سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (52)

  • 23
  • اسفند

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

چند بیتی به استقبال شعر زیبای عارف نامی ایران، بایزید بسطامی :

" من گوهر روحم که هویدا و نهانم       یک جلوه کنم قلب و دلت را بستانم
آن را که ببینم دل او لایق عشق است   رخ در رخ سلطان جهانش بنشانم"‎

قلب این یار غم اندیش، تو بردی و ندانی ‎

سالکان در پی این عیش، تو بردی و ندانی

کاروان ها همه در راه تو مردند، و تو باز نهانی ‎

کافران در پی تو، ره زده اند سخت، تو باز ندانی ‎

که چرا این همه سویت شده اند و، تو باز نهانی‎

بیم من می رود، زین همه فاش گویم، و تو باز ندانی ‎

که منم غرق به خود در پی تو، باز ندانی ‎

همه ی کون و مکان خسته ز جستن، و تو باز ندانی ‎

که چرا این همه آزرده، محتاج یک لحظه نگاهت، و ندانی ‎

تو ندانی؟ که منم خسته از این ظلم؟ که تو باز ندانی ‎

لحظه ایی، یکه نگاهی به توام حاجت، و تو باز نمانی‎

ره این برج بلند تو، به غایت دور، و تو باز ندانی ‎

همه عشاق به راهت بمردند و برفتند، تو باز نهانی‎

چاکران حلقه بدوش در میخانه تو، باز چه دانی ‎

که که ها مست تو اند، وز پی می، باز ندانی ‎

این ندانستن تو جان من افسرد، و تو باز نهانی ‎

کین عاشق تو گشت مداوا ز غم دوری تو، باز نهانی‎

ناخورده میی از غم، ریخت در این جام، و تو باز ندانی ‎

غم دوری شده درمان غمت، باز ندانی‎

حلقه ها زد به درت، نوبت عشق است، و تو در اینحال بمانی

که چرا دل شده شیدای نگاهت، و تو یک لحظه بدین چشم نمانی

رخ نما ای مه افکنده اقامت، بدین کنج نگاهم، که ندانی

دل ما گشته پر آشوب، ز آشوب خزان است، بازنمانی

فکر آن جام که آید ز برت بر لب من، چون که ندانی

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • اسفند

عشق را بی معرفت معنا مکن [1]

معرفت چیست، همانیست که تو در سر داری‎

معرفت وادی عشقی است که تو در ره داری‎ ‎

معرفت عشق است، جان است، که با دل عجینش داری‎

تاج عشقی است که از فهم، تو بر سر داری ‎‎

دمی از خلصه ی جامیست، که تو بر می داری ‎

جام خوش رنگ نگارین رخ اوست، که بر چشم داری‎

تاج و تخت و، شه و شاهنشی یار که بر دل داری‎ ‎

چشمکی، گوشه چشمیست، که از یار تو برجان داری‎

حلقه ایست یا که زنجیر، کزو، بر گردن داری‎

عشق در جان تو می لولد و، ترانه ایست که بر لب داری‎

این معرفتیست که از عشق، تو بر دل داری ‎

شاهد و ساقی و می، کامیست، که تو بر می داری‎

معرفت چیست، همان است که تو بر لب داری‎‎

معرفت، رخ سرخیست، که از یار تو بر چشم داری‎

معرفت حضرت جام است، که تو بر می داری ‎

معرفت جام می عشق، که نوشش داری‎

معرفت تکدانه گل ناز، که از عشق یار، تو بر لب داری‎‎

خسروان از پی اینند که تو داری و نداری‎

گشته ملک تواند، در پی آنند که در دل داری‎

[1] - شعری  از حضرت مولانا

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • بهمن

 دلم، وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست

توفان دلم هوای کوی عشق می کند        دیوانه ناشده، کوه و بیابانش آرزوست

او رستخیز ندیده، هوای بهار می کند       صبح بهار، ز پس رستخیز تابناکم آرزوست

نادیده وصل، تو را به نام صدایت می کند      وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست

معشوقِ غایت از نظر، ببین با دل چه می کند    نادیده روییست، که دیدنش عاشقان را آرزوست

نای کلام ناشینده اش، در گوش نجوا می کند    من هستم، و تو هستی، دیدار، هم آرزوست

عشقت مرا به محکمه ی خلق رسوا می کند     رسوایی ام به محکمه ی جانانم آرزوست

عشقم به گاه، چون نظری بر ما می کند       آن دیدن رخ، چشم و نظرش، در جانم آرزوست

ظلمش به حد رسید، ببین چه غوغا می کند    آن لیلیِ کاسه شکن، که به دیدارش صد آرزوست

بس حرف ها که در دلم، با تو نجوا می کند    وقتی رسد گاه لقا، بر ملا، بر دارم آرزوست

عین القضات در دل آتش، با تو راز می کند   اشراق را دیوارهای بلند زندان حلب، به لقایش آرزوست

هر کس در طمع دیدار، نظری سوی تو می کند     انگار معشوق، او را مبتلا به هزار خارش آروزست

حلاج رسید به لقایت، که چنین بانک اَنَ الحق می کند     او نیز در این راه، آتشی در پس گلستانش آرزوست

بین لیلی مرا، که آتش به جان و تن عشاق می کند بی تاب عاشقش را، تن و جانِ در آتش گرفتارش آرزوست

ما را به گاه وصل تو هردم، چشم دیوانه می کند     دیوانگی هم به گاه لقایت، در انتظار و در آرزوست

سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 13
  • بهمن

"ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست    جام می لعل، نوش کرد و بنشست

از دیدن و از گرفتن زلف چو شست    رویم همه چشم گشت، و چشمم همه دست" [1]

امواج دلم رو به طغیانی و مست    روحم شد اسیر زلفش، و او هم نیز مست

همراه شدم بموج، کنونم بی دست    غرقم به هر آنچه یارم گشت، بدست

بر ساحل عشق نشسته ام چشم بدست،      قلبم شده با یار قرین، او هم مست

پروازی خواهم به قلب یارم، که رَست      مستی ز سرم، ز همنشینی با مست

گیرم رُخِ تو، به چشم کِشم، این خوبست،       دستی نبود در آنحال، چشمم چون دست

دردانه ی روزگار مستی، ای هست!      هستی ز تو مست، همه در دست تواست

هر شانه زدم، بدان گیسوی تو دست    زد بر دل من، شرار غم زین دست، دست

ما را به نبود قرارِ دل گرفتاریست     صبح است همآندم، که یار، در آتش باریست

فریاد برآورد ز بیداد، چشم و دست      کین خانه غمبار را کسی، آیا هست؟

گر هست چرا پاسخی نیاید بر دست،   گر نیست این همه لطف باز، ز چه هست؟!

پیمانه ز خون زدیم زین دست بدست    دستی بفشان، اگر مرا صاحب هست

ره را تو نما به دلداده ی مست     ره چون ننمایی، همه زاریست و خَست

زین لذت زلف که تو دادی بدست      دل از دل ما رفت، و بر دل بنشست

پیمانه پیاپی بده، ای یار که هست      دل مست و روان از پی دلداری مست

هستی، و تو هستی را، چون دام بدست    دامی بدین زیبایی، نیست بی صاحب، هست؟

 صاحبِ چنگ تو باشی، همه خواهی چنگ بدست   چنگال گلوی صاحب چنگ، دریدست بدست

حق گویی و حق جویی و حق دانیست    آن چنگ که آواز تو را بُرد به دست  

هنگامه سختِ بِشکستن حق گویان است     بشنو تو نوای چنگِ بشکسته به دست

فریاد تظلم ز زمین و آسمانم برخاست     ای چنگ دلم، از تو هم نوایی برخاست؟

در خواب فرو رفتی، یا آنکه تویی هم مست؟    نای و نوازشی ز تو، و زین جام، آیا هست؟  

جامی تو ز لعل لبت بده، تو بدست     خون می چکد به خاک، زین هنگامه ی مست

با رفتن تو قبله ما هم برفت ز دست،       سجاده ما بر صنم و کفر شده است

بیهوده رها کردی، ما را تو بدین ابلیسدست     دستی بگیر، و باز رها کن، این دست

زلفی تو بده بدست این کافرِ مست،     بی زلف تو، کی کند رها من، این دست

گویا که رها نگردد این دست، بدست،    این دل که رها شود، یار همآید بر دست

رخساره شده گلگون، ز افسار مَنَت در دست    رخساره گلگونم، افسار شده در دست

گیر و تو برونم کَش، آتش شده ام زین مست     آتش تو بِکش در دل، گویا که گرفتی دست

آنگه که شدم شعله، خاکستر ز تنم برخاست   آندم شده ام آزاد، قالب تهی ام، زیندست

سوزنده دلی خواهم، بوریایی ز آتش در دست،   گل واژه توحیدست، خاکستر عین القضاتِ مست

سوزد، شراره زند توحید، در کلام آن خوشدست،     دستی بفشان برین آتش، ای یار رفته ام، ز دست

گویا که تو غایبی ازین صحنه، کجاست آندست     سوزنده آتشی است که سوزاند، زیندست

دستی که بلند می شود بر دست    دستی بود آیا، بالاتر زین دست؟

خاموش کند هر آنچه را که می سوزد زیندست      آیا دستی هست، که بالای دست آید، بدست؟

کجاست دست تو ای یار عنبرین دست، بدست     سوختند دستان آسمانیِ عین القضاتِ مست

برخیز بگیر دستش را، چون من در دست    تا زنده شود دوباره عشق زین دست بدست

سرای مرقد ما عاشقان پر است، زیندست     کجاست مرحمی، و یا کجاست دلبری، که گیرد دست

تو ای کیسوان بلند آتش سوزان، به گاه سوختنِ مست     دستی فشان و بسوزان عاشقانی زیندست

کجاست محکمه عشق، کجاست آن دستگیرِ دست    که گیرد دستِ عین القضات به گاه سوختن، بدست

بردی به اوج محبت، آنجا که هرگز نرسد دست،    دست ناکسانِ دست بریده، و شمع به دست [2]

کجاست مرحمی، که بر دل عین القضات گذارد دست     بدان شب تارِ همدان، که او شد به دار بست

دستی برون آر و نشان ده تو خود را ای شاهد مست!     آور دل عین القضات بدست، که هنگامه سوختن است

فَرّاش صبحِ دل انگیزِ قتلگاهِ چنگ بدست!     عین القضات رفت به تاراج خصمِ خصمدست

از بس که به آسمان برد تظلم با دست،      دل سوخت، و تن سوخت، و خصم کنون بوریا بدست [3]

نفت از کینه گرفته است بدست، این ابلیسدست     ابلیس هم کنون به تاراج، بکمک آمدست

بر دار شد، و تو را یافت، آندستِ دار به دست   ای بی دلان غمین، عین القضات رفت ز دست

حلاج وار، با دست بسته، بر دار زد، دست به دست   ای دست بلند صبح! کجاست تا که گیرد آندست

بر بوریایی از آتش بردند عین القضات مست      تا ابلیس دست در دست یار کند، دست بدست

عین القضات بر سر دستان یارِ نار و دار بدست،    رفت از همدان سوی دلدار، آنگه که خصم بُرد براو دست

یار و ابلیس بردند عین القضات را دست بدست    به صحنه دیدار و هنگامه لقای خود، دست اندر دست

یک زلف او به دست ابلیس بود بدست      زلفی دگر به دست یار، دست اندر دست

او را کشان کشان بردند تا لقای دوست    عین القضات رها شد در این شدنِ دست بدست

خاکسترش به باد دادند تا امتداد صبحِ مست      آید دلی که چنان رفته بود، در آن هنگامه ز دست؟

آمد خلیل به پیشواز عشقِ عین القضات مست    تا بوریای آتشین نشود سرد، زین نفسِ نِمُروددَست

باید که او به آتشین سخنی می شد اینگونه دست بدست    در روزگار جدایی، به عشق لقای یارِ زلف بدست

شمع وجود عین القضات بسوخت در آتش سخت    تا یار به دیدارش آید، با بوریای آتشناک بدست

این سرو بلند عشق سوخت در آتش آن ابلیسدست    تا دست به دست شود با یار خود دست اندر دست

کنون منِ عاشق هم شدم گرفتارش سخت       کجاست ابلیسدستی که کند با یار مرا دست بدست

سروده شده در تاریخ 12 بهمن 1397

 

    

[1] - می خواهم همنفس شوم با ابو معالی عبدالله بن محمد بن علی بن حسن بن علی میانجی همدانی، معروف به عین القضات همدانی، که در اوج جوانی عارف و حکیمی تام و تمام شد، و جان در راه عشق نهاد و این سرو بلند تفکر آزاد، در سن سی و سه سالگی شهید عشق و فهم خود شد، و بر بوریایی از آتش، رخ از ما بر کشید، تا همسفر باد شود، تا به همراه نسیم صبح شهادتش همسخن با فراش دل انگیز صبح گردد.

[2] - بدن عین القضات همدانی را سوراخ سوراخ کرده و در آن شمع نهاده و روشن کردند تا بسوزد، که این را "شمع آجین کردن" می گفتند

[3] - بدن عین القضات را پوست کندند و در بوریایی نفت آلود نهاده و آتش زدند و خاکسترش را به باد دادند تا هیچ از او باقی نماند، و پراکنده شود، غافل از این که او با عشق در آویخت و جاودانه شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • بهمن

ای رها شدگان در بند،

ای در بند ماندگان رهانما،

پشت دیوارهای دنیای بند بند ما،

آسمانی است از بی بندی ها،

فارغ از دنیای بندهای ما،

که گاه رنگ سرخ بر چربیدن پای می فشارد،

گاه سبزی خود را تحمیل می کند،

و یا گاه سیاهی بر رنگ های دیگر غلبه دارد،

روزگار سپیدی ها نیز از راه خواهد رسید،

بندها روزی خواهند گسست،

در چرخش بندشدگان و بند کنندگان،

بندکنندگان هم، گرفتار بند خواهند شد،

به حتم آنان نیز خود در بندند،

کاش روزی بندها را بردارند،

بی بند، زیبایی ها سرودنی ترند،

کاش روزی بندها را به بند کنند،

یا نه، کاش بندی نباشد، که به بند کشند،

رها در دنیای بی بند،

فقط در بند دل،

چه خوش است بند دلی در دلبندی

بندها را به بند دل بند، که بندی زیباست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • دی

 ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر 

ای طولانی ترین، یلدای بی قراری های شبانه ام      دراز شد، سیاهی طولانی ات ای شب

بی قرار و بی تابم، به سرگردانی های شبانه ام،      آن هم که گم شد در این سیاهی طولانی ات ای شب

گم گشته ام میان همه سیاهی ذهن مغشوشم     تو مرا دوباره باز یاب با نور ماه شبانه ات ای شب

ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر        صبحی نخواهم از تو، تا که هستم بی قرار به شب

سروده شده در 30  آذر 1397

 

امید ای آخرین تیر در ترکش ما    دریاب مرا که به داشتنت سخت محتاجم

امید ای کمان کشیده بر غم ها    پرتاب کن که به تیرت سخت محتاجم

17 آذر 1397

 

حکم است، حکم ما، که هر چه خواستیم آن بشود     جان است، جان شما، بدانچه خواستیم قربان بشود

ماییم که پرده دار غیب خداییم و بس   گوییم که آنچه خواهیم باید آن بشود

16 آذر 1397

 

ای صاحب چشم و ابروی کمان دار دلم     دلبر چو شدی، دلبر و دلدار برایم تو بمانی

من چشمه جوشان دلم، ای صبح امیدم     امید من ای چشمه جوشان خدایی، تو همانی

 

او ساخت، و به هزار چرا گرفتارم کرد   ‎ روزگارم گذشت با چراهایی که پاسخ نداشت

هی چرا کردم، باز هم چرا، و هی باز چرا    او پاسخی بدین چون و چراها، نبود و نداشت

29 آذر 1397

 

یاد یاران کُشته ما را در فراق روی شان    یادشان جاری کند اشک بر رخسار ما   ‎

ابرهای یادشان چون رخ نمایند در دلم     آسمان قلب من ابری شود، اشکی بر رخسار ما‎‎

10 آذر 1397

 

سپرده ام خود را به موج، موجی که         انسان را با خود به قعر نیستی می برد

سرمایه ی عمر ما گرفته و پیش می راند      کاروان کشته های متحرک که با خود می برد

28  آبان 1397

 

به دقایق این جهان چو می نگرم   جز می و میخانه ات نمی بینم

تویی عشق اول و آخر من    جز به نامت سخن نمی شنوم

نیک چو در شاهد و ساقی می نگرم    جز به نام تو می نمی نوشم

 

مگس دلم دور می زند به دور دلم       تا غمی یافته و نشیند بر آن  ‎

مگس صفت شد این دل و هردم نشست به غمی    کجاست شادی تا که نشانم دلم بر آن


ای کاش بیدها را سر نمی بریدند‎، این جماعت همه ی بیدها را سر خواهند برید، تا آب را از جوی بدر کنند، و در جوی دیگری که می خواهند، جاریش نمایند.‎

23 آبان 1397

 


نخواب که خواب تو را ز من ربود‎     یارب این ربودن خواب از کجا رسید

 

سجاده ات به می عشق رنگین بود‎    این بود که ما هم به سجاده ات شدیم‎

 

من کجا رخنه در دل یار کجا      تا دستی نکند دراز، کجا توانم گرفت دست

 

من خریدار دل عاشق کش یار شدم     دل او هم نظری بر من مفلس دارد؟!

 

رنگ تو به رنگ عشق مزین است    ما را کجا و رنگ عشق زدن به تو

یار آنچه بخواهد، نظر یار همان است   عشق آنچه طلب کرد بر او عرضه نمایم

شیرین من ای نگارین گل یاس!      یاری ز تو می خواهم تا کوه کَنَم چون او

رویای من ای دوست، حکایت توست    حکایت شب دوستی و آشنایی توست

تو زمستان مرا، بهار خرمی بودی    کنون ز حسن بهار بگو، که در رخ توست

18 مهر 1397   

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 20
  • دی

ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند

کیستی که چنین دیده ی من، مست نگاه تو شده        عالمی چون که ندیدست تو را، وز پی انگور شدند

نی به انگور، نه تاک، نی به خُم و خمخانه     ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند

همه مستند، خمار از مستی نانوشیده می ایی آتشزن    من کجایم؟ که آنها ز پی گم گشته تاری ز ابروی تو شدند

خسروانِ مُلک حُسن پی کرده خیالند، اندر پی تو      ما بدین راه شدیم، راه نبردیم بدان ره، که شدند

خود بگو این چه غوغاست، که به پا کردی تو      تو شدی ناله ی من، خواب و خیالم، که همه با تو شدند  

عفریت قدرت

ای عفریت خوش رخ، و بد رکاب قدرت    پشت درب ورودت باید، همه چیر را باخت

پشت درب خانه ات، انسانیت همه برفت    از خٌلق و آنچه خَلّاق به همه داد، شد لخت

سروده شده در تاریخ 8 دیماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • دی

من او را هستم، اما او مرا نیست

"طریق عشق جانان بی بلا نیست     زمانی بی بلا بودن روا نیست" [1]

ولی جانا بلا غرقم به خود کرد     مرا در خود نشاند، اینک دلم نیست

بلا آمد به جانم آتش افکند،      ولی در آتشم، اما دلی نیست

مرا مشغول کرد در آتش خود،    دل آتش شده، رُخصت به غم نیست

در آن آتش که می سوزد همه جان    مرا رخصت به کام دیگری نیست

تو و این آتشُ، این دردُ، این غم     مرا مشغول، به درد دیگری نیست

مرا چون دردِ بی درمان شدی چند،    بدین هنگامه هم بازم غمی نیست

شدم مشغول چون بر درد و درمان    تو رفتی از دلم، و اکنون دلم نیست

جانا تو بُگذار که ز لقایت اثر اُفتد     اندر پس آن دیده ما را گذری نیست

من چشم بِگرداندم و، نادیده رویت   گردیده ام عاشق، وَ زِ مجنون خبری نیست

ای زهره چشمک زن عشقم، رُخی بِنما      چشمک زدنت، بُرد دلم، و زِ درمان اثری نیست

فریاد زِ این ظلم، که بیداد نموده است   در چشم بلا دیده ما هم، اثری نیست

رفتی تو ز چشمم، به یک طرفه عینی    این دیدن تو درد، و زِ درمان اثری نیست

در خوف شدم تا که شوم کافرِ بر تو     ای عشقِ همه عاشق، بی عشق که جان نیست

صلابه کشیدی تو نگاه دل من را    بی حُسن نگاهت، نظرگاهِ دل نیست

من مست شدم از دیدن یکباره رویت،    بی دیدن تو، جلوه ایی از مست شدن نیست

رفتی تو ز اقبال دلم روی نِمودی     زین روی نمودن به تو هم، باز دری نیست

باز است ز اغیار، هزار درب به رویم    ای صاحب درب های بسته، باز دری نیست؟

بر بند همه درب به رویم تا که گردم     طوّافِ درت، اُفت و خیزانِ دری نیست

نگشای درت، و دیوانه و شیدایم کن   کین درد دل انگیز، غمِ طوّاف گرت نیست

درد است، بلا، سرگردانی همه چند    برگرد درت چون من شیدا، کسی نیست

هستند به گردت همه عُشاقِ جهانی     لیکن چو منِ درد کشِ، زرد رخی نیست

سوسن بنما رخ، که این دلِ خسته زِ آفاق   مجنون دردی است، که ز درمان اثرش نیست

حق است که آید نسیمی ز رخ دلبرِ این جان،    درد است زِ درمان، و دل را خبری نیست

ای رازگه دردِ نهانی، و ای صاحب درمان    ما را به رُخت، بَختِ دل آسا، رهی نیست؟!

ما پنجه به دل گشته، بِخون شد جگر ما    ای صبح دل آسا، زِ صبحت اثری نیست؟

دیوانه ی چشمت، به خَمِ اَبروی کمانت     دل مست شد از عشق، وَ زِ مستی اثری نیست

ما را به خرابات گذر دادی و رفتی    این را به چه منظور، که از می اثری نیست

ظلم است، یا لطف، بدین راه که بُردی     ره من بزدم، بر در آن خانه که کس نیست

تق تق بِزَدم، هر دَم و ساعت، دَرت را    دل مانده به بد کامی، زِ پاسخ اثری نیست

شامم سحری خواهد، ای گُلرخ جان ها     زین رخ نمودن آیا، به دیدار رهی نیست؟!

دیوانه شدم، مست شدم، زین همه گفتن     زین گفتن من، به رخت، آیا نِشانُ اَثری نیست؟

بردار حجاب از رخ گلگون و قشنگت   شیدای تو را زین همه گفتن، دری، روزنه ایی نیست؟

رفتی تو ز یادم، همه ی آن رخ زیبا    بردار تو این پرده، که این پرده دری نیست

ما را به مثالِ رخ تو راه فُتاده است   تو خود شدی از چشم برون، آمدنی نیست؟!

ای حاصل دریوزگی ما همه عشاق   از پرده برون آی، که زین راه، رهی نیست

ما را به وصالت دمی از می نما مست     مستی به جهان، جز ز می یار، رهی نیست

ای تاک بدوش، و ای شه صاحب میِ عشاق،    جامی تو به نرمی بنما، کز پی آن دم، غمی نیست

غم را بسپاریم بدین صاحب دم، جام،     وقت است که این جام بنوشیم، که کم نیست

لطفست همه، عین خُم عشق بُوَد این،      ای صاحب خُم، به جرعه ای از جام لبی نیست؟!

وقت است، عدالت به مدد آید و گوید     ای جام جهان بین، ز تو بر ما نظری نیست؟!

چند است که من کُوفته ام درب ارادت به دَرِ تو،  ای صاحب درب های عدالت، خبرت نیست؟

صُبحی، خَبری، مالک حُسنی، نَظری ده   کین شام سیه را، به غیرت سحری نیست

ای معرکه دار همه ی حُسن و جمالم   کوتاه دمی هم که شده، هیچ نظری نیست؟!

من واله و شیدا شدم از یکه نگاهت،    زین یکه نگاه تو شدم مست، نگاهِ دِگری نیست؟!

افسرده نگردم اگر از صبح بگویم   زین صبح دل انگیز نگاهت، اثری نیست؟!

ای صاحب مُلک و مَلکوت، دمی از اوج درا     بر ذیل درا، کین آمدنت را خطری نیست

دیوانه و عاشق همه در گرد تو در ذیل    زین آمدنت، لطف فزاید، غوغا شدنی نیست

چشمان همه، مست رخ دلدار در آندم    ای دیده مستم، به خود آی؛ آمدنی نیست

گر آمدنی بود به عشقش هزارند     از آمدنش مست شدند، آمدنی نیست

باید که بِگَردیم، گِرد شمع مستانه این دل   مستی چو فزاید، غم آید، که او را آمدنی نیست

نادیده و ناآمده مستم منِ عاشق،     گر آمدنی بود، زِ پس آن، غمی نیست

من عاشق این غم شده ام، در دل شب ها   غم آمدنیست، درد همینطور، و او نیست

گر آمده بود او، غم و درد بِرَفتی،    سجاده، مستی و می، و این جام دگر نیست

صد جامِ می و آن همه مستی، دگر نیست    ساقی چو نباشد دگر تُنگ و میی نیست

۱۰:۴۴

Sunday, 06 January 2019

یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷

 

[1] - فرید الدین عطار نیشابوری می فرماید

طریق عشق جانا بی بلا نیست   زمانی بی بلا بودن روا نیست

اگر صد تیر بر جان تو آید   چو تیر از شست او باشد خطا نیست

از آنجا هرچه آید راست آید  تو کژ منگر که کژ دیدن روا نیست

سر مویی نمی‌دانی ازین سر   تو را گر در سر مویی رضا نیست

بلاکش، تا لقای دوست بینی   که مرد بی بلا مرد لقا نیست

میان صد بلا خوش باش با او  خود آنجا کو بود هرگز بلا نیست

کسی کو روز و شب خوش نیست با او   شبش خوش باد کانکس مرد ما نیست

که باشی تو که او خون تو ریزد وگر ریزد جز اینت خون‌بها نیست

دوای جان مجوی و تن فرو ده   که درد عشق را هرگز دوا نیست

درین دریای بی پایان کسی را  سر مویی امید آشنا نیست

تو از دریا جدایی و عجب این  که این دریا ز تو یکدم جدا نیست

تو او را حاصلی و او تورا گم   تو او را هستی اما او تورا نیست

خیال کژ مبر اینجا و بشناس  که هر کو در خدا گم شد خدا نیست

ولی روی بقا هرگز نبینی   که تا ز اول نگردی از فنا نیست

چو تو در وی فنا گردی به کلی  تو را دایم ورای این بقا نیست

ز حیرت چون دل عطار امروز  درین گرداب خون یک مبتلا نیست

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 08
  • دی

توفان مکن ای دل، که عاشقی سوداست   

غمگین مکن دل من، ز افول گفتن ها     اندر دلم، افول ناشدنی گشته ایی تو یار‎

احساس و عاطفه ام، میل پرواز کرده به تو     تو باز مرا گذاشتی و رفتی به انتظار‎

زنجیر کرده ایی دل من را، تو در خیال      دل نیست که انبان خیال توست، در انتظار

دلگیر مشو تو ز همنفسی با من حزین،     چون تو گلی، حزینی به کنارت، به انتظار‎

من تو شدم، تو من شدی، در وادی دلخستگان   من هم شدم نمناک چشم، شد دیدنت هم انتظار‎

من بغض ها گشودم از دل خود، تا که بارشی      گردد به چشم هایم هویدا در انتظار

ای ابر های خیال انگیز دل، ز من روید    تا من کنم خلوتی، با این دلِ نشسته به انتظار

توفان مکن ای دل که عاشقی سوداست   سودای سرنوشت که دارم، به انتظار

سروده شده در 4 مهرماه 1397

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار  

آسمان دل که جای عشق باشد اندر آن         سفره ایست آشفته از انواع درد و آرزو

دردهایش را به جان من می خرم دیوانه وار    آرزو را من چه سازم، کشنده است، آرزو

دل چو وا گردد به گرد شمع عشقی جان فزا،       دردها بیرون بریزد از دلم با آروز

سفره دل چون که وا شد در بر آن عشق تام     دردها درمان شود، آندم فراموش آرزو

محو گردد در رخ آن صبح عام و عشق تام    گم شود در آن میان هم عشق، درد و آرزو

فارغ از او چون شدم، بازم به درد آید دلم      در نبودش بازخوانی می شود، هم درد، هم آن آرزو

دیده ام باز چون مجنون عشق و دیدن رخ می شود،      تو نباشی، دردها را تازه می گردد، درمان آرزو

کن حکایت دیده را ای دل که سودایت برفت       دردها مانده است بر دل، دیده گریان بر این آرزو

سفره دل وا کن و بازم به اشک آلوده کن       گونه ها را خیس از درد اندرون، و دوری از آن آرزو

آرزو دارم که درد از جان فزون گردد دمی     فانی ام سازد بدین سودای دل با آن درد و آرزو

راحتم سازد از این درد؛ وزان دیوار بلند آرزو      پشت دیوارش بماندند و بمردند، صاحبان آرزو

دل ببند و، دیده وا کن ای که خان آرزو        عشق درمان است بر دردم، حاکی از آن آرزو

5 دیماه 1397

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • دی

 

او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

ای شاهِ شه نشین، شب های دراز بندگی           سجاده ات کجاست، قبله ات کدام جهت است

بگذار راز غمین این پرواز، در دل شب،      ماند به پر، کین روزگار، سخت بی جهت است

من قبله جسته ام زین راز دار و قبله نمای شب،      او قبله را نمود، اما هنوز، رهم بدین شبِ بی جهت است

من سرخی شفق را به صبح دیده ام       اما به سرخی شب رفتنم، هم، باز بی جهت است

ماندم که آرزوی صبح کنم، یا که نه     چون در ورای صبح، باز شامی بی جهت است

این سلسله موی دوّار، مرا به مرگ می برد     گرداب، آبی است، که به سمت قعری، نا جهت است

من مانده در سلسله مویت، ای یار خوش نفسم    این سلسله موی هم، در باد شامگاهی، بی جهت است

برقِ نگاهت برده از دل، همه هوش و حواس من       این هوش و این حواس هم باز، در بادی بی جهت است

زان شعله های لب سرخت سوخت، ایمان و عقیده ام     زین سوختن هم، شعله ها باز، در بی جهت است

گردن فراز، که از درازی گردن فرود آورم دل را     این فراز و فرود هم، باز به غایت، بی جهت است

دل را برای تو کنم سفره ی راز های مگوی خود      این راز گفتنم، هم باز از ندایی، بی جهت است

سر را به سینه ات گذاشته، تا که گیرم دوباره جان       این جان گرفتنم هم، باز برای کاری، بی جهت است

خواهی که برد لذت این راز بندگی، به صبح     بردار سر ز جام و ببین، که این همان جهت است

باید که دید در آفاق و در انفس او را        رازی که بر سر بازار نشسته، و با تو هم جهت است

من هم شدم مشغول جام و می و عشق کنون     وا مانده از راز ماندم و، هم یار هم جهت است

مشغول شدم به روی ماه نشانش تا به صبح     شب را ببین که در این ثانیه ها باز هم جهت است

صبح و شبش همه با هم، در من یکی شدند     نه صبح او صبح است و، نه شامِ هم جهت است

هر دو یکی است در این جامه دان عشق،    سرخی، سیاهی، و سبزی با سپیدی هم جهت است

تو از در صلح درا، در این وادی غمین عشق       خواهی که دید، جنگ و صلح هم، با تو هم جهت است

بی معنی است جنگ و صلح در این سرای غریب       غربت هم در آغوش عشق، با جام هم جهت است

آتش کجاست، جام چه شد، جسم من بسوخت      بگذار بسوزد این جسم، که این همان جهت است

صبح قرین عشق، با جامِ شامِ عشق پرور،     هر دو بدین راه خونِ عشق، هم جهت است

 ما را به رکوع و سجود نگه داشته اند      چون گم کرده جهت، این راه هم جهت است

بگذار و بگذر این مقال که خوشتر از سخن،      هزار راز ناگفته است، که مانده بر دهن است

سروده شده در 2 دی ماه 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از4

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر