سخنی با نگارین حق مطلق

سخنی با نگارین حق مطلق (3)

  • 24
  • دی

تمام قد برای دیدنت ایستاده ایم، یک عمر هم می ایستیم، بی منت، ارزش ایستادن و انتظار را هم دارد، و لذت یک لحظه دیدنت، از یک عمر انتظار هم بیشتر است، اما خودی بنما، کوریم، آری کوریم، چشمی عنایت کن، تو که می توانی، چرا مضایقه می کنی؟! ای خداوندگار من! ای ایزد مهربانم!

این را به صورت روشن بگویم که در کار و در وجود تو سخت مانده ام، درمانده می شوم که تو را کجای زندگی ام قرار دهم، گاه چنان تو را محسوس در کنارم، حس می کنم، که انگار هرچه هست تویی و غیر تو هیچ نیست، و گاه آنقدر حضورت را دور می بینم، که به شکوه و شکایت از عدم حضورت می نشینم، و حتی به یاد نظر "نادیده انگارانت" می افتم که تو را پدیده ایی می دانند، که اگر علم بشر رشد یابد، از توهم تو نیز مثل توهمات دیگر خلاص خواهیم شد و...

 ولی نه، تو توهم نیستی، و همان "همه چیزی"، اما کجایی؟! و من اکنون از این دیدگاه با تو سخن می گویم، ایمان دارم که هستی، اما کیفیت تو را نمی فهمم، عیبم مدار ای بزرگترین چالش فکری ام! چرا که هنوز حتی ریزه موجودی چون خود را هم نفهمیده ام، چه برسد به اَبَر موجودی همچون تو، من که نقطه ایی در یک کهکشان، از میلیون ها کهکشان بزرگ خلقت توام، ناشناخته ام، و تو این ناشناس این چنین کوچک را، چنان بزرگ انگاشته ای که از کارش آنچنان به خشم می آیی، و یا شاد می شوی، که نمی فهمم من بی مقدار را چرا اینقدر بزرگ می انگاری! که عمل من تو را این چنین تکان می دهد، به خشم می آورد و یا چنان ذوق زده می شوی که به خود "و تبارک الله احسن الخالقین" می گویی؟!

اما گرچه تو صاحب منی و می توانم حس کنم که هرآنچه خواهی می توانی کرد، اما نمی دانم چه چیز تو را از دخل و تصرف در این جهان باز داشته است؟! عهدی که هنگام خلقت ما، با خود بستی، و یا با ما بستی؛ یا با فرشتگان معترض بدین خلقت و...، نمی دانم چه چیزی دست های تو را از دستکاری ها در کار ما باز می دارد.

شاید این چشم پوشی از اعمال قدرت خود، ناشی از عشقی است که به ما داری، که همان مزاحم تحرک تو می شود، و به صبر و تحمل و انتظار، تو را فرا می خواند، تا چون قدرتمندی جبَار همان را بر سر ما نیآوری که در تناسب با خشم توست؛ و یا همچون مهربانی که مهربانترین است، مزاحم اعمال حال عاشقانه توست. یا شاید این دنیا را جای چنین رفتاری برای خود نمی دانی، و چشم های اغیار نامحرم بر اقدام خود، نمی خواهی که شاد شوند؛ نمی دانم چه چیزی تو را از گرفتن خشم، و یا ابراز عشق بی پایانت باز می دارد، تا تحرکی در خور انتظار ما داشته باشی؛

شاید هم ما تو را به باطل انسان گونه می انگاریم، که اینچنین تحرکی را از تو انتظار داریم، که چون خشنود می شوی بنده ات را در آغوش گرفته و سخت بنوازی، و چون خشم گرفتی، دست از آستین خشم بیرون آوری، و او را سخت سیاست نمایی؛ نه واکنش عشق تو را به روشنی می بینم، و نه آن واکنش ناشی از خشمت را؛ انگار این دو را به کناری نهاده و چون داوری بی طرف به انتظار "روز رای" نشسته ایی.

نمی دانم ولی این را می توانم در این لحظه از احساس خود بگویم که، خیلی نسبت به ما بی تفاوتی، آنقدر انسان هایی را می توانم به تو نشان بدهم که آرزوهای خود را به گور بردند، که بی حد و حساب است، گور نشینان از ما، کسانی اند که نا امید از برآورده شدن بسیاری از خواسته های کوچک شان، که به آن قادر مطلق بودی، سر بر تراب خاک نهادند و رفتند، در حالی که چهره های شان از خشم و خشونت روزگار زرد و نحیف بود.

مستان و مدهوشان از برخورداری ها را زیاد نمی شناسم، می توانم چند تایی را نام ببرم که به مقام رضا رسیده بودند و در عشق تو غرق، ولی این پدیده ایی نادر است، حداقل در بین ما عوام، و شاید در منطقه ما خیلی این گونه انسان زندگی نمی کنند، ولی، از آن طرف میلیون ها را می توانم به تو نشان دهم که بر آنچه تویِ قادر متعال، به اشارتی و یا حتی بی اشارتی، محقق می توانستی کرد، چشم دوختند و با چشمان باز، ناکام از کام مردند، که اگر این رسم چشم گرفتن مُحتَضَر به هنگام احتضار نبود، شاید همه ی ما را چشم باز به آسمان، در گورها تحویل می گرفتی. 

نمی دانم و نمی فهمم و شاید هرگز نفهمم، که چرا این چنینی، آیا ما را به بازی عشق خود گرفته ایی، و میلیون ها میلیون انسان در حالی که می فهمند، که از کجا باید بخواهند و می خواهند، چشم و دست به آسمان، بارِ خسارتِ زیستنِ ناکامانه در این جهان را، بر زمین گذاشته و میراث داران شان نیز نسل اندر نسل این بار را به صورتی موروثی به دوش می کشند، و عمری آن را حمل می کنند، و باز برای نسل بعد به ارث می گذارند، باری که انگار هرگز مقصدی ندارد، و متولی برای تحویل آن نیست، تا نسل بشر از شر این بار سنگین "ناامیدی و ناکامی های بسیار" خلاص شود.

خدایا! آیا ما بازیچه این بازی بزرگ و تمام ناشدنی هستیم؟ اگر درست است چطور دلت می آید که این همه را ناامید از آنچه بی هیچ اشارتی حل می شود، به آوردگاه مرگ می بری، و اگر نه این طور نیست، کی بالاخره حقیقت روشن و این بازی بزرگ به پایان خواهد رسید؟!

آیا تو باید به این وضع خاتمه دهی، یا ما؟ پایان این بازی با تغییر کدام مان باید به صورت عملی درآید، کدام مان باید تغییر کنیم، تو و یا ما؟ گرچه با وصفی که از تو شنیدم، تو قابل تغییر نیستی، و این ماییم که باید خود را تغییر دهیم، و پاسخ تا اینجا روشن است، و من در روشنی این، باز از تو می خواهم تا در رویه خود تغییر دهی و نسبت وضع ما، "مٌحوِل الاَحوال" به "احسن الحال" باشی.

اما اگر نظر شما به تغییر ماست، که نمی دانیم چه باید کرد، چگونه ما خود را تغییر دهیم، از چه چیزی باید تغییر کنیم، کدام راه را اشتباه رفته ایم، کدام وجه تفکر ما مشکل دارد، که به این دور عظیم ناامیدی ها و ناکامی ها گرفتار شدیم، و باید با چشمانی باز، رو به آسمانی بمیریم که به تو ختم می شود، که اگر اطرافیانی نباشند و چشم ما را به هنگام مرگ نبندند، حتی آبروی ما در این جهان نیز خواهد رفت، که "او آنقدر بی کس و کار بود که چشم باز از این دنیا رفت"،

این در حالی است که این چشم ها باز به همان امیدی است، که حتی در آخرین ثانیه های عمر هم، ما را از آسمان ناامید نمی خواهد، و حتی این آخرین لحظات را هم به امید، چشم به آسمانی داریم که هیچ برگی از درختی بدون اذن شما نمی افتد، اما آرزوهای ناچیز ما بر درخت امید می ماند، و ما در زیر آن ناامیدانه به آسمانی چشم می دوزیم، که عمری امیدوار به صاحب آن، رو به آسمان بودیم و هستیم، تا ثانیه های آخر را هم چشم بازِ به امید، بمیریم.

اما ای اورمزد بزرگ! حسابت را با ما روشن کن، با این همه سوراخی که از آسمان شد و این همه نعمت که ریخت، هنوز این چشم ها، باز به آسمان است، و تو هستی که می توانی نظرها را، به حقیقتی روشن کنی که غیر از آنی است ،که هست، و ما نمی فهمیم؛

بار پروردگارا! در این سرگردانی بزرگ، گاهی از سر عشق چنان عاشق تو می شویم که شعر عشق بر دل ما ناخودآگاه جاری می شود، و گاه از خشم عدم حضورت، به شکوه و سخن نامربوط روی می آوریم، این بزرگترین نشان از سرگردانی ماست، ما را دریاب، ای پناه درماندگان و در راه ماندگان.

خدایا! این همه کفرِ ناشی از ندیدن، که بر خورشید وجودت می بینی، از ندیدن هاست و نه چیز دیگر، لجاجتی در کار نیست، که اینچنین "مشرکان" را از "دشمن ترین" بر مومنانت به آخرین پیام آورت، معرفی می کنی، [1] ای خالق بزرگ من و ما، خودی نشان بده، تا تیره و تار کنی روزگار گرد و خاک کنندگان را، که خود را به جای تو جا زده اند، تا چشم ها را از تو برداریم، و به پرستش آنان مشغول شویم.

خود را روشنتر به ما کورها نشان بده، ای صاحب چشم های بینا! ای بیناترینِ بر حال بندگان خود! ای ستار العیوب! عیب ها را خوب است می پوشانی، اما خود را نه، به روشنی خود را بر ما ناتوانان بر دیدنت بنما، ای قدرتمندترینِ قدرتمداران. 

 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت   با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید   قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه   چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد   صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع   آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب  تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

"حافظ بزرگ"

[1] - معنی آیه 82 سوره مائده، چشم هایم را به خود جلب کرد که در این آیه خداوند به پیامبرش این مطلب را گوشزد می کند که: "به طور مسلّم، دشمن ترین مردم نسبت به مؤمنان را، یهود و مشرکان خواهى یافت، و نزدیک ترین دوستان به مؤمنان را کسانى مى یابى که مى گویند: ما نصارى هستیم، این به خاطر آن است که در میان آنها، افرادى عالم و تارک دنیا هستند، و آنها (در برابر حق) تکبر نمی ورزند".   لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذینَ آمَنُوا الَّذینَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِکَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسِّیسینَ وَ رُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لایَسْتَکْبِرُونَ

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 07
  • مهر

ایزدا ! پروردگارا!

 مدت هاست که در اینجا با تو سخنی نگفتم، حال آنکه سخنانی بسیار جدی و رو در رو با تو دارم، ولی نگفتم ببینم تو چه می گویی و چه می کنی، دیدم هیچ؛ انگار نه انگار که هستی، انگار نه انگار که دوست مان داری، انگار نه انگار که خلق مان کردی، انگار نه انگار....

در حالی که به صورت روتین هر روزه در مقابل جهتی که می گویند سوی تو و خانه توست، چند بار کمر خم و راست می کنم، و اذکاری تعیین شده و باز مانده از قدیم را می گویم، که نه می دانم چیست، که اقطاب به قول خودشان در فهم"ب" بسم الله آن، مانده اند، و نه می دانم برای چیست، که مخلوطی از حمد و ثنا و شهادت هایی است در مورد تو، که باز تو نه نیازی به شهادت و نه حمد و ثنای من داری، و نه شهادت ما کاری از کار تو حل می کند، و نه تو کاری حل ناشده داری که با این اذکار حل شود،

و نمی دانم چرا با آمدن 124 هزار پیامبر نه عبادت ما شکلی واحد به خود گرفت و نه محتوایش یک جور شد، یکی عده ایی از ما را به گرد کعبه می چرخاند و دیگری جایی دیگر، یکی ما را به نام تو متوجه این بنده ات می کند و دیگری متوجه بنده ایی دیگر و...، و من مانده ام که چرا و از سوی چه کسی این ها برای ما در طول تاریخ بجای مانده اند و... و اما باز بی توجه به این حرف ها، برای رفع تکلیف، مثل یک عادت، مثل یک اجبار، مثل یک ترس از نگفتن، گاهی هم به خاطر لذت سخن گفتن با تو و...، آنرا می گویم،

اما تو که حرف های جدی ما را هم پاسخ نمی گویی و انگار نمی شنوی، با این حرف های از روی متن های نوشته خواندن و روتین نمی دانم چه می کنی؟!  براستی سخن جدی گفتن با طرفی که جوابت را نمی دهد بی حاصل نیست؟!، این روش سخن گفتن یک طرفه برای موجودات وامانده ایی مثل ماست که از سر استیصال بی توجه به این که طرف مقابل گوش می دهد، یا نمی دهد و... طوطی وار و مسلسل وار سخن می گویند، و گاهی به این فکر می کنم که یک عمر با تو سخن می گوییم و تو انگار بی خیال ورّاجی های ما به کار خود مشغولی و ما هم مثل نوار ضبط صوت، ذکر تو را از روی متون بجای مانده از تاریخ می خوانیم و هر موقع هم که قهر کنیم، باز تو آنقدر از ما بی نیازی که حتی اگر سال ها هم با تو در سکوت باشیم، تو را هیچ نمی شود، و "گردی بر دامن کبریایی ات نمی نشیند"

مانده ام در کار تو و در کار خودم.

اما با تو سخن خواهم گفت زیرا به وجودت ایمان دارم، حال این که تو از ما چه می خواهی، نمی دانم، لابد چون انسان مان آفریدی انسانیت هم انتظار توست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • خرداد

چون غمی می رسید، مرحوم مادرم از ته دل می گفت :

 "خدایا راضی ام به رضای تو" [1]

اما من هرگز از او نپرسیدم، مادر! رضایت خدای تو در چیست؟!

حال بدین فکر می کنم، که رضای خدای من، در چیست،

و تنها رضایتش را در انسان بودن، می بینم،

همانگونه که او ما را انسان آفرید،

نه فرشته و نه دیو،

بلکه انسانی، در میان پیوستاری ار دیو و فرشته در دو سو،

آزاد و صاحب عقل،

اما تو ای معبود من، ای اورمزد بی همتا!

تو را چه راضی خواهد کرد؟

مدح گویی و ثناگوییت؟

دل به این و آنی بستن، که مدعی تواند؟!

آیا می توانم تصور کنم که تو :

به بردگی و بندگی ما در دست بندگان و مخلوقانت، راضی شوی؟!

به تسلیم بی چون چرا، به گفته هایی که صحت و سقمش برایم نامعلوم است، راضی شوی؟!

به کُشت و کشتار ما، از کسانی که در مدارت نمی بینند، راضی شوی؟!

به انجام اعمالی که منطق و عقلم بدان حکم نمی کند، راضی شوی؟!

اصلن تو ما را چطور و چگونه می خواهی؟!

متکبر و لجوج در عقاید خود؟!

عنود و ستیزنده در ایده هامان؟!

یا متواضع در مقابل دیگران و عقایدشان؟

یا تسلیم در مقابل حق و حقوق شان؟

یا بخشنده و صبور چون تو، که شاعر از صبرت به تنگ می آید.

بارخدایا!

اگر بدانم که رضایتت در چیست،

به حتم، به رضایتت خواهم کوشید،

اما چه کنم که،

بسیار از رضایت تو گویند، و در پی رضایت خویشند.

 

 

 

[1] - الهی رِضاً بِرِضِاکَ،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر