نقاب برفی قله توچال در سمت شمالی آن
24 خرداد ,1398 69 1

گزارش چهارمین صعود به قله توچال در 24 خرداد 1398

in لحظه نگار و با سفر نگاشت ها by سید مصطفی مصطفوی
گرمای هوایی که بلافاصله بعد از عید فطر، ایران درگرفت چنان به جان برف های قله ها افتاده است، که ذوب شدن و محو لکه های برف را روزانه می توان با چشم غیر مسلح محاسبه و حس کرد، و در این سوی جنوبی یال های قله توچال، ناپدید شدن لکه های برف از صعود سوم [1]تاکنون آن کاملا محسوس و روشن است. امروز کار صعود ما هنگامی به پایان رسید که گرمای هوا در ایستگاه هفت تله کابین که هنوز به برکت برف های زیادش کاملا قابل اسکی بازی است، به 7 درجه سانتی گراد، ایستگاه 5 تله کابین توچال به 15 درجه سانتی گراد و به قول همنوردم در ایستگاه یک در ولنجک این شاید به بیش از 30 درجه سانتی گراد در ساعت 10 و نیم صبح می رسد. اما نقاب های برفی قله توچال در سمت شمالی اش، به پیش بینی دوست همنوردم ممکن است که تا شهریور بتواند خود را حفظ و به نمایش بگذارد و خدا را چه شاید، شاید این برف بر برف های نوی سال بارشی آینده در پاییز بتوانند ملاقاتی دوستانه داشته باشند. ولی به رغم این برف ها هوا بسیار گرم شده است، و حال که اینگونه گرم است تابستانش چه خواهد بود؟! اما صعود در ساعات بامداد زیر نور ماه بزرگ و زیبای سحری و نور انعکاس یافته از…
سکوت تهی از معنا نیست، پر است از پاسخ
23 خرداد ,1398 59

سکوت، بس بهتر از این همه غوغا، هیاهو و همهمه است

in دل نوشت ها و نظر داشت ها by سید مصطفی مصطفوی
انگار ناف ما را با هیاهو و غوغا بریده اند، اگر روزگاری به خاطر جوانی کردنِ جوانان، جشن هایمان پر از هیاهو و غوغا بود، جمع بزرگان در یک انضباط و متانت خاصی برگزار می شد، بی غوغا و هیاهو و در شان آنان، اما امروز دیگر غوغا و هیاهو جشن و عزا نمی شناسد، هر دو پر است از همهمه ایی برای هیچ، دیگر در هیچ جمعی نمی توان آسایش به همراه سکوتی متانت بار دید و دمی در خود فر رفت و با خود بود، حتی اگر شده به مقتضای سن و سال. کوچه پر از هیاهوست، از صبح وانتی ها می آیند و هی فریاد می زنند "خورده ریز انباری، خورده ریز شرکت، آهن قراضه و... خریداریم". مجلس ختم و یادبود مردگان مان، که لابد باید در آن قرآنی را تک به تک و در جمعی گردهم آمده، ختم کرده و هدیه به روح مرحوم تازه گذشته کرد، نیز یک میکروفن قوی به گلوی فریاد کشی بلند آواز، وصل است و صدای او را بلندگوهای پر قدرت در چهار دور مسجد بر سر حاضرین مثل پتک می کوبد، تا تحمل لحظاتی حضور را هم از تو بگیرد، یک لحظه تو را آسوده نمی گذارد، تا در آیاتی فرو روی، که سهم توست و به برکت مرگ دوستی، و یا عزیزی باید بخوانی و متمرکز شوی تا بفهمی، خداوندگارت با تو از چه…
آثار باقی مانده از نیایشگاه زرتشتیان، آتشکده قلعه دختر
20 خرداد ,1398 76

صعود به قله 3229 متری قلعه دختر آهار

in لحظه نگار و با سفر نگاشت ها by سید مصطفی مصطفوی
در راه بازگشت از مسیر گرمابدر به دشت لار بودیم که یکی از دوستان در اوج خستگی های آن پیمایش به نسبت بزرگ و تقریبا بعد از 23 کیلومتری رفت و برگشت، سخن از برنامه صعودی دیگر در دو روز آینده یعنی پنجشنبه 16 خرداد 1398 را پیش کشید، و اکثر دوستان در ابتدا آن را شوخی فرض کرده، و در آنحال خستگی احتمال آمدن خود را ضعیف اعلام کردند، اما دادن یک روز استراحت به انگشت های صدمه دیده ام از آن راهپیمایی 12 ساعته، به بهبودی منجر شد که اشعه های امید را برای توانی، جهت استفاده از فرصت این صعود ایجاد کرد، و در نهایت هم یک گروه سه نفره برای این برنامه نیز شکل گرفت. مقصد این برنامه، بالا رفتن از قله 3229 متری "قلعه دختر" ، یکی از آرزوهای صعود من بود، با این قله که در غرب روستای آهار، جنوب قله استرچال (3141)، الله بند (3640) و سیچال (3719) و شرق شهرستانک قرار دارد، در جریان دو صعود به قله توچال از مسیر شکراب و ایگُل بیشتر آشنا شدم، و در مسیر این دو صعود و همچنین صعودهای دیگر، از خط الراس قله توچال آن را زیر نظر داشتم، و منتظر فرصتی، تا بدین قله نیز صعود کرده باشم، مهمترین دلیل برای این صعود وجود آتشکده و…
بر درگهت من مانده ام، تا یار از در، در رسد
19 خرداد ,1398 70

تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
تا که ببینم من که او، کی و کجا از در رسد فرزند خاکمُ، ز خاک برخاسته، بر خاک نشسته ام! زین خاک برخیزم! همان، دیدار یارم می رسد آن روز هم با اشک خود، در هم کِشم من چشم را، خیسش کنم این خاک را، دیدار یارم می رسد اندوهگینم من بدو، وین هجر طولانی ز او چون گاه وصلش در رسد، دیدار یارم می رسد اسرار این تنهایی اش، بسته هزاران سال، چشم بر ما فقیران درش، کی یار از در می رسد؟! او کیمیای دلِ ماست، ما کشته در فقر و سکوت او غرق تنهایی به خود، عشقش به ما کی می رسد؟! دردم فزون شد زین سخن، چون درد را من میکشم، گو کی بدین درد جگر، درمان دردم می رسد؟! بسته چنان او چشم خود، پایم در این محراب خون، بر گو که کی ما را در این، لُجه یاری می رسد؟ معتاد گشتم من بدو، دردش بُوَد درمان من، ‎ معتاد به دردی این چنین، درمان نخواهم، دَر رَسَد! او چه رَسَد، چه نَرسد، بر خاک این درگاه او، چشمم به دروازه بُوَد، تا یار هم از در رسد ما را در این دریای غم، کردی رها، ای خوشصَنم! برخیز و تاری ساز کن، تا یار هم از در رسد مست شراب باده ایی، کو داد در روز ازل، مستی برفت از یاد من، این یار کی از در رسد؟! درمان نمی گردد دلم، بس کن…
داد و بیداد از زنجیرهای بسته بر انسان
13 خرداد ,1398 83

کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد

in سخنی به نظم و نثر by سید مصطفی مصطفوی
کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد صدایت گُم شدست انگار، میان این همه فریاد گُمت کردم میان این همه غوغا، میان این همه بیداد نگارا! دست بردار از جدایی ها، وزین غوغا برای هیچ که گم گردم میان هیچ، تو را، در این همه بیداد کِشم دست از تو و، این دوری و، وین تاری اضداد میان صد هزاران ضد، شدم سَرگرد و واله، زین همه بیداد نگارا! دست بردار از دلم، تا من شَوَم آسوده، زین رفتن نمی خواهم که رفتن، با تو باشم، باز زین هم داد بدین داد و دَهِش من خسته گشتم، درین شب های طولانی کجایی ای نگارین دادگر! ، گمت کردم، در این بیداد نگار من! خلاصم کن، وگرنه باز گردانم بدان خرداد که من نیز همچنان، فریاد خواهم داشت، زین بیداد علف های بیابانم، درختانُ همه حیوان، کشند فریاد زین بیداد کشند فریاد زین دوری، وزین غیبت، وین اظهارِ بیداد هزاران نسل از ما گشته اند قربانیِ، این دادُ، وین بیداد کجایی تو؟! اگر هستی جوابی ده، که بر این غیبتت فریاد نگار من! به زیبایی تو را می بینمت، بر کرسی ات بر داد ولی چون نام تو آید، مهیا می شوند، دیوانه های عاشقِ بیداد نگار من! رُخت زیباست، جهانِ خلقتت زیباتر از هر خلقت زیبا…
قله توچال با نقاب برفی در 10 خرداد 1398
10 خرداد ,1398 150 1

یادداشت های صعود سوم به توچال مه آلود در ده خرداد 1398

in لحظه نگار و با سفر نگاشت ها by سید مصطفی مصطفوی
هوای امروز در صعود به قله توچال بارانی، مه آلود و ابری پیش بینی شده بود، اما همه اینها باعث نشد که مغناطیس جذب کننده کوه و طبیعت زیبای آن، ما را از رفتن باز دارد، چرا که هفته گذشته هم از حضور در این فضای سحر انگیز و روح نواز محروم بودم، لذا انگار اصرار خاصی برای این صعود وجود داشت، دوست همنوردم هم درد مرا داشت، و حتی حاضر بود از مسیر پلنگچال به ایستگاه 5 هم که اگر شده، برویم، ولی رفته باشیم، و لذا وقتی پیشنهاد صعود به قله را دادم انگار دنیا را به او داده ام، و بیدرنگ قرار ساعت چهار و نیم بامداد در میدان سربند را قطعی کرد. حرکت ما به سمت قله از مسیر یال شیرپلا به قله از ساعت 4 و 45 بامداد آغاز، و در ساعت 11 و 32 صبح در محل پناهگاه قله توچال به پایان رسد؛ یعنی در مجموع 6 ساعت 47 دقیقه که با کسر زمان های استراحت در مسیر، حدود 5 ساعت 15 دقیقه رکورد صعود ما از میدان سربند تا قله توچال ثبت شد. در بین راه آقای مراد باباخانی سر تیم صعود یک روزه ام به قله دماوند در رمضان سال گذشته را دیدم، که این دیدار یاد و خاطره آن صعود به یاد ماندنی را که تا کنون همچنان اولین و آخرین صعودم به قله دماوند…
در انتظار نگاهت
خرداد 07, 1398 78

مستم به دزدیده نگاهی، در انتظار نگاهت

مستم به دزدیده نگاهی، در انتظار نگاهت قهرم به دیدن رویت، نگاه نتوانم کرد، مستم به دزدیده نگاهی، در انتظار نگاهت کنون که لب بسته ایی، تو در روزه ی سکوت منم که ناله زنانم، به انتظار نگاهت می خوانمت به عشق، در صبحدم هر وعده ی دیدار نیایدم به نظر، گوشه نگاهی به داد، ز بیداد نگاهت این روزها به سان آتشفشان شدم گاهی به هر جرقه ایی شعله کشمُ، سوزان ز آرزوی نگاهت شاید که بر سبیل نافهمی از تو است، گشتم نگاهبان، به انتظار نا بوده، و یا نیست، نگاهت خواهم که گم شوم در غبار باد های وزنده، فراموشت کنم و گم…
صف انتظار برای صعود به قله اورست در این روزها
خرداد 04, 1398 108 1

قربانیان تلاش برای فتح اورست در بهار 2019

مقدمه مترجم: کوهنوردی از ورزش هایی است که رقابت چندانی بین کوهنوردان در جریان نمی باشد، و هر کوهنوردی بنا بر قرار با خود، و توان بدنی اش، که هر لحظه به او نسبت بین مدت و مقدار باقی مانده از صعود، و انرژی او را برای ادامه را محاسبه و اعلام می کند، و او طبق همین محاسبات قدم های خود را در کوه هماهنگ، و پیش می راند، سبقت گرفتن در کوه ها شاید بی معنی باشد، و پیشی گرفتن ها هم معمولا سبقت تصور نشده، بلکه تنها بیانگر سطح توان افراد است؛ لذا کوهنوردی یک ورزش انفرادی تلقی شده اگرچه شدیدا توصیه می شود که…

وطنم این روزها چه خوب تماشایی شدی

وطنم این روزها چه خوب تماشایی شدی،

و همین لرزه بر اندامم می اندازد،

نکند این نشان از رفتنت باشد،

من از این تماشایی شدن ها خاطره خوبی ندارم،

نکند حکایت مرگت را رقم می زنند،

می دانم،

این روزها زیبایی های چهره ات، با دردهای درونت در هم آمیخته اند،

در حالیکه باران های بهاری بعد از آن زمستان خشک و بی بارش،

تو را می شوید و پاک می کند،

در حالیکه خداوندگارم، سوراخ های بارش باران های پاک و غسل دهنده را بر کوه و دشتت باز کرده است،

در حالیکه مدت هاست به همت ابرهای زیبا و پاک،

رسیدن آفتاب داغ، را بر بدن زخمی ات سد کرده اند،

تا بیش از این در داغی نفس های ناپاک نسوزی،

در همین حال، موریانه ها سخت از درون پاره پاره می کنند،

و از برون به تیکه تیکه کردنت همت گماشته اند،

آرشی نیست که تیری بلند و سهمگین اندازد،

رستمی نیست که یل سیستان شود،

و یعقوب لیثی که به نان و پیازی قناعت، و دامن از خلیفه ظالم بغداد ورکشد،

و تو در سکوت رستم و یعقوب لیث،

و در نبود آرش دلیر،

صبورانه بر لقمه هایی که مدام از تن رنجورت می کنند، نگاه می کنی،

و با دردی جانکاه، به حماقت شان می خندی،

که چنین "بر شاخه نشسته و بُن می بُرند"،

چقدر ناجوانمردانه بر پیکر نحیف و رنجورت تازیانه می نوازند،

تا لذت نفسِ بد خوی و سرکش شان را تامین کنند،

چقدر آزارت می دهند،

و بر داشته هایت نقشه ها کشیده اند،

اکنون تو ماندی و من،

و نمی دانیم با خود چه کنیم.

وطنم این روزها چه خوب تماشایی شدی

نظرات (0)

امتیاز 0 خارج از 5 بر اساس 0 رای
هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
Rate this post:
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟

دیدگاه

ارتباطات انسانی شاید از بهترین شاخص های انسانیت ما انسان هاست، که تبلور آن در رویارویی تفکر و تبادل احساسات با دیگران حاصل می شود، امروزه فن آوری های جدید به کمک انسان آمده و شرایطی را فراهم نموده اند که بتوان به طور سریع و وسیع با هم در ارتباط باشیم، نوشته هایم در این سایت، سیاه مشق هایی است که در کلنجار با دل، به نوشته در آمده و لزوما درست و یا نادرست نیست.

آخرین خبر رویتر