The Latest

15 مرداد ماه 1399 نخست وزیرهند (جناب آقای نارندرا مودی) بالاخره به یکی از شعارهای پر طمطراق سیاسی - مذهبی هندوهای افراطی عضو "سنگ پریوار" جامه عمل پوشاند، و پیروزمندانه در برابر چشم میلیون ها انسانِ متحیر، شاد، غمگین و...، سنگ بنای خانه ایی را به نام "محل تولد خدای رام" در شهر فیض آباد، در ایالت اتارپرادش هند نهاد، که 400 سال قبل، مسلمانانی فاتح، خانه ایی را به نام الله، در آن بنا نهاده بودند، و امروز ویرانه های آن بنای سقف فرو ریخته شده توسط نمایندگان خدای رام، شاهد رویدادی تکان دهنده، و البته تکراری در تاریخ بشر بودند، و نقطه عطفی در رویارویی نمایندگان مختلف خداوند بر زمین، رقم خورد.

و یک هندوی افراطی که سال ها برای به مرحله عمل رساندن این شعار، کشتارها و ویران گری های زیادی را در کسوت یک عضو گروه RSS، رهبری کرده بود، اکنون در کسوت نخست وزیر هند، به خوشه چینی سیاسی از این کِشتُ کار سنگدلانه نشست، و سنگ بنای معبد خدایی را بر ویرانه های خانه خدایی دیگربر زمین نهاد، حادثه ایی که برای تحقق آن، و رسیدن به چنین روزی، و مهیا شدن مقدمات انجام چنین مرحله ایی، دو دهه است که از اقلیت مسلمان به تعداد زیاد، توسط اقلیتی افراطی از اکثریت هندو کشتار می شود.

اما سوال جدی که بعد از این پیروزی یاران خدای رام، بر یاران خدای الله، باقی می ماند این که :

تا به کی باید نمایندگان خدا، به نام او، در نبردی سنگر به سنگر، برای فتح زمینی باشند که به واقع از آن خداست، و به انسان هدیه شد، تا بر آن زندگی کند، نه جنگ؛ و در این میان انسان های بیشماری زیر سم ستوران راهوار جنگی مردانی له شوند، که خود را نماینده استیفای حقوق خداوند می شمرند، و این که چه کسی باید بدین نبرد آنان در این جهان پر از ظلم پایان دهد، آیا خود خداوند، و یا اینکه، این ما انسان ها هستیم که باید بدین نمایندگی ها، و در نتیجه چنین نبردهای بی منتهایی، در تاریخ بشر مهر ختم زنیم؟!

نارندرا مودی در آیودیا

طرفداران خدای رام، یکی از اقلیت ها را به درخت بسته اند و امر می کنند به او به قول ما مسلمانان شهادتین را بگو 

یعنی بگو "درود بر خدای رام" در حالی که خدای رام خود در این در این سوی کاریکاتور زانوی التماس زده و از طرفدارانش

می خواهد که "لطفا به نام من این همه ظلم نکنید!"

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 این روزها می توان انتظار برای تغییررا در چهره تمام ایرانیان و بلکه تمام مردم حوزه تمدنی ایران دید. آنان انتظار و پیش بینی لحظه ای را دارند که باید بیاید و برایشان چهره ای نو به ارمغان آورد. روزگار سخت زمستان را بزداید و بهار سبز و زیبایی را به ظهور رساند. اگر چه سختی زمستان چهره از بسیاری دوستی ها و دشمنی ها در ایام سختی به نمایش گذاشت و همه دیدند که در دوره سخت چه کسی است که فریاد رس است و چه کسی نیست، ولی زمستان با همه سختی اش هم نعمت است و هم زجر. انگار چهره واقعی زندگی این دنیا را به نمایش می گذارد که توامانی است از رنج و لذت مداوم.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

از گروه سیاسی اصولگرایان که باشی "خودی" تلقی شده و از اصلاح طلبان که شدی "غیرخودی" خواهی بود؛ پس ای دوست و برادر اصلاح طلب من حواس خود را جمع کن، برای تو چشم های بیشماری تیز کرده اند و منتظر حتی کوچکترین شائبه اند، تا بهانه ایی ساخته تیغ عدالت را به فوریت بر گردنت نهند، و شاید این ناخواسته از نعمت های بی مثال خداوند بتوست که در کنار همه خوبی هایی علمی، تفکری و عملی ات، این چشمان تیز دشمنت را بر گُرده خود نظاره گر داری تا همانی نباشی که آناند، منفور و پر از آلودگی؛ و چه بدبختند اصولگرایان که تو را به جرم عقاید سیاسی ات از تمام پست های اعطایی محروم کرده اند، و خود به دست خود چوب حراج به آبروی خود زده، و با این کار، خود را نیز از نعمت چشم های تیزبین و قدرتمند رقیب محروم کرده اند، تا رها و یَله هرآچه می خواهند بکنند و آبرو و حیثیت خود را در پیشگاه مردم، خدا و تاریخ ببازند؛ و امروز می بینیم که عدالتخانه را نیز همچون بسیاری از مناصب و ارگان های دیگر، اصولگرایان فتح کرده اند، تا مبسوط الید بوده و بر هر آنچه خود کنند، چشم ببندند، حتی اگر جنایت سهمگین و رسوایی همچون امثال کهریزک باشد که روی هر انسان دخیلی را سیاه می کند. و این واقعیت امروز صحنه کشورماست.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

هر سو می نگری زنجیرهای اسارتی است که نوع بشر را فکری و جسمی در بند می کشند، چه آن درویش بی مدعایی که خود را مجذوب نور حق می داند، و چه آن مقلدجویی که از متون دریای ادعا، حکمی بیرون می کشد و آن را وحی مُنزَل می داند و هیچ علمی را نافع تر از علم خود نمی داند و می گوید این درست است ولاغیر؛ و یا آن فیلسوفی که با غور در اقیانوس خلقت سعی در یافتن نخ هایی دارد تا سلسله ایی ساخته و آن را بجایی وصل کند، که محکم باشد و با کشیدنش به راحتی فرو نریزد، و یا آنانی که

ایسم هایی را ساخته و همه را بر مدار ایدئولوژی و یا سیستم فکری خود فرا می خوانند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

گویند:  "یا رب نظر تو بر نگردد برگشتن روزگار [1] سهل است."  و یا "روزگار است اینکه گه عزت دهد، گه خوار دارد؛ چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد"  [2]

یا رب نظر تو بر نگردد برگشتن روزگار [1] سهل است.

اما روزگارا! با تو سخن می گویم، تو که اختیارداری می کنی، تو که خود را دست خدا می دانی، تو را که بر بلندای شانه ی انسان های بی رمق تسلیم شده نشستی، و این نشستن را مبنای عزت و درستی ات قلمداد می کنی، و بر کثرت تسیلم شدگان نظر می اندازی و خیل ناراضیان را نمی بینی، غره بر این جماعت تسلیم شده مشو، چونکه آنان نیز تسلیم نبودند و بجبر و حیله چنین طوق تسلیم تو را بر گردن نهاده اند، آنها نیز چون ناراضیان دیگر تو و این وضع و مدارت را نمی خواهند، و اکنون بین بد و بدتر بتو راضی شده اند.

 با این کبر و غرور، بر جایگاه خدایی نشسته ایی؟!! خدا کی مقام خدایی به تو داد؟! خدا هرگز بر بندگان خود چنین نمی خواست، و تو به دروغ خود را دست اجبار او می نامی، که اجبار در مرام خدایی نیست که تو دست اجبارش باشی، اطمینان دارم که خدا بر آن آنچه تو بر بندگانش روا می داری، راضی نیست، این همان لجاجت است که دچارش شدی، اما این همه لجاجت از بهر چیست، می خواهی بندگان خدا را زیر پوتین های آهنین خود له کنی؛ برای چه؟!! مگر خداوند این بندگان را برای بندگی تو آفرید؟!

چرا بدین خباثت گرفتار شدی، تو از بندگان خدا چه می خواهی، که گویند "دشمن جانست ترا روزگار، خویشتن از دوستیش واگذار (نظامی گنجوی)." به چه انسان هایی قصد داری تبدیل شان کنی، که این چنین در مضیقه اشان قرار دادی، خدا می خواهد تو با آنان چنین کنی؟، هرگز نمی توانم تو را دست خدا بدانم، کدام خدا را تو دستی، که رحمت و بخشش از تو دیده نمی شود، کدام راه را تو پیروی، که این چنین لجوجانه، هر طرح بندگان خدا برای برون رفت از این خسارت را، نقش بر آب می کنی، از جان آفریدگان خدا چه می خواهی؟!، اگر تو بر خواسته هایت موفق شوی، از این بندگان خدا چه خواهد ماند، جز حیواناتی بیخرد و مطیع بر منقاد بر جبر روزگار؟!!،

شک دارم نیرویی ایزدی در بازوان تو باشد، خدایی در آیین تو بگنجد، از مهر برهمن بویی برده باشی، از عدالت یهوه به تو ذره ایی به ارث رسیده باشد، از سپیدی آفتاب در صورتت رنگی باشد، از او و اهداف او در تو قصدی باشد، چشمانت راهی بیند که او می خواهد؛ انگار برای له کردن بندگانش تیغ تیز کرده ایی، زنجیرهایی سخت بر پا و دست و فکرشان تدارک دیده ایی، به تو مشکوکم که زیر این چتر گسترده ات، خدا جایی داشته باشد، بویی از رحمت بی منتهای او در آسمان و زمینت نمی بینم.

روزگارا! به کدام جهت می رانی؟!

می خواهی خلق را از همه چیز تهی کنی، خالی از انسانیت، مهر و مروت؛ می خواهی در تابوت دروغ دفن شوند، می خواهی تا منتهای نابودی اشان ادامه دهی، کجاست مقصد تو، بهار کی می آید که با پاییز فرقی باشد، میوه های تابستان کی می رسد، که هنوز نخورده زمستانی سخت این چنین بندگان خدا را گرفته است.

 کجاست راستی، کجاست مهر و مرحمت، کجاست گل های پر زرق و برق بهار حلم و بردباری، کجاست رنگ های زیبای پاییز غم، کجاست نغمه های شاد انسانیت، کجاست چهره دلربای خدایی، همه را به تاراج خزان دادی؟! تا به کی می خواهی در آن بالا بنشینی و درشت گویی کنی، تا به کی می خواهی پرپر شدن فضایل را ببینی و آن را لطف خدا قلمداد کنی، نکند خلق خدا را به شمایل انسان نمی خواهی، نکند در مقابل خدا ایستاده ایی که انسان نشویم، نکند می خواهی در تغار تباهی ما را بساوی و تباه کنی، این است رسم خدایی و حکم او، محال است خدا بندگانش را بدین راه و روش بخواهد، کدام خدا، به وضع بندگانش چنین راضی خواهد شد.

مگر خدایی که ساخته و پرداخته ذهن سخت گیر، لجوج ِ آسمان و زمین خراش، متکبر حرف ناشنو، خلق خدا به هیچ پنداشته ی تو باشد، شاید چنین خدایی به چنین وضعی برای بندگان خود راضی شود. ورنه خدایی که می شناسیم هرگز بدین وضعی برای بندگانش رضایت نخواهد داد، پس من به خدای تو کافرم، که او خدایی بدخواه است که چون تو و راه خسارت بارت را بر بندگان خود می پسندد.

دست برداری ای روزگار خبیثِ، غدارِ، بدکردارِ، لجوجِ، متکبرِ، حرف ناشنوِ، گوش هایت را به نوای ناز بندگان خدا باز کن، دنبال شنیدن خواسته های دلت مباش، که دلت جز اسارت و بدبختی برای بندگان خدا نمی خواهد، چرا بهار در روزگار تو با عزا می آید؟ این عزایی است که پایانی برایش نیست، ناف بهار، تابستان، پاییز و زمستان تو را با عزا بریده اند. مگر تو برای بندگان خدا جز عزا چیزی نمی خواهی؟!، دامن غمزای خود را از این خلق خدا برچین. تا به کی می خواهی خون به دل خلق خدا کنی.

دست بردار ای روزگار غدار، دست بردار از این رسم نابخردانه خویش،

هی ی ی ی .... روزگار؟!!!

دست بردار ای روزگار غدار، دست بردار از این رسم نابخردانه خویش،

سالک منشین بنامرادی     نومید مباش، روزگار است.   (سالک یزدی)

بسا روزگارا که بر کوه و دشت         گذشته ست و بسیار خواهد گذشت      (فردوسی)

از روزگار آدم تا روزگار تو     ا زبهر روزگار بود انتظار ملک.        (مسعود سعد سلمان)

شب من دام خورشیدست گویی زلف یار است این    شب است این یا غلط کردم که دام روزگار است این (خاقانی) .

[1] - دهر. زمانه، فلک، چرخ. گردون. طبیعت. نیرویی که بگمان مردم نازل و موجد حوادث و بخصوص حوادث بد است. گردش ایام که ببار آورنده حوادث بد است

[2] - برگرفته از کتاب "امثال و حکم" علامه دهخدا.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

شقه شقه شدیم و دست بردار نیستیم، در دنیای جدید باید به جامعه متکثر و چند تفکری تن داد، که اگر ندادی انرژی های با ارزش جامعه خود را صرف ساییدن خویشتن خواهی کرد، و این تباهی و نابودی است، که در انتظارت خواهد بود، تمامیت خواهی فکری تو را پیش خواهد برد، تا وسیله نابودی خود را، خود فراهم سازی، این سرنوشت محتومی است، که نمونه بارز آن شوروی سابق (که تکه تکه شد) و در تاریخ خود ما جامعه زمان ساسانی بود، که خاک و پهنه گسترده فرهنگی بزرگی که از چین تا بدانسوی شامات و قفقاز کشیده شده بود، فرو ریخت و اکنون تیسپون ما در بغداد مانده، سمرقند، بخارا، بلخ و... در آنسو، و مُلک خٌتن در سویی دیگر. تاریخ معلم ماست، معلمی بی غل و غش که ثبت کننده عاقبت راهبردهای امتحان شده است، پس باید از تاریخ درس گرفت و عمل کرد.

حوادث خیابان پاسداران را که می نگرم، باز حکایت "حقه بازی صوفی، فسق و فجور محتسب، عجب و غرور زاهد، نماز دروغین شیخ و مفتی و فقیه مدرسه و حرام خواری شان و رشوه گرفتن قاضی و... {...}"  که حافظ نیز در زمان خود گرفتارش بود، را در ذهن خود مجسم می کنم، و حکایت رقابت مسجد و خانقاه را که انگار تمام شدنی نیست و ندارد، حال آنکه این جامعه باید روزی از این بن بست گرفتار شده، رها شود و راهی به برون رفت، در پیش گیرد، تا مسجد، مدرسه، میکده، خانقاه و... با هم بسازند، و چوب در سوراخ دیوار هم نکنند که در پس دیوارهای هر کدام را که بنگری مارهایی هفت سر وجود دارند، که به دریدن خلق مشغولند و خواهند بود، زیرا هیچ فرد و مکانی را خداوند تضمین نکرده است، و شرافت و برتری بین این دو نتوان تصور کرد، مگر این که از دایره خودبینی مطلق، خود شیفتگی، خود حق بینی مطلق و... خارج شوند و به مکتب انسانیت روی آورند، و آنگاست که می توان هر دو را دوست داشت، و در مسجد، خانقاه، میخانه، مدرسه و... روی جمال حضرت دوست را نگریست، ورنه این دو دکانی اند برای انحراف اذهان خَلق از خالق، و حجابی اند برای پوشاندن حق، که در این آب گل آلوده، آنچه به تاراج می رود و خواهد رفت، مال و جان خَلق است و آنچه شنیده خواهد شد، فریاد مدعیانی که، چون داعشیان حکم به تحریم و تکفیر دیگری خواهند داد.

این در حالی است که تعالیم باری تعالی برای افزودن اخلاق، رعایت خَلق خدا و اوجگیری انسانیت است، نه رقابت هایی که به نابودی انسان و انسانیت منجر خواهد شد و خلق را از راه مستقیم باز می دارد، و تاباندن نور حق را بر دل انسان و انسانیت مانع می گردد.

تاریخ عُرفا و فَقیهان، از صف آرایی های بیشمار این دو حکایت می کند و پرده از ظلم هر دو افکنده است، و نقاط قوت و ضعف شان را نشان می دهد، و لذا نباید تفوق هر یک در زمانی، به ظلم مُضاعف بر دیگری منجر شود، و فقه حکم به بطلان عرفان زند، و عارف حکم به انحراف فقیهی، بلکه این دو باید به مسامحه و تساهل از کنار هم گذر کنند، تا دامن شان به ظلم بر دیگری آلوده نشود؛ چه اینکه برخی از عرفا در نشر فرهنگ انسانی بیشترین خدمت را کرده اند و ادبیات این سرزمین را چنان غنایی بخشیدند که نظیرش را شاید در عالم بشریت کمتر توان دید، مولانا و حافظ از سردمداران این نهضت بزرگ فکری اند که نام ایران و اسلام را به اوج رساندند، و از ایران تا شرق دور و این سو در غرب، آثار پر برکت عرفان را می توان به عینه دید.

خواجه معین الدین چشتی و هزار خواجه ی دیگر از این دست خواجگان، چنان درخششی دارند که نورشان انسان را مجذب می کند، و در همین طایفه هستند، کسانی که ظلم شان در مقام حاکمیت روی سیاه ترین ها را هم سفید کرده است، و فقه و فقها نیز اگرچه در نظام حقوقی این دنیا سهمی بزرگ دارد، اما در میان فقیهان نیز بساط بر همین منوال است و برخی از اینان در کنار قدرت همواره نشسته و چنان رقیب عارف و فیلیسوف خود را به چوب شرع راندند، کشتند و آواره کردند، که انسان خجل می شود، و هر که را در مبانی آنان نگنجید، حکم به بطلان و تکفیر زدند و...

و حکایت غمبار این دو انگار تمامی ندارد، تا جامعه ما به مرحله ایی از رشد فکری برسد که دکانِ دکاندارانِ تفکر از انحصار این و آن بدر آید، و گرمی آن به تملک مردمی در اُفتد که در فکر و اندیشه متکثرند و به عددشان، نگاه و فکر متفاوت وجود دارد، تا جایی که می توان گفت، اتحاد فکر را فقط می توان در "واجب الوجود" و حضرت حق دید، و خَلق او در تفاوت اندیشه و تفکر هرگز به وحدت نرسیده و نخواهند رسید، و حتی در میان عرفا و فقها نیز هیچگاه تفکر واحدی نبوده و نخواهد بود، و انان در تکفیر همدیگر نیز ید طولایی دارند.

لذاست که تا آنروز که انسان به اصل خویش باز گردد ( إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ) و به عبارت دیگر به وحدت دست یابد (لقاالله)، باید تسامح و تساهل را به عنوان بهترین خط مشی در نظر گرفت و در سر فصل تعالیم و عقاید تصمیم سازان قرار داد، و حکایت حذف و خالص سازی و ساختن وحدت فکری را به کناری نهاد، و تکثر را به رسمیت شناخت، و همدیگر را تحمل کرد، و  شناخت حق و ناحق، راه و بی راه، درست و نادرست را به مردمی واگذاشت، که خریدار متاع این بازار پردکانند؛

بازاری متکثر با دکان های متعدد را باید به رسمیت شناخت، که مشتری را به خرید اقلام خود می خوانند، و این حق را برای صاحبان دکان ها قایل بود که متاع به مشتری نمایانده و او را تشویق به خریدش کنند، و این مشتری باشد که تصمیم گیر بوده و بر تصمیم او نباید که خرده گرفت، که او بر اساس نیاز وقت و ساعتِ خریدیش، به دکان های متعدد سر خواهد زد و در نهایت هم به خرید متاعی تمکین خواهد نمود، که فکر می کند برایش راهگشا و مفیدست، و این واقعیتی است که هرگز بر متاعی که خریده تا ابد نخواهد ماند، و با دیدن کهنگی و یا بی ارزش شدنش آن را به کناری نهاده، دوباره به خرید خواهد آمد.

 پس صاحبان دکان ها نیز باید خود شیفتگی و خود حق مطلق بینی را به کناری نهاده، به بالا بردن کیفیت جنس خود بپردازند و در این بازار به خرابی دکان همسایه نیندیشند و تنها به رقابتی سالم و با نشاط روی آورند، که خداوندگارمان بر این خریداران عقلی به ودیعت نهاده که بتوانند دنیای نیازِ فکریِ خود را مدیریت کرده و از این گذرگاه سختِ نمایش خوبی و بدی، درستی و نادرستی و... متاعی مناسب بربایند، پس نگران خلق نباید بود و به کار خود باید رسید.

 

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

ایزدا!

ای زندگی دهنده به آب!

به نرمی باران لطف بی منتهایت قسم،

روزگارمان به جایی رسید،

سر صفی ها را با ته صفی ها، انگار فرقی نیست،

گرچه سر صفی ها را امروز، روز پایان است،

اما برای ته صفی ها هم، چند روزی بیش نمانده است،

چون آینده است، و آینده چه نزدیک است؟!!

چه زود فصل مستی و عشق گذشت،

در حالی که هرگز آمدن و حضورش را نفهمیدم،

اما چه خوب، که زود می گذرد،

و بر این گذشتش، شعفناکم،

چنانکه که رهی معیری [1] گفت :

"رهی! تا چند سوزم در دل شب ها چو کوکب ها       باقبال شرر نازم، که دارد عمر کوتاهی"

خوش به حال شرری که از آتشی خیزد،

شرری زند، شکوهی آفریند، چشم هایی بِرُباید، و در اوج، زود تمام،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

در حالیکه مشکلات عدیده اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و... مسولان و مردم کشورمان را به ستوه آورده است، بالاخره ریاست منتخب جمهور مردم ایران راهی مناسب به سوی حل آن پیشنهاد داد، تا اتخاذ تصمیم تعیین شیوه حل معضلات لاینحل کشور، را که در کش و قوس ساختار خاص کشور گیر کرده است، را به نظر مردم یعنی صاحبان اصلی این کشور و انقلاب و "ولی نعمت" های همه مسولان کشور سپرده، و از کسانی تعیین راه پرسیده شود که خود با این مسایل بهتر از هر فرد دیگری دست به گریبانند، آری آقای دکتر حسن روحانی مردم را بهترین تصمیم گیر تشخیص داده و پیشنهاد داد، خادمان مردم خود شرایط به میدان آمدن مردم را فراهم کرده و از طریق صندوق رای، مردم راه حل مسایل خود را انتخاب کنند.

vote and election

اما تا مقامات منتخب رسمی و مسول کشور طرح و یا برنامه را ابراز می دارند که مورد خوشایند برخی نیست، تریبون داران جریان خاص سیاسی در نمازهای جمعه و دیگر تریبون هایی اختصاصی که از بیت المال این مردم ارتزاق می کنند، به میدان آمده و بر علیه نماینده رسمی و منتخب مردم و حتی رییس جمهور کشور موضع مخالف گرفته، و کسی را که باید پاسخگوی مسایل باشد را، به باد حمله انتقادی خود گرفته و هر اتهامی را که دوست دارند، به سوی رییس جمهور کشور روانه می کنند، تا او را از دست یابی به راه حل برون رفت از بن بست ها باز دارند، و راهش را برای گشودن هر معبری از میان موانع موجود، که برای عملی کردن وعده هایش به مردم دارد، باز دارند و متعاقب آن، عدم موفقیت او را بهانه ایی برای تبلیغ ناکارآمدی او کرده، و همین آقایان از تریبون های خود عدم موفقیت نماینده مردم را نشانه ناتوانی رییس جمهور تبلیغ کرده و مقدمات خلع ید او را فراهم نموده [1] و به همه بفهمانند که راه حل مشکلات، تنها از قرار گرفتن کاندیدای منحصر به این آقایان رد می شود. لذاست که نماینده مردم را تحت فشار سیاسی جناحی خود قرار می دهند. حال انکه آقای احمدی نژاد به عنوان کاندیدای منحصر به فرد آنان در هشت سال ریاست جمهوری اش خود را نشان داد و اینک کشور مانده و ویرانی هایی که سال ها وبال گردن انقلاب و کشور خواهد بود، و حتی خود او هم اکنون روی دست شان مانده و به معظلی برای شان تبدیل شده است.

آقایان و امامان جمعه ایی که به برکت حرکت انقلابی این مردم بدین تریبون ها دست یافته اند، به طور آشکاری به مخالفت با ایده عالیترین نماینده رسمی و منتخب مردم برخواسته و آشکارا دستیابی مردم به رفراندوم را آرزویی دست نایافتنی اعلام می کنند، [2] در حالی که همه پرسی و یا رفراندوم، ساختاری قانونی و متعارف در قانون اساسی می باشد که اکنون ساری و جاری است، قانون گذاران این ظرفیت را نهاده اند تا در بن بست ها، از صاحبان اصلی این کشور سوال شود، که چه می خواهند. [3] اما ملاحظه می شود که حتی طرح رجوع به این اصل بدیهی قانون اساسی، از سوی عالیترین منتخب و نماینده رسمی و ریاست جمهور مردم ایران، با چنان واکنشی ناموجهی مواجه شده، و این ایده را به ذهن متبادر می کند که انگار مخالفین آن هیچ اعتقادی به قانون اساسی و نقش مردم در حق تعیین سرنوشت خود ندارند و گویا معتقدند مردم باید بنشینند و تنها به راه حل های آنان گردن نهند. [4] اینان انگار قانون اساسی را نتیجه جلسات ضد انقلاب، غرب، لاییک ها و... می بینند که پیشنهاد استفاده از ظرفیت های آن، این چنین خشم شان را بر می انگیزد.    

 

 

[1] - همچنان که عبدالله گنجی، مدیرمسئول روزنامه جوان (سپاه) در کانال تلگرام خود از کفایت سیاسی رئیس جمهور سخن گفت و نوشت : "این که یک مقام عالی کشور در روز پیروزی انقلابش و آن هم در چهل سالگی، بن‌بست‌ نمایی برای رفراندوم کند دارای کفایت سیاسی است؟"

[2] - آقای احمد خاتمی، امام جمعه موقت تهران، ۲۴ بهمن سخنان رییس جمهور درباره رجوع به همه‌پرسی را دشمن‌شادکن قلمداد کرده و عنوان می دارد : "بنده به شبکه دولتی ضداسلامی، ضد ایرانی و به ضدانقلاب فراری که دلخوش به برخی اظهارنظرها شده‌اند می‌گویم که آن‌ها هرگز به آرزوی خود برای رفراندوم و همه‌پرسی عمومی نخواهند رسید."

[3] - اصل ۵۹ قانون اساسی می گوید "در مسائل بسیار مهم اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ممکن است اعمال قوه مقننه از راه همه‏‌پرسی و مراجعه مستقیم به آرای مردم صورت گیرد. درخواست مراجعه به آرای عمومی باید به تصویب دو سوم مجموع نمایندگان مجلس برسد.»

[4] - آقای علم الهدی امام جمعه مشهد که انگار خارج از هر قانونی زندگی و عمل می کند بیخیال قانون اساسی و عادی در خطبه های 27 بهمن ماه "حواله دادن مردم به رفراندوم زمانی را تداعی می‌کند که مردم به جای مردم‌سالاری دینی طرفدار مردم‌سالاری سکولار باشند" . وی گفت "همه گره‌های سردرگم مدیریت نظام را رهبری حل می‌کند آن وقت مردم را به اصل رفراندوم حواله می‌دهید؟". او افزود "نظام جمهوری اسلامی نظام مردم‌سالاری دینی است و نظام مردم‌سالاری سکولار غلط است"، ایشان گفتند که "این مسئله به ذهن تداعی می‌شود که شما طرفدار مردم‌سالاری سکولار هستید". و توصیه کرد "اساس نظام و این انقلاب را به‌خاطر خوشایند یک اقلیت لائیک وابسته به غرب، به باد اشکال نگیرید".

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

"دیو چو بیرون رود فرشته درآید" ، بیتی مشهور از شعر حافظ شیراز که بیانگر تقدم، و لزوم بیرون رفتن "دیو" برای ورود "فرشته" است؛ این در حالیست که در دنیای مادی ما تحقق "دیو" و یا "فرشته" به صورت مطلق و خالص غیرممکن، و در واقع دیو و فرشته ایی نمی تواند در این جهان تحقق یابد و لذا رفتن و آمدنی برای این دو نمی تواند تصور کرد؛ زیرا که این دو حقیقتی نسبی اند که در کنار هم لازم، موجود و ماندگارند.

 

دیو و فرشته و حکایت آمدن و رفتن آنها

از طرفی تحقق هر پدیده مطلقی تنها در وجود ایزد یکتاست که می تواند موجودیت یابد، و این جهان غیرمادی اوست که می تواند ظرفی برای وجود یک چنین فرشته و یا دیو مطلقی را مهیا کند؛ وگرنه پیمانه این جهانِ محدود و مادی، گنجایش هیچ مطلقی را چه از نوع خوبی (فرشته) و یا زشتی (دیو) ندارد؛. دنیای مادی ما مرکز نسبت هایی از بروز فرشته صفتی و دیو منشی است، که بهم مخلوط شده، و پدیده های این جهانی را شکل می دهند.

اما  بنظر می رسد ما ایرانیان فارغ از حقیقت مذکور، همیشه در طول تاریخ شرایط را سپید و یا سیاه دیده، و یا خواسته ایم که ببینیم؛ و رنگ های بین سپیدی و سیاهی، یعنی خاکستری را فراموش کرده و یا نادیده گرفته ایم، حال آنکه حقیقت این جهان خاکستری، و ممزوجی از سیاهی و سپیدیست.

شاید نارضایتی همیشگی ما به همین علت باز گردد، که انتظار قبول موجودیت، حضور و زندگی در شرایط خاکستری را نداریم، و همواره انتظار ظهور و بروز سپیدی و رفتن دیو را داشته و داریم، امری غیرممکن؛ زیرا واقعیت صحنه زندگی یا به سمت سپیدی و یا به سمت سیاهی به نسبتی گرایش دارد؛

انتظار بروز سپیدی و آمدن فرشته، و رفتن سیاهی و دیو، ما را به دنباله روی و جستجو برای یافتن قهرمانانی کرد تا در رسیدن به آن ما را کمک کنند، و شاید یکی از دلایل بدبختی و عقب ماندگی ما، و از چاله به چاه شدن های مکررمان باشد، که دخیلبند این قهرمانان شدیم و نتوانستیم جایگاه باید و شاید خود را بیابیم و همواره از این دست به آن دست شدیم، زیرا نتوانستیم که واقعی و رئال فکر کنیم، و به جای تغییر شرایط، به تغییر قهرمانان و پیشقراولان خود در این راه فکر کرده همواره چشم ما به دنبال منجی جدیدی بود، که ما را از وضعی نجات داده و به سوی سپیدی ببرد، در حالی که حرکت به سوی فرشته خویی نیاز به نجات بخش و منجی ندارد، بلکه این ماییم که باید جمعی تغییر کرده و به این سمت حرکت کنیم و این حرکتی همگانی، مداوم و درونی است که یکبار برای همیشه ما را نجات خواهد داد.

جهان مخلوطی از سپیدی و سیاهیست، و این حقیقت را باید به رسمیت شناخت که دیو به معنای نیروی بد و فرشته در معنای نیروی خوب، هرگز به تنهایی در این جهان بروزی خالص و مطلق نداشته و نخواهند داشت، بلکه این دو همیشه در کنار هم با درجاتی متفاوت حاضر بوده و خواهند بود، لذا روزشماری برای رفتن دیو و آمدن فرشته امری رویایی است و ما را در تغییر شرایط مان کمکی نمی کند، و شاید بتوان گفت که رفتن دیو و آمدن فرشته امکان تحقق ندارد، که این دو نیروی بد و خوب همیشه در جهان با هم بوده و خواهند بود.

تنها راهی که باقی می ماند، تعادل بخشی در حضور و تاثیرگذاری منفی دیوصفتی و مثبت فرشته خوییست که باید برای آن اقدامی موثر کرد؛ و با سازوکارها و تمهیداتی در نُرم گذاری اجتماعی میزان گرایش به سوی قطب فرشته خویی در پیوستار دیو صفتی و فرشته خویی را تقویت کرده و بدنه اجتماع را متعادل کرد. تنها کنترل کننده این دو نیروی متضاد، و تعادل دهنده آندو نیز قوانین مناسب و منطقی و امتحان پس داده ایی است که در فرایند رشد بشر، توسط ذینفع های واقعی اجتماع بشری کشف و استفاده شده، و صاحبان این دنیا یعنی مردم آن را برای خود مفید یافته اند، پناه بردن به سازوکار قوانینی که در روند نوشتن آن عصاره های ملت ها دست داشته اند، باعث می شود که این قوانین توسط مردم به اختیار درونی، و اجرا شود.

این می تواند موثرترین راه برای حرکت به سوی سپیدی و فرشته خویی باشد، نه رفتن این دیو، و آمدن آن فرشته. که این رفتن و آمدن ها اثری نخواهد داشت، و اگر کنترل کننده ها (مردم و قوانین) نباشند، این به آن، و آن به این تبدیل خواهند شد، رفتن به دنبال آوردن این، و یا برداشتن آن، کاری از پیش نخواهد برد، و رویا سازی برای حضور فرشته و بیرون راندن دیو، تنها به گرفتاری به دست قهرمانانی منجر می شود، که مدعی آوردن چیزیند که صورت تحقق آن خیالی بیش نیست؛ لذا باید به دنبال کسانی بود که سعی دارند تا با وضع قوانین و سازوکارهای مناسب، به کنترل و میزان کردن حضور فرشته صفتی و زدودن دیوصفتی باشند، تا این دنیا را انسانی تر کرد، چرا که دیو و فرشته ایی خالص در این جهان محدود و نسبی صورت تحقق ندارد.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از39

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در نظام برخاسته از قیام های اعترا...
وحید (اشتری) را از میانه های دهه هشتاد می شناسم. او طی سال ها می توانست به راحتی در ساختار قدرت سیاس...
- یک نظز اضافه کرد در انتخابات کیلویی چند؟! با چه رو...
آیا صندوق راه خیابان را می‌بندد؟ مجید شیعه علی در سه دهه گذشته بخشی از دموکراسی‌خواهان یک مسیر تح...