دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (81)

  • 23
  • خرداد

انگار ناف ما را با هیاهو و غوغا بریده اند، اگر روزگاری به خاطر جوانی کردنِ جوانان، جشن هایمان پر از هیاهو و غوغا بود، جمع بزرگان در یک انضباط و متانت خاصی برگزار می شد، بی غوغا و هیاهو و در شان آنان، اما امروز دیگر غوغا و هیاهو جشن و عزا نمی شناسد، هر دو پر است از همهمه ایی برای هیچ، دیگر در هیچ جمعی نمی توان آسایش به همراه سکوتی متانت بار دید و دمی در خود فر رفت و با خود بود، حتی اگر شده به مقتضای سن و سال.

کوچه پر از هیاهوست، از صبح وانتی ها می آیند و هی فریاد می زنند "خورده ریز انباری، خورده ریز شرکت، آهن قراضه و... خریداریم". مجلس ختم و یادبود مردگان مان، که لابد باید در آن قرآنی را تک به تک و در جمعی گردهم آمده، ختم کرده و هدیه به روح مرحوم تازه گذشته کرد، نیز یک میکروفن قوی به گلوی فریاد کشی بلند آواز، وصل است و صدای او را بلندگوهای پر قدرت در چهار دور مسجد بر سر حاضرین مثل پتک می کوبد، تا تحمل لحظاتی حضور را هم از تو بگیرد، یک لحظه تو را آسوده نمی گذارد، تا در آیاتی فرو روی، که سهم توست و به برکت مرگ دوستی، و یا عزیزی باید بخوانی و متمرکز شوی تا بفهمی، خداوندگارت با تو از چه موضوعات سخن گفته است، و مقصود او از این سخن چه بوده است.

 و یا حتی در مراسم تشییع و یا در حین وداع با تن عمر به پایان رسیده او نیز باز، بلندگوها غوغا می کنند، و گوینده ایی، مرتبط از جمع حاضر درخواست بلیغ و عاجزانه دارد که "بلند بگو لا اله الا الله، محمد است رسولُ،  علی ولی الله، گواه باش به روز قیامت ای الله، که گفتم اشهد ان لا اله الا الله و..." و یا هنگامی که تن او را در گور می گذارند و باید او را در ذهن خود به هنگام الحاق به خاک همراهی کنی،

باز این دعای تلقین است که مزاحم فکری توست تا هرگز نتوانی با شرایطی که در آن هستی، ارتباطی قلبی و روحی برقرار کرده، و متفکرانه این لحظات را کشف کنی؛ اذکاری هم که به عنوان تلقین گفته می شود را من، اصلا نفهمیدم که فلسفه آن چیست، چطور می شود، ما که در این عالم مادی هستیم، بخواهیم و بتوانیم به کسی که از عالم پست ما عبور کرده و در عالم بالاتر است و به لقا الله پیوسته است، و در عالم شهود است، و از ما در به بسیاری از مسایل واقف تر است، توجیه و هدایت کنیم که در پاسخ به سوالات نکیر و منکر چه بگوید؟!!

و کاملا فراموش می کنیم که روح او، از این جسم خاکی اش، جدا شده و این روح اوست که باید پاسخگوی این سوالات باشد، و آن روح دیگر نیازی به تکان دادن شانه های میت ندارد، که بدین وسیله تحریک شود و لابد خوابش نبرد، و حرف های ما را بشنود،

تازه او عمریست که این حرف ها را در زنده بودن شنیده است، و اگر شنیدنش اثری داشت حتما گذاشته و در این لحظاتی که او با عالم بالا در ارتباط است نیازی به اتصال به این عالم دون ندارد، و در عالمی بسیار عظیم تر، او اکنون از همه ما آگاه تر از عالمیست که در اوست، و در جایی سیر می کند که ما را بدان راهی نیست و شاید این اوست که باید شانه های ما را تکان دهد و امری را به ما تلقین نماید و... و ما را چه کار که به او رسم پاسخ گفتن بگوییم، گو اینکه نوزادی در شکم مادر، رسم زندگی در این دنیا را به هنگام تولد به اطرافیان متذکر شود، و در آن لحظه یکی به این نوزاد بگوید، دهان ببند بچه، که تو به شنیدن از ما محتاج تری، و آنچه تو می خواهی به ما بگویی، ما سال هاست که آن را تجربه کرده و در آن غرقیم و...

بگذریم از این بحث ها، که ما در رسومات خود مشغولیم و فعلا نجاتی برایمان نیست، سکوت خود به کیمیایی دست نایافتنی تبدیل شده است، تا در گوشه ایی از یک مکان معنوی، و یا در لحظه ایی از یک مراسم معنوی سکوت را نیابیم تا در خود فرو رویم، کمی تفکر کنیم که به عنوان مثال، این جسد که می برند، نوبتی است و نوبت به این تن فاخر ما نیز خواهد رسید، که به هزار شامپوی گران قیمت آن را می شوییم، و بهترین تن پوش را بدان می پوشیم و گرامی اش می داریم، و تازه اگر خوش شانس باشیم، بر دستان دوستان و آشنایان به همین صورت بدرقه خواهیم شد و...

کاش جامعه ما با بلندگوها و آمپلی فایرها روزی خداحافظی کند، کاش ورود این آلات هیاهو و غوغا به کشور ممنوع شود، کاش این ها را از مساجد و معابد برچینند، و این رسم بر انداخته شود که "بلند" صلوات بفرست، بلند بگو لا اله الا الله، بلند بگو مرگ بر ...

و کسی یکبار برای همیشه بگوید، کمی سکوت کنید! در خود فرو روید، چند لحظه ایی تفکر کنید، لحظاتی مزاحمت صوتی خود را تمام کنید و... و چند دقیقه ایی که به دنبال جنازه انسانی رهسپارید، در سکوتی متفکرانه در عاقبت خود فرو روید، و سخن به بلندی نکنید، تا اسرار ساری و جاری در این لحظات را درک کنید، و پیام این آمدن و رفتن ها، در هیاهوی شما گم نشود.

کاش در مراسم یادبود ها بلندگوها را خاموش، مساجد و معابد خالی از این آلات هیاهو، و مداح ها را کنار دیگران بنشانند تا با آنان دمی در خود فرو روند، و در تفکر غرق شوند، و اگر کسی خواست، با اجازه جمع در یک حالت آرام و بدون هیاهو، بدون بلندگو و با متانت احساس خود را از آن لحظه اظهار کند،

کاش بلندگوها که فرصت هرگونه تفکری را از ما گرفته اند، جمع شوند. در شب قدر "که از هزار ماه بهتر است"، این بلندگوها هستند که با غوغای خود این شب را تا به صبح ضایع می کنند، در روز عاشورا که باید در سکوت فرو روفت، و پیام آزادمردی، آزادگی، آزاد اندیشی، آزاد بودن را شنید، پیام ارزشمند این روز نیز، در زیر بمباران هیاهوی بلندگو ها و مداحان گم می شود، تا پیامی از آن حادثه شنیده نشود و... و این روز را هم مستکبرین و ظالمین، به راحتی از سر خود بگذرانند و...

در ایام یاد بود انقلاب و شهدا نیز این بلندگوهای لعنتی، نمی گذارند که بفهمی کجا هستی، برای چه آمدی، و در بین کدام مردم قرار داری، و شعار تو و شهدا و انقلاب چه بود، و آن آرمان به چه روزی افتاده است، و پیام انقلابت به کجا ختم شد و...، اینجا نیز بلندگوها مسئول ساخت هیاهویی اند که در غوغا سالاری و همهمه ی آنان، هر پیام و تفکری و به خود آمدنی گم شود.

سکوت، همهمه ، غوغا
  به سکوت گوش فراده، چراکه حرف های زیادی برای گفتن دارد - مولانا و سکوت

 تو در کنار کعبه که گفته می شود مکان ذکر است، و یاد خدا نیز، باز در ذکر بلندی که کناری ات می گوید، خود و تعداد طوافت را نیز حتی در همهمه انجام مناسک و هروله طواف کنندگان گم می کنی، اگر در کنار و رو به قبر رسول خدا هم بخواهی باز دل را در سکوت روانه روح آن بزرگ مرد کنی، باز وقتی شرطه ایی تو را در آن حال گریه ببیند، با نهیب حرام، حرام و... تو را از این حال هم باز می دارد و تا هیچ بهره ایی از سکوت و مکان نبری، و هرگز در خود فرو نرفته، نشسته پاک از هر لحظه ایی خارج شوی.

اینجا شهر هیاهوست، شهر غوغا، شهر غوغا سالاران، تا تو هیچ نفهمی، و مثل یک برده ی زنجیر شده، با نوای ناهمگون و مطالب سخیف و دست پایین بلندگو ها، و بلندگو به دستان، همراه شوی و در مسیری بروی که برایت ترسیم کرده اند، نه در مسیری که ذهن و تفکرت، تو را بدان می خواند، و می تواند از درون تو را اصلاح کند و از این مخمصه خارج نماید.

و این تنها معلول خواست بلندگو دارها و صاحبان تریبون نیست، و ما هم در به وجود آمدن این شرایط مقصریم چرا که با سکوت بیگانه ایم، و دنیای سکوت برای ما نیز غیر قابل تحمل است، و به قول استاد فرزانه دکتر عبدالکریم سروش :

"ما در زورگاری زندگی می کنیم که حقیقتا پر از غوغاست، این عالم پر از سر و صداست، (انسان) برای شنیدن صدای طبیعت، صدای ضمیر درون، صدای خدا و... به سکوت احتیاج دارد. تحمل سکوت از ما رفته است، پس از اندکی سکوت، ما وحشت می کنیم، حس می کنیم وارد دنیایی دیگر شدیم، دنیایی که نا آشناست برای ما، و می کوشیم که به سرعت از آن جهان فرار کنیم، و بیرون برویم و دوباره یک مشغولیتی، یک صدایی، غوغایی، نغمه ایی و... پیدا کنیم و خود را از آن جهان نا آشنا بیرون بکشیم. در سکوت آدمی با خودش آشناتر می شود، و به خودش نزدیک تر می شود. به خودش می اندیشد، و لایه های وجودی خود را مثل یک دفتر ورق می زند. و این خوشایند ما نیست، ما نمی خواهیم خود را بشناسیم، ما معمولا از خود فراری هستیم. سکوت وقتی به معنای حقیقی می آید، می آید تا ما را به خود ما نشان دهد، عارف آلمانی مایستر اکهارت می گوید "شبیه ترین پدیده به خدا سکوت است". این یعنی هرچه شما سکوت را تجربه کنی خدا را بیشتر تجربه کرده ایی. سن اگوستین موسس طیف کاتولیک در مسیحیت می گوید، روزی در کلیسا مشغول دعا و تزرع و فریاد بودم، انگار کسی به دیدنم آمد و گفت من از ضمیر شما آگاهم و نیاز به این همه سرو صدا، برای بیان خواسته خود ندارید، ولی شما برای شنیدن صدای من (خداوند) به سکوت نیاز دارید".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • خرداد

صعود به قله آهاروش، آهاربشم یا قلعه دختر با آن بنای زیبا، رویایی و مملو از اسرار و رازهای بین انسان و اهورامزدای یکتا و بی همتای، و دیدار از آتشکده و نیایشگاه زرتشتیان که به اوایل دوره ساسانی [1] بر می گردد، و مکان ساخت این نیایشگاه در دل طبیعت و در بلندای یک ارتفاع سخت وصول، دل هر طالب معنویت و تفکر در رابطه بین آسمان و زمین، و یا بالا و پایین، خالق و مخلوق و... را به خود جذب می کند، تا در سکوت کوهستان و تنهایی آدمی در بین دیگر مخلوقات، از تکبر و غرور ناشی از تلقی خود به عنوان "اشرف مخلوقات" بودن پایین آید، و چشمه های تفکر در عالم ماورایی اش باز شود، تا معرفت از ریشه های ذهن خداجوی او بتراود و در تنهایی مشق معرفت کند.

 این دیدار بهانه ای شد تا در سکوت آن بالادست ها و به دور از هیاهوی غارت و انهدام طبیعت توسط انسان در پایین دست ها، با موبدِ موبدان [2] ناشناخته این نیایشگاه و آتشکده مهم در منطقه "رودبار قصران" ارتباطی قلبی برقرار کرده، و با او که از این پس من او را "ماهداد" می نمامم، [3] کمی به سخن بنشینم و بعد از ده ها قرن از دریچه امروز، او را به نقد نشسته، عوامل اضمحلال ماهداد و جامعه اش را با او که اینک دیگر نماینده خدا در زمین نیست، و بالطبع نمی تواند به نمایندگی از او ضرری به ما برساند، بازگو کنم، راز دل خود را با ماهداد که اینک تنها شنونده است، بگویم.

آتشگاه ادران، [4] معبد قصران، قلعه دختر، قز ماما، قزل ماما، قصر دخترک، یا ادران آهار، بر بلندای یک قله 3229 متری ساخته شده، و دارای سه اتاق است که دو اتاقِ آن طولِ جهت شمالی- جنوبی به موازات هم دارند، و این دو اتاق بر یک اتاق دیگر که، آن اتاق نیز به صورت شرقی - غربی به اندازه عرض این دو اتاق طول دارد، عمودند. به گمانم ایوان این بنای با شکوه در سمت جنوب و رو به قله توچال بوده است که اینک نیست، و فرو ریخته است، بنای سقف آن ضربی است، و ساخته شده از تخت سنگ و ملات ساروج (آهک و کچ) است،

 و بعد از نزدیک به دو هزاره همچنان پابرجاست، ملات ساروج آن آنقدر محکم است، که خروارها سنگ را همچنان بعد از ده ها قرن (بیش از 17 قرن)، بر گورده خود نگهداشته و حفظ کرده است. میزان مصالح ریخته شده بر گرد این آتشکده و نیایشگاه، نشان از عظمتی دارد که سال ها برف و بوران و توفان نتوانسته است آن را نابود کند، و همچنان حکایتگر تاریخیست که بر آن گذشته، و اهدافی که بر دلایل ساختش اشارت دارد.

وقتی بر بلندای این اثر مهم باستانی قرار گرفتم، اگرچه استرس پایین آمدن از این شیب های تند منتهی به این مکان، مرا بسیار آزار می داد، و در بی تابی نزول از این شیب های تند، نتوانستم حتی در سفره صرف صبحانه با همنوردان خود شریک شوم، و بعد از این صعود نسبتا سخت، آنرا در این مکان باصفا و در جوار محبت و صفای دو همنورد خوبم صرف کنم، اما لحظاتی توانستم بر خود مسلط شده و با صاحبان و سالکان این معبد ارتباطی قلبی برقرار کرده، و آنان را بر گرد آتش مقدس شان تصور نموده و با آنان در این دور دست ها، سخنی از نوع درد دل بگویم.

متن ذیل قسمتی از آن گفتگوست که به یادم مانده، و آنرا واگو خواهم کرد، من در این گفتگو یکراست رفتم سراغ جناب ماهداد، موبدِ موبدان این آتشکده، که برای سرکشی از حضور شیفتی موبدان در این مکان مقدس دین زرتشت، نظارت کلی داشت و گاهی هم حتی خود به سرکشی بدانجا می آمد، و از خوش حادثه جناب ماهداد هم امروز با ما و موبدان دیگر بر گرد آتش مقدس در این نیایشگاه نشسته بود، و من با او که در رتق و فتق امور منطقه، علاوه بر این آتشکده و نیایشگاه های دیگر در منطقه نظارت داشت، فرصت سخن یافتم، و او هم در مدت نفس تازه کردن گوش به سخنان من سپرد.

 گرچه جناب ماهداد را نمی شناسم و حتی از نامش بی خبرم، ولی سمتش را می دانم، از میزان نفوذش باخبرم، و می توانم تا حدودی آن را به تصور کشم، کبر و غرورش را می توان حس کنم، اما چون دستش از من کوتاست، دل به دریا زده با او بی پرده سخن گفتم، و به نقد او و عملکردش نشستم، و او را در آنچه بر ما گذشته سهیم نمودم، و دلایل آن را اکنون که او نیست، بی لکنت زبان باز گفتم، چرا که من با روح جناب ماهداد سخن گفتم و او دیگر نبود تا به نام خدا مرا در این دوردست ها سر به نیست کند، پس حرف های ناگفته ی خود را با او  به صراحت گوفتم،

مطمئن بودم که می شنود و آنچه گفته ام را تصدیق خواهد کرد، زیرا او اکنون از آن برج عاج به زیر آمده، و دیگر در طبقه ممتاز جای ندارد، و اکنون یکی از بندگان خداست که در صف برهنگان آن دنیا، در کنار سربازان، دولتمردان، ثروتمندان، فقرا، امرا، ارتش و سپاه داران، فرماندهان، گدایان و... همه و همه در یک صف، در محشر لخت ایستاده است، تا به حساب او هم رسیدگی شود، اما تا نوبت او نشده بگذار من مقداری از حساب و کتاب او را برای اهورامزدای بزرگ و یکتا، در حضور ماهداد عزیز باز شمرم، تا او نیز بداند (که می داند) که نمایندگان او چون ماهداد، در زمین با ما چه کردند :

"موبد بزرگ، جناب ماهداد! زمانی که در روز مهر [5]  از برج خرداد 1398 بر بلندای نیایشگاه و آتشکده ی آتش مقدس بر قله ایی که اکنون ما آن را "قلعه دختر" ش می نامیم، و شما آن را "ادران آهار" می نامیدید، مستقر شدم، و یا در مسیر صعود به سمت آن در حرکت بودم تا بر بلندای این نیایشگاه "الهه ناهید"  [6]   که مشخص است با مشقت زیاد آن را بر آن بلندی تند و تیز ساخته اید، قرار گیرم، با خود هزار سخن و نکته را مرور می کردم تا با شما طبقه موبدان دین زرتشت که در درجات اعلی اجتماعی جامعه ما ایرانیان قرار داشتید، [7] مطرح کنم و پاسخ بگیرم،

در مسیر با خود می گفتم کاش موبدِ موبدان این معبد عجیب، جناب ماهداد در این بالادست ها حاضر بود و امروز من با او همسخن می شدم، و سفره دل با او باز می کردم، و از هزار نکته تاریک در ذهن خود که "ما چرا و چگونه بدین جا رسیدیم" از او می پرسیدم، تا برایم روشن کند، بدون این که مجبور شوم خط به خط، ده ها کتاب را بجویم و بکاوم تا به آنی برسم، که در سخن مستقیم با تو به چند لحظه می رسم، و از تو بر چگونگی رقم زدن چنین آینده ایی، برای ایران و ایرانیان و تاریخی را که تو بر این نقطه ساختی، و اکنون ما نیز در سایه آن لحظات تاریخ ساز، سود و خسرانش را پذیراییم، سوال و پرسش می کردم.

جناب ماهداد! من گرچه حتی از نامت بی اطلاعم، از منش تو بی خبرم، از نگاه تو به زندگی و دنیا خیلی نمی دانم، رابطه تو را با اهورامزدا درک نمی کنم، تو با مردم من چه کردی، باز همانچه است که در تاریخ آورده اند، و به درستی و نادرستی اش بی اطلاعم، هزار نکته پوشیده بین من و توست، انگار بین من تو دنیایی است که کسی از آن شکاف بین من و تو اطلاع ندارد، بین من تو دیواری است به بلندای یک ابهام بزرگ، مثل یک سیاهچاله که همه چیز را در خود بلعیده و حال من تو را در اوهام و نوشته ای ابهام بر انگیز دشمنانت در روم و حجاز می خوانم و می جویم.

هرودوت ها به من می گوید که تو که بودی، چگونه بودی و... فاتحان عرب می گویند که تو به چه دلیل شکست خوردی و خاک و تاج و تخت و پادشاهی دیرپایت را چگونه با عده ایی قلیل به توبره اسبان خود کرده و به تاراج بردند، از میان حساب و کتاب غنایم رسیده به مدینه، بغداد و شام است که می توانم ثروت تو را حدس بزنم، از میان تعداد بردگان و کنیزانی که در تیول فاتحین عرب زندگی را در اسارت و مرگ طی کردند است که می توانم به تعداد جمعیت شما پی ببرم، و آن را حدس بزنم،

وقتی آنان در رد عقاید تو سخن می گویند می توانم بفهمم که تو چطور فکر می کردی، اندیشه ات کجا سیر می کرد، این نقد تفکر تو بود که به ماندگاری اندیشه ات انجامید و... و تو انگار هیچ تاریخی نداری، هیچ کتابی از خود به جای نگذاشته ایی، هیچ اندیشمندی از تو حتی بر صخره ها هم از اندیشه هایت ننگاشت، که از گزند مهاجمین و... سالم بماند و اکنون من بدان نوشته روی آورده از احوال تو بدانم. بگذریم از این مدار سخت که ملال آور و اشک سرازیر کن است، و قطع رابطه من و تو حکایتی دردناک دارد.

انگار در فردای سقوط شما، ما ملتی جدید متولد شدیم و سیلی آمد و شما را با همه آنچه داشتید برد، و آثارتان هم از بین رفت. وقتی به تاریخ مردم همآورد شما یعنی رومیان می نگرم آنقدر آثار نوشته های شان باقیست، که عده ایی با همان نوشته ها نقطه شروع تمدن را از آنان دارند جا می اندازند، حال آنکه در پیشرفت تمدنی می دانم که شما از آن پیش بودید، اما در تاریخ مکتوب شاید صفرید.

و من اکنون به روز مهر از خرداد ماه، موقعی که از استرس و نگرانی پایین آمدن از قله قلعه دختر در خود فرو رفته ام، با تو ماهداد عزیز موبد موبدان نیایشگاه ناهید و یا ادران آهار، در این نیایشگاه سه اُتاقه که تو ملات آن را بر دوش ما مردم عادی به این نقطه بلند منتقل کردی، تا در تیزی یک مکان سخت دسترس، و مشرف به اطراف بدون هیچ مزاحمت دید، آتشکده و نیاشگاهی را مهیا کنی، که ده ها روستا نور آتش آن را ببینند و در دل خود شاد باشند، که آتش مقدس هنوز روشن است، و موبدان رابطه بین آسمان و زمین و بین اهورامزدا و مردم دامپرور و کشاورز را برقرار دارند.

و با این حساب نتیجه بگیرند که فرشتگان و همکاران اهورامزدا آنان را از گزند اهریمنان حفظ خواهند کرد، اما نمی دانستند که تو در آن بالا در حالی که به عبادت خود مشغولی، ذهنت در شریک شدن در قدرت شاهانه است، و تمام تفکر و اندیشه ات به تعیین جانشین شاه حاکم، فرو رفته است، که به هنگام مرگ او، جانشینی برگزیده شود که به تو نزدیک تر باشد، و بر جای شاه زنده او را بگماری، تا از پس این شاه مسلط، که سهم تو را از قدرت و ثروت به اندازه ایی که در خور خود می دانی، نمی دهد، بر تخت نشیند، و سهم معبد و موبدان در سایه شاه جدید بیشتر تامین شود، و موبدان در اداره امور جامعه زرتشتی نقش پر رنگ تری داشته باشند، و از غنایم جنگ ها و سفره پر برکت معادن، و تولید پر برکت زمین های مُلک راگا (ری) و احشام مراتع رودبار قصران و... بیشتر بهره مند شوند.

آری ماهداد عزیز! ای موبد موبدان! تو خود را تاجبخش می خواستی، تا هرگاه که خواستی سهمی بیشتری نسبت به طبقات اجتماعی موجود، داشته باشی، و حق هم داشتی! چرا که خود را واسطه فیض اهورامزدا می دانستی که اگر آتش مقدس در اتشکده به واسطه نبود تو صدمه می دید، نور حق خاموش می شد، دیگر جامعه از درون تهی می گردید، و به زعم تو ایران بدون دین زرتشت فرو می ریخت.

اما موبد بزرگ من! امروز آثار تو را جمع کرده اند، آتش مقدس تو نیز در اغلب نیایشگاه های بزرگ و پرشمار، خاموش شده است، اهورامزدا را نیز کمتر مورد ذکر کسانی است که او را ذکر می گویند، و همچنان این آب و خاک راه خود را می رود، و زایش و میرش خود را دارد، و انگار آب از آب از این جهت تکان نخورده است، و سازمانی و انسان هایی با اسامی دیگر راه را پی گرفته اند و...؛

گرچه بنایی که برجای گذاشتید، همچنان به ایران خسارت وارد می کند، و دخالت شما در دستگاه اداره جامعه و واگذاری خدا و معنویت [8] به پس سر خود، و دویدن به دنبال قدرت و ثروت، هم شما را نابود کرد [9] و هم ما را، خدا را از این جهت که وجهه اهورامزدا را که به خود بسته بودید، جامعه دینی زرتشتی را از این جهت که آن را به دوام خود گره زدید، و هم سلسله شاهی را که نمی دانستند (و یا می دانستند و کاری از آن بر نمی آمد) با دسیسه های داخلی شما که مثل موریانه ایی به جویدن پشت جبهه آنان، حتی در درون قصرشان چه کنند، و مانده بودند، با شما مقابله کنند و یا با دشمن خارجی که سیل وار برای فتح و غارت آمد.

 این مردم بیچاره هم که دل به شما سپرده بودند، تا بین آنان و خدای شان صلح و آرامش برقرار کنید، و با دروغ "به عنوان بزرگترین دشمن جامعه زرتشتی" مبارزه کنید، حال آنکه خود شما منبع و محیط دروغ بزرگ بودید، چرا که در حالی که دم از خدا و فرشتگان می زدید، در دروغی آشکار با اهریمنان گفتن دروغ را تمرین می کردید، و بدین سان همه را ناامید کردید، و در دام دسیسه و تزویر خود غرق نمودید.

و تو ای موبد موبدان، جناب ماهداد عزیز! که امروز به نمایندگی از همه آنان شنونده سخنان منی! چقدر زیادی برای خود قایل بودید؟!!، کاش حد نگهداشته و خود را در کنار دیگر طبقات اجتماعی ایران می دیدید، و نه بیشتر، تافته جدا بافته نبودید، و اعتبار اهورامزدای بزرگ و بی همتا را بر طبقه خود سوار نمی کردید، تا پاهای نازک جامعه ی تحت کنترل و ظلم شما، توان حمل چنان بار سنگینی را نداشته، و لاجرم آن را بر زمین نیاندازد، و تو و دینت اکنون لگد مال پای کسانی نشوی که تو آنان را از طبقه فرو مایه می دانستی، و خود را از طبقات ممتاز متصل به عالم بالا.

در حالی که من که از طبقه فرو مایه بودم، با تو که از طبقه فرا آسمانی بودی، هر دو از یک منشا آمده بودیم، و این تقسیم کار بود که در طول تاریخ، نگاهبانی از خداوند و معارف او را به تو سپردند، و بیل زدن و شخم زدن زمین و کاشت و داشت و برداشت و شمشیر زدن و نیزه انداختن و کشته شدن به من رسید، و حال آنکه تنها تفاوت من و تو فقط در همین تقسیم کار بود و بس.

اما تو خود را منشعب از سر اهورامزدا می دانستی [10] و من را از اندام های پایین دست بدن او، تو بر اوج نشستی و از دسترنج من خوردی و فربه شدی، و من زیر بار تولید و جنگ ها پی در پی جان دادم و له شدم و از بین رفتم، و تو هر بار که موقع کار شد خود را به خدا چسباندی و در آن بالا نشستی و از کار فرار کردی، و چون موقع خوردن شد، خدا را آن بالا گذاشتی و خود نزول کرده بر سفره های رنگین نشستی، و بنا به مقتضیات سود و زیان خود، بین خدا (آسمان) و خلق (زمین) در حرکت مُزوّرانه و سودجویانه خود بودی.

امروز وقتی با خود می اندیشم که چرا از تو و از آن جامعه چیزی به جای نمانده، می بینم تو هم بسیار مقصر بودی، اگرچه نوک تیز دلیل تراشی ها به سمت مهاجمین می رود که آنان چنین و چنان بودند و کردند، و البته درست هم هست و تاریخ شان، قهرمانی های آنان را بر بدن رنجور شکست خوردگان خود، خوب ثبت کرده، و نوشته است که چه کرده اند، اما حکایت سهم تو در این صحنه دهشتناک شکست و اضمحلال همچنان باقیست،

موبد عزیز! جناب ماهداد، ای کسی که خود را واسطه اتصال بین زمین و آسمان تلقی نمودی، آنگاه که تو نوشتن و خواندن را در تیول طبقه خود گرفتی، و طبقات دیگر را از آن محروم کردی، با فرو ریختن کنگره های آتشکده ات و قتل و یا مصالحه تو با مهاجمین، علم و تاریخت نیز به نابودی رفت، چرا که در باقی ماندگان از نبرد، که بیشتر طبقات فرودست هستند، اصلا سواد خواندن و نوشتنی نبود که کتابی باشد و آنان به حفظ آن بکوشند، آنان تنها به فکر حفظ احشام و غله و زاد و توشه ایی بودند که به دسترنج خود جمع کرده و انبار کرده بودند، تا این نیز همچون دختران و زنان شان، به غارت مهاجمین نرود،

نه کتابی در خانه های این طبقات زیر دست بود و نه سوادی داشتند که به نگارش شرایط خود بنشینند، و از آنچه بر آنان گذشته است، برای ما حکایت کنند، و امروز ما آن را بخوانیم و بفهمیم که شما چه کردید و مهاجمین چه بر ما روا داشتند. می بینی موبد بزرگ، این انحصار طلبی شما چه بر سر ما آورده است، که تاریخ خود را نیز باید از بین خطوط نوشته های مهاجمین و رقبای تو در آتن، شام و... پیدا کنیم، چرا؟! چون تو خود را از نسل برتر می دانستی، و واسطه فیض الهی بر زمین، لذا موهبت سواد را هم از بقیه دریغ و دور داشتی.

امروز از تو، آن همه آتشکده، فلسفه، تاریخ و... تنها این دیوارها مانده است، این ماندن هم به نظر من از ناحیه آن ذکر و اذکار و آتشی نیست که تو در آن گفتی و افروختی، بلکه این ماندن هم حاصل کار و زحمت طبقات پایین دستی بود، که در ساخت ملات و بر پا داشتن این معبد، خسیس نبوده و بنا به اعتقاد ژرفی که به اهورامزدای بزرگ و بی همتا داشتند، با جان و دل ملات را بر دل سنگ ها استوار کرده و این بنا بعد از نزدیک به دو هزار سال همچنان پابرجاست، تا حکایت از روزهایی کند که تو چرخاننده روزگاری بودی که به نابودی ما انجامید.

در حالی که تو خود را نماینده بلافصل اهورامزدا دانستی و خود و طبقه موروثی خود را نزدیکترین و لایق ترین به او، اما از تو چیزی باقی نمانده است، آنچه اکنون باقیست، از اعتقادی نشات می گیرد که در بازوان مردان مرد بود، و تبدیل به ملات شد و بین سنگ ها نهاده شد، و آنها را محکم کرد، تا امروز از تاریخ بگوید و روشن کند که چه کسی، چقدر و چطور در شکست و پیروزی ایران و ایرانیان سهم داشتند، و بی پرده بگویم که تو در شکست ما شاید بعد از سیستم حکومتی مضمحل شده، اولین مقصری، چرا که در سلطه جویی ها، تمامیت خواهی ها، انحصار طلبی ها، سو استفاده ها، دسیسه گری ها، سودجویی ها، حریم دری ها، زیاده خواهی ها و... در درجه اول بودی، و هم از آخور خدا خوردی و هم از توبره خلق او،

تو هم اهورامزدا را از آن خود دانستی، و تمام مواهبش را در خدمت خود و طبقه خود گرفتی، و هم بندگان اهورامزدا را به جای بندگی خداوندگار خود، به بندگی خود و طبقه خود در آوردی و... تا در بالاترین بالاها بنشینی و فخر بفروشی و به جای خدا، خدایی کنی، به گاه خوردن نزول کرده، در بالای سفره بنشینی، و به گاه کار کردن در انتها ایستاده بر کارگرها نظارت کنی، آنان درختان را در این شیب های تند پرورش دهند، و چوبش را به معبد هدیه کنند، تا تو بسوزانی و در کنارش گرم باشی، و آنها با خانواده های خود سرما را بدون گرماپوش مناسب بگذرانند، تو سهم معبد و خدا را بگیری تمام و کمال بگیری و صرف خود و طبقه خود کنی، و او سرما را در گرسنگی سر نماید.

آری موبد بزرگ! جناب ماهداد! ما از تو انتظار داشتیم در حالی که خوراک، پوشاک و جای زیستن تو با ماست، تو نیز حداقل تجسم خدا شوی، اما تو زمین اهریمن بازی کردی و در دسیسه، تزویر، تمامیت خواهی، سیاست ورزی های نابجا، دخالت در امر پادشاه، و جانشینان او، سهم خواهی در اداره جامعه و... چنان غرق شدی که هم از خدا باز ماندی، و هم از خلق، و در اثر کنار هم آمدند زر و زور و تزویر تو، امروز دیگر نه از آن شاه و دستگاه شاهی او، که به امید تو فرهنگ و اجتماع خود را به تو سپرده بودند، باقی مانده، نه از تو و دین زرتشت که همه در سایه این جابجایی ارزش ها، از بین رفت و مهمتر از تو، سیستم فکری و حتی نوع زمامداری ات، و ایران نیز به باد و توفان مهاجمین سپرده شد، و هنوز که هنوز است ایران در حال آب رفتن است.

پس ای موبد بزرگ، ماهداد عزیز! هرگز آسوده مخواب که تو ملک و ملت را بر باد دادی، کاش طبقه موبدان هرگز در طبقات اجتماعی ایران نبودند، و مردم خود مستقیم با اهورامزدای خود مرتبط می شدند و بنا به وجدان خود عمل می کردند، و به جای موبد و موبدان وجدان و انسانیت محور اداره فرهنگی جامعه می شد و... شاید وضع ما از این که هست بسیار بهتر بود، و ما در آن زمان، تنها درد شاهانی را داشتیم که ممکن بود به ظلم بر ما حکومت کنند، و درد طبقه ایی که به نام اهورامزدا و به نمایندگی از او این چنین ما را به بیراهه بردند، را نداشتیم.

اما موبد بزرگ! ببخش این همه از بدی های تو گفتم، چرا که خسارت کار تو برای ما جبران ناپذیر بوده است، ولی این را هم بگویم که دوست دارم، آخرین لحظات عمرم را بر سنگ های ویرانه نیایشگاه تو، روی خرابه های آن دراز بکشم، و چند نفس آخر را کشیده و جان به جان آفرین تقدیم کرده، و بدنم، همچون سرنوشت بدن سربازانی که تو برای نبرد عازم سرحدات و مبارزه با خدایان اقوام دیگر می کردی، و در آن سفر می مردند و بدن شان طعمه حیوانات صحرا می شد، من نیز همینجا بمیرم و به سان آنان، گوشت بدنم خوراک خورندگان صحرا شود، و استخوان هایم در میان سنگ ریزه های انبوه دامنه این کوه پودر شده، و در آن گم شود، و در همین اوج بمانم و یا با آب باران شسته شده و به خاک باغ های پایین دست تبدیل شوم، تا بلکه باغ های گیلاسش، پربارتر از قبل، جیب باغدارها را پر کند، تا بعد از پرداخت سهم معبد و سهم خدا، او همچنان در برابر فرزندان خود سرفراز بوده، شکم های شان را سیر کند.

اما موبد بزرگ! این را هم بگویم که روی دلم نماند، که تو بدانی، بنای ویرانی ایران را شما بزرگان دین در همدستی و یا رقابت با حاکمان زمان ریختید، که خود را برترین نزد اهورامزدا دانسته، و این برتری را در خاندان خود موروثی کردید، و راه هر انسانی را در سلک خود بستید، و چشمه هر اندیشه ایی را که با تفکر و راه شما سازگار نبود، خشکاندید، و از روزی که از کرسی دین و خدا به قدرت و حاکمیت دست یافتید، به فکر جانشینی فردی از خود بودید، و لذا وظایف و جایگاه خود را فراموش کرده، و تنها به خود و آینده خود اندیشید، و آنچه باعث استمرار وضع موجود باشد، و در این خودبینی، و دیگران ندیدن، انسان هایی را که به امید بودن شما، دلخوش بودند، را فراموش کردید و برای استمرار این وضع موجود هم، از هر جنایتی چه آنکه به دستور انجام دادید، و در غیر دستور هم بدان سکوت کردید و راضی از روند ظلم در کنار ظلم ماندید، تا خود نیز طعمه همان ظلمی شدید که روا داشتید، و اموال و سرزمین تان، در کنار ناموس و اهل تان همه به تاراجی رفت که خود در نقش بستن آن بسیار موثر بودید، و نمی دانستید و یا می دانستید و خود را به تجاهل زدید.

  بدورد ای موبد بزرگ، اکنون جناب ماهداد! تو هستی و اعمالت که در پیشگاه اهورامزدا پاسخگوی تمام آنچه کردید باشید.

[1] - در سال 1354 شمسی قطعه ای از چوب سقف این نیایشگاه را جهت اندازه گیری عمر آن با روش موسوم به کربن 14 به مرکز اتمی دانشگاه تهران فرستادند، که عمر آن با تقریب 75 سال، حدود سال 265 میلادی تعیین گردید، که این زمان مصادف با اوایل سلسله ساسانیان و دوره پادشاهی اردشیر بابکان می باشد، که این یعنی تقریبا 1754 سال پیش، یعنی با عنایت به تولد پیامبر اسلام در سال 571 میلادی، این آتشکده 306 سال قبل از تولد پیامبر ما ساخته شده است.

[2] - روحانیون زرتشتی سلسله مراتبی داشتند که بسیار منظم بود و ما اطلاع مفصلی از آن داریم. طایفه مجوس [۱] طبقهٔ روحانیون فرودست را تشکیل می‌داده‌اند، ظاهراً رئیس معابد بزرگ را به لقب «مغان مغ» می خوانده‌اند، از این طبقه بالاتر مغان (مگوپت) بوده‌اند. سرزمین ایران از حیث دین به مناطق مختلفی تقسیم می‌شد، هر ناحیه را موبدی خاص بود. رئیس همه موبدان، «موبد موبدان» بود (منبع ویکی پدیا).

[3] - اولین بار که نام چنین صاحب مقامی (موبد موبدان) را می‌شنویم، آنجایی است که اردشیر یکم شخصی را که ظاهراً ماهداد، نام داشته، به مقام موبدان موبدی نصب کرده ‌است (منبع ویکی پدیا).

[4] - در زمان زردشتیان تمام روستاها یک آتشگاه داشتند و در هر منطقه یک آتشگاه مرکزی وجود داشت که به آن ادران و به آن منطقه ادریان می گفتند، هم اکنون نیز نام هایی از همان دوران به یادگار مانده است که نشأت گرفته از نام ادران می باشد، از جمله دره بزرگی که به امامزاده شکراب منتهی می شود، تنگه ادریان و در لهجه محلی اودریون و گردنه بالای سرچشمه شکراب کله سودار (کله سوی ادران) و کوه شرقی تنگه اودریون که بند سودار (بند سوی ادران) و تیره کوه سمت شرقی آبشار شکراب به نام مون سوداران (میان سوی ادران) همه گواه بر همین مدعاست،

[5] - در ایران باستان سی روز ماه برای خود نامی داشته و شانزدهم هر ماه را "مهر" می گفتند

[6] - ناهید در آیین زردشتی مقدس ترین الهه و الهه مادر بود که وظیفه آن کمک به زنان و دختران در به دنیا آوردن و تربیت فرزندان خوب و نیک سرشت و برای او مقام مادری و مامایی و قابلگی قایل بودند. یکی از نام های آتشگاه قصران "قزل ماما" به معنی مامای دختران از همین نام مایه می گیرد. مطابق اعتقاد زردشتیان ناهید نطفه زردشت را به امانت دارد تا در وقت مقرر هوشیدر و سوشیانت موعود زردشتیان از آن نطفه به وجود آید،

[7] - کریستن سن، ایرانشناس دانمارکی، درباره مغان که در دوره ساسانی موبدان خوانده می‌ شده‌اند و نفوذ آنان مطالبی آورده که قسمتی از آن چنین است : "مغان در اصل قبیله‌ای از قبایل ماد یا طبقه‌ای از قوم مذکور بودند که ریاست روحانی دین مزدیسنی غیر زرتشتی به آنان تعلق داشت. آنگاه که شریعت زرتشت بر نواحی غرب و جنوب ایران یعنی ماد و پارس مستولی شد و دین باستانی را اصلاح کرد، مغان، رئیس دیانت جدید شدند. در عهد اشکانیان و ساسانیان، معمولاً این طایفه را مغان می خوانده‌اند و افراد این طایفه خود را از یک ریشه می‌دانستند. در زمان ساسانیان روحانیان و نجبای ملوک الطوایف قرین و همدوش یکدیگر بودند و معمولاً در ادوار ضعف و انحطاط دولت برای مخالفت پادشاه همدست می‌شدند. همیشه رؤسای روحانیون از میان طبقه مغان انتخاب می‌شده‌اند، این طبقه هم به مرور زمان خیلی زیادتر شده بود و به استناد تاریخ افسانه‌آمیزی که داشتند برای خود شجره نسب پر افتخاری ترتیب می‌دادند که از حیث قدمت و شرافت با خاندان‌های بزرگ پهلو می‌زدند. موبدان مدعی بودند که نسب آنان به شاهنشاه داستانی ایران منوچهر می‌رسد."

[8] - ریاست همه امور روحانی، با موبد موبدان بود که در جمیع مسائل به اجرای دین و اصول و فروع عملی آن فتوی می‌داد و ریاست روحانی را در دست داشت.

[9] - موبد موبدان غیر از آنچه درباره مسائل دینی و هدایت معنوی تعلیمات لازم را معمول می‌داشتند، عزل و نصب پادشاه را نیز در دست داشته و چنانچه پادشاهی طبق تعالیم روحانی اعظم، رفتار نمی‌کرد، نالایق به‌شمار می‌رفت و بوسیله موبدان عزل می‌شد. انتخاب پادشاه، مخصوص عالی‌ترین نمایندگان طبقات روحانی و سپاهیان و دبیران بود و در صورت اختلاف میان آنان منحصر به موبد موبدان می‌شد. در نامه تنسر در این باره مطالبی آمده‌است (منبع ویکی پدیا).

[10] - آریاییان که ما ایرانیان نیز شاخه ایی از آنان هستیم معتقد به طبقات اجتماعی متمایز بودند و هر یک از طبقات اجتماعی را منشعب از قسمتی از بدن خداوند دانسته که در بالاترین قسمت بدن خداوند سر او بود که روحانیون خود را از آن دانسته و مردم عادی را منشعب از پای خدا بودند که تمام بار بر دوش آنان بود و در پایین ترین طبقه قرار می گرفتند و حتی کسانی از همین مردم بودند که از هیچ اندام خدایی به وجود نیامده بودند و اینان در جامعه هندو که آنان نیز آریایی اند "نجس ها" هستند و به همین دلیل شرایط بسیار ظالمانه ایی بر آنان تحمیل شده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 08
  • خرداد

فارغ از قتل تاسفبار خانم میترا نجفی (استاد)، یکی از دلایل قاتل شدن انسان جا افتاده ایی همچون دکتر نجفی، ناشی از غیبت و یا شانه خالی کردن قانون و مراجع قانونی از وظیفه خود است، که غیبت آنان برای دستگیری از انسان های گرفتار در چنبره مشکلات، بدین وضع می انجامد؛ و اینکه اکنون قانون و متصدیان آن، پناهگاهی برای پناهجویان از تعرض و فشار نیستند، و انسان مستاصل شده، و غرق در چنبره فشارهای بی امان (و در این کیس مظنون به فشار های هدایت شده)، سعی می کند، در آن شرایط فشار مضاعف و خرد کننده، خود راسا تصمیم به حل و فصل مسایل خود گرفته و اقدام کند، که نتیجه اش، این چنین زیانبار می شود.

اما این اقدام نادرست دکتر نجفی [1]، دشمن و رقیب شاد کن بود [2]، و اصولگرایان غارتگر شهرداری تهران و نجومی خواران املاک نجومی مردم، در شهر تهران، امشب می توانند به واسطه این اتفاق جشن بگیرند [3] و شراب های سرد را روانه معده های پر از حرام خود کنند، تا جگرشان از سقوط رقیب در دامی بزرگ، سرد گردد، چراکه سقوط دکتر نجفی را می توانند ببیند، و بر دل آتشناک و کینه جوی خود از دکتر نجفی و اصلاح طلب ها، سردی بنشانند، و دل خود را خنک کنند، و خدا را شاکر باشند که رقیب شان در تله بسیار خوبی [4] به زعم آنان گرفتار آمده است، و می توانند شادمان، زمین خوردن رقیب سیاسی خویش را به نظاره نشسته، و دمی شاد و سرخوش از رضایت نفس گرفتار در هوای نفس خود، باشند.

 اما، کیس دکتر نجفی تنها محصول گلوله های شلیک شده از تپانچه او در ساعات اولیه صبح دیروز نیست، و این برونداد شرایط بحرانیِ ناشی از تعطیلی عقل، حاصل یک دوره دراز از فشاریست که رقیب سیاسی بر گرده این مرد سیاست و علم گذاشت، تا برگ روی برگ آمده و این پرونده قطور جنایت را فراهم و در کسر ثانیه هایی چند به دست دکتر نجفی خلق کند؛ و یک انسان پاک و مدیر 30 ساله کشور و نابغه علمی اش را به یک قاتل بی مقدار تبدیل نماید؛ در واقع این سند رسوایی سیستمی است که به نام خدا و مذهب، و در واقع بر اساس هوای نفس، و حاکمیت مناسبات شدید جناحی - سیاسی مبتنی بر ماکیاولیسم اخلاقی – سیاسی، در مواجهه با رقیب، صحنه می آراید و بر رقیب تنگ می گیرد، تا او را بی پناه و فاقد پشتیبان، به عکس العمل های این چنینی وا دارد، و رسوا کرده و از رقیب مهره بسوزاند.

این شرایطی است که صحنه گردانان آن، صحنه هایش را نه بر اساس انسانیت، بلکه بر اساس ظلم می چینند، در چنین شرایطی قانون و اهل و مجری قانون، پناهگاهی برای همگان و... به مساوات نیستند، و لذا عدالت و مساوات رقم نمی خورد، در مقابل نیز، در حالیکه اکثریت قریب به اتفاق قربانیان این صحنه آرایی های ظلم و بی عدالتی، صبر پیشه می کنند، اما قلیل و اندکی هم صبر و قرار از کف داده و این می کنند که نجفی کرد! لذا صحنه های این شرایط در منجلاب بی ایمانی، سست بنیانی انسانیت، شرایط مافیایی فسادِ صحنه داران سیاست و... رقم می خورد، و هر روز برگ تازه ایی را رو می کند، و بوجود آوردندگان این شرایط ظلم و بی عدالتی، در منجلاب افتادن رقیب سیاسی خود را شادمانانه جشن می گیرند و در شادی ظالمانه خود غوطه ورند، و از شکست و از صحنه خارج شدن مهره مهم رقیب سرخوشند، غافل از این که هرچه می گذرد، این عمق سقوط جامعه ماست، که بیشتر آشکار می شود، صحنه پردازان پشت صحنه این شرایط بر شاخ می نشینند و شاخ از بن می بُرَند.

 موضوع دکتر نجفی را که دیروز غروب از آن مطلع شدم، غم بزرگی روی دلم نشاند، چراکه باید مردی به این عظمت، را در اثر یک اشتباه لحظه ایی، طعمه شادی لاشخورانِ فساد دید؛ او که یکی از نوابغ [5] و از مردان بزرگ فرهنگ و دانش ایران است [6]، و اکنون اسیر دسیسه ها و "چاه ویل"ی [7] شده است که برای اصلاح طلبان کنده اند، تا جناح رقیب ذوق زده از این اتفاق، خبرنگار (صدا و سیمای میلی) خود را فورا بر هیکل ویران این مرد سیاست و علم فرستاده، تا با جسد افتاده او در اتاق بازجویی اش، فیلم سلفی بگیرد، و لحظات زمین خوردنش را سریعا ثبت و ضبط کرده، روی آنتن صدا و سیمای میلی ببرند و... و دل "مردان غارتِ" اموال و پست ها و... در جناح رقیب نجفی را، از زمین خوردنش شاد کنند.

deception عرصه داران خدعه و نیرنگ
عرصه داران خدعه و نیرنگ

چرا؟! چون دکتر نجفی در مدت کوتاه شهرداری خود، پرونده های غارت شان را در شهرداری تهران پی در پی تنظیم و برای رسیدگی به قوه قضاییه فرستاد، پرونده هایی که نفهمیدیم از آن که بود، و کار آن پرونده ها با رقم های نجومی اش، به کجا انجامید؛ اما همان غارتگران، امروز می توانند نظاره گر سقوط چنین رقیب سیاسی باشند، و بی صدا، اما بلند، فریاد زنند "هر که با ما در افتاد، ور افتاد". و در نظر انصاف، دین، مردانگی، مروت و... اصولگرایان مسلط بر صدا و سیما و سیاست گذاران رسانه ایی در گروه رقیب سیاسی دکتر نجفی، امثال دکتر نجفی حتی در حد اراذل و اوباش خیابانی و زورگیران اموال مردم در خیابان ها هم، صاحب حق نیست، تا شامل مرحمت صدا و سیما میلی و گرفتار در بازی های جناحی، شامل مرحمت چهره شطرنجی در مقابل دوربین این رسانه گردد، و آنان مجاز و مُحِقند تا این رسوایی رقیب سیاسی خود را، فاش، بی پرده، ظلمانه، سریع و... جار بزنند؟! بر این سطح از عدالت و مروت باید گریست. 

اما همه می دانند دکتر نجفی مردی وزین و موقر بود، و من نمی دانم چقدر فشار این "تله بزرگ" برایش سخت بود که عقل و عِنان از کف داده و دست بدین اقدام نابخردانه زد؛ به حتم او زیر فشار مسایل زندگی، و وضعیت نابرابر حاصل از چینش جریانات سیاسی کشور و... طاقت از دست داده و مرتکب این قتل گردید؛ و این کیس خود گویای بیکسی اصلاح طلبان و هر گروه غیر اصولگرا در سیستم این کشور است، که در شرایط چنبره زدن اصولگرایان رقیب بر نهادهای قضایی، کنترلی، بازرسی و... مفرّی حتی برای مراجعه و رهایی از خطبه ی عقدی که به اشتباه، با خانمی از راه در رسیده و جا خوش کرده در زندگی خود هم بسته اند، حتی نمی یابند، تا بدان قانون و مجری آن قانون بی دغدغه پناه برده، و بر او تکیه کنند، و از شر همسری که برخی او را "تله امنیتی" برای این مرد علم و سیاست می دانند، رهایی یابند و...

و در فقدان چنین ساز و کاری، در جامعه نخبه کش و فساد پرور ما، انسانی همچون دکتر نجفی با آن همه سوابق روشن و بزرگ خدمت به کشور، نیز کمر خم کرده و به جنون در تصمیم و اجرا می رسد، و در شرایطی که تمام واکنش های معقول انسانی به بن بست رسیده، ناامید از قانون و مجریان تکیه زده بر قانون، نسبت به حل و فصل مشکل شخصی خود، و پاک کردن صورت مساله ایی خطرساز از زندگی اقدام می کند، حال آنکه اگر کمی فشار کمتر بود، و یا حداقل یک دوست برای پناه بردن در بین همفکران خود داشت، حتما می توانست درک کند که او در دام رقیب غوطه ور است، و اینگونه خسارت بار، حادثه ایی این چنینی را رقم نمی زد، که نه زیبنده سیاست است، و نه زیبنده قانون، و نه سیستمی که باید پناهگاه به بن بست رسیدگان اینچنینی باشد، چرا که در چنین گردابی حتی انسان هایی همچون دکتر نجفی هم غرق می شوند. اینجاست که به قول مرحوم پدرم، به مردان قانون، مجریان عدالت، و حتی دوستان شفیق دکتر نجفی، راهبران این "تله بزرگ" و... باید گفت : "اینک کلاه خود را بالاتر بگذارید." [8]  "Well done" 

در بین مقصران قتلی که امروز نجفی مرتکب شد، علاوه بر دکتر نجفی، آنانی که مانع او شدند تا در مسیر تخصصی اش (فرهنگ و آموزش) وزیر شود، نیز مقصرند، زیرا که او معلم و اهل فرهنگ بود، و مناسب منصب درگیری و مبارزه با "پاچه ور مالیده های بلدیه (شهرداری)" [9] نبود، که بن بست ایجاد شده در مسیر خدمت او در آموزش و پرورش و یا آموزش عالی، چنان چوبی در مسیر این دانش آموخته و نخبه فرهنگ و آموزش انداختند، تا او را به ناچار کاندید تصدی "بلدیه" کنند، و او پرونده پشت پرونده، از غارت کادر شهردار اصولگرای سابق به دادگاه بفرستد و... تا سرنگونش کنند و به ریشش بخندند، و آنقدر با اعصاب و روان او بازی کنند، که این مرد وزین را در این لجن فرو کنند، و آنقدر زندگی را بر او سخت بگیرند که مسول پرونده قتلش از احتمال خودکشی او قبل از دستگیری سخن بگوید، و نجفی را باز خدا حفظ کرد، که تیر خلاص را همچون همسرش، در مخ خود نیز شلیک نکرد! و امروز او تنها قاتل همسری مشکوک است، و خوشبختانه دست به خود کشی نزد، که حتی فرصت توبه و جبران هم نداشته باشد، که اگر تیر ششم را بر مخ خود هم شکلیک کرده بود، پر بیراه نکرده بود!

[1] - که البته باید جای او بود و بعد او را شماتت کرد و در خارج گود فشار نشستن و گفتن "لِنگَش کن" آسان است.

[2] - به تیتر ذوق زده روزنامه "وطن امروز نگاه کنید"، و "شلیک به قلب اصلاحات" مقایسه کنید واکنش امام علی را به کشتار دوستان (طلحه و زبیر) در جنگ جمل، که اگرچه او در بوجود آمدن جمل نقش نداشت، اما بر کشته های آنان گریست و هرگز شاد نبود، اما اصولگریان در اثر ظلم خود کاملا در به وجود آمدن این شرایط مقصرند اما شادند و سرخوش، و احساس پیروزی دارند. غافل از این که این شکستی است بزرگ برای راهبرد و مسلک آنان نیز می باشد و پرده بردار از عمق ظلم آنان نیز هست.

[3] - سلمان کدیور نوشت (https://t.me/yaser_arab57) :   لاشخور نباشیم آقای نجفی همسرش را به قتل رسانده؟ خب تو چرا خوشحالی؟ تو چرا تیتر می زنی؟ تو چرا مسخره می کنی؟ چرا آن را ربط می دهی به حزبش تا حزب خودت را بالا ببری؟

همه ما انسانیم، نقطه ضعف داریم، خطا می کنیم، خطای بزرگ حتی، برای همه ما ممکن است پیش آید. نشنیدیم آن حدیث را که فرمود، هرگز از سقوط بنده ای خوشحال مباش چرا که نمی دانی تقدیر با تو چه خواهد کرد؟

نشنیدیم آن حدیث را که فرمود، کسی نیست که بنده ای را سرزنش کند، مگر آنکه خداوند او را به همان بلا مبتلا سازد؟

بیایید در این شب به خداوند رحمان پناه ببریم تا ما را در پناه خود حفظ کند.

بیایید مثل برخی اصولگراها نباشیم. منتظر مرده ای که نعشش را پاره کنیم.

مانند اصلاح طلبانی که کافی است فلان خطیب یا فلان مداح خطایی کند و آن را وسیله تسویه حساب سیاسی قرار دهند.

بیایید چون زنبورعسل همواره بر پاکی ها بنشینیم نه چون مگس بر نجاست ها.

یایید لاشخور صفتی را کنار بگذاریم.

[4] - (@S_A_Salehi) "بسی دانه فشاندند و «بسی دام تنیدند»! همت طلب از باطن پیران سحر خیز، زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند." توییت معنادار سیدعباس صالحی وزیر ارشاد که ظن و گمان ها درباره‌ی «تله‌گذاری امنیتی‌ها» برای محمدعلی نجفی را بیشتر می‌کند.

[5] - سوابق علمی دکتر نجفی  : کسب رتبه اول امتحانات نهایی سال ششم دبستان‌های تهران (۱۳۴۳)

کسب رتبه دوم امتحانات نهایی سال ششم دبیرستان‌های ایران (۱۳۴۹)

کسب رتبه اول کنکور ورودی دانشگاه صنعتی شریف (۱۳۴۹)

کسب رتبه اول مسابقات ریاضی دانشجویان سراسر کشور (۱۳۵۳)

کسب رتبه اول در میان فارغ‌التحصیلان دانشگاه صنعتی شریف (۱۳۵۳)

کسب نمره A+ در تمام دروس در دانشگاه M.I.T آمریکا

[6] - کامبیز نورزوی (https://zeitoons.com/63736) : "  محمدعلی نجفی یکی از بهترین سوابق را به عنوان یک شخصیت سیاسی و مدیر ارشد ۳۰ سال گذشۀ کشور را در کارنامۀ خود دارد . او سال ها به عنوان وزیر و معاون رئیس حمهور در حکومت حضور داشت. آخرین سمت او چند ماه تصدی شهرداری تهران بود. هیچگاه در مظان اتهام یا شک و گمانهای مالی و سوأاستفاده از قدرت قرار نگرفت. سابقۀ او در وزارت آموزش و پرورش و سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور بسیار خوب ارزیابی شده است. تقریباً در مرافعه های روزمره و سطحی سیاسی حاضر نمی شد اما نقشی متین و اثرگذار در حلقه های سیاسی داشت تا جایی که بعد از سال ۸۴ معمولا از کسانی بود که روی نامزدی او برای ریاست جمهوری حساب می شد.

اما کمی بعد از انتخاب او به عنوان شهردار تهران در سال ۹۶ مجموعه وقایعی عجیب ، که در مورد کسی با سابقۀ او حیرت آور می نمود، همه چیز را عوض کرد. نجفی در شهرداری از تعییرات در مدیریت شهری و مبارزه با فساد سخن گفت و خلاصه ای از یک گزارش تحقیقی از سابقۀ ۱۲ سال گذشتۀ شهرداری تهران را هم در صحن شورا قرائت کرد.

این آخرین سمت رسمی نجفی بود.

کمی بعدتر خبر از عزم نجفی برای استعفا آمد. شورای شهر تهران بنای مخالفت گذاشت. او اصرار کرد. تقریباً همزمان شایعاتی پراکنده منتشر شد که خبر از رابطۀ نامشروع نجفی می داد. نهایتاً نجفی با اصرار بر استعفای خود، به دلیل بیماری، شورای شهر را راضی به قبول استعفا کرد.

سیر سریع وقایع با خبر ازدواج دوم نجفی از همیشه داغتر شد. خبری ناگهانی که اگرچه در مورد مردمان معمولی شاید عادی باشد اما در مورد یک شخصیت برجسته و خوشنام سیاسی مانند نجفی غیرعادی بود. انتشار عکس های نجفی با همسر جدیدش پیچیدگی و شگفت آور بودن خبر را تشدید کرد. چندین عکس از او در کنار همسر جوانترش در فضای مجازی در حالی منتشر شد که تصویر میترا استاد، همسر تازۀ نجفی هیچ شباهتی به ژست ها مرسوم همسران مقامات رسمی و شخصیت های اجتماعی – سیاسی نداشت و نمی توانست سنحیتی با شخصیت و سوابق نجفی داشته باشد. تا زمان انتشار این عکس ها ، هیچگاه نجفی حضور قابل اعتنایی در فضای مجازی نداشت. کمتر تصویری از خانواده او و زندگی شخصی اش دیده شده بود. چهره ای که از نجفی همه می شناختند، چیزی در حدود متعارف نظام و جامعه بود نه بیشتر.

دیدن نجفی در کنار خانمی با چهره ای بسیار متفاوت از هنجارهای موجود در نظام رسمی پرسش برانگیز بود. چرا این عکس ها منتشر می شوند؟ آیا نجفی رضایت به انتشار این عکس ها داشت؟ سابقه نجفی می تواند پاسخ منفی به این سوال بدهد. اما چیزی نگفت که نشانۀ مخالفت باشد. چرا او در برابر انتشار این عکس ها که برای آدمی مانند نجفی بسیار غیر متعارف و برایش زیانباربود سکوت کرد؟ آیا می خواست خود ویرانگری کند؟ دلیلی نداریم که این گزینه را انتخاب کنیم. در این صورت باز همان سوال ها تکرار می شوند. چرا این عکس ها در فضای مجازی منتشر شدند و چرا او در برابر این کار سکوت اختیار کرد؟ "

[7] - توییت آقای غلامحسین کرباسچی "ماهیت تاسفبار حادثه قتل میترا استاد هرچه باشد نمی توان مسولیت کسانی را که دوسال قبل علیرغم اصرار و تذکر برخی دلسوزان و مراکز مسئول، این چاه ویل را برای اصلاحات و نجفی حفر کردند، نادیده گرفت."

[8] - کنایه از افتخاری سفیه گونه برای کسانی که لایق سرزنشند اما احساس افتخار می کنند.

[9] - بلدیه (شهرداری) و نظمیه (ژاندارمری – نیروی انتظامی) از قدیم الایام متهمین بیشترین فساد بودند و بالطبع مردان این صحنه نیز روحیات دیگری را می طلبد تا با این اژدهای فساد در افتد، و مردی اهل علم و فرهنگ همچون نجفی مناسب این پست نبود، او گرچه مدیری مدبر و پاک بود، اما مدیریت بر چنین محیط فساد انگیزی مردانی از نوع دیگر می طلبد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • ارديبهشت

خداوند در قانون اعطای نیش (سلاح جنگ و مبارزه)، بین انسان و زنبور تفاوت قایل شد، کاش همانگونه که در جامعه زنبورهای عسل، نیش و فرمان فرو کردن نیش را به زنبورهای کارگر (اهل ساخت و تولید) [1] داد، در بین انسان ها نیز همین می کرد، اما حیف که اینجا برعکس است، و سازندگان و اهل تولید، و بهبود دهندگان، از هیچ سلاحی برخوردار نیستند، و بر نیش و صاحب نیش، تسلطی ندارند، و از قضا ضربه پذیر ترین اقشار همان هایی هستند، که در شروع و پایان نیش زدن ها، هیچ نقشی ندارند، و از آن سو نیش و فرمان فرو کردن نیش، در دست کسانی است، که در ساخت و تولید و بهبود (رفاه و زندگی) نقشی ندارند.

کاش اینجا و در جامعه انسانی هم، چون جامعه زنبورها، هرکه به قتل و جنگ (درست و یا غلط) رضایت دهد و مبادرت نماید، اولین نتیجه آن جنگ و قتلی که بر آن به درست و یا غلط مصمم می شود، مرگ طبیعی و محتوم خودش باشد، همان سرنوشت محتوم زنبورهای عسل صاحب نیش؛ در این صورت شاید انسان های صاحب ماشه ها و کشیدن ماشه ها، به خاطر هیچ، این همه جنگ به راه نمی انداختند، و در شروع و ابتدا به نبردها، کمی بیشتر تفکر می کردند، که آیا اگر نبردی را که آغاز می کنند، ارزشش را دارد؟!

اما باید متاسف بود که در جوامع بشری، مرگ آفرینان، قهرمانان ما هستند، و اسطوره های قهرمانی بشر را بیشتر جنگ آورانی تشکیل می دهند، که در کشتار قهار تر، مسلط تر، تواناتر و... بوده اند، و اینگونه است که هیتلر از شناخته شده ترین رهبران اروپاست؛ صدام اسطوره سران عرب و...

و تاسف بار این که جنگ، هنگامه بروز قهرمانی ها برای ما شناخته شده، و تعلیم داده می شود، و سمبل های قهرمانی بشر نیز از میان کسانی انتخاب می شوند، که بهتر کشتار کنند، و محیط جنگی را بهتر و موثر تر برای کشتار دیگران هدایت نمایند و...

کاش بشر بدین مرحله از رشد می رسید که قهرمانانش را از بین جنگ آوران انتخاب نمی کرد، و آنان را از بین سازندگان، تولید کنندگان، بهبود دهندگان و... انتخاب می کرد، آنانی که دنیا را برای بشر بهتر و انسانی تر می سازند.

 

[1] - جامعه زنبورها واجد سه نوع زنبور است، ملکه که مسئول زایش است و هیچ سلاحی ندارد، نرها که مسئول باروری اند و باز سلاحی ندارند، و این زنبورهای کارگر هستند که نیش دارند و آنان هم اگر مجبور به استفاده از این حربه شوند، و نیش در بدن کسی فرو کرده و زهر خود را تزریق کنند، خود نیز خواهند مرد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 18
  • ارديبهشت

سوالی که این روزها، هر فعال سیاسی، اقتصادی و حتی مردم عادی را به خود مشغول کرده است، تا بتوانند قدم های زندگی خود را با آن هماهنگ نمایند، اینست که، آیا جنگی در راه است؛ در این روزها که جگرپاره های خشم و نفرت از حنجره طرفین در داخل و خارج بیرون می ریزد، و طرفین چنگ و دندان های خود را در مقابل همدیگر صف آرایی می کنند، بهتر است آنان را با فضایی که در آنند، مدتی تنها گذاشت و با خود به خلوت نشست و فکر کرد، که چرا کار ما بدین جا کشید، و اکنون چه باید کرد؛

ما وارث یک تاریخ پادشاهی و حاکمیت فردی هستیم، تا آنجاکه حتی کارگزاران مدرن اندیش رژیم گذشته، خود را وارث 2500 سال قدمت پادشاهی و حکومت فردی می دانستند، و امروز که شواهد کشف شده تمدنی در جیرفت قدمت تمدن ایران و قاعدتا سیستم حاکمیت فردی آنرا تا 7000 سال تمدید می کند، متوجه می شویم که این بیماری تاریخی جامعه و ساکنان ایران چقدر دیرپاست؛ و کاش مقداری از پول هایی که خرج سیاست کردیم، را به بررسی های باستان شناسی از خاک بیرون افتاده در جیرفت کرمان، اختصاص می دادیم، تا امروز ایران بتواند با اتکا بدین جایگاه تاریخی خود، آن را به رخ جهانیان کشیده و حق و سهم خود را از جامعه بین الملل بهتر و منطقی تر طلب کند.

اما متاسفانه این سابقه تاریخی حاکمیت و استبداد فردی و گروهی بر ذهن جامعه و مردم ما، رسوب های منفی سخت و کلفتی را بر جای نهاده که رسوب گیرهای جهانی و ناشی از گسترش فهم بشر و توسعه فکری او، و حتی قیام های پی در پی مردم ایران، هنوز نتوانسته است بر این معضل و مشکل دیرپا فایق آید، و خواست ایرانیان برای خلاصی از طرفی، و مقاومت ذهنی آنان برای باقی ماندن در این سنت شوم (کنونی، چرا که قبلا این سنت رایج و پسندیده ایی تلقی می شد)، هنوز آنان را در سرگردانیِ ماندن و یا رفتن از این وضعیت نگه داشته است، و بین پیوستارِ خلاصی و ماندن، در حرکت پاندولی اند، و ایران و ایرانی از این بلیه نجات نیافته و این درد همچنان بدنه جامعه ما را آزار می دهد.

لذاست که بر اساس این رسوب تاریخی 7000 ساله بیماری مزمن استبداد و حاکمیت فردی، به طور نسبی هر فردی از ما (صالح و ناصالح)، که بر هر نقطه و یا سطحی از زوایای اداره جامعه و کشور، قرار می گیرد، خود را ابتدا ملزم به حفظ شئونات حاکمیت استبدادی خود می ببیند، و بعد اولویت های دیگری که باید بدان توجه نماید را مد نظر قرار می دهد، و از این روست که عموما افراد اول به فکر منافع خود، سپس گروه خود، و در انتها، مردمی هستند، که از آنان وکالت حضور در این جایگاه را دارد، حال آنکه بدون این مردم، جلوداری های ما هیچ است و بی معنی؛ این بلیه استبداد رای را حتی در مقیاس امامت نماز یک امام، در یک مسجد کوچک، با چهار نفر نمازگذار هم می توان دید، که طبق این خصوصیت رایج و عام پسند، به استبداد فردی عمل کرده و کار خود را پیش می برد. 

لذا یک تربیت و آموزش کلی برای رسوب زدایی فکری و معکوس کردن این جنبه باید توسط دانشمندان ما در دانشگاه های تخصصی علوم انسانی (سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی) و سیاست گذاری های کلی فرهنگ عمومی صورت گیرد، تا فرزندان این آب و خاک بیاموزند که این روند باید درست عکس آن باشد که هست، و هر فرد مسئول کوچک و بزرگی، با قرار گرفتن پشت هر میزی، باید منفعت شخصی خود را در آخرین رتبه اولویت های حضورش در میزهای اجاره ایی، قرار دهد، و این میزها را مادام العمر ندانسته و اولین اولویت هر مسئولی در هر رده ایی باید منافع جمع مردم به طور کلی، و در مرحله دوم گروه و سپس منافع فردی اش قرار دهد.

که اگر خصوصیت عالی و اخلاقی "ایثار" هم به کار آید و اضافه گردد، پسندیده آن است که این منفعت شخصی هم حتی هرگز در تصمیمات حضور نیابد، اما تا رسیدن بدین شهر آرمانی، منفعت شخصی باید در رده سوم اولویت های کارگزاران بماند، تا کار جمع به نفع جمع انجامد و این همه خرابی وجود نداشته باشد.

واقعیت این است که مهمترین علت قیام های دهه های سی، چهل، پنجاه شمسی، یکی حاکمیت استبداد فردی بود، و دوم احساس عدم آزادی در خور ملت ایران، و در مرحله سوم احساس خطر از شقوق و افزایش دخالت خارجی در امور کشور و در انتها هم قشری از معتقدان به مذهب، خطری را احساس می کردند که سنت اعتقادی آنان را زیر پای مدرنیزاسیون کشور در حال له شدن می دیدند.

اما باید دید که چشم های نگرانی که بدان قیام بزرگ دست زدند، بعد از پیروزی به چه مقدار از این اهداف دست یافتند، و دردهای شان به چه مقدار تسلی یافت؛ نگاهی به صحنه بر جای مانده از چهار دهه بعد از پیروزی انقلاب نشان می دهد که حرکت چشمگیری در بهبود این وضعیت دیده نمی شود، و جابجایی افراد و سازمان ها با اسامی و شعارهای متفاوت نمی تواند، خلاهای ذهنی حرکت آفرین مردم ایران را پاسخ دهد، و لذاست که جریان های اصلاح طلب و تحول خواه و حتی انقلابی و برانداز را می توان دید، که مردم ایران رویکردی نسبتا قوی با شدت و ضعف نسبت به آنان، داشته و صدای تغییر و تحول خواهی خود را  مستقیم از زبان خود، و یا غیر مستقیم از زبان این گروه ها همواره فریاد زدند، و به نظر می رسد در این هنگامه رویارویی، طرف خارجی ما هم، درست روی همین خلاها انگشت نهاده و بر پتانسیل های بالقوه و بالفعل آن سرمایه گذاری کرده است.

از این رو به نظر می رسد در شرایطی که کشور با بحران صف آرایی خارجی مواجهه است، بازگشت دوباره به مردم و توجه به نیازها و خواست های تاریخی و اساسی آنان، مهمترین پادزهر مقابله با حریف خارجی چشم به حرکت مردم دوخته، است، اکنون که تحریم های ظالمانه و کمرشکن خارجی، مستقیما مردم ایران را نشانه رفته است، تا آنان را به خیزش وادارد، راهبران جامعه ایران نیز باید در داخل کشور همان هایی را نشانه روند که حریف بدان، چشم دوخته است، تا بدون شلیک هیچ تیری به اهداف خود دست یابد؛ راهبران کنونی جامعه ایران باید به خواست های واقعی و تاریخی مردم ایران، که دیرپا و اساسی است، باز گردند، و سرمایه مقابله با حریف خارجی را در همان سبدی قرار دهند، که شایسته این رویارویی بزرگ است.  

این همان بازگشت به حقی است که باید از ابتدای پیروزی انقلاب در سال 1357 کلید می خورد، و به هر دلیل، خواسته و یا ناخواسته، ناشی از منافع فردی و یا گروهی و... عقب افتاده است، و همین است که می تواند پادزهر و نوشداروئی بسیار قوی و خوب در مقابله با حریف سرسخت و قدرتمند و متنوع خارجی باشد، و باعث انسجام ملی برای مقابله با صف آرایی بزرگ و بی پرده آنان گردد، و بدین روش کیان، مردم و مرزهای کشور را حفظ کرد.

حریف اکنون به این دل بسته است که با از هم پاشیدن شیرازه اداره کشور، توسط خود مردم ایران، و به خیزش واداشتن آنان از طریق "فشار حداکثری"، به خواست هایش دست یابد، این نشان می دهد که تنها مانع آنان تاکنون نیز مردم ایران بوده اند، و هدف راهبرد تحریم های سخت و ظالمانه کنونی نشان از آن دارد که آنان قصد دارند به مردم ایران آنقدر فشار آوردند، تا این مردم در مظلومانه ترین حالت، خود به دست خود گور خود را کنده و در آن بخوابند، تا دفن شوند، و آنان نیز به اهداف روشن و ناروشن خود دست یابند. 

لذا برای مقابله با این خواستِ دست های خارجی، که همیشه در تاریخ ایران مانع حرکت آزادیخواهی و استقلال طلبی مردم ما بودند، و تاریخ گویای این است که اهدای آزادی و حاکمیت مردم بر سرنوشت، توسط دست های خارجی به ما، تنها یک جوک و یا یک لطیفه دردناک بیش نبوده است، و تاریخ دخالت های آنان نشان می دهد که آنان با دخالت خود در بزنگاه های تاریخی، حرکت مردم ایران برای آزادی و رهایی را، همواره به نفع استبداد حاکم عقیم کرده اند، لذا برای مقابله با این وضع باید جایگاه واقعی را به مردم باز گرداند، و طی یک سلسله تحرکات سریع برای اعطای آزادی، و حق حاکمیت مردم بر سرنوشت و اداره کشور خود، و نفی حاکمیت فردی و برچیدن و یا اصلاح نهادهای تقویت کننده حاکمیت فردی و گروهی، چرخ های حاکمیت کشور را به نفع مردم ایران به حرکت در آورد؛

چنین شجاعت در تصمیم بین مسئولین عالیرتبه کشور، برای حرکت در این مسیر، می تواند نام نیک ناشی از این تصمیم بجا و در جهت خواست تاریخی مردم را، برای راهبرانی بجای گذارد، که در لحظات و شرایط سخت و سرنوشت ساز، تصمیم های خوب و درست می گیرند، و نام خود را برای همیشه در تاریخ به عنوان ناجی مردم و کشور خود، در مقابل خطر خارجی ماندگار می کنند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 14
  • ارديبهشت

و خداوند معلم را فرستاد تا به ما راه کسب دانش و چگونه زیستن آموزد، او حامل درس انسانیت برای ماست. تاریخ را که می نگرم، هر گاه علم و معلم، هنر و هنرمند ارج نهاده شدند، قدر دیدند و بر صدر نشستند، همان روز و روزگار عصر شکوفایی، خوشبختی، توسعه، و روزگار رشد اخلاق بود، و از قضا در همان عصر زنجیر های ظلم و استبداد نیز شل تر از هر زمانی می باشد، زیرا حاکم و جامعه ایی که قدر علم و عالم، هنر و هنرمند را بداند، چنین جامعه و حاکمی به این مرحله از فهم هم رسیده است، که قدر مردم خود را نیز بداند.

رابطه علم و معلم، هنر و هنرمند، و قدرت در هر جامعه ایی میزانسنج، رشد عمومی آن جامعه نیز خواهد بود، و فروپاشی اخلاق و بنیادهای مدنی، در بی توجهی به علم و عالم، هنر و هنرمند، تجلی می یابد.

به هر اندازه ایی که این قشر قدر بینند، و در صدر نشینند، مقیاس سنج های سطوح مختلف اجتماعی نیز به سوی مثبت گرایش خواهند یافت، و بر عکس جایگزینی دیگر اقشار اجتماع نزد اهالی قدرت و بزرگان یک جامعه، به جای علم و عالم و هنر و هنرمند، نشانگر سقوط اجتماعی و جابجایی خسارت بار ارزش ها خواهد بود.

روزگارتان به کام استاتید و معلمان عزیز

"معلمی شغل شریفی است، که خصوصیات، کارایی و لیاقت

و آینده اشخاص را تعیین می کند، اگر مردم مرا به عنوان

یک معلم خوب به یاد آورند، این خود عظیم ترین

بزرگداشت برای من خواهد بود." 

آقای عبدالکلام

(رییس جمهور فقید هند)

"اگر کشوری بخواهد از فساد رها شود، و به یک ملتی با اذهانی زیبا تبدیل شود،

بنده به قوت احساس می کنم که سه قشر اجتماعی کلیدی که می توانند این تفاوت را خلق کنند،

 آنها پدر، مادر و معلم هستند."

عبدالکلام - رییس جمهور فقید هند

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 11
  • ارديبهشت

این جمله را بارها شنیده ایم که "امر خداست، و او چون این خواسته است، پس همین می کنیم، این حکم چون نسخه پزشک است و گر چه ما از آن سر در نمی آوریم، اما شفابخش و به مصلحت دین و دنیای ما خواهد بود." این جمله اطاعت محض از "فرامین الهی" را در خود دارد، اما نکته ایی دیگر نیز به صورت تلویحی در پس آن نهفته و مستتر است که "اگر خودم بودم شاید چنین نمی کردم" و در واقع این موضوع برایم درونی نشده، برایم جا نیفتاده است، با عقل من جور در نمی آید، و در درونم نتوانستم با آن کنار بیایم و... لذا، در حالت تسلیم به امر خداست، که آن را انجام می دهم.

این نوع عمل، گرچه رضایت درونی انسان از اطاعت از خالق را به دنبال دارد، اما اگر این موضوع در منطق دل و عقل هر انسانی حل نشود، این زاویه همچنان حفظ می شود، و گاه آنقدر او را اذیت خواهد کرد که نبردی بین این توجیحات دینی، و جدال وجدانی، بسته به قدرت روانی او، گاه تبدیل به بیماری و متناسب با نوع عمل شرعی، شاید حتی به جنون هم بکشد.

 که آن سر تیم آماده سازی عملیات انتحار کننده ایی که عده زیادی را در بازار، مسجد، کلیسا، کنیسه و... بی آنکه بشناسد و بداند که کی هستند و... را دشمن انگاشته [1] و به کشتن داده است، اگر خلوتی در دل خود یابد، تا ابد گرفتار این قتل عام جنایت بارش خواهد بود، و چنین انسان هایی اگر اعمال شان برای خودشان درونی نشده و جا نیفتاده باشد، آنقدر از عمل خود دچار عذاب وجدان می شوند که مدام باید خود را توجیه کنند، و در این توجیه گری گاه متوسل به کوچکی عقل و متوسل به انداختن تقصیر به گردن دستورات اطاعت پذیر در ایدئولوژی و دین خود می شوند، تا شاید بتوانند بار خود را کم کرده و خود را توجیه می کنند، گاه خود را منتظر آینده نگاه می دارند تا شاید در آینده حکمت چنین دستورات دینی و ایدئولوژیک روشن شود، و در این بین مدام زیر بمباران شماتت دل و عقل خود خواهند بود که چرا چنین کرده اند، پس بهتر است پیش از این عذاب وجدان، و عمل کردن بر اساس اصل اطاعت بی چون و چرا، آن را ابتدا به محکمه وجدان و دل خود برند.

اما در دنیایی که امور اهل دین و نظریات آنان، با نظرات واقعی خدا، کاملا در هم آمیخته است و اجتهاد انسان های مدعی نمایندگی خدا (درست و یا نادرست)، به نوعی به دستور خداوند تبدیل، و منتشر می شود، که تعدد این چشمه های زایش حکم خدا، آنقدر زیادند که انسان ها سرگیجه می گیرند، و حداقل در دین اسلام از مفتی های عربستان گرفته، تا حُکام شرع داعش، طالبان، لشکر جنگوی، لشکر طیبه و... تا علمای نجف، قم، مدینه، مکه، قاهره، دوحه، ابوظبی، پیشاور، لکنهو، عدن، طرابلس، رقه، بغداد، موصل، استانبول و... تا الازهر مصر و... هر یک فتوای خود را، امر خداوند تلقی، و می نامند، چگونه مومنین می توانند چشم بسته و دربست خود را بدین احکام سپرده و سرسپرده حکمی شوند که از انسانی چون آنان صادر می شود؛ قاعده عقلی این است که هر انسانی خود نیز فعال بوده، و حکم به محکمه عقل و دل خود برده و آنرا به میزان دل و عقل و دین خود سبک - سنگین نماید.

چرا که دل و عقل هر انسانی واقعا خود یک میزان نسبتا محکم است که اگر از پرده های تعصب و... خلاص شود راهنمایی بسیار قابل اتکا خواهد بود. دلی که به طور تشریحی معدن رازهای گفته شده خداست که به گاه خلق در این گل سرشته شده از روحش دمیده است، و لذاست که احکام دل و عقل انسان قابل اعتنا هستند، و نباید از کنار فرمان دل و عقل به راحتی گذشت. و کاش آنان که "انتحار" و... می کنند، به ندای دل خود هم توجه نمایند، که آیا دل سالم آدمی نیز بدین کشتار بی هدف مثلا در کلیسای اقلیت مسیحی سریلانکا، یا مسجد شیعیان کابل، یا مسلمانان هزاره کویته پاکستان، و مومنین به عبادت ایستاده در کنیسه یهودیان سن دیه گو، یا مسجد کریست چرچ زلاندنو و... بی آن که از نام و نسب آنان بداند، رضایت می دهد؟!

کاش اگر مجری احکام خدا هم هستیم، با دل خود نیز آشتی کرده و سپس اقدام کنیم، خداوند اطاعت محض از کسی نمی خواهد، خدا انسان بودن درونی شده و مومنانه می خواهد، و همه مذاهب آمده اند تا از ما، انسان بسازند، پس شاکله انسان بودن را در دل خود باید ساخت و هر حکمی را بدان شاکله کشید و البته همراه دل و همنوا با او و در یک اعتقاد اغنا شده درونی، به کار شرع پرداخت، تا بتوان هم انسان بود و هم مطیع شرع.

اکنون که به قول حافظ 72 فرقه شرعی [2]، حداقل در اسلام حکم شرع می گویند و چون حقیقت را ندیده اند ره افسانه خود را می زنند و هر یک به مقتضای حال و اهداف خود و فرقه اشان، حکم خدا می بافند و بر تن مومنین به ایدئولوژی خود می پوشانند، این محکمه دل و عقل انسان است که می تواند به کمک او آمده و به انسان کمک کند، زیرا که این در همه انسان ها فارغ از دین و ایدئولوژی آنان مشترک و به صورت تشریحی توسط خالق سرشته شده است، و می تواند بازدارنده انسان از جنایت و ظلم در حق دیگران، به نام شرع و خدا باشد، بازدارنده کسانی باشد که سخت اسیر احکام فرقه ایی خودند، که چون دامی آنان را صید کرده و از آنان به نام دین و خدا سو استفاده می کنند، و انسان ها را به نابودی، و انسانیت را به مسلخ می برند.

خداوند انسان را آفرید تا انسان زندگی کند و در صورت انسان زیستن است که به اصل خویش که از روح خداوند است بازگشت می نماید (انالله و انا الیه راجعون)، خروج اهالی مذاهب و ایدئولوژی از انسانیت را در طول تاریخ بشر می توان به عینه و تعدد دید؛ انسان هایی که به نام خدا و با هدف رضایت او، جنایت های بزرگی آفریدند، بسیاری از خلق خدا را فدای هدفی که نزد آنان مقدس می نمود، کرده اند؛ صلیبیون آنقدر از مسلمان کشتند تا خانه خدایشان را در اورشلیم از وجود غیر، پاک کنند، و از این سو هم به همین صورت است و برای بیت المقدس، ما مسلمانان نیز حاضر به کشتاری عظیم هستیم، و به هزار دلیل این خونریزی را لازم و ضروری می بینیم، و آنرا وظیفه شرعی خود می دانیم، و تاریخ کشتارهای ما را نیز همچون کشتار رقبا، ثبت کرده است و صلاح الدین ایوبی پای دروازه های بیت المقدس کم نکشت و... و این قصه را پایانی نیست، و مذاهب بنا به قدرتی که در خود احساس می کنند، عمل کرده، و همچنان بیت المقدس و یا اورشلیم به زور شمشیر دست به دست می کنند، و این تراژدی غمبار همچنان ادامه دارد.

اگر از من بخواهند که توصیه ایی به آن فرد غرق شده کنم که در تعالیم ایدئولوژیک و مذهبی که خود را به انتحار منفجر می کند، تا به دستوری که آن را یا از سلسله مراتب مذهبی این دنیا، و یا حکم خدا می داند، خواهم گفت برادرم تو خود یک انسان و مستقل و به تنهایی پاسخگوی اعمال خود خواهی بود، پس دستورات رسیده را از کانال دل و عقل خدادادی خود نیز بگذران، آنگاه خواهی دید که در برخی مواقع چقدر در اشتباه و در جهت خلاف وجدان انسانی خود هستی.

چقدر خوب است احکام دریافتی را پیش از اجرا، به میزان دل و عقل کشید، و درونی کرد و سپس انجامش داد، که این اثر معنوی روی خود انسان هم خواهد داشت، و رضایت خداوند را نیز جلب خواهد کرد، اما پیش از رضایت او، این دل مومن است که آینه ذات خداوندست، و باید به انجام کاری، جلب و راضی شود، تا انجام آن عمل او، اثر تربیتی برای خود او هم داشته باشد؛ مطیع محض بودن افتخاری نیست، که افراد مطیع فاقد انگیزه های درونی، چندان مطلوب نخواهند بود، آنان مومنین صف اول عبادتند، که اصلا دلچسب و دوست داشتنی نیستند، زیرا که تنها در رفتار مومنند و در دل، نشسته، پاک خود را تصور می کنند.

لذا کاش دل و عقل در کنار ایدئولوژی فرمانروای انسان باشد، و ابتدا دروغ را به خاطر دل خود نگوییم، به حدود اموال و داشته های دیگران، به خاطر دل خود تجاوز نکنیم، از کشتن مخلوقات خدا به خاطر دل و وجدان خود احتراز کنیم، ترور شخصیت و غیبت و تهمت به دیگران را برای انسان ماندن، و انسان زیستن خود ترک کنیم، از تعدی به جان و مال دیگران به خاطر رضایت دل خود دوری کنیم، گر مهربانی را می خواهیم، به خاطر دل خود و ارزش مهربانی، آنرا انجام دهیم، کاش احسان کردن را برای تمرین انسان بودن انجام دهیم، و...

و چنین انسانی است که در دل خَلق و خالق جای خواهد داشت چرا که دل و عمل او یکی است و هر دو از انسانیت او نشات می گیرد و موج می زند. او در دلش هم، مثل رفتارش انسان خواهد بود و این بزرگترین سعادت است که انسان در دل و عمل انسان باشد، نه این که دلش جایی و اعتقادش جایی دگر سیر کند.

همین تفرق و جدایی بین اعتقاد، و عقل و دل انسان است که گاهی می بینی از معتقدترین یهودیان، مسیحیان، هندوان، مسلمانان و... بی رحم ترین، خشن ترین، بی منطق ترین، ظالم ترین، جنایت بار ترین و... اعمال تنفربار بروز می کند.

 

[1] - حمله انتحاری نوعی خودکشی عقیدتی به قصد دیگرکشی و صدمه زدن به غیر (دشمن) است. در این نوع از خودکشی فرد دست به طراحی و اجرای یک برنامه تخریبی می‌زند

[2] - دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند         گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت          با من راه نشین باده مستانه زدند

آسمان بار امانت نتوانست کشید          قرعه کار به نام من دیوانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه        چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد          صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع         آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب         تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 05
  • ارديبهشت

 

عربستان سعودی در یک حرکت خشن و افسار گسیخته و دنائت بار 37 زندانی سیاسی را با شمشیر گردن زد، شمشیری که پیش از اسلام در دستان عرب جاهلی برای غارت و کشتار همدیگر بود، و دست به دست شد، تا اکنون به نام خدا و با شعار برچیدن فساد از زمین، [1] انسان ها را به پای خدایان قدرت و ثروت، که در پشت خدای خالق، مخفی شده اند، قربانی کند.

 چه این شمشیر که در عربستان بدین نام گردن می زند، و چه آن شمشیری که در روز عید پاک از مسیحیان در سریلانکا حمام خون به پا کرد، و عید مردم در حال نماز و نیایش را در کلیساها عزا کرد، هر دو از آبشخور تفکری وهابیت در حوزه علمیه دینی در مدینه و مکه نشات می گیرند، که با شعار پاکسازی زمین از فساد، انسان هایی را که در خط تفکر شان تشخیص می دهند را، دشمن خدا و مفسد فی الارض اعلام، و جانی را که خداوند بزرگِ خالق به انسان ها بخشیده است، را انسانی بی مقدار و "خود حق مطلق بین" گرفته و او را از حیات ساقط می کند.

و در این سو چقدر انسانیت ما انسان ها سقوط کرده است، که چنین صحنه هایی را می بینیم، و انگار نه انگار، گویا دسته ایی از درندگان و گربه سانان به گله ایی از گاوهای وحشی، در کنار آبشخوری در مستندهای افریقا حمله کرده اند، و طعمه هایی برای خوردن صید کرده اند، و همه دنیا این برنامه مستند دنیای وحش را می بیند، و لذت می برد و لابد کمی متاثر شده و می گوید "طبیعی است دیگر".

اما کسی نیست که از این وجدان بشری بپرسد، این کجایش طبیعی است، آن انسانی که حق اعتراض به ظلم داشته و برخواسته و قیامی کرده و شعاری داده است، و جایگاه "بن سلمان" ها را در جانشینی خدا و رسول و قانون، مورد سوال قرار داده، و این جوان پرشور آزادیخواه باید قربانی قدرت طلبی شاهزاده ایی سعودی شود، و همه دنیا نظاره کند که چگونه این طاغی های پولدار، بیگناهان را قربانی تاج و تخت خود می کنند.

و چقدر دنیای سیاست و قدرت وحشی است، که دین و اعتقاد و وجدان بشر را به بازی کثیف خود گرفته و بینندگان مسول جهانیِ این صحنه درندگی، این گونه یک چشم به دلارهای سعودی دارند، و چشم دیگرش گریان از وجدان بشری خود، این اقدامات ظالمانه را می بیند و در دو راهی دلار – اعتراض، دلار را انتخاب کرده و در مقابل امپراتوری قساوت [2]، خفقان می گیرند.

توحش بربریت عربی، در عمل و فرهنگ خادمان حرم در مکه و مدینه بیداد می کند، و تمام مسلمانان و آزادگان نظاره گر این صحنه اند، و بی رمق تماشا می کنند، و این امپراتوری قساوت دینی، به دنبال ایجاد "فضای تعصب" [3] هستند، تا توجیه گر جنایات آنان بوده و تنها در این فضاست، که تفکراتی این چنینی می توانند رشد کرده، فعالیت و بروز داشته باشند، در فضای صلح و آرامش و نرم خویی، چنین دیدگاه هایی که خالی از انسانیت و انصافند، توان بروز و ظهور نداشته و باید زیر بار خجالت نگاه هایی بشری، که به عقب ماندگی و انحطاط فکری آنان سخت چشم دوخته است، خار شده و سکوت پیشه کنند.

 ولی در فضای تعصب و بنیادگرایی مذهبی، به طرز افتخار آمیزی گردن فراز گرفته که "ما برای خدا این می کنیم". اما تا بشر خود را از این تفکر خلاص نکند، سلسله این خشونت ها هم ادامه خواهد داشت، و هر از چند گاهی در چهره ایی، مکانی، زمانی متفاوت پی در پی رخ خواهد نمود.

تاسف انگیز آنکه، خالقان خشونت و مرگ، آشکارا این جنایات اعلام می کنند، که چنین جنایت کرده اند. و وای به حال آن جوانانی که بدون اعلام چنین جانیانی، در گمنامی و در پس سلول های مخوف بیداد وهابیون کشته می شوند، و قاتل هم آنرا اعلام نمی کند، چه مظلومیتی باز آنان دارند.

عکس های جوانان کم سن و سالی را که در این فقره اخیر 37 اعدام، با شمشیر بی عدالتی قضایی اسلام سعودی گردن زده شدند را که نگاه می کردم، برای من چهره ی قساوت دینی را در آینه زیباروی این مبارزان راه آزادی نشان می داد، که دست به چنین جنایاتی زدند، انسان های "خود حق مطلق بینی" که منحرفین از خط باطل خود را، مفسد فی الارض شناخته و بیرحمانه به شهادت می رساندند. جوانانی که برای آزادی برخاستند، و در بند، جان برای آزادی دادند، تا ظلم از بین برود و ما اکنون در آینه تابناک خون پاکشان، فرهنگ و تفکر اسلام منحط سعودی ها را ببینیم، و پای از چنین تفکری که در کمین همه انسان های "خود حق مطلق بین" است، پس کشیم.

روزی جهان باید از ایدئولوژی ها و تفکرات مذهبی و سیاسی، تقدس زدایی کند، تا برای این تقدس، انسان هایی به خود حق ندهند گلوی انسان دیگری را بِبُرَند، تا صدایی غیر از آنچه آنان بدان معتقدند، بیرون نیاید. در حکم ظالمانه قاضی سعودی که به قول خودش حکم خدا را برای پاک کردن زمین از مفسدین صادر کرده است، تقدس تفکری منحط نهفته است، که او آن را "حق مطلق" می داند، و به خود اجازه می دهد گل های نو نهال سیاست را در بین جوانان حجاز خشکانده، و آنرا به پای این تقدس بیرحمانه پرپر کند، تا "امپراتوری قساوت" همچنان ادامه یافته، و جنایت آفریند.

روزی که تمام بشر تکثر را بپذیرد، و "حق متفاوت بودن" ، "متفاوت فکر کردن" را برای انسان های متکثر در خلق توسط خالق، را به رسمیت بشناسد، آنگاه هست که دیگر شاهد چنین ظلم و جنایت هایی نخواهیم بود، وگرنه آنچه که امروز به نام یکدست کردن خلق خدا، در مقابل خداوندگار، و در حقیقت برای مطیع کردن آنان در برابر قدرت، دست به شمشیر می شود، همچنان ادامه خواهد یافت.

آنقدر باید روح تجاوز "انسان خود حق مطلق بین"  به حاشیه رود، که هر اعتقادی فقط برای خود آن شخص مجرا و مقدس باشد، و دیگر هیچ، و او هرگز ماموریتی برای تحمیل آن به دیگران از ناحیه خود و خدا احساس نکند، تا به نام خدا، و به کام دل خود، دیگران را منحرف و قابل چنین مجازات های، سختی نماید.

[1] - در بیانیه این رژیم ظالم و کودک کش در یمن، در اعلامیه کشتار این جوانان معترض به ظلم، این آیه 33 سوره مائده خوانده شد که :  " همانا کیفر آنان که با خدا و رسول به جنگ برخیزند و در زمین به فساد کوشند جز این نباشد که آن‌ها را به قتل رسانده، یا به دار کشند و یا دست و پایشان به خلاف یکدیگر بِبُرند و یا به نفی و تبعید از سرزمین (صالحان) دور کنند. این ذلت و خواری عذاب دنیوی آنهاست و اما در آخرت به عذابی بزرگ معذّب خواهند بود." إِنَّمَا جَزَاءُ الَّذِينَ يُحَارِبُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَيَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَسَادًا أَن يُقَتَّلُوا أَوْ يُصَلَّبُوا أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُم مِّنْ خِلَافٍ أَوْ يُنفَوْا مِنَ الْأَرْضِ ۚ ذَٰلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيَا ۖ وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ (33) و چقدر دل انسان می سوزد که چه انسان های فاسدی بر جایگاه خدا و رسول نشسته اند و به چه نام هایی از مخالفان سیاسی خود کشتار می کنند.

[2] - عنوانی که سازمان های بین المللی حقوق بشر به رژیم عربستان داده اند.

[3] - همچنان که دوست متفکر و روزنامه نگار هندی من آقای ام.جی.اکبر در توییت خود (@mjakbar) در نوشته ایی تحت عنوان "My piece on the Islamic terrorist barbarism in Sri Lanka. " از آن به عنوان Fanatic Space یاد کرده است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 31
  • فروردين

مدت هاست که به سان این روزها "شاخ و شمال آفریقا" [1] پرچمدار حرکت های عمده مردم سالاری و دمکراسی خواهی، حاکمیت مردم بر سرنوشت خود، و نفی استبداد و حاکمیت مستبدین مادام العمر در منطقه ماست، مستبدینی که از تحولات سیاسی قرن بیستم بجای مانده اند، و در مرزهای جامعه مدرن اروپایی، خفت و عقب ماندگی مردم مظلوم خود را تمدید و تکثیر می کنند، و به راه متروک استبداد و خودرایی اشان را ادامه می دهند.

 چه در جریان "بهار عربی" [2] که به حاکمیت خیلی از مستبدین مثل مبارک، بن علی، قذافی و... خاتمه داده شد، و چه الان که مادام العمرهای فرتوت دیگری مثل بوتفلیقه و عمر البشیر را سرنگون کردند، حکایت این حرکت جوشنده و زنده همچنان باقیست، و باید دید آیا شاخ و شمال آفریقا به نقاط دیگر خاورمیانه و مناطق گرفتار به استبداد، درس حرکت به سوی مردم سالاری و آزادیخواهی را خواهد داد، یا نه و...

 یکی از مهمترین موانع استقرار دمکراسی و برچیده شدن نظام استبدادی در این منطقه، علیرغم رفتن دیکتاتورها، نظامیان همین کشورها هستند، چرا که محیط استبدادی محل زایش نظامیان، اوج گرفتن نظامیگری و صدر نشینی عناصر خشونت طلب است، که درازای دریوزگی آنان در برابر مستبد حاکم، باعث شده است که این فرزندان پاک وطن، مردم شان را به فراموشی سپرده، و دل و دین به نظام استبدادی و مستبد مادام العمری دهند که مردم را به سلطه کشیده، و به قهقرا برده است.

حال آنکه این عناصر نظامی باید محافظ خاک و مردم وطن خود و به واقع در خدمت "ولی نعمت" شان یعنی مردم باشند، و به آنان حس وفاداری داشته و به جای فدایی شدن برای مستبد، در شعار و عمل، خود را فدایی خاک و مردم خود بدانند، نه این که تعهدی باطل، به مستبدی دهند که آنان را در خوی استبدادی خود تربیت، مطیع و مُنقاد کرده است.

وقتی به تاریخ تحرکات آزادیخواهانه منطقه خاورمیانه که نگاه می کنی، شوربختانه اینکه نظامیان علاوه بر سنگ اندازی جلوی پای آزادی خواهان، تمام توفیق مردم خود در برکناری مستبدین را حتی بعد از پیروزی آنان هم، بی اثر و عقیم می کنند، و بدین ترتیب مبارک از سیستم حاکمیت مصر توسط یک انقلاب مردمی اخراج می شود، اما نظامیان این کشور، باز در یک پشتک واروی سریع، شرایط را به روز نخست باز می گردانند، و مبارک دیگری را حاکم می کنند؛ بوتفلیقه به زور قیام مردمی الحزایری ها می رود، ولی نظامیان نمی گذارند مردم به اهداف خود که انتخابی آزادانه است، برسند و مرتب مانع ایجاد می کنند؛

 عمر البشیر در یک حرکت ممتد و حکم مردمی از سیستم حاکمیت سودان رانده می شود، اما باز این مانع ناخلف و بی تربیت نظامی سودان است، که نگهبان شرایط استبدادی قبلی می شود، تا آزادی به کام مردم مظلوم سودان وارد نشود.

میوه ناخلف و نامیمون و بد یُمن نظامیان و نظامی گری در نظام استبدادی، که حاصل پرورش نظمِ نظامِ فاسد استبداد است، ریشه ایی خطرناک دارد، که تخم آن را مستبد حاکم در طول زمانی دراز می کارد، و پرورش می دهد تا به میوه ایی خسارت بار برای مردم خود بنشیند، تا این پدیده دردناک هم نگهبان استبدادش باشند و هم در چنین روزهای قیامی، آروزهای مردم خود را، حتی بعد از رفتن او هم بر باد دهند.

آری الجزایری ها، سودانی ها، مصری ها و... به پیروزی رسیدند اما در چنگال نظامیان باقی مانده از حاکمیت استبداد، معطل مانده اند، خدا کند که نا امید و سرخورده نشوند، و اسیر بازی و دام نا امید سازی و امید کشی دست پرورده های نظام استبدادی نگردند.

در چنین نظام هایی استبدادیی، مرزداران حقوق بگیر از خزانه مردم، به بله قربان گوهای حافظ حدود استبداد و مستبد تبدیل می شوند، و امروز اگرچه شاخ آزادیخواهی آفریقا در تن مستبدین مادام العمر آن دیارِ با فرهنگ و تمدن فرو رفته است، اما این شاخ محکمِ آزادی خواهی در دست نظامیان پروار شده توسط مستبدین این دیار افتاده است، و زور آزمایی ها با مردم منطقه ادامه دارد، تا یا گردن آزادی و آزادی خواهی را بشکنند و یا مردم شاخ استبداد و باقی ماندگان از مستبدین را.

و باید دید آیا این مردم متمدن در نهایت، در مسیر خود برای رسیدن به دمکراسی، شاخ نظامیان را می شکنند یا این نظامیانند که در گرداب زور و تزویر، گردن آزادی و آزادیخواهی مردم خود را خواهند شکست، و آرزوهای مردم شان را در ناامیدی و گردابی دیگر غرق خواهند کرد، اما من آرزو می کنم نظامیان به پادگان های خود باز گردند.

امیدوارم چکمه پوشان تفنگ به دست، بفهمند که پا بر گردن چه انسان هایی (ولی نعمتان خود) می گذارند و چه ارزش هایی (آزادی و آزادگی و...) را به پای مستبدِ حاکمِ خود قربانی می کنند، و امید است این قشر از جوامع خاورمیانه نیز به خود آیند و به مانع آمال و آرزوهای مردم خود تبدیل نشوند، تا در حقارتی باور نکردنی، مثل پهلوان پنبه های شکارچی در مرغدانی ها، دمی بیشتر در سایه و در رکاب استبداد و مستبد، قدر بردگی خود بینند، و بر صدری ناچیز و خفت بار نشینند.

 دیکتاتورهای عرب

 از راست به چپ مبارک (مصر)، قذافی (لیبی)، عبدالله صالح (یمن)، بن علی (تونس)

نقشه شمال افریقا

[1] - مراکش، الجزایر، لیبی، تونس، مصر، سودان، سومالی

[2] - خیزش های ضد استبدادی چند سال گذشته

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 27
  • فروردين

دیشب ناگهان بسیاری از کانال های مهم خبری تلویزیون های جهانی برنامه های عادی خود را قطع کردند و لنز دوربین های آماده و اضطراری خود را به شعله های آتشی سپردند که از سقف کلیسای بزرگ و تاریخی نوتردام پاریس (Notre Dame Cathedral) به آسمان زبانه می کشید و کنگره آن را آنقدر زیر ضربات زبانه ی شعله های خود گرفت، تا فرو بریزد.

شعله های آتش نه شرمی از خدای این کلیسا داشتند، و نه ملاحظه بیش از 900 سال دعاهایی را کردند که زیر این سقف خوانده شده بود، نه اشک های نهصد ساله ریخته شده بر کف آن برای نجاتش اثری داشت، و نه چشم های نگران معتقدانی که در آن لحظات بر خود می لرزیدند که عبادت گاه شان در حال سوختن است، و از همه مهمتر خدای این کلیسای تاریخی و مهم، هم دست روی دست گذاشت و مثل همه ما به تماشا نشست، تا نه ساعت تلاش آتش نشانان پاریس به ثمر نشیند و تمام هنر خود را بکار گیرند و در نهایت آتش را مهار کنند.

و انگار همه این تلاش ها در این مسیر بود که، شرایط برای آمدن رییس جمهور فرانسه (امانوئل مکرون) فراهم شود، و او بیاید و بگوید که ما آن را دوباره خواهیم ساخت. اما براستی این همه لجاجت قدرتمندان بر تخت بیت المال نشسته برای ساخت عبادت گاه هایی این چنین پر طمطراق، در سایه خشم هر روزه به ستوه آمدگان [1] از فقر و نابرابری، برای چیست؟!!

وقتی می توان در گوشه ایی از خانه ات، بر ستیغ کوهی، در بیابانی خالی از هر سرپناهی، زیر هر درختی، هنگام رانندگی، قبل از خواب در تختخواب خود، میان دریاها، در ایستگاه فضایی و... دل روانه دوست کرد و با او به راز و نیاز مستقیم نشست، چرا حاکمان بر بیت المال انسان ها نمی خواهند از ساخت عبادت گاه های مجلل و با شکوه و مقدسی که حتی توان محافظت از خود را نیز ندارند، دست بردارند، میعادگاه هایی که خدای آن اماکن هم به راحتی و بی تفاوت از کنار سوختنش هم حتی می گذرد و...

پس کی باید وصلگاه بین خدا و انسان، به گوشه دل مومنین منتقل شود؟!!

تا در آن صورت دیگر نه خادم الحرمین شریفینی باشد، که بر پشت دیوارهای کعبه به کمین ثروت و تفکر مسلمانان نشیند؛ و نه آن بودایی توسعه طلب میانماری پشت مجسمه های سنگ تراشیده و بلند بودا، مخفی شود و به کشتار و غارت غیر بوداییان دست زند؛ و نه صهیونیست ها پشت خود را محکم به دیوار ندبه دهند و به جنایت های تاریخی خود مشغول شوند؛ و نه کلیسای نوتردام پشتوانه ناپلئون گردد تا در شرق و غرب و شمال و جنوب به توسعه طلبی و کشتار و غارت خود مشغول شود؛ و پاپ که در واتیکان به جای خدا دلبری کند و...

نوتردام نشان داد که خود بی پناه ترین و آسیب پذیرترین هاست، و او نمی تواند واسطه فیض الهی برای کسی باشد، چرا که از این فیض الهی خود هم نتوانست در آن هنگامه خطر بهره مند شود، و اگر آتش نشانان پاریس نیامده بودند، او خود تا آخرین خشت می سوخت؛

این آتش آمد و در وسط جزیره ایی بین دو آب، تمام نوتردام را سوزاند تا بگوید که باید بساط عبادت را از نوتردام ها جمع کرد، و به گوشه دل انسان ها منتقل کرد، و جایی که جایگاه واقعی خداست، و تو می توانی و اختیارش را داری که از اغیار خالی اش کنی و تو باشی و او؛ او که تنها شایسته دل توست، جایی که تله عشق می توان بست و دل خدا را به دام دل خود انداخت و راحت نشست و با او بود.

اما باید به هنر، هنرمندان و هنر دوستان برای از بین رفتن این سمبل هنر جهانی تسلیت گفت، زیرا که عصاره ایی از تاریخ هنر بشر در نوتردام سوخت و نابود گردید.

[1] - اکنون بیش از 50 هفته است که جلیقه زردها علیه نظام حاکم بر اقتصاد و سیاست فرانسه و غرب فریاد می زنند و شنونده ایی ندارند و با گاز و گلوله پاسخ شان را می دهند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از6

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر