SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (43)

  • 22
  • آذر

نه حضورم را حس می کنند، نه صدای فلش موبایلم که از آنان عکس بر می دارد، نه آمد و شد صبحگاهی ورزشکاران به پارک و... به بیداری شان منجر نمی شود، و انگار تنها منتظر اشعه های خورشید عالمتاب صبحگاهی اند تا مفت و مجانی بی هیچ گونه منتی بر آنان بتابد، و زیر روانداز مشترک شان، گرم شان کند، تا خوابی را تجربه کنند که دارندگان تخت های نرم و گرم هم نمی توانند، حسش کنند، با دیدن شان دلم نیامد حماسه ی شبِ سخت و سردی را که در پارک خوابی، پشت سر نهاده اند، را ثبت نکنم، صبر سرما شکن و روح بزرگ و صبورشان را، که این شب را این چنین به صبح رسانده اند؛ دلم نیامد بیخیال از آنان بگذرم، عکسی گرفتم و در خواب گذاشتم شان، تا سیر خواب شوند، ولی یاد این جمله نوجوانی دیگر افتادم :

"ما دیگر می توانیم کار کنیم، و خرج زندگی خود را در بیاوریم."

این جمله ایی بود که از دهان یک نوجوان ده - دوازده ساله خارج شد، تا بلکه بتواند اجازه پدر بگیرد، و راهی شهر شود تا از بار سنگین مخارج زندگی پدرش بکاهد، و سفره ناچیز پدر را به نفع دیگران ترک کرده و آن را خلوت تر کند.

پاسخ پدر جالب تر است :

"نه پسرم من تا جان در بدن داشته باشم، کار می کنم و کیف و لذت من این است،

که شما را بر گرد سفره خود ببینم، که می خورید، و لذت می برید."

و این پدر تا آخر عمر قدردان این احساس زیبای پسرش نوجوانش بود که در اوج شعور و فهم آن را به زبان آورد و این پدر بارها و بارها این صحنه زیبای فهم و شعور فرزندش را متذکر می شد و از آن تجلیل می کرد، که در یک جمله کوتاه اما پر از احساس، این نوجوان همدرد با رنج های پدری شد، که جانش را، جانمایه در آوردن لقمه نانی می کرد، تا فرزندانش بخورند، رشد و نمو کنند و نان در سفره مختصرشان از دست هم بکشند، و او لذت ببرد، که هنوز نانی در این سفره پر برکت هست، تا خورده شود و او شرمنده اهلش نشود.

این سه تن را که این چنین در خواب صبحگاهی پارک دیدم، که پتوی مسافرتی نازکی را لحاف شب سرد پارک کرده اند، تا این سختی را به صبح آورند، یاد این جریان افتادم که انگار برادرانی قد و نیم قد، پشت سر هم، هستند که آمده اند، و شب را در سرمای پارک گذرانده اند، تا صبح کاری بیابند، و شاید بار پدری را از زندگی سخت این روزها کاهش دهند، شانه هایش را سبک کنند.

در این روزهایی که کشور اسیر شعار دهنده های بی مسولیتی است، که درد گرانی و سفره های کوچک شده را حس نمی کنند، و یا اگر حس هم می کنند هیچ حرکتی در تغییر رویه خود نمی دهند تا مسولین اجرایی بتوانند بهتر به داد این مردم برسند، و به عکس هر روز با شعارهای خود هزینه ها را افزایش داده و بار سنگین این مردم را هم برای زندگی سنگین تر می کنند.

من با دیدن این صحنه به یاد آن نوجوان افتادم که درد پدرش را دید و قصد کرد با خروج از این سفره مختصر و کوچک پدرش، باری از دوش او بردارد. و اینان را سه فرزندی دیدم که انگار سفره بی چیز پدر را ترک کرده اند، و به امید کار و درآمد به سرما و ناکجا آباد شهر زده اند، تا از شرم پدرها بر سفره های ناچیز این روزها، بکاهند.

این روزها درد این تصاویر خشن از اجتماع سقوط کرده ما، انسان را می کشد. درد بی کسی کسانی که کس ندارند و در دنیای ناکسی غرق، کشته، مجروح، و یا صدماتی جبران ناپذیر را متحمل می شوند.

حق نگهدارتان ای فرزندان وطن، شاید خدا شما را  کفایت کند، که از خانه پدر این پتوی مسافرتی نازک نصیب شب سردتان و سفر خطر شما گشت، تا در پی سرنوشت این چنین آواره، و پارک خواب شوید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 14
  • آذر

تو ما را مرعوب خطاب می کنی،

بله ما مرعوبیم، سخت هم مرعوبیم، چرا که نباشیم،

وقتی چون تویی در این سو، و چون اویی در آن سو، با هم می شوید، من بسیار مرعوب می شوم،

لرزه بر اندامم می افتد، چیزی بیشتر از مرعوب، که تو ما را خطاب می کنی.

تو خود بگو، وقتی آن دشمن با آن همه درایت، و "تو" در کنار هم می آیید، براستی ترسناک نیست؟!

آخر در بود امثال تو، چه کسی می تواند، بی خیال و راحت زندگی کند؟!،

تو خطرناکی، زیرا چیزی برای از دست دادن نداری، خطرناک تر از هر بدخواهی هستی که ما می توانیم داشته باشیم،

بندهایی که تو برای دست و پای مان، برای ذهن مان، برای زندگی مان، برای دنیای مان و... تدارک دیده ایی، به واقع هم رعب آور و ترسناک است،

تو خود نیز اگر با زنجیرها خو نگرفته بودی، اکنون چون ما مرعوب می شدی، حتی شدید تر از ما.

مرعوب به خشمِ خصم، آنگاه که چون تویی دیوانه وار به دشمنی بیشتر تحریکش می کند،

وقتی او، با "بیخیالی" مثل تو، سرجمع می شوید، و مقدرات یک مُلک و ملت، در دستان شما می افتد،

وقتی تو بر ایران و ایرانیان هیچ تعصبی نداری، و در ساختن این مُلک هیچ نقشی نداشتی،

وقتی تمام فکر و ذکرت، حفظ قدرت جناح سیاسی ات، و تداوم قدرت آن به هر وسیله و هر روش می شود، هدف تو،

بله مرعوبم، چیزی بیشتر از مرعوب، مرعوب که چیزی نیست،

مرعوبم به نابودی داشته های مان،

مرعوبم به حفظ امانتی که در دست ماست، به کشوری که مقدراتش دست امثال چون تویی افتاده است.

می ترسم چون زنده ام، می ترسم چون بسیار دارا هستم،  

می ترسم، زیرا چون تو نیستم، و به نابودی داشته هایم، راضی نخواهم بود،

تو هم که مرعوب نیستی، نشان از ناداری توست، زیرا همه چیزت را باخته و بر باد داده ایی،

مردگان ترس را به کناری نهاده، و نمی ترسند، آنان ترس را کاملا فراموشی کرده اند،

ترس نشان از داشته هاست، نشان از زندگی، نشان از زنده بودن است،

آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند، ترسی هم نخواهند داشت،

و اینان خطرناک ترین انسان ها برای بشریتند،

این زندگانند، که به از دست دادن، داشته های خود ترسانند،

ایران با عقبه هزاران ساله اش، امانتی است که نسل اندر نسل، دست گشته، و اکنون دست ماست.

و این داشتن ها، مسولیت آور، و این مسولیت، ترس آور است،

انسانی که مسولیت احساس نمی کند، چه ترسی می تواند داشته باشند؟!

آنان که همه چیزشان را در نگبت قدرت و نوع افکار خود باخته اند، ترسی هم در ندارند، و نخواهند داشت.

زیرا چیزی برای از دست دادن ندارند،

و اصلا معنی ترسیدن را هم درک نخواهند کرد،

نابود شدگان را، ترسی از نابودی نیست،

به عکس امثال شما، این روزها، ترس نابودی داشته های مان، مرا سخت مرعوب می کند،

و این ترس با نترسیدن ها، تهور نهفته در دلِ ناچیز، بی چیزتان بیشتر هم می شود.

وای به روزی که ندارها، سکان انبان ثروت یک مُلک ثروتمند را عهده دار شوند،

با هر حرکت و سخنی، دل صاحبان آن، آب، و دل شان خون می شود.

آنگاست که هر لحظه تن هاشان می لرزد و سخت ترسیده به نظر می رسند.

درست می گویی، من مرعوبم، من از این جماعت نادار می ترسم،

زیرا به گمان ناداری، مفت، مُلک و ملت ثروتمند خود را خواهند باخت.

او که هرگز در عمرش، چیزی نساخته است، چرا باید از ویرانی بترسد؟!

و باز این مرا بیش از پیش مرعوب می کند، که تو در هیچ ساختنی حضور نداشتی؛

کسی باید از ویرانی بترسد؛ که خشتی بر خشت نهاده، و میانش را با خون خود گل اندود کرده باشد.

آری برادر! ما مرعوبیم، و سخت می ترسیم.

کاش تو هم چیزی می داشتی، و بر حفظ آن خوفناک بودی.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • آذر

         

جنگ مثل یک بیماری، مثل یک سرطان، مثل یک بلای ناگهانی است که بر بدنه جامعه بشریت تحمیل و عارض می شود، درمان جنگ هم در دستان خود ما، انسان هاست، و درمانی بیرون از جامعه انسانی ندارد، اگر بشریت به سوی غایت خود، که همانا "انسانیت" است، حرکت کند و بدان نزدیک شود، این بلا و این سرطان کشنده بر جامعه انسانی مستولی نخواهد شد، و ما از جنگ بیمه خواهیم شد.

تمام ادیان الهی، تمام تفکر بشر که تا به حالا، در این چند هزار سالی که از زندگی بشر بر روی زمین می گذرد، و ابراز شده، تمام تلاش بر این بوده است، که بیماری هایی که بر زندگی انسان اثر می گذارد، را درمان کنند، ولی متاسفانه هنوز که هنوز است، در حالی که ما در قرن 21 میلادی هستیم که قرن تمدن بشری و دروازه ی تمدن مدرن تلقی می شود، اما انگار هنوز ما در دوره اول زندگی بشر قرار داریم، دوره اولی که انسان نمی فهمید، فرق او با حیوانات و از جمله گرگ، خرس، پلنگ و... چیست، اما بشر مدرن هم هنوز انگار در همان مرحله قرار دارد [1] و همین الان وقتی مشکلات بشر احصا می شود، از 10 مشکل بزرگ و اساسی انسان قرن حاضر که بر شمرده اند، ششمین مشکل بشر برای حداقل 35 سال آینده، باز هم همان جنگ است.

و هنوز جنگ ها تحمیل می شود، و متاسفانه منطقه ما یکی از جنگ خیز ترین مناطق دنیاست. جنگی که اینجا از آن سخن گفته می شود، نه جنگ بین مردم دو روستا و شهر، بلکه جنگ مسلحانه سازمان یافته، بین دولت ها و ملت هاست، که منظور سخن این مجلس است. که غالبا هم به عنوان یک ابزار سیاسی حکام کشورها، و جهانی برای پیشبرد سیاستی و یا اقدامی مد نظر، و استفاده می شود، و آنها در پشت صحنه می نشینند و نظاره گر نتایج جنگی می شوند [2] که به بپا می کنند. [3] و در خلال آن آنچه را می خواهند پیش می برند و اهداف و سیاست های خود را به جلو پیش می رانند. [4]

از غارت، اسلحه فروشی، نسل کشی و هر آنچه که مد نظر داشته باشند، (سیاسی، ایدئولوژیکی، اقتصادی و...)؛ به عنوان مثال آنچه در یمن می بینید، سعودی ها بمب را رها می کنند، هرچه از جمعیت یمن و یا حوثی ها کشته شود، برای آنها سود است، فلج بشوند سود است، اموال شان از بین برود سود است، یعنی هر تیری در یمن شلیک بشود در خانه کسانی شلیک می شود که دشمن عربستان تلقی می شوند، و هر خسارتی وارد شود عربستان و دست های پشت پرده دیگر سود خواهند برود. [5]

جنگ یک بلیه، بیماری، سرطان و... است، درسته که ما در تمجید از آن شعر، [6] سخن و... گفتیم، [7] جنگ یک امر عجیب و امروزی نیست، مربوط به حالا هم نیست و از گذشته بوده، الان هم هست و آینده هم با این روند خواهد بود. ویل دورانت نویسنده شهیر جهانی، بیان می دارد که از 3421 سال، زمان مطالعه تاریخی ایشان فقط 268 سال، بشر از شر جنگ خلاص بوده است. بقیه همه اش بشریت در جنگ بوده و حدود 14500 جنگ در این مدت اتفاق افتاده است، که بیش از 5 میلیارد نفر در آن کشته شده اند؛ که بلندترین جنگ ها بین فرانسه و انگلستان بود، که صد سال طول کشیدند، و در قرن بیستم نیز جنگ ایران و عراق و نبرد ویتنام طولانی ترین ها بودند. بین 90 تا 95 درصد ملل جهان درگیر جنگ بوده اند، و فقط 5 درصد آنان از جنگ محفوظ مانده اند، و این ها هم لابد در گوشه ایی بودند که جنگ به آنها نرسید وگرنه جنگ گریبانگیر همه شده بود.

آقای جواهر لعل نهرو (نخست وزیر فقید هند) که آنها هم مثل ما انقلاب بزرگی را در قرن بیستم تجربه کرده و طی این انقلاب از شر سلطه انگلستان نجات پیدا کردند، و ایشان هم مثل جناب آقای مهدی بازرگان اولین کسی بود که سکان دولت را در هند بعد از پیروزی در دست گرفت، و البته برخلاف آقای بازرگان دوره سکانداری ایشان بلندتر بود، در مورد جنگ این چنین ابراز نظر کردند که "جنگیدن مردم با هم و کشتن یکدیگر، نابخردانه ترین کاری است که انسان می تواند بکند؛ این کار برای هیچ کس ثمری ندارد." چه پیروز و چه شکست خورده. این را اضافه کنم که هندی ها با ایرانیان هم نژادند، و آنها هم چون ما از جنگ متنفرند، ولی چون ما در کانون جنگ قرار داشتیم و داریم همواره این بلیه بر ما عارض شده است.

اما در مقابل افرادی مثل آقای هیتلر هم هستند، که معتقدند پیروزی در جنگ، مهمترین اصل است و کاری با نتایج جنگ ندارد و ابراز عقیده می کند که "حق همیشه با پیروزمندان جنگ است" و این یعنی پیروز که شدی تمام است. مشکلی که بشریت دارد، این است که بنیاد بسیاری از بنیان های جهانی بر اساس جنگ نهاده شده است، مرزهایی که اکنون می بینید نتیجه جنگ هاست، و متاسفانه طبق نظر متفکرینی همچون مونتسکیو "حکومتی که با جنگ تاسیس شده، مجبور است با جنگ خود را حفظ کند" و امروز این مصیبتی است که گریبانگیر بشر شده است، و این سلسله جنگ برای حفظ آنچه بر اساس جنگ بدست آمده، در جهان همچنان ادامه دارد.

متفکرین بزرگ جنگ های جهانی (همچون ناپلئون بناپارت) می گویند جنگ را باید زود تمام کرد چراکه این به نفع خود شما هم خواهد بود و اگر "با یک دشمن بیش از اندازه بجنگی، تمام هنر جنگ خود را به او یاد می دهی" و این طولانی شدن جنگ به شکست شما منتهی خواهد شد، زیرا دست شما را خواهند خواند. این بدان دلیل است که جنگجویان بزرگ هم برگ های زیادی برای رو کردن ندارند، و این رو کردن مداوم کارت ها در این بازی طولانی، باعث خواهد شد که شما برگ های زیادی برای ادامه بازی نداشته باشی، و شکست بخورید.

حال اگر نگاهی به خاور میانه و به جنگ هشت ساله ایی که بر ما عارض شد بخواهیم بیندازیم، این جنگی با نزدیک به 1200 میلیارد دلار خسارت [8] به دو طرف، یک میلیون کشته، و با هشت سال طول، که آن را به یکی از طولانی ترین جنگ های قرن بیستم تبدیل کرد، باید نگریست، این جنگ گذشته از این که شروع کننده اش چه کسی، و دلایل شروعش چه بود، که این موارد را باید در تاریخ خواند، و هر کس برداشت خود را خواهد داشت، که چه کسی چقدر در شروع آن مقصر بود. این جنگ بر ما عارض شد.

همیشه دو قشرند که در هر جنگی شریکند، یک قشری هستند که جنگ را شروع می کنند و یک قشری هستند که در این جنگ، نبرد می کنند، شروع، ابتدا و پایان جنگ ها معمولا در دست کسانی است، که در نبرد شرکت ندارند، و رزمنده جنگ نیستند. ما که خود در خلال این جنگ هشت ساله در صحنه نبرد حضور داشتیم، نه ابتدایش دست ما بود و نه پایانش؛ ولی در دنیا و در همان حال کسانی بودند که هم پایان و هم ابتدای جنگ دست آنها بود، و آنها اهداف خود را (درست یا نادرست) دنبال می کردند.

اینجاست که خداوند وقتی در قرآن به جرقه ایی قسم می خورد که از سم اسب رزمندگان به هنگام برخورد آهن نعل آنها با سنگ های صحنه نبرد بر می جهد، اشاره به چنین رزمندگانی در جنگ دارد [9] ، اینها هدفی مقدس دارند، چه آن سربازی که در این سو می جنگد و چه سربازی که در آن سو، نبرد می کند، هر دو هدف مقدسی دارند. 

خداوند به این جرقه ها قسم می خورد، چرا چون هدف مقدسی دارند، و ما هر دو هدف مقدسی داشتیم، ما برای خاک خود می جنگیدیم و آنها هم همینطور برای حفظ خاک خود نبرد می کردند. ما شیعه بودیم آنها هم شیعه بودند، وقتی در پایان نبرد تصرف قله "گوجار" آن سرباز دشمن را که باید نگهبانی می داد و به واسطه یخ زدن نتوانسته بود بجنگد، جیب هایش را دیدیم، تمام اعمال ماه رجب و شعبان را نوشته بود تا که انجام دهد (صدتا لااله الا الله و...) او مخلصانه از خداوندگارش دعا می کرد و می خواست که "خدایا ما را در مقابل این ها پیروز کن" و ما هم دعا می کردیم "خدایا ما را در مقابل آنها پیروز کن". هر دو متوسل به یک خدا بودیم و یک چیز می خواستیم.

جفت ما شیعه، و جفت ما هدف مقدس داشتیم، این بدنه ی کسانی بودند که در جنگ می جنگیدند، این بدنه کسانی بودند که شهید، معلول، مجروح می شدند، و در یک کلام خسارات جنگ را می دهند. و در واقع می خواهم این را بگویم که از دید "داعش گونه" بیاییم بیرون، دید داعشی که طرف مقابل را کلا باطل می بیند و در ذهن خود تصور می کند تمام حق نزد ماست، و طرف مقابل کاملا باطل است. تفکری که به نفر مقابل خود می گوید به دلیل این که شما در آن سو قرار گرفتی، باطلی و هیچ حقی نزد تو نیست و اصلا حرف نزن، هر حرفی بزنی باطل است، چون تو در جبهه باطل قرار داری، نه اینطور نیست.

شما به حادثه عاشورا نگاه کنید، به جنگ های پیامبر نگاه کنید و... در این جنگ ها نیروها با هم محاجه [10] می کردند. بدین معنی که یکی این طرف می ایستاد و یکی در طرف مقابل، و جنگ تعطیل که "آقا برای چه و چرا به نبرد با ما برخاستید" و دلایل خود را برای این جنگ اعلام می کردند. امام حسین (ع) می گفت "من فرزند پیامبرم برای چه مرا متوقف کرده اید و راه بر من بسته اید"، و در خلال رجز خوانی ها و این محاجه هاست که در جنگ ها همدیگر را توجیه می کردند. و آنها هم به امام پاسخ می دادند که دلیل من برای کشتن تو "خارج شدن تو از دین اسلام است، تو خارجی هستی و از دین خدا خارج شدی، چرا که بر حاکمیت وقت که حاکمیت بلاد اسلامی را دارد و در مرز با ایران، با ایرانیان و در آنجا در مرز با روم با رومیان و یا فلان دشمن می جنگد، و تو در مدینه او را زیر سوال بردی و بر او خروج کردی و..."  و امام هم باز می گفت "قرآن ناطق منم، منم که می دانم معنی آیات قرآن چیست و..." و این دو بدین ترتیب با هم محاجه داشتند و در اغنای هم سعی می کردند.

این محاجه و گفتگو در آن موقع، وجود داشت و از سرباز مقابل خود می پرسیدند که شما که در آن سو قرار داری، چرا با ما در نبرد هستی، اما اکنون این مقابله استدلالی بین دو طرف در جنگ های فعلی جایی ندارد، و برای شما خاکریزی در این سو ساخته اند و برای سرباز طرف مقابل هم در آن سو خاکریزی زده اند، که شما با هم حرف نمی زنید. مگر اینکه شما در این سوی خاکریز با رادیو تک موج خود رادیو بغداد را بگیری و آقای شیخ علی تهرانی به زبان فارسی حرف های آنها را به تو بگوید. وگرنه شما با هم حرف نخواهید زد، و وقتی حمله کردی و در نزدیکی سردشت، از قله "لنگه گوجار" بالا رفتی و آنرا فتح کردی، می بینی سربازی که می خواستی با تیر بزنی یکی مثل خودت هست، که هم زمان با تو اعمال ماه رجب و شعبان را نوشته و همراه تو مشغول به ذکری مشترک هستید، و خواستی مشترک دارید و...

ما وارث یک همچنین وضعیتی در منطقه ایی آبستن جنگ هستیم، که وارث سه سلسله مهم اسلامی است که با جنگ آمده اند و با جنگ مانده و با جنگ رفته اند، ابتدا امویان، بعد عباسیان و نهایت هم عثمانیان [11] و بعد هم این آقایان داعشی [12] مثل اسلاف اموی، عباسی و عثمانی شان آمدند و گفتند ما می خواهیم حاکمیت اسلامی ایجاد کنیم که احکام و شریعت اسلامی اجرا شود. باید دزد دستش قطع شود، آیه قصاص باید اجرا شود، بحث زمی ها باید دوباره مطرح شود و... چنین حاکمیتی را قصد داشتند، ایجاد کنند. این یکی از نتایج بیداری اسلامی بود، ولی به انحراف، این حاصل خیزش اسلامی است که در منطقه ما جریان دارد و این همان تفکر تاریخی است، که هر از چندگاه خود را نشان می دهد.

البته وقتی ما می خواهیم این ها را نشان دهیم، یک غول با شاخ و دم نشان شان می دهیم، در حالی که اینطور نیست، آنها خواهان اجرای احکام اسلام و... بودند و هستند، اما طبق تفکر اسلامی خاص خود (این گذشته از سو استفاده ایی است که امریکایی ها و... از آنان می کنند). البته درست است آنها غول هستند، اما از نظر ما؛ آنها هم البته ما را همینطور غول با شاخ و دم می بیند، چون هیچ گفتگویی بین ما وجود ندارد. و دو طرف یکدیگر را باطل مطلق و لایق نابودی خطاب می کنند (تفکر خود حق مطلق بینی). ما از تفکری که اسلام در را در سایه شمشیر نمی جوید، دور شدیم، و این، ما مسلمانان را از انسانیت دور خواهد کرد. [13]

ما یک چنین جنگی را انجام دادیم. در حالی که در داخل خود ما نیز مشکل وجود داشت، در شهریور سال 1359 جنگ شروع شد، و هشت سال جنگیدیم. در این هشت سال کسانی داشتیم که از خود ما، یعنی از برادران و خواهران خود ما، فامیل ما که در جبهه ایی بودند، که آدرس می داد که آقای صدام! موشکی به فلان جا زدید، چند متر اینطرف تر بزن تا خسارت و کشتارش افزایش یابد. سنگرهای رزمندگان ایرانی اینجاست، اینجا را بزنید و... اینها چه کسانی بودند، اینها کسانی بودند که در خلال انقلاب با ما دوش به دوش مبارزه کردند. شما عکس ها و فیلم های سال 56 تا 57 را ببنید، آنها با پرچم و عکس های خود، در راهپیمایی ها، در کنار عکس امام بودند، ولی چون آن سهمی که انتظار داشتند، بعد از پیروزی به آنها داده نشد، به اینجا کشیده شدند.

اینجا بود که می فهمیم تقسیم غنایم چقدر مهم بود، که باید به عدالت تقسیم می شد، وقتی که پیامبر از جنگ بر می گشتند، اولین کاری که می کردند، تقسیم غنایم بود. حق ابوسفیان را می داد، حتی بیشتر داد، که مورد اعتراض هم واقع شد، اما به دلایل سیاسی که خود داشت این حق را آن مقدار داد، که بیشتر از حد هم به نظر می آمد. ما اگر بتوانیم حق و حقوق همدیگر را رعایت کنیم، این جنگ ها خیلی کم می شود.

این بحث عدالت در حکومت، و تقسیم آنچه در جامعه اسلامی به دست مسلمانان می رسد، بحث بسیار مهم و مبنایی است، که جلوی بسیاری از جنگ ها و تعارض ها را می گیرد. مصداق آن هم خود علی (ع) که هنگامی که مقابل خوارج صف تفکری کشیده بود، و محاجه سیاسی داشت، هنوز آنان از حقوق بیت المال برخوردار بودند، یعنی خوارج می گفتند آقای علی بن ابی طالب! شما باطلی ما به تو گفتم که قرآن باید بین ما حکم کند، تو گفتی نه، حکم حکم من است، (آنها گفتند لا حکم الا لله حکم از آن خداست)، حال نتیجه اش را گرفتی، پس تو باطلی. و ما می بینیم که وقتی خوارج شعار بطلان علی را در ملا عام می دادند، علی حقوق این ها را از بیت المال همچنان پرداخت می کرد، تا این که شمشیر کشیدند.

خیلی از جنگ هایی که اتفاق می افتد، به همین صورت است، به نظر من جنگی که بین ما و عربستان جاریست، بحث، بحث تقسیم غنایم است.

در سال 1367 که وارد سال پایان جنگ شدیم و شاید بتوان گفت که این مقطع بدترین سال جنگ ایران و عراق بود، که البته ایران و عراق لفظ بسیار بد و غلطی است و من وقتی در تلویزیون و فیلم ها هم این را می شنوم خیلی ناراحت می شود، چرا که عراق پاره تمدنی ماست و ما جنگی با عراق و عراقی ها نداشتیم، کردها در شمال عراق، یکی از اصیل ترین اقوام ایرانی اند که در آنجا زندگی می کنند، و جنوب هم که حوزه تمدنی تاریخی ایران، و پایتخت های باستانی ایران در آن قرار دارد، لذا ما نه جنگی با عراق داریم و نه با عراقی ها، بلکه این حزب بعث صدام و تفکر ناسیونالیسم عربی و جهالتی بود که با هم آغشته شد و از آن سو به این جنگ منتهی شد.

جنگ ما با صدام در آن روزها به اوج خود رسید و شکست های ما آغاز شد، و آنچه در طول جنگ وجب به وجب، و متر به متر گرفتیم را یکی پس از دیگری کیلومتر به کیلومتر از دست می رفت و هر روز خبر می آمد که فلان منطقه که در فلان عملیات گرفتیم از دست رفت، ما این موقع در مقر کوزران در حاشیه شهر باختران آن روز و کرمانشاهان امروز بودیم، که قطعنامه مورد قبول قرار گرفت و ما خوشحال بودیم، اگرچه نه عقل جنگی داشتیم و نه عقل سیاسی، ولی کسانی بودند که در بین ما خوب می فهمیدند و شهید رضا قنبری از آن جمله بود، او که از کوران ابتدای جنگ تا حالا مانده بود و تئوری نبرد را به ما آموزش می داد، و ما شاگردان مکتب درسی او در واحد اطلاعات و عملیات بودیم. وقتی که پیام صلح را رادیو در ساعت 2 بعد از ظهر پخش می کرد، مثل ابر بهار گریه می کرد، و من هم متعجب که صلح است دیگر، گریه برای چی.

اما او در واقع به وضعی گریه می کردم که ما بدان دچار شده بودیم، که به روند جنگ هم تحمیل شد، و واقعیت آن، شکست بود، که ما را به پذیرش قطعنامه منتهی کرد، و به صلح رضایت دادیم. و ما خوشحال که دیگر جنگ تمام، و آقایان سازمان ملل می آیند و وسط ما و آنها می ایستند و ماشین های زیبای سفید با پرچم های سازمان ملل می آیند، و همه چی تمام، دیگر تیری شلیک نخواهد شد.

 جایی که ما مستقر بودیم بیش از 120 کیلومتر با مرز فاصله داشت و مقری بود پشت جبهه و ایستگاه بین کردستان و جنوب برای تیپ 12 قائم بود و ایستگاه بین راهی، و آن موقع در صحبت و بحث ها، سخن از صلح بود که آخرین نبرد شکل گرفت، و آقای رجوی با اعوان و انصارش آخرین حمله را به رزمندگان ما تحمیل کردند و منافقین سر لجبازی با ما و سر این که ما غنایم را خوب تقسیم نکردیم، حمله خسارت بارشان را آغاز کردند؛ و باید گفت ما در شرایط انقلابی بلد نبودیم که چطور غنایم انقلاب را تقسیم کنیم. این ها بچه های خودمان بودند، نتوانستیم خوب مدیریت شان کنیم، و به دامن صدام رفتند. مشکلی که ما داریم برای حریف و یا دشمن خود دم و شاخ قرار می دهیم وقتی شمر را می خواهیم نشان دهیم صورت کک و پیس و... برایش درست می کنیم، در حالی که اینطور نیست، او هم یکی مثل ماست.

در ادامه این جلسه خاطرات عملیات مرصاد بیان شد

سخنان ارایه شده در جلسه حلقه صالحین جمعی از بسیجیان شهرستان شاهرود در تاریخ 8 آذر 1397 

[1] - جنگ از پیش از تمدن آغاز شد و همچنان در جهان متمدن و مدرن هم ادامه دارد و این نشان می دهد که بعد از هزاران سال هنوز بشر به آن مرحله از عقلانیت برای توسل به "انسانیت" برای حل اختلافات نرسیده، و هنوز از زور برای رسیدن به اهداف خود استفاده می کند، وقتی ما به انسانیت رسیدیم، آنگاه انسان نجات خواهد یافت، و این پایان حیوانیت خواهد بود، و اگر برسیم آنگاه است که کار منجی هم انجام شده و جهان از ظلم و جور نجات یافته است، و اگر انسان به این مرحله نرسد، حتی اگر منجی هم بیاید کارش ثمری نخواهد داشت، مگر این که سلسله منجی ها بیایند و سکاندار جامعه شوند، هرچند تا انسان، انسان  نشود کار سلسله منجی ها هم به جایی نخواهد رسید، همانگونه که مسیح، منجی دین یهود بود، و آمد، و نتوانست کاری از پیش ببرد، و انسان را در مدار انسانیت قرار دهد، البته شاید قرار هم داد، ولی قطار کج، و از مدار خود دوباره خارج شد. در نبردهای اخیر (از قضا بین ما مسلمانان) حیوانیت را به کرات می توان دید، و این نشان می دهد هنوز رشد انسانی چقدر جای حرکت به پیش دارد، ما باید به روزی برسیم که سرباز دشمن را حداقل بعد از مرگ دیگر دشمن ندانیم، که او انسانی است مثل ما که تنها جبهه اش با ما متفاوت است. اما گاه آنقدر تاسف آور است که گور جمعی مربوط به 12 هزار سال قبل کشف می شود که حامل اجساد سلاخی شده انسان های آن موقع در جنگ است، و وقتی امروز هم گورهای دسته جمعی ما مسلمانان را هم می گشایند پر است از اجساد سلاخی شده.

[2] - از جمله کسانی که جنگ به آنان تحمیل می شود، سربازان جنگنده صحنه ی جنگند، که راهی جز جنگ ندارند، که اگر از جنگ اعراض کنند، حاصل آن فقط غارت است و کشتار و بردگی و اسارت، از سوی دشمن، و اینجاست که جنگ سازان در کناری می نشینند و به تماشای گلادیاتورهایی می نشینند که مخلصانه می رزمند و می کشند تا خود، خانواده، مذهب، کشور و... شان را حفظ کنند، و خداوند به جرقه نعل اسب های این هاست که قسم می خورد، چرا که اینان در نبردی که نه شروع آن در اختیار آنان است و نه پایانش، حماسه می آفرینند و انسانیت را در چنین جنگ هایی به اوج خود می رسانند. جنگ اجتناب ناپذیری که هدف شروع کنندگان جنگ، با هدف جنگ آوران آن، گاه کاملا متفاوت است در حالی که هدف سرباز جنگ بر او تحمیل شده عراقی، دفاع از خاک کشورش هست، هدف صدام نابودی رقیب سیاسی و یا ایدئولوژیک و یا کشور گشایی است.

[3] - به عنوان مثال آقای مائو تسه ‌تونگ (رهبر سابق چین) که از اردوگاه سوسیالیسم هستند، این چنین به جنگ برای رسیدن به اهداف سوسیالیست ها نگاه می کند، و به هزینه های آن، که مهمترین آن جان انسان هاست، کاملا بی اعتناست و می گوید، از جنگ اتمی با ایالات متحده ترسی نداشته باشید زیرا حتی اگر «نیمی از بشریت بمیرند، نیم دیگر زنده خواهند ماند، در حالی که امپریالیسم از روی زمین محو شده و تمام جهان سوسیالیست خواهد شد.» او حاضر است نیمی از مردم کره زمین نابود شوند، و او به اهداف سوسیالیسم دست یابد.

[4] - ارسطو می گوید "ما جنگ می کنیم تا شاید بتوانیم در صلح زندگی کنیم."

[5] - پیامبر اسلام که خاتم پیامبران بود، کار مسیح قوم یهود را کامل کرد، ولی باز دیری نپایید که قطار جنگ، ظلم، غارت و... شدیدتر از قبل از جاهلیت به راه افتاد؛ و تا قبل از پیامبر اگر این ظلم و غارت و تجاوز بین قبایل عربستان رایج بود، این حرکات غیر انسانی، اینک توسط جنگ سالاران در قامت فرماندهان جنگِ گسترش اسلام، همان غارت و کشتار و جنایت را می کردند، که در زمانی در قامت و سایز قبایل این کار انجام می شد؛ لذا اگرچه مسلمانان آنقدر رفتند تا به اروپای جنوبی و جنوب غربی رسیدند، ولی به قول امام خمینی انگار "انسان شدن" محال است و بشریت روی انسانیت را کمتر دید، ولی روی جنگ و خشونت را آنقدر دید که امروز نگاه به این فتوحات و شیوه هایش گاهی شرم آور است. رزم آوران با شمشیر پیش می رفتند و البته پیام هم با خود داشتند، ولی این پیام نتوانست به غیر از افزایش گویندگان شهادتین، حاصل قابل انتظاری که برای دین خاتم انتظار می رفت، را بدست آورد. و در نهایت هم رزم آوران در کاخ های برجای مانده، و یا ثروت و برده ها و کنیزهای گرد هم آمده از پس فتوحات خود، غرق شدند، و خاندان پیامبر را هم از دم تیغ گذراندند. و به نظر من تاکید بر داشتن ذوالفقار در دست منجی، نیز احتمالا از مواردی است که زیادی برجسته می شود، زیرا که دین سخن، برجسته کردن شمشیر در درست منجی اش، سوال برانگیز است دینی که معجزه اش کتاب است، شمشیر و زور برازنده دستان پیامبر و منجی اش نیست، که ما در خصوص منجی خود، داریم غلو می کنیم و او هم باید اهل سخن و گفتگو باشد تا شمشیر؛ و گسترش پیام را باید در سایه سخن دنبال کند، وگرنه همانطور که اکنون ما از فقدان پیامبر شکایت می کنیم، "اللهم نشکو فقد نبینا"، اگر او هم در سایه سخن کارش پیش نرود، بعد از چند سال، از فقدان منجی باز شکایت خواهیم کرد "اللهم نشکو فقد منجینا"، و باز در پی فرد دیگری تا نجات دهنده مجدد ما باشد، خواهیم بود،  اما نجات ما دست خودماست و آن این که به عقل روی آوریم و انسان شویم و تمام، به مقصد رسیده ایم، آنگاه جنگ تمام، نبرد تمام، کشتار تمام و... و آنگاه انسانیت خواهد بود، زندگی و بشر به سعادت خواهد رسید، زیرا در دنیایی خدایی، جنگ نیست اگر 124 هزار پیامبر هم در کنار هم باشند جنگی بین آنها روی نخواهد داد، هر چند به طنز این روزها از عدم تحمل خضر توسط پیامبری دیگری چون موسی و جدایی آنها سخن گفته می شود؛ ولی خارج از طنز در دنیایی خدایی، نبردی وجود ندارد.

[6] - آقای آهنگران بعد از جنگ در فراق جنگ می خواند، و ناله می زدند، که "جنگ ما را لایق خود کرده بود جبهه ما را عاشق خود کرده بود و..." اما درست است که فضای جنگ را ما رزمندگان انسانی کرده بودیم، و آنرا به دانشگاهی برای خود تبدیل کردیم، ولی جنگ گشتار است، ویرانی است، کاش این دانشگاه را در جایی دیگر بنا می کردیم، مثل جنگ و حال رزمندگان، مثل حال عرفانی است که فرد مبتلا به سرطان پیدا می کند، درست است که سرطان باعث شده او خدایی شود، و متوجه عالم والا، ولی این دلیل نمی شود که ما دلمان برای سرطان گرفتن لک بزند، به گمانم ما اشتباه گرفته ایم. جنگ نکبت بار ترین وجه زندگی اجتماعی بشر است، حتی اگر نتایج خوبی برای برخی داشته باشد، و جا داشت بعد از جنگ بسیاری از رزمندگانِ از جنگ برگشته، گروه های حامی صلح و مبارزه با جنگ تشکیل می دادند، ولی اکنون که در جلسات همرزمان خود و یا یادواره شهدا شرکت می کنی، انگار دل خیلی از ما برای جنگ لک زده، و این تاسف بار است که به این سمت پیش می رویم.

[7] - جنگ جنگ است، هر چند نامش را عوض کنیم، ولی ماهیت جنگ تغییر نخواهد کرد، جنگ یعنی کشتار برنامه ریزی شده و مسلحانه و گسترده.

[8] - البته هیچ کس هزینه ‌های جنگ را بر اساس میزان رنج و خسارتی که به تک به تک انسان‌ ها وارد می شود اندازه گیری نکرد، فرزندان بی پدر، مادران و پدران بی فرزند، معلولیت ها، مجروح ها، آسیب های روانی و... ویرانی هایی که هرگز قابل ساختن نیست، این دنیای شیطانی است که ما را از انسانیت دور می کند تا به جنگ به عنوان راه حل اختلاف روی آوریم.

[9] - سوگند به اسبان دونده ای که همهمه کنان [به سوی جنگ] می تازند (وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا)، و سوگند به اسبانی که با کوبیدن سمشان از سنگ ها جرقه می جهانند (فَالْمُورِيَاتِ قَدْحًا)، و سوگند به سوارانی که هنگام صبح غافل گیرانه به دشمن هجوم می برند (فَالْمُغِيرَاتِ صُبْحًا) و....

[10] - استدلال، برهان، جدل، مباحثه، حجت آوردن، دلیل آوردن، استدلال کردن، خصومت، خصومت ورزی، دشمنی، خصومت ورزیدن

[11] - بدنبال اضمحلال عباسیان، در عصر عثمانی دوباره خیزش جنگ با شعار "حکومت تا ابد" (خلافة إلى الأبد) برخاستند و در سایه ی شمشیر غازیان خود، تا قلب اروپا پیش رفتند، ولی در این نبرد نیز جز افزایش شمار گویندگان شهادتین ثمری نداشت، و انسانیت که مقصد است، حاصل نشد، اما سلطان عثمانی که ازدیاد ثروت و قدرت، لذت ها برد، و باز پیام "انسان شدن" در زیر غرش صدای چکاچک شمشیرها گم شد و باز انسانیتی که از حاکمیت دین خاتم انتظار می رفت، حاصل نگردید و دولت عثمانی به ‌عنوان بزرگ‌ ترین و پهناور ترین دولت اسلامی پس از فروپاشی خلافت عباسیان، که در سده ‌های هفتم و هشتم هجری (سیزدهم و چهاردهم میلادی) در سرزمین آناتولی ظهور کرد، هم کاری برای انسانیت و انسان شدن ما مسلمانان نکرد، و از جمله عوامل سقوط عثمانی هم در کنار عوامل دیگر، "رشد فساد در ساختار سیاسی"؛ "تحجر دینی و انحطاط اندیشه سیاسی" به نابودی آنها انجامید؛

[12] - امروز بهار عربی و بیداری اسلامی باز خیز برداشته تا (امثال اخوان المسلمین و داعش) گویندگان شهادتین را افزایش دهند، و وقتی نوع و شیوه مبارزاتی آنان را نگاه می کنی، با عباسیان و امویان و عثمانیان که زیر سایه شمشیر قصد داشتند، اسلام را گسترش دهند، و موفق هم بودند، و مدینه و سپس بغداد و در نهایت استانبول را باز از ثروت و برده و کنیزهای جنگی مملو کردند، و در عصر حاضر هم می رفت که شهر "رقه" در سوریه هم این بار پایتخت بعدی آنان برای تجمع ثروت، برده و قدرت بشود، که تاکنون که موفق نبود اند و انشالله هیچگاه موفق نشوند، این اسلام، برای بردگی انسان هاست و نه آزادی آنها. اما بازمانده های بنی عباس و بنی امیه و عثمانیان هستند و گاه و بی گاه بر سرزمین عراق مسلط می شوند، که نمونه ی آن ناسیونالیسم عربی صدام و اسلامی بود که خلافت اسلامی جدید، داعیه دارش شده و این یک بازگشت خسارت بار به جنایاتی است، که اصلا قابل توجیه نیست، و در سایه شمشیر گسترش سخن را دنبال می کند.

[13] - اسلامی که در پرتو سخن و حکمت و انسانیت خود را مطرح می کند، تا در جهان صلح درونی، به آرامش انسان در بیرون منجر شود، و نماینده این نبرد ادیبان و عارفان پارسی گویی هستند که در بستر سخن توانسته اند انسانیت را تا دانشگاه های بزرگ و خانه اساتید و فلاسفه بزرگ غرب و شرق رسوخ دهند و فرهنگ و انسانیتی را که باید و شاید، را در آن نقاط راهبردی دنیا رواج دهند، امثال مولوی بزرگ، حافظ عظیم الشان، خواجه معین الدین چشتی، خواجه نظام الدین اولیا، سعدی حکیم، فردوسی بلند مرتبه، میر سید علی همدانی، و از همین استان ما اشرف جهانگیر سمنانی که مرقد او کیچاچا شریف در هند است و یا حزین لاهیچی که در بنارس است، شیخ بایزید بسطامی، شیخ ابوالحسن خرقانی و.... دنیایی از معرفت را در فرهنگ و جامعه مردم هند و جنوب آسیا گسترانده اند، و اگر چه ما شرمنده غارت ها و کشتارهای نادر شاه افشار در هند هستیم ولی این ها روی چشمان آن مردم جای دارند، چرا که به جای شمشیر، صنعت، شعر، علم و معرفت و... را برای این سرزمین به تحفه بردند و امروز، روز بزرگداشت خواجه معین الدین چشتی در اجمیر شریف هند، بزرگان سیاست و... هم طَبَق بر دوش گرفته با گل و چادری تبرک به زیارتش می روند تا از او تبرک جویند و در حالی که همین سیاست مداران به دنبال خراب کردن مسجد اورنگ زیب در بنارس هستند، و مسجد بابر گورکانی را در فیض آباد خراب کردند و....  اما اسلامی که خود را از شمشیر و نبرد دور کرد در شرق و هند پیش رفت موفق تر بود

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 04
  • آذر

چهل و نه سال پیش در چنین روزهایی، اولین ارتباط دایم ARPANET در 21 نوامبر 1969 بین دانشگاه کالیفرنیا و موسسه تحقیقاتی استنفورد امریکا برقرار، و بدین ترتیب اینترنت (Internet) متولد شد، او که یک سال از من بزرگتر است در بالندگی کامل تمام مرزها جغرافیایی، سیاسی، اقتصادی و... را در نوردیده و حتی سخت ترین دیوارهای ایدئولوژیکی و تفکری استبدادی و دیکتاتوری را هم سوراخ کرده و پشت سر نهاده و اینک در جای جای جهان وسیع، اما بی نهایت کوچک شده، اعلام حضور می کند.

یادم هست سال 1999 وقتی داشت به پایان می رسید و جهان وارد هزاره سوم میلاد مسیح (ع) می شد، همه از وحشت اختلال در شبکه اینترنت خود در ترس وحشتناکی بودند، چرا که پیش بینی ورود به چنین رقمی (2000) در پروتکل های اینترنتی نشده بود و...، آنزمان اگر وابستگی دنیا به اینترنت آنقدر شدید بود، اکنون این وابستگی هزار چندان برابر شده است و اگر اینترنت قطع شود شاید ما آب هم برای خوردن نداشته باشیم، زیرا که تمام سیستم های خدمات جهانی در هوا، زمین، آب و حتی فضا در اختیار این سیستم ارتباطی است، که بستری آماده نموده است تا دنیا با همه عظمت خود به یک دهکده کوچک و مرتبط تبدیل شود.

و به واقع سازندگان این تور (Net)، همه دنیا را داخل (Inter) در یک تور جهانی (Internet) کردند که کسی دوست ندارد از این تور خارج شود، بلکه در آن راحتند می خواهند هرچه بیشتر در آن غرق و در سیستم هایش هضم شوند، و من باید به اینترنت به عنوان برادری که یک سال از من بزرگتر است، بگویم که تو فقط از من یک سال بزرگتری و اکنون تو تمام جهان در نوردیده و جهان نیز تو را پذیرفته اند، و من هیچ نشدم و در همان جای خود درجا می زدم، در حالی که تو در تک تک خانه ها (تلویزیون ها و کامپیوترها)، در میان جیب ها (موبایل ها)، در جاده ها (اتومبیل ها، قطارها)، در هوا (هواپیماها)، در آب (کشتی ها و زیر دریایی ها) و در فضا (ماهواره ها) و در یک کلمه در "همه جا" در دسترسی و دنیا را فتح کرده و خواهی کرد.

چرا؟! زیرا تو بر درد بزرگ انسان (تنهایی اش) انگشت گذاشتی، و انسان هایی را که از یک ریشه اند و اکنون بعد از هزار ها تکثیر و پراکندگی در تمام گوشه و کنار زمین، این ارتباط قطع شده اشان به یک وسیله ارتباطی نیاز داشت که بدون جمع کردن آنها در یک نقطه، به تنهایی اشان خاتمه دهد و آنها را به هم متصل کند، و تو این ماموریت را به خوبی به عهده گرفتی و اینک آنها در خانه خود با همدیگر در ارتباطند و به تبادل احساس و سخن مشغولند؛ و تو توانستی دنیا را به سان دهکده ایی متصل به هم ، نزدیک کرده و ارتباط بین انسان ها را بسیار آسان و سریع توسعه دهی.

خوب درخشیدی، و آینده درخشانی هم برایت می بینم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 02
  • آذر

وقتی این روزها در مناسبت سالروز تولد پیامبر اسلام، سخن از وحدت گفته می شود، از جهتی خنده ام می گیرد و از جهتی به گریه می اُفتم، خنده ام می گیرد که سخن از وحدت و برادری برای روزگار تسلط تفکر "خود حق مطلق انگاری" بر جهان اسلام، چقدر خوش خیالی در پس خود دارد؛ چرا که در روزگار تسلط تفکری که خود و فرقه اش را عین و تمام حق می بیند و دیگر فرق و دنباله روهایش را باطل و منحرف می پندارد، و این تفکر در تعالیم و تئوری آموخته و آموزیده می شود، و به راحتی در جایگاه محاسبه قرار گرفته و دیگران را حتی از رحمت خدا و بهشت هم به دور ارزیابی می کند، چنین نگرشی چطور می توان با غیر از خود به وحدت برسد، و گریه ام می گیرد که ما مسلمانان روز به روز هم در این دور باطل خود حق پنداری مطلق غرق تر می شویم، و حواله مرگ هامان برای دیگران، هم شدت می گیرد.

در اندیشه خود شعله های کینه از دیگران و تفکرشان را در دل صاحبان چنین تفکری بخوبی می بینم و حس می کنم که علیرغم شعار زیبای وحدت، با چنین نگاهی هیچگاه به وحدت نخواهیم رسید، هرگز کسی که خود را حق مطلق می داند، برای کسب رضای خدای دلش هم که شده، نخواهد توانست مخلصانه دیگری (ناحقی) را در کنار خود تحمل کند. و گریه ام می گیرد از این که دنیای اسلام که روز به روز در مبارزات بین الادیانی مسلمانان برای اثبات برتری خود، بیش از پیش افزایش می یابد و جهان اسلام در آن غرق می شود، و امروز دیگر اسلام از جنگ های خارجی و گسترش محدوده خود آنچنان که در زمان عثمانی و یا در قرن اول هجری داشت، باز مانده و سر جنگ هایش به داخل سرزمین های اسلامی کشیده شده و آتش و خون بین مسلمانان حکم می کند، و هر یک برای تعیین سیطره فکری و سرزمینی خود به نبردی سخت که بیشرمانه تر از نبرد حیوانات هم هست مشغولند. امروز به یمن که نگاه می کنی، تمام سعی حاکمان بر ام القرای اسلامی (عربستان،  امارات و شرکا) این است که بندر حدیده را بگیرند تا دشمنان مسلمان خود را در یک جنگ نابرابر (که از حیوانات درنده هم بعید است)، در ناجوانمردی تمام عیار از گرسنگی بکشند؟!!

جهان اسلام، مسلمانی و اسلام نیاز به یک شخم عمیق دارد تا از این جهنم فکری "خود حق مطلق انگاری" ابتدا رها شود، تا بتواند دیگران را به رسمیت شناخته و تحمل کند و سپس تخم انسانیت در زمینی کاشت که از انسانیت و رحم و مروت و عرفان و دوستی مملو است، و بعد سخن از وحدت گفت. وحدت برای تفکر مسلط کنونی که نمودش لجاجت، تکبر، خودخواهی، ظلم، خودمحوری، خروج از انسانیت، بی توجهی به حق الناس، زیاده خواهی، خود حق مطلق انگاری، عدم قایل بودن حق آزادی اندیشه برای دیگران، قرائت یک قرائتی در دنیای اندیشه، عدم آزادی اندیشه و... است محال می نماید، باید این ها را به کناری نهاد و سپس سخن از وحدت گفت. وحدت در دنیایی که حتی دنیای حیوانی هم بر آن ارجح است، و اینک بر جهان اسلام عارض شده، دست نایافتنی، دادن شعارش هم خوشخیالی بیش نیست.

وحدت یا یک سان شدن کدام

وحدت یا یک سان شدن - کدام هدف ماست

کاش از اندیشه فتح کاخ این و آن بیرون می آمدیم

کاش به جای فتح کاخ این و آن در اندیشه فتح قلوب شان فرو می رفتیم

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 29
  • آبان

دیروز که در مسیر حضور در "دوازدهمین کنفرانس بین المللی مدیریت استراتژیک" بودم، با خود می اندیشیدم، که با چه استراتژی می توانیم، شرایط موجود را مدیریت کنیم، و از این کنفرانس چه راه برون رفتی مهمی، پیشنهاد خواهد شد؛ گذشته از مباحث علمی که در این همایش مطرح خواهد شد، در این شرایط تحریم های سخت امریکایی ها چه باید کرد، و اگر در خلال این کنفرانس از من بخواهند و یا خود بخواهم به کسی که قصد تغییر این وضع به نفع جامعه، مردم و کشور را دارد، مشورت دهم و یا چند دقیقه ایی در این کنفرانس سخن بگویم، راهبرد استراتژیک من برای مدیریت و عبور از این وضع بحرانی چه خواهد بود؟!

شرایط سخت و بحرانی که انگار همچون بختک بر کشورمان افتاده، و ما را به گروگان دایمی رقبا و دشمنان تبدیل کرده، تا هر روز سیاستی را در جهت تضعیف ما به اجرا در آورند، وضعیتی که پایانی هم ندارد، و از پیچی سخت، به پیچ سخت تری منتقل می شویم، و انگار خدا هم با برجام ستیزان و جنگ طلبان داخلی و خارجی همراه است، و این دو، ایران را دوباره بعد از یک ماراتن سخت، با کمک ترامپ امریکایی و ترامپ های داخلی به شرایط پیش از برجام و حتی بدتر از آن برگرداندند؛  

دلواپسان داخلی با کمک سعودی ها، اسراییلی ها، امریکایی ها، و کلکسیونی از دشمنان دیگر ایران، بالاخره به آرزوی شان رسیدند، و اینک می توانند بر امواج متلاطم قیمت ارز، شرایط کمبود، تحریم، دور زدن تحریم و... حسابی دوباره چاق شوند، و بهتر از گذشته و... هزاران هزار میلیارد ثروت مردمِ، بر ثروت خوابیده ی فقیر ایران را به تاراج برند؛ و البته به نظر می رسد بیماری عارض مان شده است، که انگار از زندگی در بیماری، تب، مظلومیت هم لذت می بریم.

آری در این افکار بودم که راهی این نشست یک روزه علمی شدم.

در مسیر حضور در این کنفرانس با خود می اندیشیدم که اگر مدیریت را در جایگاه علمی و اکادمیک در این کنفرانس بخواهند تبیین کنند، نه خواهم فهمید، و برای گفتن هم هیچ نخواهم داشت؛ اما این همه عمر و زندگی، تجربیاتی را به انسان می آموزد که می توان، توصیه هایی را داشت، اگر بخواهیم فارغ از همه تعاریفی که برای مدیریت و راهبرد وجود دارد، "مدیریت را به معنی راهبری، با کم هزینه ترین و کوتاه ترین راه برای وصول به مقصود" در نظر بگیریم، و اگر استراتژیک را هم به معنی پر اهمیت و کلان بودن آن گرفت، آنگاه می توانم گفت که "مهمترین راهبرد و مدیریت در این تنگنای سخت موجود، بازگشت به مردم و سپردن مدیریت و راهبری جامعه به اهلش می باشد" که اهل و صاحبان آن نیز همین مردم هستند، که جامعه متعلق به آنان است، و این همان صحنه ایی است که، تئوری های علمی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی خواسته اند، برای وصول مردم به مقصد، و راهگشایی آنان در برابر موانع، نظریه پردازی کنند.

به نظر من "کار را باید به مردم سپرد"، در نظر گرفتن ملت به عنوان گوسفندانی که به چوپان نیاز دارند، و بدست گرفتن مقدارات آنان با این سطح نگاه و اندیشه به آنان، در اولین نتیجه اش، بدترین توهین به خداوندگار است که انسان ها را حتی لایق خطاب قرار دادن مستقیم خود می بیند، و بعد توهین به انسان هایی است که "ولی نعمت" ما در نظر گرفته شده اند؛ ملت هایی که در مجموع "خرد جمعی" در طول تاریخ خود بدین مهم دست یافتند، که " انسان ها لایق سپردن امورشان به خودشان هستند" با پذیرش این توانایی، علاوه بر توسعه و پیشرفت، بار بزرگی از دوش راهبران و مجریان مدیریت و نظم جامعه برداشته و "خرد جمعی جامعه" را به کمک گرفته تا همه به سرمنزل مقصود به سلامت برسند.

اما به نظر می رسد جامعه ما به جای حرکت به سوی نقش دادن هر چه بیشتر به مردم، به سمت مخالف در حرکت است و هرچه بیشتر به سمت تمرکز قدرت و ثروت و مدیریت در دست حاکمیت پیش می رود، و برآیند وضع موجود منجر به فرار از قانون، و حرکت رو به تمرکز هرچه بیشتر و بیشتر، و سپردن همه چیز در دست حاکمیت است؛ و این چیزی به جز به اسارت افتادن جامعه و امکاناتش در زندان تنگ افراد و باند های سیاسی، اقتصادی نخواهد بود، که انتهایش به تولید مافیا در سیاست، افول و سقوط فرهنگی – اجتماعی، اقتصاد ویران، و در بعد سیاسی هم مبتلا نظامات بسته تک حزب از نوع چپ کمونیستی خواهد انجامید، که سر انجام آن هم مشخص است، که آن هم فروپاشی اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی خواهد بود، بلایی که بر سر شوروی سابق آمد.

اما با تصمیمی استراتژیک در مدیریت کلان کشور، می توان روند موجود را عکس کرد و فضا را به سمت سپردن امور به مردم پیش برد، و نقش و قدرتی که قدم به قدم به نفع حاکمیت اخذ و ضبط شده را به یک باره به مردم باز گرداند؛ و تنها راه برون رفت همین است. و هرچه در سپردن امور، تصمیمات و صحنه ها به مردم گشاده دست تر باشیم راه برون رفت هم بازتر خواهد بود، و در برابر دشمنان داخلی و خارجی این کشور (که امروز این چنین بی پرده شمشیر از رو بسته اند)، موفق خواهیم بود، و بحران کنترل خواهد شد، در غیر این صورت رفتن به سوی تمرکز، چاهی است، که همه در آن دفن خواهیم شد.

 پس باید گفت مدیریت استراتژیک، در برون رفت کشور از بحران فعلی، بازگشت به حاکمیت موثر مردم، و واگذار کردن یکباره صحنه و قدرتی است که قدم به قدم از آنها گرفته ایم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • آبان

گرفتار اندیشه ایی وسواسی شده ایم، که حتی بزرگان اندیشه و عمل این ملک و این قوم هم در آن نمی گنجند، هزار دلم نا دلم کردیم، تا دل هامان راضی شود، یک کوچه ناقابل را به نام مردی به بزرگی استقلال این کشور کنیم، او که صنعت و ثروت نفت ایران را ملی کرد، و به پای این عمل خود جان، ثروت و زندگی اش را فدا نمود، اما آنقدر راحت و بی دغدغه هزاران مدرسه، خیابان را به نام کسی کردیم، که حتی بعد از افتادن طشت رسوایی خیانت ش، نیز از نامش بر نگرداندیم؛ او که دست در دست کودتاچیان و عاملان استبداد و استعمار، شد، تا نهضت و برنامه ملی –  میهنی همین مرد بزرگ را ناکام کرده، و به حصر مادام العمرش فرستادند، تا همانجا در تنهایی و بی کسی بمیرد، و درس عبرتی شود، برای هر که با استعمار و سلطه خارجی، در این کشور صادقانه در نبرد اُفتد.

کویر و نائین، علاوه بر فرش های زیبا، گوهرهای دیگری هم دارد، که شهره آفاقند، و گرچه هر وقت نام کویر می آید دلهره و غم نیز سرازیر می شود، اما کویر هم خود نعمتی است بزرگ، که وقتی از آن می گذری دلت هوای آسمان می کند، تا همنشین ماه و ستارگان ش شوی، اما جغد شب خیز این سرزمین، را تحمل نشستن و گفتن و شنیدن با ستارگان نیست، هر دم آرامش مان را بهم می زند تا روی آرامش را نبینیم و همیشه در خوف و خطر غارت این و آن باشیم؛

از خیابان ولیعصر تهران که به سمت پارک لاله می پیچیم، هنوز مردم از "میدان فاطمی" می گویند، زیرا که او سکاندار سیاست خارجی دولت مردمی و ملی دکتر مصدق بود، و به اذعان خود دکتر، اولین پیشنهاد دهنده طرح ملی شدن نفت، و خارج شدن ثروت ایران از تیول خارجی ها؛ اما همین میدان ناقابل و خفیف را هم ما به "میدان جهاد" تغییر نام دادیم، تا از او هم نامی نماند؛ چرا؟! آنها که کرده اند، خود جواب دهند.

دکتر سید حسین فاطمی در سیاست و عمل خود، آنقدر در دل شیفتگان استبداد و استعمار کینه کاشته بود، که کودتاچیان و ساقط کنندگان دولت مردمی و ملی دکتر مصدق، از جان رهبر دکتر فاطمی، گذشتند، و مصدق را به حصر بردند، اما از جان دکتر سید حسین فاطمی نتوانستند، بگذرند و او را در حالی که در تب 40 درجه ناشی از زخم های کودتا می سوخت، و تنها 37 سال بیشتر سن نداشته، چهار روز پیش، در چنین روزهایی (19 آبان 1333) به چوبه ایی بسته و تیرباران ش کردند، در حالی که با همان تن تب دار فریاد می زد "زنده باد ایران"؛ تا به سان دیگر نوابغ این ملک و ملت همچون سهروردی، ابن مقفع و... به سن چهل نرسیده، بهار عمرش خزان شود، و دل های تنگ کودتاچیان با خون او خنک گردد، هر چند فاطمی اگر زنده هم می ماند، باز انسان هایی از این سلک در بین تروریست های سفارشی، بودند که او را سر به نیست کرده، کما این که کردند و موفق نشدند، و حتی هنوز هم از کرده خود نادم و پشیمان نبوده و نیستند، و بر اقدام تروریستی خود پای می فشارند.

دکتر سید حسین فاطمی وزیر خارجه دولت دکتر مصدق

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 14
  • آبان

دیروز که به مناسبت سیزده آبان و حوادث تاریخی آن روز فکر می کردم، با خود می گفتم "آیا امروز روز مناسبی است که بر سر آمریکا داد بکشیم؟!!" هر چه فکر کردم دیدم 13 آبان روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست، زیرا در این روز او هم فریادهایی برای کشیدن بر سر ما دارد، پس باید روزی را برای داد کشیدن سر امریکا انتخاب کرد که او سخنی برای گفتن نداشته باشد، آن روز شاید روز ۱۸ اردیبهشت باشد که امریکا از تعهد بین المللی برجام شانه خالی کرد، که بعد از مدت ها مذاکره، به امضای نمایندگان جهانی رسید، و یا روز 28 مرداد باشد که آن کودتای ننگین امریکایی بساط دولت مردمی دکتر محمد مصدق را برچید، و دست های آشکار و پنهان خیانت به دوره زمامداری این نماینده مردم ایران پایان داد؛ و یا ۱۲ تیر و روزی که ناو امریکایی وینسنس، هواپیمای مسافربری ما را با موشک بر فراز خلیج فارس هدف قرار داد و با 290 مسافرش به قعر دریا فرستاد؛ و یا روزی که نیروی دریایی ما مورد هدف مستقیم امریکایی ها در خلال جنگ هشت ساله با رژیم بعثی صدام قرار گرفت و...

اما سیزه آبان روز پای نهادن ما بر تمامی میثاق های بین المللی و بالا رفتن از دیوار سفارت امریکا در تهران بود، که بنیاد رسم نامیمون بالارفتن از دیوار سفارت خانه ها را در کشور گذاشت، تا هر جریان سیاسی حتی برای برهم زدن بازی حریف سیاسی داخلی خود هم دست به این عمل نامناسب، خسارت بار، غیر قانونی، خارج از عرف و ناجوانمردانه بزند؛ و لذا این روز مناسبی برای داد کشیدن بر سر امریکا نیست،

انتخاب این روز به عنوان روز تظلم خواهی مردم ایران از امریکا، خود منجر به این می شود که از اساس ادعای مظلومیت مردم ایران زیر سوال برود، چرا که در این روز خودسرهای آن روز از دیوار مکانی بالا رفتند، که در سیره جوانمردان، قوانین بین المللی و... نهی شده است، که میهمانان، فرستادگان و... را که کاملا قانونی در خاک ایران پذیرفته شده بودند، مورد تهاجم قرار گیرند؛ این دیپلمات ها هر کاری در ایران می کردند، راه مقابله با آنها بالارفتن از دیوار سفارت و گروگان گیری آنان نبود.

چرا که در عرف عاقل های جهانی، اگر اعضای سفارت خانه ایی را مخل امنیت، منافع و... ببینند، به آنان فرصت کمی می دهند، و از کشور خود اخراج می کنند، نه این که دستگیر و یا گروگان بگیرند. کار آنروز بالا روندگان از دیوار محیط های دیپلماتیک امریکا که مصونیت کامل داشتند، خسارت جبران ناپذیری به حیثیت جهانی کشور و انقلاب زد و مسولین انقلاب را در عمل انجام شده ایی قرار داد، که خسارت جبران ناپذیر آن را هنوز ایران، انقلاب و مردم ما می پردازند،

و به نظر می رسید، حال که چنین عملی را انجام داده ایم، لجاجت بر تایید این عمل ناشایست درست نیست، و اگر نمی خواهیم حتی چنین اعترافی کنیم، تبدیل چنین روزی به الگویی برای "استکبار ستیزی" و یا "امریکا ستیزی" کاری درست نیست، که اگرچه اعمال امریکایی ها در قبال این مردم شدید محکوم است، ولی در جای خود این عمل ما نیز کاملا محکوم است و خسارات آن تاکنون دامن کشور را گرفته و رها نمی کند.

و نمونه اش آقای ترامپ که هوشمندانه 13 آبان را میعادگاه موعد عهد شکنی خود قرار داد، زیرا این عمل ما آنقدر در عرف جهانی محکوم است، که او می تواند ظالمانه ترین عمل را علیه ما در چنین روزی انجام دهد، و لابد دنیا هم می گوید وقتی ایرانی ها در چنان روزی، چنین کردند، چرا امریکا در همان روز چنان نکند.

بالا روندگان از دیوار سفارت انگلیس و عربستان در تهران

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 10
  • آبان

رنگم به رنگ سپیدی و صلح می پاید، و دلم در هوای سپیدی می طپد؛ اکنون که جور زمانه به رنگ بنفش مان در آورده، اما سبز به زیبایی بهار بود و بس، لیکن خزان به بیداد برد او را، لیک چه غم که ما در آرزوی بهاریم و بهار نیز مقصد ما نیست و در این شهر چهار فصلم آرزوست.

زردها می خواهند ما را به ذیل حُکم و تَحَکُم و بیداد برده و بیماری و زردی را برای همیشه در صورت مان دایمی کنند، ولی اکنون که چهره ها رو به زردی تاراج پاییزی است، دل انسان هوای سبزی بهار می کند، اگرچه می دانم در پس سلطه ی زردها، زمستانی سخت و پر از مرگ و بیماری در انتظار ماست، اما به امید سبزی بهار، اگر این زمستان هم سر بگیرد، آنرا نیز از سر خواهیم گذراند، تا به بهار برسیم، و البته در آن نخواهیم ماند، و از آن عبور کرده می رویم تا به سپیدی صلح دست یابیم.

و چه درست گفت آقای هاینریش چارلز بوکفسکی که : "من به پایان دنیا اهمیت نمی دهم، چون دنیای من بارها تمام شده، و صبح روز بعد دوباره از نو آغاز شده است!"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 09
  • آبان

آه ای شرق غرور انگیز بزرگ، ای خیزشگاه تاریخ، ای نقطه شروع تمدن ها، تو ای باند فرود آسمان! چقدر زمین هایت مستعد استبداد است؟! اینجا را انگار خداوندگارم برای تولید و پرورش استبداد و مستبدین ایجاد کرد، که این چنین بهشت استبداد و مستبدین شده است، تا در این نقطه از عالم متولد شوند و پا گیرند و بزرگترین ظلم ها را در انظار همه جهانیان انجام دهند، مستبدانه بزیند، و قهرمانانه بمیرند و بی شرمانه به وجود خود و اطرافیان و فلسفه منحط و به زنجیر کشنده اشان ببالند، و هر چه خواهند، تحمیل کنند، و نسل اندر نسل انسان هایی را که تنها یک بار فرصت زیستن در این جهان دارند، را له کرده و چنان تخدیرشان کنند که در فلاکت تمام، زیر یوغ استثمار، چشم به نجات بمانند و بمیرند، و حرکتی نکنند، و زندگی اشان شناسنامه هایی باشد که با  آمدن شان ثبت، و با رفتن شان ابطال می شود، و هر فریاد رهایی بخش و یا آزادیخواهی نیز کارد آجین شده و یا به تمسخر شب، به صبح نرسد.

آه این زمین های شوره زار شرق چقدر برای خواباندن مستبدین در نمک مناسب است، تا یکی پس از دیگری در زمان های مناسب خود بیایند و بروند، رهایی و آزادی را در گروگان خود نگهدارند، و کلید داری زندان آزادی را دست به دست کنند؛ انگار برای این زمین و اهلش، شرایطی برای رهایی و رشد نیست، که نیست، انگار شرق را خدا آفرید تا خورشید آزادی بارها و بارها در آن طلوع کند، و بعد از چند ساعتی، شادی بر لب ها بخشکد و نور آزادی در پشت کوهی غروب کند، و باز انگار نه انگار، که این زمین را هم به نور رهایی نیاز است، تا رشد و زندگی را در آن از سر گیرند.

اینجا انسان هایش را انگار برای رکوع و سجود آفریده اند، تا هر روز در مقابل قدرتمداری خم شده و دست و پا بوس این و آن باشند؛ شرق ای سرزمین عجایب ای سرزمین خوبی ها! چرا چنین آلوده زندان غرور و نخوت مستبدین شدی، و چرا این همه باران های پاک کننده و رهایی بخش در تو اثری ندارد. از چه توفان های اندیشه پاک و رهایی بخش انسانی در همه جهان وزیدن دارد و تو همچنان در خاک استبداد در غلطیده ایی و بدان خو کرده ایی؟!.

صبح رهایی تو کی فرا خواهد رسید.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to Google PlusSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از4

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"