SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha

سخنی به نظم و نثر

  • از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

    زمانی دلبری بودی و دلبری می کردی

    امروز همانی، اما دشمنی و دشمنی می کنی

    آنروز صدایت، تصویرت، برایم مهر بود

    امروز بیزارم از تو و صدا و تصویرت

    بیزارم از تو هرچه بوی تو دهد

    بیزارم از هر آدرسی که به کوی تو ختم شود

    بیزارم از هر که راوی نام و یاد تو باشد؛

    حتی طاقت شنیدن نامت را هم ندارم،

    دیدن رویت و بوییدن بویت برای روانم سم است

    آنروزها اگر سخن از آتش می گفتی، انگار برایم سخن از گُل بود

    امروز اگر سخن از گُل بگویی، انگار از خار می گویی و در چشم و گوشم فرو می کنی

    می خواهی از گُل بیزارم کنی، از گُل بگو

    تو را به هرچه اضافه کنند از آن بیزار خواهم بود

    نامت شربت شیرین را به کامم تلخ خواهد کرد

    رسمت، رسم های نکویم را به بیزاری می کشد

    حضور در بهشت را به بهای همنشینی با تو نمی خواهم

    جفا کردی و نابودمان کردی، هر آنچه ریشته بودیم، پنبه اش کردی

    از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 12:7 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 7 نظر

  • از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

    زمانی دلبری بودی و دلبری می کردی

    امروز همانی، اما دشمنی و دشمنی می کنی

    آنروز صدایت، تصویرت، برایم مهر بود

    امروز بیزارم از تو و صدا و تصویرت

    بیزارم از تو هرچه بوی تو دهد

    بیزارم از هر آدرسی که به کوی تو ختم شود

    بیزارم از هر که راوی نام و یاد تو باشد؛

    حتی طاقت شنیدن نامت را هم ندارم،

    دیدن رویت و بوییدن بویت برای روانم سم است

    آنروزها اگر سخن از آتش می گفتی، انگار برایم سخن از گُل بود

    امروز اگر سخن از گُل بگویی، انگار از خار می گویی و در چشم و گوشم فرو می کنی

    می خواهی از گُل بیزارم کنی، از گُل بگو

    تو را به هرچه اضافه کنند از آن بیزار خواهم بود

    نامت شربت شیرین را به کامم تلخ خواهد کرد

    رسمت، رسم های نکویم را به بیزاری می کشد

    حضور در بهشت را به بهای همنشینی با تو نمی خواهم

    جفا کردی و نابودمان کردی، هر آنچه ریشته بودیم، پنبه اش کردی

    از تو و هر آنچه منسوب به توست بیزارم

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 12:7 شماره پست: 960  

  • ای ابرها که با خستِ تمام ازما می گذرید

    ای ابرها که با خستِ تمام ازما می گذرید

    ای ابرها که با خستِ تمام ازما می گذرید؛

    ای ابرهایی که بی اعتنا به ما شده اید؛

    نیازِمان هویداست و بی پاسخ مان می گذرید، 

    دستان نعمت بخش تان را بسته اند؟!!؛

    رحم و مروتتان را گرفته اند؟!!؛

    این رفتن و گذشتنِ بی اعتنایتان،

    دردی است بر دل خاکیان همه

     

    بدست mostafa111 در ژوئن 5, 2015  

    + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:12 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

     

  • ای پاک تر ز باد، وزیدن تورا سزاست

    تند باد من، کی وزیدن شایدت؟

    فخر پاکی، کی وزیدن بایدت؟

    روزگار از ما خزان ها کرد باز و بازهم

    ای خزان ظلم دوران، کی وزیدن بایدت؟

    یاورانت پی ز پی رفتند از دامان ما

    ای شهادت، ای شعور؛ کی وزیدن بایدت؟

    تند باد حق، کجا بانک ان الحق تو را؟

    در پس تزویر دوران، شنیدن بایدت؟

    ظلم خصم و طعنه یار و سوال همجوار

    پرده اندازی ز غیبت، در کجا می بایدت؟

    حق تعالی وعده ی روی تورا دادست ما را بار بار

    ای تو طوفان، وعدها را کی تحقق بایدت؟

    چون نسیم روی پاکت روز و شب بر ما وزان

    از تو طوفان، انتظار ماست، دمیدن بایدت

    چرخ گردون زین همه ظلم و تعدی در گل است

    بادبان این جهان را، چون وزیدن شایدت.

    خصم اینک بر مزار جد و اجدادت جسارت می کند

    خشم آتش گون و طوفان زا، هزاران بایدت

    بانک "انا فتحنا" را سزا باشد تو را

    بر سر سر درب آن، وادی ایمن بایدت

    کاسه صبر همه از فقد یار دلنواز

    می شود چون چشمه جوشان، پس تقلا بایدت

    یاد آن سرچشمه های باد افزای شما

    می نوازد قلب دوران، یاد یاران بایدت

    آمدن بر سر نشستن، خارها رفتن زما

     ای تو طوفان محبت، نو دمیدن بایدت 

    + نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت۱۳۹۲ ساعت 22:19 شماره پست: 281

  • با مرگ تو تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام

    با مرگ تو تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام

    چه مرگ و رفتنی زیبا،

     بی هر واکنشی به مرگ،

    بی هر گونه فریادِ کمک خواستن های بیهوده از مرد و نامرد،

    بی هرگونه فشار دکمه ی آژیر اعلام خطر،

    بی هر گونه فرصتی برای لمس ذهنی دلهره ایی جانکاه،

    نسبت به هزاران تن آب که تو را در بر خواهند گرفت،

    تسلیم مرگی در تنهایی شدن،

    چشم ها را به هرگونه رسیدن کمکی بستن،

    و دل به آب و مرگ سپردن،

    تا آب بستر راحتی بر بدن نحیف تو گردد،

    تا بر دستان دوست و دشمن گرفتار تشییعی پر تعداد نشوی،

    تا دوست و دشمن بر جنازه ات، هم گرد نیایند،

    تا عده ایی بر زمین خوردن و ناتوانی ات شاد نشوند،

    و عده ایی هم بر مظلومیتت ضجه خون نزنند.

    و شاهد دفن تو در دل خاک نباشند،

    بدور از چشم اغیار،

    خود شاهد تشیع پیکرت تا قعر آب شوی،

    تا عزیزانت بر رفتنت شاهد نباشند،

    و قلب های شان در اندیشه عاقبت دردناکت پاره نشود.

    و چون ملوانان سانچی،

    در آب های عمیق فرو روی،

    و تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام،

    با مرگ تو تاریخ به ناگاه ورقی خورده و تمام

  • باید که به اصلاح کمر راست، کرد و مصلح وش، حریف این راه گشت

    باید که به اصلاح کمر راست، کرد و مصلح وش، حریف این راه گشت

    به گمانم که ره گم کرده و حیرانیم
    من در اثنای رهپویی این قافله،
    قافله یِ متفرقِ گرگ زده
    صدای نفس رهزن راه، می شنوم
    وسوسه می کند او ما را
    به رهی که ختمش به ناکجا آباد است
    پشت آن چهره ی عالِم گونش
    پشت آن چهره مسلمان وارش
    خنجر خشم و جنایت پیداست
    نیت شر و هوس انگیزش
    ز ره و حرکت او پیداست
    سخن از خشم و خشونت دارد او
    سخن از خیر و سعادت می کند با ما
    او ز ما می گوید و از ختم به خیر
    بی نشان از رخ و راهِ احمد (ص)
     
    او ز محمود (ص) نشان ها گوید
    بی نشان از رهِ تسلیم و رضا
    او ز اسلام سخن ها دارد
    او به خود می نگرد و پایش آن اهدافش
    ما به خود می نگریم و هدف و راهش
    آی آقا!
    این ره که تو می روی به ریگستان است
    این دل که تو می دهی به ما، خالی از آن است
    خود نمی دانستیم،
    که شاید شود این قافله را ریگ هدف
    همره ما بشود، رهزن قافله ها
    بلکه او خود گردد، راهبر، غافل ها
    این ز تقدیر بود یا که از غفلت ما؟!
    هم ز تقدیر و هم از غفلت ما
    راز این حادثه یِ تلخ و هم، تکراری
    در پس غفلت و ناآگاهی هاست
    در پس بی همتی و سادلوحی هاست
    او در پس هر نقاب می آید
    ما را به پس نقاب ها راهی نیست؟!
    باید که به میزان عقل کشید
    شرع و شریعتِ او را
    این خود نقاب گونه رهیست
    از برایش که ز پی ما می آید
    باید که شناخت ره و احمد (ع) را
    باید که شناخت خالق و مقصد را
    این قافله را رهزنِ شب بیداریست
    این قافله را گاه، راهبرانی چون اوست
    صدای نفس همرهی او، باید که شنید و بیدار بماند
    شبِ دراز مستی گرگ وش زمانه را باید
    بیداری شب بود و هم کوشش روز
    ای همره خفته ی من! بیدار شو
    رهزنان در پی تاراج مان گِرد شدند
    زان پس که شده همره ما این دیو
    سنگرت پشت ندارد ای یار
    رهزنی چون گرگِ ستمگر امروز
    رهزن است مال و ناموس و دین ما یکسر
    او ز ما می نمایاند و ما ز او
    این بود خصلت این گرگ وشِ خشم نمود
     
    کنون عقل و تدبیر به دین همراه باید
    تا که انداخت بدو پنجه سخت
    او ز ما ره می زند تا که ندانیم کجا
    ره بپیماییم و گردیم راهوار
    او ز ما دنیا و عقبی می برد
    او ز ما ایمان و تقوا می برد
    بعد از این دزد دغلکار حریص
    نی به دنیا، نی به عقبی نیست ما را منزلی
    پس به اسب عقل و منطق پی زن ای آزادمرد
    کین لعین بر قصد غارت، کمر راست کرد
    عقل و دین پتکی است بر این قامت شوم و خدنگ
    باز باید بود بر او و نقابش تنگ تنگ
    خدعه ها دارد در انبانش، این بیدادگر
    روی ها دارد به چهره هر زمانی این شرر
    اسب تقوا زن پی و از پی اش تعقیب وار
    شو روان
    با عقل و دین و منطق و تقوا عزیز
    گرگ زده قاقله را،
    باید که به اصلاح کمر راست کرد
    ابراهیم وار و مصلح وش، حریف این راه گشت
    از تو هم مددی باید
    ای راهبر قافله ها تا مقصد
     

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:56PM | دوشنبه بیستم مرداد 1393   

  • بر این زمین سوخته، از تاختن می گویند

    سواران به زانو شده اند؛

    گُردآفرینان، به چهار دیواری ها محبوس،
    و در تاریکی کورمال، کورمال به دنبال گم شده ایی می گردند؛
    خدعه گران سخت در اسباب جادویی خدعه می دمند،

    و قِشقِرق به پا می کنند و هر روز معرکه ایی تازه در آستین؛ 
    فیلسوفان سر در گریبان کرده، وا مانده اند
    هنگامه هنگامه فتنه است و غارت!
    یکی به طنز از کشیدن بار به منزل سخن گفته و
     

    توصیه به سه ورزش تاکید شده در اسلام می کند!

    تیر اندازی؟!
    که هدف بشناسی، و زمان هدف زنی را
    سوارکاری؟!
    که بدانی چه موقع بتازی، و گاه گریز چابک سواری گریزپا باشی
    شنا؟!
    که موج ها بشناسی، و اینکه چه موقع و بر کدام سوار شوی
    آری اگر از اسلام هم توصیه به آموختن می شود
    چنین درس هایی را می گیرند؟!!
    برخی؛
    بر این زمین سوخته، از تاختن می گویند
    بر این غارت زدگان، از چابک سواری می گویند
    و بر این سرگردانان، از هدف زنی می گویند

     

    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان۱۳۹۴ ساعت 14:44 شماره پست: 838  

  • بشکف ای صبح دل انگیز به آغازی چند

    بشکف ای صبح دل انگیز به آغازی چند

    بشکن ای شب که تو را پایانی هست

    دل سنگت به سنگینی شب می ماند

    شب سنگین !!!

    به سنگینی خود باز مناز

    که شکستند شبانی به سنگینی تو

    شکند پشت تو را صبح به آغازین نور

    شکند صبح تو را از دم گرم و مسیحایی خویش

    صبح می آید و تو باز هم رفتنیی

    بی سبب غره شدی بر ماندنت

    این فراز و فرود از پی هم می آیند

    که شب و صبح شود دوره ما انسان ها

    این همان وعده حق است که در روز ازل

    گفت : خواهد شکفت روز بشر در آخر

    گرچه شاید که نباشد این صبح

    صبح آخر ز برای تو بشر

    لیک خود صبح بود و این ما را بس

    صبح عشاق همی آید ای مصطفوی

     این بود وعده حق و حتما شدنی

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی۱۳۹۱ ساعت 8:4 شماره پست: 233

  • به فراخی تنگ

    خانه ای به فراخی تنگ!!.

    و اهل خانه ای به همان نسبت.

    و انتظاری به بلندای عمر.

    این است رسم مروت؟!!

    دل کندن محتوم و مشکل.

    لیک واجب و ضرور.

    ولی باید کند و رفت!

    آماده ایی؟ 

     اما کی و کجا ؟   

     

    + نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 22:32 شماره پست: 162

  • به فراخی تنگ

    خانه ای به فراخی تنگ!!.

    و اهل خانه ای به همان نسبت.

    و انتظاری به بلندای عمر.

    این است رسم مروت؟!!

    دل کندن محتوم و مشکل.

    لیک واجب و ضرور.

    ولی باید کند و رفت!

    آماده ایی؟ 

     اما کی و کجا ؟   

     

    + نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 22:32 شماره پست: 162

  • تنها نگران چشم هاییم که به من است

    تنها نگران چشم هاییم که به من است

    به اطرافم که می نگرم
    آنرا خالی از چشم هایی می بینم که نگرانم بودند
    خوبان زیادی که، بانک رحیل زدند و رفتند
    انسان هایی قابل اتکا که وجودشان قوت قلب بود مرا
    سرتاپا عشق بودند و نگرانم
    به وجودشان دل خوش بودم و با بودن شان احساس امنیت عجیبی می کردم
    وجودشان خیر و مدافع ام در همه حال
    دعای شان را در حقم مستجاب می دیدیم
    گرچه به آنان بی توجه بودم ولی آنان توجهی لحظه به لحظه به من داشتند
    اکنون انگار در آنجا یاران بیشتری دارم تا در اینجا
    شمار و حلقه اشان در آن دیار بیشتر است زین دیار
    این است که رفتن را به ماندن منطقی تر می بینم
    اما نگران چشم هاییم که به من است
    وگرنه لحظه یی درنگ در پیوستن به یاران جایز نبود
    حیف که عده یی به ما دلخوشند و نباید این دلخوشی را از آنان گرفت
     وگرنه ماندن دیگر معنی نداشت

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 1:5PM | شنبه بیست و پنجم مرداد 1393

  • تو خیربخشِ کل و نهایت آمال آرزومندانی

    خدایا! حضورت را حس می کنم، انگار هبوط کرده و این نزدیکی ها نزد مایی، خدایا! حضورت را حس می کنم، انگار هبوط کرده و این نزدیکی ها نزد مایی، خیلی نزدیک، گاهی آنقدر حضورت را نزدیک حس می کنم که انگار مخصوص به من سر می زنی، رفت و آمدنت را حس می کنم، گاه با منی، و من در تو غرق می شوم.  گاه مانند شکاری در دست شکارچی میدان دنیا، حضرت ابلیس قرار می گیرم و او نیز زنده ام می گذارد تا بازیچه و یا وسیله تمرین شکار و ملعبه بازی کودکانش شوم، چنان میدان دار امورم می شود که در کار خود می مانم که چقدر بی دفاعم، گاه سبکبال از دستش گریخته و رهاتر خود را احساس می کنم. اما اکنون شکایتی ندارم، به داده های بسیارت خرسند و شکرگزار، و برای نداشته ها نیز التماس راه و یا گشایشی دارم، تا راهی نشانم دهی و یا مسیری بگشایی، همان طریقی که خیرم در آن است که تو خیربخشِ کل و نهایت آمال آرزومندانی.  

                                       

  • تکرار و تکرار - تکرار مکرر

    زندگی ها همه تکرار و مکرار

    درس ها همه تکرار و مکرار

    طبیعت نیز بود٬ تکرار مکرر

    تاریخ نیز همه تکرار و مکرر

    تعبد هم شده تکرار و مکرر

    عشق نیز باز تکرار و مکرر

    انسان ها همه تکرار و مکرر

    آمدن ها همه تکرار و مکرر

    حرف ها همه تکرار و مکرر

    و رفتن نیز همان طور مکرر

    عاقبت نیز همین است؟!! تکرار مکرر؟!!

    پشت هر عاقبتی هست بدیع حادثه ای

    پس هر آمدنی هست بدیع زندگیی

    پس تو ای آدم خاکی٬ بدان.

    تو بدیعی٬ گرچه گرفتار به تکرار و مکرر

    تو را باید٬ که بینی همه تکرار و مکرر 

    که تکرار بود خود سبب دیدار مکرر 

    و نگشتن٬ همه تکرار و مکرر

     

    + نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 14:36 شماره پست: 198

  • در خواب ماندیم و رهزنان بردند

    نهالی کاشتیم و به پایش نشستیم

    روزگاری سخت بود، بی شب و روز

    نهال تاکی شد پر از انگور

    انگورهایی سرخ، به رنگ خون

    بهترین برای ساختِ شرابی ناب

    در خُم ریختیم و به انتظار

    باز به پایش نشستیم

    تا می ایی سرخ فام و ناب شود

    در تمام مدت انتظار

    بر مستی اش تفکر کردیم

    و به یاد نوشیدن و مستی اش

    خواب دیدیم و تصویر ساختیم

    انگور نیز در خم می جوشید

    و با هر جوششی امید را به ما هدیه می داد

    شب ها و روزها در هوای مستی اش مست بودیم

    و شاید در همین مستی بود

    که پاک همه چیز را باختیم

    نه "می" ماند و نه "خُم"، نه "پیمانه" ماند و نه "ساقی"

    و اکنون بر سر این خُم

    نشسته اند و می نوشند و می خندند

    به کی و چی؟!

    شاید به ریش

    و یا خوابُ غفلت ما 

     

    + + نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 12:24 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  
  • در خواب ماندیم و رهزنان بردند

    نهالی کاشتیم و به پایش نشستیم

    روزگاری سخت بود، بی شب و روز

    نهال تاکی شد پر از انگور

    انگورهایی سرخ، به رنگ خون

    بهترین برای ساختِ شرابی ناب

    در خُم ریختیم و به انتظار

    باز به پایش نشستیم

    تا می ایی سرخ فام و ناب شود

    در تمام مدت انتظار

    بر مستی اش تفکر کردیم

    و به یاد نوشیدن و مستی اش

    خواب دیدیم و تصویر ساختیم

    انگور نیز در خم می جوشید

    و با هر جوششی امید را به ما هدیه می داد

    شب ها و روزها در هوای مستی اش مست بودیم

    و شاید در همین مستی بود

    که پاک همه چیز را باختیم

    نه "می" ماند و نه "خُم"، نه "پیمانه" ماند و نه "ساقی"

    و اکنون بر سر این خُم

    نشسته اند و می نوشند و می خندند

    به کی و چی؟!

    شاید به ریش

    و یا خوابُ غفلت ما 

    + نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 12:24 PM
  • در هجوم لشکرغم پاره پاره می شود دل ها؛

    در هجوم لشکرغم پاره پاره می شود دل ها؛

    شراره ی ظلم تکه تکه می کند ایمان ها؛
    تو ای دل غم دیده از شرار آتشِ ظلم؛
    تحملی باید، تفکری شاید، که بگذرد شب ها؛
    خدا! تا به کی خدا خدا کردن،
    خلاصی نباشد جان را؟

    mostafa111 در ژوئن 5, 2015 

    + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:13 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • دربند نباش

    بچه ها می گویند آقاجان! بریم دربند [1]!

    به طنز گفتم:

     هرگز آرزوی دربند شدن نکنید!

    تکیه کلام مادرم هم همواره این بود که: 

     "دربند نباش [2]"

    از صعود که می آیی، تاکسی ها هم مرتب بانگ می زنند که :

    آزادی دربند ، دربند آزادی و....

    صعود کرده ها را دو راهی ایست سخت، 

    یک دل با دربند است و ماندنِ در آن،

    که این ماندن را ممکن نیست

    و یک دل با آزادیست

    که آرزوی انسان هاست

    نه از دربند و زیبایی هایش می توان گذشت

    و نه از آزادی که بسان جان دوست داشتنی است

    انسان می ماند در این دوراهی که چه کند


    [1] دره ایی زیبا و دیدنی در شمال تجریش تهران مسیری زیبا برای فتح قلل شمال تهران از جمله قله ی توچال

    [2] یعنی بی توجه باش، مثلا "دربند سخن این و آن نباش"

     

    + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 10:2 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 3 نظر

  • دربند نباش

    بچه ها می گویند آقاجان! بریم دربند [1]!

    به طنز گفتم:

     هرگز آرزوی دربند شدن نکنید!

    تکیه کلام مادرم هم همواره این بود که: 

     "دربند نباش [2]"

    از صعود که می آیی، تاکسی ها هم مرتب بانگ می زنند که :

    آزادی دربند ، دربند آزادی و....

    صعود کرده ها را دو راهی ایست سخت، 

    یک دل با دربند است و ماندنِ در آن،

    که این ماندن را ممکن نیست

    و یک دل با آزادیست

    که آرزوی انسان هاست

    نه از دربند و زیبایی هایش می توان گذشت

    و نه از آزادی که بسان جان دوست داشتنی است

    انسان می ماند در این دوراهی که چه کند


    [1] دره ایی زیبا و دیدنی در شمال تجریش تهران مسیری زیبا برای فتح قلل شمال تهران از جمله قله ی توچال

    [2] یعنی بی توجه باش، مثلا "دربند سخن این و آن نباش"

     + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 10:2 شماره پست: 963

  • دلم هوای غیر تو دارد

    از تو بیزارم، بیزار از مرام و افکار پلیدت

    سخنت بوی کبر می دهد، اهداف و آرمانت کبرآلود

    راه رفتنت از روی تکبر، دوستانت متکبر

    من و خدا از تو بیزاریم

    از نگاهت شراره های آتش می بارد و می خواهد که کاشانه ها را بسوزاند

    آنگاه از قصد شوم تو ای جغد بداندیش، که آگاه شدم

    بیزار شدم از توی ای بددل و بد عهد

    بیزارم از اصول و صدا و تصویرت

    کاش هرگز تو را ندیده بودم، گولت را نخورده بودم

    کاش آن روز که دیدمت به کنه ذات خرابت پی برده بودم

    تو مرا ویران کردی، فرو ریختی، بی آشیانم کردی

    در کنارت آرزوهایم برباد شد، آرمان هایم عقیم

    دلم هوای غیر تو دارد 

     

    + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 10:23توسط سید مصطفی مصطفوی  |  شماره پست: 951  

  • دلم هوای غیر تو دارد

    از تو بیزارم، بیزار از مرام و افکار پلیدت

    سخنت بوی کبر می دهد، اهداف و آرمانت کبرآلود

    راه رفتنت از روی تکبر، دوستانت متکبر

    من و خدا از تو بیزاریم

    از نگاهت شراره های آتش می بارد و می خواهد که کاشانه ها را بسوزاند

    آنگاه از قصد شوم تو ای جغد بداندیش، که آگاه شدم

    بیزار شدم از توی ای بددل و بد عهد

    بیزارم از اصول و صدا و تصویرت

    کاش هرگز تو را ندیده بودم، گولت را نخورده بودم

    کاش آن روز که دیدمت به کنه ذات خرابت پی برده بودم

    تو مرا ویران کردی، فرو ریختی، بی آشیانم کردی

    در کنارت آرزوهایم برباد شد، آرمان هایم عقیم

    دلم هوای غیر تو دارد 

     

    + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 10:23 شماره پست: 951  

  • دور از ادب

    گویند دور از ادب بود خرده گرفتن به تو

    گو که کیست جز تو مختار؟!

     تا بگیرم خرده بدو 

    + نوشته شده در شنبه هفتم دی۱۳۹۲ ساعت 17:49 شماره پست: 371

  • دکتر از زندگی بگو !!! واکنشی به شعر دکتر سید عبدالحمید ضیائی

    دکتر از زندگی بگو !!!

    این که مرگ حقیقتی در پس هر زندگی است،

    درست !!

    اما در لحظه درک حقیقت لبخند حقیقی کودکی معصوم در چهار چوبه درب ،

    از مرگ گفتن چه صیغه ایست؟!!

    میان خنده کودک، که زندگی آور است،

    و مرگی که از درب و پنجره ها، بی توجه به قفل ها و خنده ها می آید،

    چه تناسبی است؟!!

    دکتر از مرگ خارج شو !!!

    و به زندگی برگرد و از زندگی بگو.

    ذهن خود را درگیر حقیقتی دیگر کن، برادر

    حقایق این دنیا، فقط مرگ نیست!!

    زندگی هم حقیقتی است واضح و قدر دانستنی.

    امروز مردم ایران بیشتر از آن که به مرگ بیندشند،

    باید به زندگی بیندیشند.

    و ما نیز.

    حقا که استاد سخن و تفکری و البته ریز بین،

    لذا به هر چه دلت می خواهد بیندیش.

    و هرچه دل تنگت می خواهد بنگار

    بنگار ، نگاریدنی ماندگار

    بنگار که خداوند به آنچه می نگارد و نگاشته می شود،

    قسم یاد کرده است.

    شاید دل ما را نگاشتن آرام می کند.

    پس خداوند دلت را به نگاشتن هایت آرام گرداند.

    ضیا قلبت را در نگاشته هایت بروز ده

    که روشن کند دل خلقی را

    افسار دل را که رها کنی می برد به جایی که رفتن بدان مشکل است.

     پس رها کن تا برویم. 

    + نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت۱۳۹۱ساعت 21:21 شماره پست: 161

  • سخنی به نظم و نثر

  • سر آن ندارد این شب که برآرد آفتابی

    سر آن ندارد این شب که برآرد آفتابی

    گفتمش: "معشوقِ شوخ چشم و نگارین صورت، از من چه خواهی؟"

    گفت : "مرا بتو تمنایی نیست، دوستت دارم، چون جان، اما دلم هوای معشوقی دگرست،"

    گفتمش:  "ای چراغ سینه من، در دل شب های تار، روی تو مسجد و محرابم شده، قبله سوی تو دارم"

    گفت : "چه کنم که دل را به تو تمنایی نیست"،

    گفتمش : "دوست، حلالش معشوق، که چون تویی را صاحب دل است"

    گفت : "بدین لطف تو را دوست دارترم"،

    گفتمش : "شرح فراق رخ تو گشته مرا ذکر شب و روز،"

    گفت : "زین غصه هم برای تو نتوانم کاری کرد،"

    گفتمش : "سر آن ندارد این شب که بر آرد آفتابی،"

    گفت : "تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن، آفتاب اندر دل توست، و تو در پی آفتابی؟!"

    دیدمش بهتر از دل جایگاهی نیست، که پذیرای عشق و معشوق شود،

    گفتمش : "بمان که تو را زین دل، بهتر آستانی نیست،"

    گفت : "هستم، تو نیز با من بمان"

    سر آن ندارد این شب که برآرد آفتابی

  • سرا سَر رُفتن دارد

     هوا هوای شکفتن گرفته و شکوفه سرِ برآمدن دارد
    دِل هوای عاشقی و سرا سَر رُفتن دارد
    نسیم عشق می وزد و ز کوی یار همی آید
    سرود تازه شدن و هم هوای تازه شدن
    می زند بام ها را نوای بارانی عشق
    که هوش دار و برخیز که فرصتی دگر است


    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 8:20
    AM |شنبه دهم اسفند 1392

     

  • غدیر یعنی چه ؟

    غدیر یعنی آغاز پایان استبداد

    غدیر یعنی آغاز پایان ظلم

    غدیر یعنی شروع عشق

    غدیر یعنی شروع پایان خشک مغزان

    غدیر یعنی زین پس اعتماد کن و دل بسپار

    غدیر یعنی رهایی٬ رعایت حقوق همه

    غدیر یعنی پایان اتصال خاص (ص) و شروع اتصال عام

    غدیر یعنی برچیده شدن بساط حیف و میل بیت المال

    غدیر یعنی بنده نوازی٬ پایان بنده پروری و بنده سازی

    غدیر یعنی شروع عرفان و معرفت٬ نه جمود

    غدیر یعنی تو هم لایق اتصالی هر انکه هستی تو

    غدیر یعنی آغاز پایان سلطه بر مردم

    غدیر یعنی پذیرش بندگان خدا٬ همچنان که هستند

    غدیر یعنی علی (ع)٬ مظهر عدالت تمام

    غدیر یعنی برو علی (ع) وار شو سخن مگو به گزاف

    غدیر یعنی بندگی از آن خداست

    غدیر یعنی ادامه دار است خوی محمدی (ص)

    غدیر یعنی حاکمیت قانون

    غدیر یعنی حاکمیت تقوا

    غدیر یعنی ایست! "فاین تذهبون"

    غدیر یعنی علی (ع) و اولاد علی (ع)

    غدیر یعنی حسن (ع)٬ حسین (ع) و فاطمه (س)

    غدیر یعنی حج و منبر محراب

    غدیر یعنی شهادت٬ شاهد و شهید

    غدیر یعنی هدایت از آن تقوا پیشگان

    غدیر یعنی نفی شیخوخیت در مقابل تقوا

    غدیر یعنی که محمد (ع) زنده است گرچه نیست میان ما

    غدیر یعنی ترحم به حال خلق خدا

    غدیر یعنی عشق به خلق خدا

    غدیر یعنی تحمل سلایق دگران

    غدیر یعنی پذیرش تنوع "دگران"

    غدیر یعنی پذیرش خلق خدا

    غدیر یعنی مروت به حال خلق خدا

    غدیر یعنی یتیم نوازی و مهر

    غدیر یعنی پایان ادعا و شروع عمل

    غدیر یعنی همه محترمند و باید داشت

    حریم محترمان٬ محترم ز راه وفا

    غدیر یعنی تو ای صاحب قدرت؟!!

    به بند نکن تو خلق خدای یکدم

    غدیر یعنی ز بند کن آزاد و خود بند مساز

    غدیر یعنی تو ای حاجی مسلمانم

    حج تو تمام شد به علی (ع) و مکتب علوی

     عید غدیر بر تمامی غدیریان و عاشقان عدالت و آزادی مبارک باد. 

    + نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان۱۳۹۱ ساعت 7:32 شماره پست: 200

  • قسم به آنچه از دست رفت

    قسم به سخنانی که گفته نشد و در سینه ها ماند و با صاحبانش به سینه ی خاک رفت

    قسم به رازهای نگفته

    قسم به آهِ حسرت های بر دل مانده

    قسم به ساغرهایی که فرصت نوشیدن نیافت

    قسم بر انگورهایی که مستی تمام در خود داشت و بر تاک ماند و به خمره نرفت تا اکسیر مستی شود

    قسم بر شادی هایی که در دل ماند و به خنده ایی بر لب و یا قهقه ای در گلو تبدیل نشد

    قسم به استعدادهای عجیب و غریب که فرصت بروز نیافت و در جان صاحبانش ماند و مرد

    قسم به راه های رفتنی که فرصت و شرایط رفتنش نشد و قدم هایی که بر جای ماندند

    قسم به خون هایی که در رگ هایی باید جاری می بود، ولی بر زمین ریخت تا جانی برای بالیدن برای صاحبش نماند

    قسم به صبحگاهانی که باید طلوع می کرد و نکرد و لذا شب هایی که تمدید شد تا عده ایی روشنایی ندیده در تاریکی بمانند و بمیرند

    قسم به بارش های رحمتی که باید می بارید و نبارید و جان های تشنه را در آرزوی نم و نرمی خود گذاشت

    قسم به جان های شیفته چشیدن که نچشیدند و تشنه وا نهاده شدند و رفتند

    قسم به نسیم وصل که وزیدن نگرفت و هجران بر جای ماند

    قسم به حقوقی که از صاحبان حق دریغ شد

    قسم به بخشش و رحم هایی که از مظلومین و محرومین دریغ شد

    قسم به نان هایی که از شکم های گرسنه به دور ماند

    قسم به کرسی هایی که از صاحبانش به دور و نصیب غاصبان گردید

    قسم به هر چه خوبی که با بدی پاسخ گفته شد

    قسم به رنج هایی که بیهوده بر رنجبران تحمیل گردید

    قسم به راستی هایی که در سایه دروغ مخفی ماند

    قسم به صالحانی که در معرکه ی ناصالحان تباه شدند

    قسم به عشق هایی که به ظلم، به نفرت تبدیل گردید

    قسم به نور هایی که به ناحق به تاریکی برده شد

    قسم به هر چه خوبی،

    قسم به تو که تنها لایق پرستشی و بس، تنها تویی که بر تارک هستی می درخشی و باقی همه فانی.

     

    + نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 10:55PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • محتاج یک نگاهتم

    بوی عطر وجودت کوچه را فراگرفته است

    سنگفرش کوچه و حتی دَر و دیوار مهد جمال و احسن گویان به روی زیبای تواند

    با این حال برخی منکر وجودت، و برخی سخت دلیل و برهان به بودنت فراهم می کنند

    برخی به روشنیِ روز تو را دیده و دلیل سازی و برهان تراشی در این راه را سخیف می دانند 

    صدای آمد و شدت را هر لحظه می شنوم
    باز گاه از خود می پرسم، کجایی؟! اصلا هستی؟! و خلا وجودت را گاه خوب حس می کنم
    گاه هرچه سعی می کنم نمی توانم با چشمانم لمست کنم
    حِست می کنم ولی فریادم به ندیدنت بلند است
    انگار هزاران بار تو را دیده ام، ولی باز چشمم گدای دیداری هرچند کوتاست
    همواره مشتاق و منتظر دیدنت
    انتظار کنار رفتن پرده ها و دیدنت در پشت پنجره بی طاقتم می کند
    می بینم که چهره به دیگران می گشایی و گاه سخاوتمندانه و گشاده رویانه
    و گاه کسانی را چنان ترشرویی و خسیس، که انگار از یک نیم نگاه هم دریغ می کنی
    و آنگاست که در بسیاری از آنچه که مطمئن به داشتنش تو را می دانم، شک می کنم
    لذت دیدارت را در چشمانِ بسیاری دیده ام
    چشمانی هم از دیدارت نوری درخشان گرفته و چون ماه در آسمانِ شبِ مان می درخشند
    اما خود همچنان انتظارِ چشم در چشم شدنت هستم
    و تنها همین است که اِغنایم می کند
    گاه حس می کنم هزاران بار چشم در چشم شده ایم
    اما باز به لذت یک دیدار چشم در چشم محتاج و منتظرم
    عقده ایی شدم که آیا به یک بار چشم در چشم شدن استحقاق ندارم؟!!
    دیگرانی را می بینم که هر وقت و بی وقت آنان را به نگاهی مهرورزانه و سخاوتمندانه می نوازی
    باز خود را می بینم که گاه در حسرت یک نیم نگاهت مانده ام
    گاه خود را در نگاهت غرق می بینم، و گاه نیز غم نیم نگاهی از جانبت مرا می کشد
    پدیدارترت می خواهم، بی پرده، بی حجاب، روشن تر از روز
    اختصاصی ات می خواهم، در تنهایی و بی حضور هیچ غیر
    چشمان بی شماری به لذت چشیدن نور چشمت محتاج و منتظرند
    و تو به تنهایی حریف این همه چشمی و می توانی انجمنی را به لحظه یی به وجد آوری
    آری تو می توانی به لحظه ایی دل همه را بدست آوری
    به تو امیدوارم در حالی که گریزی هم از تو نیست
    چشمان نرگس شهلایت بی مثالند
    و مرا جز نگاهت درمانی نیست

    + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 12:5 شماره پست: 596

  • می خواهم و باید قیام کنم، قیام؟!!

    جهان به رغم این همه عدل، باز پر از ظلم و ظالمین است

    می خواهم بر این ظلم و ظالمین قیام کنم
    جهان به رغم همه ی خوبی ها، مملو از بدی است
    می خواهم بر این بدی ها قیام کنم
    جهان به رغم همه ی صالحانش، مملو از متخلفینِ دزدِ مال و جان است
    می خواهم بر این دزدی و دزدها قیام کنم
    جهان به رغم این همه پاکی ها، پر از آلودگی است
    می خواهم بر این آلودگی و آلودگرها قیام کنم
    جهان به رغم همه ی تقوا پیشگانش، مملو از گناه و گناهکاران است
    می خواهم بر این گناه و گناهکاران قیام کنم
    جهان به رغم همه ی آزادی هایش، مملو از بَند و برادران دربندم است
    می خواهم بر این بَند و بَندکنندگان قیام کنم
    جهان به رغم همه ی زیبایی هایش، مملو از زشتی است
    می خواهم بر این زشتی ها قیام کنم
    جهان به رغم همه ی مدارا کنندگان و روا دارانش، مملو از نامدارا و ناروا داران است
    می خواهم بر این ناروا داری نامدارا کنندگان قیام کنم
    جهان به رغم همه ی انسان های آزادش، هنوز مملو از بردگان است
    می خواهم بر این به برده کشیدن ها و برده شدن ها قیام کنم
    جهان به رغم همه ی تعقل و عقل پیشگانش، مملو از بی عقلی است
    می خواهم براین خواب عقلِ بشر قیام کنم
    جهان به رغم همه ی متفکرینش، مملو از انسان های فکر تعطیل است
    می خواهم براین تعطیلی فکر قیام کنم
    جهان به رغم همه ی قانون گرایی و حاکمیت قانون، مملو از بی قانونی است
    می خواهم بر این بی قانونی و زیرپاگذاران قانون قیام کنم
    جهان به رغم همه ی شکم های سیرش، مملو از گرسنگان است
    می خواهم بر این گرسنگی قیام کنم
    جهان به رغم همه ی مهر و مهر ورزانش، مملو از نامهربانی هاست
    می خواهم بر این نامهربانی و نامهربانانش قیام کنم
    خدایا می خواهم قیام کنم، ولی وای بر ما، باز هم قیام؟! و چقدر خسارت بار و پر زحمت است قیام؛ انگار برای ما نشستن و استقراری در کار نیست؛ خدایااااااا با این همه مشکل برای بشر چرا ختم نبوت اعلام کردی؛ خداااااااااا؟! ما را راهبری از جنس محمد (ص) لازم است، این طور نیست؟!!.

     

    + نوشته شده در جمعه نوزدهم دی 1393ساعت 10:9PM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • نعمت دردهای بی درمان

    ای دردهای بی درمان!

     مرا دریابید و رهایم نکنید
    و با من بمانید و
     قرین زندگی ام باشید
    دلی زنده می خواهم
    و در پرتو درد است که دل زنده خواهد ماند
    درمان نمی خواهم که درمان، بی دردی خواهد آورد و غفلت

     

    +  نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن 1393ساعت 11:54AM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • نوید مرگ می دهد جغد پیر بدترکیب گورستان

    آسمان در این فصل زرد، صاف و بی ابر است

    ابری هم که گه گاه از راه می رسد،

    باز از بارش اشکی دریغ می کند،

    تا بر گونه های خشک در غلتد و تر کند روزگارِ خشکی را

    شمشادها هم زیر سایه ی با دوام درختِ سنجدِ کجی پژمردند

    در فضای دود گرفته شهر، سینه قناری ها هم به سرفه افتاده،

    حس و حال خواندنی در خود نمی بینند

    تا چهچهی زنند و به وجد آورند خستگان این راه را،

    جمعه ها هم که کوچه خالیست از صدای دوره گردان بدصدا

    واق واق سگان، خواب از تشنگان آرامش می رباید

    تا همین یک روزِ غنیمت همه از کف رفته،

    خستگی در جان و تنِ نیمه مردگان این صحنه ی دود و آتش بماند.

    روزگار بی آبی،

    روزگار بی شادی،

    روزگار غم است که مستولی شده است، بر این دشت بی صدا،

    این است پاییزی که به زمستانی سپید نمی انجامد،

    تا در پس آن، به بهاری سبز اندیشید،

    انگار سبزی و سپیدی از این دشت رَخت بر بسته،

    که بازار آواز وقت و بی وقت جغدانِ گورستان

    مدام می آید و باز نوید دود و آتشی هولناکتر می دهد،

    چمن زارِ بوستان این شهرِ دود را،

    دم نفسِ گندآلود جغدهای شوم بدصدا،

    که نوید آتش شعله ور می دهد و دود،

    و باز خستگی ناپذیر در این دودکش می دمد،

    جغد پیرِ بد ترکیب گورستان

    چنان در این آواز شوم تداوم دارد

    که مردگان هم به قصد ترک گورستان نیم خیز شده اند

    آسمان و زمین باید گریست،

    بر این شرح شراره دودناکِ آتش زا

    اما دریغ از گریستن حتی،

    صامت و ساکت و افسرده

    به مرگ دعوت می شوند

    مرغان خوش الحان چمن زار،

    مرگی دردناک،

    در کشاکش هیاهوی جشن طربناک جغدهای شوم و بدترکیب گورستان

  • هتکِ حُرمت کرده ما را بندها

    همچنان در بَندِ بَندیم، او با ما زاده شد

    همچنان در قید و بندیم، او در ما زاده شد
    هتکِ حُرمت کرده ما را بندها
    وا اسف از این مصیبت، او با ما همخانه شد
    عزت ما گشته بندُ، همنوا با ما شده
    وا اسف زین پس که بند هم دُردانه شد
    بندیان در خوف بندند، او هوادارم شده
    با منُ تو می کند ناله، او زبند و بندها
    بند، بند کردن، بندی شدن
    همه مکرند و حیله، او ز آنها زاده شد

     

    + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد۱۳۹۴ ساعت 13:10 شماره پست: 817  

  • همه هنجارست اسلام و تحمیل نشاید

    اسلام چقدر زیباست اگر "تحمیل" را از آن برداریم!

    تحمیلی که به رغم "لااکراه"، بدان تحمیل گردید!
    رنجش و دوری دیگران و جدایی
     ما انسان ها را منتج گردید
    تحمیلی که تنفرزا و خواری بدنبال دارد
    چیزی که مقاومت می انگیزد و خشونت
    کلمه یی که رنج می زاید و دشمن
    بی تحمیل، اسلام چون معشوقی است در آغوش
    چون تو را راه می نمایاند
    تحملش نمی کنی، بلکه بدان عشق می ورزی و اطاعت
    به قول دکتر شهیدم، "علی شریعتی" :
    "معشوقی دلخواه زندگی کند بی آنکه
     رنج تحمل کسی را داشته باشد"
    فغان از قصد آن تحمیل گرِ استبداد مسلک
    کند تحمیل آنچه را که هرگز تحمیل نباید
    متاعی با قابلیت عبور سهل از دروازه ی دل
    کندن پوست نمی خواهد، بریدن سر نشاید
    آنچنان با دل انسان قرین است که
    خواندن آیه یی از آن
    دل عربِ بیابان گردِ خشن را هم، چون موم نرم می نماید
    به جرگه علم و انصاف وارد،
     خصلت جاهلیت از او می زداید
    حامل این پیام "رحمت اللعالمین" (ص) است
    که او را به زور بازو و یا خدعه و نیرنگش نمی شناسند
    بلکه به رحمتِ بر همه، و به مهر و حُسن خلقش می شناسند
     الا ای مدعی! دور کن تو تحمیل از مدارت
    که این نابهنجاریست که تحمیل را شاید
    اسلام همه هنجارست و عقل و منطق
    این متاع را به تحمیل نباید و نشاید

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:49AM | دوشنبه سوم شهریور 1393    

  • چه کنم که جز مویه نماندست مرا

    یکی گوید

    این همه شکوه و شکایت ز بهر چیست؟!

    گویم که ز درد ریشه می گیرد

    گوید که بس کن این مویه ی بی انتهی و بی معنی را!!!

    گویم که زنده است دلم به درد و واگو کردن درد

    دل بیدرد مرده ایست در هامون

    مرده را کی بود واگو کردن درد؟!

    ای درد آشنای

    و ای آشنای دوست

    بشنو تو درد و درمان مکن مرا

    درمان تو پایان درد و بیدردی است 

    پایان رابطه ایست 

    که برقرار می باید

    + نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۹۲ ساعت 17:6 شماره پست: 370

  • کاش در این روزگار قحطِ معنا گل کند، بایزیدی از خراسان یا اویسی از َقرن1

    انگار گلستان ما هم به شوره زاری تبدیل شده 

    که این چنین از زایش و تولید فرو مانده است

    سلمان را در مداین محبوس کرده
    و ابوذر در ربذه به اسارت مانده است
    نه
     حرکتی از ابومسلم خراسان دیده می شود
    نه سخنی از یعقوب لیث در سیستان می شنویم
     
    و سرداران غیور آذربایجان هم، همه سلاح بر زمین نهاده و مقهور سیاست شده اند
    بابک خرمدین هم با حاکم بغداد به صلح نشسته است
    و مزدک نیز با مُغان کنار آمده است
    دیگر باباطاهری، هم عریان سخن نمی کند
    و
     خواجه یی هم نیست که در هرات مناجاتی کند
    و بو علی هم خرقه طبابت به کناری وا نهاده به گوشه یی به تفکر فرو رفته است
    و خواجه نصیری هم نیست تا توحش
     مغولان را مهار کند
    شعرا، غزل سرایان، تاریخ نویسان، منجمان،
     لغت نامه نگاران، دانشمندان و... 
    همه به دربار کورکانیان هند روانه، و یا در آنجا رحل اقامت گزیده اند
    دیگر امیرکبیر هم
     سلطان عیاش قجری را با ما تنها گذاشته است
    شعرای عصر مشروطیت هم همه مرده اند و ساکت
    دیگر صاحب سخنِ دانشگاه؛ شریعتی هم از سخن ایستاده است
    و یگانه رادین مرد عصر ما،
     خمینی هم ردا بر زمین نهاده و بر کجی ها، ابرو خم نمی کند و تشری از او هم شنیده نمی شود


    ۱-برگرفته از شعر استاد سید عبدالحمید ضیایی  

    + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392 ساعت 8:48 شماره پست: 404

  • گل کند یاسی به فریادی دگر

    به نام تو ای خالق فریاد

    فریاد نو کن که تو را داد خدا

    قدرت سر دادن فریاد را

    ای که قدرت باشدت فریاد کن

    غم ز دل بیرون شدن فریاد کن

    نو کن از نو فصل فریادی دگر

    نو کن از نو خانه ات بار دگر

    چرخ گردون باشد اندر دست تو

    کن تو فریادی برای تازه تر

    تازه کن نسل گل یاسی دگر

     گل کند یاسی به فریادی دگر 

    + نوشته شده در جمعه چهارم اسفند۱۳۹۱ ساعت 14:11 شماره پست: 249

  • گم گشته مهر در آسمانِ کینه ها

    ای کاش می شد که پر کشید و رفت

    گم شد در آنسوی آب ها
    ای کاش می شد که ندید بَعضِ چهره ها
    در آسمانِ دلم نقش شد اژدها
    ای کاش بعضِ حوادث نبود هرگز
    خون کرده است دل مجنون ها
    ای کاش که حرف هایی گفته نمی شد هرگز
    گم گشته مهر در آسمانِ کینه ها

     

    +   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 23:41PM | سه شنبه دهم شهریور۱۳۹۴ 

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.