SJ TheDaily - шаблон joomla Форекс

سخنی با نگارین حق مطلق

  • از رضایت تو گویند و در پی رضای خویشند

    چون غمی می رسید، مرحوم مادرم از ته دل می گفت :

     "خدایا راضی ام به رضای تو" [1]

    اما من هرگز از او نپرسیدم، مادر! رضایت خدای تو در چیست؟!

    حال بدین فکر می کنم، که رضای خدای من، در چیست،

    و تنها رضایتش را در انسان بودن، می بینم،

    همانگونه که او ما را انسان آفرید،

    نه فرشته و نه دیو،

    بلکه انسانی، در میان پیوستاری ار دیو و فرشته در دو سو،

    آزاد و صاحب عقل،

    اما تو ای معبود من، ای اورمزد بی همتا!

    تو را چه راضی خواهد کرد؟

    مدح گویی و ثناگوییت؟

    دل به این و آنی بستن، که مدعی تواند؟!

    آیا می توانم تصور کنم که تو :

    به بردگی و بندگی ما در دست بندگان و مخلوقانت، راضی شوی؟!

    به تسلیم بی چون چرا، به گفته هایی که صحت و سقمش برایم نامعلوم است، راضی شوی؟!

    به کُشت و کشتار ما، از کسانی که در مدارت نمی بینند، راضی شوی؟!

    به انجام اعمالی که منطق و عقلم بدان حکم نمی کند، راضی شوی؟!

    اصلن تو ما را چطور و چگونه می خواهی؟!

    متکبر و لجوج در عقاید خود؟!

    عنود و ستیزنده در ایده هامان؟!

    یا متواضع در مقابل دیگران و عقایدشان؟

    یا تسلیم در مقابل حق و حقوق شان؟

    یا بخشنده و صبور چون تو، که شاعر از صبرت به تنگ می آید.

    بارخدایا!

    اگر بدانم که رضایتت در چیست،

    به حتم، به رضایتت خواهم کوشید،

    اما چه کنم که،

    بسیار از رضایت تو گویند، و در پی رضایت خویشند.

     

     

     

    [1] - الهی رِضاً بِرِضِاکَ،

  • !امان از درد ساحل و ساحل نشینان - خدایا تنها به نظاره نشسته یی؟

     

    بر ساحل بی پایان غم   

    امواجی دائم می نوازد ما را

    و تو بر آن فقط نظاره گری!

    گاه موجی انسانی در ربوده و می بلعد

    و ساحلی را به وحشت فرو برده

    دل ساحل نشینانی می لرزاند

    و تو باز صبورانه فقط نگاه می کنی!

    سیلی موجی سخت بر تارک سخره ها فرود می آید 

    ولی ز سفتی اشان از رو رفته به دریا باز می گردد

    و باز نومید نشده! به تکرار می اندیشد

    او شاید به جادوی تکرار ایمان یافته است؟!

     دوباره و صدباره سخت می نوازد سخره ها را

    چون تنها به اضمحلال شان می اندیشد

    و انگار ماموریت و مسولیتی جز نواختن سخره ها نداده اند او را

    آنقدر تکرار و تکراری شوم 

    که سخره ها را نیز  می فرساید

    گرچه اضمحلال شان زهی خیالیست باطل 

    ولی ناجوانمردانه و محکم می نوازدشان

    و تو باز منتظرانه به نظاره می نشینی!  

    سیلی امواج ساحلی را می فرساید

    و دل ساحل نشینان را آب می کند

    و تو همچنان غرق تماشایی!

    که ساحلیان را چه می شود!

    و یا چه می کنند!

    کارت فقط نگریستن است و بس؟!

    موج ساحل ها به اسارت برده به زنجیر می کشد

    و تو باز فقط می نگری! و همین و بس!  

    آخر این ساحل و ساحل نشینان را خدایی نیست؟!

    + نوشته شده در جمعه ششم دی ۱۳۹۲ ساعت 13:47 شماره پست: 369

  • All are with you, wrong or right

    Oh my dear God!

    How can I imagine the world without of you?

    In your absence,

    the world would be like a hell, if it can be stand up more,

    it will be much fearful and hopelessness,  

    As Rumi understood

    “Some keenly work to ignore you,

    Some hardly work to highlight you,

    But both are engaging with you”

    As it clear, all are with you, wrong or right,

    I don’t think of wrong less world anymore,

    As you create it with this capacity

  • I want to see you again and again

    I want to take a shower in the rain

    To wash all my dirty thought

    To wash my eyes also

    To see differently

    To be someone else

    Oh my God

    Please open the sky’s doors

    I want to see you again and again

    As you were saw today

  • اورمزدا! همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست

    پروردگارا!

    به وجودت شکر باید گفت،

    گاه فکر می کنم،

    همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست،

    حتی اگر به وضع ما، بی تفاوت باشی،

    همه تو را می شناسند،

    کافر و مومن، مُنکر و مُقر،

    اورمزدا! همین که در آن بالا نشستی، برای ما کافیست

    ایزدا!

    به حال ما بی توجه هم باشی،

    باز مشکلی نیست، و اما هست.

    اگر نبودی،

    و برخی بر قدرتت بیمناک نبودند،

    با خلق تو چه می کردند،

    وجودت بازدارنده است،

    ترمزیست، بر انسان سرکش،

    مانعیست، بر طغیان او،

    ای برهمای شنوای من!

    اگر تو نبودی،

    دردهای ناگفته را به که می گفتیم،

    لابد دل ها می ترکید و در ناگفته های خود غرق و خفه می شد،

    تو را به گفته های خود شنوا یافتم،

    و می دانم که می شنوی،

    اما گاه، انگار گوش سمت ما، دربیست، و دیگری دروازه،

    ایزدا!

    هستند کسانی که خود را در جایگاه تو می بینند،

    و خلقی را بنده و گرفتار خود می دانند،

    اما زهی خیال باطل،

    کودکانی بیش نیستند،

    که دنیا و اهلش را به بازیچه خود گرفته اند،

    قُلدرانی کودک صفت،

    اُشترانی، که بار سنگین نفرین خلق می کشند،

    و زیر این بار روزی خم و له خواهند شد؛

    خالقا!

    مطمئنم که تو تا ابد بر این مرصاد بی خیال نخواهی نشست،

  • اورمزدا! هیچکس بیشتر از تو ذهنم را درگیر نمیکند

    اورمزدا! هیچکس بیشتر از تو ذهنم را درگیر نمیکند

    خورشید هر روز در آسمان دلم می چرخد و می گوید : "تو در همه جایی". صبحدمان که فروغش از شرق می روید، و دلبری های بی مثالش را به حد کمال می رساند، قبله گاه نمازم مشرق می شود؛ اما به گاه غروب نیز جلوه ها دارد، و صورتم را ناخوداگاه سوی مغرب می کشاند، اینجا همان قبله گاه چشم آشناست که مرا رو به قبله غرب می کند؛ بهنگام ظهر نمی دانم به کدام سو بایستم، و تو را تماشا کنم، لذا سر سوی آسمان می شوم، و تو را آن بالاسرها می جویم.

    با غروب خورشید و آمدن شب سکوت و سایه نیز می آیند، همهمه ها از گلوها باز می ایستد، و باز تو در سکوت و تاریکی بهتر از هر زمانی جلوه گری؛ بهتر از روز که با آن خورشید زیبایش، که همه جا را روشن می کند؛ در آن دم تو را با سکوت سیر گوش می کنم؛ به دور از ناله های شبخیزان و یا دزدانی که از دیوارها بالا می روند، و حواسم را از تو پرت می کنند، تو را در سکوت بهتر می توانم شنید؛ که در هیاهوها انگار تو هم گم می شوی، کاش دهان ها را بَستی بود، تا کسی نه بر سری، و یا بر سکوتی فریاد نتوانست زدن، و سکوتی و یا سری را نتوانست شکستن؛ گویا که تو در سکوت از پیداترین هایی؛ و در همهمه ها، ضجه ها، فریادها، بی قراری ها، هیاهوها، شلوغی ها، وِرد های بلند و... محو خواهی شد؛ در چنان هنگامه ایی هر چه نگاه می کنم تو را نمی بینم، انگار تو را با گوشه خلوت و سکوت غار حرا راحت تر می بینم، تا هنگامه شلوغِ هروله در صفا.

    هر سو که می نگرم نقش رخ تو را جلوه گر می بینم، اما در سکوت این رخ نمایان تر است؛ ای غایب از نظر! آیا تو هم ما را می بینی؟! در کدام حالت می خواهی، در سکوت و یا هیاهو، نمی دانم؟ لابد می بینی؛ اگر دوست نداشتی هم می توانی نبینی؛ در غیبت تو هم چرخ جهان شاید بچرخد، زیرا که بسیاری تو را خارج از چرخه می بینند و چرخشان نیز می چرخد؛ روزگار ما و آنها هر دو ورق می خورد؛ آنقدر روتین می گذرد که انگار بود و نبودت یکیست؛ اما نه هرگز این طور نشاید و نیست، که بود و نبودت، یکی باشد، بودنت بسیار آرام بخش و امید دهنده دل است.

    کاش مدعیان، ما را در سکوتمان وا می گذاشتند، و می رفتند، کاش آنان نیز سکوت را به فریاد ترجیح می دادند؛ کاش سکوت وهم انگیز، ترسناک و باعث عقبگرد نبود، تا تو را سیر می شنیدم؛ و آرزوی سکوتی طولانی می کردم، کاش هیاهو از گِرد هیاهوگران بیش نمی رفت؛ تا خود در آن بمانند و دیگران را از تو غافل نکنند.

    گویند که دیگر با ما سخنی نخواهی گفت، و با احمد این سخن را به پایان بردی؛ و ارتباط آسمان و زمین دیگر تا مدت ها قطع خواهد بود؛ اما من که باور ندارم، که چنین شود، چرا که هر لحظه صدایت را در گوش خود می شنوم، و یا چیزی با من، از تو حدیثِ دل می کند، و انگار دلم سرزمین تو و دایم در غوغای چیستی و کیستی توست؛ و با تو درگیرم می کند، طوری که با هیچ کس بیش از این درگیر نیستم.

    اورمزدا! هیچکس بیشتر از تو ذهنم را درگیر نمیکند

  • اگر مدار ما به این باشد، مدار تو نیز بدان خواهد بود، ای شاهد مویه های ما

    خدایا ناله یِ ما را که مانند صدای پاشنه، بر چارچوب دربی قدیمی هنگام باز و بسته شدن است را نمی شنوی؟ خدایا اگر دربِ روزگار ما باز هم بخواهد همچنان بر همین مدار و پاشنه ایی که هست بچرخد، تو نیز لاجرم باید خود را آماده کنی که همچنان شاهد و شنوا بر مویه های دردناک، دلخراش و گوشخراشی باشی که از سایش و فرسایش ما و دردی که از آن ناشی است، باشی؛ پس خود را آماده کن که شنونده ی این مویه ها و شکایت ها باشی، زیرا ما همچنان خواهیم فرسود و از درد آن لاجرم فریادمان به آسمان خواهد رفت، جایی که تنها تو در آنجایی و مجبور به شنیدن صدای این سایش دردآور و نیز مزید بر آن شکوه هایی خواهی بود که روانه درگاهت خواهند شد؛ ولی نمی دانم شنیدن و دیدن وضع ما تو را آزار نمی دهد؟! آیا تو بر وضع ما راضی خواهی بود و آیا نمی خواهی روغنی بر تن های ضرب خورده و خراشیده یِ تحت فشار ما بفشانی که حرکت روزگار برایش این قدر دردآور و خسارت بار نباشد و این قدر به فرسایشش نیانجامد؟!

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:20AM | شنبه بیست و هفتم دی ماه 1393

  • ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    گرچه از آنچه خداوند بر زمینیان نازل می کند، چه آنان که ما از آن نعمت یاد می کنیم و یا خسارت، جز رحمت نمی توان یاد کرد، ولی بارانی که این روزها بر ما تشنگان مهر و لطف خداوند می بارد، دلچسب تر و زیباتر است و وجه رحمت خداوند را بهتر از هر چیزی نشان می دهد، وقتی شرایط پس از ظهر منجی (عج) را می خواهم تصور کنم، شاید بهترین مدلی که می توانم برایش در نظر بگیرم شرایط پس از باران است، شرایطی که همه سیراب و مست شرابی آسمانی، غنی و شاداب شده اند و هوا چنان عطرآگین به بوی علف و خاک نمورست و چنان مشام انسان خسته از آلودگی، کثافت و خشکی را می نوازد که تازگی و تغییر را حس کنی، و ببینی که خداوند با بارشی چند دقیقه ایی می تواند کثافت اعمال بشری را چنان بشوید با خود ببرد که زمینی پاک، با زمینیانی شاداب و سرافراز از برخورداری را نمایان کند که اصلا پیش از باران تصورش هم برایت سخت است. پس خدایا بباران بر ما که سخت محتاج ترک شرایطی هستیم که در آن قرار گرفته ایم.

     

    ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 16:46 شماره پست: 938

  • ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

    گرچه از آنچه خداوند بر زمینیان نازل می کند، چه آنان که ما از آن نعمت یاد می کنیم و یا خسارت، جز رحمت نمی توان یاد کرد، ولی بارانی که این روزها بر ما تشنگان مهر و لطف خداوند می بارد، دلچسب تر و زیباتر است و وجه رحمت خداوند را بهتر از هر چیزی نشان می دهد، وقتی شرایط پس از ظهر منجی (عج) را می خواهم تصور کنم، شاید بهترین مدلی که می توانم برایش در نظر بگیرم شرایط پس از باران است، شرایطی که همه سیراب و مست شرابی آسمانی، غنی و شاداب شده اند و هوا چنان عطرآگین به بوی علف و خاک نمورست و چنان مشام انسان خسته از آلودگی، کثافت و خشکی را می نوازد که تازگی و تغییر را حس کنی، و ببینی که خداوند با بارشی چند دقیقه ایی می تواند کثافت اعمال بشری را چنان بشوید با خود ببرد که زمینی پاک، با زمینیانی شاداب و سرافراز از برخورداری را نمایان کند که اصلا پیش از باران تصورش هم برایت سخت است. پس خدایا بباران بر ما که سخت محتاج ترک شرایطی هستیم که در آن قرار گرفته ایم.

     

    ای اهورا مزدای من بباران که سخت محتاج بارش مهر تو ایم

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 16:46 شماره پست: 938 توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • ای برهمای بیمثالم! به آغوش گرمت، دلگرمم

    ای برهمای بیمثالم! به آغوش گرمت، دلگرمم

    ایزدا، بزرگوارا، خالقا، عزیزا، جبارا، اورمزدا!

    ای برهمای بزرگ و بی مثالم!

    ای برهمای بیمثالم! به آغوش گرمت، دلگرمم

    همواره دلگرم به آغوش گرم توام،

    نمی دانم این دلگرمی از بی پناهیست،

    یا از ایمان به قدرت و وسعت عملت،

    اما این را می دانم که از تو نمی ترسم،

    هر چند سعی می کنم که بترسم،

    اما حقیقت این است که نمی ترسم،

    زیرا صدایی از اعماق دلم فریاد می زند، تو موجودی ترسناک نیستی،

    و در دلم پرورانده ام که ترسناک نیستی،

    پروردگارا!

    با ترس و وحشت همآغوشت نمی توانم دید،

    زیرا تو را همواره به مهر شناختم،

    من تو را در دستان و چشمان و چهره ی مادرم دیدم

    از او نیز چون تو، هرگز نترسیدم،

    فریادهای اعتراضی اش هم حتی خنده را بر لبانمان می نشاند،

    قصاوت، نابردباری، ظلم، جنایت، وحشت، دهشت آفرینی

    و هزار چهره ترسناک دیگر را در صورتت نمی توانم دید،

    بسیار جستجو می کنم، اما دلم نمی آید تو را در چنین هیبتی ترسناک ببینم،

    و دشمنانت را شایسته چنین صورت و سیرتی می دانم

    گاه با خود می اندیشم

    شاید این پنجه های خصم است

    که مرا سویت فراری می دهد،

     و این چنین دلگرم به تو شده ام،

    اما مگر می شود؟!

    به مهر که فرار نمی کنند،

    به مهر پناه می برند،

    اصلن از مهر کسی فراری نیست،

    از ظلمت و ترس است که فرار می کنند،

    و تو هرگز با ظلمت و ترس تناسبی نداری،

    اما به هر دلیلی،

    که تنها تو داننده اسراری،

    این دلگرمی وجود دارد.

    اورمزدا!

    دلگرم، در آغوش گرمت، بپذیر و نگهدارمان

    که سخت محتاج مهر توییم.

  • ایزدا ای بی نیاز مطلق!

    خدایا شهادت می دهم که تو به نیایش، عبادت و بندگی ما نیازی نداری و حتی در صورتِ کفرِ همه ی عالم، باز تو بر جایگاه کبریاییت مستحکم و استوار خواهی بود و خدشه ای بر آن وارد نخواهد شد؛ و البته ما نیز برای دریافت نعم تو در این جهان به انجام این گونه اعمال نیازی نداریم که تو رحمت واسعه خود را بر تمامی بندگانت از غافل و هوشیار، حاکم و محکوم، زاهد و اهل دنیا، ظالم و مظلوم، عالم و نادان و... استوار داشته ای و اگر نگویم که به بی اعتنایان به خود بیشتر دادی، کمتر هم ندادی.

    تو بی نیاز مطلقی و این نیاز ماست که در مسیر سعادت متوجه قطب آفرینش خود باشیم و به دورش گردش کنیم تا لایق وصلی دوباره شده که همه از این قطب نشات گرفته و نهایتا سعادت ما در پیوستنِ به آن خواهد بود.

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 3:51PM | شنبه چهارم بهمن 1393

  • ایزدا در این سکوت، هوشیاری ات بهر چیست

    ایزدا در این سکوت، هوشیاری ات بهر چیست

    ای یزدان پاک، یکتا و بی همتای من!

                                                   گاه تو را در سکوتی وهم و ترس آور می بینم، و این سوال آزارم می دهد که آیا با مایی، یا نه، فراموش مان کردی؛ گاه می پندارم انگار بر ما بی تفاوت شدی، دغدغه ما را نداری، که این چنین از نظرها خود را غایب نگه می داری، دست تو را آشکارا نمی بینیم، اما باز در لحظه ایی که نا امید از اقدامت هستم، چشمه ایی نشان می دهی، مثل یک جرقه که در تاریکی، در چشمی منفجر شود، و می درخشد و دوباره سریع خاموش می شود، اما ساعت ها و روزها سایه این نور چشم و ذهن ما را به خود مشغول می کند، و به بودنت امیدوار می شویم، بودنت که نه، حضورت؛ اما حضورت هم نه، فعال بودنت؛ فعال بودنت هم نه، بی تفاوتی ات، اما انگار نمی توانم حتی این انگ بی تفاوتی را هم به تو بزنم، زیرا که تو را حاضر، ناظر و فعال می دانم، نمی دانم این کیفیت از حضورت را چه بنامم.

     گاه فکر می کنم انگار در این چند دهه عمر، که باید سرنوشت رقم زد، ما را رها کرده ایی تا در مسابقه ایی بیطرفانه، درجه بندی مان کنی؛ و مثل ناظری که به تماشای صحنه ی مسابقه نشسته، گاه به ما می خندی و گاه لابد غمگین می شوی، و در کمین روزی به خصوص نشسته ایی، که غمگین کنندگان و شاد کنندگانت را سیاست کنی، نمی دانم در آن روز، در این دنیا خواهیم بود، یا در نشئه ایی دیگر، باید شاهد آن روز خاص بود.

    نمی دانم ما را به خود رها کرده ایی، و یا در وضع ما فعّالی؛ می دانم که بر ما چیره ایی [1] ، ولی سکوت و صبرت به فکرم فرو می برد، گاه با خود می گویم این دل مهربان تو چگونه می تواند، شاهد اسارت خسارت بار و ظالمانه بندگانش با این حجم از ظلم و گناه جاری بر آنان باشد، در حالی که "قادر متعالی"، و می توانی به لحظه ایی "حَوِّل حال الی اَحسن الحال" باشی، اما چرا دریغ می کنی؟!!

     گاه می گویم در این مسابقه انسانیت که داور حق دخالت ندارد، و اگر دخالت کند دیگر نتایجش واقعی نخواهد بود؛ آنگاه باز با این سوال مواجه می شوم، پس فلسفه خواستن و دعا در برابر داوری که به عدالت خود را بی حق در دخل و تصرف کرده است، چیست؟!! چرا تو راه درخواست را بر ما گشودی، در حالی که حق دخالت در این مسابقه را برای خود نگذاشتی، و عزم تو بر مدار کارکردی طبیعی و بر طبق سنت و قانون قرار دادیست؟! آیا براستی همانی که تو را نه خواب می برد، و نه لحظه ایی غافل خواهی شد؟!  [2] اگر کار ما را به خود و قوانینت واگذاشته ایی، و قرار است طبیعت بر طبق سنن و قوانین خود پیش رود، این همه هوشیاری و نظارت لحظه به لحظه ات برای چیست؟!

    این است که گاهی فکر می کنم که تو را نمی شناسم، در حالی که خوب می شناسمت و با تمام نسوجم تو را می بینم و در لحظه لحظه های زندگی ام حست می کنم، ولی باز تو را درک نمی کنم، ایزدا! نوری بر قلب ما بتابان که ماندگارتر از جرقه ها و روشنایی بخش تر و مداوم تر از آن تو را ببینیم، و ابعادت را درک کنیم.

    ایزدا در این سکوت، هوشیاری ات بهر چیست

    [1] - فعال مایشا و مایُرید (لغت نامه دهخدا) فعال مایرید. [ ف َع ْ عا ل ِ ی ُ ] (ص مرکب ) از نعوت باریتعالی و مأخوذاز دو آیت قرآن است : خالدین فیها مادامت السموات و الأَرض اًِلاّ ماشاء ربک اًن َّ ربک فعال لمایرید. (قرآن 107/11). هو الغفور الودود، ذوالعرش المجید، فعال لمایرید. (قرآن 14/85-16). در فارسی به معنی چیره و غالب و مسلط به کار می رود : شاها روا مدار که مفعول من یراد      گردد به روزگار تو فعال مایرید.

    [2] - خدای یکتاست که جز او معبودی نیست ، زنده قائم به ذات و برپا دارنده توانا و دائم (جهان هستی) است ، هیچ گاه او را خواب سبک و سنگین فرا نمی گیرد، آنچه در آسمان ها و آنچه در این زمین است از آن اوست، کیست آنکه جز به اذن او در محضرش وساطت کند؟! آنچه را در جلو روی مردم و آنچه را در پشت سر آنهاست می داند و آنها به چیزی از علم او احاطه ندارند جز به آنچه او بخواهد. کرسی (سلطه و ربوبیت) او آسمان ها و زمین را فرا گرفته و نگهداری آنها بر او سنگینی و خستگی ندارد ، و او والا و بزرگ است (255 بقره). اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ کُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيمُ

  • ایزدا شکر که با تو می توان بیواسطه نرد عشق باخت

    بار پروردگارا، گرچه آسمان این روزها با ما شدید خسیسی می کند و انگار با نباریدن هایش، می خواهد ما را از تشنگی به فنا دهد، و در حالی که ما برای خود درخواست "یک متر و نیم برف" می کنیم، دعایمان را اجابت می کنی، اما در حق برادران مان در امریکا ؟! ، لیکن باز در همین گیر و دار روزهای شدت، چشمه هایی جاری می کنی، که تذکر دهی که اگرچه زندگی و بقای ما بر آب است [1] ، اما این تنها تویی که قابل اتکایی، و تکیه به غیر تو بیهوده تر از آن است، که بتوان فکرش را کرد، و باید بی خیال مدعیان که ما را در پیچ و خم روزگار ذِله کرده اند، فقط رو سوی ذات کبریایی ات داشت، و این منطقی هم به نظر می رسد، زیراکه وقتی تو از رگ گردن بر ما نزدیک تری [2] ، پس دخیل بستن به واسطه ها، بی معنی است، و بهتر اینکه از آنان درگذریم.

    ایزد یکتای من! وقتی تو مرا مستقیم مورد خطاب قرار می دهی [3] ، چقدر من باید بی ادب باشم که بی توجه به ندای خطاب مستقیم تو، که مرا با "یا ایهاالانسان" و "یا ایها الذین آمنوا" خطاب قرار دادی، در همان حال رو به فرد دیگری کرده و او را واسطه گرفته، و از زبان او با تو سخن گویم، بلکه سزاوار این است و همچنین ادب حکم می کند، که از جان و دل با صدای "لبیکَ یا الله" به صدای تو که از دهان آخرین پیام آورت بیرون آمد، و با من مستقیم سخن گفتی، تو را مورد توجه و خطاب قرار داده، پاسخ کسی که از رگ های گردنم به من نزدیک تر است، را خود گویم.

    پس اورمزدا! تو را ستایش می کنم که یگانه ایی و بی همتا، ما را خلق کرده ایی، و نوید داده ایی که بر ما کافی خواهی بود [4] ، شکر ترا که مرا لایق سخن و خطاب دانستی، شکر که بین خود و من واسطه هایی خسیس و سودجو قرار ندادی که قُرب و سخن با تو را با آنان معامله کنم، و اینک دیگر کسی نیست که تو را از او بخریم، تا بتوانیم با تو سخن گوییم. با تو می توان "نرد عشق باخت" [5] و تو حریف هر درخواستی هستی، زمان و مکان نداری و در دل هر ذره ایی موجودی، که هر ذره می تواند به فرمانت برای ما حَوِّلْ حَالَنَا إِلَی أَحْسَنِ الْحَال [6] باشد.  

    [1] - کنایه از بی اساس و فرو ریختنی بودن.

    [2] - و همانا ما انسان را آفريده‌ايم و هر چه را كه نفسش او را وسوسه مى‌كند مى‌دانيم و ما از رگ گردن به شما نزديك‌تريم (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ) سوره ق آیه 16

    [3] - خداوند اگرچه پیام خود را از طریق آخرین فرستاده اش برای ما فرستاد ولی وقتی نامه اش را خطاب به ما به انشا نشسته بود، تا از طریق پیامبرش ص برای ما ارسال دارد، با ما مستقیم سخن نشست، او در این نامه سخنان مهم خود را بدون واسطه (حتی رسولش ص) با عباراتی همچون "يا إيها الذين آمنوا" (ای کسانی که ایمان آورده اید) که در قرآن 89 بار تکرار شد، و "يا ايها الناس" (ای مردم) که در قرآن 20 بار تکرار شده است، و حتی "يا ايها الكافرون" ، "يا إيها الذين كفروا" (ای کسانی که به من کافر شدید)، يا إيها الرسل (ای پیامبران)، يا إيها الرسول (ای پیامبر خدا)، "يا عبادى" (ای عبادت کنندگان)، یا بنی اسراییل (ای فرزندان یعقوب) و... بیان فرمودند.

    [4] - خداوندگارم در آیه 65 سوره اسرا می فرماید: "در حقيقت تو را بر بندگان من تسلطى نيست و حمايتگرى [چون] پروردگارت بس است" (إِنَّ عِبادِي لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى‌ بِرَبِّكَ وَكِيلًا)

    [5] - عشق بازی کردن، بدان پرداختن . به آن مشغول شدن . لاف از آن زدن . از آن دم زدن.

    [6] - تغییر ده حال ما را به بهترین حال

  • ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

    ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

     خدایا! چطور با تو حرف نزنم، که گوشی بهتر از گوش های هوشیار و بیخواب و غفلت تو سراغ ندارم، تواناتر از تو نمی یابم، مهربان تر از تو نیست، با آنکه می دانم که ما و همه ی دیگر موجودات را آفریدی و به سنن و قانون طبیعت خود سپرده ایی تا طبق آن قوانین کار دنیای ما پیش رود، و خود به کناری نشسته و نظاره گر بر کارکرد این جهان و بازیگران آن هستی، اما دلم نمی آید باب گفتگو با تو را ببندم، و خود را به کشف رموز طبیعت و قوانین تو بسپارم، که اگرچه این کار بسیار فاخر و شغل دانشمندان بزرگی است که کشفیات آنان انسان را در پهنه این جهان راحت تر، سلامت تر و... کرده و می کند، و این برای گوشه عزلت گزیده هایی چون من راحت تر است، که به جای تلاش، به گوشه ایی خزیده و با تو سخن گویند.

    البته تو مرا به سخن با خود فرا می خوانی، و خود را از رگ گردن به ما نزدیکتر می دانی [1] ، اما ادب حکم می کند که در این دریای عشق، سخن به قاعده با تو گفت، ولی گویا سخنِ به گزاف را نیز می پذیری، و سخن گویان این چنینی را هم از خانه خود نمی رانی، و انگار لازم نیست، حتمن حرف به روال و قاعده زد، که سخن به روال و قاعده را اندیشه به کار گرفتن و غور در قواعد دنیا لازم است، و "یک و دو کردن" با دنیاست که به کشف گوشه ها و قوانین قراردادی اش منجر می شود، و این کاریست مشکل، که بسیاری از متفکرین بشر کرده اند و در عالم اشراق به زوایایی از سنن تو اطلاع یافته، که تا پیش از این بر دیگران پوشیده بود، و بدین شیوه به تو نزدیک تر شدند، حال که پرهای اندیشه ام چنان کوتاه است و جسم و جانم توان پروازهای این چنین بلند نظرانه را ندارد، و یا حس و حالش نیست که وقت گذاشته و در آرا و اندیشه آنان غرق شد، و بر بال اندیشه شان پروازی بلند داشت،

    ایزدا! بگذار دیالوگ موسا و شبانی امان بماند

    پس بیا به همان گفتگوهای موسا و شبانی عامیانه مان اکتفا کنیم و رشته های ارتباط نیمبند کلامی مان را حفظ نماییم، که سخت محتاج چون تویی ام، از این جهت که قابل اتکاترین موجود جهانی، این روزها سخت در حال ذوب شدنم، و برف های تفکر و اندیشه ام در میان آفتاب داغ شک و سوال در حال آب شدن است، برج های یخی ذهنم که سال ها بر آن بنیاد خود را نهاده بودم، در حال ذوب شدنند و در این آب شدن و یخ زدن های مکرر، اندیشه و شاکله ذهنی ام به یک یخ بی قواره و بدفُرم تبدیل شده که نه ارزش حفظ کردن دارد و نه اصلن زیبا و دوست داشتنی است، و در عین حال ترک همین قله بدفُرم و بیقواره هم پوچی را برایم به ارمغان خواهد آورد.

     مدت هاست که نتوانسته ام قالبی زیبا بدان دهم تا چشم نواز و شایسته حفظ شود، دارم برباد می روم، ستون های قلعه ام فرو ریخته و باد و توفان ها دایم از آن میکند و با خود میبرد، و من تسلیم این شرایط ویرانی شده ام و انگار خود نیز به حبس خود در این دژ ساخته شده از خاشاک، سنگ و خاک راضی نبوده، و با رضایتی ضمنی به نظاره ویرانی ام نشسته ام، در حالیکه می دانم با ویرانی همین باقی مانده ها، بی پناه تر خواهم شد، زیرا هنوز خانه ایی محکم برای اقامتی جدید در آن نیافته و در این وانفسای بیکسی، این تویی که محکم ترین دژ هستیم هستی، و می توانم بدان پناه برم، و تو را به سان فانوس دریایی برای هدایت کشتی خود در این تلاطم مواج موج های سخت و بلند در نظر گرفته و پیش روم تا یا غرق شده و یا در ساحل امن تو پهلو گیرم.

    در حالی در این توفان سخت گرفتار آمدم که حتی به کشف تو نیز مفتخر نیستم، و سعی می کنم تو را در بین هزاران سنگ، چوب، خاک، خاشاک و یا قُبه های بلند و طلاکوب، و یا در پس هزاران نام پر آوازه تر از نام خودت، بیرون کشیده و به عنوان پایه ایی محکم در نظر گرفته و بدان تکیه کنم، می دانم که بی تکیه به چون تویی به پر کاهی تبدیل خواهم شد، که در هوا معلق مانده و با هر نسیمی به هر سو برده، و این بی اساسی و بی پایگی باعث نابودیم خواهد شد. پس بگذار بی توجه به این که ما را در بین چرخ دنده های قوانین طبیعت خشن خود رها کرده ایی، و بیخیال چرایی و هزاران اما و اگرهای بی پایان، و باید و نبایدهای فراوان، به سخنان موسا و شبانی خود با تو ادامه دهم، تا دلم کمی آرام بگیرد.

     

    [1] - سوره ق آیه 13 – و ما از رگ گردنتان به شما نزدیک تریم "وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید" 

  • ایزدا! تو را همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم

    ایزدا! گویند تو از انسان های مغرور و مُتکبر بیزاری، نمی دانم با آن همه قدرت، و این همه بیزاری به چه سان می توانی ظالمین مغرور، غرق در نَخوت و دُرشتگویی و... را تحمل کنی، ما انسان ها با همه ی محدودیت های خود ناچار به دیدن و تحمل اشکالی انسان نما با درونی گرگ صفت هستیم، و مجبور به دیدن شانیم، در حالی که از آنان بیزاریم، اما تو که مانند ما انسان ها، مجبور نیستی، پس تو چرا چنین چهره های خشن، عبوس و درشتگویی را تحمل می کنی، تو چرا باید در آن بلندای جایگاه خدایی ات بنشینی و تماشگر خباثت چنین بندگانی باشی و آنان را در عذاب و نفرت خود گرفتار نکنی.

    البته شاید ما اشتباه می کنیم که تو را انسان در نظر گرفته و از تو انتظار رفتاری انسانی داریم، زیرا که تو با ما متفاوتی و روش و خصلت خود را داری، پس پروردگارا حداقل معرفت خود را بر ما عرضه فرما، تا تو را بشناسیم و بیش از آنکه از تو انتظار است، از تو نخواهیم و انتظار نداشته باشیم. تا آن موقع، تورا همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم.

  • ایزدا! تو را همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم

    ایزدا! گویند تو از انسان های مغرور و مُتکبر بیزاری، نمی دانم با آن همه قدرت، و این همه بیزاری به چه سان می توانی ظالمین مغرور، غرق در نَخوت و دُرشتگویی و... را تحمل کنی، ما انسان ها با همه ی محدودیت های خود ناچار به دیدن و تحمل اشکالی انسان نما با درونی گرگ صفت هستیم، و مجبور به دیدن شانیم، در حالی که از آنان بیزاریم، اما تو که مانند ما انسان ها، مجبور نیستی، پس تو چرا چنین چهره های خشن، عبوس و درشتگویی را تحمل می کنی، تو چرا باید در آن بلندای جایگاه خدایی ات بنشینی و تماشگر خباثت چنین بندگانی باشی و آنان را در عذاب و نفرت خود گرفتار نکنی.

    البته شاید ما اشتباه می کنیم که تو را انسان در نظر گرفته و از تو انتظار رفتاری انسانی داریم، زیرا که تو با ما متفاوتی و روش و خصلت خود را داری، پس پروردگارا حداقل معرفت خود را بر ما عرضه فرما، تا تو را بشناسیم و بیش از آنکه از تو انتظار است، از تو نخواهیم و انتظار نداشته باشیم. تا آن موقع، تورا همانطور خواهیم دید، که تو را شناخته ایم.

  • ایزدا! نا امید نخواهم شد

    خدایا مدت هاست که تور می اندازم و صیدی در کار نیست،

    تا به کی این تور از اقیانوس مهر و رحمت تو خالی بالا خواهد آمد

    ایزدا! اما هرگز نا امید نخواهم شد و بار، بار تور اندازی خواهم کرد

    کی می داند؟! شاید گوهری نایاب را تو در تور ما هم انداختی

     مگر آنان که صاحب گوهرانی نایاب شدند با ما چه تفاوتی داشتند؟

     

  • ایزدا! ندایی قدرتمند ما را به امید فرا می خواند

     پروردگارا!    ایزدا!    مهربانا!    مهیمنا!  

    آیا در این تندباد بنیانکن حوادث تلخ تنهایمان خواهی گذاشت

    آیا در این خشکسالی های خشن و روزهای سخت خساست ابرها، از تشنگی خواهیم مرد

    آیا در این طوفان فتنه های بزرگ نابود خواهیم شد

    آیا در زیر این توده ابرهای آلودگی خفه خواهیم شد

    آیا در این فضای تار و دودآلود محو خواهیم شد

    آیا در لهیب آتش برخواسته از دل های کینه جو و متکبر رقبا و رفقا سوزانده خواهیم شد

    آیا در این رستاخیز، زیر پای مردگان برپا خواسته از گورها له خواهیم شد

    آیا در این آوردگاه رگزنان بی رحم و عمله ظلم، ما نیز رگ زده خواهیم شد

    آیا در این هنگامه مردان ریا و تزویر، بی آبرو خواهیم شد

    آیا در این مجادله بزرگ، به نهیب قهرآمیز تکبر متکبرین لجوج مبتلا خواهیم شد

    آیا در این گرداب خون جنگ طلبان، فرو برده خواهیم شد

    آیا در این معرکه شیاطین بزرگ و کوچک، در بین خیمه و خرگاه شان گم خواهیم شد

    و...

    نمی دانم،

    اما به عقل جور در نمی آید، و ندایی قدرتمند به امید فرا می خواند، و همین امید مرا به تلاش و عدم تسلیم رهنمون خواهد کرد، که ما را برای چنین از چاله به چاه شدن نیافریده ایی، زیرا که تو خود گفته ایی"پس (بدان که به لطف خدا) با هر سختي البته آساني هست. (5) و با هر سختي البته آساني هست. (6)" [1]

    اما در عین حال باز این تویی که می دانی، چه بر ما خواهد گذشت، و اینکه آیا دستی از غیب از آستین تو بر نجات ما بر خواهد آمد یا خیر، و یا همچنان در زیر سم اسبان نعل تازه زده شده نمرودها، فرعون ها، کسری ها، قیصرها و... دوباره و چندباره له خواهیم بود و شد؛ آنچه مسلم است اینکه دیگر موسای مجهز به وحی و اژدها در دست، درکار نخواهد بود، و شق القمری رخ نخواهد داد، و عیسایی که زنده کننده مردگان بود، نیز در کار نبوده و او هم عروج کرده است و محمد نیز ما را در این وادی دهشتناک و خشک و خشکمغزی تنها گذاشت و رفته است.

    ایزدا! اینک این تو هستی و من و این هنگامه پایان ناپذیر گردباد زر، زور و تزویر، و حجت هایی که از دیده ها ناپیدایند، چنان ناپیدا که آن پیر فرزانه و حکیم فرموده اند "دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر؛ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست". [2]

     

    [1] - سوره انشراح آیات 5 و 6 - فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (5) إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا (6)

    [2] - مولوی در دیوان شمس می فرماید :  

    بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست    بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

    ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر          کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

    بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز            باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

    گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو             آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

    وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست   وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

    در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست       آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

    این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا         من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

    یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم                     دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست 

    والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود        آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

    زین همرهان سست عناصر دلم گرفت         شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

    جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او             آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

    زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول          آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

    گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام                  مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

    دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر       کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

    گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما            گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

    هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد            کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

    پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست      آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

    خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز              از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

    گوشم شنید قصه ایمان و مست شد         کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

    یک دست جام باده و یک دست جعد یار       رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

    می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار               دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

    من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست     وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

    باقی این غزل را ای مطرب ظریف                 زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

    بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق            من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

  • ایزدا! نمی دانم برایم کدام خداوندگار خواهی بود

    خداوندگارا، ایزدا، مقتدرا، رحیما، رحمانا، خالقا، عزیزا، جبارا، متکبرا!

    مانده ام از کدام موضع با تو سخن گویم، و تو را در میان کدام یک از تصاویری که از تو ساخته ایم، بجویم؛

    تو را در موضع دوستی نزدیک بجویم، که چنان خود را به تو نزدیک و بیخطر به جان، مال و آبرو خود می بیند که ریز مسایل زندگی اش را با تو در میان می گذارد و شوخی های بی مزه و با مزه، مرتب و نامرتب و... با او می کند و سَر از او جدا ندارد، سِرِّ دل با او می گوید و بی هیچ احساس خطری از گاف های بزرگ زندگی اش با او به سخن می نشیند و... امن و امانش می پندارد و...

    یا تو را در موضع قدرتمندی ببینم که به کمین ضعیف ترین ها نشسته، تا عقوبت مان کنی و به سزای اعمال مان برسانی، و به دنبال بهانه ایی هستی تا به کمترین شِرک و یا گرفتن شریک برایت، که دیدن این شِرک هرچند به سان مورچه ایی سیاه بر سنگی سیاه محو باشد، تمام و انبوه خوبی ها را به فراموشی سپرده، چنان خشم بر تو مستولی می شود که خط بطلان بر تمام پرونده امان زنی، و روانه ناکجاآباد مان در جهنم عُظمی اعمال مان و یا خشم خود کنی و به آتش قهر سوزان این آتشفشان خشم بسوزانی و....

    یا حکیمی نکته بین تو را بینم که می دانی چه خلق کرده ایی، که به نَمی تب می کند، به گوشه نگاهی غَش می کند، به ریالی گول می خورد، به نرمی سخنی دلش می رود، به لقمه خوراکی مدهوش می شود، و... و تو دانسته از این خصلتِ خَلق، در پی همین گوشه هایی از این دستی تا بدستت آید و بنده را از بَندِ رقیب، آتش، خشم خود و... برهانی و او را به بهانه ایی اندک به دامن خود بازگردانی.

    نمی دانم تو کدام خدایی، و وضع ما در بارگاهت چه خواهد بود.

  • بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهم بود

    خدایا این هم از خواست تو می دانم که از چاله ایی به چاله ایی دیگر، از مشکلی به مشکل دیگر منتقل شویم، اما اگر تو به این امر راضی هستی ما هم راضی خواهیم بود و البته چاره ایی هم جز رضایت نداریم و از تصمیم و خواست تو راه فراری نیست، پس بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهیم بود.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین۱۳۹۵ ساعت 0:16 شماره پست: 934  

  • بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهم بود

    خدایا این هم از خواست تو می دانم که از چاله ایی به چاله ایی دیگر، از مشکلی به مشکل دیگر منتقل شویم، اما اگر تو به این امر راضی هستی ما هم راضی خواهیم بود و البته چاره ایی هم جز رضایت نداریم و از تصمیم و خواست تو راه فراری نیست، پس بد و خوبش را پذیرا و بر همه این ها شکرگزار خواهیم بود.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین۱۳۹۵ ساعت 0:16 شماره پست: 934  توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین

    خداوندگارا! خداوندگاریت را در زمین به کسانی واگذار کردی که از ظلم شان فریاد هزاران از خلقت به آسمان رفیع بلند است و بندگانت از ظلم شان دادخواهی جز ناله و فریاد نمی یابند، و تو همچنان نظاره گر خزعبلات آنانی که به نام و مرام تو چنین می کنند، و تو انگار نمی خواهی که دستی بر رسوایی اشان از آستین بر فرازی. خدایا تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین.

     

    + نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 17:1توسط سید مصطفی مصطفوی  | 2 نظر شماره پست: 948  

  • تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین

    خداوندگارا! خداوندگاریت را در زمین به کسانی واگذار کردی که از ظلم شان فریاد هزاران از خلقت به آسمان رفیع بلند است و بندگانت از ظلم شان دادخواهی جز ناله و فریاد نمی یابند، و تو همچنان نظاره گر خزعبلات آنانی که به نام و مرام تو چنین می کنند، و تو انگار نمی خواهی که دستی بر رسوایی اشان از آستین بر فرازی. خدایا تا به کی در مرصاد خود به کمین شان خواهی نشست، یا قاصم الجبارین.

     

    + نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 17:1 شماره پست: 948  

  • تاختن و تازیدن باید وانهاد، و کاشانه به مهر رنگ زد

    امروز که از هیجان و شور جوانی افتاده ام، و با فکر و تفکر مانوس ترم، و به گذشته می نگرم، خود را بسیار عمل زده می بینم، چرا که جز کار، اندیشه دیگری در ذهن نداشتم، آنرا عبادتی بی مثال، وظیفه ایی بی جایگزین، امانتی گرانسنگ می دانستم، که از سوی مردمی چند ده میلیونی بر دوش های متعهدم نهاده شده بود، و سنگینی این بار را بر دوش هایم بخوبی حس می کردم؛ و چنان این امانت را می پرستیدم، که از جان بهتر؛ و وقتی می شنیدم "یک ساعت تفکر بهتر از هفتاد سال عبادت است" [1] ، معنی اش برایم ثقیل بود، که قبول کنم که اینقدر "نشستن"، " بر "عمل" ارجحیت داشته باشد، زیرا تفکر را نشستن و گفتنِ "سخنی چند با خود در خلوت وجود" تلقی، و"دو صد گفته"، را چون "نیم کردار" نمی دانستم؛ ولی اکنون می فهمم که کار بدون فکر، عملی مثل کارهای دیگرِ همجنسِ با شخصیتِ حیوانیِ انسان، چون خوردن، خوابیدن و... است، و حال درک می کنم که اگر تفکر در کنار هر عملی قرار گیرد، آن را از سطح حیوانی اش ارتقا داده، و از اعمال سطح حیوانی جدا می کند؛ وگرنه به کار کردن باشد، برخی از حیوانات از ما در پیشترند

    تاختن و تازیدن باید وانهاد، و کاشانه به مهر رنگ زد.

    در روزهایِ شعار و کار، اصول و مبناها، مثل میثاق نامه های کلی (همچون قانون اساسی)، به کناری نهاده شده بودند، و مبنا سخنانی بود که از دهان این و آن، بر منبری و یا موضعی بیان می شد، و در هر موضوعی چشم براه دهانی بودیم، تا چیزی بگوید، و همان تفکر و شعارمان شود، و در آن غرق شویم، حتی گاهی برای ما این شعار بود که راه و هدف را می ساخت و از آن، هم جهت، و هم روحیه می گرفتیم. مثالش همین قطعه موسیقی "همپای جلودار" [2] بود که هنرمند بزرگ موسیقی ایران، جناب سید حسام الدین سراج، از سروده های استاد حمید سبزواری اجرا کردند؛ این قطعه هم راهنما و هم روحیه بخش بود؛ بی توجه به اینکه ما را به کجا و چه راهی می خواند، و یا ختم خواهد شد. لابد اساتیدی مثل سراج و سبزواری هم مثل ما در بهترین حالتش مدهوش شعاری، کلامی و یا دهانی بودند، و یا به سفارشی صله هنر خود را دریافت داشته و آنرا آفریدند؛ هر چند عده ایی معتقدند این عصر، عصر ادبیات بی صله است، اما آرمان های اصلی به عنوان محور فکر و عمل برای ما در آن روزها مطرح نبود، که این شعر و شعار را با آن بسنجیم و ببینیم به کجای مان دعوت، و می برد، آیا آرمان های اصلی، همچون آزادی (استقلال، آزادی...)، کرامت انسانی (هدف خداوند برای ارسال انبیا)، حاکمیت قانون (آرزوی مشروطه خواهان و انقلابیون1357 و...) محقق می شود و یا این که صاحبخانه و ولی نعمت (مردم) بیحق خواهند شد.[3]

    حرکت ما نمایش "حضور در صحنه" بود، چیزی که باید همواره اعلام کنیم تا تجلی "امت همیشه در صحنه" باشیم، دیگر اقدامات مان هم کارکرد و روندی به سان راهپیمایی داشت، که شعار سازان به ساخت شعار مشغول بودند و تو گویی بقیه هم شرعن ملزم به همراهی با آنان، و تریبون دار هم با سیستم صوتی تقویت شده ایی که هر بار بر کیفیت و گستردگی اش افزوده می شد، و با این حال همواره از سیستم صوتیش گلایه داشت، که فلان قدر سال "از انقلاب گذشت و سیستم صوتی درست نشد، که نشد."، اما او هر لحظه صدایی بلندتر و رساتر برای همراهی از راهپیمایان طلب می کرد، تا مسیر این مارش را هر چه "باشکوه تر" و "منسجم تر" و "کوبنده تر" طی، و مُشت و مرگی را محکم روانه دهان این و آن کنیم.

     و ما بیخیال محتوا، هدف و نتیجه اش، آن را دنبال می کردیم، زیراکه ایمان داشتیم جناب حمید سبزواری که این شعر را سرودند، راه بلدیست، که خطا نخواهد کرد، و چون او این راه را نشان داده، پس باید بی سوال از چرایی و عواقبش، رفت، و می رفتیم، و این رفتن را عبادت نیز می دانستیم. حال انکه استاد سبزواری شاعری بیش نبود، و سخنی را که به نظرش می رسید، به قافیه می گفت، و مثل دیگر شعرسرایان نه بعالم غیب راه داشت، و نه فیلسوف و حکیم برجسته و مقتدری بود، و نه دین شناس قهاری، و نه... و به حادثه و یا سفارشی شعرش در معرض قافیه شناسی مُبرّز مثل استاد سراج قرا گرفت و او هم با گروه موسیقی قدرتمندش آن را به سروده ایی زیبا و دلنواز تبدیل، و این دو، ما را به راهی می خواندند که شاید به ناکجاآباد ختم می شد.

    آن موقع ها کمتر تصور می کردیم ناکجا آبادی در پس این راه باشد، و با اعتماد کامل به سازندگان این شعارها، مخ تعطیل و یا نیمه تعطیل، امرِ تفکر به غیر سپرده، و بیخیالِ مسیر و عواقبش، ره می پیمودیم و هیچ نگاهی به اطراف نداشتیم که چقدر پس یا پیش می رویم و یا اصلن مقصد چیست، آیا به سوی هدف اصلی می رویم، یا در جهتی مغایر آن؛ چقدر به چپ و یا راست کج شده ایم، و این که شاید در این مسیر، و در غیاب موسی (ع)، سامری هم دستی در امر ما داشته، و حتی شاید ما را به سنگ آسیابی بسته اند که گِردش دَوّار بچرخیم و گندم سامری و اهلش را آرد کنیم و...

    و این در حالی بود که "انسانِ مسول و متفکر" باید، قدم به قدم، خود را رَصد و به قول پیام آور رحمت (ص) هر روز خود را "محاسبه" [4] و لابد به تصحیح مسیر، بسمت هدف اقدام می کرد، و این دل و دین سپردن به این و آن در غیاب معصوم (ع) (از هر مسلک و مرامی که باشند)، چقدر خطرناک، و ممکنست به ناکجاآبادی "دین و دنیا بر باد ده" منتهی شود، زیرا این یک اصلست که "هر انسانی تنها با اعمال خود در پیشگاه خداوند خواهد ایستاد و کسی پاسخگوی عمل دیگری نخواهد بود" [5] و آنجا دیگر جایی نیست که بگویی چون فلانی از آن راه رفت، من هم رفتم، که "مالک یوم الدین" ترا خطاب خواهد کرد که تو مرید من بودی یا فلانی، مگر من اسباب تفکر به تو ندادم؟! و ده ها بار در قرآن به "تعقل" نخواندمت؟، و اینکه "هر کس مسول عمل خود است، ولاغیر".

    از قضا در همین شعار "همپای جلودار"، استاد سبزورای، ما را به "عقل" فرا می خواند، اما بی توجه به اینکه "ره توشه باید" که با "عقل در کار بندیم" ، تنها پا در "رکاب خویش داشتیم" و بی توجه به عقل و همراهی اش با عمل، می تاختیم، زیرا "حکم جلودار" می پنداشتیم که باید برخیزیم و "بر جولان برانیم" واز آنجا تا "خط لبنان برانیم" ، "آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست" و...، اما در درون خود، تفکر تعطیل کرده و به صداهای بیرونی هم توجهی نمی کردیم که می گفت شما چه کاره اید، مگر هر جا اولادی از یک قوم بنی آدم جولانگاهی برای خود تدارک دید، شما هم باید یکی از معرکه داران آن باشید، و بدآن سمت بتازید؟!، درست است که آنجا  "هر سو صد شهید خفته دارد" ، اما نبرد بر سر تصاحبش تاریخیست، و بارها دست به دست شده است، تازه مگر در همین سرزمین ما، در طول تاریخ، "هر سو هزاران شهید خفته" و  هر کویش "غمی بنهفته" ندارد؟!

    سبزواری می سرود و سراج هم می خواند که "جانان من اندوه لبنان کُشت ما را"، آنجا که "قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست." گرچه او درست هم می گفت و از "داغ دیر یاسین" دل هر آزادمردی خون بود، ولی مگر ما کی بودیم که باید بدان سو بر می خواستیم و بر "جبل" و "تا دشت امل" می راندیم، به ما چه ربطی داشت که از "مژگان" "طور سینا" گرد بروبیم، طور سینایی که موسی به چله نشینی رفت، و سامری دمار از روزگار وزیر و جانشینش در آورد و یهودیان را به جایی برد که نباید؛ اما چه کسی به ما ماموریت داد، تا با "سینه" از اینجا تا "فلسطین" برویم، چرا ما باید برای "مسجد الاقصی" تَرک جان و سر می کردیم، سرزمینی که به اقرار مکرر قرآن مقر انبیا و قوم بنی اسراییل و حداقل قرن ها از آن فرزندان اسراییل (ع) بوده است.

    و اینکه چرا "مقصد" ما باید"دیار قدس" باشد؟ در حالی که مورد منازعه است، و طرفین هنوز مالکیت خود را بر آن اثبات نکرده اند، و ما چرا به دعوت یا بی دعوت یک طرف در این مُلک مورد منازعه باید حاضر می شدیم، اینها سوال هایی بود که جوابش را در شعارها و سخنان این و آن می جستیم، و هر کس به فراخور توانایی و تسلط به فن سخن، ما را اقناع می کرد، و این سوال را از خود نکردیم که چرا مقصد و هدف ما نباید آرزوهای "مردم انقلاب کرده خود ما" باشند، که برای آزادی از استبداد، دیکتاتوری و حاکمیت قانون قیام کرده بودند، تا در انتها به آنان آزادی، حق انتخاب و تعیین سرنوشت بدهیم؛ و بعد از دو انقلاب (مشروطیت و 1357) اکنون مُحِقند به سطح ملل جهانی برسند، که چون آنان انقلاب کردند و به آزادی، دمکراسی نسبی، و توسعه و پیشرفت رسیدند.

    اصلن آیا "رسیدن به آزادی" برای یک "مردم انقلاب کرده" مهمتر بود، یا درگیر شدن در دعواهای قوم عرب و سامی (یهود) که ریشه در تاریخ شامات دارد و گذشته از حق و ناحق بودن طرف های درگیر، باید با مداقه و به دور از احساسات فرقه ایی و دینی، موضع می گرفتیم و در نظام بین الملل به دنبال "رسیدن حق به حقدار" بودیم، نه اینکه خود آستین بالا بزنیم و فقط به خاطر این که یک طرف مسلمان است، (بی دعوت و یا با دعوت) در خدمت آنان قرار گیریم، جرمی که موسی هم روزی مرتکب و در منازعه ایی وارد شد که به اقرار خودش از عمل شیطان بود، [6] و امروز ما به تکرارش مشغولیم، خدمتی که گاه مورد اعتراض خود فلسطینیان و اعراب هم قرار گرفت، که شما چکاره اید؟! که از ما در این موضوع داغترید، و ضجه ها و گریبان دریدن های ما را در مورد قدس و فلسطین به دیده شک نگریسته، که از صاحب خون بر انتقام تشنه تریم، و لذا بعضی از همین فلسطینیان، دشمنان ما را بزرگ می دارند و برغم این همه هزینه که ما برای فلسطین و فلسطینی می پردازیم، صدام معدوم را غایت آمال ناسیونالیسم عربی خود می دانند؟!!

    تاختن و تازیدن باید وانهاد، و کاشانه به مهر رنگ زد

     ولی کسی نبود که بگوید (اگر هم بود نمی شنیدیم) آیا در خود ایران مردمی وجود ندارد که در اثر هجوم های پی در پی این و آن بدین سرزمین، خانه و کاشانه را از دست داده و اکنون میهمان خوانده و ناخوانده دیگرانند و آواره؟ که این چنین مردم خود را به مشقت انداخته ایم و کشور را طعمه گرگانی می خواهیم، که تاریخ درنده خویی آنها را در حق این مردم به ثبت رسانده است.

    لذا باید "روزی کلاه خود را قاضی کنیم" و بنشینیم و فارغ از شعارها، بفهمیم که بالاخره باید تاختن و تازیدن را وانهاد، و نشست، و از مهر و سازندگی گفت، تاختن و تازیدن سزاوار مغولان، اعراب جاهلی، هیتلر و موسیلینی هاست که از کُشته پُشته سازند؛ ایران را فرهنگ گردآمدن به گرد نور، و گفتن از مهر و حکمت است، که سنت و فرهنگ بوده، و باید رسم "تاختن و تازیدن بی وقفه" را که از اعراب، مغولان، عثمانیان، تیموریان و... به ارث برده ایم، را زمین گذاشت، و نوروز از سرگرفت و به خانه و کاشانه خود رسید؛ سیاهی جنگ، تاختن و تازیدن از خانه و خانواده های خود زدود، و حکمت و مهر را جایگزین پوتین و سلاح کرد، و خانه را از گرمای محبت گرم، و به سپیدی شعله های آتشِ مهر رنگ زد.

    زین پس باید این را شاخصی برای دور شدن از شعارها و تمسک به مبناهای محکم تری مثل قانون قرار داد، که تمسک بدآن نشانه تکامل و پیشرفت خواهد بود، وگرنه خواب رفتن با مخدرات شعاری، هدف اصلی، گم کردن است و راه در بیراهه جستن. باید دوباره به دنبال آرش کمانگیری گشت که از شیارهای تند و بلند قله دماوند، تیزپا بالا رفت تا تیری بلندنظرانه اندازد، و فرهنگ مسالمت آمیز آریایی ما را حد و مرز تعیین کند. گرچه مغولان و اعراب را در بسیاری موارد در فرهنگ غنی خود هضم کرده ایم، اما در تاختن و تازیدن این روزها انگار این ماییم که در فرهنگ آنها هضم شده ایم، و اگر این انگار نادرست هم باشد حداقل در شعار و رجزخوانی این گونه می نماییم.

    تاختن و تازیدن باید وانهاد، و کاشانه به مهر رنگ زد

     

    [1] - حدیث از پیامبر اکرم «تفکر الساعة خیر من عبادة سنة»

    [2] -وقت است تا برگ سفر بر باره بندیم -  دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم  -  گاه سفر آمد ؛ نه هنگام درنگ است  -  چاووش می گوید که ما را وقت تنگ است  -   گاه ِ سفر شد ، باره بر دامن برانیم  -  تا بوسه گاهِ وادیِ ایمن برانیم  -  وادی پر از فرعونیان و قبطیان است  -  موسی جلودار است و نیل اندر میان است  -  از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم  -  بانگ از جرس برخاست وای ِ من خموشم  -   دریادلان راه سفر در پیش دارند  -  پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند  - گاه سفر آمد برادر ! گام بردار !  -   چشم از هوس از خُرد از آرام بردار ! -  گاه سفر آمد برادر ! ره دراز است  -  پروا مکن بشتاب ! همّت چاره ساز است   -    رهتوشه باید عقل را در کار بندیم  -   دل بر خدا ، آنگه به رفتن باره بندیم  - رهتوشه باید شب را در دل نشانیم  -   وادی به وادی باره تا بر دل نشانیم  -   باید خطر کردن ، سفر کردن ، رسیدن   ننگ است از میدان ، رمیدن ، آرمیدن   -  تنگ است ما را خانه ، تنگ است ای برادر !   -  بر جای ما بیگانه ، ننگ است ای برادر ! -  فرمان رسید : این خانه از دشمن بگیرید!  -  تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید!   -   یعنی کلیم ، آهنگِ جان سامری کرد  - ای یاوران ! باید ولی را یاوری کرد  - گر صد حرامی ، صد خطر در پیش داریم  -  حکم جلودار است سر در پیش داریم  - حکم جلودار است بر هامون بتازیم   -   هامون اگر دریا شود از خون بتازیم  - از دشت و دریا در طلب باید گذشتن  -  ییگاه و گاه و روز و شب باید گذشتن   -  گر صد حرامی ، صد خطر در پیش داریم    -   حکم جلودار است سر در پیش داریم   -  فرض است فرمان بردن از حکم جلودار  -  گر تیغ بارد ، گو ببارد نیست دشوار  -  جانان من برخیز! بر جولان برانیم -  زانجا به جولان تا خط لبنان برانیم  -  آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست  -  آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست   -  آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد  - آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد    جانان من ! اندوه لبنان کشت ما را    - بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را   - جانان من ! برخیز باید بر جبل راند   -   حکم است باید باره تا دشت امل راند  -  باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین  -  باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین  -  باید به سر زی مسجد الاقصی سفر کرد  -  باید به راه دوست ، تَرک جان و سر کرد   -   جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش   -  آنک امام ما علم بگرفته بر دوش  -   تکبیر زن ، لبیک گو ، بنشین به رهوار   -   مقصد دیار قدس ، همپای جلودار...

    [3] -  و مثل این روزها این شعارها ما را به جایی خواهند برد که با تکه نامه ایی (که در روزنامه ها منتشر می شود)، یک آیت الله مثل آقای جنتی یا یزدی، نماینده منتخب این مردم در اصفهان (خانم مینو خالقی) و یزد (سپنتا نیکنام) را در بدعتی خطرناک از نمایندگی مردم عزل می کنند و جایشان فرد دیگری را جایگزین می کنند، و با این که تمام اصول جمهوریت را زیر پا گذاشته اند، اعتراض به عمل آنان هم از سوی صادر کنندگان این نامه عین مقابله با نظام، انقلاب، اسلام و خدا اعلام، می شود، و این یعنی همه در برابر ما و اعمال سلیقه ایی ما خفه، و کسانی که به دفاع از قانون اساسی نهاده شده اند، خود تمام قوانین را زیر پا گذاشته و در وادی اجرا، خود مصداقی حکم به بودن این و آن می کنند، و بدعت ها و رویه های خطرناکی را می گذارند که از این به بعد قانون به هیچ انگاشته شود، افراد شخصن خود تصمیم بگیرند و اجرا کنند، همان رویه ایی که در سیستم ها شاهنشاهی ساری و جاری بود و که نه قانون و نه تفکیک قوا معنی نداشت و حکم از آن فرد، حاکمیت از آن او، بقیه هم مامور تمکین و اجرای بی چون چرا.

    [4] - حاسبوا قبل ان تحاسبوا

    [5] -  آیه 105 سوره مائده (یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لایَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَى اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) اى کسانى که ایمان آورده اید! مراقب خود باشید! اگر شما هدایت یافته اید، گمراهى کسانى که گمراه شده اند، به شما زیانى نمى رساند. بازگشت همه شما به سوى خداست; و شما را از آنچه عمل مى کردید، آگاه مى سازد.

    [6] -   وَدَخَلَ الْمَدِينَةَ عَلَى حِينِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِيهَا رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلَانِ هَذَا مِن شِيعَتِهِ وَهَذَا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِي مِن شِيعَتِهِ عَلَى الَّذِي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسَى فَقَضَى عَلَيْهِ قَالَ هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِين  بی خبر از مردم شهر به شهر داخل شد دو تن رادید که با هم نزاع می کنند، این یک از پیروانش بود و آن یک از دشمنانش آن که از پیروانش بودبر ضد آن دیگر که از دشمنانش بود از او یاری خواست موسی مشتی بر اونواخت و او را کشت گفت : این کار شیطان بود او به آشکارا دشمنی گمراه کننده است  (16 سوره قصص)  قَالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسِي فَاغْفِرْ لِي فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ  گفت : ای پروردگار من ، من به خود ستم کردم مرا بیامرز و خدایش بیامرزید زیرا آمرزنده و مهربان است (17) قَالَ رَبِّ بِمَا أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيرًا لِّلْمُجْرِمِينَ گفت : ای پروردگار من ، به پاس نعمتی که بر من عطا کردی هرگز پشتیبان گنهکاران نخواهم شد  (18)  فَأَصْبَحَ فِي الْمَدِينَةِ خَائِفًا يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قَالَ لَهُ مُوسَى إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُّبِينٌ دیگر روز در شهر ترسان و چشم بر راه حادثه می گردید مردی که دیروز ازاو مدد خواسته بود باز هم از او مدد خواست موسی به او گفت : تو به آشکارا گمراه هستی (19) فَلَمَّا أَنْ أَرَادَ أَن يَبْطِشَ بِالَّذِي هُوَ عَدُوٌّ لَّهُمَا قَالَ يَا مُوسَى أَتُرِيدُ أَن تَقْتُلَنِي كَمَا قَتَلْتَ نَفْسًا بِالْأَمْسِ إِن تُرِيدُ إِلَّا أَن تَكُونَ جَبَّارًا فِي الْأَرْضِ وَمَا تُرِيدُ أَن تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحِينَ  چون خواست مردی را که دشمن هر دو آنها بود بزند، گفت : ای موسی ،، آیامی خواهی همچنان که دیروز یکی را کشتی مرا نیز بکشی ? تو می خواهی که دراین سرزمین جباری باشی و نمی خواهی که از مصلحان باشی (20)

  • تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری

    تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری

    ای یزدان پاک، یکتا و بی همتای من!

     به هر قوم و قبیله ایی که می نگرم، گرچه تو را به نام و نشان های مختلف یافته، شناخته، یاد می کنند و هر یک با تو به زبان، روش و در مکان خاصِ خود سخن می گویند، که تو گویی هر کدام خدای خود را دارند، ولی همه در این مشترکند که هرگاه انگشت نشانه و یا چشمان شان قصد تو را می کند، در آن بالا بالاها، و در آسمان ها به جستجوی تو می پردازند، گویا همه می خواهند اذعان دارند که تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری، و کسی تو را در آن بالا ننشانده، پس کسی هم نخواهد توانست که تو را از آن بالا دست ها پایین کشد، و بیشترین کاری که نمایندگان دروغین تو، و یا شیاطین می توانند، دست ها و چشم بندگان تو را به سمتی دیگر منحرف کرده و برای مدتی معطلِ باطلی کنند، ولی این آنچنان نخواهد پایید، و دایمی نمی باشد، و این حواس پرتی ها دیری نخواهد پایید، و باز همه به سوی تو باز خواهند گشت، و تو چقدر خوشبختی که در جایگاه کبریایی خود، بر خود تکیه داری و مستقل از همه، جایگاه خود را داری، جای کسی را به ناحق اشغال نکرده ایی.

    و صائب تبریزی (ره) چه زیبا فرموده اند که :

    من از روئیدن خار بر سر دیوار دانستم،

    که ناکس کس نمی گردد از این بالا نشینی ها؛

    من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم،

    که کس، ناکس نمی گردد از این افتان و خیزان ها؛

    نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست،

    روی دریا خس نشیند، قعر دریا گوهر است.

    دود گر بالا رود کسر شان شعله نیست

    جای چشم ابرو نگیرد، گرچه او بالاتر است.

    تو تنها بالانشینی هستی که ارزش بالا نشینی را داری

  • تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست

    خداوندا نمی دانم چرا هرگاه خواستم تو را بخوانم بی آنکه بدانم چرا، رو به آسمان شدم و تو را آسمانی دیدم و در آسمان ها به جستجویت پرداختم، و در مقابل خود و دیگر موجودات را زمینی انگاشتم؛ دوستی در بالای کوه توچال می گفت سید! اینجا نزدیکترین مکان به خداست هر کاری داری بخواه، در حالی که در آسمان ها هم هیچ چیز جز همین امثال زمین ما زمینیان وجود ندارد و لااقل تا چشم کار می کند منظومه هایی است از کرات و ستارگان که نظیر همین منظومه شمسی ماست و زمینی اند، پس خدایا تو را در کجا باید جست، شاید بهترین پاسخی که شنیده ام تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 21:38 شماره پست: 946

  • تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست

    خداوندا نمی دانم چرا هرگاه خواستم تو را بخوانم بی آنکه بدانم چرا، رو به آسمان شدم و تو را آسمانی دیدم و در آسمان ها به جستجویت پرداختم، و در مقابل خود و دیگر موجودات را زمینی انگاشتم؛ دوستی در بالای کوه توچال می گفت سید! اینجا نزدیکترین مکان به خداست هر کاری داری بخواه، در حالی که در آسمان ها هم هیچ چیز جز همین امثال زمین ما زمینیان وجود ندارد و لااقل تا چشم کار می کند منظومه هایی است از کرات و ستارگان که نظیر همین منظومه شمسی ماست و زمینی اند، پس خدایا تو را در کجا باید جست، شاید بهترین پاسخی که شنیده ام تو در قلب هر انسانی، آنگاه که متوجه توست. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 21:38 شماره پست: 946توسط سید مصطفی مصطفوی  | 3 نظر

  • جمله نظرباز روی توییم

    مهربانا! روی سخنم با توست، که تنها تو لایق چنین سخنی، به عشق تو می نویسم که عشق تو نیرویم می دهد؛ به امید تو زنده ام که در غیر تو زندگی ناامیدیی بیش نیست؛ روی سخنم با توست، آن روزی که از عدم رضایت به گلایه نشسته ام، یا غرق در نعماتت از در شکر در می آیم، آن موقعی که خواستار نعمتی ام اما نمی دهی و از سر شکایت با تو سخن می کنم، و یا روزی که بی پروا خود را آنقدر به تو نزدیک می بینم که از سر خشم با تو سخن می گویم، پیوسته تو مخاطبمی.

    ایزدا! در عجبم یکی به عشق تو می کُشد و به قتل می رساند تا رضایتت را در سرخی خونِ قربانی اش ببیند؛ دیگری مال و ناموس دیگران به تاراج می برد و الله اکبر گویان آن را مرضی رضای تو می بیند؛ یکی به عشق تو طغیان می کند، زیرا که تو را جسته و نیافته، که اگر یافته بود دلش آرام می گرفت و طغیان نمی کرد؛ یکی به عشق تو سنگ می پرستد تا تو را در آن سنگ ببیند؛ یکی به عشق تو به پرستش انسانی از نوع خود مشغول می شود تا شاید بوی تو را از این انسان استشمام کند و...

    پروردگارا! آنچه می کنند برای توست (آگاهانه و یا ناآگانه)، یکی شراب می نوشد که در مستی حاصل از آن، تو را جوید و یابد؛ یکی به نام تو قتل می کند که در قدرت هستی بخشی و نابودگری با تو شریک شود؛ یکی به جمع مال و قدرت مشغول است تا به عدد قدرت و نفوذ تو نزدیک شود و در قدرت و مُکنت با تو شریک شود و... هر یک به نوعی به سوی تو روانند و همخوانی با تو را می جویند.

    عارفی در خلوت خود با نوایی ملتمسانه تو را صدا می زند؛ دیگری در نوای موسیقی می دمد تا صدای دل انگیز آفرینش تو را به تکرار نشیند و روح انسان را در فراخنای هستی ات به پرواز در آورد، همانگونه که تو کارت پرواز ارواح است؛ یکی این پرواز دادن و نوای موسیقیایی آن را غنا تلقی کرده در راه خاموشی این نوا سخت می کوشد و به حرمتش حکم می دهد؛ خدایا همه تو را می جویند هر یک به نوعی، یکی تو را در قلل کوه ها و در ژرفای دره هایش به جستجو می نشیند؛ یکی تو را در عمق آب های سرد و تاریک اقیانوس ها می کاود؛ دیگری تو در ورای علم می جوید و می شکافت ذرات را تا تو در آنجا ببیند، یکی سخت می کوشد و جان به دست گرفته به کهکشان ها می رود تا شاید تو را آنجا بیابد به تماشای روی ماهت بنشیند و...

     همه به سوی تو روانند، درختان در آسمان ها قد می کشند، پرندگان می شکافتند آسمان ها را و در اوج به پرواز در می آیند تا تو را یابند، همه سرگشته و واله تو اند، یکی آگاهانه صاف سراغ تو می آید، دیگری ناآگاهانه بتی ساخته و به عشق تو آن را می پرستد؛ ولی افسوس که یافتنت سخت است، در حالی که نزدیک مایی، نزدیک تر از رگ گردن، نزدیکترینی اما یافتنت بسیار سخت و در عین حال سهل است، خدایا تو را می پرستم و از تو استعانت می جویم، خدایا از درگاهت مرا نران که اگر برانی آنروز دیگر روزمصیبت و روسیاهی ماست؛ خدایا اگر از درگاهت مارا برانی به که روی آوریم که لایق پرستش باشد، هرگز نخواهیم یافت، هرگز.

    بی تو تنهایم.

    بیکَسم،

    غم دیده ام،

    به عشق توست که همه ی خلایق عاشق می شوند،

    به نور روی توست که چشم خلایق روشن می شود،

    روزگارم بی تو تلخ است،

    قبله ام مفقود،

    مهربانا! جمله نظرباز روی توییم، هرکسی بر سر بازار نظر بازی، نظر اندازی کند تا رخ یار بیند و شاد شود.

  • جنایت بی وقفه در سرزمین مدعیان آخرین دین آسمانی

    پروردگارا، گویند این ماه، ماه عبادت تو بود، و خواب و خوراک و هر چه در او هست، حتی نفس کشیدن هم عبادت است، و ایامی در آن قرار داشت که تنها یک شبش از هزارماه برتر است و باید آن را غنیمت شمرد و تا به صبح به بیداری و راز و نیاز گذراند، و مدعی هستیم در این ماه برای آخرین بار کتابی به سوی ما ارسال داشتی تا آن، کتاب هدایت و چراغ راه ما انسان ها باشد و تا انسان هست، راهنما و نشانه مسیر و... اما در این ماه با همه این خصوصیاتی که بر می شمرند، در عالم مدعیان مسلمانی، و در سرزمین اسلام نه از کینه ها کاسته شد، نه خدعه ها و نیرنگ ها را پایانی بود، نه از نبرد خُون، کسی دست برداشت، و نه این ماه آسایشی را برای ملت های تحت ظلم و روزه دار به ارمغان آورد و...، اما با اینحال می بینیم که در ادعا باز هم مدعیان، خود را اشرف بشر، جانشین، حامل تعالیم و وارث آخرین فرستاده حق می دانند؛ و این یک پاردوکس بزرگ است که حل آن می تواند به تغییر در رفتار و اعمال ما منجر شود.

     

    حتی اعراب زمان جاهلیت، که محیط، رفتار، کردار، تفکرشان سمبل و مثال بارز سقوط بشر در منجلاب حیوانیت بود، هم ماه های حرامی داشتند که در آن ماه ها جنایات، راهزنی ها، خونریزی ها، حملات، جنگ ها و نبردهای خود را تعطیل کرده و در عین دشمنی، بهمدیگر فرصت تجارت، کسب و کار، زیارت، عبادت و در یک کلام زندگی می دادند؛ و ایمن از جدال ها، راهزنی ها، کینه ورزی ها، جنگ ها و... حداقل چند ماهی را زندگی می کردند، این نشان می داد که آن عرب جاهل در عین سقوط در جهل، به وضع خود جهل نمی ورزید و سه چهار ماهی به خود و رقیبش فرصت زیستی امن و انسانی می داد،

    اما انگار بعد از گذشت نزدیک به یک و نیم هزاره از آن زمان، ما بازماندگان از آن اعراب جاهل، حتی از او هم بیشتر به قهقرا رفته و جنایتکارتر و عقب افتاده تریم، و این روزها که حتی غیرمسلمانان هم آن را برای ما مسلمانان مبارک تشخیص داده اند، و در این ماه به ما تبریک می گویند، خون ریزی، خدعه، نیرنگ، کینه ورزی ها و... را رها نکرده و در برابر چشم جهانیان همدیگر را می دَریم و حتی در آخرین لحظات شب های قدر هم رقبا از دست و زبان ما راحتی احساس نمی کنند، و آنگاه که می خواهیم قرآن برسر گیریم و خداوند را به هر آنچه عاشقش هست قسم دهیم، از منبر وعظ و خطابه آن لحظه هم سو استفاده کرده و حملات کینه توزانه مان به یکدیگر اوج می گیرد و انگار لحظه و گوش هایی بهتر از این زمان برای انتقام از رقیب خود نیافته و برای اعمال خیرناخواهانه امان حتی در این لحطات نورانی هم تعطیلی وجود ندارد، و ماشین خدعه و نیرنگ و خون ریزی همچنان پیش می تازد و بر عملیات آن پایانی نیست.

    پروردگارا! آیا وقت آن نرسیده تا این خطه از عالم از وجود مدعیان بی مقدار و نابخرد دین و آیین تو پاک شود، تا نه تو، نه دین تو، نه آیین تو، نه اولیا تو بیش از این بی آبرو نشوند؟!

  • حتما مرا از بندگیِ بندگانت معاف خواهی کرد

    خداوندا برغم این که از توام و شمه ای از خصوصیاتت را در وجودم حس می کنم، و با این که مقام تو جایگاه بندگان نیست، و تو را بندگی کسی، نه سزد، و نه شایسته ای بر این امر خواهی یافت، اما من بندگی تو را بر گردن می نهم و بر این بندگی فخر نیز خواهم فروخت که تو را تنها لایق ستایش و بندگی یافتم و حتما مرا از بندگیِ بندگانِ مدعی و غیر مدعی ات نیز معاف خواهی کرد که بندگی آنان نه مرا سزد و نه در شان توست که پاره ای از وجودت، غیر تو را بندگی کند. 

     

    +  نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:30 یکشنبه شانزدهم فروردین۱۳۹۴

  • حقیقت زندگی جز ایستادن و تماشا کردن نیست

    ایزدا بر آب مان قرار دادی، تا چنان بی اساس مثل بید در برابر بادهای تُند و کُند بلرزیم، بی ادعا بر جای خود بمانیم و باد به هر سو مان برده، این را حرکت تصور کرده، بر وضع خود شاد باشیم، که چه خوب مرداب نشدیم، ولی حقیقت این زندگی ایستادن و تماشا کردن آن چیزیست، که بر ما می گذرد.

    حقیقت زندگی جز ایستادن و تماشا کردن نیست

  • خالقا! این دنیا پادگان است

    بارخدایا!

    با مهر و حکمتی که در تو سراغ دارم،

    در تعجبم که چگونه دلت آمد که این انسانِ مظلوم و بی دفاع را محکوم به چنین زندگیی کنی؟!

    زندگی که نیست، سراسر نکبت است و خفت و خواری،

    همواره باید شاهد کجی های عریان بود،

    جنگلی که باید ظلم کرد، تا مظلوم نشوی،

    باید زد، تا نخوری،

    باید درید تا دریده نشوی،

    و برای جماعت خارج از صنف درندگان نیز کوچه ایست بن بست،

    که در آستانه اش درندگان مستِ از توفیق، قربانیان شان را به سخره گرفته اند.

    جنگلی از حمله و دریدن ها، و غرش شیران درنده و کفتاران به یغما برنده،

    جایی که کرامت و عزت انسانی به هیچ انگاشته می شود و بی معنی است

    مهربانا!

    انسان غرق در چنین هنگامه ی درد و رنجی،

    چرا باید حتی اجازه پایان خودخواسته و پیش از موعد به زندگی خود نیز نداشته باشد؟!

    این چه سری است که اشرف مخلوقات خود را در چنین رنج دهشتناکی آفریدی؟!

     و از آن سو حتی اجازه خروج پیش از موعد و خودخواسته از چنین معرکه ایی را هم نمی دهی؟!

    آری در این جنگل ظلم و رنج، مرگ نعمتی است عالی، که خلاصی از این تنگنا را به ارمغان می آورد

    حکیما!

    اما چرا موعدش را خود به دست گرفتی و به اراده خود موکول نمودید؟!

    چرا رمیدگان از این دشت جنونِ ظلم و غارت را، هم رها کرده ایی، و هم اجازه خروج نمی دهی؟!

    در تو مانده ام ای خالق یکتا!

     که این چه سودایی است که با انسان می کنی؟!

    انسان مجبور به آمدن، و مجبور به ماندن

    خالقا! این دنیا پادگان است؟!!

  • خالقا! بسان ماهی در درسترس و دور از دسترسی

    ایزدا! می توانم تو را به چشمِ سر ببینم، در همه سلول های خود و مخلوقاتت تو را حِس کنم، ولی من که چه عرض کنم، حتی سرآمدان دانش مان، فیلسوفِ فیلسوفان مان و... هم نتوانسته اند تو را به علم اثبات و جامعه علمی را آنچنان که باید و شاید در این رابطه اغنا کنند و همواره در این زمینه خَر خِرَدِ مان لنگیده است؟!.
    ای عالم به اسرار من! این چگونه رُخ نماییدن است، که می توان تو را این چنین دید و حس کرد، ولی اثبات علمی ات تاکنون اینچنین لنگ لنگان، می نمایند. در حالیکه به روشنی نور آفتابی، اما وقتی می گویند احساست را به کناری بُگذار و حرف بزن، و لاجرم تو را از حس خارج می کنم تا به علمِ عینی نشانت دهم، مفقود می شوی و از نظر دور.
    خداوندگارا! تو را در زلالی آب می بینم، آنگاه که می نوشم؛ و همچنانکه درک می کنم که همه چیز به آب زنده است، تو را نیز همچون آب که همه چیز به تو جان می گیرد و موجود می شود، می یابم؛ اما در حالیکه در هر یک از اشیا رَدِ وجودت هست، ولی وقتی می خواهم بازش کنم و تو را نشان دهم، ناتوان می شوم.
    ای نور پاکِ ازلی! تو را در نور کاملا هویدا می بینم، آنچنان که برایم روشن است که خودِ نور تویی، و همچنانکه درک می کنم که هر روشنی از نور توست و اشیا بدون نور نادیدنی اند، اما وقتی می خواهم تو را از نور جدا کرده و مجزا نشانت دهم، در حالی که خود چون نور روشنی، اما ناتوان می شوم.
    مهربانا! دانشِ ما چنان لنگ است که در کار خود نیز مانده ایم، و هنوز نتوانسته ایم بفهمیم که خود موجودی مختار و یا مجبوریم؛ در گِلِ خود نیز مانده ایم، چه رسد به تو که خالق این گِلی. قواصان ژرف اندیش و ژرفنگر ما هم که برای صید این حقایق در عمق دانش و یا عرفان فررفتند، وقتی خواستند سر برآورند و چیزی بگویند، جرات نکردند که یا به کفر متهم شدند و یا به دوری از تو و آیین تو؛ و آنانکه سخن گفتند نیز ریسک جان به خود خریدند و بعضی بر دار شدند و برخی بر گوشه زندان ها حفه شده، که چرا بر نتیجه ایی رسیدند که با اقتضای سخن روز یا متناقص، زاویه دار و غیرقابل فهم و... بود؛ لذا یا به انحرافشان رای دادند و یا از اجتماع اشان راندند.
    معشوقا! در عجبم که تو بسان ماهی می مانی، جلوی چشم ما مانور می روی و همه را مدهوش و معشوق زیبایی اندام چالاک و با طراوتت می کنی، اما تا می خواهند تو را بگیرند و مال خود کنند و یا به کسی نشانت دهند، چنان لیز می خوری و فرار می کنی که انگار هرگز نبودی، و تا از نبودت خواستند به شک و انکارت دچار شوند، دوباره خود را نشان داده، روز از نو روزگار از نو، به تکرارِ سرگردانی امان می نشینی.
    دلبرا، این چه راه و رسم دلبریست، این حکایت را باید بکجا و به کِه برد به غیر تو.
    و اما نیایشی با خالق یکتا از زبان پر مهر آشو زرتشت (پیامبر باستانی و یکتاپرست ایرانی):
    "آن گونه تو را شناختم ای اهورامزدا، که از روی فکر، به درون اندیشه کردم. سپس دریافتم که تویی خردکل جهان و چون در اندیشه، تو را دریافتم، در سراسر هستی نیز تو را دیدم، تویی که آغازی و تویی که انجامی و تویی که خداوند جان و خرد و سرور راستی هستی. ای اهورامزدا، تو در جان ما نیروی گزینش و تشخیص ودیعه کردی و از خرد کل جهانی جانمان را بیامیختی و آن گاه راه و بیراه در جهان پیدا شد، هر کسی اختیار و آزادی داشت تا راه را برگزیند. (اوستا، یسنا، بخش 31)".

  • خالقا! حس حریصانه ایی به سخن با تو دارم

    خدایا حس می کنم که مدت هاست که رهایم کردی

    و گوشی برای شنیدن حرف های گاه و بی گاهم نداری

    انگار می خواهی فراموشم کرده، به خود واگذاری

    بی هیچ گونه آلارمی و ناقوسی که برای لحظه جدایی نواخته شود

    اما فراموش نکن که همانقدر که تو بر خواسته هایت توانایی

    با موجودی مواجه ای که بر همه چیزش ناتوان است،

    به رغم این،

    باز میل سخن با تو دارم، میلی سیری ناپذیر از سخنانی تکراری اما از اعماق دل

    نمی دانم شاید این همه پرگویی نشان از لحظه ترک و جدایی است و یا از علایم خروج

    این فرصت را غنیمت می شمرم و باز با تو سخن می گویم

    که هنگام ریزش دیوار شکسته ام سخن ناگفته ایی نماند، تا در حسرت نگفتنش بسوزم

    حال که مهلت می دهی، باید گفت که به وقت تمامی مهلت دیگر التماسِ فرصتی تازه، بی فایده خواهد بود

    حس حریصانه ایی به سخن با تو دارم،

    و از تو و مخلوقت به خودت فرار می کنم

  • خاورمیانه و یا همان بهشت مسبتدین، در غیاب "سریع العمل"

    پروردگارا! این طبیعی است که هر موقع دلی به تنگ آید، یاد ملجایی توانا و مهربان کند، این خصلتی انسانیست که تو در ما قرار دادی، که این چنین گسترده بین ماست، ولی نمی دانم چرا به طعنه در کلامی با آخرین فرستاده ات، اینگونه از این خصلت ما به شکایت یاد می کنی؛ [1]  

    ایزدا! به عنوان ملجا و پشت و پناه مخلوق، باید پذیرای رجوع او باشی، و اگر ما را به خود دعوت نکرده بودی [2] هم مجبور بودیم به عنوان مخلوق گاه و بیگاه، وقت و بی وقت، درب کوب آستان تو باشیم و درخواست کنیم،

    درست و یا غلط ما تو را همانگونه می شناسیم که یافته ایم، و یا به ما گفته و یا آموخته اند، و یا از تو در ذهن مان تصویر ساخته ایم، تو را "سریع الرضا" گویند، یعنی کسی که به سرعت راضی می شود، و با کمترین درخواست، التماس، یا به توبه ایی نیم بند از هرچه گناه ماست که تو در آن مُحِقّ هستی، در می گذری و سریع چشم پوشی می کنی، البته این را باید به چشم در دنیای باقی دید، که تا چه حد "سریع الرضا" هستی و آیا به بهانه ایی از ما درخواهی گذشت، شک ندارم که کریم و بخشنده ایی و دور از انتظار هم نیست، لذا ندیده می توان تو را "سریع الرضا" نامید، هر چند این روزها بسیار شنیده می شود که در این دنیای پر از دروغ، ریا، روباه صفتی و... هیچ چیز را ندیده قبول نکن، اما من به عینه بخشندگی عام و خاص تو را حق خود و دیگر بندگانت دیده ام، لذا قبول آن هم مشکل نیست.

    اما در کنار "سریع الرضا" بودن از تو "سریع العمل" بودن هم انتظار می رود، نه آنکه آنچنان باشی که بندگانت از صبر و عدم تحرکت تو به تنگ آمده و به شکوه در آیند و گویند "عجب صبری خدا دارد، من اگر جای او بودم و..." [3] و چرا تو در جای خودت نیستی و خالقِ "سریع الرضا"، "سریع العمل" نیست، چرا باید مخلوق تو با این عمرهای کوتاه به انتظار واکنشی از تو، پیر شود و فرصت زیستن با عزت، و در شان انسانیت را به خاطر کنار نشستن و به صبر گذراندنت از دست دهد.

    نمونه اش همین منطقه ما، که خاورمیانه اش می خوانند، منطقه ایی که به "بهشت مستبدین" و مستکبرین تبدیل شده است، تمدن از اینجا شروع شد، ولی اکنون در توحش، خون، خشونت و بی تمدنی غرق است، ادیان و انبیا اینجا ظهور کرده اند، ولی اگر نمی آمدند هم فکر نمی کنم، شرایط از این که هست، بدتر می بود، در مناطقی که نامی از انبیا و رسالت شان نیز نمی باشد، شاید وضع شان بهتر از این گرداب فتنه ایی است، که منطقه ما دائم در آن گرفتار است، آنقدر مردم این منطقه بدبختند که سرود پیروزی و خلاصی از مستبدی نخوانده، گرفتار بعدی می شوند، هنوز مبارک [4] نرفته، سیسی [5] از راه می رسد، تازه ملت های خوشبخت این منطقه اماراتی ها، کویتی ها و... هستند که دیکتاتور حاکم بر آنها سازنده هم هست و لابد اماراتی ها و کویتی ها به دیگران فخر خواهند فروخت که ببینید ما چه دیکتاتورهای خوبی داریم!

    مهربانا! این سزاوار است، آیا سال هاست که فریاد خرد شدن امید را از استخوان های شکسته شده این مردم مظلوم خاورمیانه نمی شنوی؟!

    ترکیه هم که دمکراسی پیش رونده ایی داشت، امروز دوباره در حال بازگشت به سطانیسم و نفی دمکراسی است، و اسلام گریان این کشور، تمام سعی خود را می کنند که رای مردم شان را بی اثر کرده و به امید بازیافت شوکت امپراتوری عثمانی، از سیستم دمکراسی به سیستم "سلطانیسم عثمانی" بازگردند، که "غازی" های آنها، هر روز همسایه ایی را به نام اسلام غارت کنند و پیش روند، تا سلطانِ عثمانی در قسطنطنیه که اینک در نام اسلامی اش، اسلامبول و یا استانبولش نامیده اند، سهم خود را از غنایم و غارت غازی ها بگیرد و خوش باشد، و به این ترتیب هم سرزمینش توسعه یابد و هم غنایم حاصل از غارت دیگران، که به اسم جهاد در راه خدا انجام می گرفت، هر روز بر بار اَستَران و اُشتُران به سوی "ام القرای اسلامی" و دربار سلطانِ عثمانی و خلیفه و جانشین رسول الله (ص) جاری و ساری باشد.

    اما مردم این منطقه همچنان از این پهلو به آن پهلو، در میان گرگ هایی همچون این ها رقص خون و مرگ کرده و می کنند و تو همچنان صبر را پیشه کرده ایی و نگاه می کنی، پس کجاست دستان عزیز و قهارت که در هم شکننده جباران باشد (یا قاصم الجبارین) و... ، آیا ارتباطی بین گوش های شنوایت که ما را با "ادعونی" می طلبند، و دست هایت، هست، که به رحم آید از این همه مظلوم که تحت ظلم مستبدین مادام العمر، ناله می زنند و ضجه اشان به آسمان بلند است و فریاد رسی نمی یابند. "یا سریع الرضا"! آیا زمانش نرسیده است که کمی هم "سریع العمل" باشی،  

     

    [1] - سوره اسرا آیه 67 ( "و زمانیکه در دریا به شما خوف و خطری دررسد، به جز خدا همه را از یاد می برید، ولی زمانیکه شما را از دریا بسوی خشکی نجات داد، اعراض می کنید، همانا انسان کافر و ناسپاس است" (وَ إِذا مَسَّکُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاکُمْ إِلَي الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَ کانَ الْإِنْسانُ کَفُوراً)  خدایا این خصلت ماست که در دردها به تو روی آوریم و هنگام شادی شاید ترا فراموش کنیم ولی گافر و ناسپاس نیستیم.

    [2] - سوره غافر آیه 60 – "و پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم در حقيقت كسانى كه از پرستش من كبر مى ‏ورزند به زودى خوار در دوزخ درمى ‏آيند"  وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ

    [3] - عجب صبری خدا دارد!  اگر من جای او بودم. همان یک لحظه اول،   که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،  جهان را با همه زیبایی و زشتی ،         بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.   

       عجب صبری خدا دارد !     اگر من جای او بودم .         که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،         نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،           بر لب پیمانه میکردم .       عجب صبری خدا دارد !    اگر من جای او بودم .    که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین        زمین و آسمان را    واژگون ، مستانه میکردم     

    عجب صبری خدا دارد !           اگر من جای او بودم .        نه طاعت می پذیرفتم ،          نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،   پاره پاره در کف زاهد نمایان ،        سبحه ی، صد دانه میکردم .   

     عجب صبری خدا دارد !   اگر من جای او بودم .   برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،   هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،       آواره و ، دیوانه میکردم .   

     عجب صبری خدا دارد !    اگر من جای او بودم .      بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،   سراپای وجود بی وفا معشوق را  پروانه میکردم . 

    عجب صبری خدا دارد !          اگر من جای او بودم .          عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،        تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،         گردش این چرخ را  وارونه ، بی صبرانه میکردم .    

    عجب صبری خدا دارد !       اگر من جای او بودم.     که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،        بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،       ر این دنیای پر افسانه میکردم . 

     عجب صبری خدا دارد !         چرا من جای او باشم .              همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،       تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!      و گر نه من بجای او چو بودم ،        یکنفس کی عادلانه سازشی ،      با جاهل و فرزانه میکردم .     عجب صبری خدا دارد !    عجب صبری خدا دارد !                                                                   " رحیم معینی کرمانشاهی"

    [4] - دیکتاتور نظامی مصر که در اثر انقلاب موسوم به بهار عربی برکنار شد

    [5] - نظامی دیگری که با کودتا بعد از انقلاب مصر حاکمیت این کشور را چندی است در دست دارد.

  • خداوندگارا بر بندگان کور خود چهره ایی آشکارتر بنمایان

    آه ای خداوندگار من! خالقا!

    فکرت همواره مرا به تو مشغول می کند

    نمی دانم با تو چه کنم؟!

    نه می توانم نادیده ات انگارم

    نه می توانم کامل به تو تکیه کنم

    که هزار بار سنگین دنیایی ام ممکن است بر زمین ماند

    مانده ام که چه کنم، با این افکار؟!

    همچون کبوتری سر بریده، در خون خود بال بال می زنم

    فرصت زندگی ام به همین سرگردانی و درد گذشت

    و تو از من خواهی پرسید که :

    با عمرت، چه کردی؟ فکرت به چه مشغول بود؟

    چه بگویم، بگویم سرگردان شناختت بودم؟!

    خواهی پرسید آخرش چی؟!!

    اما خواهی شنید که:

     هیچ نفهمیدم، هنوز در سرگردانی ام

    در تاریکی کورمال کورمال می کنم

    تنها می دانم که تو هستی و من هم همینطور

    اما کجا و چگونه؛ نمی دانم، هیچ نمی دانم

    آنقدر بزرگ و وسیعی که

    نه در ذهنم می گنجی و نه با حواسم می توانم تو را لمس کنم

    فقط می دانم که هستی، از کجا؟ از کجاییش را باز نمی دانم   

    با تو سخن می گویم، به تو توکل می کنم، از تو می نویسم و...

    اما باز سوال هایی بزرگ از هستی ات بی جوابند

    نسل ها درگیر تو بوده اند و من نیز هم

    انگار به معمایی می مانی، حل نا شدنی

    در حالی که موضوعی حل شده ایی، اما لاینحل می نمایی

    آسانی، اما بسیار مشکل

    اشکاری، اما به غایت پنهان

    بی نهایتی اما محدود به ذهن من

    پروردگارا! بر ما کورها هم عنایتی کن

    و چهره ایی روشنتر و آشکارتر بنمایان

     

    + نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 5:44 شماره پست: 955  

  • خداوندگارا بر بندگان کور خود چهره ایی آشکارتر بنمایان

    آه ای خداوندگار من! خالقا!

    فکرت همواره مرا به تو مشغول می کند

    نمی دانم با تو چه کنم؟!

    نه می توانم نادیده ات انگارم

    نه می توانم کامل به تو تکیه کنم

    که هزار بار سنگین دنیایی ام ممکن است بر زمین ماند

    مانده ام که چه کنم، با این افکار؟!

    همچون کبوتری سر بریده، در خون خود بال بال می زنم

    فرصت زندگی ام به همین سرگردانی و درد گذشت

    و تو از من خواهی پرسید که :

    با عمرت، چه کردی؟ فکرت به چه مشغول بود؟

    چه بگویم، بگویم سرگردان شناختت بودم؟!

    خواهی پرسید آخرش چی؟!!

    اما خواهی شنید که:

     هیچ نفهمیدم، هنوز در سرگردانی ام

    در تاریکی کورمال کورمال می کنم

    تنها می دانم که تو هستی و من هم همینطور

    اما کجا و چگونه؛ نمی دانم، هیچ نمی دانم

    آنقدر بزرگ و وسیعی که

    نه در ذهنم می گنجی و نه با حواسم می توانم تو را لمس کنم

    فقط می دانم که هستی، از کجا؟ از کجاییش را باز نمی دانم   

    با تو سخن می گویم، به تو توکل می کنم، از تو می نویسم و...

    اما باز سوال هایی بزرگ از هستی ات بی جوابند

    نسل ها درگیر تو بوده اند و من نیز هم

    انگار به معمایی می مانی، حل نا شدنی

    در حالی که موضوعی حل شده ایی، اما لاینحل می نمایی

    آسانی، اما بسیار مشکل

    اشکاری، اما به غایت پنهان

    بی نهایتی اما محدود به ذهن من

    پروردگارا! بر ما کورها هم عنایتی کن

    و چهره ایی روشنتر و آشکارتر بنمایان

     

    + نوشته شده در شنبه هجدهم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 5:44 شماره پست: 955  توسط سید مصطفی مصطفوی

  • خداوندگارا رهایم مکن

    خدایا تنهایم مگذار، که این تنهایی شوم و کشنده، و ابدی نابودم خواهد کرد. خدایا رهایم مکن که این رهایی بواقع زندانی تنگ و تاریک خواهد بود و به دور از تو زندگی بی معنیست. خدایا از همه بریده ام و تنها امیدوار به کمک توام، تنها از تو مدد می جویم که تنها تو همیاری مهربان و بخشنده ایی. خدایا از خزاین غیب خود برما سرازیر کن که سخت محتاج بذل و بخشش توایم، در میان خیل دشمنان خود گرفتار آمدیم که هرگاه فرصت یابند دشنه ایی در پشتمان فرو خواهند کرد و ما را خواهند درید، پس ای عزیز اجتماع آنان را که بر ظلم و خطا بنا شده است را از هم بپاشان و متلاشی اشان کن.

  • خداوندگارا! مدت هاست که از درخواست های خاص دست برداشته ام

    خداوندگارا!

    مدت هاست که دیگر درخواست هایی از این دست که "این کار را بکن و این را نکن" را از تو وانهاده ام، و دیگر در مورد مشخصی، درخواستی ندارم، در شرایط خستگی از "درخواست و عدم اجابت" در ذکر قنوتم کوتاه و مختصر تنها تو را به رحمانیتت یاد کرده و فقط درخواست مدد می کنم، "خدایا کمک مان کن، یا ارحم الراحمین" و یا حتی "یا ارحم الراحمین؟!!" بسنده کردم، همین و بس، و لذا تو مخیّری که به تشخیص خود هر موقع اراده کردی هر گرهی را که خواستی از میان گره های بیشمار ما، باز کنی؛ 

    دیگر نمی خواهم به آسمان برای فرود نعمتی خاص خیره شوم، رواداری طولانی مدت، و این که "از ما درخواست و از تو  عدم اجابت" مرا بدین جا کشاند، و اصرار بر خواسته ایی خاص را بی فایده می بینم، که ادامه این روند ممکن است کار دستم دهد.

    می بینم کسانی را که سال هاست که بر بی فایده بودن این روش معترفند و این راه را رها کرده اند، نمی گویم از تو مایوسم که در نعمت های بیشماری غرقم، ولی هرگاه به جدایی از تو می اندیشم با خود می گویم، چگونه از تو جدا شوم، در حالی که تمام تخم مرغ های با ارزش زندگیم را در سبد تو چیده ام و با ویرانی این بنا همه چیزم به باد خواهد رفت،

    وجودت را دلم گواهی می دهد، بودنت را در سلسله موی هر "بی ریخت" و "خوش ریختی" می بینم، اما گاه تو آنقدر غایبی، و یا غیبتت طولانی می شود که خسته کننده می شود، غیبتی که اگرچه برای تو لحظه هم حتی نیست، اما برای ما عمری است که از دست می رود، و فرصتی است که هرگز جبران پذیر نخواهد بود.

    اما تو فارغ از زمان و مکانی و هیچ نکته جبران ناپذیری برایت متصور نیست، بی قید از هر گونه گذشت زمان در جایگاه پادشاهی خود محکم و استواری. پایدار باش، دل قوی می دارم، زیراکه دنیای بقا محکم از توست.

  • خدایا از تکرار به رخ کشیدن ضعف هایم خسته نشدی؟

    نگارین یار! تو را مورد خطاب قرار می دهم، از تو شِکوه می کنم، با تو به سخن می نشینم و دعوای کاستی ها و فقرم را با تو می کنم و... از آن جهت که تو را مسوول ترین، لایق ترین و موثرترین بر امورم می دانم. خدایا تا به کی می خواهی به نقطه ضعف هایم به امتحانم کشی؟! که سراسر ضعف و فقرم و لذا نتیجه ی آن از پیش معلوم و نمره یِ صفر و بلکه منفی بیش به بار نخواهد آمد و رسواییم را در برابر تو و اهالی عام و خاصِ دستگاه خداییت به دنبال خواهد داشت و هر بار که به تکرار امتحاناتت اقدام کنی از افتادن تشتِ رسواییم صدایی شدیدتر بر خواهد خواست، و حکایت رفوزه شدن ها را من و تو! بله درست شنیدی، من و تو، با هم در برابر خَلقت به تکرار به تماشا خواهیم نشست؛ زیرا همانطور که گفتی چنانچه "ما از توییم و..." پس تو نیز از من جدا نیستی، و از همه مهمتر ما دست ساز توییم و نمی توانی خود را از من و اوضاعم کنار بکشی؛ که این برون داد که حاصلش رسوایی است، محصول دو امر است، یکی آنچه که تو دادی که حتما در حد آنچه که به بزرگانت دادی، ندادی؛ و من، که دستانم به فقر و ضعف به تسلیم و اعتراف بالاست و از پیش از امتحان به ضعفم معترفم؛ لذا حکایت رسواییم، حکایت رسوایی... نیز خواهد بود. پس خالقا از این حکایت تکرار رسوایی ها و رفوزه شدن هایم، خسته نشدی؟!! آیا نمی خواهی پایانی بر این تکرار رسوایی ها بزنی؟!!

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:48AM | سه شنبه نوزدهم اسفند۱۳۹۳  

  • خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام

    خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام، می خواهم کمی در سرزمین های صاف حرکت کنم و آرامش داشته باشم، این که همواره در معرض امتحان باشی، استرس دائمی امتحانی سرنوشت ساز که نتیجه اش زندگی ابدی تو را رقم خواهد زد؟! نمره اش درجه اهمیت، درجه انسانیت، جایگاه تو را، همنشینی ات با انسان های بزرگ و کوچک و... را رقم می زند و اگر در این امتحان اشتباه کنی دیگر قابل جبران نخواهد بود و...

    خدایا اگر کسی تو را در معرض چنین برنامه ایی مادام العمر قرار می داد، آیا خودت خسته و مستاصل نمی شدی؟!

    اما شهادت می دهم که تو صاحب اختیار مایی و به زیر و بم مان آگاهی و سپس در این وضعیت مان قرار دادی؛ پس به داده و نداده ات شکر، تو می دانی که صلاح ما در چیست، تو مصلحت ما را تو بهتر از هر کسی می دانی و در چنین امتحانی قرارمان دادی پس بر آن گردن می نهم و از تو انتظار دارم که مرا یاری کنی که از این امتحان سرنوشت ساز سربلند بیرون آیم. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 11:10 شماره پست: 925 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام

    خدایا از زندگی در لب پرتگاه های سقوط خسته شده ام، می خواهم کمی در سرزمین های صاف حرکت کنم و آرامش داشته باشم، این که همواره در معرض امتحان باشی، استرس دائمی امتحانی سرنوشت ساز که نتیجه اش زندگی ابدی تو را رقم خواهد زد؟! نمره اش درجه اهمیت، درجه انسانیت، جایگاه تو را، همنشینی ات با انسان های بزرگ و کوچک و... را رقم می زند و اگر در این امتحان اشتباه کنی دیگر قابل جبران نخواهد بود و...

    خدایا اگر کسی تو را در معرض چنین برنامه ایی مادام العمر قرار می داد، آیا خودت خسته و مستاصل نمی شدی؟!

    اما شهادت می دهم که تو صاحب اختیار مایی و به زیر و بم مان آگاهی و سپس در این وضعیت مان قرار دادی؛ پس به داده و نداده ات شکر، تو می دانی که صلاح ما در چیست، تو مصلحت ما را تو بهتر از هر کسی می دانی و در چنین امتحانی قرارمان دادی پس بر آن گردن می نهم و از تو انتظار دارم که مرا یاری کنی که از این امتحان سرنوشت ساز سربلند بیرون آیم. 

     

    + نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 11:10 شماره پست: 925 

  • خدایا باورم نمی شه که تو اهل نزول بلا باشی

    خدایا باورم نمی شه که تو اهل نزول بلا باشی

    ایزدا!

     این بارش های نصفه و نیمه،

    هرگز جگر سوخته ام را سرد نخواهد کرد، که هیچ،

    بلکه آتش درونم را اکسیژن مال کرده، تا شعله ورتر شود،

    قامت سراپا گناهم را نخواهد توانست شست،

    بارانی می خواهم، که سیلابی شود،

    تا باز یحیا (ع) بتواند جسم و جان فربه از فسادم را، در آن غسل دهد،

    آبی خروشان که آلودگی هایم را با خود ببرد،

    سبک شوم، مثل پر کاهی بر آب،

    و پاک شده، سویت سبکبار روان شوم،

    براستی وقتی "هر چيز زنده اي را از آب پديد (آفریده ایی) آورديم"  [1]

    چرا زمین ما این چنین خشک و بی حاصل شده است،

    می خواهی ارزش آب را بفهمیم؟!

    خدایا دست از این امتحانات سختِ خود بردار،

    با هر امتحانی، هزاران عمرِ بازگشت ناپذیر، بر باد می رود،

    مگر تو به "حق الناس" بی اعتنایی،

    مگر تو فرصت زیستن ما را "حق الناس" نمی دانی،

    که این چنین فرصت هامان را در امتحانات سخت و سهل خود، بر باد می دهی،

    یا اینکه این چنین جمعی سیاست مان می کنی،

    نکند باز می خواهی به دوران عذاب های سخت و جمعی باز گردی،

    و به خاطر چند اَلواط، قومی را به نابودی کشی،

    راستی با من نگفتی، در آن روزهای سخت و خشن نزول عذاب،

     عدالت و انصافت را چطور در پای خشم خود قربانی کردی؟!!،

     که به یکباره بر همه، خشک و تر سنگ باریدی،

    و یا تر و خشک را با هم در آتش دنیا سوزاندی؛

    خداوندا ببخش که بی پرده می پرسم،

    آخر برایم سوال است، که تو چطور تر و خشک را با هم در یک عذاب شامل کردی؟!

    نمی توانم باور کنم، که این کار یک کریم عدالت محور است،

    آنقدر از این نزول عذاب ها توسط تو گفته اند، که بسیاری از تو می ترسند،  

    اورمزدا!

    همین الان هم هستند "دوستان خاله خرسه ایی" که در بوق ها می دمند،

    و بسیاری از زلزله ها، سیل ها، آتشفشان ها، توفان ها و خشک سالی ها را چون من، به تو نسبت می دهند،

    و کاملا فراموش کرده اند که این ها همه، دلایل طبیعی و علمی خود را دارد،

    و بدین وسیله به خاطر کارکرد دقیق قوانین طبیعت، تو را نامستقیم محکوم، و در بین خلق رسوا می کنند،

    و با هر بلایی که از آسمان و زمین می بارد،

    و یا از دل زمین و آسمان می جوشد،

    آنرا بی آنکه به عواقب گفت های خود فکر کنند، به نام تو سکه می زنند، و آنرا به سان ظلمی آشکار توسط تو، به خورد مخلوق می دهند،

    و می گویند :

    این خداست که این بلاها را نازل می کند،

    نمی دانم، چطور دل شان می آید که نام چون تو رحیمی را به نزول بلا و عذاب های دسته جمعی گره می زنند،

    ولی در واقع بلای زمین خودشانند،

    و آن خدایی که از تو ساخته و پرداخته اند،

    که بلا را از جانب کریم، رحیم و عادلی چون تو می بینند،

    کسانی که حتی فرق بلا و نعمت را هم تشخیص نمی دهند،

    ولی باز دهان آلوده به نافهمی خود را گشوده و تو را متهم می کنند،

    که این تو و عصبانیت توست، که تر و خشک را با هم، در جریان نزول عذاب ها می سوزاند،

    غافل از این که تو به سان انسانِ محدود و خطاکار نیستی،

    که به وقت خشم، کرم و عدالتت را به فراموشی سپاری،  

    و بر شهرهای این دیار و آن دیار، بدون در نظر گرفتن بندگان و دشمنانت،

    به یکسره بلا و عذاب به یکباره در اثر آتش خشم فرو فرستی،

    طوری که خشک و تر، کودک و پیر و... با هم، بی رحمانه در یک آتش بسوزند،

    حال انکه تو خدایی آگاه و توانگری،

    و می توانی اگر بلایی خواستی بفرستی به اهلش برسانی،

    کار تو اصلن نزول بلا نیست، کار تو نزول رحمت است،

    که بر انسان خیر و شر این عالم ارزانی می داری،

    زیرا که تو صبوری و در کمینگاه خود به صبر و شکیبایی به انتظارِ لحظه خاص نشسته ایی،

    تا روز واپسین به اعمال تک تک ما، حتی به اندازه مثقالش رسیدگی کنی،

    و به اصطلاح "مو از ماست بکشی"  [2]

    و من،

    در حالی که می دانم در هیچ کدام از دادن ها و گرفتن ها نقشی به عهده نگرفتی،

    و مکانیسم این جهانی دادن و گرفتن ها را به حساب و کتاب قوانین و سنت طبیعت خود گذاشته ایی،

    ولی باز از تو، "این و آن" می خواهم،

    چرا که تو انگار دوست داری، که دست های ما همیشه به سوی تو باشد،

    نمی دانم چرا،

    شاید این برای ما خوب است، و دوای دردهای ماست، که همواره رو سوی آسمان باشیم،

    می دانم و اقرار دارم که تو بی نیازی،

    از نیایش، و هرگونه کرنشی، از رکوع و سجود ما،

    تو بَری هستی از هرگونه نیاز، به توجه ما،

    تو بی نیازی از هرگونه دریوزگی ما،

    اما می دانم این مراجعه به درب خانه ات برای ما، داروست،

    در حالی که تو بی نیاز از هر دارو و درمانی،

    اما ما فقیر و درمانده ایم،

    پس بارخدایا اجازه بده هر چند وقت یکبار موضوعی را بهانه کرده،

    با تو به عشق بازی نیاز بنشینم،

    گویند در دوره جدید، دیگر بشر کم کم باید از تو دست بردارد، و به خود تکیه کند،

    آنها از عصر روشنگری می گویند [3] ،

    که ایده کانونی روشنگری، "دلیری اندیشیدن برای خود است"،

    و این یعنی دلیری (انسان برای) پذیرش مسولیت در برابر جهان. در عصر جدید، آدمی بار مسولیت در قبال رویدادها را از عهده خداوند بر می دارد و به دوش خویش می گذارد. در روزگار مدرن دوران آسودگی خداوند و آغاز آزادی و مسولیت پذیری انسان است. "مرگ خدا" ، مرگ مسولیت خداوند و زایش آگاهی دردناک، دلهره آور و پویای انسان به مسولیت فردی و جمعی خود است.

    شر نتیجه نیندیشیدن است،

    و به قول کانت انسان باید "دلیری کاربرد عقل خود را داشته باش"  

    می دانم باید بارهای بدنام کننده چون نزول بلا را از دوش های تو برداشت،

    می دانم نباید بار رسوایی اعمال خود را بر دوش تو گذاشت.

    دیگر من بلایای طبیعی را آسمانی نمی دانم،

    چرا که آسمان جای خوبان است،

    جای کریمانی چون توست،

    که برای دیدار و حضور در جوارت، بهترین ها چشم دوخته اند،

    اما خداوندا!

     اگر این نیاز، احساس نیاز و خواستن را از خود بگیرم،

    با چه بهانه ایی به تو رو خواهم کرد،

    بهترین بهانه برای سخن گفتن با تو، همین نیاز است و کمبودهای بی پایان ماست،

    گرچه می دانم، منحرفین ما را در مضیقه می گذارند، که رو به آسمان باشیم و نقش مخرب آنان را در زمین کمتر ببینیم،

    و همان ها هم بدترین تراژدی های زمین را به تو نسبت می دهند،

    حال آنکه اگر رسول تو "رحمت للعالمین" باشد،

    تو خود چه خواهی بود؟!

    اقرار دارم که تو بری از فرستادن بلا بر بندگان خودی،  

     

     

    خدایا باورم نمی شه که تو اهل نزول بلا باشی

     

     

    [1] -  سوره انبيا 21:30. "هر چيز زنده اي را از آب پديد آورديم" (و جعلنا من الماء كل شي ء حي) 

    [2] - کنایه از دقت رسیدگی در اعمال ماست.

    [3] - اندیشه هانا آرنت منبع مقدمه کتاب "انسان در عصر ظلمت" ص 15 مترجم مهدی خلجی – انتشارات توانا

  • خدایا بر این بارش باران رحمتت شکر گذاریم

    خدایا اگر می خواستیم شکر همین چند قطره بارانی که اکنون در حال بارش است را بجا بیاوریم، به تو قسم که توانایی اش نبود. هزار نعمت جاری و ساری و آنچه از پی می آید،که جای خود دارد. خدایا ببار که از تشنگی در حال تلف شدنیم و اکنون بعد از این خشکی دهشت بار امسال دیگر قدر آب را می دانیم.

     

    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 10:38PM | جمعه یازدهم مهر 1393

     

  • خدایا تدبیر مان کن که امیدمان تویی

    خدایا!

    دیگر حرف هایم با تو هم ته کشیده اند

    شاید حرف نگفته ایی برای گفتن با تو نیز ندارم

    البته حرف های بسیاری با تو گفته ام

    در حالی که تو حتی به نگفته های مان هم مطلعی

    تو به همه ی آنچه خیر ماست واقفی

    پس خودت ما را تدبیر کن که امید ما تویی

    هدایت کن 

    بدان سو که خیر و صلاح ماست 

     

    + نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 18:46 شماره پست: 943 

  • خدایا تدبیر مان کن که امیدمان تویی

    خدایا!

    دیگر حرف هایم با تو هم ته کشیده اند

    شاید حرف نگفته ایی برای گفتن با تو نیز ندارم

    البته حرف های بسیاری با تو گفته ام

    در حالی که تو حتی به نگفته های مان هم مطلعی

    تو به همه ی آنچه خیر ماست واقفی

    پس خودت ما را تدبیر کن که امید ما تویی

    هدایت کن 

    بدان سو که خیر و صلاح ماست 

     

    + نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت۱۳۹۵ ساعت 18:46 شماره پست: 943 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 6 نظر

  • خدایا تنها تو کافی، و حریفی تمام این ناحقیها و به باطل رفتن ها را

    خدایا تو شاهدی که هیچگاه زیاده طلب نبوده و به حقِ احدی از بندگانت نظر نداشتم؛ که معتقدم اگر خیلی هنر داشته باشیم و موفق شویم، همان لقمه یی که در سفره مان قرار دادی را بخوریم، بسیار کرده ایم. به عینه بندگانی از بنده های تو را می توانم به نام ذکر کنم که بهره یی از ملکِ طلق خود هم در زمان حیات شان نبرده و این دنیایی فانی را ترک کرده اند، در حالی که داشتند و نتوانستند بخورند و غرق در ثروت، فقیر مردند؛ حال چگونه با دیدن این وضعیت، انسان رغبت به مال و حقِ دیگران می کند؟!! تو خود می دانی و بس. 

    خدایا حریفِ بندگان زیاده خواه و خاطی به حقِ دیگران، خود باش که تنها تو هستی که حریفی قادر نسبت به آنانی؛ و ما را توان رو در رویی با آنان نیست که دل هاشان معلوم نیست از چه سرشته شده است که به صراط مستقیم تو که احترام به حقوقِ دیگران است، بی اعتنایند و بر هدفِ خود در سلب حق دیگران بسیار کوشا. خدایا تنها به تو شکایت می بریم از چنین بندگانی که دردِ ظلم شان قلبِ مظلوم را می فشارد.  انسان گاه به مبارزه یی سخت با آنان می اندیشد، ولی چنین رو در رویی هم هزار مشکل به همراه دارد و شاید باید در این راه به هزار کار و حرف خلاف دست زد، تا حقی را زنده کرد و با این فنا شدن ها که عاقبت محتوم این دنیایی ماست و فرصت کم زندگی که به ما دادی، آیا وقتی برای انجام چنین کاری برای انسان می ماند. مگر ما چقدر عمر خواهیم کرد که سال هایی از آن را به مبارزه در این راه گذشت. هستند انسان هایی که از فرط احساسِ ظلم به خود زندگی شان را در این راه گذاشته اند، ولی این گونه بندگانت هم به نظر دیوانگانی می آیند که عمر گران مایه را صرف اموری از این دست می کنند؛ ولی باز گاه انسان می اندیشد که مبارزه نکنند چه کنند؟! این درد آنان را خواهد کشت و همچون خوره یی به جسم و جانشان می افتد و می فرساید شان.  

     

    + نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 12:56 شماره پست: 367

  • خدایا تو این شیر تو شیری حتی تو را هم غایب می بینم؟!!

    عجب دنیایی شده، شیر تو شیر، یکی به وحشیانه ترین روش سَر انسان می بُرد و کِسی را جلودارش نیست، یکی به حیوانی ترین نوع مردم بی دفاع را بمباران می کنه و سقف ها را بر سر صاحبانش آوار می کند و باز هیچ کَس را صدایی به اعتراض نیست و اگر هم هست از سیاست بازی و فرصت طلبی، یکی که خود از هر کسی لایق تر به نیستی و نابودی است، اما حکم به اعدام انسان های دیگر می دهد و آنان را که لایق زیستنند، بی جان می کند و باز فریادرسی نیست، یکی زندانی می سازه به بزرگی یک کشور، و ملتی را به اسارت و بردگیِ منویات دل خود می گیرد، ولی باز از هرگونه عدالت گستری بهره ایی نیست، یکی همه ی ارزش های انسانی را به سُخره گرفته و هرکاری که دوست دارد و دلش بدان حکم می کند، به نام هر چه خوبی انجام می دهد و بی شرمانه دم از خوبی می زند و باز کسی نیست که توی دهنش بزنه که تو را با خوبی ها کاری و قرابتی نیست؛ یکی هر چه دزد و غارتگر را به همدستی گرفته و هزار جنایت می کند و بی شرمانه بر این کرده خود نه ابایی دارد و نه به روی خود می آورد و...

    وای بر ما و حال ما، مخ انسان از این همه بهم ریختگی، ظلم ناعدالتی سوت می کشد از این که هرکه هر چه می خواهد، می کند و فریادرسی نیست، و در این صحنه کَسی را نمی یابی که انتظاری از او داشته باشی که کاری کند؛ تنها نظرت به سوی خدایی جلب می شود که از همه بیناتر و بصیرتر به حال ماست، او که خالق همه ی هستی است و به افتادن برگی از درختان بی شمار این جهان آگاه است؛ که باز در این صحنه او را نیز سخت غایب می یابی؟!

     

    +   نوشته شده در دوشنبه چهارم اسفند۱۳۹۳ساعت 17:33PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

  • خدایا تو مهربان ترین پاسدار بر مایی

    "..وخداوند بهترین نگهبان است، او مهربانترین مهربانان است[1]."  

    گاهی تصمیم به اقدامی می گیری و انتظار داری به هدف برسی، ولی در همان اول کار اقدامت ناکام می ماند و به جایی نمی رسد و بعد حس می کنی که دستی (خداوند) در همان اول کار آن را ناکام کرده و به خود که می آیی و کمی که فکر می کنی تو می فهمی که اگر به انجام می رسید چه خسارتی ممکن بود متوجه تو شود اینجا نا خود آگاه این دست مهربانانه را می بینی که نگهبانت بوده است.

    خدایا از تو متشکرم، به خاطر این نگهبانی مهربانانه

     

    • فالله خير حافظاوهو ارحم الراحمين (یوسف 64)
  • خدایا تو چطور می توانی بر همه ما خدایی کنی؟!!

    ای خدای خود گم کردگان مغرور و متکبر،

    ای خدایِ کفار و بی ایمانان،

    ای خدای خشک مغزان متکبر خالی از هنر و علم،

    ای خدای بدکارانِ آلوده به زشتی ها،

    ای خدای دزدانِ غارتگر ِجان و مال و ناموس دیگران،

    ای خدای جنایتکارانِ قهار و بی شرم،

    ای خدای انسان های کثیفِ پست و بی مقدار،

     ای خدای قاتلانِ سخت دل و بی رحم،

    ای خدای حسودانِ و مَکر کننده بد دل،

    ای خدای ظالمین به بند کشنده انسان ها،

    ای خدای صاحبان زندان های مخوف مملو از بندگانت،

    ای خدای بی بهره کنندگان انسان ها از نعمت هایت،

    ای خدای بد طینتان خدعه گر، مکار بدکردار،

    ای خدای دروغگویان پرگو و پرو و بی پروا،

    ...ای خدای نابودگران و ویران کنندگان و...

    براستی چطور می توانی تو خدای اینها هم باشی؛ در حالی که خدای این دیگران هم هستی؟!!!!

    ای خدای مظلومان و زجر کشیده ها،

    ای خدای نوازندگان نواهای شادی بخش و زندگی ساز،

    ای خدای نویسندگان و خلق کنندگان بزرگ،

    ای خدای غیورمردان و شجاع زنان آزادیخواه،

    ای خدای مصلحین درستکردارِ وسیع نظر،

    ای خدای بزرگمردانِ کوجکِ نهفته در زیر خاکستر غرور و نخوت بندگان متکبرت،

    ای خدای دانشمندان شکافنده علوم،

    ای خدای بی گناهانِ کنج زندان های ظالمین،

    ای خدای شکنجه شدگان مظلوم،

    ای خدای انسان های بی غل و غش،

    ای خدای محرومان و مستضعفین،

    ای خدای محروم شدگان از خانه و کاشانه و فرزندان،

    ای خدای خون های به ناحق ریخته شده، 

    ای خدای مسجودِ سجده کنندگان،  

    ای خدای دربند شدگان بی گناه،  

    ای خدای شهیدان در خون غلتیده،

    ای خدای آزاد مردان و آزاد زنان پاک،

    ای خدای زحمت کشان سخت کوش،

    ...ای خدای راستگویانِ درست کردار، و...

    اما تو چطور می توانی در دسترس همه ما از هر نوع باشی در حالی که هر یک در طیفی متفاوتیم، چطور می توانی نعمت هایت را بین ما با چنین تفاوت هایی به طور مساوی تقسیم کنی، چطور می توانی برای همه ما خدایی کنی در حالی که به حال همه ما آگاهی.

    تو در حالی چنین هستی که امروز بعضا کسانی سخت مدعی تو و آخرین فرستاده و دین مرامش هستند که باید گفت انسان هایی پست و بی مقدارند که تنها این ارزش ها را به اسارت خود گرفته اند تا به کام دل خود رسیده و آنچه می خواهند محقق کنند و بدترین چهره را از تو نشان می دهند و تو، دین و پیامبرت را ضایع کرده به طوری که بیم آن می رود که با چنین نمایندگانی، با چنان دافعه ایی، از تو و مرامت آثاری در بین خلق نماند؛ که آنان اصلا در شان تو نیستند، آنها حتی در شان انسان هم نیستند، فقط در شان خودشانند و افکار پلیدشان که دنیای خود را در پناه نام تو می جویند.

  • خدایا در دایره ات، تنگ گرفتار آمدیم!

    خدایا اگرچه شهادت می دهم که"لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین"و جز تو خدایی نیست و تو از همه بدی ها و عیوب منزّّّّه و پاکیزه ای و این من بودم که در حقّّّّ خود ستم کردم ؛ ولی بگذار این بار طور دیگری بگویم آنچه در دلم هست و می خواهم با تو در میان بگذارم .

    در جایگاه خدایی ات محکم، استوار، پابرجا، قدرتمند، عزیز، جباری و هر طور که بخواهی هستی و هیچ موجودی را هم به تو گزندی نیست و به هیچ یک از مخلوقاتت توانایی ندادی که گردی بر ساحت کبریایی ات بنشانند. همه را همچون اسیری در بند قدرت بی پایان و ملک وسیع خود گرفتی و از ملک تو هم امکان فراری نیست. اصلا به غیر ملک تو،  سرزمینی نیست که بدانجا فرار کنیم و کاش شریک یا همتایی همچون خود می داشتی که اگر بنده یی از بندگانت از تو قهر می کرد، بدو پناهنده می شد؛ کاری کرده یی که از تو به تو قهر کنیم. کاش درگاه دیگری بود که اگر می خواندیم و جوابمان نمی دادی، بدو روجوع کنیم و پذیرای مان باشد، اگر از تو ناراحت می شدیم آغوش دیگری بود که به رقابت با تو برخیزد و بندگان شاکی ات را دریابد. ولی بی رقیبی. خلق بسیاری (گیرم که ناحق) به تو شاکیند و محکمه یی نیست که از تو بدانجا شکایت برند. می بینی که مجبوریم شکایتت را نیز نزد خودت آوریم. این است رسمش؟!
    تو در پاره یی موارد از جمله این مورد
     با خودکامه گان و مستبدین این دنیا شبیه شده  یی، آنان نیز طرحی ریخته اند که از خودشان به خودشان شکایت برد و خود می دانی در محکمه ی دنیایی شان چه حکمی خواهند داد و نرفتن به چنین محکمه یی نیز، به ز رفتن خواهد بود، البته در محکمه عدل تو هنوز حاضر نشده ام و امیدوارم که در صورت حضور به عدل برخورد نکنی و اگرچه در این دنیا از محکمه بندگانت عدل و بی طرفی می خواهم ولی در محکمه آن دنیایی تو  می خواهم که به مهرت قضاوت کنی که اگر به عدالت برخورد کنی و حساب بکشی، حسابی بدهکار خواهم بود. خدایا دیگر این که بر کارت هم ناظر و بازرسی نیست و تنها خود ناظر و داور اعمال خود و دیگرانی و در این خصوص هم با جباران این دنیا شبیه شده ایی، اگر چه بعض آنها حداقل به صورت صوری هم که شده بر خود ناظرانی گماشته اند، تو صورت کار خود را هم درست نکرده یی، و هیچ ناظر بی طرف که چه عرض کنم، ناظری طرفدارت هم را بر کارت نگماردی که حداقل صورت کارت را درست جلوه دهی، هیچ کمیسیون حقوق بشری هم در خصوص تو فعال نیست که گزارشی از اعمالت را منتشر و فشاری به تو آورد. شباهت دیگری که با مستبدین این دنیایی داری، مادام العمر بودنت است و اگر نخواهی هیچ تغییری در خدایی ات و رسم و تقدیرت متصور نیست، دوره خدای ات هم پایانی ندارد. شرایط را طوری چیده یی که بنده ات به این نتیجه برسد "بخواهی نخواهی همین است" اگرچه معترفم که دستگاه بی نظیری را برایمان تدارک دیده ایی ولی اصلا مجلس خبرگانی هم نداری که در صورت عدم رضایت بندگان از خدایی ات، خلع و خدای دیگری جایگزینت کنند، حتی مجلس خبرگان صوری، بی اثر و بی خاصیت هم برخود نگماردی که بنده ی ناراضی ات به امید تغییر در آن بنشیند تا شاید روزی کارایی یابد و تغییری صورت دهد. تو مطلقا قابل انتخاب نیستی و کاملا تحمیل شده یی، حتی یکبار مستقیم و یا غیر مستقیم در هیچ انتخاباتی شرکت نکرده یی که انتخاب شوی؛ که اگر این بود و طی انتخاباتی، انتخابت کرده بودیم، حداقل امروز خود را سرزنش می کردیم که "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" و بدین صورت خود را تخلیه ی روانی و خالی می کردیم.
    جالب این که
     اگر بنده ات شاکی باشد و یا شاکر در تو تفاوتی نمی کند. تو اصلا به ما نیازی نداری، کاش نیازمند بندگی امان بودی و با این وضع تجارتی به راه می انداختیم و مثلا ما بندگی می کردیم و تو هم مابه اذایش را می دادی، آن هم به انتخاب خودمان، نه هرچه تو صلاح بدانی. ما بندگانت در تو بی اثر بی اثریم. به فرض که علیه تو شعار بدهیم و قیام کنیم و به خیابان ها بریزیم و به گلوله آتش تبدیل شویم... هیچ ضرری متوجه ات نخواهیم بود. تو هیچ اعتباری از تعداد بندگانت، تعداد شاکرین به درگاهت، و یا نفوس معتقدینت، و یا ثروت و مکنت و... نمی گیری اصلا بی اثر، بی اثر و محکوم محکومان آفریدی. بدتر از همه این که کاری کرده یی که اگر بنده فراموشکارت بشناستت دیگر توان فراموشی ات را هم حتی نداشته باشیم، زیرا در همه خلوت و جلوت حضوری موثر داری و جایی برای ندیدنت نیست که نبینیم و فراموشت کنیم. نافرمانیت هم کاری از ما حل نمی کند و تنها عقوبت تو را برایمان به ارمغان خواهد آورد. ما محکوم به پرستش تو شده ایم، البته اعتراف دارم که بر تو ارجح بر پرستش موجودی نیافته ام، و نه راه پس داریم و نه راه پیش. نه توان پایان خود داریم و نه در شروع آن نقشی داشتیم. جالب اینکه اگر در این زندان دنیا عرصه بر زندانی تنگ آمد نمی تواند از جان بگذرد و در موقعیتی به زندگی اش خاتمه دهد، و یا خط و خشی به خود هم وارد کند که گناه شمرده شده و این خود خیانت در امانت و عقوبتی به میزان خود دارد.
    بر هیچ چیز مالکیت مان ندادی و همه چیز را به امانت نزد ما سپرده و این امانت را هم به مرور و یا ناگهان می گیری و حساب ریزش را هم داری و تخلفی هم در امانت تو بر ما متصور نیست. تمام سود ما را هم در حرکت به سوی خودت قراردادی و هیچ خیری در حرکت عکس نگذاشتی. در دستگاه منظم و بسته تو نه از اختلاس برای بندگان مقربت خبری است و نه از برخورداری های بی حساب و کتاب. این است شرایط اشرف مخلوقاتی که آفریدی و این است خدایی که تو می کنی و هستی. ای کاش نمی شناختمت که در آن صورت گرفتارت هم نمی شدم. آنگاه همچون دیگر حیوانات نفهم دیگرت سر در آخور دنیا کرده و به لمباندن اطعمه و اشربه و مقام و ثروت مشغول می شدم که در آن صورت دوره عمر می گذشت و تمام و راحت می شدم. حال که بر ما منت نهاده و نعمت عقل و معرفت دادی، گرفتارمان کردی و باید تا ابد هستی خود را همچون طوقی بر گردن داشته و ادامه دار باشیم.


    توبه از عهدی که از روز ازل بستیم ما
    حماقت بار و ندانسته به زیر بار رفتیم ما
    ندانستیم، کین بار گران خم می
     کند گردن ما
    حال می فهمیم کین بار گران را که چه بود
    کوه هم از بی طاقتی اش توان برداشت نبود
    کنون چاره یی جز به تحمل نبود ما را؟
     

    خداوندگارا! متاسفانه به تمامی موارد رضایت و نارضایتی ات هم واقف نیستم و نمی دانم باید به رسم عمله و عساکر دربار مستبدین این دنیا، تنها مدح تو را بگویم و یا این که در دربار تو آزادی بیان کامل وجود دارد و صحبت با تو محدودیت ندارد و به هر زبانی و در کمال آزادی می توان با تو سخن گفت. اینجا اهل دنیا که در مقام خدایی نشسته اند تنها مجیز گویان را می پسندند و غر غر کنندگان را نمی پسندند و از درگاه خود می رانند و یا به عقوبت شان گرفتار می کنند. آنان حتی اگر به فردی ظن مخالفت و یا پتانسیل خطر برند، به زیر خط محدودیت های بی شمار می برندش و اگر هم بتوانند، نابودش می کنند؛ اما تو چطوری؟ آیا پذیرای انتقاد از خود هستی؟ آیا بنده ی محکوم زیستن در ملک و سرزمینت می تواند به شکایت از تو لب بگشاید و عقوبت نشود؟. می تواند به تو و عدالت تو شک کند و عقوبت نشود؟ می تواند با تو دعوا کند و سوال از هزار کار نکرده ات کرده و سیاست نشود؟ ما تنها باید شاکر نعمت هایت باشیم (که البته اعتراف می کنم که بی شمارند) و یا این که می توانیم نسبت به نداشته ها و کم و کاست هایمان شاکی هم باشیم؟  آیا حق اعتراض به درگاهت داریم؟ مثلا می توانیم به صبر طولانی ات در مقابل ظالمین افسار گسیخته این دنیا و فرصت طولانی که به آنان در ادامه ظلم شان می دهی و یا عدم عکس العمل سریع تو نسبت به آنان از تو شاکی باشیم و عقوبت نشویم؟  آیا می توانیم به آنچه که می خواهیم و تو به اشاره یی می توانی "کن فیکون" کنی و نمی کنی؛ شاکی باشیم و داد بزنیم و علیه تو راهپیمایی کنیم... خدایا آیا درگاه قضاوت تو هم مثل دادگاه های این دنیایی است که "هر چه بگویی در دادگاه علیه خودت استفاده می شود"؟ و... 
    خدایا با این که فکر می کنم می شناسمت و ذهنم همواره مشغول توست، ولی باز نمی شناسمت. خدایا وسیع و بی منتهی هستی و تنها جرعه یی از شناخت تو ما را نصیب شده است. هزار سوال بی جواب در موردتت دارم. شاید اگر معرفتی بود هرگز به شکایتت زبان نمی گشودم و به زبان مناسب دیگری با تو سخن می راندم. خدایا مهم نیست که این زبان تیز را به عقوبت جواب دهی یا به لطف و مرحمت، ولی گوش دیگری غیر تو نیافتم که مناسب شکایت از تو باشد. اصلا اینجا شکایت و گله از خدایگان دنیا رسم نیست که اگر شکایت کنی از زندگی ات می افتی و باید آماده هر جسارتی باشی، خدایگان این دنیا بندگانی دارند که به نیابت از آنان سخت عقوبت کننده و جسور در ظلم به غیرند؛ ولی نمی دانم تو چطوری آیا بدین شکایت، عقوبت تو و یا نمایندگانت را به دنبال خواهد داشت؟؛ خطر کرده و به شکایت آمدم، خواه برانی و خواه بپذیری، این گدای معرفت و مطاع دنیا را درگاه دیگری یافت نشد که توانا به
     رفع حاجت باشد تا بدان رو کند، که اگر بود، شاید بی درنگ به شکایت از نداشته هایم بدو روی می کردم.
    افسوس (و یا خوشبختانه) که نیست و رقیبی نداری که محرک حرکتت در قبال ما شود. گاه که چه عرض می کنم، بیشتر اوقات "رانده و رجیم خاص درگاهت" ما را به بندگانی همچون خودمان ارجاع مان می دهد؛
     دروغ که نزد تو بی معنی است، چند صباحی سرکار قرارمان می دهد و دخیل به پنجره فولاد دنیاییانی از بندگانت می بندیم ولی بی اثر، و تنها خود را ضایع کرده و حتما موجبات خشم تو را هم به خاطر شریک قایل شدن برایت فراهم می آوریم ولی باید اعتراف کنم که این امامزاده های دنیایی از نوع خودمانند، و شفا که نمی دهند هیچ، چشم بیمارمان را کور هم می کنند و در زخم چرکین ما انگشت به بی خردی و نا شکیبایی و جهل می کنند و بیشتر از تو دورمان می کنند، و باز خسته نشده و عبرت نگرفته و همچنان در سوراخ هایی که هزار بار از آن گزیده شده ایم، انگشت می کنیم؛ عبرت نگرفته و تکرار غمبار نیاز و رجوع به غیر از تو مکرر تکرار می شود.
    ولی ای رحیم بی همتا! از آن سو نیز خود شاهدی بر اعمال خود که بارها از تو هم خواسته ایم و اجابت نکرده ایی، گفتند در حرم و حریم کعبه ات حاضر شویم و در آنجا هنگام رویت خانه ات و یا در صفا و مروه ات و... تو را بخواهیم، و حاضر شدیم و خواستیم و نشد. گفتند در شب قدر که نمی دانیم چه شبی است، اجابت دعا می شود، باز شب ها برای درک قدر بیدار ماندیم و خواستیم، باز نشد که نشد. به بندگانت رجوع می کنیم و از سراب واره های این کویر دهشت انگیزمان می خواهیم، نمی شود که نمی شود و حتی در مقابل ناراحتی تو را هم فراهم می کنیم. پس خدایا ما باید چه کنیم؟ تو که قصد اجابت نداری. از بندگانت هم که نمی توانیم بخواهیم و اگر بخواهیم هم اثری ندارد که ضررهای زیادی متوجه ما می شود؛ تو جای ما بودی؛ چه می کردی؟ خدایا در دایره انحصاری ات، تنگ گرفتار آمدیم. می شنوی! گرفتار.
    البته اینکه برخی از مستبدین دنیایی از منش و شیوه تو با بندگانت الگو گرفته و به ناحق در جایگاه تو نشسته و مثل تو شده و
      در حد تو با بندگانت سخن می کنند و برای خود حق قائلند، امری است مذموم و واضح و به حساب شان دیر یا زود خواهی رسید، این را مطمئنم. ولی باید اعتراف کنم که تو با آنان بسیار متفاوتی که تو در دهش بی نظیری و مستبدین مثل زالو تنها گیرنده اند و آنچه تو داده یی را به ظلم از بندگانت می ستانند. تفاوت آنان با تو این است که تو آنچه خود داده یی را می ستانی و یا کم می دهی، ولی آنان بی شرمانه چیزی نداده و آنچه تو داده یی را از بندگانت می ستانند و محروم شان می کنند.
    خالقا! این را هم بگویم که هر چه در این جهان روی دهد
     از کم و کاست را از چشم تو می بینیم و این بر کودکان ما هم حتی واضح و مبرهن بود و شاهد مثال آن هم این که، آنگاه که در کودکی پدران مان موی سرمان را با ماشین اصلاح از ته می تراشیدند و بی ریخت مان می کردند، در کوچه ها با هم می خواندیم که " کچلا جمع شوید تا برویم پیش خدا یا به ما مو بدهد یا بزند گردن ما"


    + نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 3:48 PM |  لینک ثابت   •  2 نظر جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393

  • خدایا چه نیازی به اقرار و تایید این بندگان بی مقدارت داری؟!!!

     

    خداوند پنج بار در شبانه روز به صورت اجباری نماز را برای مومنین قرار داده و چندین بار به صورت دلبخواهی از آنان خواسته که رو به سوی او بایستند و او را عبادت نمایند در این نمازها ده ها بار باید گفت "سبحان الله" یعنی خداوندا تو از هر گونه پلیدی پاک و منزهی ولی این سوال برای انسان پیش می آید که خداوند چه نیازی به تایید این خصوصیت ذاتی اش را از زبان بندگان بی مقدار خود دارد؟

    خداوندا تو خود ذاتا از هر گونه پلیدی و زشتی مبرایی واقعا چه ما به آن اقرار کنیم و چه نکنیم تو پاکی و منزه و بیش از اندازه برای بندگان بی مقدارت همچون بنده شخصیت قایل شده ای چنین اقراری داشته باشم. خدایا در عین کلی مشکل و داشتن انواع ناخالصی و ناپاکی جسمی و معنوی خجالت زده باید بگویم که این تنها تویی که پاک و منزهی و رجس و پلیدی از ساحت قدسیت به دور است. 

    + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر۱۳۹۰ ساعت 15:7 شماره پست: 105

  • خدایا چهره ات پشت آسمانی صاف و تمیز دیدنی تر است

    خدایا هرگاه که بارش بارانِ رحمتت شهر و کوچه هامان را شستشو می دهد انگار چهره تو نیز در پس آن هویداتر می شود، پس باید شکر این بارش و چهره نمایی را یکجا بجا آورد. خدایا چهره ات پشت آسمانی صاف و تمیز انگار بهتر دیده می شود، پس بیش از این چهره بر ما هویدا کن. 

    + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 19:3 شماره پست: 598

  • خدایی متعلق به همه، همچون دستی بر سر همه ی ما

    خدایا ستایش تو را سِزد که هنگامی که زمانِ بخشش و فرو ریزی نعمتِ تو فرا رسد، دیگر توجهی به دست های بالا گرفته شده یا غافل بالا گرفته نشده نمی کنی، و نعمت خود را بر سر همه ی انسان، حیوان و گیاه سرازیر می کنی، بی آن که از آنان چیزی بپرسی.

     

    +   نوشته شده در دوشنبه هفدهم آذر 1393ساعت 7:36PM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • در دامن مهرت گرفتار آمدیم

    خدایا در دایره تنگ امتحانت آنقدر در فشار نگاهمان داری که از تنگی اش صبر واپس نهاده به عصیان در آمده و از دایره بندگی ات هم بیرون زنیم و در کسوت کفر درآییم؟! نمی دانم آن موقع چه حالی خواهی داشت، وقتی بنده ایی از بندگانت عصیان می کند و از دامنت مهرت، به دام شیطان پناه می برد؟ خوشحال خواهی شد؟! امتحانی که به رفوزگی ما منتهی شود، به چه درد می خورد؟! خدایا همان گونه که در بین خلق خود پوشناننده عیوب ما هستی، در نزد خود هم ستّار باش و کم کن این امتحانات سخت را، چهره رسوایمان بعد از رفوزگی به چه دردت می خورد. خدایا در دایره تنگ مخلوقاتت گرفتار آمدیم، از تو به تو فرار می کنیم چرا که مفّر دیگری نیست. راهی نداریم جز دامنت، و البته در این دامن مهرت گرفتار آمدیم.  

     

  • درگیرتیم ای ارزشمندترین موجود

    هرکه را می بینم به نوعی با تو و رازهای وجودت و دنیای مخلوقت درگیرند، یکی به نفیت مشغول و دیگری به اثبات تو سعی بلیغ دارد، یکی عبادت تو را مامن یافته، دیگری از تو و عبادتت گریزان؛ یکی همه چیزش را از تو می بیند و دیگری تمام مشکلات و بدبختی هایش را از تو مدعیانت می داند. قرن هاست که تو محور پژوهش و تفکر عقلای مایی، یکی تو را زیر چاقوی جراحی اش می جوید و دیگری بزرگتر از آنت می داند که به حواس در آیی؛ یکی تو را در آسمان ها می جوید و دیگری در قلب ها مستقرت می بیند. یکی تو را می سازد و طاقچه اش نهاده و به سویت می ایستد و صدایت می زند، دیگری تو را در اماکن مجلل می بیند و در آنجا تو را می بیند و از آنجا تو را صدا می زند؛ دیگری تو را در قامت انسان های دیگری می بیند و از دریچه آنان تو را می جوید و... ولی باید گفت تو همه جایی و هیچ جا نیستی، تو در همه کس هستی و در هیچ کس نیستی، تو بی نظیری و به هیچ مکان و زمانی نگنجی؛ تو با مایی، تک تک ما، در هر زمان و مکان، بی هیچ قید و شرطی همراه مایی و شنوا به صدای ما.

     

    +   نوشته شده در جمعه یکم اسفند 1393ساعت 11:23PM توسط سید مصطفی مصطفوی  

  • دیگر آبشارها هم خیس مان نمی کند

    پروردگارا!

    و ای مهر گسترِ مهر آفرین!

    چنان ستبر و بی حس و حال شدم،

    که روزگاری به "نمی" باران سرشار می شدم

    و از وجد، کلمات را هم کم می آوردم

    امروز همچون آبشاری از آسمان می بارد

    و حتی خیس هم نمی شوم،

    شکرنامه ایی ننگاشته

    و زبانم به شکر باز نمی شود

     

    ایزدا!

     مدت هاست با تو سخنی نگفتم

    حتی به شکایت؟!

    بارها خواستم با تو حرفی زنم  

    مناجاتی بر لب برانم

    اما به خود اجازه ندادم

    ترسیدم به نازیبایی،

    لب به سخنی گشایم

     

    ترسیدم،

    البته نه از تو

    نه

    تو اصلا ترسناک نیستی

    که از بندگانت که به نمایندگی از تو

    مو از ماست می کشند

    که می دانم تو را ترسی نیست

    اصلا تو ما را همینطور می خواهی که هستیم

    آلوده و پاک، درهم و برهم، قاطی و پاطی

    مبتلا و سالم، با ادب و بی ادب، کافر و مسلمان و...

    اما از این نیز احتراز کردم

     

    اندیشه ی خسرانی که در آن قرار دارم

    فشار خونم را می اندازد

    به مخدراتی همچون ورزش و نوشتن پناه برده ام

    تا فراموشش کنم

    اما مثل سایه با من است

    و از او ما را فراغتی نیست

     

    آرزوی همنشینی با اموات را می کنم

    عادی نیست،

    و البته که این معمول نیست

    اما مرغ باغ دل ما هم هوس لانه جغد می کند

    که از تعفن و وضع ناگوارش باخبرم

     

    خود به درستی می دانم

    از کجا خورده ام

    و حالا حالا ها خواهم خورد

     

    یکی به نمایندگی از تو گفت

    ترک جماعت بی دین و بی بصیرت و اهل دنیا کن

    اما مگر نشستن و برخاستن با جماعت فارغ از دین، از سر لذت است

    که اینان نیز از حقایق اهل آفرینشند

     

    در ثانی

    از جماعت مدعی چه دیده ایم   

    جز بی آبرو کردن خود و دیگران

    بی دین هایند که دم از دین می زنند

    بی اخلاق هایند که دم از اخلاق می زنند

    دزدها و گردنه گیرانند، که نشستن بر کرسی قافله سالاری کوک می کنند

    جاهلانند که دم از علم می زنند

    اینان به خود هم رحم ندارند،

    چه برسد به ما

    ناگفته پیداست

    در بحرانی افتاده ایم که ترسم کفر بر ما غلبه کند

     

    اما نگارین حق مطلق من!

    هنوز به تو ایمان دارم

    محکم و استوار

    اما تهی شدم

    از همه چیز

    من که به نم بارانی، قلمم به رقص می آمد

    امروز آسمان سوراخ شده و سیل آسا می بارد

    و نمی توانم قلمی به حرکت در آورم

    و با تو سخنی گویم

    تو که آخرین امید مایی

    پس دهانی به شکر این نعمت باز کنم

    بدجور پوکیده ام

     

     

    اندیشه این وضع

    فشار خونم را می اندازد

    و بی حس و حالم می کند

     

    این روزها به سان کرمی

    می خواهم که در ابریشمی که به دور خود تنیده ام

    پروانه نشده

    در لطافت آن ابریشم که به سان گردباد کشنده است

    خفه شوم و چون برگ درختی افتاده

    همچون زورقی بر آب روان، تند بگذرم،

    از همه چیز

     

    پیر خرقه بدوش ما

    که دل ها به غمزه اش گرفتار بودند

    نیز خود بدینجا رسید،

    که گفت :

    ما را رها کنید در این رنج بی حساب
    با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب

    عمری گذشت در غم هجران روی دوست
    مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون ز آب

    حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
    پیری رسید غرق بطالت پس از شباب

    از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
    کـــــی می توان رسید به دریا ازین ســـراب

    هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
    چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب

    این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
    در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب

    ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
    پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب

    دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
    تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب

  • رخ بنما ای اورمزد یکتا و بی همتا

    پروردگارا!

    گرچه در این دنیا نعمت های بسیاری از سوی تو برای دوست داشتن و تعلق خاطر سپردن وجود دارد، اما کاش چیزی هم برای عشق ورزیدن قرار می دادی، تا طعم عاشق شدن را نیز در همین دنیا می چشیدیم، و از این نعمت بزرگ تو، محروم نمی شدیم، چیزی که حقیقتا ارزش عشق ورزیدن داشته باشد، هر چه می اندیشم، چیزی در این حد از ارزش در این دنیا نمی یابم، تنها تویی که ارزش عشق ورزیدن داری، اما عشق ورزیدن به موجودی که از شناختش هم ناتوانیم، چگونه میسر خواهد شد.

    تو ای اورمزد یکتا و بی همتا،چنان رخ بنما، که تو را آنچنان بشناسم که عاشقت شوم،

     

  • سخنانی از سر جهل و تجاهل با ایزد توانا

    خداوندگارا، صاحبا، ای ایزد من، چرااااااا؟!  ما را در چالشی پایان ناپذیر قرار دادی، از چه ما را قرن هاست که در بین گرگ های انسان نما به تنهایی و بی راهبر رها کردی، انگار، که چه عرض کنم، البته که ناف بشر را با رنج بریدی تا بکشد و تمامی نداشته باشد، حتی رنج و درد را همراه گُلی قرار دادی که اگر خواستیم از سر عشق و یا سرخوشی آنرا ببوییم، تیغش دستمان را مجروح نماید، هر لذتی را با رنج و درد مخلوط کردی، سپس در اختیار مان قرار دادی، نان مان را در خون تِلیت کردیم و خوردیم و آب مان آلوده به زهر کشنده بود و نوشیدیم و این حکایت همچنان باقی است و پایانی هم بر آن متصور نیست.

     چرا مبارزه برای زندگی پایانی ندارد؟ مبارزه ایی که از لحظه تولد آغاز و حتی در لحظات جان کندن هم تمامی ندارد و پایانش تنها با مرگ رقم می خورد؛ پدران مان را در شرایطی آفریدی که قرن ها با طبیعت بجنگند تا بر آن غلبه کرده و رامش کنند، در حالی که آنقدر تازیانه های طبیعت بر تن رنجورشان موثر و مداوم بود که از طبیعت خدا ساختند و به پرستش آن مشغول شدند، تا بلکه از ما کشتار نکند و از درد و رنجش نسبت به ما بکاهد و هزاره ها بر ما گذشت و میلیون ها از نسل بشر تباه شدند تا بفهمیم که طبیعت خدا نیست و خود خالقی دیگر دارد و باید بر این طبیعت با علم و تفکر غلبه کرد و نه با عبادت و پرستش آن.

     در همان زمان گرگ های انسان نما را بر انسان ناآگاه استیلا بود و غارت شان کردند و از آنان کشتند و به اسارت بردند و داستان همچنان باقی بود و هست. اکنون که طبیعت را تا حدودی رام و مقهور خود کرده ایم باز خود ما را به جان هم انداختی تا از هم غارت کنیم، بکشیم، ظلم کنیم، به اسارت بریم و وحشی گری را به اوج رسانیم و...

    شاید بگویی این نقص از شماست و من شما را با پتانسیل مثبت آفریدم و ابزار خوب بودن به شما دادم و... و شما ره به انحراف زدید و این امتحانی است سخت از شما تا سره از ناسره جدا شود و غربال شوید و...؟!! ولی خداوندگارا و ای صاحب من، تو می دانستی با این کاردستی که رقم زدی و حتی به خود برای چنین خلقی "احسن الخالقین" گفتی، چه دنیایی رقم خواهد خورد و نسل ها و در پی هم نابود خواهند شد تا از مرحله ایی به مرحله ایی دیگر تغییر یابند، آیا نمی شد که این نباشد؟!!

    امروز که در اوج رشد و در بالاترین درجه فهم بشر قرار داریم، همچون گذشته باز میدان داری جنایت، ظلم، غارت، کشتار و... در منطقه ما در دست کسانی است که بیشترین سخن را از تو می گویند و مدعی جانشینی تو بر زمینند، و باز تو در جای خود نشسته ایی و تجدید نظری و یا اقدامی نمی کنی، اگرچه آمدن و رفتن نسلی از ما برای تو از چشم بر هم زدنی هم کمتر باشد، ولی برای ما یک عمر است، طولانی و با ارزش که همه ی فرصت ماست، پس خداوندگارا اگرچه تغییر را منوط به تغییر ما کرده ایی (1) ولی اگر ما برای نسل ها به این نقطه نرسیدیم باز هم تو خواهی نشست و نظاره گر حال پریشان ما خواهی بود و....؟!!

    این است رسم خداوندگاری تو؟!!

    بگذریم از این سخنان بی پایه و اساس؛ اما ای صاحب من این ها سخنی از روی جهل و تجاهل بود و تنها خواستم شکایتی به دامنت از خود آورم و به شرح آنچه خود بر سر خود آورده ام، بپردازم که تو مُبرّا از هر گونه ظلم و بی تدبیری هستی، پس عفو نما و ببخش ما را به این سخنان که تو بخشنده و مهربانی، این دردهای ماست اگرچه خود را در آن مقصر می بینم که پس از قرن ها هنوز به این نقطه که تو به ما نشان دادی نرسیده ایم، که این ماییم که باید وضع خود را تغییر دهیم و چشم در راه بودن برای رسیدن قهرمانی و یا دستی از آسمان که به تغییر ندا سر دهد بیهوده است، و این دست و ندای درونی ماست که باید به تغییرمان اقدام نماید و تو ما را در این صحنه امتحان به خود واگذار کرده ایی و تنها نظاره گر و ثبت کننده این شرایطی تا صحنه حساب و کتاب فرا رسد.       

    1-   آیه 11 سوره رعد است که می فرماید «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»، (خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسان ها به خودشان وضع و حال خودشان را تغییر دهند.) 

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 9:57 شماره پست: 937 

  • سخنانی از سر جهل و تجاهل با ایزد توانا

    خداوندگارا، صاحبا، ای ایزد من، چرااااااا؟!  ما را در چالشی پایان ناپذیر قرار دادی، از چه ما را قرن هاست که در بین گرگ های انسان نما به تنهایی و بی راهبر رها کردی، انگار، که چه عرض کنم، البته که ناف بشر را با رنج بریدی تا بکشد و تمامی نداشته باشد، حتی رنج و درد را همراه گُلی قرار دادی که اگر خواستیم از سر عشق و یا سرخوشی آنرا ببوییم، تیغش دستمان را مجروح نماید، هر لذتی را با رنج و درد مخلوط کردی، سپس در اختیار مان قرار دادی، نان مان را در خون تِلیت کردیم و خوردیم و آب مان آلوده به زهر کشنده بود و نوشیدیم و این حکایت همچنان باقی است و پایانی هم بر آن متصور نیست.

     چرا مبارزه برای زندگی پایانی ندارد؟ مبارزه ایی که از لحظه تولد آغاز و حتی در لحظات جان کندن هم تمامی ندارد و پایانش تنها با مرگ رقم می خورد؛ پدران مان را در شرایطی آفریدی که قرن ها با طبیعت بجنگند تا بر آن غلبه کرده و رامش کنند، در حالی که آنقدر تازیانه های طبیعت بر تن رنجورشان موثر و مداوم بود که از طبیعت خدا ساختند و به پرستش آن مشغول شدند، تا بلکه از ما کشتار نکند و از درد و رنجش نسبت به ما بکاهد و هزاره ها بر ما گذشت و میلیون ها از نسل بشر تباه شدند تا بفهمیم که طبیعت خدا نیست و خود خالقی دیگر دارد و باید بر این طبیعت با علم و تفکر غلبه کرد و نه با عبادت و پرستش آن.

     در همان زمان گرگ های انسان نما را بر انسان ناآگاه استیلا بود و غارت شان کردند و از آنان کشتند و به اسارت بردند و داستان همچنان باقی بود و هست. اکنون که طبیعت را تا حدودی رام و مقهور خود کرده ایم باز خود ما را به جان هم انداختی تا از هم غارت کنیم، بکشیم، ظلم کنیم، به اسارت بریم و وحشی گری را به اوج رسانیم و...

    شاید بگویی این نقص از شماست و من شما را با پتانسیل مثبت آفریدم و ابزار خوب بودن به شما دادم و... و شما ره به انحراف زدید و این امتحانی است سخت از شما تا سره از ناسره جدا شود و غربال شوید و...؟!! ولی خداوندگارا و ای صاحب من، تو می دانستی با این کاردستی که رقم زدی و حتی به خود برای چنین خلقی "احسن الخالقین" گفتی، چه دنیایی رقم خواهد خورد و نسل ها و در پی هم نابود خواهند شد تا از مرحله ایی به مرحله ایی دیگر تغییر یابند، آیا نمی شد که این نباشد؟!!

    امروز که در اوج رشد و در بالاترین درجه فهم بشر قرار داریم، همچون گذشته باز میدان داری جنایت، ظلم، غارت، کشتار و... در منطقه ما در دست کسانی است که بیشترین سخن را از تو می گویند و مدعی جانشینی تو بر زمینند، و باز تو در جای خود نشسته ایی و تجدید نظری و یا اقدامی نمی کنی، اگرچه آمدن و رفتن نسلی از ما برای تو از چشم بر هم زدنی هم کمتر باشد، ولی برای ما یک عمر است، طولانی و با ارزش که همه ی فرصت ماست، پس خداوندگارا اگرچه تغییر را منوط به تغییر ما کرده ایی (1) ولی اگر ما برای نسل ها به این نقطه نرسیدیم باز هم تو خواهی نشست و نظاره گر حال پریشان ما خواهی بود و....؟!!

    این است رسم خداوندگاری تو؟!!

    بگذریم از این سخنان بی پایه و اساس؛ اما ای صاحب من این ها سخنی از روی جهل و تجاهل بود و تنها خواستم شکایتی به دامنت از خود آورم و به شرح آنچه خود بر سر خود آورده ام، بپردازم که تو مُبرّا از هر گونه ظلم و بی تدبیری هستی، پس عفو نما و ببخش ما را به این سخنان که تو بخشنده و مهربانی، این دردهای ماست اگرچه خود را در آن مقصر می بینم که پس از قرن ها هنوز به این نقطه که تو به ما نشان دادی نرسیده ایم، که این ماییم که باید وضع خود را تغییر دهیم و چشم در راه بودن برای رسیدن قهرمانی و یا دستی از آسمان که به تغییر ندا سر دهد بیهوده است، و این دست و ندای درونی ماست که باید به تغییرمان اقدام نماید و تو ما را در این صحنه امتحان به خود واگذار کرده ایی و تنها نظاره گر و ثبت کننده این شرایطی تا صحنه حساب و کتاب فرا رسد.     

      

    1-   آیه 11 سوره رعد است که می فرماید «ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا بانفسهم»، (خدا وضع و حال هیچ قومی را عوض نخواهد کرد مگر آنکه انسان ها به خودشان وضع و حال خودشان را تغییر دهند.) 

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین۱۳۹۵ ساعت 9:57 شماره پست: 937 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • سخنی با نگارین حق مطلق

  • شهید مهدی امینیان (شاهرود) "اگر خدا نخواهد برگی از درختی نمی افتد"

    شهید مهدی امینیان (1) فرمانده گروهان گردانی بود که از شاهرود در عملیات محرم شرکت کردند و در همین عملیات در منطقه عین خوش در تاریخ 11/8/1361 به شهادت رسید، این خاطره (2) مربوط به تقریبا سه دقیقه قبل از شهادت ایشان است:

    "گروهان ما تند و سریع در حال حرکت برای عملیات بود و حتی زمانی نداشتیم که با آمدن گلوله دشمن به حالت درازکش درآییم (3) و باید سریع حرکت می کردیم، ولی بر حسب عادت، هنگامی که گلوله خمپاره ای از دشمن نزدیکی ما قصد فرود داشت، برخی ناخودآگاه درازکش می شدند، در این هنگام آقای مهدی امینیان (فرمانده گروهان) که در کنار نیروهایش در حرکت بود عنوان داشت که "بچه ها نگران نباشید بدون اِذن خداوند برگی از درختی نخواهد افتاد و بدون توجه به گلوله های دشمن به راه خود ادامه دهید و توجه نکنید." تقریبا سه دقیقه از این سخن نگذشته بود که ایشان خود مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید."

     1-  بر سنگ قبر این شهید نوشته اند (پاسدار شهید مهدی امینیان فرزند محمد تقی، ولادت 1339، شهادت 11/8/1361، که در کربلای عین خوش عملیات محرم بدرجه رفیع شهادت نایل گردید؛ استاد شهید مرتضی مطهری: "شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو به بهای نیستی او تمام شد بنشینند و آسایش یابند و کار خویش را انجام دهند آری شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن کردند"  http://mostafa111.ir/neghashteha/shohada/823 .

    2-   راوی خاطره سید علیرضا مصطفوی که خود در این عملیات در همین گروهان حضور داشته است.

    3-   گلوله های توپ و یا خمپاره دشمن هنگام حرکت در آسمان سوت مخصوصی می کشید و همین سوت برای با تجربه ها بیانگر نوع، فاصله و فرصتی که تا سقوطش بر زمین و انفجار داریم، بود و همین در واقع هشداری چند ثانیه ایی بود تا طبق آموزش های تکراری که دیده و شرطی شده بودیم، فورا به حالت درازکش در آمده تا کمتر در معرض ترکش و موج انفجار آن قرار گیریم.

     

    + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین۱۳۹۵ ساعت 10:54 شماره پست: 926  توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • شکوه نامه ایی در پیشگاه حضرت دوست

    ایزدا!

    زمینِ تشنه امان در انتظار بارش توست

    که گر تو ببارانی، بی نیاز خواهیم شد

    اما افسوس که در بارشگاهِ نعماتت،

    باز باید در جستجوی هزار نعمتِ نایاب بود

    چشمانمان به آسمان ماند و سفید شد،

    اما دریغ از پاسخ هزار سوال بی جواب

    خالقا!

    کاش بی نیازمان می آفریدی،

    و اگر نیازمندانمان می خواستی، نیازمند به خود می کردی، نه غیر خود

    نان و آب مان را در بستر خاک و دل سنگ نهادی

    بدتر از آن

    ما را ز بستر وجود بی نیازت، سراسر نیاز سرشتی؟!!

    این تناقض و بی معنی نیست؟!!

    خود تو بی نیاز باشی، و ما سراسر نیاز؟!!

    حال چگونه، خداگونه باید بود؟!!

    در حالی که دائما کاسه گدایی به دست، از این در به آن در، در جستجوی محبتی و یا نعمتی

    چگونه باید انسانی خداگونه بود، حال آنکه تو بی نیازی و ما سراسر نیاز

    خدایا!

    در این بستر نیاز، بی کرامت و عزت شدیم، 

    و انسان بی کرامت و عزت که دیگر انسان نخواهد بود

    اما عزت خود را چگونه حفظ کنیم، در زمانی که سراسر نیازیم و گرفتار

    گاه باید دستی سوی آسمان برد و درخواست بارش نعمتی کرد

    گاه دست به دامان مخلوقاتت شد،

    که شاید سُقُلمه ایی روانه نکنند و یا نیازی بر طرف کنند

    عزت و نیاز، کجا در کنار هم توانند ایستاد؟!!

    معبودا!

    در ما خصلتِ غروری نهادی که به کارمان نمی آید

    تو که ما را برای بندگی آفریدی،

    این غرور دیگر چه بود که در ما نهادی؟!!

    کسی که دایم باید دست به دامان تو و مخلوقاتت باشد، این غرور به چه کارش می آید؟!

    غرور برای توست که بی نیازی، ما که سراسر نیازیم،

    مهربانا!

    این غرور تنها خار شدنمان را دردناک تر خواهد کرد

    انسان نیازمندِ در بستر رفع نیاز، خوار شده، چگونه می تواند غزتی برایت باشد، که او را اشرف مخلوقاتت قرار دادی

    خدایا این شرف را، در اوج نیاز چگونه حفظ کنیم

    اگر تو پاسخ می دانی، این گوی این میدان،

    خود به میدانی آی، که برای ما قرار دادی

    میدانی که خود حریف آنی، نه انسان سراسر نیاز و ضعیف

    مَلِکا!

    نمی دانم پاسخت چیست؟!

    کسی را هم نمی شناسم که از او پاسخِ تو را جویم

    می دانم که می شنوی،

    اما دریغ که در این عالم هوشیاری، قرن هاست که بی پاسخمان گذاشتی

    حبیبا!

    هزار شکوه به دل مانده و تو را نمی یابم، که تا حدیث دل گویم به شرحِ تمام

    اگر تو را جویم، حدیث دل گویم به شرح، تمام

    اما در این نشئه آرزوی بیش نیست

    و تنها دل قوی دارم که دنیای بقا، محکم از توست؛ همین و بس

  • ما مانده ایم و هزاران درد، که با این همه چه کنیم، خدایا کجایی، خودی نشان ده ای قادر متعال

    خدایا دردها بر ما غلبه کرده اند و قلب ها از شدت غم فسرده اند؛ مرحم و مرحمگذاری بر زخم هایمان نمی یابیم، مرحم و مرحم واره ها نیز خود آلوده اند؛ داروهایی که داشتیم و داریم، نیز بر این زخم ها بی اثر شده اند؛ نیروهای شیطان، سخت میدان داری می کنند و گشاده دستانه از ما می کُشند و پایمال می کنند و می بَرَند و می بُرَند؛ مُرادها خود مُرید شیطانند و مُریدها هم سرگردان این و آنند
    آسمانِ مان از بارش ایستاده، زمین هامان هم دیگر رویشی چشمگیر ندارد؛ چرخ زمانه اِمان از چرخش ایستاده، بِگردَدَ هم باز گردشش غمبار است، که کاش چنین گردشی هم نداشت و از گردش می ایستاد
    از اَدیبانِ مان خبری نیست و اَدب به بندِ بی اَدبان در آمده و می رود که از سرزمینِ مان رخت بر بندد؛ بوستان و گلستان سعدی هم همچون دیگر گنجینه های ادب پارسی، به قهر، خانه هامان را ترک کرده و ما هم حریصانه به خواندن نوشته های شکسپیر مشغولیم و انگار نه انگار که خود اهل خرد و حکمت بوده ایم و ره در راه های دیگر جستجو می کنیم
    فرهاد در بیستون دیگر بر طبل عشق نمی کوبد، و نظامی هم به گَنجه دیگر از لیلی و مجنون نمی گوید؛ رستم هم ز سیستان رفته است و سهراب نیز در خون و دردِ خود می غلتد؛ سیمرغ هم در قاف مانده و از داناییش، زال را بی نصیب کرده است
    بابک خرمدین را هم داعشیان دست و پا بریده اند و خون از تن و جانش در مقابل چشمانِ همه اِمان جاریست و می رود که هوش از کف داده و می رود که شاکی وضع ما نزد تو در سرای دیگر باشد؛ حکیمِ توس هم از هیبت مغولان سنگوپ کرده و در خود فرو رفته، به مدح "غالب شده ها" مشغول و دیگر حماسه ی شاهنامه نمی سراید
    عارفانِ این شهر هم در بَندِ فقیهان افتاده اند، و در نبودشان به ناچار حریصانه به خواندن نوشته های اُشو مشغولیم؛
      فقیهان شهر هم که خود در بندِ احکام صادره ی خود گیر کرده اند، و در گل و لای پیچیدگی های اجرای آن خود مانده اند
    ناصر خسرو ما هم به قبادیان منزل گزیده، سفرکردن وانهاده و چون او دیگری نداریم که دردِ سفر به جان خریده و از دور دست ها خبری برایمان آورد؛ بو ریحانِ بیرونی اِمان هم با گذر از "گردنه واخان" و یا نمی دانم "گذرگاه خیبر" پا جای پای برادران آریایی خود نهاده و خطر گذر از این گردنه را به جان خریده و خود را بدان سوی سرزمین های کشف نشده ی سند و هند نهاده و چنان با برادران هندو مذهبِ خود در آن سو مشغول و محوِ مطالعه ی زندگی اشان شده، که از خود و مردمش فراموشش شده؛ او چنان حریصانه به نگارش عیوب و اخلاقِ برادرانش در آن سوی سند همت گمارده که انگار از عیوب و اخلاق گَندِ رایج در این سوی گردنه فراموشش شده است
    حزینِ لاهیجی اِمان هم دادِ غُربت و اَسیری و از یاد رَفتگی اش در مکه یِ هندوان به هوا رفته و کسی به دادش نمی رسد؛ زنانِ فرهنگ زایِ خراسان هم دیگر از زایش افتاده اند و این روزها نه از پیرِ هرات سخنی می شنویم و نه زنی در فاراب، فارابی به دنیا هدیه می دهد و زنانِ توس هم دیگر امام محمد غزالی نمی زایند، تا کیمیای سعادت به ما هدیه دهد
    خلیفه هم در بغداد جا خوش کرده و حُکم به ظلم می راند؛ و امرایش به غارت مَوالی و اهل زِمه که چه عرض کنم حتی ما را هم به غارت هدف گرفته اند و در این راه سخت کوشایند، و با این حال نه ابومسلمی در خراسان داریم و نه یعقوب لیثی در سیستان
    آن سیدِ خمینی هم علیرغم همه ی هَمُّ و فریادِ بی وقفه یِ هوش داریش نسبت به متحجرین و عالمان مُتِهَتّک و جاهلان متنسّک، و رفتن شاگردان قَدَر قدرتش چون بهشتی و مطهری که پیش از او رفته بودند، خود این واقعیتِ و خطرِ بالقوه و بالفعل را نادیده گرفته و انگار نه انگار که آنان را در این بادیه حریفی نیست، و انگار نه انگار که ما از او باز می مانیم، ما را با سیلی خوردگان دورانش از این نوع واگذاشت و رفت و راحت در آغوش رزم آوران و غرور آفرینانِ بسیجی و غیر بسیجی اش در آن بهشتِ راد مردان، که انگار تخم شان را بعد از او ملخ زد، به خاک حاصلخیز مُلک ری آرمید، و ما را فراموش کرد و در این سو جز گُنبد و بارگاهش اثری از او و ندای مردم پسند و مردم مدارِ آگاهی دهنده اش دیده و شنیده نمی شود
    کینه های تاریخی سرباز کرده، و چِرک بیرون می ریزند؛ و سردمداران این صحنه به زر و زور و تزویر مسلحند و تعفنِ خشونت شان فرا مان گرفته؛ و این همه را به نام معجزه ی حُسن خُلق، احمد (ص) در روز روشن، به انجام می رسانند و عاملانش بعد از هر جنایتی بی شرمانه ندای "الله اکبر" سر می دهند می خواهند با این ندا بر غم درونشان بعد از جنایت پرده افکنند و پوستین وارونه بر تن کرده و بر پرچم سیاه دلی شان هم نام محمود (ص) می نگارند و کلید ورود به جلگه ی تسلیم و رضای خداوندی بر آن می نگارند و بی خود لاف مسلمانی هم می زنند.
    مدائن را با تمام برادران مجوسم به دجله غرق کرده اند، و شهر هم در گل و لای دجله و فرات که از سرزمینِ سخت دلِ، ظلمِ عثمانی سرچشمه می گیرد فرو برده اند؛ ایوان و قصرش هم که شکاف برداشته بود، فرو ریخت تا آثاری از آن هم نماند؛ و خشت های این بنای عظیم را نیز که پدرم با عشق تمام قالب زده بود و یک یک با مهر بر هم نهاده بود، در گذر ایامِ طویلِ خواب زمستانی ما، در نمِ سرزمینِ بین النهرین پودر و بی شکل شدند و اینک از آن همه شکوه جز تَلّی خاکِ برهم گرد آمده، برجای نمانده است و دیگر کسی هم سراغش را از مجنون نمی گیرد.
    کُردهای مرز دارمان هم از هکمتانه بریده اند، و بعد از مدت ها اسیری گرگان دهر امروز از خود می گویند و تنها هوای خود را دارند؛ روم نیز باز به قصد بازپس گیری قفقاز خیز برداشته و شرمی از جنایات تاریخی اش بر این قوم ندارد و به تکرارش قصد کرده است
    سمرقند و بخارا را که چه عرض کنم، قبلا به خال هندویی بخشیدند و از دست رفت؛ قندهار و کابل نیز زیر سُمِ اَسبان خلیفه ی سعود خصلتُ وهابی مسلک لگدمال شدند، و هرات، بحرین و خٌتن هم زیر هجومی بی وقفه از ناحیه ی این مظهرِ غرور و جهلند.
    بلخ و بدخشان هم از خٌتن جدا افتاده، بدخشان به دو نیم شده، لَعلش هم دیگر درخششی ندارد،؛ دیگر پنجشیر بدون شیرش، بی صاحب شده است، و کابل و بامیان را به خُجَند، اتصال نمی دهد؛ فرغانه را هم که تکه تکه کرده و به مهر همسران شان زده اند؛ یاران میر سید علیِ همدان هم در کشمیر، و خودش در ختلان جدا مانده اند؛ خواجه ی چشت نیز که خاک اجمیر را شرافت بخشیده، در سرزمین راجه ها به انتظار مانده است؛ رودکی در آن سوی سیحونُ جیهون مانده و ما در این سو
    عاملانِ شاه بزرگ هخامنش هم از حفر سوئز دست کشیده اند و به قصد حفظ هرمز باز گشته اند؛ در پی عقب نشینی های پی در پی سپاه علم و روشنی در سرزمینِ پارس، اعراب بادیه نشینِ غرق در جهلِ جاهلیت نیز خود را به حاشیه ی جنوبی دریای پارس رسانده و با وَلَعِ تمام آن را به قصد شستنِ ننگِ کُشتن کودکانِ بی گناهِ زنده بگور شده اشان، پمپ کرده و به بیابان های خشکِ بادیه می فشانند تا آن را غسل پاکی دهند؛ و گرچه هر چه از این آب بنوشند بر دردشان درمانی نیست و بر تشنگیِ اشان خواهد افزود، اما بر هدم آن سخت همت گماشته اند
     
    منشور حقوق بشر کوروشِ بزرگ را هم که رومیان صاحب شده اند، و می روند تا سند آن را ششدانگ به نام خود زنند، و منشورهای دیگر در خاکِ جیرفت مانده اِمان را هم خود به غارت زیر و رو کرده و به رومیانشان می فروشیم، تا هیچ نداشته و از فخرِ پدرانمان هم بی بهره شویم.
    با تعطیلی جُندی شاپور و نظامیه های نیشابور و بغداد، حکمت جویان این مرز و بوم به روم و تکسیلا می روند؛ شعرا و فرهنگ نامانِ مان هم با قهر، دربار اصفهان، ری، تبریز و اهواز وانهاده، بدبختانه به جای دربارِ دهلی و آگرا، بیزانس را ترجیح می دهند.
    امشاسپندان هم از یاری ما دست کشیده اند و بین ما و اهورا مزدا دیگر رابطه ای نیست
    شعار و شعور پیشینیان ما مبنی بر گفتار، کردار و پندار نیک، نیز اثر از دست داده، و پیروان زردشت بزرگ یا ایران ترک کرده و یا بی اثر مانده اند و بعضی به دشنام و هزل گویی به این و آن روی آورده اند؛ و رهروان این یکتاپرستِ بزرگِ ایرانی، به جای در خود نگریستن، مُحمّد و آن یکتا پرست ایرانی از اهالی اُور، را عامل اضمحلال خود می بینند
    موبدانی که قرار بود حافظ و مُروجِ سنتِ نیککرداری، نیکگفتاری و نیکپنداریِ بازمانده و سفارش شده از زرتشتِ نیک سیرتِ، نیک طینتِ پاکِ خود باشند، به عددِ زیادی به جای وعظ و دعا و اهورایی کردن و شدن، و فرو رفتن و بردن در معرفت و علم و عالم اهورایی، مردمی را به خواب و خلصه فرو می برند که سخت چشم به همت و جایگاه آنان دارند، و از اینان نیز برخی اربابِ معابدی شده اند که خود به زندانِ آنان تبدیل شده، و برخی از آنان نیز تنها سخت بر سلسله مراتب روحانیتِ روحیِ ادعایی خود و کسب عناوین آن مشغولند و بر معابد خود حُکمرانی می کنند، و جمعی نیز مُوکِب قدرتِ شاهِ قَدَر قدرتِ متکی به بر معبدُ و موبدان، را بر دوش می کشند و به توجیه نامردمی ها و نا عدلی هایش همتِ تمام گمارده اند و معبدُ، مردم و مرام را به کناری نهاده عمله ی ظلم او گشته اند و باند زر و زور او را به تزویر دینی هم تکمیل کرده اند.
    مسیح (ع) و منجی ما را هم اولاد یهودا ابن اسراییل به صلیب کشیدند، تا بیش از این از ما مرده یی زنده نکند و یا لاعلاجی را التیام نبخشد؛ و احمد (ص) نیز در میان ناباوری و حیرتِ ما، در کمتر زمانی به آسمان عروج کرد، و انگار با خود بسیاری از آورده هایش و از جمله خٌلق اَحسنش را نیز به بالا باز گرداند و برد تا از این سلاح نیز خلع سلاح شویم و فریادِ دریغ از نداشتنش هم به آسمان رود
    پیش قراولان سپاهی که به نام توحید و تسلیم حرکت آغاز کردند، نیز گرچه به اندلس رسیده اند، لیک بدبختانه جهل و سخت دلی را از بادیه نشینان حِجاز گرفتند و با خود بردند، و در بین راه نیز به سلاح بربریتِ بربرهای اِفریقا مسلح شدند، و با رسیدن به اندلس نیز تَجَمُّل پرستی و حکومت داری را از رومیان به خوبی فراگرفتند و همین شد ملغمه ای از پلیدی ها که چشم انداز پُکیدن شان از داخل را قرن هاست که هر صاحب بَصری می بیند.
    فرماندهانِ سینهِ ستبرِ سال های سختِ جنگ و جهد نیز در پادگان "جی" سلاح بر زمین نهاده، تجارت پرسود و خانمان سوز با عربِ بادیه نشین را وجه همت خود ساخته اند، و برای کسبِ سودِ بیشتر، این پهلوانان و گُردآفرینان نیز قاچاقچی شده اند
    و بدین حال پارسه را مهاجمان، و خانه های مردمِ مان را خود به غارت نشسته ایم؛
    با دَهَنبین شدن سلطانِ قَجَری بر دهن های ناپاک و بدخواه و بی هنرِ چاپلوس و دستبوس، اَمیرانِ کَبیر این شهر که بر این مردم و آب و خاک دلی می سوختند را نیز ابتدا به کویر بی کاشانی و سوزانِ جهلُ و بی هنری خود محصور، و قصد دارند به دست ارازلی در "فین" رَگ بِزنند تا دیگر خونی در رَگِ امیری که بر این آب و خاک دلی بسوزاند، نجوشد و خونی در رگِ غیرتمندی نباشد و عرصه بر نَمّامان و سفلگان درگاه وسعت یابد؛ و در حالی که امیرِ بی عقلِ قَجری از حسین (ع) داد سخن می راند، با حسین های در رِکابش پنچه در پنچه اندازند و صدایشان را به خاموشی فرو برند، تا هیچ صدایی به اعتراض بر شِلختگی ها و ناعدلی های رایج او و اصحابش، و بر این همه خسارت که می زنند، بلند نشود و بر چشم دستبوسان و چاپلوسانِ درگاه آن خانِ قَجَر و اطرافیانش، چشمی به چشم نشود و آنان را به خجالت از اعمال شان فرا نخواند، تا مگر در اعماق وجدان خود، دچار وجداندرد شوند.
    از بوزرجمهران این آب و خاک و حکیمان و حِکمتشان نیز خبری در دست نیست، و گویا اسکندر مقدونی در آخرین حمله ی خود به ایران، تمامی را جارو کرد و به مقدونیه برد و هیچ خبری از آنان نمی رسد که در اسارت و بردگی اند و یا سکوت.
    اکنون ما مانده ایم به سانِ جماعتی متفرق و بی سر، که به حَصر و هدم یکدیگر مشغولیم، و در فتنه غرقیم و باز فتنه می کنیم و همدیگر را فتنه گر خطاب کرده، و همچنان بی وقفه بر طبلِ فتنه می کوبیم، که در صدای گوشخراش این طبلِ فتنه، صدای دلخراشِ مصدومان و مظلومانِ صدمه دیده اش در همهمه یی سازمان یافته و ساختگی، گُم شده و دادی از کسی ستانده نشود.
    و اما تو ای الله تعالی، تو ای بزرگ اهوارامزدای من که ما را با فرستادن زرتشتِ حکیم و متقی (ع) به پندار، گفتار و کردار نیک فرا خواندی، تو ای یَهُوَ قادر و متعال که برخی را آواره و برخی را به مصلحت کاشانه یی عزتمند داده و می دهی، تو ای برهمای بزرگ که اصحابِ در رکابت بی شمارند و در هر دوره یی یکی را در شکلی حلول می دهی و به نجات مان می فرستی، تو ای پاپ و پدر همه ی خَلق که مسیح (ع) را به راهنمایی و نجات ما فرستادی تا کیش مهر را بگستراند و... تو خود شاهد قرن ها تلاش ما بودی که بندها را از پای خود بگسلانیم و آزاد شویم و در حکمت و عقل غور کنیم و جایگاه خود یابیم و خود شناخته به شناختت نایل آییم و بر صدر نشینیم و به واقع خلیفه ی تو بر خَلقت باشیم و انسان شویم و در نهایت به سوی تو که ما از توایم باز گردیم، اما هر بار که به این مقصد و مقصود حرکتی کردیم، نامردی از بینِ خودمان حَرکتمان و راهمان را عقیم کرد و بعد از چندی تلاش که دل به مقصد امیدوار می شد، در جای خود میخکوبمان کرد و کم کم به حیله و خدعه به عقب گردمان باز داشت، تا همچنان در کشاکش حیوانیت و انسانیتِ خود، به سوی پستی های وجودمان که حیوانیت است، حرکت کنیم و از انسانیت که هدف و غایتمان بود دور بمانیم تا به تو نرسیم.
    اما باز همه ی این شرایط را می بینی و به روسوایی ابدی اشان دچار نمی کنی، سگ های قلاده گشاده شیطان با وسعت عملی که بدیشان داده یی، هرآنچه بخواهند می کنند و دست های پاک را از پشت به هم زنجیر کرده و به زندان های جهل و ظلم شان محکوم می کنند؛ و باز تو تنها انگار شاهدی و نمی خواهی تغییری در این صحنه ایجاد شود. مانده ام که کجایی و چه می کنی؟!!، بر ما می نگری و به حماقت مان می خندی که چنین درگیر هم شدایم؟!!، برما می نگری و به مظلومیت مان گریه می کنی؟!!، یا هیچکدام؟!!، به خودمان واگذاشته ایی که خود در هم بلولیم و یا راه بیابیم و ره بپوییم و سعادت یابیم و یا در این راه منهدم و کشته امان بیابی.
    خود را نشانی ده، ای بزرگ قادر متعال، ای قبله و محراب هر معبدُ، مسجدُ، دیرُ، خانقاه و بتکده

     

     + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر 1393ساعت 11:34PM توسط سید مصطفی مصطفوی

  • مهربانا! همچنان مشکلات و دردهایمان همان است که بود

    ایزدا! چگونه می توانم تو را همانگونه مناجات نکنم که پیشینیان مناجاتت کردند

    چگونه می توانم با تو متفاوت سخن بگویم،

    در حالی که من هم تو را همانگونه یافتم که دیگران تو را یافتند

    در تو همه ی ما مشترکیم،

    به همه ما در طول تاریخ رخ نمایی کردی،

     و من چگونه می توانم منظری متفاوت را از تو توصیف کنم

    و با دیگران در توصیف این رخ نمایی متفاوت باشم

    حال آنکه  همه ما با خدایی واحد و یکسان مواجه بودیم

    و مشکلاتی واحد داریم

     

    نیایشی برگرفته از مزامیر داوود (ع) مربوط به یک هزار سال قبل از میلاد :

    خدای من! صدایم را بشنو و دعایم را اجابت نما

    زار و اندوه مرا ندیده مینگار

    ناله و دردم را بشنو و نیازم را بر آور

    چون که در کار خود سرگشته و وامانده شده ام

    وجودم آماج درد و ظلم شده و چه بسا که با خشم بر من جفا می کنند

    دلم از درد و اندوه به فغان و ناله آمده

    و سایه مرگ بر سرم بال گسترده است

    ترس در قلبم خانه گرفته و هراسی سخت ناتوانم ساخته است

    ای کاش هم چون کبوتران بال هایی داشت

    تا پرواز می کردم و به اسایش گم کرده راه باز می رسیدم.

     

    نیایشی بابلی مربوط به تمدن میان رودان (بین النهرین)، زمانی قبل از داوود و قبل از نوشتن زبور نزدیک به هزار و پانصد تا دو هزار سال پیش از میلاد :

    ای پرودگار من با قلبی سرشار از ندامت به درگاهت زاری می کنم

    از نظر لطف توست که هر مردی زندگی می کند

    پس با لطف سرشارت به من نیز نظر کن و دعایم را بپذیر

    ای خدای من، تا چه مدت بایستی صبر کنم تا عطف عنایتی به من کنی؟

    تا چه هنگامی مدت لازم است تا لهیب خشم در قلب تو باز پس نشیند؟

    صبر تا چه هنگامی بایستی تا بی مهری ات به مهر تبدیل شود؟

    ای سرور من بنده ات را از خود مران

    چون او اینک در ورطه یی ناپیدا و ظلمانی اندر شده و دستش را بگیر

    و گناهم را که بزرگ است به رحمت ببخشیای

    از آن همه گناهان و بیدادهایم ای الاهه ی من در گذر

    آن همه را نادیده گیر و من در پیشگاه تو افتاده و یا خوار خواهم بود

    شاید که پاک گردم و قلب تو چونان مادری که فرزندی آورده به مهر شاد شود.

     

    نیایش زبور داوود و نیایش بابلی برگرفته از کتاب "ادیان کهن جهان" نوشته آقای هاشم رضی می باشد. 

  • مهیمنا! همانگونه که هستیم ما را بپذیر و از ما غیر از این مخواه

    مهیمنا! در حالی که حرف های زیادی برای گفتن بود، اما مدت هاست که با تو این چنین سخن نگفتم، ولی فرار از دامن تو نه ممکن و نه سودمند است، و تنها خسارتی است که متوجه من خواهد شد و در آن سو بر دامن کبریایی ات گردی نخواهد نشست، چرا که هرکجا که باشم، همانجا باز کوشه ایی از دامن مهر و مُلک توست، این است که حتی لحظه ایی و یا گوشه ایی برای فرار از خود قرار ندادی.

     تو را در زندگی ام همچون پدر و مادرم می بینم، که البته هر دوی شما در این خصوصیت یکی هستید که خالقید و مهربان، و تو صد البته خالق کل و بی شریک و همتا در مهربانی و بخشش؛ و لذاست که با تو همانگونه سخن می کنم که با آنان کردم.

     آنگاه که در اوج برخورداری ها، از پدر و مادری که همه ی عمر، زندگی، عشق، آسایش و راحتی و... خود را صرف ما کردند، ناگاه برای فراهم نکردن یک خواسته، مورد اعتراض و ناراحتی اشان قرار دادم، و شنیدند آنچه نباید بشنوند، و دیدند آنچه هرگز نه سزاوارش بودند و نه شرط انصاف بدان حکم می کرد. اما گرچه آنان در واکنش به حرکت بی خردانه و به دور از انصاف من، به چنان عصبانیتی دچار شدند که نفرین را به سویم سرازیر کردند، ولی حتی آن موقع هم که در اوج ناراحتی در حال نفرین بودند، باز هم احساس می کردم که نفرین ها در فضای هواآلود و بی اساس دهان شان شکل می گیرد و خارج می شود و هرگز به خود اجازه نمی دهند که این خروش را از یک وجب پایین تر، که قلب رنجدیده اشان در آن قرار دارد، خارج کنند تا موجب خسارتی به من شود.

    مهربانا! نمی دانم چرا، ولی تو را همینطور می بینم. شاید اشتباه باشد ولی چه کنم ما به ازای دیگری که تو را بدان تشبیه کنم، ندارم.

    عزیزا! از این همه برخورداری ها شکر علی الخصوص برف زیبایی که از دیشب باریدن گرفته و بر روزگار سیاه ما جامه سپید و دوست داشتنی می پوشاند تا حتی اگر چند روزی هم که شده این سیاهی ها دیده نشوند، و لذا به قول حضرت حافظ "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت" [1] و البته باید "نکته دان عشق" بود تا این حکایت را بتوان فهم کرد.  

     

    زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

    گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

    بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

    یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

    رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

    گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

    در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا

    سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

    چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

    جانا روا نباشد خونریز را حمایت

    در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

    از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

    از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

    زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

    ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

    یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

    این راه را نهایت صورت کجا توان بست

    کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

    هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

    جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

    عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

    قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

  • مهیمنا، گمان نکنم که چنین باشی

    ایزدا!

    اگر تو را جستم و نیافتم،

    چشمانم را کور خواهی کرد؟!    

    گمان نکنم، این چنین باشی

     

    اگر پایم سوی تو کشید و رفتنی نبود،

    پایم را خواهی شکست؟!

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر صدایی از تو آمد و نشنیدم، و یا به نشنیدن گذشت

    گوشم را سرب داغ خواهی ریخت؟!

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر دیدمت و عاشقت نشدم،

    به سرد مزاجی ام تنبیه خواهم شد؟

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر دلم سودای تو نکرد،

    رگ هایش را پاره خواهی کرد؟

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر دستی نگرفتم

    تو نیز دست مرا نخواهی گرفت؟

    نه گمان نکنم، چنین باشی

     

    اگر با تو سخن نگفتم

    زبانم را لای دندان های خرد شده ام له خواهی کرد؟

    گمان نکنم، چنین باشی

     

    نه تو را اینگونه نیافتم ای خالق همه هستی

    این چنین عقده ایی و عاشق تنبیه

     

    می دانم در هر صورت خود متضرر خواهم شد و بر دامن کبریایی ات ننشیند گرد، اما این را نیز می دانم که مرا در هر حرکتی به تصمیم خود واگذاشته ایی، آزاد، آزاد و اگر نمایندگانت نبودند همه حتی در با تو بودن و نبودن هم آزاد بودند و تنها این مساله ایی بین تو و آنها، ولی حیف که گوشه گوشه این دنیا را کسانی پر کرده اند که انسان ها را به مقیاس خود کشیده و از جمله رابطه بین تو و بندگانت را نیز نمره گذاری می کنند.

    اوزمزدا! تو را طور دیگری می دانم مستغنی، و بی کینه از ما، تو را بهانه گیر نمی دانم، تو را به بند و زنجیر کننده نیز نمی بینم، تو را فارغ از عقده هایی می دانم که انسان ها بدان آلوده اند، اما چه کنیم که عده ایی تو را به سان خود می بینند و می سازند و به سان خود تفسیرت می کنند و به نام تو هر چه از ظن خود یافتند، عمل می کنند. اما مهربانا! تو چیز دیگری هستی که سعی می کنم تو را در این تاریکی کورمال کورمال بیابم و حس کنم و در ذهن خود تصویر سازی ات نمایم، کاری بس دشوار، اما رسیدن به حقیقت زیبا و شکوهمند است و ارزش تفکر و وقت گذاشتن دارد.

    (تهران - 7/دیماه/1395)

  • مویه هایی از سر بهانه

    خدایا می دانم با هر اعترافی که نباید بشود، با هر جا خالی کردنی، با هر اظهار ضعفی، با هر احساس و بروز نا امیدیی، با هر شکوه ایی از مسایل و مشکلات و... و در کل با هر نشانه ی منفی که بروز می دهم، از درجات انسانی ام نزد تو کاسته می شود، اما اگر با تو سخن نگویم هم شاید بندهای دلم برای تحمل آنچه در درونم مخفی می کنم نتواند تحمل کرده و پاره شوند. پس این بروز ضعف ها را از من نادیده بگیر، که این ها تنها مویه هایی از سر بهانه برای ارتباطی و سخنی با تو بیش نیست.

     + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت۱۳۹۵ساعت 9:11 شماره پست: 965 

  • مویه هایی از سر بهانه

    خدایا می دانم با هر اعترافی که نباید بشود، با هر جا خالی کردنی، با هر اظهار ضعفی، با هر احساس و بروز نا امیدیی، با هر شکوه ایی از مسایل و مشکلات و... و در کل با هر نشانه ی منفی که بروز می دهم، از درجات انسانی ام نزد تو کاسته می شود، اما اگر با تو سخن نگویم هم شاید بندهای دلم برای تحمل آنچه در درونم مخفی می کنم نتواند تحمل کرده و پاره شوند. پس این بروز ضعف ها را از من نادیده بگیر، که این ها تنها مویه هایی از سر بهانه برای ارتباطی و سخنی با تو بیش نیست.

     

    + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 9:11 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  | 3 نظر

  • می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم

    خدایا می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم، آنانی که در رکوع و سجود به سوی مرکزیند که تو در آن قرار داری، و چه لذت بخش است نقطه ایی باشی که تشکیل دهنده دایره ایی زنجیروار باشد که گرد تو حلقه زده و به سویت متوجه اند، گرچه نقطه ایی بیش نخواهم بود اما در جمع بندگانت زنجیره ایی را خواهیم ساخت که هر طرف نگاه کنی بندگانت را بینی که گردت به طواف و رکوع و سجود مشغولند.

     + نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد۱۳۹۵ ساعت 13:54 شماره پست: 973  

  • می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم

    خدایا می خواهم نقطه ایی در دایره بندگانت باشم، آنانی که در رکوع و سجود به سوی مرکزیند که تو در آن قرار داری، و چه لذت بخش است نقطه ایی باشی که تشکیل دهنده دایره ایی زنجیروار باشد که گرد تو حلقه زده و به سویت متوجه اند، گرچه نقطه ایی بیش نخواهم بود اما در جمع بندگانت زنجیره ایی را خواهیم ساخت که هر طرف نگاه کنی بندگانت را بینی که گردت به طواف و رکوع و سجود مشغولند.

    + نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 1:54 PM توسط سید مصطفی مصطفوی 

  • نجوای شب قدر

    خداوندگارا!

    همه ی چشم ها به سوی توست

    ایزدا!

    به غیرِ تو دخیل بستن هم خطاست

    مهربانا!

    پس چشم های غم زده ی ما را ناامید از درگاه پر خیر و برکتت باز نگردان

    صاحبا!

     ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعـــــت، حال ما را به بهترین حال دگرگون فرمــــــــــا

     

  • نمی خواهم ازدستت بدهم چراکه از آخرین داشته هایم هستی

    نمی خواهم ازدستت بدهم چراکه از آخرین داشته هایم هستی

    پروردگارا! ای ایزد یکتا و بی همتای من!

    ای تنها معبودِ قابل ستایشم! 

    در بازار مکاره پر گرد و خاکِ داغِ دروغ و تزویر،

    در حال ذوب شدنم،

    مثل یک قالب یخ، در میان آفتاب داغ.

    در مقابل چشمانم، زنده زنده می میرم،

    داشته هایم را در این قمارگاه وسوسه ی حیله گران باختم،

    و اکنون تنها تو ماندی و من،

    در حالی که سخت گرفتار و در بند توام،

    و تو بهترین مونس و دارایی ام هستی،

    نمی خواهم از دستت بدهم،

    نمی خواهم بی تو در پوچی ها غرق شوم،

    یا خود را حلق آویزِ نداشته هایم کنم،

    نمی خواهم پوچ و بی هدف رها شوم،

    دیگر نمی خواهم، بیش از این آب شوم،

    و در زمین خشک و بی حاصل این سرزمین فرو روم.

    یزدان پاک من!

     نمی خواهم تو را نیز مثل بسیاری از داشته هایم،

    در قمارگاه این و آن ببازم،

    در این خزان عشق و آگاهی،

    در این سکوت سرد و گمراهی،

    نمی خواهم از تو نیز جدا اُفتم.

    که تو از آخرین داشته هایم هستی،

    نمی خواهم ازدستت بدهم چراکه از آخرین داشته هایم هستی

  • نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من

    نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من

    ایزد بزرگ و یکتای من!

    تو بزرگی، به بزرگی بی مثالِ خودت،

    هرجا می نگرم دست، اراده و حضورت را می بینم،

    اما،

    پهنه، گستره و میزان حضورت در همه چیز، مرا نگران میکند،

     که نکند تو نیز چون ما،

    در زیر سم اسبان سرکش انسانی له شوی،

    اسب سرکش تکبرِ مُتکبران، جهلِ جاهلان، تقلیدِ مُقلدان و مُریدان ظلم و...

    می ترسم تو هم با همه ی عظمتت در هیاهو، و زیر سم اسبانی این چنینی له شوی،

    و آنها آبرویی برای تو که عزیزترینی هم باقی نگذارند،

    زیرا بسیاری در این سِلک، مدعی تو هستند،

    و، این می کنند،

    خدایا نگران توام،

    آیا تو نیز نگران ما هستی، که زیر سم اسب های سرکشی چنین له نشویم؟

    نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من.

    نگران باش، ای تنها قدرتمندِ بی مثال من

  • هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم

    خدایا در پی عریانیِ تنهایی هایم و یا آشکار و هویدا شدن نیازهای بزرگِ بر زمین مانده ام، هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم، هرگاه کم می آورم ناخودآگاه جاده هایی از پشت ابرهای کدرِ ذهنِ پریشانِ مغشوشم روشن و هویدا گشته، که تنها به تو ختم می شوند و توسل به تو را آدرس می دهند. تو نیز در تنهایی خود پناهی جز خود نخواهی یافت، از این جهت با تو اشتراک دارم که هر دومان، در تنهایی ها رو به تو داریم، و "دردِ همدرد که داند همدرد، شرح آن است به بی دردان سرد." نمی دانم زمانی که از درد تنهاییت، به خود پناه می بری، واکنشت بدین رجوع چیست؟!! برایم جالب است که بدانم در خلوت خود، با خود از چه سخن می کنی. کاش آنقدر روابط بین من و تو روشن، مشخص و روتین بود که بین من و تو دیگر مانعی نمی ماند، سیم ها به لحظه ایی وصل و نتایجش به لحظه ایی هویدا می گشت، ولی افسوس که بین من و تو فاصله ایی به بلندای بین خالق و مخلوق، مستغنی و نیازمند، کامل و ناقص، بزرگ و کوچک، حق و باطل، روشن و خاموش، عاشق و معشوق، دلیل و مدلول، باقی و فانی و... است و تنها این فاصله را می توان کم کرد و سعیم هم تنها همین است که فاصله ها را کم کنم و بس. می دانم برای رسیدن به چنین موقعیتی باید از درخواست ها گذشت و بی نیاز و مستغنی از نیاز شد، تا چون تو شد و خداگونه، اما اکنون کاملا انسانم و مملو از نیاز و تقاضا؛ و اگر دربِ بازی، گوش شنوایی، دستی توانمند و به فرمان و... بیابم، هزاران خواست و نیاز را رو خواهم کرد و بی درنگ خواهان رفع آن خواهم شد. می بینی چقدر در نیازهای انسانی ام غرقم، گاه خود را عریان و نیازمند و زمانی خود را برخوردار از نعم می پندارم و در حالی که انسان، عریانی و نیاز در همه حال قرینند، ولی باز بعضِ مواقع خود را بی نیاز می انگارم، اما مطمئنم که این احساس از سر طغیان انسانی است و بس. بار خدایا! انسانم و دنیایی از نیاز و درخواست، و ما را با بی نیازی چه کارست، بی نیازی و استغنا خاصِ توست، و انتظار نداشته باش که چون تو مستغنی باشیم، که این کاریست بس دشوار و کار مردانِ مرد و عارفان بزرگ؛ که در عین عریانی احساس بی نیازی کنند و خلقی را انگشت در دهان، پس خود به کرم خود نیازهای ما را برآورده ساز، تا از این طریق کمی احساس استغنا کرده و چون تو احساس بی نیازی کنیم.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند۱۳۹۴ ساعت 23:16 شماره پست: 903

  • هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم

    خدایا در پی عریانیِ تنهایی هایم و یا آشکار و هویدا شدن نیازهای بزرگِ بر زمین مانده ام، هر چه فکر می کنم ملجا و پناهی اطمینان بخش تر از تو نمی یابم، هرگاه کم می آورم ناخودآگاه جاده هایی از پشت ابرهای کدرِ ذهنِ پریشانِ مغشوشم روشن و هویدا گشته، که تنها به تو ختم می شوند و توسل به تو را آدرس می دهند. تو نیز در تنهایی خود پناهی جز خود نخواهی یافت، از این جهت با تو اشتراک دارم که هر دومان، در تنهایی ها رو به تو داریم، و "دردِ همدرد که داند همدرد، شرح آن است به بی دردان سرد." نمی دانم زمانی که از درد تنهاییت، به خود پناه می بری، واکنشت بدین رجوع چیست؟!! برایم جالب است که بدانم در خلوت خود، با خود از چه سخن می کنی. کاش آنقدر روابط بین من و تو روشن، مشخص و روتین بود که بین من و تو دیگر مانعی نمی ماند، سیم ها به لحظه ایی وصل و نتایجش به لحظه ایی هویدا می گشت، ولی افسوس که بین من و تو فاصله ایی به بلندای بین خالق و مخلوق، مستغنی و نیازمند، کامل و ناقص، بزرگ و کوچک، حق و باطل، روشن و خاموش، عاشق و معشوق، دلیل و مدلول، باقی و فانی و... است و تنها این فاصله را می توان کم کرد و سعیم هم تنها همین است که فاصله ها را کم کنم و بس. می دانم برای رسیدن به چنین موقعیتی باید از درخواست ها گذشت و بی نیاز و مستغنی از نیاز شد، تا چون تو شد و خداگونه، اما اکنون کاملا انسانم و مملو از نیاز و تقاضا؛ و اگر دربِ بازی، گوش شنوایی، دستی توانمند و به فرمان و... بیابم، هزاران خواست و نیاز را رو خواهم کرد و بی درنگ خواهان رفع آن خواهم شد. می بینی چقدر در نیازهای انسانی ام غرقم، گاه خود را عریان و نیازمند و زمانی خود را برخوردار از نعم می پندارم و در حالی که انسان، عریانی و نیاز در همه حال قرینند، ولی باز بعضِ مواقع خود را بی نیاز می انگارم، اما مطمئنم که این احساس از سر طغیان انسانی است و بس. بار خدایا! انسانم و دنیایی از نیاز و درخواست، و ما را با بی نیازی چه کارست، بی نیازی و استغنا خاصِ توست، و انتظار نداشته باش که چون تو مستغنی باشیم، که این کاریست بس دشوار و کار مردانِ مرد و عارفان بزرگ؛ که در عین عریانی احساس بی نیازی کنند و خلقی را انگشت در دهان، پس خود به کرم خود نیازهای ما را برآورده ساز، تا از این طریق کمی احساس استغنا کرده و چون تو احساس بی نیازی کنیم.

     

    + نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند۱۳۹۴ ساعت 23:16 شماره پست: 903 توسط سید مصطفی مصطفوی  | 

  • و از پس تشکر این همه نعمت بر نخواهیم آمد

    ایزدا!

    هرچند آنچه از نازیبایی، غرور، تکبر، پلشتی و... که زمینیان این روزها نثارمان می کنند، آسمان پستی و رذالت آنان را خوب می پوشاند، تا دیده نشود، و کارمان به سکته نینجامد، این روزها سوراخ های رحمت آسمان را باز کرده ایی و بدون اینکه به زیر سقف های این خانه ها، نگاهی کنی، بر شاکر و طاغی هر آنچه از لطف و مرحمت بود نثارمان کردی، تو را بدین نعمت بی مثال شکر.

     شرایط مان در دیماه داشت گریه همه ما را در می آورد، که این چه زمستانی است که تنها سرمایش پوست می ترکاند و از آسمان باریدنی در کار نیست، اما بهمن که شد باز آسمان رحمت تو بنده نوازی را به اوج رساند و از سوز آفتاب سوزان این روزها کاست، و نرمی و لطافتِ برفی سپید و پاک، برما باریدن گرفت، این روزها کوه ها دیدنی است، رد پای رحمت تو را کورها هم می توانند حس کنند.

    اکنون تنها می توان گفت، شکر،

    و از پس تشکر این همه نعمت بر نخواهیم آمد.

  • و چه زیباست پاکی بعد از باران در سرزمینی که زیر پاهای بیشمار آلوده کنندگانش بوده

    خدایا ترا شکر که اراده خود را بر بدخواهانِ این ملت و کشور در داخل و خارج تحمیل کردی و به دست فرزندان منتخب این کشور و صلح خواهان کشورهای مقابل، مذاکرات هسته ایی را به سرانجامی ختم کردی که دو طرف خرسند از این آوردگاه بیرون بروند و توافقی مبتنی بر نتایج برد - برد رقم بخورد، تا اجر مظلومیت و صبر این مردم داده شود و شبِ قدر بیست و هفتم رمضان و شب برات (1) را به صبح پیروزی آن روز ختم کردی تا خشونت طلبان و جنگ طلبان شرمنده و سر افکنده دست رد از سوی تو و بندگانت دریافت دارند. خدایا نمی دانم چطور شکر این نعمت و لطف را بجا آورم.

    اما خدایا! ما را بنواز که درد ظلم هایی که بر ما رفته است قلب های مان را مالامال از درد کرده است. خدایا بنواز ما را که در محرومیت های ناشی از ظلم له شدیم. بنواز ما را که تنها از تو انتظار نوازش داریم، که دست های برخی از بندگانت با نیش های زهرآلود شان تا آستین در تن مان فرو رفته و البته هر چه نیش از اینان خوردیم گردن و دست های مان به سوی آسمان افراشته تر شد و صورت هامان از سوی زمین و زمینیان رو به آسمان بیشتر رو کرد تا منتظر رحمت تو شویم.

    خدایا بِبار برما همچون باران های موسمی سرزمین سندِ و هند، آنگاه که می شوید آثار بدی ها را، و پاک می کند سرزمینی را که کثرت آلودگی از کثیر بندگانت، انسان را در غم گسترش و شدت آلودگی ها فرو می برد، ولی با آمدن این باران چنان پاکی از خود بجا می گذارد که انگار هیچ آلودگی در آنجا نبوده و چه زیباست پاکی بعد از باران در آن سرزمین که زمینش زیر پاهای بیشمار آلوده کنندگانش در محنت تمام است.
    خدایا شکر ترا باید بگویم، که البته از توانم خارج است که شکر ترا گویم پس همین قلیل از من ضعیف در مقابل خود که "باری تعالی" هستی قبول کن.

    1-    دوستان اهل سنت مان این شب را شب قدر می دانند و آن را شب "برات" می نامند که خداوند اجر پاداش روزه داری آنان را می دهد. اهل سنت این شب را به دعا و نیایش می گذرانند و یادم می آید خیابان های خاموش، خالی از هیاهویِ روز و غرق در خواب شهر دهلی (پایتخت هند) در انتهای این شب در تسخیر مسلمانانی است که در حال بازگشت از دعا و نیایش و مراسم مرسوم این شب، پیاده و سواره به خانه های خود در حال باز گشتند.

     

    + نوشته شده در

  • پروردگارا تا رسیدن زمان سوال، رها شدیم

    پروردگارا گویند نا امیدی از تو بزرگترین گناست، و من هرگز از تو ناامید نخواهم شد، زیرا راهی جز این هم نیست و همواره به مدد تو باید امیدوار بود، چرا که تو را تنها موجودی می دانم که به هر چه اراده کنی توانایی، اما در عین حال نمی دانم چگونه امیدوار باشم، در حالی که دنیا و بندگانت را به خود واگذاشته ایی و خصوصا ظالمین را که به هر چه بخواهند، بی ترس از تو و بندگانت، مشغولند و دستی باز دارند و گردن هاشان هر روز کلفت تر می شود، و در جایگاه کبریایی که خاص توست، نشسته و از سر تکبر و غرور با بندگانت سخن می رانند، و بر آنان خود را صاحب اختیار می بینند، و هر تهدیدی بخواهند می کنند، و هرکه را بخواهند عقوبت می کنند و هر که بخواهند از مجازات معاف؛  

     

    و تو همچنان بر سنت خود در عدم دخالت، در امور دنیای ما پایبندی و بر این قانون، خود مقیّدی، و انگار مقرر داشته ایی که به هر کسی همانقدر برسد که در بازوانش زور، و در مغزش قدرت تفکر وجود دارد، و این قانون طبیعت توست که برخورداری ها، برخورداری آورد، زیرا هر برخورداریی را نتیجه زحمتی و یا هزینه ایی می دانی، هر چند ممکن است این هزینه از انسانیت بنده ات باشد و...

    و یا هرکس به اندازه داشته هایش، از این دنیا دریافت دارد و قدرتمداران البته بر ثروت و قدرت دنیا تسلط بیشتری دارند و بیشتر دریافت خواهند کرد و این عین عدالت تلقی می گردد، هر چند در چگونگی کسب و خرج این قدرت و ثروت از آنان سوال خواهی کرد، ولی تا زمان سوالت برسد، باید بر وضع خود دست بسته نظاره گر بود، زیرا تاریخ نشان داده به جز استثناهایی همچون داوود و سلیمان و چندی دیگر، همواره قدرت و ثروت در دست کسانی بود که آنرا وسیله سیطره بر بندگانت قرار داده، تا به بردگی و بندگی اشان کشند.

    پس تو به انتظارت برای لحظه ی سوال خود برس و ما هم امیدوارم به رسم آزادمردانی که انتظار تو از آدمی هم همین آزادمردی است، به کار خود خواهیم پرداخت، که همانگونه که تو به سنت خود فعالی ما نیز به وظیفه خود فعال خواهیم بود.

  • پروردگارا تا رسیدن زمان سوال، رها شدیم

    پروردگارا گویند نا امیدی از تو بزرگترین گناست، و من هرگز از تو ناامید نخواهم شد، زیرا راهی جز این هم نیست و همواره به مدد تو باید امیدوار بود، چرا که تو را تنها موجودی می دانم که به هر چه اراده کنی توانایی، اما در عین حال نمی دانم چگونه امیدوار باشم، در حالی که دنیا و بندگانت را به خود واگذاشته ایی و خصوصا ظالمین را که به هر چه بخواهند، بی ترس از تو و بندگانت، مشغولند و دستی باز دارند و گردن هاشان هر روز کلفت تر می شود، و در جایگاه کبریایی که خاص توست، نشسته و از سر تکبر و غرور با بندگانت سخن می رانند، و بر آنان خود را صاحب اختیار می بینند، و هر تهدیدی بخواهند می کنند، و هرکه را بخواهند عقوبت می کنند و هر که بخواهند از مجازات معاف؛  

     

    و تو همچنان بر سنت خود در عدم دخالت، در امور دنیای ما پایبندی و بر این قانون، خود مقیّدی، و انگار مقرر داشته ایی که به هر کسی همانقدر برسد که در بازوانش زور، و در مغزش قدرت تفکر وجود دارد، و این قانون طبیعت توست که برخورداری ها، برخورداری آورد، زیرا هر برخورداریی را نتیجه زحمتی و یا هزینه ایی می دانی، هر چند ممکن است این هزینه از انسانیت بنده ات باشد و...

    و یا هرکس به اندازه داشته هایش، از این دنیا دریافت دارد و قدرتمداران البته بر ثروت و قدرت دنیا تسلط بیشتری دارند و بیشتر دریافت خواهند کرد و این عین عدالت تلقی می گردد، هر چند در چگونگی کسب و خرج این قدرت و ثروت از آنان سوال خواهی کرد، ولی تا زمان سوالت برسد، باید بر وضع خود دست بسته نظاره گر بود، زیرا تاریخ نشان داده به جز استثناهایی همچون داوود و سلیمان و چندی دیگر، همواره قدرت و ثروت در دست کسانی بود که آنرا وسیله سیطره بر بندگانت قرار داده، تا به بردگی و بندگی اشان کشند.

    پس تو به انتظارت برای لحظه ی سوال خود برس و ما هم امیدوارم به رسم آزادمردانی که انتظار تو از آدمی هم همین آزادمردی است، به کار خود خواهیم پرداخت، که همانگونه که تو به سنت خود فعالی ما نیز به وظیفه خود فعال خواهیم بود.

  • پروردگارا کاش به همین جهان تمامش می کردی

    پرودگارا! ایزدا! باز صدایت می کنم، زیرا به تو نیازمندم، از سر نیاز، از سر ناچاری، از سر ضعف و گرفتاری، به خاطر تنهایی، به خاطر فقر و نداری، به خاطر فهم ناچیز، به خاطر هزاران ابهام، به خاطر سرگردانی و سر گشتگی و... باز تو را می جویم، کاش می شناختمت تا رجوعی از سر عشق و معرفت به تو می داشتم، کاش زیبایی هایت را می دیدیم و آنگاه شیفته ات می شدم و... اما در حالی که تو خود هزار سوال بی جواب، و هزار سیاه چاله های نادیده ایی، باز تو را محکم ترین نقطه قابل اتکا یافته و رجوع کرده ام.

     

     گاه احساس جاودانگی می کنم، ولی مگر چه دارم که باید جاودانه شوم، کدام گوهر نایاب در من است که لایق جاودانگی ام کند؛ اما در شرایط خلا، بی مقداری و بی چیزی، آنکه تنها می توانم رویش قسم یاد کنم، تنها تویی؛ اما چگونه ایی؟ متصور نیست؛ با ما چه خواهی کرد؟ مشخص نیست؛ از ما چه می خواهی؟ معلوم نیست و...

    تو  از حواسم خارجی، و باید تو را در ماورا جست، ماورایی که راهیابی بدان نه آسان است و نه در دسترس، اما مدعیانت هزاران هزار در عالم حواسم حاضرند؛ در حالیکه هیچ خصوصیت ویژه ایی ندارند، نه تقوایی اضافی بر دیگران، نه واجد علم آنچنانی اند که گره ایی از کارمان بگشایند، و نه از معجزات مخصوص نمایندگان واقعی ات بهره ایی جسته اند، نه از پیشانی اشان نوری از وجوه تو ساطع است و... تنها مدعیانی اند که آنقدر خود را بدین نام و مقام شمرده اند، که خودشان هم باورشان شده است، که نمایندگی تام الاختیارت را عهده دارند، اما به واقع مثل مایند، حریص به قدرت و ثروت و دیگر نعمات این جهانی تو، حریصند به برانگیختن احترام، رکوع و سجود دیگران در برابرخود، شدیدا مجهز به قوه حسابگریند و از هر سخن و حرکت خود منظوری جز خود و یاران شان ندارند، و در بکار گیری مجدانه فنون کسب هر چه بیشترِ آنچه می خواهند، بسیار فعال و رقابت جویند، تا هر چه می توانند بر انبان خود بیفزایند.

    خدایا هر چه می گذرد احساس می کنم از تو هم دورتر می شوم، ناشناس تر و ناشناخته تر می شوی، دیگر در کنار رگ های گردنم تو را احساس نمی کنم، احساس می کنم در حالی جدایی از منی و هر لحظه هم از من دور می شوی؛ این روزها بیشتر از تو، این نابودی است که نزدیکتر از همه، مرا به خود می خواند، از سویی محکم ترین سکویم همچنان تویی و نمی خواهم این تکیه گاه محکم را نیز از دست بدهم؛ که تنها نقطه ایی که می توان در این دنیا بدان اتکا کرد تویی، باقی همه را پوچ و بی مقدار یافتم، با پایه هایی بر آب که می توانم ببینم که به لرزه ایی فرو خواهند ریخت.

    عمر ذیقیمت و تکرار نشدنی ام هم به رفع و رجوع سلسله وار دغدغه های زندگی گذشت، اما در سرازیری سال های آخر، که توانایی به ضعف و ناتوانی، دارایی به ناداری، سلامت به بیماری و... در حال تبدیل است، هنوز تکلیف مان حتی با خودمان هم روشن نیست، که چه کاره ایم و از کجا آمدیم و این آمدنمان بهر چه بود و به کجا ختم خواهیم شد، آیا اصلا ختمی وجود دارد، یا این که سلسله زندگی همچنان به همین منوال جاری خواهد بود،

     کاش به همین دنیا ختم شود، اگر قرار است به همین منوال شروعی دوباره و پایانی این چنینی داشت، کاش زندگی صورت ادامه داری نیابد، زیراکه رشته های نازک تکرار مکرر زندگی های تکراری ارزش ادامه یافتن ندارد.

  • پروردگارا! به خطا تو را در همه چیز دخیل کردم

    پروردگارا! به خطا تو را در همه چیز دخیل کردم

    ایزدا!

    می خواهم دست از دامن پاکت بردارم،

    دیگر نمی خواهم در هر چاله ایی که افتادم،

    دستِ ظاهر تو را در حال هُل دادنم،

    به نشانه "انتقام" و "خشم" از عملی،

    در پشت خود ببینم و حس کنم،

    درست است که دنیا گاهی "دار مکافات" [1] توست،

    و تو برخی را در همین دنیا "عذاب" و یا "مزد" خواهی داد،

    ولی دیگر دست ظاهر تو را مستقیم،

    در هیچ صحنه ایی نمی خواهم داخل کنم،

    که دست های پاک تو مبرای از اقدامات انسانگونه ی ذهن ماست،

    اقدامات انسانی گونه ایی که گاه ناشی از پلیدی هایی انسانی چون انتقام جویی، خشم، حسادت و... است.

    ممکن است که تو قانون و سنتی گذاشته، تا دنیا و طبیعت بر مدارش بچرخند،

    ولی تو را بر اساس "خشم" و "عشقت" در امور دنیا دخالت نخواهم داد،

    می دانم که بدین وسیله، خود را در برابرت خلع سلاح کرده ام،

    و دوران طلبکاری، گلایه های بی پایان به اتمام خواهد رسید،

    می دانم "عالم از ناله عشاق مبادا خالی" [2]

    ولی مطابق معرفت خود، با تو به بهانه ایی هم ناله خواهم شد،

    ولی بعید می دانم، دایم در کار زندگی ما دست ببری،

    و تو را بر قوانینی که گذاشته ایی، عامل و مقیدترین می بینم.

    بی خود این همه تو را در دنیایی که صحنه امتحان ماست، فعال کردیم.

    و یا بهتر بگویم فعال تصور کردیم.

    دنیا صحنه امتحان است،

     اگر مملو از دستکاری های تو به عنوان داورِ ناظرِ قادر باشد،

     که دیگر در آن صورت امتحان بی معنی خواهد بود.

     

     پروردگارا! به خطا تو را در همه چیز دخیل کردم

     

    [1] - خانه کیفرها

    [2] -  مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد        نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد       عالم از ناله عشاق مبادا خالی      که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد

  • کاش او را تنها از سر نیاز این چنین فریاد نمی کردم

     فریاد ربنایم به هوا بلند است، که این را برای خود توفیقی می دانم؛ از طرفی این نشان از عمق و شدت مشکلاتی دارد که دامنگیرمان شده است. البته باعث تاسف است که این ندای خدا خدا ناشی از نیاز است؛ کاش از معرفتی سرچشمه می گرفت و هدفی والاتر را نشانه رفته بود و او را تنها از سر نیاز این چنین فریاد نمی کردم.

     

    +  بدست mostafa111 در ژوئن 5, 2015 | 

  • کاش تو هم به ابزار ارتباطی روز مجهز Up To Date  می شدی و همیشه Online بودی

    خداوندگارا! کاش می شد ارتباطی دو طرفه را بین خود ترسیم و تنظیم می کردیم و لازم نبود برای ارتباطی اینچنینی با تو، پیامبر، نبی و یا از اولیا خاص بود؛ بلکه هر فردی با هر رده ایی، با هر پرونده ایی، هر قیافه، هر کوله باری، فارغ از اخلاق، منش، دین، مرامش و... می توانست ارتباطی دو سویه مستقیم و Active را با تو داشته باشد و تو هم همیشه Online و مجهز به یک اینترنت پرسرعت بودی و Nonstop بندگانت می توانستند در هر زمان و مکانی، هر مساله ایی را بی واسطه و مستقیم با تو در میان بگذارند و بگویند و بشنوند.

    البته پر واضح است و شهادت می دهم که تو می شنوی، حتی ناگفته ها را؛ اما در این سو چی؟! گاه نه چشمم تو را می بیند، نه گوشم صدایت را می شنود، نه پوستم تو را لمس می کند و... خالی ام از تو، خالیِ خالی؛ و در این زمان است که اگر تو هم عضو سرویس تلگرام بودی می توانستم با یک کلمه و یا یک جمله تو را به واکنش واداشته و تبادل احساس و نظر داشته باشیم.

    ایزدا! کاش تو هم مجهز به یک خط سرویس تلگرام بودی و همه بندگانت بدون تشریفات دفتر، مسول دفتر، نمایندگانت (که در اکثر موارد قلابی اند) و... با خودت روزانه و به لحظه Chat می کردند. تو که می توانی این همه موجودات را خلق کنی، روزی دهی و...کی از توانت خارج است که مخاطب سخن مستقیم تک تک آنان باشی؟!!؛ با همه ی آنها سخن بگویی و بشنوی، آنوقت بندگانت کی گرفتار کفر و بی ایمانی، کی گرفتار نمایندگان دروغینت می شدیم، که تاریخ مملو از کج روی ها، جنایات، انحراف، خون ریزی و... آنانست، که به نام تو صورت گرفت؛ آنوقت می دیدی دیگر کسی را یارای انکارت نبود و کفر و بی ایمانی از جامعه بشری رخت بر می بست و چقدر حرف برای گفتن وجود داشت و چقدر کلمات ناب برای شنیدن.

    مهربانا! کاش تو هم مثل بشرِ امرزوی به ابزار روز ارتباطی مجهز و همواره Up To Date می شدی، و ارتباطی نو را با بندگانت برقرار می کردی، نه این که یک نماینده ایی را 1400 سال قبل فرستادی و 63 سال بیشتر به او عمر ندادی، و آن مختصر عمر را هم اجداد بی سواد، ظالم و عقب مانده ما به هدر دادند و وقت عزیز و قیمتی اش به جنگ، نبرد و بدبختی با این قوم عوضی گذشت و ختم نبوت را هم اعلام کرد، و ما ماندیم با ملغمه ای از تعالیم، احکام و... که گاه آنقدر به طور واضح مشکوکند که بطلان آن مثل روز روشن است و در باقی موارد هم باید متخصصین بنشینند و مداغه کنند که اگر تو کمک شان کنی بتوانند سره از ناسره جدا کرده، و در بین آن همه سخن باقی مانده، شاید سخنی از سخنانت تو و یا نماینده ات را از بین سخن مخلوط دشمنانت جدا کنند، آن هم با هزار شک و شبهه و هزار دردسر.

    امروز در خصوص یافتن حکم تو دچار سرگیجه و چنان پراکندگی شده ایم، که باب اجتهادِ باز (که نمی تواند با این وضع بسته هم باشد) برخی را به سمتی می برد که در بعض موارد گوش سپردن به نوای موسیقی عرفانی را هم عیاشی و شهوترانی ارزیابی کرده و بر نتابند و دون شان حتی مکان دانسته و آن را مانع تربیت انسان هایی می بیند که قرار است روی "مین" بروند؛ و چنین اندیشه هایی انگار تمام دغدغه اشان نبرد است و جنگ، و تربیت سرباز برای آن صحنه.

    اما اگر تو Online باشی و این ارتباط دوطرفه همواره برقرار، دیگر باب اجتهاد بسته خواهد شد و بندگانت از بسیاری مواهب تو به اسم تو محروم نخواهند شد، دانشمندان مان به خاطر نظریات جدیدشان به دادگاه اهالی اجتهاد کشانده نخواهند شد و... و از آنجاکه هرکس مسول اعمال خود است، با سوالی از تو راه خود را به راحتی و قابل اطمینان باز یافته و دیگر نیازی به این نوع تکیه گاه های پر حرف و حدیث و مشکوک نخواهد بود، که نمی دانی این حکم که صادر می کنند چقدر صائب است و با حکم تو همخوان و...

    پس بار پروردگارا! از ما که گذشت اگر خواستی با بشر پیشرفته بعد از ما ارتباط برقرار کنی از این قالب سنتی ارتباط بیرون آی و با تک تک ما در ارتباط مستقیم باش و هدایت لازم را خود راسا عنایت کن، تا بشر در مسیر حرکت خود راهنمایی قابل اتکا و متقن داشته، و آنگاه است که می توانی متخلفین را به راحتی سیاست کنی که حکم را از آبشخوری پاک، زلال و قابل اطمینان دریافته اند و عمل نکرده اند.

  • کاش چشم ها به آسمان سفید، و قرن ها آرزوها به گور نمی رفت

     بارپروردگارا! تو را از صمیم قلب دوست دارم، زیراکه از هر کجا که بمانیم، باز تو با آغوشی باز در انتظارمان نشسته ایی، و بدون این که روسیاهی امان را به رویمان بیاوری، با هر پرونده ایی که داشته باشیم، در آغوش گرم و نرم مهرت جای مان می دهی، خدایا به خاطر داشتن چنین پشتوانه ایی بزرگ و بی مثال تو را شکر می گویم. که در پس هر بیراهه ایی حتی به انتظارمانی تا بیخیال از راهی که می آییم، تحویل مان بگیری و درد غربت و تنهایی مان را به شادی تبدیل کنی.

    کاش چشم ها به آسمان سفید، و قرن ها آرزوها به گور نمی رفت

    ای خالق بی مثال من! گویند ما را مختار و آزاد آفریده ایی، اما انسانِ مملو از نیاز و گرفتار در چنبره کمبودها چگونه می تواند از اختیار و آزادی خود بهره مند شود، کاش آنقدر بی نیاز بودیم که در شرایط استغنا دست به انتخاب بزنیم و از آزادی خود بهره مند شویم.

    تو خود واقفی که در اثر نیاز، انسان آزاد و مختار هم، اسیر این و آن می شود، و خود شاهدی که مستبدین انسان های تحت سیطره خود را همیشه محتاج نگه می دارند، تا به گفته آن نکته دان حکیم پارسی، شیران مردم خود را هم، روباه مزاج کنند [1] و بدبخت مردمی که تحت سیطره چنین ظالمانی زندگی می کنند، و ظلم آنان را تنها تو می توانی پاسخ گفتن که محاسبه خسارت شان با حسابگرهای این دنیا محال است، زیراکه صفرهای این دنیایی توان بیان میزان خسارتی که اینان به زندگی مردم خود می زنند را ندارد.

    اما مهربانا! اختیار در حالت نیاز، همان زندگی در تناقض هاست. انسان مالامال از نیاز چگونه می تواند از ارزش های والایی چون آزادی سخن گوید؛ کاش روزی برسد که انسان ها بتوانند بقدری از نیازهای خود بکاهند که غرق در نعمت، از اختیار و آزادی خود بهره مند گردند؛ ایمان دارم با پتانسیل و توانی که در انسان قرار دادی، روزی پرچمداران توسعه و پیشرفت بشری خواهند توانست که از شدت نیاز خود کاسته و در سایه داشته های بی نیاز کننده، دنیایی بهتر برای زیستن، و بهره مندی از اختیار و آزادی برای انسان رقم زنند.

    ایزدا! کاش آن روزها برسد که برای باران چشم به آسمان نباشیم، و این چنین بی دفاع اسیر خشکسالی نگردیم، و به تامین نیاز زمین به باران خود اقدام کنیم، کاش روزی برسد که انسان بتواند باران را به عدالت در زمین تقسیم کنند، و جایی مثل کویر لوت ما خشک، و نقطه ایی مثل جنگل آمازون در آب غرق نباشد، که آنان از باران خسته، و ما از خشکسالی.

    خدایا از تو می خواهم تا به دانشمندان و فرهیختگان نوع بشر این توفیق را عنایت فرمایی، تا شرایط گسترش عدالت را حداقل در این دنیا در دست خود گیرند، و برای این "تنفسگاه واجب" بشری، دیگر چشم به آسمان نداشته و منتظر فراهم شدنش توسط آسمانیان نباشیم؛

    اورمزدا! کاش از قدرتت بیشتر از این به انسان عطا می کردی تا به تغییر شرایط زندگی اش قادرتر بود و شرایطی برای زندگی ایجاد می کرد که دیگر چهره نازیبای این همه نابرخورداری آزارمان نمی داد؛ و این همه تفاوت در برخورداری نوع بشر نبود، و چشم های منتظران به آسمان برای آمدن منجی سفید نمی شد و قرن ها، آرزوها با صاحبانش به گور نمی رفت.

    عزیزا! البته ایمان دارم که این توانایی را در ما انسان ها قرار دادی، و اگر بندهای جهل و استبداد از پای بشر باز شود، او می تواند به مدیریت این جهان چنان اقدام کند که بتوانند انسان وار و برخوردار زندگی کنند.

    [1] - "آنچه شیران را کند روبه مزاج، احتیاج است احتیاج است احتیاج"

  • کدام را ترجیح می دهی بودن در جماعت ظالمین یا مظلومین؟

     خدایا از ظالمین و ظلم بیزارم؛ که شراره های خشم، نفرت، انزجار، نارضایتی از نابرخورداری از حقوق را در آه مظلومین که در اوج ناتوانی از خلاصی و رفع مظلومیت از خود بروز می دهند، را می توانم در فریاد و اشک هایشان ببینم و حس کنم؛ که اگر همچون تویی با همان خصوصیات که در قرآن و تعالیم محمدی (ص) و علوی (ع)برشمرده شده، وجود داشته باشی و در جایگاه عدلت به کمین گاه شان نشسته باشی، در آن صورت وای بر آنان. 

    که البته که نشسته یی و به قول امروزی ها بر منکرش لعنت؛ که اگر نبودی دل ها از تنگی ناشی از وجود ظلم و مظلومیتِ مظلوم می ترکیدند، که حساب برخی اعمال ظالمین را حتی توان محاسبه در دستگاه ریاضی این دنیایی هم نیست، چه طور این دنیا گنجایش سیاست آنرا باید داشته باشد؟!. به همین دلیل اگر روزی مخیر به حضور در جماعت ظالمین و یا مظلومین گردم، گرچه جماعت مظلومین را جماعت پایمال شده ها، محروم ها، غمناکین، نابرخوردارها، مستضعفین و... می بینم ولی این جماعت را به جماعت ظالمین مغرور و بی مهابا، برخوردار و توانمند، پررو و بی حیا، خودپسند و لجام گسیخته، خود بزرگ بین و فخر فروش و بی آبرو، بی هنر و قدرتمند، ذلیل کننده و به بندکشنده، استثمارگر و غارت گر، خود محور و ناحق، بی رحم و مختار و... ترجیح می دهم. 
    گرچه سعی بر این است ولی اکنون که راه بینابینی در توان و تصورم
     نیست، لذا اگر چه ظلم پذیری و یا بودن در جماعت مظلومین را نکوهیده و ناپسند و دور از شان خود می دانم و آنرا هم نوعی فرومایگی، اما هرگز به بودن در جماعت ظالمین برخوردار هم اشتیاقی ندارم. 
    خدایا هیچ گاه زمینه بودن در چنین موقعیتی را فراهم مفرما.


    +نوشته شده توسط سید مصطفی مصطفوی در 9:27AM | پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 

دیدگاه من

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت انسان است که تبلور ان در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده است که بتوان سریعتر و وسیعتر با هم در ارتباط باشیم، در همین راستا است که خواستم با داشتن وبلاکی من هم به خیل استقاده کنندگان از این سیستم پیوسته و از ان بهره مند شوم.

موسیقی

Please update your Flash Player to view content.
We use cookies to improve our website. Cookies used for the essential operation of this site have already been set. For more information visit our Cookie policy. I accept cookies from this site. Agree