SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс
دی 21, 1397 33

ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
 ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر ای طولانی ترین، یلدای بی قراری های شبانه ام دراز شد، سیاهی طولانی ات ای شب بی قرار و بی تابم، به سرگردانی های شبانه ام، آن هم که گم شد در این سیاهی طولانی ات ای شب گم گشته ام میان همه سیاهی ذهن مغشوشم تو مرا دوباره باز یاب با نور ماه شبانه ات ای شب ما را به امید صبح، به درازا کشید تا به سحر صبحی نخواهم از تو، تا که هستم بی قرار به شب سروده شده در 30 آذر 1397 امید ای آخرین تیر در ترکش ما دریاب مرا که به داشتنت سخت محتاجم امید ای کمان کشیده بر غم ها پرتاب کن که به تیرت سخت محتاجم 17 آذر 1397 حکم است، حکم ما، که هر چه خواستیم آن بشود جان است، جان شما، بدانچه خواستیم قربان بشود ماییم که پرده دار غیب خداییم و بس گوییم که آنچه خواهیم باید آن بشود 16 آذر 1397 ای صاحب چشم و ابروی کمان دار دلم دلبر چو شدی، دلبر و دلدار برایم تو بمانی من چشمه جوشان دلم، ای صبح امیدم امید من ای چشمه جوشان خدایی، تو همانی او ساخت، و به هزار چرا گرفتارم کرد ‎ روزگارم گذشت با چراهایی که پاسخ نداشت هی چرا کردم، باز هم چرا، و هی باز چرا او پاسخی بدین چون و چراها، نبود و…
دی 20, 1397 73

ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند کیستی که چنین دیده ی من، مست نگاه تو شده عالمی چون که ندیدست تو را، وز پی انگور شدند نی به انگور، نه تاک، نی به خُم و خمخانه ره نبود است، که روان وز پی این ساقی و مطرب شده اند همه مستند، خمار از مستی نانوشیده می ایی آتشزن من کجایم؟ که آنها ز پی گم گشته تاری ز ابروی تو شدند خسروانِ مُلک حُسن پی کرده خیالند، اندر پی تو ما بدین راه شدیم، راه نبردیم بدان ره، که شدند خود بگو این چه غوغاست، که به پا کردی تو تو شدی ناله ی من، خواب و خیالم، که همه با…
دی 19, 1397 92 1

وصیت نامه شهید محمد کاظم عرب – شلمچه کربلای 5

in شهدای راه خدا و میهن by سید مصطفی مصطفوی
در خصوص این شهید بزرگوار که عضو گردان غرور آفرین و شکوهمند و رزمنده پرور "کربلا" و اعزامی از شهرستان شاهرود بودند و در عملیات کربلای 5 به تاریخ 21/10/1365 به شهادت رسیدند در پست خاصی تحت عنوان "شلمچه و کربلای 5 و شهید محمد کاظم عرب" [1] به تفصیل اشاره داشتم و فضای آن شهادت و آن نبرد بزرگ را نیز با ذکر خاطرات یکی از همراهانش که تا آخرین لحظات با این شهید و دیگر شهدای آن صحنه همراه بودند، به خوبی ترسیم کردم. به تازگی وصیت نامه جناب محمد کاظم عزیز هم به دستم رسید، که ضمن تشکر از ارسال کننده این…
دی 18, 1397 64

نفهمیدن ها، تحرک ذهنی ایجاد نخواهد کرد

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
مدت هاست که اگر فرصتی برای مراجعه به قرآن بیابم، سعی می کنم ببینم و درک کنم خداوند در این کتاب پیرامون چه موارد و مسایلی، ما را طرف سخن خود قرار داده است، به خصوص فرصت حضور در مراسم عزا که یک نشست نسبتا رسمی و تقریبا واجد وقت کشی است، لذا سعی می کنم از این فرصت کمال استفاده را کرده و در آیات سهم خود از قرآن در این بین فرو روم، چرا که اینجا دیگر نه جای سخن گفتن با کناری است و... و بی هرگونه مزاحمتی می توان به مطلب پرداخت. در هیاهوی بلند شده توسط اکو های بزرگ و قوی که کنترلش دست مداحان است،…
دی 16, 1397 85 1

زین یکه نگاه تو شدم مست، نگاهِ دِگری نیست؟!

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
من او را هستم، اما او مرا نیست "طریق عشق جانان بی بلا نیست زمانی بی بلا بودن روا نیست" [1] ولی جانا بلا غرقم به خود کرد مرا در خود نشاند، اینک دلم نیست بلا آمد به جانم آتش افکند، ولی در آتشم، اما دلی نیست مرا مشغول کرد در آتش خود، دل آتش شده، رُخصت به غم نیست در آن آتش که می سوزد همه جان مرا رخصت به کام دیگری نیست تو و این آتشُ، این دردُ، این غم مرا مشغول، به درد دیگری نیست مرا چون دردِ بی درمان شدی چند، بدین هنگامه هم بازم غمی نیست شدم مشغول چون بر درد و درمان تو رفتی از دلم، و اکنون دلم نیست…
کاش زنگی مرا از این خواب بیدار کند
دی 15, 1397 75

هنوز به دنبال چیزی هستم که ارزش ایستادن داشته باشد

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
از بس نشستم؛ صاف شدم‎، غمگینم از این همه نشستن ها، خود را دوباره، ایستاده می خواهم، حتی در غبار، و یا حتی در حال حرکت در توفان،‎ کاش دلیلی برای ایستادن دوباره بیابم، کاش روزی بتوانم دوباره خود را ایستاده ببینم. چونان مردان مرد، ایستاده حرف بزنم، اما اینبار نه با زبان، بلکه با دست هایم‎، سخنم را عرضه دارم، خسته شدم از بس در حالت درازکش، سخن گفتم، کاش در آخرین روزهایم، در حالت ایستاده بمیرم، همانطور که سلیمان، بر عصای خود ایستاد و مرد. نشستگان مرده اند، درازکش شده ها، فراموش شده اند، ما هم در…
تمثال مبارک شهید محمد کاظم عرب
دی 12, 1397 185 1

شلمچه و کربلای 5 و شهید محمد کاظم عرب  

in شهدای راه خدا و میهن by سید مصطفی مصطفوی
"بالاخره آن روز رسید .... چند روزی بود که مرتب از رادیو مارش حمله پخش می شد و اعلامیه ها و اخبار جنگ در صدر قرار داشت، و خبرهای متفاوتی از پیروی نیروهای ما در عملیات کربلا 5 می دادند؛ خدا می داند آن روزها چه غوغایی در دل داشتیم، همه اش گوش های مان به رادیو بود، تا از نتایج این حمله مطلع گردیم، و از سوی دیگر، آنانی که مثل ما در این صحنه ی نبرد فرزندی، برادری و... داشتند، منتظر خبری، تلفنی و... بودند، تا از وضعیت عزیز خود با خبر شوند، در این زمان هم محمد کاظم و هم مرتضی در منطقه بودند، البته بچه…
تمثال مبارک شهید سلمان اعما بصیر
دی 09, 1397 189 3

شلمچه و دروازه های بصره ایستگاه آخر شهید سلمان اعما بصیر

in شهدای راه خدا و میهن by سید مصطفی مصطفوی
مدت هاست که می خواهم برای یکی از دوستان شهیدم بنویسم، ولی نمی شود، این روزها آنقدر از بصیرت می گویند که انسان تکان می خورد تا از بصیرت های جعلی عبور کرده و از بصیرتی بگوید که واقعی و مثمر ثمر است، نه خسارت بار و نابود کننده؛ لذا تصمیم گرفتن بنشینم و بنویسم، همچنان که سهراب سپهری، [1] گفتند، می خواهم چشم ها را به خورشید گره بزنم، و دل را به عشق، سایه را به آب و شاخه را به باد. می خواهم از یکی از شهدای گرانقدر "شلمچه" بنویسم، "شهید سلمان اعما بصیر". او که به هنگام شهادت در قربانگاه پاکش، در حاشیه…
دی 08, 1397 76 1

توفان مکن ای دل، که عاشقی سوداست

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
توفان مکن ای دل، که عاشقی سوداست غمگین مکن دل من، ز افول گفتن ها اندر دلم، افول ناشدنی گشته ایی تو یار‎ احساس و عاطفه ام، میل پرواز کرده به تو تو باز مرا گذاشتی و رفتی به انتظار‎ زنجیر کرده ایی دل من را، تو در خیال دل نیست که انبان خیال توست، در انتظار دلگیر مشو تو ز همنفسی با من حزین، چون تو گلی، حزینی به کنارت، به انتظار‎ من تو شدم، تو من شدی، در وادی دلخستگان من هم شدم نمناک چشم، شد دیدنت هم انتظار‎ من بغض ها گشودم از دل خود، تا که بارشی گردد به چشم هایم هویدا در انتظار ای ابر های خیال انگیز…
نصف قلبم در بهشت زندگی می کند
دی 05, 1397 111

مرثیه ایی بر نبود مادر

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
مادر! شاخه های طوبای مهرت از آسمان تا دلم کشیده شده، هنوز دلم در مهرش تاب می خورد. تو را فراموش نمی کنم مادر! هنوز چهره ات بعد از سال ها، زینت بخش بهترین بخش های روانم هست، تو از ما چهره برکشیدی و بر خاک رخ نمودی و رفتی، اما سردی خاک هرگز مهر گرم تو را در دل ما سرد نکرد، اکنون که نیستی چون ماهی از آب بیرون افتاده ایی، برای دیدن روی مهربانت بال بال می زنم، گاه بغضم از دوری ات می ترکد و گاه مثل اکثر زمان هایی که با من بودی، در میان سرگرمی بازی های کودکانه ام، در کنارت، تو را کامل فراموش می کنم،…

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر