The Latest

به رغم گذشت نزدیک به هفتاد سال از پیروزی شکوهمند انقلابیون هندی علیه استعمار و اشغال هند توسط بریتانیا، [1] همچنان نبرد برای حفظ اصول و دستاوردهای این انقلاب مردمی و هوشمندانه، از جمله حقوق مردم، دوری از انحراف از اصول اولیه آن انقلاب که شامل دمکراسی، تکثرگرایی، سکولاریسم، جمهوریت، حاکمیت قانون و... [2] می گذرد، و جامعه سیاسی هند هوشیارانه همدیگر را رصد می کنند تا انقلاب و اساس تفکر آن به فراموشی نرود، اکنون حزب کنگره هند و حزب BJP به عنوان دو رقیب در صحنه سیاسی هند فعالند و حزب BJP که نماد و نماینده سیاسی "بنیادگرایی و ملی گرایی مذهبی هندویی" است در قدرت قرار دارد و تحرکات اصولگرایانه مذهبی آن مورد هشدار جامعه متفکر هند است که اصول قانون اساسی این کشور را به نابودی نبرده و به پای ملی گرایی هندویی قربانی نکنند. سخنانی که خواهد آمد هشدار آقای کانایا کومار (Kanhaiya Kumar) رییس سابق "اتحادیه دانشجویان دانشگاه جواهر لعل نهرو" دهلی است [3] که در این زمینه مطرح کرده است و در روزنامه هندو (The Hindu)  تحت عنوان "تکثرگرایی زیر تهدید" [4] به شرح ذیل منعکس شده است:

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 هند سرزمین حکمت و آموختن است، تاریخی دارد پر از تجربه و آموزش برای ملت هایی که می خواهند خود و تمدن خود را حفظ نمایند، این عرصه مبارزه ایی است، دست نخورده از آموزه هایی که می تواند راه گشای ملت های دیگر راهجو باشد. انقلاب هند یک انقلاب عبرت آموز است، که چگونه مهاتما گاندی (رهبر بزرگ انقلاب و استقلال هند)، با فلسفه ی روشن مبارزاتی خود مبتنی بر سیاست "نفی خشونت" و دوست داشتن دیگران (حتی دشمن) و با روش نافرمانی مدنی [1]  پا به عرصه مبارزه برای رهایی سرزمین خود از استعمار انگلیس نهاد و باعث دادن سکان هدایت جامعه خود به دست مردان سرزمینی شد که در تنوع فکری و عملی بی نظیر شاید باشد؛ در این مسیر هم مبارزانی با منش و شخصیت های متفاوت، وی را همراهی کردند. یکی از این همراهان و مبارزین آقای سردار والابهابهایی پاتل Sardar Vallabhbhai Patel (सरदार वल्लभभाई पटेल) (1875-1950) هستند که با گاندی بزرگ هر دو متعلق به ایالت گجرات [2] می باشند، که در جریان مبارزات با هم آشنا شدند.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

 

مردم بزرگ، ثروتمند و باستانی شبه قاره هند، هم همچون ما ایرانیان در شرایطی در اوایل قرن بیستم میلادی تن به انقلاب دادند که راهی برای فرو کردن حرف خود در گوش "آقابالاسر" انگلیسیِ ظالم، اشغالگر و کَر خود نیافتند، انگلیسی ها که صدای مردم زیر دست خود را در جنوب آسیا به موقع نشنیدند، با قیام این مردم مواجه شدند، انگلیسی هایی که گوش شنوایی برای شنیدن توصیه های از سر خیرخواهی مردان آرام، صلحجو، مهربان (حتی نسبت به دشمن)، مصلح و تحصیل کرده ایی مثل مهاتما گاندی، جواهر لعل نهرو و... نداشتند، و برعکس تیغ قدرت غیر پاسخگوی خود را به سوی منتقدین و مصلحینی از این دست گرفته و زندان های خود را مملو از آزادمردان و زنانی چون آنان کردند، حال آنکه که اینان حامل خواست مردمی بودند که قیام شان می توانست آن کند که کرد، و اشغالگران سرانجام تن به خواست مردم دادند، و در سال 1948 از شبه قاره هند عقب نشینی کردند. آخرین تیر ترکش انگلیسی ها همچنان که سفیر محترم هند در ایران، جناب آقای سائوراب کومار (Saurabh Kumar) در مراسم یکصد و چهل و یکمین سالگرد تولد "سردار والابهابهایی پاتل (Sardar Vallabhbhai Patel) " در تاریخ 16 آبان 1395 در تهران تصریح کردند:  

"بریتانیایی ها همچنان که در دیگر نقاط جهان هم عمل کردند، معتقد به سیاست تفرقه بینداز و حکومت کن بودند و همین سیاست روش آنان در حاکمیت بر هند بود [1] "

آری با عقب نشینی انگلیسی ها از شبه قاره هند، انقلابیون پیروز، با بیش از 500 ایالت نواب نشین (یا حکومت های ملوک و طوایفی محلی) مواجه شدند که طبق قانون توافق شده بین طرفین (مبارز و اشغالگر) در هنگام تقسیم شبه قاره هند و در زمان استقلال، و عقب نشینی انگلیسی ها، بین سه گزینه ماندن با هند کنونی، یا پیوستن به پاکستان و یا استقلال، مخیّر بودند، اینجا بود که اشغالگران از زمینه نفاق و جدایی مذهبی و قومی که در این سرزمین استثمار زده وجود داشت استفاده کردند، و آخرین و کاراترین ضربه را به انقلابیون شبه قاره هند زدند و جدایی دردناک و خونباری با هزاران خون بر زمین ریخته در جریان جدایی، و مهاجرت های عظیم قومی و مذهبی را به آنان تحمیل کردند که آثار این جدایی از جمله کشتارها، مهاجرت های بزرگ، جنگ ها، ویرانی های عظیم و در یک کلام "چالش جنوب آسیاست" هنوز پس از بیش از شصت سال بین کشورهای متعدد این منطقه خصوصا هند و پاکستان شعله ور است و قربانی می گیرد، و حتی هم اکنون که این سطور را می نگارم و یا همان موقع که به بزرگداشت این انقلابی بزرگ هندی مشغول بودیم، مردم کشمیر تاوان این بد عهدی را می دهند و در یک قیام بزرگ و خونبار قرار دارند و هر روزه از دو طرف و بخصوص مردم کشمیر (ایران صغیر) کشتار می شود.

اما جدا از اینکه این قانون و شروط توافق شده ی و یا حیله انگلیسی ها در حین استقلال شبه قاره هند، درست است یا خیر، و یا تقسیم شبه قاره هند کار درستی بود یا نه، که به نظر اینجانب از بزرگترین اشتباهات مسلمانان و هندوها بود که تن به چنین تقسیم خسارتباری بعد از استقلال دادند، اما سردار پاتل از جمله کسانی بود که در جایگاه قانونی اولین وزیر کشور هند در حق تعدادی از مردم این ایالت های بیش از 500 گانه هند نارواداری کرد و آنان را از حق انتخاب قانونی و تعیین سرنوشت برای انتخاب آینده خود محروم کرد و آنان را مجبور به باقی ماندن در سرزمین هند کنونی کرد.

یکی از بلندترین مجسمه های جهان مربوط به سردار والابهابهایی پاتل

کشمیری ها را که می توانستند و می خواستند به پاکستان بپوندند را مانع شد، و ایالت آندراپرادش، پنجاب، هفت خواهران شرقی و... را که می خواستند مستقل باشند را به زور و ارعاب در قالب هند کنونی نگهداشت و حقوق این مردم برای تعیین سرنوشت پس از استقلال را پایمال کرد.

 مبحثی که از دید سخنرانان محترم و فرهیخته مراسم یکصد و چهل و یکمین سالگرد این "سردار" که در شانزدهم آبانماه جاری به همت سفارت هند تدارک دیده شد، سخنی به میان نیامد، و دوستان سخنران این مراسم تنها به معرفی و حتی مدح این انقلابی بزرگ هندی (البته برخی خصوصیات او ستودنی است) پرداختند. در حالی که اقدامات و اعمال او بعد پیروزی انقلاب هند برای ملی گرایان افراطی هندو [2] قابل مدح است، و ایستادگی او در مقابل حق قانونی تعیین سرنوشت مردمش بعد از پیروزی، او را در بین ملی گرایان هندو به "مرد آهنین هند" مشهور کرد، و اعمال این اولین وزیر کشور هند به سان مشت آهنینی بود که او در سرکوب خواست برخی از مردم خود که اینک بعد از دهه ها مبارزه، حق تعیین سرنوشت یافته بودند، استفاده شد و این حق قانونی نادیده گرفته و به هیچ انگاشته و از سوی برادران انقلابی اشان (از جمله سردار پاتل) بعد از پیروزی بر آقابالاسرهای انگلیسی، نادیده گرفته شد، البته شاید شرم ما ایرانیان از میزبان، ما را به چنین دردی مبتلا می کند ولی نکته دانان ریزبین می توانند حتی به کنایه هم که شده این مهم را در چنین مواقعی در کار خود بگنجانند.

سردار پاتل ها از جمله آقابالاسرهای جدیدی برای مردم هند بودند که بعد از پیروزی بر آقابالاسرهای انگلیسی که خود به جای آنان نشستند و برای آنان بدون رضایت شان تصمیم گرفتند، اینان دیگر انگلیسی نبودند و از خود هندی ها بودند، اما تحرکات آنها منافی قانون اساسی هند که هند متکثر، سکولار و دمکراتیک را به رسمیت شناخت و به لحاظ مذهبی، فرهنگی، سیاسی مردم متکثر هند را مطیع و منقاد فرهنگ هندویی افراطی و ملی گرایی هندویی خود می خواستند، حتی اگر اقلیتی 200 میلیون جمعیت داشته باشد (مسلمانان)، آری سردار پاتل مورد تمجید رادیکالیسم هندو قرار دارد که سکولاریسم (به رسمیت شناختن حقوق اساسی اقلیت های مذهبی) را ظلم می داند و حق اقلیت های هندی را نادیده گرفته و می گویند یا باید به دین هندو باز گردید و یا هند را ترک کنید، و حتی خوردن گوشت گاو (مقدس هندوها) که هیچ حمل آن[3] هم مستوجب دار توسط این افراطیون می شود و... و همین خط سیاسی، مذهبی و فرهنگی هندویی افراطی، تحرکات و سیاست های امثال سردار پاتل را الهام بخش تحرکات ضد اقلیتی (مسلمانان، مسیحیان، سیک ها، جین ها و...) خود اعلام می کند و از سوی هندوهای افراطی در RSS و گروه "سنگ پریوار" مورد تمجید قرار می گیرد، به طوری که جناب نارندرا مودی (نخست وزیر هند) که از کادرهای گروه  افراطی RSS و رهبران کنونی حزب BJP است  (که شاخه سیاسی گروه RSS و سایر گروه های از این دست محسوب می شود)، مورد تمجید قرار می گیرد و ایشان عنوان می دارند:

"من از بی.جی.پی هستم و سردار پاتل از حزب کنگره (حزب سکولار رقیب)، اما من هنوز دنباله رو ایدئولوژی و عقاید او هستم که مربوط به هیچ جناح نیست." [4]

البته ناگفته نماند که سردار پاتل از رهبران انقلاب هند (با کمی زاویه فکری با گاندی و نهرو) بود که هم در دوره انقلاب و هم در دوره ریکاوری پس از انقلاب هند فرد موثری بود و به همین دلیل 31 اکتبر را به عنوان زادروز تولد این سردار به عنوان روز "وحدت ملی هند" اعلام می شود و به پاس اقدامات او برای بازیابی هند کنونی بعد از پیروزی، هر ساله در هند گرامی داشته می شود.

اما ناگفته نماند که نیش خنجر "آقابالاسرهای کَر بعد از پیروز هر انقلاب" دردناک تر از اثر خنجر آقابالاسرهای قبل از پیروزی هر انقلابی است که از آنان انتظاری نیست.

 

[1] - “Britishers as they have done elsewhere, they believe in policy of divide and rule, and that was how they were rule India”   

[2] - در خصوص عقاید و روند کار و عمل گروه های هندوی افراطی در پایان نامه خود تحت عنوان "رادیکالیسم هندو و جهانی شدن" توضیح داده ام که قابل مراجعه است. http://mostafa111.ir/neghashteha/english-production/706-globalisation-and-hindu-radicalism-in-india.html

[3]- http://mostafa111.ir/neghashteha/india/945   رادیکالیسم هندو؛ معروفی مهم برای هندوها، که برای دیگران معروف نیست

[4]  - “I am BJP, and Sardar Patel was from Congress, but I am still follow his ideology and beliefs which is from no part”

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

انقلاب هند علیه استعمار انگلستان در سال 1948 بعد از دهه ها مبارزه و رنج این مردم باستانی به پیروزی رسید. این انقلاب نیز همچون قیام مردم ایران، در دوران مبارزه "چتری به بزرگی یک ملت" را در بر سر مبارزین مختلف و متفاوت خود کشیده بود و نیروهای چپ و راست، مذهبی و غیر مذهبی، هندو و مسلمان، و... در کنار هم مبارزه مشترکی را علیه استعمار انگلیس پیش بردند، نوشته ایی که ذیلا خواهد آمد حکایت افکار یک جوان بیست و سه ساله انقلابی وابسته به گروه های چپ مسلح هندی است که دست به اسلحه شد و از جمله معدود مبارزانی بود که انقلاب میلیونی و مسالمت آمیز گاندی بزرگ را به خشنونت کشید. حرف های او در آخرین روزهای زندگی اش شنیدنی است، احساساتی که در جریان مبارزه داشت از زبان فردی به پایان خط رسیده و بین اعتقاد و بی اعتقادی در نوسان است، تجربه آمیز می باشد.

 

یکی از مهمترین موفقیت های مبارزات مردمی و رهبران آن در جریان نهضت، این است که بهانه از دست حکومت مستبد حاکم برای دست زدن به خشونت و سرکوب خشن بیرون کشیده، که این مهم تنها از طریق هدایت مبارزین در یک جریان کاملا غیرخشونت آمیز و آرام صورت می پذیرد؛ و از موفقیت های نظام های نامشروع و غیرمردمی مستبد وادار کردن جریان های انقلابی و معترض برای توسل به خشونت است، و یا حتی در صورت عدم موفقیت نفوذ در بین انقلابیون برای دست زدن به حرکات خشونت آمیز، که بهانه ی لازم برای رادیکالیزه و خشونت بار کردن شرایط انقلاب و دست زدن به سرکوب وسیع جریان قیام را فراهم نماید؛ و در واقع حکومت هایی مستبد در معرض قیام های مردمی منتظر اشتباه احدی از مردم معترضند که تا با سو استفاد از آن، دست به سرکوب وسیع زده و حرکت انقلاب را کند، و یا عقیم کنند.  

"تروریست های انقلابی" یکی از بهترین سوژه ها بدین منظور برای حاکمیت مستبدند؛ این افراد همان هایی هستند که در جریان حرکت عظیم و مسالمت آمیز معترضین مردمی، با دست به اسلحه شدن، شرایط را به خشونت می کشند و با آتش و گلوله پیگیر مطالبات خود می شوند؛ در همه انقلابات این جریانات وجود دارد، و علیرغم این که خسارت کارشان از دستاوردهای آنان بیشتر است، و به دشمن مردم بهانه تمسک به خشونت را با اعمال تروریستی خود می دهند، و خسارت جبران ناپذیری را در جریان خشونت بار کردن انقلابات به مردم معترض انقلابی وارد می کنند، همواره جریاناتی وجود دارند که سعی در تقدیس این تروریست های انقلابی و برجسته کردن کار آنانند. اگر نگوییم تفکر رادیکالیسم رایج در ادبیات انقلابیون ناشی از اعمال همین معدود رادیکال هاست، ولی می توان گفت آنان در این خصوص بسیار موثرند.

انقلاب مسالمت آمیز مردمی هند تحت رهبری مهاتما گاندی که بر مبنای فلسفه "عدم خشونت (Nonviolence)" شکل گرفت و ادامه یافت، همچون قیام مردم ایران در جریان انقلاب 1357 که به رهبری امام خمینی بر مبنای عدم توسل به خشونت و پیگیری درخواست های مردم ایران از طریق مبارزه مردمی و آرام و منطقی شد، اما آقای باگات سینگ (Bhagat Singh)[1] در جریان این مبارزه مسالمت آمیز از آنجمله معدود انقلابیونی هندی است که دست به ترور مسلحانه زد و درست مثل جریان "مجاهدین خلق" و "جریان چپ مسلح ایران" و گروه "فداییان اسلام" به رادیکالیزه کردن صحنه قیام اقدام کرد و نهایتا هم بعد از ترور، به همراه همدستانش از جمله راجگرو (Rajguru) و سوخدیو (Sukhdev) به دار آویخته شدند.

چهارشنه 23 مارس 2016، سردبیر The News Minute در هشتاد و پنجمین سالروز اعدام این افراد، دست نوشته ایی[2] تحت عنوان "چرا من یک فرد بی اعتقاد دینی هستم" مربوط به آقای باگات سینگ که آن را در زندان قبل از اعدام نوشته است، به شفاف سازی افکار این مبارز هندی پرداخت. این تروریست انقلابی هندی که خیابان ها و مکان های زیادی را در هند به نام "شهید باگات سینگ" نهاده اند و در بین مردمش مثل ما به "شهید" مشهور است. متن دستنوشته باگات سینگ به شرح ذیل است:

اینکه، آیا اعتقاد کم من به وجود یک موجود قادر مطلق، خدای حاضر و ناظر به خودخواهی و احساس غرور بی جای من بر می گردد؛ موضوع بحث برانگیزی است که هرگز صحت ندارد، تا زمانی در آینده من در زمره مدافعین چنین تفکری قرار گیرم. در نتیجه مذاکراتی که با دوستانم داشتم، به این نتیجه رسیدم که آنان بعد از شناخت من که در مدت کوتاهی بدین شناخت رسیدند، برخی به این نوع نتایج سریع در مورد من رسیدند که بی ایمانی من از حماقت من و این نتیجه غرور بی جای من است، لذا این یک مشکل اساسی است. من نمی توانم خود را آنطور و به صورت یک انسان احمق اعلام کنم. من در ورای همه اینها، یک انسانم و نه چیزی بیشتر. و کسی هم نمی تواند بیشتر از این بداند. من در شخصیت خود یک ضعف هایی دارم، در مورد غرور نیز که یکی از خصوصیات انسانی است، من هم دارم. من به عنوان یک دیکتاتور در بین دوستانم مشهورم. بعضی مواقع بعنوان یک خالی بند نامیده می شوم. برخی شکایت دارند که من یک خالی بند هستم و دیگران را مجبور می کنم که مواضع فکری مرا بپذیرند. بله این به روایتی یک واقعیت است. من این اتهام را رد نمی کنم. ما می توانیم این کلمه را با غرور برای آن ادا کنیم. همچنان که ارزش های خجالت بار، تاریخ گذشته و شرم آور جامعه ما نگرانی آور است، من هم یک بی ایمان افراطی ام. اما این در مورد من تنها نیست. افکار و ایده های من غرور آور است. افکارم نمی تواند خالی از افتخار باشد. افتخار، یا همان کلمه مورد استفاده شما تکبر، هر دو یک بزرگنمایی از یک خصوصیت شخصی است. اما آیا بی ایمانی من ناشی از احساس غیر ضروری غرور و افتخار است، یا آیا می توان گفت که عدم اعتقاد من به خدا بعد از یک تفکر عمیق و طولانی بدست آمده است. می خواهم عقایدم را به شما عرضه کنم. اول از همه اجازه بدهید بین افتخار کردن و تکبر تفاوت قایل شویم، همچنان که این دو متفاوتند.

من هرگز نتوانستم بفهمم که چگونه غرور بی اساس و بی پایه و یا در مقابل آن خالی بودن از تکبر موجب توقف اعتقاد فردی به خدا شود. نمی خواهم بگویم که بزرگی یک شخصِ واقعا بزرگ فقط زمانی است که بدون هرگونه تلاش جدی مشهور شود و یا در عدم وجود قدرت های ذهنی عالی شخص بزرگی شود. این به آسانی قابل فهم است، اما چگونه ممکن است که به دلیل تکبر یک فرد معتقد به خدا می تواند به یک فرد بی اعتقاد به او تبدیل شود؟ فقط دو چیز ممکن است: یا یک مرد بر این اعتقاد قرار گیرد که در موقعیتی قرار دارد که مقادیر و خصوصیات خداگونه دارد. و یا قدم را از این پیش نهاده و خود را خدا اعلام نماید. در هر دو موقعیت فوق هم چنین انسانی نمی تواند یک بی اعتقاد به خدا در معنای کلمه باشد. در موقعیت اول شخصی که در خود خصوصیات خدایی می بیند او نمی تواند کاملا وجود خدا را منکر شود؛ در کیس دوم نیز که فرد خود را خدا اعلام می کند در واقع او به تایید وجود برخی قدرت های ماورای طبیعی پاسخگو برای کار این جهان اعتراف می کند. این که او خود را خدا اعلام کند و یا اینکه خدا را به عنوان یک حقیقت موجود بالاتر از وجود خود در نظر گیرد، به منطق ما صدمه ایی نخواهد زد. بنابراین نکته واقعی این که در هر دو مورد او فرد با ایمان و معتقد است. او یک بی ایمان نیست. می خواهم این نکته را برای شما به صورت روشنتری بیان کنم. من یکی از این دو نوع افراد نیستم. من کاملا وجود یک موجود قادر مطلق را منکرم، تمام موجودات قدرتمند، تمام خدایان شناخته شده را. اما چرا؟ این را در آینده و در همین نوشته ذکر خواهم کرد. اینجا می خواهم تاکید کنم که من به دلیل منطق، یا افتخار و یا تکبر یک فرد بی ایمان نیستم. و من نه یک انسان نیمه خدا، نه یک پیامبر و نه یک خدا نیستم. حداقل یک امر روشن وجود دارد و آن این که من به عنوان یک بی ایمان از تکبر و غرور، به بی ایمانی نرسیدم. در راستای پاسخ به این سوال به حقایقی اشاره می کنم. دوستانم می گویند بعد از بمب گذاری در دهلی و کیس توطئه در لاهور (حادثه تروریستی)، من به شخصیت خود شلیک کردم و همین باعث شد که من عقلم را از دست دهم. اجازه دهید به تشریع این امر بپردازیم که چرا این اتهامی نادرست است. من اعتقادم به خدا را بعد از این حوادث (تروریستی و دستگیری) از دست ندادم. من حتی موقعی که یک فرد ناشناخته ایی بودم، اعتقادی به خدا نداشتم. حداقل می توان گفت که یک دانشجوی کالج نمی تواند به ارزش گذاری هر نوعی از بزرگنمایی های مسایلی اقدام کند که به بی ایمانی منجر می شود. البته این درست است که من دوستدار بعضی از اساتید کالج بودم. اما دیگر اساتید مرا دوست نداشتند. من هرگز یک دانشجوی درسخوان و پرکاری نبودم. و هرگز موقعیتی برای مغرور شدن نیافتم. در رفتارم بسیار مواظب بودم و به نوعی منفی نگر در مورد شغل آینده ام. کاملا در اعتقاداتم بی ایمان نبودم، من تحت نظر و حفاظت پدرم بزرگ شدم. او یک فرد "آریاسماجی" (گروه های مذهبی) معتقد بودم. یکی آریا سماجی هر چیزی می تواند باشد ولی هرگز یک فرد بی اعتقاد نخواهد بود. بعد از طی دوره مدرسه راهنمایی، به دی.ای.وی کالج لاهور اعزام شدم. در یک منزل برای یک سال با افرادی زندگی کردم که صبح ها و به هنگام غروب به عبادت می پرداختند. برای ساعت ها می نشستم و به خواندن اوراد مذهبی می پرداختم. در آن زمان یک فرد معتقد و با ایمان بودم. بعد مدتی با پدرم زندگی کردم. او یک انسان با تسامح و تساهل در عقاید مذهبی بود. براساس نوع آموزش های پدرم بود، که من آنها را برای آزادی کشورم می پرستیدم. اما او یک فرد بی اعتقادی نبود. خدای او یک خدایی بود که به همه قدرت می داد. پدرم مرا توصیه می کرد که هر روز به عبادت خداوند بپردازم، در این شرایط بود که من بزرگ شدم. در شرایط عدم همکاری من توانستم از کالج ملی جواز ورود به دانشگاه بگیرم. در طول اقامت در این کالج بود که من شروع به تفکر در مورد تمام سخنان مذهبی، از جمله بیاناتی که در مورد وجود خدا بود کردم. علیرغم این، واقعیت این است که اعتقاد من به خدا بسیار قوی و محکم بود. من ریش و موی بلند (همچنان که طبق سنت سیک هاست) داشتم. علیرغم این من نمی توانستم که در خصوص تاثیر مذهب سیک و یا هر مذهب دیگری در حل تمام مسایل قانع شوم. اما با این حال اعتقاد محکم و قابل اتکایی به خدا داشتم.

سپس من به حزب انقلابی پیوستم. اولین رهبری که من ملاقات کردم، به صورت اشکاری خود را بی اعتقاد به خدا اعلام نمی کرد. او نمی توانست به هرگونه جمعبندی در این زمینه برسد. هر موقع من از او در مورد وجود خدا می پرسیدم، با این پاسخ او مواجهه می شدم که "شما وقتی اینطور حسی دارید می توانید به او معتقد باشید". دومین رهبر حزبی که در ارتباط با او قرار گرفتم یک فرد سخت معتقدی بود. من باید نام او را اعلام کنم. او فرمانده محترم ساچیندرا نات سانیال (Sachindara Nath Sanyal) بود که او نیز در جریان کیس "توطئه لاهور" به مرگ محکوم شد. درست از اولین صفحه تنها کتابش " Bandi Jivan " (Incarnated Life) جمله ایی در خصوص تقدیس خدا داشت. آخرین صفحه بخش دوم این کتاب را ببینید، شما می توانید فرازهایی بیابید که خداوند را یک موجود ماورایی معرفی می کند. این یک ریفلکس روشن از افکار این فرمانده بزرگ است. حسب ادعانامه "اعلامیه انقلابی" که بر اساس "کارگر آگاه" است از کارهای آقای ساچیندار نات است که در هند منتشر شد، اغلب اتفاق می افتاد که در فعالیت های انقلابی یک رهبر ایده های خود را بیان کند که برای خودش عزیز بود ولی علیرغم تفاوت دیدگاه، دیگر فعالین هم با آن موافقت داشتند.

در این ادعانامه، یک پارگراف کامل تعریف و تمجید از خداوند و اعمالش وجود دارد که ما بعنوان انسان نمی توانیم آن را بفهمیم. این خود یک درس خداشناسی خالص است. چیزی که می خواهم بگویم این که ایده انکار وجود خدا حتی در حزبی انقلابی (چپ) اتفاق نمی افتد. هر چهار تن شهدای مشهور کاکوری (Kakory martyrs) آخرین روز زندگی اشان را در عبادت گذراندند. از جمله آقای رام پاراشاد بیسمال (Ram Parshad Bismal) یک آریاسماجی معتقد بود. علیرغم مطالعات گسترده در سوسیالیسم و کمونیسم، راجان لاهیری (Rajan Lahiri) نمی توانست علایق خود را به اوراد و آیات "اوپانیشاد" و "گیتا" (کتب دینی هندوان) پنهان کند. تنها یک نفر در بین آنان بود که در چنین افکاری نبود. آنچه باید بگویم اینکه "مذهب نتیجه ضعف و ناتوانی و محدودیت علم بشر است" و انسان در زندان زندگی است. اما انسان هرگز از این نترسیده که وجود خدا را منکر شود.  تا آن زمان من یک انقلابی رومانتیک بودم و فقط یک پیرو، فرد پیرو رهبران خود بودم. سپس زمانی رسید که شانه های خود را زیر بار پاسخگویی قرار دهم. برای زمانی یک اپوزیسیون قوی موجودیت حزب را در خطر قرار داد. تعدادی از رهبران حزب از جمله فرماندهان فعال آن شروع به حمایت این جریان در حزب کردند و موجب ریشخند به حزب شدند. و آنها به ما خندیدند. یک نگرانی که داشتم این بود که روزی من هم آن را یک ماموریت فاقد امید و بی ارزش بدانم. این یک نقطه عطف در ماموریت انقلابی من بود. یک آرزوی بی پایان برای مطاله قلبم را فرا گرفت. "مطالعه بیشتر و بیشتر"، مطلبی بود که مدام به خود می گفتم، به خود می گفتم من باید این توانایی را داشته باشم که با مطالب مخالفینم مواجهه شوم. مطالعه برای پشتیبانی از عقاید خود از طریق اغنای افکار خود. و به همین دلیل با جهد شروع به مطالعه کردم. عقاید سابق و معتقداتم یک تغییر رادیکال را تجربه کردند. عشق نظامی گری بر ما غالب کرد؛ اکنون یک ایده جدی از نوع تفکر به بیرون جهیده بود. فقط نه خداباوری و نه یک اعتقاد کور! اکنون واقع گرایی شیوه تفکرم بود. در زمان اوج نیاز، ما می توانیم به سراغ روش های رادیکال برویم، اما خشونت نتایج معکوسی در حرکت عمومی ایجاد می کند. من در خصوص روش های مان خیلی صحبت کردم. مهمترین مطلب، یک ایده روشن از ایدئولوژی ماست، که از طریق آن در یک جهد و تلاش طولانی قرار می گرفتیم. همچنان که یک فعالیت انتخاباتی وجود نداشت، من فرصت مناسبی برای مطالعه ایده های مختلف که به وسیله نویسندگانی متفاوت ارایه شده بود یافتم. من به مطالعه آثار باکونین (Bakunin) رهبر آنارشیست روسی پرداختم. کتاب هایی از مارکس، پدر کمونیسم خواندم. همچنین آثاری از لنین و تروتسکی و تعدادی دیگر از نویسندگان که انقلاب کشورشان را با موفقیت پشت سر گذاشته بودند، خواندم. همه آنها افرادی فاقد ایمان بودند. ایده هایی که در کتاب باکونیم "خدا و سیاست" مطرح شده بود، به نظر سوال بر انگیز می رسید، اما آنرا کتاب جالبی یافتم. بعد از آن کتاب عقل سلیم (Common Sense) اثر نیرلامبا سوامی (Nirlamba Swami) را از نظر گذراندم، که نظریات او یک نوعی از بی اعتقادی عرفانی بود. لذا در این موضوع بیشتر علاقه پیدا کردم. اواخر سال 1926 بود که مطمئن شدم که اعتقاد به یک موجود فوق بزرگ که بیافریند، هدایت کند و به کنترل جهان بپردازد پایه و اساسی ندارد. و شروع کردم به بحث در این خصوص با دوستانم. و به صورت آشکاری اعلام کردم که من فرد بی اعتقادی هستم. چیزی که در سطور پایین به توضیح بیشتر آن خواهم پرداخت.

در ماه می سال 1927 در لاهور دستگیر شدم. که این دستگیری برایم بسیار تعجب آورد بود. من ایده ایی برای این که توسط پلیس مورد تعقیب قرار گیرم نداشتم. در حال گذر از یک باغ بودم که ناگهان توسط پلیس محاصره شدم. و به واسطه همین غیر منتظره بودن این دستگیری خیلی با آرامش بودم. و کنترل کاملی بر خود داشتم. به بازجویی ام بردند، روز بعد هم مرا به بازداشتگاه پلیس راه آهن لاهور منتقل کردند، جایی که در آنجا یک ماه در بازداشت بودم. بعد از روزها سخن گفتن با پرسنل پلیس، اینطور فهمیدم که آنها اطلاعاتی در خصوص من در ارتباط با حزب کاکوری دارند. من احساس کردم آنها اطلاعاتی از دیگر فعالیت های من در نهضت انقلابی هم دارند. به من گفتند که شما در هنگام محاکمه حزب کاکوری در لکنو (مرکز ایالت اوتارپرادش هند) بودید، ممکن است که برنامه هایی برای آزادی متهمین دارید. همچنین گفتند که بعد از این که این نقشه شما لو رفت، ماتعدادی بمب کشف کردیم که در حال تست بود، یکی از این بمب ها هم در جریان جشن مذهبی دسهرا (Dussehra) در سال 1926 به میان جمعیت پرتاب شد. آنها آزادی مرا منوط به اعلام این مطلب از سوی من کردند، که این فعالیت ها مربوط به حزب انقلابی است. در این صورت مرا آزاد می کردند و حتی به من جایزه می دادند و در دادگاه هم بی گناهم معرفی می کردند. من نمی توانستم خنده خود از پرسنل پلیس کنترل کنم؛ تمام اینها حقه بازی و دوز و کلک بود. افرادی همچون ما با این ایده هرگز بمبی را به سوی جمعیت بی گناه کشور خود پرتاب نمی کردند. روزی آقای نیومن که بعدها رییس CID منصوب شد نزد من آمد و بعد از یک صحبت طولانی که پر از کلمات همراهی کننده بود مرا مطلع کرد که خبر بدی برای شما دارم و گفت که اگر من چنین اعلامی بر اساس درخواست آنان نداشته باشم، آنها مجبور خواهند شد که مرا به دادگاه اعزام نموده و مرا با کیس کاکوری و برای کشتار بیرحمانه مردم در جریان جشن دسهرا مرتبط خواهند کرد و اعلام کرد که مدارک کافی برای مجاب کردن دادگاه داشته که می تواند به اعدام من منجر شود. 

در این قضیه کاملا بی گناه بودم، اما معتقد بود که پلیس قدرت مناسبی برای انجام آنچه می خواست، داشت. در همان حال برخی افسران پلیس مرا تشویق به انجام دوبار عبادت خدا به همان روش روتین روزانه می کردند. من یک فرد بی اعتقاد بودم. با خود فکر می کردم که باید برای خود آرامش ایجاد کنم، آیا به عنوان یک فرد بی اعتقاد می توانم بروز آرامش و شادی را در این روزهای (زندان برای خود) بوجود آورم، یا در این روزهای سخت در اعتقادات خود استوار باشم. بعد از یک کلنجار طولانی با خود، به این جمعبندی رسیدم که نمی توانی حتی در ذهن خود بعنوان یک فرد معتقد باشم و نه می توانم در پیشگاه خداوند عبادت کنم. و هرگز این کار را هم انجام ندادم، این موقعیت امتحان برای من بود و من از این تجربه موفق بیرون آمدم. این افکار من بود. حتی برای یک لحظه هم نخواستم تا زندگی خود را حفظ کنم. پس یک فرد فاقد اعتقاد واقعی بودم و اکنون نیز هستم. اون یک ماموریت ساده ایی برای روبرو شدن با این تجربه نبود. اعتقادات باعث می شود که شما راحت تر از سختی ها بگذرید، و حتی این سختی ها را نیز خوشایند می کند. انسان می تواند یک حمایت قوی در اعتقاد به خداوند بدست آورد و یک امید حمایت به نام خدا. اگر شما به خداوند اعتقاد نداشته باشید، جایگزینی برایش نیست، اما این بستگی به شما دارد. این یک بازی بچه گانه نیست که شما بتوانید روی پای خود در میان طوفان ها و بادهای سخت بایستید. در سختی ها، تکبری هم اگر باقی مانده باشد، ناپدید خواهد شد و انسان نمی تواند شجاعتی برای دفاع از اعتقاداتش در یک فضای احترام آمیز مشترک با مردم بیابد. اگر او واقعا علیه اعتقادات این چنینی به پا خیزد، ما باید اضافه کنیم که این دیگر تکبر نخواهد بود.، او یک نوع قدرت فوق طبیعی خواهد داشت. این دقیقا همان وضعیتی است که اکنون برای من وجود دارد. اول از همه این که همه ما می دانیم که قضاوت چه خواهد بود (به اعدامم ختم خواهد شد). و این حکم طی یک هفته یا کم و زیاد اعلام خواهد شد و من به سمت فدا کردن زندگی خود پیش می روم. جمعبندی دیگری که وجود دارد! یک فرد هندو معتقد به خدا ممکن انتظار داشته باشد که به عنوان یک شاه دوباره متولد خواهد شد (تناسخ). یک مسلمان و یا یک مسیحی ممکن است خواب های لوکس ببیند و انتظار داشته باشد که به عنوان جایزه این سختی ها و رنج ها  و قربانی شدن در بهشت لذت ببرد، من سرگرم چه آرزویی باید باشم؟ می دانم وقتی طناب به دور گردنم انداختند پایان من خواهد بود و ستون ها از زیر پای من کشیده خواهند شد. اگر بخواهم کلماتی از لغتنامه مذهبی استفاده کنم، این زمانی است اجباری برای پاک شدن از صفحه روزگار. روحم به یک هیچ، ختم می شود. اگر شجاعت کنم و موضوع را در پرتو روشنایی مساله جزا و پاداش بیاورم، می بینم که یک زندگی کوتاه، از تلاش با چنین پایان غیر جالبی، برای من خود یک پاداش خواهد بود، و همین و بس. بدون هر گونه خودخواهی، حرکت برای کسب هر گونه پاداش اینجا و یا بعد از آن در جهان دیگر، جاذبه کمی برایم دارد، باید زندگی ارزشمندم را فدای آزادی کنم، کاری غیر از این هم نمی توانم انجام دهم. آن روز دروازه ایی به سوی یک دوره از رهایی است، موقعی که تعداد زیای از مردان و زنان، شهامت می یابند که ایده خدمت به انسانیت یابند و انسانیت را از رنج و درد رهایی دهند، و به این تصمیم برسند که جایگزینی در مقابل آن نیست جز فدا کردن جان برای این منظور. آنان به جنگ با دیکتاتورها، مستبدین و استثمار گران خود خواهند پرداخت، اما نه برای این که در نتیجه آن در تناسخ دیگری پاشاه شوند و یا پاداشی در این جهان و یا در زندگی جهان دیگر بعد از مرگ در بهشت دریافت دارند، بلکه برای شکستن زنجیرهای بردگی، برای برپایی آزادی و صلح قدم در این راه خطرناک خواهند گذاشت اما مرگ افتخارآمیزی در این راه وجود دارد. آیا غروری که در این مرگ وجود دارد را می توان تکبر نامید؟ چه کسی است که اینقدر احمق باشد که چنین روحیه ایی را تکبر بنامد؟ به او خواهم گفت که چنین انسانی احمق است و یا ارزشمند. چنین افرادی را رها کنید زیرا که قادر به شناخت راه، هدف، عقیده و احساسات ارزشمندی که در قلب آنان موج می زند، نیستید. قلبش مرده است، یک تیکه گوشت ساده است، خالی از احساسات. اعتقاداتی مریض گونه دارد، او دارای انگیزه ایی ضعیف است. خواسته های خودخواهانه اش او را به یک فرد ناتوان تبدیل کرده که نمی تواند حقیقت را ببیند. برچسب تکبر، معمولا برچسبی است که ما (با چنین ایده ایی) در مقابل قدرت و عظمت عقاید خود دریافت می داریم. شما به مقابله با یک احساس دوست داشتنی می روید، به یک قهرمان خرده می گیرید و به نقدش می پردازید، یک مرد بزرگ که عموما بر این باور است که در ورای ایرادات قرار دارد. چه اتفاقی می افتد؟ کسی به پاسخ حرف های شما در یک روش منطقی نخواهد پرداخت، حتی شما به عنوان یک فرد مغرور در نظر خواهید آمد. این دلیل بی مخی است. انتقاد بی رحمانه و تفکر مستقل، دو خصوصیت فکر انقلابی است. همانگونه که حضرت مهاتما گاندی بزرگ است، و ورای نقد قرار دارد. همانگونه که او در بالاقرار گرفته است، تمام سخانش در زمینه های سیاسی، مذهبی، قومی هم درست است. آیا موافقید یا خیر، شما مجبورید آن را بعنوان یک حقیقت قبول کنید. این یک تفکر سازنده نیست. ما نمی توانیم یک جهش به سمت جلو داشته باشیم؛ ما قدم های زیادی به عقب برداشته ایم. آبا و اجداد ما اعتقاد به یک موجود ماورایی را پیش بردند، بنابراین اگر شخصی پیشقدم شد تا اعتبار این اعتقاد را به چالش بکشد و یا این اعتقاد مبتنی بر وجود خدا را رد کند، باید او را کافر نامید، و یا خیانت کار و عهد شکن نامید. حتی اگر مواضع او آنقدر قوی بود که نتوان آن را رد کرد، اگر روح او آنقدر قوی بود که نتوان بوسیله تهدید و مشکل سازی به تعظیمش وا داشت. این درست است که او را متکبر نامید. با این توصیف چرا باید وقت خود را به این گونه سخنان تلف کنیم. این سوال برای اولین بار در مقابل مردم مطرح می شود، پس ضرورت پاسخ به این سوال و فایده این مطلب روشن است.

همچنان که سوال اول مد نظر ماست، من فکر می کنم این مطلب را روشن کردم که من به خاطر تکبرم به یک فرد غیر معتقد تبدیل نشدم. تنها خوانندگان من، نه من، می توانند بگویند که تکبر من این بار را به دوش می کشد. می دانم که اگر من یک فرد معتقد بودم، در این موضوعی که برایم پیش آمده (دستگیری و در آستانه اعدام) و شرایطی که در آن قرار گرفتم، زندگی ام آسانتر بود؛ و بارم سبکتر بود. عدم اعتقادم به خداوند تمام مسایل را شدیدتر کرده و به قدری ناگوار که از این بدتر نمی تواند بشود. با کمی مذهبی بودن می توان، یک چرخش عجیب در مسایل خود ایجاد کرد. ولی من برای زمان ملاقات با مرگ و پایان زندگی خود نیازی به هیچ مُخدری ندارم. من یک فرد واقع گرا هستم. می خواهم بر این روند در درون خود با منطق غلبه کنم. من معمولا در چنین تلاش هایی موفق نبودم. اما این وظیفه انسان است که در این راه جهد و تلاش کند. موفقیت هم بستگی به شانس و مسایل پیش رو دارد.

اکنون می رویم سراغ دومین سوال: اگر این تکبر نیست، پس باید دلایل دیگری برای رد فرهنگ قدیمی اعتقاد به خداوند وجود داشته باشد. بله من به سراغ همین سوال آمده ام. فکر می کنم هر انسانی که مقداری قدرت منطقی دارد همیشه سعی می کند تا زندگی مردم اطرافش را با همین امکان و ظرفیت بفهمد. جایی که دلایل کافی برای تایید نظر کم است (مسایل عرفانی)، و فلسفه در آن درگیر مانده. همانگونه که اشاره کردم، یکی از دوستان انقلابی ام همیشه می گفت که "فلسفه نتیجه ضعف انسان است". اجداد ما این آزادی و امکان را داشته اند که به حل رازهای جهان بپردازند، گذشته آن، اکنون و آینده آن، علل و چون و چرای آن، اما چنانچه بخواهیم شواهد کوتاه و مستقیمی داشته باشیم، هر کدام از آنان سعی کردند که مسایل را به روش خود حل و فصل کنند. به همین دلیل ما با یک تفاوت وسیع در بنیان ها و آموزه های ادیان مختلف مواجهیم. برخی مواقع ما مذاهب را در اشکال تهاجمی و به چالش کشاننده می یابیم، ما تفاوت هایی را در فلسفه های شرق و غرب می یابیم. حتی تفاوت دیدگاه های زیادی بین مکاتب مختلف هر حوزه و قلمرو فکری می توان مشاهده کرد. در مذاهب آسیایی،  اسلام کاملا متفاوت با اعتقادات هندویی است. در خود هند، بودیسم و جینیسم در بعضی موارد از برهمنیسم (هندویسم) متفاوت است. حتی در برهمنیسم (هندویسم) ما دو نحله فکری متفاوت و در چالش با هم داریم که عبارتند از آریا سماجی ها و سانتا دراما (Snatan Dheram).  چاراواک هنوز یک متفکر مستقل از زمان های گذشته است. او قدرت و صلاحیت خداوند را به چالش کشیده است. همه این عقاید ما را به سوالات اساسی رهنمون می کند، اما هر یکی از آنان خود را تنها مذهب حقه معرفی می کنند. این همان ریشه شیطان است. به جای توسعه و گسترش ایده ها و تفکرات و تجربیات متفکرین باستان، پس مهیا نمودن خود با سلاح ایدئولوژی برای تلاش های آینده – کسل و خمود، مهمل، متعصب همانگونه که ما هستیم – ما آویزان به همان مذهب عرفی خود شده و در این مسیر به کاهش آگاهی انسان به سوی یک مرداب ایستا شده ایم.

برای هر انسانی در مسیر رشد ضروری است تا به نقد تک تک عقاید خود اقدام نماید. و موضوع به موضوع او باید به آثار اعتقادات قدیم خود بیندیشد و اثرش را به چالش بکشد. او باید به آنالیز و فهم تمام جزییات آن اقدام کند. اگر بعد از ارزیابی دقیق و سخت منطقی، یکی از آنها به اعتقاد به یک تئوری یک فلسفه منتهی شد، اعتقادش مورد قبول خواهد بود، کارهای منطقی او ممکن است اشتباه و حتی اشتباه باشد. اما یک شانس وجود دارد که او به واسطه دلایل خود از اشتباه بیرون آید زیرا منطق انسان را به اصول زندگی اش رهنمون می کند. اما اعتقادات، یا همان اعتقادات کور کورانه فاجعه اند. آنها انسان را از قدرت فهم دور می کنند و او را عقب نگاه خواهند داشت.

هر شخصی که خود را واقعگرا می داند، حتما باید عقاید قدیم خود را به چالش بکشد. هر اعتقادی که توان مقابله با حملات منطق را ندارد باید فرو بریزد. بعد از آن وظیفه او این خواهد بود که به زمینه سازی یک فلسفه جدید برای خود اقدام نماید. این جنبه منفی آن است. که بعد از آن به مثبت تبدیل می شود، که برخی از عقاید و داشته های گذشته می تواند به عنوان ستون های فلسفه جدید مورد استفاده قرار گیرد. همچنان که اشاره کردم، کمبود مطالعات مناسب در این زمینه مشاهده می شود. من انگیزه و خواست زیادی برای مطالعه فلسفه شرق دارم. اما توانستم فرصت و یا زمانی مناسبی برای انجام آن داشته باشم. اما همچنان که عقاید قدیم را طرد کردم، می توانم به مقابله و چالش با آن عقاید، از طریق عقاید دیگر بروم. همچنان که می توام فواید عقاید قدیم را به چالش بکشم. ما به طبیعت معتقدیم و این که رشد و توسعه انسان به تسلط انسان بر طبیعت بستگی دارد. چیز نا روشنی پشت آن نیست. این فلسفه ماست.

به عنوان یک بی اعتقاد من تعدادی سوال از معتقدین پرسیدم:

  • اگر، همچنان که شما معتقدید یک خدای بزرگ وجود دارد، قادر مطلق است، خدای ناظر، که به خلق این جهان و آنچه در زمین است اقدام کرده، لطفا اجازه بدهید من اولا بدانم، که چرا این جهان را آفرید، جهانی پر از رنج و غم. پر از فجایع، جایی که حتی یک نفر در صلح زندگی نمی کند.
  • عبادت، نگویید که این قانون اوست. اگر او با قانونی غیرقابل اجتناب مواجهه شود دیگر او قادر مطلق نخواهد بود. نگویید که این برای خوشایند اوست. نرون روم را به آتش کشید. او تنها تعدادی محدود از مردم را کشت. او تنها باعث چند تراژدی شد برای بدست آوردن چند لحظه لذت. اما جایگاه او در تاریخ کجاست؟ با چه نامی او را ما به یاد می آوریم؟ برچسب تمام رنج ها متوجه اوست. اوراق زیادی در محکومیت نرون سیاه شده است. شهدا، خشونت و ظلم، عظمت

یک چنگیز خان چند هزار تن از مردم برای کسب لحظه ایی لذت کشت و ما از نام او هم متنفریم. اما با این اوصاف شما چگونه به توجیه نرون ابدی و ازلی قدرتمند که هر روز، هر لحظه به کشتن مردم ادامه می دهد، مشغولید؟ چگونه شما می توانید اعمال او را که چنگیزخان را در بی رحمی پشت سر گذاشته است را تایید کنید. سوال من این است که چرا خدای بزرگ این جهان را آفرید که چیزی در آن وجود ندارد اما یک جهنم زنده است، رنج بی پایان و تمام نشدنی. چرا این انسان را آفرید در حالی که می توانست آن را نیافریند؟ آیا پاسخی به این سوالات دارید؟ شما پاسخ خواهید داد، برای پاداش به کسانی که رنج دیدند و مجازات گناهکاران در جهان باقی. درست، درست، شما در باره مردی که ابتدا شما را زخمی می کند و سپس بر آن زخم مرحم می گذارد چگونه قضاوت می کنید؟ شما در مورد کسانی که گلادیاتور ها را جلوی شیران گرسنه می اندازند و از این حرکت حمایت می کنند و به نگهداری افرادی که از این مرگ دهشتبار خلاص می شدند اقدام می کنند چگونه فکر می کنید. برای همین است که من می پرسم، آیا خلق بشر برای دریافت چنین لذتی است؟

چشمان خود را باز کنید و ببینید میلیون ها مردمی که از گرسنگی در حلبی آبادها در خاموشی می میرند و مکان هایی که مثل سلول زندان ها، و کثیف تر و مخوفتر از زندان هاست. کارگرانی را ببینید که صبورانه و بدون دستاوردی هستند در حالی که ثروتمندان خون آنان را می مکند. به ذهن آورید تباهی انرژی انسانی، که به انسانی منجر می شود با کمبود احساسات مشترک و ترسان و لرزان. به کشورهای ثروتمند نگاه کنیم که تولید اضافه خود را به دریا می ریزند به جای این که آن را در بین مستمندان تقسیم کنند. قصرهای حکامی وجود دارد که بر استخوان های انسان بنا شده است. بگذار این ها را ببینند و بگویند "همه چیز در سلطنت خداوندی خوب است". چرا اینطور باید باشد؟ این سوال من است؟  شما ساکتید، خوب باشید. من به سراغ نکته بعدی می روم.

شما، هندوها خواهید گفت: هر فردی زندگی رنج باری را تجربه کند، این نشان از این دارد که زندگی سابقش در گناه گذشته است. این برابر است با این که بگویید افرادی که اکنون ستمگرند، پس از آن افراد خداگونه ایی در زندگی گذشته خود بوده اند (تناسخ و دور زندگی). برای همین هم آنها قدرت را در دستان خود نگهداشته اند. اجازه بدهید این را به صورت ساده ایی بگویم که اجداد شما افراد عاقلی بودند. آنها همیشه به دنبال حیله گران پیش پا افتاده ایی بودند که مردم را به بازی بگیرند و آنها را در مقابل قدرت منطق حفظ کند. اجازه بدهید ببینیم تا چه حد این گفته ها قادرند بار مسایل را به دوش کشند.

آنهایی که در فلسفه حقوق صاحب تجربه اند می دانند که سه چهارم توجیهات و دلایل جرم را به تنبیهی ارتباط می دهند که به فرد مُتِخَلِف تحمیل می شود.  اینها عبارتند از : انتقام، بهسازی، بازداری.

تئوری انتقام اکنون توسط همه اهل تفکر محکوم است. تئوری بازداری نیز به دلیل اشتباهاتی که دارد روی سندان و چکش کاری قرار دارد. امروزه تئوری اصلاح به صورت وسیعی مورد قبول است و آن را برای پیشرفت بشر ضروری می دانند. اهداف آن اصلاح مجرم و تبدیل او به یک شهروند آرام و دوست داشتنی است. اما در اساس تنبیهات خدایی چه چیزی وجود دارد، حتی اگر بر فردی که واقعا اقدام خلافی انجام داده تحمیل شود؟ به جهت این اختلاف، ما موافقیم برای لحظه ایی که یک فرد متهم به انجام یک جرم در زندگی سابقش بود، خداوند او را به وسیله تغییر شکل به شمایل گاو، گربه، درخت، و یا هر حیوان دیگر تبدیل و تنبیه کند. شما ممکن است شماری از تنبیهات مختلف خداوندی را بشمارید که حداقل 84 تا می شود شمرد، به من بگویید این موارد نابخردانه (تنبیهات دین هندو برای متخلفین) که به نام مجازات انجام می رسد، آیا اثر اصلاحی بر رفتار انسانی دارد؟ چه تعداد از آنها را شما دیده اید که به الاغ تبدیل شده اند به خاطر گناهانی که در زندگی قبلی داشته اند. باید گفت کاملا جواب منفی است و هیچ کس را در این خصوص ندیده اید! همانی که به عنوان تئوری قدیمی (Puranas تناسخ) نامیده میشود، هیچ چیزی نیست جز دروغ شاخدار. من هدفی برای آوردن این مبحث غیر قابل بحث، تحت بحث ندارم، آیا شما واقعا می دانید که منفور ترین گناه در این جهان همان فقر است؟ بله، فقر یک گناه است. اون خود یک تنبیه است! لعنت بر تئوریسین ها، قضات و قانون گذارانی که با چنین اعتقاداتی انسان را به چنین مرداب هولناکی از گناهان (فقر) هول می دهند. آیا این برای شما خداشناسان اتفاق نیفتاده و یا او به شما حقیقت را آموخته باشد بعد از این که میلیون ها نفر دچار این رنج های ناگفته و سختی ها گرفتار شدند؟ برحسب تئوری شما، این تقدیر کسی است که کودکی در یک خانواده فقیر در کلاس پایین اجتماع به دنیا آمده، بدون هیچ گناهی که خود شخصا مرتکب شده باشد؟ او فقیر است پس به مدرسه نمی تواند برود. این تقدیر اوست، از سوی کسانی که در طبقات بالا به دنیا آمده اند مورد تنفر و تمسخر قرار می گیرد. جهلش، فقرش، و تنفری که از دیگران دریافت می کند، باعث خواهد شد که قلبش نسبت به اجتماع سخت شود. فرض کنید که او مرتکب گناهی هم شود، چه کسی باید بار گناه او را به دوش کشد؟ خدا، یا او، یا قشر فرهیخته اجتماع؟ نظر شما در خصوص آن تنبیهاتی که متوجه این مردم (طبقات پایین اجتماع هندویی که در محرومیتند) می شود چیست انسان هایی که در اثر خودخواهی و غرور برهمنان (روحانیت هندو طبق قوانین هندو)، در جهل نگهداشته شده اند؟ اگر در نتیجه شانس و اقبال این موجودات فقیر کلمات مقدس کتاب مقدس و وداها را شنیدند (شنیدنش برای آنان حرام است)، این برهمنان چسب آبکی در گوش های آنان خواهند ریخت. اگر اینها گناهی مرتکب شوند اما کیست که باید پاسخگو باشد؟ چه کسی باید سوزانده شود؟ دوستان عزیز من، این تئوری ها توسط طبقات بالای جامعه هند درست شده است. آنها سعی می کنند که قدرت و ثروت را توسط این تئوری ها برای خود حفظ کنند و به غارت ما توسط این تئوری ها اقدام کنند. شاید این، آن نویسنده اوپتون سینکلیر (Upton Sinclair) بودکه در جایی نوشت (باگات سینگ به تراکت سینکلیر "سود مذهب" اشاره دارد) "تنها انسان را یک فرد معتقد محکم در ماندگاری و عدم مرگ روح بسازید، بعد از آن تمام داشته هایش را بچاپید. او به خواست خود شما را در این چاپیدن کمک خواهد کرد". حاصل اتحاد کثیف بین متصدیان مذهب و صاحبان قدرت، زندان ها، دارها و شلاق برای ما بوده است و بالاتر از آن چنین تئوری هایی را برای بشر به ارمغان آورده است.

سوال من این است که چرا خدای قادر متعال فردی را بدین سو باز پس نمی فرستد، وقتی این فرد متهم به انجام گناه و یا اقدام شیطانی است. این مثل بازی بچه گانه است برای خدا (از قدرت او بیرون نیست). چرا خدا افراد جنگ افروز را نمی کشد. چرا خدا زمینه های خشم و خشونت و جنگ را در ذهن مردان جنگ افروز نمی کشد. بدین طریق او می تواند به حفظ انسانیت از بلایا و خشونت اقدام کند. چرا خداوند احساسات انسانی را در ذهن بریتانیایی ها وارد نمی کند تا اینکه آنان خود به خواست خود هند را ترک کنند؟ من می پرسم چرا خداوند دز قلوب طبقات سرمایه داری اخلاق ناب انسانی قرار نمی دهد که آنها را ارتقا داده تا خواست های شخصی را به کناری نهاده و به وسیله آن جامعه کارگری را از زنچیر اسارت پول و ثروت خلاص کند. شما می خواهید از عملگرایی تئوری سوسیالیسم بگوید، من آن را در مقابل خدای قادر شما گذاشتم تا آن را اجرایی کند. مردم عادی فواید تئوری سوسیالیسم را می دانند، چنانچه رفاه عمومی، مد نظر باشد، اما آنان با این تئوری مخالفت می کنند، بخاطر این که آن را اجرایی نمی دانند. اجازه بدهید خداوند قادر قدم به میان نهاده و شرایط را در وضعیت مناسب قرار دهد. بیش از این نمی خواهم به آوردن دلایل محکم از این دست اقدام کنم. من به شما گفتم که حاکمیت بریتانیا (بر هند) به این دلیل نیست که خدا خواسته باشد، این بخاطر عدم علاقه ما برای مقابله با آن است. آنها ما را تحت سلطه گرفته نه به این دلیل که خدا به آنها اجازه داده است، بلکه این با کمک زور توپ و تفنگ، بمب ها و گلوله ها، پلیس و ارتش، و بالاتر از آن بخاطر بی شعوری و بی غیرتی ماست که آنها به صورت موفقیت آمیزی مرتکب تاسف بارترین گناه می شوند که عبارت است از سو استفاده یک ملت به وسیله ملتی دیگر، که صورت می گیرد. خدا کجاست؟ به چه کاری مشغول است؟ آیا او به بیماری مبتلا شده است؟ یک نرون! یک چنگیز! مرگ بر آنها.

اکنون می خواهم به یک منطق ساختگی دیگر اشاره کنم! شما از من می پرسید که چگونه من اصل و اساس این جهان و انسان را توجیه می کنم. آقای چارلز داروین سعی کرد براین موضوعات تاریک نوری بیفشاند. کتاب او را مطالعه کنید. همچنین یک نگاهی هم به کتاب "عقل سلیم (Commonsense)" آقای سوهان سوامی (Sohan Swami) داشته باشید. شما پاسخ قانع کننده ایی را خواهید یافت. این موضوع به بیولوژی و تاریخ طبیعت ارتباط می یابد. این یک پدیده طبیعی است. یک تلفیق تصادفی از مواد مختلف در شکل ابر به این جهان تولد داد. چه موقع؟ تاریخ را مطالعه کنید تا آن را بدانید. یک فرایند مشابه به پدید آمدن حیوانات و در یک فرایند طولانی تر به تولد انسان منجر شد. کتاب "خواستگاه انواع (Origin of Species)" آقای داروین را بخوانید. تمام فرایند توسعه بر می گردد به نبرد بی پایان انسان برای استفاده از طبیعت در راستای سود خود می باشد. این توضیحی بود از این پدیده.

سوال دیگر شما این خواهد بود که چرا یک بچه در حالی که یک فرد گنهکار در زندگی گذشته اش نبوده، کور و کر به دنیا می آید، این مشکل در یک صورت اغنا کننده ایی توسط بیولوژیست ها به عنوان یک پدیده بیولوژیک توضیح داده شده است. بر حسب نظر بیولوژیست ها، تمام این مسایل به والدین او باز می گردد که آگاهانه و یا ناآگاهانه به چنین نقصی کودک را قبل از به دنیا آمدن مبتلا کرده اند.

شما ممکن است سوال دیگری را نیز از من کنید، که کمی هم بچه گانه است. و آن این که اگر خدایی وجود ندارد پس مردم چرا به او معتقد شده اند. پاسخ کوتاه به این سوال این خواهد بود که همانگونه که این مردم به وجود اشباح، روح شیطانی، معتقد شدند به اعتقاد خدا هم به همین صورت مبتلا شدند. تنها تفاوت آن این است که خدا یک پدیده جهانی است و به لحاظ فلسفه و تئوری پیشرفته و توسعه یافته است. لذاست که من با فلسفه رادیکال موافق نیستم. وجوه خدا، آغاز خدا مورد سو استفاده کسانی قرار می گیرد که می خواهند بشر را تحت استعمار خود نگهدارند لذا مستمرا و بدون هیچ وقفه ایی از وجود یک موجود ماورایی سخن می گویند. بنابراین از اقتدار و محروم شدن از فواید او سخن می گویند. من تفاوتی در نقاط اساسی که تمام ادیان، فرق، فلسفه های الهی، عقاید مذهبی و همه آنچه شبیه چنین دستگاه هایی هست، نمی بینم در طولانی مدت آنها پشتیبانی کننده ارگان های سواستفاده گر و فردی و طبقات ظالمند. اما قیام علیه هر نوع اشان یک گناه در تمامی مذاهب محسوب می شود.

در خصوص خواستگاه و پایه خدا، افکار من می گوید که خدا ساخته انسان در تصوراتش است و آن موقعی اتفاق افتاد که انسان از ناتوانی، محدودیت و وابستگی خود مطمئن شد. این شد که او تشویق گردید تا برای مواجهه با همه مسایل و خطرات که ممکن بود با آن مواجهه شود و در زندگی اش اتفاق می افتاد و همچنین برای رهایی از همه موانع سعادت و خوشبختی. خدا، با قوانین غیر طبیعی اش و بخشش پدرانه اش در ذهن انسان به صورت رنگی ترسیم شد. او به عنوان یک فاکتور بازدارنده برای موقعی که خشم او از شکستن قوانینش بر انگیخته می شود، استفاده شد و مدام در این خصوصیت تبلیغ شد، تا انسان برای جامعه خطرناک نشود. او به عنوان مخاطب ارواح غمگین برای او مورد اعتقاد قرار گرفت تا به عنوان پدر و مادر، خواهر و برادر، برادر و دوست باشد موقعی که یک انسان غمناک است در حالی که تنها و بی پناه است.

جامعه باید علیه چنین اعتقادی به خداوند مبارزه کند، همچنانکه در مقابل بت ها مبارزه می کند و همانطور که باید علیه دیدگاه های تنگ نظرانه مذهبی مبارزه باید کرد. در این مسیر انسان تلاش خواهد کرد تا روی پای خود بایستد. واقع گرا باشد او باید عقاید خود را به کناری پرتاب کند و در مقابل همه موانع با دلیری و شجاعت بایستد. این دقیقا همان موقعیت ذهنی من در این روزهاست.

 دوستان من! این از تکبر من نیست. این روش فکری من است که از من به عنوان یک فرد بی اعتقاد به خدا ساخته است. من فکر می کنم که با افزایش اعتقاداتم به خدا و عبادت او هر روز (این همانی است که من آن را سخیف ترین شکست برای انسان در نظر می گیرم) نمی توانم موقعیت خود را بهبود بخشم و یا جلوی موانعی را بگیرم. من شرایط تعداد زیادی از افراد بی اعتقاد به خدا را به صورت برجسته خوانده ام، پس من سعی خواهم کرد که مثل یک مرد با گردنی بر افراشته بایستم، و ایستاده به انتها برسم حتی بر سر دار مجازات.

به ما اجازه بدهید تا ببینیم چقدر من ثابت قدم و استوارم. یکی از دوستانم از من خواست تا به نماز ایستم، وقتی از بی اعتقادیم به خدا مطلع شد گفت "وقتی آخرین روز زندگی ات فرا رسید آن موقع شروع به اعتقاد به خداوند خواهی کرد" من به او گفتم "نه هرگز سرور گرامی، این هرگز اتفاق نخواهد افتاد. من این عمل را (اعتقاد در چنان شرایطی را) به عنوان یک خواری و ذلت می بینم. برای انگیزه های اینچنین کم اهمیتی، هرگز من به نماز نخواهم ایستاد". خوانندگان این نوشته و دوستان! این تکبر من است، که برایش ایستاده ام. 

 

[1] - https://en.wikipedia.org/wiki/Bhagat_Singh

[2] -  http://www.thenewsminute.com/article/why-i-am-atheist-bhagat-singh-40672

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

راهبان بودایی در مقابل بنای (موسوم به Stupas) ساخته شده توسط امپراتور آشوکا در هند (بنارس)

انسان ها فارغ از نوع اندیشه ایی که بوجود می آورند و این که ما آنرا قبول کنیم یا نکنیم، خالقان اندیشه اند و خلق این اندیشه میوه اجتماعی است که در آن به دنیا می آیند و در آن رشد می کنند؛ یکی از میوه های باغ اندیشه سرزمین متفکر پرور شبه قاره هند، تفکر بوداست، که تفکر او خود انقلابی علیه تفکر حاکم بر مردم زمانش بود که زیر یوغ تفکر ودایی (هندویسم عصر اولیه بر پایه تفکر کتب وداها یا کتب مقدس هندو) له شده بودند، و رنج بسیاری را متحمل می شدند. بودیسم که به قولی از نپال فعلی آغاز و تا عمق سرزمین هند پیش رفت و آن را از خود متاثر ساخت و این تفکر سپس از سرزمین زادگاهش اخراج شد؛ ولی تا ژاپن و کره و از این سو تا جنوب شرق آسیا و چین را درنوردید.

روزگاری شرق سرزمین ایران را نیز بودیسم فرا گرفته بود و هزار سال پیش از آنکه اسلام وارد سرزمین ایران شود این نقاط بودایی نشین شدند، مجسمه های بزرگ بودا باقی مانده در منطقه بامیان افغانستان فعلی (که این ثروت معنوی و مادی توسط طالبان خشک مغز ویران شد) که در کوهی عظیم حجاری شده اند، نمونه ایی از حضور آنان در این سرزمین پارسی بود.

 و در واقعا سلسله های ایرانی (از جمله ساسانیان) در غرب با نفوذ مسیحیت و در شرق با ظهور و گسترش بودیسم مواجه بود و لذا همین امر موبدان زرتشت را در مخمصه و نابردباری قرار داده بود، شاید یکی از علل عدم تحمل مزدک و مانی (مصلحین و قیام کنندگان به شرایط بد مردم آن زمان) توسط موبدان و پادشاهان ساسانی ناشی از فشاری بود که از این لحاظ متحمل می شدند.

حضور فرهنگ بودیسم در شرق سرزمین ایران آنقدر قوی بود که به عنوان مثال در شهر بلخ که از مراکز عرفان و تصوف ایرانی است، می توان رگه هایی از تفکر بودایی را در عرفان و تصوف این منطقه دید. اما خودِ بودا که مدت زیادی به ریاضت پرداخت و در این راه بسیار پیش رفته بود، دریافت که ریاضت نمی تواند انسان را به حقیقت برساند او در دیدار با پیری از پیروان ریاضت شهر بنارس (شهر مقدس هندوان در ایالت اتارپرادش هند) نظر خود را این چنین مطرح می نماید :

"ای استاد! من جویان و پویان حقیقتم، می دانم که تو ای بزرگوار مدت هایی دراز است که در این گوشه انزوا و ریاضت و به اعمال سخت پرداخته ایی، می گویند که راه نجات را یافته یی، من نیز شش سال است که چنین کرده ام، تنم فرسوده و جسمم بیمار و تا مرز مرگ پیش رفتم، اما به معرفت دست نیافتم؛ آیین نجات، از امساک، ریاضت، خودآزاری و برهنگی حاصل می شود؟! هرگاه چنین است پس برای چه من به وصول حقیقت دست نیافتم. آیا خود این زندگی سراسر رنج و مرارت نیست، بی شک چنین است، پس برای چه به امساک و ریاضت صدمات و بلایا را دوچندان کنیم. اگر راه وصول به حقیقت و معرفت تحمل گرسنگی و خوردن غذاهای پست است، بسیاری از حیوانات باید به مرحله کمال در حقیقت و معرفت رسیده باشند. هم چنین هرگاه از تحمل رنج و عذاب است که شناسایی آیین نجات حاصل می شود، پس گاوان و خران از ما رنج بیشتری را متحمل می شوند. من متفکرم که چگونه از بدی نیکی باید که به وجود آید؟! و چرا از رنج بردن انتظار بی رنجی و فراغت را داریم. ای استاد من می پرسم که چگونه از رنج و درد و گرسنگی و برهنگی، غایت و نهایت معرفت و بی رنجی حاصل می شود. آن زاهد پاسخ داد، ای راهب جوان در وداها کتب مقدس ما آمده است که امیال و خواهش های نفسانی موجب حصاری گشتن روان در قفس تن می شوند و چون خواهش های نفسانی را پاک نماییم و نفس شهوی را فروکشیم روان امکان آن را می یابد تا از قفس تن رهایی یابد و بدین طریق است که بی رنجی حاصل می شود. بودا گفت مگر تو نمی گویی جسم را به رنج شکنجه اندر می کنی تا روان آزاد شود، آیا این خود تمایل و خواهشی نیست، بی شک بر اثر یک خواهش است که چنین می کنی و بدان که هر خواهشی تمایلی دیگر را در پی دارد و این تسلسلی است که پایان بر آن متصور نیست و تا خواهش باقی است روان هم چنان دربند و اضطراب است. تو ای زاهد دیرینه و شما ای تمام مرتاضان که روزگاری به رنج سر آورده و روزگارانی دیگر را نیز به تعب در پیش دارید، بکوشید تا به حقیقت واقف شوید. وجود شما دستخوش خواهش و تمنای بهشت است، این خواهش را چون در خود نابود سازید و به زندگی بپردازید، چون بهشت جز در این دنیا نیست. تن و جان از مواهب خداست، تن را نباید فرسود و خد را نباید با شکنجه آزار داد. روان خوب و عالی در تن نیرومند و سالم می تواند خانه داشته باشد. ریاضت و برهنگی و گرسنگی راهی نیست که کسی را به مقصود باز رساند، حقیقت را باید در طریق دیگری یافت. راهب گفت ما راه وصول را چنین یافته ایم و آن را باز نخواهیم گشت."

 نهایتا بودا در سن 35 سالگی بعد از بیش از شش سال آوراگی و ریاضت به مقام دانایی رسید و فهمید که از نیکی است که نیکی پدید می آید، و از بدی چیزی جز زشتی پیدا نمی شود. و گفت که از صفات زشتی چون حرص و آز، شهوت، نامجویی و تمام علایق دنیوی آزاد شده ام. علت اساسی آن را (رنج) نادانی یافت. از نادانی است که حرکت پدید می آید و حرکت است که به زایش می پیوندد، زایش به دنبالش پیری و بیماری، رنج و درد را موجب می شود و بر این مبنا دور (تسلسل) رنج تولید می گردد. پس برای از بین بردن رنج در این سلسله علت و معلول، باید علت نخستین که "نادانی" است نابود کرد و با نابودی آن رنج و درد از بیخ و بنیان بر افکنده می شود.

تندیس بودا در غار الورا و اجنتا در اورنگ آباد ایالت مهاراشترای هند

چون گوتاما به مقام بودایی (دانایی)  رسید، شیطان (Mara) به شکل وسوسه یی خود را به او نزدیک کرد و گفت ای گوتاما اینک به مرحله نجات دست یافتی پس داخل در نیروانا (Nirvana سعادت و غایت هر بشر) شو و در سکوت زندگی کن و از همه بگسل. اما بودا زود دریافت که این اهریمن بدکاره است و گفت ای سزاوار زشتی و پلیدی، به نیروانا به تنهایی و غزلت داخل نخواهم شد مگر آن زمانی که بسیار از مستعدان را بپرورم و آنان را به تعلیم و رسالت خود آشنا سازم، و شاگردان ممتازم را به همه جا بفرستم تا مردمان را بشارت دهند و آیین نجات بخش را بیاموزند و اختلاف ها و بدی ها و دژخویی ها را از ریشه بر اندازند و آیین من همه جا ابلاغ شود.

او خطاب به پیروانش گفت، راه های شیطان یکی دو نیست از راه دهان، از راه جسم، از راه بینی، از راه گوش و از راه های دیگر به جسم و روح داخل می شود شما باید راه های حواس و تن و روان خود را بر روی "مارا" ببندید و هوشیارانه خو را محافظت کنید تا مارا در صورت قصد حمله، خسته شده و رهایتان سازد.

او برهمنی (روحانیت) را در طبقه خاص محدود نمی بیند، و می گوید تنها شایستگی، دوری از بدی ها و پلیدی ها و وارستگی کافی است تا در سلک برهمنان (نه طبقه خاص بودن) در آیدند. 

(اعتقاد به ماورالطبیعه در فلسفه بودا) بودا در حسرت بود که در زندگی، گیاهان و جانواران با رضا و تسلیم در مقابل طبیت، چه خرسندی با شکوهی وجود دارند.؛ گل های خودرو با این که یکی دو روز بیشتر زندگی نمی کنند شادند و مسرور، و نمی اندیشند که چرا پژمرده و نابود شده و دوباره برای زندگی باز می گردند. پس به بشر فکر کرد که از مرگ در ترس است و زندگی را نیز با اندوه، عذاب و شکنجه می گذراند.

تندیس های بودا حجاری شده در غارهای اجنتا در هند

او گفت (توجه به ماورای طبیعت ثمره اش) تنها دغدغه خاطر، وسواس، هول و هراس است. پس باید به آنچه که در خطیه عقل و ادراک است اندیشید و اندیشیدنی ها باید با نیروی عقل قابل اثبات و استدلال باشد و در قلمرو احساس و درک محسوس در آیند و به همین جهت ماورالطبیعه را از بنیان تعلیمات و فلسفه خود دور کرد و به ندرت به ماوراالطبیعه پرداخت.

بودا بعد از بیداری (Enlightenment) اعلام کرد "ای نیکخویان به شما اعلام می کنم که آیین نجات و رهایی از مرگ یافته شده است و من قانون دارما (Dharma) خود را برای شما می گویم. گفتند ای گوتاما، چگونه به معرفت و آیین نجات دست یافتی در حالی که دیانت و زهد را ترک کرده و به زندگی قرین با آرامش و خوشی پرداختی؟ بودا گفت رهرو حقیقت و جویای آیین نجات و مرد کامل هیچگاه تن به خوشی ها و مسرات نداده است. می گویم راه رهایی از مرگ یافته شده است. هر که از مجردات و غیر محسوسات پرسش کند راه ناصواب پیمود، و هر که برین پرسش ها جواب گوید او نیز در ظلالت است.

این امور در دسترس عقل و فهم بشری نیست، نه می تواند آغاز آفرینش را مشاهده کنید و نه پایان آن را، بشر عنصری است فانی، پس چگونه خواهد توانست ناظر جاودانگی باشد با اندیشه یی که رو به تباهی می رود و از ماده ساخته شده و به خاک باز می گردد، نمی توان مجردات را مقیاس کرد. به مدد دانش و کمک ریاضت های دشوار هر چند پرده هایی از ظلمت و تاریکی به پس می رود اما پس هر پرده پرده ایی دیگر است و هر گره ایی که باز شود ده ها گره دیگر به دنبال دارد.

قوانینی هستند که قوانین لایتغیر طبیعت به شمار می روند. خدایان و فرشتگان نیز درمانده و خوار و ذلیل اند تمام تندیس ها جز مشتی چوب و فلز آراسته، چیزی نیستند و تمام شان را بر وی کمترین قدرتی نیست تا کوچکترین قانون جهان مداخل کنند، به آنچه که دانایی و معرفت نتیجه می شود باید توجه داشت، ورنه نماز داشتن و سرود خواندن و نغمه پردازی برای مشتی چوب و فلز یا چیزهایی که وجود ندارند چه نتیجه ایی عاید می کند. معیار اصلی در طبیعت، برای زندگی بشری، جز نفس انسانی نیست. همه چیز به دست خود بشر می باشد، سعادت و نیک بختی، شادی و بدبختی. همچنان که خدایان را در کار بشری و قوانین طبیعی کاری نیست، مرتاضان و زاهدان (روحانیت) نیز چنین اند. به این اصل باید توجه داشت که از نیکی است که نیکی پدید می آید و از بدی جز بدی حاصلی دست آورد نخواهد شد. آدمی چون نیکی کند ثمره نیکی را در خواهد یافت و چون بدی کند... و خدایان در این میان نقشی ندارند؛ آنچه به آدمی میرسد از خود اوست. نیک بختی و بدبختی در گرو اعمال است. کسی مرگ برایش زندگی جاوید و پر از سعادت است و به نیروانا واصل می شود، چون هرگاه خواهش و تمنایی وجود نداشت، رنجی نیز نخواهد بود.

غارهای اجنتا که در سنگ ها کنده شده در اورنگ آباد هند

بودا بیان کرد که می گویند وداها (کتب مقدس هندو) معلم ربانی، سرمشق زندگی هستند اما من برای شما میگویم که چنین نیست وداها این سان ارزشی را که قایلند فاقد است. وداها مقدس نیستند که راه های بیهوده  به مردمان می آموزند، چون دعا و نماز و قربانی کردنی که رسومی بیهوده و بیرون از راه حقیقتند.

 بودا گفت "آری من نه اعتقاد به آفرینش مردم درکاست های گوناگون دارم و نه معتقدم که برهما (خدای هندوان) خود چیزی آفریده باشد. جهان و هستی نه آغازی داشته و نه پایانی خواهد داشت و چیزی را که آغاز و پایانی ندارد کسی نمی تواند بیافریند و نمی تواند منهدم سازد.

دو جهت وجود دارد که راهرو حقیقت و پوینده معنویت باید از آن دوری جوید. جهتی عبارت از آن نوع زندگی است که با شهوات و خواهش های نفسانی و جوایج پست جریان داشته باشد و آن جهت دیگر عبارت است از آن نوع زندگی که با ریاضت، خودآزاری، برهنگی و گرسنگی سپری شود و این ها هر دو راه هایی هستند که راهرو حقیقت باید از آنها پرهیز کند.

 هر راهروی باید برای وصول به حقیقت، چهار اصل اساسی را منجر به هشت راه فرعی و دوازده مساله می شود، در نظر بگیرد. اول) رنج (Dukha) که سلسله اعمالی که دردش افزون و مستمر و شادیش اندک و فراموش شونده می باشد. مثل اغلب خوشی ها و لذات؛  دوم) خواستگاه رنج (سامودایا Samudaya)، رنج از خواهش و تمنا پدید می آید. میل و طلب (Prispna) موجب زیستن، و زندگی سبب شادمانی ها و میل به دوباره زاییدن منجر می شود، این امری است مستمر و اندوه آور؛ سوم) قطع رنج (Nirodha)، خواهش و تمنا منشا رنج است. و برای قطع آن باید ریشه و بنیان خواهش برکنده شود و میل و طلب (Trispna) در هیچ شکلش امکان اظهار وجود نیابد. چهارم) Magga  و یا راه جلوگیری از رنج: اگر تمایلی به زندگی مادی وجود نداشته باشد رنج از میان خواهد رفت. هشت راه آریایی از بردن رنج (Ariya Attangiko Magga): 1- ایمان پاک (Samyaghristi)  در زندگی جز راستی و درستی راه و روشی نباید مورد قبول و عمل قرار گیرد. 2-  اراده پاک Samyak Sankalpa       3- گفتار پاک (Samyak Vaca)         4- کردار پاک (Samyak Karmanta)      5- پیشه پاک (Samyak Ajiva) یا روزی درست         6- کوشش پاک (Samyak Vijayama) مقاومت در برابر وسوسه های باطل         7- اندیشه پاک (Samyak Snirti)     8- تمرکز کامل اندیشه (Samyak Samadhi)  

یک مکان مذهبی بوداییان

جسارت و جرات و شهامت بودا قابل تقدیر است، برهمنان (روحانیت هندو) وجودشان مقدس بود و نگاهبانان وداها، کتاب های مقدس بودند. کسی نبود که در "وداها" شک کند و یا جرات انتقاد داشته باشد. برهمنان، آیین قربانی و آداب ریاضت سه اصلی اساسی برهمنیسم (هندویسم ودایی) به شمار می رفت که عنصر برتر و چهارمین آن، وداها کتب مقدس بودند، اما بودا با بی پروایی این چهار اصل را واژگون و تباه ساخت.
می گفت وداها نوشته های مقدسی نیستند، بلکه دام نادانی و جهالت اند و جز نیرنگ و فریب، آن هم به شکل شرم آوری چیزی در خور ندارند. برهمنان دام گذاران نادانی و جهل اند و "آیین پرستش" بیهوده است، چون وجود خدایان دروغین می باشد. و ریاضت جز تباهی جسم و روح و اخلاق چیزی نیست. می گفت برهمنان پرمدعا، نه علمی دارند و نه دانشی، بلکه نادانانی هستند که بدون درک و فهمی، سروده ها و اشعار را طوطی وار می خوانند و هیچ نمی فهمند. مَثَل آنها، غلامی نادان و بی دانش است در محضر مردی خردمند و فهیم که چون آن والامقام سخن گوید وی نیز به تقلید آن گفته ها ر تکرار کند.
غسل بدون توبه در آیین برهمنی میان برهمنان مرسوم بود و با وسواس به انجام آن در آب سرد مبادرت می ورزیدند. بودا می گوید از این چه حاصل که در آب فرو روید و با زبان استغفار کنید در حالی که دلتان در همان هنگام زنگار بسته و بی توبه است. آیا این عمل چه حاصلی دارد. هرگاه چنین عملی درست بود تاکنون همه قورباغه ها، ماهی ها و خرچنگ ها بایستی به آسمان صعود کرده باشند. وانگهی اگر آب شوینده گناهان باشد، مطابق خاصیت شویندگی نیکی ها را نیز خواهد شست.پس به نیکی بپردازید و اصول مقدسه و اخلاقی را عمل کنید و از آداب پوچ و ظاهری درگذرید، ستایشِ خداوند، در محراب دل بایستی باشد، نه در معبد برای تظاهر و ریا.


معماری یک روستای بودایی نشین در منطقه لداخ در کشمیر هند

بودا مستی های مذهبی را مستمسکی برای عیش و عشرت دانسته و محکوم می کرد. به خانواده، عشق به کار، لذت و خواهش های مشروع زندگی مادی در حد متعارفش احترام و ارزش قایل می شد. بودا شش یا هفت سال سخت ترین ریاضت ها را تحمل کرد تا جایی که مشرف به موت شد، آنگاه بود که دریافت ریاضت و تحملِ شکنجه راه نجات نیست، چنانکه افراط در سرور و عشرت نیز به راه نجات و معرفتی منتهی نمی شود. در آیین او راه نجات نه در افراط در عیش و غرقه شدن در لذات است و نه اقدام به اعمال جنون آمیز ریاضت بلکه راهی است میان این دو. زندگی واقعی در حد متوسط و متعارفی باید ادامه یابد.
بسیاری از محققان امروز بر آنند که بودا را یک مصلح اجتماعی تعریف کنند که در نظر داشت تا با یک انقلاب اجتماعی تاسیسات پیشین، که به زیان توده مردم بود از بین ببرد. همچنین بر آنند که برای رهایی بشری از قیود دیگر چون آیین برهمنیسم (هندویسم) و بر طرف کردن امتیازات طبقاتی و برابری و برادری مردم به پاخاست، اما بودا و بوداییان به طور کلی جامعه راهبان را با اجتماع و امور اجتماعی کاری نبود و از جریان های آن برکنار بودند با هیچ دلیل و برهانی نمی توانیم ثابت کنیم که بودا برای اصلاحات اجتماعی قیام کرد تا رفع ظلم کرده و تعدیل ثروت و رفع امتیازات طبقاتی و ایجاد بنیادی اقتصادی و نوعی از حکومت را در سیاست باب کند.
اوضاع کشوری و اجتماعی هر نوعی که می خواست باشد، در نظر مردی که ترک دنیا کرده و در کار مبارزه با تمام علایق و امیال در خود بود، تفاوتی نداشت. اگرچه بودا با برهمنان که در اجتماع خود را طبقه ممتاز به شمار آورده و امور مذهبی را خاص خود می دانستند مبارزه کرد، همچنین امتیازات و تقسیم بندی های طبقاتی را نفی کرده و آنرا امری لغو و بیهوده دانست، رئوس آیین برهمنی (هندویسم مبتنی بر آقایی روحانیون هندو) چون وجود خدایان، مابعدالطبیعه، آیین ریاضت و آداب قربانی را انتقادی اصولی کرد، اما این اقدامات همه قسمت اعظمش برای بنیان و اساس جامعه راهبان بودایی بود، هر چند که در خارج از جامعه راهبان بودایی نیز تاثیر می بخشید، اما در خطابه ها و آثار بودایی مواردی قابل ملاحظه به نظر نمی رسد که بودا با بزرگان، اشراف و شاهان و امرا درباره توده مردم و فقیران گفتگویی کرده و برای بهبود زندگی و رفع ظلم و حقوق انسانی شان دفاع و یا مبارزه یی کرده باشد.


اجرای یک مراسم مذهبی بوداییان مقابل یک معبد بودایی در تبت چین

کلا خطاب آیین بودایی به مردمان زیرک و با دانش بود و درک مسایل بودایی، و مهمتر عملکرد قوانین رهبانی برای عامه مردم، فقیران و توده مردم مورد ظلم و ستم واقع شده، مقدور نبود. آیین بودایی نه وعده یی به آنان می داد و نه ملکوت و فردوسی برایشان می ساخت، که حتی در خیال نیز که شده زندگی شان آسوده تر شود. درک بسیاری از مسایل بودایی مستلزم دانش اندوزی بود که فقیران از این امر محروم بودند. لذا نود و پنج درصد بوداییان از اشراف و طبقات بالای اجتماع می باشند، شاهان، شاهزادگان، بازرگانان و تاجرزادگان، ملاکان و البته جوانان شان به آیین بودا در می آمدند که اگر در سلک راهبان بودایی در نمی آمدند، اغلب برای جامعه رهبانان بودایی رفع احتیاجات مادی و پشتیبانی مالی ایجاد می کردند و از این حمایت بود که جامعه راهبان بودایی توانست سیر و سفر و آداب رهبانی و تبلیغ و انتشار آیین بودایی را به انجام رساند.
در اندیشه بودایی راستی، پاکی و درستی در تمام اعمال و کردار آدمی بایستی رسوخ کرده و فرمانروا باشد، تا رنج نابود شود و فرد به نیروانا یا جهان دیگر بودایی واصل گردد و از رنج و تولد های بعدی آسودگی یابد. اصول بودایی مبتنی بر نابودی رنج است، که رنج از تمایل و خواهش به وجود می آید، پس این باید نابود شود و هدف آن است که انسان به مقام بودا و سپس نیروانا و جهانی دیگر که در آنجا نه وجود، نه جسم، نه لذت، نه رنج، نه احساس و نه هیچ چیز دیگر وجود دارد، واصل گردد و لذا غایت هدف آیین بودایی رهایی از دام زندگی است. اخلاق بودایی بر آن اساس نیست که این دنیا را برای زیستن و تفاهم بهتر سازد، بلکه هدف دل برکندن از این جهان و رهایی از رنجِ زندگی است.
لذا سه اصل درستکاری، درست اندیشی و خرسندی مورد تاکید موکد است. پنج اصل اخلاقی بودا 1- هیچ موجود جانداری را نباید کشت 2- دزدی نکرد 3- زنا نباید کرد (برای راهبان معاشرت با زنان ممنوع) 4- دروغ نباید گفت 5- هر مسکری ممنوع است. برای راهبان جنگیدن و سلاح در دست گرفتن و آسیب به هر موجود زنده ایی منع شده است. بودا (برخلاف مسیحیت) هیچگاه نمی گوید دشمن خود را دوست بدارید، بلکه می گوید نسبت به او عناد و کینه نورزید و کینه و عناد را در قلب خود جای ندهید.

تصویری از بودا در یک مراسم مذهبی در تبت چین


آیین بودا یک رسالت جهانی دارد، و البته بدون خونریزی اساس جامعه قبلی را که بر ظلم و بیداد و نفی مقام انسانی تکوین یافته بود، بر انداخت. طبقات اجتماعی را نفی کرد، آداب مذهبی که به وسیله ایی برای کلاشی و نامردمی و دزدی برهمنان (طبقه روحانی هندو) تبدیل شده بود، را بیهوده و بی فایده اعلام کرد. طبقه ایی که به نام مذهب و میانجیان خدایان، انسانیت را در پرده کثیف اعمال شان زنجیری ساخته بودند، احمقان و بی شرمان خواند. آداب و مراسم قربانی و عبادت را برانداخت و گفت جسم آدمی شریف است و نباید نسبت بدان آنقدر شکنجه روا داشت و ریاضت را کار ابلهان و نادانان اعلام کرد. هنگامی که اعمال مذهبی وجود نداشته باشد روحانیان درماندگانی بیچاره می شوند و بودا به این طریق ضربه مهلکی بر این طبقه ممتاز اجتماع (که بی جهت خود و تعالیم خود را مقدس جلوه می دادند) وارد کرد.
خدایان هندویی را انکار کرد و گفت هرگاه تاکنون می توانستند، کاری برای انسان ها انجام داده بودند. لذا یا وجود ندارند و یا موجوداتی هستند بیچاره تر از آدمیان. اساس تناسخ را که آنچنان در اعماق وجود هندیان نفوذ داشت، بر انداخت. روح را بی اعتبار ساخت، چون روحی را به عنوان عنصری مجرد و جدا از تن قبول نداشت، و روح را حاصل اعمال نیک و بد انسان می دانست.
درباره خلقت از او پرسیدند، همچون کنفوسیوس (حکیم چینی) گفت از این بحث پارینه درگذرید که از آن بحث سودی عاید بشر نمی شود. خدا و خلقت را نفی کرد و از این لحاظ بت های زیادی را که ساخته شده بود را شکست و سنت های زیادی را بر انداخت و سعی کرد آدمی را از قید خرافات بیهوده رها سازد.
اما با مرگ بودا در هشتاد سالگی، این آیین نیز دچار تغییر و تفسیرهایی شد. او در آخرین ساعات عمر خود اعلام کرد که" جانشین من آیین من است، حقیقت و راستی راه نجات است که ابلاغ شده، هر کس باید خود راهنمای خود باشد، به کسی نگروید و از کسی متابعت نکنید، چون آیین نجات است که قابل متابعت می باشد. پس از من جز خود هدایت کننده یی نشناسید، کسانی که پس از من جز خود هدایت کننده یی نشناسند و حقیقت را هادی قرار دهند، آنانند شاگردان حقیقی من که راه درست را انتخاب کرده اند. همیشه بکوشید تا با تقوا و پرهیزگاری زندگی کنید و همواره روح خود را بی آلایش و آماده نگهدارید، کسی که بدون تزلزل ایمان خود را حفظ کرده و در حقیقت کوشا باشد، اوست که از بند تولد و مرگ (تناسخ و دور باطل رنج و درد) رسته و بر رنج غلبه پیدا کرده است. از میان تان می روم اما آیین من میان تان باقی است"

برگرفته از : کتاب "ادیان بزرگ جهان" نوشته آقای هاشم رضی

 

در آخر باید گفت که:

بودا زمانی به جنگ خداباوری و اعتقاد به ماورا الطبیعه رفت که قرن ها بود که طبقه راهبر هندویسم و یا برهمنیسم، خدا و ماورا الطبیعه را به ابتذال کشیده و آن را به وسیله آقایی خود بر خلایق خدا قرار داده بودند، اگرچه در پیدایش دین برهمنیسم، آنان معتقد بودند که طبقه برهمن از قسمت سر خدا آفریده شده و لذا مقدس بوده و ذاتا شایستگی حکمرانی و آقایی و سروری بر دیگران داشتند و خود و گفته هایشان مقدس خواهد بود، ولی اصولا این راهبری باید در راه سعادت طبقات دیگر باشد و در راستای تقویت آنان، نه در راه نابودی و استثمار و تضعیف آنان، ولی برهمنان هندو قشری را که از پاهای این خدا زاده شده بودند و بار اقتصاد و کار در جامعه بر دوش می کشیدند را نجس تلقی کرده و در ردیف حیوانات و بلکه پایین تر از آنان قرار دادند، اینجا بود که بودا بر این روند شورید و سو استفاده هایی که از این گونه مباحث می شد را در نظر گرفت و منکر هرگونه مسایل مابعدالطبیعه، خدا و خدایان شد. هر چند جامعه خدا باور هند بعدها بودیسم را از خود راند و اکنون بودایی ها در هند از هر اقلیتی کمترند، ولی در خارج از هند اکثریت مذهبی را بسیاری از کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا را از آن خود کرده اند.

 عدم اعتقاد بودا به خدا، در کشوری که میلیون ها خدا دارد و شدیدا به نیروهای ماورا الطبیعه معتقدند و عدم به رسمیت شناختن وداها به عنوان منبع دین باستانی هندوست باعث آغاز مبارزه علیه بودا در هند شد و همین و... باعث شد که بساط این آیین از شبه قاره پاک و از آن خارج شود در حالی که شکوه عظمت حضورش را می توان در جای جای این کشور دید غارهای "اجنتا" و "الورا" در ایالت مهاراشترا و شهر اورنگ آباد نمونه عظمت این حضور است و یا اوجگیری این آیین در زمان آشکوکا (امپراتور افسانه ایی هند) نمونه هایی از این حضور قدرتمند است و هم اکنون نیز به علت عدم حضور نظام کاستی موجود در هندویسم، در بودیسم، بزرگان طبقات پایین هندو (دالیت ها) با گرایش به بودیسم خود را از ظلمِ قرار داشتن در طبقه نجس ها رهایی می دهند، اما اکنون بودیسم یکی از آیین هایی است که در دنیا رشد و توسعه بالایی دارد و در صدر لیستی قرار دارد که به گروندگان جدید در جهان اختصاص دارد. اکنون این شرمساری برای هندوان وجود دارد که فرزند متولد شده در فرهنگ شبه قاره هند در این سرزمین جایی ندارد و البته اینچنین مورد اقبال دیگران قرار گرفته است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم:

جمله فوق سخن آقای آنتونی (وزیر دفاع سابق هند از حزب کنگره)[1] است، که گویای وضعیت بسیار بد کشمیر و خروش سهمگین انسان هایی است که خواهان حق تعیین سرنوشتند، می باشد؛ ولی گرچه قاعدتا این مسول هندی با نظامیان دمخور بوده، ولی نگاه سیاسی وزیر دفاع سابق هند انسان را به حیرت می آورد که چطور کشورهای در حال توسعه به مسایل امنیتی خود به دید سیاسی می نگرند و راه حل سیاسی برایش پیشنهاد می دهند و حل مسایل خود را از زاویه لوله تفنگ و پوتین نمی بینند و عاقلانه با ناآرامی شدید مردمی در قسمتی از خاک کشورشان واکنش نشان می دهند، او گرچه نقش خارجی ها را در این رویداد ضد امنیتی کشورش می بیند و اعلام کرده و به رسمیت می شناسد، اما به مردمش به عنوان عناصر وابسته به دست های خارجی اتهام نمی زند و راه حل اصلی حل مسایل را "بدست آوردن دل مردم کشمیر به هر قیمتی" اعلام می کند. گذشته از جنایاتی که هندی ها در کشمیر انجام داده اند و ده ها هزار کشته و مفقودی که حاصل رویارویی دولت هند با مردم کشمیر از سال 1948 تاکنون است، ولی این را هم نباید نادیده گرفت که نگاه سیاستمدارانه به دور از بروز کینه در گفتار خود نسبت به چنین مردمی، خود عامل کنترل اوضاع این منطقه توسط هندی ها در دو دهه قبل بوده است و لذا به جای اتهام زنی و حواله کردن الفاظ ناشایست نسبت به معترضین و مخالفان ناراضی خود، به تسخیر قلوب آنان فکر می کنند. به این اظهارات این مسول هندی که در روزنامه هندوستان تایمز امروز[2] چاپ شده توجه کنید تا ببینید که به بزرگترین معضل ضد امنیتی خود با چه نگاه مناسبی نظر دارد.

 

 کشمیر همچون یک آتشفشان است، اقدام کنید قبل از اینکه فوران کند

وزیر دفاع سابق هند آقای ای.کی  آنتونی روز سه شنبه در خلال رونمایی از یک کتاب در جمع تعدادی از روزنامه نگاران اهل ایالت کرالا که دو سال پیش از کشمیر[3] بازدید داشتند، عنوان داشت:  "اکنون وضعیت کشمیر آتشفشانی است و اگر قدم های برای یافتن یک راه حل برداشته نشود، منفجر شده و اوضاع از دست خارج خواهد شد. این رهبر حزب کنگره  عنوان داشت کشمیر اکنون به سان یک آتشفشان است و در ذهن مردم کشمیر بی اعتمادی، ترس و عصبانیت وجود دارد؛ مخصوصا بین جوانان. مرکز (دولت مرکزی) باید سریعا در اوضاع دخالت کند، در غیر این صورت یک فوران اتشفشانی رخ خواهد داد. وضعیت در کشمیر از کنترل خارج خواهد شد." آنتونی عنوان داشت که برای یافتن یک راه حل سیاسی در خصوص مشکل دره کشمیر، قدم های فوری برای برقراری گفتگو با همه طرف های درگیر در ایالت جامو و کشمیر باید برداشته شود و تمام تلاش ها برای تسخیر دوباره قلوب مردم و کسب اعتماد دوباره آنان باید برداشته شود. "این یک ماموریت سخت است اما باید به انجام برسد، ما باید دوباره اعتماد جوانان کشمیر را جلب کنیم. که این تنها از طریق گفتگو قابل دستیابی است. اگر راه های معمول کارساز نیست باید راه های دیگر را با رویکرد انسانی در پیش گرفت. با تروریست ها در دره کشمیر و مردم این منطقه نباید به یک روش برخورد کرد."  لازم به ذکر است به دنبال کشته شدن یکی از فرماندهان حزب المجاهدین کشمیر (از گروه های مبارز کشمیری علیه دولت هند) به نام "برهان وانی" درگیری ها بین مردم کشمیر و نیروهای امنیتی از هشت جولای آغاز شد و اکنون چهل و پنج روز است که این منطقه هند تحت حکومت نظامی قرار دارد و استفاده از تیرهای پلاستیکی توسط پلیس تاکنون باعث کشته شدن 60 تن از معترضین در کشمیر شده است. آقای آنتونی با اذعان بدین امر که چنین حکومت نظامی طولانی در تاریخ هند آزاد از سال 1948 تاکنون در کشمیر سابقه نداشته است، عنوان داشت " چنین تلاش هایی در زمان حاکمیت ائتلاف حزب کنگره انجام شد اما نتوانست جریان کشمیر را به سمت پیشرفت جلو ببرد." او سپس عنوان داشت که دولت هند نتوانسته است اهمیت شرایط ویژه فعلی در کشمیر و ضرورت های آن را درک کند. اما اکنون آنها شرایط ویژه در کشمیر را درک کرده اند. کسی نباید با گفتار نابجای خود شرایط کشمیر را بهم بریزد و نابود کند. در خصوص نقش پاکستان در این خشونت ها آقای آنتونی عنوان داشت که " دولت و ارتش پاکستان تاکنون در فهم شرایط اسفبار و واقعیت در ایالت جامو و کشمیر موفق نبوده اند... پاکسان نقش اساسی در بوجود آمدن مشکلات فعلی دارد."  آقای آنتونی پاکستان را متهم به کمک به تروریست ها برای نفوذ به داخل کشمیر هند کرد و عنوان داشت"  در بعضی از موارد تروریست ها به وسیله ارتش پاکستان آموزش دیده و به هند می آیند" اما وزیر سابق دفاع هند عنوان داشت در عین حال نباید برای مشکلاتی که در کشمیر داریم همیشه این همسایه را مورد شماتت قرار دهیم " من می دانم مشکلاتی هست. ارتش پاکستان مشکلات زیادی را ایجاد می کند. و آنها به این مشکل سازی ادامه خواهند داد و کسی هم قادر به توقف آنان نیست اما شماتت ارتش پاکستان و در عین حال عدم برداشتن قدم های موثر از سوی هند برای حل مسایل، مناسب به نظر نمی رسد." آقای آنتونی با اشاره به این که راه حل سیاسی تنها راه حل برای رفع و رجوع این مشکلات است، ادامه داد که دولت مرکزی باید فورا یک هیات متشکل از نمایندگان تمام احزاب هند به کشمیر اعزام نماید. "کشمیر یک راه حل سیاسی نیاز دارد. و به عنوان اولین قدم دولت باید یک هیات متشکل از نمایندگان تمام احزاب هند اعزام نماید. و سپس شروع به یک گفتگوی سیاسی برای یافتن یک راه حل سیاسی را در دستور کار قرار دهد. دولت مرکزی باید به شرایط جنگی در کشمیر واکنش نشان دهد. به هر قیمتی باید قلب مردم را بدست آورد، مخصوصا جوانان دره کشمیر را."

 

[1] - https://en.wikipedia.org/wiki/A._K._Antony

[2] - http://www.hindustantimes.com/india-news/kashmir-is-a-volcano-act-before-it-explodes-says-antony/story-mq6h6Oj7Y1QooNL3rhYIcP.html

[3] - ایالت جامو و کشمیر منطقه ایی مسلمان نشین مورد اختلاف بین هند و پاکستان است و تاکنون سه جنگ را دو کشور بر سر آن تجربه کردند و از چهل و پنج روز قبل دور تازه ایی ازقیام مردمی را علیه سلطه هند بر این منطقه تجربه می کند. این بزرگترین معضل ضد امنیتی هند است.

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

مقدمه مترجم:

مبارزات مردم هند علیه سلطه بریتانیا در سال 1948 به ثمر نشست و جمهوری دمکراتیک، سکولار، سوسیالیست هند تشکیل گردید و از آن زمان نظام پارلمانی و انتخابات چرخه قدرت را در این کشور پرجمعیت آسیایی رقم زده و همزیستی نسبتا مناسبی را برای اکثریت و اقلیت آن در مقایسه با کشورهای همسایه خود تامین نموده است. اگرچه برای سال ها جریان قوی سکولار حزب کنگره قدرت را در هند در دست داشتند، لیکن اکنون دو دهه است که قدرت را راستگرایان هندو متمایل به جریان هندویسم افراطی که دکترین "هندوتوا" را به عنوان هدفی برای خالص سازی هند و بازگشت همه به مذهب هندو در این کشور را از شعارهای خود قرار داده و تشکیل هندِ هندو را برای خود در نظر دارند، در این میان اقلیت های چند صد میلیون هند کشتارهای عظیمی را چه در جریان جدایی پاکستان از هند و چه شورش های متعدد فرقه ایی بین هندوهای افراطی و اقلیت ها تجربه کرده اند که از جمله آن حادثه شورش ها و کشتارها در جریان تخریب مسجد بابری در سال 1999 و چه کشتار سال 2002 ایالت گجرات و... که همین امر گویای کشاکش بین سکولاریسم و پلورالیسم قانونی که ریشه در قانون اساسی این کشور دارد و در واقع تنفسگاه اقلیت های زبانی و مذهبی هند برای زندگی در جامعه اکثریت هندو در این کشور می باشد، از یک سو و جریان هندویسم افراطی که روی ملی گرایی هندویی و پاکسازی جامعه هند از اقلیت ها تاکید دارد،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
هر دین، مسلک و مرامی برای خود ارزش ها و ضد ارزش ها و یا به عبارتی خوبی و بدی هایی را تعریف و رهروان خود را به ترک و یا انجام آن دستور می دهد و به واقع فقه هر دینی حد و حدودِ باید و نبایدهای خود را تعیین و رهروانش را ملزم به رعایت آن می کند،

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn

همه در پایان باید به اصل خویش باز گردند [1] این اصلی است که طبیعت به ما آموخته و خود نیز مقدمات آن را فراهم کرده و بشر نیز آن قانون را آموخته است. این قانون را در روند بازگشت جسم انسان به طبیعت می توان به صورت آشکاری دید که بلافاصله پس از مرگ این روند آغاز می شود و ظرف مدت کوتاهی جسم (که ما برایش بسیار هم قائلیم و البته نیز باید قائل بود که شایسته آن هم هست) به خاک تبدیل می گردد. این شاید نکته ایی در تایید نظر قرآن مبنی بر آفرینش انسان از گِل [2] باشد که در سوره بقره آیه 156 بدان اشاره شده است.

قوم آریایی ملتی بودند که از سرزمین های شمالی ایران به سرزمین ما کوچ کردند؛ شاخه ایی از آنها در کناره های رود سند و گنگ (شبه قاره هند) ساکن شدند و دسته ایی دیگر سرزمین های فلات ایران را محل زندگی خود قرار دادند. اینان اگرچه اشتراکات فراوانی داشتند ولی در شیوه راهبری جسد مردگان خود به طبیعت متفاوت عمل می کردند، ایرانیان (تا پیش از ورود اسلام) اجساد مردگان خود را بر بلندایی قرار می دادند تا حیوانات از آن خورده و بدین صورت به طبیعت بازگردند ولی هندوان که تیره دیگری آریایی ها هستند آن را در آتش می سوختند (و می سوزانند) تا به خاکستر تبدیل شود.

حال که بسیاری از ابعاد مسایل علمی بر انسان روشن شده است، وقتی به تصمیم اجداد آریایی خود در فلات ایران نگاه می کنیم، پیشرو بودن آنان را در این زمینه را بر برادران آریایی تبار هندوی خود می توان مشاهده کرد؛ زیراکه هندوان برای بازگرداندن اجساد مردگان خود به طبیعت خروارها چوب درختان را می سوزاندند تا جسدی را به سوی طبیعت رهنمون سازند؛ ولی روش ایرانیان خسارتی به طبیعت نمی زدند که هیچ، به موجودات آن کمک می کند تا از غذای ذخیره شده در بدن انسان استفاده کرده و چرخه طبیعت از این نعمت بهره مند گردد.

 اگرچه اسلام شیوه آنان را نیز ارتقا داد و شیوه دفن اجساد را برای بازگشتش به طبیعت آموخت، ولی تا پیش از این پیشرو ترین شیوه و طبیعت پسندترین روش را ایرانیان آریایی تبار داشتند؛ هرچند شیوه اسلامی نیز بعدها به انحراف رفت و زمین های مرغوب زیادی را در حاشیه آبادی ها به قبرستان تبدیل و از روند کشت و کار و تولید خارج نمود و اینک قبرستان ها با ساخت و سازهای سیمانی و... که بر قبور آن می شود، انگار تا ابد می خواهند بر بنای یادبود یکایک اجساد ما به یادبودی تبدیل شوند.

شاید آن دوستِ همنوردم که آرزو می کند "کاش مرگم در همین کوهستان و هنگام حضور و صعود فرا رسد" بر این آرزوست که جسدش در طبیعت پاک کوهستان بماند و به دور از هیاهو و سننِ مراسم کفن و دفن و بارگاه سازی ها و...، به طبیعت آن سرزمین که بسیار دوستش می دارد، باز گردد.

 

آرامستان زرتشتیان در یزد که اکنون به شیوه اسلامی اموات خود را دفن می کنند

آرامستان زرتشتیان در یزد که اکنون به شیوه اسلامی اموات خود را دفن می کنند

 

 

برج خاموشان یزد بر بلندای کوه جهت قرار دادن

اجساد مردگان قوم آریایی در ایران برای بازگشت به طبیعت

برج خاموشان یزد بر بلندای کوه جهت قرار دادن  اجساد مردگان قوم آریایی در ایران برای بازگشت به طبیعت

 

مکانی در یزد برای قرار دادن جسد مردگان زردشتی جهت بدرغه به طبیعت


مکانی در یزد برای قرار دادن جسد مردگان زردشتی جهت بدرغه به طبیعت

 خروارها چوب در محل مرده سوزانی در کنار یک معبد هندوها در هند


 خروارها چوب در محل مرده سوزانی در کنار یک معبد هندوها در هند

  

آماده سازی یک مرده برای سوزاندن

از طریق افشاندن روغن و... در حضور خانواده متوفی در هند

همچنین خروارها چوب برای سوزاندن مردگان که در این مکان دپو شده است

آماده سازی یک مرده برای سوزاندن  از طریق افشاندن روغن و... در حضور خانواده متوفی در هند  همچنین خروارها چوب برای سوزاندن مردگان که در این مکان دپو شده است

 

محل مرده سوزانی در شهر بنارس هند، مرده ایی در حال سوختن

و مردگانی که بعد از غسل در رود گنگ آماده سوزاندن می شوند

محل مرده سوزانی در شهر بنارس هند، مرده ایی در حال سوختن  و مردگانی که بعد از غسل در رود گنگ آماده سوزاندن می شوند

--از دیدگاه  ما مسلمانان إنّا لله وإنّا إليهِ رَاجعُون به معنی "همانا ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم" [1]

- سوره رحمان آیه 14 (خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ). «انسان را از گل خشكيده مانند سفال آفريديم»[2]

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
 امروز اگر عراق، سوریه، یمن، نیجریه و... اسیر توطئه و خونریزی وهابی مسلکان داعشی و... است، روزگاری نه چندان دور شریعت متحجرانه وهابیت، در کسوت و نام طالبان افغان ها را در خون غوطه می داد؛ ولی احمد شاه مسعود، آخرین فرمانده ی، آخرین سنگر فتح نشده ایی بود که در برابر خشک مغزان وهابی مسلک طالبانی در افغانستان ایستاد و آخرین سنگر و آشیان ملتش را حفظ کرد، تا ورق برگردد و نهضت مبارزین دوباره جان گیرد؛ و همین آخرین سنگر، نقطه نابودی طالبانی شود که وابسته به پول و فرهنگ کثیف اهالی خدعه و نیرگ و عصبیت عربی بودند. اما شیر دره ی پنجشیر در غروب آخرین روزهای مقاومت، که ابتدای نابودی نقشه اهل فتنه وهابیت بود، قربانی مکر ناجوانمردانه فتنه گرانی شد که به بهانه مصاحبه در یک اقدام تروریستی این ابرمرد دژهای سخت را به شهادت رساندند، تا نباشد و صبح پیروزی رادمردی های خود را نبیند، روحش شاد و روانش در جوار حق مستغنی باد.

مزار شیر دره پنجشیر جناب احمد شاه مسعود

زندگی ات مملو از خیر است برای مردم

آشیانت، آشیان مهر، برای آنان

مرگت انسان را به تکان وا می دارد

که تو چقدر بزرگی

 و مرگت هم روایتگر بزرگی توست

خداوند تو را آفرید تا بزرگی را معنی کنی

به نمایش درآوری

و در عرصه شغالان بی مقدار

شیر و شیرمردی را تمام و کمال نشان دهی

تو ایستاده مردی تا ایستادن و ایستادگی را بیاموزی

ایستاده کمرت را خم کردند تا افتادنت را به رخ مردمت کشند

اما افتادنی در کار نبود

و حتی مرده ات بر عصای سلیمانی (ع) تکیه کرده و همچنان ایستاده است

مرگت از روی شعور و آگاهی بود

تا مردانه و استوار مردن را نیز بیاموزی

مرگ معمول هم تو را نمی زیبد

که تو برتر از آنی که در بستر، آرمیده بمیری

 تو را تنها به تیغ خدعه توانند کشت

مولای مردان علی (ع) را هم از پشت، سر شکافتند

که سینه در سینه، و چشم در چشم، حریفش نبودند

 روایتی از آخرين روزهاى زندگى شهيد احمد شاه مسعود.

"... در اينجا ميخواهم در باره ى آخرين روزهاى زندگى آمر صاحب مسعود از زبان همسرش، محافظانش، مسعود خليلى، و ديگران چيزى بگويم. احتمالآ پنجم ماه سپتمبر يعنى آخرين بارى كه خانواده اش مسعود را ديده اند، بيرون خانه بالاى چوكى نشسته بوده، قسمت ساعد دستش را بر روى چشم هايش گذار ده بود. ناگهان دستش را از روى چشم بر داشته به خانمش مى گويد: من به زودى شهيد مى شوم، نمى دانم سرنوشت تو چه خواهد شد، خياطى را هم نمى دانى كه كار كنى و زندگى ات را پيش ببرى. سپس اشاره اى به تپه اى در عقب باغ شان نموده مى گويد: مرا در آنجا دفن كنيد.

خانمش در اين جريان چند بار سخنان او را قطع مى كند و مى گويد: تو چه مى گويى؟ اما ادامه داده بعد به احمد پسرش مى گويد: تو ميتوانى به يك نفس تا سر قبر پدرت بدوى؟ بعدأ قلم و كاغذ را ميگيرد تا وصيتى نمايد، خانمش به گريه افتاده كاغذ را از نزدش گرفته نمى گذارد چيزى بنويسد. روزى كه از پنجشير به شمال پرواز مى كند، هنگام لباس پوشيدن به خانمش مى گويد: اين آخرين لباس پوشيدن من در اين خانه است. گويا او در اين چند روز اخير چند بار همسرش را به گريه انداخته است. آن شب با مسعود خليلى صحبتى طولانى ميكند، سياست كمتر صحبت ميكند و بيشتر به سخنان معنوى علاقه ميگيرد. خليلى گفت: از هر در سخن ميگفتم، از اوليا، مرشدان مشهور، صوفيان بزرگ، روح خدا و آسمانها. بسيار به دقت مى شنيد، بيشتر شنيد كمتر گفت. در ميان سخنان اين شعر را بسيار پسنديد و آن را چند بار برايم تكرار نمود، هر بار كه مى خواندم به آن عميق مى شد و مى گفت يك بار ديگر بخوان:

فريب جهان قصه ى روشن است

ببين تا چه زايد شب آبستن است

تا ساعت سه شب همچنان من سخن گفتم و وى شنيد. چون ساعت سه شب از او اجازه خواستم كه بروم بخوابم، و إلا براى نماز بيدار نخواهم شد. گرچه قلبآ نمى خواست اما اجازه داد. بعد از مرخص شدن مسعود خليلى وضو گرفته به خواندن نماز تهجد آغاز مى كند. مسعود هميشه نماز تهجد مى خواند، به وضو گرفتن و نماز خواندن و قرآن خواندن بسيار حريص بود و علاقه داشت، اما هيچگاه افراط نمى كرد. محافظينش گفتند: آن شب تا صبح نماز تهجد خواند و نخوابيد. بعد از نماز صبح و طلوع آفتاب، كه عادت داشت كمى خواب مى كرد باز هم نخوابيد. حوالى صبح ناگهان همه محافظين خود را طلب نموده دستور مى دهد در يك صف مقابل وى بايستند. سپس از اطاق خارج شده بدون اينكه چيزى بگويد به چهره ى يك يك آنها خيره مى شود. اى كاش آنها مى دانستند كه اين نگاه هاى وداع با دوستان وفادار اوست بعد آنها را مرخص مى كند. محافظانش از اين حركات اخير او هيچ چيزى نمى دانند، آنها بعدأ دانستند كه آن نگاه ها، نگاه هاى جدايى بود. منبع "مسعود شناسی"

 

 + نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 10:52 AM توسط سید مصطفی مصطفوی  

به اشتراک بگذارید

Submit to DeliciousSubmit to DiggSubmit to FacebookSubmit to StumbleuponSubmit to TechnoratiSubmit to TwitterSubmit to LinkedIn
صفحه1 از2

دیدگاه

چون شر پدید آمد و بر دست و پای بشر بند زد، و او را به غارت و زندان ظالمانه خود برد، اندیشه نیز بعنوان راهور راه آزادگی، آفریده شد، تا فارغ از تمام بندها، در بالاترین قله های ممکن آسمانیِ آگاهی و معرفت سیر کند، و ره توشه ایی از مهر و انسانیت را فرود آورد. انسان هایی بدین نور دست یافتند، که از ذهن خود زنجیر برداشتند، تا بدون لکنت، و یا کندن از زمین، و مردن، بدین فضای روشنی والا دست یافته، و ره توشه آورند.

نظرات کاربران

- یک نظز اضافه کرد در نظام برخاسته از قیام های اعترا...
وحید (اشتری) را از میانه های دهه هشتاد می شناسم. او طی سال ها می توانست به راحتی در ساختار قدرت سیاس...
- یک نظز اضافه کرد در انتخابات کیلویی چند؟! با چه رو...
آیا صندوق راه خیابان را می‌بندد؟ مجید شیعه علی در سه دهه گذشته بخشی از دموکراسی‌خواهان یک مسیر تح...