SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
آبان 27, 1397 35

بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، بر جشن انسان شدن انسان

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
بگذار لاله ها دوباره برویند این بار، بر جشن انسان شدن انسان جنگ ای معرکه، ای واقعه ی خونبار ای آوردگاه خون، و جان ستاندنِ انسان برو تو ز کوچه های شهر ما، رخت ببند که این وادی بسیار آلوده است، بخونِ انسان شهرهامان مکرر ز خون شده رنگین خانه هامان مکرر پر ز غم، از عزای انسان دست بردار ز شهر و کاشانه ی خراب ما، برو تو تابوت مساز، اینقدر برای انسان خدا همه را، برای زندگی آورده است برو تو ماشه مرگ مکش، چنین برای انسان چقدر جیب که پر کردی از طلا و نقره برو تو دست بردار، کنون ز جانِ انسان چه گورها که به خون آلوده است، کنون هکتار، هکتار خفته اند، در آن انسان کجاست منجی، کجاست درک حضور که تا کند آزاد، ز آوازِ مرگ این انسان چشم ها به آسمان شده سپید، از پی او برو تو چشم، به عقل دار، و کن خود انسان حکایت، حکایت مرگ است و آتش و شرر که افتاده هم بر جان، و هم خرمنِ انسان سرود مرگ می سرایند این جنگ سالاران بدین وادی خون چگانِ، مرگ و نیستی انسان همه به نام من، به کام خود، جنگ سروده اند سرود مرگ و نبرد در جهانِ غمبار انسان الا سرود صلح و دوستی! کجاست آشوب نوای تو که گم شدی چنین، در هیاهوی مرگ و نیستی…
آبان 25, 1397 61

جام و می سرخ و مستی جام

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
جام و می سرخ و مستی جام تنها چو شدی یار به مدد می آید با من است او، حتی به هوشیاری و مستی ام دلتنگی تو مکن دل، که یار نیز دلتنگ من است یارا! بی تو، دلتنگی شده باز مددکار دلم دیده بیدار کن و یار به آغوشت کَش دیده بیدار و، دل افکار و، هوایی است سخنم گم گشته کوی تو، به بی آغوشی شده اندر قدم مور و ملخ، گم کارم رخ تو بنما که در این عهد بی عهدی ها سوخت یار و، افکار و، همه اسرارم قطره قطره می رسد از جام نابت می، ببین ناب جامی ده، تا که پروازی کند، افکارم من به جان آمدم از این هم بد عهدی ها، تو به لطف ده مرا مست می ایی، پر کارم صبح امید رسد، دانم که نیست آن دور، تو به صبحم گذری کن و ببین، شب احوالم درد عاشق نبود درد، که این درمان است، درد روزیست که نباشد دردی در جانم نهان کن ای دل، دردهای جان کاهت که جان به درد مرده نگردد، در جانم نهان کن ای دل، تو درد، در پس دل که دل بود بهترین نهانگاه دردهای پنهانم رسیده صبح دل انگیز وصل، می دانی؟ همان دمی که درد زد فشار محکمی، بر جانم دوای عشق درد است، دردی جانکاه، که می کشی تو مرا، به وادی عشقِ جانکاهم دستی اگر بر آتش عشق داری، گو که عشق درد است، و ناکامی…
اردوگاه پیشاهنگی کلکچال آبان 1397
آبان 24, 1397 44

هوای قلب من ابری است

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
هوای قلب من ابری است دل شکست و دیده بر باد برفت جان به لب شد زین همه دل دادگی‎ عمر به تاراج رفت و خزان عمر شد بس کن این دلبردن و دل دادگی حریف بر خرمن عمرم زد شرر ای گلرخ تو کجایی که تو گویی سخن از دل دادگی هزار قصه عشق بنوشتند بی کسان کَسَم کجاست تا که بگویم سّر این دل دادگی در کنج غمش گذاشت ما را به انتظار یارب این چه سّری است، در دل دادگی بشکن این حلقه را ای شانه زنِ دلِ من حلقه ی انتظار، و صبر، و سکوت، و دل دادگی سکوت بس کن، صبر تمام، که دل برفت از دست دلی نماند که هدیه کنم، ز بهر دل دادگی خزانه تهی شد از این همه سخن، که گویم من برای دل و دلدار و دلپسند دل دادگی جویم دلی را که در باغ دلم نشیند و گوید سخن ز اصل دل و دلدار و دل دادگی هوا هوای دل است و خزانه ام مملو از آن نسیم که می وزد ز زلف یار، و دل دادگی نشسته ایی بر سریر دلم و هیچ نمی گویی از این همه سرای دل دادن، و دل دادگی قفس قفس شده دل ها، همه در وادی مست، مست ند به دیدنت، و دادن دل، و دل دادگی خُسبیدگان وادی ایمن! به شورشی، به در آیید که این جهان همه آتش است، و دل دادگی سکوت می کنم اکنون، من از برای سوختن که سوختن بهتر است…
آبان 22, 1397 57

سراب بود هر آنچه خواب دیده ام به شب

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
سراب بود هر آنچه خواب دیده ام به شب غرقم به دریای عشق تو ای یار دلبرینم، گو‎ تو واژه واژه ی عشق، بدین سرای پر آب یک چشم پر ز خون، و چشمی پر ز آب کنم شنا، بدین خونآبه گاهِ خضآب اشکم روانه شد، بر گونه های صخره ای ام گو رو به ساحل غم، تا رسی به آب سراب بود، هر آنچه خواب دیده ام به شب بدین سرای پر ز فتنه، چه جای خوشآب بس فتنه ها که شکست، پشت پر شکنج مرا ولی چه سود، که هرچه بافتیم، شد خراب بردند دزدان شبپوش، هر آنچه بود ما را نهاده اند ویران، به شط آب غافل شدیم، گنگره بردند، با تمام جاه جاه و جلال و حشمت و آن قدر مآب بردند تا نباشد بر همه، جز طوق بندگی داغ درفشگون بردگی، شد بر پیشانی خضآب وادی به وادی برده شدیم، تا قفس یا رب قفس شده کُنج آزادیِ این دلِ خراب کجاست تک نفسی، که تا کند آزاد که جستجوی اوست، که در قفسیم خراب نابود شد روح پر دغدغه ام بدین وادی وادی که نیست، جهنم عظماست این خراب سروده شده در 24 مهر1397
آبان 20, 1397 44

عاشقانه ایی زیبا از شاعر معاصر سید محمد علی ریاضی یزدی

in سخن این و آن by سید مصطفی مصطفوی
وقتی این اشعار را در صدای دلنشین شاعر گرانقدر معاصر، دوست عزیزم جناب آقای کاظم هوشمند، می شنیدیم نمی دانستم این هم قطعه ایی از اشعار شاعر فقید بلند مرتبه، اما گمنام کشورمان جناب آقای سید محمد علی ریاضی یزدی است که در امانت تمام، در سخن شاعر معاصر، که دوازده هزار از این قطعات زیبا را در حافظه خود دارد و از قضا، در اثر همنشینی ها زیاد با جناب ریاضی یزدی 2000 بیت آن متعلق به مرحوم ریاضی است، که جناب آقای هوشمند، شعر عاشقانه ی ذیل را در صبحی دل انگیز برای پرواز دل ما هدیه کرد، هدیه ایی گرانقدر از…
آبان 17, 1397 51

باران نگاهت چون بر تن رنجور من فتاد

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
باران نگاه تو باران نگاهت چون بر تن رنجور من فتاد شست غمم، به هم کرد همه، بیماری مرا چشمت که سلسله ها در پسش، شکسته دلند بیمار می کند دلم، و تازه زخم های مرا ‎ دلم به کام دلت ناتوان شد و اکنون منم به کام دلت، کامروا کن دل مرا ‎ به گِل نشسته ام، می نوشم جام پی در پی ننوش تو ز جام فراق، و فراموش مرا ‎ فراق گشته سکوی جان و دلم کنون، هوای یار میکند در این تب، بیمار مرا‎ مرغ دلم پژمرد به داغ یار، داغی که زنده می کند این دم، هوای دل مرا مَنعَم مَکن ز مسجد و میخانه، که اوست یارم به لبِ جام، و غزل…
آبان 16, 1397 79

چگونه به یک سرباز گارد جاویدان تبدیل شدم

in سخن این و آن by سید مصطفی مصطفوی
سال 1346 بود که به سن اعزام به اجباری (سربازی) رسیدم و می دانستیم که برای جلب سرباز خواهند آمد و بالاخره آمدند و ما را برای اعزام ثبت نام کرده، و قرار شد در موعد مقرر اعزام، در مسجد اخیانی ها در شاهرود تجمع کنیم. همین کار را هم کردم و وارد مسجد که شدم افسر حاضر گفت "شناسنامه (ات را بده)" و من هم که مراتب احترام و عرف نظام را نمی دانستم، و بجای "بفرما قربان" گفتم: "بگیر" و او هم بی درنگ با یک شُمُش (ترکه چوب نرم درخت) که در دستش داشت شروع به زدن خم لنگ های من (در ناحیه پاهایم) کرد و کتک حسابی به…
آبان 13, 1397 64

گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
گرفته ایی مرا به بند، در این دایره ها سخت یک نقطه ام من به زیر پرگار عشق تو پرگار بکش، که به دورت بگردم سخت پرگار تو دایره ها کشید دور و برم اکنون بدین دایره ها، من گرفتارم سخت گویا که نقطه ام به هر دایره ایی که تو می کشی این نقطه را رها مکن، تو در دایره سخت پرگار، تو بردار تا ببینی بر این نقطه من هیچم و تو چرا بر من بگیری سخت معشوق من ای سخت گیر ترین بر من هیچم نگیر، و بگیر بر من سخت گر رها شوم ز عشق و عاشقی چند، نمی گذارم که دیگر بگیری بر من سخت کنون که به سختی شدم رها من ز تو رها که نه،…
Tuesday, 20 November 2018
سه شنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۷
سه شنبه, ۱۱ ربیع الاول ۱۴۴۰

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

"آخرین خبر رویتر"