طبیعت به تو دل بسته بود تو به طبیعت
اسفند 27, 1397 61 2

روزت مبارک پدر، افتخار عمری انسان زیستن مبارکت باد

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
و خداوند بنیان زندگی انسانی را چنان قرار داد، که یکی از طبیعی ترین و اولیه ترین اجتماعات انسانی در مسیر رشد و تعالی او، خانواده باشد، و این باستانی ترین ساختار اجتماع انسان ها، از ماندگارترین هاست، و برغم تضعیف این واحد اجتماعی در عصر مدرن، هنوز ضروری ترین پناهگاه انسان بی پناه است، و انتظار می رود این ساختار مفید، دوباره به جایگاه واقعی و در خور خود باز گردد؛ و اگرچه در روند تحولات دوره مدرن، خانواده های گسترده [1] به خانواده های کوچک و هسته ایی (والدین – فرزندی) تبدیل شدند، ولی شاید دیری نپاید که باز دوباره انسان مُد پسند، و یا به نوعی عاقل شده، به مد خانواده های گسترده باز گردد، و یا حتی دوباره نظام قبیله ایی هم با ائتلاف خانواده های همخون، به عرصه اجتماع انسانی باز گردد. اما در آستانه روز پدر من به زندگی و احوال پدرم، رکن رکین خانواده امان، می اندیشم، که یتیم به دنیا آمد، و تا چشم باز کرد برای او کار بود و کار، و عمری را به کار و تلاشی بی پایان گذراند، و انگار او از کسانی بود که آفریدگارم برای کارکردن و ساختن این دنیا خلق کرده بود، زیرا هرچه فکر می کنم، از این دنیا چیزی جز کار و…
موفقیت خیابانی ملت الجزایر
اسفند 23, 1397 60 1

الجزایری ها در خیابان حرف خود را به کرسی نشاندند

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
چقدر لذت بخش است که ملتی آنقدر از آزادی، و یا قدرتی برای تعیین سرنوشت خود برخوردار باشد که در یک حرکت جمعی و کوتاه مدت یکماهه خیابانی بتوانند، حرف خود را در مقابل سلطه حاکم در قدرت نشسته، به کرسی بنشانند، بله الجزایری ها موفق شدند و چشم همه ملت ها را به موفقیت خود معطوف و خوشحال کنند، چرا که ملت بزرگ الجزایر با آن همه خون که برای آزادی خود از استعمار و سلطه خارجی و استبداد داخلی دادند [1] لایق اسارت نیستند، و کسانی که قصد دارند چنین ملت هایی را بعد از آزادی، به بندگان خود تبدیل کنند، به واقع از بی شرم ترین، ظالم ترین و... کسانی اند، که آرزوی انسان های برخاسته از خاکستر را می خواهند، دوباره به آتش زیاده خواهی خود به خاکستر تبدیل کنند. تحولات شمال افریقا برای ما ایرانیان مغناطیس عجیبی دارد، که توجه ما را نیز به خود جلب می کند، نهضت های آنان، تلاششان برای پیشرفت، همسایگی آنها با اروپا، فرهنگ خاص آنان و همه و همه ما را از مصر تا مراکش مجذوب خود می کند. به خصوص مصر و الجزایر که تحوالات شان، انگار با سرنوشت ما در هم تنیده شده است، انگار یک قرابت و نزدیکی زیادی به هم احساس می کنیم. الجزایری…
بایزید بسطامی
اسفند 23, 1397 71

وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
وز پی آن رخ گلگون، منِ آزرده، ز پی می دوانی چند بیتی به استقبال شعر زیبای عارف نامی ایران، بایزید بسطامی : " من گوهر روحم که هویدا و نهانم یک جلوه کنم قلب و دلت را بستانم آن را که ببینم دل او لایق عشق است رخ در رخ سلطان جهانش بنشانم"‎ قلب این یار غم اندیش، تو بردی و ندانی ‎ سالکان در پی این عیش، تو بردی و ندانی کاروان ها همه در راه تو مردند، و تو باز نهانی ‎ کافران در پی تو، ره زده اند سخت، تو باز ندانی ‎ که چرا این همه سویت شده اند و، تو باز نهانی‎ بیم من می رود، زین همه فاش گویم، و تو باز ندانی ‎ که منم غرق به خود در پی تو، باز ندانی ‎ همه ی کون و مکان خسته ز جستن، و تو باز ندانی ‎ که چرا این همه آزرده، محتاج یک لحظه نگاهت، و ندانی ‎ تو ندانی؟ که منم خسته از این ظلم؟ که تو باز ندانی ‎ لحظه ایی، یکه نگاهی به توام حاجت، و تو باز نمانی‎ ره این برج بلند تو، به غایت دور، و تو باز ندانی ‎ همه عشاق به راهت بمردند و برفتند، تو باز نهانی‎ چاکران حلقه بدوش در میخانه تو، باز چه دانی ‎ که که ها مست تو اند، وز پی می، باز ندانی ‎ این ندانستن تو جان من افسرد، و تو باز نهانی ‎ کین عاشق تو گشت مداوا…
تمام انسان ها آزاد و با حقوق و مقصد برابرآفریده شده اند
اسفند 22, 1397 67 1

چرا باید دین حق بیشتری به شما بدهد؟

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
"چرا باید دین حق بیشتری به شما بدهد؟!" بله سوال و بحث بر سر حق و حقوق برابر اعضای یک جامعه است، و این که چرا معتقدین مذاهب، بیش از حق برابر خود با دیگران، از امکانات جامعه اشان، طلب می کنند، و خود، دستگاه و سازمان هایشان را مُحِق می دانند که بیش از دیگران، از امکانات جامعه اشان برخوردار شوند. این سوال تامل برانگیز را "بن ویتس" عضو پارلمان بلژیک از مسلمانان و یهودیان این کشور پرسید و آنان را در فرهنگ زندگی جمعی بلژیک، به چالش کشید. فارغ از اینکه مصداق درخواست مسلمانان و یهودیان آن ملک چیست، چقدر منطقی است، و از نظر ما حق با کدام است، و پاسخ این قانونگذار بلژیکی به آنها چیست، این پرسش، معتقدین به ادیان و مرام ها را در کل به چالش می کشد، که "اعتقاد خاص شما، به برخورداری خاص شما از امکانات جامعه نباید منجر شود"؛ گویا بحث بر سر همان اصل کلی و طلایی جوامع متمدن و مدعی عدالت و برابریست که "همه در برابر قانون برابرند" ، که از قضا در قانون اساسی ما نیز بدین اصل مترقی و جهانشمول اشاره شده است. ولی انگار جامعه طبقاتی ما انسان ها، هنوز به این مرحله از رشد نرسیده که همه خود را در برابر قانون مساوی…
اسفند 16, 1397 80 1

عشق را بی معرفت معنا مکن

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
عشق را بی معرفت معنا مکن [1] معرفت چیست، همانیست که تو در سر داری‎ معرفت وادی عشقی است که تو در ره داری‎ ‎ معرفت عشق است، جان است، که با دل عجینش داری‎ تاج عشقی است که از فهم، تو بر سر داری ‎‎ دمی از خلصه ی جامیست، که تو بر می داری ‎ جام خوش رنگ نگارین رخ اوست، که بر چشم داری‎ تاج و تخت و، شه و شاهنشی یار که بر دل داری‎ ‎ چشمکی، گوشه چشمیست، که از یار تو برجان داری‎ حلقه ایست یا که زنجیر، کزو، بر گردن داری‎ عشق در جان تو می لولد و، ترانه ایست که بر لب داری‎ این معرفتیست که از عشق، تو بر دل داری ‎ شاهد و ساقی و می، کامیست، که تو بر می داری‎ معرفت چیست، همان است که تو بر لب داری‎‎ معرفت، رخ سرخیست، که از یار تو بر چشم داری‎ معرفت حضرت جام است، که تو بر می داری ‎ معرفت جام می عشق، که نوشش داری‎ معرفت تکدانه گل ناز، که از عشق یار، تو بر لب داری‎‎ خسروان از پی اینند که تو داری و نداری‎ گشته ملک تواند، در پی آنند که در دل داری‎ [1] - شعری از حضرت مولانا
انسان رهسپار به سوی هدف با امید
اسفند 11, 1397 151 4

قسم به برف آنگاه که بر تمام پلیدی ها غلبه کند

و خداوندگارم اگر می خواست با چون محمدی (ختم پیام آورانِ صاحب کتاب خود) در بین مخلوقاتش در ایران سخن گوید، و از طریق او پیامی برای پارسیان نازل کند، شاید به جای قسم به شتر[1]، به مثال دیگری که در زندگی این مردم مهمتر و کارسازتر است، روی می آورد، و شاید برف، این سمبل زیبای آفرینش، و سپیدی آن، آنگاه که بر بلندای کوه های سر به آسمان کشیده نشسته است، را موضوع قسم هایش قرار می داد؛ ایزد حکیم من به برفی قسم یاد می کرد که کوه های ما را از سپیدی خود می پوشاند و چون عروس آنها را آماده رفتن به حجله بهار…
سرت به کار خود باشد که هر که را کاریست
اسفند 10, 1397 91 1

بی توجه به اطراف، آنچه از دل بر آید باید خلق کرد

‎ اما شاید این سوال برای شما هم پیش آمده باشد، که چرا دیگر، حافظ، سعدی، مولانا، غزالی، فردوسی، ابن سینا و... نداریم و چرا دیگر این رادمردان عرصه ادب، هنر، علم و حکمت ایران تکرار نمی شوند؛ چرا اینگونه زمین گیر و عقیم شدیم، چرا مادر وطن نمی تواند دوباره چون آنان بزاید، یا می زاید و نمی توانند که ظهور کنند؟!!‎ آنچه برای من روشن است اینکه بازار هر کالایی باید مملو از اجناس گونه گون باشد، و صاحب هنر و خلق کننده و تولید کننده ایی، به میزان توان، هنر، عشق و شرایط خود باید بیافریند، نه این که هنرمند و…
خداوند مسیر قدم هایم را یک به یک هدایت خواهد کرد تا بدو برسم
اسفند 07, 1397 103

رگباری بهاری، در دل زمستانی سرد و آفتابی

آسمان مال من است! نه نیست! گویا باید آن را از آن خود سازم و چه سخت است، انگار ما را برای نبرد و تسخیر اینجا و آنجا آفریده اند، ‎ زمین از ماست‎، اما نه، آن هم از آن ما نیست، بین زمین و آسمان معلقیم، کاش این آسمان را در زمین بودی،‎ کاش سرچشمه های بالا را، در این پایین دست ها جاری می کردند،‎ کاش آنچه را بدان نیازمان بود، در زمین و در دسترس مان قرار داشت، ‎ کاش خدا هم با ما در زمین بود،‎ کاش او هم از آن دور دست ها، و در آسمان برای مان، دست تکان نمی داد،‎ کاش او هم مثل ما زمینی بود، ‎ با ما‎ بود، در…
نمی دانم این توفان را تا به کی بر ما نوشته اند
اسفند 01, 1397 117 2

 گویا این مرده ماست، که بهترین ایرانی نزد آنانست

ای خاک هنرخیز و لبریزم از عشق، ایران ای وطن مظلوم من، خاکت گهواره هزاران مرد و زن پاکی است، که عشق و هنر و انسانیت را به رخ آسمان کشیده اند، اینجا مقصد هر سعادت طلبی بود، که مهاجرین، راه های سخت کوه و دریا را در عشق زیستن در تو، پشت سر می گذاشتند، تا در تو قرار و آرام گیرند؛ تا تمدن های بزرگ و رویایی خود را، در تو نهاده، بکارند و به اوج رسانند. تو گهواره تمدن و مدنیت برای هزاران سال بودی، و انسان را به اوج انسانیت نزدیک کردی، اما چه سود، که هر بار سرمایه گرانقدرت، اوج گرفت و انبار شد، به تاراج…
خدایا راهی به تو می جویم - کجایی
بهمن 29, 1397 111 1

دلم، وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست

 دلم، وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست توفان دلم هوای کوی عشق می کند دیوانه ناشده، کوه و بیابانش آرزوست او رستخیز ندیده، هوای بهار می کند صبح بهار، ز پس رستخیز تابناکم آرزوست نادیده وصل، تو را به نام صدایت می کند وصل نادیده ایست، که به دیدارت آرزوست معشوقِ غایت از نظر، ببین با دل چه می کند نادیده روییست، که دیدنش عاشقان را آرزوست نای کلام ناشینده اش، در گوش نجوا می کند من هستم، و تو هستی، دیدار، هم آرزوست عشقت مرا به محکمه ی خلق رسوا می کند رسوایی ام به محکمه ی جانانم آرزوست عشقم به گاه،…

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر