دل نوشت ها و نظر داشت ها

دل نوشت ها و نظر داشت ها (93)

  • 01
  • شهریور

روح و نتیجه استبداد، به بندگی کشیدن بندگان آزاد خداوند، در مقابل انسانی از نوع خود آنهاست؛ و مستبدین و کسانی که استبداد را تدارک و تهیه می بینند، در واقع با تعاریف، سفسطه ها، بهانه های واهی، صغری و کبراهای قلابی، که گاه آن را قالب تقدس، گاه اجبار، گاه اقناع و... پیچیده و بر آن بار می کنند، انسان را از قبله واقعی کرنش در مقابل خدای آسمانی و خالق، به سوی قبله ایی ساخته شده، و زمینی منحرف می کنند؛ و قبله و پرستشگاهی ساخته و پرداخته افراد چاپلوس، فرصت طلب، جاهل، قدرت طلب و... که مزین به بتی از نوع انسان است، که در آن نهاده اند، و از قضا خود آنرا ساخته اند، را قبله گاه می کنند.

همین انسان ها، در بتخانه ایی به پرستش می نشینند که خود خشت خشت آن را به مرور نهاده اند، و اکنون انگار فراموش کرده اند، که این بتخانه را خود با دستان و افکار خود سانت به سانت، و قدم به قدم ساخته اند، برایش از مال و جان و آبروی خود خیرات کرده اند، تا ساخته شود، شکل گیرد، و فارغ از آن همه ساختن ها، روح و انسانیت خود را به پای چنین مصنوعی قربانی می کنند.

 این انسان ها مثال مسخ شدگانی اند که همه ی گذشته را به فراموشی سپرده، و انگار آنان به یکباره در یک بتخانه و در کنار بت بزرگ، هبوط کرده و افتاده اند، که اینچنین غرق و مسحور عظمت این بت بزرگ خود ساخته شده، اشک می ریزند، و پاک فراموش می کنند که این بت بزرگ را نیز، مجسمه ساز زبردستی از خود آنان، که خود او را خوب می شناسند، تدارک و تهیه دیده است و آنان ذره به ذره تراشیدن این بت را در دستان او دیده، و دنبال کرده اند.

یعنی از وقتی که تکه سنگی بیش نبود، که حیوانات بر آن علامت محدوده حاکمیتی خود را می گماشتند، تا این که حمل شد و در کارگاه، زیر چکش و تیشه مجسمه ساز هنرمند، تبدیل به شمایلی زیبا شد و تا این که در مراسم با شکوهی به بتخانه حمل و نصب شد، و کم کم توسط سخن مکرر، و استدلال های آبکی و بی پایه اربابان معبد، به سجده اش با میل و رغبت خوانده شدیم، و اکنون که سجده بر او واجب اعلام شده، همه به میل و یا به زور، بر این امر وا داشته می شویم، همه را فریم به فریم دیده ایم، اما باز باورمان نمی آید؟!!.

و به واقع اگر این حماقت ما انسان ها نبود و نباشد، آن بت اعظم نیز مثل تمام مجسمه هایی است که در گوشه و کنار این شهر پر آشوب، ساخته و نصب شده اند، و ما بی توجه به آن ها، حتی نگاهی را هم از این بتان دریغ می کنیم، و با بی اهمیتی تمام، از کنارشان هر روزه می گذریم، انگار نه انگار که این مجسمه ها نیز که در حد و اندازه بت اعظم هستند، و یا حتی بر او از نظر ارزش هنری، ساخت، نوع جنس و... شرافت دارند، و اکنون در وسط این میدان، با عظمتی وصف ناشدنی ایستاده اند، و هزار راز در خود دارد، و هزار نکته برای گفتن و به تفکر وا داشتن و...، نیز به همان میزان قابل توجه اند.

اما ما ترجیح می دهیم که تنها دور بت بزرگ، که از ما دورش داشته اند، دیدنش را برایمان نوبتی و بسان اعطای افتخار کرده اند، و در تاریکخانه ارواحش نهاده اند، هزار نکته سحر آمیز و رمز آلود از او نقل می کنند و... و او اکنون به آرزویی برای ما تبدیل شده است، تا او را ببینیم، در مقابلش بیخود شویم، اشک بریزیم، احساسات مان قلیان کند و....  

اما او هرگز با بت های دیگر ساخته دست ما، تفاوتی ندارد و این ذهن وامانده ماست که او را به چنین عظمتی می بیند، تصور و تصویر می کند، و گفته هایش را بی مثال، تصمیم هایش را بی مانند، نگاه هایش را شوق انگیز، نژادش را برتر، سبک زندگی اش را آسمانی، حرف های مفت و بی ارزشش را، ارزشمند، کودک از او متولد شده را قدیسی، که باید بر سر نهاد، ژن او را عالی، و شایسته سلسله کرسی نشینی دانست، همه باید مطیع، منقاد، مجیزه گو و... باشند، و هر که جز این را شایسته نفرت و طرد، و... می دانیم.

وقتی به منتخب عکس های آقای کیم جونگ اون (رهبر کره شمالی)، که ذیل یک نوشته [1] توسط نویسنده محترم آن [2] نهاده شده بود، [3] نگاه می کردم، دیدم که چگونه جمعی منتظرند که سخنی از دهان این "بت بچه ی، بر جای پدر، بر تخت نشسته" [4] ، بیرون آید و آنان با شوق و ذوق آن را ثبت و درج کنند، و افتخار این نکته برداری را نصیب خود نمایند، و یا به قول نویسنده این مطلب، "مبادا یک کلمه از قلم بیفتد"؛ بر انسانیت خود گریه ام گرفت، که چطور خداوند ما را به این دنیا وارد آورد، تا بازیچه این گونه مستبدین از انسانیت و خدا بی خبر، شویم؛ و برای منویات دل ناپاک آنان، ملت هایی این چنین خار و خفیف، در خدمت انسانی درآیند، که او نیز با آنان تفاوتی ندارد، و فقط طی حادثه ایی باز شاهی بر دوش آنها، نشسته و اکنون هم در صدر می نشیند و امر و نهی می کند، و هم فراموش کرده اند، ما هم در ذیل او انسانیم، و هم ما فراموش کرده ایم که او هم به تمام و کمال مثل ماست، و فقط یک تقسیم کار و یا حادثه، او را اکنون بر برج بلند قدرت نشانده، و ما در ذیل دریوزگی او.

خاک بر سر این انسانیت، که اینقدر و تا به این حد، به اسارت در می آید، و به مضحکه اهل آسمان تبدیل می شود، که چقدر ما انسان اهل فراموشی و نسیان هستیم. و چه زود بزرگان قوم فراموش می کنند که انسانند، چه زود ما نیز فراموش می کنیم، که انسانیم، و چه قدر عمیق در بندگی یکی از فرزندان آدم به مثل خود، در می آییم، و عاشقانه بندگی می کنیم.

اُف بر این انسانیت، اُف بر این تفکر، اُف بر این سیستم، اُف بر این ایدئولوژی، اُف بر همه ی آنچه ما انسان ها را بدین ذلت خودخواسته و ناشی از تخدیر می کشاند، و بدین نسیان بزرگ فرو می برد، خاک بر سر انسان، و درود بر حیوانات، که اینقدر که ما انسان در ضلالت پیشروی داریم، آنها با حیوانیت خود، هرگز بدین حدها هم پیش نمی روند.

این بچه کم سن و سال، نه از آسمان افتاده است، نه فرزند خداست، او نیز مثل ما، فرزند پدرش هست و این را همه ی ما می دانیم، که او با مرگ پدرش توسط دست های پشت پرده قدرت سیاسی در کره شمالی از میان دیگر برادرانش، او را بر تخت نشاندند، و اکنون او بر این سریر قدرت بی انتهای لعنتی نشسته است، که این گونه سخنانش گهربار می شود، که باید همه دفترچه به دست منتظر کلامش باشند، تا جملات گهربارش! از قلم نیفتد، و اوامر حکیمانه اش! بی هیچ مداقعه ایی، که درست است یا غلط، گو این که از زبان خدا جاری شده، به عمل در آید، او در مورد همه چیز، حتی کفش هایی که مردمانش خواهند پوشید، اتوبوس های که سوار خواهند شد، پیازهایی که خوراکشان می شود و... اظهار نظر می کند و... و عده ایی آن را مرتب ثبت می کنند، انگار حرف هایی آسمانی است، که نباید از دست برود و...

واقعا انسان از انسانیت خود پشیمان می شود.

 

Click to enlarge image Kim-Jong-Un (1).jpg

مستبد با نظامیان در کلوچه پزی -حرف هایش را پیرامون کلوچه یادداشت می کنند

[1] -  مطلبی تحت عنوان "اون آمد!"  با این متن : "یکی از برنامه‌های اصلیِ رهبر جوان کرۀ شمالی، کیم جونگ اون، بازرسی (یا بازدید) است. از آنجا که در کرۀ شمالی همه‌چیز دولتی است، پس بازرسی دولتی هم نیاز است و از نشانه‌های رهبرِ کوشا این است که کار خطیر بازرسی را به زیردستانش واگذار نکند، بلکه خود در مکان حاضر شود و همه‌چیز را با چشم خود ببیند. لابُد.  مزرعۀ پرورش خوک، سوسیس و کالباس‌سازی، مرغداری، کلوچه‌پزی و آبنبات‌سازی، جاده‌سازی، فرودگاه، ذوب‌آهن، مهدکودک، مانور نظامی، رستوران، نانوایی، شهربازی، زیردریایی، موزۀ حیات‌وحش، ورزشگاه، هتل، واگن‌سازی، استخر تفریحی، سالن سینما، هر گونه مجموعۀ تفریحی دیگر، انواع مزارع کشاورزی... و کلاً هر چیزی که در یک کشور وجود دارد، امروز یا فردا از سوی شخص رهبر کرۀ شمالی بازرسی می‌شود. اما این بازرسی‌ها همیشه و همه‌جا سیاق یکسانی دارد. او هر جا وارد می‌شود، جمع کوچکی از مسئولان ــ که اغلب یونیفورم نظامی بر تن دارند ــ دور او حلقه می‌زنند و اولین کاری که می‌کنند این است که دفترچۀ یادداشتی از جیب درمی‌آورند و از اولین کلمه‌ای که کیم می‌گوید آن‌ها شروع می‌کنند به یادداشت‌برداری. کل فرایند بازدید این‌گونه است که کیم جلو راه می‌رود، صحبت می‌کند و حلقۀ همراهان دنبال او خاضعانه می‌روند و حین راه رفتن از یادداشت‌برداری و ثبت صحبت‌های کیم هم غافل نمی‌شوند. این دفترچۀ یادداشت و مداد تا آخرین لحظه دست آن‌ها هست، مبادا یک کلمه از قلم بیفتد. در هیچ مدرسه و هیچ دانشگاه و هیچ آموزشگاهی در جهان نمی‌توانید چنین صحنه‌ای ببینید که یک نفر راه می‌رود و صحبت می‌کند و همراهان این‌طور با ولع حرف‌هایش را یادداشت می‌کنند. اما چیزی که بیش از این‌ مایۀ شگفتی می‌شود این است که کیم هر جا می‌رود و با دیدن هر دستگاه، هر خط تولید، هر مکان ــ از موزۀ حیات وحش گرفته تا کلوچه‌پزی ــ در جا شروع می‌کند به توضیح دادن، مانند مردی همه‌فن‌‌حریف. کلوچه‌ها را برمی‌دارد، با هم مقایسه می‌کند و نکات بسیار دقیقی در مورد اندازه و وزن و شکل کلوچه‌ها می‌گوید و همراهان هم طبعاً با دقت این نکات را یادداشت می‌کنند. اما این بازدیدها آن‌قدر هم خشک و بی‌روح نیست. کمی خوش‌وبش و قدری شوخی و خندیدن، وقتی نکات اصلی گفته شد، بخش ثابت دیدارهاست. کارمندی که کیم با او شوخی می‌کند، در حالی که چشمانش از شدت ذوق‌زدگی عن‌قریب است از حدقه بیرون بزند، شرمگنانه، بدون این‌که دهانش زیاد از حد باز شود، می‌خندد و چون بیش از حد خود را کنترل می‌کند، کمی کبود می‌شود. کیم آدم خوش‌مشربی است! اما بخش مهمی از این مراسمِ آیینیِ بازرسی و بازدید، بر عهدۀ زنان و دختران است. زن‌ها و دخترها به این بازدیدها روح و لطافت و عاطفه می‌بخشند؛ به اَشکال مختلف. وقتی کیم را می‌بینند، بی‌صدا مثل ابر بهار اشک می‌ریزند. گرداگرد صورتشان خیس اشک، از پشت هاله‌ای از اشک کیم را تماشا می‌کنند. اما کیم بسیار فروتن و خاکی است. دیر یا زود، این یخ میان کیم و زنان آب می‌شود و آن‌ها می‌دوند سمت او، بازوانش را از دو سو می‌گیرند و مانند دخترکانی که پدر مهربانشان از سر کار آمده است، به بازوی او می‌چسبند. کیم هم مهربانانه و بشاش، با دل آن‌ها راه می‌آید.  هنوز چند قسمت مهم دیگر مانده. در پایان بازدید، جمع بزرگی از کارمندان و کارگرانِ محل بازدید، اطراف کیم صف می‌کشند و عکس یادگاری می‌گیرند. این تصویر چاپ می‌شود و در ورودیِ آن مکان نصب خواهد شد، یادگار بازدید کیم از آنجا. و اما زمان خداحافظی، بی‌تابیِ مردم... باید کمی دنبال کیم دوید و برایش دست تکان داد و طبعاً دوربین‌ها همۀ این صحنه‌ها را ثبت می‌کنند. شب‌هنگام، بانوی اخبارگوی معروف کرۀ شمالی، همان زنی که خبر را چونان حماسه می‌خواند، همۀ این بازدید را مانند شاهنامه‌خوانی ما، روایت می‌کند و موسیقی حماسی‌ـ‌رومانتیک زیر صدای زن عمق احساسی به خبر می‌بخشد...در ویدئوی پیوست یکی از این بازدیدهای کیم را از یک شهربازی و مرکز تفریحی ببینید. ببینید تا مطمئن شوید در روایتم هیچ اغراقی نکرده‌ام.

[2]- آقای مهدی تدینی

[3] - منبع : کانال تلگرامی https://t.me/tarikhandishi   به نام تاریخ اندیشی – مهدی تدینی.

[4][4] - متولد 1984 که اکنون و در سال 2019، فقط 35 سال دارد، موقعی که باز شاهی به دوش او، با مرگ پدرش در سال 2011  نشست، تنها 27 سال سن داشت.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 31
  • مرداد

عیسی کوچک من! جوانه نو رسته! مسیح بزرگ! تو را هم مثل خیلی از جوانان برجسته دیگری که به اصلاح آمدند، حرفی نو زدند، طرحی غیر از آنچه مسلط است، خواستند در اندازند، به سان جوانمرگان دیگری که می شناسم، [1] در سن نو رستگان جوانی، پیران مسلط سیطره زده بر سرنوشت قوم، به دار زدند، و جوانمرگت کردند؛ چرا؟ چون با مبناهای فکری جامعه ایی که خود شکلش داده بودند، همخوانی و همراهی نداشتی، آنی را که آنان بودند، نبودی، قبول نداشتی و چنین مخالفتی را ابراز کردی و...

و آنان بلافاصله خود را بسان محور و خط کش حق به میان کشیده، تو را بدان متراژ کردند، از خط کش خود منحرفت یافته، رگ های گردن های غرق شده در دنیای شان، بر شکسته شدن دیوارهایی ظلم و انحرافی که بر آن متفق بودند، بلند شد، و در یک کینه تجمیع شده، متمرکز گشت، و تو را به داری صلیب گونه کشیدند، که قصه شهادت تو توسط دستان ناپاک آنان، خود مرثیه ایی است تاریخی که آزادگان و آزادمردان از این صحنه ها بسیار دیده اند؛

تاریخ تکرار مکرر این مصیبت است، تو را که چون مثل دیگران مسلط شده بر جامعه، فکر نمی کردی، در این سن و سال 30 الی 33 سال، که از بهار جوشش معجزه وار تو گذشته بود، جوانمرگ کردند، تا نشان دهند که نخواهند گذاشت نهال آزادی و رهایی، در کنار درختان پیر و فرتوت و کج و موج و بی ثمر افکار عقب مانده و اما مستقر شان رشد کرده و پا گیرد.

مسیحا! گرچه تو در چشم برخی خدایی، در چشم برخی پیامبر، و اما در چشم من تو رسول آفتاب طلوع کرده ی آزادی هستی، تو ندا دهنده نور، رهایی، جوانه زدن، جوشیدن، مهر ورزیدن، اصلاح، التیام، بخشش، مهر، تسامح و تساهل و... و در یک کلام تو نماینده حُسن هستی؛ و در شهادت تو در قربانگاه خیانت همکیشانت، به حتم خواهی گفت : "چون دوست، دشمن است، شکایت کجا برم؟!" چرا که آنان مدعی مرزداری معارف آسمان بودند، و تو نیز خود را نماینده و رسول آسمان می دانستی؛

 [1] - شهاب الدین یحیی سهروردی 38 سالگی (549 تا 587 ه.ق) به شهادت رسید، مسیح 30 سالگی (30 الی 33 میلادی)، روزبه پور دادویه (معروف به ابو محمد عبدالله ابن مقفع) 38 سالگی (104 تا 142 ه.ق)، دکتر سید حسین فاطمی 37 سالگی (1296 تا 1333 ه.ش)، عین‌القضات همدانی (عبدالله بن محمد بن علی میانجی همدانی ۵۲۵ –۴۹۲ ه.ق) در 33 سالگی چون مسیح در مدرسه علمیه ایی که در همدان درس خوانده بود صبحگاهان که همه در خواب بودند به دار آویخته شد، و... اما مگر می توان بر این موج زنجیر زد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 14
  • مرداد

در این میانه های مرداد و در اوج تابستانی گرم و نفس گیر، وقتی از خیابان های تهران، به چشم انداز یال های منتهی به شهر قله توچال، نگاه می کنی، دلگرم به سه لکه برفی می شوی که از زمستان رویایی و ایده آل گذشته بر پهنه کوه باقی مانده اند،

سه لکه برف نسبتا بزرگ روی یال چهار پالون، بعلاوه نقطه برفی روی شاه نشین که از قضا آخرین روزهای عمرش را می گذراند، هنوز در مقابل گرما مقاومت می کنند، و مانده اند تا کورسوهای امید را در دل ما زنده نگه دارند، و نوید دهنده این باشند که شاید در پس این تابستان گرم و رکورد شکن امسال،

پاییزی با مشخصات لازمه پاییز، و بدنبال آن مجددا زمستانی از نوع زمستان گذشته که با بارش های خوب و شکر انگیزش، سال مناسبی را تاکنون به لحاظ بارش و برف رقم زده است، تکرار شود، و همه چیز روزی به روالی باز گردد، که شایسته و طبیعی است،

 آنگاه است که همه چیز به جای خود باز خواهد گشت و این همان شرایطی طبیعی و بایسته است که همه در آرزویش هستند؛ در چنان شرایطی دیگر نه سرمای سرد و سخت زمستانی اعتراض برانگیز خواهد بود، و نه گرمای زجر آور تابستان.

باید گفت نه بهار و نه پاییز با همه اعتدال و مزایای شان، به تنهایی خواستنی هستند، بلکه بهار و پاییز در کنار تابستان و زمستان یکی از پس هم معنی دار و مطلوب خواهند بود. و هر چیز به جای خویش است، که نیکوست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 07
  • مرداد

کاش مرا پایی به رفتن بود، یا نه، راهی برای رفتن؛ چراکه پای به رفتن هست، ولی ز رفتن باز مانده، زمین گیر شدم؛ برای نشستن نساخته اند مرا، اما راه و رفتن را چنان سخت و ناهموار کردند، تا از حرکت بمانیم، و همه چیز ما را به نشستن بخواند، نشستنی که به واقع همان مرگ است، به سان مرده ایی، که نشسته مرده است.

بادیه دور، و رفتن هم سخت، اما هرگز زین رفتن، ترسی نیست؛ گاه دلم اینگونه ساز می شود که حیلتی باید، تا نشستن ترک گفته، زندگی از سر گیرم. دلم را قرار نشستن نیست، اما مرا نشانده اند بر نشستی بی حاصل، در این سکون، سکوت می کنم، دلم بی قرار می شود، سخن می کنم، باز دلم در آشوب است، شکسته است این آشوب قرار دل مرا، نه در سخن، نی در سکوت آرامم نیست؛ گم گشته ام میان سکوت و سخن، دوای دل من چیست؟ سکوت یا که سخن.

پاندول وار گریزانم از این سکوت، وین سخن؛ رهایی ام ده از این رفت و بازگشت های تکراری، گهی به شراب سکوت مستم، گاه حیران، گهی سخن مرا مست می کند، گاه سکوت، منم به محکمه صبحدم سرگردان، که این سکوت چیست، وین سخن ز چه جاست؛ نهاده ام به ملامت قدم در این صحنه، کُشنده است رفتن و آمدن در این بازار؛

حکایت این درد را به صبحدم گفتم، گفتا من هم گرفتارم، در این آمد و شدن؛ ملول گشتم، کین رفت و بازگشت ز چیست، که خلقی گرفتارند همه در این شدن؛ ندا در رسید که سکوت را کنم پیشه،زیرا سخن به کفر اندرت کند، و دربدر شدن در پیش؛ منم نخواستم که بگویم که بیهوده آمده ام، که این آمد و شد، برای رنج دیدن است و بس؛ سکوت می کنم و نخواهم گفت سخنی، سخن به پرده باید، و نشست در بی سخنی؛ به خود گفتم دلا! خموش کن تو نور را در این ظلمت، شکست شب، خود گناهی، نابخشودنی است، برو به حاشیه های امن کوی دلت، به صخره ها مگو تو راز دل، که صخره را خاصیت ناشنیدنی است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 05
  • مرداد

جناب تیرداد اول، اشک دوم، فرزند جناب فریابد، پادشاه فاتح اشکانی

درودهای مرا بعد از نزدیک به 22 قرن که از تاریخ سازی تو بر این سرزمین می گذرد، پذیرا باش [1] چرا که هنوز آثار امنیت سازی که تدارک دیدید، پابرجاست؛ و همچنان امنیت و اجتناب از تهاجم و یورش متجاوزان، دغدغه اول ما مردم ایران بوده و از این گذرگاه سخت "تهدیدهای امنیتی" هنوز چون ملل مترقی دیگر جهان عبور نکرده ایم، و به ثباتی که در خور و شان مردم تمدن ساز ایران باشد دست نیافته ایم؛ و همچنان همان فرار از آثار و تبعات جنگ ها و هجوم ها، که زنجیر وار، هر از چندگاه، بر ما تحمیل و عارض می شود، و بدن جوانان ما را پاره پاره شده و خون آلود، اموال و ثروت ما را به غارت رفته می خواهد، و رنج و حرمان را با ما همزاد کرده، و... ما را آزار می دهد.

دوم مردادماه 1398 که از "دژتاکی" و یا قلعه ماران دیدن می کردم، بر نبوغ تو برای انتخاب این مکان، و ساخت پناهگاهی خوب و مستحکم و به دور از دسترس و دیدرس خصم، بر این کشتی طبیعی بر کوهستان به گل نشسته، آفرین گفتم، پاکوب های باستانی که از رفت و آمد سازندگان این قلعه و روندگان بر آن، ساخته و پرداخته و تاکنون به جای مانده است، و بر پهنه این کوه از پاقلعه تا قله، هنوز راهگشا و تسهیل گر راه است، نشان از هوش و ذکاوت مهندسان در رکاب تو دارد، که راهی بی خطر را، از دنیایی پر خطر عبور داده و برای مردمان این منطقه مورد هجوم های متناوب، پناهگاهی امن از متجاوزان هدیه کرد، که هنوز که هنوز است، درس های زیادی را، حتی برای ما، و به حتم برای آیندگان در خود دارد.

به راستی با تو، برادرت ارشک جانشینی مناسب یافت، و خاندان اشکانیان با تو و اقدامات تو ارتقا یافتند، همانطور که هیرکانه و یا استرآباد و طبرستان را، که در بیخ گوش پایتخت اشکانیان در صددروازه در اختیار سلوکیان و جانشینان اسکندر متجاوز [2] بود، بازپس گرفتی، و علاوه بر آزادی اهالی هیرکانا، حاشیه امنی برای اهالی قومس نیز تدارک دیدی.

اما جناب تیرداد، نمی دانم این ابتکار دفاعی تو آیا چقدر در هجوم های بعدی، به داد مردم مورد هجوم مداوم و مظلوم ایران رسید، آنگاه که سیل وار از غرب و شرق بر آنان تاختند، و از سرها مناره ساختند، و قسم یاد کردند تا از خون و خونابه اجساد بی جان ما، آسیاب های آبی تسخیر شده بر ملک طبرستان را چرخانده، و از گندم به غارت رفته از موالی ایرانی، آرد تهیه کرده، نان پختندُ، خوردندُ، غارت کردند و...

ولی به حتم این ابتکار تو پناهگاهی امن برای گریز مردمی بی پناه بود، که نه در شروع جنگ ها نقشی داشتند، و نه در پایان آن ذی نقش و موثر بوده اند، و همچنان بی نقشند.

جناب تیرداد!

انگار ناف ما و منطقه ما را با جنگ بریده اند، که ساکنان این آب و خاک همیشه باید آماده دفاع باشند، چراکه خصم در پس دیوارهای خانه ما همیشه به کمین غارت و سلطه بر ما نشسته است، و گاه حتی دستان او را در کنار سفره های خود نیز حس می کنیم، گاه هم فرزندانی از اما، کسانی اند که در رکاب دشمنان حضوری دایم دارند و تلاش می کنند تا به تاج و تختی دست یابند، که خود را زیبنده تر بر نشستن بر آن می دانند؛ و انگار هر که بر این تاج و تخت طمع می کند، برایش مهم نیست که به چه قیمتی بر این تاج و تخت دست خواهد یافت، و یا چه تعداد از ما قربانی این جنگ قدرت آنها خواهند شد.

امروز که با تو به درد و دل نشسته ام، هزاران هزار از ما راهی راه های دور بوده و هستند، تا شاید از دایره صدای دلخراش نقاره های جنگ بگریزند، و مهاجرت آنان را از این دور باطل جنگ و صلح، رهایی دهد. اما می دانم دل های آنان نیز با من است که در این دایره هر روز نوای جنگی دیگر می شنوم، تا زیاده خواهی بر دیگری، غلبه کند و دور باطلِ این کشاکش، و سلطه طلبی ها ادامه یابد.

اما جناب تیرداد عزیز!

 این روزها چنین دژهایی دیگر نمی تواند فرزندان این آب و خاک را از مرگ و نیستی رهانیده و یا از دسترس متجاوزان دور نگهدارد، چرا که ابزار جنگ آنقدر توسعه یافت اند، که دیگر نه در زیر آب، نه در بلندای آسمان و نه در زیر زمین، می توان از مرگ های بی حاصل کشاکش بین قدرتمداران گریخت.

امروز انسان، بی دفاع تر از همیشه، بازی خورده دستِ جنگ سالاران است، گرچه دوران کشورگشایی ها و تجارت برده و کنیز تمام شده، ولی دوران به بردگی بردن نوین نوع بشریتِ اسیر خودپرستانِ زیاده خواه، آغاز گشته است، و انسان ها در خانه های خود، به بردگی این و آن در می آیند، یعنی تو در حالی که در کاسه خود، بر سفره خود نشسته و غذای خود می خوری، اما دسترنج تو به غارت کسانی می رود، که کسب آنان در اثر تزویر، خدعه، جنگ و درهم ریختگی است، تا سلطه خود را بر مبادی قدرت و ثروت تضمین نموده، و کنترل شان بر این مبادی مستدام گردد.

این روزها چوپانان بیابان های دور و کوه های بلند و خطرناک هم، دیگر نالان دوری از اهل خود نیست، بلکه خوشحالند که با حیوانات همنشین اند، و از اخبار کشاکش قدرت و ثروت بین زورمداران کم خبرترند، هر چند چنین اخباری، تو را در دل کوه ها هم دنبال می کند، تا خود را سریع به تو رسانده و به رنج و حرمان تو افزون گرداند.

 جناب اشک دوم! هنوز که هنوز است ما در آتش همان جنگ هایی می سوزیم، که در زمان تو نیز می سوختیم، و بعد از 22 قرن، هنوز راهبر و اندیشه ایی، دست ما را برای خروج از این بلیه خانمان برانداز، راهنما و دستگیر نیست، گویا، همه ما را، در این گرداب خون رها کردند، تا غرق شویم؛ انگار خدا هم ما در خون شناور می پسندد. و خود نیز هنوز یاد نگرفته ایم، که به جنگ و خونریزی نه بگوییم.

پس باید حالا حالاها در خون و جنگ شناور باشیم.

 

[1] - تیرداد اول یا اشک دوم بین سال های 247 تا 214 قبل از میلاد به مدت 33 سال بر سرزمین ایران حکم راند، او استرآباد را از سلوکیان جدا کرده و به خاک ایران باز گرداند، در زمان او شهر صد دروازه و یا دامغان فعلی مرکز اشکانیان بود.

[2] - سلوکیان یونانی بودند که سال ‌های  ۳۱۲  تا ۶۴  پیش از میلاد به مدت ۲۴۸ سال بر آسیای غربی حکم راندند و با مرگ اسکندر مقدونی سرزمین های تحت حاکمیت او میان سردارانش تقسیم‌ شد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 31
  • تیر

یادم هست در همان روزهای نخست پیروزی آقای دونالد ترامپ، در شرایطی که این رئیس جمهور متمایز و عجیب، و وابسته به جمع خاصی از سرمایه داران امریکایی، هنوز سکان کاخ سفید را در دست نگرفته، و کنه ذات خود را رو نکرده بود، آقای صادق زیباکلام استاد علم سیاست ما در دانشگاه تهران، خطاب به مخالفان برجام می گفت [1] روزی خواهد رسید که آنهایی که فرصت ریاست جمهوری آقای باراک حسین اوباما را از دست دادند "چراغ به دست" به دنبال "روزهایی که آقای اوباما در راس کاخ سفید بود" خواهند گشت و متوجه خواهند شد که "چه روزهای خوبی بود که می‌ شد با آمریکا به تفاهم رسید، به سمت تنش ‌زدایی رفت، اما این فرصت طلایی را ما در ایران از دست دادیم."

و انگار او درست می گفت چرا که اکنون با آمدن جانشین آقای اوباما، باید هستی و نیستی کشور را به قمار مذاکره و یا رویارویی با کسی برد که نه به اخلاق، نه به قانون توجه در خوری دارد و در عین حال متقاضی افزایش قدرت غیر پاسخگو نیز برای خود در سیستم قانونی امریکاست.

و حال که فرصت آن رئیس جمهور رنگین پوست امریکایی، که به نسبت به اخلاق، قانون و... وفادار تر بود و مهمتر اینکه برخواسته از جامعه مستضعفین می نمایاند و ممکن بود دردهای ما را بهتر درک کند، و... را از دست دادیم، بوی تحقق این پیشگویی ها، در حال استشمام است، چرا که اکنون "دور جدیدی در سیاست آمریکا ورق خورده که اخلاق را از سیاست منفک می‌ کند." [2] اکنون باید با امثال جان بولتن، مایک پمپئو و ترامپ در مذاکره و یا جنگ، رویارو شویم؛ فرصت سوزی از ایران، و صلح یعنی همین.

طرف های مقابل ما اکنون کسانی اند، که به جامعه ایی در امریکا تعلق دارند که اصلا درد جهان سومی ها را نمی فهمند، نه از این جامعه بوده و نه میانه خوبی با جهان سومی ها دارند، و از سوی دیگر وفاداری و پایبندی درخوری هم به قواعده، قوانین، عهدنامه ها و میثاق نامه های بین المللی نشان نمی دهند، و جانشین آقای اوباما اکنون در چنان جایگاهی، با چنین خصوصیاتی سخن از مذاکره و توافق می کند، چیزی که بدان اعتقادی نشان نداده، که اگر داشت از این همه قوانین و قراردادهای امضا شده دوجانبه و چندجانبه بین المللی، که در واقع حاصل ده ها سال تلاش دیپلماتیک جهان، مطابق با معیارهای زیست محیطی، حقوق بشری، صلح و آرامش و... بود، خارج نمی شد.

بله امروز صدای شکستن استخوان های اخلاق، قانونمداری و... را حتی در امریکای مدعی تمدن هم می توان شنید، و انگار از این لحاظ، امریکا هم رو به جهان سومی شدن پیش می رود، و این را بسیاری هم شنیده و ابراز می دارند. که اساس های بنیادین بشری را زلزله ایی با خصوصیت های تمامیت خواهی، ظلم، عدم پاسخگویی، دوری از اخلاق، قانون و... تکان داده و به لرزش در آورده است،

و امروز کسانی سکاندار جامعه جهانی اند که دیگر نه به قوانین بین المللی این جهان شانی در خور قایلند، و نه می توان به قول قرارشان دل خوش کرد، و نه به تتمه اخلاقی که رکن رکین انسانیت است، و ممکن بود در ظلم و جنایت بازدارنده آنان باشد، و در نبود آن، جهان جنگلی بیش نیست؛

اگر در زمانی "آقای باراک حسین اوباما برای عادی سازی روابط ویران شده با امریکا، مثل یک داروی شفابخش بود، و باعث شد که جناح ضدجنگ در دو کشور، در موضع ضعف شدید قرار گیرند" [3]، امروز جنگدوستان در اوج قرار گرفته اند، و سرنوشت ملت ها در دست کسانی است که ثروت و قدرت خود را در بحران و جنگ می جویند،

و در این کشاکش درد و ماتم چالش های بی حاصل، و دور باطل رویارویی های خرد کننده که بدنه جامعه مظلوم و تحت ستم، بیشتر از هر بخش دیگری متاثر از آن می شود و مورد هدف قرار می گیرد، معمولا ملت ها خود را به کناری می کشند تا ببینند این دعوا به کجا خواهد انجامید، و در واقع چیزی نخواهد شد الا، پیشبرد اهدافی شوم توسط فرصت طلبانی اهل خدعه و نیرنگ، که نیاز به بحران، درهم ریختگی و کنار نشستن و تماشاچی شدن ملت ها دارند، تا در این فرصت گرفتن از آنها، به اهداف از پیش تعیین شده و شوم خود برسند.

Click to enlarge image Barak.PNG

کاریکاتوری از اوباما با ژست مخصوص او

 

[1] - "آنقدرها طول نخواهد کشید که خیلی‌ها از ایران چراغ به دست خواهند گرفت و به دنبال روزهایی که آقای اوباما در راس کاخ سفید بود و آقای جان کری سکان وزارت خارجه آمریکا را در دست داشت بگردند، آن روز متوجه خواهند شد که چه روزهای خوبی بود که می‌شد با آمریکا به تفاهم رسید، به سمت تنش‌زدایی رفت اما این فرصت طلایی را ما در ایران از دست دادیم."

[2] - داشتم مطلبی را از آقای رسول نفیسی، در خصوص سیاست پیچیده دونالد ترامپ رییس جمهور امریکا برای غلبه بر رقیب دمکرات خود تحت عنوان "دونالد ترامپ و «جوخه» دمکرات ها" و کیس حملات توئیتری او به چهار نماینده زن رنگین پوست کنگره امریکا مربوط به حزب دمکرات را مطالعه می کردم که نویسنده در پایان مطلب خود به دمکرات ها هشدار داد که باید بفهمند که دنیای سیاست امریکا عوض شده است، و این مطلب در واقع هشدار او به دمکرات ها بود.

[3] - http://mostafa111.ir/neghashteha/articel/745.html

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 26
  • تیر

از تو بیزارم؛

ای غرق در ظلمت شب، تو خودِ شبی، افکارت شب انگیز است،

تو تاریکیِ ماندگار شبی، به ظلمت طولانی شب های ظلمتخیز، شبگستر،

تو خدایگان شبی و به ظلمت شب تعلق داری، و در شر و تاریکی اش غوطه وری،

به چارچوب های شب می گنجی، تا روشنایی روز،

تو خدایگان شبِ تزویری، تمام وجودت خدعه است و نیرنگ، با تو خدعه و تزویر به اوج رسید،

در حلقه ات نور ره ندارد، و شبنشینانت به شب نزدیک، و با شب قرینند،

هر شب با شبخوشان شب انگیز، در شبنشینی ایی، و در توسعه شب راه می جویید.

از تو بیزارم،

از کبر و غرور و نخوت و هزار خصلت شرم آوری که بر تمام خوبی هایت سایه شومِ شبانه افکنده است، بیزارم.

 از تو بیزارم که ؛

تنها یک بند انگشت، در تباهی زایی، با شیطان شبخیز و شبگستر، در فاصله ای،

همدست او هستی و خلقی را در فلاکت و رنجی اهریمنی فرو خواهی برد،

تو به رسوایی ما، در همت خود و یارانت، سعی بلیغ و تمام داری،

از تو بیزارم،

چراکه نه به سوی سعادت، که سوی شقاوت و رنج مان راه خواهی برد،

چراکه باید فرشته ایی با ظرفی پر از نور می بودی،

اما نه تنها در تاریکی غرقی، بلکه همه را سوی تاریکی می خوانی، و خواهی برد.

هرکه و هرچه نخواستیم، بر چشمانت نهادی، و قدر دادی و بر صدر نشاندی،

از تو بیزارم؛

چراکه علم و عالم از تو در رنج و محنتند، و در برابرت بی پناه، گرفتار عرصه ایی تنگ، برای ماندگاری شب،

چراکه ظلمت را در نور پروراندی،  چنان رشد دادی تا شاید بر نور غلبه کند،

چرا که نه از ما هستی و نه با ما، و با شب و شبنشینان عهد و پیمان بستی، و از آنان شدی.

از تو بیزارم، بیزارم از تو، ای شبِ شبنشینان شبگستر

تو شباویز را هم به شبِ ظلمانی ات، خانه نشین ظلمت گستری ات کردی، تا از حق حق گوییش باز بماند،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 23
  • تیر

عموما در مراسم عزا و ختمی اگر شرکت کنم، چنانچه مداحان، مجریان مراسم، بلندگوها و دستگاه های صوتی قوی در مساجد دمی اجازه دهند، تا تمرکزی نمایم، بر معانی آیاتی متمرکز خواهم شد که سهم و روزی من از آن مراسم برای تلاوت است، در مراسم یادبود سالمرگ یکی از آشنایان، آیاتی از سوره بقره، که آیات 62 و 79 آن سوره به نظرم برجسته آمد، سهم من شد، که در آیه 62 آن چنین آمده است که : «کسانی که ایمان آورده‏اند، و کسانی که به آیین یهود، مسیح، ستاره پرستان (صابئان)، هرکس که به خدا و روز رستاخیز ایمان داشته باشد و کار نیکی انجام دهد پاداش آن‏ها نزد پروردگارشان است و بر آن‏ها ترس و اندوهی نیست[1]

تکیه این آیه بر "کار نیک"، و اینکه مهمترین رکن ایمان، "توحید و معاد"، [2] است، و اینکه آن را از بنیادی ترین ها اعلام می کند، بسیار مهم است. شاید در ذهن بشر از خلقت تاکنون جستجو برای یافتن خدا (توحید)، از باستانی ترین ذهنیت هاست و خواهد بود که همین امر به ایجاد ادیان مختلف در طول تاریخ انجامید و خداوند نیز این ایمان را به رسمیت شناخته و اجر اقدام نیک مومنین بدین راه را نزد خود محفوظ می داند،

رکن دیگر اعتقاد به معاد است که گاه انسان در پرتو اعتقاد به چنین اصلی است که دلش به آینده محکم می شود که در مقابل ظلم بتواند، تاب آورده و خود را نبازد، چرا که برخی چنان ظلم های بزرگی در حق دیگران مرتکب می شوند که هرگز در این دنیا قابل جبران نیست، و نخواهد بود، و این تنها وجود معاد، و وجود قاضی دادگاهی به نام خداوندگار بزرگ و بی همتاست که می تواند دل انسان را به آینده ایی چنین آرام کند که برخی به سزای عمل خود خواهند رسید، وگرنه واقعا گاه تحمل این دنیا غیر ممکن می شود.

انسان هایی که بر اریکه قدرت محدود می نشینند و ظلم شان فریاد را از دل خلقی بر آسمان بلند می کند و انسان بیدفاع، دادرسی نمی یابد و در چنین هنگامه بیداد، این معاد است که دل انسان را آرام می کند که چنان گلوگاهی هست که گلوی ظالمین را بفشارد و باعث آرامش دل مومنین گردد و اینچنین معاد زندگی را در سایه ناملایمات قابل تحمل خواهد کرد.

آیه 79 این سوره هم تکان دهنده است که می فرماید :  "پس واى بر کسانى که مطالبى را با دست خود مى ‏نویسند، سپس مى‏ گویند: این از طرف خداست، تا به آن بهاى اندکى بستانند، پس واى بر آنها از آنچه دست‏ هایشان نوشت و واى بر آنها از آنچه (از این راه) به دست مى آورند!" [3]

تاریخ بشر، با تاریخ پا گرفتن "بازار دین" و نقش گیری"دین فروشان" در زندگی بشر، همزمان و هم تاریخ است، و همواره در طول تاریخ کسانی بوده اند که به مخلوقات خدا، بر زمین ظلم و جور روا داشته و دین فروشی کرده اند، تا متاع دنیای خود را با وسیله قرار دادن دین و خدا، تامین نمایند، و چهارپایه کرسی قدرت خود را بر بسترهای مذهبی نهاده و این دو را به یکباره سوار بر شانه های نحیف بندگان خدا کرده، تا آنان این دو را با هم در رنج و مظلومیت حمل نمایند، و از آن طریق برای خود، گروه و طایفه خود، کسب قدرت و ثروت نموده، دنیای خود را آباد کنند، و حال و روز دنیا و اهلش را به حال نزار و رنج فرو برند، و خداوند در این آیه به آنان هشدار می دهد که چه در انتظارشان خواهد بود.

[1] -  ِانَّ الّذینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هادُوا وَالنَّصاری وَالصّابِئینَ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَومِ الاعلیها السلام‏خر وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ اگجْرهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوف عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُون.

[2] - این یعنی اصول دین بر دو، توحید و معاد، و دایره مومنین و اهل هدایت بسیار گسترده خواهد شد.

[3] - فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَبَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوْیْلٌ لَهُمْ مِّمَّا یَکْسِبُونَ‏

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 21
  • تیر

اینکه روزی بشر به جایی برسد که بفهمد چقدر در اصولی که بدان سخت معتقد و مُصِّر بوده، در اشتباه و گمراهی سر کرده، چندان هم دور از انتظار نیست، کما این که بارها نظریات غالب و واجد اعتقاد اکثریت جامعه، در اجتماعات بشری با بطلانی شدید مواجه شده اند، حال آنکه انسان هایی در همان حال این اصول را خدشه ناپذیر تلقی، و سال ها به پای دفاع از آن خون ریختند، و عمر و نسل ها تلف کردند، لذا باید در مقابل علم با صعه صدر برخورد کرد، و گاردها را باز نگهداشت، چرا که علم به جاهایی نور می اندازد که اصلا شاید تصورش هم ممکن نیست، و با کاروان علم باید دست به عصا بود (احتیاط در برخورد) که آنان با به کار انداختن عقل و تجربه، راه هایی را گشودند که اگر باز نمی شد انسان در جهل غوطه می خورد و...، لذا بشر برای نجات خود راهی به جز اعتماد به عقل و تجربه ندارد، و پیش برنده او همچنان تفکر و علم خواهد بود، گرچه علم حتی عقل را هم زیر سوال برد و منکر عقل نیز گردد.

با این همه اما به عقل که شاید یکی از خدشه ناپذیرترین اصول زندگی انسان است که سال هاست انسان را برای رسیدن به علم کنونی، راهبری کرده، و شاید بتوان گفت از اطمینان بخش ترین ویژگی های انسان تلقی می گردد، در حال حاضر نمی توان شک کرد، گرچه پیشرفت علم، و به خصوص "روانشناسی شناختی"، اکنون با یافته های خود این رکن رکین تفکر را نیز زیر علامت سوالی بزرگ برده است و "روانشناسی به نام جاناتان هایت در اثر خود با نام ذهن صادق این ایده را مطرح می‌کند که عقل به‌ عنوان «اصیل‌ترین ویژگی ما» صرفاً نوعی توهم است. و از دید او پرستش عقل «نمونه‌ای از ایمان به چیزی است که اساساً وجود خارجی ندارد». او با نفی دیدگاه غالب درباره ذهن انسان، مغز را اساساً گره‌گاهی می‌داند درهم ‌ریخته و آشفته که برآیند حجم عظیمی از سوگیری‌های شناختی و ترس‌ها است."  [1]

برایم روشن نیست که این روانشناس عقل را به چه معنا و مفهومی در نظر گرفته است، ولی می دانم که انسان توانایی های جمعبندی ذهنی ایی دارد که او را در مسیر زندگی به سمت فهم بیشتر و حل مسایل زندگی خود رهنمون کرده و خواه این ذهن فعال را واجد عقل بدانیم، و خواه چیز دیگر، ظهور و غروب نظریات مختلف نشان می دهد که انسان با همین توانایی های ذهنی، پله به پله بشر را در مسیر شناخت، پیش برده و در جوامعی که واجد آزادی تفکر بوده اند، به حل مسایل و مشکلات آنان اقدام کرده، و بر عکس جوامع دربند مستبدین درجا زده اند، تا شاید روزی در مسیر بادهای آگاهی بخشی که از جوامع آزاد به طرف آن وزیدن آغازید، قرار گیرند و رشد فکری خود را دیرتر از جوامع آزاد حس، و آثارش را در زندگی خود لمس کنند، اما در کل کاروان بشر رو به پیشرفت و تعالی بوده و انتظار می رد که باشد.

لذاست که جوامع، بسته به نوع نگاهی که به بشر و انسان و انسانیت دارند، از حیث رویارویی با مردم خود متفاوت عمل کرده، و "فرهنگی که شهروندان خود را واجد تفکر قابل اعتماد و شایسته نمی‌داند، در نسبت با فرهنگی که به اختیار عقلانی شهروندان خود احترام می‌گذارد، با آن‌ها به شکلی سراسر متفاوت برخورد خواهد کرد." (همان منبع)

و خوش به حال فرهنگ و اجتماعی که شهروندان خود را واجد تفکر قابل اعتماد و شایسته اختیار و آزادی دانسته، و به اختیار عقلانی آنان احترام گذاشته، و آنها را چون گوسفندانی که نیاز به چوپان دارند در نظر نگرفته، و عقل را در زندگی انسانی راهگشا و به رسمیت شناخته، و جهت زندگی بشر را رو به پیش در نظر گرفته، و نه این که آن را ایستا در نظر گرفته، تا چوپانی بر آنان نهاد و در ذیل فرمان همایونی چوپانی چماق به دست، آنان را لایق آماده سازی برای قصابخانه چوپانان دیده، و در این جهت آماده و فربه اشان نماید، تا به پای اراده و نیاز چوپان چارق به پا، و چماق به دست، قربانی شوند.

[1] - منبع مقاله "انسان اینقدر هم ابله نیست" http://tarjomaan.com/neveshtar/9453/  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
  • 01
  • تیر

گرچه بیش از سی سال از جنگ می گذرد، گاه با خود می اندیشم، که همچون زمان جنگ و رزم، هنوز بدین جمله امام خمینی که "باید به تکلیف خود عمل کرد" وفادار مانده ام، و مبنا و موتور محرک آنچه انجام می دهم نیز، بر همین اصل استوار است، که "بدون نظر داشت به سود و زیان خود"، آنچه درست می بینم را، تکلیف خود دانسته و بدان عمل نمایم،

اما مشکل این رویکرد به زندگی، که از قضا بدین منوال تربیت هم شده ایم، در این است که، دیوانه ها و افراد خالی از تفکر و تعقل و غیر طبیعی ها هم، به نظر می رسد درست به همین راه و روشند، و بدون نظر داشت به عواقب عمل خود، بدانچه تکلیف خود احساس می کنند، عمل کرده؛ و در حالیکه اغیار و صاحبان اندیشه و تفکر، عمل چنین فردی را به عقل و محاسبه کشیده و آنچنان آن را از ریل خارج می بینند که بدین طرز فکر و عمل قاه قاه می خندند، و اهل و صاحبان اینگونه انسان ها، از کرده های چنین افرادی خون دل می خورند، و تنها محکوم به تحملند؛

گاه این فلسفه عمل را به سان روش انسان های در راه مانده و بی تکلیف می بینم، که نمی دانند چه کنند، و از هر سو برای آنچه فکر می کنند، راه نجات است، اقدامی می کنند تا شاید از این درماندگی و در راه ماندگی رهایی یابند، و شاید هم نه، و خود را به شانس و تقدیر می سپارند.

اما در این شیوه عمل به تکلیف، سوال مهمتر از روش کار، این است که اصلا تکلیف چیست، که بدان تکلیف عمل کنیم. تکلیف را اگر دیگران مشخص کنند، که این دیگر تکلیف ما نیست، تکلیف خودشان است، و اگر خود بخواهیم تعیین تکلیف کنیم، که این همان عمل به سان دیوانه ها و در راه ماندگان است، پس تکلیف چیست؟!

من که نمی دانم تکلیف چیست، پس بر مبنای همان آزادی که خداوند در تصمیم و عمل برایم نهاد، به همان رای که هر فرد (چه در این دنیا و یا آن جهان) مسئول و پاسخگوی عمل خود است و...، اخلاق، وجدان و... را مبنای عمل و قضاوت خود قرار داده، و ترجیح می دهم همان در راه مانده و دیوانه باشم، تا پیرو تکلیفی که دیگران بر اساس خواست درونی خود، و با توجه به خصوصیات خودخواهی و... انسانی (که بسیار طبیعی هم هست) تعیین می کنند.

من همچنان به تکلیفی عمل می کنم که آنرا تکلیف خود احساس می کنم.

بگذار خداوندگار از ما بپرسد که چرا دیوانگی کردی، آنگاه بگوییم در همین حد، یافتیم و شدیم. خدایا! آیا بر نادانان حرجی است؟!! و اگر راه درست برویم که، رهایی و سعادت را یافته ایم و سرفراز خواهیم بود.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از7

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر