سخنی با نگارین حق مطلق

سخنی با نگارین حق مطلق (5)

  • 14
  • فروردين

خداوندگارا!

به هرکه، و هرچه دل بستم، دیدم که نه دل بستنی است، و نه تکیه گاهیست مناسب، چنان احساس تنهایی می کنم، که غرق در همه ی اهل این دنیا، و همه آنچه تو آفریده ایی، خود را تنها می یابم؛ پروردگارا در این لحظات، دل از همه بریده ام، و تنها تو را قابل اتکا یافتم، اما تو نیز آنقدر شرایط خاصی داری که گاه در دید عده ایی، همه جا هستی و در همه چیز تو را می بینند، و در نگاه عده ایی دیگر، نه وجود خارجی داری، و نه ضرورتی برای وجودت هست، و تو را زاده ذهن خلاق انسان می دانند.

خدایا تو تنها مامن منی که می توانم بدان ماند، از همه جا که در می مانم، باز تنها جایی که می توانم یافت، پناهگاهی است به نام خالق یکتا. تو پناهگاهی دم دست، برای روی آوردن کسانی از مایی، که از همه جا که بریده اند، و این تویی که از تنهایی ام خارج می کنی؛ از همه که ناامید می شوم این تویی، که به او امیدوارم، خدایا در هر مصیبتی که گرفتار آیم، باز این تویی که می توانم در تو متوقف شوم، و دست به اقدامی توفانی و حماقت بار نزنم.

ایزد بزرگ من! اما تو نیز با همه آنچه در ذهن خود از تو ساخته ام، خود حکایت غریبی داری، حکایت موجودی که هم با من است، و گاهی هم بر من؛ با منی از آن جهت که آخرین نقطه امید زندگی منی، که بدون تو به بن بست کامل خواهم رسید، تو آخرین نقطه امید آفرینِ هستی ام، و نقطه امید دستگیری ام می باشی و... ولی بر منی از آن جهت که روزگار مان، در نبرد مذهبی پیروانِ پیام آورانت، سیاه است، هزاران سال زندگی ما و اجداد مان در خونی شناور است، که به نام تو و برای تو بر زمین ریخته می شود؛

او گوشه ایی از این کره خاکی را سرزمین مقدس موسویان اعلام، و به دیگران حق حیات و زندگی در آن نمی دهد، و برایش سال هاست که خون می ریزد؛ ما گوشه ایی را سرزمین محمدیان اعلام و دیگران را بدان راه نمی دهیم، و مدعی اهتزاز پرچم شهادتین بر بلندترین گنبدهای جهانیم؛ او می گوید اینجا سرزمین "رام" است و به جز هندوان را، در آن راهی نیست، او برای پاک کردن جامعه عیسوی از پیروان محمد، همه را در حال نماز قتل عام می کند؛ دیگری می گوید اینجا سرزمین بوداست، دیگران آن را ترک کنند و... و شوربختانه قاضی هر صحنه رویارویی ما هم در این میان، آلات کشتار است و بس.

ما می گوییم سلسله پیام آوران از آسمان با آمدن محمد، پیامبر ما، به پایان رسید، دیگری می گوید که نه، پیام آوری جدید از ناحیه آسمان آمده و ما را به راهی بهتر و مترقی تر هدایت کرده است و... در هر نقطه ایی از این عالم که می نگری این کشمکش پایان ناپذیر به نوعی و بر حول موضوعی که به تو انتها می یابد، ادامه دارد، و ما در این هنگامه چالش و نبرد بین حق و باطل، که در هر سوی شان قرار گیری خود را حق، و دیگری را باطل می دانند، له می شویم و آسایشی فکری و ذهنی و امنیتی نداریم؛

و با این همه، دستی از ناحیه تو برای خلاصی ما از این مخمصه و نبرد پایان ناپذیر، دراز نمی بینم، گویی تو ما را به خود واگذار کرده ایی تا خود به حل مسایل خود اقدام کنیم و خود راه نجاتی بیابیم.

در این هنگامه هر کدام از طرفین که بر سریر قدرت تکیه می زنند، عده ایی از امثال ما را قربانی حق انگاری خود می کنند، تا به زعم خود باطلی را نابود و انحرافی را صاف کنند، آنان که در آن سو، و یا در این سویند، همه از ما هستند و تنها در اعتقاد متفاوتیم، و یکدیگر را قربانی حق پنداری اعتقاد خود، و به نمایندگی از تو، نابود می کنیم.

خدایا! از هر طرف که شمشیری برای این حق مورد ادعای کشیده می شود، این ما انسان ها هستیم، که در معرض خونریزی آن قرار می گیریم، شمشیر حقی که صاحبان هر کدام شان، خود را بر دیگری حق می دانند، و راهی که برای گرفتاران این صحنه جبر و خشونت از سوی صحنه گردانان این شرایط وجود دارد، تسلیم است، و یا نابودی؛ و شوربختی آنکه انسان هایی که در هر یک از دو سو که قرار گیرند، در نظر طرف مقابل، در سمت باطل، انحراف و گمراهی خواهند بود، و آن سو که در قدرت بیشتری قرار دارد، خود حق پنداریش، این حق را برای او خواهد آورد، که دیگران را به هر طریقی که مناسب دید، به سمت حقی که خود بدان معتقد است، هدایت کند و...

این است که گاهی با خود فکر می کنم، خدایا کاش تو نبودی، و دعوای بر سر تو هم یکسره خاتمه می یافت، و دنیای بشری از دو قطبی "حق و باطل" رهایی می یافت. بعد با خود می اندیشم، که اگر تو نباشی چه بر سر این دنیا خواهد آمد، و آیا امکان دارد که تو نباشی، و چیزی باقی بماند؟! پس با خود به زمزمه می نشینم که باید راهی جست، که با وجود تو، حق و باطل انگاری هر فردی از نوع بشر، فقط برای خودش محترم باشد، و این، حقی برای قربانی کردن دیگران، برایش فراهم نکند.

خدایا کاش اعلام می کردی که نیازی به وکیل نداری، تا احدی به وکالت از تو، و برای استیفای حق تو، به دیگران هجوم نبرد. کاش اعلام می کردی که نیازی به قربانی نداری، تا انسان ها جان خود و دیگران را قربانی جبهه هایی که برای تو برپا می کنند، نکنند؛ کاش اعلام می کردی که نیازی به طرفدار نداری، تا عده ایی به طرفداری ات، عده ایی دیگر را مورد هجوم قرار ندهند. کاش اعلام می کردی که نیازی به مدافع برای دفاع از خود نداری، تا در این تدافع عده ایی به نام دفاع از تو جان و مال عده ایی دیگر را نگیرند. کاش اعلام می کردی که جبهه ایی نداری که در مقابل آن جبهه ایی دیگر تشکیل شود، و از خلایق تو در این رویارویی کشته شوند. که هر صورت از صور فوق، عده ایی از آنان که تو خلق کرده ایی قربانی طرف مقابل می شوند و از حق حیات و حقوق دیگری محروم می شوند، حقوقی که تو به انسان به هنگام خلق، بدون نگاه به ایمان و اعتقادش عطا کرده ایی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 24
  • دی

تمام قد برای دیدنت ایستاده ایم، یک عمر هم می ایستیم، بی منت، ارزش ایستادن و انتظار را هم دارد، و لذت یک لحظه دیدنت، از یک عمر انتظار هم بیشتر است، اما خودی بنما، کوریم، آری کوریم، چشمی عنایت کن، تو که می توانی، چرا مضایقه می کنی؟! ای خداوندگار من! ای ایزد مهربانم!

این را به صورت روشن بگویم که در کار و در وجود تو سخت مانده ام، درمانده می شوم که تو را کجای زندگی ام قرار دهم، گاه چنان تو را محسوس در کنارم، حس می کنم، که انگار هرچه هست تویی و غیر تو هیچ نیست، و گاه آنقدر حضورت را دور می بینم، که به شکوه و شکایت از عدم حضورت می نشینم، و حتی به یاد نظر "نادیده انگارانت" می افتم که تو را پدیده ایی می دانند، که اگر علم بشر رشد یابد، از توهم تو نیز مثل توهمات دیگر خلاص خواهیم شد و...

 ولی نه، تو توهم نیستی، و همان "همه چیزی"، اما کجایی؟! و من اکنون از این دیدگاه با تو سخن می گویم، ایمان دارم که هستی، اما کیفیت تو را نمی فهمم، عیبم مدار ای بزرگترین چالش فکری ام! چرا که هنوز حتی ریزه موجودی چون خود را هم نفهمیده ام، چه برسد به اَبَر موجودی همچون تو، من که نقطه ایی در یک کهکشان، از میلیون ها کهکشان بزرگ خلقت توام، ناشناخته ام، و تو این ناشناس این چنین کوچک را، چنان بزرگ انگاشته ای که از کارش آنچنان به خشم می آیی، و یا شاد می شوی، که نمی فهمم من بی مقدار را چرا اینقدر بزرگ می انگاری! که عمل من تو را این چنین تکان می دهد، به خشم می آورد و یا چنان ذوق زده می شوی که به خود "و تبارک الله احسن الخالقین" می گویی؟!

اما گرچه تو صاحب منی و می توانم حس کنم که هرآنچه خواهی می توانی کرد، اما نمی دانم چه چیز تو را از دخل و تصرف در این جهان باز داشته است؟! عهدی که هنگام خلقت ما، با خود بستی، و یا با ما بستی؛ یا با فرشتگان معترض بدین خلقت و...، نمی دانم چه چیزی دست های تو را از دستکاری ها در کار ما باز می دارد.

شاید این چشم پوشی از اعمال قدرت خود، ناشی از عشقی است که به ما داری، که همان مزاحم تحرک تو می شود، و به صبر و تحمل و انتظار، تو را فرا می خواند، تا چون قدرتمندی جبَار همان را بر سر ما نیآوری که در تناسب با خشم توست؛ و یا همچون مهربانی که مهربانترین است، مزاحم اعمال حال عاشقانه توست. یا شاید این دنیا را جای چنین رفتاری برای خود نمی دانی، و چشم های اغیار نامحرم بر اقدام خود، نمی خواهی که شاد شوند؛ نمی دانم چه چیزی تو را از گرفتن خشم، و یا ابراز عشق بی پایانت باز می دارد، تا تحرکی در خور انتظار ما داشته باشی؛

شاید هم ما تو را به باطل انسان گونه می انگاریم، که اینچنین تحرکی را از تو انتظار داریم، که چون خشنود می شوی بنده ات را در آغوش گرفته و سخت بنوازی، و چون خشم گرفتی، دست از آستین خشم بیرون آوری، و او را سخت سیاست نمایی؛ نه واکنش عشق تو را به روشنی می بینم، و نه آن واکنش ناشی از خشمت را؛ انگار این دو را به کناری نهاده و چون داوری بی طرف به انتظار "روز رای" نشسته ایی.

نمی دانم ولی این را می توانم در این لحظه از احساس خود بگویم که، خیلی نسبت به ما بی تفاوتی، آنقدر انسان هایی را می توانم به تو نشان بدهم که آرزوهای خود را به گور بردند، که بی حد و حساب است، گور نشینان از ما، کسانی اند که نا امید از برآورده شدن بسیاری از خواسته های کوچک شان، که به آن قادر مطلق بودی، سر بر تراب خاک نهادند و رفتند، در حالی که چهره های شان از خشم و خشونت روزگار زرد و نحیف بود.

مستان و مدهوشان از برخورداری ها را زیاد نمی شناسم، می توانم چند تایی را نام ببرم که به مقام رضا رسیده بودند و در عشق تو غرق، ولی این پدیده ایی نادر است، حداقل در بین ما عوام، و شاید در منطقه ما خیلی این گونه انسان زندگی نمی کنند، ولی، از آن طرف میلیون ها را می توانم به تو نشان دهم که بر آنچه تویِ قادر متعال، به اشارتی و یا حتی بی اشارتی، محقق می توانستی کرد، چشم دوختند و با چشمان باز، ناکام از کام مردند، که اگر این رسم چشم گرفتن مُحتَضَر به هنگام احتضار نبود، شاید همه ی ما را چشم باز به آسمان، در گورها تحویل می گرفتی. 

نمی دانم و نمی فهمم و شاید هرگز نفهمم، که چرا این چنینی، آیا ما را به بازی عشق خود گرفته ایی، و میلیون ها میلیون انسان در حالی که می فهمند، که از کجا باید بخواهند و می خواهند، چشم و دست به آسمان، بارِ خسارتِ زیستنِ ناکامانه در این جهان را، بر زمین گذاشته و میراث داران شان نیز نسل اندر نسل این بار را به صورتی موروثی به دوش می کشند، و عمری آن را حمل می کنند، و باز برای نسل بعد به ارث می گذارند، باری که انگار هرگز مقصدی ندارد، و متولی برای تحویل آن نیست، تا نسل بشر از شر این بار سنگین "ناامیدی و ناکامی های بسیار" خلاص شود.

خدایا! آیا ما بازیچه این بازی بزرگ و تمام ناشدنی هستیم؟ اگر درست است چطور دلت می آید که این همه را ناامید از آنچه بی هیچ اشارتی حل می شود، به آوردگاه مرگ می بری، و اگر نه این طور نیست، کی بالاخره حقیقت روشن و این بازی بزرگ به پایان خواهد رسید؟!

آیا تو باید به این وضع خاتمه دهی، یا ما؟ پایان این بازی با تغییر کدام مان باید به صورت عملی درآید، کدام مان باید تغییر کنیم، تو و یا ما؟ گرچه با وصفی که از تو شنیدم، تو قابل تغییر نیستی، و این ماییم که باید خود را تغییر دهیم، و پاسخ تا اینجا روشن است، و من در روشنی این، باز از تو می خواهم تا در رویه خود تغییر دهی و نسبت وضع ما، "مٌحوِل الاَحوال" به "احسن الحال" باشی.

اما اگر نظر شما به تغییر ماست، که نمی دانیم چه باید کرد، چگونه ما خود را تغییر دهیم، از چه چیزی باید تغییر کنیم، کدام راه را اشتباه رفته ایم، کدام وجه تفکر ما مشکل دارد، که به این دور عظیم ناامیدی ها و ناکامی ها گرفتار شدیم، و باید با چشمانی باز، رو به آسمانی بمیریم که به تو ختم می شود، که اگر اطرافیانی نباشند و چشم ما را به هنگام مرگ نبندند، حتی آبروی ما در این جهان نیز خواهد رفت، که "او آنقدر بی کس و کار بود که چشم باز از این دنیا رفت"،

این در حالی است که این چشم ها باز به همان امیدی است، که حتی در آخرین ثانیه های عمر هم، ما را از آسمان ناامید نمی خواهد، و حتی این آخرین لحظات را هم به امید، چشم به آسمانی داریم که هیچ برگی از درختی بدون اذن شما نمی افتد، اما آرزوهای ناچیز ما بر درخت امید می ماند، و ما در زیر آن ناامیدانه به آسمانی چشم می دوزیم، که عمری امیدوار به صاحب آن، رو به آسمان بودیم و هستیم، تا ثانیه های آخر را هم چشم بازِ به امید، بمیریم.

اما ای اورمزد بزرگ! حسابت را با ما روشن کن، با این همه سوراخی که از آسمان شد و این همه نعمت که ریخت، هنوز این چشم ها، باز به آسمان است، و تو هستی که می توانی نظرها را، به حقیقتی روشن کنی که غیر از آنی است ،که هست، و ما نمی فهمیم؛

بار پروردگارا! در این سرگردانی بزرگ، گاهی از سر عشق چنان عاشق تو می شویم که شعر عشق بر دل ما ناخودآگاه جاری می شود، و گاه از خشم عدم حضورت، به شکوه و سخن نامربوط روی می آوریم، این بزرگترین نشان از سرگردانی ماست، ما را دریاب، ای پناه درماندگان و در راه ماندگان.

خدایا! این همه کفرِ ناشی از ندیدن، که بر خورشید وجودت می بینی، از ندیدن هاست و نه چیز دیگر، لجاجتی در کار نیست، که اینچنین "مشرکان" را از "دشمن ترین" بر مومنانت به آخرین پیام آورت، معرفی می کنی، [1] ای خالق بزرگ من و ما، خودی نشان بده، تا تیره و تار کنی روزگار گرد و خاک کنندگان را، که خود را به جای تو جا زده اند، تا چشم ها را از تو برداریم، و به پرستش آنان مشغول شویم.

خود را روشنتر به ما کورها نشان بده، ای صاحب چشم های بینا! ای بیناترینِ بر حال بندگان خود! ای ستار العیوب! عیب ها را خوب است می پوشانی، اما خود را نه، به روشنی خود را بر ما ناتوانان بر دیدنت بنما، ای قدرتمندترینِ قدرتمداران. 

 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت   با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید   قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه   چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد   صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع   آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب  تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

"حافظ بزرگ"

[1] - معنی آیه 82 سوره مائده، چشم هایم را به خود جلب کرد که در این آیه خداوند به پیامبرش این مطلب را گوشزد می کند که: "به طور مسلّم، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت، و نزدیک ترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى یابى که مى گویند: ما نصارى هستیم، این به خاطر آن است که در میان آنها، افرادى عالم و تارک دنیا هستند، و آنها (در برابر حق) تکبر نمی ورزند".   لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لایَسْتَکْبِرُونَ

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 07
  • دی

پروردگارا! سخت گلایه مندم از تو: آیا حق گلایه دارم، این حق را برای بنده ی خود قایلی، که بگوید "خسته شدم" ، حتی اگر مرا بدین زندگی دعوت کردی و من هم در عالم مُثُل، به آمدن رضایت دادم، و قبول کردم که بیایم، اکنون می گویم "نمی خواهم که بمانم، و ادامه دهم"، گیرم که در آن عالم قرارداد کرده ایم، کاش اختیار "فسخ قرار داد" به ما می دادی، کاش اگر ابتدایش با تو بود، پایانش را حداقل به خود ما می سپردی، نمی دانم چگونه قرار داد را نوشتی که نه آمدنش با ماست و نه در رفتن اختیاری در دست ما قرار دارد؛ تو این قرار داد را انگار یک طرفه نگاشتی، شاهد و وکیل ما نیز خود بودی، و هر آنچه خواستی و اراده کردی، مقرر نیز فرمودی؛

در این قرارداد کجاست آزادی من، کجاست جای تصمیم من، کجاست میدان مانور من و...  همه را از من سلب کردی، من مختار به چه هستم، چگونه زیستن؟!، آن هم که در پس قوانین نوشته و نانوشته ات، تعطیل؛ من مختار به اطاعتم؟!! این است میدان اختیار من؟!.

مرا به کدام اختیار به مهمیز سوال خواهی کشید.

 این نصیحت مولانای کبیر را هم دوستی برایم نوشت که : 

چراغ ست این دل بیدار، به زیر دامنش می دار .... از این باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

 چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمه ای گشتی ... حریف همدمی گشتی ، که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد ، درخت سبز را مانی ... که میوه نو دهد دایم، درون دل سفر دارد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 07
  • مهر

ایزدا ! پروردگارا!

 مدت هاست که در اینجا با تو سخنی نگفتم، حال آنکه سخنانی بسیار جدی و رو در رو با تو دارم، ولی نگفتم ببینم تو چه می گویی و چه می کنی، دیدم هیچ؛ انگار نه انگار که هستی، انگار نه انگار که دوست مان داری، انگار نه انگار که خلق مان کردی، انگار نه انگار....

در حالی که به صورت روتین هر روزه در مقابل جهتی که می گویند سوی تو و خانه توست، چند بار کمر خم و راست می کنم، و اذکاری تعیین شده و باز مانده از قدیم را می گویم، که نه می دانم چیست، که اقطاب به قول خودشان در فهم"ب" بسم الله آن، مانده اند، و نه می دانم برای چیست، که مخلوطی از حمد و ثنا و شهادت هایی است در مورد تو، که باز تو نه نیازی به شهادت و نه حمد و ثنای من داری، و نه شهادت ما کاری از کار تو حل می کند، و نه تو کاری حل ناشده داری که با این اذکار حل شود،

و نمی دانم چرا با آمدن 124 هزار پیامبر نه عبادت ما شکلی واحد به خود گرفت و نه محتوایش یک جور شد، یکی عده ایی از ما را به گرد کعبه می چرخاند و دیگری جایی دیگر، یکی ما را به نام تو متوجه این بنده ات می کند و دیگری متوجه بنده ایی دیگر و...، و من مانده ام که چرا و از سوی چه کسی این ها برای ما در طول تاریخ بجای مانده اند و... و اما باز بی توجه به این حرف ها، برای رفع تکلیف، مثل یک عادت، مثل یک اجبار، مثل یک ترس از نگفتن، گاهی هم به خاطر لذت سخن گفتن با تو و...، آنرا می گویم،

اما تو که حرف های جدی ما را هم پاسخ نمی گویی و انگار نمی شنوی، با این حرف های از روی متن های نوشته خواندن و روتین نمی دانم چه می کنی؟!  براستی سخن جدی گفتن با طرفی که جوابت را نمی دهد بی حاصل نیست؟!، این روش سخن گفتن یک طرفه برای موجودات وامانده ایی مثل ماست که از سر استیصال بی توجه به این که طرف مقابل گوش می دهد، یا نمی دهد و... طوطی وار و مسلسل وار سخن می گویند، و گاهی به این فکر می کنم که یک عمر با تو سخن می گوییم و تو انگار بی خیال ورّاجی های ما به کار خود مشغولی و ما هم مثل نوار ضبط صوت، ذکر تو را از روی متون بجای مانده از تاریخ می خوانیم و هر موقع هم که قهر کنیم، باز تو آنقدر از ما بی نیازی که حتی اگر سال ها هم با تو در سکوت باشیم، تو را هیچ نمی شود، و "گردی بر دامن کبریایی ات نمی نشیند"

مانده ام در کار تو و در کار خودم.

اما با تو سخن خواهم گفت زیرا به وجودت ایمان دارم، حال این که تو از ما چه می خواهی، نمی دانم، لابد چون انسان مان آفریدی انسانیت هم انتظار توست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • خرداد

چون غمی می رسید، مرحوم مادرم از ته دل می گفت :

 "خدایا راضی ام به رضای تو" [1]

اما من هرگز از او نپرسیدم، مادر! رضایت خدای تو در چیست؟!

حال بدین فکر می کنم، که رضای خدای من، در چیست،

و تنها رضایتش را در انسان بودن، می بینم،

همانگونه که او ما را انسان آفرید،

نه فرشته و نه دیو،

بلکه انسانی، در میان پیوستاری ار دیو و فرشته در دو سو،

آزاد و صاحب عقل،

اما تو ای معبود من، ای اورمزد بی همتا!

تو را چه راضی خواهد کرد؟

مدح گویی و ثناگوییت؟

دل به این و آنی بستن، که مدعی تواند؟!

آیا می توانم تصور کنم که تو :

به بردگی و بندگی ما در دست بندگان و مخلوقانت، راضی شوی؟!

به تسلیم بی چون چرا، به گفته هایی که صحت و سقمش برایم نامعلوم است، راضی شوی؟!

به کُشت و کشتار ما، از کسانی که در مدارت نمی بینند، راضی شوی؟!

به انجام اعمالی که منطق و عقلم بدان حکم نمی کند، راضی شوی؟!

اصلن تو ما را چطور و چگونه می خواهی؟!

متکبر و لجوج در عقاید خود؟!

عنود و ستیزنده در ایده هامان؟!

یا متواضع در مقابل دیگران و عقایدشان؟

یا تسلیم در مقابل حق و حقوق شان؟

یا بخشنده و صبور چون تو، که شاعر از صبرت به تنگ می آید.

بارخدایا!

اگر بدانم که رضایتت در چیست،

به حتم، به رضایتت خواهم کوشید،

اما چه کنم که،

بسیار از رضایت تو گویند، و در پی رضایت خویشند.

 

 

 

[1] - الهی رِضاً بِرِضِاکَ،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر