SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (40)

  • 21
  • آذر

ای خوش ترین نگاه به من، ای نور تابناک

سلام بر تو ای آفتاب عالمتاب هر روزم         تابیدنت را عاشقم، به رخشیدنت مدهوش

با من بمان ای گل روشن ضمیرم، ای ماه     به نورت، سخت محتاجم و گرمایت مدهوش

غروبت را لطف می بینم، ناشی از عشق       طلوعت بهنگام صبحگاهان، مراست، زندگی بخش

هزاران سال اجدادم به لطفت مفتخر بودند  و اکنون شاملم من، و هم بسیار شادم، و هم خوش

ای خوش ترین نگاه به من، ای نور تابناک    آمدنت خوش است، و رفتنت خوشتر ز خوش

ما را پناه گرم خود گیر ای مامن دل های سرد       ای گرم ترین سلام، تو سرد ترین کلام مباش

ما را به دیدنت به صبح، امید می فزاید،     مرهمی باش بر دل های ناتوان و مستمند و ریش

صبحگاهان پرندگان بعشق تو سُرایند     غروب بر بال پرندگان، به هنگام بازگشت نیز ترانه باش

من مستمند نورم، و تو خود تمام نوری     ما را به نور خویش گرم ساز، و بسازِ مان بَشّاش

آنگاه که تو ز آسمان عشقم فرود آیی     دیگر ما را زندگی تمام است، و نبیند خوش

سروده شده در تاریخ 20 آذر 1397 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 18
  • آذر

این صبح، تا به کی طلوع نکند، در نگاه تو

من منتظر بهارم، و بهاری نیست مرا    ای بهار دل! کجاست نفسگاه سبز تو

من بی زمستان، بهار را می طلبم     ای صبح بی تبسم سردم، کجاست کام تو

صبرم تمام، عمرم به پایان رسید، از غم تو     ای رستخیز بهار، کجاست سبزباران، روی تو

گویا که سبزی، به چهره سرخ ما نیامده،      ای سرخ روی زیبا مثال من، آمدم در پی تو

ما را به صبح سبز بهاری، وعده می دهی      این صبح، تا به کی طلوع نکند، در نگاه تو

ما خوش خوشک سوی آخر، روانه ایم      ای برگ های زندگی، تا به کی، بی سبزی تو

من نرمی علف های بهاری را طالبم       نی زردی برگ های پاییزگون و سرد تو

رنگین کمان باران بهاری، چو شکل گرفت   آندم چشیده ام ز روی خوشِ سبزروی تو

زردی پاییز، و سبزی بهارت، همه خوشند     لیکن به حال سرد من دوا، سبز است روی تو

سبزم نما، و سبزی گلگون، چشان به چشم     زین شب، سیاهی و تاریکی، نیست روا به تو

سروده شده  18 آذر 1397

 

گازی به سیب سرخ لب

باید که گاز زد بر این سیب سرخ لب        گازی به بزرگی یک لقمه لذیذ، در دهان

ما را به لذت گازی، تو لب فرست       سرخین خصال سیب وشی، قالب دهان

ترد و تمیز و پر از آب و شهد      تا که شوم چون تو مست، با او در این دهان

ای صاحب دهان؛ و سیب و شراب و شهد     ده لذتی بدین حسن نکوفال، این کام، وین دهان

بوییده ام به صبح، سیب را به اصل و فرع      نیکو طعم، و نکو اصل و، خاص این دهان

سر می خورد به روی لبم عطر و بوی او      تا چانه به فریاد آید، و گیرد گاز در دهان

فریاد سیب به هوا رود، گوید چرا که من     گویم تویی فقط لایق این شان و این دهان

ما را عمری، به اسارت تو برده ایی     اکنون برو تو بر لبُ، این گزش دندان در این دهان

سروده شده  18 آذر 1397

 

ز شرش شعله ها می سوزد، هر دم در آتش

دلم در کوچه پس کوچه های شهر می گردد،      پی گمگشته ایی، سخت پرسان و شتابان، در گردش

زبان خاموش، اما دل پر از آشوب، پر از جوشش،     نمی دانم چرا در اندرونم، چون سیر و سرکه در چرخش

هوایی پاک می جویم، سخن روشن بسان آفتاب    که روشن باشد و خالی ز هر گونه شرر، شورش

ندایی، صحبتی، اندیشه ایی، آرام و بی غوغا     سروری، شادی ایی، و یا لبخند زیبایی، ز آرامش

به رغم آنچه من پیشوازش می رم اکنون    ولی او به دنبال شر و شرار و شهرت و شورش

خدایا وارد مخمصه ایی، درگاه سوزانی شدیم اکنون    که از شرش، شعله ها سوزد، هر دم در این آتش

سروده شده  18 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • آذر

دیدی که به بادی خزان شدیم

شقایق! لب بند و برو تو زین قلب بیخیال     که تو گریان ز رفتن، و من گریان به ماندنم

شقایق ای گل لطیف صبحگاه بهاری من    به رفتنت، کنون به کنارم، و من هم رفتنی شدم

خروش سهمگین رفتنت، مرا نیز رفتنی کرد،     نشسته ام به داغت، ای گل بی مثال بهاری ام

می روم تا که نشینم به داغ رفتن تو،     بهار شادی من! دیدی که به باد کوچکی خزان شدیم؟!‎

سروده شده در شنبه 14 مهر1397

بارش های این فصل، ما را زنده کرد، و باز "خداست که زنده می کند و می میراند"

عکس های ذیل در 16 آذر 1397 از دامنه کوه توچال هنگام طلوع خورشید گرفته شده است

تقدیم به همه زیبایی دوستان

Click to enlarge image IMG_6324.JPG

طلوع خورشید در نیمه آذر بعد از بارش

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • آذر

سر و تن وا نهادم، پشت درب عاشقی

چون پای نهادم، من بدین وادی عشق       سر و تن وا نهادم، پشت درب عاشقی

وادی عشق را نه جای پای باشد، و نه تن    دل تو بسپار و روان شو ز پی دلدار، در این عاشقی

روح خود بسپار، در مهد جمالش سیر کن   روح و دل با هم گرفتارش شدند، در عاشقی

اینک اکنون من شدم تنها و غمگین از فراق   روح و جانم غرقه گشتند، از این عاشقی

خوب رویان این چنین مستند، و مستت می کنند    مست ها، مستی نهادند، و شدند در عاشقی

سلطه می، خاصان را به زنجیرش کشد    خاصان دیوانه وار، مستند، در زنجیر عشق و عاشقی

می بنوشید و مست گردید زین استبداد او     مُستبد خواهم که استبداد ورزد، اندر عاشقی

می کُشد این می، و انسان را به آتش می کشد    آتشی خواهم مسلط، تا که سوزد عاشقی

عشق نیست این، آتش بُوَد بر جان عشق      می کِشد ما را به سوی عشق، اندر عاشقی

تحفه ایی خواهم که آوردن از این دریای عشق،     تحفه اش آتش بود، بی صبری، و سوز عاشقی

بی خانمانم من از این، دلدادگی های دلم      کاشانه ام بر باد رفت، زین فهم عشق و عاشقی

مدهوش لطف عشقم و، هرگز نیاسایم دمی      روح و روانم گشته اند، شیدا، اندر عاشقی

سروده شده در 9 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 08
  • آذر

کام گیرم من از این گل واژه ها 

در هوایت سخت مشق عشق، می کردم دمی      تا که دیدارت میسر گردد و واصل شوم

شور مستی، دل پرستی، عاشقی، دلداده گی     وصل بود، عشق بود، پرواز دل، تا که به تو حاصل شدم

شرح این لحظه برون است از توان واژه ها    تا که گوید شرح کامی را که رفت زان دم، شدم

خواهم اینک وام گیرم، کام گیرم من از این گل واژه ها   تا توانم گفت شرح عشق، زان غوغا شدم

تا که رفتم کام گیرم از لبت در خواب خوش       واژه ها همراهیم را وا نهادند و من، تنها شدم

بخت من را تو ببین، ای که تویی سلطان عشق     کام را، تلخی این جام را، آن دمی تنها شدم

من تقلا کردم و، کوشش به جهد و جد تمام    تا کنم زنده دوباره این دلم، آن دم که من شیدا شدم

شهد این شیدایی دل را دهم من شرح چون،     دل شود شیدا، دوباره زنده، و دل وا شدم

سروده شده در 5 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • آذر

یارا به می ناب، تو مهمان کن دل من

"ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد"     می که نه خونابه ایست این می، واندر جام ما

سرخ رویان صف کشیدند این دم اندر خانقه،         جام را پر از سیاهی می کنند، در کام ما

از که نالم یار! از تو، یا که از این سرخ گون،     جام رفت از دست من، تلخ است، اینک کام ما

جام داری، ساقی دلداده ایی، سرخین لبی      تا که پایان گیرد این تلخی، واندر کام ما

"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر"    گفتم ملول مباش، اگر کام تو نیز شد، چون کام ما

این شهر و جام، بهر کامجویی ما نافریده اند     گویا که آفریده، تا که کند تلخ، جام، و کام ما

ناله ام از تلخی این کام، وین جام، نیست       ناله ام از می بود، که نیست، واندر کام ما   

می طلب دارم، کنون از دستِ تو یارم برا      که برده ای دل و، دیده کند شیرین، کام ما

  یارا به می ناب، تو مهمان کن دل من،     دل چو شود مهمان تو، شیرین شود هم کام ما

پاییز دلم به خمره های تو نظر داشت کنون     تا به تدبیر تو پر می جام، و شیرین کام ما

اندر این شب های طولانی، که تار است و غمین     مشکین گیسوی نگار تو کند شیرین، کام ما

صبح امید دلم باز دمیده که توراست     جام پر می ز برای کامجویی است، اندر جام ما     

سروده شده در تاریخ 3 آذر 1397

Click to enlarge image Capture.PNG

سپیدی محض در میان سبزی برگ ها

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 03
  • آذر

دلم آشوب، آرامش و من، بسان جن و بسم الله است دایم

دلم باز در آشوب است و، بسان دیگ می جوشد      و من هم در تقلایم، بیابم علت این جوشش گهگاه، یا دایم

ولی نه علتی می یابم، از بهر این پیکار بی پایان     نه در دریای جوشانم، می یابم، خلاصی، یا رخصتی دایم

سکوت است، حمله ایی، ناگاه توقف، ایستادن    حریق است، سوزش است، و باز هم سکونی خوفناک، دایم

دلم پروانه وار گرد سوالی سخت می جنبد      کجایم من، چه هست در دل، تکانم می دهد دایم

و من هم باز در گردش، بریده راحت از جانم      که شاید، من بیابم، دلیل این هم بی تابی دایم

منم بی تاب، منم سرخورده از آغاز، وز انجام،     و غرقم من بدین دریا، و این حس غریب بی کسی دایم

و گاهی در پس گوشم، ترنم صحبتی در دل، که میگوید    "تو را من چشم در راهم"، تو را من حافظم دایم

ولی تا می روم تبریک گویم، این همه زیبایی او را   میان ول وله، آشوب و درد، باز او گم می شود، دایم

منم، و این همه آواز، که در جانم شده جاری        یکی فریاد می دارد، یک اندر سکوتی است، سخت دایم

نه من هم می توانم با سکوت آن بخُسبم دمی راحت   نه با آشوب این هم می توانم، آرام گیرم لحظه ایی، دایم

نبردی، صحنه ایی، مملو از غوغا و فریاد است     دلم آشوب، زبانم بند و پر لکنت، از این غوغا هست دایم

و اندر این همه ابری هوای قلب و روحم می کشد فریاد    نمی خواهم بدانم کیستم من وز کجایم، دایم

همین گفتن، دلم را لحظه ایی آرام می دارد    ولی آرامش و من، بسان "جن و بسم الله" است دایم

سروده شده در تاریخ 2 آذر 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • آذر

مواج موج

من موج بودم، موج در دریای عشق         موج سالاری نگون بخت و شریر و پر ز موج

اینک اکنون خشک چوبی گشته ام من زین خزان        روی آبم خسته از موجم و این دریای موج

بس که بالا و پایین گشته ام، من بارها       اینک از غم گشته پشتم موج، از موّاجِ موج

سرخ رویم گشته از سرما، کنون بی رنگ چون       موج سردی که خروشان می شود، آوار موج

ناله ها کردم من از این بخت ناهمگون خود       بخت نه، بلکه این نابخت یارم، موج موج

راوی ام من بدین دریای مواجِ دلم،       گوییا آید و رفتن بود، این هم کار موج

من نخواهم آمدن، رفتن بدین دلواپسی،     از کجا آیم، کجا راهی شود، این بار موج

یارب این رفتن چه باشد، آمدن بهر چه بود،     رفتن است و آمدن گردیده، اینجا کار موج

این چه تفریح است یارب، تو نوشتی بهر ما       آمدن، بودن، و آخر رفتن غمبارِ موج

سست گشتم چون که دیدم آخرین امواج موج    موج است ای خدا؟! اینگونه بی رخسار موج

زرد شد، رویِ سبزِ دلبرین، موج نخست     آخرین فریاد باشد، ای خدایا تو برس، فریاد موج

دیده اش اینک به ساحل خرده است، و شد خراب     حال موج، از دیدن و فریاد نافرجام موج

ناله ها، این می کند، موجی است بر سامان دلم،     تو که بی سامان بودی، از چه شدی مواج موج

من ندانم کی رضایت داده ام، تا که شوم مواج موج     شد دلم ریش از همه، پیدا و ناپیدای موج

سرخی رخساره ام با دیدنت، گردیده زرد     اینک اندر ساحلم، لیکن نیم مواج موج

 سروده شده در تاریخ  30  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • آبان

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، بر جشن انسان شدن انسان

جنگ ای معرکه، ای واقعه ی خونبار    ای آوردگاه خون، و جان ستاندنِ انسان

برو تو ز کوچه های شهر ما، رخت ببند    که این وادی بسیار آلوده است، بخونِ انسان

شهرهامان مکرر ز خون شده رنگین    خانه هامان مکرر پر ز غم، از عزای انسان

دست بردار ز شهر و کاشانه ی خراب ما،      برو تو تابوت مساز، اینقدر برای انسان

خدا همه را، برای زندگی آورده است    برو تو ماشه مرگ مکش، چنین برای انسان

چقدر جیب که پر کردی از طلا و نقره     برو تو دست بردار، کنون ز جانِ انسان

چه گورها که به خون آلوده است، کنون     هکتار، هکتار خفته اند، در آن انسان

کجاست منجی، کجاست درک حضور      که تا کند آزاد، ز آوازِ مرگ این انسان

چشم ها به آسمان شده سپید، از پی او       برو تو چشم، به عقل دار، و کن خود انسان

حکایت، حکایت مرگ است و آتش و شرر    که افتاده هم بر جان، و هم خرمنِ انسان

سرود مرگ می سرایند این جنگ سالاران     بدین وادی خون چگانِ، مرگ و نیستی انسان

همه به نام من، به کام خود، جنگ سروده اند       سرود مرگ و نبرد در جهانِ غمبار انسان

الا سرود صلح و دوستی! کجاست آشوب نوای تو       که گم شدی چنین، در هیاهوی مرگ و نیستی انسان

مرا به جنگ می خوانند، دمادم، به هر سحری   سحر که نه، صبح بی ثمر نبردِ انسان با انسان

حکایت جنگ است، و خون است، و نبرد      شه نامه اییست، برای چه؟ برای نابودی انسان؟!

برو تو ای شه شبگرد، و شب نشین شب     پلاس نکبت جنگ، جمع می کن تو از مزارِ انسان

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار،       نه بر مزار کَسانم، که بر صحنه جشنِ انسان شدن انسان

سرود سرکش مرگ است و نیستی است این،    حکایت این دیو جاه طلب و خون ریز این انسان

سروده شده در تاریخ 27 آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • آبان

جام و می سرخ و مستی جام

تنها چو شدی یار به مدد می آید     با من است او، حتی به هوشیاری و مستی ام

دلتنگی تو مکن دل، که یار نیز دلتنگ من است   یارا! بی تو، دلتنگی شده باز مددکار دلم

دیده بیدار کن و یار به آغوشت کَش     دیده بیدار و، دل افکار و، هوایی است سخنم

گم گشته کوی تو، به بی آغوشی     شده اندر قدم مور و ملخ، گم کارم

رخ تو بنما که در این عهد بی عهدی ها        سوخت یار و، افکار و، همه اسرارم

قطره قطره می رسد از جام نابت می، ببین        ناب جامی ده، تا که پروازی کند، افکارم

من به جان آمدم از این هم بد عهدی ها،      تو به لطف ده مرا مست می ایی، پر کارم

صبح امید رسد، دانم که نیست آن دور،     تو به صبحم گذری کن و ببین، شب احوالم

درد عاشق نبود درد، که این درمان است،      درد روزیست که نباشد دردی در جانم

نهان کن ای دل، دردهای جان کاهت         که جان به درد مرده نگردد، در جانم

نهان کن ای دل، تو درد، در پس دل      که دل بود بهترین نهانگاه دردهای پنهانم

رسیده صبح دل انگیز وصل، می دانی؟      همان دمی که درد زد فشار محکمی، بر جانم

دوای عشق درد است، دردی جانکاه،       که می کشی تو مرا، به وادی عشقِ جانکاهم

دستی اگر بر آتش عشق داری، گو      که عشق درد است، و ناکامی در پس کام

کام اگر خواهی برو زین وادی محزون عشق،      که عشق و عاشق و معشوق، همه نافرجام

فرجام خوش عشق بود نا فرجامی    فرجام کجا طلبی، زین بحر بزرگ نا فرجام؟

من خشک رود های عاشقی دیده ام بسیار   ناکام مگو، که بوده اند کام دیده گانِ جام

جانت برون کش ز وادی نامحرمان حُسن       حسن است که جام دارد، و برآرد کام

بیار پیاله و پر کن ز حسن یار، این دم      که یار رو نمود بر این انجمن، کنون انجام

انجام من مبین، که چنین حزن می دهد تو را      یار است و می دهد جام در فرجام

دستی فشان ز رخ انورین گل یاست       یاس است، و سنبل است، و جهان، شود بر کام

کامی نخواستیم ما ز کام گاه حضرت دوست،     خواهم که در این کامگه عشق، همچنان ناکام

ببند آغوش خود ای یار که در خارج از آن،     جستم، و یافتم وصال تو ای دلبرین نگار پر آلام

بس شورش است در دلم، زین هوای پر دردم   اما شرر نمی کند به پا، در این هوای پر آلام

از تاکِ قدِ تو ای دلبرین یار هم سخنم     شتافته ام من به آسمان و بر این بام

آویختم و رفتم به اوج، تا دل دریا     کجاست دل دریایی، تا کند در وصالت، غرقم

دل دل مکن تو به وصل یارِ بی صبرت،       که صبر خجل ماند، از این آغاز و زین انجام

دلم به داغ دلت نشسته است، کنون       کجاست نوحه سرایی که سر دهد، سرود گام

من گام ها زده ام، بدین شوره زار طلب      جز عشق ندیدم، پایمردی محکم و همگام

سودا مکن تو عشق را در این بازار مکاره         که عشق نیست، مطاعی مفت در این ایام

دروازه ببند بر دل خود، تا نیاید یار       به گاه آمدنش هم، شاید دلت شود ناکام

ناکام که نه، کام است این ناکامی     در پای یار ریختن است، بخت، جان و ایام

داری سخنی، ز نو تو آغاز بکن،      کین یار سخن بسیار کند، در دام

کنون که شدی رهزن دل، عاشق! تو بدان     این یار را سخن بسیار باشد، در جام

قربان آن دلی که در جام، جوید شهد،       شهد است کنون که ریخته ام من در جام

رندان کجایند، و حافظ کو، تا ز شش گوشه دلش،     ریزد عشق بر شش جهت، عاشق را جام

هر جام را با عشق کردند قرین، این عشاق      همره نموده اند، نیشتر و یار دلبرین و جام

قوّت مجوی تو از لب جام می، عزیز دلم       شیرین لب است، و شیرین کُش است، این جام

آن جام که تو می جویی، از این لب جوی     جاری شده است در دل تو، و اینک بر جام

بنوش و طرب گیر از لعل لبش ای یار         که کشته ها تو ببینی، هزار هزار بر لب جام

کشته که نه، زنده شدند، یاران بر این منوال    نحو است عشق و عاشقی، جام و این فرجام

بمیر و بمیران تو عشق را بر لب جام      جام است، و نوشیدن است، و این فرجام

رقصیده اند هزار عاشق لیلی صفت، بر لب جام      جام است و، رقص و سماع می طلبد، این جام

تو نیز می طلب میکن، و جام بخواه      که جام را می طلبد یار، پی در پی در پس ایام

جامی است که باید نوشید و پس داد به یار      یاری است که مرصاد دارد، در پس ایام

من هم نشسته ام، به کمینش تا که کنم      مرصاد او به رقصی شگرف، بر لب جام

مرصاد او نباشد جفایی جز عشق ورزیدن       که عشق پهنه مرصاد را کند بر جام

جامی پر از عشق و عاشقی است این جام،      جامی بکش به لب، که این بود انجام

خواهی که جامی دهم تو را زین جام؟       جام است و جام، که پی در پی دهد، ایام

ایام خوش عشق ورزیدن است کنون،       جام است که از پی جام می دهد ایام

دریای واژه هاست که مرا غرق می کند،    در جامِ جامدار عشق، افتاده ام مدام‎

آغوش نرم و لطیف تو از می، شده فزون    من می نمی طلبم، فقط بمانم بر جام‎

جامم برفت از دست، در این دریای عاشقی    کنون تو باز کن آغوش، تا بیابم جام

نیش خندم مزن، تو بر این همه عشق،    عشق است، و جام، و می است و عاشقی بر جام

من فاش گشتم به تو عاشق در این زمان،     فرما بزن، تو بدین عشق و عاشق وین جام

تلخی کجاست، دیوانگی بود در جام      دیوانگی و عشق و عاشق، با همند به کام

آغوش وا کن تو بر این عاشق دیوانه و سخت     سخت است؟، بگیر تو از من، این جام

ور نه تو جام پر کن، که نوشیدن از من است،       نوشم پیاپی، من خجسته دل زین جام

می سرخ تو، سال هاست که دور ز دست من است،   کنون که یافته ام، هفت ساله است، بر جام

به عشق نوشم این جام می هفت ساله ات،       بده تو می ز جام خود، در این فرجام

دانی که چیست در دل عاشق در این مقال؟    عشق است، و دوری است، و صبر است و جام

می ات سرخ، و صورتت سرخ، و لب تو سرخ        من هم بودم مست، همیشه بر این سرخیِ جام

هر بار که خواستم بنوشم این سرخی         باده بریخت، و جام شکست، و باز من ماندم و جام

سروده در تاریخ 22  آبان 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از3

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"