SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

  

ورود ثبت نام

ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز ورود *

ایجاد حساب کاربری

گزینه های * دار الزامی می باشند.
نام *
نام کاربری *
رمز ورود *
تائیدیه رمز ورود *
نشانی پست الکترونیک *
تائیدیه نشانی پست الکترونیک *
کد امنیتی *
Reload Captcha
  • از رضایت تو گویند و در پی رضای خویشند

    چون غمی می رسید، مرحوم مادرم از ته دل می گفت :

     "خدایا راضی ام به رضای تو" [1]

    اما من هرگز از او نپرسیدم، مادر! رضایت خدای تو در چیست؟!

    حال بدین فکر می کنم، که رضای خدای من، در چیست،

    و تنها رضایتش را در انسان بودن، می بینم،

    همانگونه که او ما را انسان آفرید،

    نه فرشته و نه دیو،

    بلکه انسانی، در میان پیوستاری ار دیو و فرشته در دو سو،

    آزاد و صاحب عقل،

    اما تو ای معبود من، ای اورمزد بی همتا!

    تو را چه راضی خواهد کرد؟

    مدح گویی و ثناگوییت؟

    دل به این و آنی بستن، که مدعی تواند؟!

    آیا می توانم تصور کنم که تو :

    به بردگی و بندگی ما در دست بندگان و مخلوقانت، راضی شوی؟!

    به تسلیم بی چون چرا، به گفته هایی که صحت و سقمش برایم نامعلوم است، راضی شوی؟!

    به کُشت و کشتار ما، از کسانی که در مدارت نمی بینند، راضی شوی؟!

    به انجام اعمالی که منطق و عقلم بدان حکم نمی کند، راضی شوی؟!

    اصلن تو ما را چطور و چگونه می خواهی؟!

    متکبر و لجوج در عقاید خود؟!

    عنود و ستیزنده در ایده هامان؟!

    یا متواضع در مقابل دیگران و عقایدشان؟

    یا تسلیم در مقابل حق و حقوق شان؟

    یا بخشنده و صبور چون تو، که شاعر از صبرت به تنگ می آید.

    بارخدایا!

    اگر بدانم که رضایتت در چیست،

    به حتم، به رضایتت خواهم کوشید،

    اما چه کنم که،

    بسیار از رضایت تو گویند، و در پی رضایت خویشند.

     

     

     

    [1] - الهی رِضاً بِرِضِاکَ،

  • !امان از درد ساحل و ساحل نشینان - خدایا تنها به نظاره نشسته یی؟

     بر ساحل بی پایان غم   

    امواجی دائم می نوازد ما را

    و تو بر آن فقط نظاره گری!

    گاه موجی انسانی در ربوده و می بلعد

    و ساحلی را به وحشت فرو برده

    دل ساحل نشینانی می لرزاند

    و تو باز صبورانه فقط نگاه می کنی!

    سیلی موجی سخت بر تارک صخره ها فرود می آید 

    ولی ز سفتی اشان از رو رفته به دریا باز می گردد

    و باز نومید نشده! به تکرار می اندیشد

    او شاید به جادوی تکرار ایمان یافته است؟!

     دوباره و صدباره سخت می نوازد صخره ها را

    چون تنها به اضمحلال شان می اندیشد

    و انگار ماموریت و مسولیتی جز نواختن صخره ها نداده اند او را

    آنقدر تکرار و تکراری شوم 

    که صخره ها را نیز  می فرساید

    گرچه اضمحلال شان زهی خیالیست باطل 

    ولی ناجوانمردانه و محکم می نوازدشان

    و تو باز منتظرانه به نظاره می نشینی!  

    سیلی امواج ساحلی را می فرساید

    و دل ساحل نشینان را آب می کند

    و تو همچنان غرق تماشایی!

    که ساحلیان را چه می شود!

    و یا چه می کنند!

    کارت فقط نگریستن است و بس؟!

    موج ساحل ها به اسارت برده به زنجیر می کشد

    و تو باز فقط می نگری! و همین و بس!  

    آخر این ساحل و ساحل نشینان را خدایی نیست؟!

    + نوشته شده در جمعه ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:47 شماره پست: 369

  • All are with you, wrong or right

    Oh my dear God!

    How can I imagine the world without of you?

    In your absence,

    the world would be like a hell, if it can be stand up more,

    it will be much fearful and hopelessness,  

    As Rumi understood

    “Some keenly work to ignore you,

    Some hardly work to highlight you,

    But both are engaging with you”

    As it clear, all are with you, wrong or right,

    I don’t think of wrong less world anymore,

    As you create it with this capacity

  • I want to see you again and again

    I want to take a shower in the rain

    To wash all my dirty thought

    To wash my eyes also

    To see differently

    To be someone else

    Oh my God

    Please open the sky’s doors

    I want to see you again and again

    As you were saw today

  • ORIENTALISM - dualism

      The result of, what l found about this subject by reading same parts of the book that written by mr. Edward w. said that published by ”penguin publisher”   :

     ‘’Oxford dictionary’’ define term of ‘orient’ as countries of the (far) east, e.g.  china and japan. So as you see oriental is against occidental (west side like Britain, franc,… and now united states of America). I think after powered the west, they start to expanding their dominion in order to have more natural recourse and collect more wealth , so in this regard their researcher also come to help traders, policy makers and military actioners,… to achieve their goals. So the east that did not be aware of what they had, become abused by westerner with losing wealth and fame.

    Oriental people became defame by western researchers and looted by trader. Orientalism is speaking of the way of looking east by west and in fact it is a critically reaction to this dividing the world and especially human been.

    Mr Edward w. said is the author the book with the exact name of ‘orientalism’ that he write it in 1977 after long time academic study in the most fames universities in west with look to westerner literature. He had been engaged  with west literature texts for long time and he use this knowledge in very good manner to explain western writer with what kind of way of looking and analysis east.  

    He believes that the way of dividing the world in oriental as well as occidental is a geographical dividing and the difference between the people of this two part of glob is not meaning that one said should think that have the right to domination to other side.

     this way of looking to oriental people is related to philosophy of dualism and it is baseless. And with dualism approach you cannot have a suitable scientific result.

    I am also with this view that west (and other) look to other nation bass on their own view on them, and west with their dualism‘s look to east defame east culture and social structure,… actually westerner (or orientalist as Mr said name them) look himself as axes of world and other aside out of standard, that should be guide and civilized. With this view they think naturally will have the right to rule others. They see himself as civilized and the others as uncivilized people so with this elaboration of world humanity they divide human been in two category (orient – occident) civilized – uncivilized but with the base of geographical dividing.

    In this way of analysis, every man who live in orient area (with any level of culture) are uncivilized and occident should led them to civilized posion.so slavery system, nationalism movement , racism movement , Marxism ,… are the symbol of dualism which see every phenomenon as two confronted aspect. Owner against slave, orient against occident, feminine against masculine, Islam against Jew,…

    West with this way of analysis, see other as inferior and himself as superior. Dualism in history have deep influence but in 20th century it is emerge in face of international wars and after on with cold war and now by the policy of ‘’ to be with us or be against us’’ by Americans, it is continuing.  west feels that they should rule the world and this right given to them by the nature and by the God (for realigns west men).

    Mr. said also use his capability in “comparative literature” to show years of misunderstanding in what western legions (in politic and human science) separate for centuries and he show their failer. He also show that orientalism now a day is countinuing by usa.

    Here is same statement by mr.  Edward w. said in this book :

    The relationship between orient and occident is a relationship of power , of domination , of a varying degree of  hegemony ,… (orientalism – page 5)

    “European and then American interest in the orient was political … but that it was the culture that created that interest … therefor, orientalism is not a mere political subject … orientalism is a cultural and political fact ” (orientalism – page 12 -13)

    Mr. said see orientalism and imperialism in same and he believe that three great empires (Britain , French ,   America) and their intellectual did the same in literature about orient  (orientalism – page 14)

      Seyed mostafa mostafavi – 1391/7/8

     

    + نوشته شده در شنبه هشتم مهر۱۳۹۱ ساعت 12:17 شماره پست: 193

  • آه ای خدای خدایان این چنین بود که عاشورا رقم خورد

    خدایا خودت بخشی از قدرتت و خصائصت را به انسان دادی تا خود را در جهانی آزاد بیازماید و در پهنه اعصار کند آنچه را که می خواهد و اراده می کند. حال چه ایراد باید گرفت به این انسان که چنین جولان گاهی یافته است آیا جولانگاه جای جولان دادن نیست؟!!

    و البته تو قدرت و اراده را به انسان دادی تا خود را به بند بکشد نه دیگران را٫ اینجاست که تفاوت خدایان این دنیا و بندگانش روشن می شود کسانی قدرت را در خدمت به بند کشیدن دیگران خواستند و دیگرانی که قدرت را در خدمت به بند کشیدن خود٫ و دوری از هوا و هوس. 

    آری خدایان زمینی خود را با خدای آسمان اشتباه گرفته و هر آنچه خواستند کردند ولی بندگان بر نفس خود لگام زدند و آنچه کردند که خدای خدایان تمایل داشت و اینجا بود که عاشورا رقم خورد و خدایان تمام قدرت خود را در این روز به سال۶۱ هجری به صحنه آوردند تا بنده ای را تسلیم خود کنند ولی نتوانستند و از سر انتقام بود که عاشورا این چنین خصمانه رقم خورد و چنان صحنه هایی به وجود آمد. این است تفاوت بندگان و خدایان و حسین (ع) این را به منصه ظهور رساند تا ببینند خدایان در مقابل بنده ای چگونه ذلیل و خوار می شوند و کاری از پیش نمی برند.

    آه ای خدای خدایان جولان گاه قدرت اعطایی تو را دیدیم که در یک سو چه کرد و در سوی دیگر چگونه رقم زد. خدایان منفورترین ها را رقم زدند و بندگان زیباترین ها را. و همین بود رسم ماندگاری عاشورا چون مصافی بود بین خدایان و بندگان. خدایانی که قدرت اعطایی خداوند را در خدمت خواسته های خود گرفتند و بندگانی که قدرت اعطایی خداوند را در کنترل نفس خود.

    خدایا باید آفرین گفت بر حماسه سرای این صحنه بندگی که نشان داد می شود در مقابل خدایگان قدرت این جهانی که شکست ناپذیر می نمایند ایستاد و تسلیم نشد و آنان را به خاک مذلت نشاند و رسوای ابدی نمود.

    هرگز فراموش نکنیم که خدایان و بندگان هر دو از مایند و ما هم از آنان این دو را دو منشا نیست بلکه منشا یکی و تصمیم دوتاست.

    خدایا ما را از جماعت خدایگان قدرت و خدایان قرار مده.

    برای تو ای انسان محدود٫ تاج بندگی به ز تاج خدایی است که خود را فراموش کرده و در جایگاه خدای خدایان گذاشته و اراده می کنی و می کنی آنچه نباید بکنی٫ امر خو را مطاع و راه خود را حق و دیگران را باطل و بدنام و خود را محور حق و دیگران را باطل. و حلال می کنی حقوق آنان را بر هم رکابان خود٫ این است رسم بندگی؟!! 

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان۱۳۹۱ساعت 11:20 شماره پست: 202

  • ابرها می آیند و می گذرند و نمی بارند!؟

    خدایا چه عملی از ما سرزده که این چنین خشم تو را بر ما انگیخته که ابرهایت هم که سابق بر این ماموریت روتین بر باریدن بر ما داشتند نیز از باریدن بر ما دریغ می کنند؟ مدتی است ابرها هم بر ما می گذرند و بی تفاوت به تشنگی مان عبور می کنند و نمی بارند و جماعتی از انسان، حیوان و نبات را چشم به آسمان ناکام می گذارند. چشمه ها و قنوات مان از جوشیدن ایستاده اند. رحمتت را از ما دریغ می کنی؟، ولی این را بگویم که عاصی، یاغی و یا طاغی و یا شاکر خود را بنده و مخلوقت می دانیم و در ذیل قدرتت مقهور. اگرچه بندگی نمی کنیم ولی انتظار نیست بیشمار حیوان و نبات را به خاطر ما تشنگی دهی و نابودشان کنی، که از ما قهر کرده ایی؟! 

     

    + نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:35 AM |دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393

     

  • اجرای برجام به مردم مظلوم ایران مبارک باد

    پیروزی عقلا بر جنگ طلبان، دیپلماسی بر مبارزه طلبی، گفتگو بر چنگ و دندان نشان دادن، پیروزی صلح طلبان بر جنگ طلبان مبارک باد، خدایا گشایشی در کار همه مستضعفین عالم ایجاد فرما. به کوری چشم صهیونیست ها، عربستانی ها، دلواپسان و دشمنان داخلی این روند صلح جویانه، برجام بالاخره اجرایی شد و مردم ایران حاصل عمل خود در انتخابات 24 خرداد را نقدا دریافت داشتند، امیدوارم مردم کشورم با شرکت پرشور در انتخابات هفت اسفند امسال پیروزی های خود را استمرار دهند.

    برجام

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی۱۳۹۴ ساعت 1:47 شماره پست: 872  

  • از این طبیب شفایی بزرگ انتظار داشتم

    خدایا تو از "ایام الله" گفتی و به "عصر" و زمان قسم یاد کردی و به موسیِ کَلیمت (ع) توصیه به یاد آوری اش نمودی، و حتما زمان و مکان هایی است که در نظر تو خاصند و می توانند بر وضعیتِ راکد و کندیده ام دگرگون کننده و حساب و کتاب دیگری برما برقرار نمایند.

     حداقل می توانم شهادت دهم که در دو زمان و مکان خاص که به گمانم از ایام الله تو باشد توفیق حضورم دادی ولی خوب که نگاه می کنم تغییری به اندازه ارزشِ مکان و زمانی که در آن حضور یافتم در خود احساس نمی کنم.
    به یادواره ی بزرگ پرچمدار توحید، حضرت ابراهیم خلیل (ع) هزاران سال است که کعبه مغرور از دست هایی که به بنّاییش نشستند، بر جای خود مانده و میعادگاه حضور و نظاره گر میلیون ها دل به تو متوجه شده است که از گوشه و کنار جهان در این روزهای خاص جمع می شوند تا در کنار خانه ات و یا مِنایِ شریف، عَرفات عزیز، مسجد النبی (ص)، بقیع متبرک و... تو را یاد کرده و به ذکر تو مشغول شوند.
    به یاد آوری بردن آنچه بدان بسیار وابسته بود به قربانگاه، و تسلیم اسماعیل (ع) در برابر تو که این اوج پیروزی بشر بر نفس خود از درون و شیطان از بُرون و مایه فخر تو در برابر فرشتگانت گردید، و شیطان از پس تمام تلاش ناموفق خود برای باز داشتنش از این وظیفه ی الهی، نا امیدانه به گوشه یی خزید و به تماشای صحنه های زیبای ایمان و تسلیم ابراهیم (ع) و اسماعیل (ع) گردید و این شد که زان پس کعبه و اطرافش به حرم امن تو تبدیل و حاضرین در آن را شرایط و اعمال خاص حضور لازم شد؛ و تو توفیق حضور در این زمان و مکان را به من عنایت کردی.
    بالاتر ازاین مکان و زمان در حالت عالی نمی توانم بیابم که در آن حضور یافته و شفایی گیرم و دردهایم التیامی یابد ولی خود و حضور یافتگانی را می بینم که در کنار این آب زلال، شرف حضور یافتیم و همان هستیم که بودیم؛ و حتی مائده یی آسمانی از این دست هم دوایی بر دردمان نشد، آیا این شد که تا بگوییم، زین پس باید ایام الله دیگری یافت که اکسیر "انسان شدن" را در خود داشته باشد؟!!!
    البته تو را شکر که به زیارت خانه، حریم و حرمت نایلم کردی که این را توفیقی بزرگ برای خود و در خور هزاران شُکرش می دانم، لیکن از این مَطَب دارویی شفابخش و از این طبیب شفایی بزرگ انتظار داشتم، که حاصل نشد.
     
    گیرم که درد و بیماری ام بسیار و سرطان همه وجودم را فرا گرفته بود، ولی من تنها قطره یی از آن دریای انسانی بودم که در آن روز حضور یافتم، و در مقابل هم البته چنان طبیبی که به اشارتی می توانست پایانی بر تمامی درد های همه (حاضر و غایب) و صد البته این قطره از آن اقیانوس انسان ها باشد، خدایا انتظار بیش از این بود؛ که بر آورده نشدنش بسیار گلایه انگیز است، البته می دانم که از سوی تو هم گلایه از حد گذشته و اگر پرده از اعمالم بگشایی، این منم که شرمندگی چهره ام را فرا خواهد گرفت و نه تو. ولی ما هم مملو از دردیم و درمان هم پیش توست و دریغا که آشکارا دریغ می کنی.
    از آن سو نیز ما کجا و تو کجا، تو تمام وجودی و ما هیچ، تو بسیار داری و ما هیچ، تو بسیار می توانی و ما هیچ و... پس فیض را از جانب تو می سزد نه ما؛ باید قبول کنی که دریغ کردی ای خدا!؟ اما مُلک خودت هست و هر کاری که می خواهی می توانی بکنی، بر آنچه می کنی حق داری و لایق چنین جایگاهی هم هستی، ولی به شکایت ما هم عضبناک مشو که این نیز حق بنده یی است که فقیر است و بر فقرش شکوه می کند. این را نیز به عنوان حق ما بپذیر که بهانه یی یافته و شکایتی کنیم. اگرچه خود اقرار به بی انصافی و ناحق گویی خود دارم ولی آیا راهی دیگر هم هست؟! ظلمی ندیده و به شکوه آمده ام؟!! درست، اما چه اشکال دارد به بهانه یِ
     ظلم ندیده هم که شده، بهانه یی بگیرم تا توجهی جلب شود و رحمتی شاید نازل و شامل. 

     

    +   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:17AM | دوشنبه هفتم مهر 1393 

  • البته آنروز حتما تو هم شاد از شادی بندگانت خواهی بود

    خداوندگارا عدم تعجیل تو در سیاستِ متخلفینِ متکبرِ زیاده خواهِ متجاسر، بعضی بندگان را از عکس العمل بموقع و گاه حتی درگاهت ناامید می کند، گرچه تو را صبور بر بندگانت یافتم و فعّالت می بینم، ولی طول مدتِ صبرت بر گناه بزرگ و اشکارِ بندگانت، گاه دل مظلومینِ شاهد بر این وضع را می فشارد و آنان را بدین اعتراف ناروا وا می دارد که "خدا هم با ظالمان است" البته تو بَری ازین جنایتی و ساحت کبریایی ات نه نیازمند قدرتمندانِ متکبرِ ظالمِ متجاسر است و نه موافق آنان، ولی چشمان به انتظار نشسته مظلومین که گاه همچون چشمان یعقوب (ع) برای دیدن آنچه باید ببینند، سفید و کور می شود در حالی که یوسفی (ع) هم ندارند که پیراهنش شفای چشم های به انتظار کور شده اشان شود و در نهایت ببینند آنچه را که به انتظارش سال ها سپری کرده اند، در اینجاست که وقتی می گویی "خدا با ماست و..." می گویند "جمع کن این روضه خوانی ها را، ظالمین و غارتگران مال و ایمان ما در کیف و نازِ غارت و ظلم شان غرقند و من و تو را بدین روضه خوانی های اینچنینی دل خوش کرده اند و..." و انسان دلش به درد می آید که این همه نعمت و ظهور و بروز تو را در نبود تعجیلت و در پرتو چنین مهلت دادن ها، نادیده می انگارند و یا حداقل در زبان به انکار تو و عکس العملت می پردازند، گرچه مطمینم که در دل خلاف زبان شان، به تو و سیاست نهایی ات ایمان دارند و باز علیرغم گفته اشان، همچنان آنان نیز به انتظار عملت نشسته اند.

    پس بارخدایا بر رفع ظلمِ متکبرینِ زیادهِ خواه متجاسر از سر مظلومین و به استضعاف کشیده ها تعجیل فرما تا باران شکر و سجده های فوج فوجِ بندگانت را که به شکر بارش خواهند گرفت را همه ببینند و دل مومنین شاد شود و تو نیز البته آنروز حتما شاد از شادی بندگان خواهی بود. آمین رب العالمین

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن۱۳۹۴ ساعت 6:34 شماره پست: 889  

  • اما معبود من! آیا حتی امکان قهر از خود برایم قرار داده ایی؟!!

    خدایا! صاحبا! خالقا! پروردگارا! با اظهار شرمساری تمام از روی مهربانتان، باید به عرضِ تقدیرکننده ی زندگی خود برسانم که به علت عدم استجابت دعاهایم و طولانی شدن زمان تحقق آنها، تصمیمم بر این امر قرار گرفت تا اجابت درخواست های قبلی، دیگر درخواستی نداشته باشم. شرمنده ام، اما اینه.

    اما معبود من! آیا حتی چنین امکانی را برایم قرار داده ایی که از تو قهر کنم و درخواستی از تو نداشته باشم؟!! روزانه ما را در پنج نوبت مجابِ به خواندنِ هفده رکعت نماز کردی و ستونِ بندگی امان در برابر خود و میزانِ دینداری مان را بر آن قرار دادی (1)، حال چگونه می توانم درخواستی از تو نداشته باشم در حالی که باید در هریک از آن نمازها حداقل دو بار سوره حمد را بخوانم که سراپایش درخواست و شاید اساسی ترین خواست های تکراری مان باشد (2). حال تو خود بگو آیا حتی توان قهر کردن و اعتصاب برایم گذاشته ایی؟!!
    شکر ترا باید گفت که نه جای فراری گذاشتی که فرار کنیم و نه حتی زمینه اعتصاب، شکر ترا باید گفت که حتی برای شکایت از تو باز این دامان توست که دربرگیرنده ماست. و به راستی کودکان از جور و تنبیه مادر مفری غیر از دامان مادر ندارند.

    1- رسول رحمت (ص) فرمودند «الصلوة عمود الدين ان قبلت قبل ما سواها و ان ردت رد ما سواها.» (‌وسايل الشيعه ، ج 3 ، ص 22 ، حديث 10) ترجمه: نماز ستون دين است اگر مقبول افتد ديگر عبادات پذيرفته ميشود و اگر مردود گرددعبادات و اعمال ديگر پذيرفته  نمی‌شوند.

    2- سوره حمد آیه ی (5) (پروردگارا) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم. (6) ما را به راه راست هدایت کن. (7) راه کسانی که به آنها نعمت دادی، نه آنان که مورد خشم (تو) قرار گرفته اند و نه گمراهان.  

     

    + نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴ ساعت 10:23 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • اورمزدا! همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست

    پروردگارا!

    به وجودت شکر باید گفت،

    گاه فکر می کنم،

    همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست،

    حتی اگر به وضع ما، بی تفاوت باشی،

    همه تو را می شناسند،

    کافر و مومن، مُنکر و مُقر،

    اورمزدا! همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست

    ایزدا!

    به حال ما بی توجه هم باشی،

    باز مشکلی نیست، و اما هست.

    اگر نبودی،

    و برخی بر قدرتت بیمناک نبودند،

    با خلق تو چه می کردند،

    وجودت بازدارنده است،

    ترمزیست، بر انسان سرکش،

    مانعیست، بر طغیان او،

    ای برهمای شنوای من!

    اگر تو نبودی،

    دردهای ناگفته را به که می گفتیم،

    لابد دل ها می ترکید و در ناگفته های خود غرق و خفه می شد،

    تو را به گفته های خود شنوا یافتم،

    و می دانم که می شنوی،

    اما گاه، انگار گوش سمت ما، دربیست، و دیگری دروازه،

    ایزدا!

    هستند کسانی که خود را در جایگاه تو می بینند،

    و خلقی را بنده و گرفتار خود می دانند،

    اما زهی خیال باطل،

    کودکانی بیش نیستند،

    که دنیا و اهلش را به بازیچه خود گرفته اند،

    قُلدرانی کودک صفت،

    اُشترانی، که بار سنگین نفرین خلق می کشند،

    و زیر این بار روزی خم و له خواهند شد؛

    خالقا!

    مطمئنم که تو تا ابد بر این مرصاد بی خیال نخواهی نشست،

  • اورمزدا! هیچکس بیشتر از تو ذهنم را درگیر نمیکند

    خورشید هر روز در آسمان دلم می چرخد و می گوید : "تو در همه جایی". صبحدمان که فروغش از شرق می روید، و دلبری های بی مثالش را به حد کمال می رساند، قبله گاه نمازم مشرق می شود؛ اما به گاه غروب نیز جلوه ها دارد، و صورتم را ناخوداگاه سوی مغرب می کشاند، اینجا همان قبله گاه چشم آشناست که مرا رو به قبله غرب می کند؛ بهنگام ظهر نمی دانم به کدام سو بایستم، و تو را تماشا کنم، لذا سر سوی آسمان می شوم، و تو را آن بالاسرها می جویم.

    با غروب خورشید و آمدن شب سکوت و سایه نیز می آیند، همهمه ها از گلوها باز می ایستد، و باز تو در سکوت و تاریکی بهتر از هر زمانی جلوه گری؛ بهتر از روز که با آن خورشید زیبایش، که همه جا را روشن می کند؛ در آن دم تو را با سکوت سیر گوش می کنم؛ به دور از ناله های شبخیزان و یا دزدانی که از دیوارها بالا می روند، و حواسم را از تو پرت می کنند، تو را در سکوت بهتر می توانم شنید؛ که در هیاهوها انگار تو هم گم می شوی، کاش دهان ها را بَستی بود، تا کسی نه بر سری، و یا بر سکوتی فریاد نتوانست زدن، و سکوتی و یا سری را نتوانست شکستن؛ گویا که تو در سکوت از پیداترین هایی؛ و در همهمه ها، ضجه ها، فریادها، بی قراری ها، هیاهوها، شلوغی ها، وِرد های بلند و... محو خواهی شد؛ در چنان هنگامه ایی هر چه نگاه می کنم تو را نمی بینم، انگار تو را با گوشه خلوت و سکوت غار حرا راحت تر می بینم، تا هنگامه شلوغِ هروله در صفا.

    هر سو که می نگرم نقش رخ تو را جلوه گر می بینم، اما در سکوت این رخ نمایان تر است؛ ای غایب از نظر! آیا تو هم ما را می بینی؟! در کدام حالت می خواهی، در سکوت و یا هیاهو، نمی دانم؟ لابد می بینی؛ اگر دوست نداشتی هم می توانی نبینی؛ در غیبت تو هم چرخ جهان شاید بچرخد، زیرا که بسیاری تو را خارج از چرخه می بینند و چرخشان نیز می چرخد؛ روزگار ما و آنها هر دو ورق می خورد؛ آنقدر روتین می گذرد که انگار بود و نبودت یکیست؛ اما نه هرگز این طور نشاید و نیست، که بود و نبودت، یکی باشد، بودنت بسیار آرام بخش و امید دهنده دل است.

    کاش مدعیان، ما را در سکوتمان وا می گذاشتند، و می رفتند، کاش آنان نیز سکوت را به فریاد ترجیح می دادند؛ کاش سکوت وهم انگیز، ترسناک و باعث عقبگرد نبود، تا تو را سیر می شنیدم؛ و آرزوی سکوتی طولانی می کردم، کاش هیاهو از گِرد هیاهوگران بیش نمی رفت؛ تا خود در آن بمانند و دیگران را از تو غافل نکنند.

    گویند که دیگر با ما سخنی نخواهی گفت، و با احمد این سخن را به پایان بردی؛ و ارتباط آسمان و زمین دیگر تا مدت ها قطع خواهد بود؛ اما من که باور ندارم، که چنین شود، چرا که هر لحظه صدایت را در گوش خود می شنوم، و یا چیزی با من، از تو حدیثِ دل می کند، و انگار دلم سرزمین تو و دایم در غوغای چیستی و کیستی توست؛ و با تو درگیرم می کند، طوری که با هیچ کس بیش از این درگیر نیستم.

    اورمزدا! هیچکس بیشتر از تو ذهنم را درگیر نمیکند

  • اگر مدار ما به این باشد، مدار تو نیز بدان خواهد بود، ای شاهد مویه های ما

    خدایا ناله یِ ما را که مانند صدای پاشنه، بر چارچوب دربی قدیمی هنگام باز و بسته شدن است را نمی شنوی؟ خدایا اگر دربِ روزگار ما باز هم بخواهد همچنان بر همین مدار و پاشنه ایی که هست بچرخد، تو نیز لاجرم باید خود را آماده کنی که همچنان شاهد و شنوا بر مویه های دردناک، دلخراش و گوشخراشی باشی که از سایش و فرسایش ما و دردی که از آن ناشی است، باشی؛ پس خود را آماده کن که شنونده ی این مویه ها و شکایت ها باشی، زیرا ما همچنان خواهیم فرسود و از درد آن لاجرم فریادمان به آسمان خواهد رفت، جایی که تنها تو در آنجایی و مجبور به شنیدن صدای این سایش دردآور و نیز مزید بر آن شکوه هایی خواهی بود که روانه درگاهت خواهند شد؛ ولی نمی دانم شنیدن و دیدن وضع ما تو را آزار نمی دهد؟! آیا تو بر وضع ما راضی خواهی بود و آیا نمی خواهی روغنی بر تن های ضرب خورده و خراشیده یِ تحت فشار ما بفشانی که حرکت روزگار برایش این قدر دردآور و خسارت بار نباشد و این قدر به فرسایشش نیانجامد؟!

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:20AM | شنبه بیست و هفتم دی ماه 1393

  • ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    گرچه از آنچه خداوند بر زمینیان نازل می کند، چه آنان که ما از آن نعمت یاد می کنیم و یا خسارت، جز رحمت نمی توان یاد کرد، ولی بارانی که این روزها بر ما تشنگان مهر و لطف خداوند می بارد، دلچسب تر و زیباتر است و وجه رحمت خداوند را بهتر از هر چیزی نشان می دهد، وقتی شرایط پس از ظهر منجی (عج) را می خواهم تصور کنم، شاید بهترین مدلی که می توانم برایش در نظر بگیرم شرایط پس از باران است، شرایطی که همه سیراب و مست شرابی آسمانی، غنی و شاداب شده اند و هوا چنان عطرآگین به بوی علف و خاک نمورست و چنان مشام انسان خسته از آلودگی، کثافت و خشکی را می نوازد که تازگی و تغییر را حس کنی، و ببینی که خداوند با بارشی چند دقیقه ایی می تواند کثافت اعمال بشری را چنان بشوید با خود ببرد که زمینی پاک، با زمینیانی شاداب و سرافراز از برخورداری را نمایان کند که اصلا پیش از باران تصورش هم برایت سخت است. پس خدایا بباران بر ما که سخت محتاج ترک شرایطی هستیم که در آن قرار گرفته ایم.

     

    ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 16:46 شماره پست: 938

  • ای برهمای بیمثالم! به آغوش گرمت، دلگرمم

    ایزدا، بزرگوارا، خالقا، عزیزا، جبارا، اورمزدا!

    ای برهمای بزرگ و بی مثالم!

    ای برهمای بیمثالم! به آغوش گرمت، دلگرمم

    همواره دلگرم به آغوش گرم توام،

    نمی دانم این دلگرمی از بی پناهیست،

    یا از ایمان به قدرت و وسعت عملت،

    اما این را می دانم که از تو نمی ترسم،

    هر چند سعی می کنم که بترسم،

    اما حقیقت این است که نمی ترسم،

    زیرا صدایی از اعماق دلم فریاد می زند، تو موجودی ترسناک نیستی،

    و در دلم پرورانده ام که ترسناک نیستی،

    پروردگارا!

    با ترس و وحشت همآغوشت نمی توانم دید،

    زیرا تو را همواره به مهر شناختم،

    من تو را در دستان و چشمان و چهره ی مادرم دیدم

    از او نیز چون تو، هرگز نترسیدم،

    فریادهای اعتراضی اش هم حتی خنده را بر لبانمان می نشاند،

    قصاوت، نابردباری، ظلم، جنایت، وحشت، دهشت آفرینی

    و هزار چهره ترسناک دیگر را در صورتت نمی توانم دید،

    بسیار جستجو می کنم، اما دلم نمی آید تو را در چنین هیبتی ترسناک ببینم،

    و دشمنانت را شایسته چنین صورت و سیرتی می دانم

    گاه با خود می اندیشم

    شاید این پنجه های خصم است

    که مرا سویت فراری می دهد،

     و این چنین دلگرم به تو شده ام،

    اما مگر می شود؟!

    به مهر که فرار نمی کنند،

    به مهر پناه می برند،

    اصلن از مهر کسی فراری نیست،

    از ظلمت و ترس است که فرار می کنند،

    و تو هرگز با ظلمت و ترس تناسبی نداری،

    اما به هر دلیلی،

    که تنها تو داننده اسراری،

    این دلگرمی وجود دارد.

    اورمزدا!

    دلگرم، در آغوش گرمت، بپذیر و نگهدارمان

    که سخت محتاج مهر توییم.

  • ای خدای یکتای بی همتا!

    ای خدای کوه های سر به فلک کشیده

    ای خدای دریاهای عمیق
    ای خدای رودها و آب های جاری
    ای خدای بناهای شگفت و عظیم
    ای خدای راه های دراز
    ای خدای جنگل های سبز و چشم نواز
    ای خدای درختان سرو قامتِ استوار و کهن
    ای خدای شب های بلند و طولانی
    ای خدای روزهای سخت و بی پایان
    ای خدای آسمان های چندگانه
    ای خدای آنانی که تحت ظلم ماندند و از خود بی خود نشدند
    ای خدای آنانی که بر تاریکی ها خروشیدند و نور را فریاد زدند
    ای خدای در کمین نشسته بر ظالمین
     
    ای خدای دربند شدگان مظلوم و بی گناه
    ای خدای خون های به ناحق ریخته شده
    ای خدای چهره های پاک مستور مانده از ظلم
     
    ای خدای شنوای فریاد مظلومیت غارت زدگانِ بی نوا
    ای خدای برهم زننده، بساط مکرِ مکرکنندگان
    ای خدای تنهایان بی کس و کار
    ای خدای آنانی که چشمه های نور و محبت از قلب و زبان هاشان زبانه می کشد
    ای خدای آنانی که ظلم را بر نمی تابند، هرچند کلفتی اش چشم ها را خیره کند
    ای خدای بازکنندگان گره های کور
    ای خدای حل کنندگان مسایل غامض
    ای خدای حافظان حدود و ثغور
    ای خدای مردان و زنان شجاع
    ای خدای دل گنده ها
    ای خدای عقل های بزرگ
    ای خدای متفکرین فرو رفته در فکر
    ای خدای مردانِ مرد
    ای خدای صبر پیشگان
    ای خدای شکر گذاران
    ای خدای محمد و ابراهیم
    ای خدای عیسی و موسی
     
    ای خدای من و تو
    ای خدای او و آنان
    تنها تو را می پرستم و از تو استعانت می طلبم، ای یکتای بی همتا.

     

    +   نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن 1393ساعت 8:45PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • ای کریم بنده نواز و ای رحمان و رحیم

    اکنون که به پرتگاه های دوره کوتاه اما طولانی ِ زندگی ام نظری می اندازم؛ به عینه تعدد خطراتی را می توانم حس و لمس کرده و یا بشمارم که تو از سرم رفع و رجوع کردی؛ گردنه های باریک، هول انگیز، عمیق و پرتگاه های خوف برانگیزی که عبورم دادی. این است رسم تو و آن است رسم ما؛ تو لطف می کنی و ما نافرمانی. امید به استمرار لحظه لحظه ی لطف تو دارم این کریم بنده نواز. همچنان امید به جادوی رحمتت ای رحمان و رحیم. رسم ناجوانمردی روزگاریان، نتواند که جدایی ما را رقم زند. که مرا از تو جدایی نیست انشا الله. "که من از تو بر نگردم به جفای ناپسندان" سعدی علیه الرحمه 

    + ننوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 8:33AM | چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392

     

  • ایزدا ای بی نیاز مطلق!

    خدایا شهادت می دهم که تو به نیایش، عبادت و بندگی ما نیازی نداری و حتی در صورتِ کفرِ همه ی عالم، باز تو بر جایگاه کبریاییت مستحکم و استوار خواهی بود و خدشه ای بر آن وارد نخواهد شد؛ و البته ما نیز برای دریافت نعم تو در این جهان به انجام این گونه اعمال نیازی نداریم که تو رحمت واسعه خود را بر تمامی بندگانت از غافل و هوشیار، حاکم و محکوم، زاهد و اهل دنیا، ظالم و مظلوم، عالم و نادان و... استوار داشته ای و اگر نگویم که به بی اعتنایان به خود بیشتر دادی، کمتر هم ندادی.

    تو بی نیاز مطلقی و این نیاز ماست که در مسیر سعادت متوجه قطب آفرینش خود باشیم و به دورش گردش کنیم تا لایق وصلی دوباره شده که همه از این قطب نشات گرفته و نهایتا سعادت ما در پیوستنِ به آن خواهد بود.

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 3:51PM | شنبه چهارم بهمن 1393

  • ایزدا در این سکوت، هوشیاری ات بهر چیست

    ای یزدان پاک، یکتا و بی همتای من!

                                                   گاه تو را در سکوتی وهم و ترس آور می بینم، و این سوال آزارم می دهد که آیا با مایی، یا نه، فراموش مان کردی؛ گاه می پندارم انگار بر ما بی تفاوت شدی، دغدغه ما را نداری، که این چنین از نظرها خود را غایب نگه می داری، دست تو را آشکارا نمی بینیم، اما باز در لحظه ایی که نا امید از اقدامت هستم، چشمه ایی نشان می دهی، مثل یک جرقه که در تاریکی، در چشمی منفجر شود، و می درخشد و دوباره سریع خاموش می شود، اما ساعت ها و روزها سایه این نور چشم و ذهن ما را به خود مشغول می کند، و به بودنت امیدوار می شویم، بودنت که نه، حضورت؛ اما حضورت هم نه، فعال بودنت؛ فعال بودنت هم نه، بی تفاوتی ات، اما انگار نمی توانم حتی این انگ بی تفاوتی را هم به تو بزنم، زیرا که تو را حاضر، ناظر و فعال می دانم، نمی دانم این کیفیت از حضورت را چه بنامم.

     گاه فکر می کنم انگار در این چند دهه عمر، که باید سرنوشت رقم زد، ما را رها کرده ایی تا در مسابقه ایی بیطرفانه، درجه بندی مان کنی؛ و مثل ناظری که به تماشای صحنه ی مسابقه نشسته، گاه به ما می خندی و گاه لابد غمگین می شوی، و در کمین روزی به خصوص نشسته ایی، که غمگین کنندگان و شاد کنندگانت را سیاست کنی، نمی دانم در آن روز، در این دنیا خواهیم بود، یا در نشئه ایی دیگر، باید شاهد آن روز خاص بود.

    نمی دانم ما را به خود رها کرده ایی، و یا در وضع ما فعّالی؛ می دانم که بر ما چیره ایی [1] ، ولی سکوت و صبرت به فکرم فرو می برد، گاه با خود می گویم این دل مهربان تو چگونه می تواند، شاهد اسارت خسارت بار و ظالمانه بندگانش با این حجم از ظلم و گناه جاری بر آنان باشد، در حالی که "قادر متعالی"، و می توانی به لحظه ایی "حَوِّل حال الی اَحسن الحال" باشی، اما چرا دریغ می کنی؟!!

     گاه می گویم در این مسابقه انسانیت که داور حق دخالت ندارد، و اگر دخالت کند دیگر نتایجش واقعی نخواهد بود؛ آنگاه باز با این سوال مواجه می شوم، پس فلسفه خواستن و دعا در برابر داوری که به عدالت خود را بی حق در دخل و تصرف کرده است، چیست؟!! چرا تو راه درخواست را بر ما گشودی، در حالی که حق دخالت در این مسابقه را برای خود نگذاشتی، و عزم تو بر مدار کارکردی طبیعی و بر طبق سنت و قانون قرار دادیست؟! آیا براستی همانی که تو را نه خواب می برد، و نه لحظه ایی غافل خواهی شد؟!  [2] اگر کار ما را به خود و قوانینت واگذاشته ایی، و قرار است طبیعت بر طبق سنن و قوانین خود پیش رود، این همه هوشیاری و نظارت لحظه به لحظه ات برای چیست؟!

    این است که گاهی فکر می کنم که تو را نمی شناسم، در حالی که خوب می شناسمت و با تمام نسوجم تو را می بینم و در لحظه لحظه های زندگی ام حست می کنم، ولی باز تو را درک نمی کنم، ایزدا! نوری بر قلب ما بتابان که ماندگارتر از جرقه ها و روشنایی بخش تر و مداوم تر از آن تو را ببینیم، و ابعادت را درک کنیم.

    ایزدا در این سکوت، هوشیاری ات بهر چیست

    [1] - فعال مایشا و مایُرید (لغت نامه دهخدا) فعال مایرید. [ ف َع ْ عا ل ِ ی ُ ] (ص مرکب ) از نعوت باریتعالی و مأخوذاز دو آیت قرآن است : خالدین فیها مادامت السموات و الأَرض اًِلاّ ماشاء ربک اًن َّ ربک فعال لمایرید. (قرآن 107/11). هو الغفور الودود، ذوالعرش المجید، فعال لمایرید. (قرآن 14/85-16). در فارسی به معنی چیره و غالب و مسلط به کار می رود : شاها روا مدار که مفعول من یراد      گردد به روزگار تو فعال مایرید.

    [2] - خدای یکتاست که جز او معبودی نیست ، زنده قائم به ذات و برپا دارنده توانا و دائم (جهان هستی) است ، هیچ گاه او را خواب سبک و سنگین فرا نمی گیرد، آنچه در آسمان ها و آنچه در این زمین است از آن اوست، کیست آنکه جز به اذن او در محضرش وساطت کند؟! آنچه را در جلو روی مردم و آنچه را در پشت سر آنهاست می داند و آنها به چیزی از علم او احاطه ندارند جز به آنچه او بخواهد. کرسی (سلطه و ربوبیت) او آسمان ها و زمین را فرا گرفته و نگهداری آنها بر او سنگینی و خستگی ندارد ، و او والا و بزرگ است (255 بقره). اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيمُ

  • ایزدا شکر که با تو می توان بیواسطه نرد عشق باخت

    بار پروردگارا، گرچه آسمان این روزها با ما شدید خسیسی می کند و انگار با نباریدن هایش، می خواهد ما را از تشنگی به فنا دهد، و در حالی که ما برای خود درخواست "یک متر و نیم برف" می کنیم، دعایمان را اجابت می کنی، اما در حق برادران مان در امریکا ؟! ، لیکن باز در همین گیر و دار روزهای شدت، چشمه هایی جاری می کنی، که تذکر دهی که اگرچه زندگی و بقای ما بر آب است [1] ، اما این تنها تویی که قابل اتکایی، و تکیه به غیر تو بیهوده تر از آن است، که بتوان فکرش را کرد، و باید بی خیال مدعیان که ما را در پیچ و خم روزگار ذِله کرده اند، فقط رو سوی ذات کبریایی ات داشت، و این منطقی هم به نظر می رسد، زیراکه وقتی تو از رگ گردن بر ما نزدیک تری [2] ، پس دخیل بستن به واسطه ها، بی معنی است، و بهتر اینکه از آنان درگذریم.

    ایزد یکتای من! وقتی تو مرا مستقیم مورد خطاب قرار می دهی [3] ، چقدر من باید بی ادب باشم که بی توجه به ندای خطاب مستقیم تو، که مرا با "یا ایهاالانسان" و "یا ایها الذین آمنوا" خطاب قرار دادی، در همان حال رو به فرد دیگری کرده و او را واسطه گرفته، و از زبان او با تو سخن گویم، بلکه سزاوار این است و همچنین ادب حکم می کند، که از جان و دل با صدای "لبیکَ یا الله" به صدای تو که از دهان آخرین پیام آورت بیرون آمد، و با من مستقیم سخن گفتی، تو را مورد توجه و خطاب قرار داده، پاسخ کسی که از رگ های گردنم به من نزدیک تر است، را خود گویم.

    پس اورمزدا! تو را ستایش می کنم که یگانه ایی و بی همتا، ما را خلق کرده ایی، و نوید داده ایی که بر ما کافی خواهی بود [4] ، شکر ترا که مرا لایق سخن و خطاب دانستی، شکر که بین خود و من واسطه هایی خسیس و سودجو قرار ندادی که قُرب و سخن با تو را با آنان معامله کنم، و اینک دیگر کسی نیست که تو را از او بخریم، تا بتوانیم با تو سخن گوییم. با تو می توان "نرد عشق باخت" [5] و تو حریف هر درخواستی هستی، زمان و مکان نداری و در دل هر ذره ایی موجودی، که هر ذره می تواند به فرمانت برای ما حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَال [6] باشد.  

    [1] - کنایه از بی اساس و فرو ریختنی بودن.

    [2] - و همانا ما انسان را آفريده‌ايم و هر چه را كه نفسش او را وسوسه مى‌كند مى‌دانيم و ما از رگ گردن به شما نزديك‌تريم (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ) سوره ق آیه 16

    [3] - خداوند اگرچه پیام خود را از طریق آخرین فرستاده اش برای ما فرستاد ولی وقتی نامه اش را خطاب به ما به انشا نشسته بود، تا از طریق پیامبرش ص برای ما ارسال دارد، با ما مستقیم سخن نشست، او در این نامه سخنان مهم خود را بدون واسطه (حتی رسولش ص) با عباراتی همچون "يا إيها الذين آمنوا" (ای کسانی که ایمان آورده اید) که در قرآن 89 بار تکرار شد، و "يا ايها الناس" (ای مردم) که در قرآن 20 بار تکرار شده است، و حتی "يا ايها الكافرون" ، "يا إيها الذين كفروا" (ای کسانی که به من کافر شدید)، يا إيها الرسل (ای پیامبران)، يا إيها الرسول (ای پیامبر خدا)، "يا عبادى" (ای عبادت کنندگان)، یا بنی اسراییل (ای فرزندان یعقوب) و... بیان فرمودند.

    [4] - خداوندگارم در آیه 65 سوره اسرا می فرماید: "در حقيقت تو را بر بندگان من تسلطى نيست و حمايتگرى [چون] پروردگارت بس است" (إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى‌ بِرَبِّكَ وَكِيلًا)

    [5] - عشق بازی کردن، بدان پرداختن . به آن مشغول شدن . لاف از آن زدن . از آن دم زدن.

    [6] - تغییر ده حال ما را به بهترین حال

  • ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

     خدایا! چطور با تو حرف نزنم، که گوشی بهتر از گوش های هوشیار و بیخواب و غفلت تو سراغ ندارم، تواناتر از تو نمی یابم، مهربان تر از تو نیست، با آنکه می دانم که ما و همه ی دیگر موجودات را آفریدی و به سنن و قانون طبیعت خود سپرده ایی تا طبق آن قوانین کار دنیای ما پیش رود، و خود به کناری نشسته و نظاره گر بر کارکرد این جهان و بازیگران آن هستی، اما دلم نمی آید باب گفتگو با تو را ببندم، و خود را به کشف رموز طبیعت و قوانین تو بسپارم، که اگرچه این کار بسیار فاخر و شغل دانشمندان بزرگی است که کشفیات آنان انسان را در پهنه این جهان راحت تر، سلامت تر و... کرده و می کند، و این برای گوشه عزلت گزیده هایی چون من راحت تر است، که به جای تلاش، به گوشه ایی خزیده و با تو سخن گویند.

    البته تو مرا به سخن با خود فرا می خوانی، و خود را از رگ گردن به ما نزدیکتر می دانی [1] ، اما ادب حکم می کند که در این دریای عشق، سخن به قاعده با تو گفت، ولی گویا سخنِ به گزاف را نیز می پذیری، و سخن گویان این چنینی را هم از خانه خود نمی رانی، و انگار لازم نیست، حتمن حرف به روال و قاعده زد، که سخن به روال و قاعده را اندیشه به کار گرفتن و غور در قواعد دنیا لازم است، و "یک و دو کردن" با دنیاست که به کشف گوشه ها و قوانین قراردادی اش منجر می شود، و این کاریست مشکل، که بسیاری از متفکرین بشر کرده اند و در عالم اشراق به زوایایی از سنن تو اطلاع یافته، که تا پیش از این بر دیگران پوشیده بود، و بدین شیوه به تو نزدیک تر شدند، حال که پرهای اندیشه ام چنان کوتاه است و جسم و جانم توان پروازهای این چنین بلند نظرانه را ندارد، و یا حس و حالش نیست که وقت گذاشته و در آرا و اندیشه آنان غرق شد، و بر بال اندیشه شان پروازی بلند داشت،

    ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

    پس بیا به همان گفتگوهای موسا و شبانی عامیانه مان اکتفا کنیم و رشته های ارتباط نیمبند کلامی مان را حفظ نماییم، که سخت محتاج چون تویی ام، از این جهت که قابل اتکاترین موجود جهانی، این روزها سخت در حال ذوب شدنم، و برف های تفکر و اندیشه ام در میان آفتاب داغ شک و سوال در حال آب شدن است، برج های یخی ذهنم که سال ها بر آن بنیاد خود را نهاده بودم، در حال ذوب شدنند و در این آب شدن و یخ زدن های مکرر، اندیشه و شاکله ذهنی ام به یک یخ بی قواره و بدفُرم تبدیل شده که نه ارزش حفظ کردن دارد و نه اصلن زیبا و دوست داشتنی است، و در عین حال ترک همین قله بدفُرم و بیقواره هم پوچی را برایم به ارمغان خواهد آورد.

     مدت هاست که نتوانسته ام قالبی زیبا بدان دهم تا چشم نواز و شایسته حفظ شود، دارم برباد می روم، ستون های قلعه ام فرو ریخته و باد و توفان ها دایم از آن میکند و با خود میبرد، و من تسلیم این شرایط ویرانی شده ام و انگار خود نیز به حبس خود در این دژ ساخته شده از خاشاک، سنگ و خاک راضی نبوده، و با رضایتی ضمنی به نظاره ویرانی ام نشسته ام، در حالیکه می دانم با ویرانی همین باقی مانده ها، بی پناه تر خواهم شد، زیرا هنوز خانه ایی محکم برای اقامتی جدید در آن نیافته و در این وانفسای بیکسی، این تویی که محکم ترین دژ هستیم هستی، و می توانم بدان پناه برم، و تو را به سان فانوس دریایی برای هدایت کشتی خود در این تلاطم مواج موج های سخت و بلند در نظر گرفته و پیش روم تا یا غرق شده و یا در ساحل امن تو پهلو گیرم.

    در حالی در این توفان سخت گرفتار آمدم که حتی به کشف تو نیز مفتخر نیستم، و سعی می کنم تو را در بین هزاران سنگ، چوب، خاک، خاشاک و یا قُبه های بلند و طلاکوب، و یا در پس هزاران نام پر آوازه تر از نام خودت، بیرون کشیده و به عنوان پایه ایی محکم در نظر گرفته و بدان تکیه کنم، می دانم که بی تکیه به چون تویی به پر کاهی تبدیل خواهم شد، که در هوا معلق مانده و با هر نسیمی به هر سو برده، و این بی اساسی و بی پایگی باعث نابودیم خواهد شد. پس بگذار بی توجه به این که ما را در بین چرخ دنده های قوانین طبیعت خشن خود رها کرده ایی، و بیخیال چرایی و هزاران اما و اگرهای بی پایان، و باید و نبایدهای فراوان، به سخنان موسا و شبانی خود با تو ادامه دهم، تا دلم کمی آرام بگیرد.

     

    [1] - سوره ق آیه 13 – و ما از رگ گردنتان به شما نزدیک تریم "وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید" 

  • ایزدا! تو را همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم

    ایزدا! گویند تو از انسان های مغرور و مُتکبر بیزاری، نمی دانم با آن همه قدرت، و این همه بیزاری به چه سان می توانی ظالمین مغرور، غرق در نَخوت و دُرشتگویی و... را تحمل کنی، ما انسان ها با همه ی محدودیت های خود ناچار به دیدن و تحمل اشکالی انسان نما با درونی گرگ صفت هستیم، و مجبور به دیدن شانیم، در حالی که از آنان بیزاریم، اما تو که مانند ما انسان ها، مجبور نیستی، پس تو چرا چنین چهره های خشن، عبوس و درشتگویی را تحمل می کنی، تو چرا باید در آن بلندای جایگاه خدایی ات بنشینی و تماشگر خباثت چنین بندگانی باشی و آنان را در عذاب و نفرت خود گرفتار نکنی.

    البته شاید ما اشتباه می کنیم که تو را انسان در نظر گرفته و از تو انتظار رفتاری انسانی داریم، زیرا که تو با ما متفاوتی و روش و خصلت خود را داری، پس پروردگارا حداقل معرفت خود را بر ما عرضه فرما، تا تو را بشناسیم و بیش از آنکه از تو انتظار است، از تو نخواهیم و انتظار نداشته باشیم. تا آن موقع، تورا همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم.

  • ایزدا! تو را همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم

    ایزدا! گویند تو از انسان های مغرور و مُتکبر بیزاری، نمی دانم با آن همه قدرت، و این همه بیزاری به چه سان می توانی ظالمین مغرور، غرق در نَخوت و دُرشتگویی و... را تحمل کنی، ما انسان ها با همه ی محدودیت های خود ناچار به دیدن و تحمل اشکالی انسان نما با درونی گرگ صفت هستیم، و مجبور به دیدن شانیم، در حالی که از آنان بیزاریم، اما تو که مانند ما انسان ها، مجبور نیستی، پس تو چرا چنین چهره های خشن، عبوس و درشتگویی را تحمل می کنی، تو چرا باید در آن بلندای جایگاه خدایی ات بنشینی و تماشگر خباثت چنین بندگانی باشی و آنان را در عذاب و نفرت خود گرفتار نکنی.

    البته شاید ما اشتباه می کنیم که تو را انسان در نظر گرفته و از تو انتظار رفتاری انسانی داریم، زیرا که تو با ما متفاوتی و روش و خصلت خود را داری، پس پروردگارا حداقل معرفت خود را بر ما عرضه فرما، تا تو را بشناسیم و بیش از آنکه از تو انتظار است، از تو نخواهیم و انتظار نداشته باشیم. تا آن موقع، تورا همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم.

  • ایزدا! نا امید نخواهم شد

    خدایا مدت هاست که تور می اندازم و صیدی در کار نیست،

    تا به کی این تور از اقیانوس مهر و رحمت تو خالی بالا خواهد آمد

    ایزدا! اما هرگز نا امید نخواهم شد و بار، بار تور اندازی خواهم کرد

    کی می داند؟! شاید گوهری نایاب را تو در تور ما هم انداختی

     مگر آنان که صاحب گوهرانی نایاب شدند با ما چه تفاوتی داشتند؟

     

  • ایزدا! ندایی قدرتمند ما را به امید فرا می خواند

     پروردگارا!    ایزدا!    مهربانا!    مهیمنا!  

    آیا در این تندباد بنیانکن حوادث تلخ تنهایمان خواهی گذاشت

    آیا در این خشکسالی های خشن و روزهای سخت خساست ابرها، از تشنگی خواهیم مرد

    آیا در این طوفان فتنه های بزرگ نابود خواهیم شد

    آیا در زیر این توده ابرهای آلودگی خفه خواهیم شد

    آیا در این فضای تار و دودآلود محو خواهیم شد

    آیا در لهیب آتش برخواسته از دل های کینه جو و متکبر رقبا و رفقا سوزانده خواهیم شد

    آیا در این رستاخیز، زیر پای مردگان برپا خواسته از گورها له خواهیم شد

    آیا در این آوردگاه رگزنان بی رحم و عمله ظلم، ما نیز رگ زده خواهیم شد

    آیا در این هنگامه مردان ریا و تزویر، بی آبرو خواهیم شد

    آیا در این مجادله بزرگ، به نهیب قهرآمیز تکبر متکبرین لجوج مبتلا خواهیم شد

    آیا در این گرداب خون جنگ طلبان، فرو برده خواهیم شد

    آیا در این معرکه شیاطین بزرگ و کوچک، در بین خیمه و خرگاه شان گم خواهیم شد

    و...

    نمی دانم،

    اما به عقل جور در نمی آید، و ندایی قدرتمند به امید فرا می خواند، و همین امید مرا به تلاش و عدم تسلیم رهنمون خواهد کرد، که ما را برای چنین از چاله به چاه شدن نیافریده ایی، زیرا که تو خود گفته ایی"پس (بدان که به لطف خدا) با هر سختي البته آساني هست. (5) و با هر سختي البته آساني هست. (6)" [1]

    اما در عین حال باز این تویی که می دانی، چه بر ما خواهد گذشت، و اینکه آیا دستی از غیب از آستین تو بر نجات ما بر خواهد آمد یا خیر، و یا همچنان در زیر سم اسبان نعل تازه زده شده نمرودها، فرعون ها، کسری ها، قیصرها و... دوباره و چندباره له خواهیم بود و شد؛ آنچه مسلم است اینکه دیگر موسای مجهز به وحی و اژدها در دست، درکار نخواهد بود، و شق القمری رخ نخواهد داد، و عیسایی که زنده کننده مردگان بود، نیز در کار نبوده و او هم عروج کرده است و محمد نیز ما را در این وادی دهشتناک و خشک و خشکمغزی تنها گذاشت و رفته است.

    ایزدا! اینک این تو هستی و من و این هنگامه پایان ناپذیر گردباد زر، زور و تزویر، و حجت هایی که از دیده ها ناپیدایند، چنان ناپیدا که آن پیر فرزانه و حکیم فرموده اند "دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر؛ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست". [2]

     

    [1] - سوره انشراح آیات 5 و 6 - فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (6)

    [2] - مولوی در دیوان شمس می فرماید :  

    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

    ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر          کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز            باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو             آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

    وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست   وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

    در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست       آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

    این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا         من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

    یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                     دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست 

    والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود        آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت         شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

    جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او             آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

    زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول          آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

    گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                  مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

    دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر       کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

    گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما            گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد            کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

    پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست      آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

    خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز              از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

    گوشم شنید قصه ایمان و مست شد         کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

    یک دست جام باده و یک دست جعد یار       رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

    می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار               دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

    من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست     وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

    باقی این غزل را ای مطرب ظریف                 زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

    بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق            من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

  • این انتظاری مقدس است و هرگز بی حاصلش نمی دانم

    خدایا هر اندازه که از بندگانت ناامیدم، به درگاهت امیدوارم و خواهم بود؛ گرچه در تاریخ چشم به آسمان بودن، چشمان زیادی را رو به آسمان سفید شده دیدم که نور خود را در انتظار دریافت نظر و عنایتت از دست دادند و پیر و فرتوت شدند، ولی این را می دانم که در پس انتظارهای طولانی از این دست، وصل محقق خواهد شد. پس هرچند این انتظار طولانی می شود و رنج بیشمار ما را در پی دارد، ولی امید به گشایش و فرجی از درگاهت را کاملا منطقی می دانم، پس این انتظار را به لطف تو هرگز از دست نخواهم داد که این انتظاری مقدس است و هرگز بی حاصلش نمی دانم.

    + نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت۱۳۹۴ ساعت 12:36 شماره پست: 592

  • این روزها تو و محبت و مهربانی های تو را از قبل بهتر حس می کنم

    خدایا این روزها محبت و مهربانی و توجه تو را از قبل بهتر حس می کنم آنقدر لطف تو نزدیک است که انگار زیر سلول های لامسه انگشت خود آن را دارم. دیگر برایم آنقدر دور نیست که تنها در ذهن خود تصورش را کنم. محبت پشت محبت. توجه در پی توجه. مرا این روزها به رگبار محبت بسته ای روز و شب. ساعت به ساعت می بینم و حس می کنم که تحت توجه قرار دارم انگار کاملا فهمیده ای که به تو نیاز دارم. انگار از عمق فاجعه ای که گذشت خبر داری. ولی ای خدای من از تو به جز لطف و خیر سراغ ندارم. خدایا شکایتی نیز از تو ندارم. داری زیادی شرمنده ام می کنی. خدایا ممنون از همه نعمت هایت دست و توجه تو را در لحظه لحظه هایم در تمامی وقایع این روزها با تمام وجود خود حس می کنم. انتظار این همه بنده نوازی را نداشتم زیرا می ترسم نتوانم جبران کنم. می ترسم نتوانم شکر گزارش باشم. خدایا شاهدی که شکرگزارتم. به تمام داده ها و نداده هایت که همه از سر مصلحت است. خدایا یقین دارم که نه به بندگانت بخل داری و نه خساست و نه حسادت. خداوندا از هر رجس و پلیدی منزهی. ایمان دارم و یقین. خدایا با همه وجود دوستت دارم. یکانه فریاد رسی در وقت نیاز. یگانه تکیه گاهی در هنگامه ها. یگانه دهنده ای در وقت کمبودها. خدایا یگانه ی منی. بی تو هیچم و بی پناه. خدایا تنهاییم را در هنگامه ی سخت پر کردی. خدایا موهای کاکل مرا و اهل بیت خانه ام را در دستان مهربانت بگیر و بکش به سمتی که خود خیر و صلاح ما می دانی. خدایا عاجزم از تشخیص خیر و شر خود پس خود بر من و کسانی که چشم امید به من دارند کفایت باش همان گونه که تا بحال کفایت کردی. خدایا بندگانت آن می کنند که می خواهند ولی تو تقدیر می کنی که آنچه مقدر کرده ای.

    خدایا نمی دانم در مواجهه با اقدامات ناشایست بندگانی که آفریدی چه احساسی به تو دست می دهد.

     خدایا ضربه ابن ملجم مرادی برای دریافت کننده آن (ع) سعادت و رستگاری بود و برای زننده آن آتش و شقاوت ابدی این رسم توست که یک ضربه برای یکی (ع) بهشت و قرب به همراه آورد و برای بنده ای دیگر نفرین و خشم ابدی و آتش دوزخ. پس خدایا این را برای ما هم سعادت دنیا و آخرت قرار ده و برای زنندگان این ضربات هم هر چه خود به عدلت آنها را لایق و متناسب دانستی ما راضی خواهیم بود به رضای تو . یا ارحم الراحمین و یا احکم الحاکمین.

    + نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر۱۳۹۱ ساعت 23:23 شماره پست: 177

  • بابا تو دیگه کی هستی؟!!

    خدایا اگر بخواهی شامل نعمتی کنی، در میانه طوفان، گردباد، سیلی بنیان کن، زلزله ایی شدید، انقلابی عظیم و... باشد تفاوتی نمی کند و می دهی در چشم های ناباوران فرو می کنی و آنان را سر و دست رو به آسمان می کنی، اما اگر بخواهی از نعمتی محروم کنی در صلح کامل و شرایط عادی و در وجود همه شرایط و... محروم خواهی کرد و در چشم همه ناظران در کُوس محرومیتش خواهی دمید، تا همه ببینند که اگر نخواهی امری صورت نمی گیرد. 

     

    + نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن۱۳۹۴ ساعت 2:39 شماره پست: 877  

  • بباران ای خدای من

    بباران باز برما رحمتت را
    رحمت بی منتهی و منتت را
    ای خدای آسمان ها و زمین
    ای خدای رحمتََ للعالمین (ص)
    ما تو را بر یوسف زهرای تو (عج)
    ما تو را بر خون آن یحیی تو (ع)
    می دهیم ارجاع از بهر وفا
    تا کنی آباد این دنیایی ما
    تا که از قهر و خروشت وا رهیم
    تا که ما را وا رهی از خستگی
    ماندگی درماندگی و سفلگی
    ای خدای یکه و قهار من
    ای که ارجاعی هر سودای من
    کن نظر این لحظه بر احوال ما
    ظلم و بیداد و ستم شد حال ما
    شد فراوان نسل نا اهلان به روز
    ای خدایا چاره ای باید شنود
    تا خلاصی جمله را شامل شود
    بل ظهوری شایدت کاندر شود
    نی شود باید که تغییری شود
    ای خدایا باز بارانی ز رحمت بایدت
    تا کند پاک و تمیز این لجنه را
    آسمان ابری است کوه ها هم سیاه
    جنگل و دریا همه غرق گناه
    لیکن مردانی باید اندر روزگار
    تا کنند رد شر از این مردمان
    مردمانی پاک طینت داده ای
    لیک کم تعداد و خاموشند چند
    من ندانم رسم باران دادنت
    کی شود آغاز بر ما باز باز
    بازم امید تویی ای لایزال
    بس یقینی روزی باشد به بر
    این یقینی باشد اما کی به بار  

    + نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی۱۳۹۱ ساعت 10:1 شماره پست: 236

  • بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهم بود

    خدایا این هم از خواست تو می دانم که از چاله ایی به چاله ایی دیگر، از مشکلی به مشکل دیگر منتقل شویم، اما اگر تو به این امر راضی هستی ما هم راضی خواهیم بود و البته چاره ایی هم جز رضایت نداریم و از تصمیم و خواست تو راه فراری نیست، پس بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهیم بود.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین۱۳۹۵ ساعت 0:16 شماره پست: 934  توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهم بود

    خدایا این هم از خواست تو می دانم که از چاله ایی به چاله ایی دیگر، از مشکلی به مشکل دیگر منتقل شویم، اما اگر تو به این امر راضی هستی ما هم راضی خواهیم بود و البته چاره ایی هم جز رضایت نداریم و از تصمیم و خواست تو راه فراری نیست، پس بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهیم بود.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین۱۳۹۵ ساعت 0:16 شماره پست: 934  

  • بشوی چهره ما را به باران رحمتت

    نزول باران رحمت الهی تداعی کننده نیاز ماست به آسمان. در خشک روزمان نگاه به آسمان و نزول باران رحمت الهی است که دل را آرام می کند. در دل خود و سیاهی آن نیز که نگاه می کنم باز انگار کار از دستم خارج است و برای پاکیش باز نگاهم به آسمان است. این روزها آلودگی هوا نیز تداعی کننده روزگار آلوده ماست که باز مدد آسمانی باید تا از آن خلاصی یابیم.
    پس خداوندا ببار بر دل ها و روزگار خشک و آلوده ما. بشوی چهره درهم کشیده و خشک و آلوده ما. ترنم بارانت به هیجان می آورد و مست می کند و نوید تازگی می دهد. بشوی رخ ز گرد روزگاران که سیاهش نموده و به حق بارانی خدایی بر خود می طلبد. 

    + نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند۱۳۹۱ ساعت 9:52 شماره پست: 250

  • بعد از باران

    خدایا باران رحمت دیشب نشان داد که در کشاکش سخت روزهای تابستان داغ هم به ناگهان بهار ممکن است؛ این بارش، امید را در دل ها زنده کرد که این امکان پذیر است که فضای غیرقابل تحمل هم به لحظه یی، به بهشت تبدیل گردد و اگر اراده کنی با بارشی چند دقیقه یی می توانی سایه یی خشونت بار تابش سوزان خورشید غیرقابل تحمل تیرماه را هم با ابری از سر بندگانت کم، و تازگی و طراوت را با بارانی شگفت انگیز به زندگی آنان برگردانی. خدایا به امید زنده ایم، پس به تکرار بنوار ما را. 

     +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 8:39PM | جمعه سیزدهم تیر 1393

  • بند و بندیان و بندکنندگان

    خدایا بندها آنقدر بسیارند، که از شمارش خارجند

    بند شدگان هم بسیارند، و از احرار کمتر می یابی
    عده ایی قلیل، بندگانت را به بندِ خود می خواهند و می کشند
    اما عمله های ظلم بسیارترند که از بندکنندگان هم پست ترند و بندگانت را به بندِ این و آن می کشند
    عده ای هم سعی در به بند تو کشیدنِ بندگانت را دارند
    اما ترجیح می دهم خود به بند تو در آیم، تا این که به مرا به بندت کشند
    بند خود پدیده ایی زیباست، اگر تو را به بند نکشند و خود به بند درآیی
    این بند و در بندبودن خود زیباتر از آزادی؟! و اصلا خودِ آزادی است

     

    + + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم دی 1393ساعت 10:30AM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • به "لااکراه فی دین" این چنین بی اعتقاد?!!

     گذشته از استکبار که قرن هاست کارشان مرگ آفرینی است، این روزها دردناک ترین و تاسف بار ترین مرگ ها را کسانی برای مسلمانان و نهایتا بشریت به ارمغان می آورند، که خود را حق مطلق دیده و دیگران را به جرم چون آنان فکر نکردن به هلاکت می می افکنند. کسانی که تحمل هیچ عقیده یی غیر از عقاید خود را نداشته و انسان ها را به جرم اعتقاد به غیر از آنچه خود بدان معتقدند، بی جان می کنند. این از بی انصافی ترین هاست که کسی را به جرم این که مثل ما فکر نمی کنی، بی جان کنیم و به طور کامل خود را به تنوع افکار و عقاید بشری و نهایتا به "لااکراه فی دین" بی ایمان و بی اعتقاد نشان داده و این آیه شریفه ی قرآن را این چنین بی اثر، غیر لازم و ناجاری بدانیم.

    جهان اسلام که امروز سخت مبتلا به تفکر رادیکالیسم اسلامیِ داعش مسلک هاست و کاملا در معرض این ظلمِ عظیم و خطر رسوا کننده قرار گرفته ایم و جهان تشنه ی حق و وحی به نظاره کسانی نشسته که به نمایندگی از پیامبر رحمت (ص)، اسلام شریف، قرآن کریم و نهایتا به نمایندگی از خداوند مهربان، اسلام، وحی را به مسخره گرفته و جنایت می آفرینند و به رسوا کردن حق و رحمت مشغولند، و کسانی که سخت خود را محق دیده و می دانند، بی شرمانه از مسلمانان جان می ستانند.
    در حالی که اگر آینه یی در مقابل خود گرفته و فرصت نگاهی به خود کنند، می بینند که چقدر باطلند و در مسیر اشتباه از معیار های انسانی، اسلامی و اخلاقی افتاده اند. اما باز خود را حق مطلق دیده و خود را محور و منتهی حق دانسته و دیگران را به اجبار در تفکر با خود همراه و همسو می خواهند. چنین ناپاک تفکری خود را رهبر جهان اسلام، اسلام و مسلمانان دانسته و در نهایت می خواهد راهبری جهان را به خود اختصاص دهد؛ ولی باید به رهبرِ چنین مدعیانِ راهبری مسلمانان، مسلمانی و انسانیت گفت:
    تو مدعی ما مسلمانانی و با ما (مسلمانان) این می کنی؟! تو هادی مایی و به این ره می بری؟! تو خود را بصیر می بینی و این قدر نابینایی؟! بصیر اگر تویی، پس نابینا کیست؟! تو اگر هدایتی، پس هدایت چیست؟! ای کاش بی همچو تو هادیی، به خود واگذاشته می شدیم و رها در بیابان ها. ای کاش هدایت نمی شدیم. ای کاش از هدایت نمی شنیدیم و بر هدایت و هادی کور و از چنین نعمتی!! بی خبر. ای کاش از خیر بی خبر بودیم و خیر را همچو تو مدعی نبود؟! تو که از رنج و دردِ ما دغدغه یی به دل نداری؛ تو از آنِ ما همه نیستی و فقط به خود و جمعِ خود متعلقی، تنها به خود می اندیشی و خیلی فرا روَی، به قبیله ات.
    دغدغه ما را نداری و ما را نمی بینی و نمی خواهی که ببینی. دم از ما می زنی و از ما بی خبر؛ از خانِ تو تنها عده یی برخوردار از همه نوع، و باقی فراموش شده و نابرخوردار و متضرّر. آنچنان از ما بی خبر و بر وضع ما بی حس، که به گفته شهریار سخن ایران (ره):
    گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان،
          با همین نخوت که دارد آسمانی می کند.
    قرار بر سَر بودن تو بر ما بود، ولی از سَر بودن تنها سروری کردنش را خوب می دانی و طوری در نقش سروری خود جا گرفتی که انگار در این نقش آفریده شده ای؛ و هیچ از بودن هایت یادت نیست و به بودت دلخوش و راضی، و یا به روی خود نمی آوری.
    انگار این تقدیر ما مسلمانان است که از چاله به چاه و از چاه به چاله نقل مکان کنیم. انگار ما مسلمانان را برای چاله و چاه آفریده اند و وقتی تقدیر این عالم را می نوشتند، تقدیر ما را در کشاکش بین چاله و چاه نگاشتند. تقدیر ما را دست به دست شدن نوشتند؛ که از کُوری به کُور دیگر و یا از کَری به کَر دیگر، از خشمی به خشم دیگر، از ناپاکی به ناپاکی دیگر، از کَری به کُوری و از کُوری به کَری و... دست به دست شویم.
    سرابِ پاکی و طهارت می بینیم و می دویم، دوان دوان، سر از پا نشناخته تا خود را بدان برسانیم و در این بین نیز هر کلاه بدستی، کلاهی نو در دست، از فرصت استفاده کرده و بر سرمان می گذارد. نمی دانم به دنبال چه هستیم که دست نایافتنی شده است، هی سراب می بینیم و می دویم و به آن نمی رسیم. در این بین هم ره نمایانی می یابیم که از درد ما می گویند و انگار از مایند؛ ولی خوب که در آنان غرق می شوی، باز می بینی که آنها نیز خود در خود غرقند و می خواهند محور شده، سفره یی برای خود بیارایند.
    در این راه، این گوشه و آن گوشه له شدیم، این طرف و آن طرف دریده شدیم، این سو و آن سو غارت شدیم، این نقطه و آن نقطه بی حق شدیم، به این قبله و آن قبله خوانده شدیم و هاج و واج، به هر سو کشیده شدیم و.. و این قِصه پر غُصه ما مسلمانان را پایانی نیست.
    ای امیر گمراهی! در حالی که در تو نوری نیست خود را قبله نور می بینی و همه به خود می خوانی. در روزنه ی نوری که به نشان می دهی، هزار دیو تاریکی خفته، و هزار درد و فغان به ارمغان می آورد، هزاران را، بی امیدِ چشیدن مهری به سینه خاک می برد و هزار بند می آورد ما را.
    به امید روزی که رحمتِ محمدی (ص) در عمل و گفتار غالب شود، و ظلمِ داعش مسلکان تحمیل گر پایان یابد و فضای اسلام و دنیای اسلام تکثر انسان ها و تفکرشان را کاملا به رسمیت شناخته و به جدال اَحسنِ مورد تاکیدِ قرآنی مسلح و در سایه مناظره ها و سخن گفتن های علمی، فراگیر و آشکار، حق و باطل مشخص و از سوی خیلِ مردم پذیرفته شود. فضایی ایجاد گردد که همه ی انسان ها از هر تیره و تبار و تفکری در آن شامل و سهیم باشند و بدون وحی و عصمت، کسی خود را حق مطلق ندانسته و دهان غیر خود را سرب داغ نریزد.

     

    +   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 6:29PM | جمعه یازدهم مهر 1393

  • به نسیمی روزگار سیاه و تیره امان را به روشنی و پاکی تبدیل می کنی

    پاکی این صبح دل انگیز بعد از دوره ایی از ناپاکی ها دلچست و گواراست و آسمان ناصاف دیروز و پاکی دل انگیز امروز ناگهان و اتوماتیک وار انسان را به تو رجوع می دهد که ای مظهر پاکی شکر تو را باید گفت که به نسیمی و یا آب پاشی مختصری روزگار سیاه و تیره ما را می توانی به روشنی و پاکی تبدیل کنی. چند روز آلودگی و ناتوانی ما از کنترل آن و به یکباره تغییری مختصر، و این همه پاکی و شفافیتِ آسمان بعد از بارش، سجده شکر می طلبد و به خاک افتادن را واجب می کند.

    خدایا چگونه شکر این همه نعمت را گذارم؟!! حال آنکه تنها از آنانی که مطلع می شوم به وجدم می آورد، در حالی آنکه هزاران از این نوع را بر ما نازل می کنی و حتی از آن مطلع هم نمی شویم. خدایا به آنچه از نعمتت مطلع و یا ناآگاهیم شکر، پس به حق اولیا درگاهت، نعمت خود را بر ما فزونی ده و ما رابه نعمت هایی که دادی مطلع فرما تا حداقل شکری گذاریم و از داشتنش مطلع باشیم.

     

    + نوشته شده در پنجشنبه دهم دی۱۳۹۴ساعت 7:17 شماره پست: 861

  • تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین

    خداوندگارا! خداوندگاریت را در زمین به کسانی واگذار کردی که از ظلم شان فریاد هزاران از خلقت به آسمان رفیع بلند است و بندگانت از ظلم شان دادخواهی جز ناله و فریاد نمی یابند، و تو همچنان نظاره گر خزعبلات آنانی که به نام و مرام تو چنین می کنند، و تو انگار نمی خواهی که دستی بر رسوایی اشان از آستین بر فرازی. خدایا تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین.

     

    + نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 17:1توسط سید مصطفی مصطفوی  | 2 نظر شماره پست: 948  

  • تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین

    خداوندگارا! خداوندگاریت را در زمین به کسانی واگذار کردی که از ظلم شان فریاد هزاران از خلقت به آسمان رفیع بلند است و بندگانت از ظلم شان دادخواهی جز ناله و فریاد نمی یابند، و تو همچنان نظاره گر خزعبلات آنانی که به نام و مرام تو چنین می کنند، و تو انگار نمی خواهی که دستی بر رسوایی اشان از آستین بر فرازی. خدایا تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین.

     

    + نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 17:1 شماره پست: 948  

  • تفاوت بین من و تو

    خدایا چقدر با جانشینان و همپیمانانت بر زمین متفاوتی، تو برعهد خود آنچنان استواری که بزرگترین پیمان شکنی ها را از ما می توانی تحمل کرده و می توانی به امید بازگشت ما به پیمان تا پایان عهد، براستمرار صبر خود بمانی و هرگز بر شرایط زمانه نشوری و بر پیمانت سخت استوار بمانی؛ حال آنکه ما حتی به کوچکترین سوظنِ شکستن پیمان، پیمانه، می و میخار را یکجا بر زمین می کوبیم و می شکنیم. این است تفاوت بین من وتو؛ در حالی که ما هم باید از تو باشیم و لابد مَثَلِ تو؛ با این توصیف چگونه می توان خود را همچون تو بدانیم که فی الواقع نیستیم؟! چگونه برای خود وسعت عملی در امتداد تو قایل شویم؟! که تفاوت بین من و تو از زمین تا فلک الافلاک است. چگونه می توانم به نامت عهدی بندم و یا عهدی شکنم. صبر تو بر پیمان تا حدی است که شاعر به تعجب می فرماید، «عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم» آری من اگر جای او بودم هرگز همچون او عهد شکنی ها را تحمل نمی کرد و همان بهتر که جای او نیستیم و امیدوارم کسی با مشخصات من در جای او نباشد که او را تنها خود سزاوار خود است و بس.

     

    +   بدست mostafa111 در ژوئن 19, 2015 | 

    + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:17 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری

    ای یزدان پاک، یکتا و بی همتای من!

     به هر قوم و قبیله ایی که می نگرم، گرچه تو را به نام و نشان های مختلف یافته، شناخته، یاد می کنند و هر یک با تو به زبان، روش و در مکان خاصِ خود سخن می گویند، که تو گویی هر کدام خدای خود را دارند، ولی همه در این مشترکند که هرگاه انگشت نشانه و یا چشمان شان قصد تو را می کند، در آن بالا بالاها، و در آسمان ها به جستجوی تو می پردازند، گویا همه می خواهند اذعان دارند که تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری، و کسی تو را در آن بالا ننشانده، پس کسی هم نخواهد توانست که تو را از آن بالا دست ها پایین کشد، و بیشترین کاری که نمایندگان دروغین تو، و یا شیاطین می توانند، دست ها و چشم بندگان تو را به سمتی دیگر منحرف کرده و برای مدتی معطلِ باطلی کنند، ولی این آنچنان نخواهد پایید، و دایمی نمی باشد، و این حواس پرتی ها دیری نخواهد پایید، و باز همه به سوی تو باز خواهند گشت، و تو چقدر خوشبختی که در جایگاه کبریایی خود، بر خود تکیه داری و مستقل از همه، جایگاه خود را داری، جای کسی را به ناحق اشغال نکرده ایی.

    و صائب تبریزی (ره) چه زیبا فرموده اند که :

    من از روئیدن خار بر سر دیوار دانستم،

    که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها؛

    من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم،

    که کس، ناکس نمی گردد از این افتان و خیزان ها؛

    نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست،

    روی دریا خس نشیند، قعر دریا گوهر است.

    دود گر بالا رود کسر شان شعله نیست

    جای چشم ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است.

    تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری

  • تو حتما مقتضای کار ما را بهتر می دانی

     خدایا در ما جوهره ایی قرار دادی که رنگ و بوی تو دارد،

    این جوهره را بر پایه و در ظرفی از مادیت و حیوانیت قرار دادی؛

    اما این دو جنبه وجود ما هزار هزار نیاز دارند تا خود را به اوج برسانند،

    نیازهایی که انسان های پاک تو را گاه به ناپاکی می کشاند و نیازهایی که آنان را به اوج می برد.

     نیازهایی که همچون کهربایی یکی شان ما را به سوی زمین می کشد و هبوط مان می دهد و دیگری راه آسمان را برای رفع، معرفی می نماید

    و در کشاکش بین این دو است که درجات حیوانی و یا انسانی هر فرد شکل می گیرد.

    خدایا کاش خودت کار ما را ساده تر می کردی و کمتر نیازمندمان می آفریدی، تا چنین در کشاکش بین این دو قطب متضاد نمی ماندیم و به هر سو کشیده نمی شدیم.

    کاش راه ساده تری بود که به این همه بکش بکش مبتلایمان نمی کردی.

    اما خدایا این ها تنها درخواست هایی است که از سر تن آسایی می کنم و تو حتما مقتضای کار ما را بهتر می دانی که چنین مان قرار دادی. 

     

     + نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند۱۳۹۴ساعت 14:51 شماره پست: 893

  • تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست

    خداوندا نمی دانم چرا هرگاه خواستم تو را بخوانم بی آنکه بدانم چرا، رو به آسمان شدم و تو را آسمانی دیدم و در آسمان ها به جستجویت پرداختم، و در مقابل خود و دیگر موجودات را زمینی انگاشتم؛ دوستی در بالای کوه توچال می گفت سید! اینجا نزدیکترین مکان به خداست هر کاری داری بخواه، در حالی که در آسمان ها هم هیچ چیز جز همین امثال زمین ما زمینیان وجود ندارد و لااقل تا چشم کار می کند منظومه هایی است از کرات و ستارگان که نظیر همین منظومه شمسی ماست و زمینی اند، پس خدایا تو را در کجا باید جست، شاید بهترین پاسخی که شنیده ام تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 21:38 شماره پست: 946توسط سید مصطفی مصطفوی  | 3 نظر

  • تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست

    خداوندا نمی دانم چرا هرگاه خواستم تو را بخوانم بی آنکه بدانم چرا، رو به آسمان شدم و تو را آسمانی دیدم و در آسمان ها به جستجویت پرداختم، و در مقابل خود و دیگر موجودات را زمینی انگاشتم؛ دوستی در بالای کوه توچال می گفت سید! اینجا نزدیکترین مکان به خداست هر کاری داری بخواه، در حالی که در آسمان ها هم هیچ چیز جز همین امثال زمین ما زمینیان وجود ندارد و لااقل تا چشم کار می کند منظومه هایی است از کرات و ستارگان که نظیر همین منظومه شمسی ماست و زمینی اند، پس خدایا تو را در کجا باید جست، شاید بهترین پاسخی که شنیده ام تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 21:38 شماره پست: 946

  • تو را بر ختم این رنج و پریشانی ارادت نیست؟!!

    خدایا!

    شنوایی؟

    بینایی؟

    دانم که هستی؛

    لیک افسوس!

     جوابی ناید از نای تو ای خالق؟!

    تو خود گو، ز تو به که شکوه آرم؟!

    شکوها دارد دلم،

    زین غصه های ناتمام؛ رنج های نا ضرور؛

     عصرِ غم انگیز؛

     پاره باید می شدی، ای بندهای محکم دل؛

     آتشی است، در سینه ام؛

     و خدایا شکوه می باید، و من هم می کنم اکنون،

     زین کوه های بلند اسیری؛

     اسیری و اسیری و اسیری،

    به اوجم بردی و در اوج هم  باز اسارت بود؛

    به بندی محکمم، درد اسارت بود؛

    و همان حال، از حریت سخن کردی؟!

    خلاصی نیست زین درد اسارت؛

     اسیر این و آنم کردی و در بادیه تنها،

    خدایا این چه سری است؟!

    که زندان کرده و از عشق می گویی؟!

    که زجر داده و از مهر می گویی؟!

    که درد داده و درمانگرت نام است؟!

    که ضعف داده و ز قهاریتت سخن است؟!

    رنج، طغیان کرده و از لطف می گویی؟!

    مردهایِ کمر خم گشته زیر ظلم، اندر چشمت نمی آیند؟!

     آتشینِ آه دل مظلوم، در گوشت نمی آید؟!

    سکوتت از برای چیست؟ رضایت را دهد مژده؟!

    تو را بر ما تغییری نمی شاید؟!!

    همه خسته

    همه درمانده از راهند

    همه شاکی

    همه چشم امیدی، تو

    تو را راضی نشاید زین همه اندوه؟!

    تو کافی بر تمام خیر می باشی

    چرا دنیای ما را این چنین تاریکی و اندوه بگرفته است؟

    چرا موعودِ عصر ما نمی آید؟

    تعلل از برای چیست؟!

    تو را بر ختم این رنج و پریشانی ارادت نیست؟!

    خدایا ز تو به که گریزیم؟!!

    گریزی نیست! و گریزگاهی چون!

    پس تو کن، آنچه را شاید،

    که فعالی، بر هر چه را باید؛

    خدایا!

    دریدم مرزها را؛ کشودم بی مهابا سینه ام را

    نشان تیری تو از غیبت، دل رنجیده ی ما را

    شفای درد من تیری است، کز کمانِ تو بر آید

    کمان بکش که تا سینه بگشایم

    به تیر چله ی تدبیر تو ای خبیر و کبیر

    سینه ی رنجورِ ما را غیر تیرِ ِعشق، درمان نیست

    بکش کمان عشق که به عالمی نبود،

     شفایی به غیر آن که تو در اندازی

    + نوشته شده در شنبه پنجم بهمن۱۳۹۲ ساعت 14:21 شماره پست: 390

     

  • جمله نظرباز روی توییم

    مهربانا! روی سخنم با توست، که تنها تو لایق چنین سخنی، به عشق تو می نویسم که عشق تو نیرویم می دهد؛ به امید تو زنده ام که در غیر تو زندگی ناامیدیی بیش نیست؛ روی سخنم با توست، آن روزی که از عدم رضایت به گلایه نشسته ام، یا غرق در نعماتت از در شکر در می آیم، آن موقعی که خواستار نعمتی ام اما نمی دهی و از سر شکایت با تو سخن می کنم، و یا روزی که بی پروا خود را آنقدر به تو نزدیک می بینم که از سر خشم با تو سخن می گویم، پیوسته تو مخاطبمی.

    ایزدا! در عجبم یکی به عشق تو می کُشد و به قتل می رساند تا رضایتت را در سرخی خونِ قربانی اش ببیند؛ دیگری مال و ناموس دیگران به تاراج می برد و الله اکبر گویان آن را مرضی رضای تو می بیند؛ یکی به عشق تو طغیان می کند، زیرا که تو را جسته و نیافته، که اگر یافته بود دلش آرام می گرفت و طغیان نمی کرد؛ یکی به عشق تو سنگ می پرستد تا تو را در آن سنگ ببیند؛ یکی به عشق تو به پرستش انسانی از نوع خود مشغول می شود تا شاید بوی تو را از این انسان استشمام کند و...

    پروردگارا! آنچه می کنند برای توست (آگاهانه و یا ناآگانه)، یکی شراب می نوشد که در مستی حاصل از آن، تو را جوید و یابد؛ یکی به نام تو قتل می کند که در قدرت هستی بخشی و نابودگری با تو شریک شود؛ یکی به جمع مال و قدرت مشغول است تا به عدد قدرت و نفوذ تو نزدیک شود و در قدرت و مُکنت با تو شریک شود و... هر یک به نوعی به سوی تو روانند و همخوانی با تو را می جویند.

    عارفی در خلوت خود با نوایی ملتمسانه تو را صدا می زند؛ دیگری در نوای موسیقی می دمد تا صدای دل انگیز آفرینش تو را به تکرار نشیند و روح انسان را در فراخنای هستی ات به پرواز در آورد، همانگونه که تو کارت پرواز ارواح است؛ یکی این پرواز دادن و نوای موسیقیایی آن را غنا تلقی کرده در راه خاموشی این نوا سخت می کوشد و به حرمتش حکم می دهد؛ خدایا همه تو را می جویند هر یک به نوعی، یکی تو را در قلل کوه ها و در ژرفای دره هایش به جستجو می نشیند؛ یکی تو را در عمق آب های سرد و تاریک اقیانوس ها می کاود؛ دیگری تو در ورای علم می جوید و می شکافت ذرات را تا تو در آنجا ببیند، یکی سخت می کوشد و جان به دست گرفته به کهکشان ها می رود تا شاید تو را آنجا بیابد به تماشای روی ماهت بنشیند و...

     همه به سوی تو روانند، درختان در آسمان ها قد می کشند، پرندگان می شکافتند آسمان ها را و در اوج به پرواز در می آیند تا تو را یابند، همه سرگشته و واله تو اند، یکی آگاهانه صاف سراغ تو می آید، دیگری ناآگاهانه بتی ساخته و به عشق تو آن را می پرستد؛ ولی افسوس که یافتنت سخت است، در حالی که نزدیک مایی، نزدیک تر از رگ گردن، نزدیکترینی اما یافتنت بسیار سخت و در عین حال سهل است، خدایا تو را می پرستم و از تو استعانت می جویم، خدایا از درگاهت مرا نران که اگر برانی آنروز دیگر روزمصیبت و روسیاهی ماست؛ خدایا اگر از درگاهت مارا برانی به که روی آوریم که لایق پرستش باشد، هرگز نخواهیم یافت، هرگز.

    بی تو تنهایم.

    بیکَسم،

    غم دیده ام،

    به عشق توست که همه ی خلایق عاشق می شوند،

    به نور روی توست که چشم خلایق روشن می شود،

    روزگارم بی تو تلخ است،

    قبله ام مفقود،

    مهربانا! جمله نظرباز روی توییم، هرکسی بر سر بازار نظر بازی، نظر اندازی کند تا رخ یار بیند و شاد شود.

  • جنایت بی وقفه در سرزمین مدعیان آخرین دین آسمانی

    پروردگارا، گویند این ماه، ماه عبادت تو بود، و خواب و خوراک و هر چه در او هست، حتی نفس کشیدن هم عبادت است، و ایامی در آن قرار داشت که تنها یک شبش از هزارماه برتر است و باید آن را غنیمت شمرد و تا به صبح به بیداری و راز و نیاز گذراند، و مدعی هستیم در این ماه برای آخرین بار کتابی به سوی ما ارسال داشتی تا آن، کتاب هدایت و چراغ راه ما انسان ها باشد و تا انسان هست، راهنما و نشانه مسیر و... اما در این ماه با همه این خصوصیاتی که بر می شمرند، در عالم مدعیان مسلمانی، و در سرزمین اسلام نه از کینه ها کاسته شد، نه خدعه ها و نیرنگ ها را پایانی بود، نه از نبرد خُون، کسی دست برداشت، و نه این ماه آسایشی را برای ملت های تحت ظلم و روزه دار به ارمغان آورد و...، اما با اینحال می بینیم که در ادعا باز هم مدعیان، خود را اشرف بشر، جانشین، حامل تعالیم و وارث آخرین فرستاده حق می دانند؛ و این یک پاردوکس بزرگ است که حل آن می تواند به تغییر در رفتار و اعمال ما منجر شود.

     

    حتی اعراب زمان جاهلیت، که محیط، رفتار، کردار، تفکرشان سمبل و مثال بارز سقوط بشر در منجلاب حیوانیت بود، هم ماه های حرامی داشتند که در آن ماه ها جنایات، راهزنی ها، خونریزی ها، حملات، جنگ ها و نبردهای خود را تعطیل کرده و در عین دشمنی، بهمدیگر فرصت تجارت، کسب و کار، زیارت، عبادت و در یک کلام زندگی می دادند؛ و ایمن از جدال ها، راهزنی ها، کینه ورزی ها، جنگ ها و... حداقل چند ماهی را زندگی می کردند، این نشان می داد که آن عرب جاهل در عین سقوط در جهل، به وضع خود جهل نمی ورزید و سه چهار ماهی به خود و رقیبش فرصت زیستی امن و انسانی می داد،

    اما انگار بعد از گذشت نزدیک به یک و نیم هزاره از آن زمان، ما بازماندگان از آن اعراب جاهل، حتی از او هم بیشتر به قهقرا رفته و جنایتکارتر و عقب افتاده تریم، و این روزها که حتی غیرمسلمانان هم آن را برای ما مسلمانان مبارک تشخیص داده اند، و در این ماه به ما تبریک می گویند، خون ریزی، خدعه، نیرنگ، کینه ورزی ها و... را رها نکرده و در برابر چشم جهانیان همدیگر را می دَریم و حتی در آخرین لحظات شب های قدر هم رقبا از دست و زبان ما راحتی احساس نمی کنند، و آنگاه که می خواهیم قرآن برسر گیریم و خداوند را به هر آنچه عاشقش هست قسم دهیم، از منبر وعظ و خطابه آن لحظه هم سو استفاده کرده و حملات کینه توزانه مان به یکدیگر اوج می گیرد و انگار لحظه و گوش هایی بهتر از این زمان برای انتقام از رقیب خود نیافته و برای اعمال خیرناخواهانه امان حتی در این لحطات نورانی هم تعطیلی وجود ندارد، و ماشین خدعه و نیرنگ و خون ریزی همچنان پیش می تازد و بر عملیات آن پایانی نیست.

    پروردگارا! آیا وقت آن نرسیده تا این خطه از عالم از وجود مدعیان بی مقدار و نابخرد دین و آیین تو پاک شود، تا نه تو، نه دین تو، نه آیین تو، نه اولیا تو بیش از این بی آبرو نشوند؟!

  • حتما مرا از بندگیِ بندگانت معاف خواهی کرد

    خداوندا برغم این که از توام و شمه ای از خصوصیاتت را در وجودم حس می کنم، و با این که مقام تو جایگاه بندگان نیست، و تو را بندگی کسی، نه سزد، و نه شایسته ای بر این امر خواهی یافت، اما من بندگی تو را بر گردن می نهم و بر این بندگی فخر نیز خواهم فروخت که تو را تنها لایق ستایش و بندگی یافتم و حتما مرا از بندگیِ بندگانِ مدعی و غیر مدعی ات نیز معاف خواهی کرد که بندگی آنان نه مرا سزد و نه در شان توست که پاره ای از وجودت، غیر تو را بندگی کند. 

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:30 یکشنبه شانزدهم فروردین۱۳۹۴

  • حتی منکرانت هم به تو ایمان دارند

    خدایا رشته های محکم زندگی امان به مویی و بنیادهای سفت مان بر آب است، در این وضعیت به تو پناه می برم که اطمینان بخش ترین هایی، و قلبم به تو آرامش می گیرد؛ به تو پناه می برم از بیکسی ها، فقر و نداری؛ به تو پناه می برم از همه کاستی هایی که دارم. خدایا تکیه گاهی دایم و توانا و اطمینان بخشی، به تو ایمان دارم زیرا تو را واقعیتی انکار ناپذیر می دانم؛ حتی منکرینت هم به تو ایمان دارند.

       + نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی۱۳۹۴ ساعت 5:41 شماره پست: 868

  • حقیقت زندگی جز ایستادن و تماشا کردن نیست

    ایزدا بر آب مان قرار دادی، تا چنان بی اساس مثل بید در برابر بادهای تُند و کُند بلرزیم، بی ادعا بر جای خود بمانیم و باد به هر سو مان برده، این را حرکت تصور کرده، بر وضع خود شاد باشیم، که چه خوب مرداب نشدیم، ولی حقیقت این زندگی ایستادن و تماشا کردن آن چیزیست، که بر ما می گذرد.

    حقیقت زندگی جز ایستادن و تماشا کردن نیست

  • خالقا! این دنیا پادگان است

    بارخدایا!

    با مهر و حکمتی که در تو سراغ دارم،

    در تعجبم که چگونه دلت آمد که این انسانِ مظلوم و بی دفاع را محکوم به چنین زندگیی کنی؟!

    زندگی که نیست، سراسر نکبت است و خفت و خواری،

    همواره باید شاهد کجی های عریان بود،

    جنگلی که باید ظلم کرد، تا مظلوم نشوی،

    باید زد، تا نخوری،

    باید درید تا دریده نشوی،

    و برای جماعت خارج از صنف درندگان نیز کوچه ایست بن بست،

    که در آستانه اش درندگان مستِ از توفیق، قربانیان شان را به سخره گرفته اند.

    جنگلی از حمله و دریدن ها، و غرش شیران درنده و کفتاران به یغما برنده،

    جایی که کرامت و عزت انسانی به هیچ انگاشته می شود و بی معنی است

    مهربانا!

    انسان غرق در چنین هنگامه ی درد و رنجی،

    چرا باید حتی اجازه پایان خودخواسته و پیش از موعد به زندگی خود نیز نداشته باشد؟!

    این چه سری است که اشرف مخلوقات خود را در چنین رنج دهشتناکی آفریدی؟!

     و از آن سو حتی اجازه خروج پیش از موعد و خودخواسته از چنین معرکه ایی را هم نمی دهی؟!

    آری در این جنگل ظلم و رنج، مرگ نعمتی است عالی، که خلاصی از این تنگنا را به ارمغان می آورد

    حکیما!

    اما چرا موعدش را خود به دست گرفتی و به اراده خود موکول نمودید؟!

    چرا رمیدگان از این دشت جنونِ ظلم و غارت را، هم رها کرده ایی، و هم اجازه خروج نمی دهی؟!

    در تو مانده ام ای خالق یکتا!

     که این چه سودایی است که با انسان می کنی؟!

    انسان مجبور به آمدن، و مجبور به ماندن

    خالقا! این دنیا پادگان است؟!!

  • خالقا! بسان ماهی در درسترس و دور از دسترسی

    ایزدا! می توانم تو را به چشمِ سر ببینم، در همه سلول های خود و مخلوقاتت تو را حِس کنم، ولی من که چه عرض کنم، حتی سرآمدان دانش مان، فیلسوفِ فیلسوفان مان و... هم نتوانسته اند تو را به علم اثبات و جامعه علمی را آنچنان که باید و شاید در این رابطه اغنا کنند و همواره در این زمینه خَر خِرَدِ مان لنگیده است؟!.
    ای عالم به اسرار من! این چگونه رُخ نماییدن است، که می توان تو را این چنین دید و حس کرد، ولی اثبات علمی ات تاکنون اینچنین لنگ لنگان، می نمایند. در حالیکه به روشنی نور آفتابی، اما وقتی می گویند احساست را به کناری بُگذار و حرف بزن، و لاجرم تو را از حس خارج می کنم تا به علمِ عینی نشانت دهم، مفقود می شوی و از نظر دور.
    خداوندگارا! تو را در زلالی آب می بینم، آنگاه که می نوشم؛ و همچنانکه درک می کنم که همه چیز به آب زنده است، تو را نیز همچون آب که همه چیز به تو جان می گیرد و موجود می شود، می یابم؛ اما در حالیکه در هر یک از اشیا رَدِ وجودت هست، ولی وقتی می خواهم بازش کنم و تو را نشان دهم، ناتوان می شوم.
    ای نور پاکِ ازلی! تو را در نور کاملا هویدا می بینم، آنچنان که برایم روشن است که خودِ نور تویی، و همچنانکه درک می کنم که هر روشنی از نور توست و اشیا بدون نور نادیدنی اند، اما وقتی می خواهم تو را از نور جدا کرده و مجزا نشانت دهم، در حالی که خود چون نور روشنی، اما ناتوان می شوم.
    مهربانا! دانشِ ما چنان لنگ است که در کار خود نیز مانده ایم، و هنوز نتوانسته ایم بفهمیم که خود موجودی مختار و یا مجبوریم؛ در گِلِ خود نیز مانده ایم، چه رسد به تو که خالق این گِلی. قواصان ژرف اندیش و ژرفنگر ما هم که برای صید این حقایق در عمق دانش و یا عرفان فررفتند، وقتی خواستند سر برآورند و چیزی بگویند، جرات نکردند که یا به کفر متهم شدند و یا به دوری از تو و آیین تو؛ و آنانکه سخن گفتند نیز ریسک جان به خود خریدند و بعضی بر دار شدند و برخی بر گوشه زندان ها حفه شده، که چرا بر نتیجه ایی رسیدند که با اقتضای سخن روز یا متناقص، زاویه دار و غیرقابل فهم و... بود؛ لذا یا به انحرافشان رای دادند و یا از اجتماع اشان راندند.
    معشوقا! در عجبم که تو بسان ماهی می مانی، جلوی چشم ما مانور می روی و همه را مدهوش و معشوق زیبایی اندام چالاک و با طراوتت می کنی، اما تا می خواهند تو را بگیرند و مال خود کنند و یا به کسی نشانت دهند، چنان لیز می خوری و فرار می کنی که انگار هرگز نبودی، و تا از نبودت خواستند به شک و انکارت دچار شوند، دوباره خود را نشان داده، روز از نو روزگار از نو، به تکرارِ سرگردانی امان می نشینی.
    دلبرا، این چه راه و رسم دلبریست، این حکایت را باید بکجا و به کِه برد به غیر تو.
    و اما نیایشی با خالق یکتا از زبان پر مهر آشو زرتشت (پیامبر باستانی و یکتاپرست ایرانی):
    "آن گونه تو را شناختم ای اهورامزدا، که از روی فکر، به درون اندیشه کردم. سپس دریافتم که تویی خردکل جهان و چون در اندیشه، تو را دریافتم، در سراسر هستی نیز تو را دیدم، تویی که آغازی و تویی که انجامی و تویی که خداوند جان و خرد و سرور راستی هستی. ای اهورامزدا، تو در جان ما نیروی گزینش و تشخیص ودیعه کردی و از خرد کل جهانی جانمان را بیامیختی و آن گاه راه و بیراه در جهان پیدا شد، هر کسی اختیار و آزادی داشت تا راه را برگزیند. (اوستا، یسنا، بخش 31)".

  • خالقا! حس حریصانه ایی به سخن با تو دارم

    خدایا حس می کنم که مدت هاست که رهایم کردی

    و گوشی برای شنیدن حرف های گاه و بی گاهم نداری

    انگار می خواهی فراموشم کرده، به خود واگذاری

    بی هیچ گونه آلارمی و ناقوسی که برای لحظه جدایی نواخته شود

    اما فراموش نکن که همانقدر که تو بر خواسته هایت توانایی

    با موجودی مواجه ای که بر همه چیزش ناتوان است،

    به رغم این،

    باز میل سخن با تو دارم، میلی سیری ناپذیر از سخنانی تکراری اما از اعماق دل

    نمی دانم شاید این همه پرگویی نشان از لحظه ترک و جدایی است و یا از علایم خروج

    این فرصت را غنیمت می شمرم و باز با تو سخن می گویم

    که هنگام ریزش دیوار شکسته ام سخن ناگفته ایی نماند، تا در حسرت نگفتنش بسوزم

    حال که مهلت می دهی، باید گفت که به وقت تمامی مهلت دیگر التماسِ فرصتی تازه، بی فایده خواهد بود

    حس حریصانه ایی به سخن با تو دارم،

    و از تو و مخلوقت به خودت فرار می کنم

  • خاورمیانه و یا همان بهشت مسبتدین، در غیاب "سریع العمل"

    پروردگارا! این طبیعی است که هر موقع دلی به تنگ آید، یاد ملجایی توانا و مهربان کند، این خصلتی انسانیست که تو در ما قرار دادی، که این چنین گسترده بین ماست، ولی نمی دانم چرا به طعنه در کلامی با آخرین فرستاده ات، اینگونه از این خصلت ما به شکایت یاد می کنی؛ [1]  

    ایزدا! به عنوان ملجا و پشت و پناه مخلوق، باید پذیرای رجوع او باشی، و اگر ما را به خود دعوت نکرده بودی [2] هم مجبور بودیم به عنوان مخلوق گاه و بیگاه، وقت و بی وقت، درب کوب آستان تو باشیم و درخواست کنیم،

    درست و یا غلط ما تو را همانگونه می شناسیم که یافته ایم، و یا به ما گفته و یا آموخته اند، و یا از تو در ذهن مان تصویر ساخته ایم، تو را "سریع الرضا" گویند، یعنی کسی که به سرعت راضی می شود، و با کمترین درخواست، التماس، یا به توبه ایی نیم بند از هرچه گناه ماست که تو در آن مُحِقّ هستی، در می گذری و سریع چشم پوشی می کنی، البته این را باید به چشم در دنیای باقی دید، که تا چه حد "سریع الرضا" هستی و آیا به بهانه ایی از ما درخواهی گذشت، شک ندارم که کریم و بخشنده ایی و دور از انتظار هم نیست، لذا ندیده می توان تو را "سریع الرضا" نامید، هر چند این روزها بسیار شنیده می شود که در این دنیای پر از دروغ، ریا، روباه صفتی و... هیچ چیز را ندیده قبول نکن، اما من به عینه بخشندگی عام و خاص تو را حق خود و دیگر بندگانت دیده ام، لذا قبول آن هم مشکل نیست.

    اما در کنار "سریع الرضا" بودن از تو "سریع العمل" بودن هم انتظار می رود، نه آنکه آنچنان باشی که بندگانت از صبر و عدم تحرکت تو به تنگ آمده و به شکوه در آیند و گویند "عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم و..." [3] و چرا تو در جای خودت نیستی و خالقِ "سریع الرضا"، "سریع العمل" نیست، چرا باید مخلوق تو با این عمرهای کوتاه به انتظار واکنشی از تو، پیر شود و فرصت زیستن با عزت، و در شان انسانیت را به خاطر کنار نشستن و به صبر گذراندنت از دست دهد.

    نمونه اش همین منطقه ما، که خاورمیانه اش می خوانند، منطقه ایی که به "بهشت مستبدین" و مستکبرین تبدیل شده است، تمدن از اینجا شروع شد، ولی اکنون در توحش، خون، خشونت و بی تمدنی غرق است، ادیان و انبیا اینجا ظهور کرده اند، ولی اگر نمی آمدند هم فکر نمی کنم، شرایط از این که هست، بدتر می بود، در مناطقی که نامی از انبیا و رسالت شان نیز نمی باشد، شاید وضع شان بهتر از این گرداب فتنه ایی است، که منطقه ما دائم در آن گرفتار است، آنقدر مردم این منطقه بدبختند که سرود پیروزی و خلاصی از مستبدی نخوانده، گرفتار بعدی می شوند، هنوز مبارک [4] نرفته، سیسی [5] از راه می رسد، تازه ملت های خوشبخت این منطقه اماراتی ها، کویتی ها و... هستند که دیکتاتور حاکم بر آنها سازنده هم هست و لابد اماراتی ها و کویتی ها به دیگران فخر خواهند فروخت که ببینید ما چه دیکتاتورهای خوبی داریم!

    مهربانا! این سزاوار است، آیا سال هاست که فریاد خرد شدن امید را از استخوان های شکسته شده این مردم مظلوم خاورمیانه نمی شنوی؟!

    ترکیه هم که دمکراسی پیش رونده ایی داشت، امروز دوباره در حال بازگشت به سطانیسم و نفی دمکراسی است، و اسلام گریان این کشور، تمام سعی خود را می کنند که رای مردم شان را بی اثر کرده و به امید بازیافت شوکت امپراتوری عثمانی، از سیستم دمکراسی به سیستم "سلطانیسم عثمانی" بازگردند، که "غازی" های آنها، هر روز همسایه ایی را به نام اسلام غارت کنند و پیش روند، تا سلطانِ عثمانی در قسطنطنیه که اینک در نام اسلامی اش، اسلامبول و یا استانبولش نامیده اند، سهم خود را از غنایم و غارت غازی ها بگیرد و خوش باشد، و به این ترتیب هم سرزمینش توسعه یابد و هم غنایم حاصل از غارت دیگران، که به اسم جهاد در راه خدا انجام می گرفت، هر روز بر بار اَستَران و اُشتُران به سوی "ام القرای اسلامی" و دربار سلطانِ عثمانی و خلیفه و جانشین رسول الله (ص) جاری و ساری باشد.

    اما مردم این منطقه همچنان از این پهلو به آن پهلو، در میان گرگ هایی همچون این ها رقص خون و مرگ کرده و می کنند و تو همچنان صبر را پیشه کرده ایی و نگاه می کنی، پس کجاست دستان عزیز و قهارت که در هم شکننده جباران باشد (یا قاصم الجبارین) و... ، آیا ارتباطی بین گوش های شنوایت که ما را با "ادعونی" می طلبند، و دست هایت، هست، که به رحم آید از این همه مظلوم که تحت ظلم مستبدین مادام العمر، ناله می زنند و ضجه اشان به آسمان بلند است و فریاد رسی نمی یابند. "یا سریع الرضا"! آیا زمانش نرسیده است که کمی هم "سریع العمل" باشی،  

     

    [1] - سوره اسرا آیه 67 ( "و زمانیکه در دریا به شما خوف و خطری دررسد، به جز خدا همه را از یاد می برید، ولی زمانیکه شما را از دریا بسوی خشکی نجات داد، اعراض می کنید، همانا انسان کافر و ناسپاس است" (وَ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَي الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کانَ الْإِنْسانُ کَفُوراً)  خدایا این خصلت ماست که در دردها به تو روی آوریم و هنگام شادی شاید ترا فراموش کنیم ولی گافر و ناسپاس نیستیم.

    [2] - سوره غافر آیه 60 – "و پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم در حقيقت كسانى كه از پرستش من كبر مى ‏ورزند به زودى خوار در دوزخ درمى ‏آيند"  وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ

    [3] - عجب صبری خدا دارد!  اگر من جای او بودم. همان یک لحظه اول،   که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،  جهان را با همه زیبایی و زشتی ،         بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.   

       عجب صبری خدا دارد !     اگر من جای او بودم .         که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،         نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،           بر لب پیمانه میکردم .       عجب صبری خدا دارد !    اگر من جای او بودم .    که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین        زمین و آسمان را    واژگون ، مستانه میکردم     

    عجب صبری خدا دارد !           اگر من جای او بودم .        نه طاعت می پذیرفتم ،          نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،   پاره پاره در کف زاهد نمایان ،        سبحه ی، صد دانه میکردم .   

     عجب صبری خدا دارد !   اگر من جای او بودم .   برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،   هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،       آواره و ، دیوانه میکردم .   

     عجب صبری خدا دارد !    اگر من جای او بودم .      بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،   سراپای وجود بی وفا معشوق را  پروانه میکردم . 

    عجب صبری خدا دارد !          اگر من جای او بودم .          عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،        تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،         گردش این چرخ را  وارونه ، بی صبرانه میکردم .    

    عجب صبری خدا دارد !       اگر من جای او بودم.     که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،        بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،       ر این دنیای پر افسانه میکردم . 

     عجب صبری خدا دارد !         چرا من جای او باشم .              همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،       تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!      و گر نه من بجای او چو بودم ،        یکنفس کی عادلانه سازشی ،      با جاهل و فرزانه میکردم .     عجب صبری خدا دارد !    عجب صبری خدا دارد !                                                                   " رحیم معینی کرمانشاهی"

    [4] - دیکتاتور نظامی مصر که در اثر انقلاب موسوم به بهار عربی برکنار شد

    [5] - نظامی دیگری که با کودتا بعد از انقلاب مصر حاکمیت این کشور را چندی است در دست دارد.

  • خداوندا عرق شرم بر پیشانیم می نیشند از این عبادتم

    رمضان (ماه اوج عبادت) به نیمه خود نزدیک می شود و گاهی به این عبادتی را که بنده انجام می دهم و به قولی آن را به خداوند متعال به عنوان نتیجه بندگی عرضه می دارم نگاه می کنم واقعا عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند واقعا این چه طرز بندگی است و آیا این عبادت قابل ارایه به چنین بزرگی هست این همه نقصان که در آن است آیا لایق ارایه هست قبولی که پیش کشم. به عنوان مثال به همین نماز اشاره می کنم بعد از گذشتن از تشریفاتش همچون وضو و طهارت و... که معلوم نیست چگونه هم هست وارد خود نماز که می شوم ولی با گفتن تکبیر آغاز نماز تمام مسایل زندگی و دنیا مثل فیلم سینمایی جلوی چشمم رژه می روند و نمی فهمم که کی حمد را آغاز کرده و کی تمام شد انواع شک بین یک و دو - بین دو و سه - بین سه و چهار و حتی بین چهار و پنج و... به سراغم اغلب می آید و مثل یک متن از بر شده اذکار را می گویم و متوجه نمی شوم که چه گفتم (البته به جز اذکار دعای دست که درخواست است و اگاهانه انجام می شود) شما حال تصور کنید که با بزرگی در این دنیا ملاقات کرده اید و دارید با او صحبت می کنید حتی متنی که باید بگویید و مطرح کنید را از بر هم هستید و مشکلی و توپوقی هم نداری اما مخاطب که به شما گوش می دهد و مثل شما از صحنه دیدار پرت نیست می فهمد که شما اگرچه با او حرف می زنید اما چشم شما و ذهن شما مثلا به فرشی که زیر پای او افتاده است مشغول است می توانید تصور کنید چنین مخاطبی را چه می شود از متن مثلا زیبای شما خطاب به خودش خوشحال که نمی شود ناراحت هم خواهد شد زیرا می بیند که او را به نوعی سر کار گذاشته اید. در این خصوص به عنوان مثال به نمازم در مقابل خداوند اشاره می کنم که تداعی ذهنی داشته باشیم که این متاع وصله پینه داری را که به عنوان یک عبادت برای عرضه آورده ایم هم با بی رغبتی و حواس پرتی و... همراه است و اینجاست که با این پیش فرض ها در مقابل خداوند انسان احساس شرم می کند که می داند خداوند چقدر عظمت دارد و... و این چنین او را در عبادتش مورد بی توجهی قرار می دهد.

    بعضی مواقع می  کویم اگر دستور به انجام چنین عبادتی نبود این کار را نکنم بهتر است و این نماز را نخوانم بهتر است زیرا در صورت نخواندن حداقل بی ادبی و سرکار گذاشتن در کار مانیست و تنها عدم تمکین است. ولی حیف که نمی شود چنین فتوایی را داد و باید در هر حدی که داری ابراز عبودیت کنی و  در رفتن از آن نیز معنی ندارد.

    پس در این جا فقط می توان گفت خدایا به این عبادت  تنها به عنوان یک رفع تکلیف  نگاه کن و اصلا به من توجه نکن و فقط بگو آمد و به چگونگی آمدن بنده ات نگاه نکن که کلاهم پس معرکه می افتد و جوابی در پیشگاه تو نخواهیم داشت. خدایا اقرار به این نقصان دارم و اعتراف می کنیم  اگر جسارتی از ناحیه این عبادت هست ولی قصدی از ناحیه عبد در کار نیست.

    پس خدایا از نکرده هایمان در عبودیت تو که هیچ بر کرده هایمان در ماه عزیز ما را ببخش

    و تنها بخشش به این بزرگی از تویی ممکن است و الهه ای دیگر متصور نمی تواند باشد.

     ای ارحم الراحمین

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد۱۳۹۰ ساعت 16:41 شماره پست: 99

  • خداوندگارا بر بندگان کور خود چهره ایی آشکارتر بنمایان

    آه ای خداوندگار من! خالقا!

    فکرت همواره مرا به تو مشغول می کند

    نمی دانم با تو چه کنم؟!

    نه می توانم نادیده ات انگارم

    نه می توانم کامل به تو تکیه کنم

    که هزار بار سنگین دنیایی ام ممکن است بر زمین ماند

    مانده ام که چه کنم، با این افکار؟!

    همچون کبوتری سر بریده، در خون خود بال بال می زنم

    فرصت زندگی ام به همین سرگردانی و درد گذشت

    و تو از من خواهی پرسید که :

    با عمرت، چه کردی؟ فکرت به چه مشغول بود؟

    چه بگویم، بگویم سرگردان شناختت بودم؟!

    خواهی پرسید آخرش چی؟!!

    اما خواهی شنید که:

     هیچ نفهمیدم، هنوز در سرگردانی ام

    در تاریکی کورمال کورمال می کنم

    تنها می دانم که تو هستی و من هم همینطور

    اما کجا و چگونه؛ نمی دانم، هیچ نمی دانم

    آنقدر بزرگ و وسیعی که

    نه در ذهنم می گنجی و نه با حواسم می توانم تو را لمس کنم

    فقط می دانم که هستی، از کجا؟ از کجاییش را باز نمی دانم   

    با تو سخن می گویم، به تو توکل می کنم، از تو می نویسم و...

    اما باز سوال هایی بزرگ از هستی ات بی جوابند

    نسل ها درگیر تو بوده اند و من نیز هم

    انگار به معمایی می مانی، حل نا شدنی

    در حالی که موضوعی حل شده ایی، اما لاینحل می نمایی

    آسانی، اما بسیار مشکل

    اشکاری، اما به غایت پنهان

    بی نهایتی اما محدود به ذهن من

    پروردگارا! بر ما کورها هم عنایتی کن

    و چهره ایی روشنتر و آشکارتر بنمایان

     

    + نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 5:44 شماره پست: 955  توسط سید مصطفی مصطفوی

  • خداوندگارا بر بندگان کور خود چهره ایی آشکارتر بنمایان

    آه ای خداوندگار من! خالقا!

    فکرت همواره مرا به تو مشغول می کند

    نمی دانم با تو چه کنم؟!

    نه می توانم نادیده ات انگارم

    نه می توانم کامل به تو تکیه کنم

    که هزار بار سنگین دنیایی ام ممکن است بر زمین ماند

    مانده ام که چه کنم، با این افکار؟!

    همچون کبوتری سر بریده، در خون خود بال بال می زنم

    فرصت زندگی ام به همین سرگردانی و درد گذشت

    و تو از من خواهی پرسید که :

    با عمرت، چه کردی؟ فکرت به چه مشغول بود؟

    چه بگویم، بگویم سرگردان شناختت بودم؟!

    خواهی پرسید آخرش چی؟!!

    اما خواهی شنید که:

     هیچ نفهمیدم، هنوز در سرگردانی ام

    در تاریکی کورمال کورمال می کنم

    تنها می دانم که تو هستی و من هم همینطور

    اما کجا و چگونه؛ نمی دانم، هیچ نمی دانم

    آنقدر بزرگ و وسیعی که

    نه در ذهنم می گنجی و نه با حواسم می توانم تو را لمس کنم

    فقط می دانم که هستی، از کجا؟ از کجاییش را باز نمی دانم   

    با تو سخن می گویم، به تو توکل می کنم، از تو می نویسم و...

    اما باز سوال هایی بزرگ از هستی ات بی جوابند

    نسل ها درگیر تو بوده اند و من نیز هم

    انگار به معمایی می مانی، حل نا شدنی

    در حالی که موضوعی حل شده ایی، اما لاینحل می نمایی

    آسانی، اما بسیار مشکل

    اشکاری، اما به غایت پنهان

    بی نهایتی اما محدود به ذهن من

    پروردگارا! بر ما کورها هم عنایتی کن

    و چهره ایی روشنتر و آشکارتر بنمایان

     

    + نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 5:44 شماره پست: 955  

  • خداوندگارا رهایم مکن

    خدایا تنهایم مگذار، که این تنهایی شوم و کشنده، و ابدی نابودم خواهد کرد. خدایا رهایم مکن که این رهایی بواقع زندانی تنگ و تاریک خواهد بود و به دور از تو زندگی بی معنیست. خدایا از همه بریده ام و تنها امیدوار به کمک توام، تنها از تو مدد می جویم که تنها تو همیاری مهربان و بخشنده ایی. خدایا از خزاین غیب خود برما سرازیر کن که سخت محتاج بذل و بخشش توایم، در میان خیل دشمنان خود گرفتار آمدیم که هرگاه فرصت یابند دشنه ایی در پشتمان فرو خواهند کرد و ما را خواهند درید، پس ای عزیز اجتماع آنان را که بر ظلم و خطا بنا شده است را از هم بپاشان و متلاشی اشان کن.

  • خداوندگارا! مدت هاست که از درخواست های خاص دست برداشته ام

    خداوندگارا!

    مدت هاست که دیگر درخواست هایی از این دست که "این کار را بکن و این را نکن" را از تو وانهاده ام، و دیگر در مورد مشخصی، درخواستی ندارم، در شرایط خستگی از "درخواست و عدم اجابت" در ذکر قنوتم کوتاه و مختصر تنها تو را به رحمانیتت یاد کرده و فقط درخواست مدد می کنم، "خدایا کمک مان کن، یا ارحم الراحمین" و یا حتی "یا ارحم الراحمین؟!!" بسنده کردم، همین و بس، و لذا تو مخیّری که به تشخیص خود هر موقع اراده کردی هر گرهی را که خواستی از میان گره های بیشمار ما، باز کنی؛ 

    دیگر نمی خواهم به آسمان برای فرود نعمتی خاص خیره شوم، رواداری طولانی مدت، و این که "از ما درخواست و از تو  عدم اجابت" مرا بدین جا کشاند، و اصرار بر خواسته ایی خاص را بی فایده می بینم، که ادامه این روند ممکن است کار دستم دهد.

    می بینم کسانی را که سال هاست که بر بی فایده بودن این روش معترفند و این راه را رها کرده اند، نمی گویم از تو مایوسم که در نعمت های بیشماری غرقم، ولی هرگاه به جدایی از تو می اندیشم با خود می گویم، چگونه از تو جدا شوم، در حالی که تمام تخم مرغ های با ارزش زندگیم را در سبد تو چیده ام و با ویرانی این بنا همه چیزم به باد خواهد رفت،

    وجودت را دلم گواهی می دهد، بودنت را در سلسله موی هر "بی ریخت" و "خوش ریختی" می بینم، اما گاه تو آنقدر غایبی، و یا غیبتت طولانی می شود که خسته کننده می شود، غیبتی که اگرچه برای تو لحظه هم حتی نیست، اما برای ما عمری است که از دست می رود، و فرصتی است که هرگز جبران پذیر نخواهد بود.

    اما تو فارغ از زمان و مکانی و هیچ نکته جبران ناپذیری برایت متصور نیست، بی قید از هر گونه گذشت زمان در جایگاه پادشاهی خود محکم و استواری. پایدار باش، دل قوی می دارم، زیراکه دنیای بقا محکم از توست.

  • خدایا آیا در کار ما مسلمین هم گشایشی خواهد شد؟!!

    بیش از دو هزار سال قبل خداوند به قوم یهود منت نهاد و از مریم باکره (س) نوزادی متولد شد که هرجا حضور می یافت برکت، خیر و سلامت را با خود به ارمغان می آورد، او آمد تا یهود را که غرق در فساد، رنج و ظلم بود، از انتظار رهایی دهد؛ اما مهمترین مانع او روحانیون و مذهبیون قوم یهود بودند که نمی خواستند بستر فسادی که جامعه را فرا گرفته بود و منافع آنان را تامین می کرد، جمع شود و می خواستند همچنان چرخ بر مداری بچرخد که بود، این روحانیون باعث شدند تا مردم پیام عیسی (ع) را نشنوند و البته در کارشان موفق هم شدند و تا عیسی مسیح (ع) در این جهان حضور داشتند کار عمده ایی از پیش نبرد ولی با عروج او اکنون پیروان این پیامبر بزرگ (ع) از میلیارد گذشته اند. 

    تولد این منجی الهی بر تمام حق پرستان جهان مبارک باد.

     

    + نوشته شده در جمعه چهارم دی۱۳۹۴ ساعت 15:1 شماره پست: 854  

  • خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟

    نگارین یار! تو را مورد خطاب قرار می دهم، از تو شِکوه می کنم، با تو به سخن می نشینم و دعوای کاستی ها و فقرم را با تو می کنم و... از آن جهت که تو را مسوول ترین، لایق ترین و موثرترین بر امورم می دانم. خدایا تا به کی می خواهی به نقطه ضعف هایم به امتحانم کشی؟! که سراسر ضعف و فقرم و لذا نتیجه ی آن از پیش معلوم و نمره یِ صفر و بلکه منفی بیش به بار نخواهد آمد و رسواییم را در برابر تو و اهالی عام و خاصِ دستگاه خداییت به دنبال خواهد داشت و هر بار که به تکرار امتحاناتت اقدام کنی از افتادن تشتِ رسواییم صدایی شدیدتر بر خواهد خواست، و حکایت رفوزه شدن ها را من و تو! بله درست شنیدی، من و تو، با هم در برابر خَلقت به تکرار به تماشا خواهیم نشست؛ زیرا همانطور که گفتی چنانچه "ما از توییم و..." پس تو نیز از من جدا نیستی، و از همه مهمتر ما دست ساز توییم و نمی توانی خود را از من و اوضاعم کنار بکشی؛ که این برون داد که حاصلش رسوایی است، محصول دو امر است، یکی آنچه که تو دادی که حتما در حد آنچه که به بزرگانت دادی، ندادی؛ و من، که دستانم به فقر و ضعف به تسلیم و اعتراف بالاست و از پیش از امتحان به ضعفم معترفم؛ لذا حکایت رسواییم، حکایت رسوایی... نیز خواهد بود. پس خالقا از این حکایت تکرار رسوایی ها و رفوزه شدن هایم، خسته نشدی؟!! آیا نمی خواهی پایانی بر این تکرار رسوایی ها بزنی؟!!

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:48AM | سه شنبه نوزدهم اسفند۱۳۹۳  

  • خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام

    خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام، می خواهم کمی در سرزمین های صاف حرکت کنم و آرامش داشته باشم، این که همواره در معرض امتحان باشی، استرس دائمی امتحانی سرنوشت ساز که نتیجه اش زندگی ابدی تو را رقم خواهد زد؟! نمره اش درجه اهمیت، درجه انسانیت، جایگاه تو را، همنشینی ات با انسان های بزرگ و کوچک و... را رقم می زند و اگر در این امتحان اشتباه کنی دیگر قابل جبران نخواهد بود و...

    خدایا اگر کسی تو را در معرض چنین برنامه ایی مادام العمر قرار می داد، آیا خودت خسته و مستاصل نمی شدی؟!

    اما شهادت می دهم که تو صاحب اختیار مایی و به زیر و بم مان آگاهی و سپس در این وضعیت مان قرار دادی؛ پس به داده و نداده ات شکر، تو می دانی که صلاح ما در چیست، تو مصلحت ما را تو بهتر از هر کسی می دانی و در چنین امتحانی قرارمان دادی پس بر آن گردن می نهم و از تو انتظار دارم که مرا یاری کنی که از این امتحان سرنوشت ساز سربلند بیرون آیم. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 11:10 شماره پست: 925 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام

    خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام، می خواهم کمی در سرزمین های صاف حرکت کنم و آرامش داشته باشم، این که همواره در معرض امتحان باشی، استرس دائمی امتحانی سرنوشت ساز که نتیجه اش زندگی ابدی تو را رقم خواهد زد؟! نمره اش درجه اهمیت، درجه انسانیت، جایگاه تو را، همنشینی ات با انسان های بزرگ و کوچک و... را رقم می زند و اگر در این امتحان اشتباه کنی دیگر قابل جبران نخواهد بود و...

    خدایا اگر کسی تو را در معرض چنین برنامه ایی مادام العمر قرار می داد، آیا خودت خسته و مستاصل نمی شدی؟!

    اما شهادت می دهم که تو صاحب اختیار مایی و به زیر و بم مان آگاهی و سپس در این وضعیت مان قرار دادی؛ پس به داده و نداده ات شکر، تو می دانی که صلاح ما در چیست، تو مصلحت ما را تو بهتر از هر کسی می دانی و در چنین امتحانی قرارمان دادی پس بر آن گردن می نهم و از تو انتظار دارم که مرا یاری کنی که از این امتحان سرنوشت ساز سربلند بیرون آیم. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 11:10 شماره پست: 925 

  • خدایا اگر مرصادی برای ظالمین نداشتی چی می شد

    خدایا اگر مرصادی نداشتی و در انتظار ظالمین نمی نشستی چه که به مظلومین نمی گذشت این همه مظلوم کلاهشان پس معرکه می ماند چون در این دنیا که زورشان به گردن کلفت ها نمی رسید و اگر در آینده هم حساب و کتابی نمی بود همه اشان از غم دق می کردند و دل هاشان از تنگی متوقف و نفس هاشان در سینه حبس می شد و از درد خفه می شدند. خدایا اکثرا ظلم از قدرت ناشی می شود و ظالمین نیز عمدتا از صاحبان قدرتند و این قدرت است که برایشان زور گویی را به ارمغان می آورد و به فسادشان می کشد. اگرچه رگه های از خصایص بد در وجودشان قبلا بوده است که با رسیدن به قدرت عود کرده ولی آنچه آنها را به طغیان وا می دارد قدرتی است که دست شان رسیده. قدرتی که مهاری ندارد. قدرتی که ناظر موثری ندارد. قدرتی که بی حد و حصر شده است. قدرتی که بالادستی موثر برای خود نمی بیند که رعایت حدود کند. برای چنین افرادی همه چیز در خدمت خود و اهدافشان باید باشد و گرنه معلوم نیست که چه به سر نافرمانان شان بیاید. پس ای خداوند متعال بنازم به مرصادت که امید به آن لحظه یقینی دل مظلومین را آرامش می دهد و امید به آینده تسلی اشان می دهد. خدایا شکر که تو در کمین شان نشسته ای و داد ستانی خواهی نمود. 

    + نوشته شده در یکشنبه دهم دی۱۳۹۱ ساعت 19:51 شماره پست: 225

  • خدایا این روزها همه از غیبت تو سخن می گویند

    خدایا! امروز بزرگترین جنایات از ناحیه مدعیان نمایندگی تو در حال انجام است و چشمان زیادی به آسمان است تا واکنش تو را نسبت به اعمال آنان ببینند. صهیونیست ها در فلسطین مدعی وارثت موسی (ع) هستند که به دوستی تو مشهور بود، بی پروا و بی هیچ جلوداری جنایت بی حصر می کنند و می خواهند ملتی را نسل کشی کرده و از صفحه روزگار حذف کنند و به ناحق بر جایش بنشینند. 

    در این سوی دیگر داعشی ها و داعش مسلک ها خدایی می کنند و به نمایندگی از آخرین پیام آور تو یعنی حضرت محمد (ص) درنده خویی و دست اندازی به مال و ناموس مردم مسلمان و غیر مسلمان را به اوج رسانده اند و دیگر مدعیانی در سراسر جهان اسلام و مسیحیت هستند که به نمایندگی از تو و یا پیام آوران (ع) تو غیر انسانی ترین اعمال را مرتکب می شوند و تو همچنان می دانم که شاهدی، اما نمی دانم چرا هیچ نمی کنی و تحرکی نداری؟!
     گاها دلم به سخنانی مشغول می شود که "ظلم از کلفتی پاره می شود" و یا "ظلم پایدار نیست" و یا "هیچ سیستمی به ظلم پایدار نمی ماند" ولی در کمال ناباوری شنیع ترین ظلم ها در حال انجام است و ظالمین راست راست می گردند و گردن کشی می کنند و باز تو را می بینم که شاهدی و هیچ نمی کنی. 
    خدایا البته مطمین به عدم تحرک تو نمی توانم بود که شاید تحرکاتی داری و چشم های کمسویِ ما آن را نمی بیند و بعدا باید به آن آگاه شویم، ولی می توانم شهادت دهم که ناظری و به همه چیز آگاهی. در این لحظات خون، ظلم، تحدید و تضییع حقوق بندگانت، توسط مدعیان سرسخت نمایندگیت انتظار واکنش از تو را داریم همانطور که نماینده واقعی تو و خلیفه مسلمین و امیر المومنین حضرت علی (ع) بر خلافِ ریز و درشت نمایندگانش سریع بود.
    اگر علی (ع) خداگونه بود و نمونه ای از تو، پس تو به عنوان مولایِ علی (ع) که صدای "مولای یا مولای" او (ع) حکایت از تنها قابل اتکا بودن تو در عالم دارد، انتظار بر این است که مولایِ علی و علی گونه ها، نمایندگانِ خود در زمین را با این اعمال ننگین گوشمالی دهد، کسانی که مدعی نمایندگیِ تو و یا پیام آورانت هستند؛ و در حالی که تو به عنوان خالق هستی همه ی مخلوق را با هر وضعی که دارند در پهنه هستی تحمل می کنی و نعمت بی شمار عطا می کنی، مدعیان تو هیچ صدا و حرکتی غیر از خود را تحمل ندارند و زندان های مخوف آنان مملو از آزاد مردانی از بندگان تو است که بر این ظلم صدایی بلند کنند و سنگ فرش خیابان ها از خون پاک مظلومانی آغشته است که بر آنان اعتراضی نمایند هر چند در حد یک نعره مظلومانه حاکی از طلب حقی باشد.
    خدایا اگر این شرایط توسط کفار رقم زده شده می شد که دیگر جای شکایت و گلایه نبود که این از خوی کفر و کفار است و از سوی آنان قابل درک و تحمل بود و جای تعجب هم نبود ولی این اعمال از نخبگان و مدعیان نمایندگی تو
      در ادیان توحیدی سر می زند و اینجاست که گلایه مندی پیش می آید.
    خدایا کجایی؟! چشمان
     زیادی به آسمان دوخته است که حرکتی از تو ببینند و سیاستی کنی این بندگان مدعی ات را.

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:31PM | سه شنبه چهاردهم مرداد 1393

  • خدایا این همه خونِ مظلومان پاگیر ظالمان نمی شود؟!!

    این روزها کشورهای شرق میانه (یا همان خاورمیانه) به مرکز ریختن خون هایِ گرمِ مردمی تبدیل شده است که در مظلومیت تمام ضایع و یا به زمینِ سرد می ریزند، جان های بیگناهی که به ملعبه یِ دستِ بازیِ قدرتِ قدرتمدارانی تبدیل شده اند، که برای مردمِ این منطقه نقشی جز دادنِ خون و خوندل خوردن، در این بازی قایل نیستند؛ آری به درستی باید در پایان نماز خود و در بهترین زمان ها برای استجابت دعا، دست های نیاز را بالا گرفت و خداوند قادرِ متعال را به خون هایی مظلوم و بی گناه قسم داد که در کمال مظلومیت در خاکِ جای جایِ این منطقه ریخته می شوند، تا در رگ های جوامع خود جاری نشوند و بدن سرد و بی خون این جوامع همچنان بر گِل بماند. 

    اما آیا این تمام خون های مظلومی است که در این سرزمین بلازده بر زمین ریخته و ضایع می شوند؟ باعثِ تاسف است که باید گفت پاسخ کاملا منفی است، و این تنها خون هایی نیست که ریخته و ضایع می شوند و این بخشی از آن است که ناشی از کشیدن چاقویِ ظلم برگلویِ مردم این منطقه و یا از شلیک سرب های داغ بر بدن رنجورِ شان بر زمین سرد ریخته و ضایع می شود. مظلوم تر از خون های جاری از دِشنِه و سُرب هم هست، و آن خون هایی است که اصلا کسی سرخی آن را هم نمی بیند و لذا صاحب (دَمی) خونی هم نیست که آن را از قاتلانش واطلب نماید.
    برغم تمام خون هایی که به هنگام جاری شدن، سرخیِ مظلومیتِ خود را به رخ چشم های بی تفاوت و سیاست زده ی ِ جهان می کشند، خون هایی هم هستند که در سکوت و مظلومیت حتی جاری هم نمی شوند و فریاد صاحبانش در سکوت و یا هلهله یِ استبداد شنیده نمی شوند و لذا سرخی آن را هم کسی نمی بیند و این خون ها که اکثرا هم متعلق به نخبگان این جوامعند در گوشه گوشه ی خانه های شهرها، سلول های بیشمار زندان ها ضایع می شوند، تا در رَگِ جوامع خود جاری نشوند؛ از سویی دیگر سایه جنگ و استبداد مانع شکوفایی استعداد های این مردمِ تمدنساز شده تا این خون های با ارزش جوانان مستعد ما در رگ جوامع جاری نشده و ظالمانه ضایع گردد و لذا این خون ها شاید مظلومانه تر از خون هایی باشد که از آلاتِ سرب و دشنه جاریند که اینان شهیدان مکر و حیله اند و آن خون ها از دندان های سگانِ درنده و پارس کننده می چکند و لذا خوب هم دیده خواهند شد، و برعکس اینان در سکوت و وهم ضایع می شوند.
    آری زندان های مستبدین این منطقه مملو از مردانی است که لایق کرسی های رفیعتند لیکن همنشین بدحالان شده و از کُنج زندان های مهرشده سر درآورده اند تا در دسترس نیازمندان جوامع خود نباشند. یا مغزهای مملو از حکمت و علمند که از کرسی های دانش افزایی مللِ خود به دور مانده و در کُنج خانه های خود خاک می خورند و عمر ذیقمت به پایان می برند. یا استعدادهای جوانانیند که می توانند موتورِ تمدنِ شرق را دوباره به حرکت در آورند، ولی بواسطه ی نبود امکان درجا می زنند و حریصانه به کرسی های دانش اندوزی می نگرند که یا ویران شده و یا خالی از استاد.
    آری این ها را هم باید به خون های مظلومی اضافه کرد که سرخیِ مظلومیت آنان چشم ها را خیره کرده و انسان را به تفکر وا می دارد و عجزِمان را به رُخِ مان می کشد که تغییری در این وضع نمی توانیم داد؛ این ها همان خون های سرخ و زلالی است که در رگ صاحبانش ضایع می شوند و در رگ های جوامع خود جاری نمی شوند، تا بدنِ شُل و بیحال آن، بی انرژی و همچون مخموری غارت زده در گوشه ای بیفتد و همچنان مثل گذشته از کاروانِ علم، فضیلت و ارزش باز بماند و نظاره گر وضع اسفبار خود باشد.
    باری باید بعد از هر نمازی دست ها را به آسمان برد و خداوند خود را به خون های مظلومانه ای از این دست این گونه قسم داد که "بِدَمِ المَظلومَ یاالله" و ده مرتبه از ته دل فریاد به نیاز برداشت که "یاالله، یاالله، یاالله، یاالله، یاالله، یاالله، یاالله، یاالله، یاالله، یاالله ما را از این وضع برهان".
    برخی بیت المال را تنها به زَر و مال موجود در آن محدود می کنند، لیکن مهمترین گوهرِ موجود در کیسه ی ملت ها جان هایی از این دستند که آشکار و پنهان ضایع می شوند و خرابی و خسارت آن اصلا روی کاغذهای لیست برداری از خسارات نمی آید، حال آنکه این خسارت بسیار بزرگتر و حتی جبران ناپذیر است.

    + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 10:11 شماره پست: 597

  • خدایا باز هم امان از نمایندگان و مدافعانت!

    خدایا چی می شد که هیچ کس را وکیل دریافت حق و حقوق خود قرار نمی دادی و همه را به خود واگذار می کردی که تنها با تو در ارتباط باشند و تک تک از تو رهنمود و هدایت گیرند؛ داروغه یی در این بین نبود و ما بودیم و تو. این روزها داروغه هایی پیدا شده اند که دیگر به حق تو، که لابد قسمتی از زندگی یا مال بندگانت هست راضی نیستند و جان ها و مال ها طلب کرده و تباه می کنند؛ امروز نمایندگانی پیدا کردی که به نام تو زندگی مردم سوریه را بهم ریخته و سیاه کرده اند و هزاران از آنان کشته اند، تجاوز کرده و آواره کرده اند و ویرانی ها ساخته اند و اکنون نوبت مردم عراق است که به خاک سیاه این جانیان بنشینند و جنایات شان را در این کشور تکرار کنند و دومینوی جنایت شان همچنان به نام تو ادامه دارد. اینان انگار آمده اند که نامت را به نام تو، حذف و همه را از تو بیزار، رویگردان و گریزان کنند. به هنگام جنایات شان نام تو را از حلق و مخرج گلو با حدت و شدت تمام جاری می کنند. البته معمولا جنایت کاران برای عمل جنایت بار خود دلیلی را جستجو می کنند تا ملعبه ی توجیه اعمال خود قرار دهند و انگار اینان اجرای احکام و گسترش دین و آیین تو را بهانه اعمال جنایت بار و اهداف شوم و وسیله هوا و هوس خود کرده اند. 

    خدایا در گوشه گوشه ی سرزمین های اسلامی از این نوع نمایندگان زیاد داری که ظلم و جنایت هولناک می کنند و این ستم  بی شرمانه خود را لطف به مظلومین تحت کنترل خود می دانند و در حالی که اَشدا با گویندگان شهادتینند، رحمت شان شامل دشمنان آنان هست، و باز ادعای مسلمانی و حق بودن دارند. لعنت و عقوبت تو بر آنان و دین مرام شان باد که حتی انسان هم نیستند، چه رسد به مسلمان بودن.
    خدایا از شر این بندگانت فقط به تو پناه می بریم. خدایا شر اینان را به خود و حامیانشان برگردان که ظلمی که می کنند بسیار دردآور و رنج آور شده است.

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 8:4PM | چهارشنبه یازدهم تیر 1393   

  • خدایا باقی ام بر تو، بگذار باقی بمانم

    خدایا در منطقه و شرایطی گرفتار آمده ایم که بیشتر از هر جای دیگر عرصه تاخت و تاز شیطان است. اما خدایا باقیم بر تو، در حالی که خصوصا اهل ایمان، اینجا اسیر قومی گرفتار آمده اند که هزار جنایت و تَعدی را به نیابت و به نام تو می کنند؛ انگار در هوا و هوس خود تصمیم قاطع گرفته اند که کاری کنند تا هرکه نام تو را شنید با آنها و اعمال شان قرین و قریب به ذهن شود و بدین سان بندگانت از تو و حتی نامت نومید و یا حتی متنفر شوند!!

    انگار این جماعت کمر به محو تو و نامت بسته اند. همه جا، حتی مسجد، منبر وعظ و خطابه را به وجود خود آلوده اند تا همه را، حتی از مقدس ترین مکان ها یعنی محراب و مسجد و سجده بِتارانند. آشکارا می گویند هر که همچون من فکر می کند و در باند و گروه فکری و عملی من است، در جبهه تو هم هست؟!، و دیگرانی که در جرگه ما نیستند خواه بالا، عاقل، اهل عبادت و بندگی، اهل علم و تفکر، دانشمند، مجاهد و... باشند هم تفاوت نمی کند، باید عرصه را برای ما و ایادی امان خالی کنند.

    این جماعت بر زن و کودک، پیر و جوان، دارا و ندار، اهل ایمان و بی ایمان و... از بندگانت رحم، مروت و تساهلی ندارند، پست ترین از جماعت خود را بیشرمانه، متکبرانه و متفرعنانه بر بزرگان از بندگانت که در جرگه آنان نیستند، مسلط می خواهند. علامه ها، اهل قبور، مدرسین، شاگردان، گوشه نشینان و... از دست و زبان و داغ و درفش شان در امان نیست. انگار وقتی رحم و مروت و تحمل تو و سالکان تو را که تقسیم می کردند، به این جماعت هیچ نرسید. نه به ملاک مسلمانی اعتبارشان توان کرد و نه به ملاک انسانی؛ هیچ ملاکی جز خود و منویات دل شان را به رسمیت نمی شناسند.

    در نابودی رقیب به هر کاری دست می زنند تا عرصه را برای خود و باندشان فراخ نمایند، غافل از این که عزت و سرفرازی تنها در دستان حکیم و توانای توست که تو بهترین مکرکنندگانی و آنان به رغم خساراتی که به بندگانت می زنند ره در نابودی خود می پیمایند و در واقع آب در هاون می کوبند.  

     

     + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر۱۳۹۴ ساعت 11:14 شماره پست: 842 

  • خدایا باورم نمی شه که تو اهل نزول بلا باشی

    ایزدا!

     این بارش های نصفه و نیمه،

    هرگز جگر سوخته ام را سرد نخواهد کرد، که هیچ،

    بلکه آتش درونم را اکسیژن مال کرده، تا شعله ورتر شود،

    قامت سراپا گناهم را نخواهد توانست شست،

    بارانی می خواهم، که سیلابی شود،

    تا باز یحیا (ع) بتواند جسم و جان فربه از فسادم را، در آن غسل دهد،

    آبی خروشان که آلودگی هایم را با خود ببرد،

    سبک شوم، مثل پر کاهی بر آب،

    و پاک شده، سویت سبکبار روان شوم،

    براستی وقتی "هر چيز زنده اي را از آب پديد (آفریده ایی) آورديم"  [1]

    چرا زمین ما این چنین خشک و بی حاصل شده است،

    می خواهی ارزش آب را بفهمیم؟!

    خدایا دست از این امتحانات سختِ خود بردار،

    با هر امتحانی، هزاران عمرِ بازگشت ناپذیر، بر باد می رود،

    مگر تو به "حق الناس" بی اعتنایی،

    مگر تو فرصت زیستن ما را "حق الناس" نمی دانی،

    که این چنین فرصت هامان را در امتحانات سخت و سهل خود، بر باد می دهی،

    یا اینکه این چنین جمعی سیاست مان می کنی،

    نکند باز می خواهی به دوران عذاب های سخت و جمعی باز گردی،

    و به خاطر چند اَلواط، قومی را به نابودی کشی،

    راستی با من نگفتی، در آن روزهای سخت و خشن نزول عذاب،

     عدالت و انصافت را چطور در پای خشم خود قربانی کردی؟!!،

     که به یکباره بر همه، خشک و تر سنگ باریدی،

    و یا تر و خشک را با هم در آتش دنیا سوزاندی؛

    خداوندا ببخش که بی پرده می پرسم،

    آخر برایم سوال است، که تو چطور تر و خشک را با هم در یک عذاب شامل کردی؟!

    نمی توانم باور کنم، که این کار یک کریم عدالت محور است،

    آنقدر از این نزول عذاب ها توسط تو گفته اند، که بسیاری از تو می ترسند،  

    اورمزدا!

    همین الان هم هستند "دوستان خاله خرسه ایی" که در بوق ها می دمند،

    و بسیاری از زلزله ها، سیل ها، آتشفشان ها، توفان ها و خشک سالی ها را چون من، به تو نسبت می دهند،

    و کاملا فراموش کرده اند که این ها همه، دلایل طبیعی و علمی خود را دارد،

    و بدین وسیله به خاطر کارکرد دقیق قوانین طبیعت، تو را نامستقیم محکوم، و در بین خلق رسوا می کنند،

    و با هر بلایی که از آسمان و زمین می بارد،

    و یا از دل زمین و آسمان می جوشد،

    آنرا بی آنکه به عواقب گفت های خود فکر کنند، به نام تو سکه می زنند، و آنرا به سان ظلمی آشکار توسط تو، به خورد مخلوق می دهند،

    و می گویند :

    این خداست که این بلاها را نازل می کند،

    نمی دانم، چطور دل شان می آید که نام چون تو رحیمی را به نزول بلا و عذاب های دسته جمعی گره می زنند،

    ولی در واقع بلای زمین خودشانند،

    و آن خدایی که از تو ساخته و پرداخته اند،

    که بلا را از جانب کریم، رحیم و عادلی چون تو می بینند،

    کسانی که حتی فرق بلا و نعمت را هم تشخیص نمی دهند،

    ولی باز دهان آلوده به نافهمی خود را گشوده و تو را متهم می کنند،

    که این تو و عصبانیت توست، که تر و خشک را با هم، در جریان نزول عذاب ها می سوزاند،

    غافل از این که تو به سان انسانِ محدود و خطاکار نیستی،

    که به وقت خشم، کرم و عدالتت را به فراموشی سپاری،  

    و بر شهرهای این دیار و آن دیار، بدون در نظر گرفتن بندگان و دشمنانت،

    به یکسره بلا و عذاب به یکباره در اثر آتش خشم فرو فرستی،

    طوری که خشک و تر، کودک و پیر و... با هم، بی رحمانه در یک آتش بسوزند،

    حال انکه تو خدایی آگاه و توانگری،

    و می توانی اگر بلایی خواستی بفرستی به اهلش برسانی،

    کار تو اصلن نزول بلا نیست، کار تو نزول رحمت است،

    که بر انسان خیر و شر این عالم ارزانی می داری،

    زیرا که تو صبوری و در کمینگاه خود به صبر و شکیبایی به انتظارِ لحظه خاص نشسته ایی،

    تا روز واپسین به اعمال تک تک ما، حتی به اندازه مثقالش رسیدگی کنی،

    و به اصطلاح "مو از ماست بکشی"  [2]

    و من،

    در حالی که می دانم در هیچ کدام از دادن ها و گرفتن ها نقشی به عهده نگرفتی،

    و مکانیسم این جهانی دادن و گرفتن ها را به حساب و کتاب قوانین و سنت طبیعت خود گذاشته ایی،

    ولی باز از تو، "این و آن" می خواهم،

    چرا که تو انگار دوست داری، که دست های ما همیشه به سوی تو باشد،

    نمی دانم چرا،

    شاید این برای ما خوب است، و دوای دردهای ماست، که همواره رو سوی آسمان باشیم،

    می دانم و اقرار دارم که تو بی نیازی،

    از نیایش، و هرگونه کرنشی، از رکوع و سجود ما،

    تو بَری هستی از هرگونه نیاز، به توجه ما،

    تو بی نیازی از هرگونه دریوزگی ما،

    اما می دانم این مراجعه به درب خانه ات برای ما، داروست،

    در حالی که تو بی نیاز از هر دارو و درمانی،

    اما ما فقیر و درمانده ایم،

    پس بارخدایا اجازه بده هر چند وقت یکبار موضوعی را بهانه کرده،

    با تو به عشق بازی نیاز بنشینم،

    گویند در دوره جدید، دیگر بشر کم کم باید از تو دست بردارد، و به خود تکیه کند،

    آنها از عصر روشنگری می گویند [3] ،

    که ایده کانونی روشنگری، "دلیری اندیشیدن برای خود است"،

    و این یعنی دلیری (انسان برای) پذیرش مسولیت در برابر جهان. در عصر جدید، آدمی بار مسولیت در قبال رویدادها را از عهده خداوند بر می دارد و به دوش خویش می گذارد. در روزگار مدرن دوران آسودگی خداوند و آغاز آزادی و مسولیت پذیری انسان است. "مرگ خدا" ، مرگ مسولیت خداوند و زایش آگاهی دردناک، دلهره آور و پویای انسان به مسولیت فردی و جمعی خود است.

    شر نتیجه نیندیشیدن است،

    و به قول کانت انسان باید "دلیری کاربرد عقل خود را داشته باش"  

    می دانم باید بارهای بدنام کننده چون نزول بلا را از دوش های تو برداشت،

    می دانم نباید بار رسوایی اعمال خود را بر دوش تو گذاشت.

    دیگر من بلایای طبیعی را آسمانی نمی دانم،

    چرا که آسمان جای خوبان است،

    جای کریمانی چون توست،

    که برای دیدار و حضور در جوارت، بهترین ها چشم دوخته اند،

    اما خداوندا!

     اگر این نیاز، احساس نیاز و خواستن را از خود بگیرم،

    با چه بهانه ایی به تو رو خواهم کرد،

    بهترین بهانه برای سخن گفتن با تو، همین نیاز است و کمبودهای بی پایان ماست،

    گرچه می دانم، منحرفین ما را در مضیقه می گذارند، که رو به آسمان باشیم و نقش مخرب آنان را در زمین کمتر ببینیم،

    و همان ها هم بدترین تراژدی های زمین را به تو نسبت می دهند،

    حال آنکه اگر رسول تو "رحمت للعالمین" باشد،

    تو خود چه خواهی بود؟!

    اقرار دارم که تو بری از فرستادن بلا بر بندگان خودی،  

     

     

    خدایا باورم نمی شه که تو اهل نزول بلا باشی

     

     

    [1] -  سوره انبيا 21:30. "هر چيز زنده اي را از آب پديد آورديم" (و جعلنا من الماء كل شي ء حي) 

    [2] - کنایه از دقت رسیدگی در اعمال ماست.

    [3] - اندیشه هانا آرنت منبع مقدمه کتاب "انسان در عصر ظلمت" ص 15 مترجم مهدی خلجی – انتشارات توانا

  • خدایا بر این بارش باران رحمتت شکر گذاریم

    خدایا اگر می خواستیم شکر همین چند قطره بارانی که اکنون در حال بارش است را بجا بیاوریم، به تو قسم که توانایی اش نبود. هزار نعمت جاری و ساری و آنچه از پی می آید،که جای خود دارد. خدایا ببار که از تشنگی در حال تلف شدنیم و اکنون بعد از این خشکی دهشت بار امسال دیگر قدر آب را می دانیم.

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:38PM | جمعه یازدهم مهر 1393

     

  • خدایا به داده های بی شمارت شکر و از نداده های بی شمارترت شکایت

    خدایا  عطاهایت بی شمار و از لیاقت من بیش و شکرش مرا واجب، و تو را الحق ستایش و عبادت سزد، ولی وقتی به شمارش آنچه از ما دریغ کرده ای بر می خیزم در مقابل عطاهایت بسیار بیشتر است که باید این حق را برای بندگانت قایل باشی که بدین دریغ شکایت به درگاهت آورند و گلایه کنند که برای ما خلق کرده یی و تاکنون به عطایش راضی نشده ایی. البته می دانم که در عطا بخیل نیستی و در مقابل بسیار گشاده دست عمل می کنی ولی به این ندادن ها هم نمی توانم بی خیال باشم که می بینم که ندارم و پس این حق است که به نداشتن ها شاکی و ناراضی باشم. 

    دنیایی کوچک، اما بزرگ به ما عطا کردی که بزرگان مان به بی ارزشی اش بار بار شهادت داده اند ولی نمی دانم به چه جهت دنیایی که این قدر بی ارزش توصیف شده است، باید آن نتایج بزرگ از آن حاصل شود که برون دادش گاهی مقام قرب و لقای توست و یا در سوی دیگر دوری ابدی و خالدین در دورترین ها و جهنم است. پس بی ارزشی این دنیا را نباید زیاد جدی گرفت و باید برایش ارزش بسیار قایل شد که سرنوشت ساز شده است. 

     

    +   نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:46AM  جمعه شانزدهم خرداد 1393  

  • خدایا تدبیر مان کن که امیدمان تویی

    خدایا!

    دیگر حرف هایم با تو هم ته کشیده اند

    شاید حرف نگفته ایی برای گفتن با تو نیز ندارم

    البته حرف های بسیاری با تو گفته ام

    در حالی که تو حتی به نگفته های مان هم مطلعی

    تو به همه ی آنچه خیر ماست واقفی

    پس خودت ما را تدبیر کن که امید ما تویی

    هدایت کن 

    بدان سو که خیر و صلاح ماست 

     

    + نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 18:46 شماره پست: 943 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 6 نظر

  • خدایا تدبیر مان کن که امیدمان تویی

    خدایا!

    دیگر حرف هایم با تو هم ته کشیده اند

    شاید حرف نگفته ایی برای گفتن با تو نیز ندارم

    البته حرف های بسیاری با تو گفته ام

    در حالی که تو حتی به نگفته های مان هم مطلعی

    تو به همه ی آنچه خیر ماست واقفی

    پس خودت ما را تدبیر کن که امید ما تویی

    هدایت کن 

    بدان سو که خیر و صلاح ماست 

     

    + نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 18:46 شماره پست: 943 

  • خدایا تنها تو کافی، و حریفی تمام این ناحقیها و به باطل رفتن ها را

    خدایا تو شاهدی که هیچگاه زیاده طلب نبوده و به حقِ احدی از بندگانت نظر نداشتم؛ که معتقدم اگر خیلی هنر داشته باشیم و موفق شویم، همان لقمه یی که در سفره مان قرار دادی را بخوریم، بسیار کرده ایم. به عینه بندگانی از بنده های تو را می توانم به نام ذکر کنم که بهره یی از ملکِ طلق خود هم در زمان حیات شان نبرده و این دنیایی فانی را ترک کرده اند، در حالی که داشتند و نتوانستند بخورند و غرق در ثروت، فقیر مردند؛ حال چگونه با دیدن این وضعیت، انسان رغبت به مال و حقِ دیگران می کند؟!! تو خود می دانی و بس. 

    خدایا حریفِ بندگان زیاده خواه و خاطی به حقِ دیگران، خود باش که تنها تو هستی که حریفی قادر نسبت به آنانی؛ و ما را توان رو در رویی با آنان نیست که دل هاشان معلوم نیست از چه سرشته شده است که به صراط مستقیم تو که احترام به حقوقِ دیگران است، بی اعتنایند و بر هدفِ خود در سلب حق دیگران بسیار کوشا. خدایا تنها به تو شکایت می بریم از چنین بندگانی که دردِ ظلم شان قلبِ مظلوم را می فشارد.  انسان گاه به مبارزه یی سخت با آنان می اندیشد، ولی چنین رو در رویی هم هزار مشکل به همراه دارد و شاید باید در این راه به هزار کار و حرف خلاف دست زد، تا حقی را زنده کرد و با این فنا شدن ها که عاقبت محتوم این دنیایی ماست و فرصت کم زندگی که به ما دادی، آیا وقتی برای انجام چنین کاری برای انسان می ماند. مگر ما چقدر عمر خواهیم کرد که سال هایی از آن را به مبارزه در این راه گذشت. هستند انسان هایی که از فرط احساسِ ظلم به خود زندگی شان را در این راه گذاشته اند، ولی این گونه بندگانت هم به نظر دیوانگانی می آیند که عمر گران مایه را صرف اموری از این دست می کنند؛ ولی باز گاه انسان می اندیشد که مبارزه نکنند چه کنند؟! این درد آنان را خواهد کشت و همچون خوره یی به جسم و جانشان می افتد و می فرساید شان.  

     

    + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 12:56 شماره پست: 367

  • خدایا تو این شیر تو شیری حتی تو را هم غایب می بینم؟!!

    عجب دنیایی شده، شیر تو شیر، یکی به وحشیانه ترین روش سَر انسان می بُرد و کِسی را جلودارش نیست، یکی به حیوانی ترین نوع مردم بی دفاع را بمباران می کنه و سقف ها را بر سر صاحبانش آوار می کند و باز هیچ کَس را صدایی به اعتراض نیست و اگر هم هست از سیاست بازی و فرصت طلبی، یکی که خود از هر کسی لایق تر به نیستی و نابودی است، اما حکم به اعدام انسان های دیگر می دهد و آنان را که لایق زیستنند، بی جان می کند و باز فریادرسی نیست، یکی زندانی می سازه به بزرگی یک کشور، و ملتی را به اسارت و بردگیِ منویات دل خود می گیرد، ولی باز از هرگونه عدالت گستری بهره ایی نیست، یکی همه ی ارزش های انسانی را به سُخره گرفته و هرکاری که دوست دارد و دلش بدان حکم می کند، به نام هر چه خوبی انجام می دهد و بی شرمانه دم از خوبی می زند و باز کسی نیست که توی دهنش بزنه که تو را با خوبی ها کاری و قرابتی نیست؛ یکی هر چه دزد و غارتگر را به همدستی گرفته و هزار جنایت می کند و بی شرمانه بر این کرده خود نه ابایی دارد و نه به روی خود می آورد و...

    وای بر ما و حال ما، مخ انسان از این همه بهم ریختگی، ظلم ناعدالتی سوت می کشد از این که هرکه هر چه می خواهد، می کند و فریادرسی نیست، و در این صحنه کَسی را نمی یابی که انتظاری از او داشته باشی که کاری کند؛ تنها نظرت به سوی خدایی جلب می شود که از همه بیناتر و بصیرتر به حال ماست، او که خالق همه ی هستی است و به افتادن برگی از درختان بی شمار این جهان آگاه است؛ که باز در این صحنه او را نیز سخت غایب می یابی؟!

     

    +   نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند۱۳۹۳ساعت 17:33PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

  • خدایا تو مبرای از هر گونه قانون و سنت شکنی هستی و خواهی بود

    خدایا کم کم دارم به سمتی می روم که باور کنم که باید نا امید شد تا تو قانونی از قوانینِ قرار دادی ات بر این دنیا را بشکنی و به یکی از درخواست های مکرر و بی پایان ما پاسخ مثبت دهی، و دعایی از دعاهایمان را برآورده سازی؛ و اصلا لزومی ندارد که چنین انتظاری از تو داشت، که تو خود مثل ما نیستی و خود را ملزم به رعایت سنن و قوانین نگاشته شده ی خویش می بینی؛ و اگر این گونه نبودی، باید متعجب می شدیم؛ که در این عالم قانون گذاران بسیاری را می توان دید که سخت و متعدد قانون می گذارند و خود در شکستن آن بر همه متقدمند و برای اساسی ترین قوانین حاکم نوشته شده بر خود پشیزی ارزش قایل نیستند؛ البته شهادت می دهم که تو از هرگونه رجس و پلیدی بری هستی و همچو آنان نیستی و عهد و سنت شکنی در ذات کبریایی تو نیست، که اگر تو هم عهد و سنتِ خود می شکستی با جباران عالم در این صفت یکی می شدی، حال آنکه تو را هرگز نباید در ردیف این انسان های عهد شکن دید که آنان را نفسی است که خداوندگار آنان است و تو را قواعدی است که بر راست داریش کوشایی، و این به عدل نزدیک تر است که تو آن را واجدی.

     

    + نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:59AM | پنجشنبه دوم بهمن 1393

  • خدایا تو مهربان ترین پاسدار بر مایی

    "..وخداوند بهترین نگهبان است، او مهربانترین مهربانان است[1]."  

    گاهی تصمیم به اقدامی می گیری و انتظار داری به هدف برسی، ولی در همان اول کار اقدامت ناکام می ماند و به جایی نمی رسد و بعد حس می کنی که دستی (خداوند) در همان اول کار آن را ناکام کرده و به خود که می آیی و کمی که فکر می کنی تو می فهمی که اگر به انجام می رسید چه خسارتی ممکن بود متوجه تو شود اینجا نا خود آگاه این دست مهربانانه را می بینی که نگهبانت بوده است.

    خدایا از تو متشکرم، به خاطر این نگهبانی مهربانانه

     

    • فالله خير حافظاوهو ارحم الراحمين (یوسف 64)
  • خدایا تو چطور می توانی بر همه ما خدایی کنی؟!!

    ای خدای خود گم کردگان مغرور و متکبر،

    ای خدایِ کفار و بی ایمانان،

    ای خدای خشک مغزان متکبر خالی از هنر و علم،

    ای خدای بدکارانِ آلوده به زشتی ها،

    ای خدای دزدانِ غارتگر ِجان و مال و ناموس دیگران،

    ای خدای جنایتکارانِ قهار و بی شرم،

    ای خدای انسان های کثیفِ پست و بی مقدار،

     ای خدای قاتلانِ سخت دل و بی رحم،

    ای خدای حسودانِ و مَکر کننده بد دل،

    ای خدای ظالمین به بند کشنده انسان ها،

    ای خدای صاحبان زندان های مخوف مملو از بندگانت،

    ای خدای بی بهره کنندگان انسان ها از نعمت هایت،

    ای خدای بد طینتان خدعه گر، مکار بدکردار،

    ای خدای دروغگویان پرگو و پرو و بی پروا،

    ...ای خدای نابودگران و ویران کنندگان و...

    براستی چطور می توانی تو خدای اینها هم باشی؛ در حالی که خدای این دیگران هم هستی؟!!!!

    ای خدای مظلومان و زجر کشیده ها،

    ای خدای نوازندگان نواهای شادی بخش و زندگی ساز،

    ای خدای نویسندگان و خلق کنندگان بزرگ،

    ای خدای غیورمردان و شجاع زنان آزادیخواه،

    ای خدای مصلحین درستکردارِ وسیع نظر،

    ای خدای بزرگمردانِ کوجکِ نهفته در زیر خاکستر غرور و نخوت بندگان متکبرت،

    ای خدای دانشمندان شکافنده علوم،

    ای خدای بی گناهانِ کنج زندان های ظالمین،

    ای خدای شکنجه شدگان مظلوم،

    ای خدای انسان های بی غل و غش،

    ای خدای محرومان و مستضعفین،

    ای خدای محروم شدگان از خانه و کاشانه و فرزندان،

    ای خدای خون های به ناحق ریخته شده، 

    ای خدای مسجودِ سجده کنندگان،  

    ای خدای دربند شدگان بی گناه،  

    ای خدای شهیدان در خون غلتیده،

    ای خدای آزاد مردان و آزاد زنان پاک،

    ای خدای زحمت کشان سخت کوش،

    ...ای خدای راستگویانِ درست کردار، و...

    اما تو چطور می توانی در دسترس همه ما از هر نوع باشی در حالی که هر یک در طیفی متفاوتیم، چطور می توانی نعمت هایت را بین ما با چنین تفاوت هایی به طور مساوی تقسیم کنی، چطور می توانی برای همه ما خدایی کنی در حالی که به حال همه ما آگاهی.

    تو در حالی چنین هستی که امروز بعضا کسانی سخت مدعی تو و آخرین فرستاده و دین مرامش هستند که باید گفت انسان هایی پست و بی مقدارند که تنها این ارزش ها را به اسارت خود گرفته اند تا به کام دل خود رسیده و آنچه می خواهند محقق کنند و بدترین چهره را از تو نشان می دهند و تو، دین و پیامبرت را ضایع کرده به طوری که بیم آن می رود که با چنین نمایندگانی، با چنان دافعه ایی، از تو و مرامت آثاری در بین خلق نماند؛ که آنان اصلا در شان تو نیستند، آنها حتی در شان انسان هم نیستند، فقط در شان خودشانند و افکار پلیدشان که دنیای خود را در پناه نام تو می جویند.

  • خدایا خود را به ما بشناسان

    خدایا به لحظه ای می اندیشم که تصمیم به خلق ما گرفتی و از خود می پرسم که چرا؟ هدف از خلقت این موجودات خاص برای چه بود. برای این که نظم طبیعت تو را به بهم بزنند؟ برای این که ظلم و جور را به حد برسانند و روی هر درنده را در بین خلایقت سفید کنند؟ یا این که فخر تو شوند بر زمین و در بندگی خود را به رخ فرشتگانت بکشند؟ یقین که از بندگی ما بی نیازی و اگر تکلیفی را فرستادگانت برای بندگی بر ما نهادند نه از سر اجبار کردن ما و یا نیاز تو بلکه از سر خیر خواهی بوده است. این که احیانا فرستادگانت می گویند این برشما واجب است و این حرام قدر یقین از سر هدایت است به سوی صلاح و رستگاری و راه نمایی و نه این که تکلیفی را بر بندگان بار کنند.

    تو ما را با پتانسیل بالفعل و بعضا بالقوه خصلت هایی آفریدی که فقط در تو هست. انگار می خواستی مدلی نسبی از خود ارایه دهی؟!! اما به چه کسی؟ آیا موجودات دیگری هستند که با مشاهده بندگان خاص انسانی ات هدایتی برای آنها به وجود می آید؟ خدایا مگر ما انسان ها چی هستیم که وقتی ما را آفریدی به خود احسن گفتی؟ انسان چه شاهکاری است که این چنین به خود تبریک گفتی؟ تو که به هر کاری و خلق هر موجود عجیب و با هر کیفیتی قادر مطلقی چرا بر چنین خلقی این چنین به خود تبریک گفته و فتبارک الله٬ احسن الخالقین به خود گفتی؟ آیا خلق چنین موجودی کار سختی بود یا این که این موجود این همه شگفت انگیز برایت بود؟ به نظرم از هر دو احتمال مبرا هستی. پس چرا این چنین بر عمل خود احساساتی شدی؟

    خدایا چشمه های معرفتت را برما باز فرما که اگر خود را بشناسیم تو را شناخته ایم.

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 9:22 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • خدایا در کارتو مانده ام که چه می کنی؟!!

    گاه اگر عیبی از کسی گوییم به کمتر زمانی و عنقریب ما را بدان عیب مبتلا می کنی، مرحوم مادرم (ره) هم شاید همین را تجربه کرده بود و گاه که عیب کسی را نزدش می گفتم، می گفت "مادر جان عیب کس نگو که عیب بد سواره است" و ما لابد پیاده مشی می کنیم که عیب بد به زودی سواره خود را به ما می رساندِ و عینا دچارش می شویم. 

    خالقا! معبودا!، ای که از رگ گردن به ما نزدیک تری!، ای که شنوایی بر گفته هامان! و بینایی به وضع مان! اگر هزار حُسن دیگران گوییم باز یکی را شامل ما نمی کنی! ولی دستگاه خلقتت و قانون طبیعتت آماده است که ما عیبی از کسی بگوییم و سریع گرفتار همان مان کند؛ ولی در همان حال عده یی کارشان عیب گویی و عیب جویی و سوزاندن دل دیگران و با این همه در برابر چشم های حیران بندگانت به تعداد زیاد، هزار حُسن و خیر نصیب شان کرده و در چشم ها قرار شان می دهی که بندگانت ببینند و بسوزند و به کارت بیشتر در شک و شبهه افتاده و در ایمان شان تزلزل وارد شود و به کفرگویی گرفتار شوند و از تو جدا افتند؟!!
    ولی معبودا! اگرچه کاملا به تو اطمینان دارم که کاری خارج از حکمت و علم و عدل نداری؛ هزار سوال بی جواب در مورد تو و رفتارت دارم و بسیاری از رویه های این عالم به چشمم ظلم و بی عدالتی می آید و انتظار حرکتی سریع تر از تو در مقابلش دارم، ولی باز هنوز معبودِ عالم تر، عادل تر و... دیگری از تو نتوانستم بیابم که در احسان، بخشش، لطف، حُسن، مهر، علم، قدرت و... بر تو برتر و یا هماوردی تو باشد، که اگر بیابم هرگز لحظه یی در تو توقف نخواهم کرد و بی درنگ از تو عبور
     کرده و به او رجوع خواهم کرد؛ که او توی واقعی خواهی بود و این به عقل و صواب نزدیک تر که اکمل مورد ترجیح قرار گیرد.
    دانم که ز بی معرفتیست این رنج دل
    گر رنج دل به تو نگویم، به که گویم؟!
    که گفتنش آوار خصم نشود، باز برما

    +نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ساعت 10:22 شماره پست: 427

     

  • خدایا درگیرتم

    خدایا انگار ما را برای زندگی کردن نیافریده ای و دائما درگیریم. درگیر بندگانت و مشکلاتی که می سازند که گاه برای برآوردن خواسته از نفس برخاسته خود حاضرند بندگانت را قربانی شهوات نفس خود کنند و حتی نابود کنند و..، درگیر عبادت هایی که باید بکنیم و نصفه نیمه انجام می دهیم. درگیر دنیا و لوازم آن، درگیر تشریفات زندگی و فرایند آن، درگیر این که تو کی هستی ما کی هستیم و هزاران سوال بی پاسخ که معلوم نیست آخرش به جواب برسیم و یا نرسیم. درگیر نمایندگانت که هر کدام سخنی متفاوت دارند و تکلیفی گاه متضاد را بر ما بار می کنند. درگیر و درگیر و درگیر؟!!! خدایا این شد زندگی؟!!
    ولی خدایا برای همه چیز از تو تشکر می کنم. به خاطر آنچه دادی و آنچه که ندادی شکر. در همین کمی دادن ها بسیار دادی و در شکرش مانده ایم. در بسیاری نعم باید چه کنیم؟!! نمی دانم. خدایا روح ما را پروازی ده از همان نوع که به روح نبی (ص) خود پرواز دادی. از تو که چیزی کم نمی شود ولی به ما خیلی اضافه خواهد شد. 

    + نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند۱۳۹۱ ساعت 12:59 شماره پست: 252

  • خدایا دلم گرفته و باز نمی شود

    ما خستگانیم و تویی، صد مرهم بیمار ما
    ما بس خرابیم و تویی، هم از کرم معمار ما
             مولوی علیه الرحمه

    روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت
    بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
          شمس علیه الرحمه

     خدایا متعجبم که این چه اندوهی است که دلم را فرا گرفته است. درد دوری از توست و یا دور افتادن از تو که دلم را می فشارد؟ منبع این درد دل گرفتگی را نمی فهمم. این درد پنهان چیست که منبع اش نادیدنی است؟ کاش دردهای ما درد جسمی بود تا جایش را بتوان به کسی نشان داد درخواست دوا نمود. دنیا با همه فراخی اش انگار تنگ آمده است.

    یک راه پیش رو این است که به لذت های دنیوی پناه ببری ولی خدایا لذت های دنیویی هم که برای بندگانت قرار داده ای لذت نیست٫ خود درد است و لذت اصیل را هم نمایاندی که با ترک دنیا بیشتر حاصل می شود و دنیا نیز که به جان ما بند است در دو دوزه ای عجیب گرفتار شده ایم در سویی بی خیالی که وسوسه می کند انسان را و به سوی خود می خواند که می دانم آتش قهر تو در آن است.  کلنجار رفتن با خود که دیگر مثل خوره ای شده است به جان من و خوراک روز و شام ما. و یک راه است و آن هم با تو بودن که این نیز سخت است و شروع کردن آن به سختی تمام راهیست که باید رفت.  خدایا تو خود مددی تا راهی میان آلام ما را کم کند. 

    خدایا دردهای خودمان کم است دیدن وضعیت بندگانت نیز دل انسان را بدرد می آورد رنجی که آنها باید از هر سو تحمل کنند و راه پر مشقتی که تا مرگ باید بپیمایند.  یکی گرفتار رنج و درد بیماری یکی گرفتار ناتوانی و نداری یکی گرفتار هراس یکی گرفتار خصم یکی گرفتار انحراف یکی گرفتار قدرت یکی گرفتار ثروت یکی گرفتار سختی طبیعت یکی گرفتار نداری یکی گرفتار فرزند و همسر یکی گرفتار همسایه یکی گرفتار داشتن و همه گرفتار امور روزمره و...

    این است گرفتاری های ما انسان ها و هزاران گرفتاری دیگر. هر یک نقشی را باید بازی کنند و اگر خوب بازی کنند تشویق می شود. خدایا خلاصی چیست؟ علم؟ نه عالمان زیادی می بینم که خود گرفتارند.  ثروت؟ نه بسیار ثروتمندانی هستند که خود گرفتار همانند.  یکی از دوستان می گفت معرفت است که این یکی را ما تجربه نکردیم  که شاید اگر تجربه اش کرده بودیم وضع ما اینطور که هست نبود.

     به نظرم همین معرفت است که باید راه نجات باشد و اگر به وضع خود اگاهی یابیم دیگر این خلا فکری دیده نمی شود و درد نیز معنی پیدا نمی کند. این درد ابهام است این درد بی هدفی است این درد بی مقصدی است فردی که مقصدی حقیقی در پیش ندارد این خود برایش دردزا می شود و مثل خوره به جانش می افتد.  فشارش می دهد تا از این وضع به تنگ آید و فکری به حال خود کند و اگر نکند در اثر فشار مداوم دیوانه می شود. 

    + نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر۱۳۹۱ ساعت 13:12 شماره پست: 219

  • خدایا سال 1393 را بر همه مبارک فرما

    خدایا سال۹۳ را سال صلح و آرامش در جهان قرار ده.

    ملت ها را از دیو جنگ قدرت مداران و جنگ سالاران حفظ فرما.
    خدایا کسانی که بزرگی و قدرت و
     ثروت خود را در شرایط تنش بین بندگانت ترسیم و تعریف کرده اند را در دست یابی به چنین هدفی مایوس و رسوا فرما.  
    خدایا برکات آسمانی ات
     را بدون توجه به اعمال ما و بزرگان ما بر زمینیان نازل فرما که اگر نزول آنرا به این گونه مسایل مربوط نمایی لایق تنفس در فضای جهان تو نیز نخواهیم بود.
    خدایا
     اگر ما را لایق نعمت های خود نمی بینی بجز ما موجودات بی شماریند که از نعمت های این جهانی تو متنعمند پس به آنان رحم فرموده و جهان را از ریزش های آسمانی خود شاد و متنعم گردان.
    خدایا این سال را سال توسعه علم و معرفت قرار ده و انسان ها را به مسیری هدایت فرما که خیر صلاح آنان در آن است.
    خدایا سال
    ۹۳ را سال رهایی انسان از بند قدرتمداران دنیاپرست و ظالم قرار ده و با گشایشی همگانی تمامی اسرای دربند این ظالمین را آزاد فرما. 
    خدایا
     آنان که به ناحق بر گرده ی بندگانت سوار شده و قصد پایین آمدن ندارند را ابتدا رسوا و سپس نابود فرما.
    خدایا دل انسان ها را نسبت به هم مهربان گردان تا تعدی و تجاوز به حقوق دیگران کاهش یافته و فضای بهتری بین بندگانت ایجاد شود.
    خدایا کودکان ما و جوانان و نوجوانان ما و پیران و بزرگسالان ما را از جمیع خطراتی که آنان را تهدید می نماید حفظ و حراست فرما.
    خدایا به قلم های که در راه تو و در راستای خیر بشر به حرکت در می آیند برکت و نفوذ عنایت فرما.
    خدایا قلم ها و زبان هایی را که پایه های ظلم و تعدی را محکم می کنند را بی نفوذ و رسوا فرما.
    خدایا قدم هایی که در راستای خیر بشر برداشته می شود را استوار و محکم و موفق گردان.
    خدایا دل صاحبان قدرت را بر زیر دستان شان نرم گردان تا از ظلم شان نسبت به زیر دستان کاسته شود.
    خدایا وسیله استخلاص تمامی اسیران زنجیر شده در دست های قدرت کثیف دنیایی را فراهم فرما.
    خدایا وسیله بند شدن بندکنندگان ظالم
      را فراهم فرما.
    خدایا به تمامی انسان ها محروم از حقوق شان صبر و اجر عنایت فرما تا بتوانند سختی ظلمی که به آنان روا می شود را تحمل کرده و قلب هاشان از شدت رنج باز نایستد.
    خدایا به زمین های مان برکت و بار آوری
     به جنگل هایمان سرسبزی و خرمی به آب های جاری مان برکت و  غنا بخش.
    خدایا زمین را از ناپاکی ها حفظ کرده تا کهواره انسان هایی همچون رحمت للعالمین (ص)
     در آینده باشد و دوباره انسان هایی که فخر بشریت هستند را در خود پرورش دهد. 

    + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ساعت 14:11 شماره پست:

  • خدایا عزت در دست توست

    ای بازگرداننده آب های رفته به جوی، ای عزت دهنده به کسانی که می خواهی، حال آنکه عده ایی تمام تلاش در هدم و حذف او دارند. خدایا دادن عزت و اعتبار فقط در دست توست و عده ایی آب در هاون می کوبند که به کسی عزت دهند و یا عزتی را زایل کنند و تنها امید بیکسان تویی و بس. 

     

    + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان۱۳۹۴ ساعت 19:38 شماره پست: 836  

  • خدایا ما را دریاب که فرصت مان زیاد نیست

    حمد و ثنا برای تو که چه تو را بپرستیم و یا نپرستیم لایق سجود و رکوعی؛ و درود بر جانشینان تو بر زمین (ع) که گفتار و رفتارشان یادآور رحمت گسترده توست. خدایا ما را به خود می خوانی و فرمان "ادعونی" سر می دهی، و خود را از رگ گردن به ما نزدیکتر می نمایی، ولی باز ما تو را می خوانیم و می خواهیم، اما تغییری در وضع مان محسوس نمی شود، در حالی که عمرمان در حال به سر آمدن است. پروردگارا این برایم حل نشده است، و از وضع سوال دارم؛ خدایا شب های قدر زیادی گذشت و خواستیم و نشد، خدایا موسم حج زیادی آمد و عرفه و سعی و صفا های زیادی را دیدیم و خواستیم و نشد، نمازهای بیشماری را وسیله ی این درخواست کردیم ولی باز نشد، واسطه هایی از پدر و مادر خود و ائمه امان (ع) گرفتیم و خواستیم و نشد و...؟!! خدایا صدها بار تو را به خون های به ناحق ریخته و مظلوم قسم دادیم و خواستیم و نشد و... خدایا این چه معنی می دهد؟!! آیا تو بر حل آن ناتوانی؟!! که استغفرالله نیستی. حسودی و بر حل مسایل مان و یا بی رغبتی؟!! که استغفرالله نیستی و... خدایا متحیرم چرا به تاخیر می اندازی؟!! ترسم از این است که همچون اجداد خود در آرزوهای مان بمیریم و در همین شرایط هلاک شویم و در حالی که بهترین سال های عمرمان در حال گذر است و کم کم آماده می شویم که در سرازیری پایانی پای گذاریم و حرکت آخر را آغاز کنیم که به سان باد خواهد گذشت، ولی باز تغییری حاصل نشود.

    خدایا تو عمری طولانی و بی پایان داری و عمر ما برای تو شاید به سان چشم برهم زدنی هم نباشد ولی زمان برای ما که محدود به دوره ایی کوتاه و محدودیم، بسیار با ارزش است حتی لحظه ایی از آن ارزشمند است، چه برسد که سال ها برای تحقق خواسته ایی به انتظار نشینیم. در حالی که حتی ساعاتش برایمان هم تکرار شدنی نیست. خدایا در این شرایط است که در حال تلف شدنیم و باز شرایط مان همان است که بوده و اگر شرایط مان به همین نحو ادامه یابد و امیدمان را از دست دهیم و بگوییم آینده هم به همین نحو خواهد بود که خیلی برایمان گران تمام خواهد شد و اگر در همین ناامیدی بمیریم که از دیدگاه تو در کفر مرده ایم و سزاوار هر مجازاتی خواهیم بود و در همین حال اگر امیدواری پیشه کنیم که ساده لوحانه خواهد بود در حالی که نسل ها از اجداد ما بر انتظاراتی ماندند و مردند.
    خدایا گرچه بر ملت های پیش از ما منت نهادی و رسولانی (ع) ارسال داشتی که از مشکلات شان بکاهند و آنان را از ظلمِ حاکم و پستی ها و فساد زمانه نجات شان دهند و البته هم رسولانت (ع) به درستی مدعی شدند که "من برای شما پیغمبری خیرخواه و امینم (شعرا، آیه 12)" ولی ما اکنون کسی از این دست در دسترس نداریم که به دامانش در آوزییم و بر ما این چنین خیرخواه و امین باشد و توان نجات مان را داشته باشد، چه می شود که بر ما همچون اقوام گذشته منت نهاده و وسایل نجات مان را خود فراهم داری و اقتدار و مهربانی ات را آشکارا بر ما نشان دهی همانگونه که در سوره شعرا در آیات 141، 159، 175، 191 و... مکرر بر این امر تاکید داشتی.
    پس فرصت غنیمت می شمرم و به روان پاک اولیایت (ع) درود می فرستم و تقاضای اجابت دارم.

     

    + نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 12:59 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

     

  • خدایا ممنون از قطراتی که بر ما باریدی

    خدایا چقدر زیباست هنگامی که در ناامیدی کامل قرار داریم و تو گشایشی می کنی؛ آن لحظه است که بی اختیار بر سجده شکر بر آستانت وادار می شویم. دیشب که باریدن قطرات باران را بر زمین تشنه امان می دیدم، شادی سراسر وجودم را فرا گرفت و می توانستم دهان باز نباتات دشت تشنه امان را ببینم که در هنگامه یی که از گرفتن "نمی" از ناحیه ریشه ناامید بودند، درهای آسمان برویشان باز شد و قطراتی از نم آسمانی سرازیر گشت و  حریصانه با لب های خشکیده به بلعیدن این قطرات مشغول شدند و طراوت گرفتند، تا به دیگران نیز طراوت دهند و به بار نشینند.

    گرچه بر "نمی" نیز باید شاکر بود و از تو طلبکار هم نیستیم. ولی همانطور که می دانی، طولانی زمانی است که خشکی بر این زمین خشک و بی حاصل مستولی گشته و بر تشنگی بیش از حدمان افزوده است و با این قطراتی که نازل فرمودید سیر آب نمی شویم که هیچ، تنها لبی تر و به یاد آب، غم هایمان افزون خواهد گردید. خدایا بارشی جانانه می خواهیم تا تغییری شگرف به وجود آورد و از این خشکی کشنده و سخت نجات یابیم تو خود به عمق تشنگی  این زمین و اهلش آگاه تر از مایی.    
    خدایا رحمتت را برما بباران که ریشه هایمان در حال خشکیدن است، از این زمین سوخته و بی آب، دیگر "نمی" هم بالا نمی آید، اصلا سفره های آبیش که بیخود دل بدان بسته بودیم، خالی شده و یا
      از دسترس دورند، که منبع زایش "نمی" برای ما شوند. خشکیده ایم و  بی زایش، این روزها 
    تمام از کیسه می خوریم و بس.


    + نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:5AM | چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1393

  • خدایا نادیده بگیر که اگر نگیری بسی در مشکل خواهیم افتاد

    بر شما باد به تفكّر، كه تفكّر مايه حيات قلب شخص بصير و كليد درِ حكمت است.   (امام حسن مجتبی علیه السلام)

    خدایا رمضان از نیمه گذشت و خوشحال شدم که "میهمانی ات" در سرازیری اتمام افتاد؟!!!. این خوشحالی در حالی است که ایمان دارم که دوره طاعت و عبادت، دوره عزت و سربلندی و برکت و مبارک است؛ ولی باز با همه این ایمان، خوشحال شدم که دوره طاعت و عبادت رو به اتمام گذاشته است؟!!!. این انگار در ذات آدمی است که فارغ شدن هر چیزی برایش شادی آفرین است؛ حتی اگر این کار حضور در میهمانی خداوند برای بندگانش باشد. انگار ما انسان ها از هر چیزی خسته می شویم؛ حتی از قرار گرفتن در شرایط نعمت مضاعف، و می خواهیم از این شرایط هم خارج شویم و روند جدیدی را تجربه کنیم؟!!! مثال بارز آن شعف آمدن تعطیلات در هنگام تحصیل است. این یک خصوصیت مشترک بین یک شاگرد کلاس اول ابتدایی و شاگرد سال اول دوره دکتراست؛ که هر دو به آمدن روز تعطیل، خرسند می شوند و البته که محصل دوره دکترا خود تحصیل را انتخاب کرده و حتی برای رسیدن به چنین مرحله ای سال ها زحمت کشیده تا به این آرزوی دیرینه اش برسد و غرق در دریای علم و تحصیل شود؛ ولی همین آدم هم به آمدن روز تعطیل (کنار گذاشتن درس) خرسند می شود؟!!! برای دوره طاعت هم ظاهرا همینطور است وقتی نمازمان به پایان می رسد، خوشحالیم؛ خوشحالیم که از آن فارغ شدیم؛ در حالی که می دانیم سخن گفتن با خدا نعمتی بی نظیر است، و قاعدتا و طبیعتا نباید پایانش هم شعف آور باشد؟!!! این دور از انصاف و عقل است که برای رسیدن به چنین مرحله ای شاد شد؛ و در مقابل مخاطب (که خدای بزرگ است) انسان شرمنده می شود، وقتی به عمق مطلب و این احساس و تفکر خود فکر می کند. ما انسان ها این چنین به خالق خود مشتاقیم که دوره انجام طاعت هم برای مان کسالت آور می شود؟!!!. کمتر فشاری ما را از طاعت باز می دارد. کمتر امتدادی کسالت آور می شود. دایم این دل به جنب و جوش است و حتی بر ادامه طاعت خداوندی هم نمی تواند استقامت کند. آری ما انسان ها این چنین هستیم. با همه این خصوصیات باز به خود مقروریم و مدعی. شما تصور کنید با بزرگی در حال سخن هستید و او به نحوی از چهره شما متوجه کسالت آور بودن ادامه سخن شما با خود می شود، واکنش او چه خواهد بود؟ البته که تو را ترک خواهد کرد؛ ولی خداوند به همه این کسالت ها و بی حالی های ما مطلع است ولی باز لحظه ای ما را رها نمی کند و روی بر نمی گرداند. اگر این کرم نیست پس چیست. اگر این بخشش نیست پس چیست. خدایا کرم و بخشش و گذشت تو را با همه نسوجم حس می کنم. خدایا واضح است که اگر به عیوبم توجه می کردی که رویی به من نداشتی؛ اگر من هم جای تو بودم به چهره چنین بنده ای که به تو چندان مشتاق نیست، نگاه هم نمی کردم؛ ولی تو جای خود هستی و نمی دانم چه چیز را مبنا قرار می دهی که باز به ما نگاه می کنی و هوای ما را داری.

    خدایا ذکر نعمت تو خود نعمت است پس تنها به این ایمان نیم بند ما اکتفا کن و روی از ما برنگردان که سقوطی بس بزرگ از پس روی برگردادنت خواهیم داشت 

    + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد۱۳۹۲ ساعت 12:26 شماره پست: 312

  • خدایا نیم نگاه تو ثروتی است برای ما به خاطر نظری که به ما داری شکر

    خدایا در این اقیانوس بندگانت چه گوهرها و... چه خر مهره ها و... که نداری؟!!! هریک به نوعی اند و در یک پیوستار بزرگ در کنار هم قرار گرفته اند من هم در همین پیوستارم و از جایگاه خود در بین خر مهره ها و یا مهره های بی ارزشت خبر ندارم. گاها به ذهنم می خورد که رهایمان کرده ای از ما برای گوهر شدن نا امید گشته ای و من هم از خود نا امید می شوم ولی بعضا به نعمت هایی که در مدت کوتاهی سویم سرازیر می کنی می فهمم که اشتباه کردم و کریم مطلق نظری هم گاهی به ما دارد و سخنمان را می شنود و درخواستمان به نوعی اجابت می شود در این لحظه روحی به من دمیده می شود و به خود امیدوار می شوم که اینطوری ها هم نیست که رها شده باشیم و دست قاهر و توانایی بر سرما سایه افکنده است خوب که نگاه می کنم می بینم که در این مدت از دره های هولناک زندگی گذشته ام و این را از هنر خود نمی بینم و لذاست که باز یدالله را در عبور از گردنه ها حس می کنم و امیدوار می شوم که حد اقل به ما نظر دارد و همین از هفت سر ما زیادی است دیگر باید به این بالید. نیم نگاهی از سوی او می تواند ثروتی عظیم باشد. خدایا شکر از این همه نعمت و  بزرگی آن. می دانم بندگانی داری که به دستمالی قیصریه را به آتش می کشند. خود خواهی قدرتمداران و زیادی خواهی بندگان و هزاران موجود خطرناک دیگر در بین بندگانت موج می زند که اگر یک لحظه ما را در بین دندان های تیز آنان رها کنی بی رحمانه خواهند دریدمان. این برایم واضح و روشن است و نیش دندانشان را بعضا بر پیکرمان حس می کنم که خواسته اند بدرند و تو به کرم نگذاشتی. خدایا شکر و درنده خوها را به تو واگذار می کنم که تو در کمینگاه (مرصاد) خود به وقتش حساب کشی خواهی کرد و این را یقین دارم. ولی با این همه لطف و احسان که در حق ما روا داشتی شکر عظیم باید که از عهده معرفتی و جسمی ما خارج است این را خود نیز می دانی پس انتظارت را از ما کم کن تا از روسیاهی ما در نظرگاهت کاسته شود و کمتر این به روئیت مبارکت برسد. خدایا بر ناتوانان حرجی نیست پس این را به کرم خود به حساب ناتوانی مان بگذار تا از خشمت نسبت به ما کم شود. خدایا درخواست عفو دارم از همه اعمال زشت خود که این چهره سیاه را نزد تو برایم ساخته و پرداخته است. خود به علم خود راهی بیاب که کمتر این سیاهی ها به چشمت آید و باعث خشمت شود. نمی دانم چه راهی دارد که این سیاهی را کمتر ببینی خود چاره ای این مشکل کن. خدایا به رحمت و رحم و مهربانی تو امیدوارم. خدایا سیاهی های صورت ما باعث نشود که خشم بر تو غلبه کند و ما را از رحمت و مهربانی خود محروممان کنی و از درگاهت برانیمان. خدایا معرفتی ده تا دستمایه حرکتی شود که روسیاهی های ما در نزد تو را به سپیدی تبدیل نماید. الهی بیض وجوهنا و ستر عیوبنا و... به حرمت دما شهدائنا و به عزت اولیائنا و به مناجات صلحائنا و به مظلومیت مظلوماننا و... خدایا به آنچه که در بین اقیانوس بندگانت باعث فخر تو می شود لطف و عنایت خود را بر ما ساری جاری و دائم بگردان. خدایا از تو معرفتی می خواهم که سنگلاخ زندگی را بر ما آسان و راه سوی تو را بر ما نمایان کند. خدایا دوستانی از اهل تو را خواستارم که نور تو در رخسارشان نمایان و رحم تو در دلشان جاری و معرفت تو در کلامشان باقی و عشق تو در دلشان حاکم باشد. خدایا این زیاده خواهی نیست مگر نه این که تو از روح خود در کالبد خاکی ما دمیده ای پس تو که بی شمار داری ما چرا مقداری نداشته و نخواهیم می دانم که بیشمار دوستانی لایق داری اگر ما هم عددی از این نعمت ها را داشته باشیم چیزی نمی شود؟ خدایا خود فرمودی که بخواهید پس این درخواست را به حساب پر رویی ها و دریدگی های ما نگذار این خود عمل به دستور است اگر چه لایق دوستانت نیستم ولی می توانم که آرزوی آن را داشته باشم و البته از تو درخواستش را نمایم. خدایا ما را از خیل ظالمین و متکبرین قرار مده. خدایا به عجز و ناتوانی خود در مهار اسب سرگش نفس خود و عمل به فرامینت اقرار دارم و نیز در آن سو تو قرار داری با همه خصوصیات مطلقی که هیچ موجود را نمی توان همانند در آن دید خدایا دلهای ما را از طمع به کمک بندگانت به سوی خود هدایت فرما تا هر چه می خواهیم از منبع اصلی اش بخواهیم. خدایا واسطه هایی زنده و قابل لمس در بین بندگانت را به ما بنمایان تا از نور چهره ی خدایشان انرژی بگیریم و از وجوه خدایشان سرمست شویم. خدایا حجتت (عج) را به نام بر ما شناساندی ولی حد ما در حس او در کنار خود محدود است چه می شود در این بازار شلوغ دنیا هنگام گذر به ما هم تنه ای بزند تا لطافت جسم شریفش را در بدن گنهکار و آلوده خود حس کنیم. اصلا چه می شود شراب دیدارش را به ما بچشانی تا نسوج آلوده ما به شراب های ناپاک را خونی تازه دمد و رستاخیزی در جسم و روح مرده ما ایجاد کند اصلا چه می شود که او ظهوری را که می خواهد داشته باشد و ما هم همچون مهاجر و انصار از فیض حضورش بهره مند شویم. خدایا همه این ها با اشاره ای قابل حل است پس از ما هر آنچه که مصلحت می دانی قبول فرما. خدایا ما که مظهر اخلاق الهی و رسول حقت (ص) را ملاقات نکردیم و این نعمتی بود که به اجداد ما در چهارده قرن پیش عنایت فرمودی و ما به نداشتن نعمعی از این دست به حال خود غبطه می خوریم چه می شود سلاله پاکش (عج) را بر ما ارزانی داری و ما نیز نسلی شویم که آیندگان بر داشتن این نعمت بر ما غبطه خورند. 

    + نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی۱۳۹۱ساعت 9:28 شماره پست: 224

  • خدایا چه نیازی به اقرار و تایید این بندگان بی مقدارت داری؟!!!

     خداوند پنج بار در شبانه روز به صورت اجباری نماز را برای مومنین قرار داده و چندین بار به صورت دلبخواهی از آنان خواسته که رو به سوی او بایستند و او را عبادت نمایند در این نمازها ده ها بار باید گفت "سبحان الله" یعنی خداوندا تو از هر گونه پلیدی پاک و منزهی ولی این سوال برای انسان پیش می آید که خداوند چه نیازی به تایید این خصوصیت ذاتی اش را از زبان بندگان بی مقدار خود دارد؟

    خداوندا تو خود ذاتا از هر گونه پلیدی و زشتی مبرایی واقعا چه ما به آن اقرار کنیم و چه نکنیم تو پاکی و منزه و بیش از اندازه برای بندگان بی مقدارت همچون بنده شخصیت قایل شده ای چنین اقراری داشته باشم. خدایا در عین کلی مشکل و داشتن انواع ناخالصی و ناپاکی جسمی و معنوی خجالت زده باید بگویم که این تنها تویی که پاک و منزهی و رجس و پلیدی از ساحت قدسیت به دور است. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 15:7 شماره پست: 105

  • خدایا چهره ات پشت آسمانی صاف و تمیز دیدنی تر است

    خدایا هرگاه که بارش بارانِ رحمتت شهر و کوچه هامان را شستشو می دهد انگار چهره تو نیز در پس آن هویداتر می شود، پس باید شکر این بارش و چهره نمایی را یکجا بجا آورد. خدایا چهره ات پشت آسمانی صاف و تمیز انگار بهتر دیده می شود، پس بیش از این چهره بر ما هویدا کن. 

    + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 19:3 شماره پست: 598

  • خدایا چکونه شکر نعمت با تو بودن کنم

    خدایا تو را دوست می دارم و بر دوستی ام با تو استوارم، چرا که دوستی هستی که دوستی ات در هر زمان، مکان و شرایطی میسر است. تو آنی که هرگاه بخواهمت حضور داری، هرگاه بخوانمت می شنوی، به هر صورت صدایت کنم، چه از سر محبت با تو سخن گویم و چه جسارت گونه، شکوه کنم، باز مطمئنم که دوستم داری و سخنم را خواهی شنید. خدایا تو را دوست می دارم که برای نفوذ در دل دیگران نیازی به قربانی کردنم نداری؛ در کنارت احساس خطر نمی کنم. حیله و تزویر در تو نیست، از دروغ و دو رویی مبرایی. خدایا چگونه شکر نعمت دوستی ات را کنم.

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر۱۳۹۴ساعت 16:29 شماره پست: 829

  • خدایا کاش نادیده امان می گرفتی و به چنین امتحانی مبتلا نمی کردی

    خدایا مُتعجبم که آن قدر ما را بزرگ و قابل اعتنا یافتی و داخل در حساب، که قصد سخن با ما کردی و مَلَک خود جناب جبراییل را بی واسطه به منظور پیام رسانیِ خود، مامور ما کردی تا از جایگاه عرشی خود هزاران بار بر زمینی فرشی و دون فرود آید و با یکی از ما وارد سخن شود، و پیغامی بیاورد؛ و اما آنچه مورد تعجب است این که در این آمدن ها و آوردن ها سخنی از بردن پیغامی از سوی این ملک از سوی ما برای تو نیست.

    شاید به این دلیل است که با سازوکاری که قرار دادی نیازی نیست که کسی اطلاعی به تو برساند، که برهمه ی آنچه بر ما می گذرد آگاهی؛ و از سویی خیلی راغبی که مسایل مان را بی واسطه از خود ما بشنوی که فرمان اُدعونی می دهی و هر روز پنج گانه قرار دادی که با تو روزانه سخن گوییم، و در وقت و بی وقت به ذکرمان می خواهی و به خود دعوتمان می کنی و خود را از رگ گردنِ مان به ما نزدیک تر اعلام می کنی، و دائم به خواندن خود دعوتِمان می کنی و به اجابت آن وعده امان می دهی.
     از سویی دو ملک را موکل هریکمان قرار دادی، و این تنها ناشی از حسابی است که روی تک تک ما باز کردی.
    خدایا با خَلقِ ما، به خود آفرین گفتی، که چنین مخلوقی را خلق کردی و خادمان و مقیمین درگاهت را از راکعین و سجود کنندگان را به سجده امان خواندی؟! خیلی برای ما شخصیت قایل شدی و خلیفه خود بر زمین مان قرار دادی؟! و همین است که مرا به ترس وا می دارد. که چرا باید روی چنین انسانی که دائم در طغیان و گناه هست این قدر حساب کنی؟! در حالی که این انسان سالهاست حتی در شناخت خود نیز مشکل دارد.
    این بار گران توقع تو و ناتوانی هایم هست که شانه هایم را به خجالت از ناتوانی در بندگی تو و هزار خلل در زندگی ام خم خواهد کرد،
    خدایا این همه قایل شدن برای انسانی که از پست ترین ها هم می تواند پست تر باشد، و از درندگان نیز فروتر خواهد افتاد برای چیست. این جز به افزایش جرم ما در صورت خروج از بندگی تو حاصلی نخواهد داشت که مهر و لطف و عنایتت را به کلاشی، خدعه، گناه، پشت هم اندازی، شریک قرار دادن برای تو، بنده ی غیر تو شدن و... پاسخ دهیم.

     

      + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 12:7PM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • خدایا! آیا به غم ها، راضی تر از شادیمانی؟!!

    یکشنبه بیست و سوم فروردین۱۳۹۴

    دیروز که خسته و چشم در راه مانده از دریافت نعماتت به نوشتن این جمله مشغول شدم که "خدایا ای کاش گوشه ایی دور از دید و خالی از گوش هایت می یافتم و... تا سخنِ گزاف علیه تو گویم و حسابی شکایتت را نزد کسی برم..." اما بهانه ایی رشته ی سخن از دستم برون کرد و این متن ابتر ماند، تا که امروز شادمان از نعمت و بارش های ارزشمندتت، به وجد آمده و از این نعمت در پوست نمی گنجم، و می خواهم سرِ شکر بر زمین در مقابلت سایم، و اکنون دیگر ادامه سخن دیروز، موضوعیتی ندارد...
    می بینی از آن همه تفریط، بدین افراط در نوسانم، آنهم به فاصله یک روز، اما تو در حالی که می توانی همواره چنین برخوردارمان کنی و از غم ها رها، چرا دریغ می ورزی و از انتظار خلاصمان نمی کنی؟!! آیا به غم ها، راضی تر از شادیمانی؟!! گرچه می دانم که همان غم نیز خود نعمتی است بزرگ، که حداقل مرا وادار به سخن با تو می کند، از سر خشم یا درخواست، و همان است که همواره مرا متوجه تو می دارد، و این خود عزتی است که تو دادی تا همواره متوجه ات بوده و از غیر تو ناامید.
    با اجازه از دوست و استاد عزیزم جناب دکتر سید عبدالحمید ضیایی می خواهم شعر ایشان (1) را این طور تغییر دهم که :
      نوازیدی و غریبه ایی غم پرورم کردی؛ و در شعله های فقرو نیاز خاکسترم کردی
    1-
        http://ziaei2007.blogfa.com/post/139

     

    + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 3:54 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • خدایا؛ بزرگ بخشایش گرا، تو را می ستایم که نیازمندم

    خداوندا شاید تو را به خوبی نشناسم و به بزرگی و عظمت تو واقف نباشم و البته که ظرفیت محدودم هم توانایی هضم چنین عظمت و بزرگی چون تو را نداشته باشد؛ ولی به خود واقفم که چقدر کوچک و ناتوان و نیازمندم. و تو را شکر که این چنین کوچک و ناتوان و نیازمندم قرار دادی که اگر بزرگم می کردی شاید به نیم نگاهی هم به تو حس نیاز نمی کردم و متوجه ات نمی شدم. رابطه من و تو، رابطه یک نیازمند است به دارای مطلق؛ که این نیازمند به واسطه نیازش به دارنده یی مراجعه می کند. شرمنده ام که عموما موقعی تو را صدا می کنم که در حالت نیازم و یا احساس نیازمندی روانم را می آزارد و آن گاه چاره یی جز مراجعه به توانگری ندارم و غیر از تو هم لایق رجوع نمی بینم و باز شکر تو را که رقیبی نداری که اگر داشتی ذهن معامله گرم، باز به فکر معامله دیگری می افتاد و رسوایی دیگری بوجود می آمد. خداوندا شرمنده ام که تو را به خاطر بزرگی و عظمتت نمی پرستم و این نیاز است که مرا متوجه تو می کند و چه معامله کثیفی که خدا عاشق تو باشد و تو معامله گرانه به او مراجعه کنی و البته شکر که باز نیاز را به عنوان نعمتی در اختیارم گذاشتی که حداقل نظری سوی تو همواره داشته باشم. خداوندا شرمندگی افزون است به تعدد گناهان و غفلت مداوم. خدایا اگر بندگانت را بر من مسلط نمی کردی و آنان این چنین ظلم روا نمی داشتند، شاید باز هم کمتر صدایت می کردیم و اگر درد ظلمی که گاه بر بندگان روا داشته و یا می دارم نبود، خوفم کاهش می یافت و از تو باز هم غفلت بیشتری می کردم. خدا به داده ها و نداده هایت شکر که هر کدام را مصلحتی است که از درک آن عاجزم. خدایا نه تو را شناختم و نه خود را و سر و سرگردانم که چه کنم که عمر چون باد می رود و دوره ی ما هم رو به پایان است در حالی که نه توشه یی و نه معرفتی و نه کارنامه درخشانی که نقطه قوتم باشد؛ همین جا قبل از حساب باید به نداری و نقصان خود اعتراف کنم و بگویم کاش از حساب مبرایم کنی که اگر به حسابم کشی رسواییم مضاعف خواهد شد.

    + نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر۱۳۹۲ ساعت 13:43 شماره پست: 338

  • خدایی متعلق به همه، همچون دستی بر سر همه ی ما

    خدایا ستایش تو را سِزد که هنگامی که زمانِ بخشش و فرو ریزی نعمتِ تو فرا رسد، دیگر توجهی به دست های بالا گرفته شده یا غافل بالا گرفته نشده نمی کنی، و نعمت خود را بر سر همه ی انسان، حیوان و گیاه سرازیر می کنی، بی آن که از آنان چیزی بپرسی.

     

    +   نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 7:36PM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • خسارتِ شیوه تکفیریِ انگ و حذف در فرهنگ ما

    باید به هر پدیده و یا تفکری نگاه منصفانه داشته، حتی تفکراتی که کاملا از نظر ما منحرف و باطل به نظر می رسند، گاه تفکراتی مورد حمله شدید قرار می گیرد و این حمله از حدود علمی و نقد منصفانه ی خود خارج شده و به تکفیر می رسد، و این شیوه مذموم ِتکفیر متاسفانه به متفکرین ما در عصر حاضر و گذشته ضربات مهلکی زده است و گاه بیخود و به شیوه غیر ضرور به حذف آنان انجامیده است.

    شیوه تکفیری مسلکِ انگ زدن و سپس حذف، ما را از تسلسل و رشد پله ایی و مداوم در ساختن پایه های تفکری و تمدنی خود باز داشته و به انقطاع تفکر و در نتیجه این خود به یکی از علل شکست در تمدن سازی ما منتهی شده است، و همین شکست به این امر منجر شد که نگاه ها به خارج از مرزها گشوده شود و به لاغری اندام تمدنی منجر شده و نهایتا به هجوم های پی در پی خارجی مبتلا شویم.

    کاری که در غرب کمتر اتفاق افتاد و تسلسل و به دنبال هم بودن ها و نقد و مبارزه علمی ادامه دار، به آنان کمک کرد که راه خود را بیابند و حتی اگر نیافته باشند در مسیر یافتن ماندند؛ کاری که از ما دریغ شد و آن هم ناشی از "خود حق مطلق بینی ها" بود، و این که دیگران را به طراز و مقیاس خود کشیدیم و تعیین انحراف دیگران را از انحراف از خودِ "حق مطلق دیده شده" سنجیدیم.

    ای کاش بازگشتی به خود داشته باشیم و خود را با همه آنچه هستیم قبول کنیم و به ساخت و تغییرش (اگر لازم است) همت گماریم، در غیر این صورت همچنان نگاه به خارج از مرزها و هجوم ها به این اندام نحیف ادامه دار خواهد بود. ای کاش صاحبان سخن و تفکر به خاطر نوع نگاه متفاوت شان از صفحه ها و تریبون ها و از دسترس مردم دور نشوند و مردم نیز در ارتباط با آنان و همگام با کاروان تفکر پیش روند.

     

    + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی۱۳۹۴ ساعت 5:45 شماره پست: 869 

  • خوش آمدی ای ماه خدا؛ ای ماه عبادت، بندگی و تغییر

    خدایا! رمضان شریف و بهار عبادت، بندگی و تغییر تو هم در حالی می آید که خود را آماده آن نکرده ام. پیش درآمد رجب و شعبان تو هم به غفلت در رتق و فتق امور دنیا گذشت که حوادث آن همواره ذهن و دلم را به بازی خود می گیرند؛ فرصت هایی بود که بهینه استفاده نشد و از دست رفت؛ گرچه که بهره های دنیایی خوبی داشت، ولی باید بگویم در نزدیکی به تو برایم چیز دندان گیری نداشت. ولی شهادت می دهم که دغدغه انسان بودن داشتم و انشالله سعی بر آن خواهد بود؛ گرچه توفیق به آن خود مقوله یی جداست، اما باز از تو و کرامتت و زمان باقی مانده، ناامید نیستم که می دهی دهش خواهان را، دیر یا زود. البته گاهی چشمان بندگانت به آسمان تو سفید می شود تا دهشی خاص صورت پذیرد و از این جهت در برخی مواقع صبر ایوب (ع) و چشم براهی یعقوب (ع) می طلبد. 

    خدایا! تو را به خاطر همه اش، دادن ها و ندادن ها شکرگزارم. می دانم که در استانه ماه درخواست، عبادت و بندگی که تحقیقا از "ایام الله" ی وعده داده شده ی توست، فاصله بین زمین و آسمان به حداقل ممکن می رسد؛ و می سزد ما را که درخواستی در خور عزت این ایام داشته باشیم.
    خدایا! در
     همین راستا باید بگویم که دین محمد (ص) و امتش در بدترین شرایط هستند. فتنه های رنگارنگ داخلی از شرق و غرب و شمال و جنوب آنان را احاطه کرده و فتنه گران این صحنه کمر به هدم هرچه ارزش (از نوع انسانی و اسلامی) و مظلومان و پاکان از امت او (ص) بسته اند. امروز سپاه سیاهی سعی در انزوای روشنایی، آزادی، کرامت انسانی و انسان های پاک و آزاد دارد و بددلان و جماعت اهل خباثت قدرت، ثروت و وسعت یافته اند. 
    خدایا! امروز مظلوم ترین، محروم ترینِ خلق عالم کسانیند که منتسب به امت آخرین رسول (ص) تواند؛ که چنان در گرداب حوادث فتنه انگیز تلخ گرفتار آمده اند
     و مال و ناموس شان هدف خصم خودی قرار گرفته و در روز روشن و زیر نظر دوربین های ضبط کننده شبکه های جور واجور، غارت و کشتار می شوند و همه از دوست و دشمن به نظاره این صحنه فجیع نشسته اند و هیچ نمی کنند و نمی گویند، انگار نه حقوق بشری بوده و نه اخلاق و نه انسانیت و نه شرم و نه حیا. انگار همه چیزمان برباد رفته است که این چنین بی حس شده ایم. امروز انسانیت و مسلمانی به مسلخ برده شده و در برابر چشم همه قربانی می شود و سرش در برابر نفس زیاده خواه بشری، گوش تا گوش بریده می شود.
    البته فتنه گر اصلی صحنه کشتار فکری و جسمی ِ
     آنان این بار امریکا و اسراییل و... نیستند بلکه دشمنی درونی از بین خودمان سفاکانه، با عزمی جدی و توانی زیاد از عده و ثروت، صحنه گردان این فاجعه دردناک بشریند. در این صحنه خون و جنایت کسانی صحنه می گردانند که در نزدیکی به تو ادعایی بیشتر از همه دارند و خود را اصولا از جنود تو می شمارند و به نام و یاد تو از بندگانت کشتار کرده و جنایت می آفرینند و صحنه هایی را به وجود می آورند که حیوانات درنده خوی طبیعت هم شرمنده خواهند شد اگر این بشر را به آنان تشبیه کنم. صحنه، صحنه ی کشاکش قدرت طلبان مدعی تو در داخل جبهه اسلام است که برای آقایی بر امت محمدی (ص) چندی است که رقابتی تنگاتنگ و رسوا را آغاز کرده و آنچه را که روسیاهان تاریخ کرده اند، به تکرار نشسته اند. این می کنند در حالی که هر روز پنجگانه به سوی تو اقامه کرده و "الله اکبر" شان به گاه نبرد گوش فلک را کر کرده است.
    خدایا! امروز به زمان جاهلیت بازگشت کرده ایم و البته از جاهلان آن دوره هم سفاک تر و نادان تر خود را
     به دیگر امم ناظر بر این صحنه رسوا نشان می دهیم که جاهلان عصر قدیم حداقل حرمت ماه حرام و حریم و حرم را می داشتند ولی این جاهلان عصر جدید حتی حرمت ماه حرام و حرم و حریم که سنت حسنه جاهلان عصر قدیم ؟! بود را هم نمی دارند. همچون زمان جاهلیت به قبایل غیر از خود به رسم عرب جاهل به قصد غارت و چپاول حمله  و  کشتار و غارت می کنند و حتک حرمت را به حد اعلا رسانده و از زندگان که بگذریم حتی مزار دیگران نیز از تعرض آنان بی نصیب نیست، حتی اگر آن مزار قبر دانشمندی، صحابه یی، تابه یی، مجاهدی و یا از اهل بیت رسول خدا (ص) باشد.
    خدایا! امروز قربانیان پای بت "لات" و
     "عزی" را دیگر چهارپایان تشکیل نمی دهند و این بندگان مظلوم تواند که به قربانگاه این خدایان دروغین، رسوا و مغرور باده زر و زور برده می شوند تا هوای نفس دل "ابوجهل ها" و "ابوسفیان ها" به حال آید و در فرح و شادی پیروزی خود غرق شوند و به جایگاه فرعونی خود فخر کنند و زر و زور خود را به رخ شیاطینی از جنس خود کشند. 
    خدایا در آستانه این ماه عزیز نصرت خود را شامل بندگان مظلوم و
     گرفتار در برابر این گردن کلفت های خون آشام، ظالمِین متشبث به نام  تو و جاهلان عصر جدید عطا فرما؛ که تنها تو حریف این شیاطین در شمایل انسانی هستی، که دست هر مکاری را از پشت بسته اند و مکتب درس سیاست را نزد ابلیس برده اند و بلکه ابلیس نیز انگشت به دهان از مکر آنان است، اینان پشت نقاب دین، حق و حقیقت و انسانیت و هرچه ارزش انسانی و دینی است را به مسخره گرفته و به مسلخ برده و در عین حال بی شرمانه خود را نماینده تو معرفی می کنند و بی شرمانه شهادتین می گویند و "الله اکبر" که شعار پاک و طلایی توحیدی ماست را به لجن می کشند.
    تنها دادستان عادل و قهار و توانا تویی، تو.
    پس به سرپنجه تدبیر، تو خود تدبیر نما؛
    امید تویی، پنچه تدبیر نما.

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:53AM | چهارشنبه چهارم تیر 1393 

  • در دامن مهرت گرفتار آمدیم

    خدایا در دایره تنگ امتحانت آنقدر در فشار نگاهمان داری که از تنگی اش صبر واپس نهاده به عصیان در آمده و از دایره بندگی ات هم بیرون زنیم و در کسوت کفر درآییم؟! نمی دانم آن موقع چه حالی خواهی داشت، وقتی بنده ایی از بندگانت عصیان می کند و از دامنت مهرت، به دام شیطان پناه می برد؟ خوشحال خواهی شد؟! امتحانی که به رفوزگی ما منتهی شود، به چه درد می خورد؟! خدایا همان گونه که در بین خلق خود پوشناننده عیوب ما هستی، در نزد خود هم ستّار باش و کم کن این امتحانات سخت را، چهره رسوایمان بعد از رفوزگی به چه دردت می خورد. خدایا در دایره تنگ مخلوقاتت گرفتار آمدیم، از تو به تو فرار می کنیم چرا که مفّر دیگری نیست. راهی نداریم جز دامنت، و البته در این دامن مهرت گرفتار آمدیم.  

     

  • در محرم و عزا غرقیم، و باز بر محرم حسین می گرییم

    محرم که می آید خود به خود، بسان موجودات شرطی شده، فضای مصیبت بارمان دوچندان می شود، اما حقیقت آن است که بیشتر از محرم و عزای حسین (ع)، که حقیقتن تراژدی بزرگی بود، در محرم و عزای خود غرقیم و جا دارد حسین (ع) هم، چون پدرش علی (ع)، بر حال و وضع ما بگریند، زیرا این روزها اهل اسلام برای درک حال اسلام و مسلمانی، و آنچه بدان گرفتار آمده، نیاز به بازخوانی ماجرا و تراژدی محرم حسینی (ع) سال 61 هجری ندارند، و برای درک مظلومیت اسلام و مسلمانان لزومی به بازگشت و بازخوانی خاطرات 1400 سال قبل نیست، که آنچه آنروز گذشت تمامن با شدت تمام در حال تکرار است و شرایط جهان اسلام، مسلمانان و مسلمانی چنان اسفناک، "محرمی" و "عاشورایی" است که سال هاست عاشورا و هرزه کاری های قوم بوجود آورنده اش، هر روزه بر مسلمانان و اهل ممالک اسلامی می گذرد و بر این مردم مظلوم در تله گرفتار آمده تکرار می شود، این روزها براحتی می توان حوادث عاشورای سال 61 هجری را به چشم خود دید:

    همان سر بریدن ها،

    همان تشنه و گرسنه نگاهداشتن ها،

    همان اسارت ها و به یغما بردن ها و برده کردن و فروختن انسان ها در بازار خریداران،

    همان حیله و تزویرها، و کنار هم آمدن مثلث زر، زور و تزویر،

    همان دیکتاتورها و گروه حامیان چاپلوس و بله قربانگوی شان،

    همان غارتگران بیت المال و اموال به تاراج رفته مردم مظلوم،

    همان مفتیان بی فکر و همراه و همکار و جاده صاف کن ظلم و ظالم،

    همان قضات حکم به ناحق دهنده، که چشم و گوش به دهان ظلم و ظالم سپرده اند، و منتظرند رای و حکم شایسته و بایسته را از زبان و یا حتی نه، از منویات دل دیکتاتور و یا چهره مستبدی، حدس زده و علیه متهمی که در محکمه اشان گرفتار آمده، مستقلانه؟!! رای صادر کنند،

    همان بستن دهان معترضین که این روزها با سرب داغ پر می شود، چرا که دیگر استفاده از شمشیر از مُد افتاده است، و به جایش ابزار بهتر و دهشت آفرین تری آمده است.

    همان عوضی ها که خود را امیرالمومنین و... می خوانند و بر جایگاه و مسند رسول خدا (ص) خود را جا زده اند، و همچنان وقاحت را از حد گذرانده و مدعی به جانشینی اند و خود را مختار به صدور هر حکم و هر دستوری می بینند،

    همان منبر نشینانی که تنها حساسیت شان کلمه ایست که حس کنند علیه خلیفه حاکم گفته می شود، تا بر گوینده و آن کلمه جمعن بشورند و غوغا بپاکنند، به حال خلخال پای زن یهودی که هیچ، اگر تمام ناموس مسلمانان و مردمی که در کشورهای اسلامی زندگی می کنند هم به نام خدا و به کام ظلم به تاراج برود، تکانی نمی خورند و بر منابر رسول خدا (ص) آرام وعظ و خطابه می کنند؛ و اگر جهانیان هم از مشکلات و تجاوز و غارت و ظلم و فساد و خونریزی و جنایت و نابرابری و دورویی و دروغ و... در خون خود بغلتند، گرده خاکی بر عبای بلند و گران قیمت شان که از پشم های بسیار قیمتی بافته شده، نمی نشیند و زُنّار بر کمر بسته، بر منابر رسول خدا از مدینه النبی تا قاهره و مغرب و مراکش، و از آنجا تا واشنگتن و مسکو و کوالالامپور، و از آنجا تا دهلی و اسلام آباد و سمرقند و بخارا و کابل و... نشسته و مدهوش از بلندی منابرشان، و عده ی مردمی که گوش های کَرِشان را به آنان سپرده اند، به وعظ و خطابه ی معمول مشغولند و به تحکیم شرایط خود اشتغال دارند.

    و مردمی که در این بین البته همه برای آنهایند، اما نیستند؛ نادیده انگاشته شده و در استضعاف فکری و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و سیاسی، در خون و مشکلات خود غرقند و انگار هیچ مائده آسمانی از جمله دین و آیین و مرام و مسلک و اخلاق و انسانیت، برای آنان از آسمان نازل نشده و به حال خود رهایند تا مگر منجی بیاید و چند صباحی به او مشغول شوند و باز آش همان آش و کاسه همان کاسه.

    حال با این شرایط نمی دانم :

    با حسین (ع) و قافله اش باید همنوا شوم،

    یا با خون های گرمی که این روزها بر زمین نفرین و لعنت شده ما می ریزد،

    و یا با فریاد ضجه های مظلومانه اسرای دربند ظالمین که دیگر چشم هاشان برای روئیت آزادی به درب ها مانده و سفید و کور شده، و دیگر از آزادی خود ناامید شده اند و مرگ را هر لحظه آرزو می کنند،

    و یا با آنهایی همنوا شوم که زیر مسابقه تهیه و استفاده از سلاح های جدید، دارند له می شوند و سفره هاشان یا از خاک فرو ریخته سقف خانه هاشان قابل استفاده نیست و یا آنقدر سفره ها کوچک شده، که بر گرد آن حتی همگی جا نمی شوند و نمی توانند جمع باشند و لقمه ایی به آسودگی بخورند و آب سردی بر گلوی خشک خود برسانند.

    دیگر مانده ام :

    مانده ام که در مواجهه با همنوعی که از دو چشم کور است، بگویم، خوش به حالش، یا خوش به حال من که از نعمت دو چشم برخوردارم؟

    مانده ام که در مواجهه با یک انسان عقب مانده ذهنی، بگویم خوش به حالش، و یا خوش به حال من که صاحب عقل و هوشم؟

    نمی دانم خوش به حال اوست، یا خوش به حال من است، خوش به حال اوست که نمی بیند و نمی فهمد، و یا خوش به حال من، که می بینم و می فهمم. راستی، خوش به حال کیست؟

     

    در محرم و عزا غرقیم، و باز بر محرم حسین می گرییم
    در محرم و عزا غرقیم، و باز بر محرم حسین می گرییم

     

     

  • درگیرتیم ای ارزشمندترین موجود

    هرکه را می بینم به نوعی با تو و رازهای وجودت و دنیای مخلوقت درگیرند، یکی به نفیت مشغول و دیگری به اثبات تو سعی بلیغ دارد، یکی عبادت تو را مامن یافته، دیگری از تو و عبادتت گریزان؛ یکی همه چیزش را از تو می بیند و دیگری تمام مشکلات و بدبختی هایش را از تو مدعیانت می داند. قرن هاست که تو محور پژوهش و تفکر عقلای مایی، یکی تو را زیر چاقوی جراحی اش می جوید و دیگری بزرگتر از آنت می داند که به حواس در آیی؛ یکی تو را در آسمان ها می جوید و دیگری در قلب ها مستقرت می بیند. یکی تو را می سازد و طاقچه اش نهاده و به سویت می ایستد و صدایت می زند، دیگری تو را در اماکن مجلل می بیند و در آنجا تو را می بیند و از آنجا تو را صدا می زند؛ دیگری تو را در قامت انسان های دیگری می بیند و از دریچه آنان تو را می جوید و... ولی باید گفت تو همه جایی و هیچ جا نیستی، تو در همه کس هستی و در هیچ کس نیستی، تو بی نظیری و به هیچ مکان و زمانی نگنجی؛ تو با مایی، تک تک ما، در هر زمان و مکان، بی هیچ قید و شرطی همراه مایی و شنوا به صدای ما.

     

    +   نوشته شده در جمعه یکم اسفند 1393ساعت 11:23PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • دلیل ایمان

    خدایا! برخورداری از نعمت هایت، دلیل ایمانم به تو نیست و مطمئنم که برای تجارت حسنات با تو و در مقابل دریافت نعمات تو هم آفریده نشده ام. که کاری کنم و بر اَنبان حسنات خود بیفزایم که تو به چنین ذخیره یی هرگز نیاز نداری.

    این نیز مثل روز روشن است که برای دریافت نعمت های تو هم نیازی به ایمان نیست که بی ایمانان به تو و حتی در بعض مواقع دشمنان تو بر نعمت های دنیایی تو متنعم و گاه متنعم ترند. پس این روشن است که به خاطر برخورداری از نعماتت (حداقل از نوع دنیایی اش) نیست که لازم است به تو ایمان داشته باشم.
    لزوم ایمان در شروعی است که به معرفت تو آغاز می شود و اگر معرفتی حاصل شد آنگاست که سعی خواهم کرد چون تو باشم و وقتی چون تو باشم سعادت و کمال را دریافته و شامل حال خود کرده ام. آن گاه که چون تو باشم آزاد و مقتدر بوده و بر خود مالک خواهم بود و کسی که مالک خود است بنده دیگری نیست و آن که بنده دیگری نیست انسان است و انسان گونه بودن همان خداگونه بودن است.
    اطمینان دارم انسان های دربند و بنده دیگران را دوست نداری، نه بنده بودن شان و نه بند را و نه دربندکنندگان را. اطمینان دارم که تو انسان های جاهل و دربند و پیرو صاحبان زر و زور و تزویر را دوست نداری. انسان هایی مورد قبول تواند که عالم و عاقل و خودآگاه باشند.
    آنگاه که از ریا و ریاکار می گویی چنان از آن تنفر می جویی که آن را به شرک، که اعلی درجه غفلت از توست، تعبیر می کنی که چنین انسان هایِ پیرو و جاهلی را که خود را به بندِ دربند کنندگان انداخته اند را هرگز نمی پسندی؛ آنانی که برای تامین نِعَم دنیایی خود، به انواع خبیث ها روی آورده اند تا به مطاع دنیا دسترسی یابند و آنان البته نعمت را از جانب تو نمی دانند و به تو اطمینان ندارند و لذا به غیر تو دست یازیده اند.
    آنان که دام بر سر راه انسان های محتاج می نهند و بر دام خود گرفتار کرده و به بندشان می کشند، از خبیث ترین ها هستند. هدف ایمان، چون تو شدن است و ایمان راه شناخت تو را باز می کند، ایمان کلید سعادت است که مقدمه ایمان شناخت و وقتی شناخت حاصل شد دیگر به غیر از تو روی نخواهد شد، آنکه ایمانش حاصل شود در مرامش بندگی غیر تو نخواهد بود. که تو از بندگی و بند کنندگی و بند شونده گی ها بیزاری.

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 11:17AM | سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393

     

  • دیگر آبشارها هم خیس مان نمی کند

    پروردگارا!

    و ای مهر گسترِ مهر آفرین!

    چنان ستبر و بی حس و حال شدم،

    که روزگاری به "نمی" باران سرشار می شدم

    و از وجد، کلمات را هم کم می آوردم

    امروز همچون آبشاری از آسمان می بارد

    و حتی خیس هم نمی شوم،

    شکرنامه ایی ننگاشته

    و زبانم به شکر باز نمی شود

     

    ایزدا!

     مدت هاست با تو سخنی نگفتم

    حتی به شکایت؟!

    بارها خواستم با تو حرفی زنم  

    مناجاتی بر لب برانم

    اما به خود اجازه ندادم

    ترسیدم به نازیبایی،

    لب به سخنی گشایم

     

    ترسیدم،

    البته نه از تو

    نه

    تو اصلا ترسناک نیستی

    که از بندگانت که به نمایندگی از تو

    مو از ماست می کشند

    که می دانم تو را ترسی نیست

    اصلا تو ما را همینطور می خواهی که هستیم

    آلوده و پاک، درهم و برهم، قاطی و پاطی

    مبتلا و سالم، با ادب و بی ادب، کافر و مسلمان و...

    اما از این نیز احتراز کردم

     

    اندیشه ی خسرانی که در آن قرار دارم

    فشار خونم را می اندازد

    به مخدراتی همچون ورزش و نوشتن پناه برده ام

    تا فراموشش کنم

    اما مثل سایه با من است

    و از او ما را فراغتی نیست

     

    آرزوی همنشینی با اموات را می کنم

    عادی نیست،

    و البته که این معمول نیست

    اما مرغ باغ دل ما هم هوس لانه جغد می کند

    که از تعفن و وضع ناگوارش باخبرم

     

    خود به درستی می دانم

    از کجا خورده ام

    و حالا حالا ها خواهم خورد

     

    یکی به نمایندگی از تو گفت

    ترک جماعت بی دین و بی بصیرت و اهل دنیا کن

    اما مگر نشستن و برخاستن با جماعت فارغ از دین، از سر لذت است

    که اینان نیز از حقایق اهل آفرینشند

     

    در ثانی

    از جماعت مدعی چه دیده ایم   

    جز بی آبرو کردن خود و دیگران

    بی دین هایند که دم از دین می زنند

    بی اخلاق هایند که دم از اخلاق می زنند

    دزدها و گردنه گیرانند، که نشستن بر کرسی قافله سالاری کوک می کنند

    جاهلانند که دم از علم می زنند

    اینان به خود هم رحم ندارند،

    چه برسد به ما

    ناگفته پیداست

    در بحرانی افتاده ایم که ترسم کفر بر ما غلبه کند

     

    اما نگارین حق مطلق من!

    هنوز به تو ایمان دارم

    محکم و استوار

    اما تهی شدم

    از همه چیز

    من که به نم بارانی، قلمم به رقص می آمد

    امروز آسمان سوراخ شده و سیل آسا می بارد

    و نمی توانم قلمی به حرکت در آورم

    و با تو سخنی گویم

    تو که آخرین امید مایی

    پس دهانی به شکر این نعمت باز کنم

    بدجور پوکیده ام

     

     

    اندیشه این وضع

    فشار خونم را می اندازد

    و بی حس و حالم می کند

     

    این روزها به سان کرمی

    می خواهم که در ابریشمی که به دور خود تنیده ام

    پروانه نشده

    در لطافت آن ابریشم که به سان گردباد کشنده است

    خفه شوم و چون برگ درختی افتاده

    همچون زورقی بر آب روان، تند بگذرم،

    از همه چیز

     

    پیر خرقه بدوش ما

    که دل ها به غمزه اش گرفتار بودند

    نیز خود بدینجا رسید،

    که گفت :

    ما را رها کنید در این رنج بی حساب
    با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

    عمری گذشت در غم هجران روی دوست
    مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون ز آب

    حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
    پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

    از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
    کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

    هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
    چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

    این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
    در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

    ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
    پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

    دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
    تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

  • رخ بنما ای اورمزد یکتا و بی همتا

    پروردگارا!

    گرچه در این دنیا نعمت های بسیاری از سوی تو برای دوست داشتن و تعلق خاطر سپردن وجود دارد، اما کاش چیزی هم برای عشق ورزیدن قرار می دادی، تا طعم عاشق شدن را نیز در همین دنیا می چشیدیم، و از این نعمت بزرگ تو، محروم نمی شدیم، چیزی که حقیقتا ارزش عشق ورزیدن داشته باشد، هر چه می اندیشم، چیزی در این حد از ارزش در این دنیا نمی یابم، تنها تویی که ارزش عشق ورزیدن داری، اما عشق ورزیدن به موجودی که از شناختش هم ناتوانیم، چگونه میسر خواهد شد.

    تو ای اورمزد یکتا و بی همتا،چنان رخ بنما، که تو را آنچنان بشناسم که عاشقت شوم،

     

  • ستایش ترا که نیم نگاهی از سوی تو را همچنان حس می کنم

    ایزدا! شکری بزرگ و بی انتها تراست که این توفیق را در گوش هایم قرار دادی که صدای اذانِ موذنت، همچنان برایم به پا خیزاننده باشد و انرژی لازم برای ایستادن در جهتی که تو تعیین کرده ایی را برای لحظاتی هم که شده، برایم ایجاد نماید تا در چند رکعتی، رکوع و سجودی داشته و ذکری با تو گویم؛ این شاید بزرگترین نعمتی است که بعد از وجود به من دادی و تنها شکر همین نعمت نیز از حد من خارج است؛ و همین را روزنه ی امیدی می دانم  که شاید راهی به سوی تو برایم باز گشاید. خدایا شکر ترا که قلبم را پیش از هر واسطه یی متوجه خود کردی که در غیر آن، واسطه های غیر معصوم و نمایندگانت را هزاران خطا، مشکل و نقصان متصور است و دیدن آن ممکن بود، از تو نیز مرا زده و دور کند. 

    + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی۱۳۹۲ ساعت 19:1 شماره پست: 376

  • سخنانی از سر جهل و تجاهل با ایزد توانا

    خداوندگارا، صاحبا، ای ایزد من، چرااااااا؟!  ما را در چالشی پایان ناپذیر قرار دادی، از چه ما را قرن هاست که در بین گرگ های انسان نما به تنهایی و بی راهبر رها کردی، انگار، که چه عرض کنم، البته که ناف بشر را با رنج بریدی تا بکشد و تمامی نداشته باشد، حتی رنج و درد را همراه گُلی قرار دادی که اگر خواستیم از سر عشق و یا سرخوشی آنرا ببوییم، تیغش دستمان را مجروح نماید، هر لذتی را با رنج و درد مخلوط کردی، سپس در اختیار مان قرار دادی، نان مان را در خون تِلیت کردیم و خوردیم و آب مان آلوده به زهر کشنده بود و نوشیدیم و این حکایت همچنان باقی است و پایانی هم بر آن متصور نیست.

     چرا مبارزه برای زندگی پایانی ندارد؟ مبارزه ایی که از لحظه تولد آغاز و حتی در لحظات جان کندن هم تمامی ندارد و پایانش تنها با مرگ رقم می خورد؛ پدران مان را در شرایطی آفریدی که قرن ها با طبیعت بجنگند تا بر آن غلبه کرده و رامش کنند، در حالی که آنقدر تازیانه های طبیعت بر تن رنجورشان موثر و مداوم بود که از طبیعت خدا ساختند و به پرستش آن مشغول شدند، تا بلکه از ما کشتار نکند و از درد و رنجش نسبت به ما بکاهد و هزاره ها بر ما گذشت و میلیون ها از نسل بشر تباه شدند تا بفهمیم که طبیعت خدا نیست و خود خالقی دیگر دارد و باید بر این طبیعت با علم و تفکر غلبه کرد و نه با عبادت و پرستش آن.

     در همان زمان گرگ های انسان نما را بر انسان ناآگاه استیلا بود و غارت شان کردند و از آنان کشتند و به اسارت بردند و داستان همچنان باقی بود و هست. اکنون که طبیعت را تا حدودی رام و مقهور خود کرده ایم باز خود ما را به جان هم انداختی تا از هم غارت کنیم، بکشیم، ظلم کنیم، به اسارت بریم و وحشی گری را به اوج رسانیم و...

    شاید بگویی این نقص از شماست و من شما را با پتانسیل مثبت آفریدم و ابزار خوب بودن به شما دادم و... و شما ره به انحراف زدید و این امتحانی است سخت از شما تا سره از ناسره جدا شود و غربال شوید و...؟!! ولی خداوندگارا و ای صاحب من، تو می دانستی با این کاردستی که رقم زدی و حتی به خود برای چنین خلقی "احسن الخالقین" گفتی، چه دنیایی رقم خواهد خورد و نسل ها و در پی هم نابود خواهند شد تا از مرحله ایی به مرحله ایی دیگر تغییر یابند، آیا نمی شد که این نباشد؟!!

    امروز که در اوج رشد و در بالاترین درجه فهم بشر قرار داریم، همچون گذشته باز میدان داری جنایت، ظلم، غارت، کشتار و... در منطقه ما در دست کسانی است که بیشترین سخن را از تو می گویند و مدعی جانشینی تو بر زمینند، و باز تو در جای خود نشسته ایی و تجدید نظری و یا اقدامی نمی کنی، اگرچه آمدن و رفتن نسلی از ما برای تو از چشم بر هم زدنی هم کمتر باشد، ولی برای ما یک عمر است، طولانی و با ارزش که همه ی فرصت ماست، پس خداوندگارا اگرچه تغییر را منوط به تغییر ما کرده ایی (1) ولی اگر ما برای نسل ها به این نقطه نرسیدیم باز هم تو خواهی نشست و نظاره گر حال پریشان ما خواهی بود و....؟!!

    این است رسم خداوندگاری تو؟!!

    بگذریم از این سخنان بی پایه و اساس؛ اما ای صاحب من این ها سخنی از روی جهل و تجاهل بود و تنها خواستم شکایتی به دامنت از خود آورم و به شرح آنچه خود بر سر خود آورده ام، بپردازم که تو مُبرّا از هر گونه ظلم و بی تدبیری هستی، پس عفو نما و ببخش ما را به این سخنان که تو بخشنده و مهربانی، این دردهای ماست اگرچه خود را در آن مقصر می بینم که پس از قرن ها هنوز به این نقطه که تو به ما نشان دادی نرسیده ایم، که این ماییم که باید وضع خود را تغییر دهیم و چشم در راه بودن برای رسیدن قهرمانی و یا دستی از آسمان که به تغییر ندا سر دهد بیهوده است، و این دست و ندای درونی ماست که باید به تغییرمان اقدام نماید و تو ما را در این صحنه امتحان به خود واگذار کرده ایی و تنها نظاره گر و ثبت کننده این شرایطی تا صحنه حساب و کتاب فرا رسد.     

      

    1-   آیه 11 سوره رعد است که می فرماید «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»، (خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسان ها به خودشان وضع و حال خودشان را تغییر دهند.) 

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 9:57 شماره پست: 937 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • سخنانی از سر جهل و تجاهل با ایزد توانا

    خداوندگارا، صاحبا، ای ایزد من، چرااااااا؟!  ما را در چالشی پایان ناپذیر قرار دادی، از چه ما را قرن هاست که در بین گرگ های انسان نما به تنهایی و بی راهبر رها کردی، انگار، که چه عرض کنم، البته که ناف بشر را با رنج بریدی تا بکشد و تمامی نداشته باشد، حتی رنج و درد را همراه گُلی قرار دادی که اگر خواستیم از سر عشق و یا سرخوشی آنرا ببوییم، تیغش دستمان را مجروح نماید، هر لذتی را با رنج و درد مخلوط کردی، سپس در اختیار مان قرار دادی، نان مان را در خون تِلیت کردیم و خوردیم و آب مان آلوده به زهر کشنده بود و نوشیدیم و این حکایت همچنان باقی است و پایانی هم بر آن متصور نیست.

     چرا مبارزه برای زندگی پایانی ندارد؟ مبارزه ایی که از لحظه تولد آغاز و حتی در لحظات جان کندن هم تمامی ندارد و پایانش تنها با مرگ رقم می خورد؛ پدران مان را در شرایطی آفریدی که قرن ها با طبیعت بجنگند تا بر آن غلبه کرده و رامش کنند، در حالی که آنقدر تازیانه های طبیعت بر تن رنجورشان موثر و مداوم بود که از طبیعت خدا ساختند و به پرستش آن مشغول شدند، تا بلکه از ما کشتار نکند و از درد و رنجش نسبت به ما بکاهد و هزاره ها بر ما گذشت و میلیون ها از نسل بشر تباه شدند تا بفهمیم که طبیعت خدا نیست و خود خالقی دیگر دارد و باید بر این طبیعت با علم و تفکر غلبه کرد و نه با عبادت و پرستش آن.

     در همان زمان گرگ های انسان نما را بر انسان ناآگاه استیلا بود و غارت شان کردند و از آنان کشتند و به اسارت بردند و داستان همچنان باقی بود و هست. اکنون که طبیعت را تا حدودی رام و مقهور خود کرده ایم باز خود ما را به جان هم انداختی تا از هم غارت کنیم، بکشیم، ظلم کنیم، به اسارت بریم و وحشی گری را به اوج رسانیم و...

    شاید بگویی این نقص از شماست و من شما را با پتانسیل مثبت آفریدم و ابزار خوب بودن به شما دادم و... و شما ره به انحراف زدید و این امتحانی است سخت از شما تا سره از ناسره جدا شود و غربال شوید و...؟!! ولی خداوندگارا و ای صاحب من، تو می دانستی با این کاردستی که رقم زدی و حتی به خود برای چنین خلقی "احسن الخالقین" گفتی، چه دنیایی رقم خواهد خورد و نسل ها و در پی هم نابود خواهند شد تا از مرحله ایی به مرحله ایی دیگر تغییر یابند، آیا نمی شد که این نباشد؟!!

    امروز که در اوج رشد و در بالاترین درجه فهم بشر قرار داریم، همچون گذشته باز میدان داری جنایت، ظلم، غارت، کشتار و... در منطقه ما در دست کسانی است که بیشترین سخن را از تو می گویند و مدعی جانشینی تو بر زمینند، و باز تو در جای خود نشسته ایی و تجدید نظری و یا اقدامی نمی کنی، اگرچه آمدن و رفتن نسلی از ما برای تو از چشم بر هم زدنی هم کمتر باشد، ولی برای ما یک عمر است، طولانی و با ارزش که همه ی فرصت ماست، پس خداوندگارا اگرچه تغییر را منوط به تغییر ما کرده ایی (1) ولی اگر ما برای نسل ها به این نقطه نرسیدیم باز هم تو خواهی نشست و نظاره گر حال پریشان ما خواهی بود و....؟!!

    این است رسم خداوندگاری تو؟!!

    بگذریم از این سخنان بی پایه و اساس؛ اما ای صاحب من این ها سخنی از روی جهل و تجاهل بود و تنها خواستم شکایتی به دامنت از خود آورم و به شرح آنچه خود بر سر خود آورده ام، بپردازم که تو مُبرّا از هر گونه ظلم و بی تدبیری هستی، پس عفو نما و ببخش ما را به این سخنان که تو بخشنده و مهربانی، این دردهای ماست اگرچه خود را در آن مقصر می بینم که پس از قرن ها هنوز به این نقطه که تو به ما نشان دادی نرسیده ایم، که این ماییم که باید وضع خود را تغییر دهیم و چشم در راه بودن برای رسیدن قهرمانی و یا دستی از آسمان که به تغییر ندا سر دهد بیهوده است، و این دست و ندای درونی ماست که باید به تغییرمان اقدام نماید و تو ما را در این صحنه امتحان به خود واگذار کرده ایی و تنها نظاره گر و ثبت کننده این شرایطی تا صحنه حساب و کتاب فرا رسد.       

    1-   آیه 11 سوره رعد است که می فرماید «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»، (خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسان ها به خودشان وضع و حال خودشان را تغییر دهند.) 

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 9:57 شماره پست: 937 

  • سخنی با نگارین حق مطلق

  • شهادت می دهم که :

    خداوندا به یکتایی ات شهادت می دهم و ایمان دارم که موجودی را در هستی نمی توان یافت که در خصوصیتی توان ایستادن در کنار تو را داشته باشد؛ و تو را همتایی نیست. تو در تمامی خصوصیاتت نمونه ای همچون خودت نداری و یکتایی ای خالق هستی. خداوندا شهادت می دهم که این جهان را قیامت و معادی قرار داده ای تا همه در پیشگاه تو حاضر شده و پاسخ رفتار و افکار خود را در این دنیا دریافت کنند و شهادت می دهم که برای ما راهنمایان متعددی از میان خود ما بر انگیخته ای که ما را به صراط حق و به سوی هدایت و سعادت رهنمون نمایند و نشانه های حق بر زمین همیشه حاضر خواهند بود و حجت را بر ما تمام خواهند کرد. خداوندا در مهر مهربانترینی، در شکوه با شکوه ترینی، در عظمت عظیم ترینی، در قدرت قدرتمند ترینی، در صفا با صفا ترینی، در عطوفت عطوف ترینی، در بزرگی بزرگ ترینی ، در علم عالم ترینی، در عدالت عادل ترینی، در خلق خالق ترینی، در جنگ جنگجو ترینی، در مکر مکار ترینی، در رحمت رحیم ترینی، در عقل عاقل ترینی،  در عشق عاشق ترینی و... خداوندا فقط تو را می پرستم و از تو مدد می جویم. ایا به غیر تو مدکاری می توان یافت، البته که نه خداوندا از محدوده خداییت مفری نیست و چگونه می توان تصور فرار مخلوق را از خالق کردن. اری تویی که تکیه گاه بی پناهانی. تکیه گاهی بی بدیل و برای تمامی فصول. خداوندا در هنگامه ها تنها تو هستی که انسان به او می رسد و ناخوداگاه متوجه ات می شود حتی اگر تا قبل از ان در غفلت بوده باشد. این نشان می دهد که در هنگامه ها شاید انسان به اصالت خود بازگشت می کند. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش    بازجوید روزگار وصل خویش. خداوندا تو نیاز به تصدیق ما نداری، ولی اگر بتوانیم به مرحله ای برسیم که توان معرفتی تصدیق تو را داشته باشیم انوقت می توانیم ادعا کنیم که در مرحله ای از معرفت را طی کرده ایم و این موجب فخر ما خواهد بود. پس خداوندا توفیق شهادتین را به ما عطا بفرما که فخری بالاتر از معرفت وحدانیت تو وجود ندارد و چون شهادت به وحدانیت تو اید دیگر مراحل فرعی خواهد بود و به دنبال ان خواهد امد. خداوندا از مکر روزگار و از پیچیدگی بشر به تو پناه می برم و شهادت می دهم دوای درد تمامی الام بشر تویی و تنها تو هستی می توانی در کلاف مکر ماکران و دنیاییان نور هدایت باشی و در هنگامه های کلاف سردرگم مکر دنیا مداران تلالو نور هدایت توست که کور سوهایی در دل گرفتاران  است و انان را به هدایت می طلبد. بزرگی بزرگان عالم در کنار بزرگی تو ناچیز، پیچیدگی پیچیده ترین ها در کنار پیچیدگی تو ساده، بخشش بخششگران در کنار بخشش تو ناچیز، لطافت لطیف های دنیا در کنار لطافت تو زبر، قدرت قدرتمداران در کنار قدرت تو ضعف، کرامت تو در کنار کریمان عالم هیچ، مکر مکاران در کنار مکر تو سهل، سیاست سیاستمداران در کنار سیاست تو نقش بر اب و خدایا مهر مهروزان عالم در کنار مهر تو هیچ و... پس خدایا چگونه ما را می تواند یارای صحبت کردن در خصوص تو باشد. خداوندا اگرچه ظرفیت بشر را بسیار وسیع افریدی ولی بزرگی تو وسیعتر از ان است اما مسولیت ما سعی در فهم تو است و انچه از مسولیت بشر یافته ام اول انسان زیستن و در مرحله بالاتر فهم تو است. اگر چه شاعر عزیزی می گوید ملکا ذکر تو گویم که تو در فهم نیایی، ولی به نظرم این مسولیت را خدا برای ما تعیین کرده و راه های ان را هم قرار داده است. یکی از ان خالص سازی روح است و تاکید بر تقوا بر همین اساس است و پیش زمینه معرفت رعایت شرایط خالص شدن و مبری شدن از ناخالصی هاست. ولی علم هم چشمه هایی را در ذهن می گشاید که وسعت ذهن را افزایش می دهد و این دو تقوا و علم با هم کلید فهم خداوند می شوند، خداوندا از تو مدد می جویم که فرصت تقوا و علم را ما عطا کنی، خدایا چی می شد ما هم مولانایی دیگر می شدیم. یا حکیمی چون فردوسی و یا عارفی همچون ابن عربی و یا فیلسوفی همچون ملاصدرا، و یا جامع الاطرافی همچون امام خمینی (ره)، و یا کمتر از ان توفیق همراهی و مدد گرفتن از دم مسیحایی انان. خداوندا اطمینان بخش ترین هایی و تو ای خدا در حالی که به هیچ چیز این دنیا اطمینانی نیست تنها تویی که اطمینان بخشی و به زندگی حیوانی ما معنی می دهی ، زندگی خالی از تو زندگی نیست بلکه تنها زیستن حیوانی است و با تو است که زندگی هدفی بالاتر از سطح حیوانی می یابد و به بالاتر ها راه می یابد. خداوندا توفیق پریدن از ابعاد این دنیایی را به ما عنایت فرما. خداوندا بهترین های خلقت از کسانی بودند که تو را بهتر فهمیدند پس با نور معرفتت ما را در زمره بهترین ها قرار ده. خداوندا اگر چه به قول امام خمینی ره عالم محضر تو است ولی با گذشت زمانی طولانی از تاریخ نسل های زیادی از خوبان هم اکنون در خزانه تو حاضر و جمعند پس خداوندا اگر در این دنیا توفیق هم نشینی با مصلحین و صالحان و اولیا تو برای ما نبود بعد از مرگ ما را با انان توفیق هم نشینی قرار ده.

    + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور۱۳۸۸ ساعت 16:5 شماره پست: 52

  • شهادت می دهم که لایق این همه لطف نیستم

    خدایا این چند روزه انبان نعمت خود را باز کرده ایی و بی وقفه نثارمان می کنی، بی آنکه کنتری شماره اندازد و قبض هزینه ایی برایمان ارسال داری، و وجه آن را طلب کنی. ما را غرق در نعمت باران خود کرده ایی؛ بارانِ رحمت بینظیرت انسان را شرمنده می کند که در این فضای کثیف انسانی، تو چقدر پاکی، و پاکی و زلالی را نصیب پاکان و ناپاکان می کنی؟!! بخشش تو به حساب نیاید و رحمت تو از عدد خارج است. تنها می توانم بگویم شکر خدایی را که بی منت این همه نعمت بر ما ارزانی داشته و تنها ما بارانش را می بینیم و شکر گه گاهی داریم. شهادت می دهم که لایق این همه لطف نیستم.

     

    + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان۱۳۹۴ساعت 8:37 شماره پست: 833

  • شهید مهدی امینیان (شاهرود) "اگر خدا نخواهد برگی از درختی نمی افتد"

    شهید مهدی امینیان (1) فرمانده گروهان گردانی بود که از شاهرود در عملیات محرم شرکت کردند و در همین عملیات در منطقه عین خوش در تاریخ 11/8/1361 به شهادت رسید، این خاطره (2) مربوط به تقریبا سه دقیقه قبل از شهادت ایشان است:

    "گروهان ما تند و سریع در حال حرکت برای عملیات بود و حتی زمانی نداشتیم که با آمدن گلوله دشمن به حالت درازکش درآییم (3) و باید سریع حرکت می کردیم، ولی بر حسب عادت، هنگامی که گلوله خمپاره ای از دشمن نزدیکی ما قصد فرود داشت، برخی ناخودآگاه درازکش می شدند، در این هنگام آقای مهدی امینیان (فرمانده گروهان) که در کنار نیروهایش در حرکت بود عنوان داشت که "بچه ها نگران نباشید بدون اِذن خداوند برگی از درختی نخواهد افتاد و بدون توجه به گلوله های دشمن به راه خود ادامه دهید و توجه نکنید." تقریبا سه دقیقه از این سخن نگذشته بود که ایشان خود مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید."

     1-  بر سنگ قبر این شهید نوشته اند (پاسدار شهید مهدی امینیان فرزند محمد تقی، ولادت 1339، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو به بهای نیستی او تمام شد بنشینند و آسایش یابند و کار خویش را انجام دهند آری شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن کردند"  http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/823 .

    2-   راوی خاطره سید علیرضا مصطفوی که خود در این عملیات در همین گروهان حضور داشته است.

    3-   گلوله های توپ و یا خمپاره دشمن هنگام حرکت در آسمان سوت مخصوصی می کشید و همین سوت برای با تجربه ها بیانگر نوع، فاصله و فرصتی که تا سقوطش بر زمین و انفجار داریم، بود و همین در واقع هشداری چند ثانیه ایی بود تا طبق آموزش های تکراری که دیده و شرطی شده بودیم، فورا به حالت درازکش در آمده تا کمتر در معرض ترکش و موج انفجار آن قرار گیریم.

     

    + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 10:54 شماره پست: 926  توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • شُکرانه ایی بر بارشی چند بر تن های خشک و خمیده امان

    زنده ماندیم و دوباره بر ما باریدن آغاز کردی و باز بارش رحمتت را دیدیم. بارشی که غریو شُکر و شادی را در دل و زبان بندگانت جاری کرد. و باریدی، در حالی که چندی است چشم ها به آسمان مانده، که آیا می شود دوباره بر ما بباری. خدایا این بارشِ دوباره ات، دوباره بازگفت که تو به محتوای دلِ بندگانت، حکم به باریدن و یا نباریدن، ندادی و نمی دهی، که اگر داده بودی چنین بارشی بر ما باریدن نباید می گرفت. نشان دادی که بی اعتنا به دل و اعمال مایی که اگر اعتنا می کردی، بر این تاریکی این چنین روشنایی را نمی ریختی.

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 4:19PM | شنبه چهارم بهمن 1393  

  • شکوه نامه ایی در پیشگاه حضرت دوست

    ایزدا!

    زمینِ تشنه امان در انتظار بارش توست

    که گر تو ببارانی، بی نیاز خواهیم شد

    اما افسوس که در بارشگاهِ نعماتت،

    باز باید در جستجوی هزار نعمتِ نایاب بود

    چشمانمان به آسمان ماند و سفید شد،

    اما دریغ از پاسخ هزار سوال بی جواب

    خالقا!

    کاش بی نیازمان می آفریدی،

    و اگر نیازمندانمان می خواستی، نیازمند به خود می کردی، نه غیر خود

    نان و آب مان را در بستر خاک و دل سنگ نهادی

    بدتر از آن

    ما را ز بستر وجود بی نیازت، سراسر نیاز سرشتی؟!!

    این تناقض و بی معنی نیست؟!!

    خود تو بی نیاز باشی، و ما سراسر نیاز؟!!

    حال چگونه، خداگونه باید بود؟!!

    در حالی که دائما کاسه گدایی به دست، از این در به آن در، در جستجوی محبتی و یا نعمتی

    چگونه باید انسانی خداگونه بود، حال آنکه تو بی نیازی و ما سراسر نیاز

    خدایا!

    در این بستر نیاز، بی کرامت و عزت شدیم، 

    و انسان بی کرامت و عزت که دیگر انسان نخواهد بود

    اما عزت خود را چگونه حفظ کنیم، در زمانی که سراسر نیازیم و گرفتار

    گاه باید دستی سوی آسمان برد و درخواست بارش نعمتی کرد

    گاه دست به دامان مخلوقاتت شد،

    که شاید سُقُلمه ایی روانه نکنند و یا نیازی بر طرف کنند

    عزت و نیاز، کجا در کنار هم توانند ایستاد؟!!

    معبودا!

    در ما خصلتِ غروری نهادی که به کارمان نمی آید

    تو که ما را برای بندگی آفریدی،

    این غرور دیگر چه بود که در ما نهادی؟!!

    کسی که دایم باید دست به دامان تو و مخلوقاتت باشد، این غرور به چه کارش می آید؟!

    غرور برای توست که بی نیازی، ما که سراسر نیازیم،

    مهربانا!

    این غرور تنها خار شدنمان را دردناک تر خواهد کرد

    انسان نیازمندِ در بستر رفع نیاز، خوار شده، چگونه می تواند غزتی برایت باشد، که او را اشرف مخلوقاتت قرار دادی

    خدایا این شرف را، در اوج نیاز چگونه حفظ کنیم

    اگر تو پاسخ می دانی، این گوی این میدان،

    خود به میدانی آی، که برای ما قرار دادی

    میدانی که خود حریف آنی، نه انسان سراسر نیاز و ضعیف

    مَلِکا!

    نمی دانم پاسخت چیست؟!

    کسی را هم نمی شناسم که از او پاسخِ تو را جویم

    می دانم که می شنوی،

    اما دریغ که در این عالم هوشیاری، قرن هاست که بی پاسخمان گذاشتی

    حبیبا!

    هزار شکوه به دل مانده و تو را نمی یابم، که تا حدیث دل گویم به شرحِ تمام

    اگر تو را جویم، حدیث دل گویم به شرح، تمام

    اما در این نشئه آرزوی بیش نیست

    و تنها دل قوی دارم که دنیای بقا، محکم از توست؛ همین و بس

  • غیر از تو یار یاوری نمی خواهیم؟!!!

    در مراسم یادواره شهدای روستای گرمن قرعه ی خواندن قسمتی از قرآن کریم به من افتاد که شامل آیه۱۰۷ سوره مبارکه بقره بود در این آیه خداوند به انسان تذکر می دهد که :

     "... شما را به جز خداوند یار و یاوری نخواهد بود"  (وَمَا لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَلا نَصِيرٍ).

    ولی باید به خداوند عرض کرد که به جز تو یاوری نمی خواهیم. اگر تو ما را لایق بندگی خود بدانی دیگر چه نیازی به منت یاری بندگانت. این سخن قدیمی ها و اکابر ماست که دائم متذکر می شوند و با خدای خود نجوا می کنند که "خدایا این چشم را به آن چشم محتاج نکن". این است تجربه سال ها تجربه آنها از یاری طلبیدن از دیگران. خدایا فردی که یاری تو دارد دیگر مستغنی است و بی نیاز.

    پس خدایا یاری خود را از ما دریغ نفرما که سخت به آن محتاجیم. بندگانت سخت گیرند و بعضا ظالمینی قهار که در برابر آنان فقط دامن تو است که پناه امن ما خواهد بود. خدایا نظر لطف خود را از ما دریغ نفرما که اگر لحظه ای نظر برداری عمق ترین دره ها را سقوط خواهیم کرد و این کاملا بر ما از قبل روشن است.

    + نوشته شده در یکشنبه دوم تیر۱۳۹۲ ساعت 12:39 شماره پست: 304

  • ما مانده ایم و هزاران درد، که با این همه چه کنیم، خدایا کجایی، خودی نشان ده ای قادر متعال

    خدایا دردها بر ما غلبه کرده اند و قلب ها از شدت غم فسرده اند؛ مرحم و مرحمگذاری بر زخم هایمان نمی یابیم، مرحم و مرحم واره ها نیز خود آلوده اند؛ داروهایی که داشتیم و داریم، نیز بر این زخم ها بی اثر شده اند؛ نیروهای شیطان، سخت میدان داری می کنند و گشاده دستانه از ما می کُشند و پایمال می کنند و می بَرَند و می بُرَند؛ مُرادها خود مُرید شیطانند و مُریدها هم سرگردان این و آنند
    آسمانِ مان از بارش ایستاده، زمین هامان هم دیگر رویشی چشمگیر ندارد؛ چرخ زمانه اِمان از چرخش ایستاده، بِگردَدَ هم باز گردشش غمبار است، که کاش چنین گردشی هم نداشت و از گردش می ایستاد. 

    از اَدیبانِ مان خبری نیست و اَدب به بندِ بی اَدبان در آمده و می رود که از سرزمینِ مان رخت بر بندد؛ بوستان و گلستان سعدی هم همچون دیگر گنجینه های ادب پارسی، به قهر، خانه هامان را ترک کرده و ما هم حریصانه به خواندن نوشته های شکسپیر مشغولیم و انگار نه انگار که خود اهل خرد و حکمت بوده ایم و ره در راه های دیگر جستجو می کنیم
    فرهاد در بیستون دیگر بر طبل عشق نمی کوبد، و نظامی هم به گَنجه دیگر از لیلی و مجنون نمی گوید؛ رستم هم ز سیستان رفته است و سهراب نیز در خون و دردِ خود می غلتد؛ سیمرغ هم در قاف مانده و از داناییش، زال را بی نصیب کرده است
    بابک خرمدین را هم داعشیان دست و پا بریده اند و خون از تن و جانش در مقابل چشمانِ همه اِمان جاریست و می رود که هوش از کف داده و می رود که شاکی وضع ما نزد تو در سرای دیگر باشد؛ حکیمِ توس هم از هیبت مغولان سنگوپ کرده و در خود فرو رفته، به مدح "غالب شده ها" مشغول و دیگر حماسه ی شاهنامه نمی سراید
    عارفانِ این شهر هم در بَندِ فقیهان افتاده اند، و در نبودشان به ناچار حریصانه به خواندن نوشته های اُشو مشغولیم؛
      فقیهان شهر هم که خود در بندِ احکام صادره ی خود گیر کرده اند، و در گل و لای پیچیدگی های اجرای آن خود مانده اند
    ناصر خسرو ما هم به قبادیان منزل گزیده، سفرکردن وانهاده و چون او دیگری نداریم که دردِ سفر به جان خریده و از دور دست ها خبری برایمان آورد؛ بو ریحانِ بیرونی اِمان هم با گذر از "گردنه واخان" و یا نمی دانم "گذرگاه خیبر" پا جای پای برادران آریایی خود نهاده و خطر گذر از این گردنه را به جان خریده و خود را بدان سوی سرزمین های کشف نشده ی سند و هند نهاده و چنان با برادران هندو مذهبِ خود در آن سو مشغول و محوِ مطالعه ی زندگی اشان شده، که از خود و مردمش فراموشش شده؛ او چنان حریصانه به نگارش عیوب و اخلاقِ برادرانش در آن سوی سند همت گمارده که انگار از عیوب و اخلاق گَندِ رایج در این سوی گردنه فراموشش شده است
    حزینِ لاهیجی اِمان هم دادِ غُربت و اَسیری و از یاد رَفتگی اش در مکه یِ هندوان به هوا رفته و کسی به دادش نمی رسد؛ زنانِ فرهنگ زایِ خراسان هم دیگر از زایش افتاده اند و این روزها نه از پیرِ هرات سخنی می شنویم و نه زنی در فاراب، فارابی به دنیا هدیه می دهد و زنانِ توس هم دیگر امام محمد غزالی نمی زایند، تا کیمیای سعادت به ما هدیه دهد
    خلیفه هم در بغداد جا خوش کرده و حُکم به ظلم می راند؛ و امرایش به غارت مَوالی و اهل زِمه که چه عرض کنم حتی ما را هم به غارت هدف گرفته اند و در این راه سخت کوشایند، و با این حال نه ابومسلمی در خراسان داریم و نه یعقوب لیثی در سیستان
    آن سیدِ خمینی هم علیرغم همه ی هَمُّ و فریادِ بی وقفه یِ هوش داریش نسبت به متحجرین و عالمان مُتِهَتّک و جاهلان متنسّک، و رفتن شاگردان قَدَر قدرتش چون بهشتی و مطهری که پیش از او رفته بودند، خود این واقعیتِ و خطرِ بالقوه و بالفعل را نادیده گرفته و انگار نه انگار که آنان را در این بادیه حریفی نیست، و انگار نه انگار که ما از او باز می مانیم، ما را با سیلی خوردگان دورانش از این نوع واگذاشت و رفت و راحت در آغوش رزم آوران و غرور آفرینانِ بسیجی و غیر بسیجی اش در آن بهشتِ راد مردان، که انگار تخم شان را بعد از او ملخ زد، به خاک حاصلخیز مُلک ری آرمید، و ما را فراموش کرد و در این سو جز گُنبد و بارگاهش اثری از او و ندای مردم پسند و مردم مدارِ آگاهی دهنده اش دیده و شنیده نمی شود
    کینه های تاریخی سرباز کرده، و چِرک بیرون می ریزند؛ و سردمداران این صحنه به زر و زور و تزویر مسلحند و تعفنِ خشونت شان فرا مان گرفته؛ و این همه را به نام معجزه ی حُسن خُلق، احمد (ص) در روز روشن، به انجام می رسانند و عاملانش بعد از هر جنایتی بی شرمانه ندای "الله اکبر" سر می دهند می خواهند با این ندا بر غم درونشان بعد از جنایت پرده افکنند و پوستین وارونه بر تن کرده و بر پرچم سیاه دلی شان هم نام محمود (ص) می نگارند و کلید ورود به جلگه ی تسلیم و رضای خداوندی بر آن می نگارند و بی خود لاف مسلمانی هم می زنند.
    مدائن را با تمام برادران مجوسم به دجله غرق کرده اند، و شهر هم در گل و لای دجله و فرات که از سرزمینِ سخت دلِ، ظلمِ عثمانی سرچشمه می گیرد فرو برده اند؛ ایوان و قصرش هم که شکاف برداشته بود، فرو ریخت تا آثاری از آن هم نماند؛ و خشت های این بنای عظیم را نیز که پدرم با عشق تمام قالب زده بود و یک یک با مهر بر هم نهاده بود، در گذر ایامِ طویلِ خواب زمستانی ما، در نمِ سرزمینِ بین النهرین پودر و بی شکل شدند و اینک از آن همه شکوه جز تَلّی خاکِ برهم گرد آمده، برجای نمانده است و دیگر کسی هم سراغش را از مجنون نمی گیرد.
    کُردهای مرز دارمان هم از هکمتانه بریده اند، و بعد از مدت ها اسیری گرگان دهر امروز از خود می گویند و تنها هوای خود را دارند؛ روم نیز باز به قصد بازپس گیری قفقاز خیز برداشته و شرمی از جنایات تاریخی اش بر این قوم ندارد و به تکرارش قصد کرده است
    سمرقند و بخارا را که چه عرض کنم، قبلا به خال هندویی بخشیدند و از دست رفت؛ قندهار و کابل نیز زیر سُمِ اَسبان خلیفه ی سعود خصلتُ وهابی مسلک لگدمال شدند، و هرات، بحرین و خٌتن هم زیر هجومی بی وقفه از ناحیه ی این مظهرِ غرور و جهلند.
    بلخ و بدخشان هم از خٌتن جدا افتاده، بدخشان به دو نیم شده، لَعلش هم دیگر درخششی ندارد،؛ دیگر پنجشیر بدون شیرش، بی صاحب شده است، و کابل و بامیان را به خُجَند، اتصال نمی دهد؛ فرغانه را هم که تکه تکه کرده و به مهر همسران شان زده اند؛ یاران میر سید علیِ همدان هم در کشمیر، و خودش در ختلان جدا مانده اند؛ خواجه ی چشت نیز که خاک اجمیر را شرافت بخشیده، در سرزمین راجه ها به انتظار مانده است؛ رودکی در آن سوی سیحونُ جیهون مانده و ما در این سو
    عاملانِ شاه بزرگ هخامنش هم از حفر سوئز دست کشیده اند و به قصد حفظ هرمز باز گشته اند؛ در پی عقب نشینی های پی در پی سپاه علم و روشنی در سرزمینِ پارس، اعراب بادیه نشینِ غرق در جهلِ جاهلیت نیز خود را به حاشیه ی جنوبی دریای پارس رسانده و با وَلَعِ تمام آن را به قصد شستنِ ننگِ کُشتن کودکانِ بی گناهِ زنده بگور شده اشان، پمپ کرده و به بیابان های خشکِ بادیه می فشانند تا آن را غسل پاکی دهند؛ و گرچه هر چه از این آب بنوشند بر دردشان درمانی نیست و بر تشنگیِ اشان خواهد افزود، اما بر هدم آن سخت همت گماشته اند
     
    منشور حقوق بشر کوروشِ بزرگ را هم که رومیان صاحب شده اند، و می روند تا سند آن را ششدانگ به نام خود زنند، و منشورهای دیگر در خاکِ جیرفت مانده اِمان را هم خود به غارت زیر و رو کرده و به رومیانشان می فروشیم، تا هیچ نداشته و از فخرِ پدرانمان هم بی بهره شویم.
    با تعطیلی جُندی شاپور و نظامیه های نیشابور و بغداد، حکمت جویان این مرز و بوم به روم و تکسیلا می روند؛ شعرا و فرهنگ نامانِ مان هم با قهر، دربار اصفهان، ری، تبریز و اهواز وانهاده، بدبختانه به جای دربارِ دهلی و آگرا، بیزانس را ترجیح می دهند.
    امشاسپندان هم از یاری ما دست کشیده اند و بین ما و اهورا مزدا دیگر رابطه ای نیست
    شعار و شعور پیشینیان ما مبنی بر گفتار، کردار و پندار نیک، نیز اثر از دست داده، و پیروان زردشت بزرگ یا ایران ترک کرده و یا بی اثر مانده اند و بعضی به دشنام و هزل گویی به این و آن روی آورده اند؛ و رهروان این یکتاپرستِ بزرگِ ایرانی، به جای در خود نگریستن، مُحمّد و آن یکتا پرست ایرانی از اهالی اُور، را عامل اضمحلال خود می بینند
    موبدانی که قرار بود حافظ و مُروجِ سنتِ نیککرداری، نیکگفتاری و نیکپنداریِ بازمانده و سفارش شده از زرتشتِ نیک سیرتِ، نیک طینتِ پاکِ خود باشند، به عددِ زیادی به جای وعظ و دعا و اهورایی کردن و شدن، و فرو رفتن و بردن در معرفت و علم و عالم اهورایی، مردمی را به خواب و خلصه فرو می برند که سخت چشم به همت و جایگاه آنان دارند، و از اینان نیز برخی اربابِ معابدی شده اند که خود به زندانِ آنان تبدیل شده، و برخی از آنان نیز تنها سخت بر سلسله مراتب روحانیتِ روحیِ ادعایی خود و کسب عناوین آن مشغولند و بر معابد خود حُکمرانی می کنند، و جمعی نیز مُوکِب قدرتِ شاهِ قَدَر قدرتِ متکی به بر معبدُ و موبدان، را بر دوش می کشند و به توجیه نامردمی ها و نا عدلی هایش همتِ تمام گمارده اند و معبدُ، مردم و مرام را به کناری نهاده عمله ی ظلم او گشته اند و باند زر و زور او را به تزویر دینی هم تکمیل کرده اند.
    مسیح (ع) و منجی ما را هم اولاد یهودا ابن اسراییل به صلیب کشیدند، تا بیش از این از ما مرده یی زنده نکند و یا لاعلاجی را التیام نبخشد؛ و احمد (ص) نیز در میان ناباوری و حیرتِ ما، در کمتر زمانی به آسمان عروج کرد، و انگار با خود بسیاری از آورده هایش و از جمله خٌلق اَحسنش را نیز به بالا باز گرداند و برد تا از این سلاح نیز خلع سلاح شویم و فریادِ دریغ از نداشتنش هم به آسمان رود
    پیش قراولان سپاهی که به نام توحید و تسلیم حرکت آغاز کردند، نیز گرچه به اندلس رسیده اند، لیک بدبختانه جهل و سخت دلی را از بادیه نشینان حِجاز گرفتند و با خود بردند، و در بین راه نیز به سلاح بربریتِ بربرهای اِفریقا مسلح شدند، و با رسیدن به اندلس نیز تَجَمُّل پرستی و حکومت داری را از رومیان به خوبی فراگرفتند و همین شد ملغمه ای از پلیدی ها که چشم انداز پُکیدن شان از داخل را قرن هاست که هر صاحب بَصری می بیند.
    فرماندهانِ سینهِ ستبرِ سال های سختِ جنگ و جهد نیز در پادگان "جی" سلاح بر زمین نهاده، تجارت پرسود و خانمان سوز با عربِ بادیه نشین را وجه همت خود ساخته اند، و برای کسبِ سودِ بیشتر، این پهلوانان و گُردآفرینان نیز قاچاقچی شده اند
    و بدین حال پارسه را مهاجمان، و خانه های مردمِ مان را خود به غارت نشسته ایم؛
    با دَهَنبین شدن سلطانِ قَجَری بر دهن های ناپاک و بدخواه و بی هنرِ چاپلوس و دستبوس، اَمیرانِ کَبیر این شهر که بر این مردم و آب و خاک دلی می سوختند را نیز ابتدا به کویر بی کاشانی و سوزانِ جهلُ و بی هنری خود محصور، و قصد دارند به دست ارازلی در "فین" رَگ بِزنند تا دیگر خونی در رَگِ امیری که بر این آب و خاک دلی بسوزاند، نجوشد و خونی در رگِ غیرتمندی نباشد و عرصه بر نَمّامان و سفلگان درگاه وسعت یابد؛ و در حالی که امیرِ بی عقلِ قَجری از حسین (ع) داد سخن می راند، با حسین های در رِکابش پنچه در پنچه اندازند و صدایشان را به خاموشی فرو برند، تا هیچ صدایی به اعتراض بر شِلختگی ها و ناعدلی های رایج او و اصحابش، و بر این همه خسارت که می زنند، بلند نشود و بر چشم دستبوسان و چاپلوسانِ درگاه آن خانِ قَجَر و اطرافیانش، چشمی به چشم نشود و آنان را به خجالت از اعمال شان فرا نخواند، تا مگر در اعماق وجدان خود، دچار وجداندرد شوند.
    از بوزرجمهران این آب و خاک و حکیمان و حِکمتشان نیز خبری در دست نیست، و گویا اسکندر مقدونی در آخرین حمله ی خود به ایران، تمامی را جارو کرد و به مقدونیه برد و هیچ خبری از آنان نمی رسد که در اسارت و بردگی اند و یا سکوت.
    اکنون ما مانده ایم به سانِ جماعتی متفرق و بی سر، که به حَصر و هدم یکدیگر مشغولیم، و در فتنه غرقیم و باز فتنه می کنیم و همدیگر را فتنه گر خطاب کرده، و همچنان بی وقفه بر طبلِ فتنه می کوبیم، که در صدای گوشخراش این طبلِ فتنه، صدای دلخراشِ مصدومان و مظلومانِ صدمه دیده اش در همهمه یی سازمان یافته و ساختگی، گُم شده و دادی از کسی ستانده نشود.
    و اما تو ای الله تعالی، تو ای بزرگ اهوارامزدای من که ما را با فرستادن زرتشتِ حکیم و متقی (ع) به پندار، گفتار و کردار نیک فرا خواندی، تو ای یَهُوَ قادر و متعال که برخی را آواره و برخی را به مصلحت کاشانه یی عزتمند داده و می دهی، تو ای برهمای بزرگ که اصحابِ در رکابت بی شمارند و در هر دوره یی یکی را در شکلی حلول می دهی و به نجات مان می فرستی، تو ای پاپ و پدر همه ی خَلق که مسیح (ع) را به راهنمایی و نجات ما فرستادی تا کیش مهر را بگستراند و... تو خود شاهد قرن ها تلاش ما بودی که بندها را از پای خود بگسلانیم و آزاد شویم و در حکمت و عقل غور کنیم و جایگاه خود یابیم و خود شناخته به شناختت نایل آییم و بر صدر نشینیم و به واقع خلیفه ی تو بر خَلقت باشیم و انسان شویم و در نهایت به سوی تو که ما از توایم باز گردیم، اما هر بار که به این مقصد و مقصود حرکتی کردیم، نامردی از بینِ خودمان حَرکتمان و راهمان را عقیم کرد و بعد از چندی تلاش که دل به مقصد امیدوار می شد، در جای خود میخکوبمان کرد و کم کم به حیله و خدعه به عقب گردمان باز داشت، تا همچنان در کشاکش حیوانیت و انسانیتِ خود، به سوی پستی های وجودمان که حیوانیت است، حرکت کنیم و از انسانیت که هدف و غایتمان بود دور بمانیم تا به تو نرسیم.
    اما باز همه ی این شرایط را می بینی و به روسوایی ابدی اشان دچار نمی کنی، سگ های قلاده گشاده شیطان با وسعت عملی که بدیشان داده یی، هرآنچه بخواهند می کنند و دست های پاک را از پشت به هم زنجیر کرده و به زندان های جهل و ظلم شان محکوم می کنند؛ و باز تو تنها انگار شاهدی و نمی خواهی تغییری در این صحنه ایجاد شود. مانده ام که کجایی و چه می کنی؟!!، بر ما می نگری و به حماقت مان می خندی که چنین درگیر هم شدایم؟!!، برما می نگری و به مظلومیت مان گریه می کنی؟!!، یا هیچکدام؟!!، به خودمان واگذاشته ایی که خود در هم بلولیم و یا راه بیابیم و ره بپوییم و سعادت یابیم و یا در این راه منهدم و کشته امان بیابی.
    خود را نشانی ده، ای بزرگ قادر متعال، ای قبله و محراب هر معبدُ، مسجدُ، دیرُ، خانقاه و بتکده

     

     + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 11:34PM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • معبودا! تنها در تو استقرار دارم

    جهان! داد است و بیداد

    شادابی و غم

    آبادی و ویرانی
    زیبایی و زشتی
    ایمان و کفر
    خوبی و بدی
    زندگی و مرگ
    و...
    و من!
    پاندولی سرگردان، میان این دو
    گاه رو بدین سو دارم،
    و گاه بدان سو
    در این سو، و آن سو،

    هرجا هستم، بیقرارم
    حادثه ایی، طوفانی ام می کند
    سخنی، باعثِ جابجایم می شود
    نگاهی، سمت و سویم را تغییر می دهد
    عنایتی، این سویی ام می کند
    جنایتی، بدان سویم می برد
    و ای کاش، می توانستم،
    تا در سمت و سویی استقرار یابم
    کاش توانی بر ایستایی و آرامش بود
    ولی این تنها آرزویی بیش نیست
    و حتی اطمینانی نیست
    که آیا ماندن،
    برایم درمان است و یا مرض

    هرجا می ایستم
    بی قرارم و پا این پا می کنم
    و گم شده ایی در جایی دیگر دارم
    کمبودی و یا زیادتی بی قرارم می کند
    اما تفاوتی ندارد،
    این سو و یا آن سو
    هرجا که هستم
    فلشی روشن در آسمان زندگیم
    تو را نشانه رفته است
    تنها می توانم در تو استقرار یابم
    چشمم تنها در توست که استقرار می یابد
    گوشم بدنبال شنیده ایی و یا سخنی از توست
    دست هایم سوی توست
    ندایم تو را خطاب قرار می دهد
    عقلم در جستجوی ابعاد و آثار توست
    هرچند در ابعاد و آثارت علمی ندارم
    اما!
    در این بی قراری و نا ایستایی
    تنها در تو استقرار دارم
    هرجایی هستم
    لزوم تورا می بینم

     

    + نوشته شده در شنبه دهم مرداد۱۳۹۴ ساعت 9:10 شماره پست: 814  

  • مهربانا! همچنان مشکلات و دردهایمان همان است که بود

    ایزدا! چگونه می توانم تو را همانگونه مناجات نکنم که پیشینیان مناجاتت کردند

    چگونه می توانم با تو متفاوت سخن بگویم،

    در حالی که من هم تو را همانگونه یافتم که دیگران تو را یافتند

    در تو همه ی ما مشترکیم،

    به همه ما در طول تاریخ رخ نمایی کردی،

     و من چگونه می توانم منظری متفاوت را از تو توصیف کنم

    و با دیگران در توصیف این رخ نمایی متفاوت باشم

    حال آنکه  همه ما با خدایی واحد و یکسان مواجه بودیم

    و مشکلاتی واحد داریم

     

    نیایشی برگرفته از مزامیر داوود (ع) مربوط به یک هزار سال قبل از میلاد :

    خدای من! صدایم را بشنو و دعایم را اجابت نما

    زار و اندوه مرا ندیده مینگار

    ناله و دردم را بشنو و نیازم را بر آور

    چون که در کار خود سرگشته و وامانده شده ام

    وجودم آماج درد و ظلم شده و چه بسا که با خشم بر من جفا می کنند

    دلم از درد و اندوه به فغان و ناله آمده

    و سایه مرگ بر سرم بال گسترده است

    ترس در قلبم خانه گرفته و هراسی سخت ناتوانم ساخته است

    ای کاش هم چون کبوتران بال هایی داشت

    تا پرواز می کردم و به اسایش گم کرده راه باز می رسیدم.

     

    نیایشی بابلی مربوط به تمدن میان رودان (بین النهرین)، زمانی قبل از داوود و قبل از نوشتن زبور نزدیک به هزار و پانصد تا دو هزار سال پیش از میلاد :

    ای پرودگار من با قلبی سرشار از ندامت به درگاهت زاری می کنم

    از نظر لطف توست که هر مردی زندگی می کند

    پس با لطف سرشارت به من نیز نظر کن و دعایم را بپذیر

    ای خدای من، تا چه مدت بایستی صبر کنم تا عطف عنایتی به من کنی؟

    تا چه هنگامی مدت لازم است تا لهیب خشم در قلب تو باز پس نشیند؟

    صبر تا چه هنگامی بایستی تا بی مهری ات به مهر تبدیل شود؟

    ای سرور من بنده ات را از خود مران

    چون او اینک در ورطه یی ناپیدا و ظلمانی اندر شده و دستش را بگیر

    و گناهم را که بزرگ است به رحمت ببخشیای

    از آن همه گناهان و بیدادهایم ای الاهه ی من در گذر

    آن همه را نادیده گیر و من در پیشگاه تو افتاده و یا خوار خواهم بود

    شاید که پاک گردم و قلب تو چونان مادری که فرزندی آورده به مهر شاد شود.

     

    نیایش زبور داوود و نیایش بابلی برگرفته از کتاب "ادیان کهن جهان" نوشته آقای هاشم رضی می باشد. 

  • مهیمنا! همانگونه که هستیم ما را بپذیر و از ما غیر از این مخواه

    مهیمنا! در حالی که حرف های زیادی برای گفتن بود، اما مدت هاست که با تو این چنین سخن نگفتم، ولی فرار از دامن تو نه ممکن و نه سودمند است، و تنها خسارتی است که متوجه من خواهد شد و در آن سو بر دامن کبریایی ات گردی نخواهد نشست، چرا که هرکجا که باشم، همانجا باز کوشه ایی از دامن مهر و مُلک توست، این است که حتی لحظه ایی و یا گوشه ایی برای فرار از خود قرار ندادی.

     تو را در زندگی ام همچون پدر و مادرم می بینم، که البته هر دوی شما در این خصوصیت یکی هستید که خالقید و مهربان، و تو صد البته خالق کل و بی شریک و همتا در مهربانی و بخشش؛ و لذاست که با تو همانگونه سخن می کنم که با آنان کردم.

     آنگاه که در اوج برخورداری ها، از پدر و مادری که همه ی عمر، زندگی، عشق، آسایش و راحتی و... خود را صرف ما کردند، ناگاه برای فراهم نکردن یک خواسته، مورد اعتراض و ناراحتی اشان قرار دادم، و شنیدند آنچه نباید بشنوند، و دیدند آنچه هرگز نه سزاوارش بودند و نه شرط انصاف بدان حکم می کرد. اما گرچه آنان در واکنش به حرکت بی خردانه و به دور از انصاف من، به چنان عصبانیتی دچار شدند که نفرین را به سویم سرازیر کردند، ولی حتی آن موقع هم که در اوج ناراحتی در حال نفرین بودند، باز هم احساس می کردم که نفرین ها در فضای هواآلود و بی اساس دهان شان شکل می گیرد و خارج می شود و هرگز به خود اجازه نمی دهند که این خروش را از یک وجب پایین تر، که قلب رنجدیده اشان در آن قرار دارد، خارج کنند تا موجب خسارتی به من شود.

    مهربانا! نمی دانم چرا، ولی تو را همینطور می بینم. شاید اشتباه باشد ولی چه کنم ما به ازای دیگری که تو را بدان تشبیه کنم، ندارم.

    عزیزا! از این همه برخورداری ها شکر علی الخصوص برف زیبایی که از دیشب باریدن گرفته و بر روزگار سیاه ما جامه سپید و دوست داشتنی می پوشاند تا حتی اگر چند روزی هم که شده این سیاهی ها دیده نشوند، و لذا به قول حضرت حافظ "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت" [1] و البته باید "نکته دان عشق" بود تا این حکایت را بتوان فهم کرد.  

     

    زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

    بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

    رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

    سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

    چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

    جانا روا نباشد خونریز را حمایت

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

    از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

    زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

    ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

    یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

    این راه را نهایت صورت کجا توان بست

    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

    هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

    جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

    عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

    قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

  • مهیمنا، گمان نکنم که چنین باشی

    ایزدا!

    اگر تو را جستم و نیافتم،

    چشمانم را کور خواهی کرد؟!    

    گمان نکنم، این چنین باشی

     

    اگر پایم سوی تو کشید و رفتنی نبود،

    پایم را خواهی شکست؟!

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر صدایی از تو آمد و نشنیدم، و یا به نشنیدن گذشت

    گوشم را سرب داغ خواهی ریخت؟!

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر دیدمت و عاشقت نشدم،

    به سرد مزاجی ام تنبیه خواهم شد؟

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر دلم سودای تو نکرد،

    رگ هایش را پاره خواهی کرد؟

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر دستی نگرفتم

    تو نیز دست مرا نخواهی گرفت؟

    نه گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر با تو سخن نگفتم

    زبانم را لای دندان های خرد شده ام له خواهی کرد؟

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    نه تو را اینگونه نیافتم ای خالق همه هستی

    این چنین عقده ایی و عاشق تنبیه

     

    می دانم در هر صورت خود متضرر خواهم شد و بر دامن کبریایی ات ننشیند گرد، اما این را نیز می دانم که مرا در هر حرکتی به تصمیم خود واگذاشته ایی، آزاد، آزاد و اگر نمایندگانت نبودند همه حتی در با تو بودن و نبودن هم آزاد بودند و تنها این مساله ایی بین تو و آنها، ولی حیف که گوشه گوشه این دنیا را کسانی پر کرده اند که انسان ها را به مقیاس خود کشیده و از جمله رابطه بین تو و بندگانت را نیز نمره گذاری می کنند.

    اوزمزدا! تو را طور دیگری می دانم مستغنی، و بی کینه از ما، تو را بهانه گیر نمی دانم، تو را به بند و زنجیر کننده نیز نمی بینم، تو را فارغ از عقده هایی می دانم که انسان ها بدان آلوده اند، اما چه کنیم که عده ایی تو را به سان خود می بینند و می سازند و به سان خود تفسیرت می کنند و به نام تو هر چه از ظن خود یافتند، عمل می کنند. اما مهربانا! تو چیز دیگری هستی که سعی می کنم تو را در این تاریکی کورمال کورمال بیابم و حس کنم و در ذهن خود تصویر سازی ات نمایم، کاری بس دشوار، اما رسیدن به حقیقت زیبا و شکوهمند است و ارزش تفکر و وقت گذاشتن دارد.

    (تهران - 7/دیماه/1395)

  • مویه هایی از سر بهانه

    خدایا می دانم با هر اعترافی که نباید بشود، با هر جا خالی کردنی، با هر اظهار ضعفی، با هر احساس و بروز نا امیدیی، با هر شکوه ایی از مسایل و مشکلات و... و در کل با هر نشانه ی منفی که بروز می دهم، از درجات انسانی ام نزد تو کاسته می شود، اما اگر با تو سخن نگویم هم شاید بندهای دلم برای تحمل آنچه در درونم مخفی می کنم نتواند تحمل کرده و پاره شوند. پس این بروز ضعف ها را از من نادیده بگیر، که این ها تنها مویه هایی از سر بهانه برای ارتباطی و سخنی با تو بیش نیست.

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 9:11 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 3 نظر

  • مویه هایی از سر بهانه

    خدایا می دانم با هر اعترافی که نباید بشود، با هر جا خالی کردنی، با هر اظهار ضعفی، با هر احساس و بروز نا امیدیی، با هر شکوه ایی از مسایل و مشکلات و... و در کل با هر نشانه ی منفی که بروز می دهم، از درجات انسانی ام نزد تو کاسته می شود، اما اگر با تو سخن نگویم هم شاید بندهای دلم برای تحمل آنچه در درونم مخفی می کنم نتواند تحمل کرده و پاره شوند. پس این بروز ضعف ها را از من نادیده بگیر، که این ها تنها مویه هایی از سر بهانه برای ارتباطی و سخنی با تو بیش نیست.

     + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 9:11 شماره پست: 965 

  • می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم

    خدایا می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم، آنانی که در رکوع و سجود به سوی مرکزیند که تو در آن قرار داری، و چه لذت بخش است نقطه ایی باشی که تشکیل دهنده دایره ایی زنجیروار باشد که گرد تو حلقه زده و به سویت متوجه اند، گرچه نقطه ایی بیش نخواهم بود اما در جمع بندگانت زنجیره ایی را خواهیم ساخت که هر طرف نگاه کنی بندگانت را بینی که گردت به طواف و رکوع و سجود مشغولند.

    + نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 1:54 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

  • می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم

    خدایا می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم، آنانی که در رکوع و سجود به سوی مرکزیند که تو در آن قرار داری، و چه لذت بخش است نقطه ایی باشی که تشکیل دهنده دایره ایی زنجیروار باشد که گرد تو حلقه زده و به سویت متوجه اند، گرچه نقطه ایی بیش نخواهم بود اما در جمع بندگانت زنجیره ایی را خواهیم ساخت که هر طرف نگاه کنی بندگانت را بینی که گردت به طواف و رکوع و سجود مشغولند.

     + نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد۱۳۹۵ ساعت 13:54 شماره پست: 973  

  • نامه ای به خداوند متعال و صاحب میهمانی بزرگ رمضان

    خدایا اکنون که میهمانی عمومی و جمعی را به افتخار بندگانت گرفته ای و از همه هم دعوت کرده ای، به عنوان بنده ای که ندای تو را شنیده و در این میهمانی دعوت شده، انشا الله حاضر خواهم شد. ولی در این ابتدای میهمانی عظیم، خواسته ها و مشکلاتمان را بیان می دارم که اگر مصلحت دانستی در حل آن اقدامی آشکار داشته باش. اگرچه این درخواست ها از حنجره ای گنهکار صادر می شود ولی تو که ما را معصوم نیافریدی که پاک پاک باشیم، ولی با همه آلودگی ها حداقل دوست داریم که پاک باشیم و همین دوست داشتن را نعمتی بزرگ از جانب خودت برای خود می دانم.

    پس خداوندا در اقدامی آشکار ما را به فتح الفتوحی بزرگ و آشکار نوید ده تا ما بندگان کور و بی بصیرت تو هم بتوانیم به عینه آن ببنیم. همانگونه که در انتخابات 24 خرداد تقدیر این مردم را طوری رقم زدی که شادی آن تمام کشور را فرا گرفت. و در زمانی که در پی شکست های پی در پی، بسیاری از فوتبال ایران کاملا نا امید شده بودند، با راه یافتن تیم ملی به جام جهانی فوتبال برزیل دل این ملت را در اقدامی آشکار شاد کردی و اشعه های نور امید را در کور سوی زندگی ما تاباندی و به کوری کوردلان دوباره به این کشور نور امید را بازگرداندی. خدایا شکر از این همه نعمت که دادی.

    اما خدایا؛ نگاهی به وضعیت امت محمد (ص) دل را به درد می آورد که چنین بندگان مسلمانت در مشکلات و کلاف سردرگم اختلافات غرق شده اند و در خون و خشونت دست و پا می زنند.  امروز امت رحمت للعالمین (ص) شعبه شعبه شده اند و در زمانی که حجت تو (عج) دست در جیب انتظار دارد، در بدترین حالت ممکن آنان به حذف و انهدام همدیگر مشغولند.

    امروز بمب ها و گلوله ها به سان شراره های آتش خشم شیطان (که در زمان برانگیخته شدن موسی (ع)، عیسی (ع)، محمد (ص) و... شراره می کشید ) خون امت بی گناه احمد (ص) را در گوشه و کنار کشورهای اسلامی می ریزند و بدن های آنان را بی رحمانه پاره پاره می کنند و در این غرش غرور انگیز و هیاهوی شیاطین، صدا به صدا نمی رسد. روزی نیست که اخباری از این دست نرسد. مسلمین امروز نیروهای همدیگر را در زمانی که جبهه های مبارزه با دشمن کاملا حساس و گشوده است، خنثی می کنند.

    امروز خشونت طلبان و تمامیت خواهان از امت رسولت (ص) ارج می بینند و بر صدر می نشینند. هر تجمعی از مسلمین به چند روزی به تفرق می انجامد. هر سری که بلند می شود به کمتر زمانی زده می شود. هر صدایی به کمتر زمانی خاموش می شود. هر مصلحی به انگ های مختلف سرکوب می شود. زندان های ما مسلمین از مردانی پاک پر شده است که آرمان خواهی و آزادی خواهی را سرلوحه زندگی خود کرده اند. اندیشمندان ما با برچسب های مختلف گوشه نشین و یا از دامان ملل مسلمان دور می کنند. صداهایی که به خیر بلند می شود در هیاهوی بلندگو داران گم می شود.

    بدل های نتراشیده ای برای بزرگان اسلام و دین محمدی (ص) و نام های بزرگ آن ساخته و پی انداخته اند که دل ها را از اصل آن دور کنند و هر مسلمی را به لحظه ای برسانند که بگوید، اگر این مسلمانی است که من به این اسلام کافرم. اگر اسلام این است که من بدان کافرم، اگر محمد (ص) به این سیره و روش است من او را به پیامبری شهادت نمی دهم و اگر خدا هم (نعوذ بالله) بر این منش است من شهادت به عدل و حکمتش نیز نخواهم داد. و البته که نه دین اسلام این است و نه نبی رحمت (ص) آنی است که آنها از او چهره ساخته اند و نه آن خدایی که این ها می نمایند خدای متعال مقصود ما است. حرکت باطل برخی از مدعیان اسلام و نبوت که خود را محور حق تصور می کنند آنقدر فاش ظلم و ناحق در آن دیده می شود که انحراف آن در اصول و فروع را نابالغین هم می توانند ببینند و حس کنند.  

    رهبران کشورهای اسلامی از خودخواه ترین هایند. آنان هیچ فکر و حرکتی را غیر از فکر و حرکت خود نمی پسندند و بر نمی تابند. تمامی مصادر کشورهای اسلامی را تنها در دست هم اندیشان خود می پسندند. ثروت و نام و نشان را تنها برازنده خود و یاران خود می بینند. بیت المال مسلمین به ملک و دارایی آنان تبدیل شده است و هر انگونه که امر کنند خرج می شود. دفتر و دستک عریض و طویل شان بر گرده ملل مسلمان سوار و حکومت می کند. امر آنان مطاع و کامشان در نبرد سنگر به سنگرشان برای تصاحب حقوق ملت هاشان شیرین است. هوا و هوس را در افکار به ظاهر بلندشان می توان به عینه دید. اگر چه دین مقدس اسلام و نبی رحمت (ص) شاه بیت سخنان شان است لیکن نه از دین محمد (ص) نشانی دارند و نه از خٌلق او بهره ای برده اند. آنها به قوای نظامی اشان و بلندگوهای متعدد و گوش خراش شان و همچنین به خدعه و نیرنگ برپا مانده اند. در راه مقصودشان بر هیچ اصل و اساسی پایبند نبوده و تنها به ماندن خود بر مسندی که بر آن تکیه زده اند فکر می کنند. أنان قصد دارند تمامی شهروندان خود را از قیف تنگ شروط ظالمانه خود عبور دهند حال آنکه تو انسان ها را عاقل و متنوع و متفاوت آفریده ای و این کاری محال می نماید.  

    خدایا از درد ها چه بگویم که شرحی است بلند و تو نیز بهتر از ما بر آن آگاهی. خدایا از امیدها بگویم که خود در قرآن کریمت بدان وعده داده ای که حکمرانی زمین در نهایت از آن مستضعفین خواهد بود. دل برای تحقق آن لحظه ی پاک می طپد. که البته آن طلوع صبح آزادی بشر خواهد بود و این فجر بر بندگانت خواهد دمید، حتی اگر روزی چند بر زمین و زمینیان نمانده باشد و البته این وعده حق طبیعتا هم محقق شدنی و قابل پیش بینی است و انسان خسته از راه دایره واری که بیهوده پیموده، خود در آخر به نقطه ای خواهد رسید، که روزی از آن جدا شده است. او در این مدت برای کسب کلید سعادت و معرفت دست در هر سوراخی کرد و گوش به هر نوای بی نوایی داد، اما در آخر به اصل خویش باز خواهد گشت.

    که ما از توئیم و به سوی تو باز خواهیم گشت.

    پس خداوندا تا رسیدن به تو، خود را به تو می سپاریم. که خصم بس بی رحم و بی باک است در ظلم. 

    + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر۱۳۹۲ ساعت 22:57 شماره پست: 309

  • نجوای شب قدر

    خداوندگارا!

    همه ی چشم ها به سوی توست

    ایزدا!

    به غیرِ تو دخیل بستن هم خطاست

    مهربانا!

    پس چشم های غم زده ی ما را ناامید از درگاه پر خیر و برکتت باز نگردان

    صاحبا!

     ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعـــــت، حال ما را به بهترین حال دگرگون فرمــــــــــا

     

  • نجوایی از سر نیاز

    خدایا اگر به تو رو نکنیم به که رو کنیم. اگر از تو مدد نخواهیم از که بخواهیم. که بتواند گره گشایی کند در ردیف تو . چنین موجودی را بنده که تا به حال نه دیده ام و نه از وجودش چیزی شنیده ام که به بزرگی و مهر و عطوفت و کرم و قدرت و عزت و... به گرد تو برسد پس چرا باید به دیگری رجوع نمود؟!!! پس ای بی همتای رحیم فریاد رسی کن. ای مظهر قدرت مطلق قدرت نمایی کن که حقیران درگاهت هم از پس قلب های سیاه و زنگار زده خود ببینند که چگونه نقش می زنی زمانه را. نقش هایی که کورها و کرها را حتی توان پیش بینی آن را هم نمی توانند در خود ببینند.

    خدایا نقش زندگی ما را در زمانه ای زدی که حجت خود را (عج) از چشم ها پنهان کردی که گرفتاران نتوانند دست نیاز و راهنمایی به او برند و راه از او جویند و دیدارش را آنقدر پیچیده و سخت کردی که به جز اندکی (که آنها هم اجازه فاش کردنش را ندارند) راه به این خانه ندارند. کاش ما هم در زمان پیامبر رحمتت (ص) اذن ورود به این دنیا را می گرفتیم تا بی واسطه از فیض حضور بهره می جستیم. این جاست که اکنون باید گفت "الهم نشکو فقد نبینا (ص)" باز جای خرسندی است که ما زمانی اندک خمینی کبیر (ره) را درک کردیم و توانستیم اشعه هایی از نور امامت (ع) و نبوت (ص) را در رفتار و کفتار و افکار ایشان ببنیم که اگر این نبود به صورت عینی چگونه می توانستیم تجسمی از رحمت للعالمین (ص) را حس کنیم. ولی همانگونه مهاجر و انصار را در اندک زمانی بعد از پیروزی از وجود پیامبرت (ص) محروم کردی (بلا تشبیه) او را هم هنوز جرعه ای نچشیده از ما گرفتی

    این گرفتن ها فریاد درد را در دل انسان بر می انگیزد و ای خدای سبحان در عین احساس بی حقی و بندگی به ما حق بده که شکایت کنیم از آنچه نداده ای. اگر چه بسیار داده ای ولی آنچه گرفتی عظیم تر و وسیع تر است و غیر قابل اغماض. پس بگذار از تو به تو شکایت بریم. می دانم که تو هم از من شکایت بسیار داری و معترفم که این شکایت ها بجاست ولی تو هم از من قبول کن که می توانستی بسیار بدهی و ندادی و از آنجا که تنها دهنده ای پس تنها باید از تو شکایت کرد و بس. حال که وجودی واحدی پس شکر و شکایت را با هم باید بشنوی. اگر وجودی دوگانه بودی از وجود دهنده ات به وجود گیرنده ات شکایت می کردم ولی تو واحدی پس همانطور که به داده های بیشمارت شکر می گویم به نداده های بی شمارت نیز شکایت می برم اما به خودت.

     از سویی می دانم که تو داننده غیبی پس به داده هایت شکر و به نداده هایت نیز شکر که حتما حکمتی بوده است که ندادی. که اگر لایق و لازم بود می دادی و مثل ما خسیس نیستی. خدایا شکر که در راه سخن گفتن با خودت بین ما واسطه ای قرار ندادی و می توانیم با تو سخنی از سر نیاز بریم و دلی خالی کنیم که اگر واسطه گذاشته بودی معلوم نبود پیامی می رسید. 

    + نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد۱۳۹۱ ساعت 12:22 شماره پست: 168

  • نمی خواهم ازدستت بدهم چراکه از آخرین داشته هایم هستی

    پروردگارا! ای ایزد یکتا و بی همتای من!

    ای تنها معبودِ قابل ستایشم! 

    در بازار مکاره پر گرد و خاکِ داغِ دروغ و تزویر،

    در حال ذوب شدنم،

    مثل یک قالب یخ، در میان آفتاب داغ.

    در مقابل چشمانم، زنده زنده می میرم،

    داشته هایم را در این قمارگاه وسوسه ی حیله گران باختم،

    و اکنون تنها تو ماندی و من،

    در حالی که سخت گرفتار و در بند توام،

    و تو بهترین مونس و دارایی ام هستی،

    نمی خواهم از دستت بدهم،

    نمی خواهم بی تو در پوچی ها غرق شوم،

    یا خود را حلق آویزِ نداشته هایم کنم،

    نمی خواهم پوچ و بی هدف رها شوم،

    دیگر نمی خواهم، بیش از این آب شوم،

    و در زمین خشک و بی حاصل این سرزمین فرو روم.

    یزدان پاک من!

     نمی خواهم تو را نیز مثل بسیاری از داشته هایم،

    در قمارگاه این و آن ببازم،

    در این خزان عشق و آگاهی،

    در این سکوت سرد و گمراهی،

    نمی خواهم از تو نیز جدا اُفتم.

    که تو از آخرین داشته هایم هستی،

    نمی خواهم ازدستت بدهم چراکه از آخرین داشته هایم هستی

  • نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من

    ایزد بزرگ و یکتای من!

    تو بزرگی، به بزرگی بی مثالِ خودت،

    هرجا می نگرم دست، اراده و حضورت را می بینم،

    اما،

    پهنه، گستره و میزان حضورت در همه چیز، مرا نگران میکند،

     که نکند تو نیز چون ما،

    در زیر سم اسبان سرکش انسانی له شوی،

    اسب سرکش تکبرِ مُتکبران، جهلِ جاهلان، تقلیدِ مُقلدان و مُریدان ظلم و...

    می ترسم تو هم با همه ی عظمتت در هیاهو، و زیر سم اسبانی این چنینی له شوی،

    و آنها آبرویی برای تو که عزیزترینی هم باقی نگذارند،

    زیرا بسیاری در این سِلک، مدعی تو هستند،

    و، این می کنند،

    خدایا نگران توام،

    آیا تو نیز نگران ما هستی، که زیر سم اسب های سرکشی چنین له نشویم؟

    نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من.

    نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من

  • هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم

    خدایا در پی عریانیِ تنهایی هایم و یا آشکار و هویدا شدن نیازهای بزرگِ بر زمین مانده ام، هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم، هرگاه کم می آورم ناخودآگاه جاده هایی از پشت ابرهای کدرِ ذهنِ پریشانِ مغشوشم روشن و هویدا گشته، که تنها به تو ختم می شوند و توسل به تو را آدرس می دهند. تو نیز در تنهایی خود پناهی جز خود نخواهی یافت، از این جهت با تو اشتراک دارم که هر دومان، در تنهایی ها رو به تو داریم، و "دردِ همدرد که داند همدرد، شرح آن است به بی دردان سرد." نمی دانم زمانی که از درد تنهاییت، به خود پناه می بری، واکنشت بدین رجوع چیست؟!! برایم جالب است که بدانم در خلوت خود، با خود از چه سخن می کنی. کاش آنقدر روابط بین من و تو روشن، مشخص و روتین بود که بین من و تو دیگر مانعی نمی ماند، سیم ها به لحظه ایی وصل و نتایجش به لحظه ایی هویدا می گشت، ولی افسوس که بین من و تو فاصله ایی به بلندای بین خالق و مخلوق، مستغنی و نیازمند، کامل و ناقص، بزرگ و کوچک، حق و باطل، روشن و خاموش، عاشق و معشوق، دلیل و مدلول، باقی و فانی و... است و تنها این فاصله را می توان کم کرد و سعیم هم تنها همین است که فاصله ها را کم کنم و بس. می دانم برای رسیدن به چنین موقعیتی باید از درخواست ها گذشت و بی نیاز و مستغنی از نیاز شد، تا چون تو شد و خداگونه، اما اکنون کاملا انسانم و مملو از نیاز و تقاضا؛ و اگر دربِ بازی، گوش شنوایی، دستی توانمند و به فرمان و... بیابم، هزاران خواست و نیاز را رو خواهم کرد و بی درنگ خواهان رفع آن خواهم شد. می بینی چقدر در نیازهای انسانی ام غرقم، گاه خود را عریان و نیازمند و زمانی خود را برخوردار از نعم می پندارم و در حالی که انسان، عریانی و نیاز در همه حال قرینند، ولی باز بعضِ مواقع خود را بی نیاز می انگارم، اما مطمئنم که این احساس از سر طغیان انسانی است و بس. بار خدایا! انسانم و دنیایی از نیاز و درخواست، و ما را با بی نیازی چه کارست، بی نیازی و استغنا خاصِ توست، و انتظار نداشته باش که چون تو مستغنی باشیم، که این کاریست بس دشوار و کار مردانِ مرد و عارفان بزرگ؛ که در عین عریانی احساس بی نیازی کنند و خلقی را انگشت در دهان، پس خود به کرم خود نیازهای ما را برآورده ساز، تا از این طریق کمی احساس استغنا کرده و چون تو احساس بی نیازی کنیم.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند۱۳۹۴ ساعت 23:16 شماره پست: 903 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم

    خدایا در پی عریانیِ تنهایی هایم و یا آشکار و هویدا شدن نیازهای بزرگِ بر زمین مانده ام، هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم، هرگاه کم می آورم ناخودآگاه جاده هایی از پشت ابرهای کدرِ ذهنِ پریشانِ مغشوشم روشن و هویدا گشته، که تنها به تو ختم می شوند و توسل به تو را آدرس می دهند. تو نیز در تنهایی خود پناهی جز خود نخواهی یافت، از این جهت با تو اشتراک دارم که هر دومان، در تنهایی ها رو به تو داریم، و "دردِ همدرد که داند همدرد، شرح آن است به بی دردان سرد." نمی دانم زمانی که از درد تنهاییت، به خود پناه می بری، واکنشت بدین رجوع چیست؟!! برایم جالب است که بدانم در خلوت خود، با خود از چه سخن می کنی. کاش آنقدر روابط بین من و تو روشن، مشخص و روتین بود که بین من و تو دیگر مانعی نمی ماند، سیم ها به لحظه ایی وصل و نتایجش به لحظه ایی هویدا می گشت، ولی افسوس که بین من و تو فاصله ایی به بلندای بین خالق و مخلوق، مستغنی و نیازمند، کامل و ناقص، بزرگ و کوچک، حق و باطل، روشن و خاموش، عاشق و معشوق، دلیل و مدلول، باقی و فانی و... است و تنها این فاصله را می توان کم کرد و سعیم هم تنها همین است که فاصله ها را کم کنم و بس. می دانم برای رسیدن به چنین موقعیتی باید از درخواست ها گذشت و بی نیاز و مستغنی از نیاز شد، تا چون تو شد و خداگونه، اما اکنون کاملا انسانم و مملو از نیاز و تقاضا؛ و اگر دربِ بازی، گوش شنوایی، دستی توانمند و به فرمان و... بیابم، هزاران خواست و نیاز را رو خواهم کرد و بی درنگ خواهان رفع آن خواهم شد. می بینی چقدر در نیازهای انسانی ام غرقم، گاه خود را عریان و نیازمند و زمانی خود را برخوردار از نعم می پندارم و در حالی که انسان، عریانی و نیاز در همه حال قرینند، ولی باز بعضِ مواقع خود را بی نیاز می انگارم، اما مطمئنم که این احساس از سر طغیان انسانی است و بس. بار خدایا! انسانم و دنیایی از نیاز و درخواست، و ما را با بی نیازی چه کارست، بی نیازی و استغنا خاصِ توست، و انتظار نداشته باش که چون تو مستغنی باشیم، که این کاریست بس دشوار و کار مردانِ مرد و عارفان بزرگ؛ که در عین عریانی احساس بی نیازی کنند و خلقی را انگشت در دهان، پس خود به کرم خود نیازهای ما را برآورده ساز، تا از این طریق کمی احساس استغنا کرده و چون تو احساس بی نیازی کنیم.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند۱۳۹۴ ساعت 23:16 شماره پست: 903

  • همیشه خود را مخاطب تو می بینم

    خدایا آیا از این که مستقیم با تو سخن گفته و از تو درخواست حل مسایلم را دارم، در اشتباهم؟! آیا تو را باید رها کرده و واسطه ایی برای سخن با تو برای خود تدارک بینم؟ نمی دانم چه باید کرد، اما سخن ناقص و حتی باطل و بی واسطه با تو را به هزار سخن خوب و با واسطه ترجیح می دهم. 

    معبودا گاه با خود می اندیشم که تو از همه ی نیاز و درخواست های ما، بهتر از خود ما آگاهی، پس چرا باید مدام گدای درگاهت بود؟ اما باز در احوال خود که می اندیشم می بینم از تو بهتر برای سخن گفتن کسی نیست، حتی اگر صدایم از سقف خانه ام هم بالاتر نرود باز چون خود را در محضر تو می بینم چه گوش کنی و چه نکنی، چه اجابت کنی و یا نکنی و... باز می خواهم که مشغول تو باشم.
    ای کاش رویی می نمودی، هرچند روی تو را در همه ی احوال و زمان و مکان می بینم. ای کاش سخنی با من می گفتی هرچند صدایت از در و دیوار و آسمان و زمین بلند است. ای کاش خطابم می کردی، هرچند همیشه خود را مخاطب تو می بینم.

     

    + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر۱۳۹۴ساعت 10:32 شماره پست: 825  

  • و از پس تشکر این همه نعمت بر نخواهیم آمد

    ایزدا!

    هرچند آنچه از نازیبایی، غرور، تکبر، پلشتی و... که زمینیان این روزها نثارمان می کنند، آسمان پستی و رذالت آنان را خوب می پوشاند، تا دیده نشود، و کارمان به سکته نینجامد، این روزها سوراخ های رحمت آسمان را باز کرده ایی و بدون اینکه به زیر سقف های این خانه ها، نگاهی کنی، بر شاکر و طاغی هر آنچه از لطف و مرحمت بود نثارمان کردی، تو را بدین نعمت بی مثال شکر.

     شرایط مان در دیماه داشت گریه همه ما را در می آورد، که این چه زمستانی است که تنها سرمایش پوست می ترکاند و از آسمان باریدنی در کار نیست، اما بهمن که شد باز آسمان رحمت تو بنده نوازی را به اوج رساند و از سوز آفتاب سوزان این روزها کاست، و نرمی و لطافتِ برفی سپید و پاک، برما باریدن گرفت، این روزها کوه ها دیدنی است، رد پای رحمت تو را کورها هم می توانند حس کنند.

    اکنون تنها می توان گفت، شکر،

    و از پس تشکر این همه نعمت بر نخواهیم آمد.

  • و حکیما ترا شکر که چه زیباست بارش

    وچه زیباست بارش که جهانی را از دوره یی به دوره یی دیگر و ما را از خلصه یی به خلصه یی دیگر می برد. از خشکی به طراوت، از خستگی به فرح، از مردگی به زندگی، از بی بری به بر، از ناامیدی به امید، از خمودی به سرزندگی، از خشم به مهر، از تاریکی به روشنی و... بارش ها از آسمان به زمین و از بالا به پایین صورت می گیرند و انگار این رمز رحمت آفرینش است که آشکار و بر همگان هویدا شده و رمز شکنی و فاش می شود. بر تارک خشکیده گیاه ما، این باریدن نعمتی مصفاگر است. قدر تو که داند که نداند که چه هستی، ای نعمت هستی که بر چشم ها گشته هویدا. و خدای بارش هر بار می بارد تا باز چرخه خواب و بیداری ما بچرخد و صد افسوس که باز درخواب رویم. این است کفران نعمت بارش که او تکرار می کند و ما نیز تکرار؛ او زندگی تکرار می کند و ما غفلت. هر بار ما شرمنده ز غفلت، بر بارش متنعم.

    + نوشته شده در دوشنبه ششم آبان۱۳۹۲ ساعت 7:42 شماره پست: 341

  • و چه زیباست پاکی بعد از باران در سرزمینی که زیر پاهای بیشمار آلوده کنندگانش بوده

    خدایا ترا شکر که اراده خود را بر بدخواهانِ این ملت و کشور در داخل و خارج تحمیل کردی و به دست فرزندان منتخب این کشور و صلح خواهان کشورهای مقابل، مذاکرات هسته ایی را به سرانجامی ختم کردی که دو طرف خرسند از این آوردگاه بیرون بروند و توافقی مبتنی بر نتایج برد - برد رقم بخورد، تا اجر مظلومیت و صبر این مردم داده شود و شبِ قدر بیست و هفتم رمضان و شب برات (1) را به صبح پیروزی آن روز ختم کردی تا خشونت طلبان و جنگ طلبان شرمنده و سر افکنده دست رد از سوی تو و بندگانت دریافت دارند. خدایا نمی دانم چطور شکر این نعمت و لطف را بجا آورم.

    اما خدایا! ما را بنواز که درد ظلم هایی که بر ما رفته است قلب های مان را مالامال از درد کرده است. خدایا بنواز ما را که در محرومیت های ناشی از ظلم له شدیم. بنواز ما را که تنها از تو انتظار نوازش داریم، که دست های برخی از بندگانت با نیش های زهرآلود شان تا آستین در تن مان فرو رفته و البته هر چه نیش از اینان خوردیم گردن و دست های مان به سوی آسمان افراشته تر شد و صورت هامان از سوی زمین و زمینیان رو به آسمان بیشتر رو کرد تا منتظر رحمت تو شویم.

    خدایا بِبار برما همچون باران های موسمی سرزمین سندِ و هند، آنگاه که می شوید آثار بدی ها را، و پاک می کند سرزمینی را که کثرت آلودگی از کثیر بندگانت، انسان را در غم گسترش و شدت آلودگی ها فرو می برد، ولی با آمدن این باران چنان پاکی از خود بجا می گذارد که انگار هیچ آلودگی در آنجا نبوده و چه زیباست پاکی بعد از باران در آن سرزمین که زمینش زیر پاهای بیشمار آلوده کنندگانش در محنت تمام است.
    خدایا شکر ترا باید بگویم، که البته از توانم خارج است که شکر ترا گویم پس همین قلیل از من ضعیف در مقابل خود که "باری تعالی" هستی قبول کن.

    1-    دوستان اهل سنت مان این شب را شب قدر می دانند و آن را شب "برات" می نامند که خداوند اجر پاداش روزه داری آنان را می دهد. اهل سنت این شب را به دعا و نیایش می گذرانند و یادم می آید خیابان های خاموش، خالی از هیاهویِ روز و غرق در خواب شهر دهلی (پایتخت هند) در انتهای این شب در تسخیر مسلمانانی است که در حال بازگشت از دعا و نیایش و مراسم مرسوم این شب، پیاده و سواره به خانه های خود در حال باز گشتند.

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۴ ساعت 5:18 PM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • واسطه ها بین خداوند و بندگانش

    خدایا شکر ترا که واسطه ها را از بین خود و بندگانت حذف فرمودی و رابطه ای مستقیم و بی واسطه را برایمان تعریف کردی که به سادگی بتوانیم در هر ساعت از شبانه روز و با هر زبانی، در هر جایی، با هر لحنی، نشسته، ایستاده، خوابیده، و در هر وضعیتی با تو سخن برانیم و طرح مسایل نماییم آنگاه که دعوت کردی ما به سخن گفتن با خود که "بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را" و یا این که "از رگ گردن هایتان به شما نزدیک ترم". واقعا باید شکر گفت تو را که این چنین آغوش به سوی بندگانت گشادی.
    در تاریخ که می نگریم مردم عصر "وداها" در هند ارتباط خود با خدا را به واسطه ها واگذار نموده بودند و در نتیجه انحصاری ایجاد شده بود و این واسطه ها بلایی به سر مردم آوردند که ناچار عصر "اوپانیشادها" باید می آمد تا این انحصار را بشکند و علوم الهی عصر را از دست یک قشر سودجو، خود خواه، فرصت طلب و... خارج نماید ولی باید گفت سال ها ظلم و تعدی به بندگان خداوند رفت تا عصر وداها
     
    تمام شود و عصر اوپانیشادها آغاز گردد و...
    الحمدلله مکانیسم اسلام طوری است که با کمی عقل به خرج دادن و حداقل کمی با قرآن مانوس بودن و با کمی دقت می تواند شما را از این بلا خلاصی دهد چون خداوند در این کتاب با بندگانش بی پرده سخن می گوید و به آنها شرایط شان را گوشزد می کند و راه های سو استفاده را می بندد. آن هم به زبان ساده
    زبان ساده قرآن هم نعمتی که شکر طلب می کند مثلا زبان و فلسفه وداها آنقدر سخت و البته در قالب تقدس پیچیده شده بود که تنها قشر کوچکی به آن دسترسی داشتند و مردم از آن بی اطلاع بودند و اوپانیشادی باید می آمد که معارف الهی را به صورت ساده بیان کند تا مردم بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند ولی قرآن ما در عین عمیق بودن بسیار ساده و بی تکلف با بندگان خدا سخن عام فهم می گوید.
    خدایا شکر از این همه نعمت که به ما ارزانی داشتی. 

    + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند۱۳۹۱ ساعت 7:56 شماره پست: 253

  • پروردگارا تا رسیدن زمان سوال، رها شدیم

    پروردگارا گویند نا امیدی از تو بزرگترین گناست، و من هرگز از تو ناامید نخواهم شد، زیرا راهی جز این هم نیست و همواره به مدد تو باید امیدوار بود، چرا که تو را تنها موجودی می دانم که به هر چه اراده کنی توانایی، اما در عین حال نمی دانم چگونه امیدوار باشم، در حالی که دنیا و بندگانت را به خود واگذاشته ایی و خصوصا ظالمین را که به هر چه بخواهند، بی ترس از تو و بندگانت، مشغولند و دستی باز دارند و گردن هاشان هر روز کلفت تر می شود، و در جایگاه کبریایی که خاص توست، نشسته و از سر تکبر و غرور با بندگانت سخن می رانند، و بر آنان خود را صاحب اختیار می بینند، و هر تهدیدی بخواهند می کنند، و هرکه را بخواهند عقوبت می کنند و هر که بخواهند از مجازات معاف؛  

     

    و تو همچنان بر سنت خود در عدم دخالت، در امور دنیای ما پایبندی و بر این قانون، خود مقیّدی، و انگار مقرر داشته ایی که به هر کسی همانقدر برسد که در بازوانش زور، و در مغزش قدرت تفکر وجود دارد، و این قانون طبیعت توست که برخورداری ها، برخورداری آورد، زیرا هر برخورداریی را نتیجه زحمتی و یا هزینه ایی می دانی، هر چند ممکن است این هزینه از انسانیت بنده ات باشد و...

    و یا هرکس به اندازه داشته هایش، از این دنیا دریافت دارد و قدرتمداران البته بر ثروت و قدرت دنیا تسلط بیشتری دارند و بیشتر دریافت خواهند کرد و این عین عدالت تلقی می گردد، هر چند در چگونگی کسب و خرج این قدرت و ثروت از آنان سوال خواهی کرد، ولی تا زمان سوالت برسد، باید بر وضع خود دست بسته نظاره گر بود، زیرا تاریخ نشان داده به جز استثناهایی همچون داوود و سلیمان و چندی دیگر، همواره قدرت و ثروت در دست کسانی بود که آنرا وسیله سیطره بر بندگانت قرار داده، تا به بردگی و بندگی اشان کشند.

    پس تو به انتظارت برای لحظه ی سوال خود برس و ما هم امیدوارم به رسم آزادمردانی که انتظار تو از آدمی هم همین آزادمردی است، به کار خود خواهیم پرداخت، که همانگونه که تو به سنت خود فعالی ما نیز به وظیفه خود فعال خواهیم بود.

  • پروردگارا تا رسیدن زمان سوال، رها شدیم

    پروردگارا گویند نا امیدی از تو بزرگترین گناست، و من هرگز از تو ناامید نخواهم شد، زیرا راهی جز این هم نیست و همواره به مدد تو باید امیدوار بود، چرا که تو را تنها موجودی می دانم که به هر چه اراده کنی توانایی، اما در عین حال نمی دانم چگونه امیدوار باشم، در حالی که دنیا و بندگانت را به خود واگذاشته ایی و خصوصا ظالمین را که به هر چه بخواهند، بی ترس از تو و بندگانت، مشغولند و دستی باز دارند و گردن هاشان هر روز کلفت تر می شود، و در جایگاه کبریایی که خاص توست، نشسته و از سر تکبر و غرور با بندگانت سخن می رانند، و بر آنان خود را صاحب اختیار می بینند، و هر تهدیدی بخواهند می کنند، و هرکه را بخواهند عقوبت می کنند و هر که بخواهند از مجازات معاف؛  

     

    و تو همچنان بر سنت خود در عدم دخالت، در امور دنیای ما پایبندی و بر این قانون، خود مقیّدی، و انگار مقرر داشته ایی که به هر کسی همانقدر برسد که در بازوانش زور، و در مغزش قدرت تفکر وجود دارد، و این قانون طبیعت توست که برخورداری ها، برخورداری آورد، زیرا هر برخورداریی را نتیجه زحمتی و یا هزینه ایی می دانی، هر چند ممکن است این هزینه از انسانیت بنده ات باشد و...

    و یا هرکس به اندازه داشته هایش، از این دنیا دریافت دارد و قدرتمداران البته بر ثروت و قدرت دنیا تسلط بیشتری دارند و بیشتر دریافت خواهند کرد و این عین عدالت تلقی می گردد، هر چند در چگونگی کسب و خرج این قدرت و ثروت از آنان سوال خواهی کرد، ولی تا زمان سوالت برسد، باید بر وضع خود دست بسته نظاره گر بود، زیرا تاریخ نشان داده به جز استثناهایی همچون داوود و سلیمان و چندی دیگر، همواره قدرت و ثروت در دست کسانی بود که آنرا وسیله سیطره بر بندگانت قرار داده، تا به بردگی و بندگی اشان کشند.

    پس تو به انتظارت برای لحظه ی سوال خود برس و ما هم امیدوارم به رسم آزادمردانی که انتظار تو از آدمی هم همین آزادمردی است، به کار خود خواهیم پرداخت، که همانگونه که تو به سنت خود فعالی ما نیز به وظیفه خود فعال خواهیم بود.

  • پروردگارا کاش به همین جهان تمامش می کردی

    پرودگارا! ایزدا! باز صدایت می کنم، زیرا به تو نیازمندم، از سر نیاز، از سر ناچاری، از سر ضعف و گرفتاری، به خاطر تنهایی، به خاطر فقر و نداری، به خاطر فهم ناچیز، به خاطر هزاران ابهام، به خاطر سرگردانی و سر گشتگی و... باز تو را می جویم، کاش می شناختمت تا رجوعی از سر عشق و معرفت به تو می داشتم، کاش زیبایی هایت را می دیدیم و آنگاه شیفته ات می شدم و... اما در حالی که تو خود هزار سوال بی جواب، و هزار سیاه چاله های نادیده ایی، باز تو را محکم ترین نقطه قابل اتکا یافته و رجوع کرده ام.

     

     گاه احساس جاودانگی می کنم، ولی مگر چه دارم که باید جاودانه شوم، کدام گوهر نایاب در من است که لایق جاودانگی ام کند؛ اما در شرایط خلا، بی مقداری و بی چیزی، آنکه تنها می توانم رویش قسم یاد کنم، تنها تویی؛ اما چگونه ایی؟ متصور نیست؛ با ما چه خواهی کرد؟ مشخص نیست؛ از ما چه می خواهی؟ معلوم نیست و...

    تو  از حواسم خارجی، و باید تو را در ماورا جست، ماورایی که راهیابی بدان نه آسان است و نه در دسترس، اما مدعیانت هزاران هزار در عالم حواسم حاضرند؛ در حالیکه هیچ خصوصیت ویژه ایی ندارند، نه تقوایی اضافی بر دیگران، نه واجد علم آنچنانی اند که گره ایی از کارمان بگشایند، و نه از معجزات مخصوص نمایندگان واقعی ات بهره ایی جسته اند، نه از پیشانی اشان نوری از وجوه تو ساطع است و... تنها مدعیانی اند که آنقدر خود را بدین نام و مقام شمرده اند، که خودشان هم باورشان شده است، که نمایندگی تام الاختیارت را عهده دارند، اما به واقع مثل مایند، حریص به قدرت و ثروت و دیگر نعمات این جهانی تو، حریصند به برانگیختن احترام، رکوع و سجود دیگران در برابرخود، شدیدا مجهز به قوه حسابگریند و از هر سخن و حرکت خود منظوری جز خود و یاران شان ندارند، و در بکار گیری مجدانه فنون کسب هر چه بیشترِ آنچه می خواهند، بسیار فعال و رقابت جویند، تا هر چه می توانند بر انبان خود بیفزایند.

    خدایا هر چه می گذرد احساس می کنم از تو هم دورتر می شوم، ناشناس تر و ناشناخته تر می شوی، دیگر در کنار رگ های گردنم تو را احساس نمی کنم، احساس می کنم در حالی جدایی از منی و هر لحظه هم از من دور می شوی؛ این روزها بیشتر از تو، این نابودی است که نزدیکتر از همه، مرا به خود می خواند، از سویی محکم ترین سکویم همچنان تویی و نمی خواهم این تکیه گاه محکم را نیز از دست بدهم؛ که تنها نقطه ایی که می توان در این دنیا بدان اتکا کرد تویی، باقی همه را پوچ و بی مقدار یافتم، با پایه هایی بر آب که می توانم ببینم که به لرزه ایی فرو خواهند ریخت.

    عمر ذیقیمت و تکرار نشدنی ام هم به رفع و رجوع سلسله وار دغدغه های زندگی گذشت، اما در سرازیری سال های آخر، که توانایی به ضعف و ناتوانی، دارایی به ناداری، سلامت به بیماری و... در حال تبدیل است، هنوز تکلیف مان حتی با خودمان هم روشن نیست، که چه کاره ایم و از کجا آمدیم و این آمدنمان بهر چه بود و به کجا ختم خواهیم شد، آیا اصلا ختمی وجود دارد، یا این که سلسله زندگی همچنان به همین منوال جاری خواهد بود،

     کاش به همین دنیا ختم شود، اگر قرار است به همین منوال شروعی دوباره و پایانی این چنینی داشت، کاش زندگی صورت ادامه داری نیابد، زیراکه رشته های نازک تکرار مکرر زندگی های تکراری ارزش ادامه یافتن ندارد.

  • پروردگارا! به خطا تو را در همه چیز دخیل کردم

    ایزدا!

    می خواهم دست از دامن پاکت بردارم،

    دیگر نمی خواهم در هر چاله ایی که افتادم،

    دستِ ظاهر تو را در حال هُل دادنم،

    به نشانه "انتقام" و "خشم" از عملی،

    در پشت خود ببینم و حس کنم،

    درست است که دنیا گاهی "دار مکافات" [1] توست،

    و تو برخی را در همین دنیا "عذاب" و یا "مزد" خواهی داد،

    ولی دیگر دست ظاهر تو را مستقیم،

    در هیچ صحنه ایی نمی خواهم داخل کنم،

    که دست های پاک تو مبرای از اقدامات انسانگونه ی ذهن ماست،

    اقدامات انسانی گونه ایی که گاه ناشی از پلیدی هایی انسانی چون انتقام جویی، خشم، حسادت و... است.

    ممکن است که تو قانون و سنتی گذاشته، تا دنیا و طبیعت بر مدارش بچرخند،

    ولی تو را بر اساس "خشم" و "عشقت" در امور دنیا دخالت نخواهم داد،

    می دانم که بدین وسیله، خود را در برابرت خلع سلاح کرده ام،

    و دوران طلبکاری، گلایه های بی پایان به اتمام خواهد رسید،

    می دانم "عالم از ناله عشاق مبادا خالی" [2]

    ولی مطابق معرفت خود، با تو به بهانه ایی هم ناله خواهم شد،

    ولی بعید می دانم، دایم در کار زندگی ما دست ببری،

    و تو را بر قوانینی که گذاشته ایی، عامل و مقیدترین می بینم.

    بی خود این همه تو را در دنیایی که صحنه امتحان ماست، فعال کردیم.

    و یا بهتر بگویم فعال تصور کردیم.

    دنیا صحنه امتحان است،

     اگر مملو از دستکاری های تو به عنوان داورِ ناظرِ قادر باشد،

     که دیگر در آن صورت امتحان بی معنی خواهد بود.

     

     پروردگارا! به خطا تو را در همه چیز دخیل کردم

     

    [1] - خانه کیفرها

    [2] -  مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد        نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد       عالم از ناله عشاق مبادا خالی      که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

  • پروردگارا، خالقا، تنها تویی تکیه گاهم

    خدایا گرچه به قول علی (ع) تو را به چشم سر نمی توان دید، ولی به چشم دل در لحظه لحظه ی زندگی خود و در ذره ذره این جهان می بینمت، آثار قدرت، حکمت و مهر تو را به عینه می بینم و ندیده بر همه حال و مکان هویدایی.

    خدایا مبتلا به بلاهایی شدیم که هرگز انتظار چنین بلایی را نداشتیم؛ گرفتار افرادی شدیم که هرگز فکر اسیر شدن در چنبره ی ناخن های تیز و بلند ظلم شان را نمی کردیم؛ چربی نرم و سرطان زای ناجوانمردان و موجودات بی انصافی بر تنمان خورد که هرگز انتظار چنین ظلم گسترده یی را از آنان هم نداشتیم؛ و چقدر دردناک است، فرو رفتن پنچه های ظلم دیو صفتانی که در پوستین میش در کنارت می لولند و تو بی اطلاع از وجودشان، ناگهان ناخن تیز ظلم شان در گلویت فرو می رود و ناتوان از هیچ حرکتی مقهور خصم و خشونت شان می شوی و در آن لحظه می بینی که در وضعیتی گرفتارت کرده اند که نه راه پس داری و نه پیش و هر حرکتی بر دردت می افزاید و بی حرکت تسلیم تقدیری می شوی که برایت پست ترین ها رقم زده اند، این همان خوردن از جایی است که انتظار و آمادگی اش را نداشته باشی، دردناک و خسارت بار، اما چه می شود کرد همواره گرگ متناسب با طینت خود باید دندان های تیز خود را بر بدن جانداری فرو کنند و بی جانش کنند و بی این کار از گرگ بودن شان زایل می شوند و این تقدیر برخی است که اسیر پنچه ها و دندان های تیز این گرگان شوند.
    و اما تنها وجود ذیجود قابل اعتماد و اطمینان تویی، و غیر از تو به هیچ کس نمی توان اطمینان و یا تکیه کرد و از تو می خواهم که هیچ بنی بشری را محتاج و گرفتار این پست موجودات نکنی. خالقا! تنها تویی که می توان به تو تکیه داد و با اطمینان، رو در رو و یا پشت به تو حرکت کرد، بدون این که خطر هیچ خیانت و گزندی از تو بر ما باشد، که این تنها خیر توست که همیشه برما جاریست.

     

    +  نوشته شده در شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 10:45AM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • پل ما آنطرف آب خواهد بود

    خدایا هر موقع که در کوشه ایی از ذهنم کمی خطور می کند که از تو کمی احساس بی نیازی کنم، با دست اندازی مرا به خود می آوری که اگر لحظه ایی دست یاوری ات را از ما برداری "پل ما آنطرف آب خواهد بود"؛ از این یادآوری متشکرم. ما بی تو و سنت و قوانینت هیچیم.

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیستم بهمن۱۳۹۴ ساعت 19:36 شماره پست: 886

  • چرا باید از تو ترسید؟!! در حالی که چنین خدایی هستی

    خدایا در حالی که بسیار از لزوم ترسیدن از تو می شنوم، ولی احساسی از درونم، مرا از ترس از تو بازم می دارد و به عشق و دوستیم با تو فرا می خواند، با خود می گویم چرا باید از تو بترسم در حالی که تو اهل بخشش بی نهایتی، اهل مهر و محبتی، اهل دادن روزی بی حسابی، به سانِ مالکی هستی که همه (حتی دشمنان و انسان های بی اعتنا به خود) را در مایملک خود شریک کرده ایی و...؛ در حالی که بسیار از نعمت و لطف تو برخوردار بودم کمتر از خشم و غضب تو دیدم، حال چرا باید از تو ترسید؟!! در حالی که چنین خدایی هستی. 

    آنقدر که برخی مدعیان نمایندگی ات ترسناکند، تو هرگز ترسناک به چشمم نمی آیی، از تو خوف و ترسی در دل ندارم که می دانم و ثابت کرده ایی که دوستم داری، خیرخواهم هستی، نسبت به من بخل نمی ورزی، نسبت به من بخشنده بی حسابی و... حال تو خود بگو از تو باید بترسم یا کسانی که بویی از خصوصیات تو نبرده اند و تو را از خود می دانند و به نمایندگی ات می کنند آنچه دلشان بدان فرمان می دهد؟!! 

     

    +  نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی 1393ساعت 4:21PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • کاش او را تنها از سر نیاز این چنین فریاد نمی کردم

     فریاد ربنایم به هوا بلند است، که این را برای خود توفیقی می دانم؛ از طرفی این نشان از عمق و شدت مشکلاتی دارد که دامنگیرمان شده است. البته باعث تاسف است که این ندای خدا خدا ناشی از نیاز است؛ کاش از معرفتی سرچشمه می گرفت و هدفی والاتر را نشانه رفته بود و او را تنها از سر نیاز این چنین فریاد نمی کردم.

     

    +  بدست mostafa111 در ژوئن 5, 2015 | 

    + نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 4:16 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | نظرات

  • کاش بصیرتی می دادی

    خدایا شانه هایم به حمل هزاران بارِ گران به اختیار، بی منت آماده است؛ ولی بار سبکی به اجبار  هم دوشهایم را می آزارد. ای کاش معرفت به خود را اکتسابی نمی کردی و آن را خود از اول در نهادم به ودیعه می گذاشتی و آنگاه انجام و عدم انجام اعمال حرام و مباح را به خودم وا می گذاشتی و می دیدی که در سایه معرفت به تو اجازه سر سوزنی عدول از موازینت به خود نمی دادم.

    این که امروز در قالب واجبات بدان امر یا نهی می شوم، در شرایط بی بصیرتی به تو، همچون بار گرانی است که از ترس تو به انجامش مشغولم و این اجبار از ترس به انجام عمل آزارم می دهد و آن را حتی در قالب تجارت حسنات و سیئات هم تجارتی بی بهره و سراسر ضرر می دانم. ای کاش بندگی ات ناشی از ترس از تو نبود و به خاطر عشق به تو بود؛ که در سایه عشق است که همه چیز ارزش می یابد و عمل در سایه ترس چه ارزشی خواهد داشت؟!
     شکر ترا که بصیرتی عنایت فرمودی که هنگام گزاردن پنج گانه، بدانم که همواره در نعمت تو غرقم و این باعث شرم و تاسف است که تنها در پنج زمان به ذکر تو مشغولم، در حالی که لایق و واجب به ذکر دایمی.

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 12:26PM | دوشنبه سی و یکم شهریور 1393

  • کاش تو هم به ابزار ارتباطی روز مجهز Up To Date  می شدی و همیشه Online بودی

    خداوندگارا! کاش می شد ارتباطی دو طرفه را بین خود ترسیم و تنظیم می کردیم و لازم نبود برای ارتباطی اینچنینی با تو، پیامبر، نبی و یا از اولیا خاص بود؛ بلکه هر فردی با هر رده ایی، با هر پرونده ایی، هر قیافه، هر کوله باری، فارغ از اخلاق، منش، دین، مرامش و... می توانست ارتباطی دو سویه مستقیم و Active را با تو داشته باشد و تو هم همیشه Online و مجهز به یک اینترنت پرسرعت بودی و Nonstop بندگانت می توانستند در هر زمان و مکانی، هر مساله ایی را بی واسطه و مستقیم با تو در میان بگذارند و بگویند و بشنوند.

    البته پر واضح است و شهادت می دهم که تو می شنوی، حتی ناگفته ها را؛ اما در این سو چی؟! گاه نه چشمم تو را می بیند، نه گوشم صدایت را می شنود، نه پوستم تو را لمس می کند و... خالی ام از تو، خالیِ خالی؛ و در این زمان است که اگر تو هم عضو سرویس تلگرام بودی می توانستم با یک کلمه و یا یک جمله تو را به واکنش واداشته و تبادل احساس و نظر داشته باشیم.

    ایزدا! کاش تو هم مجهز به یک خط سرویس تلگرام بودی و همه بندگانت بدون تشریفات دفتر، مسول دفتر، نمایندگانت (که در اکثر موارد قلابی اند) و... با خودت روزانه و به لحظه Chat می کردند. تو که می توانی این همه موجودات را خلق کنی، روزی دهی و...کی از توانت خارج است که مخاطب سخن مستقیم تک تک آنان باشی؟!!؛ با همه ی آنها سخن بگویی و بشنوی، آنوقت بندگانت کی گرفتار کفر و بی ایمانی، کی گرفتار نمایندگان دروغینت می شدیم، که تاریخ مملو از کج روی ها، جنایات، انحراف، خون ریزی و... آنانست، که به نام تو صورت گرفت؛ آنوقت می دیدی دیگر کسی را یارای انکارت نبود و کفر و بی ایمانی از جامعه بشری رخت بر می بست و چقدر حرف برای گفتن وجود داشت و چقدر کلمات ناب برای شنیدن.

    مهربانا! کاش تو هم مثل بشرِ امرزوی به ابزار روز ارتباطی مجهز و همواره Up To Date می شدی، و ارتباطی نو را با بندگانت برقرار می کردی، نه این که یک نماینده ایی را 1400 سال قبل فرستادی و 63 سال بیشتر به او عمر ندادی، و آن مختصر عمر را هم اجداد بی سواد، ظالم و عقب مانده ما به هدر دادند و وقت عزیز و قیمتی اش به جنگ، نبرد و بدبختی با این قوم عوضی گذشت و ختم نبوت را هم اعلام کرد، و ما ماندیم با ملغمه ای از تعالیم، احکام و... که گاه آنقدر به طور واضح مشکوکند که بطلان آن مثل روز روشن است و در باقی موارد هم باید متخصصین بنشینند و مداغه کنند که اگر تو کمک شان کنی بتوانند سره از ناسره جدا کرده، و در بین آن همه سخن باقی مانده، شاید سخنی از سخنانت تو و یا نماینده ات را از بین سخن مخلوط دشمنانت جدا کنند، آن هم با هزار شک و شبهه و هزار دردسر.

    امروز در خصوص یافتن حکم تو دچار سرگیجه و چنان پراکندگی شده ایم، که باب اجتهادِ باز (که نمی تواند با این وضع بسته هم باشد) برخی را به سمتی می برد که در بعض موارد گوش سپردن به نوای موسیقی عرفانی را هم عیاشی و شهوترانی ارزیابی کرده و بر نتابند و دون شان حتی مکان دانسته و آن را مانع تربیت انسان هایی می بیند که قرار است روی "مین" بروند؛ و چنین اندیشه هایی انگار تمام دغدغه اشان نبرد است و جنگ، و تربیت سرباز برای آن صحنه.

    اما اگر تو Online باشی و این ارتباط دوطرفه همواره برقرار، دیگر باب اجتهاد بسته خواهد شد و بندگانت از بسیاری مواهب تو به اسم تو محروم نخواهند شد، دانشمندان مان به خاطر نظریات جدیدشان به دادگاه اهالی اجتهاد کشانده نخواهند شد و... و از آنجاکه هرکس مسول اعمال خود است، با سوالی از تو راه خود را به راحتی و قابل اطمینان باز یافته و دیگر نیازی به این نوع تکیه گاه های پر حرف و حدیث و مشکوک نخواهد بود، که نمی دانی این حکم که صادر می کنند چقدر صائب است و با حکم تو همخوان و...

    پس بار پروردگارا! از ما که گذشت اگر خواستی با بشر پیشرفته بعد از ما ارتباط برقرار کنی از این قالب سنتی ارتباط بیرون آی و با تک تک ما در ارتباط مستقیم باش و هدایت لازم را خود راسا عنایت کن، تا بشر در مسیر حرکت خود راهنمایی قابل اتکا و متقن داشته، و آنگاه است که می توانی متخلفین را به راحتی سیاست کنی که حکم را از آبشخوری پاک، زلال و قابل اطمینان دریافته اند و عمل نکرده اند.

  • کاش چشم ها به آسمان سفید، و قرن ها آرزوها به گور نمی رفت

     بارپروردگارا! تو را از صمیم قلب دوست دارم، زیراکه از هر کجا که بمانیم، باز تو با آغوشی باز در انتظارمان نشسته ایی، و بدون این که روسیاهی امان را به رویمان بیاوری، با هر پرونده ایی که داشته باشیم، در آغوش گرم و نرم مهرت جای مان می دهی، خدایا به خاطر داشتن چنین پشتوانه ایی بزرگ و بی مثال تو را شکر می گویم. که در پس هر بیراهه ایی حتی به انتظارمانی تا بیخیال از راهی که می آییم، تحویل مان بگیری و درد غربت و تنهایی مان را به شادی تبدیل کنی.

    کاش چشم ها به آسمان سفید، و قرن ها آرزوها به گور نمی رفت

    ای خالق بی مثال من! گویند ما را مختار و آزاد آفریده ایی، اما انسانِ مملو از نیاز و گرفتار در چنبره کمبودها چگونه می تواند از اختیار و آزادی خود بهره مند شود، کاش آنقدر بی نیاز بودیم که در شرایط استغنا دست به انتخاب بزنیم و از آزادی خود بهره مند شویم.

    تو خود واقفی که در اثر نیاز، انسان آزاد و مختار هم، اسیر این و آن می شود، و خود شاهدی که مستبدین انسان های تحت سیطره خود را همیشه محتاج نگه می دارند، تا به گفته آن نکته دان حکیم پارسی، شیران مردم خود را هم، روباه مزاج کنند [1] و بدبخت مردمی که تحت سیطره چنین ظالمانی زندگی می کنند، و ظلم آنان را تنها تو می توانی پاسخ گفتن که محاسبه خسارت شان با حسابگرهای این دنیا محال است، زیراکه صفرهای این دنیایی توان بیان میزان خسارتی که اینان به زندگی مردم خود می زنند را ندارد.

    اما مهربانا! اختیار در حالت نیاز، همان زندگی در تناقض هاست. انسان مالامال از نیاز چگونه می تواند از ارزش های والایی چون آزادی سخن گوید؛ کاش روزی برسد که انسان ها بتوانند بقدری از نیازهای خود بکاهند که غرق در نعمت، از اختیار و آزادی خود بهره مند گردند؛ ایمان دارم با پتانسیل و توانی که در انسان قرار دادی، روزی پرچمداران توسعه و پیشرفت بشری خواهند توانست که از شدت نیاز خود کاسته و در سایه داشته های بی نیاز کننده، دنیایی بهتر برای زیستن، و بهره مندی از اختیار و آزادی برای انسان رقم زنند.

    ایزدا! کاش آن روزها برسد که برای باران چشم به آسمان نباشیم، و این چنین بی دفاع اسیر خشکسالی نگردیم، و به تامین نیاز زمین به باران خود اقدام کنیم، کاش روزی برسد که انسان بتواند باران را به عدالت در زمین تقسیم کنند، و جایی مثل کویر لوت ما خشک، و نقطه ایی مثل جنگل آمازون در آب غرق نباشد، که آنان از باران خسته، و ما از خشکسالی.

    خدایا از تو می خواهم تا به دانشمندان و فرهیختگان نوع بشر این توفیق را عنایت فرمایی، تا شرایط گسترش عدالت را حداقل در این دنیا در دست خود گیرند، و برای این "تنفسگاه واجب" بشری، دیگر چشم به آسمان نداشته و منتظر فراهم شدنش توسط آسمانیان نباشیم؛

    اورمزدا! کاش از قدرتت بیشتر از این به انسان عطا می کردی تا به تغییر شرایط زندگی اش قادرتر بود و شرایطی برای زندگی ایجاد می کرد که دیگر چهره نازیبای این همه نابرخورداری آزارمان نمی داد؛ و این همه تفاوت در برخورداری نوع بشر نبود، و چشم های منتظران به آسمان برای آمدن منجی سفید نمی شد و قرن ها، آرزوها با صاحبانش به گور نمی رفت.

    عزیزا! البته ایمان دارم که این توانایی را در ما انسان ها قرار دادی، و اگر بندهای جهل و استبداد از پای بشر باز شود، او می تواند به مدیریت این جهان چنان اقدام کند که بتوانند انسان وار و برخوردار زندگی کنند.

    [1] - "آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج"

  • کدام را ترجیح می دهی بودن در جماعت ظالمین یا مظلومین؟

     خدایا از ظالمین و ظلم بیزارم؛ که شراره های خشم، نفرت، انزجار، نارضایتی از نابرخورداری از حقوق را در آه مظلومین که در اوج ناتوانی از خلاصی و رفع مظلومیت از خود بروز می دهند، را می توانم در فریاد و اشک هایشان ببینم و حس کنم؛ که اگر همچون تویی با همان خصوصیات که در قرآن و تعالیم محمدی (ص) و علوی (ع)برشمرده شده، وجود داشته باشی و در جایگاه عدلت به کمین گاه شان نشسته باشی، در آن صورت وای بر آنان. 

    که البته که نشسته یی و به قول امروزی ها بر منکرش لعنت؛ که اگر نبودی دل ها از تنگی ناشی از وجود ظلم و مظلومیتِ مظلوم می ترکیدند، که حساب برخی اعمال ظالمین را حتی توان محاسبه در دستگاه ریاضی این دنیایی هم نیست، چه طور این دنیا گنجایش سیاست آنرا باید داشته باشد؟!. به همین دلیل اگر روزی مخیر به حضور در جماعت ظالمین و یا مظلومین گردم، گرچه جماعت مظلومین را جماعت پایمال شده ها، محروم ها، غمناکین، نابرخوردارها، مستضعفین و... می بینم ولی این جماعت را به جماعت ظالمین مغرور و بی مهابا، برخوردار و توانمند، پررو و بی حیا، خودپسند و لجام گسیخته، خود بزرگ بین و فخر فروش و بی آبرو، بی هنر و قدرتمند، ذلیل کننده و به بندکشنده، استثمارگر و غارت گر، خود محور و ناحق، بی رحم و مختار و... ترجیح می دهم. 
    گرچه سعی بر این است ولی اکنون که راه بینابینی در توان و تصورم
     نیست، لذا اگر چه ظلم پذیری و یا بودن در جماعت مظلومین را نکوهیده و ناپسند و دور از شان خود می دانم و آنرا هم نوعی فرومایگی، اما هرگز به بودن در جماعت ظالمین برخوردار هم اشتیاقی ندارم.  خدایا هیچ گاه زمینه بودن در چنین موقعیتی را فراهم مفرما.


    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:27AM | پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 

  • کرنش مقابل گناه کاران در حق بندگانت، مرا ویران می کند

    خدایا باز دوباره نشانم دادی که زندگی، آبرو، مقام، موقعیت مان و در واقع همه چیزمان به مویی بند است و به خواست تو، در موقع مقرر، وزش باد ِ بالِ مگسی طوفان می شود و همه چیزمان را به باد می دهد، و از جاهایی که محکمش می پنداریم، می کند.

    خدایا عاقبت ما را به خیر کن؛ سعی ام بر عدم تسلیم در مقابل گناه بوده است پس تو هم در مقابل مرگ و پایانی رارقم زَن تا در حالی که ایستاده ام و به پای هیچ خَسی زانو نزدم، پایانم را رقم زنی.

    خدایا خار شدن در مقابلت را افتخاری ارزشمند می دانم، ولی حتی تعظیم و کرنشی در مقابل بندگانت، خصوصا گناه کاران در حق بندگانت، مرا ویران می کند، پس ما را ذلیل بندگانت نکن، اسیری به درگاهت را به آزادی از تو ترجیح می دهم، سجده و رکوع بر تو را به آقایی ناشی از باج به بندگانت ترجیح می دهم.

    بار خدایا راهی قرار ده که در دام خدعه گران و غارت گران ایمان و انسانیت گرفتار نشویم. 

     

    + نوشته شده در شنبه یکم اسفند۱۳۹۴ ساعت 12:33 شماره پست: 892

  • که ناچشیده را کی خبر از مزه ها باشد

    پروردگارا! صاحبا! خالقا! شهادت می دهم که جز تو خدایی نیست و نباید باشد، و تنها خالقِ جهان و اهل جهان تویی و این دستِ قادر و حکیم توست، که می تواند چنین خَلق و مَخلوقی را بسازد. جهان با همه ی نابسامانی ها، و علیرغم قدرتِ خصمِ نفسِ انسانی که همواره با اعوان و انصارش جولان قُدرت می دهد و بعضا پیروزی خود را به رخ اهلِ تو می کشد، در مجموع به سمت خواستِ تو متوجه و بی وقفه در تلاش و نظر به بازگشت به عدل و نظمِ تو دارد؛ و دل ها و نیروی ناموسِ طبیعت همواره بدین سو نظر داشته، که تو می خواهی؛ و در حالی که شر خود را فاتح میدان می داند، اما ذاتِ مخلوق تو متوجه ی خیر است، و نهایتا در مَصاف میان خیر و شر آنچه اصیل و خواستِ توست (که خیر خواهد بود)، میدان دار نهایی این جهان است، که این به عدل و انصافِ تو به عنوان خالق کل می سِزَد و سزاوار است.

    بین تو و ما رسولانی (ع) پیام رسانی کرده اند و سخن و شناخت تو را آوردند، که در غیر این صورت باید قرن ها و نسل ها در راه های گمراهی و نور می چرخیدیم و رشد می یافتیم، تا به قسمتی از معرفت و حقیقتِ لازم دست یابیم، این پیام آوران میانبرها و افق هایی را به سوی کسب شناخت تو گشودند و اگر نیامده بودند، نسل ها انسان ضایع می شد، تا با یک حرکت مو به مو، به مرحله کنونی از معرفت و شناخت که البته رمز سعادت و درست زیستن انسان منوط به آن است، دست یابیم. آنان بی هیچ مزد و مواجِبی راه هدایت را شناساندند، هرچند با رفتنِ شان بسیاری از سرنخ های هدایت را یا از یاد بردیم و یا به واسطه تعطیل شدن دکانِ دنیایی برخی، به توطئه به بیراهه انحراف برده شدیم.
    شهادت می دهم که عدل تو هر چیز را در جای خود قرار می دهد و در غیر این صورت به هزار درد و بی نظمی مبتلا می شدیم و قانونی که بر طبیعتِ جهانِ خلق کرده ات حاکم کردی، همه چیز را در مدار عدل و استقرار قرار داد و تنها در همین صورت است که نعمت تو ضایع نمی شود.
    این کاملا عقلانی خواهد بود که شهادت دهم که این جهانِ محدودِ به مادیت، گنجایش بسیاری از حساب و کتاب هایِ وجوه انسانی که روحی ماورایی دارد، را ندارد؛ و بروز سعادتِ کامل و جولان آزادانه ی روحِ بزرگ و خدایی انسان، از توان این دنیای مادی خارج است، و این روح محدود شده در جسمِ مادی، همچون زندانی است که از هر فرصتی (حتی یک خواب قیلوله ظهرگاهان) برای پریدن و فرار استفاده می کند، و نشان داده که میل به عالم ماورا دارد و در نهایت تحمل محدودیتِ طولانی حصارِ جسم مادی را نخواهد داشت و جسم نیز در فرایند حمل این روحِ نامتجانس با مادیتش، به زودی خواهد فرسود و به مرگ مبتلا می شود و روح را که خدایی و در نتیجه باقیست، در آن زمان جایی در جهان ماده نخواهد بود، و راهیِ بازگشت و صعود به جایی که از آنجا بدین جا هبوط کرده، خواهد شد.
    شهادت می دهم که نهایتِ هدفِ ما، چون تو شدن است و انسانِ خداگونه، انسانِ کامل است و البته همواره انسان هایی وجود دارند که در مقایسه با دیگران به تو بسیار نزدیک تر و در نتیجه خداگونه اند؛ و آنان همان حجت تو بر زمینند که کشف آنان و چشیدن حضورشان به حسگرهایی ویژه نیاز دارد، و خوشا به حال انسانی که دمی با آنان دمخور و مزه یِ خدا و خداگونه بودن را در همین جهانِ مادی و از طریق درکِ آنان بچشد، تا فوران عشق به خداگونه شدن حادث شود، که ناچشیده را کی خبر از مزه ها باشد.

     

    + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393ساعت 8:22AM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • کَس و کار

    خالقا! این را به حساب علاقه ات بر خود می گذارم که این چنین بیکَس و کارم قرار دادی. نگاه که می کنم کَس و کاری نمی بینم که "کَس و کار" باشد؛ لابد این کردی که جز تو قبله و قبیله یی نداشته باشم که اگر غیر از این بود قبله گاه های بیشمارم می بخشیدی تا بدان ها سرگرم باشم و حتی اگر بخواهم هم زمانی نیابم که به تو رو کنم. دلم به داشتن کَسی در میان خلق تو رغبتی ندارد و آنان را نیز در کارم موثر نمی دانم. تنها تو را "کن فیکون" کننده حال خود می بینم که می توانی به لحظه یی راهی بگشایی و یا راهی ببندی؛ شروعی بیافرینی و یا پایانی؛ و من هم به هر چه تو راغب باشی راضی هستم و اگر هم نباشم باز خیر خود را در آن می بینم. پس بنواز هرگونه که خواهی و تو در مُلک خود پادشاهی غالبی و ما هم مغلوبی ابدی؛ ما تیر و ترکش تو را به جان خریداریم که این جان را هم مِلکیتی مارا نیست. 

    نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 2:1 PM چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393

    + نوشته شده در شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ ساعت 2:40 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.