُکند در دشت،      و نماند ز تو نی پوستُ استخوانُ، نی چشم 

بهترین تحفه دوران، بود این مرگ کنون،    مرگی که نماند نشانی ز تو، و دور از چشم 

سال ها چرخ زدم، طواف کردم، خانه ایی    نی نوایی خاست ز خانه، نه گوشیُ، نه چشم 

گرد این دروازه گشتم، هزار بار صدا زدم     نشنیدم صداییُ، نوایی، یا که در گوشه ی درزی، یک چشم 

من بدین قبر خالی از میتُ مرده     ناله ها بس زدم، و در پسش، خونین چشم 

من نفهمیدم که آیا کسی نبود در آن خانه،   یا که بودُ، بست گوشُ، بر ما چشم 

شرح نوا، وین کام تشنه را بردم، بدو      بیدادگاهی بودُ، ندیدم خونین چشم 

حالم، بکدام خانه کنم رو، من زین پی     که باز نگردد این دل بی نوا، خونین چشم 

کجاست حنجره ایی، یا که صدایی ز دوست    که گیرد از ما دست، و پاک کند خون از چشم 

سروده شده در تاریخ 14 اردیبهشت 1398 

 

کین باده میان کمانِ لب و جامست، که جان دارد 

منعم مکن ز بوسیدنِ لبِ جام     که نوشین لبش، نوش و نیش درهم دارد 

کمال نکته سنجی ز دیده باید جست    ز گوشه های لب نوشین یار، که مستی دارد 

نوش و نیش را نباید که به دیده کشید      که دیده در کمان ابروی اوست، که جان دارد 

برو تو خود گم کن، در صفای یاد کمان،     کین باده میان کمان لب و جامست، که جان دارد 

چون که من دیدم، نقش رخ او را در جام    جام و باده بفراموشی رفت، کین جای کام دارد 

برگیر تو کام زین نوش و نیش در این هنگامه   هنگامه وصال است، و ساقیست که جام دارد 

سروده شده در تاریخ 9 اردیبهشت 1398 

  

  کردم حکایت مو به مو، شرح رخش در جام او

بانک طرب بر باده زن، زین جام و زین ساقی کنون      کین جام وین ساقیست که، دارد دوام از او

کردم حکایت مو به مو، شرح رخش در جام او     نیشی ستان و نوش کن، از ساقی خوشکام او 

هر دم زنم سودای او، در جام و در می چون شدم      فرهاد کوه کن می شوم، زین عشق و زین سودای او 

عدل است این جام خوشش، اندر سبو کافر کُشَش   بردار جام و زن به تن، زیرا که مستی نیز از او 

هر دم زبانه می کشد، فریاد عشق از کوی او     برخیز و تار دلبری بر زن تو بر تنبور او 

ای مست دریای غمش، مستی فزون شد از حدش      حد را نگه دار زین سبب، جانم برون شد، های از او 

سروده شده در تاریخ 9 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 03
  • ارديبهشت

نظم نوشته هایی چند، باز مانده از سروده های فروردین ماه 1398، روزهایی خاطره انگیز و به یاد ماندنی، مملو از غم های بزرگ و شادی های طرب انگیز، در پس نعمتِ بارش های فراوان و باور نکردنی، غم سیل و... که عده ایی از ما را با خود برد و... :

 

این قصه را به غصه نوشتند    

ای تند باد خزان عشق     بتاز بر تن رنجور ما کنون

این قصه را به غصه نوشتند     دوباره نویس تو شرح عشق کنون

من پاکنویس ز تو خواهم، زین چرک نویس ها،     دگر بار نویس شرح این فراق، تو کنون

خواهم که پاک کنی چهره ها ز زخم،    بر تاختنی تند، به تندباد غم کنون

سروده شده در تاریخ 29  فروردین 1398

 

چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است    
خفاش شدیم و ز نور هم گریزانیم     از هر پنجره و روزنه ایی هم در آزاریم

فرارییم ز نور و روشنی و دیدن،      ز دیدن و فهمیدن و عقل، هم بیزاریم‎

چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است     از نور هم، و روشنی اش هم گریزان و بیزاریم‎

ترسم که این عادت بد، خُلق من شود    کین گونه که از هر چه نور و روشنی است، بیزاریم

گر آفتاب بتابد به روی زرد و سیاه من    گویم نتاب کز سپیدی رخ تو هم بیزاریم‎

این است عاقبت گود نشینی به غارها   ماندیم و خوشیم چونکه زیر هزار خرواریم

بیزار گشته ایم ز نور و ز انوار روشنش    از بس که در دل تاریکی، شب بیداریم

در ازدحام این همه تاریکیِ شبگون   ما هم شدیم همگام شب، ز خود هم بیزاریم

ما خفتگان بدین شب تاریک و ظلمتیم      انداخته ایم خود را به تاریکی، و باز رهواریم

سروده شده در دو شنبه, 19 فروردین ۱۳۹۸

 

دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست

شاید شود نصیب از انبان لایزال      لب گونه ایی که نشانی ز عشق، در اوست

مُهری زند ز عشق، باز بر لبان من    مهری کز عشق تو، موج ها در اوست

خاموش کند آتشفشان دردهایم، به دمی     دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین 1398

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • فروردين

 کین شکوه ما را ز هزار وصل، خوشتر است

بگذار و بگذر ای نسیم سحر، زین خفته بر مزار  [1]     نه پیامی ببر، نه بیار، که ما را به غم خوش است

غلتیدگان بر غم دوران، با غم و درد شدند قرین،     نه عشرتی خواهند و نه ناز نگاهی، که غم خوش است

این سفره ی می و عشرت، تو جمع کن که نیست،     ما را نیازی به عشرت و می، کین غم خوش است

ای سر خوشان وصل روید از کنار و بر       کین هِجر خوشتر است، وین غم خوش است

ظلمش نکو می دارم و از مهر فراری ام،     چون او پسندد این، این ظلم هم خوش است

فریاد از دلم به هوا خواست، که ندانم، چه خواهد او،     اما همین بدانم که آنچه خواست او، خوش است

تسلیم گشته ام من به خواست و مدار او      این است ابتلای ما، که همین نیز خوش است

صبا تو نیاور از او هیچ نشانی، که نزد من،         او حاضرست و بی اعتنایی اش، باز هم خوش است

ما را به شِکوه فرو گذار و بگذر ازین،       کین شکوه هم ما را ز هزار وصل، خوش است

 

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت

خواهم که دل سپرم من بدین جام چند       لیکن سپردن دل، کار ما نبود و نیست

جامی سپرم دل، که زنده کند خلق عالمی       لیکن به عالمی جستم، نبود جام و نیست

هست این جام را، بی رحم ساقی ایی،    می ریزد و، ندهد جام، انگار نبود و نیست

ما تشنگان جام می از دست دلبریم،     دلبر کجاست؟! انگار هرگز نبود و نیست

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت      تا ما سراییم از می ایی که شاید نبود و نیست

فریادهای مستی ما آسمان شکن شدست     از آسمان انگار ندایی، هرگز نبود و نیست

من سردی و سکوتِ لبِ جام را چشیده ام      در این سکوت، انگار ساقی و می و جامی نبود و نیست

ساقی کجاست، می چه شد، جام را که برد        انگار نه ساقی، و نه می و نه جامی، نبود و نیست

در این خزان دل، که دل بُوَد رهسپارِ یار     یاری انگار در این راهِ پر غصه ام، نبود و نیست

من ضجه ها زدم به تابوت پر غمی          انگار بر این تابوت غم، مرده ایی نبود و نیست

گاهی صدایی، زمزمه ایی، خوانشی چند،      خواند مرا بخود، چون بنگرم، انگار ندایی نبود و نیست

این است دام و دل، که به بازی شده رقیق      در دامگهی که نه صیاد و نه صید، انگار نبود و نیست

صیاد خواهم که کند صیدِ دل به غم،     این غمکده را انگار نه صیاد بود و نیست

وامانده من کنون، بدین دام دلفریب،      گویید حزین [2] را، که صیاد انگار نبود و نیست

فریاد صید، نزد صیاد بی بهاست     صیاد که نه، صید دلی، انگار نبود و نیست

این است که شرحه شرحه شود این دل از فراق      کین صید به دام مُرد، و صیاد انگار نبود و نیست

 

 

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن

ساقیا جامی ز تو خواهم که تمام کند     شرح این غمکده دلُ وصال آید پس

می که نه، زهر می ایی، که حاصل    عالم دوری و، آید وصال ز پس

شرح این عشق که سال هاست سوخته است     جان عشاق بی وصال ز پس

می ایی که درمان کند تمام درد را    جانی که آید برون، و زندگی زاید پس

داری چنین می ایی تو به خمره، ای ساقی!     خلاص کند جان و، جانی خوش آید ز پس؟!!

دانم که داری تو به توبره ات هزار می ناب      درمان کند هزار درد و آید فلاح ز پس

لیکن نداند این دل دردناک من       اندوهناک شدم من و، هزار سوال ز پس

"ما را رها کنید در این رنج بی حساب"      زیرا نباشدم جوابی، از پس این سوال پس

فریاد خفته ایی است در پس این دلم کنون     بگذار بگذرد و نگوید این جواب ز پس

بگذار غریو غم کند غرق این دلم     فریاد بماند و بیداد و غم ز پس

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن      بگذار بمانیم در این غم و دیدار ز پس

دیدار نخواهم و وصلی از پی اش     ما را خوش است به غمِ دیدار و، غم ز پس

نظم نوشته هایی سروده شده

در تاریخ 29 فروردین 1398

 

[1] - این نظم نوشته، زمزمه ایی است در همراهی با این شعر حافظ بزرگ، که توسط استاد عزیز محمد رضا شجریان به زیبایی اجرا گردیده است.

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار         ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو       نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام     شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز      بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب      بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست     خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن     به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست      عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید     ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن      وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

[2] - حزین لاهیچی که می فرمایند :  ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد       صیاد رفته و صید در دام مانده باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 19
  • فروردين

‎ برون بیا تو ز پرده، خودی نشانم ده

کنار گذری می خواهم به خلوت دل     که دل را سزاوارِ گذر از دل است و بس

محتاج آن دلی شدم که زنده است به عشق   عشق است سرانجام، سزاوار این دل و بس

هیچم مپرس که دل را کجا نهم    من می نهم دل و رازم به دل، و بس

در خلوتم سخن عشق می کنم     با یار به خلوت دل، راز و نیازست و بس

این مستی و خماری و این جام و این لبم      تنها تلالویی میان رخ و جام دلبرست و بس

حکم است ما را که جام نهیم از پی جام      زیرا که جام ز یار است و، با دوام و بس

هر جام که نوشیده شد زان لب یار به گاه مستی     زان پس این یارست که سخن می کند ز ما و بس

زدم به جام، و جام به می شده خونین    کنون این جام، پر از خون دل ماست و بس

حکایت این جام و دلبری چون عطار      حکایت صبح عشق است و دیدار یار و بس

منم کنون ز پی عطار، بار کِشم     باری به سنگینی عشق و می و جام و یار و بس

فرو نهد هر مرد و زنی که زَنَد ره بدین سبب      این راه که نیست، چاهست به سان راه و بس

منم که بسان عطار گشته ام به چاه     من عاشقم بدین چاه ،که تنها راهست و بس

حکایت این عشق، راه است و چاه     چاهی میان راهی که باید گذشت، و بس

مرا به شهر عشق ره نداده اند کنون     گذر به راه عشق، رهیست که باید رفت، و بس

ره وصال رهیست که بی تو رفتن نشاید ما را       وصال تنها با تو شود حاصل به یار، و بس

کنون تو بگذر از این وادی بی وفایی خود      که در ره عشق وفا به یار باید و بس

منِ غریب بدین وادی شدم خراب      خراب تر مخواه که خراب هستم و بس

خراب روی خوشمثال تو گشته ام من،     کنون مرا به روی تو محتاج هست و بس

برون بیا تو ز پرده، خودی نشانم ده     که من به عشق دیدن روی تو گریانم و بس

سکوت می شکنم من به شب، جدایی را       سکوت این لب من ز خاری جداییست و بس

مرا به محکمه عشق مبر تو ای جانا     که این حکایت سنگین دوریست و بس

تو بشکن این سکوت و رنجِ دوری را     که دل شکستن شد هنر عاشقان و بس

کمانِ ابری خود باز، کمانِ لب بگشا      که من رها میان این دو کمانم، سرگردان و بس

تو ای بتِ زیبای بیمثال عشق من، برخیز   که این حزینِ رها ز تو، رخصت دیدار خواهد و بس

کنون که تو را رخصتی به دیدارم نیست      سماع کنان به گرد عشق باید رقصید و، بس

حقیقت رخ تو مسطور مانده است به دلم،      سماع و رقص من از نادیدن است، و بس

دمی به جام زنم لب، دمی ز می خورم جرعه    نمی شود که فراموش کنم رُخت را، بس

مرا بدین شعر و قافیه گم شد       هوای عشق تو، که جانم می دهد و بس

نوشم من آن جرعه عشق را که تو پرداخته ایی       ما را به بدین سان، پرداختِ دل رواست و بس

حکمی که از زلال عشق، فرو هِشته در دلم     من را روان به سوی جام یار می کند، و بس

حکایت غریبی است، ظلم بی حد یار      این ظلم را به جان خود خریدارم و بس

ما را به ظلم فرو کرده اند در مدار عشق،    عشقی خوش است، که بدین ظلم آغشته است و بس

بردار داغ ظلم، و بجایش نشان تو عشق   کین یار ظالمم، به من عاشق بود و بس

این بار را بدوش من افکند او ز ظلم     ظلمی چنین میان این همه ظلم، لازم است و بس

بخواب ای مه بِشکُفته در خیالم امشب،     ما را به دمی خیال تو درمان بوده و بس

بخواب و فراموش کن تو این بار که بر دوشم     نهادی و رفتی، و در خیالت ماندم و بس

کنون تو هستی و خواب و رهایی ام زین یار     که او سوی خویش رود، توراست خواب و من را بس

بخواب و نبین که ما را چیست در انبان    پر است از جدایی و فراموشی و غمست، و بس

گَرَم تو را راحتی به خواب و ندیدن غم هاست     بخواب که ما را خوش است، به یاد یار و بس

مبند بر من غمگین تو این دل شادت را    کین سلسله را، سهم یار رنج بود و بس

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از5

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر