SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
لحظه نگار و با سفر نگاشت ها

لحظه نگار و با سفر نگاشت ها (9)

  • 21
  • مرداد

چهار شنبه شب را سوی چالوس تاختیم تا پنج شنبه (18 مرداد 1397) را با خاطره ایی زیبا از صعودی تابستانی به قله آزادکوه ابدی کنیم؛ آزادکوه از قلل بلند رشته کوه البرز، واقع در استان مازندران است، صعود به این صخره راسخ و استوار در کنار زادگاه پدر شعر نوی ایران، [1] استاد نیما یوشیج و در حاشیه جاده زیبا و دوست داشتنی چالوس، که وقتی در این جاده حرکت می کنی هرگز نمی توانی از کنار همت سازندگانش بی اعتنا عبور کنی و بر مردانگی سازنده اشان درود نفرستی، جاده ایی که ما را به عمق زیبایی های کوهستان البرز و چالوس و جاده پیچ اندر پیچش می برد و هزاران نفر در دنیا قلب شان برای حضور در این بهشت طبیعت می طپد، و هزاران نفر هم مردند و نتوانستند بر این آرزو دست یابند؛

انگار اژدهایی بر پهنه البرز در پرواز است و چنان غرش می کند تا دل را از جایگاه سیمرغ برماند، و البرز نشینان سیمرغ را از یاد ببرند و آشیانه سیمرغ به خرابی روی نهد و بدا به حال دانندگان آدرس سیمرغ، که دل در گرو وصالش دارند و ره بدانجا ندارند، و خوش به نادانان که نمی دانند و راحتند.

چهار شنبه شب که از همنوردان جویای برنامه صعود این هفته می شدم، هرگز نمی دانستم فرمان حرکت برای یک ساعت دیگر به قصد صعود به قله 4355 متری [2] آزادکوه [3] صادر شود و من در یک ساعت تنها فرصت خواهم داشت تا لباس و کوله بردارم و در قرارگاه شبانه، در موعد مقرر برای حرکت به سمت جاده چالوس حاضر شوم، تا صبح را در روستای کلاک بالا (علیا) و پای قله آزادکوه و نقطه عزیمت برای این صعود آماده باشم.

یک ربع از ساعت یازده شب گذشته بود که تهران را به سوی کرج و از آنجا به سمت جاده زیبای چالوس، ترک کردیم و با ورود به اتوبان تهران - کرج از طریق بزرگراه همت، در این ساعات شب پنج شنبه، ترافیک سنگینی آغاز شد و تا رستوران های جاده کرج - چالوس ادامه یافت، چرا که عده زیادی از مردم برای استفاده از فضای اطراف سد کرج و رستوران های آن عازم این محل بودند، و ما وقتی از حاضرین جویای وضع ترافیک شدیم، یکی از ادامه اش تا چالوس گفت، دیگری گفت تا پل زنگوله خواهد بود، یکی گفت الان تمام می شود و... و لذا وسوسه می شدیم که از همین ابتدای سد باز گردیم، و قید این صعود را بزنیم، چرا که با چنین ترافیک کندی، معلوم نبود چه زمانی به محل آغاز صعود خواهیم رسید.

ولی حتی این ترافیک شدید هم نتوانست تردید ها را به بازگشت تبدیل کند و مانع از حرکت مان گردد، و بالاخره با تمام شدن رستوران ها این ترافیک وحشتناک هم به پایان رسید، و معلوم شد راهیان جاده چالوس آنقدر نیستند که جاده را تا چالوس تبدیل به پارکینگ خودرو کنند، همچنان که از ورودی همت به اتوبان تا بعد از رستوران ها انگار به پارکینگ خودرو تبدیل شده بود، و معلوم شد بیشتر ترافیک موجود مربوط به مردمانی است که از فضای بسیار کم مقابل رستوران های جاده چالوس می خواهند استفاده کنند و جاده را برای یافتن محل پارک خودرو بند می آورند، و یا رستوران دارانی اند، که جلوی رستوران خود را به محل پارکینگ اختصاصی خودروی مشتریان شان تبدیل کرده و راه را برای رفت و آمد دیگران با پارکبانان خود باز و بسته می کنند، تا رفاه مشتریان خود را تامین کنند.

 اینجا و در این قسمت از جاده چالوس، بی قانونی و تجاوز به حریم طبیعت در اوج است و مرا به یاد تجاوزات سودجویان در تصرف ساحل زیبای خزر می اندازد که اگر ساحل را بخواهی ببینی کیلومتر ها باید بروی تا شاید در نقطه ایی از سد این تجاوزات و تصرف ساحل خلاص شوی و دریا را ببینی؛ اینجا در جاده چالوس هم در تجاوز رستوران داران به کوه و دره و مسیر رودخانه کرج می توان این سودجویی و بی قانونی را لخت دید؛ دنیایی از بی قانونی، و دست بسته ماندن قانون و متولیان قانون در مقابل تجاوز به حریم جاده، رود، کوه و....

مسیر ما باضافه این ترافیک و گم شدن در شب برای یافتن روستای کلاک بالا، زمان زیادی از ما گرفت، به طوری که عقربه های ساعت، نیم ساعت از چهار بامداد پنج شنبه 18 مرداد گذشته بود که به روستای "کلاک بالا" رسیدیم، یعنی آخرین نقطه ماشین رو، که از آن به بعد باید پیاده به سمت قله حرکت می کردیم.

برای رسیدن به روستای کلاک در مسیر جاده کرج به چالوس باید تا پل زنگوله پیش رفت، و در این نقطه از جاده کرج - چالوس خارج شده، و وارد جاده کوهستانی و فرعی به سمت یوش (Yush) و بلده (Baladeh) شد. در ابتدای این مسیر ابتدا باید از یک گردنه طولانی و پر پیچ و خم بالا رفت، سرازیر که کنی، در مسیر پایین آمدن هدف روستای میناک (Minak) خواهد بود، که از طریق خروجی این روستا در سمت راست خود، راهی روستای کلاک بالا باید شد. اما قبل از آن به دوراهی می رسیم که سمت چپ به طرف روستای "کمربن" می رود و مسیر سمت راست شما را به سوی روستای میناک در جاده یوش و بلده خواهد برد، در آن ساعات شب ما در این دوراهی نتوانستیم مسیر خود را تشخیص داده و اشتباها مسیر سمت چپی را رفتیم، که در فاصله کمی به روستای کمربن ختم شد، روستای نورانی از چراغ که معابرش در شب به روشنی روز است و این روشنایی را در کوچه ها تهران هم نمی بینی، ولی ما مجبور بودیم که سریع برگردیم و راه سمت راستی را برویم، تا سریع به مقصد برسیم و استراحتی داشته خود را برای صعود صبحگاهی آماده کنیم.

 بعد از کمربن از پیچ های کردنه ایی پایین رفتیم، و ابتدا به روستای نسن (Nesen) و بعد پیل (Pil) رسیده و بعد باید منتظر رسیدن به روستای میناک شد که به علت نداشتن تابلو های راهنمای مناسب، متوجه رسیدن به مقصد نشدیم و از روستای میناک گذشتیم و بعد از گذر از روستای نته (Neteh) به روستای خوش نامِ نیکنام ده (Niknam-Deh) رسیدیم و در شک و شبهه یافتن مقصد افتادیم؛

در تاریکی شب یک اتومبیل عبوری را متوقف کرده و از ایشان جویای مسیر روستای کلاک شدیم که ایشان گفتند باید در میناک از جاده یوش - بلده خارج می شدید و الان شما از آن گذشته اید، لذا فورا دور زدیم و در بازگشت بود که با دقت بیشتری به تابلوها توجه کردیم، با رسیدن به روستای میناک، تابلویی چندان نامشخص مسیر روستای کلاک را نشان می داد، که اگر از مسیر پل زنگوله به سمت یوش بریم، در سمت راست ما قرار داشت، انتظار می رفت جاده میناک به کلاک بالا خاکی باشد، ولی تا خود روستا جاده ایی اسفالته و خوب و در دالانی از بید ها غرق بود، و ما در تونلی از درختچه های بید، تا این روستا پیش رفتیم، در ورودی روستای کلاک بنری مقدم کوهنوردان را گرامی داشته و ما را به سمت پارکینگ اتومبیل ها فرا می خواند.

اتومبیل خود را پارک کرده و دوستان برای رفع خستگی سفر چند ساعته، قصد کردند کمی بخوابند و من هم که علیرغم این که صعود های خود را معمولا از ساعاتی از این زودتر در بامدادان هم شروع می کردم، و عادت به صعودهای بامدادی و در تاریکی داشتم، به جمع همنوردان طالب خواب پیوستم، اما هنوز لحظاتی نبود که آرام گرفتم که سی و هشت دقیقه از چهار بامداد گذشته بود، که از مسجد یا امامزاده روستای کلاک اذان صبح شروع به پخش شدن کرد، و لذا به همین منظور از اتومبیل خارج شده و به مسجدی رفتم که در نزدیکی پارکینگ بود،

در حال وضو گرفتن بودم که خودروی تیبایی یک گروه کوهنورد را با خود آورد و جلوی مسجد آنها هم پیاده شدند، چهار نفری بودند و از اهالی روستاهای محل، که برای صعود آمده بودند، آنها هم برای نماز آماده شدند، ولی درب مسجد بسته بود، یکی از آنها گفت که مگر نمی دانید که صبح ها، هیچ وقت درب مسجد باز نیست؛ با این وضع ما و آنها از فرش های جلوی ورودی ایوان مسجد برای خواندن نماز صبح استفاده کردیم، در حالی که پر از خاک بود، اما چاره ایی هم نبود.

بعد از نماز کمی از وضعیت صعود از آنان پرسیدم؛ مثل اینکه صعود های مکرری به این گوه داشتند و راهنمایی گرفتم، این همنورد محلی می گفت، آب را در پای ریشه آزاد کوه بگیرید و از آنجا به بعد دو ساعت و نیم صعود خواهید داشت و آبی دیگر نخواهد بود، برای رفتن به آزاد کوه هم همین رودخانه منتهی به روستا را بگیرد و تا انتهای آن که دیگر آب های رودخانه در دره محو خواهد شد، پیش بروید و پاکوب بسیار روشنی شما را در امتداد این رودخانه به پای آزاد کوه خواهد برد، از آن خارج نشوید، تا مسیر را گم نکنید.   

بعد از این که متوجه شدم، این دوستان صعودهای مکرری داشته اند، پرسیدم ما هم می توانیم با شما در این صعود همراه شویم؟، که این دوست همنورد گفتند، چه اشکال دارد، و من فورا خودم را به همراهان که در اتومبیل خوابیده بودند، رسانده و خبر حرکت این تیم، و این که ما هم می توانیم با آنها صعود خود را از همین حالا شروع کنیم، را دادم.

که یکی از دوستان که تازه انگار چشمان خواب آلودش گرم شده بود، گفت "درب را ببند یخ کردیم" و من متوجه شدم فعلا خواب در اولویت همه چیز است، و لذا دوستان محلی را مطلع کرده و خود هم ناچار به جمع خواب آلودگان پیوستم، و به انتظار روشن شدن هوا ماندم، درحالی که هدلایت (Headlight) هم داشتم و می توانستیم صعود خود را در همان تاریکی های بامدادی آغاز کرده و عمده راه را در خنکای صبح بپیماییم.

هوا اینجا و در این ساعات صبح سرد سرد است به طوری که گاه می لرزی، بارانی در ساعات گذشته زده و پیش بینی هواشناسی هم دو میلیمتر بارندگی روی قله را در روز جاری پیش بینی و اعلام کرده است و همچنین رعد و برق، که خطرناک خواهد بود؛ ساعت از پنج و نیم صبح گذشته بود که گرو کوهنوری دیگری رسید و از ماشین پیاده شدند و راه خود را گرفتند و رفتند، و همین آمد و شد ها و روشن شدن هوا بالاخره دوستانی را که از سرما در داخل ماشین خوابشان نمی برد، را مجاب کرد که کوس حرکت بزنند، و سرانجام حرکت به سوی صعود به قله آزادکوه ساعت شش صبح (August ‎9, ‎2018-‏‎5:56:44 AM) آغاز شد.

بر دیوار کناری مسجد روستای کلاک تابلویی دست نویس، با فلشی ما را به سوی قله آزادکوه راهنمای می کند، اینجا حدود 1750 متر از سطح دریا بالاتر است، و به عبارتی باید 2604 متر ارتفاع گرفت، تا در راس قله آزادکوه قرار گرفت؛ 50 متر آنطرف تر، این کوچه تمام شده و رودخانه رخ می نماید، این همان رودخانه ایی است که در امتداد یک دره به نقطه ایی ختم می شود که ریشه آزادکوه در انتهایش قرار دارد، پاکوبی را در کنار این رودخانه پیدا کرده و پیش می رویم، گاهی از سمت چپ و گاهی از سمت راست این رودخانه کوچک به راه خود ادامه می دهیم، درخت های بید کهنسال کنار این نهر آب، گاه مرا تشویق به ثبت این زیبایی و قدمت، در تصاویر موبایلم می کند، که عمر طولانی اش را به تصویر بکشم، ولی نور کم هوا پشیمانم می کند، لنز کوچک موبایل توانایی کارهای خارق العاده را از عکاس می گیرد.

با پنج دقیقه راهپیمایی از روستا خارج می شوی، و ده دقیقه بعد از باغات و زمین های کشاورزی روستا هم خداحافظی خواهی کرد؛ این روستا باغات قابل توجهی ندارند و درخت ها هم بیشتر خودرو است؛ بر دیوار مسجد روستا بنری نصب کرده و از دامداران خواسته اند که : دام ها در زمین های اهالی وارد نشوند. علف های هرز بلند کنار نهر را تراشیده اند و خشک کرده و برای خوراک دام های خود در زمستان ذخیره می کنند.

امتداد دره تنگ را در "مالرو" و یا همان "پاکوب" هایی که انگار صدها سال از عمر و استفاده از آن می گذرد، و عمیق و وسیع شده اند، پیش می رویم و به این طریق گرم و سرما از ما دست بر می دارد، کوهنورد در حرکت هرگز یخ نمی کند، و یخ نخواهد زد، تا موقعی که حرکت داری گرم خواهی بود، حتی در هوای چند درجه زیر صفر، و اگرچه اینجا دما به صفر نرسیده ولی انگار سردی خاصی دارد که تحمل آن را سخت می کند و مانع از خواب دوستان همنوردم نیز شد؛ بعد از نزدیک به یک ساعت پیاده روی به دو راهی می رسیم که سمت چپی به قله "نازجون" و دیگری در سمت راست به "آزادکوه" ختم می شود. نازجون را وقتی در روستا قرار داری و به سمت آزاد کوه می روی در مقابل خود می بینی، همانگونه که وقتی از افجه به سوی دشت هویج می روی قله ریزان در مقابل و دیدرس شماست.

در این دوراهی مسیر سمت راستی دره ایی است که به سمت آزادکوه می رود، عمده آب رودخانه هم از همین دره می آید و این نشانه خوبی است که قله بزرگتر یعنی آزادکوه در این مسیر است؛ آب کمی هم از دره منتهی به قله "نازجون" می آید در سمت چپ مسیر این دوراهی به آب نهر می پیوندد و به سوی روستا کلاک رهسپار می شود، یک گوسفندسرا هم در دهانه دره نازجون کوه وجود دارد.

پاکوب بزرگی که ما را تا اینجا آورده است به سمت دره آزادکوه مسیر خود را خم می کند و ادامه اش ما را به سوی قله خواهد برد، دره عمیق تر و تنگ تر می شود، و گاهی هم پاکوب از رودخانه فاصله گرفته و به شیب های بالاتر انتقال می یابد، که این خود نشان می دهد آب این رودخانه گاهی خیلی زیاد بوده که سازندگان پاکوب های تاریخی، مسیرهای خود را در دیواره های بالاتر دره انتخاب کرده اند. نزدیکی های این دو راهی گروه کوهنوردی را که پیش از ما عازم شده بودند و در جلوتر از ما حرکت می کرد را دیدیم و بدون اعلام زبانی به سرعت خود افزودیم تا به آنها برسیم. ناخودآگاه دوست داریم با جمعیت بیشتری این صعود به انجام برسد.

یک ساعت از دو راهی تا ریشه قله آزادکوه مسیر باید طی کرد و در مسیر دره منتهی به آزادکوه شیب ها افزایش می یابد و باید با احتیاط بیشتری رفت، چرا که خطر افتادن سقوط به دره هست، بعد از یک ساعت پیاده روی به انتهای آب می رسیم که از این به بعد دیگر آب رودخانه زیر شن های کف محو می شود، اینجا باید آب گرفت و از این بعد تا گردنه چورن و از آنجا تا قله آبی نخواهد بود، قمقمه ها را از آب سرد و گوارای آن پر کردیم و ساعت هشت صبح ( - Thursday, ‎August ‎9, ‎2018, ‏‎7:58:19 AM) بود که برای صرف صبحانه و استراحت روی چمن ها در پای صخره های آزاد کوه نشستیم ، این نشست سه ربع ساعت به طول انجامید  و حرکت ما به سمت گردنه چورن و بر یال نازجون در ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه دوباره آغاز شد (‏‎8:44:54 AM) در حالی که "گروه سحرخیزان توچال" [4]هم صد متر بالاتر از ما به صبحانه نشستند، اکنون به آنها نزدیک شده بودیم.

مناظر سبز و پربار این منطقه دیدنی و لذت بخش است و بسیار مناسب برای کسانی که صعود دو روزه به آزادکوه را مد نظر دارند، که اینجا بیایند و چادر بزنند و بخوابند و صبح روز بعد صعود خود را در کمال آرامش و سر فرصت بعد از یک حضور شبانه در طبیعت، برای حمله آخر به قله آغاز کنند.

ما درحال صبحانه و استراحت بودم که گروه کوهنوردی مذکور حرکت خود را دوباره از سرگرفت، و راه خود را به سمت گردنه چورن در پیش گرفت، جایی که شاید تنها معبری است که می توان بدون اقدامات فنی کوهنوردی راهی یالی شد که به قله آزادکوه ختم می شود، وگرنه طرف های دیگر این قله، تنها با ابزار و فنی قابل صعود خواهد بود، از گردنه چورن یالی با شیب نسبتا زیاد آغاز می شود که در مجموع باید آنقدر راهپیمایی کرد که 655 متر ارتفاع گرفت، تا به قله آزادکوه رسید. و در واقع مهمترین قسمت صعود به این قله سرفراز همین جا اتفاق می افتد.

این دوستان در حال صعود بودند و ما هنوز مشغول استراحت و صبحانه و بعد از 45 دقیقه ما هم در مسیری که آنها در پاکوب ها پیش می رفتند و دور می شدند به سوی گردنه چورن حرکت کردیم. ساعت یک ربع به نه صبح است و ما در یال مقابل قله آزادکوه (یال نازجون) و به موازات کشیدگی قله از سمت پایین به بالا در حرکتیم، تا خود را به گردنه چورن بروسانیم.

بهترین سبزه زارهای آزادکوه اینجاست زیرا خود قله آزادکوه صخره و شنسکی و بی علف است، ولی در این یال روبرو که مربوط به نازجون کوه است سبز و با خاک های حاصلخیز است که به علت چرای بی رویه دام و لطماتی که طبیعت خودره است و صدمه دیدن خاک در بعضی جاها در حال رانش و حرکت است و خاک ها از جای خود کنده و حرکت کرده اند، مثل ماستی که می شکند، و رانش زمین در آینده نزدیک قطعی است، و مثل بهمنی خاک های حاصلخیز به دره فرو خواهند ریخت. اما با این حال هنوز بهترین پوشش گیاهی را دارد. گروه کوهنوردی پیشگام به گردنه چورن رسیدند و استراحت پیش از حمله آخر را آغاز کردند و ما هم در مسیر آنان پیش می رفتیم تا به آنها برسیم.

حدود یک ساعت راهپیمایی در مسیر صعود از روی یال قله نازجون در امتداد آزادکوه نیاز بود تا به گردنه مذکور برسیم و بالاخره در ساعت (‏‎9:41:33 AM) به آنجا رسیدیم و به تیم مذکور که در حال استراحت بود ملحق شدیم، تا ما هم اگر فرصت کنیم کمی استراحت کرده، وگرنه با آنها راه صعود را در پیش گیریم و حدود ششصد متر ارتفاع باقی مانده از 4355 را اوج بگیریم و به فتح قله آزادکوه نایل آییم، آرزویی که شاید روزی دست نایافتنی تلقی می شد. گروه ما هم ده دقیقه فرصت یافت تا استراحتی کند و با شروع حرکت تیم سحرخیزان توچال ما هم به آنان ملحق شده و راه صعود و حمله آخر را در پیش گرفتیم.

از این لحظه به بعد (‏‎9:50:06 AM) مسیر شنسکی و بی آب و علف و پر شیب ترین مسیر است، سخت ترین قسمت صعود آغاز می شود، شیب آنقدر زیاد است که موبایلم را خاموش کردم، تا زنگ هایی آن مزاحمت های ذهنی برایم ایجاد نکند؛ باید تمام حواس خود را جمع حرکت کرد، گروه مذکور هم سرقدم بسیار خوبی را برای این تیکه از مسیر انتخاب کرده و او با بنر خود که در کنار کوله اش نصب کرده به امید برافراشتنش بر بلندای قله، آرام و با وقار و مستحکم پیش می رفت.

بچه های شوخ طبع این گروه نیز در سخت ترین نقاط با سخن گفتن از مسایل طنز سعی می کردند تا حواس ها را از سختی راه و خطراتش پرت کرده و به مسایلی مشغول کنند، که سختی صعود را کاهش دهند. و واقعا هم موثر بود و تا داستان گفته می شد و تمام می شد، کلی از مسیر طی شده بود. گاه سکوت وحشت انگیزی گروه را در خود می گرفت و گاه این سکوت با شوخی های مردانه و یاد و خاطره همنوردی و یاد خاطرات و ذکر درگذشتگان از گروه و... شکسته می شد؛، زنگ هایی هم از بازار می رسید که دوستانی کار تجارت خود را از این جا در حال صعود هندل می کردند و قیمت دلار را در این بازار صبح پنج شنبه رصد می کردند، و یا از خاطرات حضور خود در امامزاده هایی می گفتند که معمولا در پای هر قله مهمی وجود دارد و طنز سخنانی که کوهنوردان با صاحبان این قبور داشته اند سخن می راندند.

در دو قسمت از مسیر شیب افزایش بیشتری می یابد و نیاز است که دست به سنگ هم شد، تا مسیرهای لیز را رد کرد و... ترس زیادی در این مسیر بر من مستولی شده است و مقداری از این ترس را با قرار گرفتن در بین گروه و گوش سپردن به این صحبت ها دفع می کنم. جرات نکردم دروبین را بیرون آورده و عکسی بگیرم لذا در این مسیر عکسی ندارم. این مسیر آخرین حمله، از تیکه های بسیار سخت مسیر است و هر چه می روی پایانی بر آن نیست، هوا گرم و آفتابی است و از پیش بینی های بارش خبری نیست، اما بادی می وزد که در بعضی جاها افزایش می یابد، خدا خدا می کنم طوفانی در کار نباشد، زیرا در این مسیر خطرناک توفان هم اگر بوزد مشکل دو چندان خواهد شد.

این مسیر سخت هم بالاخره با هر وضعی که بود، طی شد گاهی به خود قول می دادم این آخرینش باشد و گاهی در مسیر از صعود لذت بردم و گاهی هم ترس امانم را بریده بود و... ساعت یازده به قله رسیدیم (‎10:59:30 AM). اینجا لبه تیز قله آزادکوه است، بر فراز صخره ای بلند و سر به فلک کشیده. عکس یادگاری گرفتن ها شروع شد. بارها را زمین گذاشتیم و استراحتی و نوشیدن چایی و کمی خوردن برای تجدید قوا؛ و همزمان به بازگشت از این شیب تند می اندیشیدم و هر لحظه دلهره ام برای پایین رفتن از این شیب، بیشتر می شد. اما هرگز بروز ندادم و نشستم و با ترس هایم تنها شدم. اینبار پالس منفی دادن را بر خودم ممنوع کردم.

کل صعود ما به این قله از شش صبح تا این لحظه حدود 5 ساعت و بیست دقیقه طول کشید که اگر مدت استراحت های مسیر را از آن کم کنیم، این صعود چهار ساعت و سی دقیقه  بطول انجامید، و این رکورد خوبی بود که ثبت شد و آزادکوه هم در خاطرات صعودهای ما جای گرفت. تا هر بار در هنگامه های سخت به خودم قول بدم که این آخرین باری باشد که خود را در راه صعود به قلل بلند به خطر اندازم، و باز دیگر بار به استقبال خطر بروم و قله ایی را نشانه گرفته و فتح کنیم، مثل معتادها که هر بار مرگ را می کشند و می چشند و توبه می کنند و باز دوباره می کشند و می چشند تا ببینیم خدا پایان ما را در کدام نقطه رقم خواهد زد.

کوه های بلند و سر به فلک کشیده اطراف آزادکوه از توچال گرفته در تهران، تا دماوند در آنسوی جاده هراز و علم کوه بر دره تالقان و... همه و همه در اطراف دیده می شود، منطقه مملو از قله های بلندی است، که هنوز برف دارند، مثل علم کوه، دماوند، و... مدتی که از حضور ما گذشت ابرها شروع به آمدن کردند، و این نوید بارش و باد را می دهد، لذا باید کوس حرکت به سمت پایین زده شود، و اتوماتیک وار گروه خود را جمع و جور می کند که برگردد، مسیر شنسکی است و پایین آمدن از آن براحتی انجام می شود و اگر ترس از شیب تند نباشد بسیار شیرین هم خواهد بود. پاشنه ها را در شن فرو می کنم و پایین می آیم. همراه دیگران هستم و کمتر به مسیرهای دور دست نگاه می کنم تا استرس کمتری داشته باشم. راهی را که رفته بودیم را در 35 دقیقه پایین آمدیم به سرعت و با احتیاط. یک تیم دو نفره و یک تیم سه نفره هم در حال صعود هستند، به یکی از آنها قانون کوه را یاد آوری کردم که ساعت به 14 بعد از ظهر که رسید هر جا که بودی باز گرد، او هم گفت باشه ساعت که به 14 رسید باز می گردم، با خودم گفتم راست می گوید هنوز که ساعت دو نشده، و آنها هم هنوز فرصت داشتند که صعود خود را به پایان برسانند. منظور من اعلام خطر به خاطر ابری بود که آمده بود و ممکن بود باعث باد و یا باران و خطر شود.

و بلاخره این مسیر سخت پشت سر گذاشته شد و پایین یال قابل صعود آزادکوه و در انتهای شنسکی در گردنه چورن به انتظار بقیه نشستیم تا همه برسند، بیست دقیقه استراحت و گفتن و خندیدن و یاد کردن از این صعود زیبا و شکر خداوند برای این صعود. مثل موقعی که در بالای قله خیلی ها به شکرگزاری مشغول شدیم. مسیری که اکنون در پیش داریم مسیر بازگشت است، و از این نقطه تا روستای کلاک باید از شیب های تند و کند گذشت. دو ساعت و بیست دقیقه طول می کشد تا راه رفته را از اینجا تا روستا بازگشت.

ساعت (‏‎3:17:36 PM) به چهار بعد از ظهر نزدیک می شدکه به کلاک رسیدیم و کمی تجدید قوا کرده و نماز ظهر و عصر را با 50% تخفیف هنگام سفر در کلاک خواندیم و کمی هم غذا خوردیم و زین پس راه بازگشت را با اتومبیل گرفتیم، اما پیش از آن باید در مسیر یوش و بلده رفت تا باک ماشین را پر از سوخت کنیم و خدا خدا می کردیم که در این شرایط در بلده برق باشد و سوخت گیری مشکلی نداشته باشد، که اگر سوخت نباشد واقعا مشکل می شود. از کنار یوش شهر نیما و اوزکلا (Uz-Kela) که انسان را یاد قصه جادوگران شهر اوز می اندازد رد شدیم و یوش زیبا و بلده که چون نگینی در میان دره ها می درخشند را گذر کردیم و سوخت گرفتیم و به سوی جاده کرج - چالوس بازگشتیم زیرا پمپ چی پمپ بنزین بلده معتقد بود از مسیر جاده چالوس به تهران نزدیک تر است تا این که ما از بلده به سمت شهر امل برویم و در کنار دماوند به جاده هراز ملحق شویم و سپس عازم تهران گردیم.

 

 

Click to enlarge image IMG_4074.JPG

صعودی باورنکردنی به قله 4355 متری آزادکوهTitle

 

[1]

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

[2] - این ارتفاع را تابلویی اعلام می کرد که بر روی قله آزادکوه نصب شده اگرچه نقشه سایت (سایت هواشناسی ) ارتفاع این قله را 4390 متر اعلام می کند که نظر به اینکه یک سایت معتبر تخصصی در مورد قله های جهان است به واقعیت نزدیک تر اعلام می کند.

[3] -این قله به "شاهزاده گردن کج" مشهور است

[4] - بالای قله که بنرشان را برای گرفتن عکس یادگاری باز کردند از عنوان گروه شان مطلع شدیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 12
  • مرداد

ایرانیان باستان دهم مرداد را بعنوان پایان "چله ی تابستان" جشن می گرفتند، زیرا با عبور از چهل روز اول سه ماهه تابستان، قله و یا پیک گرمای تابستانی می شکست و هوا شروع به خنک شدن می کرد.  امروز جمعه 12 مرداد بر فراز قله توچال شاهد بادهای سرد پاییزی و اولین قطرات باران های پاییزی بودم که همزمان با نزدیک شدن ما در ساعت 10 صبح به قله 3965 متری توچال شروع به بارش کرد، قطرات مختصر بارانی که نوید بخش شروع پاییزی بارانی خواهد بود تا پاییز هم در جایگاه خود باشد، همچنان که بهار پربارشی داشتیم و در جای خودش تابستان گرمی را تجربه کردیم، تابستانی که گرمای سوزانش بجا و در زمان خود بود و اگر بارش های پاییزی و برف های زمستانی را هم داشته باشیم، این می تواند نویدبخش بازگشت نظم طبیعی به آب و هوای ایران باشد، که بهار، بهار باشد و تابستان تابستان، و پاییز و زمستان به مقتضای فصل خود گرما و سرما  و بارش در جای خود باشد تا خسارات به حداقل برسد. امیداوارم.

Click to enlarge image Tochal-12-Mordad (1).JPG

تابستانی در لبه ی پاییز، بر فراز قله توچال

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • تیر

"تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه صورت ها شده است. چراگاه آهوان است و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک این عشق است و هرجا که کاروان عشق برود، دین و ایمان من هم به دنبالش روان است."

محی الدین عربی اندلسی، عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری

(به نقل از کتاب صراط های مستقیم، دکتر عبدالکریم سروش)

آبشار دوقلو پناهگاه شیرپلا در راه صعود به توچال

صعودی تابستانی به قله 3964 متری توچال برای حرفه ایی ها مثل آب خوردن و یک رفت و برگشت عاشقانه و نرم و طراوت بخش آخر هفته ایی است، و برای من، یک آرزویی که سخت به دست می آید، و یا یک موفقیت شادی آفرین وجدآور است؛ لذا هر نعمت خداوندی برای بعضی آسان دست یافتنی است که غرق در آنند، و برای برخی دیگر آرزویی است، دست نایافتنی و یا دور از دسترس.

در این مجال به قول دوست عارف، هنرمند و دانشمندم استاد حسین صدری، انسان اگر "سیستم مقایسه نقاط" را نداشته باشد، حتی خود را هم گم خواهد کرد، و توانایی ارزیابی خود را نیز نخواهد داشت، مثلا اگر این سوال را از کسی که واحد است و فردی برای مقایسه در پس و پیش خود ندارد، بپرسند که آیا شما مثلا خوشبختی یا بدبختی؟ او جوابی نخواهد داشت؛ هنگامی او می تواند بدین سوال پاسخ دهد که کسانی در پس و پیش خود داشته باشد، و او خود را در مقایسه با آنها قرار داده و بگوید در چه وضعی هست.

اگر عدد شش را در نظر بگیریم تنها زمانی شش می تواند مورد محک و مقایسه خود را قرار دهد که در پس خود 5 و در پیش خود 7 را داشته باشد که آرزو کند که 5 نباشد و 7 باشد. پس هر انسانی باید مختصات خود را بدست آورد، یا این سوال که جناب 6 آیا شما عدد خوبی هستی؟ اینجاست که شش باید مختصات خود را بدست آورد، اگر خودش تنها باشد جوابی نخواهد داشت، اما 6 بالای 5 را اگر بپرسی چطوری؟ خواهد گفت جایگاهم خوب است، اما همین شش زیر 7 باشد و بپرسی، خواهد گفت نه جایم خوب نیست، لذا در مقایسه با حرفه ایی ها ما حال خوبی در این کوهنوردی مختصر نداریم، اما در مقایسه با کسانی که خوابند، از این که در این موقع صبح خدا این نعمت را خداوند به ما اعطا کرد، باید شکر گذار بود که در هنگامه های فجر ره به سوی آسمان بپیماییم.

زرد و بنفش در این بوته زیبا در بالای چشمه نرگس

هرچند وقتی به خود و دلمشغولی هایم در این روزهای سخت و دهشتناک ایران در صحنه بین الملل و داخلی نگاه می کنم، و در زمانی که آقای ترامپ و حلقه کوچک اما مهم متحدین کینه جویش نسبت به این آب و خاک، در حال برنامه ریزی می بینم که چه خواب های وحشتناکی را برای ایران و ایرانی می بینند، بر خود می لرزم و یاد موضوع و سناریوی فیلم "شطرنج باز" می افتم که حکایت هندیانی است که در حالی غرق در تفریح و شطرنج بازی خود بودند که "کمپانی هند شرقی" داشت اساس زندگی و جامعه کشورشان را به میل خود شکل می داد، اما چه می شود کرد، مدت هاست که حلقه داران دایره تنگ حاکمیت ایدئولوژیکی تنگ نظرانه اصولگرایانه تسلط اختاپوسی خود را بر شریان ها و ارکان تصمیم ساز این کشور مستحکم کرده، و بسیاری از دلسوزان به این آب و خاک را به خارج از حلقه رانده و میل تمامیت خواهی و تنگ کردن این حلقه نیز پایانی ندارد، تا خود به تنهایی حلقه دار میدانی باشند که همه از خطر انحصارطلبی ها و یکه تازی های بیخردانه شان در حال هشدار دادنند و... و در این دوره کوه هم مخدر مفیدی است تا این روزهای سخت را در خماری و بی خبری سرگرم کارهایی این چنینی شد، تا ببینیم حلقه داران چه خواهند کرد. بگذریم از بازار و ناآرامی هایش که دومینو وار شهرها و بازارها را در می نوردد و...

این دومین صعودم به قله توچال در هشتم تیرماه سال 1397 بود، صعودی قبل از ماه رمضان و اکنون صعودی بعد از آن، البته ماه رمضان فرصت صعودهای زیادی را از ما گرفت، و حال وقتی به کوه هایی این چنینی قدم می گذاریم که آفتابِ داغ دارد اثر خود را می گذارد و برگ های سبز طالبان باران را که از آن محرومند را می سوزاند و خشک می کند، و امروز اگرچه به برکت باران های زیبا و پربار بهاری کوه ها همچنان سبز است و زیبا، اما دیگر برف های ناشی از این بارش ها، آخرین لکه هایش باقیست و کوه دارد از برف ها پاک می شود، و وای بر کوهی که از برف خالی شود، که آن موقع خدا می داند اشعه های داغ خورشید با صورت زیبا و سبزش چه خواهد کرد.

مسیر این هفته صعود از طریق مسیر دربند، چشمه نرگس، چهارپالون به قله توچال است. ساعت 39/2 صبح پای مجسمه دربند، ساعت 24/3 پناهگاه شیرپلا، 47/7 رسیدن به چشمه نرگس، ساعت 39/9 حضور روی خط الراس، ساعت 16/10 قله توچال، که در مجموع حدود شش ساعت و سی دقیقه مدت زمان صعود بود.

آب سرد و گوارای چشمه نرگس نوید بخش حضور تکه برف هایی است که در بالا دست ها ذوب می شوند تا در این پایین دست ها مردم چشم به راه آب های این کوه را سیراب کند.

Click to enlarge image IMG_3750.JPG

حال و هوای صعود تیرگاهی به قله زیبای توچال

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • تیر

 "زندگی هیچ نمی گوید؛ نشانت می دهد...!"

(ریچارد باخ)

گاهی که به عمق معنی برخی اسامی نگاه می کنی، درمی یابی که در بعضی مواقع چقدر از معنای واقعی خود خالیست، ریزعلی را در حالی ریزعلی نامیدند که بزرگمردی بود دل گُنده؛ گاه یک کچل بی مو را زُلفعلی می نامند، و ریزان هم مصداق همین نام هاست، "ریزان" که نیست، از "بزرگان" است! از قللی است که در انتهای خود به دیواره ایی صخره ایی ختم می شود، که کار صعود و نفوذ به نوک قله را مشکل می کند و برای کوهنوردان در این قسمت گاه "اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود" و سقوطی عمیق را تجربه خواهند کرد. لذا نباید قله ریزان را "ریز" دید باید جدی اش گرفت و بزرگش شمرد؛ زیرا صعود بر آن مخاطره انگیز است، من وقتی به آخرین صد و پنجاه متر ارتفاع نوک آن که نگاه می کنم یاد عکسی از بالاترین نقطه قله اورست می افتم، که صعود به آن مشکل ترین قسمت است، هر چند این دو قیاس مع الفارغ است.

صعودم به این قله به یاد ماندنی است، چراکه صعود به بالاترین نقطه اش، تمام دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود. قله ریزان (Rizan) جزو یکی از چهار قله دشت هویج یا همان "گُرچال" است که دوستاران زیادی دارد، قله های دیگر این دشت عبارتند از پرسون (3100 متر)، آتشکو (3850 متر)، ساکا (3315 متر)، قله ریزان (3575 متر) که پنج شنبه 31 خرداد 1397 موفق به فتح آن شدم، راهی که قبلا آمده بودیم، اما به علت شرایط زمستانی و برف سنگین فتحی در پی نداشت.  

همنوردانم قلل پرسون، آتشکوه و ساکا را در فرصت معذوریتم در ماه رمضان فتح کرده بودند و امروز من در حالی همراهشان شده بودم که ریزان تنها قله از قلل این دشت بود که فتحش به امروز مانده بود، و از قضا این سخت ترین فتح خواهد بود. از قبل اگر می دانستم چنین فتحی در کار است همراه نمی شدم،  این نشان می دهد که در کوه حتما باید قبل از حرکت مطالعات لازم را داشت و با آمادگی از کم و کیف صعود حرکت کرد، و یا با راه بلد رفت که کشته شدن در این کوه ها مثل آب خوردن است؛ به نظر من صعود به این قله را باید به کوهنوردان حرفه ایی تر سپرد، که کوه جای ماجراجویی نیست و کوه با کسی شوخی هم ندارد، طبیعت همان را خواهد که خداوند برایش نوشته و برای قانون جاذبه هرگز تعطیلی مخواه، که این قانون باید کار خودش را به عدل انجام دهد، و این که خدا در قوانین طبیعت خود دست ببرد نیز امری به دور از عقل است و واضعان قوانین آسمانی مثل قانون نویسان زمینی که نیستند که آنرا به نفع خود یا دوستان شان نقض و یا نادیده بگیرند.

برای این صعود روستای افجه در بخش لواسان را در ساعت شش و بیست دقیقه صبح، به سوی دشت هویج و پای قله ریزان ترک کردیم، از همان ابتدا از همنوردانم از موقعیت ریزان پرسیدم، و دوست همنوردم گفت، همان قله ایی که در مقابلت می بینی ریزان است، و من در مدتی که از افجه تا پای قله در دشت هویج در حرکت بودیم تمام جوانب این قله را تحت نظر داشتم که چطور می توان از این دیواره که رخ تیز خود را به صورت ما می کشد، می توان بالا رفت، هر چه جلوتر می رفتم بر وحشتم اضافه می شد.

تمام مدت از 36/7 تا ساعت 9 که عملیات صعود ما آغاز می شد در این فکر بودم که چطور می توان از این قله یکپارچه صخره بالا رفت و با خود در گفتگو بودم، از گروه هایی که برای صعود آمده بودند هم سوال می کردم و همه به سختی و خطرش اذعان داشتند، یعنی یک ساعت و ده دقیقه مسیر افجه به دشت هویج و بقیه زمان دو نیم ساعت تا حرکت به سمت قله من در تعلل و بررسی این صعود بودم، در این بین دو گروه دو نفره هم به فاصله کمی از هم مشغول صعود بودند که گروه اول زوجی بودند که اولین گروه امروز بودند و طرح صعودشان را تا آخرین مسیری که طی کردند، را تعقیب کردم، و مسیرهای سختی که باید از آن گذشت را از نظر گذراندم، گروه دوم هم دو جوان بودند با ما بودند و مثل ما صبحانه را در دشت هویج صرف کردند، و راه صعود را در پیش گرفتند، در حالی که به حسرت می گفتند کاش سوال می کردیم که راه چطور است.

همینجا بود که به دوستان گفتم مرا از این صعود معاف کنید، مسیرهایی که دوستان تیم جلویی یعنی همان زوج جوان طی کردند، کار من نیست، گفتند چیزی نیست بیا بریم، کاری را که آنها کردند ما هم می توانیم بکنیم، نگران نباش و اینقدر پالس منفی نده... ولی اضطرابم پایانی نداشت و مرتب از حاضرین در دشت هویج احوال صعود به ریزان را جویا می شدم و همه متفق بودند که صعود سختی در پیش خواهیم داشت، و در نهایت گروه دوم نیز به نیمه راه نرسیده بودند که ما نیز به عنوان گروه سوم صعود خود را در ساعت نه صبح به سمت یالی که بقیه هم از آن رفته بودند به سوی قله آغاز کردیم.

کار به سرعت پیش می رفت و ما رسیدیم به پای قسمت صخره ایی، که شاید به همین علت نام این قله را ریزان می نامند، زیرا صخره های این قسمت هر ساله در زمستان در اثر برودت هوا و یخ و برودت، خرد می شود و می ریزد، پای این قسمت در دو طرف پر است از سنگ های خرد شده و ریخته شده، تل انباری از این شن ها درشت در پای این صخره ها دیده می شود، و شاید همین ریزش هاست که این قله را به ریزان (به معنی جایی که دایم ریزش می کند) معروف کرده است.

بالاخره به انتهای یالی رسیدیم که به پای قسمت صخره ایی ما را برده بود، و تازه سخت ترین قسمت صعود از این به بعد آغاز می شد، اینجا حدود ارتفاع 3450 متری بود، که دلم طاقت نیاورد و به دوستان گفتم من از همینجا باز می گردم، مرا شجاعتی برای صعود از میان این صخره نیست، ولی باز دوستان گفتند که برگشت خطرناک تر است و با این شیبی که دارد نمی توانی باز گردی، بهتر است این حرف ها را تمام کنی و به صعود خود ادامه دهی که بالا رفتن امن تر از پایین آمدن است.

 نگاهی به شیب های تند پشت سر گذاشته شده و صخره های پیش رو، مرا مجاب کرد که جان را کف دست گرفته و پیش بروم، یکی از دوستان جلو افتاد و من وسط و دوست همنورد با معرفت دیگرم پشت سرم بودند، مسیر را از میان صخره دنبال می کردیم و نه به عقب نگاه می کردم و نه به چپ و راست، جرات عکس گرفتن را هم نداشتم، که حداقل عکسی از این نقاط بگیرم، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود و تنها راه را در پیش رفتن می دیدم، هرگز راهی به پس نبود، و تنها راه در پیش بود، انگار راه پشت سر را بسیار خطرناکتر از راه جلو می دیدم و لذا تمرکزم را روی پاهایم گذاشتم، که هر اشتباهی زیر پاها باعث یک سقوط دهشتناک و بلند به دره ایی عمیق می شد، هر قدم سرنوشت ساز بود، اولین اشتباه آخرین بود لذا همه حواسم به شن ها و سنگ هایی بود که زیر کفش هایم حس می کردم و آنها را برانداز می کردم که آیا وفا خواهند کرد یا این که مرا نخواهند پذیرفت و با قل خوردن شان مرا به سمت پایین پرتاب خواهند کرد،

و خدا را شکر که جاذبه زمین اینقدر بود که کفش هایم در این شیب و صخره به زمین بچسبد و هیکلم را روی زمین نگهدارد، اکنون به اولین ردیف صخره ها رسیدیم که راه مان را به سمت قله به صورت افقی بریده بود، شکافی که باید از میانش دست به سنگ شده و از آن گذشت، هویدا شد، پاکوب هم به همینجا ختم شده بود و معلوم بود که بقیه هم از همینجا گذشته و آنرا رد کرده اند، گروه جلویی را هم که من تحت نظر داشتم از همین شکاف گذشته بودند و لذا مصمم از آن ما هم باید عبور می کردیم.

اینبار من سر تیم شدم و قرار شد که من اول بروم، این به پیشنهاد خودم بود چرا که می خواستم به این شرایط هر چه سریعتر خاتمه دهم، قیمتش هم مهم نبود، تمام حواسم به دستان و پاهایم بود، دستهایم صخره ها را مثل سریش چسبیده بود و پاهایم روی قسمت های نوک تیز صخره مثل دست هایم محکم چسبیده بودند، تا هیکل و کوله سنگینم را بالا بکشم، چوب دستی ام مزاحم بود، دوست همنوردم که منتظر گذرم از این نقطه بود، وقتی مزاحمت آن را دید گفت، بگذار برای من و برو بالا من بهت می رسانم، آنرا جا گذاشتم و راهم را ادامه دادم، دست به سنگ و صخره بالا می رفتم، تمام تمرکز و دقت شده بودم، خوشبختانه اصلان پاهایم نمی لرزید، که ناگهان در همان حال صعود و دقت ششدانگ، موبایلم زنگ خورد، صدای زنگ در میانه راه صخره داشت روی اعصابم راه می رفت، خودم را داشتم می باختم که این زنگ مزاحم، آن هم در این لحظات حساس چیست؟! و از کجا آمد؛ نه می توانستم دست ببرم و خاموشش کنم و نه کاری از دستم بر می آمد، که دوستم متوجه شرایط بحرانی ام از پایین شد و گفت، سید به این زنگ اهمیت نده، کارت را بکن، صدای محبت آمیز و آرامش دهنده این دوست همنوردم، کمی به من روحیه داد و بی توجه به زنگ های مکرری که ول کن نبود، موفق شدم که از صخره بگذرم، سه الی چهار متر عرض صخره را عبور کردم و دوستم چوبدستی ام را بالا انداخت، داشتم از ترس می مُردَم که اگر نتوانم چوبم را بگیرم و به دره سقوط کند، بی چوب دستی چقدر برای ادامه راه و بازگشت بی دفاع خواهم شد؛

ولی خوشبختانه آنرا گرفتم و این خطر نیز گذشت، بی چوبدستی در مسیر خصوصا برگشت، مثل این است که هیکلت در هوا معلق باشد؛ چوب دستی و یا باتوم برای هر کوهنورد ابزاری واجب و لازم است، به خصوص برای من که کاملا به آن متکی بودم، و کمتر کوهی را دست خالی رفته ام و کاملا به آن عادت دارم. هر چند بعضی دوستان داشتن آن را بی کلاسی و آبرو ریزی برای کوهنوردان می دانند و معتقدند که باید باتوم تیتانیوم گرفت و خوش لباس و خوش استیل بود. ولی من به اهمیت داشتن چوب دستی به عنوان یک ابزار باستانی برای اهالی کوه و صحرا ایمان دارم و آن را میراث قرن ها تجربه اهالی دشت و کوه می دانم که فواید آن در بروز صاعقه و انتقال برق به زمین و تکیه گاهی مطمئن هنگام صعود و پایین آمدن می دانم و قدردانش در هنگام مواجهه با حیوانات مهاجم صحرا و کوه هستم.

از این صخره گذشتم و آن بالا بدون این که جرات کنم به عقب یا به پایین نگاه کنم رو به قله ایستادم تا دوستان همنورد دیگرم هم از این گذرگاه سخت بگذرند، دومی هم عبور کرد و کمی دورتر از من ایستاد، اینجا ما فاصله ها را رعایت می کردیم و به هم نزدیک نمی شدیم که در صورت بروز حادثه دیگری را به قعر دره نکشیم؛ نوبت همنورد سومم بود که باید می گذشت، صدایش را می شنیدم که به نفر جلویی اش می گفت، باتوم های مرا هم بگیر تا من هم بیایم، که این دوست همنوردم، هم کاملا ترسیده بود و جرات بازگشت به عقب و گرفتن باتوم های او را نداشت، و بدون نگاه به پشت سرش گفت، نمی توانم کاری کنم، خودت یک کاریش کن، نمی دانم همنوردم چه کرد بالاخره او هم بالا آمد، نفس راحتی کشیدیم، به راه خود ادامه دادیم.

تا قله هنوز یک ردیف دیگر از این صخره های افقی داشتیم که جلویم خود نمایی می کرد، تا قبل از آن باید از یک شیب تند می گذشتیم، آمدن نفر سوم فرمان حرکت بود و من راهم را دوباره در پیش گرفتم تمام حواسم به تکیه نوک چوب دستی ام به زمین و تکیه کف پایم با زمین بود که مبادا هیچکدامش لیز بخورد، که لیز خوردن همانا و سقوطی بلند در دره در پیش رو بود؛ مسیر حدود پنجاه متری را طی کردیم و به صخره دوم رسیدیم، پای آن هر سه مردد بودیم که باید از کجایش گذشت؛

من مسیر حرکت گروه اول را هنگام صبحانه تحت نظر داشتم و لذا یکی از ما رفت برای یافتن شکافی برای عبور و من گفتم به نظرم از این صخره باید با دور زدن گذشت، من به سمت راست و دوستم به سمت چپ برای جستن راه عبور، به بر انداز مسیر پرداختیم، دوستم گفت راهی نیست و من راه عبور را یافتم و دیگران را به سمت خودم فراخواندم، آنها هم آمدند و صخره دوم را دور زدیم، از این به بعد مسیری شنسی (صخره های تبدیل به سنگریزهه شده) بود که مسیرهای پاکوب داشت و با طی حدود صد متر در این پاکوب ها، به قله می رسیدیم، راهمان را ادامه دادیم این بار سریعتر از همیشه، هر لحظه انتظار داشتم از این کابوس شیب و سقوط بگذریم و تمام شود، و بالاخره هم عبور کردیم و به خیر گذشت.

 اینجا مرگ با تو در نزدیکترین حالت بود و به ثانیه ایی غفلت کارت تمام بود، و خدا را شکر که این دقایق سخت و دلهره آور تمام شد، و این کابوس فعلن به پایان رسید، و صافی قله و خط الراس خود را نشان داد. مسیر قله را با رکورد دو ساعت و چهل دقیقه؛ در ساعت یازده و 44 دقیقه پیش از ظهر به پایان رساندیم، کمی خیالم راحت شد، و جرات کردم که دست به موبایل شوم و چند عکس بگیرم، در همین حین زوج جوانی که گروه اول صعود کننده امروز بودند، در آستانه بازگشت از مسیری بودند که ما و خود آنها بالا آمده بودیم و می خواستند باز گردند، فورا آنها را از این کار منصرف کردیم و گفتیم این راه فقط برای صعود است و پایین رفتن از آن حتما سقوط را در پی خواهد داشت، خدا را شکر که رسیدیم و راهنمایی اشان کردیم وگرنه به احتمال قوی در این شیب های تند هنگام پایین رفتن لیز می خوردند و...

آنها را باز گرداندیم و راهی محل یادبود و بلندترین نقطه خط الراس شدیم، تیم دوم که دو جوان بودند، هم بارهای خود را زمین گذاشته بودند، که هر سه تیم به هم رسیدیم و دوستان همنوردم که از صعود به آتشکوه، مسیر بازگشت را دیده بودند، که مسیر پایین آمدن کجاست، راه را به آن دو نشان دادند و این دوستان درست از مسیر مقابل مسیر صعود راه پایین رفتن را که در سمت قله آتشکوه بود، در پیش گرفتند؛ اما من دلهره تمام وجودم را گرفته بود که حال این راهی که با این سختی بالا آمده ایم را چطور باید پایین برویم،

زیرا هنگام صعود در قله ها، بالا رفتن بسیار راحت تر از پایین رفتن است، در مسیر بالا رفتن شما در عکس جاذبه زمین حرکت می کنی و همین امر کمک می کند که شما خود را در تعادل با جاذبه نگهداری و بالانس باشی، و کمتر لیز بخوری؛ اما در مسیر پایین رفتن و کاهش ارتفاع، شما درست با جاذبه هم جهت می شوی و احتمال لیز خوردن پرت شدن، چندین برابر می شود، خصوصا احتمال لیز خوردن و افتادن و اسکی کردن و پرت شدن افزایش می یابد،

دلهره تمام وجودم را دوباره داشت در تسخیر خود در می آورد، احساس دلهره ایی خیلی بیشتر از ترسی که پایین صخره ها و قبل از عبور از آن قطعه سخت و نفس گیر داشتم؛، لذا نه کوله ام به زمین گذاشتم و نه چوب دستی، دوستان بار بر زمین گذاشتند و نشستند و شروع به خوردن چای و خرما کردند، دوستم گفت لیوانت را بده برایت چای بریزم، گفتم من نمی خوردم، به من خرما تعارف کرد با شدت بیشتری گفتم که چیزی نمی خورم،

چشم هایم نگران زوج جوانی بود که در جهت پایین رفتن بود و مسیر های شیب تند را طی می کرد، و مسیرهای پرتگاهی را یکی پس از دیگر امتحان می کردند و رفت و برگشت های شان نشان از ورانداز مسیر بود و تا آنجا رفتند که از چشم هایم خارج شدند، خود را در این مسیر جای آنها می گذاشتم و در جایگاه خود را تصور می کردم که آنها بودند، و همین امر هر لحظه بر وحشت و دلهره ام می افزود،

گروه دوم با دوستان همنوردم مشغول رایزنی برای برگشت بودند و این دو نفر هم که تیز و بز جلوتر از ما صعود کرده بودند، مثل گروه اول و ما، اولین باری بود که به این قله صعود می کردند و از راه های آن بی اطلاع بودند، ولی تفاوت آنها با تیم اولی این بود که قبل از آمدن به اینجا گزارشات صعود دیگر تیم ها را خوانده بودند و این مسیر را به قول خودشون با تِرَکِ چی پی اس (GPS) یگ گروه کوهنوردی دیگر که این مسیر را آمده بودند طی می کردند که ده متری در بعضی جاها خطا داشت، ولی با همان روش تا آنجا آمده بودند و همین مسیری که همنوردان ما پیشنهاد داده بودند، را می خواستند دنبال کنند،

ولی من اصلا با این مسیر موافق نبودم و بدنم می لرزید که از آن عبور کنم، و با خود می گفتم من هرگز توان عبور از این مسیر را ندارم، در بحث های دوستان هم شرکت نداشتم، تمام استرس بودم که اگر اینها حرکت کنند، و مرا مثل قبل از صعود و قبل از عبور از این صخره ها و... مجاب کنند که بازگشت را از این مسیر داشته باشیم چه خواهم کرد، هر لحظه که به بازگشت نزدیک می شدیم ترس و اضطرابم افزوده می شد،

می دانستم بمانم دوستان مجبورم خواهند کرد از مسیری پایین برویم که به قول آنها تنها مسیر بازگشت بود و من مرگ را در این مسیر جلوی راه خودم می دیدیم، از بالا قله ریزان دشت لار و قله دماوند چشم نوازی می کرد و شیب ملایمی که جلوی پایم در این سمت می دیدم، پیشنهادم می داد که بازگشت را از این طرف در پیش بگیریم، اما این درست عکس جهت ما در مسیر آمدن بود و...

و دوستان نیز اصلن موافق رفتن به این مسیر نبودند، و حرف های شان تمام دور این مطلب می چرخید که تنها راه بازگشت همان است که دوستان دیگر هم رفته اند و... و من هم از آن سو نمی توانستم حتی تصورش را هم بکنم که در حالت پایین رفتن از صخره های این سو باشم، و در نهایت هم گفتم من از این طرف نخواهم آمد.

یکی از همنوردانم گفت عزیزم به این شیبی که در پایین پای خود نگاه می کنی توجه نکن ممکن است از آن سویی که خودت پیشنهاد می کنی بروی و با شیب هایی تندتر مواجه شوی که سخت تر از اینی باشد که اینجا از آن می ترسی، هرگز نباید در مسیرهایی رفت که کسی از آن نرفته است، گفتم ولی این مسیر صاف و راحت است، ولی نه همنوردانم قصد همراهی با من را داشتند و نه من قصد داشتم از مسیری بروم که آنها پیشنهاد می دادند،

در یک بکش بکش گیر کرده بودم و هرچه به زمان بازگشت نزدیک تر می شدیم، استرس من هم هر لحظه اضافه می شد، تا این که در ساعت 25/12 به ناگاه به طرف دشت لار حرکت کردم، تا مسیر را ورانداز کنم، کمی که جلوتر رفتم دیدم راه خوبی است مسیر شنسکی است و شیب مناسب است، بدون این که آهنگ حرکت کسی را داده باشد به دوستانم گفتم من از این مسیر می روم و راه خود را گرفتم و راه کاهش ارتفاع از این سو را در پیش گرفتم، کسی به دنبالم نیامد و احساس کردم که دوستان نخواهند آمد و من راه را به سرعت ادامه دادم و در واقع با هر قدم که پایین می رفتم از استرس فرار می کردم.

خیلی دوست داشتم که متن یادبودی که بر بالاترین نقطه ریزان به افتخار یکی از قربانیان کوهستان نصب شده بود را بخوانم، ولی دلهره امانم را بریده بود دوستان را گفتم جمع بشوند و عکسی به یادگار بگیریم و چند عکس گرفتیم و از تابلو هم عکس گرفتم با بعدا اگر زنده ماندیم سر فرصت بخوانم.

متن این یادبود که توسط شرکت پارس خودرو نوشته بود بدین شرح است:

هوالباقی

آن را که بر بالاترین قله شد فراز

دیگر گریز نیست مگر برگشت یا که پرواز

جعفر ناصری متولد تیرماه 1356 تهران. او ورزش کوه نوردی را با گروه کوهنوردی کارگران پارس خودرو از سال 1386 شروع نمود. ضایعه از دست دادن همنورد و همکار خوش اخلاق و پر انرژی آقای جعفر ناصر در مسر بازگشت از قله ماناسلو (8163 متر) در منطقه هیمالیا مورخ 21/2/1391، موجب از دست دادن یکی دیگر از امیدهای جامعه کوهنوردی کشور گردید، که همه را در سوگ خود نشاند. بدین وسیله یاد و خاطره همکار عزیز را با نصب پلاک یادبود بر فراز قله ریزان آخرین قله ایی که در مورخ 18 اسفند 1390 صعود کرد را گرامی می داریم.

برخی سوابق ورزشی آقای جعفر ناصری:

صعود زمستانی به قلل دماوند، علم کوه، سبلان، و صعود به برخی زا دیواره ها و یخچال های بلند ایران

صعود به قله آرارات (5137 متر) در سال 1387 ترکیه

صعود به قله موستاق آنا (7546 متر) چین در سال 1388

صعود به قله نان کون در ایالت جامو و کشمیر هند به ارتفاع 7135 متر در سال 1389

روحش شاد و راهش پر رهرو

دشت لار را نشانه گرفتم و با سرعت به سمت پایین حرکت کردم، خیلی از قله دور شده بودم و کسی مرا همراهی نمی کرد، و کم کم داشتم مطمئن می شدم که دوستان همنوردم مسیر خود را خواهند رفت و من مسیر خودم، دشت لار پر بود از آغل گروه های گوسفند داری که آنها را می دیدیم که چادر دارند و جاده ایی که در امتداد رودخانه که به نظر می رسد به سمت سد و دریاچه لار و به سوی دماوند در حرکت بود و اتومبیل های نیسان هایی که مثل نقطه ایی دیده می شد،

گرچه از دشت هویج با 2400 متر ارتفاع از سطح دریا تا قله ریزان با 3575 متر چیزی حدود 1175 متر را در شیب زیاد صعود ارتفاعی داشتیم، ولی در این طرف انگار ارتفاع از نوک قله تا کف دره لار خیلی بیشتر بود که گرچه ارتفاع دشت لار چیزی حدود 2650 متر از سطح دریاهای آزاد بلند است و در واقع چیز حدود 265 متر از دشت هویج بلندتر است ولی در مقابل شیب قله به سمت دشت لار بسیار کمتر بود و یال با کشیدگی بسیار زیادی به دشت لار در آن دور دست ها ختم می شد و همین باعث می شد که بتوانم با خطر بسیار کمتری به کاهش ارتفاع اقدام کنم و امید داشتم خود را به دشت لار رسانده و با نیسان وانت هایی که برای بردن شیر و و محصولات لبنی و... چوپانان و عشایر آمده بودند، خود را به سمت لار و جاده اصلی تهران – شمال برسانم و به تهران باز گردم، 

آنقدر ارتفاع کم کردم که به محیط صاف تری رسیدم که شیب بسیار کاهش یافته بود و لذا می توانستم بالاتر از خود را ببینم، که در این لحظه دیدم همنوردانم هم سرازیر شده اند، خیالم راحت شد که آنها هم دارند می آیند و این مسیر را انتخاب کرده اند و لذا برای عبور آنها هم نگرانی کمتری خواهم داشت، به راه خود ادامه دادم با خود گفتم که آنها هم قصد دشت لار را کرده اند، ولی نه، آنها هم شروع به صدا کردن من کردند، ایستادم ولی آنها قصد پایین آمدن چون من را نداشتند و به سمت قله سیاه ریز (3250 متری) که بین قله پرسون و ریزان قرار داشت به صورت اُریب شروع به حرکت کردند با این حرکت متوجه شدم که آنها قصد مسیر پرسون را دارند، من هم به سمت راست متمایل شده و آنقدر فاصله ارتفاعی را آنها کم کردند و من بالا رفتم که قبل از قله سیاه ریز به هم رسیدیم، یکی از همنوردانم به شدت ناراحتی می کرد، و این عملم را تقبیح می کرد، و شدید معتقد بود که باید از همان مسیر مشخصی که دیگران می رفتیم و می گفت اگر به دشت لار برویم، شب در دشت لار گرفتار می شویم و فرصت بازگشت نمی یابیم.

به حاشیه سیاه ریز رسیدیم، باتوجه به این که ظلع این قله در سمت پرسون صخره ایی و پرتگاهی بود، تصمیم گرفتیم آن را دور بزنیم و خود را در آنسویش، به پرسون برسانیم و از آن مسیر به دشت هویج باز گردانیم، با همین قصد خود را به سمت یال منتهی به سیاه ریز از طریق دشت لار رساندیم تا از پایین ترها صخره های سیاه ریز را رد کنیم و خود را به راه های منتهی به قله پرسون برسانیم و به دشت هویج برگردیم؛ و بالاخره در یک نقطه خود را در مسیر دور زدن انداختیم، اما این سوی قله سیاه ریز نیز به طرز وحشتناکی دارای شیب های تند و بلند بود، به طوری که مدت زیادی را در شرایطی بودیم که هنگام صعود از سمت دشت هویج به ریزان داشتیم، و هر آن احتمال سقوط به دره دوباره داشت تکرار می شد، ولی دیگر راهی برای بازگشت نبود و باید جلو می رفتیم، آنقدر رفتیم که از این شرایط را پشت سر گذاشتیم، ساعت 48/14 بود که کار عبور از حاشیه سیاه ریز به پایان رسید و راهی در مسیر پیاده روی از دشت لار به پرسون و دشت هویج در ساعت 21/15 محقق شد و حال ها بهتر شد، و نوع سخن گفتن ها تغییر یافت.

اینک در مسیری بودیم که گویند از مسیرهای قجری بوده است که شاهان قاجار را به دشت لار می بردند. و ما به سرعت راه بازگشت به دشت هویج را در پی گرفتیم، و در حالی که دیگر رمقی نداشتیم در ساعت 25/16 به دشت هویح رسیدیم و بعد یک ساعت و نیم استراحت و نهار، در ساعت 09/18 دشت هویج را به سمت افجه ترک کردیم، در حالی که زبانمان به شکر نعمت جستن از شرایط مرگ آفرین بارها و بارها باز کردیم و واقعا بسیاری از مسیرها حرکت در لبه پرتگاه مرگ بود و هر آن برای هر کدام مان سقوط حتمی بود ولی خدا نخواست که این جا آخرین ایستگاه زندگی ما شود.

برای کسانی که قصد پایین آمدن از ریزان را دارند پیشنهاد می کنم کمی ارتفاع را از سمت دشت لار کم کنند و از دره بین ریزان و یال منتهی به پایین آتشکوه از مسیر سمت دشت لار را هم بررسی کنند چرا که این راه کوتاه ترین در مقایسه با دور زدن سیاه ریز و پرسون باشد. در غیر این صورت ایمن ترین مسیر کاهش ارتفاع به سمت دشت لار خواهد بود.

از دیدگاه من ورزش کوهنوردی یک ورزش عالی است، ولی باید مسیرها را قبل از صعود مطالعه دقیق کرد که در محل و هنگام صعود به بررسی و امتحان مسیرهای جایگزین اقدام نکنی، و تصویر مسیر رفت و بازگشت در فضای مجازی گوگل برسی کرد و با افراد سابقه دار در صعود مشورت کرد و گزارش های صعود را بخوانیم تا این مسایل برای ما پیش نیاید.

این صعود از صعود به دماوند هم برایم سخت تر و دلهره آور تر بود، و به قول همنوردانم شلاق محکمی در این مسیر سخت بر ما نواخته شد و اینک با این حرکت آماده صعود به دماوند خواهیم بود. دوستان هم که سابقه کوهنوردی از سال 1388 تا به حال داشتند، نیز این صعود را سخت ترین در تاریخ کوهنوردی خود می دانستند و آن را با حمله به فتح قله خرسنگ مقایسه می کردند.

Click to enlarge image Rizan-climbing (1).JPG

باز دشت هویج و اینبار صعود به قله ریزان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • فروردين

در حالی که هواپیمایی ماهان ایر، نام شهر ماهان را نامی جهانی کرد، و این شرکت هوایی به بسیاری از مناطق جهان پرواز دارد و در لیست و بیلبورد پروازهای بسیاری از فرودگاه های مهم بین المللی جهان، در غیبت سنگین هما (هواپیمایی ملی ایران)، نام کشورمان و شهر ماهان را هنوز زنده نگهداشته، باغ شاهزاده نیز نام این شهر زیبا و دل انگیز را که در پایین پای ارتفاع نزدیک به  چهار هزار دویست متری جوپار می درخشد، را در فهرست میراث جهانی برد، زیرا [1] :

 الف) نشان دهنده یک شاهکار از نبوغ و خلاقیت انسانی بود.

ب) نشان دهنده تبادل ارزش‌های بشری در یک بازه زمانی در یک منطقه فرهنگی از لحاظ پیشرفت در معماری یا فناوری، برنامه‌ریزی شهری یا طراحی چشم‌انداز بود.

ج) گواهی بی‌همتا یا دست‌کم استثنایی بر یک سنت فرهنگی یا تمدن زنده یا از میان رفته بود.

د) نمونه‌ای برجسته در معماری یا تکنولوژی که مرحله مهمی از تاریخ بشر را نشان داد.

ح) به‌طور مستقیم یا ملموس مرتبط با رویدادها یا سنت‌های زندگی، افکار و عقاید یا آثار هنری یا ادبی دارای اهمیت عالی جهانی بود

 گرچه در این سفر توانستیم فرصت دیدار از این باغ را که در آخرین ساعات حضور در ماهان و با عجله در ساعات پایانی سال 1396 رقم خورد، را بدست آوریم، ولی خیلی نتوانستیم با عارف نامی ایران زمین، عارف اهل شریعت جناب شاه نعمت الله ولی بمانیم، بدون معرفت کافی به این شیخ المشایخ عرفان، خود را بدانسوی جاده اصلی کرمان – بم رسانده تا به دیدار باغ شاهزاده و یا همان باغ "شازده" برویم [2] 

سردرب باغ شازده ماهان کرمان

به محض ورود به این باغ پروازی به شهر سرینگر مرکز ایالت جامو و کشمیر هند داشتم، و بجهت قرابت شکل و ساختار، دوباره به دیدار باغ شالیمار در کنار دال لیک  در شهر سرینگر رفتم، این دریاچه آب شیرین که مثل دریاچه زریوار در مریوان ماست، بخشی از شهر و حاشیه شهر سرینگر را در بر گرفته و توریست های مشتاق دیدار این شهر را، مردم توریست نواز سرینگر، در قایق هایی به نسبت بزرگ، که در حدود سایز لنج های ساخت ایران ماست، و آن را تبدیل به هتل - قایق بر روی آب کرده اند، اقامت می دهند، تا شبی معمولا سرد را در آن صبح کنند، هر یک از این قایق ها را نامی است و از قضا یکی از این قایق ها را بنام تهران نامگذاری کرده اند.

کشمیر ایران صغیر و کاملا تحت تاثیر فرهنگ ایرانی - پارسی است و بسیاری از صنایع دستی ایران از جمله فرش، چوب و... و صنایع دستی که ما ایرانیان اکنون بسیاری از آن ها را به فراموشی سپرده ایم، جریان دارد؛ اما کشمیری ها آن را به خوبی حفظ کرده و همچنان می سازند و به دنیا عرضه می کنند، این صنایع به همت میر سید علی همدانی عارف نامی ایرانی، که به همراه ششصد تن از شاگردان و هنرمندان از همدان به کشمیر هجرت کردند، و در آنجا به گسترش اسلام و هنر و فرهنگ ایران اقدام کرده اند، در کشمیر تکامل و ایجاد شد.

گفته می شود حتی چنارهای انبوه کشمیر نیز از ایران توسط همین سفرای فرهنگی ما به این خطه برده شده است. عارف، عالم، شاعر ایران میر سید علی و یا "شاه همدان" همانگونه که ابن سینا در همدان است، اکنون در شهر کولاب تاجیکستان خفته است تا شاید دیدار او را نیز خداوندگارم مثل زیارت شاه نعمت الله ولی نصیب کند، که سخت به دیدار و زیارت این بزرگ مرد ایرانی نیز دلی آتشین دارم.

و امروز با دیدن باغ شازده باز "فلش بک" خورده و تمام خاطرات دیدار از سرینگر و ایران صغیر برایم تازه شد، و با دیدن باغ شازده انگار به دیدار مجدد از باغ شالیمار رفتم، زیبایی های این باغ و آن باغ را که هر دو را ایرانی ها طراحی کرده اند، چشم دل را، همچون چشم سر نوازش می دهد.

باز هم مثل باغ دولت آباد یزد، متوجه شدم که طرح باغ شالیمار سرینگر را از کجا برداشت کرده اند. باغ های ایرانی که یونسکو به مدد آن آمد و به حفظ این میراث ایرانی برای جهانیان همت گمارد، و در جهان آن را شناساند و اکنون به نام ما می درخشند، و ما خود از آن خبر نداریم، ایران را باید دید، و سپس به دیدار دنیا رفت، تا بدانی این ملت در کجا سرمشق بودند، و در کجا دنباله رو شدند.

حیف که زمان تنگ است، باید رفت، عقربه ها به دویدن افتاده اند، و شب نزدیک می شود، سال می خواهد تحویل شود، و انگار قافله ما هم می خواهد خود را به جایی برساند که مخصوص باشد و سال را در جایی خاص تحویل کند، لذا باید ماهان را با همه ی زیبایی هایش گذاشت و رفت، کاش ما هم می ماندیم و در کنار مرقد شاه نعمت الله ولی به یاد مرحوم سید علی سال را تحویل می کردیم، ولی کسی به این امر رضایت ندارد و باید رفت، انگار دیدن ماهان هم مثل فرصت عمر است، و تو هزار کار انجام دادنی داری و هزار جرعه نوشیدنی و... ولی خالق دادار به نیم جرعه ایی بیشتر برایت رضایت نداده، که تو بنوشی و بگذری.

از این مکان مملو از جمعیت بیرون زدیم و راه کرمان گرفتیم، در حالی که بین کرمان و ماهان ده ها جای دیدنی جدید زده اند و البته در این ساعات نزدیک به تحویل سال 1397 خبری از مردم در آن نیست، و ما هم با سرعت به سوی کرمان می رویم، تا سال را در کرمان تحویل کنیم.

باغ شازده ماهان کرمان در آینه تصویر:

 

Click to enlarge image 1.PNG

سفرنامه کرمان – دیدار از باغ شاهزاده ماهان

باغ شالیمار سرینگر در کشمیر هند در آینه تصویر:

 

Click to enlarge image 11.PNG

باغ شالیمار سرینگر در کشمیر هند در آینه تصویر:

[1] - دلایل یونسکو برای قرار دادن باغ شازده در فهرست میراث جهانی

[2] - نمی دانم چرا ایرانیان با حروف "ه ح" زیاد راحت نیستند و شاهزاده را شازده، محمد را ممد، ملیحه را ملیه و... می گویند و تلفط ه ح را در اون وسط ها به فراموش می سپرند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 30
  • فروردين

کرمان با همه تصورات و آرزوهایی که برایش داشتم، برایم به دیدار از قلعه اردشیر بابکان، ارگ بم، مقبره شاه نعمت الله ولی و باغ شازده ماهان ، متاسفانه ختم شد، دریایی از دیدنی ها را باید واگذاشته و برمی گشتیم، و در واقع اکنون با بازگشت از بم، روند حرکت مان که تا به حال به سوی جنوب کشور بود، به حرکت به سمت شمال و معکوس تغییر یافت، و حالم به مانند جماعت شکست خورده ای می ماند، که به هدف نرسیده مجبور به عقب نشینی شده است، و با تعجیل به عقب بر می گردند، البته نه مثل آنهایی که دیگران را نیز زیر دست و پای پر از تعجیل خود، له کرده و عقبگرد کنند، آرامتر و امیدوار به وعده دیدار از مُلک خراسان.

بم آخرین نقطه در مسیر جنوبی ما بود، که موفق به دیدارش شدیم، و اکنون در حال بازگشت از جنوبی ترین نقطه ی سفرمان بودیم، و پشت به جهتی که تا به حال با شوق و ذوق به سمتش می تاختیم، و گلچینی از دیدنی های هر شهر با تامل، جستجو و کشف می کردیم، و پیش می رفتیم؛ با عدم ادامه حرکت به سمت جیرفت و چابهار، انگار حوصله خودم را هم ندارم، و در جاده ماهان به سمت کرمان با سرعت ممکن می راندم، تا به کرمان بازگشته، و روند بازگشتی جدی تر را از "نوروز" [3] در پیش گیریم.

اما تا پیش از بازگشت، موعد ساعت تحویل سال، نزدیکترین واقعه ایی است، که باید اتفاق می افتاد، سرقافله سالار در جلو و ما به دنبالش؛ دوست داشتیم این ساعات را در کنار "سفره هفت سین" بزرگی از خانواده باشیم، همانگونه که چند سالی بود بر سفره اش بودیم و قدر وجودش را می دانستیم؛ ولی این سفر ما را از آن نیز باز داشت، و به همین جهت بعضی هم غرولند می دهند، که "این چه سال تحویل کردنی است؟!!". بالاخره بعد از این که کمی هوا تاریک شد به کرمان رسیدیم، و کاش به اقامتگاه بر می گشتیم و موعد تحویل سال را خصوصی تر و خانوادگی تر، حداقل در اقامتگاه خود داشتیم و گردهم می آمدیم.

 

سفره هفت سین سال تحویل 1397 در امامزاده عباسعلی کرمان

سفره هفت سین زیبای خدمه امامزاده عباسعلی کرمان

برای سال تحویل سال 1397

 

 ولی سرقافله سالار عزیز ما شترش را در آستانه "امامزاده عباسعلی" کرمان، بر زمین نشاند، که نه می دانم نسبش به که می رسید، و نه می دانستم که او کیست، آیا از این امامزاده های ساختگی است، که در این چند ساله مثل قارچ از زمین بیرون زده اند و ازدیاد شده اند، یا از آن هایی که واقعیست و...؛ ولی حتی اگر واقعی هم که باشد، امامزاده جای مناسبی برای گذران این لحظات نیست، انگار انتظارِ از این لحظات خاص و این مکان با هم تناسب ندارند؛ یادم می آید سابق بر این ما بعد از سال تحویل به زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی و یا در امامزاده بسطام به زیارت شیخ بایزید بسطامی می رفتیم، اما اینکه سال را در امامزاده ایی تحویل کنیم، اینطور نبود.

افراط و تفریط ها در این چند دهه، حتی در لحظه سال تحویل، برخی از ما را به قبرستان ها کشانده، و عده ایی کار را به جایی رسانده که "سفره هفت سین" خود را برداشته، به قبرستان ها می روند و این نقطه خاص زمانی را که باید منشا طراوت و شادی باشد، را در کنار قبور گذشتگان می گذرانند، که به نظر من از بد سلیقگی هاست، حال آنکه تا پیش از این نوروز و عید و عیدانه ها نشانه شادی و شعف و شور زندگی بود، قبل از تحویل سال مراسمی به اسم "اَلِفِه" بود که فکر کنم بعد از ظهر پنج شنبه آخر سال برگزار می شد، و همان موقع به دیدار اهل قبور می رفتند و در ساعت تحویل سال شهر و دیار خلوت و همه بیشتر مقید بوند که در منزل خود و در جمع خانواده گردهم آیند، و طی مراسم خاصی سر سفره عید و پای سفره هفت سین عیدی گرفته و یا می دادند تا سال تحویل شود؛

یادم هست، مرحوم پدرم وقتی سال تحویل می شد، فوری عیدی ما را می داد و بعد از روبوسی با همه اهل خانه، از پای سفره بلند می شد و به چند خانه از اهل محل می رفت، تا اولین میهمان آنان به عنوان "شگوم" یا همان شگون [4] باشد، و درب این خانه ها، توسط اهلش تا قبل از رفتن بابا به منزل شان هرگز به روی هیچ مراجعه کننده ایی، باز نمی شد، و باید اول بابا بر سفره آنها حاضر می شد و از سفره عیدشان تناول می کرد و به قول قدیمی ها آنرا متبرک می کرد، تا میهمانان دیگر که می خواستند، اجازه یابند بعد از او بیایند و عید دیدنی کنند، و فرصت "عید گَردِشو" فراهم می آمد.  

شاید گم کردن راه زندگی سنتی که هزار دلیل پشت هر سنت آن بود، باعث شد که این همه افسردگی که در کشور بیداد می کند، افزایش یابد، و نشانه هایش در همین جاها خودنمایی می کند و مظاهرش گریز از شادی و پناهنده بودن به غم و مرگ و مخلفات آن است، که نمونه های بروز همین افسردگی جمعی است؛ آنقدر ما خود را با قبر، قبرستان و نقطه های قبرکن تاریخ گره زده ایم که انسان احساس خطر می کند، افسردگی و درگیر بودن بیش حد با غم، مصیبت، قبر، قبرستان و...، دل ها بطوری سخت کرده که روان برخی از ما آنقدر بی احساس و سِتَبر شده که بر مصیبت های بزرگ و واقعی و روز هم نمی تواند بارانی شود، و رحمی به دل بیاید،

یعنی وقتی می شنویم که هشت سال است مردم سوریه طعمه رقابت های جهانی، منطقه ایی و گرگ های هاری مثل داعش شده اند، و هنوز گرفتارند، دلمان اصلن تکان نمی خورد؛ وقتی می شنویم که مردم بیگناه و بیکس یمن سال هاست که زیر حمله سعودی های بیرحم و عوامل دیگرشان با بمب ها و اسلحه های جورواجور در یک وضعیت قحطی زده و وبا زده اند، دلمان تکان نمی خورد؛ وقتی می شنویم یک دختر هشت ساله را در جامو چون مسلمان بوده، چند هندوی صاحب منصب و مردان مذهب در معبد مورد تجاوز جمعی قرار داده و کشته اند و به علت نفوذ مذهبی و سیاسی که دارند، امن و امانند و آزاد می گردند، دلمان اصلن تکان نمی خورد؛ وقتی می بینیم ملت کره شمالی ده ها سال است اسیر دیکتاتورهای مختلف هستند، که ملت و آرزوهای آنها را نسل هاست به بازی های قدرت طلبی خود کشیده اند و امیدی هم به آزادی آنها در این نزدیکی ها نیست، اصلن دلمان تکان نمی خورد و...

رگبار مراسمات عزا و تعزیه داری های مداومِ حوادث تاریخ، و اضافه کردن عزای دیگر صحابه و اهل و فامیل و یاران پیامبر، به محرم، صفر، رمضان و... و قرار دادن مردم در مسیر اخبار دایم مصیبت های منطقه ایی و جهانی، باعث کدر شدن قلب و بی رحم شدن آنها می شود، سابق بر این که عزا و تعزیه به ده روز محرم و چند روز خاص محدود بود و ایام شهادت ها ماه ها و دهه های پی در پی نبود، مردم خیلی مهربانتر و با احساس تر بودند، و انسان ها با کمی مصیبت خوانی نرمدل و بارانی رقیق القلب می شدند.

 ولی امروزه در اثر شنیدن بسیار از صحنه های جنایات تاریخی، و جنایات روز که هر روزه صدا و سیما به تصویر می کشد، دیگر دل ها تکان نمی خورد و این باعث عادی شدن جنایت گردیده، و دیگر موعظه ها و تعزیه خوانی ها هم بی اثر شده، و بسیاری را دیده ام که از مراسم مداحی و... به طور کل متنفر بیزار شده اند.

لذا من هم انتظار داشتم، برای نماز مغرب و عشا اینجا در امامزداه عباسعلی بمانیم و برویم، ولی نه، به رسم این روزهای بعضی از مردم ایران، که هرچه می گذرد هم فراگیرتر می شود، اینجا جایی است که باید از سال 1396 به سال 1397 منتقل شویم؛ کاری هم نمی شد کرد، نماز مغرب و عشا را خواندم، ولی هنوز تا لحظه تحویل سال وقت هست، باید به چیزی مشغول شد، و وقت را گذراند.

طبق روالی که در مراسمات ختم و یا هر مناسبتی که قرآن دستم بیفتد، با قرآن دارم، قرآنی برداشتم تا این ساعات را در بین خطوط پارسی ترجمه زیر آیات به دنبال این باشم که خداوند با ما چه گفته است، ولی نه، با این نمره چشم و خطوط ریزی که ترجمه های فارسی را نوشته اند، امکان خواندنش نبود، و مجبور شدم قرآن را به کناری بگذارم، و فکر دل مشغولی دیگری در این لحظات باشم؛ متاسفانه علیرغم پارسی زبان بودن خوانندگان قرآن در ایران، این کتاب الهی را با خطوط عربی درشت، و ترجمه های ریز و غیر روان پارسی می نویسند؛ حال آنکه کمتر کسی زبان عربی را می فهمد؛ برغم این، خطوط عربی را با فونت بسیار بزرگ، و ترجمه پارسی اش را با فونت بسیار ریز چاپ می کنند، تا حدی که انسان فکر می کند، کسی به دنبال این نیست که مردم با خواندن این قرآن چیزی بفهمد، و فقط دوست دارند که خطوط عربی را با صوت و درست بخوانند و رد شوند؛ انگار مهم نیست که بفهمیم خدا به ما چه می گوید و از ما چه می خواهد، و کسی هم انگار نمی خواهد از این خطوط عربی عبور کرده و وارد فهم این کتاب آسمانی شویم، که برای این امر راهی غیر از نوشتن روان و درشت به زبان پارسی نیست.

 در یکی از مساجد به دوستی که طبق روال مسول خواندن دو صفحه قرآن در بین نماز روزانه بود، گفتم کاش به جای خواندن دو صفحه از قرآن، فقط یک صفحه اش را می خواندی ولی با معنی؛ در جوابم گفت، خواندن قرآن خودش به اندازه کافی پاداش اُخروی دارد و پارسی هایش را خودت بخوان؛ گفتم ما که نفهمیدیم خدا در این آیاتی که شما خواندید، چه گفت؛ پاسخ داد، خواندن همین آیات هم خود شفاست، گفتم ولی چیزی که نفهمی، چطور باعث شفا می شود؟، گفت مگر شما نسخه پزشک را می توانی بخوانی که شما را شفا می دهد؟!! ولی نتوانستم بگویم این قیاس مع الفارغ است، زیرا دکترها نسخه را برای مریض نمی نویسند، بلکه آنرا خطاب به داروخانه چی نوشته که حرفه و هنرش این است، و بیمار فقط حامل نسخه پزشک است، تا به داروخانه برود و دارو را دریافت کند.

دیدم بحث کردن با این سطح تفکر و استدلال ممکن نیست و انگار تنها فکر جنابان انجام یک عمل و کسب پاداش است و خیلی قصد عبور از آن را ندارند لذا از او گذشتم و ادامه ندادم، ولی این ها حکایت کسانی است که یک عمر قرآن و یا هر متن مقدسی را می خوانند و آخرش هم نمی فهمند که چه بود و چه گفت. در مجلسی جسارتی به یکی از همسران پیامبر شد، گفتم شما با چه مجوزی این خطا را انجام دادید، مگر نشنیده اید که همسران پیامبر "مادر مومنین" هستند همچنان که آیه قرآن می فرماید "پیغامبر سزاوارتر است به گروندگان از ایشان به خویشتن، و زنان او مادران ایشانند. (النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ)"، آیا کسی به خود اجازه می دهد که به مادر خود جسارت کند، جمع منکر چنین مطلبی در قرآن شدند؛ فردی در میان جمع که می دانستم روزی را بدون خواندن قرآن، هر چند تعدادی آیه، شاید طی نکند، را شاهد خود گرفتم، او نیز به نفع آنها اظهار داشت، چنین چیزی را در قرآن ندیده و نشنیده، تازه اگر باشد هم باشد مربوط به یکی از همسران پیامبر است، نه همه؛ گفتم "امهات" یعنی مادران، اگر یکی از آنها مد نظر بود، از واژه "اُم" استفاده می شد، نه امهات و... خلاصه کسانی هستند که یک عمر را با قرآن و خطوط عربی اش هستند و به درست ترین وجه می خوانند و کیف می کنند، اما فقط از موسیقی ادای کلمات، و نمی فهمند که این قرآن چه گفته و ازما چه می خواهد، لذا شاید همین نتیجه وضع کنونی ماست، که معارف را دست دوم از این و آن می گیریم و آنها هم به صورت انتخابی هر کدام را که صلاح دانستند در سخنان خود می گنجانند.

با اینحال من هم باید در این امامزداه وقت را بگذرانم تا به لحظه خاص تحویل سال برسیم؛ ترجیح دادم، به کتابخانه مختصری که در کنار منبر بود، مراجعه کنم، کتاب پرصفحه ایی در بین کتاب ها توجهم را به خود جلب کرد، نوشته ایی بود از یک نویسنده پارسی گوی افغانستانی که به ذکر زندگی و تولیدات ادبی و سیاسی و فرهنگی مشاهیر ادب کشورش پرداخته، و مفصل و طبق حروف الفبا به زندگی آنان گریز دقیقی زده بود، همچون یک دایره المعارف؛ بدین کتاب مشغول شدم؛ تا این ساعات بگذرد و ساعت تحویل سال فرا رسد، از نماز جماعت هم گذشته و حاضرین دعای توسل می خوانند، در بین بندهای دعا هم، مداح این دعا حاضرین را به هزار صحنه دلخراش تاریخ اسلام برد و برگرداند، تا بالاخره دعای مذکور هم تمام شد، و مداح وعده آمدن حاج آقا (امام جماعت) را داد، که بیاید و مراسم تحویل سال را اجرا کند.

 انگار ساعت تحویل سال هم می رود تا مثل مراسم سحر شب های قدر ماه رمضان، به یک آیین خاص تبدیل شود، که یکی از این "حاج آقاها" باید ما را از این لحظات لابد سخت عبور دهد، و طی یک فرایند خاص مراسم عبورش را اجرا نماید، تا مقبول اُفتد، در این زمان که به دقایق تحویل سال نزدیک و نزدیک تر می شدیم، بر جمعیت حاضرین امامزاده هم افزوده می شود، و چیزی حدود 150 نفر آمده اند، خانم ها قسمت خانم ها، آقایان در قسمت آقایان و آنانی که می خواستند خانوادگی بنشینند هم در حیاط امامزاده، مخلوط گرد آمده اند و ما هم که ترجیح می دادیم جمعی و با هم باشیم، امامزاده را ترک و در صحن حیاط با هم پشت سفره هفت سینی نشستیم که به برکت میهمان نوازی خدمه این امامزاده تدارک دیده شده بود، و حاج آقا هم رسید، ولی هنوز ساعت تحویل نبود و بعضی که مشغولیتی نداشتند، در این بین حسابی کلافه بودند، و غر زدن هم شروع شده بود، تا این زمان تحویل سال فرا رسید، حاج آقا از بلندگو دعای "یا مقلب القلوب و الابصار و یا مدبر الیل و النهار حول حالنا الی احسن الحال" را شروع به خواندن کرد، اما این خواندن هم انگار تعداد داشت و از قضا تکرار بی حد آن هم غُر زن ها را بیشتر کلافه کرد، و اما خلاصه این تکرارها هم تمام شد،

اما در پس آن هم دعاهای بیشمار نیز آغاز گشت و... بساط نذری ها هم از "شله زرد" و "آش رشته" برقرار بود، به هر ترتیبی بود این تحویل سال هم تمام شد و از بقعه امامزاده عباسعلی کرمان بیرون آمدیم، و پیرمردی افغان بر درب امامزاده انتظار عیدی داشت، به دل رغبت عیدی اش را دادم، که او وقت شناسی توانا در کسب روزی بود، و ما هم برای خواب و استراحتی به اقامتگاه رفتیم؛ تا این اولین شب در سال جدید را، آخرین شب حضور در کرمان کنیم، و فردا کرمان را به مقصد بیرجند، در خراسان جنوبی ترک نماییم. شب را با یاد شب های سال تحویل گذشته که در کنار هم خانوادگی بودیم، گذراندیم و بالاخره "هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد"، و هرکه سفر می خواهد باید از با هم بودن عید و ساعت تحویل هم بگذرد.      

شب را خوابیدیم و استراحتی تا روز اول فروردین 1397 رخ نماید، و طبق عادت موقع سحر بیدار شدم و نماز صبح را که خواندم، خواستم به قصد ورزش صبحگاهی خارج شوم، ولی تختخواب مرا به سوی خود کشید، تا این روز اولی باشد که در سال جدید بدقولی کنم، و آنرا بدون ورزش صبحگاهی آغاز کردم، امروز باید به سوی استان خراسان جنوبی حرکت کنیم، تا راه آمده از سمت شمال (تهران - قم اردهال - کاشان – نطنز – نایین -  عقدا – اردستان - اردکان – میبد – یزد – فهرج – بافق – زرند – کرمان – بم)، را به کناری گذاشته و از مسیری جدید در حاشیه های مرز ایران و افغانستان به سوی شمال بازگردیم. شاید همین دلهره بازگشت هم بود که مرا زمینگیر تختخواب کرد، تا بخوابم و آمادگی روحی برای یک خیز بلند به سمت بیرجند را ایجاد کنم.

صبح به بازار کرمان هم سر زدیم، بعضی مغازه های پارچه فروشی باز است، اینجا خانم ها چادرهای مشکی کمتر می پوشند و بازار کرمان پارچه فروشی هایی دارد که چادر و پارچه های رنگی زیبایی را در کلکسیون خود دارند، و این سوغات خوبی می تواند خانم ها باشد؛ زیره کرمان هم که حرف ندارد و ضرب المثل "زیره به کرمان بردن" حکایت شهرت این محصول در این شهر است، و همین شد خرید ما از کرمان و به سرعت خود را به مسیر جدید زدیم، تا باز گردیم.

[3] - امشب در حالی که 29 اسفند است، و علیرغم حلول سال جدید، همچنان تا نیمه شب در عید 29 اسفند خواهد بود، و فردا اول فروردین 1397 است.

[4] - به معنی اغر، تبرک، خوش یمنی، سعد، فال نیک، نیک فالی، یمن

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • ارديبهشت

در دور دوم سفر که بسمت شمال در حرکت بودیم، طی چهار روز اول نوروز 1397، ایالت های باستانی کارمانیا، قهستان، خورآسان، هیرکانیا را پشت سر گذاشته و وارد ایالت کومس شدیم، تا ضرب المثل افریقایی را که "چنانچه می خواهید سریع حرکت کنید، تنها بروید، و اگر می خواهید به دور دست ها سفر کنید، با هم بروید." [1] صورت حقیقت به خود گیرد، و ما با هم به دور دست ها رفتیم، و سریع برگشتیم، و این بازگشت از صبح روز اول فرودین (1/1/1397) آغاز شد، که کرمان و بقیه نقاط دیدنی منحصر به فرد در جنوب را با همه خاطرات خوب و بد تاریخی که از کارمانیا [2]، سجستان [3]، گمبرون [4] دارم، رها کرده و به سوی بیرجند در استان خراسان جنوبی یا همان قهستان حرکت کردیم، جایی که قلعه قهستان اسماعیلیه یکی از مهمترین قلعه های آنها بود و آرزو داشتم از آن دیدن کنم ولی تنها باید از کنارش گذشت، زیرا کاروان قصد ایستادن ندارد و سریع می خواهد به مقصد خود را برساند.

بدین جهت دو راه وجود داشت، یکی مسیر عبور از کلوت های مشهور کرمان و رفتن به نهبندان، که مستقیم و از کرمان با عبور از مرکز کویر لوت به شهر "نهبندان" می رسید، که من مایل به عبور از آن بودم، و دیگری مسیر زرند – کوهبنان – راور - خوسف و بیرجند، که ما در نهایت با تحقیقی که از کرمانی ها در این خصوص کردیم، از مجموع توصیه های آنها تصمیم به استفاده از مسیر زرند – کوهبنان - راور - خوسف - بیرجند گرفتیم، تصمیمی که ما را از دیدار و عبور از بین کلوت های زیبای کویر لوت در حاشیه کرمان محروم می کرد، این هم باشد به حساب طلبکاری های ما.

 منطقه کوهستانی زرند – کوهبنان را در حالی طی کردیم که به تازگی کوهبنان یکی از نقاطی است که در این ساله هایی که ایران را زلزله فرا گرفته و هر روز از تهران، غرب، شمال، جنوب و... می لرزاند، از قضا آن را نیز بارها لرزانده و می لرزاند. انگار زلزله روی این منطقه از استان کرمان زوم کرده و خیمه زده است، کوهبنان به قولی محل تولد شاه نعمت الله ولی است و مدت ها این عارف نامی این منطقه را برای چله نشینی و خودسازی های عارفانه خود انتخاب کرده بود. باغ های پسته کرمان که از بعد از بافق با ورود به کرمان آغاز شده، همچنان در منطقه کوهبنان هم ادامه دارد، بین راور و کوهبنان کوه های زیبایی وجود دارد که دیدنش نیز می تواند دوستداران طبیعت را به منطقه بکشاند، کوه هایی که شکل فرسایش آن خاص و در جهت شمال - جنوب مثل دیواری، عبور شرقی - غربی را سد کرده اند.

نقشه سفر طوافی به گرد دیار آشنای کویر

راور کرمان هم منطقه ایی کوهستانی در حاشیه کویر است، اینجا کوه و بیابان با هم و در کنار هم هستند، بارش باران گاه حکایت سیل و آبگرفتگی هایی که انگار نشان از عدم پذیرش آب در زمین دارد، و این آب در انتظار فرو رفتن مانده است، گاه چنان خشک و بی حاصل، که تا کیلومترها هیچ گیاهی و حتی خس و خاشاکی هم دیده نمی شود، گاه مسیر بیابانی طولانی صاف می شود که تا مدت ها خبری از هیچ برآمدگی و فرو رفتگی نیست، زمین آنقدر بی چاله و برآمدگی و صاف است که انگار با دقیقترین دستگاه های راه سازی، صاف کاری شده است.

با عبور از راور که فرش مشهوری هم دارد، و بعد از مدت زیادی رانندگی در حاشیه شمالی کویر لوت، به دو راهی در منطقه "دهنو" می رسیم، که می توان انتخاب کرد، یا به سمت شهر "طبس" در شمال حاشیه کویر مرکزی رفت، که عید در طبس خیلی می گویند دیدنی است، و یا به سمت "بیرجند" مرکز استان خراسان جنوبی، که ما راه بیرجند را در نظر گرفته و این بیابان ما را به "خوسف" در حاشیه شمال شرق کویر لوت رساند، که نوید دهنده نزدیکی به بیرجند است، و بالاخره بیرجند را در شب دریافتیم، که اقامتی شبانه را برای ما رقم زند.

دیداری از بیرجند نیز نداشتیم و صبح دوم فروردین (2/1/1397) بعد از یک استراحت شبانه، این شهر را به سمت مشهد در استان خراسان رضوی ترک کردیم. تا "آرین شهر"، و متعاقب آن تا شهر "قائن" که انگار راهنمایی و رانندگی، رانندگان را در یک سردرگمی قرار داده، جاهایی سرعت را سی کیلومتر در ساعت قرار داده است، که نمی دانم آیا اتومبیل های "پلیس راه" که این مقدار سرعت را تعیین کرده اند خود می توانند که با این سرعت کیلومترها در جاده اصلی رانندگی کنند، در حالی که جایی می بینی ابتدا تابلو سی کیلومتر حد اکثر سرعت است، و شصت متر آنطرف تر پنجاه کیلومتر و باز صد متر آنطرف تر تابلو سرعت سی کیلومتر حداکثر سرعت است، و جالب اینکه تابلوی پایان محدودیت سرعت را نمی توانی در جاده پیدا کنی، یعنی آغاز محدودیت سرعت را با تابلو اعلام می کنند ولی پایانش معلوم نیست کجاست، و نمی فهمی که کجا این محدودیت سرعت بپایان می رسد، واقعا رانندگی بین بیرجند تا آرین شهر و قائن کشنده و اعصاب خردکن بود، هزار ترس و استرس از جریمه و توقیف و... را مامورین اعمال قانون در پلیس راه ایجاد کرده اند، ولی این استرس را با تابلوهای راهنمای مکمل که پایان محدودیت است، کاهش نداده اند و سفر در این منطقه زیبا را زهر تن مسافرین و رانندگان عبوری می کنند.

در حالی از تپه های بین بیرجند و آرین شهر می گذری، که بین تپه های آن مملو از درختان گل کرده ایی است که نوید میوه های خوشمزه در آینده را می دهد، و سپس شهر "قائن"، "خضری دشت بیاض"، و بعد "گناباد" و سپس "تربت حیدریه" و در نهایت این مشهد بود که مقصد ماست که  این روزها شهر مملو از کسانی که است که به زیارت امام رضا آمده اند، تا نوروز را در اینجا باشند و همین امر، آنقدر بازار اقامتگاه های مشهد اِشباع کرده است که هتل ها تکمیل، و خانه ها را هم به کمتر از سه روز اقامت نمی دهند، و ما هم که تنها قصد ماندن یک شبه داشتیم، جایی برای اقامت نیافتیم و میهمان عزیزی شدیم تا از طریق افزایش پرداخت، در مکانی که او برای سه روز گرفته بود، ما هم این شب را صبح کنیم،

و صبح سوم فروردین (3/1/1397) مشهد را به سمت بجنورد مرکز استان خراسان شمالی ترک کردیم، تا خود را شب هنگام  بعد از عبور از "قوچان" و "شیروان"، و سپس وارد بجنورد شویم؛ و مقدمات نهاری در ساعات عصر را در جنگل گلستان آماده نموده و شب با گذشتن از شهر "آشخانه" و جنگل و پارک غنی و حفاظت شده "گلستان" وارد استان گلستان یا هیرکانیا شویم، و شب را در گرگان اقامت کنیم و صبح چهارم فرودین (4/1/1397) به شاهرود در کومس [5] رسیدیم تا در نقطه شمالی حاشیه کویر مرکزی، این سفر را به پایان برسانیم، و بعد از تعطیلات عید "دایره طواف بر گرد دیار آشنای کویر" را به هم رسانده، و در مقصد خود تهران، سال جدید را پی بگیریم، و علیرغم خطراتی که کشور را در بعد داخلی و خارجی تهدید می کند، به امید سال جدید و پر برکتی، زندگی را از سر گیریم.

در حالی که از کنار هزاران نقطه تاریخی و تفکر برانگیز گذشتیم و از دیدارش محروم بودیم، ولی سفری بسیار خوب به گرد دیاری بود که خالی از جمعیت است و روزگاری از آخرین نقاطی بوده است که دریاهای باستانی در آن خشک شد، و این چاله ی مرکزی ایران اکنون خشک ترین و گرم ترین نقاط جهان و از جمله ی ناشناخته ترین نقاط جهان است، و مثل نامه ایی سر به مهر بسته مانده، تا شاید محققین و مکتشفین به حل معمای کویر مرکزی و کویر لوت موفق شوند و معمای آن حل گردد.

طوافی به گرد دیار آشنای کویر نقشه سفر

مسیر کرمان - چترود - راور - بیرجند به روایت تصویر:

Click to enlarge image IMG_2716.JPG

طوافی برگرد دیار آشنای کویر – تند و سریع در شرق و شمال کویر

[1] - African Proverb says"  :If you want to go quickly, go alone. If you want to go far, go together".

[2] - نام باستانی استان کرمان

[3] - نام باستانی استان سیستان و بلوچستان فعلی

[4] - نام باستانی استان هرمزگان فعلی

[5] - نام باستانی استان سمنان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 08
  • ارديبهشت

امروز پنجشنبه بعد از بیش از سه ماه تعطیلی صعود به قلل مهم، دوباره بعد از ایجاد شرایط مناسب جوی و آرامش نسبی آب و هوایی در بالای قله ها، فتح قله 3964 متری توچال دوباره در سال جدید میسر شد، و صعودی هیجان انگیز و سخت رقم خورد،

هیجان انگیز از این نظر که در هوای بهار وضعیت کاملا متغییر است، و احتمال هر اتفاقی را باید در نظر داشت، از بارش های عظیم و ناگهانی گرفته، تا احتمال رعد و برق های کُشنده که همنوردان ما از کشته شدن یک زوج در سال های گذشته به همین علت یاد می کردند و...،

و صعودی سخت برای من، از این نظر که هرگاه کاری (بخصوص ورزش) را برای مدتی رها کنی، مقدار زیادی از آنچه که به عنوان آمادگی جسمانی کسب کرده ایی، از دست رفته، و در این سه ماه بسیاری از قدرت و آمادگی ام را برای صعودهای اینچنین از دست داده بودم، اوج آمادگی هایم در ماه های پاییز و زمستان بود که مکرر این صعودها انجام می شد.

در این صعود جایی برای رکورد زدن زمانی برایم نبود، و هدف فقط صعود بود و بس؛ پیش بینی امروز هوا در قله توچال در سایت هواشناسی mountain-forecast روزی آفتابی و با سرعت بادی در حدود 10 الی 15 کیلومتر عنوان شده بود، که هیچ کدام محقق نشد، آسمان بیشتر ابری و در بعضی مواقع حتی بارش برف، و وقتی به قله رسیدیم باد قابل ذکری نمی وزید، لذا هوا کاملا مناسب صعود، البته با کمی مه، که اگر شدت یابد کار مشکل می شود.

امروز جمعیت قابل توجهی از یال دربند، شیرپلا به سنگ سیاه، به سوی قله توچال در حرکت بودند، از پیرمردان و پیرزنان و جوانان (خانم و آقا) که این مسیر را طی می کردند و نبرد نفسگیری را در مقابله با کشش زمین (جاذبه) دنبال می کردند تا دوهزار و سیصدمتر به صورت عمودی در آسمان از سطح حدود 1700 متری پای توچال در محله دربند، بالا بروند، (از آنجا که ما خداوند را در آسمان ها می بینیم) به قول دوستم به خدا نزدیک تر شده، تا دست بسوی آسمان برده، و طلب درخواست هایی کرد، که لیستی به نسبت بلند است.

با هر سختی بود مسیر این صعود طی شد و ساعت نصب شده بر دیوار پناهگاه قله دو بعد از ظهر را نشان می داد که بالاخره گنبد فلزی پناهگاه قله توچال ما را در خود پناه داد تا کمی بنشینیم و استراحت کرده، روند بازگشت و سرازیری را از این پس، بتوانیم پی گیریم، در سرازیر دیگر شما انگار نه انگار که هیچ انرژی تا قبل از این نداشتی، پر انرژی می توانی حتی بدوی (البته برای زانوان توصیه نمی شود). در همین حین خانمی با جثه ای کم وارد پناهگاه شد، و هنوز به وسط پناهگاه نرسیده بود که گفت "اینجا اکسیژن نیست، شما چطور اینجا مانده اید،" و برگشت که بیرون برود، که یکی از حاضرین که از همنوردان ما در این صعود بود و از شهرستان میانه آمده بود تا با دوستش قله توچال را فتح کنند، در حالی که این خانم او را بجا نمی آورد، در مورد برنامه ی صعودی گفت، که هماهنگ شده تا با تیم کوهنوردی در حضور این خانم انجام شود، ولی انجام نگرفته بود، و این خانم جوابی داد یا نداد، از پناهگاه خارج شد.

 آقایی از حاضرین در پناهگاه، پس رفتنش گفت، "کسی که قله های هشت هزار متری را فتح می کند چطور از کمبود اکسیژن اینجا اینچنین فراری است؟!!" اکثر حاضرین به غیر من این خانم را می شناختند، و وقتی از او گفتند متوجه شدم او کسی نبود جز خانم پروانه کاظمی که از نامداران ورزش کوهنوردی کشور است، که صعودهای رکورد شکن "مردانه ایی" به چند قله بیش از هشت هزار متری جهان به تنهایی داشته، که از جمله آن می توان به صعود بلندترین نقطه، قله و بلندی جهان یعنی اورست سرفراز اشاره داشت، که در پرونده این رادین زن ایرانی می باشند،

 

قهرمان کوهنوردی ایران خانم پروانه کاظمی شش اردیبهشت 1397 در قله توچال

 

وقتی از پرونده صعودهایش شنیدم، در پی اش من هم به بیرون از پناهگاه رفتم و بعد از احوال پرسی گفتم، شما شاهکارهای مردانه ایی داشته اید، می شود از این صعودها برایم بگویید، که ایشان هم مهربانانه با لبخندی که حکایت از طولانی بودن داستان داشت، گفت "اول این که من با این واژه مردانه مشکل دارم، و مشروح این موارد را هم در اینستاگرامم گذاشتم می توانید ببنید"؛ درست می گفتند، اگرچه این واژه "مردانه" البته یک اصطلاح بیش نیست، و حکایت از کثرت اقدامات مهم در دوره ایی در فرهنگ ایرانی دارد، در حالی که اکنون دیگر هستند زنانی که از خیلی از مردان، مردانه ترند، یعنی واجد خصوصیات خاصی هستند، و این خانم از جمله آنهاست که نام ایران را بر بلندای رکوردهای جهان ثبت و رکورد شکنی کرده است.

از جمله او برای تمرین صعود به اورست شب های زیادی را روی همین قله توچالی را که ما در زمستان، صعود به آنرا قطع کردیم، چادر زد و ماند، تا خود را برای صعود به اورست مهیا کند. ایشان می تواند الگوی خوبی برای ورزشکاران و بخصوص خانم ها باشد، از جمله دوست همنوردم که همیشه دنبال کسانی است که از راست قامتان ورزشند، و این دوست ورزشکارم، که از ورزشکاری به آن ورزشکار دیگر به عنوان الگو شیفت می کند، و اینک من رادین زنی را یافته بودم که سرآمد است، خانم کاظمی در حرکت به جلو، از دیگران بسیار جلوتر است و می توان او را الگوی خود قرار دهند.

از خانم کاظمی خواستم که در این نقطه از ایشان تصویری بردارم که موافقت کردند و من عکسی از این قهرمان گرفتم که صعودهای غرور انگیزی در پرونده اش داشت، و خاطراتش را در اینستاگرامش قرار داده بود و چقدر خوب است که بزرگان، تجارب و گزارش کار خارق العاده خود را برای دیگران در فضای مجازی قرار می دهند تا دیگران هم بخوانند و با بحشی از احوال و شرایطی که آنان تجربه کرده اند، آشنا شوند.

قله توچال از مسیر دربند به روایت تصویر:

 

Click to enlarge image IMG_3135.JPG

قله توچال به روایت تصویر در 6 اردیبهشت 1397

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • ارديبهشت

شکرانه بهار را هرگز نتوان به زبان کلمات آورد، که این نقش را فقط خدا می تواند بزند و بس؛ خدایا توان شکر این همه رحمت و عنایت تو را ندارم، سال گذشته هنگامی بر پهنه کوه های البرز مرکزی قدم می گذاشتیم، که بارش ها آنقدر ناامید کننده بود، که براحتی توانستیم تا آخرین ماه های سال، به صعودهای خود ادامه دهیم و بارش های ناچیز وحشت را بر همه وجودمان مستولی کرده بود، که سال خشک آینده را  چطور باید سر کرد؛ اما در پس آن فصل خشک و بی بارش زمستانی، اُرمزد مهرگستر چنان بهاری دلنشین قرار داد و درب های رحمت بی منتهایش را آنچان باز کرد، که اکنون بارش هایی باور نکردنی دشت و دمن را دیوانه معجزه باران های بهاری اردیبهشت خود کرده است؛

 

جلوه های زیبای بهار و بارش های اردیبهشت توچال

 

انگار نظر خدا هم برگشته و می خواهد در این لحظات شادی و جشن جنگ طلبان ضد صلح و آرامش، بهشت طبیعت هم رخ زیبایی به بقیه اهل دوستداران طبیعت و صلح و آرامش، ارزانی دارد. وقتی امروز خسته از تبریک های پیروزی ترامپ و اهل و تبارش در ایران و منطقه به خاطر چاقویی که این مرد تاجر پیشه در شکم برجام فرو کرد، پای در این طبیعت زیبا نهادم نمی دانستم با چه زبانی شکر این همه هدایای آسمانی را از خداوندگار یکتا کنم، زبان بواقع کم می آورد که چگونه شکر این همه عنایت خداوندی را بجای آوردم.

چند تصویری گرفتم، تا ضمن ثبت این زیبایی ها، چشم های دیگری را هم با تقدیم چند عکس برداشته شده از صحنه های زیبای آفریده شده از باران های اردیبهشت بر پهنه کوه توچال، در صبح جمعه 21 اردیبهشت ماه 1397 شریک کنم :

Click to enlarge image IMG_3289.JPG

جلوهای زیبای بهار و بارش های اردیبهشت در توچال

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.