SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
لحظه نگار و با سفر نگاشت ها

لحظه نگار و با سفر نگاشت ها (14)

  • 23
  • مهر

اسماعیلیه [1] ایران سرگذشت یکی از قیام های عمیق، طولانی و با مشی ایدئولوژیک خاص توسط ایرانیان، علیه تجاوز و سلطه ایی بود که بر این آب و خاک رفت، و خیزشگران این خیزش خواستند تا به وضع اسفبار موجود خود خاتمه دهند، این قیام و تلاش، نمونه ایی است از آنچه در تاریخ تزویر و ظلم بر ایران و ایرانیان رفت. [2]

با این نهضت فکری و انقلابی در سنین نوجوانی آشنا شدم، و آن زمانی بود که کتاب "خداوند الموت، حسن صباح" [3] را در دستان همیشه مانوس با کتاب مرحوم برادرم، سید علی دیدم، او که شب و روزش را در نوشته های دیگران غرق بود، و انگار وقتی روی زمین راه می رفت، بر بال خطوط اندیشه متفکران بشر سوار بود. عنوان این کتاب آنقدر برایم جالب و برانگیزاننده بود که بالاخره به خواندنش نشستم.

دهه ها از آن روزها می گذرد، اما هرگز فکر نمی کردم روزی فرصتی دست دهد تا در سرزمین زیبای الموت پا جای پای حسن صباح [4] و مردان پایمردی بگذارم که او را در رقم زدن صفحات تاریخ ایران همراهی کردند، و با تفکر و عمل خود آنرا تکانی سخت دادند، تا اینکه در 19 مهر ماه 1397، همت دوستی بلند همت، مرا همنفس "عقاب" و یا "خداوند الموت" کرد، مردی که قرن هاست متفکران و نویسندگان را مقهور و متوجه خود کرده است. [5] او که مجموعه ای از عجایب بود، سازمان دهنده ایی قهار، بدیع در عمل، باهوش و صبور، یگانه در روش، جهانگردی عزلت نشین و فکور، شدید در عمل و پرکار و طراح، کسی که در سفر بزرگ شد، و چون بزرگ شد، نشست و نوشت و باز خواند و تئوری پردازی کرد و تئوری ها را به سرانجام رساند.

او با عبور از مرز تفکر و ورود به جرگه عمل همه را متحیر نبوغ و عمل علمی خود کرد، و البته ایشان نیز مثل بسیاری دیگر از سردمداران تحرکات مبتنی بر ایدئولوژی های خاص، در تنگناهای مسیر حرکتش دچار اقداماتی شد که مصداق شمول در حکم جناب ماکیاول بودند، که "هدف وسیله را توجیه می کند"، و انگار این هم از تقدیر انقلابیون بزرگ است که دچار وضعی می شوند که آرمان های اصلی پیش و حین مبارزه را فراموش می کنند، و گرچه او نیز که برای آزادی مردم ایران آمده بود، اما خود به زنجیربافی قهار در ایدئولوژی و عمل تبدیل شد، و این انقلابی دو آتشه و پر از گلوله های خشم، از آنچه بر این مردم می گذشت، در راه رسیدن به هدف بعدها دست به کارهایی زد، که این خود او را به انسانی تبدیل کرد، که امروزه نقدهایی را متوجه همین بُعد شخصیتی او کرده است، مسلک و مرام او که باید وسیله آزادی می شد خود به یکی از مخوف ترین سیستم های کنترل پیروانش تبدیل شد، و چنان شدید در عمل بود که حتی فرزندانش نیز از دم تیغ اعتقادتش گذشتند.

دو مقطع تاریخ ساز که بر ایران گذشت، و ایرانیان را در وادی سرگردانی و یا خیز تمدنی قرار داد، یکی ورود آریایی ها به فلات ایران بود که بنیان کن و تمدن ساز بود و ایران را واجد سیستم تمدنی چند هزار ساله کرد، و ورود اعراب به ایران که بنیان کن و از جهتی سرگردانی و از جهتی باعث ورود ایرانیان در دوره های سختی پی در پی شد، که دست بدست شدن ایرانیان، در جریان بازی های گوناگون سیاسی و قبیله ایی اعراب را باعث گردید، و یکی از صحنه های مهم رویارویی خاندان های مسلط عرب بر سرزمین های فتح شده، ایران بود و البته به قربانی شدن و از بین رفتن جان و مال ایرانیان منجر گردید.

تسلط اعراب بادیه نشین بر ایران، که در تمدن و فرهنگ قابل مقایسه با ایرانیانی مغلوبی نبودند که قرن ها بود طعم تمدن را چشیده، و از اسب های غارت چپاول همدیگر پیاده، و کشتار یکدیگر را به کناری نهاده و در حالتی منظم، حساب شده، با تقسیم کار اجتماعی، به نحوی فرهنگ پرور، شهرنشینی را پیشه کرده، و زندگی با قواعد انسانی را در پیش گرفته بودند، ولی به ناگاه گروهی از بادیه نشینان حاشیه های فراموش شده اطراف ایران، که زندگی خود را بر زین اسبان شان برنامه ریزی و به اجرا در آورده بودند، و به قول ابن خلدون در نظریه علمی و جامعه شناسانه اش، ایرانیان شهرنشین غافل از این گروه های قبیله ایی نیمه وحشی ساکن در حاشیه سرزمین ایران، و در حالی که تمام ذهن ایرانیان متوجه تمدن های بزرگ همجوار خود همچون روم، مصر، هند، چین بود، ناگهان با کسانی مواجهه شدند که نه از شهر شهرنشینی چیزی می دانستند و نه از فرهنگ و تمدن، و ایرانیان تا رفتند به خود بیایند، بادیه نشینانِ بر زین اسب تکیه زده، به یکباره یک پیروزی بزرگ را بر شهرنشینان متمدن بدست آوردند، و زین پس خلفای آنان در کسوت قیصر و شاهان بزرگ، همچون پینه ایی ناجور بر جای بزرگان تکیه زدند و ملل تحت سلطه را به قول انگلیسی زبانان دانگرید (Downgrade) کرده و در ذیل خود کشیده و از جلالت پایین آوردند، و برای قرن ها ملل پیشرو را موالی [6] خود نامیدند و رقابت های قبیله ایی و در سطح خُرد بادیه ایی اشان را، در کسوت شاهانه و در سطح بزرگتری همانگونه که در بادیه ها ادامه داشت، دنبال کردند و در این بلبشوی ناهماهنگی ها و رقابت های خاندانی اعراب غالب شده، در ابتدا، و سپس ترکان و بردگان حاکمان بغداد هم از سوی دیگر قدرت گرفتند، و بدنبال آن مغولان هم از راه رسیدند و بر این قوم مغلوب، و به درد غارت و چپاول نشسته، تاختن آغازیدند.

 در چنین زمانی مردانی برای نجات ایران برخواستند که از جمله آنان می توان به حسن صباح اشاره کرد که دژهای مستحکم به جای مانده از ایرانیان در کوه های اعجاب انگیز البرز، چون دژ الموت، قهستان، لمسر، قومس، قلعه طبس، و... را یک به یک به تسخیر خود در آوردند؛ مبارزینی که دژها را یکی پس دیگری با سیاست، جنگ، خدعه و... تسخیر و به کنترل خود کشیده، که برخی عدد آنها را در نقاط مختلف ایران به حدود 200 قلعه بالغ می دانند، و این قلعه ها به سان پناهگاهی، به محل آموزش، آمادگی، برنامه ریزی مبارزاتی چریک هایی تبدیل شد، که تحت تعلیمات و برنامه های جناب حسن صباح قرار داشتند تا بتوانند مبارزه با سلجوقیان و خلیفه بغداد را در آن سامان دهند.

 به طوری که گاه به این دژ ها به سان "دارالهجره" نگاه می کردند و مردان این قیام برای خودیابی و تحت آموزش قرار گرفتن بدین دژها رفته و پس از تکمیل تعلیمات مذهبی، مبارزاتی و... به جامعه شهری خود باز می گشتند و ماموریت های شان را که تسخیر شهرها و یا گسترش تعالیم اسماعیلیه بود، را دنبال می کردند. این نوع روش را در بین بوداییان هم می توان دید، که نیروهای مذهبی خود را به معابد مخصوص در کوهستان ها فرستاده تا در محیط معنوی، آرام و رویایی کوهستان تحت آموزش های خاص قرار گرفته و بعد از کسب آمادگی های لازم عازم ماموریت های مذهبی خود شوند.

تروریسم یکی از مناقشه برانگیز ترین مسایل در فرهنگ اسلامی است و از زمان پیامبر این شیوه در حذف رقبا مورد مناقشه بوده است که آیا می توان در نبرد با رقبای مذهبی، سیاسی و یا حتی نظامی از روش های ناجوانمردانه و مزورانه برای حذف استفاده کرد یا خیر؟!، و آنچه از سیره پیامبر و بزرگان قابل اتکاتر می توانیم بفهمیم، اینکه چنین روشی مذموم بوده، و هرگز مورد تایید و استفاده اسلام و پیروان راستین آن نبوده است، و آنچه گفته می شود، آنان همواره آغازگر جنگ ها، و علاقه مند و مایل به از میدان به در کردن رقیب، به هر روشی نبودند و نبرد رویارو را، به خنجر از پشت زدن همواره ترجیح می دادند، و خصوصا در بزرگان شیعه، همواره این شیعیان بودند که توسط رقبا بدین روش ترور و حذف می شدند، اما اکنون گروهی از شیعیان برخواسته بودند که از شیوه رقیب برای حذف و پیشبرد کار خود استفاده می کردند.

و آنچه تاریخ بیان می کند [7] جناب حسن صباح برای دستیابی به اهداف خود از شیوه ترور و تروریسم سازمان یافته، که از خطرناک ترین نوع خشونت ورزیست، استفاده کرده است. کاری که بعدها به یک شیوه در بین مبارزین شیعه تبدیل شد، زیرا وقتی کسی در تاریخ از شیوه و یا سلاحی استفاده کرد، انگار در واقع مجوز استفاده از آن را به طرف مقابل و دیگران نیز صادر می کند، و لذا دیده می شود که بعدها مبارزین دیگری که مدعی اسلام بودند، مخالفان عقیدتی خود را به همین شیوه ترور کرده و از بین بردند، و حتی نام خود را هم از اسماعیلیان به عاریت گرفتند. گروه فداییان اسلام نام فداییان را شاید از مردان حسن صباح به عاریت گرفتند و از اینجا بود که این واژه شاید وارد ادبیات سیاسی و مبارزاتی اینان شد، در حالی که حتی اگر به اسلام اعتقاد داشته باشید پاسخ سخن، سخن است و گلوله نیست، بلکه این منطق است و منطق ترور، منطق ایدئولوژی های محکم و استوار و پر مغز و مدعی نمی باشد، بلکه منطق ترور حاصل کم آوردن و ضعف در رویارویی فکریست، و حال آنکه اسلام مدعی است که در منطق هرگز کم نمی آورد زیرا به وحی و خداوند وصل است، پس چرا باید مخالفان عقیدتی با تزویر و گلوله شلیک شده از سلاح تروریست ها و یا خنجرهای از پشت بر تن رقیب فرو رفته، از صحنه رقابتی که می تواند سالم و جوانمردانه باشد، حذف کرد؟!!، و این انحرافی بود که در شیوه مبارزه نهاده شد و تنها آنهایی که به پیروزی های کوتاه مدت امید می بندند، نسبت به این روش ها مشتاق و حریصند، و این به نابود کردن پایه هایی که بسیار مهمند، منجر خواهد شد.

البته اسماعیلیان را قشری فرهیخته و اهل مطالعه می توان یافت، که از جمله آنان شخص حسن صباح به عنوان بنیان گذار فرقه اسماعیلیه نزاری در ایران و یا ناصرخسرو قبادیانی اهل فضل و کتاب و مطالعه و علم بودند، ولی آنچه موجب ضعف می شود، کانالیزه شدن در مطالعات فرقه ایی است، که این خود به مخدری تبدیل شده و پیروان مسالک خاص را در علمی جهل مانند محصور و زندانی می کند و افکارشان را چنان مقهور اقدامات و ایدئولوژی فرقه ایی خود می کند که تمام انسانیت از این انسان محصور در تعالیم و اصول فرقه، اخذ و به جایش تعصب علمی – فرقه ایی جایگزین می شود و فرد غرق شده در مسایل فرقه ایی به یک فدایی و مرید چشم و گوش بسته برای مراد خود تبدیل می شود، که از آنان عقل، منطق، تفکر، انسانیت، رحم و... نمی توان انتظار داشت و لذاست که قربانیان این سیستم فرقه ایی از بهترین های ملت ها خواهند بود، که بدون توجه، به قربانگاه برده خواهند شد، نمونه امروزی این نگرش فرقه ایی را می توان در سیستم راهبری سازمان مجاهدین خلق دید، که از بهترین مبارزین زمان مبارزه بودند، و خسارت بارترین ترورها را به انجام رساندند، و این ترور ها کاملا در جهت به انحراف کشیدن نهضت انقلابی مردم ایران در سال 1357 بود، و باعث بی سر شدن انقلابی شد که امید می رفت ایرانیان را به سمت آزادی پیش ببرد، اما پرورش و تفکری فرقه ایی، بهترین انقلابیون را از تفکر عاقلانه و مستقل فردی خالی کرده، و حتی در صف دشمن خارجی مردم خود (صدام و حزب بعث عراق) قرار داد که این ناشی از جهل فرقه ایی است که تشخیص بد و خوب را از شما می گیرد و تهی از هر خصوصیت انسانی حتی به کشتن مرزداران کشورت، که در برابر تجاوز دشمن خارجی صف کشیده اند، دست خواهی زد.

و یا در این سو به کشتار نویسندگان، صاحبان تفکر و نظر، رقبای سیاسی و... فارغ از این که ما نظرات آنان را بپسندیم یا نه، دست خواهی زد، حتی دکتر فاطمی توسط این تروریست ها بدون هیچ تردیدی با افتخار ترور می شود، و حتی تروریست این ترور را می آورند و در برابر تمام مردم ایران در تلویزیون، تا داستان ترور دکتر فاطمی (وزیر دکتر مصدق) را تعریف کند که چطور نتوانسته طومار زندگی دکتر فاطمی را به هم بپیچد و مدعی می شود که اگر باز هم فرصت یابد این کار را خواهد کرد، و اینگونه است که ترور و تروریسم تئوریزه، مباح و مقدس می شود و شرایط را برای ترور و تروریست های آتی مهیا می کنند.

فتوای ترور خواجه نظام الملک توسی وزیر قدرتمند ایرانی وقتی توسط صاحبان فتوا و قلعه نشینان الموت صادر و اجرا می شود، اینجا و در روزگار ما این فتوا را کسان دیگری برای افرادی که دوست ندارند تجدید و تجویز خواهند کرد، و ترورهای دیگری به انجام خواهند رساند، و بدین ترتیب ترور و تروریسم می شود یک رویه ممدوح، حال آنکه در سیره بزرگان مذموم و به دور از جوانمردی و مروت بوده است، تازه ترورها هم از دشمنان این آب و خاک نمی شود، بلکه معمولا از رقبای سیاسی داخلی صورت می گیرد، "شکاری غرور انگیز در مرغدانی!".

اما گذشته از بحث تلخ تروریسم، حسن صباح قلعه های ویران شده در زمان حمله به ایران را دوباره بازسازی و احیا کرد و یا خود به قلعه سازی های جدید پرداخت و شیوه های مبارزات نظامی ایرانی و ابزارهایش را دوباره به روز و اجرا کرد، او زیرکانه مبارزه را به خانه دشمن برد، و در خانه او به مبارزه با او پرداخت، هرچند حسن صباح در خانه خود و در وطنش علیه تجاوز می جنگید و مبارزه ایی همه جانبه را دنبال می کرد. او به زبان فارسی احترامی بسیار زیاد قایل بود، و در حالی که در مصر و شامات ملل مغلوب زبان خود را رفته رفته از دست می دادند و به عربی تغییر زبان می دادند، او یگانه راه حفظ ایران را حفظ زبان پارسی دانسته و دستور داد نوشته های اسماعیلیه به زبان پارسی نوشته شود.

اما خصوصیت بارز دیگر حسن صباح مانوس بودن او با کتاب و نوشته ها بود به طوری که به زبان ملل اروپایی از جمله یونانیان و لاتین تسلط داشت و اهل مطالعه و نوشتن بود، بطوری که سی سال در قلعه الموت بود و از همانجا حرکت خود را راهبری می کرد و بیشتر وقتش به نوشتن و مطالعه می گذراند، آنقدر که غنی ترین کتابخانه ها را در اختیار داشت و افسوس که با کتاب های او همان کردن که با قلعه اش.

نقد دیگری که به حسن صباح وارد بود، بحث سخت گیری های مذهبی و تشکیلاتی او بود، آنقدر سخت گیر بود که به خاطر نوشیدن شراب، پسرش را کشت. پسر دیگرش را نیز در جریان یک سو ظن به قتلِ یکی از یارانش، قصاص کرد و البته بعد معلوم شد، بی گناه بوده است. نسبت به احکام شریعت سخت گیر بود و ظالمانه فرزندان خود را کشت، البته این ظلم مذهبی او بالسویه بود، و برای همه یکسان اجرا می کرد؛ و این تفاوت او بود با برخی ظالمین که خلاف و جرم را در جبهه خودی، اغماض می کنند، و برای رقیب مو از ماست می کشند، و بدترین تنبیه ها را در نظر می گیرند؛ او حتی نسبت به فرزندانش هم بالسویه ظالم بود.

بله حسن صباح امام زنده اسماعیلیه ایران بود و از فاطمیان مصر اعلام استقلال کرده و خود تمام این نهضت را راهبری کرد، همچنان که سلسله امامان در این فرقه هنوز ادامه دارد و بوهره ها در هند، و حوثی ها در یمن رهبر خود را دارند، زیرا اسماعیلیه به امام زنده و حاضر معتقدند.

آنها یک نهضت کاملا انقلابی بودند، تجربه قیام و مبارزه دائمی پیروان این فرقه را همچون دیگر فرق، از تفکر مستقل فردی باز داشته، به اسارت تعالیم خود نگه می داشت، تعالیمی که در هر نهضتی واجب و... شمرده می شود و تخطی از آن شاید مرگ را به دنبال داشته باشد، تاکید بر مبارزه دائم از سوی رهبران با تفکر فرقه ایی، این مشغولیت ذهنی را برای این انقلابیون در پی داشت و لذا زمانی برای اندیشیدن نداشتند و این انقلابی گری دائمی مخدری بود که مبارزین را در میدان کور و کر نگه می داشت، حال این مبارزه اسماعیلیان حول چه محوری وحدت و شکل داده بود؟، براندازی سلجوقیان، و آیا واقعا سلجوقیان چقدر با حکومت های دیگر متفاوت بودند که هدف یک نهضت فکری عظیم به نام اسماعیلیه شود؟!.

قیام های ما ایرانیان همواره حرکت اقلیتی علیه اکثریت ساکت، راضی، و یا همراه بوده است، و البته این خاصیت هر قیامی است که اقلیتی آنرا آغاز می کنند و بعدها دیگران بدان می پیوندند و متاسفانه در این پیوستن ها، حرکت را استحاله کرده و اهداف اولیه را یا به انحراف می برند و یا این که فرصت طلبانی تحرکات آزادی خواهانه را موج سواری کرده، و سوار که شدند، آنرا از درون تهی می کنند، و در آخر بعد از پیروزی وقتی چشم باز می کنی می بینی، آزاد شدی ولی تنها آزادی تو از مستبدی بوده، و استبداد که اصل درد است همچنان باقیست، و گرفتار مستبدی دیگر شدی، که حاصل کار تنها لباس استبداد است که عوض شده، و مستبدی جدید با لباسی نو، حرف هایی جدید، ولی از جنسی مستبدانه، تختی را به دور انداخته و بر تختی جدید از جنسی دیگر جلوس کرده، همان و یا بدتر از همان می کند که می کردند.

 ولی حسن صباح در یک نظام بسته تشکیلاتی از این امر جلوگیری کرد، و اگرچه به پیروزی نرسید تا خود را نشان دهد، اما آنچه از همین مقدار تسلط هم دیده می شود این که، اسماعیلیه یک فرقه مخوف و تشکیلاتی بود که در انتها نمی توانست باری از مصائب این مردم بردارد، و خود درونمایه ایی تشکیلاتی ایدئولوژیکی مخوف داشت که علیرغم وجه علمی اش، زندانی ترسناک بود که حتی اشخاصی مثل ابن سینا را هم می خواست در خود ببلعد و درد ما ایرانیان که فقدان آزادی است، را درمان نمی کرد، و نکرد، فقط مشی مبارزاتی داشت و در مبارزه عالی کار می کرد، اما در هدف و ایدئولوژی، موفقیتش دورنمایی از رشد و توسعه مناسب برای ایران و ایرانیان نداشت و نهایتا آزادی از سلطه خارجی بود و در دراز مدت در صورت تسلط کامل اسماعیلیه بر ایران، خود دیکتاتوری بدتر از سلجوقیان شاید ایجاد می کرد؛ و تنها موتور محرکه رشد و پیشرفت ایران که آزادی است در این حرکت و انتهایش حاصل نمی شد، و به نظر می رسد تا ایران طعم آزادی و دمکراسی را نچشد، توسعه و پیشرفتی نخواهد داشت و در این میان قیام ها نیز به تغییر مستبدین منجر خواهد شد و بس.

حسن صباح جزیره هایی از قلعه ها ساخت و این جزیره ها را به هم وصل کرده تا سلجوقیان را بر اندازد، و این هدف بزرگ او بود، در حالی که آنقدر بزرگ نبود که نیاز به یک ایدئولوژی خاص با ظرفیت های تشکیلاتی -  ایدئولوژیکی مثل اسماعیلیه داشته باشد، اگر آزادی به عنوان زیربنایی اساسی در نبرد حسن صباح قرار می گرفت و این حرکت بر آن استوار می شد، آنگاه می توانست دردهای ریشه ایی این مردم را درمان کند، این در حالی است که یک ملی گرایی ساده کافی بود تا حسن صباح را به اصل هدفش که پایان سلطه غیر بود، برساند، لذا اسماعیلیه به عنوان یک تشکیلات موفق بزرگتر از آن بود و ظرفیتی داشت که می توانست در خدمت قیامی قرار گیرد، که انتهایش آزادی اساسی باشد، و نه رفتن یک مستبد و آمدن دیگری با رنگ و لعابی تازه، و تحت شعار ایرانیت. و تغییر ایدئولوژیکی مردم از 12 امامی به شش امامی چندان نمی توانست مهم و کارساز باشد، و این شاید انرژی زیادی را از قیام او گرفت، و مردانش را به "ملحد" مشهور کردند و به نهضت آنان به ظلم ملاحده (ملحدین) گفتند. و در حالی که حسن صباح معتقدات خود را از فاطمیون مصر به عنوان مروج و نگاهبان اسماعیلیه گرفت، ولی در مسایل خود آنقدر غرق شد که عدم دفاع او از حکومت فاطمیون در مصر، باعث شکست آنان در برابر خلیفه عباسی به عنوان ام الفساد بدبختی ایرانیان در بغداد شد، و او اسماعیلیه نزاریه را در ایران راه انداخت و به نام آنان حکم راند.

حسن صباح را اگرچه در اصل و نصب به جزیره العرب می رسانند، ولی به سان یک ایرانی تبار اصیل از ایران و ایرانیت و زبان و ادب پارسی و فنون دفاع این مردم و... حراست کرد و در راه این آب و خاک مبارزه ایی بزرگ و عمیق را سازمان داد. او مردی بزرگ و قابل تقدیر است، که به حق محققین در حول او، عقایدش، روش مبارزه اش، روند کاریش به کنکاش پرداخته اند.

حسن صباح زندگی درویش مسلکانه و مختصری داشت و در این زمینه شهره عام و خاص و الگوی زیر دستانش بود؛ ولی به قول یکی از دوستانم که می گفت زیاد نباید روی زندگی شخصی رهبران تکیه و تاکید کرد، که آنچه از آنان انتظار می رود رهبری درست است ولاغیر؛ هزار که از جیب ملت های خود بخورند، بپوشند و... رقمی نخواهد شد، هر چند این یک حُسن است که کم بخورند و کم بردارند، اما مهمترین خسارتی که رهبران می زنند در جایی دیگر است، و این راهبری هایی است که توسط آنها ملتی و یا ملت ها به مهلکه خواهند رفت، و یا به عکس به سمت سعادت و آزادی سوق داده خواهند شد، و همین است که مهمترین انتظار از رهبران می باشد، رهبری که کم بخورد، کم بپوشد، کم بردارد، خوب است، اما ظالمانه ترین وجه زندگی این رهبران این است که مستبدانه یک ملت و امورش را به اسارت خواسته های دل خود بکشد، این بالاترین خیانتی خواهد بود، که یک رهبر مرتکب می شود و بزرگترین خسارت را وارد خواهد کرد، خواه تو یک درویش باشی و به مختصر راضی، و یا خواه تو می گساره ایی اهل بریز و بپاش، آنچه از یک رهبر انتظار می رود راهبری مردم ذیل خود به سوی آزادی و سعادت است، در غیر این صورت تو در هر لباس و منشی باشی، خسارت هستی و نابودی.

حسن صباح عزلت نشینی بود که زندگی درویشی داشت و قصر نشینی نکرد، او قلعه ایی در نقطه ایی بالای یک سنگ را انتخاب کرد تا در جزیره ای امن بخواند، بنویسد، تفکر کند، و در آسمان ها سیر نجوم داشته باشد، و به راهبری مریدان خود مشغول باشد، و اهداف خود را تعقیب نماید، و در این حرکت از "نظام مریدی و مرادی" استفاده کرد و این روش او را در مبارزه بسیار کمک کرد، ولی در نهایت این نظام، تنها سلطه ایست که مراد بر مریدان خود خواهد داشت، و این کاملا مغایر با آزادی و کرامت انسانیست، و شاید بعد از پیروزی بزرگ، اگر حسن صباح و جانشینانش زنده بودند، ارزش اجتماعی آنروز جامعه آنها همین میزان نشان دادن حالت مریدی بر مراد بود، همین مرید بودن نیز بهترین ملاک تقوا قرار می گرفت، و در سایه اصل قرار گرفتن میزان مریدی به مراد، ملاک های اصلی انسانیت و تقوا به فراموشی سپرده و به کناری می رفت و میزان سنج انسانیت همین میزان مریدی می شد، و در یک انحراف کاملا واضح همین میزان مرید بودن بر مراد، اصل قرار می گرفت، و آنگاه است که باید گفت وای به حال مردمی که میزان سنج مقبولیت و انسانیت آنان میزان رنگ و لعاب نقابی باشد که از بردگی انسانی در پای انسان دیگری، به چهره می آید، اینجاست که دیگر نه از اسماعیلیه چیزی می ماند و نه از انسانیت، و مریدان در میدانی از واقعیت و ریا، در بردگی و خود فروشی و خود فراموشی، به رقابتی ظالمانه برای انهدام انسانیت مشغول می شوند.

لذا گرچه حسن صباح برای احیای اصالت و نجات ایرانی از غیر برخاست، ولی در نهایت و در صورت بروز حکومت گسترده اش، به بردگیی جدید ما را رهنمون می کرد. این است که قلعه نشینی و کاخ نشینی تفاوت چندانی ندارد که هر دو به بردگی می انجامد، مگر این که کاخ نشین و یا قلعه نشین به آزادی زیر دستان خود فکر و عمل کند. نه کاخ نشینی را می توان ارزش و ضد ارزش دانست و نه قلعه نشینی و عزلت نشینی، که ارزش بزرگ آزادی انسان و رسیدن به کرامت انسانی است که باید میزانسنج خوبی و بدی رهبران باشد.

انسانی که پرستیده می شود و اجازه پرستش خود را به پیروانش می دهد، چه بر صندلی چوبین تکیه زند، و چه بر تخت زرین، تفاوتی ندارد، و این تنها تفاوتی است که در طبع انسانی دو مستبد می توان مشاهده کرد، که این چوب را ترجیح می دهد و آن جواهرات، که در نهایت هر دو حامل ظالم و مستبدند. قلعه ها و کاخ ها هر دو نشانه ظلمند و کاخ نشانه ظلم جاری است و قلعه نشانه فرار از ظلم و یا نگاهبان ظلم، و قلعه ها کمتر پناهگاه مردم بودند بلکه بیشتر محافظ ظالمانی بودند که در مخاطره ها بدان پناه می بردند، تا خطر بگذرد و چنانچه روزی انسانیت به اوج خود برسد، رهبران چنین جوامع پیشرویی، هم کاخ ها و هم قلعه ها را وا نهاده و در بین مردم خود خواهند زیست، که همین زندگی قلعه ایی و یا کاخ نشینی نشانه از جدایی بین مردم است و حاکم. که حاکم نخواسته است با مردمش همسفره و همسفر شود.

حسن صباح در انتخاب محل شروع مبارزه خود در البرز مرکزی، دره الموت را انتخاب کرد که واجد خصوصیات طبیعی است که در مجموع خود یک دژ طبیعت ساخته است، که نشان از هوش و ذکاوت او در انتخاب مکان شروع خیزش دارد. دژی طبیعی با امکان کشاورزی و خودکفایی، و در عین حال دسترسی بدان نیز سخت بود و برای حاکمان دشت های قزوین، ری، ساوه و... قابل اعتنا نبود، این همان اشتباهی بود که ایرانیان در مورد اعراب مرتکب شدند، و از همان جایی که فکرش را نمی کردند، خوردند.

بعدها و در عصر معاصر، به همین شیوه گروه های مسلح چپگرا نیز سیاهکل و جنگل های آمل را برای شروع مبارزه خود انتخاب کردند، ولی نمی دانستند که تنها مکان شروع مبارزه مهم نیست، بلکه باید موارد دیگری را هم در نظر گرفت، که نگرفتند. در حالی که حسن صباح یک مبارزه قدم به قدم و آرام و مخفی را دنبال می کرد، دوستان مبارز چپگرای ما یک حرکت سریع و بنیان کن را در نظر داشتند و لذا الگوگیری آنان اشتباه بود. جالب این که حسن صباح آنقدر در منطقه الموت ماند و با آرامش پیش می رفت که با منطقه و محیطش چنان مانوس شد که حتی گیاهان این منطقه را آنقدر شناخته بود که به ساخت گیاهان داروی مشغول شدند، و لفظ حشاشین که به تروریست های این گروه اطلاق می شد، به داروساز انی هم نظر داشته که شناخت طبیعت و خواص التیام بخش آن را فهمیده بودند. تفاوت دیگر حسن صباح و این دوستان چپ ما در این بود که نهضت آنان به وابستگی ایران به شوروی سابق می انجامید، ولی حسن صباح در این مبارزه به دنبال زدودن وابستگی و سلطه عرب و خارجی بر ایران و ایرانی بود و احیا هویت ایرانی را محور حرکت خود قرار داده بود.

عباسیان همچون امویان و بعدها عثمانیان، اسلام را راهگشای سلطه خود بر ملل دیگر یافته و گویندگان شهادتین را به الحاد متهم کرده و با شمشیر دین رقبای اسماعیلیه خود را از بین بردند و لذا در قدم اول اسماعیلیه را ملحد اعلام می کردند و افکار عمومی مردم ایران را علیه افکار مذهبی اسماعیلیه شوراندند و با ترور شخصیت دینی و فرهنگی، جامعه را برای آنان مین گذاری و سپس کوبیدند و در انتها سربازان نظامی اشان موفق به فتح قلعه های مستحکم اسماعیلیه شدند.

گذشته از مسایلی که پیرامون حسن صباح و خیزش او مطرح است و هزار نکته می توان در موردش نوشت و فکر کرد و تحقیق نمود، و من اکنون بعد از بیش از 1000 سال به تجزیه و تحلیلش نشسته ام، این گفتن ها به بهانه سفری انجام می شود که به دره الموت قزوین داشتم، سفری که مبدا آن تهران و مقصدش، روستای گازرخان در دره الموت شرقی است، که قلعه حسن صباح و یا قلعه الموت در آن قرار دارد. زمانبندی این سفر به شرح ذیل می باشد:

  • ساعت 5:17 صبح پنج شنبه 19 مهرماه 1397 مبدا قرار گروه از پارک ملت تهران به سمت قزوین، اکنون تهران به قزوین وصل شده زندگی به صورت ممتدی ادامه دارد.
  • ساعت 6:46 ، رسیدن به تابلوی خروجی به منطقه الموت قبل از شهر قزوین، که تا اینجا 145 کیلومتر راه پیمودیم. قبل از عوارضی تصاویر شهدای شاخص منطقه قزوین، مثل شهید محمد علی رجایی، خلبان شهید عباس بابایی، آزاده سرافراز ابوترابی و... خودنمایی می کنند. در میان آنان زندگینامه شهید رجایی واقعا خواندنی است، این که می گویم تروریسم گلچین می کند، اینجاست، مردی خودساخته، متفکری آزاده، معلمی دلسوز و... اما طعمه ترور و تروریسم می شود، و با خانواده اش کاملا ریشه کن می شوند، خودش را تروریست ها از بین می برند، و خانواده اش را همکاران انقلابیش حذف می کنند، و حوادثی که بر اسرای ما در زندان های حکومت بعث صدام رفت، نیز می تواند بازگو کننده گوشه ایی از ظلم و بیداد خلفای بغداد باشد که برای قرن ها به ایرانیان روا داشته شد، بغدادی که زمانی مرکز حاکمیت ایرانیان بود (تیسپون) و اکنون به اسارتگاه ایرانیان تبدیل شده بود.
  • در کیلومتر 149 بعد از خروج از اتوبان کرج – قزوین به سمت راست، راهی جاده ایی می شویم که به کوه ختم می شود. باغ ها و ویلاها خود نمایی می کنند. و خیلی جالب است، اتوبانی چند ده کیلومتری بین کرج و قزوین که هزینه عوارضش 500 تومان است، ولی اتوبان تنها چند کیلومتری بین تهران - پردیس که باید 4500 تومان پرداخت؟!! تعادل رفتاری در قیمت گذاری ها را اینجا می توان فهمید.
  • ساعت 6:53 صبح در کیلومتر 150 روستای کورانه (Koraneh) آبادی خود را به رخ عبور کنندگان، می کشد و چند روستای دیگر که در کناره جاده ایی دوبانده و عریض که شما را به سمت کوه می برد، تا وارد عرض البرز شوید و از یک لایه اش بگذری.
  • ساعت 6:59 آخرین روستا قبل از کوه، "رشتقون" است که کیلومتر ما عدد 161 را نشان می دهد، انتهای روستا شروع دره ایی سرسبز و ویلایی و... است. از این جا تا معلم کلایه که شهری مهم و مرکز الموت شرقی است و نزدیک گازرخان 65 کیلومتر راه داریم.
  • 7:03 صبح مقابل روستای رزجرد قرار داریم که کیلومتر اتومبیل ما عدد 165 را نشان می دهد، روستایی که احتمالا "رزگرد" بوده است که عربی آن شده رزجرد، مثل بزرگمهر حکیم ایرانی که عربی اش شده بوزرجمهر و یا کلمه تیسپون که به تیسفون در عربی تبدیل شد.
  • 7:15 صبح، در کیلومتر 175 در بالای گردنه "قسطین لار" قرار داریم که از اینجا به بعد گردنه ایی که با 16 دقیقه بالا آمدیم، را در سرازیری نیم ساعته باید پایین برویم، تا به انتهایش در "رجایی دشت" برسیم. راه گردنه ایی طولانی که وجود "راهدارخانه قسطین لار" در بالا نشانه از سختی عبور و مرور در زمستان دارد، و برای باز نگهداشتن این مسیر دوستان وزارت راه و ترابری زحمت می کشند و وجب به وجب برف روبی می کنند و متاسفانه صدا و سیما به آنها تریبونی نمی دهد که گزارش کار خود را به مردم بدهند و افتخار گزارش زحمات آنان، برای باز نگهداشتن وجب به وجب راه های طولانی کشور را، صدا و سیمای میلی به پلیس راهور ناجا داده است، تا پلیس به نمایندگی از همه گزارش اقدامات دهد؛ و بدین ترتیب در سرمای سخت زمستانی کسانی دیگر راه باز می کنند، و تریبون و گزارشش دست دیگری است؟!! راه ها که در زمستان بسته می شود، توجه کنید، ببینید، عرصه، عرصه گزارشات سرداران است، که مشهور شوند، و شهردار تهران شوند، و حتی برای ریاست جمهوری یک کشور هم برای خود قبا بدوزند، و این نشان می دهد که در مرام مدیریت رسانه میلی، مهم نیست کی کار کند، مهم این است که چه کسانی از نظر آنان لازم است چهره شوند، و پله های ترقی را طی کنند.
  • 7:33 صبح است و مقابل روستای تاسوج هستیم و کیلومتر عدد 188 را نشان می دهد. از گردنه که سرازیر می شوی تغییر شرایط اقلیمی خود را نشان می دهد، دره ایی عمیق، که چون دژی در بین دو رشته کوه در سمت چپ و راست در شمال و جنوب محصور است، و در جهت شرقی به غربی کشیده شده است. درست مجاور و در انتهای دره تالقان که در همسایگی شرقی آن قرار دارد؛ پوشش گیاهی درختان زالزالک که دیم کارند، نشان از بارش های بهتری دارد که در مقایسه با دره تالقان اینجا روییده اند. پوشش گیاهی و... همه و همه از بارش های خوبی سخن می گویند، که طبیعت دره الموت را شکل داده اند. اینجا عمیقتر از دره تالقان است، دره تالقان را در سمت شمال کوه های بلندی است، ولی اینجا علاوه بر دیواره شمالی، در سمت جنوب هم ارتفاع کوه ها بسیار بلند است، و به نظر می رسد دره الموت از دره تالقان بسیار چالتر باشد. و البته آب رودخانه شاهرود، در اینجا هم غوغا کرده و 366 پارچه آبادی را در کنار خود جای داده است، حال آنکه در دره تالقان تنها 84 پارچه آبادی قرار دارد. در دره تالقان فقط در روستای "ایستا" برنج کاری می توان دید، ولی اینجا و در امتداد رود شاهرود در دره الموت برنج کاری ها تا چشم کار می کند، ادامه دارد. در مسیر پایین آمدن از این گردنه باغ های انگور، گیلاس، گردوست و در ته دره برنج کاری. پروژه روکش آسفالت بین رجایی دشت در دره الموت و رزجرد در پیش از گردنه در حال انجام است و آسفالت ریزی های کلفت آن ادامه دارد و این نشان می دهد که تا قبل از زمستان و بارش می خواهند راه را به جایی برسانند. بر عکس گردنه تالقان که چشمه های خوبی در مسیر جاده دارد، اینجا علیرغم بارش های خوب خود، در یال سمت جنوب و در مسیر جاده چشمه های خوبی دیده نمی شود.
  • 7:45 صبح در پایین ترین نقطه دره از پلی بر روی شاهرود در کیلومتر 196 گذشتیم و وارد رجایی دشت شدیم، از پل که می گذری برنج کاری های حاشیه شاهرود رخ نشان می دهند و آب شاهرود پرخروش به سمت انتهای دره در الموت غربی در حرکت است. انتهای رجایی دشت در کیلومتر 198 راه دو شاخه می شود، سمت راستی با فاصله 60 کیلومتر شما را به گازرخان و قلعه الموت در دره شرقی می برد و در سمت چپ با یک سوم این مسیر بُعد مسافت، شهر رازمیان، مرکز دره الموت غربی است که میزبان قلعه لمسر است که جانشین حسن صباح آقای "کیا بزرگ امید" در آن حاکم بود و وقتی حسن صباح آخرین نفس های خود را می کشید و از مرگ خود مطمئن شد، او را از این قلعه به قلعه الموت فراخواند و قبای جانشینی را بر تنش پوشاند. اما ما مسیر سمت راست را انتخاب کردیم و ادامه دادیم. از این به بعد تپه های دیم کاری است که ما را در سمت شرق به سوی شهر "معلم کلایه" و نهایتا گازرخان می برد.
  • از رجایی دشت تا مقصد تپه های دیم کاری، جاده رجایی دشت به گازردشت را در محاصره خود دارند و در این ایام پاییز گیاهانی زرد و خشکیده، که در این دیم کاری ها دیده می شود، دل انسان را به لرزه می اندازد، که اگر انسانی بی توجه، آتشی بر آن اندازد، دشتی را خواهد سوزاند. و آنچه البته زیاد به چشم می خورد سهمی است که مذهب از این خوان نعمت طلب می کند، و جاده مملو از تابلوهایی است که کشاورزان را به پرداخت زکات تشویق می کنند. جملاتی مثل "زکات وسیله کمال انسان است" ، "زکات بهترین عبادت است" ، "زکات علامت شیعه بودن است" ، "زکات غضب پروردگار را فرو می نشاند"  ،   "زکات گنجینه توانگران است"  ،  "زکات موجب رستگار است" و.. مسیر را پر کرده است. 
  • ساعت 8:33 شهر معلم کلایه با میدان زیبایش که مجسمه عقاب الموت را در خود جای داده است، (در کیلومتر 225 از مبدا)، برای ما آغوش باز کرد، بهانه خوردن چای باعث شد که تا ساعت 8:58 در اینجا مانده، و استراحتی کنیم. رستورانچی ما با بنری در رستوران خود، سه تا جاذبه گردشگری منطقه را تبلیغ کرده بود که یکی "میمون دژ شمس کلایه" که از قلعه های و مراکز پناهگاهی اسماعیلیان بود که در سال 654 قمری وقتی سپاه مغول آن را تحت محاصره در آورد ریاست قلعه تحت فرماندهی رکن الدین خورشاه امام وقت اسماعیلیه بود، که بعد یک درگیری شدید تسلیم شد.
  • دیگری روستای اندج است که از دو طرف با روخانه احاطه شده و صخره های بسیار زیبای در آن قرار دارد در یکی از صخره ها خانه ای با ابعاد کامل در دل سنگ تراشیده شده که به نظر می رسیده در زمان ساخت از زمین فاصله کمتری داشته و بدون نردبان بدان رفت و آمد می کردند و به دلیل فرسایش خاک اکنون با نردبان بدان می توان وارد شد. و دیگری دریاچه اُوان (Ovan) است که از آن دیدار داشتیم.
  • 9:07 روستای شهرک بودیم که در کیلومتر 237 قرار دارد.
  • 9:11 در کیلومتر 239 روستانشینان شریف آباد شالی های خود را روی زمین پهن کرده و آفتاب می دهند تا خشک شود.
  • 9:13 روستای شترخان در کیلومتر 241 و یک دقیقه بعد روستای بوکان یا لامان قرار دارد که همه روستاهای پایین دست روستای گازرخان در دشت گازردشت هستند.
  • 9:15 صبح در کیلومتر 242 دوراهی خود را نشان داد که پلی را قبل از آن در حال اتمام دارند، سمت راست آن تابلویی به سوی گرمارود می رود که در پای کوه "شاه البرز" قرار دارد که یک سمت به دره تالقان دارد و یک سو به دره الموت و این سوی آن صخره ایی و مملو از برف است. اما راه دست چپی شما را طی هشت کیلومتر به روستای گازرخان می برد که مقصد ما در این سفر است.
  • هنوز چند متری در این مسیر نرفته بودیم که گفتیم مسیر را چک کنیم و کنار رهگذری از مسیر پرسیدیم، که گفت 5 دقیقه راه تا گازرخان است، و پدرخانمش چند متر جلوتر به همان سمت می رود و درخواست داشت تا او را سوار کنیم و برسانیم، و همین کردیم و سوارش کردیم، در بین راه از او پرسیدم از اسماعیلیه کسی در این منطقه یا اطراف زندگی می کنند، ولی وحشت داشت که جواب دهد و با خنده ایی معنا دار از کنار این سوال گذشت، دوستم از محصولات اینجا پرسید که گفت محصول عمده اشان گیلاس است. از وجه تسمیه نام گازرخان پرسیدم، گفت ظاهرا یکی از علی گودرز در اینجا آمده و نامش گازرخان شده، ولی این نام یک نام روسی است و شاید مربوط به کسانی باشد که از تاتارستان در خلال تجاوزات روس ها به ایران و یا و... به این منطقه آمده و این روستا را به نام خود کرده است. آنچه به نظر می رسد در زمان حسن صباح نام روستا گازرخان نبوده است. باغ های گیلاس در دو طرف جاده نشان از رونق گیلاس کاری می دهد ولی امسال از محصول محروم بودند و سرما محصول آنان را از بین برده است. تانکرهای آب در هر مزرعه ایی نشان از استفاده بهینه از آب دارد.
  • از میان باغ ها که بگذری صخره ایی از شن ریزه های بهم فشرده، خود نمایی می کند که بر فرازش قلعه الموت را بنا نهاده اند و قسمت هایی از آن دیده می شود، این سمت این قله نسبتا کوتاه صخره ایی و تقریبا غیر قابل نفوذ و یا نفوذ بدان بسیار سخت است. این صخره سخت را دره ایی از یال کناری جدا می کند و ما بالاخره در ساعت 9:32 در کیلومتر 250 [8]به مقصد رسیدیم.
  • روستای گازرخان با باغ های زیبایش را پشت سر گذاشته و در پارکینگ مخصوص اتومبیل خود را پارک کردیم و از گیت مخصوص به سوی صعود به قله و دیدار از قلعه حرکت کردیم، بلیط ورودی از ما نگرفتند و گفتند امروز مجانی است. ضلع شمالی قلعه راهی دارد که شما را به آن می برد و این تنها راه است که ساده ترین است. پله های سنگی و بالابری مراجعین را کمک می کند تا به سوی قلعه بروند که بالابر امروز انگار یا مشتری نداشت و یا تعطیل بود.
  • به نصف راه که رسیدیم کارگران در حال آوار برداری از کانالی هستند که راه آبی است که از قلعه به پایین راه دارد و آثار آن را هم می توان دید. گفتم چیزی هم پیدا کردید، که گفت به غیر از کوزه شکسته ها چیز دیگری نیافتیم و لشکر مغول همه چیز را غارت کرده اند. آثار راه آب را می توان دید، و باید سریع کار را جمع کرد که اگر باران های پاییزی شروع شود که شروع شده آثار لخت شده و خاک برداری شده را ویران خواهد کرد.
  • این بالا علاوه بر راه آبی که مشغول خاک برداری از آن هستند، همچنین اجاق های پخت غذا پیدا شده که از زیر آوار بیرون آمده است و در اینجا دو راهی است که به قلعه منتهی می شود، یکی راهی پاکوب که از روستای گازرخان می آید، و دیگری راه پاکوبی که از کوه و یال قله بلندتری به قلعه و این نقطه منتهی می شود که هودکان آن را می نامند. قله هودکان بر قلعه مشرف است و به حتم دشمنان، هنگام حمله به قلعه نشینیان، قبل از فتح قلعه از فراز آن به دیدبانی از قلعه و استحکامات آن رفته اند. و ما اکنون همنفس با سپاهیان مغول، که به کمک امثال خواجه نظام الملک برای فتح آن شمشیر تیز کرده بودند و ایرانیانی که برای دفاع از آن، در بالای قلعه به کمین متجاوزین نشسته بودند، بالا می رفتیم تا به اسرار آمیز ترین مرکز فرماندهی اسماعیلیه ایران برسیم، که اینک بعد از مرگ حسن صباح به دفاع از این دژ همت داشتند.
  • و تو در کشاکش بین حال هوای دو قسم ایرانیان می مانی، گروهی که با خصم مغول برای فتح و غارت قلعه همراهی می کنند و گروهی که با مدافعین قلعه هستند و در مقابل سپاه مغول می خواهند بایستند، و در جریان جنگ تحمیلی، ما دیدیم ایرانیانی که در کنار خصم علیه میهن خود با ایرانیان جنگیدند و از ما کشتند، و تفاوت آن زمان با حالا در این بود که در آن زمان ایران کشوری اشغال شده بود، و امثال خواجه نظام در کنار مغولان اشغالگر شاید نقش کاهش دهند، خسارت را داشتند، ولی در این جنگ اخیر، صدام برای اشغال آمده بود، و عده ایی در راه اشغال ایران به او کمک کردند و در صف دشمنان قرار گرفتند، تا در صورت پیروزی دشمن، شاید صدام به صورت دست نشانده آنان را بر این کشور حاکمیت دهد. و آن هم به خاطر حقی که بعد از پیروزی انقلاب از همسنگران دوران مبارزه خود طلب داشتند، بدین لجبازی افتادند.
  • ورودی قلعه ما را به داخل این مخزن اسرار حاکمیت دو قرنه اسماعیلیه می خواند، که بر سر درب آن "الموت" نوشته اند، آن هم به خطی که خواندش بسیار مشکل است، و البته هنری، کارگران در تیم های مختلف سخت در حال خاک برداری و لایه برداری از خرابه هایی هستند که هولاکو خان مغول بر قلعه تحمیل کرد، و وقتی دژ را فتح کرد ویرانش کرد تا دوباره قد راست نکند، اما هم در زمان صفویه، و هم در زمان قاجارها بر این خرابه ها ساختند و استفاده کردند و آثار این ساخت و سازها بر این قلعه دیده می شود.
  • اَسبه خانه (استطبل) های روباز و روبسته، محل های انبار غذا و آب، مکان های سکونت افراد، مولاسرا و یا مسجد قلعه که در قسمت قلعه بالا (بخش غربی) این مجموعه بیشتر باقی مانده است، خود نشان از عظمتی است که از زیر آوار بیرون کشیده می شود، و نشانگر دوره رونق آن است و تو با حسن صباح و یارانش در این راهروها و کوچه های رو باز و سقف دار همنفس می شوی و محرابش هنوز گویای عبادت مردی است که در راه مبارزه عمر گذاشت و در سخت ترین وجه زندگی کرد و نهضتی را راهبری کرد که می توان آن را مدعی مالکیت تمام دژ هایی دانست که از ایران باستان باقی مانده بود و تمام همت او صرف تسخیر این دژها و گسترش مرام باطنی و اسماعیلیه گذشت، بدین امید که ایرانیان را از یوغ سلجوقیان و اعراب نجات دهد ولی پیروزی را ندیده، دیده از جهان فرو بست و از او جز افسانه ها و این قلعه ها و تاریخی که دشمنانش نوشتند، چیزی باقی نماند، و تمام تلاش من برای یافتن یک اسماعیلی در این مکان و منطقه با موفقیت قرین نبود و حتی اکنون قبری از "خداوند الموت" هم نمانده و قبرش هم با قلعه اش با خاک یکسان شده است.
  • راهنمای محلی ما توصیه داشت که ایرانیان به دیده احترام آمیز تری به میراث فرهنگی خود نگاه کنند و می گفت : "خارجی ها حتی دیده شده که سیگار که می کشند خاکسترش را در جیب خود ریخته و بیرون از منطقه تاریخی می برند، و جا دارد که مردم ایران هم در نظافت و حفظ آثار باستانی خود کوشا باشند."
  • او از نگاه جستجوگرانه خارجی ها می گفت و آمار می داد که در سال 1376 به عنوان مثال شمردم در مقابل 62 ایرانی که از این دژ بازدید کردند، 486 خارجی از آن دیدار داشتند. امروز هم ما دو تن ایرانی بودیم که از بازدید باز می گشتیم که یک زوج فرانسوی سوی آن رهسپار بودند، از او پرسیدم تاریخش را خوانده است، که گفت بله و دانسته خود را بدینجا رسانده و دوربین به دست آن را بازدید می کرد و صحنه ها را ثبت می کرد.
  • اینجا به یاد دوستم فردین مهاجر شيرواني (1315 - ) افتادم که این پیرمرد نویسنده ی رها شده و خارج از شمول کمک های اجتماعی، که باید در سنین پیری شامل چنین فرهیختگان و پژوهشگرانی شود، از این قلعه و صاحب آن نوشته، و مرتب مرا به خواندن کتابش در این ارتباط تحت عنوان "خيام و عقاب الموت بانضمام رباعيات خيام" توصیه می کند و تاکنون موفق به خواندن کتابش نشده ام، اما خارجی ها کتب زیادی در این ارتباط نوشته اند و همچنان در این باره تحقیق می کنند و می نویسند.
  • و فردین های محقق و پژوهشگر ما همچون قله "شاه البرز" که از بالای این قلعه ما را به نظاره ایی دائم نشسته است، ما را به ایستادگی و تفکر فرا می خوانند و آنرا عملا نیز به ما می آموزند، و ما را به مطالعه تاریخ و فرهنگ کشور خود فرا می خوانده، تا بدانیم بر ما چه گذشته و از نداشتن چه چیزهای رنج می بریم.

Click to enlarge image IMG_5096.JPG

رجایی دشت رود شاهرود در مسیر قلعه حسن صباح

[1] - اسماعیلیه یکی از شاخه های تشیع است، که پیروانش بعد از امام جعفر صادق، فرزندش اسماعیل را امام بعدی می دانند. در زمان سلجوقیان حسن صباح رهبری اسماعیلیه در ایران را به عهده گرفت، که او مردی دانشمند، سیاستمدار و با هوش و ذکاوت بود. در این زمان اسماعیلیه ایران را باطنی می نامیدند زیرا بر این باور بودند که قرآن دارای چندین لایه از مفاهیم و معانیست و هر کس را بدان راه نیست و برای پی بردن به این لایه ها نیاز به سال ها تحصیل و کسب علم و تفکر و تدبر ویژه در قرآن است.

[2] -  بعد از اینکه حسن صباح روز قیامت یا ( قیامة القیامه) را در سال 559 هجری قمری اعلام کرد، به پیروان خود گفت دیگر عقیده خود را پنهان نکنند و به جمع مردم الموت رفت و برای آنان سخنانی را ایراد کرد؛ در قسمتی از سخنان خود چنین گفت : "ای مردم از امروز در هر نقطه که کیش ما قدرت به هم بزند بردگی ممنوع می گردد و در آن جا کسی غلام و کنیز خریداری نخواهد کرد و پدران و مادران مجبور نخواهند گردید که از فرط استیصال پسر و دختر خود را به غلامی و کنیزی بفروشند. ای مردم از امروز ، در هر نقطه که کیش باطنی قدرت بهم برساند زمین را بالسویه بین مردم تقسیم می کند و دیگر کسی مثل خواجه نظام الملک پیدا نخواهد شد که هزارها قریه داشته باشد و چند صد هزار تن از رعایای او گرسنه بمانند. ای مردم از امروز ، در هر نقطه که کیش باطنی قدرت بهم برساند رسم بکار بردن زبان عربی را لغو خواهد کرد و اجازه نخواهد داد که کسی به زبان عربی بنویسد و بخواند و ما تا امروز با دشمنان مدارا کردیم و ستم آنها را تحمل نمودیم . ولی از امروز به بعد هر کس با ما خصومت کند به قتل خواهد رسید ولو خصومت او فقط بیان یک کلمه باشد و درجاهائی که می توانیم قشون بفرستیم خصم را به وسیله قشون از پا در خواهیم آورد و در مناطقی که قادر به فرستادن قشون نباشیم دشمن را به وسیله فدائیان مطلق نابود خواهیم کرد و فدائیان ما حاضرند که برای از بین بردن دشمنان ما تا اقصای دنیا بروند و خصم کیش باطن را نابود نمایند. ای مردم اولین قوم موحد ، ایرانیان بودند و ایرانیان مدتی مدید قبل از اعراب مذهب توحیدی داشتند و اعتقاد به یک نجات دهنده که بالاخره ظهور می کند و اقوام ایرانی را نیک بخت می نماید و دنیا را از ظلم می رهاند ، از معتقدات اصلی اقوام ایرانی است. ای مردم در آن موقع که پدران ما دارای دین توحیدی بودند اعراب ، بت ها و خورشید و ماه و ستارگان را می پرستیدند و هنگامی که سلاطین پیشدادی و کیانی بر دنیای قدیم حکومت می نمودند اسمی از عرب نبود و بعدها که نامی از عرب برده شد می گفتند که آنها سوسمار می خورند و شیر شتر می نوشند. آن چه به اسم علوم اسلامی خوانده می شود مولود دانش ایرانیان است و اعراب نه در آغاز اسلام و نه در این موقع که نزدیک به پانصد و شصت سال ( 560 ه . ق ) از هجرت می گذرد نتوانسته اند خدمتی به علوم اسلامی بکنند و اگر نام بعضی از علمای عرب برده می شود ناشی از این است که آنها مقلد دانشمندان ایرانی بوده اند و در آن علوم از ایرانیان سرمشق گرفته اند."

[3] - نویسند پل آمیر (Paul Amir) ترجمه آقای ذبیح الله منصوری The Lord of Alamut (Hassan Sabbah),

[4] - حسن صباح (518-445 قمری) در سن سی و هشت سالگی در 483 بعد از سال ها کسب علم، جهانگردی و ایرانگردی، دره الموت را به عنوان یک دژ طبیعی برای پناه گرفتن و مرکز فعالیت خود انتخاب و آنرا به تسخیر خود در آورد تا ماموریت های که در ذهن داشت را به انجام برساند، برای این مقصود بعد جذب پیروان خود به دژسازی پرداخت که فقط در این منطقه بیش از 20 دژ و محل تجمع برای خود و پیروانش ایجاد کرد. این عمق راهبردی در دل دره ایی در دل رشته کوه البرز که از یک سو به بلندترین کوه های منطقه از جمله شاه البرز و از سوی دیگر به دیلمان و گیلان راه داشت باعث شد که او برای سال ها فارغ از دشمنانش بتواند خود را تجهیز و تدارک ببیند و به تسخیر نقاط دیگر ایران فکر و برنامه ریزی کند.

او اعلام می کند ایرانی به دینی می خواهد باشد ولی در دست ایرانیان باشد، آنقدر با حاکمیت عرب بر ایران مخالف بود که می گفت عربی که در ایران آمده زنده بیرون نرود و اگر خارج از ایران است به داخل وارد نشود.  سعی وافری داشت که اعراب ایران را عرب زبان نکنند. 35 سال در این قلعه که 2100 متر از سطح دریا بالاتر است ماند و این اهداف را دنبال کرد؛ و بعد از مرگش هم بیش از 131 سال جانشینانش این اهداف را در دارالملک و یا قلعه الموت دنبال کردند و در سال 654 هجری در قرن هفتم بین اسماعیلیه تفرقه ایجاد شد و هلاکو نوه چنگیزخان قلعه را پس از تسلیم رکن الدین خورشاه آخرین حاکم اسماعیلیه فتح و آن را به آتش کشید و با خاک یکسان کرد. 450 سال بعد وقتی شاه طهماسب صفوی قزوین را مرکز حاکمیت ایران برای 70 سال قرار می دهد آنرا دوباره بازسازی می کند و لذا در خاکبرداری های قلعه هم آثار صفوی و هم قاجاری دیده می شود، چهار بار این قلعه ساخت و ساز شده و پنجمین بار 1377 بدین سو کار مرمت و باستان شناسی در آن آغاز شده است. قعله ایی که بر دو هکتار (20 هزار متر مربع) قله ساخته شده است، تاکنون 35 درصد از زیر خاک خارج شده و تا به حال 18 انبار آذوقه، شش آب انبار، و 100 متر مربع مولاسرا و یا مسجد حسن صباح از زیر خاک خارج شده است. که برآوردها نشان می دهد که باید دو برابر این انبار موادغذایی و آب باشد تا بتوان ساکنان آنرا تامین کند. یکی از آب انبارهای یافت شده در طول 14 متر، عمق 4 متر، عرض سه متر، که آب 144 متر مکعبی آن از نزولات آسمانی تامین می شده است. انبارهای آب و آذوقه در زیر ساختمان های قلعه بوده تا از دید دشمن مخفی بماند، انبارها دستکن در داخل صخره هاست. اسماعیلیه صد و هفتاد و پنج سال در این قلعه سکونت داشتند، قلعه دارای سه طبقه ساختمان بوده است که در پایین سنگ و ساروج و در بالا آجر پخته شده است، پیش بینی این است که بین 2500 تا 3000نفر ظرفیت قلعه در زمان اسماعیلیه بود است، که موقع حمله دشمنان به آن پناه می آوردند، و در حال صلح این افراد به کشاورزی و دامداری در اطراف مشغول بودند. وسیله گرمایی آن هم علاوه بر شومینه دیواری، کرسی های کف اتاق بوده است. در قرن 5 اسماعیلیه بیشتر در مصر و در درجه دوم در ایران بودند ولی با حمله هلاکو اسماعیلیه ایران از بین می روند امروز حوثی ها در یمن و بوهره ها در هند از این تبارند در افغانستان و آسیای میانه هم از اسماعیلیه می توان یافت.

[5] - رمان الموت (Alamut) نویسنده ولادیمیر بارتول (Vladimir Bartol) به زبان اسلونیایی 1938

[6] - اعراب در شدت ملی گرایی و خودخواهی، در بالاترین حد ما ایرانیان و دیگر ملل تحت تسلط درآمده را "موالی" می شمردند، یعنی شهروندان درجه دو و اسرای آزاد شده و تحت حاکمیت درآمده.

[7] - البته تاریخ در خصوص این مقطع روشن نیست زیرا تمام کتاب های آنها در حمله مغول ها نابود شد و تاریخ آنان را رقبا نوشتند و افسانه سرایی هم در ارتباط با نهضت اسماعیلیه در اوج قرار دارد.

[8] - روستای گازرخان تا شهر قزوین 108 کیلومتر فاصله دارد و نزدیک به شش هزار نفر اهالی آن اعلام شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 15
  • مهر

کوه ها اسرار آنچه بر زمین ما گذشته را در خود به یادگار دارند، و گاه هویدا از روزهایی سخت، و قیامتی می گویند که روزگاری بر اثر آتشفشان های عظیم، زلزله های چند ده ریشتری و...، بر آنان و البته ما زمینیان گذشته است؛ وقتی در میان این کوه ها حرکت می کنی، با تو به صورت فاش از این حال هوای سخت و دهشتناکی سخن می گویند که در طول تاریخ بر زمین گذشته است؛

و انگار محمد نیز عظمت سخن خود را از این کوه ها گرفته است، آن هنگامی که در میان کوه های مکه که بایگانی ثبت این حوادثند، به چرای گوسفندان مکیان مشغول بود، با هوش و ذکاوتی قابل تقدیر، آثار بر جای مانده از این قیامت را کشف، دید و حس کرد و وقتی رسالتش را آغاز کرد، به ترجمه آنچه دیده بود و فهمیده بود در قالب آیات قیامت و آخرت پرداخت و این حقایق روشن را به ادبیات قرآنی کشید؛ و تو شور و هیجانی که در سخنش نهفته است را آن هنگامی حس می کنی که عبدالباسط محمد عبدالصمد، آیات سوره شمس را با ترانه آهنگین خود می خواند و پیش می رود؛ و تو گویا در آن لحظات، با او به خوانش خطوطی نشسته ایی که در لابه لای این صخره ها هویداست.

قیامتی که گاه پوسته صاف و افقی زمین را به سان استخوان بازو و یا ران شکسته ایی که از گوشت بیرون زده، در شمایل قله ایی صخره ایی و مخوف از دامنه کوهی بیرون زده و می توان درد و رنجش را در آن هنگامه ی حادثه ی دهشتناک شکستن و خرد شدن، حس کرد و به خوانش نشست؛ و اینک آن لایه صاف و افقی، در دل آسمان به سنگی کاملا عمودی تبدیل شده است؛ و یا مخروطی که از حاصل گدازه های داغ ساخته شده، تا ما را به بلندترین نقطه ایران در 5671 متری در قله دماوند ببرد و یا آب و بخارهای داغی که از دل زمین بیرون می آیند تا پیام دل داغ زمین را به ما مردمان سرد روی زمین برسانند و... همه و همه طبیعت زیبایی را که دست نخورده ترین ها را با چشمان ما آشنا می کند، آری اگر می خواهی آنچه بر گذشتگان گذشته را به چشم ببینی و حس کنی می توانی در کوه ها قدم بزنی و کتاب طبیعت را خوب بخوانی.

اکنون دم دست ترین کتاب زندگی زمین برای ما رشته کوه البرز است که جهتی غربی - شرقی دارد و از مرز ایران با ترکیه تا شمال استان خراسان در مرز با ترکمنستان  و افغانستان صدها کیلومتر ادامه دارد، ولی در عرض، این رشته کوه جهتی شمالی - جنوبی، و واجد عمق کمتری است، و عبور از یک  ردیف از رشته کوه البرز در جهت شمالی - جنوبی خود نشانگر خیلی از مسایل زیست محیطی و تغییرات طبیعی است، پیش از این به منظور گذر از عرض آن اقدام کرده بودیم، ولی تلاش مان با موفقیت همراه نبود (صعودی در زادگاه سید محمود طالقانی و جلال آل احمد)، اما در نهایت پنج شنبه 12 مهر 1397 یک عبور موفق از یکی از این مسیرها، و از روستای ولیان در بخش ساوجبلاغ در استان البرز به روستای گلیرد در منطقه تالقان را تجربه کردیم و از یکی از لایه های البرز عبور کردیم و بدان سویش دست یافتیم.

اینبار تلاش خود را از روستای ولیان آغاز کردیم که برای رسیدن به این روستا باید از کرج گذشت، آری کرج، که به حق از آن می توان به عنوان شهر چنارهای بلند یاد کرد؛ برای رسیدن به ولیان اتوبان کرج – قزوین را در محل پل کردان خروج کردیم، و شهر کوهستار، چندار (23/6 صبح)، روستای ارنق (28/6)، روستای خوروین، اجین دوجین (33/6) و در نهایت ساعت شش و سی و پنج دقیقه صبح، در مقصد خود روستای بزرگ و زیبای ولیان بودیم. مقصدی با ارتفاعی بیش از 1800 متر از سطح دریاهای آزاد، که مبدا حرکت ما به سمت تالقان بود، صعودی که قله ایی متوسط القامت را در خود داشت که در سمت شمالی آن، نزولش در بین روستای اورازان (محل تولد جلال آل احمد) و روستای گلیرد (محل تولد آیت الله سید محمود تالقانی) قرار داشت.

روستای ولیان که اینک وصل به روستای "اجین دوجین" و "خوروین" شده است، مجموعه ایی سرسبز و متراکم است که بعلت بافت کوهپایه ایی و شیب، خیابان های تنگ و پر پیچ خمی دارد که برای رسیدن به دره ایی که صعود ما از آن آغاز می شود، باید از خیابان "دربند" این روستا گذشت، بله اینجا هم به رسم تهران، خیابانی که شما را به دره ایی که شما را به قله می برد، را دربند نام نهاده اند، دره ایی سر سبز و زیبا.

آب رودخانه ولیان از میان این دره که اهالی آن را به "دره شصت مردان" می شناسند، می گذرد، و در این میانه های اولین ماه پاییز حدود سی اینچ آب دارد، که بعد از سیراب کردن باغات دره به سوی روستای های پایین دست در حرکت است. جاده ایی خاکی شما را در میان این دره تا آخرین باغ و ویلا پیش می برد و در این مسیر باغ های زیبا و پر درخت گیلاس، گردو، توت و... به وفور دیده ی شود، بدبختانه امسال درختان گردو را سرما زد و حاصلی ندارند و باغبانان با چشمی گریان بر این درختان می نگرند که دیگر درآمدی برایشان امسال ندارند، ولی در مسیر راه، حضور سنجاب ها نشان از گردوهایی دارد که هستند و این حیوانات به برکت آن سیرند.

سال ها بود که سنجاب ها را ندیده بودم، درختان بیشمار شهر سرسبز دهلی پر بود از این سنجاب های دوست داشتنی و دوست همنوردم هم که از لندن و کاخ باکینهام آن، و واشنگتن و کاخ سفید دیدار داشته، می گفت در آنجا هم پر است از سنجاب هایی که روی درختان محوطه این کاخ ها می لولند، و من هم در هند به وفور این حیوان زیبا را دیده ام. ولی اینجا در ایران فقط در ولیان است که می توان آنها را دید، و این دیدار انسان را شاد می کند، که در اینجا و در روستای ولیان، مردم و طبیعت آن، گونه ایی حیوان را در خود حفظ کرده اند و سنجاب ها هنوز به زندگی ما در اینجا زیبایی می دهند، من اگر جای شورای روستای ولیان بودم سنجاب را سنبل این روستا اعلام و برایش تبلیغ و تلاش می کردم، و این چیزی است که این اطراف وجود ندارند و ولیان می تواند مقصد گردشگرانی باشد که برای دیدار سنجاب های زیبا به اینجا بیایند و معجزه خلقت را، چیزی که دیگران ندارند و ولیان دارد، را ببینند.

پیش از این وقتی از اتوبان کرج – قزوین وارد مسیر شهر کوهسار و... شدیم، در مسیر سگ ها به تعداد زیاد دیده می شوند، و این نشان از بهم خوردن نظم طبیعت دارد، که یک گونه حیوانی به تعداد زیاد و گونه های دیگر اصلا دیده نمی شوند و یا اگر دیده می شود به تعداد بسیار کم، ما در این مسیر فقط یک روباه را دیدیم.

مقصد ما در این صعود قله ایی است با ارتفاع 3250 که یال منشعب از آن تا سمت شرق روستای ولیان کشیده شده است و یک پاکوب از میانه روستا در سمت شرق روستای ولیان شما را به بالای این یال و در ادامه به این قله خواهد برد. این یال را اهالی محل "اودل" (آبی دل دل زنان از دل کوه بیرون می آید) می نامند. که شیب های تند این یال باعث شد که ما از آن صرف نظر کرده و راحت ترین مسیر را از "دره شصت مردان" و در امتداد رودخانه ولیان که دورترین و اما راحت ترین مسیر به قله است را انتخاب کنیم.[1]

برای قرار گرفتن در این مسیر باید از طریق خیابان دربند خود را به دره سر سبز بالای روستا رساند که چون خنجری در دل دره فرو رفته است و جاده خاکی آن می تواند شما را تا دل دره پیش ببرد، در ابتدای دره منبع آب آشامیدنی روستا به نام ایثار 2 که به نام شهید محمد کرمیار نامیده می شود، گذشتیم، ما ساعت 44/6 صبح مقابل آن قرار داشتیم

این دره به اندازه دره دربند در تهران قهوه خانه و رستوران ندارد، ولی قهوه خانه عمو جلال که ما در ساعت 46/6 صبح از مقابل آن گذشتیم، میهمانانش را به املت، نیمرو و چای دعوت می کرد که البته الان تعطیل بود و این نشان می دهد که انگار روزی باز بوده و میهمانانی را میزبانی می کرده است.

برای رسیدن به قله اودل امتداد باغ ها را پیش می رویم، در اولین دو راهی که تقریبا با آخرین ویلا شروع می شود، مسیر دره سمت چپی را انتخاب کرده که راه پر آب ترین دره است و رودخانه ولیان از میان این دره می آید. ما به این درو راهی در ساعت 16/7 صبح رسیدیم.

پاکوب ها نشان می دهد که این دره بیش از دره کنار رفت و آمد می شود، هر چند دره تنگ است و گاه پر درخت، و درختچه های وحشی گاه مزاحم حرکت، اما حرکت در امتداد آب در میان این درختچه های میوه دار که خوراک خوبی برای خرس هاست، حس خوبی دارد، صدای صدها آبشار کوچ هم گوش ها را نوازش می دهد.

 ساعت 56/7 به چشمه ایی رسیدم که دوستان حاضر در آنجا آنرا "چشمه سوئک" می نامیدند که از میان دره ای کوچک و پر درخت بیرون می آمد، آری "گروه کوهنوردی شاه کرم" [2] نیز اینجا اردو زده اند، این گروه از روستای اجین دوجین آمده بودند. راهنمایی از آنان گرفتیم و در سفره محبت آنان چند لقمه ایی شریک شدیم و بعد از بیست دقیقه توقف حرکت کردیم. توصیه لیدر ما در این مسیر این بود که ابشار اول را رد کنیم، از سمت راست آبشار دوم بالا برویم و نگران دست به سنگ شدن هم نباشیم، زیرا بالای آبشار دوم پاکوب ادامه خواهد یافت. و از کنار آبشار سوم نیز بگذریم و صعود به سمت "سرکوه" را ادامه دهیم.

ساعت 25/8 به آبشار اول رسیدیم، آبشاری زیبا که اولین نشانه ما بود.

دومین آبشار که انگار در این جا دیگر دره تمام می شود و بن بست خود را نشان می دهد در ساعت 51/8 خود را نشان داد. طبق گفته راهنما آن را از سمت راست آبشار، از پله هایی سنگی بالا رفته، عبور کردیم، و پله هایی چند ما را به صورت نرم  افقی به بالای آبشار رساند و با رسیدن به بالای آبشار بن بست به پایان رسید، و راه خود را نشان داد.

هفت هشت دقیقه بعد آبشار سوم در سمت چپ مسیر ما به سوی قله خود را نشان داد، که آبشاری بسیار زیبا و خزه دار است، انگار یکی از آبشارهای شمال ایران را به اینجا منتقل کرده اند.

در اینجا جهت مسیر ما حرکت در دره سمت راستی است، ولی به علت صعب العبور بودن کف دره در این قسمت باید تا حدود یک صد و پنجاه متر منطقه عبور سخت را دور زد، به این منظور به سمت چپ متمایل شده و از بالای آبشار سوم، خود را به بالای صخره ها رسانده و در امتداد دره سمت راستی از بالا ادامه مسیر می دهیم تا قسمت صخره ایی را عبور کنیم و دوباره در منطقه امن تری به کف دره باز گردیم.

ساعت 55/9 از این قسمت صخره ایی عبور کرده و در کف دره به سوی سرکوه ادامه مسیر دادیم در اینجا نیز باز دو راهی است، که ما باز راه سمت چپی را انتخاب کردیم تا راه خود را از دورترین و راحت ترین مسیر به سوی سرکوه پیش برویم.

ساعت 23/10 سبزه زارها از آخرین چشمه ها خبر می دهد که از این به بعد آبی در کف دره جاری نخواهد بود، ولی سرکوه در پیش رو دیده می شود، کمی استراحت و میوه ایی و سریع حرکت خود را ادامه می کنیم، امیدواریم که صبحانه اصلی را با دلی آسوده بعد از رسیدن به سرکوه در بالای خط الراس بخوریم، موقعی که بخش عمده و سخت صعود به پایان رسیده باشد.

ساعت 11 صبح بود که بعد از سه ساعت و نیم راه پیمایی (منهای حدود نیم ساعت نشستن ها) به سرکوه رسیدیم جایی که در صعود قبلی از روستای "خودکاوند" بعد از سه ساعت و نیم راه پیمایی خود را به آنجا رسانده بودیم. یعنی چه از سمت تالقان و خودکاوند بیایی و چه از سمت ساوجبلاق و ولیان، مسیر تا اینجا سه ساعت و نیم پیاده روی دارد.

علیرغم این که در اینجا در ابتدای کوتاه ترین مسیر برای نزول و رسیدن به تالقان قرار داشتیم، ولی ترجیح می دهیم خود را به بلندترین نقطه در انتهای "یال اودل" برسانیم و سپس در نقطه ایی در بالای یک گوسفند سرا در سمت راست گلیرد و سمت چپ اورازان از این ارتفاع نزول یابیم.

از اینجا در بالاترین نقطه سه قله مهم رشته دیواره بعدی البرز در سمت شمال در عرض این رشته کوه، یعنی قله های علم کوه، سات، شاه البرز در دیواره بعدی به خوبی دیده می شود که یکی از آروزهای ما عبور از یکی از آنها و رسیدن به شمال است، برنامه ایی که امسال موفق به انجامش نشدیم ولی دل برای گذر از آن پروازی است، حتی شناسایی های اولیه برای عبور از آن در قله سات و یا پراچان انجام شد.

در مسیر سمت راست روی خط الراس ادامه راس نوری می دهیم، یک ساعت و نیم روی خط الراس حرکت می کنیم تا به یالی در سمت راست یالی که قبلا در حمله قبلی پایین آمده بودیم برسیم (با احتساب یک بیست دقیقه خوردن صبحانه) و نزول را در سمت شمالی آن، به سمت نقطه ایی بین اورازان و گلیرد به پایین آغاز کنیم.

ابتدای مسیر این یال به سمت پایین تا چهار پنجم آن، بسیار خوب و ملایم است، ولی در آخرین قسمت شیب کمی تند می شود، و احتیاط بیشتری طلب می کند و بالاخره این شیب نیز به پایان می رسد..

ساعت 38/13 به کوسفند سرایی در پایین یال مذکور می رسیم و از چشمه آن آبی خورده نمی مانیم، زیرا اینجا آنقدر کثیف است که ماندن میسر نیست، آثار آشغال های صاحبان این گوسفند سرا که برای خود ساختمان هم حتی ساخته اند خیلی آزار دهنده است، از لباس های کهنه تا فرش کهنه و ظروف پنیرهای پاستوریزه! تا میز تلویزیون و... در مسیر آب و اطرافش ریخته اند و رفته اند، و آشغال و کثافت اطراف آنرا فرا گرفته و گوسفندان آنها هم انگار چمن های را با صم های خود کنده اند و شخم زده اند.

در مسیر جاده بین اورازان به گلیرد در حرکت در آمدیم و ساعت 27/15 به روستای گلیرد رسیدیم و سفر پیاده ما بعد از نزدیک به هشت ساعت و نیم حرکت و استراحت به پایان رسید. صعود و عبوری موفقیت آمیز و مهمتر از همه ایمن، راه دورتر ولی ایمن تر را انتخاب کرده بودیم.

 

[1] - این مسیر دور اما سالم را بر اساس تئوری طنز یک دوست عزیز و همنوردم انتخاب کردم که به عنوان یک قانون کوهنوردی که به طنز این گونه بیان می فرمایند که "از راه برو اگرچه دور است دوشیزه بگیر اگرچه کور است."

[2][2] - نام بلند ترین قله در این ردیف که درست بالای روستای اورازان قرار دارد و این دوستان که کارنامه خوبی در صعود هایی در این منطقه داشتند نام گروه خود را به این نام انتخاب کرده بودند.

Click to enlarge image Gelyard.PNG

عبور از عرض البرز در ولیان به گلیرد در تالقان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • شهریور

برای اقوام آریایی که به سرزمین های جنوبی مهاجرتی تمدن زا را رقم زدند و درخشان ترین دوره تاریخی این سرزمین آفریدند، طبیعت و اسرار آن از مهمترین مشغولیت های ذهنی بود؛ آنان جهان را متشکل از چهار عنصر مخالف هم آب، آتش، باد و خاک می دانستند، و به تقدیس و احترام این عناصر همت فراوان داشتند، یکی از این عناصر آتش است که به عنوان "مظهر پاکی" چنان اهمیتی داشت که آن را "پاک کننده" تلقی کرده و از جمله در هر چهارشنبه آخر سال به احترام و تبرک از آن می پریدند و چنان آتش و نور در فلسفه اشان جای داشت که آن را در آتشکده نهاده و همواره روشن و مقدس می داشتند و ریشه ها و بروز این عزت و احترام را حتی بعد از آمدن اسلام تاکنون می توان دید، به عنوان مثال مرسوم است، چنانچه آتش بر افروخته ایی را بخواهند در طبیعت با آب زدن، بیفشانند و خاموش کنند، تاکید می شود که در آن هنگام "باید با نام خدا (و با ذکر بسم الله)، آب بر آتش ریخت تا دچار کوری نشد"،

 بعد از ورود اسلام و آمدن سنن فقه اسلامی به صحنه اجتماع ایرانی، باز هم آتش به عنوان یکی از عناصر پاک کننده از نجاسات در نظر گرفته می شود، همچنان که در آیین زرتشت معتقد بودند، که آتش باعث دوری دیوها (نیروهای منفی در آفرینش) از انسان، اشیا و خانه می گردد، و به درستی هم فکر می کردند، زیرا اکنون روشن است که آتش باعث از بین رفتن میکروب ها (ناپاکی ها) می شود؛ ایرانیان به گرد آتش جمع شده و برای خود محیطی آرام برای تمرکز (Meditation) و دعا و نیایش مهیا می کردند و بدین ترتیب شرایطی به دور از استرس فراهم و با حضور در آتشکده و تمرکز، استرس خود را فرو می نهادند، امروز با دورشدن از این فرهنگ خاص ایرانی در برنامه "چهارشنبه سوری" که آتش نقش مهمی در آن دارد، در حالی که با پریدن از آتش، این مراسم اجرا می کردید، اما این روزها این عمل به کناری نهاده و متاسفانه ترقه های چینی را جایگزین آتش و به خدمت گرفته و مراسم باستانی و استرسکاه خود را به برنامه ایی استرسزا تبدیل و جایگزین کرده اند، و لذا به جای دوری دیوها، مردم در این روز دیوزده می شوند، و باید روزی با بازگشت به فرهنگ بومی، نقش سالم اینگونه مراسمات آیینی را بازیافت.

تناسب نگاه تقدس به طبیعت و جانداران آن، که مادر هستی در این جهان تلقی می گردند، آنگاه روشن می شود که این قوم در حفظ طبیعت ایران موفق بودند، و اکنون هم بر اساس همین تفکر آریایی در بین هندوان، طبیعت هند به عنوان یک جامعه متکی بر تفکر و فلسفه آریایی، یکی از سالم ترین و دست نخورده ترین محیط های طبیعی برای حیوانات و گیاهان در میان ملل مجاورش می باشد، و اگر سلطه مسلمانان و بعد از آن انگلیسی ها که شدیدا گوشت خوار می باشند بر هند نبود، شاید اکنون هند بکرترین نقطه طبیعی جهان به شمار می رفت زیرا با آمدن این گوشت خواران بسیاری از طبیعت هند نیز به تاراج شکم های گوشت خوار این حاکمان بر هند رفت و عکس های شکار و کشتار در طبیعت هند در زمان انگلیسی و پیش از آن سلسله های اسلامی هند قلب طبیعت دوستان را جریحه دار می کند؛ آریایی ها بدرستی طبیعت را یک کل در نظر می گرفتند، که انسان نیز تنها جزعی از آن است، نه مالک آن و نه اینکه همه جهان برای او و در خدمت او؛ و بر اساس همین نگاه بود که معتقدان به فکر طبیعت پرور آریایی، معتقدان به این تفکر در کشتار حیوانات اصلا اسراف نمی کردند و بسیار از این عمل دوری می کردند، و در حفظ طبیعت بسیار مواظبت داشتند و درخت و بوته های بیابان را به احترام یاد و رفتار می کردند. و هنوز که هنوز است هم آثار این اعتقادات را می توان در بازماندگان از این اقوام دید.

در دهه 1380 هنگام عبور از محور بین بمبیی به پونا در ایالت مهاراشترای هند خود به چشم خود مشاهده کردم، پیمانکار هندی احداث بزرگراه بمبیی به پونا برای حفظ درختان کهنسالی که در مسیر ساخت جاده قرار گرفته بود چه تلاشی داشت، که انسان باورش نمی شود، مسلحین به بلدوزر، گریدر، لودر و... چطور وقتی در مسیر خود به درختی می رسیدن چه مقدار کارگر می گذاشتند تا پای درختی را به دقت بکنند و ریشه هایش را در آورده و سپس این درختان را با جرثقیل جابجا کرده، تا عظمت روح طبیعت پرست و بزرگ خود را به نمایش بگذارند و ما هم به احترام این تفکر ایستادیم و شاهد جابجایی درختی شدیم که عظیم و کهنسال بود و پیمانکاران این محور مهم مواسلاتی هند، امید داشتند این درختان کهنسال در مکانی جدید منتقل تا زندگی خود را در کنار این اتوبان ادامه داده و در مسیر و عملیات جاده سازی از بین نروند، و پیمانکاران پول پرست هندی، اما حاضر نبودند در مسیر این جاده به بریدن و نابودی این موجودات اقدام کنند که از بی دفاع ترین موجودات جهانند، و این طلا دوستان هندی، روپیه های گران قیمت خود را هزینه نجات این درختان می کردند.

این احترام به طبیعت را در روستای ابرسج [1] نیز می توان نسبت به درخت کهنسال چند هزار ساله اورسی[2] دید، که در دره کوه شاهوار منتهی به این روستا هنوز که هنوز است "نماد جاودانگی و نامیرایی" و پا برجاست، تا شهادت دهد که اگر این مردم به امر مطلوبی چون حفظ مام طبیعت توجه و آگاهی یابند، حتما نسبت به اجرای آن کوشا خواهند بود، و میراثی ماندگار بجای خواهند گذاشت.

جمعه 23 شهریور 1397 مقصد صعودم به همراه دوستانی چند، جهت دیدار از درختی بود که هزاران سال عمر دارد؛ درختی که سرعت رشد آن سالانه تنها یک میلیمتر است، درخت که بنام "سرو کوهی" شهرت دارد در شعر شاعر شهیر شعر نو در یوش، جناب نیما یوشیج [3] هم بروز زیبایی یافته، آنجا که این شاعر زیبا گوی ایرانی می گوید : "در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام، گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم"، اَوَرس که به قولی همان "اُو" (آب) "رس"  (رسیدن) است، نامش بر گرفته از این واقعیت می باشد که اورس تلاش می کند تا ریشه هایش را پیش برده و به آب برساند، و همین امر باعث می شود که با رسیدن آب، سال های سال، زنده مانده و به تحکیم و توسعه خود کُند و اما قدرتمندانه ادامه دهد، و اکنون اورسی را که ما به دیدارش می رفتیم به قولی چهار هزار سال، و در بیانی دو هزار و پانصد سال و... است که تمام تلاش خود را برای حفظ و گسترش خود صرف کرده و اکنون عمری هزاران ساله دارد.

این درخت برای اهالی اورسج مقدس و محترم است و مردم این روستا معتقدند که قبلا شاخه های این درخت مثل درخت لیل [4] پایین آمده و در زمین فرو رفته بود، قریب چهارصد گوسفند می توانستند در زیر چتر و سایه عظیمش بخوابند و خود را از اشعه های خورشید برهانند؛ روایت هایی در خصوص سرگذشت اسطوره ایی این درخت و حفظ آن تا کنون وجود دارد، از جمله در یکی از این روایات چوپانی از اهالی ابرسج شاخه ایی از این درخت را صاف و مناسب برای ساخت ساختمان می بیند، و لذا آنرا بریده و جهت ساخت منزل خود به خانه می برد، دیوار ساختمان را با سنگ می چینند و این چوب را که خیلی سنگین و محکم است، را بر دیوارش می نهند، اما هر بار که این چوب روی دیوار این سنگچین قرار می گیرد، حاصل تمام کارشان هدر رفته، و دیوار فرو می ریزد، تا این که یکی از اهالی روستا از او می پرسد، این چوب را از کجا آوردی؟ که این فرد عنوان می دارد این را از درخت "پیسیو" [5] بریده ام، با شنیدن این جمله یکی از اهالی می گوید به همین دلیل است که این بنا بنیان نمی گیرد! و این شاخه را که کنار می گذارند و دیوار چیده، و زین پس بنا تکمیل می شود. در حادثه ایی دیگر، یکی از اهالی یک بار هیزم از این درخت برای سوخت بر می دارد و به منزل خود می برد، که به یک ماه نشده، چشمان خود را از دست می دهد و کور می شود و...

و مجموع این حوادث باعث شد که مردم به این نتیجه برسند که تعدی به این درخت باعث بروز حوادث ناگواری برای متجاوزین به حدود اورس پیسیو می شود و از آن به بعد گفته شد که کسی به این درخت دست نزند، و اهالی اورسج نسبت به این درخت اعتقاد خاصی دارند و مراقبند.

حال ما مشتاقانه به دیدار چنین درختی می رفتیم، در حالی که تا پیش از دیدنش، واقعا تصور این میزان عمر برای آن معمایی لاینحل برایم بود، که حل آن مشکل، و باورش سخت بود، اما باورنکردنی های زیادی در زندگی ما هست، که در ذهن ما هم نمی گنجد، ولی واقعیت دارد، بسیاری از اعتقادات ما بی اساسند و ما آنان را بر پیش فرض های بی اساس خود آنچنان استوار می بینیم که خلافش را هرگز باور نمی کنیم، اما در مواجهه با حقیقت، چنان این اعتقادات فرو می ریزد، که به طرز بی حسابی انسان در می ماند. مشتاق دیدار این درخت کهنسال هستم، درختی که رشد آن یک میلیمتر در سال است، و اکنون با چنین رشدی به جایی رسیده که چند نفر باید به دور تنه اش بغل باز کنند تا بتوانند حقله ایی بر دورش زد.

ساعت هنوز چند دقیقه ایی به هفت صبح مانده بود که ما در شمال روستای ابرسج وارد دره ایی شدیم تا ساعت ها در امتداد آب و آبشارها برویم و به مقصد خود در منتهی چشمه ها و در پای سرو کوهی شعر جناب نیما برسیم. متاسفانه از همین ابتدا، راهسازی ها نشان می داد که اتومبیل ها و ماشین آلات در حال راه یابی به این دره در دل شاهوارند، می کنَند و می تِراشند و پیش می روند، بوته های زرشک که این روزها از مهمترین پوشش گیاهی دره است و خوراک خرسی است که به میوه هایش سر می زند، زیر چرخ های ماشین های راه سازی نابود می شوند تا راه این موتورهای پر صدا و ویرانگر برای تجاوز به عمق دره باز شود، نمی دانم سازندگان این راه ها در دل این طبیعت بکر به دنبال چه هستند، سنگ هایی که کنده می شود؟ و یا خاک های که جابجا می شود تا بوته های مختصر از چرا باز مانده را نابود کنند؟!!.

و متاسفانه شنیدم که معدن کارانی از سمت روستای تاش، نیز در دل شاهوار پیش می تازند تا خود را به معادن این منطقه برسانند و برکنند و ببرند، انگار شاهواره هدف بعدی غارت ما انسان ها از طبیعت است، اینجا هیچ جایی حرمت ندارد، مگر حرم و مسجد، بقیه ثروت معنوی و طبیعی ما را انگار حرمتی نمانده است. طبیعت بکر و میلیون ها ساله شاهوار این روزها در معرض غارت ما انسان هاست، عده ایی تفنگ بدست حیواناتش را شکار می کنند، عده ایی گوسفند در پیش، مراتعش را بی رحمانه می چرند و دامنه شاهوار را به مثال فرش های بی پرز و مندرسی پا خورده تبدیل می کنند، و حالا خصولتی ها به غارت معادن شاهوار آمده اند، تا انفجارات معدنی و راه سازی اشان، این چند اورس باقی مانده بر دامنه شاهوار را برکنند و در حداکثر کاری که خواهند کرد چند کاج جایش بکارند و این چند راس وحوش بجای مانده را هم برمانند و بی خانه و کاشانه کنند، و زین پس تفریح معدن کاران خسته از کندن کوه، در شب های طولانی این کوه زیبا، به شکار کبک ها و آهوانش و... مشعول شود تا ریشه طبیعت شاهوار نیز بخشکد و این معدن طبیعت بکر برجای مانده از غارت های بی شمار گذشته و این کلکسیون حیات وحش بر جای مانده از روزگاران سخت هم، به تاراج زیاده خواهی های ما برود، و جای سالمی از تجاوز و غارت ما نماند.

کاهش آب های جاری در اثر نباریدن های طولانی این سال ها در این دره مسولین اجرایی روستا را بر آن داشته تا برای جمع آوری آب ها کانال های سیمانی احداث کنند که این خود مسایلی را برای طبیعت بکر شاهوار به دنبال دارد اگرچه بلایی که معدن و معدن کاران بر سر شاهوار خواهد آورد و می آورند، غیر قابل محاسبه است، آبهای جاری در این دره گل آلود است و این گل آلودگی ناشی از شستن خاک طبیعت توسط کارگری است که 200 هزارتومان روزانه می گیرد تا آب را گل آلود کند و کاری کند تا آب در زمین دره فرو نرود و منافذ زمین با این گل و لای بند شود، و این مختصر آب به روستا برسد، و ما کوه را می شوریم تا از خاک خود خالی شود و ما آب داشته باشیم، اما تا کی می توان به این روش ادامه داد و تا کی طبیعت این وضع را تحمل خواهد کرد و نخواهد مرد؟!.

با حدود 40 دقیقه پیاده روی ( Friday, ‎September ‎14, ‎2018, ‏‎7:36:57 AM) به آبشار ابرسج رسیدیم، البته گفته می شود که در این دره 63 عدد آبشار وجود دارد که برخی از آبشارها در جناحین دره قرار دارند که آثار سقوط آب را در خود دارند، و نشان می دهد که زمانی آب به دره می ریخته و اکنون آبی در حد هشت اینج بعد از عبور از بعضی از این آبشارها خود را گل آلوده به روستا می رساند.

ساعت  ‏‎8:08:19 AM به آبشاری رسیدیم که بر بلندای آن آثار یک قلعه باستانی هست که "قلعه چهل دختر" نام دارد و داستان هایی در خصوص این قلعه در بین اهالی وجود دارد که می گویند دربی سنگی و با نقش و نگار داشته، که چوپانی آن را کشف می کند و به اطلاع یکی از اهالی متنفذ ابرسج می رساند، که او هم با مباشرت فرد دیگری که کارشناس این کار بوده است، آن شبانه به غارت می برند. وجود قلعه های  متعدد به نام "قلعه دختر" [6] در تمام خاک ایران نشان از موضوعی در خورد بررسی در تاریخ فرهنگ ایران دارد، شاید برعکس نظام فرهنگی عربی که دختر جایگاه بسیار نازلی داشت، در نظام فرهنگ ایران باستان درست بعکس دختران جایگاهی بالا داشته اند، که قلعه های بسیاری را به نام آنان نام نهاده اند، در قله های بسیاری قلعه هایی بدین نام وجود دارد، از جمله در پای قله توچال بین "شکرآب" و "شهرستانک" قلعه ای وجود دارد که به قلعه دختر مشهور است و...

ساعت ‏‎9:00:12 AM به کوره ذغال چوب رسیدیم، جایی که درخت ها زیادی در آن تبدیل به ذغال چوب شد تا در بازار شاهرود و بسطام و روستاهای همجوار مصرف شوند، و اکنون کار به جایی برسد که در این مسیر به غیر سه چهار تا درخت اورس چیز دیگری دیده نشود و تمام اورس ها را نسل قبل تراشید و به چوب و ذغال تبدیل و مصرف کرد، نمی دانم نسل بعدی در مورد ما چه خواهند گفت و آنها از نتیجه عملکرد ما چه خواهند گفت. آنچه مسلم است، نسل قبل شاهواری پر از درخت داشته است و اکنون شاهواری کچل را ما می بینیم و طی یک نسل درخت هایش تراشیده و به مصرف سوخت رسیده اند.

در سراسر این دره تا ارتفاعات بالا می توان بقایای فسیل صدف های دریایی را دید، که ما به آن "گوش ماهی" می گوییم را در لایه های سنگ ها به صورت تراکم دید می شوند و همین امر نشان می دهد که ده ها میلیون سال قبل این سرزمین زیر آب بوده است و حادثه ایی حیوانات مذکور را کشته و دفن و تبدیل به فسیل کرد.

اینجا در مسیر آثاری از فضولات، یک خرس دیده می شود که برای خوردن میوه زرشک ها، رفت و آمد داشته و دارد و آثار تخم میوه زرشک و رزکوهی را می توان در آن دید.

آثاری از یک گوسفند سرا در ساعت  ‏‎9:51:29 AM  دیده می شود که در کنار آن آثار قلعه ایی باستانی وجود دارد که دیوارهای قطور آن را با ملات خاص و سنگ ساخته اند که اهل اورسج آن را "دی گی"  که معنی رسمی آن که به "درگاه ده" دروازه ده ترجمه می شود، می نامند. این قعله بین دو آب قرار دارد که از دو دره متفاوت به اینجا آمده و متحد شده به سوی روستا می رود، آبشاری بلند در زیرپای این قلعه قرار دارد که در دو سوی آن گوسفند سرا قرار دارد.

گیاه خوش رنگ و بنفش و خوش بو، که بویش از هر عطر و ادکلنی بهتر است، به نام محلی "می ملی گوشه" که این روزها گل هایش میزبان زنبورهای عسلی است که از این آخرین گل های پائیزه گرده برداری می کنند و صدای این حشرات زحمتکش در بوته هایش به وفور شنیده می شود، .

ساعت ‏‎9:52:47 AM به گوسفند سرای دایری رسیدیم که به نظر می رسید هنوز گوسفندانش در کوه ها حضور دارند، شاید مناسب باشد برای حضور احشام در طبیعت قانونی نوشته شود که به مراتع استراحت داد تا خود را بازیابند و لذا دوره حضور در کوه برای مرتع داران دارای زمانبندی خاصی باشد.

 ساعت ده و سی دقیقه بوته های گون و خار به تعداد انبوه آغاز می شود که در حجم بزرگ طبیعت کوه را شکل داده اند که متاسفانه چنین بوته هایی که برای خاک و حشرات طبیعت بسیار ضروری اند، با دانه کبریتی به خاکستری تاسف باری تبدیل می شوند، و این بلا را در کوه های مختلف می توان دید که کبریت بدستان بدون توجه به ضرورت حضور این گیاهان در اکوسیستم قله ها، آن را به راحتی به آتش می کشند و حاصل زحمت ده ها ساله طبیعت در خلق یک بوته با چنان عظمتی، را در چند لحظه به خاکستر تبدیل می شود.

ساعت   ‏‎10:50:13 AM درختان مورد انتظار را در انتهی دره ایی بالاخره رویت کردیم.

ساعت 10:58:22 AM به دو درخت کهنسال اورس موصوف رسیدیم درخت هزاران ساله پیسیو (پی سی اُو - یا پی سیو) اکنون در مقابل چشمان ماست.، درختانی که حوادث هزاران ساله ایی که بر این مردم گذشته است را شنیده و چوپانان زیادی گوسفند خود را در پایش خوابانده اند و نسل به نسل به حکایت زندگی خود نشسته اند، حکایت آنچه بر آنها رفته را گفته اند و شنیده اند، و این درخت اکنون سینه اش انباشته از داستان های هزاره هاست که شنیده و در خود دارد، و اگر بتواند داستان خود را بازگو کند، حکایت تاریخ هزاران ساله از نسل چوپانان و رهگذران و ساکنان شاهوار را که بر آن گذشته اند، را شنیده و روایت خواهد کرد؛ و کاش زبانی برای بازگویی داشت، می گفت قبل از آریایی ها چه مردمی در پایش می زیستند و چگونه  بودند و با آمدن آریایی ها چه شد و بعد در خلال حکومت سلسله های متعدد و هزاران ساله بر این مردم چه گذشت، و بعد با آمدن سپاه اعراب بر  این مردم چه گذشت، و در این هزار و چند صد سال بعد از آمدن آنان که باز رقابت های متعدد و خون هایی که ریخته شد و... و حکایت همچنان باقیست و این درختان به مرور ما زمان می گذرانند و لابد چوپانان حکایت های ناگفته خود را در این خلوت با درخت ها می گویند.

در پای این درخت می توان آخرین چشمه ها را قبل از قُور (یا قله) دید، که سر از ریشه درخت و کف دره بر آورده اند و گوارا ترین آب ها را به ساکنان این منطقه هدیه کنند، و آب نوید زندگی برای وحوش را می دهد و انسان در اینجا نوید مرگ و نیستی برای طبیعت، که مهمترین دشمن این طبیعت بکر انسان است که به چشم بهم زدنی می تواند حاصل زحمت هزاران ساله طبیعت را به باد فنا دهد، و اکوسیستم و چرخه آن را یک شبه برهم ریزد.

پای این درخت های هزاران ساله هیچگونه فنس و یا دیواری برای حفاظت نیست و حتی تابلویی که به رهگذران بگوید که این درختان چه گنجینه عظیمی هستند، که اگر خوانندگان تابلوها بدانند که در کجا قرار دارند و با چه گنجی مواجهند، دیگر هرگز به خود اجازه نخواهند داد از تن خسته این مسافران زمان شاخه ایی برکنند و خسارتی بر تن شان وارد کنند، که انسان ها عموما فهیم و مهربانند و تنها سودجویانی قلیلند که تفنگ به دست آهوی این دشت زیبا را می زنند، تا لحظاتی لذت کبابش را بچشند و طبیعت را به داغ این نادره های طبیعت عزادار کنند.

تمام شواهد نشان می دهد که قله شاهوار از قله های مسکونی بوده است وجود آثار قلعه های "چهل دختر"، "ده گی"، "ابردژ" و... در این کوه که حداقل نام هایی بود که من در این صعود شنیدم، نشان می دهد که اجداد ما در این منطقه به رغم سردی و باراش های عظیمش، زندگی می کردند، بخصوص اهالی قلعه ابردژ که گفته می شود نام ابرسج هم از این دژ گرفته شده، و مردم محلی به این دژ، قلعه کُفار و یا گبر ها می گویند، که این خود گویای حضور زرتشتیان در این کوه است، که بعد از آمدن اعراب به گبر و کفر آنها را می شناختند و ریشه اشان را زدند، وقتی در احوال شیخ بایزید بسطامی هم سیر می کنی، می بینی که او از اهالی محله و از خاندان زرتشتی و در محله زرتشتیان بسطام زندگی می کرده است و گویا از طایفه مغان بوده، که از رده روحانیون زرتشتی بودند که از قضا وقتی همین طبقه با حکومت ساسانی امتزاج کردند، بنیاد دین زرتشت و قدرت سیاسی وقت را در کنار قدرت زدند، و ظلم را به حدی رساندند که وقتی نیروی خارجی مثل اعراب با عده ایی قلیل آمدند، تاج کیانی از سر ایرانیان برداشتند و بساط هزاران ساله ایی را عده ایی قلیل با شمشیرهای کمانی خود برچیدند، و کار به جایی رسید که یکتاپرستان دین زرتشت را به کفر متهم کردند و مردم ایران دو دسته شدند و همدیگر را به گبر و کفر صدا زدند و از بین بردند، اینجا ابردژ آنان اکنون به ابرسج تبدیل شده و همچنان در پای شاهوار پابرجاست.

در کنار این شاهوارِ شاه پیکر همچنین روستای میقان قرار دارد که گفته می شود اینجا هم مجمعی از مُغان و یا همان اهل روحانیت دین گفتار، کردار و پندار نیک می زیستند که آن را به همین مناسبت میقان می نامند، و همه اینها در کنار شهر "صد دروازه" که روزی پایتخت ایران بود، نشان از شوکت و عظمت مردمی می داد که بین خراسان و ری (راگا)  و هیرکانا (طبرستان) و اسپادانا (اصفهان) محل جوشش زندگی شد، که شمال را به جنوب و شرق را به غرب ایران وصل می کردند و آثار "چاپارخانه" های این منطقه هم اکنون بین دامغان و شاهرود و از شاهرود تا دل البرز می توان به تواتر دید، از جمله در نزدیکی روستای قهج، خرقان و... آثار این ساخت و سازهای ارتباطی هنوز پابرجاست و نشان می دهد که روزگاری این منطقه شهیر و فعال بوده است.

اما اینک ما به پای این درختان کهنسال رسیده ایم و در حُسن ذوق و سلیقه میزبانان اورسی ما، انگار باید ماند و لذت خوردن را چشید و بساط میوه، چای دودی، جوجه کبابی لذیذ را می شود برپا کرد در سر و صدای تهیه این سورچرانی طولانی، از زمزمه های عاشقانه دیدار با این پیران کهنسال باز ماند، و گفت و شنید و از این درختان نشنید. و باز سروکوهی ما، بی توجه به این بیمحلی ها، سایه می دهد و شما می توانی مثل هزاران کسان دیگری که این درختان میزبان شان بوده اند، بمانی، بخوری، بگی، بشنوی و بگذری و...

بر پای این درختان و چشمه گوارایش گزنه ای روییده است و اکنون در این فصل و در آستانه پاییز، ترد و لطیف است و می توان از این گزنه بر پای این اورس کهنسال که مثل سبزی خوردن تازه بسیار سرحال و ترد است، گرفت و با زدن آن به زانوانت، دوای درد زانوی کوهنوری ات را با حس گزش لذت بخش، بی حسی داد و این سوزش و خارش و بی حسی را در آمیخت و برای مدتی از زانو و درد هایش خلاص شد، و به "وریج وریج" ش مشغول شد و عادت کرد و بدین صورت از درد زانوان گریخت، هرچند سوزشش را برای روزها به همراه خارخ خواهی داشت، اما این خود لذت بخش خواهد بود و سلامتی افزا.

مشغول خود بودیم که گروه دو نفره کوهنوردی هم رسیدند که در مسیر با آنها در سه نقطه تلاقی داشتیم، آنها هم به نوعی با ما در این مسیر همراه بودند، که از جمله آنان یکی از فاتحان "علم کوه" از سمت تیغه آلمانی ها هم در این جمع بود، که مشتاقانه سفره دل باز کردیم و او نیز از خاطرات کوه و عبور از سات گفت و معتقد بود علم کوه، تمام زیبایی های ایران را در خود یکجا دارد، هزار چال که مثل یک کاسه است و یک طرفش به سمت علم کوه می رود، یک طرف به کلاردشت، و یک سویش به سمت الموت، و سوی دیگرش به سمت تالقان؛ منطقه ایی که خیلی خطرناکی است، هم به لحاظ ارتفاع بالایی که دارد (بالای 4000 متر هست)، و این که آبادی هایش خیلی از هم دروند و...، و این که بهترین و راحت ترین مسیر به سمت علم کوه از سمت کلاردشت است، و اگر در چاله هزار چال قرار گیریم می توان چند قله را فتح کرد که از آن جمله علم کوه، خرسان شمالی، خرسان جنوبی، لشکرک بزرگ، و لشکرک کوچک، ستاره که باید، در این کاسه چند روزی ماند، و هر روز یکی از این قله ها را یک به یک فتح کرد. و این که کوه های آنجا با کوه های اینجا در شاهوار و البرز شرقی خیلی تفاوت دارد، زیرا بدنه آن کوه ها بیشتر تیغه است و خطرناک.  

این دوست کوهنورد ما توصیه هایی هم داشت که باید از سوی کوهنوردان رعایت شود، یکی این که باید از دو باتوم در صعودها استفاده کرد، که این کمک شایانی در مسیرهای طولانی صعود می تواند در حفظ انرژی داشته باشد. و دیگر اینکه تغذیه در کوه خیلی مهم است. خوراکی های خیلی شیرین را نباید خورد، می توان در آب دو لیتری قمقمه خود یک قاشق عسل ریخت به طوری که شیرینی آن زیاد احساس نشود، زیرا شیرینی زیاد باعث می شود که انسولین زیادی در بدن آزاد شود، و این باعث بی حالی و تخلیه انرژی می گردد، و واقعیت هم همین است که در صعود های سخت کاهش و اتمام انرژی باعث مرگ بسیاری از کوهنوردان می شود و لذا حفظ انرژی خیلی مهم است و انرژی بدن حتی برای جذب قند هم نباید تباه شود. قند خون باید در یک نمودار خیلی آرام بالا برود.

 چربی نباید خورد، مغز بادام درختی خیلی خوب است، البته بادام زمینی هم مناسب است، ولی در مقایسه با بادام درختی از چربی بالاتری برخوردار می باشد. مغز بادام درختی ماده ایی دارد که در بدن به NO2 تبدیل می شود و این باعث می شود که رگ ها باز شود و اکسیژن و خون رسانی بیشتری به عضلات صورت گیرد، که در کوهنوردی این خیلی مهم است.

به هیچ عنوان تن ماهی و کنسروجات در صعودها نخورید، زیرا این ها چربی زیادی دارد، و بدن باید انرژی زیادی بگذارد تا آن را تبدیل کند، سبزیجات زیاد باید خورد؛ آب زیاد باید خورد و قبل از این که تشنه شویم آب بخوریم، غذاها باید ساده ساده باشد، حتی کوکو سیب زمینی هم نه، بلکه سیب زمینی آبپز بهتر است، تخم مرغ هم بد نیست، ولی صعود به قله های بلند بهتر است، استفاده نکنیم، در برنامه های چند روزه و بالای 4000 متر، قرص مکمل ویتامین باید همراه داشت، صبحانه عدسی و یا لوبیا و... خوبه، شب هم که در کوه می مانید قمقمه آب خود را داخل کیسه خواب خود قرار بدهیم تا دمای آن با دمای بدن شما یکی شود، و این باعث می شود که هنگام خوردن این آب، بدن انرژی زیادی برای همدمایی آب با بدن صرف نکند. مایعات هر چه همدمای بدن شما باشد بهتر است. این ها نکته های ریزی است اما خیلی مهم است. آب سرد خوردن در ارتفاع خیلی مشکل زاست و برای کبد هم ضرر دارد. چای را به لحاظ از بین بردن آهن بدن نباید خورد.

دوست همنورد دیگری هم توصیه به خوردن انجیر خشک می کرد، که هم باعث می شود که انرژی بدن در ورزش سریع بازگردانده شود، و هم سریع جذب می شود، او کسی است که در منزل هم آب را همدمای بدن مصرف می کند و هرگز از آب یخ و یا آب از یخچال میل نمی کنند و آب شیر آب را با هر درجه ایی به آب های سرد ترجیح می دهد و راز سلامتی بسیار مهمی، که اینگونه برای او معمول شده بود و در زندگی اش رعایت می کند، ایشان سال های سال است که چای نمی خورد، شاید این برای بسیاری غیر قابل باور باشد ولی هستند کسانی که چای را کاملا ترک کرده اند.

هنوز آثار خواب گوسفندان در پای این اورس هست البته این دو حسن دارد، یکی این که گوسفندان پای این اورس را همواره با پای خود شخم می زنند و لذا اکنون پایش کاملا خاکی است و دوم کود دائمی که بپایش ریخته می شود ولی رفتن بزها روی آن و عدم رویش هیچ بوته ایی در پای اورس باعث می شود که سیل خاک ها را ببرد و به درخت آسیب برسد، و متفق بودیم که باید دور این درخت را فنس و یا حصار بکشند و از مناطق مجاورش جدا کنند، تا انسان ها و حیوانات نتوانند به آن خسارت بزنند، و تابلویی حاوی نکات تاریخی و روش محافظت از آن در نزدیک این دو درخت نصب شود، تا رهگذران بر احوال و اهمیت آن ها آگاهی یابند.

از ساعت 11 صبح که رسیدیم تا ساعت 14 و چهل دقیقه در پای این سرو کوهی کهنسال ماندیم، و سپس به قصد صعود به قٌور یا قله بالاسری حرکت کردیم.

بیست دقیقه بعد در ساعت  ‏‎3:03:40 PM در محل یخچال هایی بودیم که اکنون تنها سنگ های خرد شده در زیر آن دیده می شود و دیگر با این دمای بالا حتی شاهوار هم برف و یخچالی ندارد. درختچه های زرشک همچنان اینجا خود نمایی می کنند.

دیگر وقت گذشته است و طبق قانون متداول کوهنوردان که توصیه دارد، کسانی که شبمانی در کوه ندارند باید تا ساعت 14 تا هرکجا که رفته اند، متوقف شده و آهنگ بازگشت گیرند، تا سفر ایمنی داشته باشند، ما هم در ساعت ‏‎3:28:08 PM به نقطه ایی رسیدیم که توافق به بازگشت کردیم در حالی که هنوز یک ساعت تا قله وقت برای صعود می خواست.

و ساعت دقایقی از 19 گذشته بود که در انتهای دره وارد روستا ابرسج شدیم. و سفری 12 ساعته ما در یک مسیر رفت و برگشت به پایان رسید، درحالی که اگر وقت مان به خوردن و استراحت در پای این سرو کوهی نمی گذشت و توقف معقولی داشتیم، شاید می شد خود را به توسکستان در حاشیه شهر گرگان رساند، و یا در تاش از قله شاهوار پایین آمد.

  

 

[1] - روستای ابرسج هم نام خود را از این همین درخت های اورس گرفته است، اهالی این منطقه به این روستا اورسج نمی گویند بلکه به آن اِوِرسی می گویند، که به خاطر تعدد درختان اورس این روستا را اورسی می گویند، وجه دیگر نام این روستا "قور امبیسه" است قور که همان نام دیگر قله است، اِمبیسه یا همان انباشته است. و گفته می شود که از این نقطه کسانی برای پیش بینی آمدن ابرها حضور می یافتند و تخمین بارش می کردند و ابرسج همان ابر سنج بوده است که به ابرسج تبدیل شده است، وجه دیگر نام ابرسج قلعه ایی بوده که در کوه شاهوار در زمان باستان به نام "ابر دژ" بود و به دژ کافرها و یا گبران گفته می شد و این نام بعدها به ابرسج تبدیل شده است   

[2] - سرو کوهی یا اَوَرس درختی کمیاب و مربوط به گیاهان دوره باستان است که آخرین زیستگاه خود را در البرز در حاشیه شاهوار دارد و امروز به نوعی تحت حفاظت است شاید زندگی اش را نجات داد.

[3] - شعر نیما یوشیج که تو را من چشم در راهم     شباهنگام       که می گیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی        وز آن دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛       تو را من چشم در راهم.        شباهنگام،      در آن دم که بر جا دره  ها چون مرده ماران خفتگانند     در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام،     گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم         تو را من چشم در راهم.      "نیما یوشیج"

[4] - نام محلی درخت انجیر معابد که درجنوب ایران و شبه قاره هند رویش بسیار دارد، و ریشه هایش علاوه بر پایین تنه، از شاخه ها آویزان شده و از آنجا در زمین هم فرو می رود.

[5] - این کلمه در زمان محلی شامل سه کلمه پی+ سی + اُو است که پی به معنی کنار و در کلمات دیگری مثل "پی وال" کنار صخره ایی که گوسفندان می توانند در آن پناه گرفته و استراحت کنند، سی که همان عدد 30 هست و اُو که همان است که این درخت ظاهرا در آن زمان در کنار کی مجموعه سی چشمه ایی قرار داشته است.

[6] - ویکی پدیا نام 18 قلعه از این دست را را به شرح ذیل فهرست کرده است : قلعه‌دختر (استهبان)، واقع در شرق شهر استهبان در فارس      قلعه دختر خوشاب، در روستای خوشاب شهرستان بردسکن          قلعه دختر درونه، در روستای درونه شهرستان بردسکن      قلعه‌دختر (فیروزآباد)، در شش کیلومتری جاده فیروزآباد به شیراز           قلعه دختر (دشتی)، در شهرستان دشتی (استان بوشهر)         قیزقالاسی، روستای قیزقالاسی در شمال گرمی          قلعه دختر (میانه)، در شهرستان میانه    قلعه دختر (تبریز)، بر فراز تپه‌های شهر جدید سهند         قلعه دختر (لرستان)، بقایای قلعه تاریخی در میان رشته‌کوه تمندر در الیگودرز        قلعه دختر (ساوه)       قلعه دختر (زیرکوه)، روستایی از توابع بخش زهان شهرستان زیرکوه استان خراسان جنوبی ایران            قلعه دختر (کرمان)، بر فراز تپه‌های شرقی شهر کرمان        قلعه دختر (باکو)، از آثار دوره ساسانی در باکو         قلعه دختر و پس‌بند فداغ، در جنوب شهر لار در فارس      قلعه دختران، در بخش مرکزی شهرستان رودان        قلعه دختر دوان، قلعه ای نزدیک روستای دوان در شهرستان کازرون      قلعه دختر (قزوین) واقع در تاکستان استان قزوین       قلعه دختر بشرویه از توابع خراسان جنوبی  

Click to enlarge image IMG_4748.JPG

پی سیو، سالمندترین اورس در سینه شاهوار، ابردژ یا ابرسج

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 20
  • شهریور

گاهی حتی اگر در محوطه پرواز سیمرغ هم که قدم بزنی، آثار پر و پروازهایش را خواهی دید و حضورش را حس خواهی کرد؛ امروز بر قله ایی دست اندازی خواهیم کرد که میلیون ها سال گستره خیرش را بر مردمان و منطقه ایی هدیه کرد که هم سید محمود تالقانی در آن رشد یافت و هم جلال ال احمد در آن جان گرفت، این قله ها و سرزمین هایش، جادوی زایش در خود دارند که چنین مردان پر افتخاری را در دامن خود پرورش می دهند، اینجا خودکاوند است روستایی زیبا بر حاشیه جنوبی دره تالقان، که مبدا صعود ما می شود.

پاییز که نزدیک می شود، انگار دل طبیعت هم مثل دل ما انسان ها آشوب شده، و دوره بی قراری و ناپایداری هایش آغاز می شود، این روزها اوضاع جوی کوه ها دیگر قابل اطمینان نیست، انگار کوه ها هم از یکنواختی و بی تحرکی تابستان گرم و طولانی اشان به ستوه آمده اند و خُلق شان در هم و بر هم شده، و به نوعی توفان ها و نابسامانی های شان آغاز می گردد، چشمه ی آب هایشان به کمترین میزان خود می رسد؛ گوسفندان حسابی مراتع  شان را چریده اند، پوشش گیاهی شان خشک و شکننده می شود و... خلاصه بسیاری از زیبایی های شان به غارت رفته است.

گرچه حاشیه شمالی دره تالقان با قله های شاه البرز، سات، علم کوه و... کنفدراسیون قله های بالای چهار هزار متر را تشکیل داده اند و عبور از آن قله ها، از آرزوهای بسیاری از کوهنوردان است، و سابقه درخشان بسیاری از بزرگان کوهنوردی به صعود از امثال علم کوه و... مزین است ولی دیواره جنوبی دره تالقان هم قله هایی دارد که بی اسم و رسمند، اما زیبایی عبور از آن و اشراف به دشت کرج – قزوین، آنانرا نیز دیدنی و دوست داشتنی می کند.

قله ایی که مقصد امروز ماست بین روستای گلیرد از تالقان و ولیان از هشتگرد قرار دارد، ارتفاع آن 3250 متر و با پوشش گیاهی زیبایش به یک بار صعود کاملا می ارزد، بخصوص برای کسانی که بخواهند از دشت هشتگرد و کردان از طریق عبور از دیواره های لایه ایی رشته کوه البرز، خود را به دره تالقان برسانند، و یا حتی از آن عبور کرده به دره الموت و یا جنگل های شمال در منطقه سه هزار در شهسوار و کلاردشت بروند، راهی است سه چهار روزه ولی به یاد ماندی و عبور از عرض البرز تلقی می شود.

امروز 17 شهریور است و یاد و خاطره انقلاب و انقلابیون اصیل و زحمت کش آن روزها، بیشتر از هر زمانی گرم و یادآوری می شود، و گذشته از این که انقلاب و نتایجش را درست بدانیم و یا ندانیم، قبول داشته باشیم یا نداشته باشم، نتیجه این انقلاب را شاهکار و یا خیانت به کشور و مردم ایران بدانیم و... در هر صورت اینان مردانی اند که تاریخ معاصر این کشور را رقم زدند و ما امروز می خواهیم از کنار روستای "گلیرد" که زادگاه مجاهد آگاه و فهیم، سید محمود تالقانی است، به قله ایی صعود کنیم که از چند صد متر آنطرف تر از روستای "خودکاوند" کار صعودش را آغاز خواهیم کرد، و از قضا 19 شهریور سالروز عروج این مرد بزرگ تاریخ انقلاب 57 است، و از قلیل اهالی مذهب دخیل در مبارزه طولانی علیه سیستم دیکتاتوری فردی و پادشاهی است، که به همراه آیت الله حسینعلی منتظری در بین جماعت اهل دین دخیل در پروسه انقلاب [1] ، بیشترین زمان زندانی سیاسی را تجربه کرد و طبق خاطرات آیت الله منتظری در زندان وقتی بوق پیروزی این انقلاب را شنید آه از نهادش بر آمد و شانه های خود و همسلک های خود را بر مسولیت سنگین اداره جامعه ضعیف و ناتوان دید و این مرد سترگ مبارزه، مسولانه لرزید، که ما نخواهیم توانست کشور را اداره کنیم. [2] او و خانواده اش از جمله کسانی اند که بیشترین صدمات را از انقلاب و انقلابی گری دید، و زودتر از همه با مرگی مشکوک متعاقب دیدار شبانه با سفیر روسیه، تجربه کرد، و صحنه انقلاب را به دیگرانی واگذار کرد، که نه سابقه او را داشتند و...

آقا سید محمود که روزگاری در همین روستای مختصر و کوچک و اما زیبای گلیرد زندگی و رشد یافت، برای مردم این منطقه مثل یک مرد افسانه ایی است، و اکنون بعد از سال ها که از وفاتش می گذرد داستان های زیادی از او و زندگی و منشش بازگو می کنند، و تقریبا تمام روستاهای تالقان بر ورودی های روستای خود عکسی از او را به تجلیل نصب کرده و به وجودش افتخار می کنند، آنان از تقوا، مردم داریش، بزرگ منشی اش، و زحمت کشی اش، ارتباطات مردمی اش، دور بینی اش، ابتکار و سلیقه اش و... می گویند، آقا سید محمود وقتی از تهران می آمد و در روزهایی که هنوز گلیرد جاده ایی نداشت، و او و مردم همجوارش پیش از این برای دسترسی به شهر باید تیکه تیکه خود را به جاده اصلی کرج به قزوین در صمغ آباد نزدیک می کردند تا بر اتومبیلی عبوری سوار شده و خود را به نزدیک ترین شهر در کرج یا قزوین برساندند، و اینجا اسب و دیگر چهارپایان نقش اصلی را داشتند، اما در این اواخر که جاده تا  انتها  دره تالقان آمده بود، و هر سه چهار ساعت یک بار (کم و بیش) اتومبیلی از این مسیر عبور می کرد، آقا سید محمود خود را با چهارپایش سر جاده گلیرد در منگلان می رساند (چه برای رفتن به شهر یا برعکس) تا درب گاراژ دوست شفیقش "مش (مشهدی) حسینقلی" بماند، و مش حسینقلی به مقتضای زمان حضور و انتظار، برای آقا سید محمود چای و خوراکی مهیا کند و از ته دل و با افتخار شرایط را برای راحتی این روحانی پرطرفدار، تهیه می دید تا انتظار برای رسیدن وسیله حمل و نقل سخت نباشد، اینجا بود که آقا سید محمود از چاخانه [3] نزدیک مغازه "مش حسینقلی" وضو می گرفت و بر بام چاخانه، محلی برای خواندن نماز برای شیخ مهیا می کردند تا استراحتی و عبادتی کند و یا چهارپایش از گلیرد بیاید و او را از منگلان به گلیرد ببرد و یا بالعکس اتومبیلی برسد و او را به شهر حمل کند و...

آقای سلیمی از همشهریان گلیردی آقا سید محمود، وقتی با ما بین گلیرد - اورازان همراه و همقدم شده بود و بر اسبش نشسته و به سوی باغش می رفت هم از آقا سید محمود می گفت، که همواره سحرخیز بود و بعد از خواندن نماز شب راهی این صخره ها و راه های کوهستانی می شد. و تصور من این است که در همین دامنه ها بود که در فکر فرو می رفت به سیر آفاق و انفس و عبادت و ورزش مشغول بود، تنهای تنها، و انگار طبیعت برای او الهام بخش شد، و برایش معنا و روش زندگی را مرور کرد، انگار او رعایت حق و حقوق دیگران را در زندگی، در این طبیعت فرا گرفت، که هیچ کس را نباید از حق خود محروم کرد، که اگر حقوق هریک از اهالی طبیعت سلب شد زنجیره ی نظم طبیعت نابود می شود و حقخوران هم زیر پای ظلم حقخوری خود، و حق از دست داده ها و یا زیر پای سنت خداوند که ظلم را ناپایدار می داند، نابود خواهند شد، او درس های زیادی را از این کوه ها و طبیعت زنده اش گرفت و سپس راهی شهر شد تا در اجتماع خود نقش آفرینی سیاسی اجتماعی عمیقی کند، و اکنون او افتخاری برای اهل منطقه، کشور و جامعه ایی است که بدان تعلق دارد و... اینجا سرزمینی حیرت انگیز است، بین اورازان و گلیرد که سیر می کنی در فکر فرو می روی که این دو پسر عمو در عالم تفکر و عمل خود چه غوغایی کرده اند، سید محمود در گلیرد و جلال در اورازان،

در راه که برای شناسایی مسیر کوهنوردی به "پراچان" [4] می رفتیم، راننده سرویس ما از رابطه قلبی بین شیخ شریعت (اهل روستای مهران)، که برای خود مقامی معنوی داشته اند، تعریف می کرد، از آن هنگام که آقا سید محمود در خانه خود در گلیرد در حال وضو برای نماز بوده که پسر بچه ایی بر او وارد می شود و خبر از رحلت شیخ شریعت می دهد و این که شیخ وصیت کرده که شما بر او نماز میت بگذارید، و او وضوی خود را کامل کرده و آماده می شود که سوار بر چهارپای خود به روستای مهران برای مشایعت شیخ شریعت برود، ولی در راه شیخ شریعت را پیاده می بیند که به سوی او می آید، شیخ شریعت از آقا سید محمود حال می پرسد و تالقانی بدون ذکری از داستان آن پسر بچه و پیغامش، می گوید به دیدار شما به مهران راهی بودم، که شیخ شریعت می گوید بسیار خوب شما بروید مهران، من هم به شما خواهم پیوست، و آقا سید محمود در حالی به سوی مهران می رود و ادامه راه می دهد، که در این اندیشه غرق بوده که این پسر بچه چرا باید چنین عملی انجام دهد و چنین خبر دروغی از مرگ شیخ شریعت را بدهد، که به مهران می رسد و می بیند که مردم در مزار روستا تجمع کرده اند، نزدیک می شود می بیند که منتظر اویند که نماز بر میت بگذارد و دفنش کنند و... البته تالقان پر است از این داستان ها که خدا به سر نهان عالم است، و البته این سرزمین مردان بزرگ دیگری هم دارد که در این مجال نمی گنجد و می رویم سر اصل مطلب، که صعود در منطقه جلال و سید محمود است.

مبدا حرکت پیاده ما در این صعود، روستای خودکاوند در تالقان بود که کار صعود از ساعت 6 صبح آغاز گردید، هنوز هوا تاریک است و حرکت با نور هدلایت میسر است و جاده خاکی را به سوی قله ایی که در پای آن یخچال خودکاوند قرار دارد آغاز کردیم. خودکاوندی ها آب چشمه های بالا را با لوله های قطور به روستای خود آورده اند و لذا خودکاوند و در پایین دستش روستای "وشته" چون نگینی سبز بر دره ایی می درخشند، تا بر ساحل شاهرود سرافراز و سر سبز باشند.

برنامه زمان بندی حرکت در این صعود به عبارت زیر است :

استارت صعود از روستای خودکاوند در مسیر جاده خاکی قبل از ورود به روستا  مورخ 17 شهریور 1397 مصادف با (8 سپتامبر 2018) در ساعت ‏‎6:03 AM

ساعت ‏‎7:36:44 AM به جایی رسیدیم که به یخچال خودکاوند مشهور است و یک گوسفند سرا و چند چشمه کم آب هم دارد.

ساعت ‏‎8:08:28 AM به بیدستان رسیدیم، که بیدهای کلفت و زیبایش نشان از قدمتش دارد،  و از این به بعد هم باز در دره نزول می کنیم تا به انتها دره برسیم، این نزول از بالای گوسفند سرا شروع شده بود و حدود دویست متر کاهش ارتفاع را داشتیم تا به این دره آمدیم تا کوتاه ترین راه را به سوی روستای ولیان از این طرف داشته باشیم.

ساعت ‏‎8:16:35 AM کف دره بودیم دو آب از سمت مقابل از گردنه ایی که به سویش می رویم می آید، فکر کنم خود کاوندی ها همین آبها را با لوله به روستا برده اند، دره مقابل را به قصد رسیدن به گردنه در بالاترین نقطه به درون هدف گرفته و اوج گرفتیم پاکوب ها از گوسفند سرا تا اینجا ادامه دارد و نشان می دهد که رفت و آمد زیادی اینجا صورت می گیرد و ما در امتداد این پاکوب ها و آب در درون دره به سمت گردنه بالا پیش می رویم.

ساعت  ‏‎9:26:09 AM  صعود ما از گردنه به پایان رسید و می توانیستم از همانجا راه را ادامه داده و با عبور از یک گوسفند سرای دیگر که در سمت راست دره وجود دارد در روستای ولیان در سمت کردان و هشتگرد فرود بیاییم، اما روستای ولیان دیده نمی شود و شک کردیم که در مسیر باشد و به سمت چپ پیچیده و خط الراس را به سوی قله در پیش گرفتیم، باد زیادی می وزد و در این صبح دمان که این همه باد دارد عصر چه توفانی خواهد داشت، بارسیدن به بالا پوشش گیاهی کاملا عوض می شود و بوته های گرد خار و گون آغاز می شوند و گویا این گیاه ها در باد و توفان کیف می کنند که این چنین در اینجا غنی است.

ساعت ‏‎10:35:52 AM بعد از حرکت روی یال خط الرس به ستیغ بلند ترین نقطه رسیده و کمی به سمت هشتگرد نزول کردیم تا راه های منتهای به ولیان را بررسی کنیم که با توجه به جمیع جهات تصمیم گرفتیم راه بازگشت از سمتی که آمده بودیم را در پیش گیریم.

از گردنه که وارد خط الراس شدیم تا قله و از اینجا به بعد  پوشش گیاهی بوته های خار بزرگ که گاه به قد انسان هم نزدیک می شود، نشان می دهد این ها باد را دوست دارند و در مسر بادی که از هشتگرد به سوی قله علم کوه می وزید زیاد هستند و متاسفانه در چند نقطه آنها را که هر کدام عمری بیش از صد سال دارند را به آتش کشیده بودند و هر بوته که می سوزد یک فضای یک متر و نیم در یک متر و نیم خالی و خاکستر می شود، و خاکستر بجای می ماند که باید بر سر انسان های بی توجهی ریخت که حاصل صدها سال زحمت طبیعت را به یک چوب کبریت بر باد می دهند، و بوته هایی که حداقل سیصد سال عمر دارند و در زمستان لحاف حشرات کوه و در طول سال حافظ خاکی است که حاصلخیز و معجزه طبیعت برای سازگاری قله ها با رشد گیاهان تولید شده، را نگه می دارد و منجر به سبزی قله هایی می شود، که بهار تالقان را در اعلا درجه زیبایی قرار می دهد، سبزی دلنشینی که در این وانفسای خشکسالی انسان های بسیاری را به زندگی امیدوار می کند.

ساعت ‏‎11:13:22 AM آهنگ بازگشت گرفتیم و از بالاترین نقطه یالی را که جاده ایی بر خود در پایین دست ها دارد را گرفته و رو به پایین حرکت کردیم. پوشش گیاهی خوبی دارد و زیبا، اما با شیب تند.

ساعت ‏‎12:37:46 PM شیب های تند این یال منتها به قله اصلی را به پایان رسانده و نزدیک گوسفند سرا فرود آمدیم، در حالی که بعد از عبور از این شیب های تند به قول همنوردان از ترس گلوی مان خشک شده بود. اما پوشش گیاهی این نزول را قابل تحمل کرده بود.

ساعت ‏‎2:22:27 PM در مبدا بودیم، و این آخرین تیکه نزول به خودکاوند را از یخچال خودکاوند و گوسفند سرا تا اینجا در جاده با شیب ملایم و اما طولانی اش حرکت کردیم، مثل رفت.

کل این صعود با استراحت های چند دقیقه ایی اش شد هشت و نیم ساعت طول کشید.

[1] - عمده ترین کانون مبارزه علیه رژیم شاه و سیستم پادشاهی و دیکتاتوری فردی را دانشگاه و دانشگاهیان به عهده داشتند و آغاز کرده اند، و در این میان گروه های سیاسی وابسته به تفکر چپ کمونیسم و سوسیالیسم بیشتر این مبارزه را دانشگاه ها رهبری می کردند و گروه های مذهبی کمی هم در این مبارزات حضور داشتند، که تبلور عینی و اساسی مبارزاتی آنان در گروه سازمان مجاهدین خلق و... بروز یافت که این درصد کم را در خود جای می داد و سازماندهی کرد، گذشته از انحراف سازمان مجاهدین به خیانت به کشور و ائتلاف با دشمن خارجی بعد از پیروزی انقلاب؛ آنان به برکت آموزه ها و هدایت های امثال تالقانی و دکتر علی شریعتی از تفکر گروه های چپ نجات یافتند. بعدها اقشاری از حوزه هم به مبارزات پیوستند و کار انقلاب و انقلابیون به اینجا که هستیم ختم شد، تسلط فکری و عملی مبارزه در بین مبارزین آنقدر بود که بعضی از فعالین دانشگاهی در آن زمان می گویند اگر شریعتی و بازرگان و تالقانی نبودند ما هم در سلک گروه های چپ بودیم و اینان بودند که این قلیل مذهبیون مبارز را هدایت و سازماندهی کردند.

[2] - خاطره ی به نقل از آیت الله منتظری، از حالات آیت الله تالقانی در آستانه پیروزی انقلاب 1357 : "اوایل سال 1356 با آسید محمد (آیت الله طالقانی) هم سلولی بودم. یک شب بی وقفه سیگار می کشید و راه میرفت، نیمه شب بهش گفتم : خفه شدیم از دود چرا نمیخوابی؟   ایشان گفتند: مگر نمیبینی؟ مگر نمشنوی؟!    گفتم: چی رو   گفت:صدای مردمو، انقلابو، پیروز میشن!    من گفتم: خب بشن چه بهتر     ایشان در جواب گفت: چرا متوجه نیستی! شاه میرود ، مردم به ما مراجعه میکنند، بلد نیستیم مملکت داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می دهند این مردم بی نوا  https://hammihan.com/post/6422591

[3] - محلی به عنوان انبار زیر زمینی آب برای مصرف خانگی، که آب های سطحی را به آن وارد کرده تا در یک فرایند آرامش؛ چیزهای معلق ته نشین شود. این انباره ها دست ساز بود و در تالقان به آن "چاخانه" می گفتند. تهران زمان رضاشاه هم که سیستم لوله کشی نداشت، آب های سطحی را به این آب انبارها می فرستادند و بعد استفاده می کردند.

[4] - روستایی در انتهای دره تالقان که از آنجا می توان با عبور از البرز و پایه های علم کوه به کلاردشت و یا ارتفاعات سه هزار در شهسوار رفت.

Click to enlarge image Al-e-Ahmad.PNG

صعودی در زادگاه سید محمود طالقانی و جلال آل احمد

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 17
  • شهریور

رشته کوهستان البرز تقسیم بندی های استانی ما را به رسمیت نمی شناسد و سلسله ستیغ های بلندش در همه پهنه شمال کشور و در چند استان پراکنده اند، سرزمین پر برکتی که ایرانیان را برای قرن ها در خود جای داده و تمدن ساز بوده اند، اما البرز مرکزی با کوه های بالای چهار هزار متری متعددش، خود نقطه بکر طبیعی است که دل کوهنوردان را می رباید، تا بیایند و با مرگ دست و پنجه نرم کرده و آنان را فتح کنند و بروند، ستیغ های بلندی همچون دماوند و علم کوه بلندترین قله های البرز مرکزی اند که در اطرافشان کوه های پرشمار دیگری جای دارند که شهره و گمنام آنها، جولانگاه کوهنوردانی است که به نوعی با طبیعت زورآزمایی می کنند.

قله هایی که گاه در یک سویش جنگل است و شمال (سرسبز)، و در یک سویش خشکی است و جنوب، و سرسبزی و درختی دیده نمی شود. مثل علم کوه و...، اما مبدا ما در این صعود روستای کرکبود (با 2230 متر ارتفاع از سطح دریا) در تالقان [1] است محل شروع ما برای فتح قله سات (Saat) با ارتفاع 4016 متر از سطح دریا شود و در انتهای کار، فرود آمدن در دره الموت قزوین؛ یعنی انتقال یافتن از استان البرز (تالقان)، به استان قزوین (الموت) از طریق عبور از قله سات.

 دره تالقان که رود شاهرود در آن جریان دارد، را کوه های مهمی مثل کهار، ناز، علم کوه، شاه البرز و... احاطه کرده است اما اینها تنها قله هایی نیستند که در حاشیه دره بزرگ و طولانی تالقان وجود دارند یکی از ستیغ های مهم، سخت و کم مشتری این منطقه قله سات است که از سمت جنوب به دره تالقان راه دارد و از سمت شمال به دره الموت، و در امتداد قله با عظمت شاه البرز و سفید قطور، دره الموت را از دره تالقان جدا می کند. مقصد ما در این صعود عبور از آن و رسیدن به دره الموت از طریق روستای "دینه رود" بود، ولی به علت عدم یافتن راهنمایی محلی مناسب، فراخوان دیگر همراهان گروه برای این صعود میسر نگردید، ولی تیم دو نفره ما تلاش خود را بر اساس بررسی امکان صعود بدون راهنما و افراد دیگر همراه را، در تاریخ 14 شهریور 1397 استارت زد، که زمان و مسیرهای صعود ما به شرح ذیل می باشد:   

ساعت 5 و 55 دقیقه صبح که هنوز هوا تاریک بود و امکان حرکت تنها با "هدلایت" میسر بود، از روستای کرکبود کار صعود خود را آغاز کردیم، برای اجرا چنین صعودی از این مسیر، باید آبشار [2] دیدنی کرکبود را دور زد، زیرا امکان عبور بدون تجهیزات از دهانه آبشارِ مذکور وجود ندارد.

در انتهای روستا بعد از پایان مسیر ماشین رو و شروع مسیر پیاده به سمت آبشار، 50 متری که از آخرین خانه ی مسکونی روستا به طرف آبشار کرکبود دور شدیم، دو راهی در میان باغ های پیش رو دیده می شود، که راه پیاده سمت راستی به طرف آبشار می رود و راه سمت چپ شما را در یک پاکوب (مالرو) از بالای تنگه آبشار به پشت آن عبور خواهد داد، و ما هم همین مسیر را ادامه دادیم.

ساعت شش و هیجده دقیقه آبشار را دور زدیم و از طریق پاکوب سمت چپی دره آبشار، به پشت آن رسیده و در ته دره و در کنار آبی که به سرعت می رفت تا خود را به آبشار برساند، مسیر خود را به سمت انتهای دره ادامه دادیم و با عبور از یک پل آهنی به طرف دیگر رودخانه رفتیم. این همان سمتی است که ما کمی بالاتر، از یال بالا خواهیم رفت، ولی تا رسیدن به آن نقطه باید چند بار از این طرف آب به آن طرف رودخانه رفت و بالعکس، تا به آن نقطه ایی رسید که ما برای گرفتن ارتفاع انتخاب کرده و در نظر داریم.

ساعت 6 و چهل و سه دقیقه به محل غار "اِسکول" که محلی است که مردم روستای کرکبود، گوسفندان خود را برای دوشیدن شیر و تراشیدن پشم های شان به آنجا و در نزدکی ده می آوردند، رسیدیم. این غار عظیم گنجایش هزار گوسفند را در خود دارد. کرکبودی ها بیشتر با پیشه دامپروری بوده اند و باغات آنچنانی ندارند و تیکه زمین هایی هم که در کنار رودخانه و گاه در نزدیک چشمه ها دیده می شود، و صاحبانش را به باغداری، مشغول کرده اند، بیشتر در حاشیه روخانه قرار داشته است، و نزدیکی کرکبود به این دره و مراتع کوهستانی حاشیه قله سات، روستاییان را با توجه به شرایط مرتعی خود، برای دامداری تشویق می کند و البته بعد ها با آمدن امکان و فن آوری جدید انتقال آب، دیواره ها و کمره ی دره ها هم از طریق لوله کشی آب به باغات جدید تبدیل شده است.

 مسیرهایی که ما به پشت آبشار منتقل می کرد و در واقع صعب العبور و پرتگاه است، مسیرهای باستانی که مردم زحمتکش این روستا از مراتع پر علف آنسوی آبشار علف می چیدند و از علف های خشک پشته ساخته و بر پشت خود و یا چهارپایان شان به روستا حمل می کردند، و اینجا تو هنگام عبور از این مسیرهای سخت، می توانی  زحمت و بار گرانی که آنان بر پشت خود حمل می کردند را حس کنی، آن هنگامی که با بار گرانی علوفه ایی که برای حیوانات شان جمع کرده اند از آن راه خطرناک عبور می کنند و تو هم نفس با زحمت کشان کرکبودی در این راه ها عبور می کنی و به پیش می روی.  

ساعت شش و 53 دقیقه به آبشاری رسیدیم که حدود سه چهار متر ارتفاع دارد و درست بالای این آبشار ما از یال سمت چپ دره به سوی قله ایی اوج گیری خود را آغاز کردیم که "جوهری [3] امامزاده" [4] و دو میل [5] در آن قرار دارد. سطح این یال اکثر خاکی است و با پوشش گیاهی مناسب و شیبی تند تند که باید با احتیاط کامل از آن عبور کرد، مشخص است. و احتمال پرت شدن و آسیب دیدن بسیار می باشد، و از آن نقاطی در کوهستان است که اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود، خصوصا وقتی ارتفاع زیادتر می شود که میزان افتاده خیلی افزایش خواهد یافت.

ساعت هفت و 46 دقیقه در حین صعود از این شیب، به سبزه زاری رسیدیم که علف های آن اکنون تا بالای زانو ارتفاع گرفته اند و همین سبزه زارها را این مردم می تراشیدند و خشک می کردند و به کف دره منتقل، و از آنجا به روستا منتقل می کردند، این سبزه زارها از بیرون زدن آب چشمه هایی شکل می گیرند که از نقطه در کمره دره بیرون می زند و خود را در اکثر موارد نمی توانده به دره و رود برسانند و از شدت کمی برخوردارند، از جمله گیاهان این سبزه زارها، رز وحشی است که هنگار عبور از رزها انگار می خواهند با خارهای شان دست های تو را بگیرد و نگهت دارد، و ناراحتند و نمی خواهند بی توجه به حرف هایشان از آنان عبور کنی و لذا دست و پاهایت را خارهای خود گرفته و نگهت می دارند و همین باعث زخمی شدن تو خواهد شد، میوه های این رزها قرمز و زیباست که اگرچه اکنون سفت است و زخیم ولی با خوردن سرما مثل خرمالوهای سفت نرم و خوردنی می شوند و در اکثر مواقع گل های شان بی بو اما زیباست.

در عبور از این سبزه زارهای پرپشت همواره ترس نیش خوردن از مارهایی را دارم که ممکن است در آن خزیده تا خود را از گرمای آفتاب در امان نگهدارند و از آب جاری در آن بهره مند، و حال شما با عبور از آن، حریم شان را می شکنی و ممکن است هوس کنند که حمله ایی به پای شما داشته باشند.

در سینه کش دره مقابل هم که صخره ایی با دیواره ایی با بسیار بلند قرار دارد، سبزه زار هایی دیده می شود که مثل اشکی است که انگار از گونه ایی جاری شده، و پایین آمده باشند و به گفته دوست همنوردم مردم کرکبود معتقدند که آقا (امامزاده) عصای خود را در سنگ فرو کرده و آب از آن بیرون زده است!، حکایت اعتقادات مذهبی ایی که حتی دلیل جوشش چشمه های هزاران ساله ایی را هم که در اثر حرکت آب در لایه های زمین به وجود می آید، را از نیروهای ماورایی جستجو می کنند و تفسیر به وجود نفس قدسی مردانی می کنند که از دیار اسلام به این منطقه آمدند و آب و آبادانی با خود آورده اند، این خود حکایتی قابل مطالعه است که نشان می دهد چقدر مردمان ما دلیل همه چیز را در آسمان ها جستجو می کنند، حتی دلیل جوشش چشمه ها را که در تمام کره زمین میلیون ها از آن بدون این که امامزاده ها به آنجا بروند، و در حال جوشش اند و جوشش آب از زمین سنت الهی است که وقتی منبعی از آب پر شد سریز شود چشمه ها سر ریز منابع آب زیر زمینی است که در لایه های کوه ها حرکت می کنند، و البته این تنها مشکل ما نیست اقوام دیگر هم خود امام زاده هایی مختص خود دارند و به عنوان مثال هندوها آب رودهای پر آب روان شده از کوه های هیمالیا را که بیش از هراز کیلومتر طول دارند را نیز به سان موهای خدایان خود دانسته و از این آب ها با مراسم خاص مذهبی به تبرک بر می دارند و مغازه، منزل و...خود را متبرک می کنند.

ساعت نه و 7 دقیقه صبح این شیب سخت، وحشتناک و مردافکن را به پایان رساندیم، شیبی که گاهی ما را به حرکت تراورسی مجبور می کرد، تا شیب تند را بشکنیم، نوعی حرکتی که محلی ها از آن به عنوان "وَرتو" می نامند و همان حرکت اُریب و کجکی است.

کار صعود ما در پایان یال به یک صخره کله قندی ختم شد، تا این جا سخت ترین قسمت صعود به پایان رسید و آن کله قندی را از وجه جنوبی اش دور زده و در جهت شرقی آن، از این به بعد در جهت شمال حرکت خود را به موازات راهی که از روستای "نویز" به "امامزاده محمد بن حنفیه" ختم می شد، ادامه داده، تا در دروازه بزرگ (گَته دروازه به قول کرکبودی ها) با آن راه یکی شویم و در آن طرف این دروازه صخره ایی، به سوی امامزاده، ابتدا سرازیر شده و بعد از گذر از چشمه امامزاده [6] که این روزها کمترین آب را دارد و فقط وحوش از جمله کبک ها (به قول البرز نشینان کوک ها) می توانند از آن استفاده کنند، به سوی ساختمان امام زاده، حرکت خود را ادامه دهیم و ارتفاع بگیریم.

ساعت 9 و 57 دقیقه در بالاترین نقطه  (ارتفاع 3250 متری) پای امامزاده [7] بودیم نیم ساعت استراحت، و صبحانه ایی صرف کردیم و در ساعت 10 و 26 دقیقه حرکت مجدد خود را آغاز کردیم تا خود را به قله سات نزدیک کنیم، با این حجم خستگی که این شیب های چهار ساعته به ما وارد کرد امکان ادامه راه به سوی قله سات با توجه به میزان راهی که برای صعود مانده، و زمانی که برای ادامه راه پیش بینی می شود، نیست، و همینجا سخن از بازگشت آغاز گردید و در آخر هم بنا را بر بازگشت گذاشتیم، و مقرر شد، حضورمان در این کوهستان از این پس برای شناسایی راه های ورود به قله سات و استراحت و تفریح باشد و برای همین هم باز به جلو رفتیم.

ساعت ده و 26 به سمت چشمه ترازان (Tarazan) و یا "چشمه اصلی" [8] حرکت کردیم مسیری پاکوب که نشان می دهد صدها سال است که از این پاکوب ها استفاه می شود و این همان مسیری است که از سمت روستای نویز به اینجا می آید و قدمت آن را میزان استفاده زیادی که از آن شده است روشن می کند.

ساعت 10 و 50 دقیقه به چشمه ایی که هنوز هم آب داشت (ارتفاع 3230 متری)، و آبی ذلال که از سردی نمی شود دست در آن فرو کرد، رسیدیم که محلی ها به آن چشمه "تَرازان" می گویند و گزارشات کوهنوردی از آن به نام "چشمه اصلی" یاد کرده اند. کمی آب خوردیم و آب ظرف های خود را که از ته دره کرکبود برداشته بودیم را با آب این چشمه تعویض کردیم، و برای شناسایی مسیرهای منتهی به سات به جلو و در سمت شمال راه افتادیم، تا اینجا چیزی حدود هفت و نیم کیلومتر صعود داشتیم. اینجا گوسفند سرایی است که هنوز دایر است و چوپانان وسایل خود را در سنگ چینی قرار داده و رفته اند، فضولات گوسفندان و سنگ نمک های حاضر در محل نشان می دهد که برای مدت زیادی گوسفندان اینجا اطراق می کنند و چنین جاهایی مناسب برای ماندن کوهنوردان نیست، و باید سریع آنجا را ترک کرد زیرا معمولا بدن گوسفندان دارای حشراتی است که چنانچه وارد بدن و لباس ما شوند تا مدت ها باعث اذیت و آزار بدن خواهند شد، از جمله این حشرات می توان به کک (Flea) و کنه (Tick) اشاره کرد، لذا می توان به کوهنوردان توصیه کرد که در شبمانی ها نقاطی که گوسفندان اقامت دایم و یا موقت طولانی دارند مناسب نیست و سریع باید چنین مکان هایی را ترک کرد.

این جا قله های حاشیه ایی قله سات با ارتفاع 3950 کاملا دیده می شود ولی خود قله 4016 متری سات تنها موقعی دیده خواهد شد که صعود به این قله های حاشیه ایی انجام گیرد، هشتصد متر اختلاف ارتفاع ما و این قله ها ما را از دید سات محروم می کند و زمانی سات رُخش را نشان خواهد داد که عمده ترین مسیر را طی کرده باشیم.

 بعد از چشمه ترازان اگر به سمت شمال و متمایل به شمال غربی حرکت کنیم یالی شما را به دره ایی می برد که پاکوبی هم در کناره آن هست که می توان از آن استفاده کرد و بعد از دور زدن به دور یک کله قندی سنگی بزرگ در پایین ترین نقطه (ارتفاع 3130 متر از سطح دریاهای آزاد) می توان یالی را ادامه داد و اوج گرفت که منتهای آن به قله ایی ختم می شود که از اینجا دیده می شود، و در واقع قله کاتوراس (Katoras) است که با ارتفاع 3930 قبل از قله سات با ارتفاع 4016 متر دیده می شود، که بعد از سرازیر شدن از این قله به یک دشت در پشت کاتوراس، به سات رسیده و صعود به پایان می رسد.

ساعت 11 و 12 دقیقه از دره مشرف به دره پای سات آهنگ برگشت کردیم و از این به بعد پاکوبی را می رویم که مستقیم به روستای نویز منتهی می شود همان راهی که اکثر مردم و کوهنوردان از آن برای سات می روند.

ساعت 11 و 35 دقیقه بالای گردنه ایی رسیدیم که در نزدیکی امام زاه دره کرکبود و آن روستا را می توان دید اینجا موبایل هم خط می دهد و می توان زنگ های خود را زد و خبر سلامتی داد.

11 و 49 دقیقه صبح یک راهنمای محلی از اهالی روستای کَرود تالقان را دیدیم که گروهی چهار نفره را با خود تا چشمه امامزاده آورده بود تا به ترازان برساند و اکنون عقب مانده بودند، راهنمایی که ما پیدا نکردیم و اکنون به شناسایی قله ایی آمده  بودیم، که اگر راهنما داشتیم موفق به فتحش می شدیم، یکی از اصول لازم در کوهنوردی این است که اگر مطالعه در مورد هر هدفی را نداریم و استفاده از ابزار فنی را به اندازه کافی نمی دانیم، حتما باید از راهنمایان محلی استفاده کرد، وگرنه این کوهنوردی بازی با مرگ خواهد بود، به عنوان مثال حرکت بر اساس تِرَک چی.پی.اس (G.P.S Track) کوهنوردانی که این مسیرها را رفته اند خود از بهترین روش هایی است که مسیرهای نو را می توان با کمترین خطا طی کرد و از تجربه سابقین استفاده نمود، امری که این روزها در بین جوانان مسلط به تکنولوژی روز متداول است و من بارها دیدم که گروه هایی با دانلود ترک های موصوف، راه های نرفته را مثل رفته می دانند و می روند.

12 و چهل و سه دقیقه در مسیر بازگشت به دروازه بزرگ (گَته دروازه) رسیدیم و برای تجدید قوا، به خوردن و کمی استراحت نشستیم.

ساعت 13 و سی و شش دقیقه پاکوب ها را از میان پرتگاه های حیرت انگیز رد کرده و در حالی که هوا دارد توفانی می شود خود را به دروازه کوچک (یا به زبان محلی به کوچیک یا جیر دروازه) رساندیم که از سوی اهالی محل به این گردنه های صخره ایی نام گذاری شده است، و مسیر سرازیری که از ارتفاع امام زاده، و بعد بزرگ دروازه آغاز و تا روستای نویز ادامه دارد، و پاکوب ها شما را دقیقا به همان سمتی خواهد برد که مقصد شماست، و از پردتگاه های خطرناک عبورت خواهد داد. چند دقیقه ایی (حدود 5 تا 10 دقیقه) اینجا توقف و استراحت داشتیم و نزول را ادامه دادیم.

ساعت 13 و 56 دقیقه به جایی رسیدیم که پر از گیاهان سبزی بود که ما شاهرودی ها به آن "مُوکوُ" می گوییم و اهالی تالقان آن را "تله خوره" می نامند، این گیاهی است که هیچ حیوانی آن را نمی تواند بخورد نمی دانم به علت طعم و یا مزه آن است و یا محتوای سمی که ممکن است داشته باشد و محلی های این منطقه، آن را چیده و زیر پِهِن (فضولات حیوانی) قرار داده و در کرسی ها [9] به عنوان سوخت استفاده می کنند، این گیاه باعث می شود که پهن ها در تمام روز روشن بماند و یک روز آتش را زیر پهن در شرایط کمبود اکسیژن روشن نگه داشته و کرسی نشین ها را گرم نگه می داشت، و از آنجا که این گیاه را هیچ حیوانی نمی خورد تنها مورد استفاده آن از دید متفکرانه مردم محل که در طی قرون متمادی کشف شده بود، استفاده به عنوان چاشنی سوخت پهن در کرسی ها بود، گیاهی بسیار تلخ که البته گیاهی دارویی هم هست و یادم نیست مرحوم مادرم برای چه دردی از آن به عنوان دارو گیاهی استفاده می کرد.

ساعت 14 و دوازده دقیقه یک استراحت چند دقیقه ایی در یالی داشتیم که ته آن به روستای نویز ختم می شد، داشتیم، استراحتی کمتر از 5 دقیقه.

ساعت 15 و سی دقیقه هم در پای کوه نویز بودیم که از این جا به بعد راه ماشین رو دارد، و عملیات صعود ما به پایان رسید. نه و نیم ساعت حرکت پر شتاب در کوهنوردی که حاصل آن تنها نزدیک شدن به قله سات بود و صعودی در پی نداشت، اما خستگی زیادی را با خود داشت و به علت پیدا نکردن راهنمای محلی به سر انجام مطلوب خود (فتح سات) منجر نشد و خستگی را بر دوشمان گذاشت.

اهالی کرکبود برای قله سات ضرب المثل هم دارند و کسانی را که به گزاف مدعی می شوند که "کجایی جوانی که یادت به خیر"، این جمله را به زبان محلی می گویند که "ساتی خُرمیه نَدییّم، تیه ای جوانیهَ" ما همانگونه که از قله سات خرمی و سرسبزی ندیدیم از فرد گزافه ایی مثل تو در زمان جوانی ات هم حتی جوانی ندیدیم. و این ضرب المثل محلی  نشان می دهد که برعکس مناطق مختلف دره تالقان که در بهار سر سبز است، قله سات در بهار سرسبزی و خرمی متناسبی ندارد.

از قله سات حداقل دو رودخانه از این سوی آن سرچشمه می گیرد که هر دو هم اکنون آب دارند یکی همان روخانه ایی است که به آبشار روستای کرکبود منتهی می شود و اکنون یکی از جاذبه های گردشگری منطقه است و روستای کرکبود را به مقصد گردشگری و روستای نمونه گردشگری منطقه تبدیل کرده است، و ما هم که سحرگاهان صدای میهمانان این آبشار زیبا را که مشغول صحبت بودند و همانجا چادر زده و اطراق کرده بودند را شنیدم و با آنها تبادل نور چراغ قوه و... کردیم، در زمان های قدیم نیز حاشیه های این آبشار که نقاب هایی از سنگ دارد، مکان نشستن کسانی بوده است که به خوشنویسی (از جمله قرآن) مشغول بودند و در طراوت آب و نم این آبشار می نوشتند و شاید قبر ملانعیما که به عنوان فرد خوش نویس دوره صفویه در این روستا دفن است از بازماندگان نسل چنین خوشنویسانی باشد که در این مکان مشغول خوشنویسی بوده اند. اگر ما روی یال به راست نمی پیچیدیم و مستقیم دره رود کرکبود را ادامه می دادیم به مکانی می رسیدیم که در زبان محلی به آن "دُور وی گلی" و یا "زُور وی گلی" نامیده می شود که "زور وه" همان اسم محلی گیاه دارویی آویشن است. از اینجا به بعد یال سات آغاز می شود.  

اما رود دیگر منشعب از سات، آبی است که با عبور از دره ها خود را به روستای کویین می رساند. که مسیر دیگری برای حمله و صعود به قله سات هم می تواند باشد بدین صورت که تا روستای کویین آمده و از آنجا مسیر صعود را در امتداد رودخانه ادامه داده به پای قله سات نزدیک شد و حمله آخر را استارت زده و آن را فتح کرد. این مسیر را در تاریخ 16 شهریور 1397 شناسایی کردیم، و تا محلی به نام "سِردیک" هم ادامه مسیر داده و از آنجا برگشتیم، این شاید بی خطر ترین و صاف ترین مسیر تا پای سات باشد، مسیر دوم از این لحاظ نویز به امامزاده و سخت ترین مسیر، مسیر کرکبود بود که ما رفتیم و بیشترین انرژی را از دست دادیم، البته شاید اگر مسیر رودخانه در کنار آب کرکبود را می رفتیم به همین سادگی مسیر کویین به سات بود.

[1] - برای صعود به سات می توان از مسیرهای جداگانه ایی از جمله روستای گزینان، بوزج، نویز، کویین و کرکبود در سمت تالقان اقدام کرد.

[2] -  ارتفاع از سطح دریا 2250 متر

[3] - جوهری به زبان محلی یعنی "بالا" و "جیر" یعنی پایین و چون کرکبود دو امامزاده دارد این را امامزاده بالا و یا جوهری امامزاده و امامزاده ایی که در داخل روستاست را "جیر" امامزاده یعنی امامزاده پایین می گویند.

[4] - همانگونه که دیده می شود مردم این منطقه مثل انگلیسی زبان ها اول صفت را می گویند و بعد اسم، این مکان را که امامزاده جوهری است جوهری امام زاده می گویند، یا "گته دروازه" که درواقع دروازه بزرگ است. تاریخ این امامزاده معلوم نیست ولی اهالی نسل اندر نسل بوجود آمدن آن را بدین صورت بیان می کنند که ابتدا یکی از اهالی کرکبود در خواب می بیند که یکی درخواب به او می گوید من اینجا دفن شدم و صورت قبری ندارم، فرد خواب بیننده می پرسد محل شما کجاست می گوید میان دو میل و دو رودخانه، وقتی صبح جریان را با اهالی روستا در میان می گذارد بزرگان جای فعلی را برای این آدرس در نظر گرفته و بر آن بنای امامزاده می گذارند، میان دو رود را به این صورت تفسیر می کنند که این مکان میان دو رود منتهی به روستاهای کرکبود و کویین قرار دارد و میان دو میل را هم دو صخره ایی که وقتی از کرکبود نگاه کنی بنای فعلی امامزاده، در میان آن دیده می شود و اینطوری به صورت حدسی برای فردی که در خواب آمده بود قبر جانمایی می شود. متاسفانه بسیاری از مکان های مذهبی اینچنین بر پایه خواب ها شکل گرفته اند که از جمله می توان به بنای مسجد جمکران اشاره کرد که درست چنین تاریخچه ایی دارد و در پشت ساخت آن خواب یک فرد قرار دارد و پایه و اساسی ندارد.

[5] - اصطلاح دومیل به دو صخره ایستاده تلقی می شود که در داستان امامزاده هم نقش دارند و در توضیحات آن آمد.

[6]  - ارتفاع از سطح دریا 3200 متر

[7]  - نقشه هوایی موجود در اداره محیط زیست شهرستان تالقان از این امامزاده به عنوان امامزاده محمد بن حنفیه نام برده بود و من هم به همین دلیل از این نام برایش استفاده کردم، این در حالی است که اهالی کرکبود که این امامزاده را کشف و ساخته اند آن را "جوهری امامزاده" می گویند، بنای ساختمان این امام زاده که انگار با شمشیر از وسط دو نیم شده است و نصف آن فرو ریخته است، از آثار دوره صفویه به نظر می رسد که باشد، که از سنگ و ساروج (گل رس و آهک) ساخته شده است، که آثار کندکاری طالبان گنج ها در درون و اطراف آن دیده می شود، این قسمت نصف شده هم برای فرو ریختن گنبد دو لایه ساختمان بوده که طبق شایعه ایی که در میان گنبد بالا و پایین امام زاده کاسه ایی پر از طلا وجود دارد، سودجویان را بر آن داشته است که به جای سوراخ کردن گنبد کل ساختمان را فرو نشانده، تا بدان دست یابند، اگرچه در این که امام زداه ایی در این مکان دفن باشد کاملا تردید وجود دارد ولی در صورت عدم خرابی اش با توجه به برودت هوا در زمستان می توانست پناهگاه بسیار خوبی برای کوهنوردان در راه مانده باشد که خود را نمی توانند به نقطه مناسبی برسانند و بر این اساس خرابی آن تاسف بار است. زیرا بنا زیبا و محکم و قابل توجه بوده است و قبل از خرابی خود یک اثر معماری خاص به شمار می رفته است.  

[8] - با ارتفاع 3230 متر از سطح دریاهای آزاد

[9] - چهارپایه کوچک و چوبی است که روی یک چاله کرسی قرار می گیرد که دراین چاله آتش افروخته می ریختند و روی چهارپایه لحاف انداخته و تمام بدن به غیر سر را زیر این لحاف گرم غرق می کردند.

Click to enlarge image IMG_4454.JPG

پیش مقدمه ایی بر صعود به قله سات

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • مرداد

چهار شنبه شب را سوی چالوس تاختیم تا پنج شنبه (18 مرداد 1397) را با خاطره ایی زیبا از صعودی تابستانی به قله آزادکوه ابدی کنیم؛ آزادکوه از قلل بلند رشته کوه البرز، واقع در استان مازندران است، صعود به این صخره راسخ و استوار در کنار زادگاه پدر شعر نوی ایران، [1] استاد نیما یوشیج و در حاشیه جاده زیبا و دوست داشتنی چالوس، که وقتی در این جاده حرکت می کنی هرگز نمی توانی از کنار همت سازندگانش بی اعتنا عبور کنی و بر مردانگی سازنده اشان درود نفرستی، جاده ایی که ما را به عمق زیبایی های کوهستان البرز و چالوس و جاده پیچ اندر پیچش می برد و هزاران نفر در دنیا قلب شان برای حضور در این بهشت طبیعت می طپد، و هزاران نفر هم مردند و نتوانستند بر این آرزو دست یابند؛

انگار اژدهایی بر پهنه البرز در پرواز است و چنان غرش می کند تا دل را از جایگاه سیمرغ برماند، و البرز نشینان سیمرغ را از یاد ببرند و آشیانه سیمرغ به خرابی روی نهد و بدا به حال دانندگان آدرس سیمرغ، که دل در گرو وصالش دارند و ره بدانجا ندارند، و خوش به نادانان که نمی دانند و راحتند.

چهار شنبه شب که از همنوردان جویای برنامه صعود این هفته می شدم، هرگز نمی دانستم فرمان حرکت برای یک ساعت دیگر به قصد صعود به قله 4355 متری [2] آزادکوه [3] صادر شود و من در یک ساعت تنها فرصت خواهم داشت تا لباس و کوله بردارم و در قرارگاه شبانه، در موعد مقرر برای حرکت به سمت جاده چالوس حاضر شوم، تا صبح را در روستای کلاک بالا (علیا) و پای قله آزادکوه و نقطه عزیمت برای این صعود آماده باشم.

یک ربع از ساعت یازده شب گذشته بود که تهران را به سوی کرج و از آنجا به سمت جاده زیبای چالوس، ترک کردیم و با ورود به اتوبان تهران - کرج از طریق بزرگراه همت، در این ساعات شب پنج شنبه، ترافیک سنگینی آغاز شد و تا رستوران های جاده کرج - چالوس ادامه یافت، چرا که عده زیادی از مردم برای استفاده از فضای اطراف سد کرج و رستوران های آن عازم این محل بودند، و ما وقتی از حاضرین جویای وضع ترافیک شدیم، یکی از ادامه اش تا چالوس گفت، دیگری گفت تا پل زنگوله خواهد بود، یکی گفت الان تمام می شود و... و لذا وسوسه می شدیم که از همین ابتدای سد باز گردیم، و قید این صعود را بزنیم، چرا که با چنین ترافیک کندی، معلوم نبود چه زمانی به محل آغاز صعود خواهیم رسید.

ولی حتی این ترافیک شدید هم نتوانست تردید ها را به بازگشت تبدیل کند و مانع از حرکت مان گردد، و بالاخره با تمام شدن رستوران ها این ترافیک وحشتناک هم به پایان رسید، و معلوم شد راهیان جاده چالوس آنقدر نیستند که جاده را تا چالوس تبدیل به پارکینگ خودرو کنند، همچنان که از ورودی همت به اتوبان تا بعد از رستوران ها انگار به پارکینگ خودرو تبدیل شده بود، و معلوم شد بیشتر ترافیک موجود مربوط به مردمانی است که از فضای بسیار کم مقابل رستوران های جاده چالوس می خواهند استفاده کنند و جاده را برای یافتن محل پارک خودرو بند می آورند، و یا رستوران دارانی اند، که جلوی رستوران خود را به محل پارکینگ اختصاصی خودروی مشتریان شان تبدیل کرده و راه را برای رفت و آمد دیگران با پارکبانان خود باز و بسته می کنند، تا رفاه مشتریان خود را تامین کنند.

 اینجا و در این قسمت از جاده چالوس، بی قانونی و تجاوز به حریم طبیعت در اوج است و مرا به یاد تجاوزات سودجویان در تصرف ساحل زیبای خزر می اندازد که اگر ساحل را بخواهی ببینی کیلومتر ها باید بروی تا شاید در نقطه ایی از سد این تجاوزات و تصرف ساحل خلاص شوی و دریا را ببینی؛ اینجا در جاده چالوس هم در تجاوز رستوران داران به کوه و دره و مسیر رودخانه کرج می توان این سودجویی و بی قانونی را لخت دید؛ دنیایی از بی قانونی، و دست بسته ماندن قانون و متولیان قانون در مقابل تجاوز به حریم جاده، رود، کوه و....

مسیر ما باضافه این ترافیک و گم شدن در شب برای یافتن روستای کلاک بالا، زمان زیادی از ما گرفت، به طوری که عقربه های ساعت، نیم ساعت از چهار بامداد پنج شنبه 18 مرداد گذشته بود که به روستای "کلاک بالا" رسیدیم، یعنی آخرین نقطه ماشین رو، که از آن به بعد باید پیاده به سمت قله حرکت می کردیم.

برای رسیدن به روستای کلاک در مسیر جاده کرج به چالوس باید تا پل زنگوله پیش رفت، و در این نقطه از جاده کرج - چالوس خارج شده، و وارد جاده کوهستانی و فرعی به سمت یوش (Yush) و بلده (Baladeh) شد. در ابتدای این مسیر ابتدا باید از یک گردنه طولانی و پر پیچ و خم بالا رفت، سرازیر که کنی، در مسیر پایین آمدن هدف روستای میناک (Minak) خواهد بود، که از طریق خروجی این روستا در سمت راست خود، راهی روستای کلاک بالا باید شد. اما قبل از آن به دوراهی می رسیم که سمت چپ به طرف روستای "کمربن" می رود و مسیر سمت راست شما را به سوی روستای میناک در جاده یوش و بلده خواهد برد، در آن ساعات شب ما در این دوراهی نتوانستیم مسیر خود را تشخیص داده و اشتباها مسیر سمت چپی را رفتیم، که در فاصله کمی به روستای کمربن ختم شد، روستای نورانی از چراغ که معابرش در شب به روشنی روز است و این روشنایی را در کوچه ها تهران هم نمی بینی، ولی ما مجبور بودیم که سریع برگردیم و راه سمت راستی را برویم، تا سریع به مقصد برسیم و استراحتی داشته خود را برای صعود صبحگاهی آماده کنیم.

 بعد از کمربن از پیچ های کردنه ایی پایین رفتیم، و ابتدا به روستای نسن (Nesen) و بعد پیل (Pil) رسیده و بعد باید منتظر رسیدن به روستای میناک شد که به علت نداشتن تابلو های راهنمای مناسب، متوجه رسیدن به مقصد نشدیم و از روستای میناک گذشتیم و بعد از گذر از روستای نته (Neteh) به روستای خوش نامِ نیکنام ده (Niknam-Deh) رسیدیم و در شک و شبهه یافتن مقصد افتادیم؛

در تاریکی شب یک اتومبیل عبوری را متوقف کرده و از ایشان جویای مسیر روستای کلاک شدیم که ایشان گفتند باید در میناک از جاده یوش - بلده خارج می شدید و الان شما از آن گذشته اید، لذا فورا دور زدیم و در بازگشت بود که با دقت بیشتری به تابلوها توجه کردیم، با رسیدن به روستای میناک، تابلویی چندان نامشخص مسیر روستای کلاک را نشان می داد، که اگر از مسیر پل زنگوله به سمت یوش بریم، در سمت راست ما قرار داشت، انتظار می رفت جاده میناک به کلاک بالا خاکی باشد، ولی تا خود روستا جاده ایی اسفالته و خوب و در دالانی از بید ها غرق بود، و ما در تونلی از درختچه های بید، تا این روستا پیش رفتیم، در ورودی روستای کلاک بنری مقدم کوهنوردان را گرامی داشته و ما را به سمت پارکینگ اتومبیل ها فرا می خواند.

اتومبیل خود را پارک کرده و دوستان برای رفع خستگی سفر چند ساعته، قصد کردند کمی بخوابند و من هم که علیرغم این که صعود های خود را معمولا از ساعاتی از این زودتر در بامدادان هم شروع می کردم، و عادت به صعودهای بامدادی و در تاریکی داشتم، به جمع همنوردان طالب خواب پیوستم، اما هنوز لحظاتی نبود که آرام گرفتم که سی و هشت دقیقه از چهار بامداد گذشته بود، که از مسجد یا امامزاده روستای کلاک اذان صبح شروع به پخش شدن کرد، و لذا به همین منظور از اتومبیل خارج شده و به مسجدی رفتم که در نزدیکی پارکینگ بود،

در حال وضو گرفتن بودم که خودروی تیبایی یک گروه کوهنورد را با خود آورد و جلوی مسجد آنها هم پیاده شدند، چهار نفری بودند و از اهالی روستاهای محل، که برای صعود آمده بودند، آنها هم برای نماز آماده شدند، ولی درب مسجد بسته بود، یکی از آنها گفت که مگر نمی دانید که صبح ها، هیچ وقت درب مسجد باز نیست؛ با این وضع ما و آنها از فرش های جلوی ورودی ایوان مسجد برای خواندن نماز صبح استفاده کردیم، در حالی که پر از خاک بود، اما چاره ایی هم نبود.

بعد از نماز کمی از وضعیت صعود از آنان پرسیدم؛ مثل اینکه صعود های مکرری به این گوه داشتند و راهنمایی گرفتم، این همنورد محلی می گفت، آب را در پای ریشه آزاد کوه بگیرید و از آنجا به بعد دو ساعت و نیم صعود خواهید داشت و آبی دیگر نخواهد بود، برای رفتن به آزاد کوه هم همین رودخانه منتهی به روستا را بگیرد و تا انتهای آن که دیگر آب های رودخانه در دره محو خواهد شد، پیش بروید و پاکوب بسیار روشنی شما را در امتداد این رودخانه به پای آزاد کوه خواهد برد، از آن خارج نشوید، تا مسیر را گم نکنید.   

بعد از این که متوجه شدم، این دوستان صعودهای مکرری داشته اند، پرسیدم ما هم می توانیم با شما در این صعود همراه شویم؟، که این دوست همنورد گفتند، چه اشکال دارد، و من فورا خودم را به همراهان که در اتومبیل خوابیده بودند، رسانده و خبر حرکت این تیم، و این که ما هم می توانیم با آنها صعود خود را از همین حالا شروع کنیم، را دادم.

که یکی از دوستان که تازه انگار چشمان خواب آلودش گرم شده بود، گفت "درب را ببند یخ کردیم" و من متوجه شدم فعلا خواب در اولویت همه چیز است، و لذا دوستان محلی را مطلع کرده و خود هم ناچار به جمع خواب آلودگان پیوستم، و به انتظار روشن شدن هوا ماندم، درحالی که هدلایت (Headlight) هم داشتم و می توانستیم صعود خود را در همان تاریکی های بامدادی آغاز کرده و عمده راه را در خنکای صبح بپیماییم.

هوا اینجا و در این ساعات صبح سرد سرد است به طوری که گاه می لرزی، بارانی در ساعات گذشته زده و پیش بینی هواشناسی هم دو میلیمتر بارندگی روی قله را در روز جاری پیش بینی و اعلام کرده است و همچنین رعد و برق، که خطرناک خواهد بود؛ ساعت از پنج و نیم صبح گذشته بود که گرو کوهنوری دیگری رسید و از ماشین پیاده شدند و راه خود را گرفتند و رفتند، و همین آمد و شد ها و روشن شدن هوا بالاخره دوستانی را که از سرما در داخل ماشین خوابشان نمی برد، را مجاب کرد که کوس حرکت بزنند، و سرانجام حرکت به سوی صعود به قله آزادکوه ساعت شش صبح (August ‎9, ‎2018-‏‎5:56:44 AM) آغاز شد.

بر دیوار کناری مسجد روستای کلاک تابلویی دست نویس، با فلشی ما را به سوی قله آزادکوه راهنمای می کند، اینجا حدود 1750 متر از سطح دریا بالاتر است، و به عبارتی باید 2604 متر ارتفاع گرفت، تا در راس قله آزادکوه قرار گرفت؛ 50 متر آنطرف تر، این کوچه تمام شده و رودخانه رخ می نماید، این همان رودخانه ایی است که در امتداد یک دره به نقطه ایی ختم می شود که ریشه آزادکوه در انتهایش قرار دارد، پاکوبی را در کنار این رودخانه پیدا کرده و پیش می رویم، گاهی از سمت چپ و گاهی از سمت راست این رودخانه کوچک به راه خود ادامه می دهیم، درخت های بید کهنسال کنار این نهر آب، گاه مرا تشویق به ثبت این زیبایی و قدمت، در تصاویر موبایلم می کند، که عمر طولانی اش را به تصویر بکشم، ولی نور کم هوا پشیمانم می کند، لنز کوچک موبایل توانایی کارهای خارق العاده را از عکاس می گیرد.

با پنج دقیقه راهپیمایی از روستا خارج می شوی، و ده دقیقه بعد از باغات و زمین های کشاورزی روستا هم خداحافظی خواهی کرد؛ این روستا باغات قابل توجهی ندارند و درخت ها هم بیشتر خودرو است؛ بر دیوار مسجد روستا بنری نصب کرده و از دامداران خواسته اند که : دام ها در زمین های اهالی وارد نشوند. علف های هرز بلند کنار نهر را تراشیده اند و خشک کرده و برای خوراک دام های خود در زمستان ذخیره می کنند.

امتداد دره تنگ را در "مالرو" و یا همان "پاکوب" هایی که انگار صدها سال از عمر و استفاده از آن می گذرد، و عمیق و وسیع شده اند، پیش می رویم و به این طریق گرم و سرما از ما دست بر می دارد، کوهنورد در حرکت هرگز یخ نمی کند، و یخ نخواهد زد، تا موقعی که حرکت داری گرم خواهی بود، حتی در هوای چند درجه زیر صفر، و اگرچه اینجا دما به صفر نرسیده ولی انگار سردی خاصی دارد که تحمل آن را سخت می کند و مانع از خواب دوستان همنوردم نیز شد؛ بعد از نزدیک به یک ساعت پیاده روی به دو راهی می رسیم که سمت چپی به قله "نازجون" و دیگری در سمت راست به "آزادکوه" ختم می شود. نازجون را وقتی در روستا قرار داری و به سمت آزاد کوه می روی در مقابل خود می بینی، همانگونه که وقتی از افجه به سوی دشت هویج می روی قله ریزان در مقابل و دیدرس شماست.

در این دوراهی مسیر سمت راستی دره ایی است که به سمت آزادکوه می رود، عمده آب رودخانه هم از همین دره می آید و این نشانه خوبی است که قله بزرگتر یعنی آزادکوه در این مسیر است؛ آب کمی هم از دره منتهی به قله "نازجون" می آید در سمت چپ مسیر این دوراهی به آب نهر می پیوندد و به سوی روستا کلاک رهسپار می شود، یک گوسفندسرا هم در دهانه دره نازجون کوه وجود دارد.

پاکوب بزرگی که ما را تا اینجا آورده است به سمت دره آزادکوه مسیر خود را خم می کند و ادامه اش ما را به سوی قله خواهد برد، دره عمیق تر و تنگ تر می شود، و گاهی هم پاکوب از رودخانه فاصله گرفته و به شیب های بالاتر انتقال می یابد، که این خود نشان می دهد آب این رودخانه گاهی خیلی زیاد بوده که سازندگان پاکوب های تاریخی، مسیرهای خود را در دیواره های بالاتر دره انتخاب کرده اند. نزدیکی های این دو راهی گروه کوهنوردی را که پیش از ما عازم شده بودند و در جلوتر از ما حرکت می کرد را دیدیم و بدون اعلام زبانی به سرعت خود افزودیم تا به آنها برسیم. ناخودآگاه دوست داریم با جمعیت بیشتری این صعود به انجام برسد.

یک ساعت از دو راهی تا ریشه قله آزادکوه مسیر باید طی کرد و در مسیر دره منتهی به آزادکوه شیب ها افزایش می یابد و باید با احتیاط بیشتری رفت، چرا که خطر افتادن سقوط به دره هست، بعد از یک ساعت پیاده روی به انتهای آب می رسیم که از این به بعد دیگر آب رودخانه زیر شن های کف محو می شود، اینجا باید آب گرفت و از این بعد تا گردنه چورن و از آنجا تا قله آبی نخواهد بود، قمقمه ها را از آب سرد و گوارای آن پر کردیم و ساعت هشت صبح ( - Thursday, ‎August ‎9, ‎2018, ‏‎7:58:19 AM) بود که برای صرف صبحانه و استراحت روی چمن ها در پای صخره های آزاد کوه نشستیم ، این نشست سه ربع ساعت به طول انجامید  و حرکت ما به سمت گردنه چورن و بر یال نازجون در ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه دوباره آغاز شد (‏‎8:44:54 AM) در حالی که "گروه سحرخیزان توچال" [4]هم صد متر بالاتر از ما به صبحانه نشستند، اکنون به آنها نزدیک شده بودیم.

مناظر سبز و پربار این منطقه دیدنی و لذت بخش است و بسیار مناسب برای کسانی که صعود دو روزه به آزادکوه را مد نظر دارند، که اینجا بیایند و چادر بزنند و بخوابند و صبح روز بعد صعود خود را در کمال آرامش و سر فرصت بعد از یک حضور شبانه در طبیعت، برای حمله آخر به قله آغاز کنند.

ما درحال صبحانه و استراحت بودم که گروه کوهنوردی مذکور حرکت خود را دوباره از سرگرفت، و راه خود را به سمت گردنه چورن در پیش گرفت، جایی که شاید تنها معبری است که می توان بدون اقدامات فنی کوهنوردی راهی یالی شد که به قله آزادکوه ختم می شود، وگرنه طرف های دیگر این قله، تنها با ابزار و فنی قابل صعود خواهد بود، از گردنه چورن یالی با شیب نسبتا زیاد آغاز می شود که در مجموع باید آنقدر راهپیمایی کرد که 655 متر ارتفاع گرفت، تا به قله آزادکوه رسید. و در واقع مهمترین قسمت صعود به این قله سرفراز همین جا اتفاق می افتد.

این دوستان در حال صعود بودند و ما هنوز مشغول استراحت و صبحانه و بعد از 45 دقیقه ما هم در مسیری که آنها در پاکوب ها پیش می رفتند و دور می شدند به سوی گردنه چورن حرکت کردیم. ساعت یک ربع به نه صبح است و ما در یال مقابل قله آزادکوه (یال نازجون) و به موازات کشیدگی قله از سمت پایین به بالا در حرکتیم، تا خود را به گردنه چورن بروسانیم.

بهترین سبزه زارهای آزادکوه اینجاست زیرا خود قله آزادکوه صخره و شنسکی و بی علف است، ولی در این یال روبرو که مربوط به نازجون کوه است سبز و با خاک های حاصلخیز است که به علت چرای بی رویه دام و لطماتی که طبیعت خودره است و صدمه دیدن خاک در بعضی جاها در حال رانش و حرکت است و خاک ها از جای خود کنده و حرکت کرده اند، مثل ماستی که می شکند، و رانش زمین در آینده نزدیک قطعی است، و مثل بهمنی خاک های حاصلخیز به دره فرو خواهند ریخت. اما با این حال هنوز بهترین پوشش گیاهی را دارد. گروه کوهنوردی پیشگام به گردنه چورن رسیدند و استراحت پیش از حمله آخر را آغاز کردند و ما هم در مسیر آنان پیش می رفتیم تا به آنها برسیم.

حدود یک ساعت راهپیمایی در مسیر صعود از روی یال قله نازجون در امتداد آزادکوه نیاز بود تا به گردنه مذکور برسیم و بالاخره در ساعت (‏‎9:41:33 AM) به آنجا رسیدیم و به تیم مذکور که در حال استراحت بود ملحق شدیم، تا ما هم اگر فرصت کنیم کمی استراحت کرده، وگرنه با آنها راه صعود را در پیش گیریم و حدود ششصد متر ارتفاع باقی مانده از 4355 را اوج بگیریم و به فتح قله آزادکوه نایل آییم، آرزویی که شاید روزی دست نایافتنی تلقی می شد. گروه ما هم ده دقیقه فرصت یافت تا استراحتی کند و با شروع حرکت تیم سحرخیزان توچال ما هم به آنان ملحق شده و راه صعود و حمله آخر را در پیش گرفتیم.

از این لحظه به بعد (‏‎9:50:06 AM) مسیر شنسکی و بی آب و علف و پر شیب ترین مسیر است، سخت ترین قسمت صعود آغاز می شود، شیب آنقدر زیاد است که موبایلم را خاموش کردم، تا زنگ هایی آن مزاحمت های ذهنی برایم ایجاد نکند؛ باید تمام حواس خود را جمع حرکت کرد، گروه مذکور هم سرقدم بسیار خوبی را برای این تیکه از مسیر انتخاب کرده و او با بنر خود که در کنار کوله اش نصب کرده به امید برافراشتنش بر بلندای قله، آرام و با وقار و مستحکم پیش می رفت.

بچه های شوخ طبع این گروه نیز در سخت ترین نقاط با سخن گفتن از مسایل طنز سعی می کردند تا حواس ها را از سختی راه و خطراتش پرت کرده و به مسایلی مشغول کنند، که سختی صعود را کاهش دهند. و واقعا هم موثر بود و تا داستان گفته می شد و تمام می شد، کلی از مسیر طی شده بود. گاه سکوت وحشت انگیزی گروه را در خود می گرفت و گاه این سکوت با شوخی های مردانه و یاد و خاطره همنوردی و یاد خاطرات و ذکر درگذشتگان از گروه و... شکسته می شد؛، زنگ هایی هم از بازار می رسید که دوستانی کار تجارت خود را از این جا در حال صعود هندل می کردند و قیمت دلار را در این بازار صبح پنج شنبه رصد می کردند، و یا از خاطرات حضور خود در امامزاده هایی می گفتند که معمولا در پای هر قله مهمی وجود دارد و طنز سخنانی که کوهنوردان با صاحبان این قبور داشته اند سخن می راندند.

در دو قسمت از مسیر شیب افزایش بیشتری می یابد و نیاز است که دست به سنگ هم شد، تا مسیرهای لیز را رد کرد و... ترس زیادی در این مسیر بر من مستولی شده است و مقداری از این ترس را با قرار گرفتن در بین گروه و گوش سپردن به این صحبت ها دفع می کنم. جرات نکردم دروبین را بیرون آورده و عکسی بگیرم لذا در این مسیر عکسی ندارم. این مسیر آخرین حمله، از تیکه های بسیار سخت مسیر است و هر چه می روی پایانی بر آن نیست، هوا گرم و آفتابی است و از پیش بینی های بارش خبری نیست، اما بادی می وزد که در بعضی جاها افزایش می یابد، خدا خدا می کنم طوفانی در کار نباشد، زیرا در این مسیر خطرناک توفان هم اگر بوزد مشکل دو چندان خواهد شد.

این مسیر سخت هم بالاخره با هر وضعی که بود، طی شد گاهی به خود قول می دادم این آخرینش باشد و گاهی در مسیر از صعود لذت بردم و گاهی هم ترس امانم را بریده بود و... ساعت یازده به قله رسیدیم (‎10:59:30 AM). اینجا لبه تیز قله آزادکوه است، بر فراز صخره ای بلند و سر به فلک کشیده. عکس یادگاری گرفتن ها شروع شد. بارها را زمین گذاشتیم و استراحتی و نوشیدن چایی و کمی خوردن برای تجدید قوا؛ و همزمان به بازگشت از این شیب تند می اندیشیدم و هر لحظه دلهره ام برای پایین رفتن از این شیب، بیشتر می شد. اما هرگز بروز ندادم و نشستم و با ترس هایم تنها شدم. اینبار پالس منفی دادن را بر خودم ممنوع کردم.

کل صعود ما به این قله از شش صبح تا این لحظه حدود 5 ساعت و بیست دقیقه طول کشید که اگر مدت استراحت های مسیر را از آن کم کنیم، این صعود چهار ساعت و سی دقیقه  بطول انجامید، و این رکورد خوبی بود که ثبت شد و آزادکوه هم در خاطرات صعودهای ما جای گرفت. تا هر بار در هنگامه های سخت به خودم قول بدم که این آخرین باری باشد که خود را در راه صعود به قلل بلند به خطر اندازم، و باز دیگر بار به استقبال خطر بروم و قله ایی را نشانه گرفته و فتح کنیم، مثل معتادها که هر بار مرگ را می کشند و می چشند و توبه می کنند و باز دوباره می کشند و می چشند تا ببینیم خدا پایان ما را در کدام نقطه رقم خواهد زد.

کوه های بلند و سر به فلک کشیده اطراف آزادکوه از توچال گرفته در تهران، تا دماوند در آنسوی جاده هراز و علم کوه بر دره تالقان و... همه و همه در اطراف دیده می شود، منطقه مملو از قله های بلندی است، که هنوز برف دارند، مثل علم کوه، دماوند، و... مدتی که از حضور ما گذشت ابرها شروع به آمدن کردند، و این نوید بارش و باد را می دهد، لذا باید کوس حرکت به سمت پایین زده شود، و اتوماتیک وار گروه خود را جمع و جور می کند که برگردد، مسیر شنسکی است و پایین آمدن از آن براحتی انجام می شود و اگر ترس از شیب تند نباشد بسیار شیرین هم خواهد بود. پاشنه ها را در شن فرو می کنم و پایین می آیم. همراه دیگران هستم و کمتر به مسیرهای دور دست نگاه می کنم تا استرس کمتری داشته باشم. راهی را که رفته بودیم را در 35 دقیقه پایین آمدیم به سرعت و با احتیاط. یک تیم دو نفره و یک تیم سه نفره هم در حال صعود هستند، به یکی از آنها قانون کوه را یاد آوری کردم که ساعت به 14 بعد از ظهر که رسید هر جا که بودی باز گرد، او هم گفت باشه ساعت که به 14 رسید باز می گردم، با خودم گفتم راست می گوید هنوز که ساعت دو نشده، و آنها هم هنوز فرصت داشتند که صعود خود را به پایان برسانند. منظور من اعلام خطر به خاطر ابری بود که آمده بود و ممکن بود باعث باد و یا باران و خطر شود.

و بلاخره این مسیر سخت پشت سر گذاشته شد و پایین یال قابل صعود آزادکوه و در انتهای شنسکی در گردنه چورن به انتظار بقیه نشستیم تا همه برسند، بیست دقیقه استراحت و گفتن و خندیدن و یاد کردن از این صعود زیبا و شکر خداوند برای این صعود. مثل موقعی که در بالای قله خیلی ها به شکرگزاری مشغول شدیم. مسیری که اکنون در پیش داریم مسیر بازگشت است، و از این نقطه تا روستای کلاک باید از شیب های تند و کند گذشت. دو ساعت و بیست دقیقه طول می کشد تا راه رفته را از اینجا تا روستا بازگشت.

ساعت (‏‎3:17:36 PM) به چهار بعد از ظهر نزدیک می شدکه به کلاک رسیدیم و کمی تجدید قوا کرده و نماز ظهر و عصر را با 50% تخفیف هنگام سفر در کلاک خواندیم و کمی هم غذا خوردیم و زین پس راه بازگشت را با اتومبیل گرفتیم، اما پیش از آن باید در مسیر یوش و بلده رفت تا باک ماشین را پر از سوخت کنیم و خدا خدا می کردیم که در این شرایط در بلده برق باشد و سوخت گیری مشکلی نداشته باشد، که اگر سوخت نباشد واقعا مشکل می شود. از کنار یوش شهر نیما و اوزکلا (Uz-Kela) که انسان را یاد قصه جادوگران شهر اوز می اندازد رد شدیم و یوش زیبا و بلده که چون نگینی در میان دره ها می درخشند را گذر کردیم و سوخت گرفتیم و به سوی جاده کرج - چالوس بازگشتیم زیرا پمپ چی پمپ بنزین بلده معتقد بود از مسیر جاده چالوس به تهران نزدیک تر است تا این که ما از بلده به سمت شهر امل برویم و در کنار دماوند به جاده هراز ملحق شویم و سپس عازم تهران گردیم.

 

 

Click to enlarge image IMG_4074.JPG

صعودی باورنکردنی به قله 4355 متری آزادکوهTitle

 

[1]

مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب

نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند

نگران با من استاده سحر

صبح مي خواهد از من

كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را

بلكه خبر

در جگر ليكن خاري

از ره اين سفرم مي شكند

نازك آراي تن ساق گلي

كه به جانش كشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي شكند

دست ها مي سايم

تا دري بگشايم

بر عبث مي پايم

كه به در كس آيد

در و ديوار به هم ريخته شان

بر سرم مي شكند

مي تراود مهتاب

مي درخشد شب تاب

مانده پاي آبله از راه دراز

بر دم دهكده مردي تنها

كوله بارش بر دوش

دست او بر در،مي گويد با خود:

غم اين خفته ي چند

خواب در چشم ترم مي شكند.

[2] - این ارتفاع را تابلویی اعلام می کرد که بر روی قله آزادکوه نصب شده اگرچه نقشه سایت (سایت هواشناسی ) ارتفاع این قله را 4390 متر اعلام می کند که نظر به اینکه یک سایت معتبر تخصصی در مورد قله های جهان است به واقعیت نزدیک تر اعلام می کند.

[3] -این قله به "شاهزاده گردن کج" مشهور است

[4] - بالای قله که بنرشان را برای گرفتن عکس یادگاری باز کردند از عنوان گروه شان مطلع شدیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 12
  • مرداد

ایرانیان باستان دهم مرداد را بعنوان پایان "چله ی تابستان" جشن می گرفتند، زیرا با عبور از چهل روز اول سه ماهه تابستان، قله و یا پیک گرمای تابستانی می شکست و هوا شروع به خنک شدن می کرد.  امروز جمعه 12 مرداد بر فراز قله توچال شاهد بادهای سرد پاییزی و اولین قطرات باران های پاییزی بودم که همزمان با نزدیک شدن ما در ساعت 10 صبح به قله 3965 متری توچال شروع به بارش کرد، قطرات مختصر بارانی که نوید بخش شروع پاییزی بارانی خواهد بود تا پاییز هم در جایگاه خود باشد، همچنان که بهار پربارشی داشتیم و در جای خودش تابستان گرمی را تجربه کردیم، تابستانی که گرمای سوزانش بجا و در زمان خود بود و اگر بارش های پاییزی و برف های زمستانی را هم داشته باشیم، این می تواند نویدبخش بازگشت نظم طبیعی به آب و هوای ایران باشد، که بهار، بهار باشد و تابستان تابستان، و پاییز و زمستان به مقتضای فصل خود گرما و سرما  و بارش در جای خود باشد تا خسارات به حداقل برسد. امیداوارم.

Click to enlarge image Tochal-12-Mordad (1).JPG

تابستانی در لبه ی پاییز، بر فراز قله توچال

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • تیر

"تا امروز، با همنشینی که هم کیش من نبود مخالفت می ورزیدم. لکن امروز دل من پذیرای همه صورت ها شده است. چراگاه آهوان است و بتکده بتان و صومعه راهبان و کعبه طائفان و الواح تورات و اوراق قرآن. دین من اینک این عشق است و هرجا که کاروان عشق برود، دین و ایمان من هم به دنبالش روان است."

محی الدین عربی اندلسی، عارف بزرگ قرن ششم و هفتم هجری

(به نقل از کتاب صراط های مستقیم، دکتر عبدالکریم سروش)

آبشار دوقلو پناهگاه شیرپلا در راه صعود به توچال

صعودی تابستانی به قله 3964 متری توچال برای حرفه ایی ها مثل آب خوردن و یک رفت و برگشت عاشقانه و نرم و طراوت بخش آخر هفته ایی است، و برای من، یک آرزویی که سخت به دست می آید، و یا یک موفقیت شادی آفرین وجدآور است؛ لذا هر نعمت خداوندی برای بعضی آسان دست یافتنی است که غرق در آنند، و برای برخی دیگر آرزویی است، دست نایافتنی و یا دور از دسترس.

در این مجال به قول دوست عارف، هنرمند و دانشمندم استاد حسین صدری، انسان اگر "سیستم مقایسه نقاط" را نداشته باشد، حتی خود را هم گم خواهد کرد، و توانایی ارزیابی خود را نیز نخواهد داشت، مثلا اگر این سوال را از کسی که واحد است و فردی برای مقایسه در پس و پیش خود ندارد، بپرسند که آیا شما مثلا خوشبختی یا بدبختی؟ او جوابی نخواهد داشت؛ هنگامی او می تواند بدین سوال پاسخ دهد که کسانی در پس و پیش خود داشته باشد، و او خود را در مقایسه با آنها قرار داده و بگوید در چه وضعی هست.

اگر عدد شش را در نظر بگیریم تنها زمانی شش می تواند مورد محک و مقایسه خود را قرار دهد که در پس خود 5 و در پیش خود 7 را داشته باشد که آرزو کند که 5 نباشد و 7 باشد. پس هر انسانی باید مختصات خود را بدست آورد، یا این سوال که جناب 6 آیا شما عدد خوبی هستی؟ اینجاست که شش باید مختصات خود را بدست آورد، اگر خودش تنها باشد جوابی نخواهد داشت، اما 6 بالای 5 را اگر بپرسی چطوری؟ خواهد گفت جایگاهم خوب است، اما همین شش زیر 7 باشد و بپرسی، خواهد گفت نه جایم خوب نیست، لذا در مقایسه با حرفه ایی ها ما حال خوبی در این کوهنوردی مختصر نداریم، اما در مقایسه با کسانی که خوابند، از این که در این موقع صبح خدا این نعمت را خداوند به ما اعطا کرد، باید شکر گذار بود که در هنگامه های فجر ره به سوی آسمان بپیماییم.

زرد و بنفش در این بوته زیبا در بالای چشمه نرگس

هرچند وقتی به خود و دلمشغولی هایم در این روزهای سخت و دهشتناک ایران در صحنه بین الملل و داخلی نگاه می کنم، و در زمانی که آقای ترامپ و حلقه کوچک اما مهم متحدین کینه جویش نسبت به این آب و خاک، در حال برنامه ریزی می بینم که چه خواب های وحشتناکی را برای ایران و ایرانی می بینند، بر خود می لرزم و یاد موضوع و سناریوی فیلم "شطرنج باز" می افتم که حکایت هندیانی است که در حالی غرق در تفریح و شطرنج بازی خود بودند که "کمپانی هند شرقی" داشت اساس زندگی و جامعه کشورشان را به میل خود شکل می داد، اما چه می شود کرد، مدت هاست که حلقه داران دایره تنگ حاکمیت ایدئولوژیکی تنگ نظرانه اصولگرایانه تسلط اختاپوسی خود را بر شریان ها و ارکان تصمیم ساز این کشور مستحکم کرده، و بسیاری از دلسوزان به این آب و خاک را به خارج از حلقه رانده و میل تمامیت خواهی و تنگ کردن این حلقه نیز پایانی ندارد، تا خود به تنهایی حلقه دار میدانی باشند که همه از خطر انحصارطلبی ها و یکه تازی های بیخردانه شان در حال هشدار دادنند و... و در این دوره کوه هم مخدر مفیدی است تا این روزهای سخت را در خماری و بی خبری سرگرم کارهایی این چنینی شد، تا ببینیم حلقه داران چه خواهند کرد. بگذریم از بازار و ناآرامی هایش که دومینو وار شهرها و بازارها را در می نوردد و...

این دومین صعودم به قله توچال در هشتم تیرماه سال 1397 بود، صعودی قبل از ماه رمضان و اکنون صعودی بعد از آن، البته ماه رمضان فرصت صعودهای زیادی را از ما گرفت، و حال وقتی به کوه هایی این چنینی قدم می گذاریم که آفتابِ داغ دارد اثر خود را می گذارد و برگ های سبز طالبان باران را که از آن محرومند را می سوزاند و خشک می کند، و امروز اگرچه به برکت باران های زیبا و پربار بهاری کوه ها همچنان سبز است و زیبا، اما دیگر برف های ناشی از این بارش ها، آخرین لکه هایش باقیست و کوه دارد از برف ها پاک می شود، و وای بر کوهی که از برف خالی شود، که آن موقع خدا می داند اشعه های داغ خورشید با صورت زیبا و سبزش چه خواهد کرد.

مسیر این هفته صعود از طریق مسیر دربند، چشمه نرگس، چهارپالون به قله توچال است. ساعت 39/2 صبح پای مجسمه دربند، ساعت 24/3 پناهگاه شیرپلا، 47/7 رسیدن به چشمه نرگس، ساعت 39/9 حضور روی خط الراس، ساعت 16/10 قله توچال، که در مجموع حدود شش ساعت و سی دقیقه مدت زمان صعود بود.

آب سرد و گوارای چشمه نرگس نوید بخش حضور تکه برف هایی است که در بالا دست ها ذوب می شوند تا در این پایین دست ها مردم چشم به راه آب های این کوه را سیراب کند.

Click to enlarge image IMG_3750.JPG

حال و هوای صعود تیرگاهی به قله زیبای توچال

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • تیر

 "زندگی هیچ نمی گوید؛ نشانت می دهد...!"

(ریچارد باخ)

گاهی که به عمق معنی برخی اسامی نگاه می کنی، درمی یابی که در بعضی مواقع چقدر از معنای واقعی خود خالیست، ریزعلی را در حالی ریزعلی نامیدند که بزرگمردی بود دل گُنده؛ گاه یک کچل بی مو را زُلفعلی می نامند، و ریزان هم مصداق همین نام هاست، "ریزان" که نیست، از "بزرگان" است! از قللی است که در انتهای خود به دیواره ایی صخره ایی ختم می شود، که کار صعود و نفوذ به نوک قله را مشکل می کند و برای کوهنوردان در این قسمت گاه "اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود" و سقوطی عمیق را تجربه خواهند کرد. لذا نباید قله ریزان را "ریز" دید باید جدی اش گرفت و بزرگش شمرد؛ زیرا صعود بر آن مخاطره انگیز است، من وقتی به آخرین صد و پنجاه متر ارتفاع نوک آن که نگاه می کنم یاد عکسی از بالاترین نقطه قله اورست می افتم، که صعود به آن مشکل ترین قسمت است، هر چند این دو قیاس مع الفارغ است.

صعودم به این قله به یاد ماندنی است، چراکه صعود به بالاترین نقطه اش، تمام دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود. قله ریزان (Rizan) جزو یکی از چهار قله دشت هویج یا همان "گُرچال" است که دوستاران زیادی دارد، قله های دیگر این دشت عبارتند از پرسون (3100 متر)، آتشکو (3850 متر)، ساکا (3315 متر)، قله ریزان (3575 متر) که پنج شنبه 31 خرداد 1397 موفق به فتح آن شدم، راهی که قبلا آمده بودیم، اما به علت شرایط زمستانی و برف سنگین فتحی در پی نداشت.  

همنوردانم قلل پرسون، آتشکوه و ساکا را در فرصت معذوریتم در ماه رمضان فتح کرده بودند و امروز من در حالی همراهشان شده بودم که ریزان تنها قله از قلل این دشت بود که فتحش به امروز مانده بود، و از قضا این سخت ترین فتح خواهد بود. از قبل اگر می دانستم چنین فتحی در کار است همراه نمی شدم،  این نشان می دهد که در کوه حتما باید قبل از حرکت مطالعات لازم را داشت و با آمادگی از کم و کیف صعود حرکت کرد، و یا با راه بلد رفت که کشته شدن در این کوه ها مثل آب خوردن است؛ به نظر من صعود به این قله را باید به کوهنوردان حرفه ایی تر سپرد، که کوه جای ماجراجویی نیست و کوه با کسی شوخی هم ندارد، طبیعت همان را خواهد که خداوند برایش نوشته و برای قانون جاذبه هرگز تعطیلی مخواه، که این قانون باید کار خودش را به عدل انجام دهد، و این که خدا در قوانین طبیعت خود دست ببرد نیز امری به دور از عقل است و واضعان قوانین آسمانی مثل قانون نویسان زمینی که نیستند که آنرا به نفع خود یا دوستان شان نقض و یا نادیده بگیرند.

برای این صعود روستای افجه در بخش لواسان را در ساعت شش و بیست دقیقه صبح، به سوی دشت هویج و پای قله ریزان ترک کردیم، از همان ابتدا از همنوردانم از موقعیت ریزان پرسیدم، و دوست همنوردم گفت، همان قله ایی که در مقابلت می بینی ریزان است، و من در مدتی که از افجه تا پای قله در دشت هویج در حرکت بودیم تمام جوانب این قله را تحت نظر داشتم که چطور می توان از این دیواره که رخ تیز خود را به صورت ما می کشد، می توان بالا رفت، هر چه جلوتر می رفتم بر وحشتم اضافه می شد.

تمام مدت از 36/7 تا ساعت 9 که عملیات صعود ما آغاز می شد در این فکر بودم که چطور می توان از این قله یکپارچه صخره بالا رفت و با خود در گفتگو بودم، از گروه هایی که برای صعود آمده بودند هم سوال می کردم و همه به سختی و خطرش اذعان داشتند، یعنی یک ساعت و ده دقیقه مسیر افجه به دشت هویج و بقیه زمان دو نیم ساعت تا حرکت به سمت قله من در تعلل و بررسی این صعود بودم، در این بین دو گروه دو نفره هم به فاصله کمی از هم مشغول صعود بودند که گروه اول زوجی بودند که اولین گروه امروز بودند و طرح صعودشان را تا آخرین مسیری که طی کردند، را تعقیب کردم، و مسیرهای سختی که باید از آن گذشت را از نظر گذراندم، گروه دوم هم دو جوان بودند با ما بودند و مثل ما صبحانه را در دشت هویج صرف کردند، و راه صعود را در پیش گرفتند، در حالی که به حسرت می گفتند کاش سوال می کردیم که راه چطور است.

همینجا بود که به دوستان گفتم مرا از این صعود معاف کنید، مسیرهایی که دوستان تیم جلویی یعنی همان زوج جوان طی کردند، کار من نیست، گفتند چیزی نیست بیا بریم، کاری را که آنها کردند ما هم می توانیم بکنیم، نگران نباش و اینقدر پالس منفی نده... ولی اضطرابم پایانی نداشت و مرتب از حاضرین در دشت هویج احوال صعود به ریزان را جویا می شدم و همه متفق بودند که صعود سختی در پیش خواهیم داشت، و در نهایت گروه دوم نیز به نیمه راه نرسیده بودند که ما نیز به عنوان گروه سوم صعود خود را در ساعت نه صبح به سمت یالی که بقیه هم از آن رفته بودند به سوی قله آغاز کردیم.

کار به سرعت پیش می رفت و ما رسیدیم به پای قسمت صخره ایی، که شاید به همین علت نام این قله را ریزان می نامند، زیرا صخره های این قسمت هر ساله در زمستان در اثر برودت هوا و یخ و برودت، خرد می شود و می ریزد، پای این قسمت در دو طرف پر است از سنگ های خرد شده و ریخته شده، تل انباری از این شن ها درشت در پای این صخره ها دیده می شود، و شاید همین ریزش هاست که این قله را به ریزان (به معنی جایی که دایم ریزش می کند) معروف کرده است.

بالاخره به انتهای یالی رسیدیم که به پای قسمت صخره ایی ما را برده بود، و تازه سخت ترین قسمت صعود از این به بعد آغاز می شد، اینجا حدود ارتفاع 3450 متری بود، که دلم طاقت نیاورد و به دوستان گفتم من از همینجا باز می گردم، مرا شجاعتی برای صعود از میان این صخره نیست، ولی باز دوستان گفتند که برگشت خطرناک تر است و با این شیبی که دارد نمی توانی باز گردی، بهتر است این حرف ها را تمام کنی و به صعود خود ادامه دهی که بالا رفتن امن تر از پایین آمدن است.

 نگاهی به شیب های تند پشت سر گذاشته شده و صخره های پیش رو، مرا مجاب کرد که جان را کف دست گرفته و پیش بروم، یکی از دوستان جلو افتاد و من وسط و دوست همنورد با معرفت دیگرم پشت سرم بودند، مسیر را از میان صخره دنبال می کردیم و نه به عقب نگاه می کردم و نه به چپ و راست، جرات عکس گرفتن را هم نداشتم، که حداقل عکسی از این نقاط بگیرم، ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود و تنها راه را در پیش رفتن می دیدم، هرگز راهی به پس نبود، و تنها راه در پیش بود، انگار راه پشت سر را بسیار خطرناکتر از راه جلو می دیدم و لذا تمرکزم را روی پاهایم گذاشتم، که هر اشتباهی زیر پاها باعث یک سقوط دهشتناک و بلند به دره ایی عمیق می شد، هر قدم سرنوشت ساز بود، اولین اشتباه آخرین بود لذا همه حواسم به شن ها و سنگ هایی بود که زیر کفش هایم حس می کردم و آنها را برانداز می کردم که آیا وفا خواهند کرد یا این که مرا نخواهند پذیرفت و با قل خوردن شان مرا به سمت پایین پرتاب خواهند کرد،

و خدا را شکر که جاذبه زمین اینقدر بود که کفش هایم در این شیب و صخره به زمین بچسبد و هیکلم را روی زمین نگهدارد، اکنون به اولین ردیف صخره ها رسیدیم که راه مان را به سمت قله به صورت افقی بریده بود، شکافی که باید از میانش دست به سنگ شده و از آن گذشت، هویدا شد، پاکوب هم به همینجا ختم شده بود و معلوم بود که بقیه هم از همینجا گذشته و آنرا رد کرده اند، گروه جلویی را هم که من تحت نظر داشتم از همین شکاف گذشته بودند و لذا مصمم از آن ما هم باید عبور می کردیم.

اینبار من سر تیم شدم و قرار شد که من اول بروم، این به پیشنهاد خودم بود چرا که می خواستم به این شرایط هر چه سریعتر خاتمه دهم، قیمتش هم مهم نبود، تمام حواسم به دستان و پاهایم بود، دستهایم صخره ها را مثل سریش چسبیده بود و پاهایم روی قسمت های نوک تیز صخره مثل دست هایم محکم چسبیده بودند، تا هیکل و کوله سنگینم را بالا بکشم، چوب دستی ام مزاحم بود، دوست همنوردم که منتظر گذرم از این نقطه بود، وقتی مزاحمت آن را دید گفت، بگذار برای من و برو بالا من بهت می رسانم، آنرا جا گذاشتم و راهم را ادامه دادم، دست به سنگ و صخره بالا می رفتم، تمام تمرکز و دقت شده بودم، خوشبختانه اصلان پاهایم نمی لرزید، که ناگهان در همان حال صعود و دقت ششدانگ، موبایلم زنگ خورد، صدای زنگ در میانه راه صخره داشت روی اعصابم راه می رفت، خودم را داشتم می باختم که این زنگ مزاحم، آن هم در این لحظات حساس چیست؟! و از کجا آمد؛ نه می توانستم دست ببرم و خاموشش کنم و نه کاری از دستم بر می آمد، که دوستم متوجه شرایط بحرانی ام از پایین شد و گفت، سید به این زنگ اهمیت نده، کارت را بکن، صدای محبت آمیز و آرامش دهنده این دوست همنوردم، کمی به من روحیه داد و بی توجه به زنگ های مکرری که ول کن نبود، موفق شدم که از صخره بگذرم، سه الی چهار متر عرض صخره را عبور کردم و دوستم چوبدستی ام را بالا انداخت، داشتم از ترس می مُردَم که اگر نتوانم چوبم را بگیرم و به دره سقوط کند، بی چوب دستی چقدر برای ادامه راه و بازگشت بی دفاع خواهم شد؛

ولی خوشبختانه آنرا گرفتم و این خطر نیز گذشت، بی چوبدستی در مسیر خصوصا برگشت، مثل این است که هیکلت در هوا معلق باشد؛ چوب دستی و یا باتوم برای هر کوهنورد ابزاری واجب و لازم است، به خصوص برای من که کاملا به آن متکی بودم، و کمتر کوهی را دست خالی رفته ام و کاملا به آن عادت دارم. هر چند بعضی دوستان داشتن آن را بی کلاسی و آبرو ریزی برای کوهنوردان می دانند و معتقدند که باید باتوم تیتانیوم گرفت و خوش لباس و خوش استیل بود. ولی من به اهمیت داشتن چوب دستی به عنوان یک ابزار باستانی برای اهالی کوه و صحرا ایمان دارم و آن را میراث قرن ها تجربه اهالی دشت و کوه می دانم که فواید آن در بروز صاعقه و انتقال برق به زمین و تکیه گاهی مطمئن هنگام صعود و پایین آمدن می دانم و قدردانش در هنگام مواجهه با حیوانات مهاجم صحرا و کوه هستم.

از این صخره گذشتم و آن بالا بدون این که جرات کنم به عقب یا به پایین نگاه کنم رو به قله ایستادم تا دوستان همنورد دیگرم هم از این گذرگاه سخت بگذرند، دومی هم عبور کرد و کمی دورتر از من ایستاد، اینجا ما فاصله ها را رعایت می کردیم و به هم نزدیک نمی شدیم که در صورت بروز حادثه دیگری را به قعر دره نکشیم؛ نوبت همنورد سومم بود که باید می گذشت، صدایش را می شنیدم که به نفر جلویی اش می گفت، باتوم های مرا هم بگیر تا من هم بیایم، که این دوست همنوردم، هم کاملا ترسیده بود و جرات بازگشت به عقب و گرفتن باتوم های او را نداشت، و بدون نگاه به پشت سرش گفت، نمی توانم کاری کنم، خودت یک کاریش کن، نمی دانم همنوردم چه کرد بالاخره او هم بالا آمد، نفس راحتی کشیدیم، به راه خود ادامه دادیم.

تا قله هنوز یک ردیف دیگر از این صخره های افقی داشتیم که جلویم خود نمایی می کرد، تا قبل از آن باید از یک شیب تند می گذشتیم، آمدن نفر سوم فرمان حرکت بود و من راهم را دوباره در پیش گرفتم تمام حواسم به تکیه نوک چوب دستی ام به زمین و تکیه کف پایم با زمین بود که مبادا هیچکدامش لیز بخورد، که لیز خوردن همانا و سقوطی بلند در دره در پیش رو بود؛ مسیر حدود پنجاه متری را طی کردیم و به صخره دوم رسیدیم، پای آن هر سه مردد بودیم که باید از کجایش گذشت؛

من مسیر حرکت گروه اول را هنگام صبحانه تحت نظر داشتم و لذا یکی از ما رفت برای یافتن شکافی برای عبور و من گفتم به نظرم از این صخره باید با دور زدن گذشت، من به سمت راست و دوستم به سمت چپ برای جستن راه عبور، به بر انداز مسیر پرداختیم، دوستم گفت راهی نیست و من راه عبور را یافتم و دیگران را به سمت خودم فراخواندم، آنها هم آمدند و صخره دوم را دور زدیم، از این به بعد مسیری شنسی (صخره های تبدیل به سنگریزهه شده) بود که مسیرهای پاکوب داشت و با طی حدود صد متر در این پاکوب ها، به قله می رسیدیم، راهمان را ادامه دادیم این بار سریعتر از همیشه، هر لحظه انتظار داشتم از این کابوس شیب و سقوط بگذریم و تمام شود، و بالاخره هم عبور کردیم و به خیر گذشت.

 اینجا مرگ با تو در نزدیکترین حالت بود و به ثانیه ایی غفلت کارت تمام بود، و خدا را شکر که این دقایق سخت و دلهره آور تمام شد، و این کابوس فعلن به پایان رسید، و صافی قله و خط الراس خود را نشان داد. مسیر قله را با رکورد دو ساعت و چهل دقیقه؛ در ساعت یازده و 44 دقیقه پیش از ظهر به پایان رساندیم، کمی خیالم راحت شد، و جرات کردم که دست به موبایل شوم و چند عکس بگیرم، در همین حین زوج جوانی که گروه اول صعود کننده امروز بودند، در آستانه بازگشت از مسیری بودند که ما و خود آنها بالا آمده بودیم و می خواستند باز گردند، فورا آنها را از این کار منصرف کردیم و گفتیم این راه فقط برای صعود است و پایین رفتن از آن حتما سقوط را در پی خواهد داشت، خدا را شکر که رسیدیم و راهنمایی اشان کردیم وگرنه به احتمال قوی در این شیب های تند هنگام پایین رفتن لیز می خوردند و...

آنها را باز گرداندیم و راهی محل یادبود و بلندترین نقطه خط الراس شدیم، تیم دوم که دو جوان بودند، هم بارهای خود را زمین گذاشته بودند، که هر سه تیم به هم رسیدیم و دوستان همنوردم که از صعود به آتشکوه، مسیر بازگشت را دیده بودند، که مسیر پایین آمدن کجاست، راه را به آن دو نشان دادند و این دوستان درست از مسیر مقابل مسیر صعود راه پایین رفتن را که در سمت قله آتشکوه بود، در پیش گرفتند؛ اما من دلهره تمام وجودم را گرفته بود که حال این راهی که با این سختی بالا آمده ایم را چطور باید پایین برویم،

زیرا هنگام صعود در قله ها، بالا رفتن بسیار راحت تر از پایین رفتن است، در مسیر بالا رفتن شما در عکس جاذبه زمین حرکت می کنی و همین امر کمک می کند که شما خود را در تعادل با جاذبه نگهداری و بالانس باشی، و کمتر لیز بخوری؛ اما در مسیر پایین رفتن و کاهش ارتفاع، شما درست با جاذبه هم جهت می شوی و احتمال لیز خوردن پرت شدن، چندین برابر می شود، خصوصا احتمال لیز خوردن و افتادن و اسکی کردن و پرت شدن افزایش می یابد،

دلهره تمام وجودم را دوباره داشت در تسخیر خود در می آورد، احساس دلهره ایی خیلی بیشتر از ترسی که پایین صخره ها و قبل از عبور از آن قطعه سخت و نفس گیر داشتم؛، لذا نه کوله ام به زمین گذاشتم و نه چوب دستی، دوستان بار بر زمین گذاشتند و نشستند و شروع به خوردن چای و خرما کردند، دوستم گفت لیوانت را بده برایت چای بریزم، گفتم من نمی خوردم، به من خرما تعارف کرد با شدت بیشتری گفتم که چیزی نمی خورم،

چشم هایم نگران زوج جوانی بود که در جهت پایین رفتن بود و مسیر های شیب تند را طی می کرد، و مسیرهای پرتگاهی را یکی پس از دیگر امتحان می کردند و رفت و برگشت های شان نشان از ورانداز مسیر بود و تا آنجا رفتند که از چشم هایم خارج شدند، خود را در این مسیر جای آنها می گذاشتم و در جایگاه خود را تصور می کردم که آنها بودند، و همین امر هر لحظه بر وحشت و دلهره ام می افزود،

گروه دوم با دوستان همنوردم مشغول رایزنی برای برگشت بودند و این دو نفر هم که تیز و بز جلوتر از ما صعود کرده بودند، مثل گروه اول و ما، اولین باری بود که به این قله صعود می کردند و از راه های آن بی اطلاع بودند، ولی تفاوت آنها با تیم اولی این بود که قبل از آمدن به اینجا گزارشات صعود دیگر تیم ها را خوانده بودند و این مسیر را به قول خودشون با تِرَکِ چی پی اس (GPS) یگ گروه کوهنوردی دیگر که این مسیر را آمده بودند طی می کردند که ده متری در بعضی جاها خطا داشت، ولی با همان روش تا آنجا آمده بودند و همین مسیری که همنوردان ما پیشنهاد داده بودند، را می خواستند دنبال کنند،

ولی من اصلا با این مسیر موافق نبودم و بدنم می لرزید که از آن عبور کنم، و با خود می گفتم من هرگز توان عبور از این مسیر را ندارم، در بحث های دوستان هم شرکت نداشتم، تمام استرس بودم که اگر اینها حرکت کنند، و مرا مثل قبل از صعود و قبل از عبور از این صخره ها و... مجاب کنند که بازگشت را از این مسیر داشته باشیم چه خواهم کرد، هر لحظه که به بازگشت نزدیک می شدیم ترس و اضطرابم افزوده می شد،

می دانستم بمانم دوستان مجبورم خواهند کرد از مسیری پایین برویم که به قول آنها تنها مسیر بازگشت بود و من مرگ را در این مسیر جلوی راه خودم می دیدیم، از بالا قله ریزان دشت لار و قله دماوند چشم نوازی می کرد و شیب ملایمی که جلوی پایم در این سمت می دیدم، پیشنهادم می داد که بازگشت را از این طرف در پیش بگیریم، اما این درست عکس جهت ما در مسیر آمدن بود و...

و دوستان نیز اصلن موافق رفتن به این مسیر نبودند، و حرف های شان تمام دور این مطلب می چرخید که تنها راه بازگشت همان است که دوستان دیگر هم رفته اند و... و من هم از آن سو نمی توانستم حتی تصورش را هم بکنم که در حالت پایین رفتن از صخره های این سو باشم، و در نهایت هم گفتم من از این طرف نخواهم آمد.

یکی از همنوردانم گفت عزیزم به این شیبی که در پایین پای خود نگاه می کنی توجه نکن ممکن است از آن سویی که خودت پیشنهاد می کنی بروی و با شیب هایی تندتر مواجه شوی که سخت تر از اینی باشد که اینجا از آن می ترسی، هرگز نباید در مسیرهایی رفت که کسی از آن نرفته است، گفتم ولی این مسیر صاف و راحت است، ولی نه همنوردانم قصد همراهی با من را داشتند و نه من قصد داشتم از مسیری بروم که آنها پیشنهاد می دادند،

در یک بکش بکش گیر کرده بودم و هرچه به زمان بازگشت نزدیک تر می شدیم، استرس من هم هر لحظه اضافه می شد، تا این که در ساعت 25/12 به ناگاه به طرف دشت لار حرکت کردم، تا مسیر را ورانداز کنم، کمی که جلوتر رفتم دیدم راه خوبی است مسیر شنسکی است و شیب مناسب است، بدون این که آهنگ حرکت کسی را داده باشد به دوستانم گفتم من از این مسیر می روم و راه خود را گرفتم و راه کاهش ارتفاع از این سو را در پیش گرفتم، کسی به دنبالم نیامد و احساس کردم که دوستان نخواهند آمد و من راه را به سرعت ادامه دادم و در واقع با هر قدم که پایین می رفتم از استرس فرار می کردم.

خیلی دوست داشتم که متن یادبودی که بر بالاترین نقطه ریزان به افتخار یکی از قربانیان کوهستان نصب شده بود را بخوانم، ولی دلهره امانم را بریده بود دوستان را گفتم جمع بشوند و عکسی به یادگار بگیریم و چند عکس گرفتیم و از تابلو هم عکس گرفتم با بعدا اگر زنده ماندیم سر فرصت بخوانم.

متن این یادبود که توسط شرکت پارس خودرو نوشته بود بدین شرح است:

هوالباقی

آن را که بر بالاترین قله شد فراز

دیگر گریز نیست مگر برگشت یا که پرواز

جعفر ناصری متولد تیرماه 1356 تهران. او ورزش کوه نوردی را با گروه کوهنوردی کارگران پارس خودرو از سال 1386 شروع نمود. ضایعه از دست دادن همنورد و همکار خوش اخلاق و پر انرژی آقای جعفر ناصر در مسر بازگشت از قله ماناسلو (8163 متر) در منطقه هیمالیا مورخ 21/2/1391، موجب از دست دادن یکی دیگر از امیدهای جامعه کوهنوردی کشور گردید، که همه را در سوگ خود نشاند. بدین وسیله یاد و خاطره همکار عزیز را با نصب پلاک یادبود بر فراز قله ریزان آخرین قله ایی که در مورخ 18 اسفند 1390 صعود کرد را گرامی می داریم.

برخی سوابق ورزشی آقای جعفر ناصری:

صعود زمستانی به قلل دماوند، علم کوه، سبلان، و صعود به برخی زا دیواره ها و یخچال های بلند ایران

صعود به قله آرارات (5137 متر) در سال 1387 ترکیه

صعود به قله موستاق آنا (7546 متر) چین در سال 1388

صعود به قله نان کون در ایالت جامو و کشمیر هند به ارتفاع 7135 متر در سال 1389

روحش شاد و راهش پر رهرو

دشت لار را نشانه گرفتم و با سرعت به سمت پایین حرکت کردم، خیلی از قله دور شده بودم و کسی مرا همراهی نمی کرد، و کم کم داشتم مطمئن می شدم که دوستان همنوردم مسیر خود را خواهند رفت و من مسیر خودم، دشت لار پر بود از آغل گروه های گوسفند داری که آنها را می دیدیم که چادر دارند و جاده ایی که در امتداد رودخانه که به نظر می رسد به سمت سد و دریاچه لار و به سوی دماوند در حرکت بود و اتومبیل های نیسان هایی که مثل نقطه ایی دیده می شد،

گرچه از دشت هویج با 2400 متر ارتفاع از سطح دریا تا قله ریزان با 3575 متر چیزی حدود 1175 متر را در شیب زیاد صعود ارتفاعی داشتیم، ولی در این طرف انگار ارتفاع از نوک قله تا کف دره لار خیلی بیشتر بود که گرچه ارتفاع دشت لار چیزی حدود 2650 متر از سطح دریاهای آزاد بلند است و در واقع چیز حدود 265 متر از دشت هویج بلندتر است ولی در مقابل شیب قله به سمت دشت لار بسیار کمتر بود و یال با کشیدگی بسیار زیادی به دشت لار در آن دور دست ها ختم می شد و همین باعث می شد که بتوانم با خطر بسیار کمتری به کاهش ارتفاع اقدام کنم و امید داشتم خود را به دشت لار رسانده و با نیسان وانت هایی که برای بردن شیر و و محصولات لبنی و... چوپانان و عشایر آمده بودند، خود را به سمت لار و جاده اصلی تهران – شمال برسانم و به تهران باز گردم، 

آنقدر ارتفاع کم کردم که به محیط صاف تری رسیدم که شیب بسیار کاهش یافته بود و لذا می توانستم بالاتر از خود را ببینم، که در این لحظه دیدم همنوردانم هم سرازیر شده اند، خیالم راحت شد که آنها هم دارند می آیند و این مسیر را انتخاب کرده اند و لذا برای عبور آنها هم نگرانی کمتری خواهم داشت، به راه خود ادامه دادم با خود گفتم که آنها هم قصد دشت لار را کرده اند، ولی نه، آنها هم شروع به صدا کردن من کردند، ایستادم ولی آنها قصد پایین آمدن چون من را نداشتند و به سمت قله سیاه ریز (3250 متری) که بین قله پرسون و ریزان قرار داشت به صورت اُریب شروع به حرکت کردند با این حرکت متوجه شدم که آنها قصد مسیر پرسون را دارند، من هم به سمت راست متمایل شده و آنقدر فاصله ارتفاعی را آنها کم کردند و من بالا رفتم که قبل از قله سیاه ریز به هم رسیدیم، یکی از همنوردانم به شدت ناراحتی می کرد، و این عملم را تقبیح می کرد، و شدید معتقد بود که باید از همان مسیر مشخصی که دیگران می رفتیم و می گفت اگر به دشت لار برویم، شب در دشت لار گرفتار می شویم و فرصت بازگشت نمی یابیم.

به حاشیه سیاه ریز رسیدیم، باتوجه به این که ظلع این قله در سمت پرسون صخره ایی و پرتگاهی بود، تصمیم گرفتیم آن را دور بزنیم و خود را در آنسویش، به پرسون برسانیم و از آن مسیر به دشت هویج باز گردانیم، با همین قصد خود را به سمت یال منتهی به سیاه ریز از طریق دشت لار رساندیم تا از پایین ترها صخره های سیاه ریز را رد کنیم و خود را به راه های منتهی به قله پرسون برسانیم و به دشت هویج برگردیم؛ و بالاخره در یک نقطه خود را در مسیر دور زدن انداختیم، اما این سوی قله سیاه ریز نیز به طرز وحشتناکی دارای شیب های تند و بلند بود، به طوری که مدت زیادی را در شرایطی بودیم که هنگام صعود از سمت دشت هویج به ریزان داشتیم، و هر آن احتمال سقوط به دره دوباره داشت تکرار می شد، ولی دیگر راهی برای بازگشت نبود و باید جلو می رفتیم، آنقدر رفتیم که از این شرایط را پشت سر گذاشتیم، ساعت 48/14 بود که کار عبور از حاشیه سیاه ریز به پایان رسید و راهی در مسیر پیاده روی از دشت لار به پرسون و دشت هویج در ساعت 21/15 محقق شد و حال ها بهتر شد، و نوع سخن گفتن ها تغییر یافت.

اینک در مسیری بودیم که گویند از مسیرهای قجری بوده است که شاهان قاجار را به دشت لار می بردند. و ما به سرعت راه بازگشت به دشت هویج را در پی گرفتیم، و در حالی که دیگر رمقی نداشتیم در ساعت 25/16 به دشت هویح رسیدیم و بعد یک ساعت و نیم استراحت و نهار، در ساعت 09/18 دشت هویج را به سمت افجه ترک کردیم، در حالی که زبانمان به شکر نعمت جستن از شرایط مرگ آفرین بارها و بارها باز کردیم و واقعا بسیاری از مسیرها حرکت در لبه پرتگاه مرگ بود و هر آن برای هر کدام مان سقوط حتمی بود ولی خدا نخواست که این جا آخرین ایستگاه زندگی ما شود.

برای کسانی که قصد پایین آمدن از ریزان را دارند پیشنهاد می کنم کمی ارتفاع را از سمت دشت لار کم کنند و از دره بین ریزان و یال منتهی به پایین آتشکوه از مسیر سمت دشت لار را هم بررسی کنند چرا که این راه کوتاه ترین در مقایسه با دور زدن سیاه ریز و پرسون باشد. در غیر این صورت ایمن ترین مسیر کاهش ارتفاع به سمت دشت لار خواهد بود.

از دیدگاه من ورزش کوهنوردی یک ورزش عالی است، ولی باید مسیرها را قبل از صعود مطالعه دقیق کرد که در محل و هنگام صعود به بررسی و امتحان مسیرهای جایگزین اقدام نکنی، و تصویر مسیر رفت و بازگشت در فضای مجازی گوگل برسی کرد و با افراد سابقه دار در صعود مشورت کرد و گزارش های صعود را بخوانیم تا این مسایل برای ما پیش نیاید.

این صعود از صعود به دماوند هم برایم سخت تر و دلهره آور تر بود، و به قول همنوردانم شلاق محکمی در این مسیر سخت بر ما نواخته شد و اینک با این حرکت آماده صعود به دماوند خواهیم بود. دوستان هم که سابقه کوهنوردی از سال 1388 تا به حال داشتند، نیز این صعود را سخت ترین در تاریخ کوهنوردی خود می دانستند و آن را با حمله به فتح قله خرسنگ مقایسه می کردند.

Click to enlarge image Rizan-climbing (1).JPG

باز دشت هویج و اینبار صعود به قله ریزان

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 28
  • فروردين

در حالی که هواپیمایی ماهان ایر، نام شهر ماهان را نامی جهانی کرد، و این شرکت هوایی به بسیاری از مناطق جهان پرواز دارد و در لیست و بیلبورد پروازهای بسیاری از فرودگاه های مهم بین المللی جهان، در غیبت سنگین هما (هواپیمایی ملی ایران)، نام کشورمان و شهر ماهان را هنوز زنده نگهداشته، باغ شاهزاده نیز نام این شهر زیبا و دل انگیز را که در پایین پای ارتفاع نزدیک به  چهار هزار دویست متری جوپار می درخشد، را در فهرست میراث جهانی برد، زیرا [1] :

 الف) نشان دهنده یک شاهکار از نبوغ و خلاقیت انسانی بود.

ب) نشان دهنده تبادل ارزش‌های بشری در یک بازه زمانی در یک منطقه فرهنگی از لحاظ پیشرفت در معماری یا فناوری، برنامه‌ریزی شهری یا طراحی چشم‌انداز بود.

ج) گواهی بی‌همتا یا دست‌کم استثنایی بر یک سنت فرهنگی یا تمدن زنده یا از میان رفته بود.

د) نمونه‌ای برجسته در معماری یا تکنولوژی که مرحله مهمی از تاریخ بشر را نشان داد.

ح) به‌طور مستقیم یا ملموس مرتبط با رویدادها یا سنت‌های زندگی، افکار و عقاید یا آثار هنری یا ادبی دارای اهمیت عالی جهانی بود

 گرچه در این سفر توانستیم فرصت دیدار از این باغ را که در آخرین ساعات حضور در ماهان و با عجله در ساعات پایانی سال 1396 رقم خورد، را بدست آوریم، ولی خیلی نتوانستیم با عارف نامی ایران زمین، عارف اهل شریعت جناب شاه نعمت الله ولی بمانیم، بدون معرفت کافی به این شیخ المشایخ عرفان، خود را بدانسوی جاده اصلی کرمان – بم رسانده تا به دیدار باغ شاهزاده و یا همان باغ "شازده" برویم [2] 

سردرب باغ شازده ماهان کرمان

به محض ورود به این باغ پروازی به شهر سرینگر مرکز ایالت جامو و کشمیر هند داشتم، و بجهت قرابت شکل و ساختار، دوباره به دیدار باغ شالیمار در کنار دال لیک  در شهر سرینگر رفتم، این دریاچه آب شیرین که مثل دریاچه زریوار در مریوان ماست، بخشی از شهر و حاشیه شهر سرینگر را در بر گرفته و توریست های مشتاق دیدار این شهر را، مردم توریست نواز سرینگر، در قایق هایی به نسبت بزرگ، که در حدود سایز لنج های ساخت ایران ماست، و آن را تبدیل به هتل - قایق بر روی آب کرده اند، اقامت می دهند، تا شبی معمولا سرد را در آن صبح کنند، هر یک از این قایق ها را نامی است و از قضا یکی از این قایق ها را بنام تهران نامگذاری کرده اند.

کشمیر ایران صغیر و کاملا تحت تاثیر فرهنگ ایرانی - پارسی است و بسیاری از صنایع دستی ایران از جمله فرش، چوب و... و صنایع دستی که ما ایرانیان اکنون بسیاری از آن ها را به فراموشی سپرده ایم، جریان دارد؛ اما کشمیری ها آن را به خوبی حفظ کرده و همچنان می سازند و به دنیا عرضه می کنند، این صنایع به همت میر سید علی همدانی عارف نامی ایرانی، که به همراه ششصد تن از شاگردان و هنرمندان از همدان به کشمیر هجرت کردند، و در آنجا به گسترش اسلام و هنر و فرهنگ ایران اقدام کرده اند، در کشمیر تکامل و ایجاد شد.

گفته می شود حتی چنارهای انبوه کشمیر نیز از ایران توسط همین سفرای فرهنگی ما به این خطه برده شده است. عارف، عالم، شاعر ایران میر سید علی و یا "شاه همدان" همانگونه که ابن سینا در همدان است، اکنون در شهر کولاب تاجیکستان خفته است تا شاید دیدار او را نیز خداوندگارم مثل زیارت شاه نعمت الله ولی نصیب کند، که سخت به دیدار و زیارت این بزرگ مرد ایرانی نیز دلی آتشین دارم.

و امروز با دیدن باغ شازده باز "فلش بک" خورده و تمام خاطرات دیدار از سرینگر و ایران صغیر برایم تازه شد، و با دیدن باغ شازده انگار به دیدار مجدد از باغ شالیمار رفتم، زیبایی های این باغ و آن باغ را که هر دو را ایرانی ها طراحی کرده اند، چشم دل را، همچون چشم سر نوازش می دهد.

باز هم مثل باغ دولت آباد یزد، متوجه شدم که طرح باغ شالیمار سرینگر را از کجا برداشت کرده اند. باغ های ایرانی که یونسکو به مدد آن آمد و به حفظ این میراث ایرانی برای جهانیان همت گمارد، و در جهان آن را شناساند و اکنون به نام ما می درخشند، و ما خود از آن خبر نداریم، ایران را باید دید، و سپس به دیدار دنیا رفت، تا بدانی این ملت در کجا سرمشق بودند، و در کجا دنباله رو شدند.

حیف که زمان تنگ است، باید رفت، عقربه ها به دویدن افتاده اند، و شب نزدیک می شود، سال می خواهد تحویل شود، و انگار قافله ما هم می خواهد خود را به جایی برساند که مخصوص باشد و سال را در جایی خاص تحویل کند، لذا باید ماهان را با همه ی زیبایی هایش گذاشت و رفت، کاش ما هم می ماندیم و در کنار مرقد شاه نعمت الله ولی به یاد مرحوم سید علی سال را تحویل می کردیم، ولی کسی به این امر رضایت ندارد و باید رفت، انگار دیدن ماهان هم مثل فرصت عمر است، و تو هزار کار انجام دادنی داری و هزار جرعه نوشیدنی و... ولی خالق دادار به نیم جرعه ایی بیشتر برایت رضایت نداده، که تو بنوشی و بگذری.

از این مکان مملو از جمعیت بیرون زدیم و راه کرمان گرفتیم، در حالی که بین کرمان و ماهان ده ها جای دیدنی جدید زده اند و البته در این ساعات نزدیک به تحویل سال 1397 خبری از مردم در آن نیست، و ما هم با سرعت به سوی کرمان می رویم، تا سال را در کرمان تحویل کنیم.

باغ شازده ماهان کرمان در آینه تصویر:

 

Click to enlarge image 1.PNG

سفرنامه کرمان – دیدار از باغ شاهزاده ماهان

باغ شالیمار سرینگر در کشمیر هند در آینه تصویر:

 

Click to enlarge image 11.PNG

باغ شالیمار سرینگر در کشمیر هند در آینه تصویر:

[1] - دلایل یونسکو برای قرار دادن باغ شازده در فهرست میراث جهانی

[2] - نمی دانم چرا ایرانیان با حروف "ه ح" زیاد راحت نیستند و شاهزاده را شازده، محمد را ممد، ملیحه را ملیه و... می گویند و تلفط ه ح را در اون وسط ها به فراموش می سپرند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.