سخنی به نظم و نثر

سخنی به نظم و نثر (60)

  • 01
  • خرداد

جهان شده مستش، تو در خم کفرُ ایمانی کنون

کفر و ایمانت مرا، نی، خلق را بر باد داد        نی به ایمان، نی به کفرت، نیست دست آویزم کنون

هر دو را چون آتشی بر جان مخلوقت زدند          نی خمارم، نی که مست از جام می گردم کنون

کافر و مومن شدیم و، بر تفرق بین ما                             جار کردند و زدند و کشتند، از ما تا کنون  

تحفه اییست این، تا که کار ما به نااهلان شود،     در نبودت، آتشیست این، بر جان مخلوقت کنون

حرمتی بر جان مخلوقت نماند از این حریف         ترک واژه کن خدایا! رَستَم از این کفر و ایمانت کنون

راهیم من، بر دریای جوشانُ خروشانِ رُخت،            کفر و ایمان را چه حاصل، راهیم من، این کنون

زورقی خواهم، گذرکن، زین دل مواج و طوفان زای این،

کفر و ایمان وا نهاده، چشم اندر چشمِ یارم من کنون

کاش نی کفرُ ، نه ایمانی را به جانم می زدند،            جرعه ایی می داده ما را، در لبِ جامی کنون

کن فراموشم بدین کفر و، زین ایمان سست              غرقه خواهم جان و دل، در پیش آن یارم کنون

بی صدا، خاموش باش و، از ذکر ایمانت گذر                       بگذر از این قافله، تا حاصل، دیدار چون

بوق و کرنای آن ایمان کناری نِه که من،                     گشته ام کافر به ایمانت، رو به دیدارم کنون

جمله مخلوق از جمادُ، طاغیُ، ساقی کنون         ذکر او در قلب خود دارندُ تو، مسحور ایمانت کنون

داغ این کفر و ایمان، تو زدی بر صورت مخلوق او

جمع کن این کفرُ ایمانت، بس کن این، لابه کنون

بس که آتش می کشی مخلوق را در کفر و ایمانت چند،         ترسم آخر او شَوَد مقهور ایمانت کنون

او نباشد حاضر اندر این بلا دشتِ جنون                          عاقلی کن، واگذار ایمان و کفر، بر او کنون

خود مهیا می کند اسباب ایمان در دلم،                    ساقی این دل، میُ جام شراب است او کنون

کفر و ایمانت بِبُرد، زین دل هوای عاشقی،                   جمع کن این دام را، آزاد دل، خواهم کنون

کنون که تو غرق گشته ایی به دام ایمانت

منم به کفر او شده ام غرق، جام در دستم کنون

تو نیز بگذار دام ایمانت به کُنج گنجه ایی،                         محکمی قفلی بزن بر دامِ ایمانت کنون

خلاص کن جمله خلایق، زین محکمه ی ظلم       بردار قید کفر و ایمان، نشین تو بر لب جامت کنون

تو نیز جا خوش کن، بر لب جامِ میِ عشق یار     که سفره ی خشم و خروشت، فراری داد خلق کنون

بیا و آشتی کن تو با یار من کز ره عشق                جهان شده مستش، تو در خَم کفرُ ایمانی کنون

سروده شده در تاریخ 31 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • ارديبهشت

تنهایی برای ماست، برایت نیست تنهایی

 

منم تنها، تویی تنها، غریب کنج تنهایی

ولی چشمم به چشمت را، ز تنهایی تلاقی نیست

 

نمی دانم، ز خود آگاه شدم، که من تنهایِ تنهایم

ولی تو، با همه این حُسنُ زیبایی، که تنها نیست؟!

 

گرت تنها بودی، چشمم، تلاقی می نمود، تنهایی ات را

گمانم ره به بیراهه زدم، تنهایی تو را نیست

 

سکوتی وهم انگیز و عظیمی، گرفته جانِ دنیایم،

و تو وندر سکوتم، در سکوتی، این سکوت، غوغا نیست؟!

 

منم در وهم تنهایی، منم در اوج بی سامانیِ آدم

تو را من نمی دانم، که در اوج، سامانی نیست؟!

 

نشسته بر سریر قدرت آفاق، و انفس در کمند تو،

و من را در کویر بی کسی، برگو، فریادرس نیست؟!

 

تو تنهایی که اینک هفت اقلیم جهان گردت سرود عشق می خوانند؟!

گرت تنهایی ات این است، کین را نیست تنهایی، نیست

 

به ساز دل، کنون زن نقب، بر این دل، که تنهایی ببینی چند

که ساقی را کنار موج می، تنها نبود و نیست

 

تو از می نوشُ و ساقی باش و در ساغر بریز این می

که شرط دلبری را ساقیِ عاشق، بداند، نیست؟!

 

کنون خوش باشُ با تنهایی ات، دمسازِ با جامت

برایت نیست تنهایی، و تنهایی برای ما سزاوارست

 

 

مستی که آیدم، تو بازپس می زنی مرا


می خوانیم به پیشُ، و پس می زنی مرا ‎

در دامگه عشق، تو پس می زنی مرا

گاهی نوازیُ، گاهی به پس زنی ‎

گاهی به دل نشینیُ، گاهی برون زنی مرا

بشکن تو این جامُ، بریز می به من‎

مستی فزاید از این می، که خوش می زنی مرا

مستی حرام کرده اند، تا عاشقت شوم‎

مستی که آیدم، تو بازپس می زنی مرا

 

دادی ستانُ گذر کن، تو زین دادزنی

 

در جام تو را دیدمُ فریاد کشیدمی ‎

کین جرم من نبود، تو دیدمُ، باز تو فریاد می زنی

ای فر ایزدی ، ای جام خوشسخن ‎

برگو سخن تو از آن دم، که فریاد می زنی

بر عام تو گفتی تا که سجده کنند‎

بر من، بر این جام، که فریاد می زنی‎

زین نقطه من به اوج رسیدم، آن دمی، ‎

رفتی و بر خلقت خود، آفرین زدی

 ‎

حالم رها کرده ایی، در این موج خونفشان‎

هر دم شوم مست، تو به من داد می زنی

گویی حرام باشد این مستی ات به عشق ‎

عشقی که تو در جام دلم، داد می زدی

برگیر طوق غم، تو زین دلِ حزین ‎

کین غصه را، به قصه خود داد می زدی‎

 

من جنبش دل تو را هر دم که حس کنم ‎

آنگاست که تو نیز بر داغِ دلم، فاش داغ می زنی

فریاد من به اوج رسید، زین داغ عشق تو،‎

حالم به خنده و گریه، بدین دام می زنی

 ‎

تقصیر مکن تو بر دلِ من کین چنین شود ‎

‎این دل کنون به دادگه توست، که داد می زنی

ساقی شدیُ، و ساغر به دست چون، ‎

ساقی که به می مجهزُ، هِی داد می زنی؟!

بریز تو جامی، زان می خوشخرام عشق ‎

برگیر طوق غمُ، و بس کن این دادزنی

فریاد بی کسی ام رفت ز آقاق بلند‎

بس کن تو ظلمُ، ختم زَن، تو بر این دادزنی

دادی نشان، بده از راه عشق کنون ‎

بردار داغ بیدادُ، کم کن تو دادزنی‎

 

خسته شدم زین همه بیداد و داد تو‎

دادی سِتانُ گذر کن، تو زین دادزنی

 

سروده شده در 28 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 15
  • ارديبهشت

بهترین تحفه دوران، بود این مرگ کنون 

کاش می شد با تو بی پرده دمی گفت سخن،      سخن از دل، سخن از دلدادگی، یا از خشم 

سخن از رنجش دوران، سخن از خاری در چشم     می شود گفت بکوه، وز صخره شنید، آهِ چشم 

کاش می شد دل سپرد بکوه، که تو را گیرد دست    دهدت جامیُ شرابی، و باز ستاند، از خشم 

طعمه دیو و دَدانَت بُکند در دشت،      و نماند ز تو نی پوستُ استخوانُ، نی چشم 

بهترین تحفه دوران، بود این مرگ کنون،    مرگی که نماند نشانی ز تو، و دور از چشم 

سال ها چرخ زدم، طواف کردم، خانه ایی    نی نوایی خاست ز خانه، نه گوشیُ، نه چشم 

گرد این دروازه گشتم، هزار بار صدا زدم     نشنیدم صداییُ، نوایی، یا که در گوشه ی درزی، یک چشم 

من بدین قبر خالی از میتُ مرده     ناله ها بس زدم، و در پسش، خونین چشم 

من نفهمیدم که آیا کسی نبود در آن خانه،   یا که بودُ، بست گوشُ، بر ما چشم 

شرح نوا، وین کام تشنه را بردم، بدو      بیدادگاهی بودُ، ندیدم خونین چشم 

حالم، بکدام خانه کنم رو، من زین پی     که باز نگردد این دل بی نوا، خونین چشم 

کجاست حنجره ایی، یا که صدایی ز دوست    که گیرد از ما دست، و پاک کند خون از چشم 

سروده شده در تاریخ 14 اردیبهشت 1398 

 

کین باده میان کمانِ لب و جامست، که جان دارد 

منعم مکن ز بوسیدنِ لبِ جام     که نوشین لبش، نوش و نیش درهم دارد 

کمال نکته سنجی ز دیده باید جست    ز گوشه های لب نوشین یار، که مستی دارد 

نوش و نیش را نباید که به دیده کشید      که دیده در کمان ابروی اوست، که جان دارد 

برو تو خود گم کن، در صفای یاد کمان،     کین باده میان کمان لب و جامست، که جان دارد 

چون که من دیدم، نقش رخ او را در جام    جام و باده بفراموشی رفت، کین جای کام دارد 

برگیر تو کام زین نوش و نیش در این هنگامه   هنگامه وصال است، و ساقیست که جام دارد 

سروده شده در تاریخ 9 اردیبهشت 1398 

  

  کردم حکایت مو به مو، شرح رخش در جام او

بانک طرب بر باده زن، زین جام و زین ساقی کنون      کین جام وین ساقیست که، دارد دوام از او

کردم حکایت مو به مو، شرح رخش در جام او     نیشی ستان و نوش کن، از ساقی خوشکام او 

هر دم زنم سودای او، در جام و در می چون شدم      فرهاد کوه کن می شوم، زین عشق و زین سودای او 

عدل است این جام خوشش، اندر سبو کافر کُشَش   بردار جام و زن به تن، زیرا که مستی نیز از او 

هر دم زبانه می کشد، فریاد عشق از کوی او     برخیز و تار دلبری بر زن تو بر تنبور او 

ای مست دریای غمش، مستی فزون شد از حدش      حد را نگه دار زین سبب، جانم برون شد، های از او 

سروده شده در تاریخ 9 اردیبهشت 1398

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 03
  • ارديبهشت

نظم نوشته هایی چند، باز مانده از سروده های فروردین ماه 1398، روزهایی خاطره انگیز و به یاد ماندنی، مملو از غم های بزرگ و شادی های طرب انگیز، در پس نعمتِ بارش های فراوان و باور نکردنی، غم سیل و... که عده ایی از ما را با خود برد و... :

 

این قصه را به غصه نوشتند    

ای تند باد خزان عشق     بتاز بر تن رنجور ما کنون

این قصه را به غصه نوشتند     دوباره نویس تو شرح عشق کنون

من پاکنویس ز تو خواهم، زین چرک نویس ها،     دگر بار نویس شرح این فراق، تو کنون

خواهم که پاک کنی چهره ها ز زخم،    بر تاختنی تند، به تندباد غم کنون

سروده شده در تاریخ 29  فروردین 1398

 

چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است    
خفاش شدیم و ز نور هم گریزانیم     از هر پنجره و روزنه ایی هم در آزاریم

فرارییم ز نور و روشنی و دیدن،      ز دیدن و فهمیدن و عقل، هم بیزاریم‎

چشمم به تاریکی این شب آسوده گشته است     از نور هم، و روشنی اش هم گریزان و بیزاریم‎

ترسم که این عادت بد، خُلق من شود    کین گونه که از هر چه نور و روشنی است، بیزاریم

گر آفتاب بتابد به روی زرد و سیاه من    گویم نتاب کز سپیدی رخ تو هم بیزاریم‎

این است عاقبت گود نشینی به غارها   ماندیم و خوشیم چونکه زیر هزار خرواریم

بیزار گشته ایم ز نور و ز انوار روشنش    از بس که در دل تاریکی، شب بیداریم

در ازدحام این همه تاریکیِ شبگون   ما هم شدیم همگام شب، ز خود هم بیزاریم

ما خفتگان بدین شب تاریک و ظلمتیم      انداخته ایم خود را به تاریکی، و باز رهواریم

سروده شده در دو شنبه, 19 فروردین ۱۳۹۸

 

دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست

شاید شود نصیب از انبان لایزال      لب گونه ایی که نشانی ز عشق، در اوست

مُهری زند ز عشق، باز بر لبان من    مهری کز عشق تو، موج ها در اوست

خاموش کند آتشفشان دردهایم، به دمی     دم نیست این، داروی دلست که در دم اوست

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین 1398

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • فروردين

 کین شکوه ما را ز هزار وصل، خوشتر است

بگذار و بگذر ای نسیم سحر، زین خفته بر مزار  [1]     نه پیامی ببر، نه بیار، که ما را به غم خوش است

غلتیدگان بر غم دوران، با غم و درد شدند قرین،     نه عشرتی خواهند و نه ناز نگاهی، که غم خوش است

این سفره ی می و عشرت، تو جمع کن که نیست،     ما را نیازی به عشرت و می، کین غم خوش است

ای سر خوشان وصل روید از کنار و بر       کین هِجر خوشتر است، وین غم خوش است

ظلمش نکو می دارم و از مهر فراری ام،     چون او پسندد این، این ظلم هم خوش است

فریاد از دلم به هوا خواست، که ندانم، چه خواهد او،     اما همین بدانم که آنچه خواست او، خوش است

تسلیم گشته ام من به خواست و مدار او      این است ابتلای ما، که همین نیز خوش است

صبا تو نیاور از او هیچ نشانی، که نزد من،         او حاضرست و بی اعتنایی اش، باز هم خوش است

ما را به شِکوه فرو گذار و بگذر ازین،       کین شکوه هم ما را ز هزار وصل، خوش است

 

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت

خواهم که دل سپرم من بدین جام چند       لیکن سپردن دل، کار ما نبود و نیست

جامی سپرم دل، که زنده کند خلق عالمی       لیکن به عالمی جستم، نبود جام و نیست

هست این جام را، بی رحم ساقی ایی،    می ریزد و، ندهد جام، انگار نبود و نیست

ما تشنگان جام می از دست دلبریم،     دلبر کجاست؟! انگار هرگز نبود و نیست

ما را به قافیه های شعرِ می اش سپرد و رفت      تا ما سراییم از می ایی که شاید نبود و نیست

فریادهای مستی ما آسمان شکن شدست     از آسمان انگار ندایی، هرگز نبود و نیست

من سردی و سکوتِ لبِ جام را چشیده ام      در این سکوت، انگار ساقی و می و جامی نبود و نیست

ساقی کجاست، می چه شد، جام را که برد        انگار نه ساقی، و نه می و نه جامی، نبود و نیست

در این خزان دل، که دل بُوَد رهسپارِ یار     یاری انگار در این راهِ پر غصه ام، نبود و نیست

من ضجه ها زدم به تابوت پر غمی          انگار بر این تابوت غم، مرده ایی نبود و نیست

گاهی صدایی، زمزمه ایی، خوانشی چند،      خواند مرا بخود، چون بنگرم، انگار ندایی نبود و نیست

این است دام و دل، که به بازی شده رقیق      در دامگهی که نه صیاد و نه صید، انگار نبود و نیست

صیاد خواهم که کند صیدِ دل به غم،     این غمکده را انگار نه صیاد بود و نیست

وامانده من کنون، بدین دام دلفریب،      گویید حزین [2] را، که صیاد انگار نبود و نیست

فریاد صید، نزد صیاد بی بهاست     صیاد که نه، صید دلی، انگار نبود و نیست

این است که شرحه شرحه شود این دل از فراق      کین صید به دام مُرد، و صیاد انگار نبود و نیست

 

 

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن

ساقیا جامی ز تو خواهم که تمام کند     شرح این غمکده دلُ وصال آید پس

می که نه، زهر می ایی، که حاصل    عالم دوری و، آید وصال ز پس

شرح این عشق که سال هاست سوخته است     جان عشاق بی وصال ز پس

می ایی که درمان کند تمام درد را    جانی که آید برون، و زندگی زاید پس

داری چنین می ایی تو به خمره، ای ساقی!     خلاص کند جان و، جانی خوش آید ز پس؟!!

دانم که داری تو به توبره ات هزار می ناب      درمان کند هزار درد و آید فلاح ز پس

لیکن نداند این دل دردناک من       اندوهناک شدم من و، هزار سوال ز پس

"ما را رها کنید در این رنج بی حساب"      زیرا نباشدم جوابی، از پس این سوال پس

فریاد خفته ایی است در پس این دلم کنون     بگذار بگذرد و نگوید این جواب ز پس

بگذار غریو غم کند غرق این دلم     فریاد بماند و بیداد و غم ز پس

ای شهسوار غم پرور دل، رنجه ام مکن      بگذار بمانیم در این غم و دیدار ز پس

دیدار نخواهم و وصلی از پی اش     ما را خوش است به غمِ دیدار و، غم ز پس

نظم نوشته هایی سروده شده

در تاریخ 29 فروردین 1398

 

[1] - این نظم نوشته، زمزمه ایی است در همراهی با این شعر حافظ بزرگ، که توسط استاد عزیز محمد رضا شجریان به زیبایی اجرا گردیده است.

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار         ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار

نکته‌ای روح فزا از دهن دوست بگو       نامه‌ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام     شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز      بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب      بهر آسایش این دیده خونبار بیار

خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست     خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن     به اسیران قفس مژده گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست      عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار

روزگاریست که دل چهره مقصود ندید     ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن      وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

[2] - حزین لاهیچی که می فرمایند :  ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد       صیاد رفته و صید در دام مانده باشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 19
  • فروردين

‎ برون بیا تو ز پرده، خودی نشانم ده

کنار گذری می خواهم به خلوت دل     که دل را سزاوارِ گذر از دل است و بس

محتاج آن دلی شدم که زنده است به عشق   عشق است سرانجام، سزاوار این دل و بس

هیچم مپرس که دل را کجا نهم    من می نهم دل و رازم به دل، و بس

در خلوتم سخن عشق می کنم     با یار به خلوت دل، راز و نیازست و بس

این مستی و خماری و این جام و این لبم      تنها تلالویی میان رخ و جام دلبرست و بس

حکم است ما را که جام نهیم از پی جام      زیرا که جام ز یار است و، با دوام و بس

هر جام که نوشیده شد زان لب یار به گاه مستی     زان پس این یارست که سخن می کند ز ما و بس

زدم به جام، و جام به می شده خونین    کنون این جام، پر از خون دل ماست و بس

حکایت این جام و دلبری چون عطار      حکایت صبح عشق است و دیدار یار و بس

منم کنون ز پی عطار، بار کِشم     باری به سنگینی عشق و می و جام و یار و بس

فرو نهد هر مرد و زنی که زَنَد ره بدین سبب      این راه که نیست، چاهست به سان راه و بس

منم که بسان عطار گشته ام به چاه     من عاشقم بدین چاه ،که تنها راهست و بس

حکایت این عشق، راه است و چاه     چاهی میان راهی که باید گذشت، و بس

مرا به شهر عشق ره نداده اند کنون     گذر به راه عشق، رهیست که باید رفت، و بس

ره وصال رهیست که بی تو رفتن نشاید ما را       وصال تنها با تو شود حاصل به یار، و بس

کنون تو بگذر از این وادی بی وفایی خود      که در ره عشق وفا به یار باید و بس

منِ غریب بدین وادی شدم خراب      خراب تر مخواه که خراب هستم و بس

خراب روی خوشمثال تو گشته ام من،     کنون مرا به روی تو محتاج هست و بس

برون بیا تو ز پرده، خودی نشانم ده     که من به عشق دیدن روی تو گریانم و بس

سکوت می شکنم من به شب، جدایی را       سکوت این لب من ز خاری جداییست و بس

مرا به محکمه عشق مبر تو ای جانا     که این حکایت سنگین دوریست و بس

تو بشکن این سکوت و رنجِ دوری را     که دل شکستن شد هنر عاشقان و بس

کمانِ ابری خود باز، کمانِ لب بگشا      که من رها میان این دو کمانم، سرگردان و بس

تو ای بتِ زیبای بیمثال عشق من، برخیز   که این حزینِ رها ز تو، رخصت دیدار خواهد و بس

کنون که تو را رخصتی به دیدارم نیست      سماع کنان به گرد عشق باید رقصید و، بس

حقیقت رخ تو مسطور مانده است به دلم،      سماع و رقص من از نادیدن است، و بس

دمی به جام زنم لب، دمی ز می خورم جرعه    نمی شود که فراموش کنم رُخت را، بس

مرا بدین شعر و قافیه گم شد       هوای عشق تو، که جانم می دهد و بس

نوشم من آن جرعه عشق را که تو پرداخته ایی       ما را به بدین سان، پرداختِ دل رواست و بس

حکمی که از زلال عشق، فرو هِشته در دلم     من را روان به سوی جام یار می کند، و بس

حکایت غریبی است، ظلم بی حد یار      این ظلم را به جان خود خریدارم و بس

ما را به ظلم فرو کرده اند در مدار عشق،    عشقی خوش است، که بدین ظلم آغشته است و بس

بردار داغ ظلم، و بجایش نشان تو عشق   کین یار ظالمم، به من عاشق بود و بس

این بار را بدوش من افکند او ز ظلم     ظلمی چنین میان این همه ظلم، لازم است و بس

بخواب ای مه بِشکُفته در خیالم امشب،     ما را به دمی خیال تو درمان بوده و بس

بخواب و فراموش کن تو این بار که بر دوشم     نهادی و رفتی، و در خیالت ماندم و بس

کنون تو هستی و خواب و رهایی ام زین یار     که او سوی خویش رود، توراست خواب و من را بس

بخواب و نبین که ما را چیست در انبان    پر است از جدایی و فراموشی و غمست، و بس

گَرَم تو را راحتی به خواب و ندیدن غم هاست     بخواب که ما را خوش است، به یاد یار و بس

مبند بر من غمگین تو این دل شادت را    کین سلسله را، سهم یار رنج بود و بس

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 18
  • فروردين

جانی مخواهم از تو جدا، زین مجال عشق   

مستی بدین وادی سرگردانی ام مخواه     کین وادی غم است و، درمانم آرزوست ‎

درمان مجو ز منِ زارِ و غم سرشت،    غم می فزایدت که نه اینرا، من آرزوست

سلطان عشق نشسته است بر کران،   شادی ز عشقِ جهاندارم آرزوست

یک نیم نگاهی ز سر عشق و دلبری    از آن محیطِ، طرب افزایم آرزوست

خونین دلی نشسته است بر لب جام،     جامی زان لبِ جامِ دُر افشانم آرزوست

گویند که آرزو بر جوانان نه عیب بود     من را به صبح، دیدار رخِ جانانم آرزوست

عطار گشت هفت شهر عشق را به دمی،    من دم به دم به عشق، دیدارم آرزوست

گاهی بر لب جام و، گاهی هم به کنار        بر صبحدمِ این لب، جامم آرزوست

فرخنده است نشستن به جام و لب،        وندر کنار گلشن یار، گفتارم آرزوست

لب به لب با یار، در آن هنگامه ی جام       دل کُشی و چشم فراخی، بدین دربارم آرزوست

کنون که جام در دست و، چشم به چشم     برخیز که رفتن، زین جانم آرزوست

جانی مخواهم از تو جدا، زین مجال عشق    جامی ز جام عشق پر و، رقصانم آرزوست

باید برون شد از این جام و لب که یار،    بر پرده است و برون، زین پرده پندارم آرزوست

سروده شده در یکشنبه, ۱۸ فروردین ۱۳۹۸

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • فروردين

در طول سالی که (1397) گذشت، بارها به نظم نویسی نشستم و سعی کردم تراوش های ذهنی ام را به نظم بنگارم، گاهی نشست های موفقی رقم خورد و به نگارش چند بند و بیت ختم شد و منتشرش کردم، گاه هم به بیتی و یا چند بیت ابتر ماند و گذشت؛ ابیاتی که اینجا در این مجموعه آورده می شود، گاه نواشته هایم هستند، از این قبیل، که بدین حال نگاشته ام، نظم نوشته هایی ناقص که به امید تکمیل کردن شان در آینده، از آن عبور کردم، تا باز بدان ها بازگردم، و به سرانجام شان رسانم، اما بازگشتی نبود؛ اکنون مجموعه اش را در اینجا می آورم، باشد که روزی به تکمیل شآن بنشینم و یا اگر ننشستم، بماند تا ... 

‎به گاه زخمه زدن در نگاه "تار" من‎       منم که به گوشه های "ماهور" می شکنم‎

تو در "ابوعطا" رهایی، و من به ناب "دشتی"     "بیات ترک" سخن مبتلا به غم، می شکنم

تمام گوشه گوشه قلبم تب کرده ی گوشه های پر راز تو شد  منم که به گوشه گوشه، این "ساز" آشنا می شکنم

  

آسمان دل هر کس به مدار دل خود   ‎ آسمان را به ساز دل خود می سازد

دل خود را به ره عشق بزن بر راهی     راه، خود همره تو می شود و، همراهت

سروده شده در 23 اسفند 1397

 

اشک را قطره قطره بر دم فرخ پی یار توان ریخت‎     جان در پی دیدار رخش در قدم آن گل بی خار توان ریخت‎

آسمان دلم ابریست، و باران غزل بر قدم یار توان ریخت ‎   اشک از پی اشک، بر در این خانه ی خمار توان ریخت‎

دردانه خونین چشم است، که بر پای این یار توان ریخت         اندر گل روی خوش و خندان آن یار توان ریخت ‎

سروده شده در 7 اسفند 1397

 

دزدیده نگاهی به روی یار نمودم من دمی       در خَمِ ابروی او ماندم به دیدارش دمی

خوش بُودم در عشق غرق، وین دیدار مست       دیدنش درمان چشمم بود و دل را مرهمی

زیر لب گفتم همه حسن است و زیبایی در او        عقل من کور است زین دیدار و فَرّ همدمی

‎ سروده شده در 22 دیماه 1397

 

از پا فتاده ام و با سر روم سویش       او یار من است و به دیدار دل خوشم‎

سروده شده در 7/7/1397 

 

گم گشته ام میان تو و این همه، مهر تو     مهرت به جان خریدم و شدم در پناه تو ‎

سروده شده در 8 مهر 1397


مسعود سعد یار من

جانم فدای نسترن    یارم سپرد مسعود به او

پروانه وارم گرد او     می چرخم از جان دور او‎

تا صبح دم ماندست دمی   آسایم اندر کوی او‎

بیدار گشتم من بدو     او بود و من، هی های او‎

گردم به دور خانه اش       ای صاحب شب های او‎

من مست گشتم از بویش       از آن همه غوغای او‎

دنیا چه گویم، چون که او     آواره ام در کوی او‎

دنیا ندارد جای من     وقتی منم در پای او‎

پایت گذار بر چشم من     مسعود خوش الحان او

‎آید ندای ارجعی    از صاحب مسعود او‎

سعد است آنگاه فال من      بر نام و هم این یاد او‎

او فارغ از من گشته و     من در پی دیدار او

سروده شده در 31 شهریور 1397

 

 

عشق است که برد مرا به ویرانی     آباد به عشق است خانه ام ز ویرانی  ‎

منم خراب ز عشق در این صبحدم عشق    لیلی خراب کیست، رهایم کند ز ویرانی‎

 

بخواه تا روانه کنم سوی تو عزیز     ز جان جام می و، مستی این شراب ناب‎

 

"جانا چه گویم شرح فراقت‎" نگو فراقی نیست     که من هستم و، تو هستی و، خدا هم هست‎

 

خدا هم گاهی از تنهایی خود گریه اش می گیرد، خدایا تو هم تنهایی مثل من، تو میان این همه خلایق خود تنهای تنهایی، و نمی دانم با این تنهایی ات چه می کنی؟!

سروده شده در شهریور و مرداد 1397

 

نمیر ای دل شوریده که من برای تو      دشنه بر دامن آفاق برده ام ‎

 

بردار چشم ز من، و در خود نگر ببین    من مست گشتم ز روی تو، یا تو مست ز من‎

‎من باده ها خورده ام ز تو، دلبری مکن     دل گشته در تو محو، تو زین دل من دوری مکن

 

 

مدهوش از عشق شدی، خوش باش ای یار     مدهوشی ات به شهر عشق کنون، جایت داد

آغوش گرم من کنون جایگاه تو هست    زین مدهوشی ز حُسن، دل هم آغوشت باد‎

 

رخت نو کردم به تن، تا خوش نمایی دلبری      دلبری با جان شیرینم چه ها که می کند‎

 

ماندم به تو و، در تو گرفتار شدم         من گرفتار تو و ماندن این یار شدم‎

من مثنوی عشق تو را در چشمت       خواندم به غزل، و از دل شیدا شدم

لب به لب گشتم به لب های تو لب        لب نشد خندان و چشمم گشت گریان زین سبب

من به شهر لب تو، خانه و هم خیمه زدم        خیمه بر درب، آن شهر بی دروازه زدم‎

بوسه ات را من به جان دل خود گیرا شدم     من کنون مدهوش این بوسه و پیمانه شدم‎

 

 

چون مسیر نیست ما را کام او         عشق بازی می کنم با نام او‎

 

چند شعر بی نظم و قافیه

ما را به عروض قافیه تنگ گرفتار کرده اند     تا عشق و عاشقی از یادمان برفت‎

تا مستی شراب دوشین از سرم پرید     معشوق هم به دیدنم از راه در رسید‎

حال این منم، و دلدار من کنون      بی مستی عشق چکنم، چون وقت سماع رسید‎

ساقی، جامی نداده مجلس ما را ترک کرد   این ترک کردنش شده عادت برای ما

این ترک کردنت و رفتن، از قرار ما     این بی وفایی و مهرت باز آرزوی ما‎

گاهی به پیمانه ای نمود راه ما      گاهی به تازیانه ایی نواخت‎ جان ما

من هر دو را به  دیده منت گرفته ام      بر جان خود خریدار گشته ام ‎

مخلوط تازیانه و پیمانه ام زدند   تا طعم عشق برون ریزد از شراب‎ ما

یک دست جام باده و یک دست جام خون    رقصی میانه میدان این عشقم آرزوست‎

‎رقصی به خون، رقصی به جام در میان    جامی چنین به باده ی خونینم آرزوست‎

 

‎پرواز می کنی، ولی بر دلم نشین      کین دل خریدار لبِ خال پرور است‎

 

کنون که داغ و درفش عشق به پیشانیم نشست     کجاست آن داغ لبی، تا که کند درمان دل ما

بزن تو ترکه عشق هر دم به جان من        که جان من بدین درد، محتاج است و بس

مرا به لیله تار گیسویت می خوانی     منم خود گرفتار شب تار ناز تنهایی‎

 

کجاست این شب تا که آغوشش کشم     در دل او من شوم، در دل به آشوبش کشم

 

هزار حلقه به شب زد، دلم بدین شب تار    کنون شبست روزم، به داد برس، شب را

 

شب فروزی می کنی ای کنج تنهایی من      من به کنج لب تو احساس تنهایی کنم

 

چون حلقه زدم میان این شب، تو بتاب    چون تابیدن توراست، صبح به چه کار آید مرا

 

من مست شب تار و تنهایی ام امروز    شب را تو بگو بتاب بر تنهایی ام من

خنجر شب قلب ما را پاره کرد    شب بمان، ای شبِ خرم فال تنهایی من

من به روز تو گرفتار آمدم     تو شبم را باش، ای گوهر زیبای تنهایی من

 

 

چاره در درد است و توفانی شدن‎     چاره در عشق است و مستی، جان من

 

زده ام سند عقل و دین خود به نام تو        زین پس دلم به تو تیک تاک می کند‎

 

من گیر بودم در این بند و قافیه    اکنون که باختم قافیه عشق را به برت‎

 

حضی نبرد زین همه مستی به نزد تو    عاشق که شد مست و خمارِ رنگ و لعاب تو

 

شکست جام و ریخت می بر دامنت    کنون بگو که من چه کنم با دل میخواره ات

اشک است که پاک می کند دیده را بیا       تا بلکه پاک شود ز شور بختی دلم 

 

دشنه مخواه که ندارم برای تو      از عشق هر چه بخواهی می دمت

نمیر عشقم که عشق ارزانی توست    این دل که نه، هزار دل برای توست‎

 

مدار عشق من به روی خط و خال تو مرکز است      بیا و چشم و دلت را سوی این مرکزم بدار

من مانده ام و این عشق و بی کسی     من مانده ام این راه و بی کسی

 ‎

من هستم و تو و، عشق و بی کسی    این بی کسی مرا به تاراج می دهد

‎بیزار گشته ام زین همه هجران و بی کسی     هجر تو این تن عریان، به تاراج می دهد‎

غم نامه دلم فراتر ز ماه شد    بر گستره این آسمان، جان به باد می دهد

دیوان عشق تو پر شد ز حزن من       آغوش بدین حزن چگونه باز کنم

دل شد ز خون دلم پر ز عشق تو    عشقی که دایره عمرم بی شعاع کرد‎

پاره شده رگ رگ این دل در عاشقی      عشق است که رگ رگ قلبم کباب کرد‎

 

من خراب جام می گشتم این دم ساقیا     دلبرا جامی بده تا مست گردم زین شراب

ای که دست اندر جیب می خواهی مرا     من به جیب غم فر هِشتم کجایی ساقیا ‎

 

من خراب جام پر می گشته ام      دلبرا جامی دگر تا مست گردم مستِ مست

 

خبر دادم به یارم، من که هستم     ولی این بودن من به کجا، و تو کجا

 

من بلاکش آن می ام که از رخ یار چشمه گرفت    چشمه که نه، چشمه به بار می یار گرفت

 

آغوش خود باز کن ای جام پرورم     جامی بده ز باده جام خیز خود

 

من عاشق جام و می از دست یار مه وشم     آغوش خود به جام می ام باز بایدت

 

من بی می تو در آغوش غم رها      تو در من و من افسون شده در آغوش تو رها

 

مشق های قلم آن دل شیدایی تو      دل برده ز دست دل شیدایی من

کُشتی تو مرا زین همه شیدایی خود      شیدا کنی از عشق دل شیدایی من

شیدا که شدی مقابلی نیست مرا     هر جا که تویی، همانجاست دل شیدایی من

 

 

باد کجا تواند برد قصه به او      که قصه ما دراز است بسانِ آفتاب

 

شادم به عشق تو ای روح عاشقی     عشقی چنین پاک به سامانم آرزوست‎

من در زلال چشم تو ای پاک دیده پاک     تاکی به می شناور و جام، جامدانم آرزوست

 

تاک است و می و دلبر و دلداری او      این تاک چه ها کرد به دلداری ما

 

حسن ابرویت چنان دل می برد بر باد      باد هم شیدای روی شوق انگیز تو شد

سوره پرواز می خواند به لب، این باد هم    باد را گو تا که آرد، سوره ایی از خط و ابروی تو

منم به انتظار بالِ ابرویِ بالا نشان تو   نشانی که سوزد چشم هایم در انتظار خط ابرویت

 

 

گشتی زدم میان وازه ها تا که بیابم     محصول سخنی نزدیک به دل از برای تو

 

نوش کن ز لعل لب دوست در این وانفسا      که نوشین لبی چنین نخواهی یافت

 

 

ترسم که دل، غرقم کند به دل       در چشم دوست که دریای عاشقی است

چشم تو را به رنج دل هوادار گشته ام     این رنج افتخار هواداری من است

 

ما را به دیدن زلالی چشمت حریف نیست      این چشم نه سزاوار بستن است

من در سرایش چشم ذلال تو       افکنده ام لنگری به عمق خماری ات‎

 

باید که رفت از این وادی غریب     تا قرب تو را به منزلت دوست می کشد

 

من غرق گشته ام به نوای بی نوایی ام    ای با غرور، لحاظ کن تو این بی نواییم

 

انداخته ام لنگر انتظار در چشم تو        ای چشم تو باش عمق انتظار من

 

بی من مر به وادی دهشتناک دل    ایمن دلی خواهم که به تمنا کشد مرا

 

من تشنه به آب گوارای این دلم      دل که نه، مشتاق دلبر زیبای این دلم

 

لعل لب بگشای ای خوان کرم       ریز لعل دلربا از این لب لبسای دل

 

این آشوب که تو بر لب داری        حکایت عشق است که در دل برپاست‎

حکایت خونی است که در ساغر می      از دل به لب و جام تو بر می خواست

 

این بوی خوش یار که می آید به من   می کشندم تا ابد بر دار دل افزای دوست

 

مبتلایم من به آن مهوش دمی       مهوشی که خفته است بر هر دمی

 

دار دل آماده کن ای جان جان افزا بیا       دار دل برپا نما زیرا بدین دار عاشقم

 

رفتم به فنا من به فنای لب تو     گفتی که فنا ناپذیرم تو بیا

وای ای دل که در سودای دل رفتی ز دست      جان خود بر لب گرفتی دلبری سودای توست

 

یک دل و دو پنجره را چه سودایی        هوای عاشقی یک دل و یک پنجره می خواهد

 

 

وقتی بارون نم نم بیاد‎، دل آدم هم به تنگ میاد، دلم یه بارونی می خواد، که بشوره همه دلواپسی ها رو‎

 

 

مرا عشق تو در زنجیر کرده     فلک زنجیر کی می توان کردن

 

بهشتم روی دلبرانه ی توست     بهشت کجاست، نیم نگاهی ز تو مارا

 

مشتی زنم به عشق به پهلوی دلبری     دلبر به گوشه های لبم، ناز می کشم

 

ایل ترجمان صبر است و دختر ایل صبور          صبر به سجده شد، در نگاه رنجور ایل

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • اسفند

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

چند بیتی به استقبال شعر زیبای عارف نامی ایران، بایزید بسطامی :

" من گوهر روحم که هویدا و نهانم       یک جلوه کنم قلب و دلت را بستانم
آن را که ببینم دل او لایق عشق است   رخ در رخ سلطان جهانش بنشانم"‎

قلب این یار غم اندیش، تو بردی و ندانی ‎

سالکان در پی این عیش، تو بردی و ندانی

کاروان ها همه در راه تو مردند، و تو باز نهانی ‎

کافران در پی تو، ره زده اند سخت، تو باز ندانی ‎

که چرا این همه سویت شده اند و، تو باز نهانی‎

بیم من می رود، زین همه فاش گویم، و تو باز ندانی ‎

که منم غرق به خود در پی تو، باز ندانی ‎

همه ی کون و مکان خسته ز جستن، و تو باز ندانی ‎

که چرا این همه آزرده، محتاج یک لحظه نگاهت، و ندانی ‎

تو ندانی؟ که منم خسته از این ظلم؟ که تو باز ندانی ‎

لحظه ایی، یکه نگاهی به توام حاجت، و تو باز نمانی‎

ره این برج بلند تو، به غایت دور، و تو باز ندانی ‎

همه عشاق به راهت بمردند و برفتند، تو باز نهانی‎

چاکران حلقه بدوش در میخانه تو، باز چه دانی ‎

که که ها مست تو اند، وز پی می، باز ندانی ‎

این ندانستن تو جان من افسرد، و تو باز نهانی ‎

کین عاشق تو گشت مداوا ز غم دوری تو، باز نهانی‎

ناخورده میی از غم، ریخت در این جام، و تو باز ندانی ‎

غم دوری شده درمان غمت، باز ندانی‎

حلقه ها زد به درت، نوبت عشق است، و تو در اینحال بمانی

که چرا دل شده شیدای نگاهت، و تو یک لحظه بدین چشم نمانی

رخ نما ای مه افکنده اقامت، بدین کنج نگاهم، که ندانی

دل ما گشته پر آشوب، ز آشوب خزان است، بازنمانی

فکر آن جام که آید ز برت بر لب من، چون که ندانی

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

سروده شده در تاریخ 29 بهمن 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • اسفند

عشق را بی معرفت معنا مکن [1]

معرفت چیست، همانیست که تو در سر داری‎

معرفت وادی عشقی است که تو در ره داری‎ ‎

معرفت عشق است، جان است، که با دل عجینش داری‎

تاج عشقی است که از فهم، تو بر سر داری ‎‎

دمی از خلصه ی جامیست، که تو بر می داری ‎

جام خوش رنگ نگارین رخ اوست، که بر چشم داری‎

تاج و تخت و، شه و شاهنشی یار که بر دل داری‎ ‎

چشمکی، گوشه چشمیست، که از یار تو برجان داری‎

حلقه ایست یا که زنجیر، کزو، بر گردن داری‎

عشق در جان تو می لولد و، ترانه ایست که بر لب داری‎

این معرفتیست که از عشق، تو بر دل داری ‎

شاهد و ساقی و می، کامیست، که تو بر می داری‎

معرفت چیست، همان است که تو بر لب داری‎‎

معرفت، رخ سرخیست، که از یار تو بر چشم داری‎

معرفت حضرت جام است، که تو بر می داری ‎

معرفت جام می عشق، که نوشش داری‎

معرفت تکدانه گل ناز، که از عشق یار، تو بر لب داری‎‎

خسروان از پی اینند که تو داری و نداری‎

گشته ملک تواند، در پی آنند که در دل داری‎

[1] - شعری  از حضرت مولانا

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از5

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر