دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (73)

  • 31
  • فروردين

مدت هاست که به سان این روزها "شاخ و شمال آفریقا" [1] پرچمدار حرکت های عمده مردم سالاری و دمکراسی خواهی، حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و نفی استبداد و حاکمیت مستبدین مادام العمر در منطقه ماست، مستبدینی که از تحولات سیاسی قرن بیستم بجای مانده اند، و در مرزهای جامعه مدرن اروپایی، خفت و عقب ماندگی مردم مظلوم خود را تمدید و تکثیر می کنند، و به راه متروک استبداد و خودرایی اشان را ادامه می دهند.

 چه در جریان "بهار عربی" [2] که به حاکمیت خیلی از مستبدین مثل مبارک، بن علی، قذافی و... خاتمه داده شد، و چه الان که مادام العمرهای فرتوت دیگری مثل بوتفلیقه و عمر البشیر را سرنگون کردند، حکایت این حرکت جوشنده و زنده همچنان باقیست، و باید دید آیا شاخ و شمال آفریقا به نقاط دیگر خاورمیانه و مناطق گرفتار به استبداد، درس حرکت به سوی مردم سالاری و آزادیخواهی را خواهد داد، یا نه و...

 یکی از مهمترین موانع استقرار دمکراسی و برچیده شدن نظام استبدادی در این منطقه، علیرغم رفتن دیکتاتورها، نظامیان همین کشورها هستند، چرا که محیط استبدادی محل زایش نظامیان، اوج گرفتن نظامیگری و صدر نشینی عناصر خشونت طلب است، که درازای دریوزگی آنان در برابر مستبد حاکم، باعث شده است که این فرزندان پاک وطن، مردم شان را به فراموشی سپرده، و دل و دین به نظام استبدادی و مستبد مادام العمری دهند که مردم را به سلطه کشیده، و به قهقرا برده است.

حال آنکه این عناصر نظامی باید محافظ خاک و مردم وطن خود و به واقع در خدمت "ولی نعمت" شان یعنی مردم باشند، و به آنان حس وفاداری داشته و به جای فدایی شدن برای مستبد، در شعار و عمل، خود را فدایی خاک و مردم خود بدانند، نه این که تعهدی باطل، به مستبدی دهند که آنان را در خوی استبدادی خود تربیت، مطیع و مُنقاد کرده است.

وقتی به تاریخ تحرکات آزادیخواهانه منطقه خاورمیانه که نگاه می کنی، شوربختانه اینکه نظامیان علاوه بر سنگ اندازی جلوی پای آزادی خواهان، تمام توفیق مردم خود در برکناری مستبدین را حتی بعد از پیروزی آنان هم، بی اثر و عقیم می کنند، و بدین ترتیب مبارک از سیستم حاکمیت مصر توسط یک انقلاب مردمی اخراج می شود، اما نظامیان این کشور، باز در یک پشتک واروی سریع، شرایط را به روز نخست باز می گردانند، و مبارک دیگری را حاکم می کنند؛ بوتفلیقه به زور قیام مردمی الحزایری ها می رود، ولی نظامیان نمی گذارند مردم به اهداف خود که انتخابی آزادانه است، برسند و مرتب مانع ایجاد می کنند؛

 عمر البشیر در یک حرکت ممتد و حکم مردمی از سیستم حاکمیت سودان رانده می شود، اما باز این مانع ناخلف و بی تربیت نظامی سودان است، که نگهبان شرایط استبدادی قبلی می شود، تا آزادی به کام مردم مظلوم سودان وارد نشود.

میوه ناخلف و نامیمون و بد یُمن نظامیان و نظامی گری در نظام استبدادی، که حاصل پرورش نظمِ نظامِ فاسد استبداد است، ریشه ایی خطرناک دارد، که تخم آن را مستبد حاکم در طول زمانی دراز می کارد، و پرورش می دهد تا به میوه ایی خسارت بار برای مردم خود بنشیند، تا این پدیده دردناک هم نگهبان استبدادش باشند و هم در چنین روزهای قیامی، آروزهای مردم خود را، حتی بعد از رفتن او هم بر باد دهند.

آری الجزایری ها، سودانی ها، مصری ها و... به پیروزی رسیدند اما در چنگال نظامیان باقی مانده از حاکمیت استبداد، معطل مانده اند، خدا کند که نا امید و سرخورده نشوند، و اسیر بازی و دام نا امید سازی و امید کشی دست پرورده های نظام استبدادی نگردند.

در چنین نظام هایی استبدادیی، مرزداران حقوق بگیر از خزانه مردم، به بله قربان گوهای حافظ حدود استبداد و مستبد تبدیل می شوند، و امروز اگرچه شاخ آزادیخواهی آفریقا در تن مستبدین مادام العمر آن دیارِ با فرهنگ و تمدن فرو رفته است، اما این شاخ محکمِ آزادی خواهی در دست نظامیان پروار شده توسط مستبدین این دیار افتاده است، و زور آزمایی ها با مردم منطقه ادامه دارد، تا یا گردن آزادی و آزادی خواهی را بشکنند و یا مردم شاخ استبداد و باقی ماندگان از مستبدین را.

و باید دید آیا این مردم متمدن در نهایت، در مسیر خود برای رسیدن به دمکراسی، شاخ نظامیان را می شکنند یا این نظامیانند که در گرداب زور و تزویر، گردن آزادی و آزادیخواهی مردم خود را خواهند شکست، و آرزوهای مردم شان را در ناامیدی و گردابی دیگر غرق خواهند کرد، اما من آرزو می کنم نظامیان به پادگان های خود باز گردند.

امیدوارم چکمه پوشان تفنگ به دست، بفهمند که پا بر گردن چه انسان هایی (ولی نعمتان خود) می گذارند و چه ارزش هایی (آزادی و آزادگی و...) را به پای مستبدِ حاکمِ خود قربانی می کنند، و امید است این قشر از جوامع خاورمیانه نیز به خود آیند و به مانع آمال و آرزوهای مردم خود تبدیل نشوند، تا در حقارتی باور نکردنی، مثل پهلوان پنبه های شکارچی در مرغدانی ها، دمی بیشتر در سایه و در رکاب استبداد و مستبد، قدر بردگی خود بینند، و بر صدری ناچیز و خفت بار نشینند.

 دیکتاتورهای عرب

 از راست به چپ مبارک (مصر)، قذافی (لیبی)، عبدالله صالح (یمن)، بن علی (تونس)

نقشه شمال افریقا

[1] - مراکش، الجزایر، لیبی، تونس، مصر، سودان، سومالی

[2] - خیزش های ضد استبدادی چند سال گذشته

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • فروردين

دیشب ناگهان بسیاری از کانال های مهم خبری تلویزیون های جهانی برنامه های عادی خود را قطع کردند و لنز دوربین های آماده و اضطراری خود را به شعله های آتشی سپردند که از سقف کلیسای بزرگ و تاریخی نوتردام پاریس (Notre Dame Cathedral) به آسمان زبانه می کشید و کنگره آن را آنقدر زیر ضربات زبانه ی شعله های خود گرفت، تا فرو بریزد.

شعله های آتش نه شرمی از خدای این کلیسا داشتند، و نه ملاحظه بیش از 900 سال دعاهایی را کردند که زیر این سقف خوانده شده بود، نه اشک های نهصد ساله ریخته شده بر کف آن برای نجاتش اثری داشت، و نه چشم های نگران معتقدانی که در آن لحظات بر خود می لرزیدند که عبادت گاه شان در حال سوختن است، و از همه مهمتر خدای این کلیسای تاریخی و مهم، هم دست روی دست گذاشت و مثل همه ما به تماشا نشست، تا نه ساعت تلاش آتش نشانان پاریس به ثمر نشیند و تمام هنر خود را بکار گیرند و در نهایت آتش را مهار کنند.

و انگار همه این تلاش ها در این مسیر بود که، شرایط برای آمدن رییس جمهور فرانسه (امانوئل مکرون) فراهم شود، و او بیاید و بگوید که ما آن را دوباره خواهیم ساخت. اما براستی این همه لجاجت قدرتمندان بر تخت بیت المال نشسته برای ساخت عبادت گاه هایی این چنین پر طمطراق، در سایه خشم هر روزه به ستوه آمدگان [1] از فقر و نابرابری، برای چیست؟!!

وقتی می توان در گوشه ایی از خانه ات، بر ستیغ کوهی، در بیابانی خالی از هر سرپناهی، زیر هر درختی، هنگام رانندگی، قبل از خواب در تختخواب خود، میان دریاها، در ایستگاه فضایی و... دل روانه دوست کرد و با او به راز و نیاز مستقیم نشست، چرا حاکمان بر بیت المال انسان ها نمی خواهند از ساخت عبادت گاه های مجلل و با شکوه و مقدسی که حتی توان محافظت از خود را نیز ندارند، دست بردارند، میعادگاه هایی که خدای آن اماکن هم به راحتی و بی تفاوت از کنار سوختنش هم حتی می گذرد و...

پس کی باید وصلگاه بین خدا و انسان، به گوشه دل مومنین منتقل شود؟!!

تا در آن صورت دیگر نه خادم الحرمین شریفینی باشد، که بر پشت دیوارهای کعبه به کمین ثروت و تفکر مسلمانان نشیند؛ و نه آن بودایی توسعه طلب میانماری پشت مجسمه های سنگ تراشیده و بلند بودا، مخفی شود و به کشتار و غارت غیر بوداییان دست زند؛ و نه صهیونیست ها پشت خود را محکم به دیوار ندبه دهند و به جنایت های تاریخی خود مشغول شوند؛ و نه کلیسای نوتردام پشتوانه ناپلئون گردد تا در شرق و غرب و شمال و جنوب به توسعه طلبی و کشتار و غارت خود مشغول شود؛ و پاپ که در واتیکان به جای خدا دلبری کند و...

نوتردام نشان داد که خود بی پناه ترین و آسیب پذیرترین هاست، و او نمی تواند واسطه فیض الهی برای کسی باشد، چرا که از این فیض الهی خود هم نتوانست در آن هنگامه خطر بهره مند شود، و اگر آتش نشانان پاریس نیامده بودند، او خود تا آخرین خشت می سوخت؛

این آتش آمد و در وسط جزیره ایی بین دو آب، تمام نوتردام را سوزاند تا بگوید که باید بساط عبادت را از نوتردام ها جمع کرد، و به گوشه دل انسان ها منتقل کرد، و جایی که جایگاه واقعی خداست، و تو می توانی و اختیارش را داری که از اغیار خالی اش کنی و تو باشی و او؛ او که تنها شایسته دل توست، جایی که تله عشق می توان بست و دل خدا را به دام دل خود انداخت و راحت نشست و با او بود.

اما باید به هنر، هنرمندان و هنر دوستان برای از بین رفتن این سمبل هنر جهانی تسلیت گفت، زیرا که عصاره ایی از تاریخ هنر بشر در نوتردام سوخت و نابود گردید.

[1] - اکنون بیش از 50 هفته است که جلیقه زردها علیه نظام حاکم بر اقتصاد و سیاست فرانسه و غرب فریاد می زنند و شنونده ایی ندارند و با گاز و گلوله پاسخ شان را می دهند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 25
  • فروردين

انتظار ظهور منجی، برای معتقدان به دین نسبتا تازه تاسیسی مثل اسلام، اکنون نزدیک به 12 قرن و یا با مقیاس نسلی به قولی بیش از سیزده و یا چهارده نسل طول کشیده است، و هنوز از آمدن منجی خبری نیست و این امر برای معتقدان به دین قدیمی همچون یهود، که آنان نیز هنوز منتظر ظهور منجی ایی به نام "مسیح" هستند، و یا هندوها و...، هزاران سال، و صدها نسل است که این انتظار ادامه دارد و...

با احتساب قدمت و تواتر تاکید بر مساله انتظار برای ظهور منجی در بین اکثر ادیان جهان می توان نتیجه گرفت، انتظار به صورت عقلی (فارغ از اعتقادات شخصی و فرقه ایی)، نه در دراز مدت قابل گذشت و بی اعتنایی است، و نه می توان در کوتاه مدت بدان دل بست؛ زیرا بشارت برای آمدن یک منجی تقریبا در تمام ادیان موسوم به "بشری" و "الهی" مشترک است، و لذا نمی توان بدان بی اعتنا بود، و این امر می تواند گویای مبنایی واقعی بر این امر باشد، و بنا بر اصل فراگیری امری در ذهن بشر هم که شده، می توان بدان توجه کرده و روی آن مطالعه علمی نمود، و لذا لازم است که این نظریه از لحاظ تاریخی و علمی به صورت مستقل و خارج از اعتقادات مذهبی محقق، مورد کنکاش بی طرفانه قرار گرفته و پاسخ منطقی برای این سوال و مساله یافت.

گرچه این تواتر شاید پاسخی باشد به وجود "روح امید به آینده" در ذهن بشر، که تقریبا تمام ادیان بر این نکته متمرکز و تاکید کرده اند، که منجی درون دینی آنان، با استفاده از نیروی ماورای طبیعی ایی که بدان مسلح است، و سوار بر توان خدایان همان دین، برای نجات همه انسان ها خواهد آمد (اعتقاد به منجی درون مذهبی، اما نجاتی همگانی).

البته این از شوربختی ما انسان هاست که حتی در آن آینده آرمانی هم، باز این سلاح، کشتار، استفاده از زور، جنگ و... و در نتیجه تحمیل است، که به عنوان ابزاری در دست منجی های متعدد، در نهایت کار بشر را به سامان خواهد برد؛ و انگار کاری از بشر، مسالمت آمیز و از راه های صلح آمیز و در روش های عدم خشونت رفع و رجوع شونده نیست، چرا که در اکثر این روایات، آنچه که در روش این منجی ها برای نجات اعلام شده، استفاده از نیروی قهری، خشن، استفاده از سلاح، خونریزی و... برای رهایی انسان است که مورد تاکید رویات ادیان در پیرامون کیفیت آن قرار گرفته است.

حال آنکه حداقل برای ما که معتقد به دین خاتم (آخرین دین)، یعنی اسلام هستیم، که در این دین معجزه اش "کلام" و "کتاب" است و خداوند معرفی شده نیز، در ابتدایی ترین سخن خود با پیام آورش، او را به "خواندن" فرا می خواند، و به "قلم" قسم یاد می کند و... اما و باز در نهایت وقتی سخن از آمدن منجی در همین دین می شود، روایات جاری از شرایطی سخن به میان می آورد، که باید مهیا شود، شرایطی که مملو از حیوانیت، خشونت، سقوط انسانیت و... است، تا منجی بیاید و جهان انسانیت را نجات دهد، اما در موفقیت منجیِ چنین دین مدرنی نیز باز روایات از قدرت شمشیر و مهارت او در نبرد و کشتار و... روایت می کنند، که خون و زور و جنگ سهم زیادی در پیروزی "حق" دارد.

 گذشته از این که چقدر این روایات درست باشد، این درد بزرگی برای انسانی است، که اکنون قبل از ظهور نیز جنگ و خشونت راهبردی رایج برای آنست و رهبران فعلی آن برای حفظ و نجاتش جنگ و نبرد را پیشنهاد می کنند، و مدعیان جهانی حق (اسلام، یهود، هندو، کاپیتالیسم، کمونیسم و...)، نیز اکنون بی پرده کار خود را با زور و جنگ پیش می برند، و نظر خود را با زور، و نه بر اساس "انتخاب" و "عرضه نظرها و انتخاب احسن" ، بر همه ی انسان ها حاکم می کنند، و انگار مسابقه ایی انسانی و اخلاقی که در آن زور و خشونت نباشد، در انسانیت هیچگاه اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد، و بر مناسبات ما انسان ها هرگز حاکم نخواهد شد.

 و در این رهگذر، انسان فرو می ریزد که انگار حتی در آن آینده دور و نهایی که بدان ما را بشارت می دهند نیز، بشر هرگز به مرحله ایی نخواهد رسید که از سلاح و خونریزی به کناری رود، و راه حل ها از حاکمیت انسانیت و اخلاق و کلام و... عبور کند؛ شرایطی که منطق و سخن بتواند جای زور و تحمیل را بگیرد، و متاسفانه (به درست یا غلط) روایات موجود و منتشر شده از کیفیت آمدن این منجی ها، نشان می دهد که در آخر الزمان نیز راه حل نهایی برای نجات انسان، باز از همان نهج خون و زور می گذرد و که الان نیز می گذرد و بس؛ و این همانی است که اکنون نیز در غیاب انسانیت و اخلاق، بشر به اجبار بدان پناه برده، تا توسط زور و اجبار دیگران، هضم و نابود نشود.

این واقعیت موجود، تاسفی بزرگ را به دنبال دارد که آرماگدون و نبرد نهایی آخر الزمانی مورد اشاره در مسیحیت باید اتفاق افتد، نبردی بزرگ و خشونت بار که سرنوشت بشر بدین جنگ آخر الزمانی مربوط است و... و در آمدن و مهیا شدن شرایط منجی یهود نیز باز وضع به همین منوال است و انسان های زیادی باید قربانی شوند تا شرایط ظهور منجی و مسیح قوم یهود فراهم شود و... که از جمله آن تسخیر سرزمین فلسطین به دست یهود است که کشتار این سلطه شهره عام و خاص است.

و چقدر انسان مظلوم است، که در تاریخی از جنگ های پی در پی بوده و می ماند و مدام نابود می شود، تا در جنگ، خود را از جنگ نجات دهد، و در آخر هم این جنگی سخت است، که باید روی دهد تا بر جنگ های انسان خاتمه دهد؛ انگار ناف بشر را با جنگ و کشتار بریده اند، و همین جنگ و کشتار است که وسیله نجات او خواهد شد، آیا راهی دیگر نیست؟!!

توصیفاتی از اعتقادات ادیان مختلف در مورد منجی [1] :

دین هندو :

"ویشنو [2]  در نوبت دهم (تناسخ و حلول [3] خود) به صورت مردی خواهد آمد به نام کالکی (Kalki) که سوار بر اسب و با شمشیر، با ظلم و ستم و مردم شرور و مدعیان دروغین پیامبری خواهد جنگید و جهان را از پلیدی و ناپاکی، پاک می کند و خودش به مدت 1000 سال حکومت خواهد کرد و جهان را به سمت حکومت نیک خدایان هدایت خواهد فرمود این دورۀ حکومت خدایان، معروف به دورۀ طلایی (Satya yuga) 1.728.000 سال طول خواهد کشید . پس از آن دوباره دوره های چهارگانه [4]  تکرار می شود که همواره آخرینش همین دورۀ طلایی [5] خواهد بود."

 

بودیسم :

"به گفته بودا، میتریه [6] زنده است ولی نه در این دنیا. او در آینده به این دنیا می آید میتریه، بزرگترین "بودی ستوه" [7] است او زمانی خواهد آمد که دیگر کمتر کسی از تعلیمات بودا چیزی را به خاطر می آورد و یا انجام می دهد. زمانی حتی بدتر از حالا که روز به روز مردم از تعلیمات بودا دور میشوند. در آن زمان اقیانوس ها کوچک می شوند تا او بتواند به قاره های مختلف سفر کند و همه را از تعلیماتش بهره مند کند. وقتی او بیاید و وقتی قوانین را به همه آموزش دهد، آن گاه همۀ مردم به یک زندگی مقدس و نیک راهنمایی می شوند. دیگر چیزی را مال خود نخواهند دانست و به دنبال مالکیت و صاحب شدن مال و ثروت نمی روند؛ نه برای طلا و نه برای نقره ، نه برای خانه و نه برای زن و فرزند. مردم به دریای تفکر وارد خواهند شد با انبوهی از لذت و شادی؛ زیرا قوانین "دهارما" [8]  را خواهند آموخت."

 

یهود :

"در انجیل آمده است که در آینده ، آرامش و صلح و خداشناسی کامل برقرار خواهد شد و این کار به دست مسیح موعود خواهد بود ؛ کسی که در انجیل وعده داده شده است که خواهد آمد و همۀ یهودیان را به سرزمین اسرائیل باز خواهد گرداند. او به ظلم و کینه پایان می دهد. طبق پیش بینی انجیل وقتی مسیح بیاید به همۀ رنج ها و بیماری ها پایان می دهد و دیگر هیچ ملتی بر علیه ملت دیگر شمشیر نخواهد کشید و دیگر کسی فنون جنگی نخواهد آموخت. او خدای بنی اسرائیل را در سراسر جهان معرفی می کند به طوریکه همۀ دنیا از نظر خداشناسی یکی می شود و همه او را می پرستند.

خداوند به موسی گفت که یکی از اولین سؤالاتی که در روز قیامت از مؤمنین یهودی پرسیده می شود اینست که "آیا تو همواره در آرزوی ظهور مسیح بودی؟". بهترین کار برای انتظار مسیح اینست که عاشق انسانیت باشیم و دستورات تورات را رعایت کنیم و دیگران را هم به همین کار تشویق کنیم. امروز به نظر می آید که ظهور نزدیک است؛ چرا که یهودیان به سرزمین اسرائیل برگشته اند و باعث رونق دوبارۀ آن شده اند و جوانان بسیاری به سوی تورات بازگشته اند. هر روز انتظار می رود که مسیح وعده داده شده بیاید و این به عمل ما بستگی دارد."

 

مسیح :

دربارۀ ظهور ، عده ای دیگر فکر می کنند که گرچه مسیح روزی خواهد آمد، ولی ما همین الان هم تحت حکومت عیسی هستیم و حکومت عیسی مسیح از همان روز رستاخیز او ل او شروع شده است و جهان به تدریج به سوی صلح و نیکوکاری می رود و مسیح از آسمان و با تلقین روش های درست به افراد مؤمن و کشیشان کلیسا، در حال پیش بردن جهان به سوی پاکیست. نتیجۀ این طرز فکر اینست که کشورها باید توسط حکومت های مذهبی و کلیسایی اداره شوند و کلیسا باید در امور مردم دخالت کند تا حکومت مسیح بتواند رشد کند و خواسته های او اجرا شود."

 

[1] - برگرفته از کتاب "سفر به دل ادیان" نوشته ن فخر

[2] - خدای خدایان در اعتقاد هندوان تا کنون 9 بار به صورت آواتار در شکل خدایان مختلف حلول کرده است. ویشنو برهمن اعلاست و بقیۀ خدایان ، به وسیلۀ آن یک خدا به وجود آمده اند

[3] - به این شکل های زمینی ویشنو و دیگر خدایان آسمانی آواتار می گویند

[4] - جهان پی در پی به وجود می آید و از بین می رود. این روال، همیشه بوده و تا ابد خواهد بود، و هر کدام از دوره هایی وجود و نابودی چهار مرحله دارد هر دورۀ جهان ، چهار میلیارد و سیصد و بیست میلیون 4،320،000،000  سال طول می کشد

[5] - دوره طلایی دوره حکومت خدایان بر زمین

[6] - میتریه، maitreya بزرگترین "بودی ستوه" است.

 -[7]به کسی می گویند که دینش را بیشتر از دنیایش دوست داشته باشد و به قولی به خاطر دنیا و لذت های آن ، دستورات دینش را فراموش نکند بودی ستوه به کسی میگویند که در طی مراسمی که در آن جملاتی از "سوتراها" (گفته های بودا) خوانده میشود عهد می بندد که بقیۀ این زندگی و زندگیهای بعدی اش را صرف کمک به دیگران کند تا آنها به بودا تبدیل شوند آنها در درجۀ اول سعی می کنند حقایق را درک کنند و به یک بودا تبدیل شوند. آن ها در این راه تلاش می کنند صفات نیک اخلاقی و روحی را در خودشان تقویت کنند و در شش چیز به کمال برسند : بخشندگی ، ادب ، صبوری ، تلاشگری ، مدیتیشن و خردمندی . در کنار آن ، سعی در خدمت کردن به دیگران دارند . همچنین همواره در حال تکریم و ستایش همۀ بوداهای قبلی هستند

[8] - دهارما Dharma قوانین حاکم بر جهان است و شامل قوانین رهایی از سامسارا (مرگ و تولد های پی در پی و رنج ناشی از آن) نیز می  باشد. این ایده که رفتار در هماهنگی با درما (قانونمندی ذاتی جهان)، رسالت و وظیفه هر فرد است، از متون باستانی هندی و ایرانی سرچشمه می‌گیرد و این متون، خوش‌بختی بشر را در هماهنگ شدن با نظم و قاعده بنیادین جهان (ارد یا اشه) و برآوردن مطالبات این نظم و سامان بنیادین جهان دانسته‌اند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • فروردين

ترامپ تاجر ثروت برای امریکاست، او را نباید دشمن تصور کرد، او شیدای ثروتی است که به سوی ایالات متحده امریکا باید سرازیر شود، چه این پول از ناحیه لگدمال کردن قوانین پذیرفته شده بین المللی، محیط زیستی و... باشد، چه از ناحیه کشورهایی که اسیر بحران های منطقه ایی اند، و به او بعنوان یک وزنه تعادل در مقابل رقیب منطقه ایی خود نیاز دارند، (کره و ژاپن)، چه اروپایی ها که با او در ناتو و... شریکند، و به او در مقابل روسیه احساس نیاز می کنند.

در کیس ایران نیز او در اولین حرکت برجام را پاره کرد چرا که معتقد بود امریکایی ها از طریق امضای برجام به حقوق متصور خود، که یکی از آنها حق ورود شرکت های امریکایی به اقتصاد ایران بود، دست نیافتند و لذا گفت باید دوباره مذاکره کرد، و وقتی سیگنال مناسبی از این سو دریافت نکرد، به نیابت از ناحیه دشمنان پولدار این و آب و خاک وارد شد، تا از جمله در آخرین حرکت با تروریستی اعلام کردن سپاه، به زعم خود، آب در لانه مورچه ها باز کرده، آنها را به گاز گرفتن این و آن وادار کند و سپس این فرصت سیاسی، حقوقی و اخلاقی را برای خود و شرکا مهیا نماید که آنها را زیر پای خود له نمایند.

به نظر می رسد که تیم ترامپ و شرکا با این اقدامات خود دو هدف را دنبال می کنند، اول این که از طریق فشار تحریمی مردم ایران را با ناکارآمدی های حاکمان خود درگیر کرده و به انقلاب درونی بکشاند، و یا در اثر تحریکات خود جنگ محدود اما دامنه دار و طولانی را به کشور و ملت ما تحمیل کنند.

که در هر دو صورت باختی غیر قابل انکار را به ما و منطقه تحمیل کرده اند، زیرا انقلاب زیانبارترین عمل جراحی بدنه یک اجتماع است که آثار ویران کننده آن تا سال های متمادی در بدنه هر اجتماع انقلاب زده ایی باقی خواهد ماند و التیام آن برای نسل ها طول خواهد کشید، و در این بین آرزوهای نسل ها ایرانی نابود خواهند شد.

جنگ هم هرگز برنده ایی نخواهد داشت، و در بهترین حالت "تمامیت ارضی ایران" حفظ خواهد شد، اما مردم و سرزمین ایران برای قرن ها عقب افتاده و ویران و نابود خواهند شد، و خشونت و جنگ سالاری برای مدت ها حاکم مناسبات داخلی و خارجی کشور می شود.

نگاهی به تاریخ معاصر نشان می دهد، امریکایی ها همواره در روند حرکت شان به سوی دمکراسی و گرفتن حق تعیین سرنوشت توسط مردم ایران سنگ اندازی و مانع ایجاد کرده اند، چه با کودتای 28 مرداد که دولت مصدق را قربانی اقدامات و اهداف خود نمودند، چه با تحرکات خود در حین بروز انقلاب 1357 و در حالیکه مردم ایران در حال نقش گرفتن در حاکمیت و گرفتن حق تعیین سرنوشت خود بودند، با تحمیل جنگ و.... این روند را به نظامی گری و خشونت کشیدند و ویرانی و عقب ماندگی بیشماری را به ما تحمیل کردند؛ و با کمر راست کردن از این جنگ در زمان دولت اصلاحات، و روی کار آمدن میانه روها که با هدف توسعه سیاسی و نقش دادن به مردم روی کار آمده بودند، امریکایی ها با قرار دادن نام ایران در لیست "محور شرارت"، حرکت این مردم را کند و وضع را به نفع تند روها برگرداندند، و چه الان که این مردم با رای قاطع خود به "دولت تدبیر و امید" انتظار داشتند مسایل و مشکلات ایران کاهش یابد و... و امریکایی ها، با پاره کردن قرارداد بین المللی برجام، و سپس اکنون اعلام سپاه به عنوان تروریست، عرصه را برای تندروی و تندروها و جنگ و درگیری و ویرانی و انقلاب مهیا کرده، تا میدان داری را از مردم گرفته و نمایندگان آن ها سلب و به جنگ سالاران و مدیران بحران و دور زدن تحریم و... بسپارند، و در این بازار آنچه نابود خواهد شد، فریادهای عدالت خواهی، توسعه سیاسی، مردم سالاری، صلح، پاسخگویی، نظم، قانون و هر  آنچه از ارزش های بنیادی که باید سر لیست اهداف مدیران کشور باشد.

و اینک باز با کمک امریکا، کار اصلاح طلب ها، میانه روها، صلح طلب ها، قانون مدارها، مدافعان حقوق بشر و شهروندی و... برای حفظ شرایط صلح، پاکی و درستی و... سخت تر می شود، و امریکایی ها امروز به نیابت از دشمنان اصلی این آب و خاک و به طمع دلارهای بیشتر، عرصه را برای جنگ و نابودی ایران و ایرانیان مهیا می کنند.

که البته در کنار دلایل دیگر، یکی از دلایل این وضع، عدم وجود رابطه دیپلماتیک با امریکایی هاست، که آنها را از سهم طبیعی اشان در اقتصاد ایران هم محروم می کند، و امثال ترامپ تاجر مسلک را، از یک رییس جمهور تاجر، به یک راهزن صلح و امنیت برای ملت و موجودیت ایران تبدیل می نماید، تا در کنار دشمنان اصلی این آب و خاک، جهت بدست آوردن دستمالی، قیصریه را به آتش بکشد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 16
  • فروردين

چهره آرام، دلنشین و هنری استاد جمشید مشایخی را عرصه هنر ایران هرگز از یاد نخواهد برد؛ او هنرمندی با تجربه و مسلط به کار خود بود، که به طور کم نظیری دل و چشم ایرانیان را به هنر خود، برای سال ها جلب، روشن و خیره کرد؛

در جمعی نشسته بودیم که یکی از حاضرین خبر فوت ایشان را داد، از این بابت خیلی متاسف شدم، گرچه انگار عده ایی منتظر خبر مرگ ایشان بودند و برای مرگ او روز شماری کردند، و بارها خبر مرگش را در زمان حیات او، ناجوانمردانه منتشر کردند، که این امر باعث واکنش شدید استاد شد، و چقدر سقوط اخلاقی کسانی را نشان می دهد که این گونه به انتظار مرگ او نشستند، و به بازی بی رحمانه ایی با روح و روان بیماری بر تخت بیماری خفته، مشغول شدند.

متاسفانه در این جلسه هم که ما در آن حضور داشتیم، یکی از حاضرین در واکنش به این خبر گفت "مُرد که مُرد" و ادامه داد "او کسی است که اعلام کرده بود اگر (دکتر حسن) روحانی رییس جمهور نشود، من دیگر در ایران نخواهم ماند و از ایران خواهم رفت." ؛ و این واقعا تاسف برانگیز است که استاد مسلم هنری مثل ایشان این طور دم تیغ تیز سیاست، قربانی اعتقاد کسانی می شود که تنها برای افرادی (حتی هنرمندان) احترام و حق حیات قائلند که در مشی سیاسی آنان فکر و عمل کنند.  

اما فارغ از این جهت گیری های غم انگیز و دیدگاه های بسیار خطرناک، که در دو قطبی "حق و باطل انگاری" های جامعه ما شکل می گیرد، و چنین دیدگاهی در هر نقطه از جامعه که به قدرت برسد، آنجا را به سوی نابودی سوق خواهد داد، و به حذف کسانی همت خواهد گمارد که احساس کند "با او نیستند"، وقتی به چهره آدم ها (حتی در دیدار نخست هم) که نگاه می کنم انگار حس ششمی در من (درست یا نادرست)، به تفسیری ناخودآگاه از او می نشیند، و بدون اینکه از میزان انسانیت و اخلاق او مطلع باشم، بی دلیل از او خوشم می آید یا بد؛

جمشید مشایخی گرچه هنرمندی بود که در اکثر نقش های هنری خود غالبا نقش مثبت را بازی می کرد اما در نقش منفی نیز که بود، ذات مثبت او بارز و از چهره اش هویدا بود. در نقش های هنری منفی هم، درونمایه مثبت استاد مشایخی مثل چشمه های بهاری از تک تک سلول های چهره اش بیرون می ریخت. خدا رحمتش کند که جز خیر از او ندیدم.

در جوار حق متنعم باشی استاد، آسوده بخواب که نامی نیک از خود بر جای گذاشتی و رفتی. چقدر بزرگوار و افتاده بودی تو، وقتی از رقبای آن جمله سیاسی ات نیز عذر خواهی کردی که باعث ناراحتی آنان شدی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • فروردين

سال گذشته، به گاه حضور بر بالاترین نقاط، به هنگام هر صعودی، آنجا که بعد از آن دیگر خاکی برای ایستادن نیست، آنرا نزدیکترین نقطه به خدا فرض کرده، و دست دعای خود را رو به آسمان دراز کرده، از خداوندگار مان آنچه را احساس نیاز می کردیم، از درخواست سلامت برای همه ی بیماران، و رفع موانع زندگی برای جوانان، تا رفع گرفتاری از تمام گرفتاران، و همچنین پای ثابت هر نیایشی، درخواست بارش های آسمانی بود؛

و در پاسخ دوست همنوردم به طنز می پرسید، "یک متر و نیم (برف) بس است؟!، و من می گفتم برای اینور سال کافی است، ولی برای آنطرف سال نه؛ و انگار خداوند امسال این دعای ما را مستجاب کرد، و عیدی خوبی را در این عید باستانی، بر این آب و خاک بارید، و تمام نقاط ایران را به قدوم پر خیر و برکت خود نرم و لطیف کرد، و امید را در دل مردمی زنده کرد، که در میان منگنه تحریم خارجی، کارشکنی های داخلی، و شرایط بد خشکسالی در رنج بودند.

بار خدایا! به خاطر تمام این بارش ها شکر؛ نمی توان شکر این نعمت بزرگ را گفت، و انگار این شعر خیام بزرگ نیشابور است که مصداق یافته است که "چون ابر به نوروز رخ لاله بشست"، باید برخاست و به جام باده کردن "عزم درست" – خدایا به خاطر همه نعمت هایت شکر.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • اسفند

در آستانه دمیدن صبح نوروز باستانی سال 1398 خورشیدی، برغم نگرانی های کابوس وار، از دریده شدن دوباره مهد و گهواره تمدن ایران، و خدشه وارد آمدن دوباره بدین آب و خاک مقدس، در هنگامه ی دندان به هم ساییدن دشمنان این آب و خاک، که زهر خود را در دل صحرای خشک غرور و تعصب، و مهد خشونت پروری آماده فرو کردن در تن ما می کنند؛ اما در این ساعات خوش تحویل سال، آنها را در کینه های جهل و تکبرشان رها کرده، به نوروز می اندیشم، که با آمدنش دل و چشم و صورتم را رو به افق شرق می چرخاند، و در سرزمین خراسانِ بزرگِ جدا افتاده از ما، دلم را در سه راهی همنشینی با یاران، سرگردان می کند، که به کشمیر یا ایران صغیر روم، و یا به قصد دیدار پاره های تمدنی خود در خُتن (سین کیانگ)، آنان را مقصد دل کرده، و یا با عبور از دره پنجشیر (افغانستان)، رسیدن به دره فرغانه (تاجیکستان) و سمرقند و بخارا (ازبکستان) را مقصد خود قرار دهم، نمی توانم هیچکدام شان را فراموش کنم؛ از سویی انتظار وصل یاران، که در آنسوی آمودریا نشسته اند، مرا همکلام با رودکی بزرگ، به خود می خوانند که "بوی جوی مولیان آید همی، یاد یار مهربان آید همی و..." [1].

گاهی با خود می اندیشم که کجای راه را اشتباه رفتیم و آدرس غرب را چه کسی به ما داد، که در باتلاق شامات گیر کنیم، و از پاره های دل  خود در شرق باز بمانیم. اما نوروز که می آید دنیای رویایی باستانی و پاره های فرهنگی خود را در سمت شرق می جویم، تا در غرب؛ انگار برای من نمکزار و یا کوه های سر به فلک کشیده شرق، بیش از سرزمین باران خیز غرب، دلکش است. شاید اشتباه کنم، ولی به قول نو عاشقان امروز، این هم "از کار دل" است و بس.

نوروز اما ناخوداگاه مرا به افق شرق متمایل می کند، هرچند قبله ما را به سمت غرب می چرخانند، جایی که نوروز را خیلی پیش از ما شروع کرده اند، و در حالی که صاحب نوروزیم، اما همچنان در روزهای کهنه ی خود گیر کرده، و تنها به سوگواری روزهای نداشته، نوروز را جشن می گیریم؛ اما در نوروز امید نهفته است، صبح پیروزی و سبزی، در این روز افق می گشاید.

لذا باز چه غم، روزی نوروز را از میان پس ماند روزهای قدیم، بیرون خواهیم کشید، چراکه امید هنوز در دل ما نمرده است، و هرگز نخواهد مرد، و چون ققنوس از دل خاکستر بیرون خواهد جهید، هرچند گرگان روزگار سعی در کشتن امید در دل تک تک ما دارند، و تمام قدرت خود را گذاشته اند، تا امید را در ما بکشند، که "شما هرگز نوروز را درک نخواهید کرد"، ولی آنان از ترس رسیدن ما به نوروز است، که امید را می کشند، زیرا که می دانند او چون "جوینده است، پس یابنده است".

پیشاپیش نوروز امید آفرین تان مبارک و مستدام و پیروز، و قرین شادی باد. سالی مملو از توسعه و پیشرفت و پیروزی برای همه همزبانان و هموطنان خود آرزومندم. هر روزتان نوروز 

[1] - بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

آب جیحون از نشاط روی دوست

خنگ ما را تا میان آید همی

ای بخارا! شاد باش و دیر زی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

آفرین و مدح سود آید همی

گر به گنج اندر زیان آید همی

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • اسفند

و خداوند بنیان زندگی انسانی را چنان قرار داد، که یکی از طبیعی ترین و اولیه ترین اجتماعات انسانی در مسیر رشد و تعالی او، خانواده باشد، و این باستانی ترین ساختار اجتماع انسان ها، از ماندگارترین هاست، و برغم تضعیف این واحد اجتماعی در عصر مدرن، هنوز ضروری ترین پناهگاه انسان بی پناه است، و انتظار می رود این ساختار مفید، دوباره به جایگاه واقعی و در خور خود باز گردد؛ و اگرچه در روند تحولات دوره مدرن، خانواده های گسترده [1] به خانواده های کوچک و هسته ایی (والدین – فرزندی) تبدیل شدند، ولی شاید دیری نپاید که باز دوباره انسان مُد پسند، و یا به نوعی عاقل شده، به مد خانواده های گسترده باز گردد، و یا حتی دوباره نظام قبیله ایی هم با ائتلاف خانواده های همخون، به عرصه اجتماع انسانی باز گردد.

اما در آستانه روز پدر من به زندگی و احوال پدرم، رکن رکین خانواده امان، می اندیشم، که یتیم به دنیا آمد، و تا چشم باز کرد برای او کار بود و کار، و عمری را به کار و تلاشی بی پایان گذراند، و انگار او از کسانی بود که آفریدگارم برای کارکردن و ساختن این دنیا خلق کرده بود، زیرا هرچه فکر می کنم، از این دنیا چیزی جز کار و تلاش نه فهمید، و نه بدان دست یافت، نهایتا هم، در حالی این دنیا را ترک کرد که باز غرق در عشق به کار و تلاش بود، و اعتقاد داشت که "کار جوهر انسان است" و آنرا اصلی ترین وظیفه هر مرد و زن می دانست؛ و بیکاران را اصلا دوست نداشت، ساعت کارش از روشنایی صبح آغاز، و تا به غروب آفتاب و فرا رسیدن تاریکی، پایان می یافت.

عمرش را با درخت و گیاهانی گذراند که شادی و شعف و زندگی را به زندگی انسان ارزانی می دارند، و در این هنگامه تحویل سال که خلقی به انتظار حلول ساعت سبزی و طراوتند، و چشم در افق شروع سال 1398 دارند، و در آستانه روز پدر، من به یاد او که عمرش را با بهترین موجودات خدا گذراند، هستم، به یاد دستانش، که مجروح از تلاشی بی وقفه، برای فراهم نمودن شرایطی بود، که بهترین میوه و گیاهان را رشد دهد، و روزی اهلش را از این طریق فراهم نماید، و از دل خاک سخت، نانی معطر و نرم، بیرون کشد، میوه هایی آبدار، خوش طعم و شیرینی را فراهم نماید که خوردنش روزگار سخت انسان ها را به فراموشی ببرند، و زندگی را به آنان باز گرداند، شفای دردهای گاه و بی گاه شان باشد، مرهم زحم های دل و جسم شان، تمدید کننده زندگیِ مملو از تلاش شان.

روز پدر که می شود، من پدرم را نه در سفرهای تفریحی و لب این دریا و آن رودخانه، و نه کنج راحت این هتل و یا آن ویلا و... که در هنگامه ایی از تراکم کارهای مختلفی می بینم که او سعی داشت، تا وقت خود را تنظیم کند که به همه آنها برسد، و او اصلا در ذهنش نمی آمد که از چنین نعمت هایی برخوردار شود، و دوست داشت خدا ساعات روز او را آنقدر طولانی کند، تا او بتواند پاسخگوی همه کارهایی باشد، که در انتظار انجام بودند.

این روزها در آستانه رستاخیز طبیعت، من به یاد تنهایی او در انجام مسولیت هایش می افتم، او که در دریایی از کارها غرق بود، و چهار فصل سال، کارهایی خاص برای انجام انتظارش را می کشیدند، و چشم های که در امید کسب دسترنج او، آرام و بی دغدغه به بازی و افکار خود مشغول بودند؛ من به شانه های ستبر پدرم فکر می کنم، که زیر بار زندگی سخت درگیر بود، و این بار سنگین و دوش مجروح و خسته اش را می فشرد، و این روزها که می رسید به رسم باستان، دغدغه رخت نو بر تن همه ی ما را داشت، و در عین حال خود را آماده ی حرکت بی امانی می کرد، که در پس بهار برای هر همدم درخت و گیاه، انتظار می کشد.

پدرانی اینچنین انگار مامور دروازه های زمین بودند، تا روزی انسان را از دل روزنه های خاک بیرون کشند. دستان و بازوان آنان را یزدان پاک چنان قدرت و همتی داده بود که بهترین، لطیف ترین، شیرین ترین خوردنی ها را دل خاک بیرون آورده، و هدیه جان هایی کنند که به انتظارش نشسته اند.

و شاید لذت همین خلق کنندگی بود که به تداوم آنان در این رنج طاقت فرسا منجر، و عدم رضایت شان بر ترک این سختیِ شیرین را فراهم می کرد. آنان دل و جان به تکثیر موجوداتی داده بودند، که زندگی انسان و همه اهل دنیا را به سبزی خود زنده و دیدنی می کرد، بله پدرم چشمانش به آسمان بود، تا با مددگیری از آن بالانشین قدرتمند، از دل خاک، روزی خود و اهلش را بیرون کشد، و عمری را در همین عشق گذراند و به سماع عارفانه اش بر خاک برهنه آنقدر ادامه داد، تا دیگر رمقی در اندامش نماند، و آنگاه بود که آرام و راضی از آنچه انجام داده بود، چشم از جهانی بست، که از آن تنها کار و زحمت سهم او بود، و او شاکرانه بدانچه از این دنیا سهم برده بود، عشق می ورزید.

او به گرد آنچه خود به زحمت فراهم ساخته بود، دیوارهای محکمی می کشید، و بر مرمت آن همیشه کوشا بود، تا آنرا از گزند حیوانات حفظ کند؛ زیرا در روزگار او جامعه اش کمتر به فسادی این چنینی مبتلا شده بود و به این حد از سقوط مبتلا نشده بود و کمتر کسانی را می شد یافت، که از دیوار کسی بالا بروند، تا به کسب مال و ثروت، از داشته های دیگران اقدام کنند، چیزی که متاسفانه در مقیاسی نسبتا زیاد در روزگار ما، از کسانی دیده می شود که پایه های اخلاق و وجدان شان فروپاشیده است، و به هر اختلاس، دزدی، سو استفاده از مال دیگران دست می زنند؛ و از بالا رفتن از دیوار دسترنج حتی 80 میلیون مردم خود هم، هیچ اِبایی ندارند، و حتی مبتلایان به دردهای، لاعلاج، مثل سرطان هم از گزند این فرومایگان در امان نیست، تا انبان ثروت خود را از دسترنج این و آن فربه سازند، تا روزی دوره این پدران هم به پایان برسد و راهیِ راه بی بازگشت آینده ی شوم خود شوند، راه هایی که به عذاب وجدان، بیماری های روحی و جسمی، و نهایتا آتشی که از آن، به جان این گونه انسان خواهد افتاد، ختم شود.

بله پدرم، همچون اکثریت قریب به اتفاق پدران آن روز، اکنون سرفراز و با گردنی بر افراشته به افتخار نود و اندی سال زحمت و تلاش، و کسب روزی حلال، در سینه خاک، افتخار آمیز خفته اند. تا روز صف کشیدن فرا رسد، و از آن روز سرنوشت ساز، با غرور و عزت عبور کنند؛ روحت شاد ای پدر زحمت کشم، افتخار عمری درست زیستن مبارکتت باد.     

 

[1] - شامل پدر بزرگ و مادر بزرگ و عموها و... که در یک اشتراک کامل با هم زندگی می کنند، و کسی استقلال مالی و... ندارد.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • اسفند

چقدر لذت بخش است که ملتی آنقدر از آزادی، و یا قدرتی برای تعیین سرنوشت خود برخوردار باشد که در یک حرکت جمعی و کوتاه مدت یکماهه خیابانی بتوانند، حرف خود را در مقابل سلطه حاکم در قدرت نشسته، به کرسی بنشانند، بله الجزایری ها موفق شدند و چشم همه ملت ها را به موفقیت خود معطوف و خوشحال کنند، چرا که ملت بزرگ الجزایر با آن همه خون که برای آزادی خود از استعمار و سلطه خارجی و استبداد داخلی دادند [1] لایق اسارت نیستند، و کسانی که قصد دارند چنین ملت هایی را بعد از آزادی، به بندگان خود تبدیل کنند، به واقع از بی شرم ترین، ظالم ترین و... کسانی اند، که آرزوی انسان های برخاسته از خاکستر را می خواهند، دوباره به آتش زیاده خواهی خود به خاکستر تبدیل کنند.

 تحولات شمال افریقا برای ما ایرانیان مغناطیس عجیبی دارد، که توجه ما را نیز به خود جلب می کند، نهضت های آنان، تلاششان برای پیشرفت، همسایگی آنها با اروپا، فرهنگ خاص آنان و همه و همه ما را از مصر تا مراکش مجذوب خود می کند. به خصوص مصر و الجزایر که تحوالات شان، انگار با سرنوشت ما در هم تنیده شده است، انگار یک قرابت و نزدیکی زیادی به هم احساس می کنیم.

الجزایری ها بعد از یک انقلاب خونین و یک آزادی شیرین، در یک روند کُند اما روشن، به سمت اسارت می رفتند، اما نه اسارت دشمن، که اسارت بازماندگان از انقلابی که افتخار الجزایری ها برای تلاش برای آزادی بود.

فساد ناشی از تکیه قدرت در الجزایر به ثروت های نفت و انرژی، قدرت گرفتن دست های پشت پرده و در واقع دولت های در سایه ایی که حتی در خوابیدن 5 ساله بالاترین مقام حاکمیت الجزایر بر تخت بیمارستان که در ناتوانی کامل، بی آنکه از مقام خود کناره گیرد، عملا حاکمیت را به جانشین خود سپرده بود، و خود در بیماری اش غرق بود. و در خلا و عدم حضور او، دست های پنهان به جایش حکومت می کردند و با همه احترامی که برای امثال عبدالعزیز بوتفلیقه قایلم، اما او مرده ایی بود که روی تخت بیمارستان در حالت زنده نگهداشته بودند، تا دولت در سایه، تمام الجزایر را به نام خود به ثبت برساند و سپس کناره گیری و خبر مرگ سیاسی اش را اعلام دارند.

اما مردم الجزایر متوجه قدرت گیری دست های پشت پرده شده و با حضور یکماهه خود در خیابان های این کشور، کار خود را با این دولت در سایه، از طریق پنجه در پنجه شدن خیابانی و آرام و بدون خشونت، فعلا آنان را وادار به عقب نشینی کرده و عبدالعزیز بوتفلیقه که 20 سال است حاکمیت را در دست دارد، از کاندیداتوری مجدد ریاست جمهوری کنار کشید. او که 5 سال است سکته کرده، و نظامیان الجزایر به تن بیجان او متوسل شده بودند تا 5 سال دیگر در سایه این تن بی رمق ناشی از بیماری او، بر الجزایر حکم برانند.

بله یک ماه حضور خیابانی مردم الجزایر دست های پنهان در حاکمیت الجزایر را مجبور به عقب نشینی کرد و این قدرت "آزادی" و "بروز پتانسیلی" است که در اصل 27 قانون اساسی ما هم بدان اشاره شده، اما فعلیت نیافته است، که "تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است".‏‏

الجزایر را تا این جای کار موفق بوده است، این مردم با توجه به داشتن ظرفیت های قانونی برای بروز اعتراض مردمی، عدم توان نیروهای بازدارنده دولت در سایه برای مسدود کردند ظرفیت های قانونی و انسداد حقوق مردم، حضور یکماهه ده‌ها هزار معترض در اعتراضات خیابانی، همراهی بازار و دانشگاه‌ از طریق اعتصاب و... و در نهایت باید به قضات قوه قضاییه الجزایر آفرین گفت که اعلام کردند، که حاضر نیستند در برگزاری انتخاباتی مشارکت کنند که رضایت و اعتماد مردم کشورشان را تأمین نمی‌کند.

بله مردم الجزایر موفق شدند و موفقیت سیاسی خود را لمس کردند، چیزی که بسیاری از ملت های دیگر خاورمیانه از آن محرومند و در آرزوی چنین قدرتی می سوزند.

 

[1] - در ژوئیه سال ۱۹۶۲ الجزایر پس از ۱۳۲ سال، استقلال خود را اعلام و از استعمار فرانسه رها شد. پیش‌ درآمد این رهایی هشت سال مبارزه با صدها هزار کشته بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 22
  • اسفند

"چرا باید دین حق بیشتری به شما بدهد؟!" بله سوال و بحث بر سر حق و حقوق برابر اعضای یک جامعه است،  و این که چرا معتقدین مذاهب، بیش از حق برابر خود با دیگران، از امکانات جامعه اشان، طلب می کنند، و خود، دستگاه و سازمان هایشان را مُحِق می دانند که بیش از دیگران، از امکانات جامعه اشان برخوردار شوند. این سوال تامل برانگیز را "بن ویتس" عضو پارلمان بلژیک از مسلمانان و یهودیان این کشور پرسید و آنان را در فرهنگ زندگی جمعی بلژیک، به چالش کشید. فارغ از اینکه مصداق درخواست مسلمانان و یهودیان آن ملک چیست، چقدر منطقی است، و از نظر ما حق با کدام است، و پاسخ این قانونگذار بلژیکی به آنها چیست، این پرسش، معتقدین به ادیان و مرام ها را در کل به چالش می کشد، که "اعتقاد خاص شما، به برخورداری خاص شما از امکانات جامعه نباید منجر شود"؛

گویا بحث بر سر همان اصل کلی و طلایی جوامع متمدن و مدعی عدالت و برابریست که "همه در برابر قانون برابرند" ، که از قضا در قانون اساسی ما نیز بدین اصل مترقی و جهانشمول اشاره شده است. ولی انگار جامعه طبقاتی ما انسان ها، هنوز به این مرحله از رشد نرسیده که همه خود را در برابر قانون مساوی ببینند، و هر قشری، از اقشار متفاوت جوامع مختلف برای خود حق و جایگاهی جداگانه و بیشتر از دیگران، طلب نکند؛

نابرابری و فراموشی عدالت، واقعیت جوامع کنونی انسانی ماست، این نابرابری تا چندی پیش در امریکای مدرن به حدی بود که شهروندان امریکایی بنا به رنگ پوست سیاه و یا سفید خود، در برخورداری تفاوت داشتند؛ اما در بعضی کشورها دین و اعتقاد خاص، مبنای برتری طلبی است، مثلا هندوهای افراطی که اکنون در هند حاکمیت را در دست دارند، معتقدند چون آنان هندو و معتقد به دین تولد یافته در سرزمین هند هستند، پس آنان از حق بیشتری در مقابل شهروندان معتقد به ادیان وارداتی (اسلام، مسیحیت و...) به هند برخوردارند، و اگرچه یکی از بنیان های محکم نهضت آزادیبخش آقای مهاتما گاندی، ستون اساسی سکولاریسم، و در نتیجه برابری همه در برخورداری از امکانات کشور هند بود، و این رهبر بزرگ و الگوی جهانی، تمام سعی خود را کرد تا این برابری در برخورداری را، فارغ از نژاد، طبقه، دین و... بر جامعه هند حاکم کند، ولی عده ایی قصد ندارند زیر بار این عدالت اجتماعی رفته و اکنون که نزدیک به 8 دهه از پیروزی انقلاب هند می گذرد، این قشر از معتقدین به دین هندو که در اعتقاد خود افراطی اند، این اعتقاد را برای خود حق آور دانسته، و معتقدند که هند برای هندوهاست، و معتقدین به دیگر ادیان در درجه دوم قرار دارند.

صرب ها نژاد را مبنای برتری خود بر دیگر نژادها می دانند، و گاه مومنین معتقد به ادیان (اسلام، یهود، مسیحیت و...) خود را بر بندگان خداوند، غیر اهل ایمان به دین خود برتری داده، و برای خود حق خاص و یا ترتیبات متمایز و بالاتری در برخورداری از امکانات جامعه قایلند؛ در بعضی جوامع اهل علم، علم خاص خود را مبنای برتری طلبی دانسته و حقوق و مراتب بیشتری برای خود طلب می کنند، در بعضی از سیستم های ایدئولوژیکی مثل چپ ها، وابستگی و برتری حزبی مبنای زیاده طلبی آنهاست و... خلاصه در هر جامعه ایی، اقشاری هستند که خود را از دیگران متمایز و واجد حقوق و مرتبه خاص دانسته، به دنبال تبصره زدن هایی اند، تا برتری و زیاده طلبی خود را قانونی کرده، و خود را با زور شامل مزایا و برخورداری های خاصی در مقابل دیگران کنند.

کاش روزی فرا برسد که فهم انسانی بشریت آنقدر اوج گیرد، و به حدی از فهم مقتضیات"فرهنگ زندگی جمعی" دست یابد، که خود را در برابر دیگر احاد جامعه برتر ندانسته، و بپذیرد که در برابر قانون و برخورداری ها، از دیگران متمایز نیست. آنگاه فارغ از هر چیز، انسانیت یگانه وجه امتیاز ترفیع انسان ها باشد؛ و از آنجا که برای سنجش انسانیت، ملاک قابل اتکایی در دست بشر کنونی نیست، همه فارغ از نوع اعتقاد، دین، نژاد، رنگ و... در برخورداری، خود را مساوی دیگران دیده، و خواهان تحمیل برخورداری بیش از حد از امکانات عمومی نشوند؛ چرا که امکانات عمومی متعلق به تک تک افراد یک جامعه است و حق الناسی است، که افرادی نباید با تکیه به نوع اعتقادشان، این حق را به خود بدهند که به حق دیگران دست درازی کنند، تا مورد چنین سوالی که زیاده خواهی معتقدین را مورد چالش قرار می دهد و آنان را متهم به عدم اعتقاد به برابری و عدالت می کند، قرار نگیرند.     

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از6

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر